close
تبلیغات در اینترنت
رمان خلاء قسمت چهارم
loading...

رمان فا

ـ بله، بفرمایید؟ بعد از مکث طولانی شخص ناشناس گفت: ـ س ... سلام، جناب صدر؟ یعنی دهناد صدر؟ ـ سلام، بله خودم هستم، شما؟ ـ من ... فعلا نمی تونم چیزی بگم؛ فقط ... انگار توی گفتن حرفش مردد بود. صدای نفس های پی در پیش پشت گوشی رو می شنیدم. ـ آقا؟ خوب هستید؟ خودتون رو معرفی نمی کنید؟ ـ چرا ... چرا…

رمان خلاء قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 626 جمعه 02 اسفند 1392 : 12:6 نظرات ()

ـ بله، بفرمایید؟
بعد از مکث طولانی شخص ناشناس گفت:
ـ س ... سلام، جناب صدر؟ یعنی دهناد صدر؟
ـ سلام، بله خودم هستم، شما؟
ـ من ... فعلا نمی تونم چیزی بگم؛ فقط ...
انگار توی گفتن حرفش مردد بود. صدای نفس های پی در پیش پشت گوشی رو می شنیدم.
ـ آقا؟ خوب هستید؟ خودتون رو معرفی نمی کنید؟
ـ چرا ... چرا ... می خواستم یک موضوعی رو بهتون بگم؛ یعنی چطور بگم؟ موضوع نه، یک حقیقت رو...........................................................

با گفتن حرفش شک تموم وجودم و در بر گرفت. چه حقیقتی می تونست بهم بگه؟ مگه حقیقتی هم وجود داشت؟ با شک پرسیدم:
ـ ببخشید، من متوجه حرفاتون نمی شم، چه حقیقتی؟
ـ شما پسر ایرج صدر نیستید؟
ـ بله، خودم هستم.
ـ می خواستم راجع به قتل پدرتون باهاتون صحبت کنم.
از شنیدن کلمه ی قتل گوش هام تیز شد. با حیرت گفتم:
ـ قتل؟
ـ بله، در واقع پدرتون خودکشی نکرده. آقای صدر رو ... آقای صدر رو به قتل رسوندند.
ـ شما کی هستید؟ چطور این حرف ها رو می زنید؟ بر اساس چه مدارک و شواهدی؟
ـ من ...
ـ شما چی؟ خواهش می کنم هر چیزی رو که می دونید بگید.
ـ نمی تونم پشت تلفن بهتون بگم، ممکنه کسی از این تماس بویی ببره، مطمئنم می فهمن.
از حرف هاش سر درنمی آوردم. یعنی کی می فهمه؟ چرا نباید بویی ببرن؟
ـ مطمئن باشید به کسی راجع به تماستون چیزی نمی گم؛ فقط بگید کی هستید؟ اصلا حرف هاتون درسته؟
ـ من ... من ... رمضانی هستم. دکتر رمضانی.
هر چقدر به مغزم فشار آوردم نتونستم بفهمم دکتر رمضانی کیه؟ باز هم صدای نفس های پی در پی و تندش گوشم رو آزار می داد.
ـ به جا نمی یارم؟ شما منو میشناسید؟ پدرم رو چطور؟
ـ من یکی از پزشک های پزشک قانونی هستم. پدرِ شما قبل از این که خودکشی کنه ... البته خودکشی ساختگی بود و از این جریان فقط من خبر دارم و ... قبل حلق آویز شدن، پدرتون رو بیهوش کرده بودند.
از شنیدن این حرف میخ کوب شده بودم؛ یعنی چطور چنین چیزی امکان داره؟ چرا کسی نفهمیده؟
ـ ما ... شما چرا به کسی حرفی نزدید؟
ـ جناب صدر من خیلی وقت برای صحبت کردن ندارم. نمی تونستم حقیقت رو به زبون بیارم. تهدیدم کردند که اگه یک کلمه حرفی بزنم دودمانم رو به باد می دن.
از وقتی که پدرتون به قتل رسیده و دفنش کردند من یک شب هم خواب راحت نداشتم، همش کابوس و عذاب وجدان دارم.
خواستم حرفی بزنم که زود حرفم رو قطع کرد و گفت:
ـ فردا صبح ساعت یازده بیاید به اتوبان (...) توی پژوی مشکی کنار (...) منتظرتونم.


بعد از حرفش قطع کرد.سرم این قدر درد می کرد که توان بلند شدن از روی صندلی رو هم نداشتم.
شقیقه هام رو فشار دادم تا کمی از دردم کم بشه؛ اما بی فایده بود. یعنی کی می تونه تهدیدش کرده باشه؟ کار چه کسی بود؟ یعنی پدرم خودکشی نکرده؟

سیگار، تلفن و حرف های بردیا و حدس های خودم همه و همه روی سرم راه می رفتند. اعصابم خرد شده بود. یعنی واقعیت داره؟ کی تونسته چنین کار پستی رو بکنه؟
پدرم با کی دشمنی داشته که کسی حتی عمو ایرج هم خبر نداشته؟ دشمنیشون تا این حد عمیق بود که تصمیم به قتل پدرم رو گرفته؟ کنترلی بر اعصابم نداشتم.

توی یک حرکت تموم ورقه ها و چیزهایی که روی میز رو به روم بود رو زمین انداختم.
شدت صدا این قدر بلند بود که منشی بدون این که در بزنه وارد اتاق شد.
کتم رو از روی صندلی برداشتم.
ـ خانوم کرامتی بی زحمت قرارها رو کنسل کنید تا فردا. روز خوش.
در مقابل چشمای پر از تعجبش از اتاق بیرون رفتم.

خوشبختانه کسی توی سالن شرکت نبود. به سمت پارکینگ رفتم و سوار ماشین شدم. بی هدف و دلیلی فقط توی خیابون ها می روندم و به سرگذشت خودم، به قتل پدرم فکر می کردم.
باید این بازی رو تموم کنم. باید بفهمم چه کسی پشت این قضایاست.

***

سر میز شام مادرم زمزمه وار گفت:
ـ پسرم چیزی شده؟ کلافگی از سرو روت می باره؟
مردد بودم که راجع به تماس دکتر و قرار فردا بهش چیزی بگم، بعد از مکثی طولانی گفتم:
ـ نه شهربانوی عزیزم، چیزی نشده .
ـ اگه بتونی همه کس رو گول بزنی، سرِ من یکی رو نمی تونی شیره بمالی.
ـ یه کم درگیر کارهای شرکتم، برای همین ...
بعد از گفتن حرفم هر دو تامون سکوت کردیم. میلی به ادامه ی خوردن غذا نداشتم. بیشتر باهاش بازی کردم. مادرمم ترجیح داد که چیزی به روی خودش نیاره.




***

با استرسی که تموم وجودم رو در بر گرفته بود به حالت ضرب پاهام رو تکون می دادم.
به ساعت مچیم نگاهی انداختم. ده رو نشون می داد. تصمیم گرفتم حرکت کنم.
به خاطر ناشی بودنم می دونستم حتما یکی دو جایی باید سوال می کردم تا به آدرسی که دکتر رمضانی داده بود می رسیدم.

بعد از چند بار توقف و پرسیدن، آخرش به اتوبانی که گفته بود رسیدم.

ماشینم رو دورتر از پژوی مشکی که گفته بود دقیق کجا نگه داشته پارک کردم.

چند بار نفس عمیق پی در پی هم کشیدم. از ماشین پایین اومدم و به طرف پژوی مشکی قدم برداشتم.
توی دلم خدا خدا می کردم که اگه حرف های دکتر رمضانی صحّت داشته باشه، بتونم کسی که پدرم رو کشته به سزای کارش برسونم. اون وقت آب خوش از گلوم پایین می ره.
اون وقت می تونم یک شب راحت رو سپری کنم.
نزدیک ماشین شدم. اطرافم رو نگاهی انداختم. جز ماشین هایی که خیلی پر سرعت حرکت می کردند کسی نبود.

در جلویی رو باز کردم و خودم رو پرت کردم توی ماشین.

بدون این که نگاهی به راننده بندازم، از آیینه ی کناریم باز هم به بیرون نگاهی انداختم و با کلافگی گفتم:ـ آقای رمضانی به خاطر اصرارهای شما به کسی در مورد قرارمون حرفی ...
از چیزی که می دیدم خشکم زد.

 

قدرت دست زدن به کتش رو هم نداشتم؛ چه برسه به جسمش.

چسبیدم به در. انقدر ترسیده بودم که قدرت باز کردن اون در لعنتی رو نداشتم.

حتی قدرت فکر کردن درباره ی این که کی همچین کاری کرده؟! دست هام رو جلوی دهنم گرفتم. نزدیک بود تموم محتویاتی که توی معدم بود رو بریزم بیرون.

دیدن چنین صحنه ای خارج از توانم بود. با مشت به در کوبیدم تا باز بشه.

حس می کردم الان به سمتم می یاد و قبل از هر کاری منم می میرم. فشارم به حد وحشتناکی افتاده بود.

نمی دونستم باید چه کار کنم! به طرز وحشتناکی با تیغ از بالای گردن آقای رمضانی رو تا ابتدای سینش بریده بودند.

چطور متوجه ی بوی خونی که تموم ماشین رو در بر گرفته بود نشدم؟ صدای آهنگی همراه با ویبره بلند شد. صدا از توی داشبورد ماشین می اومد.

دستم رو به طرف داشبورد بردم. گوشی که صفحه ش خاموش روشن می شد رو برداشتم.

برای جواب دادنش مردد بودم؛ اما همراه نفس عمیقی که تموم بینیم رو پر کرد از بوی خون دکمه اتصال رو زدم و گوشی رو به گوشم چسبوندم. صدای بم و مردونه ای شروع به حرف زدن کرد.


ـ خوب گوش کن چی می گم. از ماشین بدون هیچ غلط اضافه میای بیرون. خیلی پیگیر ماجرا نشو؛ وگرنه خودت هم به سرنوشت جناب دکتر دچار میشی دهناد صدر.


ترسیده کمی دیگه تو جام جا به جا شدم و بعد از ماشین پریدم پایین.
دستم رو به دهنم گرفتم و با دیدن گوشی که میون دستام جا خوش کرده بود محکم پرتش کردم داخل ماشین.

گوشی از روی صندلی تکونی خورد و بعد افتاد کف ماشین.
همین طور که عقب عقب می رفتم، به چهره ی وحشتناک دکتر رمضانی فکر می کردم. اون خون ترسناک و اون گلوی بریده یک لحظه هم از جلوی چشمام کنار نمی رفت.

سوار شدم و با آخرین سرعتی که می تونستم حرکت کردم, پس تموم حدس هام درست بود. پدرم به قتل رسیده بود. خدایا چطور قاتل رو پیدا کنم؟

من که با کسی موضوع قرار رو مطرح نکردم؛ پس دکتر چطور به قتل رسید؟ یاد خونی که تموم پیراهنش رو آغشته کرده بود افتادم.

حتی گوشت های گردنش هم تموما پاره شده بود. کار کدوم حیوونی می تونه باشه؟ هرکسی که این کار رو کرده یک روانیه.

صدای مرد پشت تلفن توی گوشم زنگ می زد. باید قاتل پدرم رو پیدا می کردم.
نباید می باختم. من که هجده ساله نیستم، ناسلامتی سی سالمه و باید بفهمم.
خدایا تنها سرنخمم از دستم رفت؛ چطور دنبال قاتل باشم؟ کمی بالاتر از کلانتری که تو خیابون (...) بود ماشین رو متوقف کردم. باید اطلاع می دادم.

چند قدم مونده بود که به کلانتری برسم که گوشیم زنگ خورد. با دیدن اسم بردیا بدون درنگ جواب دادم.
ـ الو بردیا؟
ـ الو سلام، خوبی دهناد؟ چرا صدات این طوریه؟
ـ بهت زنگ می زنم، باید برم کلانتری.
ـ صبر کن دهناد. دهناد قطع نکن، بگو چی شده، خواهش می کنم .
ـ بردیا تو بد مخمصه ای افتادم، همه ی حدس هامون درست از آب در اومد.
ـ همه ی حدس هامون؟ راجع به پدرت می گی؟
ـ آره، آره فعلا باید برم کلانتری.
ـ صبر کن، بهم بگو چی شده؟
ـ ببین، دیروز یکی باهام تماس گرفت که خودکشی پدرم عمدی بوده، یعنی قبل این که حلق آویزش کنن بیهوشش کردند، می فهمی؟
بعد از مکث طولانی بردیا ناباورانه گفت:
ـ کی بیهوشش کرده؟ اصلا کی این حرف ها رو بهت گفته؟
ـ یکی از دکترهای پزشک قانونی گفت که تهدیدش کردند. بخاطر این توی این مدت حرفی نزده.
ـ نگفت کی تهدیدش کرده؟
ـ نه، نگفت. با هم قرار گذاشتیم امروز توی یکی از اتوبان ها؛ اما وقتی رفتم به طرز فجیعی گردنش رو با تیغ زده بودند. الانم می خوام برم و به پلیس اطلاع بدم.
ـ دیوونه شدی دهناد؟ می خوای چه غلطی بکنی تو؟ مطمئنم الان زیر نظرت دارند؛ چطور می تونی این قدر سهل انگار باشی؟ زودتر از اون جا دور شو و برو توی ماشین.

بمحض اتمام جمله ی بردیا، تماس قطع شد. سوار ماشینم شدم.

مردد بودم که واقعا نرم کلانتری. می خواستم راجع به قتل دکتر رمضانی باهاشون حرف بزنم و بعد از اونم کل ماجرا رو تعریف کنم.
ماشین رو به حرکت در آوردم. تصمیم گرفتم چند رو سکوت کنم. به سمت اتوبانی که دکتر آدرسش رو داده بود مسیرم رو کج کردم.

می خواستم خیلی عادی رد شم از اون جا. وقتی از محل قرارمون گذشتم، اون قدر تعجب کرده بودم که حد نداشت. اثری از ماشین و دکتر نبود.

تموم عصبانیتم رو با مشتی که به روی فرمان ماشین زدم خالی کردم و زیر لب چند بار با صدای بلند گفتم:
ـ لعنتی، لعنتی!
مگه این شهر بی در و پیکره قانون نداره؟ کی متوجه ی قرارمون شد آخه؟

با هزاران افکار و سوال های بی جواب ماشین رو جلوی در خونه نگه داشتم.
چند دقیقه توی ماشین منتظر بودم.

با دستام فرمون رو محکم گرفتم و به جلوم زل زدم. صحنه ی دیدن دکتر از جلوی چشمم رد شد. چشمام رو بستم و فرمون رو محکم فشار دادم.

خدایا یعنی پدرم رو چه کسی می تونه کشته باشه؟ خودم رو مسوول مرگ دکتر رمضانی هم می دونستم.
با اعصابی داغون از ماشین پایین اومدم. کاش زودتر از قرار می رسیدم، کاش قبل ساعت ده حرکت می کردم. کاش و کاش و هزاران کاش دیگه.
به غیر از مستخدم ها کسی توی خونه نبود. حتی نمی دونستم مادرمم کجاست. توری خانوم به طرفم اومد.
ـ سلام پسرم، خوش اومدی؟ این چه قیافه ایه؟
ـ سلام توری جون، ممنونم، مادرم کجاست؟ یه کم سرم درد می کنه.
ـ همراه مینا خانوم رفتند مزار آقا.
زیر لب باشه ای گفتم. وارد اتاقم شدم.

چطور قاتل رو پیدا کنم؟ اصلا با پدرم چه خصومتی داشته که حاضر می شه بکشتش؟ مهم تر از اون نذاره که کسی هم از ماجرا بویی ببره و حاضر باشه پشت سر هم قتل انجام بده؟

شقیقه هام رو کمی فشار دادم تا آروم بشم؛ اما فایده ای نداشت.
باید چی کار کنم؟ تنها سرنخ رو هم نابود کردند. عرض اتاق رو طی می کردم و فکر می کردم؛ اما همه ی افکار و راهام به در بسته می خورد.

***
صحنه ی دکتر رمضانی برای یک لحظه هم از دیدم محو نمی شد. کلافگی از سر و صورتم می بارید. مدام با خودم فکر می کردم که قتل کار چه کسی می تونه باشه؟ ای کاش وقتی دکتر باهام تماس گرفت اسم کسی که تهدیدش کرده بود رو می پرسیدم.
برای هزارمین بار خودم رو سرزنش کردم که چرا روز قرار زودتر حرکت نکردم. یعنی کی می تونه چنین کاری با پدرم انجام بده؟
اصلا چه کسی متوجه شد که قراره دکتر رو ببینم؟
دست هام رو روی شقیقه هام که از سوزش سرما سرد شده بودند گذاشتم و چندبار فشارش دادم.
نمی تونستم روی موضوعی غیر از دکتر رمضانی و قتل پدرم تمرکز کنم؛ اما هر بار فکرم به در بسته می خورد. چهار روز از قرارم با دکتر رمضانی می گذره.


یعنی توی این شهر کسی رو نداشته؟ کسی متوجه غیبت چهار روزش نشده؟ با این افکارم جرقه ای توی ذهنم روشن شد. از تراس بیرون اومدم. کتم رو برداشتم و از اتاقم خارج شدم. از پله های سالن که پایین رفتم مادرم رو دیدم که روی یکی از مبل ها نشسته. لباس پوشیده و آماده بیرون رفتن بود .
همراه با لبخند ساختگی مسیرم رو به طرف مبلی که نشسته بود کج کردم. می دونستم دل توی دلش نیست که دلیل این رفتارهام رو بپرسه و بدونه که چهار روز چرا مثل مرغ سرکنده ام. همین طوری که لبخندم رو روی چهرم حفظ کرده بودم روی موهاش رو بوسیدم و گفتم:
ـ سلام مامان من، صبحت بخیر عزیزم.
با لبخندی که هر وقت می زد انگار دنیا رو بهم می دادن. با خوشرویی جوابم رو داد.
ـ سلام پسرم، خوبی مادر؟ صبح توام بخیر.
ـ خوبم عزیزم، شما خوبی؟ جایی می خوای بری؟
ـ آره عزیزم، همراه با مینا می خوایم بریم بهشت زهرا.
با گفتن این حرف مادرم صدای باز شدن در اومد و به همراه اون خاله مینا که پشت سرش هم مهشید بود وارد شدند. به طرفشون رفتم. خاله مینا با مهربونی گرم توی آغوشم گرفت و گفت:
ـ سلام عزیزم، خوبی خاله؟
لبخندی زدم و گفتم:
ـ سلام خاله، خوبم، شما چطورید؟ عمو کیارش خوب هستند؟
ـ همگی خوبیم، خدا رو شکر پسرم.
مهشید که داشت بهم چشم غره می رفت گفت:
ـ ما هم که این جا بوق، نه آقا دهناد؟
همراه این حرفش به طرف مادرم که حالا بلند شده بود رفت و توی آغوشش گرفت.
ـ سلام خاله، خوبی قربونت برم؟
مادرمم با مهربونی جوابش رو داد. به طرف مهشید برگشتم.
ـ سلام عرض شد بانو، خوب هستید؟
ـ خوبم پسر خاله، تو چطوری؟
ـ منم خدا رو شکر خوبم.
خاله مینا در حالی که توی صداش موجی از غم نشسته بود گفت:
ـ دهناد، پسرم ما از بهشت زهرا دیگه می ریم خونه ی من. هر وقت کارات تموم شد بیا اون جا خاله.
و بعد هم روش رو به طرف مادرم کرد و گفت:
ـ بسه خواهر، دو ماه توی خونه نشستی، این همه اصرار می کنم بیا چند روزی پیش ما، می گی نه، به خدا دیگه نمی تونم ناراحتیت رو ببینم.
مادرم در جواب حرفش فقط سکوت کرد.
با یاد آوری فکری که نیم ساعت پیش توی ذهنم اومده بود، بعد از خداحافظی از همگی به طرف پارگینگ رفتم و سوار ماشین شدم. از دیشب که با بردیا صحبت کردم خبری ازش نداشتم.

گوشیم رو از جیبم در آوردم و روشنش کردم. با روشن شدن گوشیم صدای زنگش بلند شد با دیدن اسم عمو ایرج رو گوشیم نتونستم جواب ندم.
ـ سلام عمو ایرج.
ـ سلام پسرم خوبی؟ کجایی؟
ـ ممنونم، خوبم، شما خوب هستید؟ بیرونم، چطور مگه؟
ـ چهار روزه که به شرکت سر نزدی، نگرانت شدم. با مادرت تماس گرفتم، گفت که یه کم ناخوش احوالی.
با تعجب گفتم:
ـ بهتر شدم، می یام.
بعد از خداحافظی گوشی رو صندلی کنارم انداختم. چرا مادرم راجع به تماس عمو چیزی بهم نگفت؟
ماشین رو به طرف پزشک قانونی (...) به حرکت در آوردم. بعد از پیدا کردن جای پارک، به طرف در بزرگ پزشک قانونی رفتم.
سالن خیلی شلوغ نبود و به غیر از چند نفر که پرونده به دست منتظر بودند تا نوبتشون بشه پزشکی توی سالن نبود. به طرف انتهای سالن رفتم. قسمت چپ سالن رو شیشه بندی کرده بودند. دو مرد با روپوش سفید پشت شیشه در حال تمبر زدن به چند برگه بودند.
بعد از سلام کوتاهی مرد اولی عینکش رو جا به جا کرد و خیلی آروم گفت:
ـ بفرمایید؟
ـ شرمنده، با دکتر رمضانی کار داشتم.
ـ آقای دکتر چند روز هست که تشریف نیاوردند.
ـ پس من کجا می تونم پیداشون کنم؟
ـ منتظر باشید، هر وقت اومدند بهشون اطلاع میدم.
با کلافگی گفتم:
ـ می شه آدرس خونشون رو بهم بدید؟
ـ نمی شه! آقای محترم هر کسی که اومد و ازمون آدرس خواست که نباید دو دستی اطلاعات رو بهشون بدیم.
ـ جناب دکتر من یکی از فامیل های دور مادر آقای رمضانی هستم. سر جمع هم یک هفته نیست که از خارج اومدم. ممنون می شم آدرس رو بهم بدید. با خود دکتر تماس گرفتم، گوشیشون خاموشه.
ـ من از کجا باید باور کنم که شما راست بگی؟
ـ خب چه دلیلی داره دروغ بگم؟
بعد از کلی کل کل آدرس رو بهم داد. باید می رفتم و از مادرش می پرسیدم. شاید اون در جریان مرگ پدرم و تهدید کردن های پسرش از طرف قاتل پدرم بود.
شاید اصلا خبردار نبود. شاید از مرگ پسرش هم اطلاعی نداشت. با اعصاب خرد چند بار به روی فرمون ضربه زدم و آدرس رو نگاه کردم، خیلی دور نبود.
بعد از نیم ساعت و خلاص شدن از ترافیک سنگین تهران بالاخره به کوچه ی یاس رسیدم.
حدس زدم منتطقه ی آرومی باشه؛ چون پشه هم توی هوا پر نمی زد. ماشین رو جای مناسبی پارک کردم و پایین اومدم. به تک تک خونه ها نگاه می کردم تا رسیدم به پلاک نوزدهم. معلوم بود که خونه ساخت قدیم هست؛ اما درخت های بلند حیاطشون که از کوچه هم نمایان بود نشون می داد که خونه ی بزرگی باید باشه. چند بار زنگ در رو فشردم؛ اما کسی جواب نداد. با کلافگی با مشت به در کوبیدم.


با ناامیدی و اعصابی داغون چند قدم عقب رفتم و بعد برگشتم که برم که توی یک لحظه صدایی شنیدم. تیک کوچکی که نشان باز شدن در بود. برگشتم.
با تعجب به در که همین طوری باز شده و کسی متعاقبش بیرون نیومد با کنجکاوی نگاه کردم. چند ثانیه ایستادم؛ اما خبری نشد. با چند قدم به در رسیدم. سرم رو داخل بردم؛ فقط چند تا درخت بزرگ با شاخه های خشک شده بهم چشمک می زدند.
چند بار نفس عمیق کشیدم و با گفتن بسم ا... رفتم داخل. بعد از طی کردن مسیر حیاط به در بزرگ و قدیمی که باز شده بود نزدیک شدم و چند ضربه به در زدم.
ـ سلام خانوم رمضانی، می شه بیاید بیرون؟ کارتون دارم.
صدایی نمیومد. اعصابم خرد شده بود.
ـ اجازه هست بیام داخل؟ خانوم رمضانی می شنوید؟
باز هم صدایی نیومد. عزمم رو جزم کردم و وارد شدم.
راهروی مربع شکل رو که با یه در بزرگ قدیمی که پنجره های رنگی داشت و به سالن پذیرایی ربط داده می شد رد کردم و وارد سالن شدم؛ اما هیچ صدایی نمی اومد.
ـ خانوم رمضانی؟
باز هم کسی جواب نداد. آخه مگه میشه کسی خونه نباشه؟
پس چرا در حیاط رو باز کردند؟ مهم تر از اون چرا در سالن باز بود؟ نکنه مشکل شنوایی داره؟ یا شایدم نتونه راه بره؟
با هر قدمی که برمی داشتم یه خانوم رمضانی چاشنی حرکاتم می کردم؛ اما بی فایده بود.
به طرف پله هایی که سمت راست پذیرایی بود رفتم. با فکر این که اگه کسی خونه نبود پس چرا در رو برام باز کردند به خودم امید دادم که حتما خانوم رمضانی بالاست.
از پله ها بالا رفتم. انگار کسی توی خونه نبود. یک دور دور خودم چرخیدم. ترس و استرس عجیبی به جونم افتاده بود.
آب دهنم رو قورت دادم و گوش تیز کردم که شاید صدایی بشنوم. متوجه صدای شرشر صدای آبی که توی یکی از اتاق ها می اومد شدم. برای رفتن به اتاق دودل بودم. به طرف در رفتم و چند ضربه به در زدم.
ـ خانوم رمضانی صدام رو می شنوید؟
کلافه شده بودم؛ پس کجا بود؟ با پام درو باز کردم و رفتم داخل. اتاق بزرگی که دو تا طاقچه بزرگ داشت، که یکیش پر از کتاب بود و دیگری چند تا بشقای قدیمی روش بود نظرم رو جلب کرد.

قدم دومم رو برداشتم. صدای شرشر آب خیلی بلند بود. به دری که صدای آب از اون جا بلند شده بود رفتم. در باز بود. این در حموم بود. پس چرا باز بود؟
ـ حاج خانوم؟ خانوم رمضانی؟ لطفا جوابم رو بدید؟ صدام رو می شنوید؟
رد آب رسید به نزدیک در. یه باریکه ی کوچیک با رگه های قرمز! نکنه ... از فکری که توی ذهنم اومد لرز به تنم افتاد. کنترلی روی حرکاتم نداشتم.

توی یک لحظه ناگهانی خودم رو انداختم توی حمام. تموم حموم خونی شده بود. پیرزن بیچاره با چشم های بازش خیره به در بود. هر دو تا دستش رو با تیغ بریده بودن و با تموم بی رحمی پوستش رو پاره کرده بودند. انگار تموم دنیا روی سرم می چرخید.

دستم رو به دیوار پشتیم گرفتم. متوجه مایع لیزی که دستم زیرش بود شدم. به کف دستم نگاه کردم. نمی دونم چرا خونی بود؟ از دیوار فاصله گرفتم و یک قدم به عقب برداشتم.

روی دیوار که معلوم بود با خون مادر دکتر رمضانی نوشته شده جمله ای بود. خون تو رگ ها یخ بست. زیر لب و با چشم های گشاد شده نوشته رو خوندم.
" انگار ادب نشدی؟ دلت می خواد بعدی تو باشی؟ "
سرم چرخید و دوباره به پیرزن نگاهی انداختم. دستم رو به طرف گردنم بردم. نمی تونستم نفس بکشم. تندی از حموم بیرون اومدم. جایز نمی دونستم بیشتر توی این خونه بمونم. همین طور که از سالن پذیرایی بیرون می رفتم به جیب شلوارم دست زدم؛ اما یادم افتاد که گوشیم رو توی ماشین گذاشتم.
حین بیرون اومدن از بس با سرعت می اومدم؛ از ترس به در و دیوار می خوردم. رد انگشتام روی یه لنگه ی در موند.
از خونه که بیرون اومدم. کلافه بودم. صحنه ی وحشتناک چند لحظه پیش از جلوی چشمام کنار نمی رفت. زن بیچاره! خدایا آخه اون چه گناهی داشت که باید تاوان پس بده؟ کاش نمی اومدم پیشش؟ کی متوجه اومدن به این جا شده؟
حق با بردیا بود، نباید می اومدم. سوار ماشین شدم و سرم رو روی فرمان گذاشتم و از ته دل چند بار گفتم:
ـ خدایا کمکم کن، خواهش می کنم. مگه نمی گی هر چیزی رو می شه پنهان کرد الا قتل؟ کمکم کن قاتل پدرم رو پیدا کنم. دکتر رمضانی، بیچاره مادرش ...
همین طور که راه می افتادم و از اون جا دور شدم، تو بهترین جایی که می تونستم نگه داشتم. داشتم دیوونه می شدم. ترس وحشتناکی به جونم نشسته بود.

شماره ی بردیا رو گرفتم و گوشیم رو روی اکسپیر گذاشتم. بعد از چند بوق برداشت.
ـ سلام دهناد، چرا گوشیت خاموشه آخه برادر من؟
ـ بردیا؟
از لحن صدام ترسید و گفت:
ـ چیزی شده؟
ـ مادر دکتر رمضانی؟
ـ مادر دکتر چی؟ حرف بزن دهناد، خواهش می کنم.
ـ صبح تصمیم گرفتم بهش سر بزنم، با خودم گفتم شاید از موضوع با خبره، آدرس دکتر رو با هزار مکافات و دردسر از یکی از پزشک ها گرفتم. وقتی رفتم خونشون اول درو باز نکردند؛ اما بعد چند دقیقه وقتی در باز شد کسی اون جا نبود.
داخل که شدم کسی جوابم رو نداد؛ وقتی به اتاق طبقه دوم رفتم صدای آب می اومد ...
بغض تو گلوم نشست. ترسیده و با صدای خش دار به دستم که خونی بود نگاه کردم. نمی تونم نگاهم رو ازش بگیرم. بردیا سکوت کرده بود. گفتم :
ـ بعد از اونم وارد حموم که شدم. زن بیچاره رو کشته بودند. بردیا این ها همش مصببش منم. تقصیر منه، چی کار کنم؟ به هر دری که می زنم بسته س.
بردیا که کلافگی از صداش پیدا بود گفت:
ـ آخه چرا باید تقصیر تو باشه؟ مرگ دکتر که تقصیر تو نبود. الان کجایی؟ از اون جا اومدی بیرون؟ شاید برات پاپوش درست کنند.
با یاد آوری نوشته روی دیوار حمام گفتم:
ـ روی دیوار حمام با خون نوشته بودند هنوز ادب نشدی و می خوای بعدی تو باشی و از این حرف ها.
بردیا گفت:
ـ واقعا اعصابم خرده دهناد، یه جای کار می لنگه. نمی دونم چرا؛ اما یه جای کار می لنگه. با کسی که غیر من موضوع رو مطرح نکردی؟
ـ نه، مگه دیوونم؟
بعد از کلی حرف زدن با بردیا که آخرش هم به نتیجه ای نرسیدم گوشی رو قطع کردم. هر طور که شده باید می فهمیدم کی پشت این قضیه س.

هفت روزی از قتل دکتر و مادرش می گذشت. داغون بودم.
هر چقدر مادرم می خواست حرفی بزنه و دلیل کلافگی و آشفتگیم رو بپرسه بحث رو عوض می کردم. می ترسیدم ظرفیت گوش دادن به واقعیت رو نداشته باشد. ظرفیت مرگ دو انسان بی گناه پشت سر هم رو نداشته باشه.
با صدای بسته شدن در از افکارم بیرون اومدم. خانوم کرامتی به همرای خنده ی همیشگیش گفت :
ـ سلام آقای رئیس، خسته نباشید. آقای بزرگ مهر گفتند که برگه های شرکت شفق رو بهتون نشون بدم.
با دست اشاره ای به میز کردم و گفتم:
ـ ممنونم، شما هم خسته نباشید، بذارید روی میز.
تقه ای به در خورد و متعاقبش در باز شد. عمو ایرج همراه یه سری برگه وارد اتاق شد. به احترامش بلند شدم .
ـ خسته نباشی پسرم، بشین .
خطاب به خانوم کرامتی که هنوز توی اتاق بود گفتم:
ـ ممنونم، شما می تونید برید.
چشمی زیر لب گفت و بعد از چند ثانیه از اتاق بیرون رفت. عمو ایرج با کلافگی گفت:
ـ دهناد بیا ببین کجای کار اشکال داره. مهندس نوروزی و جهانگیرزادگان نمی تونن اشکالش رو پیدا کنند. آوردمش تو یه نگاهی بهش بندازی ببین مشکلش کجاست؟
از روی صندلیم بلند شدم میز رو دور زدم روی یکی از صندلی ها رو به روی عمو ایرج نشستم. به نقشه نگاه کردم. درست می گفت، یه سری اشکالات توش نمایان بود.
ـ یه کم طول می کشه. ببینید عمو، این قسمت از طرح رو گوشه ی چپش نباید این قدر خم داشته باشه. کی طراح این نقشه بوده؟
ـ درسته؛ پس چرا مهندس جهانگیرزادگان متوجهش نشد؟ از صبح دنبال اشکالاتش می گرده مهندس شریفی.
ـ تا ظهر درستش می کنم؛ فقط ممنون می شم به مهندس شریفی اطلاع بدی بیاد اتاق من.
از روی صندلی بلند شد و گفت:
ـ باشه، الان خبرش می کنم؛ فقط دهناد من دارم می رم. یه کم بیرون از شرکت کار دارم، درستش کردی در جریانم بذار.
به احترامش بلند شدم. گفت:
ـ باشه؛ پس من منتظرشم.
بعد از چند دقیقه مهندس شریفی وارد اتاقم شد و به همراهش از دوباره نقشه رو کشیدیم؛ البته قسمت هایی که محاسباتش درست نبود.
ـ ببینید خانوم شریفی، از این به بعد باید بیشتر دقت کنید. نمیشه برای هر طرح و نقشه ای بازهم از نو بکشیمش. بحث تصحیح جداست؛ اما خواهش می کنم بیشتر دقت کنید. الان قسمت خمیده درست شد؛ اما باز هم یه جای کار اشکال داره.
با دست قسمتی که محاسباتش درست نبود رو نشونش دادم و باز هم با جدیت گفتم:
ـ ببینید، چند بار من این قسمتو محاسباتش رو انجام دادم؛ اما درست نشد.
خانوم شریفی با صدای آهسته و آرومی گفت:
ـ بله، اشتباه از من بود، تکرار نمیشه آقای صدر. الان متوجه شدم. ببینید، اگه این خمیدگی رو با یه طرحی از ستون های هم رنگ درست کنیم درست در میاد.
این طوری خیلی خمیدگی هم مشخص نمیشه؛ اما این طرح مطمئنم خیلی عالی در میاد.
بعد از سه ساعت وقت گذاشتن روی نقشه ها بالاخره درستش کردیم و خانوم شریفی از اتاق بیرون رفت. گردنم رو با دستم کمی ماساژ دادم. کم کم بهتر شد. قهوم رو برداشتم و مزه مزه کردم.
همیشه قهوه تلخ دوست داشتم و از خوردنش خیلی لذت می بردم؛ اما به خاطر موضوعاتی که ذهنم رو درگیر کرده بود خیلی عادی تموم قهوه رو خوردم. واقعا فکرم درگیر بود. یعنی چه کسی می تونه این قدر از خودش مطمئن باشه که راحت سه نفر بی گناه رو بکشه، بعد هم این قدر نفوذ داشته باشه که کسی بویی از ماجرا نبره؟
هر وقت چهره ی معصوم مادر دکتر میاد جلوی چشمم، نفسم به سختی بالا میاد.
به پشتی صندلی تکیه کردم و برای چند لحظه چشم هام رو بستم. می خواستم بدون دغدغه چشم هام رو ببندم؛ اما نمی شد.
واقعا آرامش نداشتم. مرگ پدرم، دکتر رمضانی، مادر دکتر یه دقیقه هم از جلوی چشمام نمی رفتند. می خواستم پیگیرماجرا بشم و پرده از این ماجرا بردارم؛ اما نمی شد. خدایا فقط تو می دونی چه کسی پشت تموم این ماجراهاست. کمکم کن. خواهش می کنم رحمتت رو ازم دریغ نکن.
کمکم کن تا قاتل رو پیداکنم. همه ی راه ها به روم بسته شده بود. همراه با آه بلندی چشم هام رو باز کردم.


برچسب ها رمان خلاء ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 243
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,434
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 211
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,062
  • بازدید ماه : 13,872
  • بازدید سال : 13,872
  • بازدید کلی : 13,872