close
تبلیغات در اینترنت
رمان نیش قسمت سوم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

- طبق معمول "ابی پارسا" سرِ کوچه پلاس بود ، پارسا لقبش بود چون شباهت زیادی به بازیگر معروف "پارسا پیروز فر" داشت همان چشمان سبز موهای خرمایی لخت و عمدا سعی می کرد صدایش را هم تقلید کند و همه ی پسرهای محل می دانستند شیفته ی حنانه است اما ابی برای حنانه هنوز همان پسر کوچولوی همبازی اش…

رمان نیش قسمت سوم

- طبق معمول "ابی پارسا" سرِ کوچه پلاس بود ، پارسا لقبش بود چون شباهت زیادی به بازیگر معروف "پارسا پیروز فر" داشت همان چشمان سبز موهای خرمایی لخت و عمدا سعی می کرد صدایش را هم تقلید کند و همه ی پسرهای محل می دانستند شیفته ی حنانه است اما ابی برای حنانه هنوز همان پسر کوچولوی همبازی اش بود که توی کوچه ها پی هم می دویدند .

-

چشمان سبز ِابی از دیدن حنانه برقی زدو به پشت سرو کوچه ی خلوتشان نگاهی انداخت و رو به حنانه که هنوز تا رسیدن به او فاصله ی زیادی داشت گفت: کار پیدا کردم حنانه !......................................................

حنانه لبخندی زدو گفت: اِ پس بالاخره از این الافی در اومدی ،مبارکه !

-

ابی ارامتر گفت: از شهروندان خوشگل عوارض می گیرم !

-

حنانه اخمی کردو گفت: ابی ،خجالت بکش !

-

ابی پشت سرش هی پیس پیس کرد اما حنانه بی اعتنا توی کوچه پیچید .خانه شان حیاطی 110 متری و قدیمی بود که دوسالی می شد بازسازی اش کرده بودند .حیاط در تاریکی مطلق فرورفته بود .شاخه های خشک درخت انگور غرق در خواب زمستانی روی حیاط سایه گسترده بودند . سوز زمستانی وادارش کرد تا هر چه زودتر به داخل ساختمان برود .

-

در را که گشود بوی تند سیگار و قلیان مشامش را ازرد و شکم گرسنه اش را تحریک کرد .

-

هیچ وقت در این خانه بوی غذا و عطر زندگی وجود نداشت . او که دو سالی می شد اصلا شام و ناهار را کنار خانواده نمی خورد از کلمه ی خانواده که توی ذهنش نقش بست، پوزخندی زد .

-

پدرش با رکابی سفید ،جلوی تلویزیون روی بالشت دلخواهش لمیده بودو تخمه می شکست و سیگار می کشیدوبا فاطی دوست ِ شکوفه ، لاس می زد . برایش عجیب بود که شکوفه اهمیتی نمی دهد شاید چون خودش هم این چنین بود .

-

شکوفه هم روی مبل استیل دهاتی اش ژست گرفته بود و قلیان چاق میکرد و نیم نگاهی هم به طرفش نینداخت چون سرش توی موبایلش بود .

خطاب به پرسام ، با لحن غلیظی گفت: توله سگ یواش ذغال میریزه رو فرش!

-

فاطمه هرو کر کنان رو به حنانه گفت: چطوری حنانه جون !

-

-خوبم مرسی !

-

برادر 9 ساله اش پرسام به طرفش دوید . لباس "بت من "پوشیده بود سعی می کرد با چشمان اخمویش زیر ماسک سیاه کج و معوجش او را بترساند .

-

حنانه با خستگی گفت: پس دوستت کو پرسام؟

-

-من پرسام نیستم من بت منم !

-

فاطی خطاب به پرسام گفت: پرسام خاله ،کو دانیال !

-

دانیال پسر ِ فاطمه بود و اصلا دوستی شکوفه و فاطی به خاطر پسرهایشان بود.

-

حنانه دیگر نایستاد از پله ها بالا رفت و خودش را به طبقه ی سوم رساند .اتاقی تکی کنار ِ درب پشت بام ،سهم او از محبت پدرش همین یک اتاق بود و بس ...

-

با خستگی روی تخت ولو شد و چند لحظه به سقف زل زد. حس دراوردن لباسهایش را هم نداشت .

-

فقط 5سالش بود که پدرو مادرش از هم جدا شدند به دوماه نکشید که پدرش با شکوفه به خانه امد . شکوفه زن چاق و عیاش و خنده رویی بود که زیر ظاهر مردم دارش یک عفریته ی واقعی خفته بود.

-

هر چه مادرش "سیما" در زندگی با پدرش قانع و صبور بود شکوفه برعکس عمل می کرد ... البته پدرش با

شخصیت ِ بی بندو بار و هوس الودش زندگی با شکوفه ی دودوزه باز را به زندگی با مادرش که یک زن مظلوم واقعی

بود ترجیح می داد.

-

سیما پس از جدایی به زادگاهش قائم شهر رفت و او هم بعد از چند ماه مجددا ازدواج کرد و خیلی زود صاحب دو بچه شد . یک دختر "کاملیا" و یک پسر "کوروش" و بدین ترتیب با همه ی دلسوزی و مهربانی اش اسیر زندگی خودش شد . تا چند سال پیش ،برای دیدار مادرش به شمال می رفت اما از بخت بد ِ او و مادرش ،شوهر مادرش ،اتابک ، مرد هیز و چشم چرانی بود و این دیدارهای دیر به دیر هم به کل قطع شد فقط گاهی تلفنی با هم صحبت می کردند .

-

حنانه اسیر خودخواهی های پدرش بود. می دانست مادرش چاره ای ندارد، همیشه می گفت "به ولله حنانه اگه می تونستم یه لحظه هم نمی ذاشتم پیش اون مرد بی مروت و اون زنیکه ی اشغالتر از خودش بمونی "

-

اما زندگی نزد مادرش اروزیی بیش نبود. بدتر اینکه به طور مرموزی از رابطه با پسران بدشانسی می اورد ،تا به حال دو پسر ،به طور جدی وارد زندگی اش شده بودند که رابطه اش با هردوی انها ، جز ناامیدی و سرخوردگی چیزی در بر نداشت .

-

اما از وقتی توی شهر کتاب مشغول کار شده بود احساس بهتری داشت ارامش روحی و معنوی محمد کاملا روی وجودش تاثیر می گذاشت .

-

کارش سبک و محیطش بی حاشیه و ارام بخش بود با کتاب سروکار داشت و ادمهای فرهیخته ...مشتریهایش اکثرا ثابت بودند و همیشه پیگیر حالش می شدند .محمد هم بود .

-

حقوق زیادی نمیگرفت و پس اندازی نمی کرد که بخواهد به سودو زیانش فکر کند، بخشی صرف خرید لباس میشد بخشی هم صرف خوراکی و ناهارش ...

-

شبها هم اکثرا از شام گرم و فضای صمیمانه ی خانوادگی خبری نبود .با یک شیر و کیک شبش را سر می کرد . و توی اتاقش پای رادیو می نشست و به زودی خوابش می برد. تنهایی سخت بود اما ارامش این روزهایش را دوست داشت .

 

- نه روز گذشته بود ...
شاید اگر حنانه خیلی ساده خیلی رک ،می گفت دلش نمی خواهد با او دوست شود پیروز بی خیالش می شد و می رفت صاف و پوست کنده در مورد افشین حرف می زدو خلاص اما ...
-
هر روز به اسکناس 5 هزارتومانی نگاه می کرد و کلی خطو نشان برایش می کشید . عاقبت هم چاره ندید که از کسوان کمک بخواهد .
-
کیوان دوست دوران مدرسه اش بود .قبل از حاد شدن حالش بیشتر وقتشان را باهم سپری می کردند اما این سه سال از زندگی اش به قدری سخت و تلخ بود که او را از عشقش گرفته تا پدرش دور کرد ،دیگر کیوان ، با ان روحیه ی شاد و بی خیالش که جای خود داشت . حالا می خواست تلافی ان سه سال را دربیاورد
-
-
کنار بدبینی اش به حنانه حالا می بایست انتقام و کینه را هم اضافه می کرد . فقط صبر می خواست تا به خواسته اش برسد.
-
زمین خیس از بارانی که دو ساعت پیش باریده بود و خیابانها در شلوغی اخر هفته ،روزرا به پایان می رساند
،ساعت 8 بود.
-
پیروز داخل ماشینش منتظر نشسته بود به محض خاموش شدن لامیهای فروشگاه ،موبایلش را برداشت و به کیوان
گفت: آی هستی یا نه ؟
-
-اره بابا ...دختر ِ اینه ؟ همینکه پانچوی سیاه پوشیده ؟
-
نگاه پیروز به حنانه افتاد .
-
-اره ...سریش بشی ها !
-
کیوان با خنده گفت:به من میگن کیوون سریش !
-
مثل همیشه وقتی باران می بارید پیدا کردن تاکسی میشد امر محال ،کیوان کمی پایینتر از ایستگاه تاکسی با نزدیک شدن حنانه جلو رفت . ماشین کوپه قرمز دو درش ، به تنهاکاری که نمی امد مسافرکشی بود و حنانه نیز از سوار شدن اجتناب می کرد .
-
پیروز با خنده گفت: سریش!
-
حنانه عاصی و خسته از ماشین کیوان که با هر گام او ،عقب و جلو می رفت داد زد: اقا سوار نمیشم برو دیگه !
-
و کیوان چاپلوسانه هی اصرار میکرد: خانومی بیا بالا می رسونمت دیگه !
-
سماجت کیوان ستودنی بود اما برای پیروز عجیبتر ،رفتار حنانه بود . با خودش فکر کرد "حتما یه نفر تو زندگیش هست"
-
ماشین را روشن کرد و درست جلوی کوپه ی کیوان پارک کرد .پیاده که شد حنانه از دیدنش جا خورد و پیروز خیلی
جدی پرسید: مزاحم شده؟!
-
حنانه با غیظ گفت: روانیه !
-
-برو سوار شو !
-
مطمئن شد که حنانه سوار ماشینش می شود و بعد به طرف کیوان رفت هر دو اب دیدن هم زدند زیر خنده
پیروزگفت:بیا برو گشمو کیوون !
-
کیوان دستش را روی فرمان کوبید و گفت: پسر چه جیگریه ...اگه بهت پا نداد خبر بده بچسبم بهش ...چه هلووویه !
-
پیروز عصبی شد ما با خنده گفت: بیا برو بینم !
-
و حین گذشتن از کنار ماشینش نمایشی یکی کوباند روی کاپوتش ، با خشونت سوار شد و در را محکم بست.
-
حنانه نگران شدو گفت: می خواین زنگ بزنیم صدوده!
-
پیروز بی اعتنا به حرفش شیشه را پایین کشید و با دست به کیوان اشاره کرد برود و چند تا بوق زدو فحش را به
جانش کشید : پدرسگ ِ کره خر ... گمشو بینیم بابا !
-
فحشها واقعی بود . کیوان هم موقع رد شدن از بغلش داد زد: کوفتت بشه !
-
زیر لبی غرید : بی ناموس !
-
این اخلاق گند ِ کیوان هیچ وقت درست نمی شد چند سال پیش که با غزاله بیرون رفته بود اتفاقی همیدگر را دیدند که باز کیوان همه چیز را از یاد برد و نزدیک بود سر ِ غزاله دعوایشان شود که کیوان خودش عذرخواهی کرد . سیری ناپذیری و حرصش در مورد زنها ، عجیب و غریب بود.
-
تا راه افتاد حنانه گفت: مرسی من خودم می رم ، ... راستش از سماجت اون دیوونه ترسیدم که سوار ماشینتون شدم !
-
پیروز به تلخی گفت: نترس کرایه مو می گیرم !
-
و نگاهی به لبهای خوش فرم حنانه انداخت و بی اختیار طعنه زد: لازم بوده اینطوری عمل کنی ؟
-
حنانه مقصود حرفش را نگرفت و به سادگی گفت: من به هوای تاکسی رفتم سر خیابون ...خب ...
-
پیروز نیشخندی زد و با خودش گفت" من دماغ و دهنشو می گم این چی می گه گیج می زنه !"
-
ترافیک لحظه به لحظه بیشتر می شد و توی خیابان دماوند دیگر به کل متوقف شدند .ترانه ای از گروه هفت توی
پخشش در حال خواندن بود.
-
از دست تو نیست دل ِ من از گریه پر ِ ...
-
پیروز گذاشت ترانه تمام شود و حنانه خوب توی حس برود. بعد با لحن گله امیزی گفت: به همه ی تاکسیا انقد زیاد پول میدی ؟
-
حنانه لبخندی زدو گفت: معمولا نه !
-
پیروز طعنه زد: معمولا انقد ریخت و پاش نکن !
-
حنانه گفت: عیب نداره حالا که اومدی بقیه ی پولمو بده!
-
-اصل پولتو که نگه داشتم یادگاری می خوام بدم قابش کنن !
-
حنانه جا خورد: چرا ؟
-
پیروز از لاک طعنه و کنایه در نیامد .
-
-من با تو از دوستی حرف می زنم تو به من کرایه می دی ...این درسته ؟
-
حنانه فقط گفت: من با کسی دوست نمیشم!
-
پیروز یه وری نشست وبه نیمرخش زل زد . حنانه معذب شد و با خنده نگاهش کردو گفت: خب چیه ؟
-
-دوست پسر داری ؟
-
حنانه عصبی شد و گفت: نه ندارم به خدا ندارم ... اتفاقا از پسرا هم خوشم نمی یاد
-
پیروز با شک و ظن پرسید: چرا ؟ تجربه ی بد داری ازشون؟
-

حنانه چند لحظه به چشمان کنجکاوش خیره شد و عاقبت گفت: اره ... ببخشید اما من از هم جنسات بدم می اد ...

 

- پیروز ادم بی حوصله ای بود وقتی حنانه جواب ِ مثبت نصفه نیمه ای به در خواست دوستی اش داد ،فکر کرد ته تهش قرار است رابطه اش با او به اتاق خواب بکشد پس چرا الکی خودش را الاف خیابان گردی و دوستی های بچه گانه کند .
-
این بود که طی یک هفته ی گذشته فقط چند بار به او تلفن زده بود . بالخره هم موقعیت دلخواهش بدست امد .
-
پنج شنبه مادرش همراه پوری و خاله فریده رفتند بهشت زهرا و پیروز بی معطلی قرارگذاشت .
-
حنانه طفلی توی رودربایسی قرارش را پذیرفت چون خیلی کار داشتند و می دانست محمد دست تنها زحمتش می شود .
-
وقتی پیروز به دنبالش امد از دیدن تیپش حسابی تعجب کرد . بلوز بافت ساده ی طوسی رنگی همراه شلوار گرمکن
ابی به تن داشت و چنان خیابانها را پشت سر می گذاشت که حنانه با خنده گفت:مگه دنبالت کردن ؟ کجا میری اصلا ؟
-
پیروز لبخند جذابی زدو گفت: وقت تنگه دختر جان ....می دونی چقد منتظر این روز بودم !
-
حنانه تعجب کرد به پیروز با ان صورت مغرور نمی امد انقدرها عاشقش باشد ، توی دلش گفت"منه بدبخت که هزار
بار بد شانس بودم این بارم بی خیالی طی می کنم ببینم چی میشه "
-
پیروز توی کوچه، مقابل اپارتمانشان پارک کرد .حنانه هنوز نفهمیده بود چه خبر است ،باور نمی کرد پیروز بخواهد
در اولین قرار او را به خانه شان ببرد .
-
خب پیاده شو!
-
حنانه اطراف را نگاه کرد و گفت: اینجا کجاست ؟
-
پیروز ،خوب براندازش کرد ،کاپشن لی با کلاه خزه دار کوتاهی روی مانتوی مشکی اش پوشیده بود و شالش را بی
قید فقط روی سرش ،انداخته بود.
-
به نظرت کجاست ...خب خونمونه دیگه !
-
حنانه بهتزده گفت: منو اوردی خونتون ؟
-
پیروز با خونسردی گفت: اره خب ...پس تو این سرما کجا می رفتیم !
-
حنانه خنده ای عصبی کردو گفت: منه بیچاره که سرکارم بودم ...توقع نداشتم جای خاصی برم ... خونه ی شما هم نمی
یام و با ناراحتی اعتراض کرد : چی فکر کردی در مورد من ؟
-
ادم منصفی بود و زیاد از دست پیروز ناراحت نشد . خانه ی انها در بهترین نقطه ی شهر بود به عبارتی او بچه ی
بالا شهر بود شاید چنین قرارهایی برایش عادی بود .
-
پیروز با حوصله نازش را کشیدو گفت: حنانه جان سخت می گیری ها ...بریم 5 دیقه بشینیم، یه چایی بخو...
-
داشت با مهارت تمام حنانه را گول می زد که ناگهان حنانه گفت: انگار اون خانم با تو کار داره !
-
و تا پیروز سر چرخاند متوجه نگاه خندان و کنجکاو پوری و متعاقبش نگاه ِ ذوق زده ی مادرش شد . انها الان باید
در جاده ی بهشت زهرا باشند . حال دزدی را داشت که سر ِ بزنگاه گیرش انداخته بودند .
-
اب دهانش را قورت داد و پیاده شد . پوری مهلت نداد در ماشینش را به روی حنانه ببندد و سلامی گرم با او کرد .
حنانه حیرت زده و کمی شرمگین جوابش را داد .
-
پیروز به خودش امد و چشم غره ای به خواهرش رفت و در را به هم زد.
-
شما اینجا چکار دارین ؟
-
پوری اهسته و شیطنت امیز گفت: تو خودت اینجا چکار داری ...این خانوم خوشگله کیه ؟
-
و تا به خودش بجنبد ، مادرش به سمتِ حنانه رفت و مشغول حال و احوال شد .
-
حنانه طفلی مانده بود چه برخوردی داشته باشد شباهت ظاهری ِ پیروز به مادرش ،انکار ناپذیر بود .
-
فرحناز در را گشود و گفت : سلام دخترم ...چرا اینجا موندین بفرمایید بالا یه چایی در خدمت باشیم !
-
پیروز به جای حنانه که سرخ شده بود گفت : مامان جان من چیزی جا گذاشتم اومدم خونه ببرم ... داشتیم می رفتیم !
-
پوری سریع گفت: پیروز جان نمی خوای معرفی کنی ؟
-
پیروز داشت از شدت عصبانیت سکته می کرد بعضی وقتها پوری خیلی صمیمی می شد .
-
-بله ... ایشون حنانه خانم ...هستن !
-
زبانش نچرخید بگوید "دوستش "
-
حنانه سلام ارامی کرد . فرحناز دوباره اصرار کرد: دخترم هوا سرد ِ برای پیروزم خوب نیست زیاد تو سرما وایسه
بریم بالا یه چایی بخوریم !
-
حنانه گفت: نه ما داشتیم می رفتیم ...مرسی حاج خانم !
-
فرحناز با خنده ای عمیق رو به حنانه گفت: دورت بگردم مامان ، هنوز مکه نرفتم حاج خانم نشدم !
-
حنانه از خجالت سرخ شد . و توی دلش گفت"چه زن خوبیه"
-
پیروز بیحوصله گفت: حنانه کار داره ...فعلا !
-
فرحناز داشت از خوشحالی غش می کرد . حرفهای پیروز را مبنی بر ازدواج نکردن خیلی جدی گرفته بود اما ظاهرا
سرکار بود .
-
-حنانه جان با پیروز بیاید خونه ،خوشحال می شیم !
-
حنانه از اینهمه صمیمت و مهربانی جا خورد و تشکر کرد اما باز هم فکر کرد "بالا شهریا همین طوری ان براشون
مهم نیست بچه شونو با دوستاشون ببینن "
-
فرحناز با نگاه خریدارانه حسابی براندازش کرد و پسندید . بعد چشمکی مخفیانه به پیروز زدو گفت: برو مادر برو
حنانه جان رو برسونش ...مواظب باش !
-
پیروز سوار شد و بعد از خداحافظی با انها پایش را روی گاز فشرد و با خودش گفت" اینا کجا بودن ؟"
-
حنانه نگاهی به چهره ی غضب الودش انداخت و گفت: انگار بد خورد تو پرت نه ؟!
-
پیروز خودش را جمع و جور کرد و گفت: نخیرم دیدی که مامان ُ خواهرم با دیدنت مشکل نداشتن !
-
حنانه طعنه زد: شما اما مشکل داری انگار ... حالا فهمیدی چرا از پسرا بدم می اد !
-
قصه نساز برامون حنا ... دلم یه خلوت توپ می خواست خب !
-
حنانه با غیظ گفت: جدا فکر می کردی باهات می ام تو !؟
-
یه جوری میگی انگار می خواستم چکار کنم !
-
حنانه بیشتر عصبی شد و گفت: اگه منظوری نداشتی منو جلوی خواهرت اینا می بردی تو ... فکر کردی من بچه ام ؟!
-
پیروز لبخند نیم بندی زدو گفت:حالا چرا ناراحت میشی ... دیگه خونه ی ما نمی ایم ...خب ؟
-
حنانه اخم کرده رویش را از او گرفت .
-
پیروز دستش را جلو برد و روی دستش گذاشت و گفت: خب حنا ؟


حنانه فوتی کرد و گفت : حالا یه وقت ِ دیگه !

 

حنانه را که جلوی شهر کتاب پیاده کرد ، با سرعت هر چه تمامتر به خانه برگشت ، خون داشت خونش را می خورد .نه به خاطر ظاهر شدن ناگهانی مادرو خواهرش و به هم خوردن عیشش ، فقط به خاطر نگاههای خریدارانه ی پوری و مادرش ...

از عصبانیت داد زد: تقصر منه که با هر لش و لوشی رفیق میشم ... مادر ساده ی منو باش !

به هر حال انگار بد شروع کرده بود باید وقت بیشتری برای حنانه می گذاشت با خودش گفت: این دختره ی موز مار
از اوناشه از اونا که همه گهی می خورن جانماز اب می کشن ...

به خانه رسید . با گشودن در اپارتمان صادی هر و کر پوری و پیمانه را شنید و آه از نهادش بلند شد . از فکر اینکه مادرش او را هم از جریان حنانه مطلع کرده باشد ،یخ کرد اما از قضا خوش خیال بود چرا که انها توی صحبتهایشان مراحل خواستگاری ِپیروز را هم رد کرده بودند .

فرحناز از دیدن پیروز بیشتر از همیشه ذوق کرد و با چشمانی که ناگهان اشک الود شد به جانبش رفت و تا او بیاید به خود بجنبد بوسه بارانش کرد .

پیمانه در استانه ی راهرو به استقبال برادرش امد و گفت: مبارکا باشه ... پس مارو گذاشتی سر ِکار !

فرحناز با بغض گفت:الهی دورت بگردم ...مشالا به این سلیقه ...

و رو به پیمانه گفت: نمی دونی چه جواهری بود خوشگلیش که هیچ ...اصلا از این دخترای افاده ای نبود ...

پیروز ناباورانه گفت: مامان ...هنوز نه به بار ِ نه به دار ...

فرحناز دستش را کشیدو و خطاب به پوری که توی اشپزخانه بود ،گفت: مامان یه چایی هم واسه داداشت بریز !

و بعد با لحنی طلبکارانه گفت: من نمی دونم پیروز ،این حرفا حالیم نیست ... تا خاله فریده ت واسه خودش برنامه نچیده باید تکلیفتو معلوم کنم بیا بشین ببینم این دختر کی بود!

شش جفت چشم ِ مشتاق و منتظر توی دهانش زل زده بودند و پیروز برای اولین بار کم اورده بود . چه می گفت ، می گفت حنانه یک زن هرزه ی هفت خط است . بعد مادرش نمی گفت ،چرا با چنین دختری می گردد ... از اینها بدتر ،پیمانه ... جرات نداشت جلوی او حرف نامربوط بزند ... برای همین گفت: حنانه دختر خوبیه اما ...راستش در خواست ازدواجمو خیلی محکم رد کرده !

باد ِ فرحناز خالی شد ،پوری پرسید: چرا ؟

-چون ...چون ...میگه ...میگه ما ...یعنی منو اون ...میگه به هم نمی خوریم اخه اون

اب دهانش را قورت داد و سریع گفت: اهان میگه من بچه ی پایین شهرم تو بالاشهری هستی وضعتون خوبه به هم نمی خوریم !

فکر کرد حرف خوبی زده دلیل خوب یاورده و غائله را ختم به خیر کرده اما فرحناز با شوقی دو چندان گفت: بفرما ...دیدی از همین حرفش معلومه چه دختریه ...کدوم دختری باشه این حرفو بزنه ،تازه می ان با حقه و کلک خودشونو قالب می کنن !

برخلاف تصور پیروز ،پیمانه با رضایت گفت: اره ...معلوم شد دختر خوبیه ...همین هنگامه ی مرده شور برده که بهداد عاشق سینه چاکشه ، باباش کارمند ساده ی ارتش ِ یَک قِرو قمیشی می اد ... یه اپارتمان صدمتری ته ِ منیریه دارن هی میگه من بچه ی ولیعصرم این دختری که اومده با صداقت میگه ما به هم نمی خوریم ، معلومه زن ِ زندگی ِ

پیروز حیرت زده گفت: نه خب ...منم نمی خوام باهاش ازدواج کنم یعنی ...

فرحناز اخمی کردو گفت: یعنی چی ؟ چیزی می خوای بگی بگو ...چرا انقدر صغری کبری می چینی !

پیروز با تعجب پرسید: یعنی برای شما مهم نیست که اون کجا زندگی کنه یا پدرش نداره و جهیزیه نمی ده !

فرحناز رو به دخترهایش گفت: خانم صولتی هست می رم خونه شون کلاس قران !

پوری-خب ؟!

خانم صولتی بنده ی خدا پارسال عروس گرفت با چه ذوق و شوقی ...دختر ِ باباش صاحب کارخونه ی چی چی
ماکارونی ِ وضعشون توپه چه جهیزیه ای اورد یه هفته خانم صولتی کلاس قران رو تعطیل کرده بود با اب و تاب از
جهیزیه ی دختره تعریف می کرد ...

پوری – خب ؟

-خب به جمالت عروسش داره طلاق میگیره ... بگو سر ِ چی ؟ سر ِ اینکه چرا پسره به حرف پدرزنش گوش نکرده و از اون شرکتی که کار میکرده نیومده یرون بره ور دست بابای خودش تو کارخونه ی ماکارونی سازی !

پوری و پیمانه از لفظ ماکارونی سازی غش غش خندیدند و پیروز کلافه و عصبی به اتاقش رفت .

با خودش گفت: زپرشک ...چی فک کردیم چی شد ... من اگه بگم این دختره اوضاعش خرابه فکر کنم یه چیزی ام
بهشون بدهکار بشم ... همون دم ِ کیوون رو واسه مکان بگیرم بهتره تا بیارمش خونه !

لباس پوشید و به قصد رستوران از اتاقش در امد . فرحناز گفت: بیا چاییتو بخور بعد برو...

پیروز نشست و فرحناز دوباره گفت: خب حالا می خوای چه کار کنی ؟

پیروز با کلافگی گفت: چیو مامان ....؟ راضی نمیشه به ازدواج ...حالا هی بگو ...

پوری نرمتر از مادرش گفت: تو شماره شو بده ما راضیش میکنیم !

پیروز بیحوصله گفت: خودم باهاش حرف می زنم راضی شد خبرتون می کنم !

بعد پرسید: ببینم شما مگه نرفته بودین بهشت زهرا !

پوری گفت: ماشینم خراب ِ رفتیم تا خونه ی خاله که با اونا بریم دیدیم رفتن ...

پیمانه گفت: ولی پیروز همون بهتر که آنا رو نگیری ...من ازش خوشم نمی یاد ... هفت پشت غریبه بهتر از اشنا و
خودیه پیروز حرصی از بحثی که پیش امده بود برای خارج کردن ذهنشان از مسئله ی حنانه گفت: پس توام هی به جون بهداد غر نزن بذار با اون دختره عروسی کنه ...اینا سه ساله با همن ... شاید پسرت یه کاری کرده که اینهمه اصرار دارن عروسی کنن !

نقشه اش گرفت .پیمانه بادلخوری گفت: وا پیروز ...؟ بهداد اونطوری نیست !

پیروز نیشخندی زد و گفت: اِ ...هنگامه همه کاره هست اما بهداد نیست ...این حرفا رو به کسی بگو که بهدادو
نشناسه !

پیمانه با ناراحتی گفت: بچه م عرضه داره دخترای مردم خرابن !

پوری غیظ کرد و گفت: اهان برای پسر عرضه س به دختر که می رسه میشه خراب ؟!

پیروز خوشحال از بحثی که وسط انداخته،سریع جیم شد و فکر کرد ، در اولین فرصت باید یک قرار ِ الکی با حنانه
بگذارد تا کمی ذهنش را اماده کند .

فکر کرد حنانه با ان قدو بالای وسوسه امیز و صورت خوشگل ارزش وقت گذاشتن را دارد .

چهارشنبه عصر بود .
نمی دانست چرا هر کار کرد راضی نشد از کیوان کمک بخواهد . او به خاطر هر جنس لطیفی ، همه کار می کرد ...حتی زیر اب رفیقش را هم میزد.

و با اینکه اصلا دلش نمی خواست اما پنج دقیقه ای می شد با حنانه توی کافی شاپ بهداد ، منتظر سفارششان بودند .صبح که زنگ زدو با کلی منت به خواهرزاده اش گفت " می خوام با یه دختری بیام کافی شاپت ..."

بهداد هنگ کرد و سریع گفت" دایی جون هر وقت اومدی قدمت رو تخم چشمام ..."

با خودش فکر کرد"به خاطر یه عشق و حال ِ ساده باید دم ِ این بهداد ِ تاپاله رو هم بگیرم "

حنانه به دوروبرش نگاه می کرد .

پیروز کنایه زد: تا حالا کافی شاپ اومدی ؟

-هان؟!

پیروز بی حوصله گفت:چه خبر ؟

و توی دلش گفت" اه لعنتی ...منو چه به دختر بازی "

-خوبه ...

پیروز پوزخندی زدو گفت: کی خوبه ؟ محمد جان ...

-چه گیری دادی بـ ...

پیروز با نگاه تمسخرامیزش به صورت زیبای حنانه خیره شد که حرف توی دهانش ماندو نگاه خیره و متعجبش به پشت سرش دوخته شد.

-هان چیه ؟

برگشت ببیند چه چیزی باعث تعجب حنانه شده که چشمانش از شگفتی گرد شد . مادرش ، پوری و پیمانه در
استانه ی در کافی شاپ ، چشم چرخاندند و با دیدن اندو به طرف میزشان امدند .

پیروز برخاست و قبل از اینکه فکر کند همه چیز خیال است متوجه برق چشمان شرر بار بهداد شد و با نفسهای
خشم الود به استقبال مادرو خواهرانش رفت و اهسته غرید: شما اینجا چه کار دارین ؟

پیمانه از کنارش رد شدو گفت: برو ببینم زن داداشم کیه !

چشمان ِ پیروز داشت از حدقه در می امد و با التماس به پوری زل زد اما او دست مادرش را کشیدو تا پیروز به
خودش بجنبد ،سه تایی مقابل حنانه که او هم دست کمی از پیروز نداشت جا خوش کردند .

کلافه و مستاصل گفت"ای خدا چرا همچی میشه من این دختره رو واسه ...؛ اینا چرا ..."

و با تمام خشم و کینه به سمت پیشخوان رفت اما بهداد سریع از در بیرون زد و پیروز بعد از کمی دوندگی و هن و
هن توانست گوشه ی ژاکت طوسی ِ بلندش را به چنگ بیاورد .

غضبناک فریاد زد: مرتیکه ی بی شعور واسه چی خبرشون کردی !

بهداد نفس نفس زنان گفت: اولا من فقط امارتو به مامانم دادم اون خودش زنگ زده به مامانی و خاله پوری
...ثانیا این واسه خاطر اون شکری خوری ِ شما که برگشتی به مامانم گفتی ،بهداد همه کاره س ...

پیروز با نفرت گفت: خاک تو سرت بچه ننه ی انگل ... اگه کاری نکردم رسیدن به هنگامه واسه ت بشه ارزو
...مرد نیستم بهداد !

کمی که دور شد ،بهداد جراتی یافت و گفت : دایی چه خوش سلیقه ای ها زن داییم چه خانومه !

و تا پیروز چرخید پا به فرار گذاشت .

پای رفتنش به کافی شاپ نبود . اصلا دیگر حوصله ی حنانه را هم نداشت حوصله ی دختر بازی را هم نداشت اصلا به او نیامده فکرای +18 توی سرش پرورش بدهد . بعد هم برای دلداری دادن به خودش گفت" اصلا وللش شاید دختره ایدزی چیزی داشته باشه "

اما ماشینش را برد کمی پایینتر از کافی شاپ و کشیکش را کشید ...

حنانه اولش ترسید ، سه تا زن یه هویی به طرفش امدند اما لبخندهای دوستانه شان کمی هراسش را کم کرد .
سلامی کوتاه کرد و به فرحناز خیره شد . این زن حس خوبی را به وجودش سرازیر می کرد . توی دلش به پیروز غبطه خورد .چه مادر مهربانی داشت ...

پوری زحمت معرفی را کشیدو گفت: منو که می شناسی خواهر سوم پیروزم ...ایشونم که حاج خانوم ...پیمانه هم خواهر بزرگم البته خواهر اولیمون نیست اسمش پروانه س

حنانه بهتزده گفت: منم ...

فرحناز رو به پوری گفت: مامان بچه مو اذیت نکن !

حنانه فکر کرد "نکنه این پیروز عیب و ایرادی داره که اینا انقدر پیگیر کارا و قراراشن "

فرحناز با نگاه مهربانش باز شک را از دلش برد و به جایش همان حسرت همیشگی را برایش زنده کرد. حس
نداشتن مادر و یک خانواده ی عادی ...

-مامان جان، پیروزم، گفته تو حاضر نیستی باهاش بمونی ...درسته ؟

حنانه فک کرد :یعنی بالاشهیریا به خاطر دوستی بچه هاشونم احساس مسئولیت دارن ؟"
با تته پته به چشمان منتظر فرحناز زل زدو گفت: خب من ...اخه من ...راستش من اهل دوستی با پسر نیستم

فرحناز سریع گفت: ما که از دوستی حرف نمی زنیم !

حنانه هر سه شان را از نظر گذراند و گفت: پس ...

فرحناز به سادگی گفت: ببین حنانه جان ،پیروز یه کم عصبی هست اما تو دلش هیچی نیست زیر زبونشو کشیدم ترو هم دوست داره

حنانه باز متوجه مقصود فرحناز نشد .

-من میخوام ترو برای پیروزم خواستگاری کنم.

حنانه جا خورد باز صورت سه تایی شان را از نظر گذراند و با سادگی گفت:نه ...ما ...اصلا ما تازه با هم اشنا شدیم مطمئنم اقا پیروز قصد ازدواج نداره ...

پوری به حرف امد و گفت: عزیزم ، برادر من ادم جدی ای هستش ...الکی حرف نمی زنه ترو برای ازدواج می
خواد منتها دلش میخواد خودش کاراشو سروسامون بده به شیوه ی اونم پیش بریم شاید چند سال طول بکشه که ازت خواستگاری رسمی کنه ...

پیمانه بی اعتنا به حرفهای پوری ومادرش حسابی او را بررسی می کرد و عاقبت بی هوا پرسید: عزیزم شعل پدرت چیه ؟

-پـ ...پدرم ...پدرم توی دادگستری کارمند ساده س

در اصل ابدارچی بود اما خودش که می گفت"از وزیر گرفته تا وکیل اونجا اول با من حرف می زنن ."

پیمانه دوباره پرسید: مادرت چی عزیزم !

حنانه مکثی کرد و چون قضیه را جدی دید ، با ارامش گفت: ببینید ... من اصلا قصد ندارم شما رو ،یعنی به قولی ...

فرحناز گفت: عزیزم راحت حرفتو بزن ،نترس بگو!

حنانه ارامشی گرفت و گفت: من تنها بچه ی پدرو مادرم هستم اما اونا از هم جدا شدن سالهاست البته ، پدرم با
زن دیگه ای ازدواج کرده و من پیش پدرم زندگی می کنم ،خودمم چهار ترم زبان انگلیسی خوندم تو دانشگاه صادقیه اما به دلایلی درسمو رها کردم ... من ...می خوام بگم من به خانواده ی شما ... اخه می دونید خونه ی ما اتوبان اهنگ ِ ،ما

لبخند خجولانه ای زدو گفت: ما به هم نمی خوریم ...یعنی فاصله ی ما ...

کم اورد و ساکت شد .

سرش را که بلند کرد هنوز نگاه انان مثل قبل مهربان ودوستانه بود .

فرحناز گفت: الحق که شیر مادرت حلالت باشه ، عزیزم من برای پسرم دنبال ِ یه دختر خوبم کی بهتر از تو که انقد صادقی که پیروزم دوستش داره ...به خدا اگه مال ِ دنیا پشیزی واسه ی ما اهمیت داشته باشه ...من پیروزمو از دهن مرگ کشیدم بیرون فقط می خوام خوشبخت بشه ...الان هم دلش با توئه ،توام سخت نگیر بذار ما بیایم خونتون با پدرت صحبت کنیم ... اصلا ببینیم ایشون نظرشون چیه ... ها؟!

حنانه واقعا جا خورده بود . از طرفی به علاقه ی پیروز شک داشت چون از او چیز ِ خاصی ندیده بود از طرفی هم او دنبال چنین موقعیتی بود،اینکه با ازدواج از خانه شان دور شود ...

بعد از کافی شاپ ،با یک دل ِ امیدوار رهسپار شهر کتاب شد کلی رویابافی کرد منتها جلوی فروشگاه ،پیروز
کشیکش را می کشید ،ان هم با اخمهای درهم و چهره ی عصبانی ...

باز مثل همیشه رویاهایش خیلی زود برباد رفت با خودش گفت"به این قیافه نمی یاد عاشق من باشه" و بعد اندیشید "کاش شماره مو نمی دادم به مادرش "

مادر ِ پیروز انقدر اصرار کرد که او شماره اش را داده بود و حالا با دیدن قیافه ی عصبی ِ پیروز فهمید اشتباه بزرگی مرتکب شده ...

-سلام !

پیروز اشاره کرد دنبالش سوار ماشین شود .همینکه نشستند گفت: من ، واقعا متاسفم ،خب من دنبال یه دوستی ساده م اما نمی فهمم چرا مامانم اینا انقدر بزرگش کردن !

حنانه بی اختیارگفت: پس ...چرا به مادرت گفتی که ...

پیروز باز طمع کرد و با خودش گفت"بدم نشد شاید اینجوری اعتمادشو جلب کنمو یه دلی از عزا درارم "

-خب من ...من ازت خوشم می اد ...نه اینکه ترو برای ازدواج نخوام اما میگم حالا تازه با هم اشنا شدیم ...

حنانه نفس راحتی کشیدو گفت : خب منم همینو بهشون گفتم ،اینکه هنوز خیلی همو نمی شناسیم ... خب من فعلا
می رم فروشگاه ،بعدا با هم قرار می ذاریم !

-بسیار خب ،ببخشید که بازم قرار امروزمون به هم خورد .

و دستش را پیش برد و با هم دست دادند .

درباره :
برچسب ها : رمان نیش ,
بازدید : 1361 تاریخ : دوشنبه 05 اسفند 1392 زمان : 20:50 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 11
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 520
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 158
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 520
  • بازدید ماه : 520
  • بازدید سال : 520
  • بازدید کلی : 11,707,092
  • مطالب