close
تبلیغات در اینترنت
رمان خلاء قسمت دهم
loading...

رمان فا

زیر لبش غرید: - اون پاهای فلج شدت رو بذار روی گاز، دیر می رسیم. اشکان با دستپاچگی جواب داد: - آقا هنوز بیست دقیقه به قرار مونده. موبایلش رو بیرون آورد و شماره ی فاتح رو گرفت. - بله رییس؟ - کجایید؟ - یه خیابون پایین تر از محل قرار.................................................- چرا اون جا؟ - نگران نباشید آقا،…

رمان خلاء قسمت دهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 485 جمعه 02 اسفند 1392 : 12:18 نظرات ()

زیر لبش غرید:
- اون پاهای فلج شدت رو بذار روی گاز، دیر می رسیم.
اشکان با دستپاچگی جواب داد:
- آقا هنوز بیست دقیقه به قرار مونده.
موبایلش رو بیرون آورد و شماره ی فاتح رو گرفت.
- بله رییس؟
- کجایید؟
- یه خیابون پایین تر از محل قرار.................................................

- چرا اون جا؟
- نگران نباشید آقا، کریم سر خیابون هست، بهم خبر میده. هنوز نرسیده.
- باشه، سفارش نکنم.
- خیالتون تخت.
- ما هم کم کم می رسیم، از دور می خوام نظاره گر باشم. نذارید به دستش برسه.
بعد از این حرف گوشیش رو قطع کرد.

***


به محل قرار رسیدم اما ده دقیقه زودتر. روی فرمون با دست هام ضرب گرفته بودم.

نکنه به خاطر عوض کردن ماشینم تشخیص نده منم؟

لپ تاپ رو روشن کردم و نورش رو تا جایی که می شد کم کردم. با تقه ای که به پنجره ی ماشینم خورد، شیشه رو دادم پایین. پسر بچه ی کوچیکی بود همراه با بسته ای توی دستش.
- عمو اینو یه آقا موتوری داد گفت بدمش به شما.
بدون حرفی از دستش گرفتم. پسر بچه توی تاریکی محو شد. با عجله بسته رو باز کردم؛ سی دی ای که داخلش بود رو وارد لپ تاپ کردم.
اول پدرم رو نشون داد که مشغول بررسی کامپیوترش بود، بعد صدای باز شدن در و نگاه متعجب پدرم.
دستی به روی مانیتور که چهره ی پدرم توش نمایان بود، کشیدم.

سه نفر که کمتر از یه گوریل نبودند، اومدند طرف پدرم. بابام از روی صندلیش بلند شد، خواست میزو دور بزنه اما یکی از اون ها گرفتش.
دسمالی روی دهنش گذاشت که بعد از چند ثانیه جسم پدرم افتاد روی دستش.
به خاطر دو دوربینی که توی اتاق بود، تصویر هِی درحال عوض شدن بود.
حدس زدم نفری که فیلم رو کپی کرده، فقط مهمات رو روی سی دی ترتیب بندی کرده. یک دفعه صفحه سیاه شد.
خواستم باز هم بیارمش اول اما پدرم رو که به سقف آویزون بود دیدم، بعد اون صدای خنده های آشنایی که کمتر از قهقهه نبود.
زیر لبم غریدم :
-نامرد نامرد لعنتی دمار از روزگارت درمیارم
در لپ تاپ رو محکم بستم و ماشین رو روشن کردم.

باید مستقیم می رفتم کلانتری،. پام رو روی گاز فشار دادم و با یه تیک آف ماشین رو از جاش کندم. از رو به روم متوجه پرادویی که خلاف و با نور بالا به طرفم میومد شدم.

***

گوشیش رو برداشت و سریع شماره ی فاتح رو گرفت. به فاتح مهلت حرف زدن نداد و بلند گفت:
- بجنب وقتشه.
شیشه ی دودی ماشین رو پایین داد. با لذت و خنده نظاره گر صحنه ی تصادفی که با بی رحمی صورت می گرفت، شد. زیر لب گفت:
- خیلی منتظر همچین لحظه ای بودم.
بعد از این حرفش، بوق ممتد ماشین دهناد همانا و برخورد وحشتناک پرادوی بدون پلاک همانا. ماشین فاتح چنان به ماشین دهناد زده بود که کل شیشه های ماشین دهناد ریخته بودند و ماشین به طرز دلخراشی مچاله شده بود. فاتح سریع از ماشین پایین پرید و سوار ماشین کریم و اشکان شد و با آخرین سرعت از محل تصادف دور شدند.
- آقا بریم؟
شیشه رو بالا زد و گفت:
- برو.

پای چپم به خاطر فشاری که بهش وارد شده بود، داشت له می شد.
با تکون دادن دستم که انگار فلج شده بود، نتونستم به خاطر دهن پر از خونم شده حتی آخی هم بگم. با هر عق زدنی که معده و دلم رو می سوزوند، خون بالا میاوردم.
گردنم تکون نمی خورد. چند چراغی که جلوی چشمم بودند، کم نور شدند و بعد هم صداهای گنگ و ضربه های محکم و بلندی که انگار به فلز می خورد توی سرم جولان داده شد.

***

- داداش شروین، بی زحمت این پرچم ها رو هم اون جا نصب کن.
پسر جوون با دست به انتهای خیابان اشاره کرد اما با صدای بلندی گفت:
- یا ابولفضل، اون جا چه خبره؟
شروین که از ماشین پیاده شد، با تعجب به سمت خلیل که پسر یکی از خدمه های بیمارستان بود، گفت:
- چی شده؟
تا خواست جواب بده، چندتا مرد که گویا می خواستند برای مراسم عاشورا پارچه ها و لوازمی که تدارک دیده بودند رو نصب کنند، صداشون اوج گرفت. به طرف خلیل رفت و گفت:
- این ها رو روی زمین نذار. الان برمی گردم، فقط تو از این جا جلوتر نیا.
به طرف محل تصادف که حالا بیشتر از ده نفر ایستاده بودند، رفت.

به طرف پیرمردی که بلند می گفت: "یکی به آمبولانس زنگ بزنه." رفت و گفت:
- ببخشید عمو، چیزی شده؟
پیرمرد که ناراحتی توی صداش موج می زد، گفت:
- نمی دونم جوون، این بیچاره تصادف کرده. خدا از طرف نگذره، خلاف اومده و زده بهش، الانم در رفته.
چند نفری که جلوی در ماشین ایستاده بودند رو کنار زد و با صدای بلندی گفت:
- من دکترم. کسی به مجروح دست نزنه، ممکنه خیلی صدمه دیده باشه.
به سمت راننده که کل صورتش خونی شده بود، رفت و با هزار بدبختی دستش رو به مچ راننده رسوند. نبضش خیلی کند می زد.

سریع گوشیش رو بیرون آورد و با آمبولانس تماس گرفت.
صدای افرادی که جمع شده بودند، بیش از اندازه بلند بود. با رسیدن آمبولانس جمع یه کم ساکت شد. صدای زنگ گوشی راننده بلند شد. از فکر این که خانوادش باشه، زود دست به کار شد و مشغول گشتن گوشی شد که صداش رفته رفته بلندتر می شد.

گوشی رو که پیدا کرد، سریع اتصال رو زد. صدای مرد جوانی توی گوشی پخش شد:


- سلام داداش، با این که از دستت عصبانی هستم اما باید بگم توی این چند هفته کارهامو درست کردم و باید بهت بگم الان فرودگاه هستم. دارم برمی گردم ایران.
صدای طرف پشت خط قطع و وصل می شد، برای همین پشت سر هم گفت:
- الو؟ الو؟
- ببخشید، شما؟
- ببینید آقا صاحب این شماره تصادف کردند و الان داریم می بریمش بیمارستان. ممنون میشم به خانوادش اطلاع بدید.
- شما دارید شوخی می کنید یا جدی صحبت می کنید؟
- آقای محترم من با شما چه شوخی ای دارم؟
- باشه باشه، ممنونم اطلاع دادید. الان خبر میدم. فقط گفتید کدوم بیمارستان؟
- بیمارستانِ (....).
تماس قطع شد. به طرف آمبولانس رفت و گفت:
- اکسیژن وصل کنید، نبضش خیلی کند می زنه، لطفا سریع تر.
به خاطر فشاری که به در راننده وارد شده بود، در با تاخیر باز شد. همه ی امیدش به این بود که مقاومت کنه.
تموم صورت راننده غرق خون بود، حتی از گوش راستش هم خون فوران می کرد. بعد از گذاشتن راننده روی برانکارد، پلیس هم از راه رسید.

شروین به همراه آمبولانس و چند توضیح مختصر به پلیس که وقتی رسیده بودند تصادف صورت گرفته بوده، وارد آمبولانس شد. توی راه با پدر خلیل تماس گرفت و جریان رو بهش توضیح داد.

ترنم برگشت طرفم و گفت:
- عزیزم خسته شدی، برو تو استراحت کن. صبحم که دفتر بودی.
برگشتم و با یه لبخندی که تموم عشق خواهرانم توش بود، گفتم:
- توام خسته شدی. بمیرم، توی این ایام باردار شدی.
- وای نگو، خدا قهرش می گیره. اتفاقا خیلیم خوشحالم. ایشالا که قدمش مبارک میشه.
دست هام رو به صورت نمایشی بردم بالا و گفتم:
- ایشالا ایشالا.
فربد از راه رسید. بهش نگاه کردم. ریشش رو نزده بود و کلاً سیاه پوشیده بود. با خنده گفت:
- خواهرزن ما رو ببین، برای شوهر چطور دست به دعا شده.
بعد نچ نچی کرد و با خنده گفت:
- والا نمیشه گفت برای شوهره، آخه خواهر من بیست و شش سالته، بیا برو خونه بخت دیگه، مدرکتم که گرفتی.
ترنم به جای من جواب داد:
- فربد، داشت برای قند عسل ما دعا می کرد دیوونه. بعدشم خواهرم نشسته که مث من اول عاشق بشه، بعد ازدواج بکنه.
فربد با یه حالت مظلومی گفت:
- خدا عوضت بده خواهرزن، شرمنده، اشتباهی متوجه شدم.
به تبعیت از ترنم باز گفت:
- بعدشم من قربون خودت و عشقت برم.
به خنده ای اکتفا کردم. رو به مادرم گفتم:
- مامانی تموم شدند؟
مادرم که داشت بلند می شد، گفت:
- خدا خیرتون بده، آره مادر.
هر سال به خاطر ایام محرم، سه روز رو مادرم نذری می پخت. یک شبم کل محل و فقرا رو غذا می داد. پدرم می گفت، این طوری خدا همیشه روزیمون رو زیاد می کنه.
با صدای فربد از توی افکارم بیرون اومدم. خطاب به پدرم گفت:
- پدرجون خسته نباشید.
با این حرف فربد، پدرم خواست جواب بده که آیفون به صدا در اومد. ترنم به طرف اف اف رفت و بعد از باز کردن رو به جمع گفت:
- بابایی همکاراتون هستند.
پدرم بیرون رفت. وقتی که فهمیدم کاری نمونده، با اجازه ای از پدرم سوار دویست و شیش سفیدم شدم و از خونه زدم بیرون.

هنوز چند روز به عاشورا مونده بود اما همیشه دلم می گرفت توی این شب ها، عجیب دلتنگ می شدم. دستم رو بردم طرف پخش و آهنگ مورد علاقم رو که خیلی با حال امشبم جور درمیومد، انتخاب کردم.

بی هدف توی خیابون ها رانندگی می کردم. بارونم که نم نم می بارید، بیشتر دلم فشرده می شد.

خیلی دعا کردم، نشد. مشکو بغل کردم، نشد. داداش حسین شرمندتم رفتم که برگردم، نشد.
چشمام نمی بینه داداش یه جوری دستام خاکیه، هر کار می شد کردم، نشد شرمنده مشکم خالیه
از داغه افتادم زمین دستام برام کاری نکرد، تا خیمه ها راهی نبود، مشک آبروداری نکرد
دندون گرفتم عشقتو سینه سپر کردم، نشد خواستم علمداری کنم، رفتم که برگردم، نشد
رفتم که برگردم نشد، رفتم که برگردم نشد ....

از خیابونی که می خواستم رد بشم، چنان جمعیتی جمع شده بود که از چند متری می تونستی تصادف وحشتناکی که شده بود رو تشخیص بدی. زیر لب گفتم:
- هر کی هست به حق همین روزها ایشالا که چیزیش نمیشه.
با حالت ناراحتی که نمی دونستم چرا توی دلم رخنه کرد، ماشین رو دور زدم.
چراغ آمبولانس رو دیدم، قلبم بیشتر فشرده شد.
همیشه از دیدن صحنه ی تصادف می ترسیدم. گوشیم زنگ خورد. صدای پخش رو کم کردم. به شماره نگاه کردم. زیر لب غرولند کردم:
- این روانیم دست از سرما برنمی داره بابا، بعد این همه دوندگی چند روز صبر کن تا نتیجه بیاد دیگه.
از حرص تماسش رو جواب ندادم و به طرف خونه ماشین رو به حرکت در آوردم.


شهربانو

با دلشوره ای که داشتم، چشمام رو به دهن توری دوختم و گفتم:
- چی شد؟ جواب نداد؟
توری که دست کمی از من نداشت با ناراحتی گفت:
- نه خانوم، گوشیش از دسترس خارجه.
از روی مبل بلند شدم و گفتم:
- خدا مرگم بده، ساعت نزدیک یک نصف شبه. اول که جواب نمی داد، الانم که تو دسترس نیست.
- خدا نکنه خانوم جان، بد به دلتون راه ندید.
به سمت پله ها رفتم. توری هم پشت سر من باهام میومد. گفتم:
- وای سابقه نداشته. به من گفت زود میاد، گفت زود.
به طرف اتاقم رفتم و مانتوم رو پوشیدم. توری با نگرانی گفت:
- کجا خانوم؟
- نمی دونم، میرم سر کوچه می ایستم. به قادر بگو ماشینو روشن کنه. وای خیلی دلم شور می زنه، انگاری دارن رخت می شورن تو دلم.
از اتاق بیرون رفتم. سه بار سوره ی صمد رو زیر لبم خوندم و فوت کردم.
دلم آروم نداشت. تلفن خونه زنگ زد. به توری نگاه کردم. با عجله پله ها رو طی کردم و جواب دادم.
- الو؟
- الو؟ منزل جناب صدر؟
صدای پسر جوونی توی گوشی پخش شد. نمی دونم، نمی دونم به خاطر نگرانی بیش از اندازم بود یا چه دلیلی داشت که گریم گرفت. با گریه گفتم:
- بله بفرمایید.
صداهای پشت تلفن خیلی بلند بود. به خاطر همین گوشی رو محکم چسپوندم به گوشم. صدای پسر دوباره توی گوشی پخش شد.


- ببخشید مزاحم شدم، از بیمارستان (...) تماس می گیرم.


لرز به تموم وجودم افتاد. با بی حالی ای که از اسم بیمارستان توی وجودم رخنه بست گفتم:
- برای چی؟ چی شده؟
پسر جوون سعی داشت که آرومم کنه. گفت:
- یک مورد تصادفی داشتیم، زنگ زدم که بهتون اطلاع بدم هر چقدر زودتر خودتون رو به بیمارستان برسونید.
با گریه گفتم:
- کجا تصادف کرده؟ خاک به سرم.
- نگران نباشید خانوم.
گریه ام بند نمیومد. با دست زدم توی سرم. پاهام که چند روز بود درد می کرد، کم کم خم شد. نگرانی از چهره ی توری هم نمایان بود.
با عجله گوشی رو از دستم گرفت و گفت:
- چیزی شده آقا؟ لطف کنید به منم بگید.
- ...
- یا فاطمه زهرا، کجا تصادف کردند؟ کدوم بیمارستان؟
- ...
گوشی رو بدون خداحافظی قطع کرد. این قدر هول بود که دو بار دور خودش چرخید و با عجله به سمت در سالن رفت. منم به تبعیت از اون بلند شدم و همراهش رفتم.

بعد از صدا زدن قادر سوار ماشین شدیم.

از خونه بیرون اومدیم. دستام می لرزید. با گریه زیر لب می گفتم:
- خدایا اتفاقی نیفتاده باشه.
توری خانوم دستام رو تند تند می فشرد و می گفت:
- ایشالا که چیزی نشده خانوم، تو رو خدا آروم بگیرید.
بعد خطاب به قادر گفت:
- تندتر برو، گفت بیمارستان (...).
بعد از نیم ساعت که برای من چندین ساعت گذشت، وارد بیمارستان شدیم.
با چشم دنبال دهناد می گشتم اما نبود. با عجله به سمت میز پرستاری رفتم و گفتم:
- دخترم، مریض تصادفی رو کجا بردید؟
- خانوم آروم باشید. چند دقیقه میشه که منتقلش کردیم به اتاق عمل.
پسر جوونی که روپوش سفید هم تن کرده بود، به طرفمون اومد. چهرش برام آشنا بود و بهمون که نزدیک شد گفت:
- سلام، شما مادر دهناد هستید؟
با نگرانی دستاش رو تند گرفتم. نمی دونستم چی کار می کنم.
- بله، تو رو خدا پسرم کجاس؟ دارم از نگرانی می میرم.
- آروم باشید شهربانو خانوم. یک ساعت پیش توی خیابون تصادف کرده بود.
متاسفانه ماشین بدون راننده و پلاک بوده.

غیر دهناد و موبایلش که پسر جوونی تماس گرفت و بعد هم شارژ گوشیش خاموش شد، نه ماشین، نه وسایل داخل ماشین سالم در نیومدند.
- فدای سرش آقای دکتر، تو رو خدا کجاس؟ طوریش که نشده؟
توری در حالی که چادرش رو مرتب می کرد، دستش رو روی شونه ام گذاشت. دکتر به حرف اومد. با نگرانی به چشم هاش نگاه کردم. گفت:
- متاسفانه پای چپش شکسته، دستاشم یکی که شکسته، دومی هم از جا در اومده. به سرش هم ضربه ی شدیدی وارد شده.
- ای خدا، این چه کاری بود در حقم کردی؟ الان چه خاکی سرم کنم؟ تو رو خدا هر چیزی که لازمه انجام بدید.
- متاسفانه چون شدت خونریزی هم زیاد بود، ما نمی تونستیم در عمل وقفه ای ایجاد کنیم. به خاطر همین هم الان دهناد توی اتاق عمل هست.
دکتر یاری و نیک فر تموم تلاش و سعی خودشون رو می کنند. فقط دعا کنید که از عمل سالم بیرون بیاد چون احتمالش خیلی کمه.
نزدیک بود غش کنم. توری زیر دستم رو گرفت.

برام صندلی آوردند. بعد از چند دقیقه که دکتر فشارم رو گرفت، مجبور شد که بهم سرم بزنه. به خاطر دهناد هیچی برام مهم نبود.
گریه ام یک لحظه ام بند نمیومد. سرمم رو وصل کردند. موقع رفتن دکتر گوشه ی یونیفورم سفید رنگش رو گرفتم و گفتم:
- تو رو خدا یه کاری کن خوب بشه. من غیر دهناد کسی رو ندارم. پسرم عمر منه.
شروع کردم با گریه حرف زدن.
- گفت زود میاد. توری توام شنیدی؟ گفت میام. دهنادم، عمرم، قربون قد و بالات برم الهی، توی زندگیشون خوشی نبینند، چطور تونستند فرار کنند؟
تو رو خدا آقای دکتر کاری کنید، من بدون پسرم می میرم.
دکتر که هاله ای از اشک توی چشماش جمع شده بود، به طرفم برگشت و روی صندلی کناریم نشست.

دست هاش رو روی دستم گذاشت و گفت:
- نگران نباشید. امیدتون، توکلتون به خدا باشه. منم بعد از چند سال از پیدا کردن دوستم، با این وضع ناراحتم. تموم سعی و تلاشمون رو می کنیم فقط دعا کنید.

توی این وقت ها فقط یه معجزه می تونه دهناد رو نجات بده.
بعد از گفتن حرف هاش، قطره اشکی از چشم هاش سر خورد و اتاق رو ترک کرد.
رو به قادر کردم و با گریه گفتم:
- برو قرآنی که توی ماشین گذاشته بودم بیارش.
توری نزدیکم شد. اون هم مثل من گریه می کرد.
- خانوم، من برم وضو بگیرم تا برمی گردم جایی نرید.
با چشم رفتنش رو بدرقه کردم. سرمم قطره قطره میومد.

قادر اومد و برام قرآن رو آورد. با صدای آرومی گفت:
- خانوم منم برم و وضو بگیرم، سریع برمی گردم. کاری داشتید صدام کنید.
با چشم های کم جونم تشکر کردم ازش. قرآن رو باز کردم.
- خدایا هر روز براش نماز می خونم. به حق نمازهایی که براش خوندم حفظش کن.
برام حفظش کن، نذار بره. جوونه، به جوونیش، به من داغ دیده، به من جگر سوخته رحم کن. خدایا تو بزرگی، رحیمی، رحمانی، به بزرگیت قسمت میدم خودت بهش نیرو بده تا طاقت بیاره.

جمشیدو ازم گرفتی، دهنادمو نبر. دهنادم رو نگیر ازم. دهناد تموم عمرمه. جون منو بگیر، پسرم رو حفظ کن.
با گریه شروع کردم به خوندن قرآن.


با تکون دادن دستی روی سرم چشم هام رو باز کردم.

توری بود که بالا سرم اشک می ریخت. با یادآوری تموم اتفاقات، از جام بلند شدم. با این حرکت سوزن سرم از دستم کنده شد. آخ کوچیکی زیر لب گفتم.
توری با نگرانی بلند شد و گفت:
- خانوم از دستتون خون میاد.
- دهناد، دهناد.
- آروم باش قربونت برم، هنوز زیر عمله. منم چند دقیقه اس نمازهام تموم شده.
- کی خوابم برد؟ الان وقت خواب نیست. قرآنم کجاس؟ قرآنم.
خودمم نمی دونستم دارم چی کار می کنم و چی میگم.

توری بلند شد و قرآن رو برام آورد. قران رو به سینه ام فشردم و از روی تخت بلند شدم.

به خاطر فشارم، سرم یه کم گیج خورد. با کمک توری از اتاق بیرون اومدیم.
قادر که داشت با دکتر حرف می زد، متوجهمون شد.
هر دوتاشون به طرفمون اومدند. دکتر جوون گفت:
- سرمتون تموم نشده که، چرا بلند شدید؟
- تو رو خدا بهم راستشو بگید.
- چه راستی شهربانو خانوم؟ هنوز عمل تموم نشده.
به ساعت بزرگی که توی سالن بود خیره شدم؛ نزدیکای سه ی شب بود.
- سه ساعت پس چی کار می کنند؟

تو رو خدا می خوام برم دم در اتاق عمل. تو رو خدا.
- باشه، باشه، فقط آروم باشید شما. بیاید از این طرف.
وارد آسانسور شدیم. با دست اشک هام رو پاک کردم و به شمارش آسانسور خیره شدم. روی طبقه سوم ایستاد.

بیرون اومدیم و روی صندلی های رو به روی اتاق عمل نشستیم.

قرآنم هنوز توی سینه ام بود. دکتر جوون کنارم نشست و گفت:
- عملش سخته، گفتم که دست و پاش هم شکسته، خونریزی سرش و .... منم دعا می کنم براش. همه باید دعا کنیم. دهناد حیفه، جوونه. الان با سامان تماس گرفتم، گفت که توی راهه و داره میاد تهران.
از شنیدن نام سامان، با یادآوری دوستیش با دهناد، گریه ام به هق هق تبدیل شد و گفتم:
- الهی بمیرم برای پسرم.
توری خانوم رو به دکتر پرسید:
- شما آقا سامان رو می شناسید؟
دکتر سری تکون داد و گفت:
- بله، شاید یادتون نیاد ولی من پسر بهزاد زرافشانم. اگه به یاد داشته باشید شهربانو خانوم، چند بار اومدید اصفهان.
با گریه سرم رو به طرفش برگردوندم و گفتم:
- یعنی تو پسر نیلوفری؟
- بله.
- خدا حفظت کنه پسرم.
***
شرایطم طوری نبود که احوال پدر مادرش و هزار حرف دیگه ای بپرسم.
خودش هم موقعیت رو درک کرد، برای همین گفت:
- فعلا که سلامتی دهناد بیشتر از همه چیز اهمیت داره. ایشالا که دهناد خوب بشه، مفصل با هم حرف می زنیم.
از جاش بلند شد و گفت:
- من برم داخل ببینم اوضاع چطوره.
از جام بلند شدم و گفتم:
- نمیشه منم بیام؟
با دست تشویق به نشستنم کرد و گفت:
- نمیشه وگرنه می بردمتون.
ازمون دور شد. توری زیر لب فقط دعا می خوند. بعد از چند دقیقه رومو به طرف توری کردم و گفتم:
- پس چرا بیرون نمیاد؟
- نگران نباشید خانوم، حتما کاری براش پیش اومده.
دکتر که دیگه فهمیدم اسمش شروین بود، از اتاق بیرون اومد.
نگرانی رو توی چشم هاش می خوندم. دلم گواه بد می داد اما می خواستم این حس رو سرکوب کنم. از جام بلند شدم و به طرف شروین رفتم.
- چی شد؟ تو رو خدا بهم بگو.
- چیزی نیست. فعلا معلوم نیست تا اتمام عمل. گفتم که فقط دعا کنید. من باید برم بخش، مریض دارم، زود برمی گردم.
شروین وارد آسانسوری که مخصوص کارکنان بیمارستان بود، شد.
می خواستم سر جام بشینم که یه نفر با صدای آشنا گفت:
- خاله شهربانو؟

برچسب ها رمان خلاء ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 26
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1165
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,668
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1049
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,577
  • بازدید ماه : 140,899
  • بازدید سال : 583,364
  • بازدید کلی : 12,448,453