close
تبلیغات در اینترنت
رمان خلاء قسمت دوم
loading...

رمان فا

بعد از گذشتن یک ساعتی که برام قدر یک سال گذشت، سر کوچه ی محلمون که الان اسمش آفریقا یا همون جردن بود رسیدیم. هیچ وقت نمی تونستم حدس بزنم یا حتی فکرش هم بکنم که این قدر خونه ها و آپارتمان های عالی ای در این منطقه درست کردن. چند سال پیش پدرم هم کلا خونه رو از بناش بازم ساخته بود که نقشش…

رمان خلاء قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 761 جمعه 02 اسفند 1392 : 12:2 نظرات ()

بعد از گذشتن یک ساعتی که برام قدر یک سال گذشت، سر کوچه ی محلمون که الان اسمش آفریقا یا همون جردن بود رسیدیم.
هیچ وقت نمی تونستم حدس بزنم یا حتی فکرش هم بکنم که این قدر خونه ها و آپارتمان های عالی ای در این منطقه درست کردن.
چند سال پیش پدرم هم کلا خونه رو از بناش بازم ساخته بود که نقشش رو به من واگذار کرد و تمام استعدادم رو به کار بردم برای کشیدنش.
از نمایی که کشیده بودم حدس زدم که خونه ی ما خونه ای با سنگ های سفید و سیاه، در میله ای و آهن سیاه و چند متر بعد از درش سقف شیروانی با سنگ سیاه و ستون های سفیده. اما ،
شلوغی ماشین ها و افراد جلوی در خونه برای تعجب آور بود .....................................................

چون از دور متوجه اومدن ما شدن و همه ی افرادی که نزدیک به ده نفر می شدن سرشون رو به طرف ما برگردونده بودن.
ـ عمو مگه نگفتید پدرم بیمارستانه؟ پس این همه آدم و این همه ماشین برای چیه؟
عمو ایرج که دوست خیلی صمیمی و نزدیک پدرم بود؛ فقط سکوت اختیار کرده بود.
مغزم هیچ فرمانی نمی داد. جلوی در، ماشین رو متوقف کرد. بدون درنگ در ماشین رو باز کردم و از ماشین پایین اومدم. همه کت و شلوار مشکی پوشیده بودن و داشتن سلام می کردن؛ اما من نمی تونستم جوابشون رو بدم.ذهنم داشت حرف های خاله مینا رو ، وقتی گفت اتفاقی نیوفتاده رو حلاجی میکرد .
پاهام سست شده بود . چند نفری که جلوی در ایستاده بودند رو از دیدم گذروندم .همه ی حواسم، همه ی دیدم زوم شده بود روی عکس بزرگ پدرم که با یک روبان سیاه گوشه ی چپش رو تزیین کرده بودن. فقط و فقط حرف پدرم گاهی که می خواست باهام شوخی کنه تو سرم زنگ می زد.


" دهناد، پسرم. یه روزی می یاد که گوشه ی عکسم یه روبان مشکی می کشن و منم تو عکس به همه ی شما لبخند می زنم. شاید لبخندم اشک بعضی هاتون رو در بیاره، شاید بعضی از افراد و فامیل بگن آخی رفت، شاید بعضی ها بگن آخیش؛ اما بدون پسرم ... "
هیچ وقت نمی ذاشتم حرفش رو کامل بزنه و مخالفت می کردم. پدرمم در جواب مخالفت های من حرف خودش رو می زد.
" مرگ حقه. "
باورم نمی شد الان حرف پدرم برام اثبات شده بود.مگه نگفته بودند سکته کرده !پس این عکس ، افراد ... برای چی بود .نگاهی به جایی که عمو ایستاده بود انداختم .اما اونجا نبود .میخواستم محکم باشم اما نمیتونستم .
شهربانو، مادرم رو دیدم که از در ورودی عمارت با شیون و گریه به طرفم می یاد.
چند قدم نمونده بود که بهم برسه که صدای لا اله الا ا... از حیاط پر دار و درخت و بزرگمون به گوشم رسید. مادرم تو سرش می زد. مسخ شده بودم.
عمو زیر تابوت رو گرفته بود و گریه می کرد. نمی تونستم حرفی بزنم، بغض لعنتی ولم نمی کرد. دستم رو به طرف گلوم بردم و فشارش دادم.
فایده ایی نداشت. انگار گرمم بود؛ دکمه ی اول پیراهنم رو با عصبانیت کندم. تابوت رو نزدیک در بزرگ ورودی عمارت روی زمین قرار دادن.

مادرم با گریه فریاد کشید:
ـ اومدی پسرم؟ بابات خیلی انتظارت رو کشید. خدایا این چه بلایی بود که سرمون اومد؟ چرا این کار رو با ما و خودش کرد؟
صدای گریه و حرف های مادرم و صدای پدرم که همیشه می گفت منتظرت می مونیم، همه و همه توی مغزم، توی سرم داشتن رژه می رفتن. کاش بهم گفته بودند که چه اتفاق شومی افتاده که الان اینطور شوکه نشم .نمی تونستم غرورم رو حفظ کنم. این حق خودم بود. گریه حق من بود؛ اما دریغ از یک قطره اشک. حق منه برای پدرم اشک بریزم. پدر، پدر، پدر!
برام مهم نبود که دارند نگاهم میکنند . دو زانو روی زمین افتادم . هق هق های مادرم به اوج رسیده بود. با بغض گفتم:
ـ بابا ببین ... بیدار شو ... نگاه کن ... دهنادت ... پسرت، اومده. بلند شو ... تو رو خدا، مگه نمی گفتی منتظرم می مونی؟
با پاهای لرزانم به طرف تابوت پدرم رفتم. کل هیکلم داشت می لرزید. نمیتونستم قبول کنم که پدرم مُرده ، هیچ علائم بیماری نداشت .
خودم رو روی تابوت انداختم . کفن رو به زور از روی صورتش کنار زدم. چند نفر خواستن مخالفت کنن؛ اما عمو بهشون گفت که کاری بهم نداشته باشن.
گردن سیاه و کبود پدرم رو دیدم با تعجب دست بردم طرف گردنش . چرا کبود شده بود ؟با تعجب به چشمهای مادرم نگاه کردم .

ـ اینجا چه خبره ؟چرا گردن پدرم سیاه و کبود شده؟
مادرم انگار تاب دیدن نگاه های من رو نداشت خاله مینا خودش رو بهش رسوند .
-با شما هستم ؟اینجا چه خبره ؟
مادرم میون هق هقش گفت :
-نمیدونم چرا این کارو کرد ؟نمیدونم؟
به عمو ایرج نگاه کردم .با تموم سی سال سنم نمیتونستم تجزیه و تحلیل کنم حرف هاشون به هیچ عنوان برام روشن نبود .عمو ایرج به طرفم اومد :
-پسرم ماهم نمیدونیم ... هنوز تو شوک هستیم .
-تو شک چی ؟یکی بهم حقیقت رو بگه ؟دارم دیونه میشم ؟
-پدرت خودکشی کرده ...
میخواستم بلند شم که بازهم عمو مخالفت کرد و گفت :
-خواهش میکنم ... میدونم سخته ، آروم باش .بخاطر مادرت .
چه راحت حرف از آروم شدن میزد .ازم چه انتظاری داشتند ... چطور پدرم خودکشی کرده ؟نمیتونستم نفس عمیق بکشم .دستی به صورت پدرم کشیدم :
- بابا بلند شو. ببین نفسم بالا نمی یاد. پاشو دهنادت رو ببین و بگو. بگو تو خودکشی ؟مگه امکان داره ، بابایی که من میشناختم این کارها تو خون و مرامش نبود ... دروغ میگن ... رفتنت سخت نبود میخوای غیر قابل تحملش کنی ؟
کیارش خان به طرفم قدم برداشت . خواست بلندم کنه ، دستش رو پس زدم .
- دروغه ... بابام هر مشکلی هم داشت مرد بود ... نامرد نبود که بخواد خودش رو اینطوری خلاص کنه و تنهامون بزاره . موهای سرت کی این قدر سفید شد که من نفهمیدم؟ چرا ازم دریغ کردی؟ می خواستم بازم لمست کنم، گرمی آغوشت رو حس کنم. تحمل ندارم اون همه خاک روی تن شما بریزه.
کاش من جات بودم. بلند شو بابا، تو رو خدا بلند شو و بگو این ها فقط یه بازیه.
می خوام دوباره بوی تنت رو حس کنم. کاش زودتر می اومدم. می خوام با دست خودت این روبان سیاه لعنتی رو بکنی. بگو که این حقیقت نیست.


انگار اشکی نبود که از چشمم جاری بشه؛ فقط می خواستم حرف های دلم رو بهش بگم.
می خواستم ازش شکایت کنم بعد از این همه سال که برگشتم چرا تنهام می ذاره. مادرم به طرفم اومد. معلوم بود ضجه های من رو نمی تونه بیش از این تحمل کنه، با گریه گفت:

ـ جمشیدم رفت. ای خدا، چطور این مصیبت رو تحمل کنیم؟ نکن مادر، داری تلف می شی، گریه کن دهناد، پسرم نریز تو خودت. چرا این طور شد؟ جمشید که لحظه شماری می کرد برای دیدنت، نبودی ببینی هر روز یکی از پیراهنات رو می بوسه.

بی صدا توی آغوش مادرم فرو رفتم. قطره اشکی از چشم هام سر خورد. با پشت دست و با سماجت پاکش کردم. دلم قدر یک دنیا براش تنگ شده بود. ای کاش پدرم زنده بود.

ـ شهربانو بگو حقیقت نیست، پدرم چطور خودکشی کرده؟ این حرف برام غیر قابل باوره . نمی تونم هضمش کنم. هیچ وقت حرف تو رو زمین نمی زد. ازش بخواه که بلند شه، بگو دهناد بخاطر تو این همه راه رو اومده. می خواد دست هات رو لمس کنه. بهش بگو مامان.

مادرم با تموم وجودش گریه می کرد. یاد حرف های شیرینشون افتادم.
این قدر عاشق هم بودن که گهگاهی پدرم پیش من روی موهای مادرم رو می بوسید. دلم به حالش بیشتر از خودم سوخت.

***
خانواده ی هر دوشون سرمایه دار بودند. بخاطر همین افرادی که سر خاک بودند از زن و مرد کلا آدم های سرشناس بودند. همسایه های قدیمی هم اومده بودند. توری خانم کنار مادرم نشسته بود و آروم اشک می ریخت.
سعی داشت آرومش کنه. بعد از چند دقیقه افرادی که حضور داشتند. کم کم تسلیت می گفتند و می رفتند. عمو همه رو برای صرف شام دعوت کرد.
برام علامت سوال بزرگی بود چرا پدرم خودکشی کرده. اون که مشکلی نداشت.
حالم این قدر خراب بود که نمی تونستم فعلا این موضوع رو مطرح کنم. درسته پسر بودم و سی سال، سّن کمی نبود؛ اما همیشه به پدرم وابسته بودم. از طرفی دوری چند سالم خیلی بیشتر دلتنگم کرده بود. بعد از یک ساعت همه می خواستند به عمارت برگردند.
مادرم قصد نداشت برگرده و داشت با پدرم حرف می زد. آروم دستم رو روی شونه هاش گذاشتم و بعد از چند لحظه کنارش نشستم. با گریه گفت:

ـ جمشید ببین پسرمون رو برای خودش مردی شده.
ـ مامان خواهش می کنم پاشو، به خدا من خیلی حالم از شما بدتره. من دیگه فقط شما رو دارم.
با التماس های من مادرم از روی خاک پدرم بلند شد. به صورتم خیره شد و چند بار بوسم کرد و محکم بغلم کرد. آروم زیر لب گفت:
ـ تنهام نذار.
و بدون این که منتظر پاسخ من باشه آروم رفت. نشستم و با یه آه بلند دستی روی خاک کشیدم.
پیشونیم رو روی خاک نم دارش گذاشتم. دلم می خواست تموم حرف های تلنبار شده ی این چند سال رو که تو دلم سنگینی می کرد رو به پدرم بگم.


ـ کی باورش می شه که شما زیر این خاک هستید بابا؟ حلالم کن تو رو خدا. می دونم پسر خوبی نبودم. اگه پسری خوبی بودم باید یه بارم شده می اومدم و بهتون سر می زدم؛ اما خدا شاهده نمی تونستم. کاش هیچ چیز این طور پیش نمی رفت. کاش بازم می تونستم بغلت کنم و دست هات رو ببوسم. چرا با خودتون همچین کاری کردین؟ بخاطر چه مسئله ی اقدام به خودکشی کردید؟ باورم نمی شه. نمی تونم باور کنم.

و همراه این حرفم بغضم ترکید و آروم آروم اشک ریختم.
بعد از گذشتن تقریبا دو ساعتی زیر لبم فاتحه ای خوندم و بلند شدم. یه حسی بهم می گفت خودکشی کار پدرم نبوده. یک جوری بود.
کارش با عقل جور در نمی اومد. از در بهشت زهرا بیرون اومدم. ماشین عمو رو دیدم. از ماشینش پیاده شد.

 

ـ پسرم بهتری؟ نخواستم بیام، گفتم خلوتت با پدرت رو به هم نزنم.

بدون هیچ حرفی سوار بی ام وی مشکی عموم شدم. چند ثانیه بعد عمو هم سوار شد. ماشین رو به حرکت در آورد. سکوت رو شکستم و گفتم:
ـ چی شد؟ چرا این کار رو انجام داد؟چرا به من گفتید که فقط یه سکته خفیف بوده؟
ـ نمی دونم.اما برای خودت بهتر بود بهت میگفتیم که جمشید ...
صدام رو کمی بالا بردم و گفتم:
ـ آخه نمی دونم برای من که نشد جواب؟ شما دوستش بودید، شریکش هستید. پدرم هر چیزی رو که می خواست انجام بده قبل از مادرم به شما اطلاع می داد. نگید که نمی دونید. واقعا باورش برام سخته عمو.

انگار نفس کم آورده بودم. چند بار نفس عمیق کشیدم؛ اما فایده ای نداشت. شیشه ی کنارم رو دادم پایین.

ـ پسرم باور کن نمی دونم. چند هفته بود که کم حرف شده بود. اتفاقا توی چند تا از جلسه های شرکت هم حضور نداشت. هر وقت ازش سوالی می پرسیدم جواب سر بالا می داد.
ـ آخه اگه توی اتاق کارش خودکشی کرده چرا کسی متوجه نشده؟ اصلا شما کجا بودید؟
ـ پزشک قانونی تشخیص داد که بعد از ظهر که همه ی کارمندها شرکت رو خالی کردند خودکشی صورت گرفته.
ـ شما کجا بودید؟ مگه اتاق هاتون کنار هم نیست؟ پس ...
ـ اجازه بده دهناد. آروم باش. من از دوشنبه تهران نبودم. برای یک پروژه کاری بیرون از شهر بودم تا این که چهارشنبه شب یعنی پریشب مادرت بهم زنگ زد و گفت که جمشید هنوز نیومده خونه و تلفنش هم خاموشه.
ـ خب بعد از اون؟ پس چرا من باید دیشب می فهمیدم؟
ـ من هم بدون معطلی خودم رو به تهران رسوندم. وقتی هم بعد از کلی پرس و جو به در بسته خوردیم. به راننده زنگ زدم که گفت از صبح مرخصی گرفته و خبری هم از پدرت نداره.
ـ پس شما از کجا فهمیدید که پدرم توی شرکت ...
مکثی کردم. نمی تونستم بگم که توی شرکت خودش رو حلق آویز کرده. گفتنش برام سخت بود.
انگار عمو تا ته حرفم رو خوند، برای همین گفت :

ـ وقتی تمام جاهایی که به نظرمون اومد و حدس زدیم رو گشتیم؛ اما خبری از پدرت نشد، تصمیم گرفتیم همراه مادرت و کیارش خان ( شوهر خاله مینا ) به شرکت هم سر بزنیم؛ اما وقتی رفتیم و اون صحنه رو دیدیم مادرت بهش شوک وارد شد و بعد از چند ساعت تونست گریه کنه.
ـ بعدش چی شد؟
ـ کیارش خان می خواست به پلیس زنگ بزنه؛ اما مادرت مخالفت کرد و به اورژانس زنگ زدیم. اما متاسفانه کار از کار گذشته بود و وقتی به بیمارستان رفتیم قبل از رسیدن ما پلیس تشکیل پرونده داده بود.
ـ پس آقای فراهان چی؟ پیگیری نکرد؟ چرا امروز ندیدمش؟
عمو با آرامش خاصی دنده رو عوض کرد و ادامه داد:
ـ آقای فراهان امروز برگشتن ایران. بخاطر کارهای جمشید چند مدت به دبی سفر کرده بود.
و بعد از این حرف بازم ادامه داد:
ـ بعد از تحقیقات پلیس و تایید پزشک، پزشک قانونی فهمیدیم که جمشید ...
همراه این حرفش یک آه کشید.
ـ خودکشی کرده بود. پسرم برای منم جای تعجب داره؛ اما نمی دونم این مدت چه چیزی این قدر اذیتش می کرد که اکثر اوقات تو خودش بود.
به فکر فرو رفتم. نمی دونستم چی بگم. از یک طرف مادرم، کارهای نیمه کاره ی خودم، شرکت و ... با کلافگی دستم رو توی موهام فرو کردم و چند ثانیه سرم رو از پنجره ی کناریم بیرون آوردم.
با گذاشتن دستی روی پاهام از فکر و سوال های بی جوابم بیرون اومدم. به عمو نگاه کردم.

ـ دهناد یادت باشه من همیشه کنارتم. هر کمکی از دستم بر بیاد ازت دریغ نمی کنم.
امیدوارم بتونم تا حدودی جای خالی جمشید رو برات پر کنم. پسرم می دونم خیلی سخته برات، می دونم وابستگیت به جمشید خدابیامرز خیلی زیاد بود؛ اما منم شریک غم هات بدون.


***
به پارچه ی سیاه جلوی در نگاهی انداختم. زیر لبم آروم نوشته ی سفیدی که با خط زیبایی روی پارچه بود رو زمزمه کردم.

" پدرم دیده به سویت نگران است هنوز

غم نادیدن تو باری گران است هنوز
آنقدر مهر و وفا بر همگان کردی تو
نام نیکت همه جا ورد زبان است هنوز. "

چند بار جمله ی آخری رو زیر لبم تکرار کردم. واقعا که تحمل نبودنش برام سخت بود. یکی یکی از افرادی که پدرم رو می شناختن در حال رفت و آمد بودن. همه از غم نبودنش خیلی ناراحت بودند. گریه های مادرم دلم رو ریش ریش می کرد؛ اما کاری از دستم بر نمی اومد.

***
چهار شب از مرگ پدرم گذشته بود؛ اما خونه پر از افرادی بود که برای تسلیت اومده بودن.
عمو هم خیلی هوای همه ی چیز و جوانب رو داشت. مرگ پدرم این قدر برام دشوار بود که به هیچ عنوان حاضر نمی شدم واقعیت رو قبول کنم. قرار بود تا سه روز دیگه شرکت باز بشه؛ اما هنوز تصمیمم قطعی نشده بود. مدیریت شرکت واقعا برام سخت بود.
هیچ تجربه ای تو کار مدیریت شرکت نداشتم و نمی خواستم قبول کنم که دیگه بابا در بینمون نیست و بالاخره باید شرکت اداره بشه. به ساعتم نگاه کردم. نزدیک یازده بود.
تصمیم گرفتم برم بیرون از خونه و هوایی عوض کنم. به سمت کتم که روی میز کنسولی اتاق بود رفتم و تنم کردم. توی سالن مادرم رو دیدم به طرفش رفتم. روی موهاش رو بوسیدم.

ـ عزیزم می خوای جایی بری؟
ـ آره مامان، یه کم می خوام هوا بخورم.
ـ باشه، زود برگرد، مواظب خودت باش.
چشمی زیر لب گفتم.
ـ دهناد سوییچ یکی از ماشین ها رو بردار.
و با دستش به میز کنسولی طلایی که وسط سالن بود اشاره کرد. به طرفش رفتم و از بین چهار سویچ یکی رو برداشتم.
بعد از خداحافظی طول سالن رو طی کردم و به باغ حیاط بزرگمون نگاهی انداختم. چند بار نفس عمیق کشیدم. به سمت پارکینگ رفتم.
از سوییچ تشخیص دادم که باید مالِ بنز سفیدی که جلوتر از سه تا ماشین دیگه پارک شده بود باشه. سوار شدم و ریموت در پارکینگ رو زدم.
از خونه که خارج شدم. بی هدف توی خیابون ها رانندگی می کردم. تهران خیلی عوض شده بود.
شماره ی بردیا رو گرفتم و روی اکسپیر گذاشتم. بعد از چند بوق برداشت.

ـ بله؟
ـ سلام داداش.
ـ سلام ، خوبی؟چرا زنگ نزدی؟ داشتم از نگرانی می مُردم به خدا. چند بار هم به خونه زنگ زدم؛ اما کسی برنداشت.
با کلافگی گفتم:
ـ می ذاری منم حرف بزنم؟
ـ باشه .
ـ نتونستم باهات تماس بگیرم، بخاطر پدرم. پدرم چهار روزه که دیگه بینمون نیست.
بعد از سکوتی طولانی، بردیا با صدایی که توش ناراحتی و ترحم موج می زد گفت:

ـ واقعا متاسفم، خدا بیامرزتش، داداش خیلی ناراحت شدم، اون شب که کیارش خان گفت سکته خفیفی کردند .
بعد از مکثی گت :
-منم شریک غم هات بدون.


ـ بردیا خیلی آشفتم، کلافم.
-میدونم برات سخته ، درکت میکنم .اما علت مرگش ...

- اصلا باورش هم برام سخته که پدرم خودکشی کرده.

ـ چــــــــــــی؟
ـ آره، درست شنیدی، خودکشی.

ـ آخه چطور چنین چیزی امکان داره؟ پدرت ... پدرت ... چطور بگم؟ برام قابل درک نیست. یعنی با عقلم جور در نمی یاد.
ـ منم هم حس تو رو دارم و نمی تونم باور کنم.
ـ پلیس پیگیر قضیه شده؟
ـ آره، همه ی شواهد نشون می ده که خودکشی پدرم به خواسته ی خودش بوده.
ـ واقعا متاسفم. ،نمی دونم چی بگم؟
بعد از چند دقیقه صحبت با بردیا گوشی رو قطع کردم. شنیدن صدای بردیا که مثل داداش نداشتم بود کمی حالم رو بهتر کرد. چند دور، دور میدان آزادی زدم. تویِ یه لحظه تصمیم گرفتم به سمت شرکت حرکت کنم. آدرس شرکت رو قبلا هم می دونستم. برای همین پیدا کردنش برام خیلی سخت نبود.

می دونستم، برای همین پیدا کردنش برام خیلی سخت نبود. بعد از حدود چهل دقیقه جلوی ساختمان شرکت عمو و پدرم که البته پدرم سهمش خیلی از عمو ایرج بیشتر بود ماشین رو متوقف کردم. به سمت در ساختمان رفتم. با کلید مشغول باز کردنش بودم که در خودش باز شد و همراه اون ، پیرمرد لاغری انگار که یک کمی ترسیده بود گفت :
ـ کاری داشتید آقا؟
ـ سلام من دهناد هستم.
پیرمرد که حدس زدم می خواد اسم و قیافم رو بخاطر بیاره؛ اما به نتیجه ایی نمی رسه تا خواست حرفی بزنه گفتم:
ـ پسر خدابیامرز جمشید صدر.
ـ خدا بیامرزتش، ببخشید پسرم نشناختمت. آخه قیافت رو ندیدم؛ اما انگار آشنایی برام.
ـ بله، توی مراسم خاکسپاری ...
نذاشت ادامه ی حرفم رو بگم.
ـ خدا بیامرزش آقای صدر رو. مرد فوق العاده خوب و سخاوتمندی بود. باز هم تسلیت می گم پسرم.
بعد حرفش انگار که چیزی یادش اومده باشه ادامه داد:
ـ این جا کاری داشتید آقا؟
ـ ممنونم، بازمندگان شما سلامت عمو جان. بله، می خواستم برم توی شرکت.
ـ این وقت شب پسرم؟
ـ ببخشید که مزاحم خواب شما هم شدم.
با این حرفم از جلوی در کنار رفت و تونستم که وارد ساختمان بشم. به طرف آسانسور رفتم .
بعد از چند دقیقه جلوی در اتاق پدرم که نوشته بود دفتر مدیر کل ایستادم. طبق عادت همیشگیم بعد از چند بار نفس عمیق کشیدن چشم هام رو باز و بسته کردم و دستم رو روی دستگیره ی در گذاشتم. در رو باز کردم. رفتم توی اتاق لامپ ها رو روشن کردم. اولین چیزی که جلب توجه می کرد، پنجره ی تمام قد و بزرگی بود که با فاصله ی چند قدم میز بزرگ و صندلی پدرم و شش صندلی چرم سیاه جلوی میز بزرگ قرار داشتند که برای افرادی که می خواستند با مدیر کل حرف بزنند گذاشته شده بود و ترکیب اتاق از سیاه و توسی بود . به سمت میز پدرم رفتم. انگار حضورش رو توی اتاق احساس می کردم. زیر لب گفتم:

ـ بابا کاش بودی. دلم برات تنگ شده.
می خواستم ازش شکایت کنم که چرا این کار رو کرده. خدایا یعنی پدرم این کار رو کرده؟ آخه چرا؟ اون که مشکلی نداشت.روی میز، قابِ عکسِ قشنگی قرار داشت. به عکس خیره شدم. مال ده سال قبل بود. تقریبا 20 ساله بودم. وقتی که رامسر بودیم عکس رو گرفتیم. دستی به چهره ی پدرم کشیدم.
ـ من با این حسّم چی کار کنم؟ چرا حس می کنم خودکشی نکردی؟ کاش بودی. دلم آغوشت رو می خواد.
همراه این حرفم یه آه بلندی کشیدم و به سمت گلدان سفید مربّع شکلی که سمت راست میز قرار داشت رفتم. دستم رو به گل های پژمرده ی کوچیکش کشیدم. تصمیم گرفتم از اتاق برم بیرون. تا نزدیکی در اتاق قدم برداشتم؛ اما یک لحظه...
به طرف گلدون برگشتم و چیز سفیدی که داخلش خودنمایی می کرد رو بیرون آوردم. سیگار رو در آوردم و یه کم بهش نگاه کردم. تموما نکشیده بودنش و نصفه خاموشش کرده بودند. انگار یکی عمدا توی گلِ داخل گلدون خاموشش کرده بود. برام جالب بود. یه کم به نوشته ی سیگار دقت کردم. نه، از سیگارهای معمولی هم نبود. اسمش رو که چند بار زیر لب تکرار کردم، فهمیدم که یک بار یکی از دوست هام می کشید و گفت که این نوعش فقط دو تا موجوده تو ایران؛ اما این دقیق شبیه سیگار کارلوس بود. مطمئنم. سیگار رو توی گوشه ی کیف پولم گذاشتم و با کلی سوال از دفتر خارج شدم. به ساعتم نگاهی انداختم. نزدیک به دو نصفه شب بود. متوجه چند میس کال از شماره ی خونه شدم، بخاطر همین ماشین رو به طرف خونه هدایت کردم.


ماشین رو داخل پارکینگ بردم ، مادرم جلوی در سالن ایستاده بود.
ـ سلام عزیزم، چرا هنوز نخوابیدی؟
ـ پسرم کجا بودی؟ دلم هزار راه رفت به خدا.
ـ چرا این قدر نگرانی مامان؟ یه کم رفتم هوایی خوردم.
داخل عمارت رفتیم. این قدر سرم درد می کرد که حد نداشت. بعد از شب به خیر کوتاهی به سمت آشپزخانه رفتم و قرص مسکنی خوردم و از پله های سالن بالا رفتم. می خواستم به طرف اتاقِ خودم برم؛ اما راهم رو به طرف اتاق مامانم کج کردم. بعد از یک تقه به در، در رو باز کردم و وارد شدم.
ـ شهربانو خانوم، امشب اجازه هست پیشتون بخوابم؟
ـ بیا پسرم. اتفاقا می خواستم بهت بگم؛ اما گفتم سرت درد می کنه.
به سمت تخت دو نفره ی مامان و بابام رفتم و کنار مامانم دراز کشیدم.
با تموم وجود عطر تنش رو بلعیدم. آروم آروم دستش رو به موهای سرم می کشید. می دونستم خیلی دلش برای بابا تنگ شده؛ اما نمی تونستم دلداریش بدم. همیشه از این عادتم بدم می اومد.
نمی تونستم قشنگ حرف دلم رو بیان کنم. منم براش ناراحت بودم؛ اما هر چقدر با خودم کلنجار رفتم نتونستم حرفی بزنم. انگار مادرم خودش فهمید، بخاطر همین گفت:

ـ می دونم، خیلی حرف توی دلت داری. از دلداری من گرفته تا همه ی احساس تنهایی هات تو این چند سال. پسرم می شناسمت. نمی تونی به زبون بیاری؛ اما از تو چشم هات همه چیز رو می خونم.
این قدر صریح بیان کرد که فقط تونستم یک جمله بهش بگم که از دیدگاه خودم این جمله ی همه ی احساس درونیم بود که می تونستم بیانش کنم .
-هیچ وقت تنهات نمی ذارم. اینو بدون که خیلی دوستت دارم .

همراه این حرفم مامانم روی موهام رو بوسید و نفهمیدم که چطور خوابم برد.

***

با صدای زنگ گوشیم از خواب بیدار شدم.
به ساعت نگاهی انداختم، نزدیک هشت بود. از روی تخت بلند شدم و به سمت اتاق خودم راه افتادم.
لباس هام رو با یک دست لباس سیاه دیگه عوض کردم . از اتاق خارج شدم.
از پله های سالن رفتم پایین. توری خانم با صدای نسبتا بلندی انتهای سالن گفت:

ـ سلام پسرم، صبحت بخیر، الان برات صبحانه می چینم.
ـ سلام توری خانوم، صبح شما هم بخیر. دستت درد نکنه. مادرم کجاست؟
ـ قربون قد و بالات، پیر شی پسرم. گفت تا کسی نیومده یه سر می ره سر خاک آقا خدابیامرز.
ـ آخه چرا گذاشتی بره تنهایی با این حالش؟
ـ والا مانعش شدم؛ اما همراه راننده رفتند.
ـ خیلی وقته رفته؟
ـ الاناست که پیداش بشه پسرم، نگران نباش، یک ساعتی می شه رفتن.
به سمت میز غذاخوری بزرگمون حرکت کردم که انتهای سالن بود. بعد از چند دقیقه یکی از مستخدم ها برام وسایل صبحانه آورد.
ـ ممنونم، همین قدر کافیه. خیلی نمی خورم.
ـ چشم آقا.
بعد از چند لقمه چاییم رو خوردم و از روی میز بلند شدم. با بردیا تماس گرفتم که پیگیر کارهام بشه.
جو خونه خیلی سنگین بود. بخاطر همین تصمیم گرفتم یه کم توی باغ قدم بزنم. بخاطر این که دومین ماه پاییز بود، هوا یه کم سوز داشت. خش خش برگ های درخت ها که زیر پاهام صدا می داد خیلی برام لذت بخش بود. چند نفس عمیق کشیدم. گوشیم زنگ خورد. به شماره نگاه کردم ناشناس بود.
ـ بله؟ بفرمایید؟
ـ سلام آقای صدر، خوب هستید؟
ـ سلام، ممنونم، شما؟
ـ فراهان هستم، وکیل خانوادگیتون. شناختید؟
ـ بله، ممنونم، شما خوب هستید آقای فراهان؟
ـ خدا رو شکر خوبم، شرمنده که مزاحم شدم. خواستم بهتون اطلاع بدم اگر منزل هستید عصری بیام خدمتتون.
ـ بله، تشریف بیارید.
ـ آقای صدر خیلی بابت مرگ پدرتون متاسفم. مرد بسیار شریفی بودند. خدا بیامرزتشون.
ـ ممنونم، انشاا... بازماندگان شما سلامت باشن.
ـ لطف دارید؛ پس عصر ساعت پنج می بینمتون.
ـ حتما، منتظرتون هستیم.
و بعد خداحافظی کوتاهی کرد و قطع کرد.
کنار درختی که از همه ی درخت ها قدیمی تر و پیرتر بود ایستادم. حتی اون وقت که پدرم تموم خونه رو بازسازی می کرد گفت درخت انتهای حیاط رو برنداشته؛ چون وقتی من به دنیا اومدم همراه مادرم کاشته بودن. دستم رو روی تنه ی درخت کشیدم و با دقت به چند نوشته ی کوچیک روی درخت خیره شدم. هر سال که تولدم بود پدرم منو همراه خودش می آورد کنار درخت و یک کلمه همراه سنّم یادداشت می کرد.
حتی سال هایی که ایران نبودمم نوشته شده بود. تا بیست و نه همراه هر کلمه نوشته بود

دهنادِ عزیزم و سال های سّنم رو یادداشت کرده بود. تحمل نداشتم بیشتر بمونم.
هر لحظه که می گذشت دلم بیشتر براش تنگ می شد. از بچگی این قدر بهم محبت کرده بود که هر وقت با وجود تموم محبت های مادرم وقتی می پرسیدند پدرت رو دوست داری یا مامانت جواب می دادم هر دوتاشون یک اندازه؛ اما یه کوچولو بیشتر بابام رو.
حتی چندین بار مامانم بخاطر حرفم گریه می کرد و منم درک نمی کردم برای چی گریه می کنه. با یادآوری روزهای گذشته لبخند تلخی نشست روی لب هام. قدم زنان به طرف درِ سالن رفتم.


***

با صدای زنگ آیفون، توری به سمت اف اف رفت.
ـ خانوم جناب فراهان هستند.
ـ باشه توری جان، باز کن.
برای این که دور از ادب نباشه، نزدیک به درِ سالن منتظر ایستاده بودم. بعد از چند دقیقه آقای فراهان وارد سالن شد.
ـ سلام، خیلی خوش آمدید.
ـ سلام آقای صدر، خوب هستید؟
ـ ممنونم، لطف دارید.
به طرف گوشه ای از سالن که مادرم به احترام آقای فراهان ایستاده بود رفتیم.
ـ شرمندم نکنید خانوم صدر، بفرمایید.
ـ اختیار دارید، خوش آمدید.
فراهان روی یکی از مبل ها نشست. منم نزدیک ترین مبل رو برای نشستن کنار مادرم انتخاب کردم و نشستم.
ـ اول از همه باز هم بهتون تسلیت می گم، امیدوارم مرگ پسرتون رو نبینید.
مامان ـ ممنونم آقای فراهان، بابت همه چیز. این چند روز شما هم پا به پای ما توی تمام مراسم شرکت کردید. امیدوارم که مرگِ عزیزانتون رو نبینید.
ـ انجام وظیفه بود.
توری خانوم همراه سه استکان چای خوش رنگ وارد سالن شد. بعد از تعارف چایی از سالن خارج شد.
ـ غرض از مزاحمت برای موضوع تقسیم وراثت ...
مادرم نذاشت حرفش رو بگه و گفت:
ـ فکر نمی کنید زود باشه؟
ـ بنا به درخواست خودِ مرحوم که همیشه می گفتند بعد از فوتم خیلی زود اقدام به تقسیم ارث کنید، من الان این جام و می خوام که وصیت نامه ی ایشون رو برای شما بخونم.
و بعد از گفتن این حرفش خیلی آروم کیفش رو روی میز گذاشت و بعد از باز کردن کیفش وصیت نامه رو در آورد.
ـ همون طور که خودتون در جریان هستید مرحوم جناب صدر چقدر ملک و املاک داشتند. وصیت نامه ی ایشون رسمی هست و چند ماه پیش وقتی وصیت نامه رو نوشتند، در اسناد رسمی مقرر کردیم.
همون طور که درجریان هستید اگر وصیت نامه رسمی باشه کسی نمی تونه، خدشه ای به وصیت نامه وارد کنه و مهم تر از این هم کسی نمی تونه ایرادی از وصیت نامه بگیره. این مسایل رو برای این مطرح کردم که نکات لازم رو قبل از خوندم گفته باشم.

مامان ـ جناب فراهان اعتماد ما به شما بالاتر از این حرف هاست .
و بعد از این حرفِ مامانم، آقای فراهان همراه با تکون دادن سرش که مبنی بر تایید حرف مادرم بود وصیت نامه رو باز کرد .


ـ این جانب، جمشید صدر ...
آقای فراهان آروم و شمرده مطالبی که پدرم نوشته بود رو می خوند.
در وصیّت نامه پدرم درج کرده بود که کل سهام شرکت به همراه فروشگاهِ واقع در خیابان شمیران، سی درصد از سهام و دو قطعه زمین واقع در (...) برای پسر عزیزم دهناد و همچنین ویلای اتل قو، همراه ملکی که در آن زندگی می کنیم، به اسم زنِ عزیزم شهربانو راد و اضافه کرده بود که پولی که در بانک (...) گذاشته، همه ی پول رو در امور خیریه و چند جایی که اسمش رو نام برده صرف بشه.
بعد از خوندن وصیت نامه ، همگی فاتحه ای خوندیم. آقای فراهان تموم مدارک و شواهدی که نشان بر اصلی شدنِ وصیت نامه بود رو به من و مامانم نشون داد. قرار شد که خودش پیگیر کارها باشه. بعد از نیم ساعت جناب فراهان رفت.

ـ دهناد پسرم؟
ـ جانم شهربانو؟
ـ قربون اون شهربانو گفتنت بشم عزیزم. می دونم که الان موقع مناسبی برای مطرح کردن این حرف نیست.
می خوام بعد از گذشتن چند روز، هر وقت که حالت بهتر شد و شرکت باز شد خودت به شرکت رسیدگی کنی.

ـ آخه عزیزم خودت که می دونی من نمی تونم سر از کار مدیریت در بیارم. در ثانی چند روز از مرگ خدابیامرز بابام نگذشته. برم شرکت، فردا پس فردا نمی گن پسره چشمش دنبال ارث پدرش بوده؟
ـ می دونم ، می دونم که دلت نمی یاد جای اون خدابیامرز رو بگیری؛ اما منم چشم امیدم به توئه پسرم. بلاخره که باید بری.
ـ فعلا بذار عمو رسیدگی کنه. بعد از چند مدت می رم، باشه شهربانو؟ باور کن اوضاع روحیم خوب نیست.
ـ باشه عزیزم، هر طور خودت صلاح می دونی.
می خواستم حرف بزنم که صدای توری خانوم اومد.
ـ خانوم جان مینا خانوم تماس گرفتند و گفتند تو راه هستند.
ـ باشه توری خانوم.
مادرم بلند شد و به طرف آشپزخونه رفت. منم به سمت پنجره ی سالن رفتم.
کنار میز کنسولی سلطنتی سالن عکس پدرم همراه لبخند قشنگی بهم چشمک می زد. دستی روی صورت پدرم کشیدم. با یادآوری سیگاری که توی گلدون پیدا کردم به طرف مادرم که الان از آشپزخونه بیرون اومده بود چرخیدم.

ـ راستی مامان یک سوالی بپرسم؟
منتظر نگاهم کرد .
تو گفتنش مردد بودم؛ اما بالاخره که باید می فهمیدم.
ـ بابا ... بابا سیگاری بود؟
ـ دهناد تو که می دونی جمشید ...
همراه اسم پدرم یک آه کشید.
ـ اهل هیچ دود و دمی نبود عزیزم.
ـ هیچ وقت سیگار نکشیده بود؟
ـ نه پسرم، هیچ وقت .
لبخند تصنعی به صورت مادرم زدم و به فکر فرورفتم .
***
به چشم های مشکیش خیره شدم. چرا هیچ وقت نفهمیده بودم که بی نهایت به مادرش شباهت داره؟
مهشید ـ به چی زل زدی؟ با توام، بذار برم دیگه؟
ـ چرا این قدر اصرار می کنی؟
مثلِ دختر بچه ها پای چپش رو به زمین کوبید و با صدایی که درونش التماس بود گفت:
ـ بذار برم ببینمشون دیگه؛ چون واقعا دلم می خواد یک بارم شده لمسشون کنم.
از حرکاتش خندم می گرفت. این قدر به کتاب علاقه داشت که از وقتی که دید دیگه کسی برای تسلیت گفتن نمی یاد، مدام خواهش می کرد که اجازه بدم به کتابخانه ای که انتهای سالن طبقه ی بالا بود بره و کتاب ها رو نگاه کنه.
مهشید ـ خب ثریا می گفت که وقتی اون جا رو تمیز می کرده چند باری یک کتاب رو خونده.
یه تای ابروم رو بلند کردم و به حالت سوالی پرسیدم:
ـ ثریا؟
مهشید ادامه داد:
ـ خدمتکارِ سابق خاله شهربانو بود. بذار برم دیگه دهناد. چرا اذیت می کنی؟
ـ مگه وقتی من نبودم هیچ وقت نرفتی؟
ـ نه؛ چون خاله بعد از هر روز صبح که خدمتکار اتاق رو تمیز می کرد، درش رو قفل می کرد.
ـ باشه، برو؛ اما فقط به یک شرط!
با اشتیاق سرش رو تکون داد .
ـ فقط حق داری تو اتاق کتاب ها رو بخونی. نباید از اتاق خارج بشن.
و بعد این حرفم کلید رو مقابلِ صورتش گرفتم. بدون معطلی کلید رو از دستم گرفت. با خنده ازم دور شد و پله های سالن رو دو تا یکی بالا رفت.

***
وارد اتاقم شدم. طاق باز روی تخت دراز کشیدم. کیفِ پولم رو از روی پاتختی برداشتم. سیگار نصفه رو بیرون آوردم و بهش خیره شدم.
احساسِ خوبی نداشتم. ته دلم یک چیزی بهم فرمان می داد .
یعنی کی تونسته جلوی پدرم سیگار بکشه؟
مهم تر از اون بعد هم سیگار رو تویِ گلدون خاموش کرده. سیگار رو داخلِ زیپ مخفی کیفم گذاشتم. ویبره ی کوچیکی از گوشیم به صدا در اومد. صفحش رو باز کردم. میس کال از طرف بردیا بود و همراه اون هم یک پیام که حدس زدم بردیا باشه. پیام رو باز کردم. حدسم درست بود.

" سلام بهتری؟ دهناد از دیشب که قضیه ی سیگار رو بهم گفتی خیلی ذهنم رو درگیر کرده. یکی از قطعات پازل برام مبهمه. نمی تونم دقیق کنارهم بذارمشون."
دیشب قبل خواب باهاش تماس گرفتم و تمام موضوع رو بهش توضیح دادم. از سکوتش فهمیدم که مثلِ من شوکه شده؛ اما چیز خاصّی نگفت. تصمیم گرفتم باهاش تماس بگیرم. بعد از چند بوق جواب داد.
ـ الو؟
ـ سلام چطوری داداش؟
ـ سلام، خوبم خدا رو شکر. تو چطوری؟ بهتری؟ خاله چطوره؟
ـ ممنونم، خوبه، سلام داره.
ـ برات مسج فرستادم، خوندیش؟
ـ آره.
ـ فکر کنم تو هم با نظر من موافقی!
ـ نمی دونم، سردرگمم . خودمم این حدس رو می زنم که یک جای کار می لنگه!
ـ مگه تو اون شرکت با این عظمت جا قحط بود که سیگار رو تویِ گلدون خاموش کردن؟
ـ قبل از این که پیام بدی داشتم به این موضوع فکر می کردم. خیلی کلافم. از طرفی مادرم که می دونم داره می سوزه؛ اما بخاطر من حرفی به زبون نمی یاره. از طرفی خودم واقعا مرگ پدرم، اونم با این وضع برام غیر قابل تحمله. قضیه ی سیگار. نمی دونم بردیا، واقعا نمی دونم چی کار کنم؟
ـ منم ذهنم درگیر این موضوعه. حداقل کاش بودم و کمکت می کردم.
ـ همه ی شواهد نشون می ده که خودکشی به میل پدرم بوده.
بعد از صحبت کردن با بردیا بیشتر از قبل ذهنم درگیر شد؛ چون حالا اون هم نظر منو داشت.
هر جوری که شده باید می فهمیدم. کتم رو از روی تخت برداشتم و تنم کردم. بعد از چند دقیقه از خونه زدم بیرون و به طبق عادت چند شبم پیاده مسافتی رو طی کردم. نمی دونم باید چی کار می کردم.
سر در گم بودم. وقتی به خودم اومدم که مشغول دومین پُکِ محکم به سیگاری که توی دستم قرار داشت بودم.
نگاهی به اطرافم انداختم. باورم نمی شد که این همه راه رو پیاده اومده باشم!
روی صندلی فضا سبزی نشسته بودم. نگاهی به سیگار انداختم. چشمم به دکه ی کوچکی خورد. به یاد آوردم که سیگار رو از اون جا خریدم.
این قدر غرق در جریانِ و اتفاقات بودم که متوجه نشدم منی که هیچ وقت، شاید چند باری اون هم خیلی اتفاقی چند پُک سیگار کشیدم؛ وگرنه از بوی سیگار زیاد خوشم نمی اومد، الان سیگار روشن کردم و تو این هوای سرد مشغول کشیدنش هستم.
آروم بازم سیگار رو کنج لبم قرار دادم و پُک محکمی بهش زدم.
متوجه ی لرزشِ گوشیم توی جیبم شدم. به شماره ی ناشناس نگاه کردم و بعد از چند ثانیه جواب دادم.



ـ بله؟
ـ سلام، شرمنده این وقت شب مزاحم شدم.
ـ خواهش می کنم، به جا نمی یارم؟
ـ اگه اشتباه نشده باشه شماره ی آقای صدر رو بهم دادن. دهناد صدر.
صداش برام آشنا بود؛ اما هر چی سعی می کردم نمی تونستم تشخیص بدم کیه؟!
ـ بابا خیلی بی معرفتی؟!
از حرفش و صمیمتش تعجب کردم! آروم سیگار رو زمین انداختم.
ـ ببخشید؟ باور کنید به جا نمی یارم. ممنون می شم خودتون رو معرفی کنید!
ـ سامانم.
سامان؟ چند بار اسمش رو تکرار کردم. وای باورم نمی شه. با تردید گفتم:
ـ سامان؟ پسر خودتی؟
ـ آره داداش، خودمم. خیلی بی معرفتی. چند بار سراغت رو گرفتم و هر بار زنگ زدم کسی جواب نداد.
ـ باورم نمی شه. خیلی خوشحالم کردی. می دونم، اون شماره رو عوض کرده بودم. به خدا چند بار بهت زنگ زدم، بعد اون قدر درگیری داشتم که پاک فراموشت کرده بودم.
سامان دوست دوران مدرسه و دبیرستانم بود؛ اما از وقتی که رفتم خارج کشور بعد از چند بار تماس دیگه پاک یادم رفته بود و اون قدر مشغول بودم که فراموشش کرده بودم. وقتی سکوتم رو دید، با صدایی که توش ناراحتی موج می زد گفت:
ـ خیلی متاسفم بابت پدرت. واقعا خیلی ناراحتم کرد. می دونم ناراحتی، باور کن بخاطر تو قراره فردا صبح حرکت کنم.
ـ ممنونم، نمی دونم چطور تحملش کنم. خیلی برام سخته. امیدوارم هیچ وقت مرگ عزیزانت رو نبینی. مگه کجایی؟ شمارم رو از کجا پیدا کردی؟
ـ نزدیک به پنج ساله که اصفهان زندگی می کنیم. وقتی خبر رو شنیدم دیگه با خونتون تماس گرفتم و یه دختر خانومی شمارت رو بهم داد.
ـ فردا ساعت چند می رسی که بیام دنبالت تو فرودگاه؟
ـ نه، کجا می یای پسر؟ با ماشین خودم راحت ترم. هر وقت رسیدم باهات تماس می گیرم.
ـ باشه، پس منتظرم.
بعد از خداحافظی با سامان از روی صندلی بلند شدم و به راه افتادم.
شاید تو این اوضاع دوستی مجدد با سامان خوب ترین اتفاق برام بود؛ اما هر کاری که می کردم و به هر چیزی که فکر می کردم نمی تونستم فکر و حسی که به موضوع مرگ پدرم داشتم رو از یاد ببرم. باید پیگیر ماجرا می شدم.


با اومدن سامان واقعا حالم تا حدودی بهتر شده بود.
می دونست که ناراحتم؛ اما اصلا به روی خودش نمی آورد. به چهرش خیره شدم.
خیلی جدی داشت در مورد شرکتی که در اصفهان همراه با پدرش چند سال پیش تاسیس کردن با مادرم صحبت می کرد.
همسِن و سال خودم بود؛ اما یه کم شکسته تر شده بود. بعد از اتمام صحبت های سامان با مادرم، سرش رو به طرفم برگردوند .
ـ دهناد می خوام اگه می شه چند روزی رو بریم شمال.
با تعجب گفتم:
ـ تو این هوا؟ بعدش هم باور کن نمی تونم. چطوری بگم؟ دلم راضی نیست، هم بخاطر مادرم هم، بخاطر مرگ ...
مادرم نذاشت ادامه ی حرفم رو بزنم و با ناراحتی گفت:
ـ پسرم تا کی می خوای تو خونه خودت رو حبس کنی؟ به خدا پدرتم راضی نیست. منم بیشتر از این ناراحت نکن. سامان هم بخاطر تو اومده و سه روز از اومدنش می گذره؛ اما بیچاره مثل تو اصلا از این خونه بیرون نرفته.
با اصرار های مادرم و سامان راضی شدم که فردا صبح به سمتِ شمال حرکت کنیم. گوشی سامان زنگ خورد.
بعد از چند ثانیه بلند شد و با گفتن ببخشید کوتاهی از جمع ما دور شد. مادرم انگار مردد بود که حرفش رو به زبون بیاره.
ـ چیزی شده مامان؟
ـ نه پسرم؛ فقط می خوام بهت بگم که ... هنوز هم آمادگی نداری بری کارهای شرکت رو رو به راه کنی؟
ـ مادر من، چه عجله ایه؟ باشه می رم؛ اما الان نه. عمو ایرج اون جا حضور داره و خودش رسیدگی می کنه دیگه.
مادرم سکوت کرد و بعد از چند دقیقه با گفتن "باشه پسرم پس؛ من رفتم که کمی استراحت کنم."
از کنارم بلند شد و به سمت اتاقش حرکت کرد. قهوه ی تلخم رو مزه مزه کردم. از کجا باید بفهمم؟ همه ی شواهد نشون می ده که قتلی در کار نبوده. صدای سامان رشته ی افکارم رو پاره کرد.

ـ یک دقیقه تو رو ول کنن غرق می شی.
در جوابِ حرفش لبخندی تصنعی زدم.
سامان کنارم نشست و دستی روی شونه هام گذاشت و با آرامش و خونسردی خاصی که توی صداش موج می زد گفت:

ـ مرگ حقه دهناد. قبول کن. همه ی ما رفتنی هستیم؛ فقط دیر و زود داره.
پدر تو هم خدا بیامرزتش، سرنوشتش اجلش توی این سّن بود. می دونم ناراحت کننده س. تو خیلی به پدرت وابسته بودی، همیشه این رو از رابطه ی صمیمی که بینتون بود می فهمیدم؛ اما باید صبور باشی. غیر از صبوری کاری نمی شه کرد.

ـ سامان کسی حالم رو درک نمی کنه. من نمی تونم باور کنم پدری که همیشه دم از صبر در برابر سختی زندگی می زد، راحت خودش رو کشته باشه. پدرم تموم پول کارخونه و همه ی اموالی رو که داشت با زحمت به دست آورده بود.
اگه پدرم آدمی بود که جا بزنه، همون وقت ها توی اون سختی هایی که کشیده بود جا می زد و خودش رو می کشت.
هر کاری می کنم، به هر دری می زنم برام قابل قبول نیست. حسم می گه یه جای کار می لنگه.


ـ راستش برای من هم قابل هضم نبود. وقتی فهمیدم هنگ کرده بودم.


و بعد از این حرف کیف پولش رو در آورد. سیگاری از توی کیف بیرون کشید. نگاهم به روی عکس سه نفره ای که توی کیفش بود ثابت موند.
با تعجب گفتم:
ـ سامان ... این منم؟
به مسخره گفت:
ـ نه، عکسته!
ـ اذیت نکن، تو هنوزم این عکس رو داری؟
ـ آره، از اون موقع نگهش داشتم. اینو می شناسی؟
با دست اشاره ای به پسر کناریم کرد که من دستم رو روی شونش گذاشته بودم.
ـ وای خدایا، باورم نمیشه، پاک فراموشش کرده بودم.
ـ یادت اومد کیه؟
ـ آره، شروینه، راستی خبری ازش داری؟
شروین یکی از دوستامون بود؛ البته بیشتر دوستِ سامان به حساب می اومد تا دوستِ من؛ چون اقوام سامان اصفهان بودند، شروین هم به خاطر کارهای پدرش اون موقع اصفهان زندگی می کردند و منم چند باری که همراه خانواده رفته بودیم یا اون ها به تهران اومده بودند دیده بودمش؛ اما همیشه تلفنی در ارتباط بودیم تا وقتی که من از ایران رفتم.
ـ آره بابا، الان برای خودش مردی شده.
ـ خیلی دلم براش تنگ شده. باور کن اون قدر مشغله هام زیاد بود که وقت نکردم یه بارم به ایران برگردم.
ـ می دونم داداش؛ اما شروین زودتر از ما دست به کار شد.
با تعجب نگاش کردم.
ـ یعنی زن گرفته؟
ـ آره، دو سال بیشتره، اتفاقا یک دخترم داره، اون قدر نازه! راستی، شروین بالاخره دکتر شد.
خیلی براش خوشحال شدم. واقعا پسر خوب و با ادبی بود.
اون وقت هم می گفت می خوام دکتر بشم. بعد از چند ساعت حرف زدن از هر دری با سامان تصمیم گرفتیم بخوابیم.


***
صبح با ماشین سامان حرکت کردیم؛ چون من راه رو بلد نبودم.
سامان گفت خودش رانندگی کنه بهتره. تا رسیدن به شمال باز هم حرف زدیم. وقتی از سامان پرسیدم که چرا هنوز مجرده؛ گفت که چند سال پیش با دختری نامزد کرده؛ اما نامزدش تومور داشته و بخاطر همین زیاد زنده نمونده.
سامانم از عشقِ بیش از حدش به دختر که اسمش ساغر بوده تصمیم گرفته که تنها زندگی کنه. بعد از چند ساعت که به شمال رسیدیم؛ رفتیم و یکی از سوییت ها رو اجاره کردیم؛ البته پیشنهاد سامان بود؛ وگرنه من می خواستم توی ویلای خودمون باشیم.


***
کنار دریا نشستم و سیگارم رو روشن کردم. سامان هم گفت که خسته س و می خوابه. به آبی دریا نگاه کردم. حق با مادرم بود، کمی حال و هوام بهتر شده بود.
پُک آرومی به سیگارم زدم. صدای خنده ی چند نفر باعث شد که از افکارم بیرون بیام.

سه دختر، همراه دو تا پسر. یکیشون تپل می زد. اونای دیگه هم می خندیدند. از شادی اون ها لبخندی زدم.

برچسب ها رمان خلاء ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 26
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1165
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,672
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1049
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,581
  • بازدید ماه : 140,903
  • بازدید سال : 583,368
  • بازدید کلی : 12,448,457