close
تبلیغات در اینترنت
رمان ایران من حراج قسمت یازدهم
loading...

رمان فا

آرش سعي داشت مادوتا رو از هم جدا کنه ... من که از خنده حالم دست خودم نبود ودلم درد ميکرد سحرهم حسابي ترسيده بود!! آرمان با بالا تنه برهنه جلوي ما ايستاد خنديم – خوبه مار بود اژدها نبود!! آرمان دستي به کمرش زد و اخماش رو کشيد توهم که مثلا ناراحته – من از مار نميترسم ولي اينکه يهويي…

رمان ایران من حراج قسمت یازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 775 شنبه 03 اسفند 1392 : 10:22 نظرات ()

آرش سعي داشت مادوتا رو از هم جدا کنه ... من که از خنده حالم دست خودم نبود ودلم درد ميکرد سحرهم حسابي ترسيده بود!!
آرمان با بالا تنه برهنه جلوي ما ايستاد
خنديم – خوبه مار بود اژدها نبود!!
آرمان دستي به کمرش زد و اخماش رو کشيد توهم که مثلا ناراحته – من از مار نميترسم ولي اينکه يهويي تو رخت خوابم بود ..
پريدم تو حرفش – اغراق کن که ترسيدي!!
آرمان – من نترسيدم
آرمن سعي داشت که من و توجيح کنه نترسيده و منم ميخواسم هر طور شده ثابت کنم که ترسيده
من - بله ترسيدي......................................

آرمان صورت رو آورد جلو و شيطون دندونا رو بهم سايد- نترسيدم
گوشي آرش زنگ خورد کمي با فاصله از ما ايستاد و مشغول حرف زدن با تلفن شد
لج بازي من و آرمان تموم شد بهش نگاه نکردم نميدونم چرا انقد دقيق شده بودم به حرفاي آرش ...
آرش – نه ... لعنتي مگه من نگفتم حواست باشه!
دستي به سرش کشيد باحرص و چند دور دور خودش چرخيد
- هميشه کار من بخاطر حماقت هاي شما گير ميوفته ، خوبه از قبل هشتار داده بودم
برگشت سمت ما .. لبخند روي لبش نشست ... نگاهي به آرمان کرد من جلوتر از آرمان ايستاده بودم نميديدمش .
برگشتم ببينم تو چه حالتي که آرش داره بهش لبخند ميزنه که ديدم اونم مثل من اما يه خرده ساده تر ايستاده بود ولي يه چيز نگاهم رو متوقف کرد و کشيد به سمت خودش .. يه پسر سرتا پا پوشيده لباس مشکي با چشماي سبز ترسناک آروم . پاورچين داشت ميومد سمت آرمان دقيقا پشت سرش چوب بلند و کلفتي رو گرفته بود بالا سرش که فکر کنم امکان داشت هر لحظه بخور تو سر آرمان
تمام مغزم فعال شد يهو جيغ زدم – آررررررررررررر مان
آرمان برگشت سمتم و مبهوت و با ترس نگام کرد که در همون حين همون پسره چوب به دست محکم زد تو سر آرمان اين اتفاقات تو طول 3 دقيقه هم نکشيد که اتفاق افتاد تاخواستم نزديک آرمان بشم و از رو زمين بلندش کنم دستي حصارم شد و سفت من رو تو خودش جمع کرد يه دستمال سفيد گرفت جلوي بينيم و بوي بدي توي بينيم يچپيد هرکاري کردم خودم رو نجات بدم ولي هرلحظه کرختي تنم بيشتر ميشد با وحشت چشم دوختم به سحر ..
و جنازه بي روح ولو شده ي غرق در خون آرمان .. دلم ريش شد براش ... ولي لحظه به لحظه صفحه جلو روم محو تر از قبل ميشد

****
سرم رو بلند کردم از شدت آب سردي که روي سرم ريخته شده بود تنم ميلرزيد بوي روغن و آب مونده ايي که از رو سرم چکه ميکردحالم رو بهم ميزد سر برگردوندم نگاهي به اطراف انداختم چند تا کارتون رو يهم چيده شده ضلع غربي خونه بود يه پنجره باز که نبتا کوچيک بود روبه روم قرار داشت که سوز سرد از اونجا نفوذ ميکرداز پنجره با بي حوصله گي چشم گرفتم و بهميز چوبي مربع شکلي که جلوم بود نگاه کردم تازه ياد درد دستم افتادم
آرش – اوه به هوش اومدي؟ .... بهت نيمي اومد ضعيف باشي ؟
سر برگردوندم آرمان و سحر با نگراني داشتن به من نگاه ميکردن مچ دستام از پشت صندلي سفت و محکم بسته شده بودن تيري که تو مچ دستم کشيده ميشد واقعا نفسم رو بريد ه بود
آرش روي صندلي روبه روي ميز نشسته بود يه سيگارگوشه لبش بود و آرنجش رو تيکه داده بود که لبهي ميز و با چشماري خمار به من زل زده بود .
داد زدم – تروخدا دستم رو باز کن خيلي درد داره!!!
گريه ام گرفته بود ... سردي به دستم نشسته بود درد توي تمام اعضام پيچيده بود
آرش به آرمان نگاه کرد آرمانم فرياد زد – بهت که گفتم دستش واقعا در رفته بود !!
آرش – خفه شيد دروغ گوها !!!
ناليدم – آرش بخدا دروغ نميگم دستم داره درد مکينه!!
پوست دستم مور مور ميشداز درد داشتم مثل مر به خودم میپیچیدم تمام فکرم این بود که آرش رو قانع کنم
آرش دودل شده بود به اون مردي که کنارش ايستاده بود گفت : مچش رو شل کن ...فقط شل کن!!
کمي مچم شل شد ولي هنوز درد داشتم!!
آرش روبه روي آرمان ايستاد- لعنتي براي چي دنبال من افتادي؟
آرمان روش رو ازش گرفت و جواب نداد
آرش با مشت کوبيد توي شکم آرمان از درد صورتش جمع شد ولي صداش در نيومد ...
آرش – بهت ميگم بگو
آرمان خنديد – شنيدن حرفاي من هيچ فايده ايي برات نداره!!
آرش دوباره کوبيد تو صورتش- لعنتي گند زدي به زندگيم !!



آرمان – زندگي تو گند خورده بود؟؟
صداي زنگ موبايلم بلند شد... آرش سرش چرخيد سمت من!! گوشي رو از روي ميز توي اتاق برداشت ... اصلا نميدونم کجا بودم؟؟گوشيم دست اون لعنتي چيکار مي کرد
آرش پوزندي زد و با حالت مسخره يي رو کرد سمت من – مادر بزرگته؟
گوشي رو قطع کرد انداخت روي ميز دوباره
- بذار باهاش حرف بزنم تروخدا نگران ميشه!!
آرش لبش رو به تو جمع کرد و يه چرخي دور خودش زد و کمي نگران نگاهم کرد در آخرم محکم گفت– خفه شو !!
باگوشي خودش به کسي زنگ زدبيشعور مثل آدم خوبه باهاش حرف زدما لياقت نداري که بايد ان خودت يابويي باهات حرف زد
- همه شون اينجان ... نگران نباش!!
- نه اول يه گوله توي مغز اين جناب سرگرد خالي ميکنم بعدم .. دستي هوس بار به زير چونه من کشيد – کاراي زيادي با اين الهه ناز دارم
گوشي رو بدون خداحافظي قطع کرد دوباره گوشيم زنگ خرد ولي اينسري آرش با بي ملي و حرص گوشيم رو خاموش کرد !!
اومد جلوم ايستاد سرش رو کرد تو گردنم ... از گوشه چشم نگاهش رو دوخت به آرمان ولي آرمان ريع نگاه از ما گرفت
- درست و خوب نگاهش کن ... اين امانت بود دستت حالا يه کاري با امانتت ميکنم جلوي چشمات که تا آخر عمرت هزار بار آرزوي مرگ کني؟؟؟البته از اونجايي که من دوست خوبيم .. فک من رو کشيد جلو مثل دکترا که معاينه ميکردن يه ذره صورتم رو اين طرف اون طرف کرد .. با تعلل گفت .. داشتم مگفتم از اونجايي که من دوست خوبيم زود تر به مراد دلت ميرسونم . بنگ .. بنگ . خلاص زودتر از چيزي که انتظار داري مراسم ختمت انجام ميشه . فکم رو مثل يه چيز بي ارزش پرت کرد و نگاه سردي کرد بهم و خنده مستوني کرد
از اتاق رفتن بيرون ... حالا تو اتاق من بودم و آرمان و سحر
سحر – آرمان چه بلايي سرمون مياد؟
آرمان – پيدامون ميکنن
- اصلا تو خودت ميدوني کجايي که اونا بخوان ترو پيدا کنن؟
آرمان سرش رو تکون داد که هري دلم ريخت
سحر – ميخواد کاري با آدرا بکنه؟
آرمان – بسه بذاريد فکر کنم انقد سوال نکنيد؟؟
تنم ميلرزيد از فکر اينکه آرش بخواد بهم دست درازي کنه اينکه بخواد با تنم با عفتم اونم جلوي آرمان بازي کنه؟
آرش خدا لعنتت کنه؟؟ از فکر اينکه آرش برگرده چيکار ميخواد بکنه تا مرز سکته رفتم ... آخرش اينکه آرش اگه کاري کرد خودم رو ميکشم ... خانوم جون و خانواده ام طاقت تحمل اين ننگ رو ندارن!!!
قطره اشکي از چشمم سر خورد ياد خانوم جون و غصه هاش افتادم خانوم جون کجايي ببيني گلي که براي بزرگ کردنش زحمت کشيدي داره پر..پر ميشه ..
هوا تاريک شده بود اصلا نميدونستم ساعت چند؟ کجا هستم مچ دستمم خيلي درد ميکرد مثل پرنده ايي که اير و براي ريي دست به هرکاريي ميزنه جاي جاي اتاق رو زير نظر گرفته بودم
همه توجه ام به پنجره بود ... صندلي رو تکون دادم . طرف پنجره گردنم رو دراز کردم تا ارتفاع تخميني انجا رو بسنجم
آرمان - چه نگنه مثل کاراگاه گجت مخواي بپري
نگاه بد و تندي به آرمان کردم و دوباره به کار خودم ادامه دادم
سحر - آدرا گردنت درد گرفت . نميه هيچ کاريي کرد برگرد سرجات
باخم رو کردم به جفتشون - ميشه لطفا خفه؟
بابغض رو کردم به آسمون ... ديگه مهم نبود من نميخواستم بي عفت باشم من نميخواستم بازيچه باشم .. من نميخواستم خيلي چيزاي دگه باشم که مجبورم بام .. خدايا به کي بگم
آرمان سرش پايين بود و نگاهش رو به هر طرفي سوق ميداد غير من ..
- هوي ..
چآرمان برگشت سمت من ولي بهم مستقيم نگاه نکرد .. به ديوار پشت سرم نگاه کرد
- لعنتي .. بخاطر تو اين بلاها داره سرم مياد؟
ولي هيچ جوابي نداد يعن جوابي نداشت که بده .. - خفه شدي ؟ اون زبون يه متريت کدوم گوريه؟ هان؟
در اتاق باز شد مثل ناقوس مرگ .. ....
آرش اومد تو .. دقيقا اومد سمت من
- آرش درد دارم ترو خدا دستام رو باز کن....
آرش وحشي شد – بهم التماس کن؟؟
تو دلم گفتم عمرا ...
آرش داد زد – اون چيزي که همه پليس هارو به اينجا راهنمايي ميکنه همون چيزيه که شماهارو کشونده اينجا
داد زد – نظري نداريد؟
- شماهارو اينجا آوردم تا بکشمتون ... تا به همه نشون بدم اين جناب سرگرد پشيزي براي من ارزش نداره از اول هم ميدونستم .. ولي آدرا ..برگشت سمت من .. از تو انتظار نداشتم
آرش خنده تلخي کرد سردي توي چشماش در قبال من کاملا مصنوعي بود اگه يک بار ديگه ازش و استفاده ميکردم ميتونستم خودم رو از اين جهنم نجات بدم .. سر تکون دادم نه من بخاطر بازي با احساسات اين قوم عجوج مجوجه که کارم به اينجا کشيد ديگه بس بود الان حقيقت روبه روي همه مثل يه نقشه بازه - خانوم ها به اينجا خوش اومديد ...
سرنگ رو تزريق کرد تو گردنم .. – آدراي عزيزم اين دارو کاري ميکنه که دردت رو فراموش کني؟؟
- آخ ... گردنم واقعا درد گرفته بود با خشم چشم دوختم بهش- آشغال اين چه مدل آمپول زدنه
آرمان داد زد - عوضي اون چي بود بهش زدي؟
آرش خنيد و بعد قهقه زد – هيچي يه مقدار دارو تقويت کننده است خوبه براش
آرمان غريد – تو يه کثافتي!!
آرش تو نگران نباش دست کشيد به گردنم – زياد غصه نخور !! اين يه چي بين من و آدرا ... اون با احساسات من بازي کرد و با کمک تو من رو فريب داد حالا نوبت منه که با عفت آدرا بازي کنم؟ خوبه نه!!؟ معامله جالبي
- من تورو بازي ندادم
داد زد – خفه شو هرزه ... يه کشيده زد توهنم
آرش - تو يه هرزه ايي که معلوم نيست تايي مني يا؟ معشوقه جناب سرگرد...
آرمان سرخ ده بود از اعصابانيت - آدرا بي تقصيره
آرش نگاه آتش براي رد بهم و مغموم و مرموز چشم دوخت بهم و شماتت بار گفت : نگرن آدرا نباش ما قبلا تا حدودي تجربه اش رو داشتيم فکم مثل اسب آبي باز د .. اين ي بلغور ميکرد بهم من حتي با آرش يه دست خشک و خالي هم نزده بودم؟
بغض کرده بودم ولي الان وقت باريدن نبود حقش نبود من رو جلوي آرمان و سحر هرزه نشون بده با صداي زمزه واري گفتم :
من اگر دختر نفرين شده ي اندوهم يا که از نسل گلي هرزه ميان کوهم
تو هم آن آدمک چوبيه پيمان شکني که فقط لايق آتش زدني
آرش – منظورت از پيمان همون قول که اون روز بهت دادم؟
دستش رو گذاشت لبه صندلي آرمان و گفت : اون روز يادته بهت گفتم قول ميدم تا خودت نخواستي کاري باهات نداشته باشم؟
آرش ادامه داد ... آهان حالاهم اين توايي که ميخواي بامن باشي
- من هيچ وقت نميخوام کنارت باشم؟؟
آرش قهقه ايي سر داد – باشه عزيزم معلومه ميشه تا چند دقيقه ديگه!!
موقع بستن در گفت : آدرا من واقعا عاشقت بودم ... هميشه توي روياهام تو زن خونه ام بودي ... ولي حيف که خودت نذاشتي اين رويا حقيقي بشه و تو شب آرامشمون اين اتفاق بيوفته ... از امشب به بعد تو يه دست خرده ايي!!
در رو کوبيد بهم و رفت بيرون
بغضم ترکيد – آرمان ترو خدا يه کاريي بکن؟؟؟
آرمان سرش رو انداخت پايين
سحر- در يابي همراهت نيست؟
جواب آرمان بازم سکوت بود ... تنم کم کم داشت داغ ميشد... نفسام انقد هرم داغ داشتن که خودمم ميسوزوندن ... چشمام تار ميديد نياز هام سرباز کرده بود ... احساس شادي و فراغ خاطر داشتم تو اون لحظه لعنتي
ناليدم – لعنت به همتون
سحر – آدرا قوي باش ... نذار اتفاقي بيوفته
نخواستن و نتونستن خيلي بد بود ...
ناليدم تا با صحبت کردم جسم رو از داغي ارج کنم صدام کشيده شده بود و سرم به دوران افتاده بود
- توچه ماموري هستي که نميتوني هيچ غلطي بکني؟
آرمان شماتت گر نگام کرد ولي چيز بدي نگفت خيلي مهربون گفت
- آدرا تنمون خيسه اين يعني چي يعني اينکه اونا قبل اينکه مارو بيارن اينجا خيس کردن تا همه رد ياب ها و هرچيزي که مارو به پليس وصل ميکنه دراثر برخورد باآب بسوزه .. راست ميگفت .. لباسامون خيس بود
سحر - حتي رديابه کمرت؟
آرمان خديد و اشاره ايي به کمر شلوارش کرد - بنظرت کمربند وصل بهم .. اگه کمربندم بود ردياب سالم ميموندو اميد ميتونستم داشته باشيم
سحر رو کرد به من - آدرا گه خودت رو کنترل کني ميتوني آرش رو وادار کني در مقبلت ساکن بشه
- سحر چرت و پرت نگو .. من الانم قادر به کنترل خودم يستم .. قطره اشکي چکيد از چشمم پايين .. نگاه کن نگاه کن به من .. بخدا که ضعيف نيستم
سحر دل داريم ميداد که در اتاق براي بار دوم باز شد!!!
آرش – حميد برو دستاش رو باز کن ...
پسر اومد کنار با چاقو همه طناب هارو پاره کرد
آرش – برو بيرون
حميد – ولي آقا؟؟
آرش – برو جشن ما خانوادگي !! ميخوام قبل اينکه جناب سرگرد فوت کنن يه جشن با شکوه داشته باشه!!
خودش از حرف خودش خنده اش گرفته بود؟؟

حميد رفت بيرون با بسته شدن يه چيزي توي دلم ريخت صداي بسته شدن در مثل ناقوس مرگ بود برام آرش تي شرتش رو در آورد و جلوم زانو زد
آرش - حميد پشت در باشه پسر بعد چرخيد سمت من
- ببين من فقط تحريکت ميکنم ... بازم اگه تو نخواي کاري صورت نميگيره؟؟ .. باند هاي گوشيش رو وصل کرد و صداي آهنگ رو از تو گوشيش زياد کرد
کثافت بهم دارو تزريق کرده بود تحريکمم ميکرد ازم انتظار داشت کاري نکنم
آرمان- آدرا تحمل کن ... تو ميتوني؟
آرش کنار گوشم خيلي کشيده گفت : آدرا؟؟؟
ولي قبل هريزي من محو عضله هاي چند تيکه تن آرش بودم .. اونم لخت باتني داغ دقيق جلوم زانو زده بود دتام ميلرزيد .. فکم شل شده بود تنم مثل کوره شده بود .. داغ و پر از حرارت

Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells

منو به خودم بيار

Sometimes you love it

بعضي وقت ها دوستش داري

Sometimes you don't

بعضي وقت ها هم نه

چشمام رو بستم که با نديدنم خودم رو نگه درم . ولي دت آرش کشيده شد روي بازوم ... چريد اومد بالا رم يگاري دود کرد پک اول رو فرستاد تو هوا ولي پک بعد روي توي گردن من دودش رو خالي کرد
نه خداي ترو به خداونديت قسم ميدم منو نگه دار ...

Sometimes you need it then you don't and you let go

بعضي وقت ها بهش نياز داري و بعضي وقت ها هم نه و مي ذاري و ميرم

Sometimes we rush it

بعضي وقت ها براش شتاب مي کنيم

Sometimes we fall

بعضي وقت ها هم موفق نميشيم

It doesn't matter baby we can take it real slow

مشکلي نيست عزيزم،ما مي تونيم خيلي آروم پيش بريم

ترجمه اين تکه رو کنار گوشم زمزمه کرد .. ياد عزيزانم افتادم

Cause the way that we touch is something that we can't deny

چون لمس کردنمون چيزيه که نمي تونيم انکارش کنيم

And the way that you move oh you make me feel alive

و نحوه حرکاتت باعث ميشه احساس زنده بودن بکنم

Come on
زود باش

Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells

منو به خودم بيار

You try to hide it

سعي داري پنهانش کني

نويد ... خانوم جون .. نوشين ... چهره هميشه رنجيده آقاجون و هيبت پدر نداشته توي زندگيم
جون تو رگام دويد ولي دارو توهم زا بود .. چون همه صحنه هاي عرم جلوي چشماي بسته ام رژه ميرفت

I know you do

مي دونم که اين کار رو مي کني

آرش - آدرا من ميدونم اي کار رو ميکني زو .. ريع .. من و خودت و منتظر نذار خانومم .
از خانومم گفتنش چندشم شد حس خوبي بهم نداد فکريي دور مغزم ميچرخيد يه همراهي کوچيک براي سست کردنش ولي ميدونستم که خودم زودتر سست ميشم در ثاني اصلا دلم نميخواست جلو کسي حتي يه بوسه دوستانه داشته باشم آهنگ دوباره اوج گرفت

When all you really want is me to come and get you

وقتي تمام اون چيزي که واقعا ميخواي اين باشه که بيام و به دستت بيارم

You move in closer

تو نزديک تر مياي

I feel you breathe

و من نفس کشيدنت رو احساس مي کنم

It's like the world disappears when you're around me oh

وقتي تو پيشمي انگار دنيا ناپديد ميشه

Cause the way that we touch is something that we can't deny oh yeah

چون لمس کردن همديگه چيزيه که نمي تونيم انکارش کنيم. اوه . آره

And the way that you move oh you make me feel alive so come on

و نحوه حرکاتت باعث ميشه احساس زنده بودن بکنم . پس زود باش

Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells
Ring my bell, ring my bells

منو به خودم بيار

I say you want, I say you need

معتقدم که تو هم مي خوايش، باور دارم که نيازش داري

I can tell by your face love the way it turns me on

مي تونم از رو قيافت بگم که عشق چيزيه که منو به هيجان مياره

I say you want, I say you need

معتقدم که تو هم مي خوايش، باور دارم که نيازش داري

*I will do all it takes، I would never do you wrong

من هرکاري لازم بشه مي کنم، راست مي گم

Cause the way that we love is something that we can't fight oh no

چون عشقي که بينمون وجود داري ، چيزيه که مانع از جنگ بين ما ميشه

I just can't get enough oh you make me feel alive so come on

من متوجه چيزي نميشم.اين تويي که باعث ميشي احساس زنده بودن بکنم

Ring my bell, ring my bells

Ring my bell, ring my bells

هشيارم کن

I say you want, I say you need

فکر مي کنم تو مي خواي، فکر مي کنم نياز داري

I can tell by the way on the look on you're face i turn you on

مي تونم از قيافت بگم که به وجدت آوردم

I say you want, I say you need

معتقدم که تو هم مي خوايش، باور دارم که نيازش داري

if you have what it takes, we don't have to wait... let's get it on

اگر به چيزي که از دست دادي برسي، مجبور نيستيم منتظر بمونيم، بزن بريم

Get it on!

Uhhh

بزن بريم

Ring my bell, ring my bells

هشيارم کن
Ring my bell:چيزي را به ياد کسي آوردن-کسي را به ياد چيزي انداختن
don't you wrong:عبارتي براي تاييد يک واقعيت


من رو تو بغلش گرفت خودمم اصلا قادر به کنترل خودم نبودم داشتم تسليم آرش ميشدم که نگاهم افتاد به آرمان با اخم و ناراحتي نگاه ازمن ميگرفت ؟؟ يه آن به خودم اومدم من کي ام من چرا تو اين حالتم چرا تو بغل که مرد غريبه بايد انقدر سست باشم . رم رو چرخوندم سمت آرش .. شماشش روي هم بود و بو ميکشيد همه جاي منو ز پوست تنم ميرسيد به موهام گردنم
توي چهره اش دقيق شدم آرش زيبابود اهام مهربون بود .. ولي کسي نبود که من ميخواستمش .. چشماش باز شد و با عسلي داخل قرينه چشمش به جونن کشيدم .. ولي نه امکان نداشت باهاش باشم حتي براي ثانيه ايي دست آرش رو گاز گرفتم و برگشتم زدم زير دلش ... آرش داشت به خودش ميپيچيد که چند بر سرم و چپ و راست تکون دادم تا راه فراري پيدا کنم در آخرم همه فکرم متوقف شد سمت پنجره بدون اين که نگاهي کنم به پايين پريدم هميشه ز بلندي ميترسيدم از پنجره خودم رو انداختم بيرون حالم دسته خودم نبود تو بد وضعيتي بودم ولي بايد خودم رو به جاي امن ميرسوندم خوبيش بود بارون به شدت ميباريد و تن داغم رو آروم تر ميکرد روي خرمن يه گاريي که پر هيزوم بود فرود اومدم
سريع از گاري اومدم ايين ولي مچ پام پي بدي خورد و لنگ ميزدم تو اين انا همين رو کم داشتم سريع خودم و برعت رسوندم به يه درخت که فاصله چندان زيادي با گاري نداشت
پشت يه درخت قايم شدم و امان گرفتم .. وقتي ديدم هيچ صدايي نيومد خم شدم روي شکمم و از کنار درخت به ويلا مخروبه نگاه کردم
آرش سرش رو از پنجره آورد بيرون
- آدرا اگه تا چند دقيقه ديگه اومدي که هيچ اگه نه به جاي تو امشب سحر عروس ميشه!!
دلم شور ميزد ولي از جام تکون نخوردم نميتونستم بخاطر سحر از عفتم بگذرم ... سحر دوستم بود فقط دوستم بعد اين جريانات همش تقصير سحر و آرمان و سروش بود من نميتونستم خودم رو فدا کنم بايد ميرفتم بايد فرار ميکردم ...اگه سحر گير ميوافتاد مشکلي برش پيش نميومد اون از من خره تر بود تو اين کارا ولي من نه .. من حتي فاميلي توي آگاهي داشتم .. ممکن بود هر بلايي سرم ياد زير لب زمزمه کردم : متاسفم سحر .. از پنجره نگاه گرفتم اگه نوشين بود حتما برميگشتم ... عفت من توي اين بازي بازيچه نبود ؟؟
تويه کوچه متروکه پيچيدم اصلا شبيه جايي که ويلايمون بود نبود آرش فکر ميکرد من حتما براي نجات سحر برميگردم ولي زهي خيال باطل اسمش رو هرچيزي که ميخواست ميتونه بذار من نامردم من ترسو ام ولي اينجا ديگه ماجرا فراتر از ترس من بود .. بحث سريه عمر زحمتاي حاج خانوم بود بحث سر يه عمر درست زندگي کردن من بود ولي سحر با من فرق داشت .. بلاخره بعد کلي راه رفتن به جاده رسيدم حالم خراب بود .. نيازم خيلي فوران کرده بود لبام به قدري داغ بود که پوستم رو ميسوزوند... کلي راه رفتم خسته و کوفته نور غليظي خورد تو صورتم .. نميتونستم اصلا تو تارکي شب جلوم رو توي نور غليظ بينم در آخر خوردم به يه ماشين و افتادم رو زمين؟؟
صداي بسته شدن در اومد با سر افتادم رو زمين سرم روي گلاي اون جاده خاکي قرار گرفت . بعد باز شدن در ماشين چکمه هاي کيکرز قهوايي قدم به قدم نزديکتر ميشد ... مات و خيلي محو ميديم بارون شر شر روي سر و صورتم فرود ميامد انقد شدت بارون زياد بود که قطره ها مثل سيلي محکم و درد ناک بودن و صورتم رو سوراخ ميکرد
پسر از ماشين اومد بيرون . تکونم داد – خانوم خوبيد؟
- خانوم چرا جواب نميديد؟
ولي من در اون لحظه فقط به لب هاش نگاه ميکردم که تند تند باز و بسته ميشد بزاغ دهنم زيادي ترشح ميکرد از اين ضعيف بودن و حالتم از خودم بدم ميومد ...
چشمام رفت رو هم و لب هام رو بردم نزديک اون پسره که يهو يه فرياد تو سکوت اون جاده تاريک و باروني ما دوتا روقبل نزديکي از هم جدا کرد سر برگردوندم تا صاحب اون صداي ميب رو ببينم که آرمان با سرعت دويد طرف پسره و با مشت و لگد افتاد به جونش ...
گاهي آرمان روي اون ميوفتاد گاهي هم پسره ولي آرمان هيکل خيلي درشت تر از اون پسره بود . لباساي هر دوتايشون گلي شده بود آرمان هولش داد سمت ماشين و سرش خورد به ر ولي پره سريع پاشد و مقابل آرمان قرار گفت و افتاد روي آرمان که هر دوتاشون نقش زمين شدن آرمان يه عقب گرد کرد و با يه پرش زد فرق ر پره .. چون قبلا سرش به سپر خورده بود سريع بي هوش شده بود پسره بي هوش افتاد تو بغلش پسره با تن و بدن خوني کنار جاده افتاد آرمان اومد سراغ من و بلندم کرد گذاشت تو ماشين پسره رو هم کول کرد و بي هوش انداختش عقب ...
خودش نشست پشت فرمون ... فقط يه سوال دور مغزم ميچرخيد اون اينجا چيکار ميکرد؟چطور با اين سرعت خودش رو به اينجا سونده بود؟
آرمان فکرم رو خوند به حال خرابم لبخندي زد و شمرده شمرده توضيح داد – وقتي آرش مشغول بود دستام رو که خيلي وقت بود شل کرده بودم باز کردم و فرار کردم بيام سراغ تو مطمئن بودم با اين حالت نميتوني راه دوري بري!!
نميدونم چرا خوش حال شدم ... از اينکه آرمان کنارمه يا از اين که آزادم دست آرمان روي دنده بود و به جلو نگاه ميکرد موهاش بخطر برخورد با گلاي جاده کثيف شده بود و هراز گاهي چکه ميکرد و ميريخت توي صورتش و غلط ميخورد لباسش چسبيده بود به تنشش از خيسي ... و عضله هاش رو نشون ميداد دستم بي اختيار رفت طرف بازوش ... نوازش گونه کشيدم روش آرمان از گوشه چشم نگاهي کرد ولي چيزي نگفت!!
ولي نياز من چيزي نبود که با اون نوازش از بين بره من بيشتر ميخواستم ديگه قادر به کنترل خودم نبودم پر از شادي بودم پر از هيجان و پر از نيازو حس . حس . نميدونم چي بود که من رو ودار ميکرد برم نزديک آرمان ... آرمان گوشه خيابون نگه داشت سرش رو برگردوند سمت من
- آدرا طاقت بيار ...
توي نگاهش يه جور خواهش بود
پاهام رو تو بغلم جمع کردم و سفت خودم رو بغل کردم آرمان هم ماشين رو روشن کرد و حرکت کرد ولي ديگه نتونستم طاقت بيارم پريدم تو بغل آرمان .. اول کنترل ماشين از دستش خارج شد ماشين اين طرف و اونطرف حرکات ماپيچي ميرفت ولي سريع به خود ش اومد و با قدرت فرمون رو کنترل ردو کناري پارک کرد لبام رو گذاشتم روي لباش و باولع و لذت ازش استفاده ميکردم دودستم رو دور گردنش حلقه کردم ولي آرمان هيچ واکنشي نشون نميداد ... اولين بار بود که توي عمر زندگيم داشتم کسي رو ميبوسيدم دستم رو کشيدم روي سينه آرمان کم کم اونم داشت داغ ميشد دستي کشيد تو موهاش و...نگاهش کردم مجذوب کننده و ديوانه وار نگاهش کردم ،چشماش روبست و خيلي کم همراهيم کرد ... من رو از خودش جدا کرد و سفت بغلم کرد ... خيلي محکم که اجازه هر نوع واکنشي رو ازم ميگرفت ...
چند دقيقه ايي تو بغلش من رو نگه داشت تا به خودش مسلط بشه!!
ولي کنارش زدم و دوباره چسيدم بهش دست خودم نبود در حالي که ميبوسيدمش گريه ميکردم به خودم فحش ميدادم .. ميدونستم کارم اشتباه ولي نميتونستم جلو خودم رو بگيرم
آرمان با خوشونت من رو از خودش جدا کرد يه سيلي زد تو گوشم به نفس نفس افتاده بود موهاش رو با دستش داد بالا
- اگه ميخواي مثل همه اونايي که ازشون مستند ساختي بي آبرو باشي از همين الان تکلف خودت و من رو روشن کن ...!!
دستم که زير لباسش بود رو در آورد پرت کرد توي بغلم و دوباره داد زد با صداي بلند و خوشونت باهام حرف ميزد
-انقد شلي؟ ... انقد دمه دستي؟ انقد ميوه لهيد ايي؟ که حاضري براي با من بودن هرکاري کني از هر چيزي بگذري؟ حتي عفتت؟ من کي ام؟ کسي که ازش متنفري؟ تو کي؟ تو زن مني؟ تو حتي ناموس منم نيستي؟ به چه حقي نشستي تو بغل من ...
حرفاش تلنگري بود براي جريحه دار شدن غروري که معلوم نبود کجا قايم شده بود
- دنبال مردي؟ خوب پيش همون عشقت ميموندي؟ دمه حجله گاه حضرت والا رو تنها گذاشتي که بياي با من باشي؟
آره شدم همون آدرا ... همون آدرايي که اگه عصباني بشه هيچ کس جلو دارش نيست
هرچي آب دهن تو دهنم بود رو پاچيدم تو صورتش ودر ماشين رو باز کردم ، جاده تقريبا نزديک دريا بود تا دريا فاصله کمي بود دويدم به سمتش و خودم رو رها کردم توي آب سرد ... خنک شدم سرم به دوران افتاد ...چه راحت من روبازي داد... چه راحت خوردم کرد بهم نشون داد شخصيتم کاه گلي نه اهني؟ موهام تو آب موج ميخوردن لرز افتاده بود به تنم .. ترجيح ميدادم ميوفتادم دست آرش تيکه تيکه بشم تا به وسيله آرمان سرکوب ميشدم.
خداي ان چه اتفاق بود که تو زندگي من افتاد. من تا چند دقيه پيش داشتم چيکار مکردم؟ همه اون صحنه ها تو ذنم کليد خورد و مثل يه فلم از جلوي چشمم رد ميشد دست گذاشتم روي شقيقه هام .. ماساژ دادم .
آرمان بالا سرم ايستاده بود و دستاش توي جيب شلوارش بود
از توي آب پاشدم روبه روي آرمان ايستادم صاف زل زدم به چشماش .. انگشتام رو مشت کردم تمام غيظم رو ريختم تو چشمام
آرمان – چيه ؟ نکنه ميخواي کار ناتمومت رو تموم کني؟ پوزخنده زد ... اونوقت به جاي کلوچه براي مامانم نوه سوغاتي ببرم
دستم رو بلند کردم و با تمام قوا زدم توي صورتش
سرش رو برگردوند و يه لبخند پر معنا زد بهم
- تو عوضي شدي بازي گردون اين صحنه و از من ميخواي بايستم؟ مگه تو قول ندادي؟ مگه مسئوليتش رو گردن نگرفتي؟ پس کجاست اون منم منمت؟ هان ! با اين جيمبو بازيت حالم رو بهم زدي؟
هرچي ميگفتم اون کاري که چند دقيقه پيش ميخواستم انجام بدمش رو جبران نميکردم تازه ياد سحر افتادم ... نشستم روي ماسه ها
- سحر طفلي روبگو
آرمان پشتش رو کرد بهم و فقط گفت : نگران اون نباش؟
جلوش ايستادم با کم رويي گفتم : مگه نگفتي وقتي اونا مشغول بودن تو فرار کردي
آرمان – منظورم اون نبود؟
- پس چي؟ پس چي آرمان حر آلان تنهاست .. اون عوضي همه دنيا حر رو امشب ازش ميگيره وما قصريم ..
اين هارو با خجالت ميگفتم ولي بايد ميفهميدم نگران سحر بودم اون موقعه تو وضعيت خوبي نبودم که بخوام تصميم بگيرم
آرمان خنده ايي کرد – سحر باکره نيست؟
تو جام سيخ شدم موبه تنم راست شد
- چي؟
شونه ايي انداخت بالا – همون که شنيدي؟
- من متوجه نميشم اون وقت تو از کجا ميدوني؟
آرمان باناراحتي گفت : اين راضي بود که سحر به همسرم گفته بود و اونم به من .. حالامن هم به تو گفتم ... فقط به اين دليل گفتم که خودت رو خيلي سرزنش نکني؟؟
موهام رو از جلوي صورتم زدم کنار – مطمئني؟



آرمان جواب نداد و به طرف ماشين رفت دويدم کنارش و باهم سوار ماشين شديم
- الان کجا داريم ميريم؟
آرمان در حالي که کمربندش ايمني اش رو ميبست گفت : آگاهي بايد اينجاها باشه؟؟
سرم رو چسبيوندم به شيشه هنوز دارو تو بدنم نفوذ داشت ولي خيلي کم بود قدرتش اون تاثير اصليش رفته بود ...
هنوز راهي نرفته بوديم که صداي ناله اون پسر بيچاره بلند شد... برگشتم عقب رو نگاه کردم
مضطرب به آرمان نگاه کردم
- آرمان اين بيچاره حالش بده؟
آرمان در حالي که به رانندگيش ادامه ميداد .. فقط غظب ناک نگام کرد
- چيه چرا اون جوري نگاه ميکني؟
آرمان – ببخشيدا دير رسيده بودم .. ادامه نداد در آخر گفت : مجبور بودم!!
- يعني چي؟ ميگم چرا اين بدبخت رو لت و پارش کردي؟ميدوني چقد خون ازش رفته؟
آرمان اصلا برنگشت سمتم گفت : يه ضرب والمثل هست که ميگه
کسي که نگاهت را نمي فهمد
توضيح هاي طولاني ات را هم نخواهد فهميد….
دستام و تو سينه ام بغل کردم و ناراحت رو ازش گرفتم
آرمان – فقط بي هوش شده الانم داره بهوش مياد اين فاصله بي هوشي تا به هوش اومدنش يه مقدار درد داره چون از حالت بي حسي فارغ ميشه ...
به آيينه بغل ماشين نگاه کردم و جوابش رو ندادم آرمانم رانندگي ميکرد پسره هر از گاهي ناله ايي ميکرد بعد ساکت ميشد
بدون اينکه بهش نگاه کنم صداش زدم - آرمــــــــــــان !!!
همون طور که به جاده نگاه مکرد دنده م کرد يه مقدار متمايل شد سمت من
- بله؟
هنوز واسه حرفي که ميخواستم بزنم دودل بودم نميدونستم الان بايد چه طوري حرفم رو بزنم که ناراحت نشه يا .. ناراحتش کنم ويا وظايفش رو بهش ياد آوريي کنم
هنوزم از بابت اتفاق چند دقيقه پيش که بينمون افتاده بود خجالت داشتم فکر کنم خيلي ضايع و مضطرب بودم گفت : بهتره در موردش حرف نزني .. من درکت ميکنم
من نميخواستم درکم کنه ميخواستم باهش حرف بزنم تا شرايطم رو توضيح بدم براي همين سريع شروع کردم
- نه بايد يه چيزايي رو بدوني .. صاف زل زدم به شيشه پاک کنه که هي باز و بسته ميشد و صداي قرچ قرچ ميکرد .. من ترسو نيستم .. ولي همون طور که خودتون ميدونيد تنها داشته هر دختري اون فاصله خانم بودن تا دختريشه وقتي از بين ميره تمام حرمت ها و ارزش هاش ميره زير سوال تنها وقتي ثابت ميشه پاکيش که کارش زير نظر خانواده ها باشه و مردزندگيش فراريي نباشه
پس من نميتونستم ريسک کنم رو زندگيم .. من نخواستم روي سرمايه زندگي مادر بزرگم ريسک کنم .. اگه .. چشمام رو بستم و نفس راحتي کشيدم .. اگه برميگشتم ديگه توجيحي نداشتم براي کارم .. سحر برادرش پليسه کارش ميتونه زير نظر پزشک قانوني پوشيده باشه ولي من سال ها بايد بدوام که ثابت کنم که بابا به خدا من بي گناه بودم .. من طعمه بودم .. من قرباني بودم اونوقت همين خود شما ديگه هيچ وقت حاضر نميشدي تو روم نگاه کني ... اميدوارم اين کارم رو از روي ترس ندونسته باشيد
آرمان نگاه از جاده گرفت و خيره چشم دوخت بهم - واقعا فکر ميکني من در موردت اين جوري قضاوت ميکنم
ولي من نگاهش نکردم و مستقيم به بيرون چشم دوختم - با اين حرف هيچ مقصودي نداشتم فقط خواستم فکر هاي ناجور رو از مخيله اتون بيرون کنم
آرمان - ولي منم مقصرم ...
- قصور شما جاي خودش که مطمئن باشيد ولتون نمکينم واسه اين همه هيجاني که ناخواسته وارد زندگيم کرديد
لبخندي زد زير لبي با خودم گفتم : گريه اتو هم ميبنيم
اما با بي قراري و بلند تر گفتم بلند تر گفتم : تا کي بايد صبر کنم؟ من ديگه خسته شدم اين بازي کي تموم ميشه؟
آرمان - تموم ميشه صبور باش تا آخر رسيده ديگه اصل راه رو اومديم
سر تکون دادم - سحر چي سر اون چه بلايي مياد؟
آرمان - نميدونم .. خدا کنه.. ديگه ادامه نداد
خدا کنه معني حرفش اي نباشه که لزوما ناچاريم يه بازي ديگه شروع کنيم
هر دوتايي ساکت شديم .. و به جاده سرسبز زل زديم شايد اگه زمان ديگه ايي به جز الان بود اينا جاي قشنگي به چشمم ميومد ولي الان نه حاضر بودم توي گرماي کوير بودم ولي يه نيم چه آرامش داشتم . با خودم فکر کردم يعني الان آرامش نداشتم؟ نگاه ريزي کردم به نيم رخ متفکر آرمان يعني واقعا از در کنار آرمان بودن آرامش داشتم؟
از دور داشتم چراغ هاي روشن گشت رو ميديم از ذوق دستام رو کوبيدم بهم
- واي اونجارو گشته !!
آرمان – بله متاسفانه؟؟
متوجه منظوش نشدم – چرامتاسفانه؟
- يادته رفته؟ من و تو؟ نامحرم؟ اين پسره زخم و زيلي؟ جاده خاي؟ لباسي کثيف و خيس با اين کلمات ميتوني جمله بازي؟
- خوب کارتت رو نشون بده؟
آرمان خنديد – دختر من و نخندون کارتم تو اين وضعيت کجا بود؟
عين بادکنکي که بادش خالي شده باشه وا رفتم ... سربازي بالباس سبز رنگ سربازي يه تابلو ايست که با نورها ي شب رنگ تزين شده بود قرمز و زرد اشاره کرد به آرمان توقف کنه
- نه ندار؟
آرمان برگشت سمتم و کمربندش رو باز کرد - نگران نباش .. کاريمون ندارن اگه يه اتسعلام از مرکز بيگيرن مشکل زود حل ميشه
شيشه رو داد پايين که دوتا سراز با تفنگ اومدن کنارمون
ماموراولي که ن دار تر ميخورد دولا شد تو ماشين و يه نيم نگاه به من کرد و در آخ سمت آرمان گفت – شما نسبتي داريد باهم؟
آرمان يه نگاه به من کرد – نامزدم هستن!
مامور – درست ميگن ايشون خانوم؟
سرم رو تکون دادم
مامور – کارت و مشخصات لطفا ...
آرمان – من ميخوام با مامور شيفت شبتون صحبت کنم!!
مامور- اول کار و مدارک ماشين بعد ميبرمتون پيش ايشون
آرمان دستي کشيد تو موهاش.. تو همون حين صداي ناله پسره بلند شد!! و اون وضعيت همين رو کم داشتيم واينه .. يه درد سر تازه ماموره به عقب نگاه کرد ولي چيزي معلوم نبود بدنم ميلرزيد از استرس
مامور – غير شما دوتا کسي سوار ماشين؟
آرمان تا خواست از ماشين پياده بشه مامور داد زد – دستت رو بذار رو سرت بيا پايين
آرمان اوفي کرد و همون کار رو کرد و پياده شد مامور داد زد – توام بيا پايين
آرمان يه مشت زد تو چشمش – درست باهاش حرف بزن
بقيه مامور هام مارو دوره کردن تا مامورشون رو از زير دست پسره بکشن بيرون
مامور شيفت شبشون اومد چون همه بهش سلام نظامي کردن...
مامو محسن با خلق تنگ گفت- اينجا چه خبر؟
آرمان – من بايد باهاتون حرف بزنم!!
مامور نگاه چپکي کرد و اشاره کرد – بيا تو اتاقم ..
آرمان دست من رو کشيد و باهم رفتيم داخل پادگان کنار گوشم گفت : يه دقيقه هم از کنار من جم نخور از ترسم فقط سر تکون دادم
مامور در اتاقي رو باز کرد و رفت پشت ميزش نشست و به ماهم اشاره کرد بشييم
مامور- خب بفرمائيد؟
آرمان – من سرگرد وثوق هستم براي انجام ماموريت اومدم شمال که با آگاهي ساري هماهنگ شده ... ولي بنا به دلايلي بي هوش شدم الانم نميدونم کجام ؟ بايد به دوستانم خبر بدم!
مامور – من از کجا بايد مطمئن باشم؟
آرمان پوز خند زد و به صندلي تيکه داد و گفت : تلفن براي همين موقعه هاست
در اتاق به صدا در اومد پشت سرش سرباز داخل شد و سلام نظامي کرد از کاراشون و پا کوبوندناشون کلافه شده بودم و کنار گوش مامورشون چيزي گفت مامور فقط سر تکون ميداد در آخرم رفت بيرون وقتي در اتاق بسته شد مامور رو به آرمان گفت
- آقاي وثوق تن زخمي يکي از سرباز هاي ماهم توي ماشينتون .. حتما بنا به ماموريتتون بود؟
آرمان عصي دست کشيد تو موهاش و جوابي نداد
مامور شيفت شب – سرباز ايزد هنوز اونجايي؟
از پشت در صدا اومد – بله قربان؟
-بيا تو!!
در باز شد و دوباره اون سرباز اومد تو – بله قربان؟
مامور شيفت شب - اينا رو ببر باز داشتگاه تا خودم شخصا پيگيري کنم؟؟
آرمان داد زد – يعني چي آقا شما بايد حرفاي من رو باور کنيد؟
مامور شيفت شب که بسيار از حرکت آرمان عصبي بود گفت : انتظار نداريد من بهتون اعتماد کنم؟ همه شواهد عليه شما!!
آرمان – باشه ... حداقل يه سري نيرو بفرستيد به اينجايي که من ميگم خواهش ميکنم !! اگه نکنيد به ضررتون تموم ميشه!!
مامور شيفت شب که هنوز امش رو نميدونستم ادامه داد – من بايد پيگيري کنم
آرمان – شما قبل هرکاري اون کاري که من گفتم رو انجام ميدي
انقد لهنش کوبنده بود که مامور رو وادار به موافقت کرد چون نيروي زن نداشتن من پشت آرمان حرکت ميکردم و دوتا سربازم پشتم ... با اخمي که آرمان به پيشونيش نشوند جرئت نداشتن نزديک من بشن
رسيديم به سر راهرو
- آرمان؟
فقط نگام کرد – من نميرم زندان!
اينسري مهربون تر شده بود گفت : زندان نيست ..بازداشت گاه ... سريع درت ميارم قول مردونه
- چطوري ميشه بدونم؟
نگاهي به ته سالن کردن- مطمئن باش کاري ميکنم که ازت معذرت بخوان قول ميدم واسه جبران رفتاراي زنندشون هرکار ي کنن
پشتم رو کردم بهش و رفتم توي اتاق چون باز داشت گاه زنونه نداشتن مجبور شدم برم توي اون اتاق سرد و نمور که بوي خيلي بدي هم داشت گوشه اتاق يه فرش پاره و موکت بود که گذاشته بودن احتمالا بندازم روم
به ديوار تکيه دادم و پاهام رو بغل کردم ... سرم رو گذاشتم رو پاهام گرماي پاي خودم ،من رو ياد پاهاي خانوم جون مي انداخت ياد اينکه بچه بودم به جاي اينکه مامانم موهام رو شونه کنه خانوم جون اين کار رو ميکرد
چرا هرچيزي که تو يادم بود متعلق به خانوم جون بود خيلي وقته که يادم رفته اونمادرم نيست .. يه لحظه با خودم فکر کردم .. چرا الان ارم بهش فکر ميکنم
وجدانم جواب داد - چون هر خاطره ايي شروعش با اونه
زير لبي گفتم ولي مادر من ک ديگه ايي
وجدانم - واقعا کدوم مادر ... ميتوني تصورش کني؟
ره من چهره مادرم از يادم نميره
وجدانم حاضر جوابانه اخ داد - کو ... يادت بيارش
چشمام رو بتم وسعي کردم با آوردن کلمه مادر قيافه مادرم رو به ذهنم بيارم ولي متاسفنه هرچي تلاش ردم چهره خانوم جون شديدا تو نظرم بود .. ناليدم - خانوم جون
وجدانم .. پيروز اين ميدان بود .. اشکم چون داغ بود روي پوستم حرکت کردم و سردي وجودم رو به رخم کشيد - خانوم جون کجايي آدراتو ببيني به چه روزي افتاده؟؟
و خوابم برد خسته تر از اون بودم که بخوام به چيزي فکر کنم ... از استرس آزاد شده بودم واين با اين فکر حس خوبي رفت زير پوستم حسي که بهم اراده ميداد .. ياد ميداد نبايد با هر بادي بلرزم .. مامانم منتظرمه نه مادر يکه فقط سرشتم از رحمشه نه !! نه مادري که شيرم داد !! مادري که بزرگم کرد و بهم محبت کرد . دستاي گرم خانوم جون روي سرم کشيده شد و نگاه مشتاقش روي پرده چشمم شکل گرفت تا صبح با خاطرت ريز و درشت خانوم جون خواباي خوبي ديدم ...
صداي باز شدن در اومد!!
گردنم خشک شده بود آرمان پوشيده توي لباس نظامي اومد تو جلوم زانو زد
- خوبي؟
درحالي که سعي ميکردم گردنم رو تکون بدم و گرمش کنم تا سرم رو بلند کنم گفتم : مييني که هنوز زنده ام؟
آرمان بازوم رو کشيد و بلندم کرد
- کجا؟
- خيلي کار داريم بايد سريع بريم؟
بازوم رو از دستش خارج کردم – چيه نکنه اومدي همون جونمم بگيري؟
چشماش رو دوخت تو چشمام نگاهش مخمور و مالا مال از يه چيزي بود که آتيشم البته حسي بود که فکر کنم تنها من داشتم موهام رو از توي صورتم زد کنار
- متاسفم آدرا ... براي همه چيز؟
مچ دستم رو آوردم بالا – نگاه کن؟ زدي ناقصم کردي؟ همه زندگيم رو بهم ريختي؟ معلوم نبود ديشب اگه ميموندم چه بلايي سرم ميومد! اون وقت شما ارتقاع درجه ميگري ... اون وقت براي من چه سودي داشت؟
آرمان لبخند زد – خوب چيکار کنم؟
سه تا از انگشتام رو آوردم بالا – سه تا شرط؟
سرش رو بامزه خاروند – چشم؟؟
با تعجب ابروهام پريد بالا – يعني بگم؟
دستش رو گذاشت پشتم و هولم داد جلو – همه اش نشنيده قبوله فعلا بريم ..
کنار هم رفتيم به اتاق همون مامور ديشبي .. آرمان يه نگاهي به من کرد و چشماش رو با آرامش بست و همين کارش به منم آرامش داد وقتي آرمان کنارم بود حس امنيت داشتم .. ميترسيدم يه لحظه از کنارش جدا بشم .. ميترسيدم که دوباره بيوفتم دست آرش معلوم نبود چه بلايي ممکنه سرم بياد اينسري ... ولي الان حس يه بچه رو داشتم که ممکنه با شيطناتاش از مامانش دور بشه و اين دور شدن براش درد سر ساز بشه !
صداي شخصي از داخل اومد – بفرمائيد ..
آرمان در رو باز کرد و رفت داخل .. همون مامور ديشبي تا مارو ديد سريع ايستاد و به آرمان يه سلام نظامي کرد
آرمان سري تکون داد و با چشماش به من اشاره کرد اينه ؟؟
چه خوشحالم هست شيرازه زندگي من از هم پاشيد اين مسخره بازيش گرفته ؟
آرمان سريع رو صندلي نشست و به منم اشاره کرد که بشينم ... دقيقا روبه روي آرمان نشستم
مامور سر خورده و مغموم به آرمان نگاه کرد اينسري صداي کوبنده آرمان فضارو شکافت کلمه هايي که پر بود از حس غرور مردانه و نشون دادن ضعف کس ديگه ..
آرمان – آقاي ...
مامور سريع گفت : نجابتي هستم
آرمان دستي تو هوا تکون داد – آره خوب سروان .. واي بيچاره سروان بود من بهش ميگفتم مامور حقش بيشعور ديشبم چقد بد حرف زد باهامون نجابتي کار ديشب من و همسرم با همکار ي شما کاملا ضايع شد ..
بابهت به آرمان نگاه کردم يعني همسرش رو هم آورده بود .. پس من چرا نديدم؟ من اينجا علف بودم؟ که اين همه راه و با اين آقااومدم يه اسمي از منم نياورد؟


سروان نجابتي سرش رو انداخت پايين من واقعا متاسفم .
آرمان زد رو ميز – آقا متاسفم شما دردي از من دوا نميکنه؟
ن
جابتي – من حاضرم هرکاري کنم؟
آرمان اخمي کرد و گفت : خوبه .. همه نيروهات رو ميسپاري دست من .. بدون هماهنگي من هيچ کس هيچ کار ي نميکنه؟ بقيه دوستانمم دارن ميان .. ما بايد پيداشون کنيم؟ ... به ويلايي که گفتم سر زديد؟
نجابتي – بله قربان .. ولي همه رفته بودن کسي اونجا نبود ..
آرمان کلافه دستي به سرش کشيد خيلي آروم گفت : سحر ..
با شنيدن اسم سحر سرم به دوران فتاد .. نه يعني چه بلايي سرسحر اومده؟ يعني اون الان کجاست؟ دنيا دور رم ميچرخيد ... سرم داشت گيج ميرفت ...
آرمان متوجه حال خرابم شد
سروان نجابتي ادامه داد - قربان همون طور که توي گشت و گذار اونجا بوديم دوتا ماشين زير چوب و يه مقدار برگ مستتر شد بود
آرمان در حالي که نگاهش به من بود خيلي محترمانه گفت : باشه همه رو ضميمه گزارش کنيد .. اونا ماشين هاي خودمونه
- آدرا ... سريع کنارم قرار گرفت و دستام رو تو دستاي بزرگ و مردونه اش گرفت
- آدرا ... حالت خوبه ؟چي شدي تو خانومي؟
ولي صداي آرمان توي سرم اکو دار ميپييد هيچ چيزي از حرفاش نميفهميدم ... صداش خيلي بد توي سرم پخش ميشد
ناليدم – آرمان؟
آرمان – جانم چي شد؟
- بــــــــــــــــــــــــ ـــــسه
فقط تونستم همين رو بگم ولي آرمان متوجه منظورم نشد داد زد – براش يه ليوان آب قند بياريد لطفا
سروان – چشم .. دوباره صدا زد – ايزدي يه ليوان آب قند براي خانوم سرگرد بير
من خانوم سرگرد؟ من کي خانوم شدم که .. شوهرم سرگرد باشه؟ اصلا اين سرگرد کيه؟ چيه؟ نکنه آرمان به اينا گفته من زنشم؟ نــــــــــــه خدا اون روز و نيار اين مغول شوهر من باشه ...
توي حال خودم بودم که احساس کردم چيز سردي خورد به لبام تا آخرين جرعه آب شيرين رو خوردم .. حالم بهتر شده بود و سرگيجه هام کاهش پيدا کرده بود
آرمان دستش رو گذاشت پشتم و من رو تو بغلش نگه داشته بود – خوبي؟
سر تکون دادم براش .. آرمان رو به اسروان کرد –خانوم من حالش اصلا مساعد نيست ...
يه شک ديگه اين آرمان چرا اروز انقد خانومم خانومم ميکرد؟ جو گرفته بودتشا ؟؟؟
سروان سري تکون داد – الان ميگم يه اتاق براشون آماده کنن و با سرعت زد از اتاق بيرون
با ناراحتي نگاهي انداختم به آرمان و به ساعدش چنگ زدم
- آرمان ترو خدا من و تنها نذار من ميترسم
آرمان – کنارتم اينجا آگاهي نترس از هيچ نترس تا من هستم
با حرص گفتم : اونسري ام تو بودي!
دوباره شرم توي چشماش نشست – من واقعا متاسفم!!
اشک تو چشمام حلقه بست .. – آرمان چه بلايي سر سحر اومده؟
آرمان دستي کشيد روي موهاش – نميدونم آدرا ... دعا کن که حالش خوب باشه دعا کن فقط
- ما تنهاش گذاشتيم؟
آرمان دوباره کنارم قرار گرفت بازوم رو نرم فشار داد – تو استراحت کن ... همه چيز رو بسپار به من قول ميدم سر بلندت کنم .. قول مردونه
نميدونم چرا از اينکه بهم داشت قول ميداد و براي آروم کردن من اين کار رو کرد خوشم اومد ... نفس راحتي کشيدم و دوباره سرم رو به گوشه مبل تکيه دادم ... خواب داشت مهمون چشمام ميشد خيلي خسته بودم .. سرم درد ميکرد و سرگيجه ام هي کم ميشد هي زياد ميشد ..
سرباز اومد و کليد اتاق رو تحويل آرمان داد
- ممنونم ..
آرمان بازوم رو کشيد و کمکم کرد تا بلند بشم .. مثل من اونم آروم حرکت ميکرد و قدم آهسته ميکرد تا نيازي نباشه که بغلم کنه !
به در اتاق رسيد کليد انداخت و در رو باز کرد ...
يه اتاق بود که کنارش يه تخته خيلي کوچيکه يک نفره گذاشته بودن و با چندتا پتو و يه دست شويي ..
آرمان هولم داد سمت تخت و کمکم کرد که بخوابم و روم يه پتو کشيد ..
- چيزي ميخوري؟
- تازه ميپرسي؟
- ببخشيد حواسم نبود
- نه ميل ندارم ..
- مطمئن؟
- آره فقط ... فقط
منتظر نگاهم کرد تا حرم رو کامل کنم
- فقط ميشه کنارم باشي آخه من ميترسم!
آرمان – آخه .. ولي انگار از آوردن بهونه منصرف شد و همون طور کنار تخت رو زمين نشست ..
از اين که کنارم موند خوشحال شدم نگاهي با دقت به اتاق انداختم يه اتاق چهار گوشه ود که رنگ ديوراش به زردي ميزد ولي از اتاق ديشبي بهتر بودسرم رو کج کردم سمت آرمان اونم نگاهش رو سوق داد مت صورت من
- چيزي ميخواي؟
- نه .. ولي مارو ديشب نياوردن اينجا؟ الان تازه يادشون افتاده از اين اتاقا دارن؟
آرمان خنده مستانه ايي کرد رويه بالشم رو صاف کرد -چه کم انتظاري به اين اتاق داغون راضي؟
- نخيلم ، وقتي بين بدو بدتر گير کني معلومه که به بد راضي؟
آرمان دوباره نگاهم کرد و جواب داد - ميدوني ديشب تو همسر يه مجرم بودي .. امشب همسر يه جناب سرگرد .. کم الکي نيستا؟
- مثلا..
آرمان دوباره با ذوق خنديد و چشمکي زد - مثلا ..
- خوبه .. حرف آرش تو گوشم زنگ خورد تايي من يا معشوقه جناب سرگرد!
ازش خجالت ميکشيدم هم براي ديشب و همه اتفاقاتش وهم براي امروز و کار الانم ولي .. کار الانم فقط از سر ترس بود .. من به بودن در کنار آرمانم راضي بودم چون ميترسيدم حتي از باد وزنده وحشت داشتم
پلکام سنگين شد ... زود خوابم برد

****
غرق در چهري مظلومش توي خواب شدم چقد آروم . راحت خوابيده بود کاش اونم ميتونست مثل آدرا راحت بخوابه ..
ياد سرزنش هاي آدرا افتاد .. اين دختر چقد خود خواه بود . يه ذره به موقعيت اون فکر نميکرد . يه ذره حتي براي ثانيه ايي خودش رو جاي من نذاشته که من يه مردم با اون غيرتم چطور تحمل کنم که خواهرم برادرم رو ...
نه سرش رو محکم تکون داد ... چندبار آروم آدرا رو صدا کرد
- آدرا ... خوابي؟
ولي از آدرا جوابي نشنيد .. نفسش و از سر آسودگي داد بيرون از اتاق رفت بيرون .. تا در رو بستم نگاهش افتاد به يه سر باز
صداش زد – هي تو ؟
سرباز سلام نظامي کرد – بله قربان؟
يه تاي ابروم رو دادم بالا و دوباره رفتم تو جلد مغرور خودم
- هيچ کس بدون اجازه من حق ورود توي اتاق رو نداره از حالا هم يه صندلي بيار دمه اين اتاق بشين .. فهميدي؟
سرباز سري تکون داد – بله قربان
آرمان عقب گرد کرد و زير لبي گفت : خوبه ..
خيلي متين و موقر وارد اتاق افسر شيفت شب شد که کس ديگه ايي رو جاي اون ديد ... حتما شيفتش تموم شده و رفته؟
- سلام
صداي آشنايي بود آرمان مردد برگشت عقب ... سروش روخسته و نالون ديد
آرمان سريع به طرفش رفت و بازوش رو محکم تو دستاش گرفت
- سلام ... خوبي
سروش دستش رو از شونه اش کنار زد .. سه کلمه گفت که باعث شد براي اولين بار آرمان سرش رو بندازه پايين
- سحر
آرمان – آروم باش سروش سحر حالش خوبه!
سروش ناباورانه نگاهش کرد
- مطئني؟
آرمان نا مطمئن سري تکون داد نميدونست سروش تا کجا از قضيه خبر داره محتاطانه گفت : نميدونم؟؟
سروش فرياد زد – يعني چي؟ تو بوقي که من ترو با اونا فرستادم؟ آرمان اينه اون همه منم منم کردنت؟
آرمان سرخورده سرش رو انداخت پايين
سروش هنوز خالي نشده بود – آدرا چي؟ اون کجاست ميدوني خانواده اش در به در دنبالشن؟
آرمان – اون جاش خوبه
سروش دوباره داد زد – آره حتما جاشون پيش آرش خوبه آره؟
آرمان – نه اون همينجاست
سروش با بهت به آرمان نگاه کرد – اينجا؟
آرمان فقط سرتکون داد
سروش – بايد ببينمش
- نميشه!
سروش برگشت سمتش يه تاي ابروش رو داد بالا – چرا اون وقت؟
آرمان با حرص تفسش رو داد بيرون خودشم نميدونت چرا دوست نداره کسي به آدرا دست بزنه يا نگاهش کنه
- چون خوابه .. تمام اين کلمات رو با حرص گفت و از کنار سروش رد شد
سروش دنبالش افتاد – از سحر ردي پيدا کردي؟
- نه مامور لعنتي اصلا همکاري نکرد منم تا چند ساعت يش باز داشتگاه بودم
سروش – اين خراب شده کسي نداره جواب منو بده؟
آرمان ايستاد نگاهش رو دوخت توي نگاه سروش – سروش آروم باش من بيشتر از تو دوست دارم سحر رو پيدا کنم چون اين ماموريت منه نه تو .. لطفا ساکت بايست کنار تا خودم يه کاري کنم .
انگشت اشاره روش که اومده بود براي شاخه شونه کشيدن آرمان بالا اومد پايين و سروش ناراحت روي صندلي هاي کنار ديوار نشست
- آرمان
آرمان همون طور که پشتش به سروش بود گفت – بله؟
- ميشه يه ماشين گشت بدي بهم خودم بگردم اينطوري نميتونم آروم بشينم
آرمان سري تکون دادو باناراحتي گفت : باشه الان هماهنگ ميکنم سروش خواهشا قوي باش . مثل هميشه سحر رو اگه پيدا کنيم بيشتر از هرچيزي به پشتوانه محکمي مثل تو نياز داره
راه افتاد به سمت دفترش و سروش رو با اون حالت تنها گذاشت تا به خودش بياد تا بتونه دوباره بشه همون سروش محکم و قوي .
آرمان جلو ي نقشه ها ايستاده بود ..زير لبي گفت : لعنتي تو الان کجاي؟
هرچي بيشتر به نقشه دقت ميکرد ... کمتر به ذهنش ميخورد که آرش کجا ميتونه رفته باشه .. همه نيرو ها آماده بودن . نيروهاي دريايي گشت رو شروع کرده بودن و امکان اينکه آرش ممکنه از طريق دريا فرا کنه رو ميدادن و گشت ها توي جاده ها همه ماشين هارو ميگشتن تا اگه به مورد مشکوکي برخوردن گزارش کنن .


عصبي کوبيد رو ميز .. واقعا باورش نميشد تمام زحماتش حروم شده باشه ؟ چند باري مچ دستش و باز و بست کرد بشدت توي فکر بود و آروم و قرار نداشت
خم شد رو ميز و زل زد به نقشه پهن شده روي ميز ... با چشم همه جا رو ميکاويد در به شدت باز شد ...
يه سرباز هول شده تند تند توضيح داد
- قربان ... ببخشيد سريع سلام کرد ...
آرمان مات به سرباز نگاه کرد سرش رو تکون داد و خيلي نرم گفت : آزاد
سرباز – قربان گزارش شده يه مورد مشکوک تو يکي از ايستگاه هاي گشت ديدن .. آرمان لحظه ايي تعلل نکرد کلاهش رو از روي ميز برداشت و به سرعت از در زد بيرون .. سرباز هم پشت سرش توي راهرو دنبالش افتاده بود
- ميگن با سرعت بالا داشتن حرکت ميکردن .. گشت قبل رو رد کرده بودن و گزارش شده بود .. الان گرفتنشون ... منتظرن تا ..
آرمان با يه عقب گرد برگشت تو صورتش چند بري تند تند سرش رو تکون داد
- لطفا ساکت .. ساکــــــــت
دوباره راه افتاد ... با سرعت توي صندلي نرم کمک راننده خودش رو جدا داد ... به سرباز بقليش فرمان حرکت داد ..
شيشه رو داد پايين تا يه کم هواي تازه به ريه هاش تزريق کنه .. مبارزه با آرش رو خيلي سخت تر از اينا ميدونست ... چرا انقد راحت تسليم شده .. نکنه ... نه امکان نداره باندشون توسط سروش گرفته شد بود ما به اجزا اصلي باند رسيده بوديم و تنها آرش مونده بود ..
آرنجش رو تکيه داد به شيشه پايين شبنم هاي موجود توي هوا روي پوست مينشستن .. چرا آرش انقد ضايع تد ميرفته که توسط مامورا گرفته شد؟ انقد ها هم احمق نيست
کنار جاده سرباز ماشين رو پارک کرد .. برگشت طرف آرمان ..
آرمان به خودش اومد نگاهي به اطراف کرد .. کسي نبود .. ماشيني هم دنبالشون نبود .. جاده خلوت خلوت
- چرا ايستادي؟
سرباز پوزخندي زد – فکر کنم آخر خطه جناب سرگرد ..
آرمان چشماش رو ريز کرد ولي قبل هر حرکتي سرباز لوله تفنگ رو گذاشت رو شقيقه آرمان
داد زد – تکون بخوري مغزتو نابود ميکنم
آرمان آروم گرفت و نفش رو با حرص داد بيرون
- معلوم هست داري چکار ميکني احمق؟
سرباز - مگه کي گفتم دتاتو بر بالا
سرباز در ماشين رو از کرد و آرمان رو هول داد بيرون و خودشم زد بيرون از ماشين .. درست پشت سر آرمان حرکت ميکرد
آرمان – ميخواي چيکار کني؟
سرباز لوله رو بيشتر فشار داد – خفه شو ..
آرمان دندوناش رو سايد بهم ولي سکوت اختيار کرد ..
سرباز آرمان رو برد نزديک پرتگاه ... تفنگ زود گرفت سمتش و يه نگهاي از بالا به پايين کرد آب دهنش رو قورت داد
- بايد بريم پايين
آرمان دستاش رو خيلي ريلکس گذاشت تو جيب لباس نظاميش و با پوزخند گفت : جدا؟
سرباز خودشم دو دل بود ولي جلو اومد ..
- خفه شو حرکت کردن .. چرخيد پشت آرمان و تا خواست اون رو به جلو هول بده .. آرمان سريع برگشت عقب و با پاشنه پاش محکم زد توي کتف پسره ... و تويه حرکت سريع ديگه سر پسره رو آورد پايين و لاي پاش خودش قرار داد و کمي چرخوند در همون حالت دست برد به اصلحه اش ولي پسره زرنگ تر و قوي تر بود چنگ انداخت و خودش رو از لاي پاي آرمان با يه حرکت ديگه خارج کرد و کوبيد تو سينه آرمان .. نفس تنگي به سراغش اومده بود ولي زور آرمان کمتر از اون نبود ..
از توي ماشين صداي بي سيم در اومد – الو .. پرهام سه .. پرهام سه جواب بده
آرمان از گوشه چشم نگاهي به بي سيم کرد ... بايد ميرفت سمتش و خبر ميداد به اونا .. وقتي حواسش به بي سيم پرت شد پسره بادست آرمان رو خوابوند و نشست روي سينه اش .
دوباه صداي بي سيم متوقفش کرد – پرهامه سه جواب بده .. گزارش اشتباه بوده سريعا برگرديد
چقد دير چقد دير گفتن که ماموريت منتفي بوده .. لعنت به اين جا با اون امکانات کمش
آرمان چشم از بي سيم برداشت و يه نگاه به وضعيت فعليش کرد ..
- گور خودتو کندي قربان
آرمان هميشه توي حرکات رزمي از پا بيشتر استفاده ميکرد قد بلند و هيکل تنومندش روي پاهاي هميشه استوراي وارش سوار بود پاش رو جمع کرد و از پشت ضربه زد و غلطي خورد واين سري آرمان بود که روي سينه اون قرار گرفت ..
صورتش از عرق سرخ شده بود – يه حساب انگشتي ام که ميکردي ميفهميدي که نميشه با من در بيوفتي .. گوسفند ؟
دست بندش رو از توي کمربندش کشيد بيرون و زد به دستاش از روش پاشد و اونم کشيد و مجبور به اطاعت کرد نيش خندي روي صورت قرمزش نشست ..
- از طرف کي؟؟
از سرباز جوابي شينيد
داد زد – ازت سوال کردم نشنيدي؟؟؟
سرباز سر بلند کرد – من صحبتي ندارم ..
آرمان – چه جالب ... سخت مشتاقم که ترو به حرف بيارم ..
پسره رو برد سمت ماشين و حرکت کرد سمت جاي گزارش شده ..
در همون حين دوباره بي سيم خورد
- پرهام .. پرهام سه ..
آرمان دکمه رو زد و بي سيم رو برد نزديک لبش .
- پرهامه سه به گوشم
- جناب سرگرد خودتونيد
آرمان سريع جواب داد – بگو
- گزارش اشتبا شده بود .. بايد برگردي اينجا .. سريع اتفاقاتي افتاده ..
آرمان يه نگاه عجول و منتظر به پسره کنار دستيش کردو بي سيم رو سر جاش قرار داد – چه کار قرار بود بود بکنيد؟
سرباز بازم از جواب دادن به سوال خود داريي کرد
آرمان خيلي ريلکس گفت : ببين الان اگه همکاريي کني خيلي به نفعته .. تمام سرکرده هاتون دست گير شدن تو پشتت به هيچ کجا گرم نيست .
به سرباز نگاه کرد که بدون حرف با آرمان سرش رو گرفته بود بيرون و نگاه ميکرد ...
آرمان پوزخند ديگه ايي زد و سرش رو تکون داد زير لب گفت : يه کاريي ميکنم مثل بلبل حرف بزني
جلوي کانتري نگه داشت به سرباز ها گزارش رو داد و رفت بالا از پله ها و از راهرو گذشت .. سروش اومد کنارش با اظطراب گفت : کجا موندي؟
آرمان که هنوز متوجه دليل سروش نشده بود گفت : چي شده؟
- آدرا .. اونا اينجا بودن ..
آرمان با دو دويد سمت اتاقي که آدرا اونجا بود .. در رو با شدت باز کرد ولي آدرا نبود .. قلبش به يک باره شروع کرد به لرزيدن ترس همه تنش رو گرفته بود سروش اومد کنار ش .. اصلا نمي فهميد داره چکار ميکنه دست انداخت يقه لباس سروش رو گرفت و کشيد
- کجاست؟
سروش با حرص دست آرمان رو از يقه اش جدا کرد با عصبانيت زل زد تو نگاهش
- مرتيکه همه نيرو برداشتي رفتي آگاهي خالي خالي بود .. همه آماده باشن نيرو ها بيشترياشون رفتن براي گشت ... توام گذاشته بودي رفته بودي اگه دير رسسيده بودم الان جاي درمانگاه سرد خونه بود .. ديگه بقيه حرف هاي سروش گوش نميداد .. سرد خونه آدرا مگه چه بلايي سرش آورده بودن
سروش تکونش داد – آرمان لعنتي ايجاد مقر خودمون نيست که در کل شايد با نيرو هاي شبش بگم اينجا 30 تا سرباز داشته باشه ... که الان با گشتتاي زيادي که گذاشتي ده نفر کمتر هم اينجا نيستن پسر
آرمان دستي کرد تو موهاش زير لب ناليد – دوباره بد قولي کردم ... همه فکرش پيشه اين بود که چطوري خودش رو قانع کنه جلوي آدرا ..
ولي يه حرف با عث تعجبش شد ..
- چي گفتي الان؟
سروش که ديگه ساکت شده بود گفت : چيه؟
آرمان عصبي غريد – گفتي کي داره مياد اينجا؟
سروش – نويد ...
آرمان سريع رفت کنار سروش – ترو خدا نذار بياد اينجا ..
سروش - يعني چي آرمان من متوجه کاراي تو نميشم .. اونا خانواده اشون هستن بايد بفهمن آدرا در چه حالي ..
آرمان چرخي دور خودش زد – نه سروش منظورم اين نيست الان مهره هاي اصلي اونا من و سحر و آدرايم .. ما که آزاديم .. ولي هرچقد مهره بيشتر داشته باشن حرکت بزرگتري ميتونن بکنن
روش – ولي ما همه رو گرفتم
آرمان به نقطه ايي خيره شد – نه هنوز .. به نظر من اونا بازي گرداناي اصلي نبودن .. از اونا باز جويي شده؟
سروش - وقتي همه رو گرفيتم منتقل کرديم تهران . منم اومدم تا کمک حال تو باشم
آرمان- قضيه خيلي پيچده تر از اين حرفاست زنگ بزن و گزارش رو به جناب سرهنگ بده در خواست نيروي بيشتري کن اينجا پره جاسوسه نميشه با اعتماد به سربازاي اينا حرکت کنيم
سروش –مامور نگه بان ميگفت . خيلي از سربازا پول ميگرن و بعضي چيزا رو ناديده ميگيرن
آرمان در حالي که به سمت درمانگاه ميرفت برگشت رو به سروش گفت : دقيقا .. هم اون گزارش غلط و هم اون ... ديگه ادامه نداد ... اون سربازي که داشته آدرا رو اذييت ميکرده رو ببر بازداشتگاه .. يکيشون هم من دست گير کردم
سروش – يعني ..
آرمان سرش رو تکون داد – تو راه حمله کرد بهم
سروش خنديد – خوشحالم سالمي
آرمان جوابي نداد و رفت طرف درمانگاه ... ميدونست سروش يلي ناراحته برادر بود و درک ميکرد خواهش تو چه شرايط بدي قرار داره .. ولي خودشم از حرکت خودش غافگير شده بود .. اين ماموريت اون بود توي ماموريت بايد به همه مسائل ريدگي ميکرد پس چرا انقد وقت و بي وقت بيشتر به آدرا رسيدگي ميکنه! چرا وقتي فهميد چه بلايي سرش اومده قلبش داشت ميترکيد از هيجان و غصه ...


به استقبال مرگ رفته بودم .. هق هقم تاز کم شده بود که نگاهم افتاد به سياهيي که تو چهار چوب در پديدار شده بود
به يک باره همه تنم عرق سردي کرد و دستو پام بي حس کنارم افتادن نگاهي کردم به مسئول درمانگاه که سرش توي کمد لوازم دارويش بود
دستام رو گذاشتم کنار گوشم جيغ زدم – نه تو خدا بهم رحم کنيد من هيچ کاري نکردم .. آرش منو ول کن .. باور کن من اصلا نمی خواستم اينطوري بشه
حس جنون بهم دست داده بود داشتم برای آرش خیالیم توضیح میدادم که من مقصر نیستم .. تو همون حالت لرزش بودم که دست گرمي نشست روي دستم از بس چشمام رو روي هم سايیده بودم اشک دور چشم مانندعرق هاي کوچولو
نشسته بود از لاي دستام که حفاظ خودم کرده بودم سربلند کردم وبا اضطراب زل زدم به صاحب دست که نگاهم توي دوتا
چشم مشکي پررنگ تيله ايي گره خورد
آرمان – چي شده ... منم نترس
اشکم سر خورد و مات به آرمان نگاه ميکردم
آرمان آب دهنش رو قورت داد و مهربون گفت : خوبي؟
سرتکون دادم به معني نه ..
برگشت سمت مسئول درمانگاه – حالش چطوره؟
- بهش شوک عصبي دست داده از اون موقع تا حالا که آوردنش داره مثل بيد ميلرزه
آرمان کشيدم توي بغلش .. و سفت فشارم داد به خودش انقد سفت که داشتم له ميشدم ولي کم کم لرزشم افتاد کنار گوشم زمزمه کرد – بازم بدقولي
حيف که انرژي نداشتم وگرنه ميزدم درب و داغونش ميکردم
سربازي که جلوي اتاقم مثلا محافظم بود شروع کرد به توضيح دادن
- قربان جلوي در بودم .. گلاب به روتون دست شويي داشتم يکي از سربازها اومد گفت که برو من جات وايميستم ... کاش پام ميشکت نميرفتم
وقتي برگشتم ديدم افتاده رو خانومتون ميخواست سرنگ بهشون تزريق کنه .. سرنگ خالي ..
آرمان وقتي حال خرابم روديد گفت : برو تو اتاقم خودم بايد به کاراي اينجا يه سرو سامون بدم ..
از پشت سررفتن سرباز رو ميديد سري تکون داد .. برگشت طرف من و کمي من و از خودش جدا کرد – بهتر شدي؟
فقط تونستم حرفي رو بزنم که دلم نميخواست انقد ناراحت و دلخوربودم از دستش ترجيح دادم اين و بگم بهش – ازت متنفرم .. حالم بهم ميخوره .. درک ميکني؟
آرمان با ناراحتي نگاهم کرد تا خواست حرفي بزنه دستم رو به معني سکوت گرفتم جلوش .. ولي کاملا آروم شدم .. اين چه دردي بود که من انقد راحت تو آغوش
يه مرد زن دار آروم ميگرفتم؟
سعي کردم خودم رو ازش جدا کنم که سريع راحتم گذاشت .. و از روي تخت اومد پايين – اگه حالت خوبه بريم تو اتاق من؟
به سرم اشاره کردم و سعي کردم دراز بکشم ... به بغض اندازه يه پرتقال توي گلوم گير کرده بود .. آرمان بالا سرم منتظر موند تا سرمم تموم بشه .

الان هر دوتايمون توي اتاقي که دست آرمان بود نشسته بوديم آرمان دولا توي نقشه و سروش ناراحت با دارت موجود توي اتاق داشت بازي ميکرد.. و منم مغموم به
يه نقطه خيره شده بودم
يهو صداي آرمان در اومد – سروش .. بدو بيا .
سروش با بي ميلي دست از دارتش برداشت و رفت کنار آرمان توي نقشه ولو شد . آرمان تند تند دست زد و ديدم داره به من نگاه ميکنه ولي متوجهي نکردم که يعني
من اصلا باتو کاري ندارم ..صدام کرد برگشتم تو صورتش نگاه کردم اي خدا چقد رو داشت .
- هان؟
ديدم که سر ش رو کج کرده و مثل بچه هاي مظلوم داره نگاه ميکنه
- ميشه به من توجه کني؟ خواهشا؟
دلم ميخواست بگم نه ولي مجبوري نگاهش کردم تا حرفش رو بزنه يه موقع عقده ايي نشه
آرمان ببين – من مطمئنم آرش يه جاهايي همين اطرافه
سروش رفت سمتش و همه تير هارو ازش جدا کرد دوباره اومد روي راحتي ولو شد
آرمان – داشتم فک ميزدما ..
سروش – ميشه خواهش کنم تا اومدن سرهنگ تو فکر نکني ...
اي خدا ميدونه دلم ميخواست برم يه ماچ خوچل از سروش کنم .. با رضايت به سروش نگاه کردم
- اي بابا شما بايد از من حمايت کنيد
سروش – برو بابا تاکي حمايتت کنيم؟
آرمان – آخه من هنوز چيزي نگفتم
سروش آرنجش رو گذاشت رو دسته مبل و خيلي نرم کمرش رو چرخوند سمت آرمان – ببين برادر من تو از اول شروع کردي ميگي آرش اين اطرافه، ما
که نميدونستيم نکته منحرف کننده ودقيقي بود که بهش اشاره شد ضميمه پرونده کن
آرمان لبخند زد ولي نسشت لبه مبل – بذار بگم .. بعد
منم با دهن باز داشتم به اين دوتا نگاه ميکردم آرمان از یک ميخنديد .. سروش از يک انقد خوش شده بود؟
سروش متوجه من شد با چشم اشاره کرد – بابا اين بيچاره عادت به اين اخلاق مهربون تو نداره ببين داره از تعجب شاخ در مياره
آرمان – نه بابا اين خانوم اين روي شوخ تورو نديده
سرم بين آرمان وسروش در حرکت بود واقعا اينا اين طورين؟
آرمان خنديد – خوب مسخره بازي بسه به من گوش کنيد نقشه رو با چسب چسبوند به ديوار و عکس آرش براي ارتباط بيشتر زد به کنار ش.. چند دقيقه ايي محو
آرش شد بعد سري تکون داد
آرمان – ببين آرش نميتونه جاي دوري بره .. از ديشب تاحالا اون فقط وقت کرده يه طوري من و آدرا رو حذف کنه .. پس يعني دنبال مامور هاي ما بوده .. اين
يعني اينکه آرش ديگه کاملا الان از کشته شدن ما نااميد شده ديگه به فکر نجات جون خودشه .. الان در به در دنبال راه فرار .. اين ميگه که اون نزيک ما .. هيچ
کدوم از سربازا حرفي نزدن چون به شدت از طرف آرش مورد حمله واقع هستن .
صحبت يکي ازمجرما رو گذاشت . و کمي زد جلو
صداي آرمان اومد – بهتره همکاري کني اون وقت به جاي 18 سال زندان شايد بشه 18 ماهش کرد نه؟
صداي مجرم اومد – اگه بفهمن من به شما حرفي زدن به جاي 18 ماه اگه آزادبشم به 18 روزم نميرسه
- تو بايد شهادت بدي .. ما ازشون به اندازه کافي مدرک داريم بايد به ما بگي اون ميخواست چيکار کنه چطوري اومدي اينجا و اونو کجا ديدي؟
مجرم خيلي قاطع گفت : من هيچ حرفي عليه اون نميزنم
آرمان زد رو استپ – ديدي؟ آرش همه کار هاش برنامه ريزي شده است اون حتي فکر اينجا رو کرده اگه نتونست مارو بکشه چيکار کنه چون کاراش طبق برنامه
ريزي دقيق مو نميزنه و هيچ جاي نقشه نميلنگه
سروش – برای همينه کارش بي ايراده
آرمان ضبط رو ول کرد اومد روي مبل زل زد به نقشه – درسته اون همه ي نيروهاي مارو تحت فرمان داره چون اينجا منطقه محروميه بايه کم پول ميشه عقل اينارو
هم خريد آرشم برای همين مارو کشونده اينجا
سروش – نه اون درصد خطا کم داره ... من هنوز نميدونم چرا مارو باخودش کشوند اينجا شمال ..
من لبم رو به داخل جمع کردم و بعد گفتم – خوب براي اينکه باهامون بازي کنه ..
آرمان چشماش رو ريز کرد کم پاش رو تکون داد و خودکار رو ول داد روي ميز – نه اين نيست دليلش شايد اونايي که ما گرفتيم همه اشون يه دست نشونده ان
سروش اومد جلو – يعني تو ميگي آرش خودش ..
آرمان به تکيه گاه تکيه داد – دقيق نميتونم بگم سروش .. ولي يادته هميشه ميگفتي . . انگيزه که باشه آدم کاراي عجيبي انجام ميده؟
سروش – درسته اونم با کشوندن ما به انجا باعث شد که مادستمون به بعضيا برسه که فقط پخش کننده ان و ما از اصل کار غافل شديم
آرمان – آرش انقد عادي رفتار ميکرد و کم افراد دنبال خودش راه مي انداخت که هيچ کس شک نميکرد که اون رئيس يه باند ميتونه باشه .. حتي وقتي مارو توي
ويلا گير انداخته بود يک نفر همراهش بود ...
سروش خنده ايي کرد که همه دندوناي سفيدش رو نمايش داد گفت : درستش همينه اون افرادش گسترده بودن .. ولي هيچ ردي از خودش نذاشته
آرمان – من حتم ميدم که اون از دريا رفته باشه
تا اون موقعه ساکت بودم به صدا در اومدم – نه امکان نداره آرش هميشه از دريا و موج وريي بدش ميومد
آرمان – مطمئني؟
- آره چند بار چند با خودش بهم گفته بود ..
سروش- ممکنه خاطره بدي داشت باشه و هميشه دريا زده بوده باشه؟
آرمان سريع گفت : چي ميشد که با آرش در مورد دريا حرف ميزدي؟
مادرش ترکمن بود .. زياد ميومدن شمال .. من چند تا عکساشون رو ديده بودم . آرمان به سروش نگاه کرد
سروش آروم گفت : ممکنه رفته باشه اونجا؟
آرمان – ترديد ديدم دارم.
سروش – تو کدوم سمت بيشتر گشته؟
آرمان – من براي جاده هاي فرعي که ميخوره به شهر ساري و دهاتاي کوچيک که سمت کرج بيشتر گشت گذاشتم چون حدس ميزدم اون طرفي رفته باشه
سروش- درسته اون خيلي راحت ذهن مارو منحرف کرده و از اون طرف در رفته
آرمان کوبيد روي ميز که نيم متر پريدم هوا ..
سريع گوشي سروش رو گرفت تو دستش رو شماره ايي گرفت و از اتاق زد بيرون توجهي بهش نکردم .. حتما من اينجا مافيايي بودم يا سروش حزب نفوذي
گانگسترا بود که جلوي ما حرف نزد
- سحر رو براي چي دنبال خودش کشونده؟
سروش با غمي که تو چشماش موج ميخورد گفت : فکر کنم داره از اون براي جايي که گير ميوفته استفاده ميکنه
- سحر طعمه اشه ..
وقتي حرفاي آرمان تموم شد برگشت تو اتاق – همه ي نيرو هاي ساري و جاده هايي که مسير آخرشون چه فرعي چه غير فرعي به ترکمن ميخوره تحت
مراقبت قرار دارن ميگيرن .


کار اینا هم واقعا سخت بودش .. هوای همه طرف رو داشتن باید فکر خونی مجرمشون هم میکردن ، خودشون رو میذاشتن جای یه مجرم فراریی و تشخیص بدن که اگه یه آدم بخواد فرار کنه کجا میتونه بره . جاهایی که امکان رفتن اونا به اونجا بود رو حدس بزنن
هوای اتاق خیلی سرد بود آرمانی یه پتو مسافرت تمیز داده بود بهم که بندازم روم چون حتی اگه از سرما هم میمردم امکان نداشت یکی از پتو های اونجا رو بندازم رو خودم نگاه کردم به سروش
- میشه گاز آشپزی رو حداقل روشن کنید؟
آرمان از زیر چشم نگاهی بین من و سروش انداخت و گفت : سردته؟
در حالی که سعی داشتم تکون خوردن دندون هام رواز سرما کنترل کنم - اوهوم هوا خیلی سرده اینجا .
سروش – بیا بخاری درست کن آرمان
آرمان - آجر داغ داریم؟
سروش خندید –الان میرم از بیرون میارمش داغ میکنم ..
برگشتم سمت آرمان – مگه بلدی بخاری درست کنی؟
آرمان – یه بار همچین جایی قرار گرفته بودیم یه چیزی که بشه باهاش خودت رو گرم کنی درست کردم
خودشم رفت از در اتاق بیرون .. . الهی از کجا بلده بخاری درست کنه ؟ مگه بخاری درست کردن کارهر کسه؟
چند دقیه بعد برگشتن جفتشون رفتن کنار اجاق گاز کوچولو کنار اتاق .. برام جالب شده بود که آرمان چطوری بلده بخاری درست کنه دیدم که لوله بخاری Lمانندی رو که باخودش آورده بود گذاشت روی گاز و روش دوتا آجر بزرگ گذاشت
خندیدم – وای دارم میسوزم از گرما کمش کن
آرمان نگاهی به سروش کرد و جفتشون خندیدن .. آرمان صندلی آورد گذاشت زیر پاهاش و از توی دیوار هوا کش روجدا کرد و جای خالی هواکش رو بایه دستمال پوشوند . هواکش رو خیلی حرفه ایی جا داد اون سر لوله بخار یL مانند هواکش میچرخید و هوای سرد رو میداد توی لوله و هوا از توی لوله ال شکل عبور میکرد و در اثر گرمای اجاق گاز هوای داغ با حرارت بالا میداد بیرون .. آرمان کنار رفت برای همین باد داغ خورد تو صورتم که سریع دستم رو حائل صورتم کردم تا نسوزه صورتم
آرمان با خنده از کنارم رد شد
- الان مثل اینکه واقعا سوختی؟
دهنم وا مونده بود – وای چطور این کار به ذهنت رسید؟
آرمان شونه ایی انداخت بالا – ما اینیم دیگه
سروش – باورتون نمیشه اولین بارم که این کار رو کرد ما همه مسخره اش کردم ولی وقتی که درست شد .. خودش وایستاد جلوی بخاری راه به هچ کس نمی داد
آرمان – بیاید بشینید تا چند دقیقه دیگه هوا خوب میشه . ما بلدیم از ذهنمون کار بکشیم آق سروش مثه شما آکبند نگه نمیداریم که
سروش یه لیوان کثیف از روی میز برداشت همون طور که دولا شده بود لیوان رو برداره سرش رو تمایل کرد سمت من – تازه کولرم بلده درست کنه
- واقعا خیلی خلاقیت میخواد
آرمان دست گذاشت روی پیشونیش – نخیر خانوم عقل میخواد .
سروش گفت : وقتی انگیزه داشته باشی هرکاری میتونی انجام بدی این حرفیه که من همیشه به آرمان میگم
مردد بودم برای حرفی که میخواستم بزنم .. اونم جلوی سروش
آرمان کمی با وسایل اتاقش ور رفت در آخرم نشست پشت کامپیوتر و زل زد به صفحه اش .
سروش – من تشنمه .. کسی آب نمیخواد ؟
آرمان – من تشنمه .. اگه آب بخورم ضعف میکنم
سروش – اینجا از صحرا بی آب و علف کم امکانات تره ... باید صبر کنی فرستادم چند تا غذا بگیرن ..
از اتاق زد بیرون
من و آرمان هر دوتایمون ساکت بودیم .
انگار داشتیم برای حرف زدن آماده میشدیم .
- میخوام ..
آرمان – دارم میگم ..
جفتمون باهم حرف زدیم . لبخندی زدم – شما بگید
آرمان اخمو نگاهم کرد – شما بگید ..
دیگه تعاریف رو جایز ندونستم – من میخوام برم پیش خانواده ام .
آرمان لبخند زد و ادامه داد – من میخواستم بگم بهتره برید پیش خانواده اتون ،
- یعنی هیچ خطری از طرف آرش تهدیدم نمیکنه؟
آرمان دستاش رو کرد توهم و به صفحه مانیتور زل زد – بری بهتره اینجا خیلی امنیت پایینه .. توی تهران و کنار خانوادت بهتره منم میسپارم که مراقبت باشن و برات محافظ بذارن .. توام تا چند وقت به هیچ وجه از خونه نیا بیرون
- یعنی تو فکر میکنی؟
آرمان نذاشت ادامه بدم – آرش خیلی راحت تونسته با منحرف کردن فکر ما از طرفه دیگه ایی فرار کنه .. ولی اون همون طور که تو اینجا تونست قصد جون مارو بکنه تو تهرانم ممکنه نیرو داشته باشه .. ولی برات مراقب میذاریم . اینطوری خیال خودم راحت تره .. اصلا از خونه نیا بیرون
- کی باید برم؟
سرش رو تکون داد – سروش گفت نوید داره میاد اینجا .
با تعجب گفتم : واقعا؟
آرمان چشماش رو به نشانه آره بست و سرش روتکون داد – با اون برو .. منم سروش رو میفرستم همراهتون باشه
میخواستم بگم خودت چی ولی ترجیح دادم چیزی نگم .. نمیخواستم فکر کنه برام مهمه ... اگه نمیخواستم فکر کنه برام مهمه یعنی مهم بود . یا نه؟
سروش وارد اتاق شد چیزی کنار گوش آرمان گفت .
آرمان – خیلی خب بگو نیاد اینجا .. خودت و آدرا برید پیش اون
حتما نوید اومده بود .. ولی کجا اومده بود نوید؟ که قرار بود ما بریم کنارش
سروش – خودت چی ؟
با مهربونی به سروش نگاه کردم تو دلم گفتم – دمت گرم چه سوال خوبی پرسیدی؟
آرمان در حالی که ورقه های رو میز رو جمع میکرد گفت : من میرم بندر ترکمن .. از اونجا میرم کنار تیم عملیاتی توام آدرا و نوید رو برسون سریع بیا اونجا .
سروش - تنهایی می تونی؟
آرمان اخم نمکی کرد – نه وایمیسم نگاه میکنم.تو علمیات قبل هم تنها بودم یادته؟
سروش با ناراحتی گفت : ولی کار این یکی خیلی سنگینه .. تنهایی از پسش برنمیایی
آرمان کتش رو از پشت صندلی آزاد کرد و انداخت رو دستش – برو رفیق .. فقط محافظ برای خونه خانوم آذین یادت نره !!
سروش – باشه من میرم کارای اونجا رو سرسامون بدم و برگردم .. نه ماشین ونه سیله ایی که تو بخوای باهاش بری؟
آرمان –بچه ها ماشین منو پیدا کردن . با ماشین خودم راحت ترم . شما هم الان حرکت کنید .
سروش – غذاها رو آوردن بمون بخور ضعف میکنی؟
آرمان – تو راه میخورم یه چیز باید زود تر از سرهنگ برسم ..
باهم دست دادن
سروش – میبینمت


آرمان – فقط حواست به همه چیز باشه!!
باهم دست دادن و آرمان این سری مقابل من قرار گرفت سروش سریع گت : خانوم آذین برید وسایلتون رو جمع کنید ماهم حرکت کنیم
- من وسیله ایی ندارم .
آرمان – با من تا حیاط بیا .. سروش توام وسایلت و جمع کن دمه ماشین منتظرتیم
سروش رفت .. هرکس دیگه ایی ام بود میفهمید باید بره دنبال نخود سیاه ... با آرمان هم قدم حرکت کردیم .. نه اون چیزی میگفت نه من رسیدیم به در اصلی راهرو که آرمان چرخید رو به روی من ایستاد
نگاهی توی تمام اجزا صورتم کردم ... در آخرم توی چشمام تمرکز کرد
آرمان – قبل خداحافظی . باید بابت همه بد قولیام و همه بلاهایی که سرت اومده ازت معذرت بخوام .. اگه گاهی تند رفتم .. یا اگه خیلی ناراحتت کردم .. یا .. سرش رو انداخت پایین دیدم خیره شده به یه جا رد نگاهش رو دنبال کردم دیدم داره به مچ کبود شده ام نگاه میکنه .. خودش رو خلاص کرد .. یا اگه صدمه ایی زدم ازت عذر میخوام امیدوارم فرصتی برای جبرانش داشته باشم .
لبخند زدم و هیچ چیزی نگفتم
ادامه داد – روزای پر استرس و سختی داشتیم . . از همکاریت متشکرم . فقط همین
ساکت شد تا اگه منم حرفی دارم به بزنم ولی ترجیح دادم ساکت باشم فقط زیر لب گفتم : مواظب خودت باش . دست بردم تو جیب لباسم .. دستم به همون جسم سردی خورد که برای فوضولی برداشته بدم و همیشه دنبال خودم تو طول این ماجرا ها دنبال خودم راه انداخته بودم . تو مشتم حلقه اش کردم
- سالم برگرد ..
آرمان – حتما .. انگار یه ذوقی تو چشماش بود ولی چرا .. مطمئنم اونم نسبت به من بی میل نبود ولی اون زن داشت خودش گفته بود .. اون یه مرد زن دار بود .
آرمان دوباره ادامه داد – سروش داره میاد .. برگشتم به پشت سرم نگاه کردم ..
- اوهم . هیچ حرفی نداشتیم که بهم بزنیم .. ولی دوستم نداشتیم ساکت باشیم
آرمان – آدرا به من نگاه کن
خنده ام گرفته بود جلوی سروش خانوم آذین بودم ولی تو تنهایی آدرا
آرمان – اگه رفتی تهران و مستندت رو ادامه دادی آخرش یه قسمت کوچولو از لوکیشنتون رو برای یه مرد که از قضا صحبت های زیادی داره جا بذار .
- باشه .. صبر میکنم تا برگردی
صدای سروش اومد – بریم خانوم آذین؟
نگاهی گذرا به آرمان کردم و سرتکون دادم به طرف ماشین سروش رفتم !
جلو نشستم و از توی پنجره ماشین به آرمان که داشت از سروش خداحافظی میکرد نگاه کردم . سروش سوار ماشین شد و آرمان برام دست تکون داد .
خدایا چه بلایی داره سرم میاد این چه احساسیه که درکنار ش آرومم وقتی که نیست سرد و ناراحتم ... دست گذاشتم رویه یقه لباسم و کشیدمش .. نفس تنگی گرفته بودم .. نه اون یه مرد زن دار بود من نباید بهش نظر داشته باشم .. از درون فریاد زدم خفه شید حس های مزخرف ... اون اون مال کس دیگه ایی
سرم رو چسبوندم به شیشه من آرمان رو تنها گذاشتم برای رسیدن به خانواده ام . ولی من نمیخواستم آرمان نباشه .
ولی اون زن داره . وجدانم بیدار شد – دوست داری کسی هم خودش رو صاحب شوهرت کن .. ببر این طنابی که تورو به آرمان وصل میکنه
- نمیتونم ..
دوست نداشتم فکر کنم به این موضوع موضوعی که آخرش میرسه به آرمان و زن دار بودنش
سروش – گشنتون نیست؟
متوجهش شدم ولی نفهمیدم چه سوالی کرد - بله؟
سروش – میگم گشنتون نیست؟
- نه میل ندارم .
سروش دوباره به جاده نگاه کرد و چیزی نگفت .. تا رسیدن به نوید همش تو فکر بودم .. چ جوری اومدم چطوری دارم برمیگردم ؟ .. با چه حالی اومدم با چه حالی دارم برمیگردم .
- اگه آرش رو بگیرن چه بلایی سرش میارن؟
نمیدونم چرا این سوال رو از سروش کردم
سروش دنده عوض کرد و دستش رو دوباره گذاشت روی فرمون از آینه نگاهی به عقب کرد – اعدام .
فکم بسته شد آرش جرمش خیلی سنگینه .. حتما که اعدام هم کمشه ..
****
نوید رو از دور دیدم یه کت بلند مشکی پوشیده بود با تیپ سرتا پا مشکی ... عینک دودی مشکی هم به چشمش بود . و به صندوق عقب ماشینش تیکه داده بود .
عظمتی داشت برای خودش . سروش ماشین رو نگه داشت دست بردم سمت دست گیره در .. دستم میلرزید باورم نمیش اینی که جلوم ایستاده نوید باشه چقد دلم براش تنگ شده بود . دست گیره رو کشیدم و پام رو از ماشین گذاشتم بیرون صاف سر جام ایستادم .. نوید جلوم بود دقیقا جلو روم بوی ادکلان تلخش پیچید تو مشامم چقد دلم براش تنگ شده بود .. کاش عینکش رو برداره ببینمش . در ماشینش باز شد .. نوشین پیاده شد از توش به اون نگاه کردم .. زیر چشماش قرمز شده بود اونم یه بارونی مشکی پوشیده بود .. اینا چرا مشکی پوشیدن ؟ چرا صورتاشون انقد سرد و ناراحت و زیر چشماشون انقد گود و قرمزه .. نوشین قدم جلو آورد و کشیدم تو آغوشش
نوشین – کجایی همه عمرم .. کجا رفتی یار غارم .. دوست جون جونی منو .. نگاه کن .. الهی فدات بشم نمیگی نوشین بدون تو چیکار کنه نگفتی .. نگفتی شیشه عمر خانوم جون نباشه یه لحظه ام به زندگی بند نیست؟
از خودش جدام کرد واقعا به این محبتا احتیاج داشتم دست کشید به موهام .. تارو پودم .. مهربونم کجا رفتی موندی؟ ..
نوید غرید – نوشین خانوم قول دادی تو ؟
نوشین اشکش رو که خیلی تند تند میچکید پایین با آرنجش پاک کرد دوباره منو و به خودش فشار داد
- اذییت که نکردن .. خوبی حالت خوبه آدرای خوشگلم؟
الهی بمیرم دلیل غم تو چشمای اینا فقط منم خدا منو بکشه که اینا رو انقد نرنجونم .. با صدایی که از بغض میلرزید گفتم – نوشین .. من .. من متاسفم برای همه این چیزایی که میگی!!
نوید نوشین رو کنار زد .. صاف جلو ایستاد محکم و قوی .. آخ که چقد دلم میخواست بیوفتم تو بغلش و یه دل سیر گریه کنم .
نوید – آدرا چی به سرت اومده دختر؟
سرم رو گذاشتم روی سینه اش دستش رو کمرم حلقه شد شروع کردم به گفتن – نوید .. نوید . نوید نوید گفتن های پشت سر هم انگار همه حرفام رو میگفت چنگ .. زدم به یقه اورکتش .. سفت تو پنجه هام نگه داشت بودم مثل دختر بچه های تخسی شده بودم که عروسکشون رو سفت میگرفتن تا یه موقع کسی از دستشون درنیاره .نوید.. آرمان ، سحر......یه هق هق تلخ
نوید – جانم . اروم باش دیگه پیش مایی نمیذاریم کسی بهت صدمه بزنه .
ولی من آروم نمیشدم دیگه گریه هام بغضام سر باز کرده بودن دیگه کنترلشون دست من نبود .
سوار ماشین نوید شدم .. نوشین عقب کنار من نشست سروش هم پشت سرمون میومد .
سرم رو گذاشتم رو پاهای نوشین و نوشین موهام رو نوازش میکرد – خانوم جون خوبه؟
نوشین – یه شبه پیر شد


بغض مهمون گلوم شد .. لبام ناخدا گاه میلرزید ... سرم درد میکرد .. پرده اشک دید ام رو محو کرده بود .. انقد نقطه برای شروع یه درد و دل داشتم که نمیدونتم از کجاش باید شروع کنم .. از وقتی که رفتیم شمال یا از وقتی که آرش رو دیدم یا واز وقتی که مستند رو شروع کردم به ساختن .. یا این درد لعنتی مال خیلی وقت پیشاست؟ مال کی .. نقطه شروع من از کجاست که با گفتنش آروم میگیرم؟
بی هدف چشم دوختم به دکمه ی بارونی نوشین ولی انقد شروع داشتم که برای آغاز مونده بودم فلش رو از کجابزنم ؟
راستی این داستانم پایان داره؟ یعن اینم تموم مشه؟ چطوری تموم میشه؟ خودمم نمیدونستم ... دیگه هیچی نمی دونستم
نوید – آدرا سعی نکن توضیح بدی بعضی کارا بعضی چیزا هستن که هیچ توضیحی ندارن آدما اون کارارو انجام میدن که اثباتشون رو به خودشون ثابت کنن به همه نشون بدن که آره بابا . ماهم آره .. این جور اثبات ها هیچ دلیلی نداره هیچی .. چقد خوب فهمده بود درد منو ..
- نوید من هیچ دلیلی برای اینکه این همه غصه به خوردتون دادم ندارم ؟؟ خالی .. خالی ... صدای تو خالی بودنم رو میشنوی؟
نوید لبخندی زد و از توی آیینه ماشین به عقب نگاه کرد – اتفاقا الان از هر وقت دیگه ایی پر تری ... انقد پر که لبریزی .. لبریزی ز حس هایی که تازگی ها شناخیشون ... حس های خوبی که هر آدمی رو قوی میکنه .. اتفاقایی که تو زندگ کمتر کسی پیش میاد که اون رو خبره تر کنه تو زندگی ..
نمیدونم از اعتمادی که نوید بهم داده بود خوش حال شدم یا از انکه کسی کارم رو تئی کرد ذوق زده بودم فقط مدونستم که ناراحت نبودم ..
دلم برای خونه و خانوم جون داشت پر میزد . چشمام ا یاد اون روز ها رفت توهم .
****
دستی تکونم داد چشمام و آروم آروم باز کردم .
نوشین توی ند انت متری صورتم بود .. چشمام رو کمی تاب دادم با یاد آوریی اینکه کجام باعث شد سر از رو پای نوشین بلد کنم .
نوشین آروم وشنه هام رو گرفت و دوباره خوابوندم رو پاش .
- چر اینجوری میکنی؟
نوشین اخم مهربونی کرد – ساکت ..
- کجاییم؟
- دمه خونه !!
- پس چرا پیاده نمیشیم؟
نوشین سر برگردوند از شیشه پشت نگاه کرد نمیدونستم داره کجا رو نگاه میکنه .. نوشین جواب داد – داره از سروش خداحافظی میکنه
ابروی انداختم بالا و روی پای نوشین آروم گرفتم .. خواستم چشمام رو برای یه بار دیگه بذارم رو هم که صدای نوشین در اومد – هوی .. دختره چشم سفید .. پاشو .. پاشو کارت دارم !
متعجب به نوشین نگاه کردم نوشین ریز خندید – بله .. میبینم که پخته تر شدی خانوم .
متوجه منظورش نشدم که نوشین ادامه داد – دارم میمیرم از فوضولی .. بگو ببینم آرمان خانت کجات؟ سحر چرا نیست؟ آرش چی شده؟ همه رو بگو ببینم
نگهی بهش کردم کاش نوشین هیچ وقت سوال نمیکرد .. ای کاش ازم نمیپرید نمیخواتم برای صدم ثانیه ایی اون جا رو یاد آوریی کنم .. نوشین از تعللم برای توضیخح دادن متوجه شد نمیخوام براش توضیح بدم .. لبخند کم جونی زد – باش نمخوام اذییت کنم سر فرست بهم گو .
معلوم بود هیچ وقت براش تعریف نمیکردم هی وقت .. نمیخواستم نوشین فکر کنه در حق سحر بد کردم ... نمیخواستم خودش رو بذاره جای سحر و فکر کنه اگه اونم جا اون بود من همین کار رو میکردم ... نوشین صد برابر برام با سحر فرق میکرد ... ولی این فکریی بود که بیش از هرک خودم رو آزار میداد آیا واقعا در حد سحر بد کرده بودم ؟؟

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,995
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,002
  • بازدید ماه : 122,941
  • بازدید سال : 270,722
  • بازدید کلی : 12,135,811