close
تبلیغات در اینترنت
رمان ایران من حراج قسمت هشتم
loading...

رمان فا

- اصلا بهت نمیاد بتونی پدر خوبی باشی؟ یه لبخند حسرت باری زد ... - من عاشق بچه ام ... - واقعا؟ - بهم نمیاد؟ - چرا .. چرا ولی خوب تعجب کردم فوضولیم عود کرده بود باید ارضاش میکردم – به میلاد چی گفتی؟ - مردونه بود !! - اوه .. لأ لأ ... نمیشه بگی؟ - نه !! - یه کوچولو؟ - نچ مرض دیده دارم سوال پیچش میکنم…

رمان ایران من حراج قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 651 شنبه 03 اسفند 1392 : 10:14 نظرات ()

- اصلا بهت نمیاد بتونی پدر خوبی باشی؟
یه لبخند حسرت باری زد ...
- من عاشق بچه ام ...
- واقعا؟
- بهم نمیاد؟
- چرا .. چرا ولی خوب تعجب کردم
فوضولیم عود کرده بود باید ارضاش میکردم – به میلاد چی گفتی؟
- مردونه بود !!
- اوه .. لأ لأ ... نمیشه بگی؟
- نه !!
- یه کوچولو؟
- نچ
مرض دیده دارم سوال پیچش میکنم داره اذیتم میکنه
به پنجره نگاه کردم و ساکت شدم.............................................

- خیلی ناز بودن ...
- توام بچه دوست داری؟
من – نمیدونم شاید؟
- یعنی از بودن با این دوتا کوچولوی ماه لذت نبردی؟
- اوهوم!! آره دوست داشتم
- خوب ... پس حتما بچه دوست داری دیگه !!
- نه مثل تو!!
ابروش رو داد بالا و دنده روعوض کرد – آهــــــــــــــــــــــا ن!!
- آرمان میدونی اون کار کافه چی من رو یاد چی انداخت؟
- چی؟
- اون شعره که میگه ...
من
ميرم ؟
آري
اما امروز چشمان گرسنه ام
بر پري دست هايي بود
که به سختي هم
از جيب ها بيرون نمي امدنند
به کودکان فقير ميگويم
روزنامه ايي بر جسدم نهيد
تا خوب چشمان شان
ببينند که من مردانگي شان را
با جنازه ام
اندازه گرفتم ...
وردیدم به چند تا از طرف داری آبی و قرمزی که کم مونده بود خودکشی کنن ماشیناشون رو یکی قرمزه کرده بود یکی آبی از ماشین اومده بودن بیرون و داشتن کری میخوندن
هماهنگ باهم این شعر رو میخوندن –
آبي تر از آنيم که زنگار پذيريم
نانخور نشديم بزور که ادبار بگيريم
تاجيم چو الماس که بر اوج نشينيم
چون لنگ نه آيم که جاي شلوار بگيريم !
شعر اینا تا تموم شد اون یکی ماشین هماهنگ خوندن –
از چي بگم برات
انتظار داري چه چيزي از ذهن من دراد
به جز هتريک ايمون زايد
آره رفيق حرف توشه ولي با خودکار سفيد
من کسي نيستم که با اين باختا دردم بگيرم
ولي اين نتيجه رو کي ميخواد گردن بگيره
پرويز کلاه گيس با داد و فرياد گفت
بدوييد سمت دروازه ولي وقت هم کم بود
چشام خشک شد يکم بهم اشک بده ايزد
اين اس اسيا با چه رويي ميخوان کل بخونن
یکی از همون قرمزیا از تو ماشین داد زد .
- براي درهم کوبيدن استقلال 10 نفر و 10 دقيقه کافيست !
” کورش بزرگ ”
که همه خدیدن
یکی از آبی پوشا گفت : پرسپوليس اگه تيم بود
همه با هم گفتن : اسمش استقلال بود !



آرمان هم مثل من به اونا نگاه میکرد واقعا سر خوش بودن و پر هیاهو کاش ؟؟ یه کم از ارزش های خودشون میزدن و به دیگران اهمیت میدادن اونایی که خرج تبلیغات برای تیماشون میکنن فکر نمیکنن واقعا کسایی هستن که شام نخورده سر میذارن روی بالش؟
آرمان گاز داد و باسرعت از کنارشون رد شد
دیگه تا رسیدن به دمه خونه حرفی نزد منم سکوت کردم
از ماشین پیاده شدم که صدام کرد یه طور خاص – آدرا ...

- من معذرت میخوام بابت حرفای ...
دستم رو تکون دادم ... الان وقتی این حرفا نبود – بی خی ...
- خدانگه دار
- خدا حافظ سیندرلا ...
آخ یاد کفشم افتادم سریع دوباره تو ماشین نشستم
- هان چیه؟
- تخ کن ...
با تعجب نگام کرد – چـــــــــــــــی
- اون کفشم و رد کن بیاد؟
خندید – کدوم کفش من که یادم نیست
- اذیت نکن لباسم فقط با اون کفشه میاد
- خوب برو بخر
- نمیشه ... من فقط اون رو میخوام آرمـــــــــــــــــــــا ن بدش ..
- نچ ... نچ ... بپر پایین دیرم شه باید برم
- نچ .. نچ کفشم رو بده ؟؟
- بذار !!
دست کرد تو جیباش با حالت مظلومی گفت – ببین نیستش؟
دلم براش سوخت - مسخره ؟؟؟؟ در اسرع وقت برام بیار
دست گذاشت روی چشمش – به چشم بفرما !!!
از ماشین پیاده شدم و پامو گذاشتم داخل خونه از یاد آوری امروز خنده ایی نشست رو ی لبم
از شیرینی که نوشین پخته بود خوردم تا بلکه تلخی با شیرینی این از بین بره !!؟؟
نوشین – نا خونک نزن – خیلی گشنمه نوشین
- برو رد کارت عمرا بهت بدم
- خواهش!!
- خوب برو چایی بیار چندتا تا بدم بهت
خانوم جون – گناه داره بچه ام رو اذیت نکن تازه از راه رسیده به من میریزم
سینی رو از خانوم جون گرفتم – نه بدید خودم میریزم
سریع چندتا چایی ریختم و اومدم کنارشون
روی مبل کنار بخاری نشستم و لباسام رو در آوردم لباسام خیس شده بود برای همین خانوم جون خیلی غر به جونم نزد ...
گوشیم رو از تو جیبم در آوردم که تا خنک شدن چایی با گوشیم انگری برد بازی کنم
اونم چی باولوم زیاد آخه نمیدونید اون جدای غد غد مردن مرغا چه حالی میده بهم یه حسی بهم دست میده که ...
خانوم جون – وا ننه ... کفتر بازیت گرفته؟
از حرف خانوم جون به خده افتادم – نه خانوم جون بازی صداش اینطوری؟
نوشین براش توضیح داد
مثل اینکه خانوم جون قانع نشده بود دوباره گفت : وا کفتر بازی کامپیوتری و بالا پشت بومی نداره کفتر بازی ...
دوباره من و نوشین خندیدم به حرف خانوم جون !!؟؟؟
رفتم کنارش دست انداختم دور گردنش و بوسش کردم – الهی من قربونت بشم ... خانوم جون یه تیکه کیک گذاشتم توی دهنش و یه تیکه هم خودم خوردم
راستی نوشین بااین داش نوید ماچه کردی ؟آشتی کردی یابرم براش خاطره تعریف کنم؟
نوشین-آدرا تا حالا کسی بهت گفته خیلی حرف میزنی؟ببندی اتفاق خاصی نمیفته؟
-نه کسی نگفته
نوشین-خوب الان من گفتم ببند دیگه
-تو که خلی مهم نیست چی میگی
نوشین-آدرا
-هان؟
نوشین-کوفت
خانوم جون –بسه دیگه کم سر به سر هم بذارید شوخیم حد داره
چشم جیگیری.دوتایی بانوشین خندیدیم.خانوم جون زیر لبی گفت استغفر الله


ریز خندیدم.
نوشین – راستی عروس خانوم نگفته بودی خبرایی؟
- مرض هیچ خبری ام نیست فوضول ...
- آره ... من که خودم میدونم با نوید نقشه ها داریم برات
اخم کردم بهش – شماها غلط می کنید
- إإإ تو کم مارو اذییت کردی؟ کم خون دل دادی حالا بچش تا حالت به رو بیاد خواهی ..
بعد خودش خندید
- هه .. هه مردم از خنده
به خانوم جون نگاه کردم – خانوم جون این چه منظوری داره از حرفا؟
خانوم جون چشمکی به نوشین زد و گفت : منظور خاصی نداره مادر الکی خوشه این
و خودشم به خنده نوشین خدید حرصم گرفته ود از دستشون
چشمام رو چپ کردم و نفسم رو با حرص دادم بیرون - میشه بگید به چی میخندید؟
نوشین – به حرکت مگس تو هوا...
از دستش داشتم حرص میخوردم – اون و که میدونم تو به جرز لای دیوارم میخندی اقتضا سنت ... به خانوم جون با ناراحتی نگاه کردم .... خانوم جون از شما انتظار نداشتم
نوشین اومد کنارم و از شونه هام بغلم کرد
- ببین خره یه چیز میگم شروع نکن به جفتک اندازی؟
الان جاش نبود چیزی به نوشین بگم چون باید از زیر زبونش میکشیدم جریان چیه؟
- خوب بنال
نوشین بازبونش لبش رو خیس کرد و به خانوم جون نگاه کرد که اونم با آرامش و اعتماد به نفس بهش نگاه کرد
نوشین باخنده گفت : نه به اون موقعه خر اینجا پرنمیزد نه به الان که خواستگار داره دور این خونه میچرخه
- نوشین میگی .. یا برم؟
دستم رو کشید – خوب بشین بابا چرا جوش میاری ...
با بی حوصله گی کنارش نشتم
- امروز ... مامان یکی از دوستای نوید زنگ زد و وقت گرفت برای آخره هفته که حتما بیان
به خانوم جون نگاه کردم – خانوم جون؟ مگه من نگفتم آخر هفته میخوام برم شمال؟
خانوم جون اخماش رو کشید توهم – من هم این رو گفتم ولی تا شنید یه خواستگار دیگه داری انداختن برای امشب
با تعجب از جام پریدم – چــــــــــــــــــــــــ ــِی؟؟؟ امشب؟
خانوم جون باخنده نگام کرد – آره مادر بذار بیان حالا
- نه من آمادگی ندارم که؟
نوشین خندید – بچه جون نمیخوان بیان ببرنت که؟ مادر فقط میخواد بیاد تورو ببینه؟
- نه من نمیام بیرون ... بگید دخترمون مرده
با عصبانیت رفتم تو اتاقم شالم رو در آوردم و با حرص پرت کردم روی میز م و روی تخت ولو شدم ..
صدای خانوم جون رو شنیدم که به نوشین گفت برو دنبالش
در اتاق برای اولین بار در خورد
اعتنایی نکردم که نوشین اومد و تو آستانه در ایستاده بود
نوشین – آدرا چرا اذییت میکنی با آبروی خانوم جون بازی میکنی؟
- خانوم جون با من بازی میکنه؟ الان اومدم خونه میگه تا چند دقیقه دیگه خواستگار میاد
- بخدا خانوم جون خودشم نمیدونست ... اونا خیلی اسرار داشتن
- نوشین ...
اومد بالا سرم – جونم؟
- من آمادگیش رو ندارم؟
- آمادگی نمیخواد که مادر چند دقیقه میاد تورو میبینه و سریع میره
- چرا خانوم جون قول داده
- منم همین رو گفتم ... قدمی هستن با هزارتا فکر .. گفت اون وقت میگن مادر اختیار دخترش رو نداره اون وقت ر این جور حرفا که میدونی چقد حرص میخوره؟
راست میگفت خانوم جون خیلی به این نوع موضوعات حساس بود و حرص میخورد
دستم رو گذاشتم روی پیشونیم و طاق باز خوابیدم
نوشین – پاشو برو یه دوش بگیر منم لباسات رو آماده میکنم ...
- فقط همین یه بار رو؟
- باشه قربونت بشم ...
هولم داد تو حمام ... یه دوش سر سری گرفتم ... اومدم بیرون نوشین سریع اومد تو اتاقم سه شوار بدست با یه برس پیچ بالا سرم ایستاد
و موهام رو برام همه رو سه شوار کشید دستش خیلی تند بود توی این کارا آرایشمم که خودم باید انجام میدادم
لباس انتخابیم از طرف نوشین یه دامن مشکی کوتاه بود تا بالای رونم که یه کمربند نازک طلایی رنگ داشت با یه بلوز طلایی که از پشت باز بود و جلوش بسته به خیلی بهم میومد تنم کردم و رفتم جلو آیینه خیلی شیک شده بود چون فقط مادره قرار بود بیاد اینطوری بهتر بود
دم پایی های مشکی بدون پاشنه ام رو پام کردم .
حالا نوبت آرایش بود جلوی کنسول نشستم و کشو رو باز کردم اول یه مقدار رژ گونه طلایی ، مسی زدم و یه رژمایع ترکیبی از مسی و پرتقالی و طلایی که حجم لبام رو به خوبی نشون میداد ..و . به چشمام فقط ریمل زدم و ابروهام هم مرتب کردم و رفتم از اتاقم بیرون هنوز نیومده بودن
خانوم جونم مرتب و انکارد کرده روی مبل نشته بود و نوشین همه کارارو کرد در آخرم به خانوم جون رو کرد
- با من کاری ندارید برم تواتاقم؟
خانوم جون چینی انداخت رو پیشونیش – توام بمون دخترم
در حلی که ظرفای میوه رو داشتم میذاشتم روی میز روبه نوشین کردم
- تو مگه نمیمونی تو حال؟
نوشین لبخند نازی زد
- بی چاره من اگه باشم که کسی ترو نگاه نمیکنه ؟؟؟
زبونم رو براش در آوردم
خندید اومد بغلم کرد
- شوخی کردم ... دوست خوشگل من خداکنه توام خوش بخت بشی ..
صورتم رو جلوی خودش توی دستاش گرفت دستی به پلکم کشید
- سیاه شده بود
من- ممنونم
- چقد بزرگ شدیم نه؟
- اوهوم؟
- ولی تو آدم نشدی آدرا
- نوشین یه امروز رو ول کن حوصله ندارم
- ولی خوشگل شدیا؟؟؟
زنگ خونه به صدا در اومد و نوشین سریع رفت تو اتاق
خانوم جون – آدرا نرو تو آشپزخونه این کارا دیگه قدیمی شده بشین کنار خودم فقط من بهت نمیگم خودت چایی و هرچی که لازم رو آماده کن بیار
- چشم
خانوم جون نگاه خریدارانه ایی کرد و رفت سمت آیفون


تودلم گفتم انگار میخوان جنس بفروشن اینطوری نگام میکنن؟
چند دقیقه بعد با یه خانوم جون داخل شدن
تا من رودید زنه یه نگاه به سرتا پام کرد و اومد جلو باهام دست داد
- سلام عزیزم؟
و به یه حرکت من رو تو آغوشش جا داد
وقتی از خودش جدام کرد تازه دیدمش قیافه اش برام بی نهایت آشنا میزد ولی نمیدونم کجا دیده بودش تا فاصله این که بره روی مبل نشینه لباساش رو دید زدم یه پالتو چرم خز دار بلند قهوایی سوخته پوشیده بود و کیف و روسری برند لویزا
زن باکلاسی نشون میداد باشه و زیبایی یه زن اصیل ایرانی رو داشت
روی مبل نشست و پاهاش رو انداخت روی هم منم با اشاره خانوم جون کنارش نشستم
خانوم جون – خیلی خوش اومدید
خانوم که نمیشناختمش باخنده و خوش رویی گفت : ببخشید زحمت دادم بهتون
خانوم جون – این چه حرفی؟ خونه خودتونه
زن جوون دوباره از گوشه چشمی من رو از نظر گذروند
- من وفایی هستم .. مهناز وفایی
خانوم جون – خیلی خوش بختم از آشناییتون ... وادامه داد من هم آذین هستم و اینم نوه گلم آدرا جان
- نوه پسریتونه؟
- بله!
- پسرم از آقا نوید یه چیزایی شنیده بود در مورد خانواده نوه اتون ولی من چیز زیادی نمیدونستم تا امروز همه داستان رو از زبون خودتون شنیدم خانوم آذین
خانوم جون با غرور وتکبر به من نگاه کرد در آخر روبه زن گفت : ما چیزی برای پنهان کردن نداریم ... آدرا رو خودم بزرگ کردم حتی برای اولین بار من رو مادر صدا کرد نه مادرش رو ... اینا رو میگم که بدونید آدرا کاملا با تربیت خود من بزرگ شده ... اصیل زاده و با اصالت بالاخره آذین ها کلا اصالت دارن و از خانواده های قدیمی تهران هستن
وای عاشق سیاست کلام خانوم جون بودم ... ساده و خاکی بود تا وقتی طرفش ساده بود وای یه ذره که طرف مغرورانه رفتار میکرد اصالت چندین و چند ساله خانواده رو به رخ میکشید آنچنان که طرف از موضعه خودش پایین میومد ولی این خانوم واقعا مودب و خاکی و مهربون بود نمیدونم خانوم جون چرا همچین واکنشی نشون داد هرچی بود خودش بهتر میدونست .. اعلان خطا در خانوم جون خیلی کم بود
خانوم وفایی که مغلوب خانوم جون بود گفت : خواهش میکنم خانوم آذین واقعا وصلت باشما برای پسرم افتخار بزرگی
دوست داشتم بدونم کدوم یکی از دوستای نوید بود
از جام پاشدم – ببخشید الان خدمتتون میرسم
تا برم تو آشپزخونه نگاه های سنگین خانوم وفایی رو حس کردم رو خودم سریع چندتا لیوان شربت ریختم و رفتم تو حال وتعارف کردم بهشون
و دوباره نشستم کنار خانوم جون
خانوم وفایی – خوب خیلی وقتتون رو نمیگیرم ... راستش پسرم خیلی وقت دخترتون رو میشناسه ولی تاکنون به من حرفی نزده بود ... تا چندوقت پیشا که میخواستم براش برم خواستگاری چند جا خودش قضیه رو باهام در میون گذاشت
دوباره بهم نگاه کرد .. بهش گفتم در صورتی قبول میکنم که دختر یه اصیل زاده باشه و از این دخترای امروزی که .تازه به دوران رسیدن نباشه ادامه نمیدم خودتون بهتر میدونید ولی الان بادیدن دختر خانومتون به حرفای پسرم پی بردم که انتخاب عالی داشته ...
خانوم جون – خواهش میکنم ...
- الان تازه به لحن پر غرور پسرم که داشت آدرا جان رو برام شرح میداد میرسم .. فکر نمیکردم همچین سلیقه ایی داشته باشه
حوصله گوش دادن به حرفاشون رو نداشتم فقط میخواستم بدونم اون کس کدوم یکی از دوستای نوید ... تو دلم کلی به نوید فحش دادم و تو حرفای خانوم وفایی دنبال اسم پسر میگشتم که با یه اسم همه خونه دور سرم چرخید؟؟؟
زیر لب گفتم :نوژن ؟؟؟ نه این امکان نداره ...
خانوم وفایی ایستاد و با لبخند نگام کرد
با نگاهی بی جون نگاهش کردم اصلا باورم نمیشد اون ... نه امکان نداره خیلی تعجب کرده بودم ؟؟!!!
خداحافظی سر سری کردم و منتظر شدم تا بره همون جا رو مبل ولو شدم که نوشین دوید اومد بیرون
- آدرا چی شد؟
داد زدم سرش – لعنتی تو میدوتستی؟
نوشین – آره خوب چطور؟
- چرا به من نگفتی؟
دستاش رو بغل کرد و با آرامش خاطر گفت : مگه تو پرسیدی ...
سرم رو تو دستام گرفتم راست میگفت من اصلا ازشون نپرسیده بود سر درد بدی داشتم خانوم جون اومد داخل
- وای چه پسره آقایی داشت ، خوش تیپ و با وقار
نوشین – خانوم جون انقدم اخلاقش خوبه !!
خانوم جون – من که ازشون خیلی خوشم اومد هم مادر خیلی عالی بود هم پسره معلومه چه خانواده ایی هستن؟؟
با سستی از جام پاشدم
- بگید دخترم نپسندید
خانوم جون و خشکید سرجاش و به دهن من نگاه میکرد
آروم ، آروم رفتم تو اتاقم همون طور بالباس افتادم رو تخت و داراز کشیدم بعدا خودم باید باهاش صحبت میکردم تا از این تصمیم مسخره صرف نظر کنه !! شوهر تعریف شده توی ذهن من اصلا مثل اون نبود اصلا ...
انقد خسته بودم که حتی برای شام هم بیدار نشدم و خوابیدم روحم خیلی خسته شده بود و سنگین تر از حد معمولش بود
چند روزی از اون اتفاق میگذشت و من هرروز احساس میکردم افسرده تر از دیروز میشم مسائل مستند واقعا تو روحیم اثر بدی گذاشته بود از آرمان هم خبری نبود فقط چند بار بهم زنگ زده بود تا آدرس چند جارو بده که همه فیلم و مستند داشت به خوبی پیش میرفت و همه چیز سر جای خودش بود غیر من ... فقط آدرا بود که سرجاش نبود انگار عوض شده بودم آروم میرفتم ... آروم میومدم کاری به کسی نداشتم .حتی سبک لباس پوشیدن ونگاهم به زندگی خیلی عوض شده
تو اتاقم دراز کشیده بودم و به سقف زل زده بودم طبق عادت این چند وقت ام
نوید در رو باز کرد و رو زمین کنار تختم نشست اصلا حوصله بحث باهاش رو نداشتم
نوید – آدرا خوبی؟
سر اون موضوع هنوز ازش ناراحت بودم ولی چیزی نگفتم
- از من ناراحتی؟
- آره
- ببخشید؟
سرم رو برگردوندم سمتش قیافه اش مظلوم شده بود همیشه با این کلمه هم دیگه رو میبخشیدیم حتی ... اگه قاتل جون هم دیگه بودیم
- بخشیدم
- خانوم جون گفت داری میری شمال
- آره
- باکی؟
- با آرمان و آرش ...
نوید – آدرا به نوژن فکر میکنی؟
- نه نمیخوام بهش فکر کنم
- چرا ؟ اون ازت خواستگاری کرده
- کرده باشه قرار نیست که من حتما باهاش ازدواج کنم؟
نوید – از شایان چی؟
- اونم ... با بی حوصله گی سرم رو توبالشم فروکردم ... نمیدونم
- کسی رو دوست داری؟
خودمم نمیدونم کسی رو دوست داشتم یانه؟
- اونم نمیدونم
- باهام حرف بزن؟؟
- هیچی یادم نیست
نوید – آدرا یادته بچه بودیم وقتی خیلی ناراحت میشدی؟ بامن حرف میزدی؟
- ولی نوید هیچی تو مغزم نیست؟
- چرا اتفاقا انقد مغزت پره که نمیدونی از کجا شروع کنی به گفتن ...
- خسته ام ... بی زارم از عشقای دنیا ..
- چرا چون اونی که دوستش داری دوستت نداره؟
رو بالش کوبیدم – من کسی رو دوست ندارم
نوید – داری ... اتفاقا خیلی دوستش داری ...
نشستم روبه روش ...
- گفتم که من کسی رو دوست ندارم
نوید – اگر با من نبودش هيچ ميلى ، چرا اينقدر آمار ميداد ليلى ؟!!!
خنیدم بهش تو این چندروز اولین خنده رو کردم – من کسی رو دوست ندارم بخدا
نوید – مطمئن؟
- آره ...
- پس چرا انقد افسرده ایی؟
دست گذاشتم رو سرم – نوید یه چیز بگم؟
- بگو؟
- از زندگی کردن خسته شدم...ازین روزمرگی ها خستم.میدونی نصف اینایی که ازشون فیلم گرفتم زنای شوهر دار بودن که بعد مدتی شوهره توجهی بهشون نداشته واونام کشیده شدن به خلاف؟ازین حلقه ی تکرار بیزارم
نوید – دلیلش رو میدونی چیه؟
سرم رو به نشانه نفهمیدن تکون دادم
- بخاطر اینکه ... تو این چند وقته همش با دید بدبینی به زندگی نگاه کردی تو انقد تو مستندت غرق شدی که نفهمیدی ... زندگی داستان های قشنگم داره تو فقط بد دیدی و بد نوشتی همین
دستی زد به شونه ام و از جاش بلند زد
- آدرا جان تو خواهرمی حتی از خواهر نزدیکتر ... اون مسنتد تموم میشه میره ... مردم هم یه مدت میبینن و بعضیا درس میگیرن و آدم میشن و بعضیا هم چشماشون رو باز تر میکنن بعضیاهم بی تفاوت از کنارشون رد میشن انگار که نه انگار یه همچین آدمایی هم کنارشون هستن و نفس میکشن ..
این تویی که میمونی و ادامه میدی ... همون آدرا باش بی خیال و سر زنده همون حالت ها و همون اخلاق ... زندگی دو روزه اگه بخوای فقط به سیاهی های زندگی نگاه کنی دیگه قرمز و سفید آبی رو نمیبینی؟
کاش هیچ وقت این مستند رو قبول نمیکردی تو روحت خامه ... زوده برات
- بالاخره که چی؟مگه میشه بچه ای که سر چهارراه گل میفروشه وتنش لباس نیست رو ببینم بی تفاوت باشم؟
- خام بودی پختی ... میترسم از روزی که بسوزی.تو نمیتونی همه دنیارو که تغییر بدی میتونی؟
- بی تفاوتم نمیتونم باشم
-بی تفاوت نباش به وسع خودت کمک کن اما خودتو از زندگی ننداز
چند دقیقه ایی به سیاهی چشمام نگاه کرد و از اتاق رفت بیرون
از همون جایی که نشسته بودم به آیینه دید داشتم وای ... عین ارواح سرگردان شده بودم


موهام رو به یه حرکت بردم بالا سرم بستم و ... ولی چرب بود نیاز به یه حمام حسابی داشتم ... خیلی وقت بودم به خودم نرسیده بودم نوشین رو صدا زدم
نوشین- جانم؟
- نوشین جونم برم حمام صدات کنم میایی موهامرو کوتاه کنی؟
نشوین دستی به کمر زد و موهام رو تکون داد یه ذره این ور اون ور کرد ...
- یه مدل خیلی قشنگ تو ذهنمه اگه بتونم در بیارم خیلی قشنگ میشه ... ولی مطمئن نیستم خوب بشه ها؟
- فدا سرت مو بلند میشه دیگه
- گفتم از الان بگم من رو نخوری بعدا
- پس من برم توام سریع بیا
- باشه موهات رو شونه کن خیلی ام خیس نکنشون
رفتم تو حمام و موهام رو شونه زدم و با دستم یه مقدار آب ریختم روی موهام نوشین در زد و بعد با یه مشمبا وسایلش اومد تو موهام رو صاف کرد و قیچی رو گذاشت روی موهام و شروع کرد
حواسم پی تیکه هایی بود که از موهام میوفتاد ... چرا من انقد بیخیال خودم شده بودم خیلی وقت بود نه خریدی نه آرایشی چیزی ... قبلا خیلی بهتربوددم ولی االان نه ... چه خوب که به خودم اومدم و دارم یه آدرایی دیگه میسازم یکی که از لحاظ زوایایی ظاهری شبیه اونه ولی خیلی قوی تره ... این آدرا نمیشکنه با هیچ باد و طوفانی من دیگه فولاد آب دیده ام ..
نوشین – خوب تموم شد
انقد تو خودم بودم متوجه گذر زمان نشدم
- إإإ .. چه زود .. خودم رو تو آیینه نگاه کردم .. خوب شده بود موهام رو خیلی کوتاه نکرده بود فقط جلو موهام رو حالت داده بود و عروسکی زده بود که به صورت گردم خیلی خیلی میومد .. موهای مشکی و چشمای مشکی و ... صورت برنزه ترکیب قشنگی بود آیینه بهم همیشه اعتماد به نفس میداد ...
نوشین در حالی که داشت وسایلش رو جمع میکرد گفت : آدرا نوید همیشه میگه وقتی تو نی نی ... چشمای مشکی آدرا خیره میشم به یه دنیا میرسم ... اوایل بهت حسودی میکردم ولی الان که یه لحظه نگاهامون تو هم گره خرد این حس بهم دست داد
خودم رو اینسری با دقت بیشتری نگاه کردم
-... اینطوری که میگی نیست
- چرا دقیقا همین طوره تو شرایط سخت همیشه آرومی چشمات یه جوریه ..
زیر نگاهش کردم – چوطوری؟ ( چطوری؟)
از طرز تلفظم خنده اش گرفت – دیونه جدی میگم
- خوب بسه دیگه ادامه نده .. من اون وقت خود بگیر میشم
یکی زد تو سرم – خاک تو سرت منگول من وقتی یکی از م تعریف میکنه ساکت میشینم تا یه موقعه یادش نره همه تعریفام رو بکنه ... به دنبال حرفش خودش خندید
- مسخره دیونه ...
بعد رفتن نوشین خودم رو حسابی شستم و اومدم بیرون
زنگ خونه داشت همین طوری میخورد و کسی جواب نمیداد همون طور خیس خیس و حوله به تن اومد تلفن رو جواب دادم
- بله؟
آرمان – سلام خانوم آذین
حوله رو بیشتر دور خودم پیچیدم و روی صندلی نشستم
- اوه شمایید خوبید ؟ خسته نباشید
- ممنونم ... ای بابا نمی خوای زنگ بزنی به آرش ؟
- میدونید آخه ؟؟؟
- نگو نمیخوای بیایی
نفسم رو چند ثانیه تو سینه ام حبس کردم در آخرم گفتم – حتما میام ولی ترجیح دادم امروز خودم شخصا برم پیش آرش
- آهان آره .. میخواید بیام دنبالتون؟
- نه ممنونم ؛ تو باشگاه میبینمتون
- هرجور خودت راحتی ... خدانگه دار
یهو یه موضوع یادم اومد
- الو .. الو
ولی کسی جواب نمیداد
- ای خاک برسر هولت کنن معلوم نیست کجا مشغوله سریع جیم زدی
یهو از صدای آرمان شوکه شدم
باخنده کفت : من اینجام منتظر بودم حرفتون رو بزنین ..
دو دستی کوبیدم تو سرم – نه .. هیچی ... یعنی شما بحث شمال رو پیش بکشید من خودم عنوان میکنم جریان رو.. ویه چی دیگه منو مجبور نکنید خیلی بازی احساسی با آرش کنم بیشتر از اون من خودم عذاب میکشم.نه اینکه ازش خوشم بیاد نه!اما عذاب وجدان میگیرم از دروغ گفتن وبازی دادن
- باشه حتما .. خوب حالا کاری ندارید؟
- نه خدا نگه دار
سریع گوشی رو گذاشتم ..
همش حواسم پی اون حرف بود که پشت تلفن زدم ... کم من دست این سوتی داشتم اینم افتاد دستش
- وجدانم – غلط کرده کارش پیش تو گیره هرچی که گفت .. کاری که داری براش میکنی رو بزن تو سرش
با این خیال یه مانتو کتان کبریتی پوست پیازی از توی لباسام کشیدم بیرون و با یه شلوارلی مشکی جذب و کیف و کفش مشکی و یه شال پوست پیازی که ترکیبی از صورتی و مشکی و طلایی داشت سرم کردم و موهام رو خیس خیس بالا سرم بستم و کت کوتاه مشکی ام رو از روش پوشیدم و آرایش ملایمی هم رنگ لبام کردم و عینک دودیم رو زدم و از خونه رفتم بیرون
تو راه شماره نوشین رو گرفتم – الو هیچ معلوم هست کجایید؟
نوشین – سلام آدرا من امشب با نوید اومدم بیرون خانوم جونم رفته جلسه ...
- باشه منم دارم میرم باشگاه
- برو .. کار نداری فعلا
- نه مواظب خودتون باشید
- حتما .. توام همینطور


گوشی رو گذاشتم تو جیب کتم و پیاده مسیر باشگاه رو طی کردم
جلوی در باشگاه ایستاده بودم دو دل بودم اگه من قبول میکردم همراهشون برم باید پی همه چیز رو به تنم میمالیدم و خودم رو برای هر شرایطی آماده میکردم ... به بدترین ها فکر میکردم نمیدونستم که آمادگیش رو دارم یا نه ..
دستی خورد پشتم
- سلام ..
برگشتم آرش پشتم ایستاده بود
لبخند بی جونی زدم بهش – سلام
- سلام عزیزم .. چرا اینجا ایستادی؟
- اومد به شماها سر بزنم
سرش رو تکون داد و سرتاپام رو از نگاهش گذروند
- خیلی خوشگل شدی
- بودم
- بیشتر تر شدی؟؟
منم مثل خودش به خودش نگاه کردم یه شلوار لی آبی تنش بود و یه بلوز سرمه ایی بهش میومد و لی بلوزش آستین کوتاه بود و عضله هاش کامل ریخته بود بیرون و کتش دستش بود
همون طور که نگاهش کردم رسیدیم به در باشگاه گفتم اما تو هنوزم همونجور بیریختی
- تازه بلیزتم خیلی زشته... نمیدونم چرا حسادت افتاده به جونم من که میخواستم فقط با آرش بازی کنم اینکه نخوام کسی اون رو ببینه یا نبینه مهم نبود ولی هرچی بود اون حس باعث شد که نخوام اون بلوز بیشتر از این تنش باشه
آرش اشاره ایی به بلوزش کرد- دوست نداری؟
- نه؟
با یه حرکت در آورد و انداختش توی سطل آشغالی
مات نگاهش کردم در آخرم با داد سرش گفتم– چرا این کار رو کردی ؟
انتظار اون داد رو از طرف من نداشت مظلوم نگاه کرد – خوب تو دوست نداشتی ؟؟
من بخاطر اینکه اون ببلیز خیلی تنگ و آستینای کوتاهی داشت نمیخواستم بپوشه ولی .. الان با بالا تنه لخت جلو من ایستاده بود حرصم گرفته بود از دستش
- عقده داری؟
اخماش رو کرد توهم – من .. عقده چی؟
با خشم نگاهش کردم – عقده این که به همه هیکلت رو نشون بدی؟
- من همین که هستم نیاز به نشون دادن نیست و سریع از پله ها رفت بالا و رفت تو اتاق خودش
سحر از دور تا من رو دید اومد سمتم
- سلام خوبی؟
- ممنونم و رفتم سمت صندلی که اونجا از رفتار آرش گیج شده بودم سرم رو تو دستم گرفتم سحر کنارم نشست
- خوبی عزیزم؟
- میشه یه لیوان آب بدی فقط؟
- آره الان ..
سریع به سمت آشپزخونه بالا رفت تا برام آب بیاره ... که صدای نگران آرش رو شنیدم
- چش شده؟
سحر – نمیدونم گفت براش آب بیارم
صدای پایین اومدن از پله ها رو میشنیدم ..
آرش – آدرا جان .. عزیزم چی شدی تو ؟
سر بلند کردم نگاهش کردم ... وای خدای من یه لباس آستین بلند و کمی گشاد تر از اون تنش بود جلو زانو زد ... من فکر کردم همون طوری میخواد بگرد .. من چقد در مورد این موجود اشتباه کردم ..
بغضم گرفته بود ولی بروز ندادم
آرش نگران چشم دوخته بود بهم
- یه چیزی بگو .. چت شد یهو خانومی؟
- سرم سرم درد یکنه ؟؟
رو کرد به سحر – بده من لیوان رو ... لیوان رو سر گرفت و از توی قندون روی میز چندتا قند انداخت توش
- بیا این رو بخور فشارت افتاده پایین
کنارم نشست و میخواست بغلم کنه اما خودمو کشیدم کنار یه دستش رو گذاشت پشت صندلی و لیوان رو جرعه جرعه نزدیک لبم میکرد تا بخورم ..
روسریم از سرم افتاد تا خواستم بکشم جلو
آرش – تو تازه از حمام در اومدی؟
- اره
- پس برای همونه سرما خورده به سرت ..
دوباره جلو زانو زد – میخوای ببرمت خونه؟
نگاهم افتاد به دکمه های لباسش که یکی در میون اشتباه بسته بود حتما خیلی نگران شده بود ..
لبخندی زدم گفتم دکمه هاشو دستم رفت طرف بلیزش و دکمه ها رو براش درست بستم سر بلند کردم و به چشماش که تو ش محبت موج میزد نگاه کردم
- لبخندی زد وگفت حواس که نمیذاری.مرسی !!
چشمم رو مهربون رو کم گذاشتم و باز کردم
- این لباست قشنگه .
- خوشحالم دوست داری ...
دیگه اون فشار چند دقیقه پیش روم نبود آروم تر شده بودم ... از حس اینکه برای آرش مهمم بهم آرامش میداد آرش نمیتونست بلایی سرم بیاره
در باشگاه باز شد و قامت آرمان پیدا شد
- سلام
نگاهش افتاد به من و آرش که خیلی نزدیک بهم بودیم ...
چشمکی زد سرم رو انداختم پایین
سحر – چه خبر شماها انقد زود اومدید؟
شما آقایون برید بالا خانوما هنوز نرفتن؟؟
آرش دستم رو کشید و باخودش بلند کرد
- بیا بریم بالا بشین تا آماده بشم برسونمت
- نه نمیخواد میمونم با سحر میرم
اخمی کرد – لازم نکرده خودم میرسونم
تو دلم گفتم : خوبه من به تو جواب رد داده بودما؟
آرمان – خدا بد نده چی شده؟
آرش – سرش درد میکنه
و باهم رفیتم بالا آرمان هم پشت سرمون اومد تو روی کاناپه دراز کشیدم تا آرش لباساش رو بپوشه ...
آرمان – راستی جریان این شمال چی شد رفتنی شدی؟
آرش – آره فردا شب حرکت میکنم
آرمان – تنهایی؟
آرش – آره میخوام برم یه بادی به کله ام بخوره ..
به آرمان که رو به روی من روی مبل لم داده بود نگاه کردم از چشماش خودندم که حتما تو دلش داره میگه آره توکه راست میگی ؟
دیگه الان نوبت من بود ادامه بدم
- آرش تو داری میری شمال؟
- آره خانومی
- منم بیام
اومد بالا سرم و روی مبل دولا شد – چی؟
خیلی ریلکس گفتم : منم بیام .؟این مدت خیلی فشار روم بوده حالم اصلا خوش نیست.میخوام یه کم خلوت کنم.بیام؟کار به کارت ندارم بیام دیگه
- نه نمیخواد الان هوا مناسب نیست
- پس توام نرو
دستی کشید توموهاش
- بذار یه وقت دیگه دوتایی میریم
نبادی بیشتر از این پافشاری میکردم. توی ماشینم وقت اینجور لوس بازی ها بود دستام رو بغل کردم و روم رو ازش گرفتم
آرش – خوب پاشو بریم
به ناچار از جام پاشدم و رو به آرمان – خداحافظ آرمان
- خداحافظ
آرش – آرمان مواظب همه چی باش تا بیام
باهم از پله ها رفتیم پایین


آرش در ماشین رو باز کرد و من سوار شدم خودشم سوار شد
چند دقیقه ایی تو سکوت رانندگی کرد
آرش – قهری عزیزم؟
به پنجره کنارم نگاه کرد و شیشه رو دادم پایین و رم رو کردم بیرون
آرش دستم رو کشید و شیشه رو از سمت خودش داد بالا
- واسه چی این کار رو کردی؟
- سرما میخوری البته اگه تا الان نخورده باشی
دوباره تکیه دادم به شیشه و بهش نگاه نکردم
آرش- بخدا آدرا جان الان وقتش نیست ..
- پس توام نرو
آرش – من باد برم
- پس منم باید بیام
زیر لبی گفت : خدا لعنتت کنه آرمان
- چیزی گفتی؟
- نه .. نه نمیشه از تصمیمت صرف نظر کنی؟
- نه!!
- باشه خانومم هرچی تو بگی !
- سحرم میبریم ..
ابروش و داد بالا – فکر کردم فقط میخوای ما دوتا باشیم
باعصبانیت نگاهش کردم
- تو در مورد من چی فکر کردی؟
خندید – شوخی کردم عزیزم .. مطمئن بودم یا سحر رو میاری یا نوشین رو
دوباره قهر کردم باهاش
دستش رو گذاشت روی دستم
- قهر نکن عزیزم .. مطمئن باش من باهات کاری ندارم .. درسته خیلی دوستت دارم و عاشقتم ولی نمیخوام کاری کنم که تو دوست نداری ... اگه یه موقعه کاری کردم مطمئن باش به میل و رغبت تو بوده
با تشکر نگاهش کردم – خیلی خوبی آرش
نوک دماغم رو فشار داد – توام خوبی ... حالا هم استراحت کن .. چون همه حواسم پیش تو اون وقت نمیتونم رانندگی کنم...
- جون دوست
با عصبانیت گفت : من پیش مرگ توام ... نگران توام
باز هم زود قضاوت کرده بودم ولی دیگه ادامه ندادم آرش جلوی خونمون نگه داشت
- ممنونم که رسوندیم
سرش رو تکون داد معلوم بود از دستم ناراحت
- من از اون حرف .. آرش
آرش – بیخیال آدرا مهم نیست ...
- من که باخودت میبری شمال؟
خندید – آره عزیزم نگران نباش فقط دیگه فردا شب حرکت نمیکنیم پس فردا صبح آماده باش میام دنبالت
- منتظرتم پس
- قربونت بشم ... خدانگه دار
در ماشین رو بستم اومدم توخونه
لباسم رو از تنم در آورد که احساس کردم ویبره گوشیم داره میلرزه
آرمان بود – خیلی گرفته سلام داد
- سلام ، خوبی؟
- نه ... صداش رو برد بالا ... مگه تو به من قول ندادی راضیش میکنی
هوس کردم سر به سرش بذارم
- آره ولی دیدی که من تلاش خودم رو کردم
آرمان – میشه به پرسم چه تلاشی؟ خودتو کشتی انقد تلاش کردی؟
- همون هم از سرت زیادی بود ... صداتم واسه من نبر بالا ..
- بخدا آدرا تلافیش رو سرت در میارم
- إإإإإ .. الان شدم آدرا؟ جلوی آرش که خانوم آذینم؟
ساکت شد
- خنوم آذین یا آدرا هرچی بالاخره هر دوتا این اسما موجوده ناشناخته ایی مثل تورو باهاش صدا میکنن
- احترام خودتون رو نگه دارید؟
- تا الان نگه داشتم دیدم خیلی تو احترام داری ... گفتم بذار یادت بدم ... با بد کسی در افتادی سزای این کارت رو پس میدی
ساکت شدم هیچی نگفتم که داد زد – فهمیدی لعنتی؟
- لعنتی خودتی و ... هفت نسل بعد خودت با منم درست صحبت کن من مثل تو بیشعور نیستم که هرچی لایق خودت نثار من میکنی؟
از عصبانیت داشتم میلرزدم
گوشی رو قطع کردم چشمم خورد به میس کال ایی که از آرمان داشتم چهل و هشت بار زنگ زده بود از راه باشگاه تا خونه خودش رو کشته !!
یه حالی من از تو بگیرم که به غلط کردن بیوفتی ؟؟
روی تختم داراز کشیدم
نگاهم به قفسه کتاب هام افتاد محکم کوبیدم روی پیشونیم و سریع به تقوینم نگاه کردم درست فردا یه امتحان خیلی مهم داشتم
مبانی فیلم برداری ... کتاب رو کوبیدم جلو و اول یه خرده به جلدش نگاه کردم شروع کردم به خوندن


گوشیم دوباره زنگ خرد
اه حرصم گفته بود سحر بود
- بـــــــــــــــــــــله؟
- آورین آورین حال کردم خدایش
- چی شده؟
سحر – وای نمیدونی چه حالی از این آرمان گرفتی؟
- چی شده مگه؟
سحر – هیچی بابا انقد قد قد کرد بعد اینکه تو رفتی ؟؟ بعدم که به خودت زنگ زد نمیشد از کنارش رد بشی ... وقتی آرش اومد گفت که منم باهاتون بیام شمال ... اول یه لبخند زد بعد گفت که اونم تشریف گندشون رو میاره
- تو چرا ناراحتی؟
سحر – مثل اینکه تو متوجه نیستیا؟ تو قرار با اون آرش عاشق پیشه باشی منم باید این تمام تفال رو تحمل کنم
- سحر خدا شفات بده ..
سحر – بخدا اگه بخاطر سروش نبود امکان نداشت قبول کنم
- خب حالا ... من درس دارم کار نداری؟
سحر – نه خداکنه فردا که عقاب مراقبتون باشه
- تو از با اون سق سیاهت دعا کردی؟
سحر – خفه شو .. من اصلا هم سقم سیاه نیست
- آره سیاه نیست فقط یه خرده دودی میزنه؟
سحر – مرض ...
- خداحافظ
- با ..بای
گوشی رو قطع کردم انرژی بیشتری داشتم برای دوباره خوندن کتاب رو کوبیدم جلوم و خوندم ..
دست از خوندن کشیدم و به ساعت نگاه کردم تقریبا 4 ساعت به کوب داشتم درس میخوندم .. کتاب رو گذاشتم کنار و از اتاق رفتم بیرون سرو گوشی آب دادم خانوم جون هنوز نیومده بود و نوشینم که امشب رفته بود صفاسیتی ..
دلم داشت ضعف میرفت رفتم تو آشپزخونه اول نگاهی به گاز کردم غذا نداشتیم .. آخه خانوم جون محال بود مارو بدون غذا بذاره .. حتما به اونم خیلی داره خوش میگذره ... در یخچال رو باز کردم بادمجون هارو در آوردم و گوشت رو هم از فریزر خارج کردم باید غذا میپختم دلم هوس قیمه بادمجون کرده بود خورشت رو که بار گذاشتم نشستم سر جای همیشه گی خانوم جون و مشغول پاک کردن برنج شدم
دلم شور میزد امکان نداشت خانوم جون تا این موقعه شب بیرون باشه
که در خونه باز شد
از توی پنجره آشپزخونه نگاه کردم خانوم جون بود ولی احساس کردم تنها نیست.
خانوم جون اومد توی خونه و صدام کرد – آدرا ... نوشین خونه اید؟
رفتم دمه در به استقبالش چادرش رو گرفتم ازش
- کجا بودید خانوم جون؟
- رفته بودم خرید دخترم هیچ تو خونه نداشتیم .. امروز که رفتم حقوق رو بگیرم گفتم بذار یه خرده هم خرید کنم بیام
- تنهاید؟
خانوم جون لبخندی به رو زد
- نه عزیزم شایان پسر آقای بخشی رو توی راه دیدم ... برو کمکش وسایل رو ازش بگیر
به ناچار رفتم دمه در ...
شایان رش تو صندوق عقب بود نگاه کردم تو کوچه کسی نبود رفتم جلو
- سلام؟
سرش رو تا آورد بالا خورد به در صندوق
- آخ ...
- وای چی شدی؟
خندید – سلام خوبی؟ ... قضا بلا بود
خندیدم – بی احتیاطی خودت رو پای قضا بلا نذار
همه کیسه ها رو از توی صندوق در آورد و وایستاد جلو
- والله خانوم جون خودتون رو بگید انقد بهم نگاه کرد دست پاچه شدم ...
خندیدم بهش
- خوب میخواسته عرس آینده اش رو بپسنده ..
شایان – شایدم دامادش رو؟
من بابت حرفم منظوری نداشتم ولی فکر نمیکردم شایان بحث خواستگاری رو پیش بکشه ... سرم رو انداختم پایین
- بده من وسایل هارو ..
شایان – امان از دست این مامانا وقتی میرن خرید باید با گاری بیوفتی دنبالشون
- واقعا زحمت کشیدی بده من خودم میبرم
شایان اخمی کرد و بامزه گفت : یعنی میخوای تا اینجا اومدم و زحمت کشیدم بهم چایی ندی؟
- اون که حتما بفرمائید داخل .. حداقل یکی از پلاستیک هارو بده من ...
ولی با غدی تمام همه کیسه هارو خودش آورد تو خانوم جون از تو آشپزخونه نگاهی بهمون انداخت و خندید ...
تودلم گفتم جهنم ببر بهتر به جا گاری باید تورو استخدام کنیم
تعارفش کردم بریم تو
خانوم جون اومد دمه در – دستت درد نکنه پسرم ... بذار همین جا خودم برمیدارم وتعارفش کرد شایان رو تا بیاد تو
شایان لبخندی مهربون زد و داخل خونه شد و روی مبلی نزدیک در نشست
خانوم جون – آدرا بدو برو چایی بیار .. خسته شدن
سریع رفم تو آشپزخونه و چند تا لیوان چایی ریختم وشکلات و شیرینی هم کنارش گذاشتم دوباره به حال برگشتم و گرفتم جلوی شایان
محجوبانه برداشت و تشکر کرد
خانوم جون – شام کنار مون بمون
شایان – ممنونم خانوم آذین باید برم ..
خانوم جون – امکان نداره مهمون برای شام خونه من باشه و من بذارم گشنه بره
شایان نگاهی به من کرد شونه انداختم بالا – خانوم جونه دیگه ...
کنارش روی مبل نشتم
- خیلی خوش اومدی ..
شایان – شام رو تو پختی؟
- بله ؟
- وای پس خوردن داره ...
- چایی شیرین
شایان – خوب گشنمه آقا .. توام که خسیس اگه به تو بود باید ضعف میکردم..
- حالا که موندی ...
شایان جرعه ایی از چایش رو خورد
- اصلا مهمون نواز نیستی؟
خندیدم – من مهمون ستیزم ..
شایان – اوه ... پس من شب نمونم امکان داره بلایی سرم بیاد
- وای ... شب بمونی مثل این قاتلایی حرفه یی خفت میکنم و تو باغچه خاکت مینم میدونی باغچه ما گورستان خیلی ها بوده
از لحنم که سعی میردم ترسناک باشه شایان به خنده افتاد
- منم حتما مثل بقیه عاشقای سینه چاکت مدفون میشم اونجا؟
سرم رو انداختم پایین
- شایان تو الان خونه ما فقط یه مهمونی اونم یه مهمون عزیز همین .. لطفا انقد بحث خواستگاری رو پیش نکش
شایان – آدرا نمیدونی چقد به فکر این موضوعم ..
- بهش فکر نکن انقد که بهش فکر میکنی بعدا اگه نه بشنوی شکست عشقی میخوریا؟؟؟
خندید ولی شایان نگران تر از این حرفا بود که ب این حرفا بخواد آرامشش رو حفظ کنه ...
شایان – مدونی که از این نگرانی راحت میشم ...


چاییم رو خوردم و سرم رو تکون دادم
شایان- شبی که برای همیشه برای خودم بشی ..
چایی پرید تو گلو انقد سرفه کردم که رنگم سرخ شده بود
خانوم جون نگران اومد توی حال – چی شد عزیزم؟
شایان از خانوم جون نگران تر گفت : خوبی آدرا؟ میخوای بریم دکتر؟
دستم رو آوردم بالا – نه ممنونم حالم خوبه نگران نباشید
ولی هنوز چند تا تک سرفه داشتم خانوم جون کنارمون نشت منم سرم رو انداخته بودم پایین
- چه خبر از کارا پسرم؟
شایان – خوبه ... فعلا که تو دفتر بابام مشتریاش رو تک میزنم
خانوم جون خنیدد – بالاخره اونجا مال توام هست دیگه
شایان- یادمه اون اوایل بابا کارای ساده رو میداد دستم ولی من همش دنبال این بودم که پرونده های بزرگ و دنبال کنم و پرونده هارو از تو اتاقش کش میرفتم ...
خانوم جون – استعدادش رو داری .. میتونی از پدرتم بهتر باشی ... خدابیامرز شوهر م رو
شایان – خدا بیامرزه ایشون رو
خانوم جون – همیشه میگفت وکیلی به خوبی بخشی پیدا نمیشه ..
شایان- ایشون همیشه به پدر لطف داشتن ..
منم ساکت یه گوشه نشته بودم .. و به حرفاشون گوش میدادم
شایان گوشیش زنگ خورد معذرت خواهی کرد و رفت تو حیاط و خانوم جونم رفت تو آشپزخونه دوباره ... میخواست ما دوتا تنها باشیم تا حرفامون رو بزنیم
شایان برگشت تو خونه دوباره
- چرا رفتی خوب همینجا حرف میزدی؟
خندید – باید سرشون دادمیزدم گفتم شاید مثل اونسری بترسی ..
- بالاخره که چی باید یاد بگیری آروم باشی ..
- درست میگی ...
رفتم تو آشپزخونه کمک خانوم جون که با عصبانیت من رو از تو آشپزخونه بیون کرد دست از پا دراز تر برگشتم پیش شایان
شایان – خانوم آذین مگفت قرار بری شمال؟
- آره کار دارم اونجا؟
- الان وقت خوبی نیست برای رفتن؟
- برای تفریح نمیرم برا کار میرم
نباید شایان از موضوع خبر دار میشد یعنی دوست نداشتم خبر دار بشه
- اگه کاری داشتی حتما بهم بگو
- ممنونم حتما مزاحم میشم
احساس کردم که دوست داره جریان رو بدونه ولی نمیتونتم همون طور که آرمان گفته بود به کسی اعتماد کنم ..
خانوم جون برای شام صدامون زد برا چیدن میز کمکش کردم و هر سه تایی دور میز نشستیم
شایان یه سبک خاصی غذا میخورد آروم .. آروم انقد لقمه تو دهنش رو میجوید که اصلا شک میکردم چیزی تو دهنش هست
ولی با این حالی چیزی نگفتم ... غذا رو خوردیم و میز رو جمع کردم و با چندتا لیوان شربت برگشتم توی حال ...
شایان- وای من دیگه خیلی به شما زحمت دادم
-خواهش میکنم چه زحمتی.شربتارو تعارف کردم
شایان حدود یک ساعتی نشست و رفت بعدش نوشین اومد


-به به نوشین خانوم خوش گذشت؟دیگه با پسرعمو ما میری ددر ومارو بیخیال میشی
نوشین- بیشین بینیم باو فکرنکن نیستم نمیدونم با شایان جون سرگرم بودی
-اوووووووق شایان جون.من موندم تواین سرعت اطلاع رسانی شماها.یعنی fbi از شما کند تره
نوشین لبخند گشادی زد وگفت:دیگه دیگه
-بسه پاشو جمع کن که فردا امتحان داریم
نوشین-بله ملتفتم
-ملتفتی که من فردا بهت نمیگما
نوشین-اوه اوه خسیس نگو خودم خوندم
-خداکنه.راستی نوید برات خاطره گفت؟
نوشین- کوفت بی حیا
-ببند بابا من شما دوتا موزمار رو میشناسم
نوشین-ادددددد گمشو برو بخواب
-بای هانی.اومدم تو اتاق اوه اوه گوشیمو آرمان خوشو کشته بود.به درک جوابشو نمیدم ادم شه مرتیکه
داشتم sms هاشو میخوندم این اخری چشامو 4تا کرد اگه جواب ندی زنگ خونتون رو میزنم.سریع رفتم بیرون دکمه اف اف رو روشن کردم روبرو زنگ ایستاده بود.گوشیم دوباره زنگ خورد
جواب دادم
آرمان-آدرا
-سکوت
آرمان-آدرا جان حرف نمیزنی
صداشو مثه گربه شرک مظلوم کرده مرتیکه انگار یادش رفته همین 2 ساعت پیش داشت حنجرشو پاره میکرد
-سکوت
آرمان-آرش اومد دعوام کرد که حرف شمال رو پیش کشیدم حالام مجبوره تورو با خودش ببره.خودت میدونی از کسی تا حالا معذرت خواهی نکردم اما ببخشید که اونطوری باهات حرف زدم خودت میدونی چقدر مهم بود برام میدونی که چقدر برنامه ریختم.میبخشی منو؟
-سکوت
آرمان-آدرا حرف نمیزنی؟
-سکوت
آرمان-آدرا جان ببخشید معذرت.خواهش میکنم تمومش کن
تلفن رو قطع کردم.یه نفس عمیق کشیدم.پسره ی پررو حرفاشو زده حالا مثلا ناراحته نکبت.حیف که پای جون یه ملت در میون وگرنه حالیت میکردم الاغ.
گوشیمو خاموش کردم اومدم با خیال راحت خوابیدم تا برا فردام آماده باشم

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 25
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1165
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,663
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1048
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,572
  • بازدید ماه : 140,894
  • بازدید سال : 583,359
  • بازدید کلی : 12,448,448