close
تبلیغات در اینترنت
رمان خانه ی من قسمت اول
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

به جای خلاصه یه بند از داستان رو میذارم:قاسم روی دیوار کوتاه حیاط دالی بازی میکرد...دلم برای او هم میسوخت..بیچاره حیوونکی،ده ساله بود و قد دوساله ها هم نمیفهمید و مدام میخندید..مادرم میگفت؛وقتی نوزاد بود به او قرص خواب میدادند... دل آدم کباب میشود...مادرش معتاد بود...هروئین میکشید…

رمان خانه ی من قسمت اول

به جای خلاصه یه بند از داستان رو میذارم:قاسم روی دیوار کوتاه حیاط دالی بازی میکرد...دلم برای او هم میسوخت..بیچاره



حیوونکی،ده ساله بود و قد دوساله ها هم نمیفهمید و مدام میخندید..مادرم میگفت؛وقتی نوزاد بود به او قرص خواب میدادند...


دل آدم کباب میشود...مادرش معتاد بود...هروئین میکشید وبه بچه ی چند روزه خواب آور میداد تا بخوابد و گریه نکند و غذا



نخواهد و....


قاسم دوباره پرید روی دیوار و خندید:دالی...


خواهرش هجده ساله بود اسمش قدسی بود و از همان بچه گی صدایش میزدند شراره ...ابرو برمیداشت و رژ قرمز میزد و مثل


بدل فروشی سیار بود..مانتوی فسفری میپوشید و میگفتند پدرش کلاهش را بیاندازد بالاتر...


شراره میخندید و میگفت درس میخوانم وتو که نمیدانی چقدر می ارزم.میدانستم...شراره گاهی شبها خودش را میفروخت..اما



مهربان بود..دلسوز و دل رحم بود..لقمه ی دهانش را میداد به بقیه ..خودش را میفروخت و خسیس و بدجنس و حقه باز نبود...


تو این فصل همه ی شخصیت ها اول هستند اما داستان از زبون یه نفر تعریف میشه..


تا زنانه و مادرانه تموم نشه شاید هفته ای دو تا پست از این کار داشته باشیم..اولویت من اون کاره...دوستون دارم...................................

مادرم عصبانی که میشد نفرین میکرد:کاش خدا به جای بچه سنگ زائیده بودم..کاش تو گهواره میمردین..میگفت کاش



آل شما را میبرد.پدرم صبور بود.ساده و رام واهلی...معتاد هم بود،اما آرام بود..صدایش بلند نمیشد.زیر بساط چای



وتریاکش یک کلمه میگفت:نگو زن..




مادرم سینی چای را پس میزد.فریاد بی طاقتی اش که بلند میشد میرفتیم عقب تر:از دست تو...از دست تو مرد...خدا



لعنتت کنه..خبر مرگت را بیارن


.مادرم مویه میکرد...زار میزد ومی کوفت روی سینه ای که درد میکرد:بچه های من و تو از بین بردی..


پسرهای من و تو به این روز انداختی..خدا از سرت نگذره..


پدر آرام و صبورم چای اش را سر میکشید و صورتش چروک میشد..ازتلخی چای و جنس نامرغوب که کف نعلبکی مثل

گٍل ماسیده بود واز نفرین زنی که عاشقش بود و آرزوی مرگش را میکرد.راه می افتاد برود دنبال یک لقمه نان

حلال..سیگار میان انگشتانش می گرفت وبوی رنگ میداد.بوی تینر و بنزین و مل هم میداد.





.پدرم نقاش بود..اما کسی را رنگ نمیکرد.حافظ میخواند و فروغ پروین می خواند و گل سرخی وهمیشه میگفت:یک با



یک برابر نیست..




مادرم گریه میکرد و آب چشم و دماغش راه می افتاد..استکان چای پدرم را میشست و میگذاشت روی آب چکان



...سماور را پر آب میکرد..پدرم عادت داشت دم به دقیقه چای بنوشد.


قاسم روی دیوار کوتاه حیاط دالی بازی میکرد...دلم برای او هم میسوخت..بیچاره حیوونکی،ده ساله بود و قد دوساله ها هم نمیفهمید و مدام میخندید..

مادرم میگفت؛وقتی نوزاد بود به او قرص خواب میدادند...


دل آدم کباب میشود...مادرش معتاد بود...هروئین میکشید وبه بچه ی چند روزه خواب آور میداد تا بخوابد و گریه نکند و غذا نخواهد و....


قاسم دوباره پرید روی دیوار و خندید:دالی...


خواهرش هجده ساله بود اسمش قدسی بود و از همان بچه گی صدایش میزدند شراره ...ابرو برمیداشت و رژ قرمز میزد و



مثل بدل فروشی سیار بود..مانتوی فسفری میپوشید و میگفتند پدرش کلاهش را بیاندازد بالاتر...



شراره میخندید و میگفت درس میخوانم وتو که نمیدانی چقدر می ارزم.میدانستم...شراره گاهی شبها خودش را میفروخت..اما مهربان بود..دلسوز و دل رحم بود..لقمه ی دهانش را میداد به بقیه ..خودش را میفروخت و خسیس و



بدجنس و حقه باز نبود...


مادرم سر تکان میداد و میگفت:مادرشان هم خوش قلب بود..


مادری که به بچه ی ده روزه اش قرص خواب آور میداد و مواد میکشید هم میشد مهربان باشد..


مادرم میگفت،مردم نون دلشان را میخورند و من فکر میکردم نون دل چه ربطی دارد به ماشین مدل بالا که شراره را



میبرد و می آورد و پدرش گردن کلفت میکرد که ،کی جرات کرده پشت سر بچه ی من حرف مفت بزنه و نمیدانست درو


همسایه به ریش داشته و نداشته اش میخندند..


مادرم میگفت مادر شراره و قاسم و رویا وعلی،سیزده سالش بود که عروس شد و تا هجده ساله شود چهارتا بچه داشت



ومعتاد هم بود...میگفت و میگفت و بعد خسته میشد و یاد غم های خودش می افتاد.


.یاد بی پولی و نداری و بچه هائی که بزرگ شده بودند وپسرهائی که علاف و بیکار بودند وگاهی هم دمی به خمره


میزدند و مادرم نمیدانست کدامشان را جمع کند..


دست خواهرم را میگرفتم و میرفتیم خانه ی ننه گلی.زیر سایه درخت توت حرف میزدیم و یادمان میرفت داخل خانه چه گذشت.
خواهرم خسته که میشد دراز میکشید روی زانویم..نه ساله بود و اسمش را دوست نداشت..میگفت چرا من باشم زهرا و،تو نًه..
مادرم میگفت نذر کردم سالم دنیا بیائی و زهرا غر میزد:یه اسم دیگه..
به خنده میگفتم؛کتی خوبه..؟
خوشگل میخندید و سر تکان میداد:نه پس بگو سگی..
دست میکشیدم روی موهایش وفکرم میرفت خانه وخواهرم هم ساکت میشد و فکر او هم میرفت خانه..
ننه گلی مادر مادرم بود..گاهی خوش اخلاق بیشتر بداخلاق..حیاط خانه اش سر سبز و قشنگ بود..درخت توت و انجیرش روی حیاط سایه می انداخت وننه گلی منتظر فرصتی بود که هر درز خانه را بپوشاند..انگار تمام مردان همسایه کمین کرده بودندبرای دید زدن خانه اش..
مادرم سیب زمینی آب پز میکرد و با دانه ای تخم مرغ که هر روز کوچکتر از قبل میشد مخلوطش میکرد و خواهرم میگفت کتلت و ما هم دلمان خوش بود کتلت میخوریم..برای پدرم هم کنار میگذاشت و برای برادرهایم که گرسنه نخوابند..

دراز میکشیدیم زیر ملحفه گل آبی و از تلوزیون خانم مارپل می دیدیم و من تصور میکردم اگر تلوزیون رنگی بود این پیر زن چه رنگ هائی برای کت و دامن های همیشگی اش انتخاب میکرد ویادم می افتاد برای امتحان فردا هیچ نخوانده ام..
بوی سیگارکه می پیچید مادرم سرفه میکرد و سرفه میکرد..سینه ی بیچاره دیگر تنگ بود..تو بگو تنگ هوا..من


میگویم تنگ یک جای آرام و یک خواب راحت بی استرس برای پسرهای جوانی که نیامده بودند..


غر میزد:پاشو برو بیرون سیگار بکشو من فکر میکردم یک حیاط سه متری هم میشد بیرون..؟


پدرم پا میشد واز رویمان رد میشد و مواظب بود لگدمان نکند..مثل همان توله خرگوش خاکستری که عادت کرده بود



زیر پایم بخوابد و مادرم ندانسته لگدش کرده بود..


مادرم غلت میزد و بی خواب میشد..با هم دعوا میکردند..نفرین میکردند و گاهی هم زد و خوردی داشتند و هنوز سر یک


بالش میخوابیدند و به خودم میگفتم..زن و شوهرها نه دوستی شان معلوم است ونه دشمنی شان..


من اگر با کسی قهر میکردم محال بود کنارش بشینم و از دستش لقمه بگیرم و یواشکی دست بکشم روی سرش..


خواهرم خودش را مچاله میکرد واز بوی سیگار بدش می آمدومیگفت سینه ام مثل قلیان قل قل میکند ومادرم بهانه ای



پیدا میکرد برای دوباره گریه کردن.که اینها دختر بچه اند و فردا هزار عیب و ایراد میگیرند..


اشکش میریخت روی بالش و اشک من هم میریخت و صبح ها بالش همه مان بوی نم میداد و مادرم فکر میکرد



رطوبت خانه است وشاید هم میدانست رطوبت گونه هامان هست و به رویمان نمی آورد..


مادرم چای را میریخت داخل استکان وقندهم می انداخت و هم میزد.گردش قاشق و لیوان صدائی بود که بیدارم میکرد..به زور
چائی که هیچوقت آنقدر شیرین نبود که بشود گفت چای شیرین،چند لقمه ای نان فرو میدادم تا ظهر که از مدرسه برمیگردم
گرسنه نمانم..
مسخره است اگر بگویم بهترین سرگرمی..بگویم بهترین جا..اما بود.برای من مدرسه جائی بود که خیلی چیزها از یادم میرفت
در مدرسه مان همه یکرنگ بودیم..هم سطح بودیم..این را معلم پرورشی مان میگفت.پدر هیچ کس دکتر و مهندس نبود..ته ته
شغل پدرهامان میشد کارمند آموزش وپرورش و چقدر هم عاطفه میری به شغل پدرش پز میداد و ما هم از بدجنسی میگفتیم لابد
آبدارچی آنجاست..
یک ردیف پنج تائی از نیمکت های کلاس متعلق به ما بود..میشدیم ده نفر..مینوشتیم و میخندیدیم ویادمان میرفت در خانه هامان
چه میگذرد.من هم یادم میرفت که در خانه ی من ،مادرم غصه ی سیر کردن شکم بچه هایش را میخورد و پدر هم رفته دنبال

یک لقمه نان حلال...شاید هم دنبال بساطی که با آن چای اش را زهر مار کند..
فکر من میرفت خانه و می آمد داخل کلاس تا خانم نخعی درس بدهد و من نمیدانستم بافتن شال گردن مهم تر است یا حفظ کردن
گرامر زبان که انگار اصلا در سرم فرو نمیرفت..
خانم جلالی دبیرانگلیسی مان بود وستایش و لیلا اسمش را گذاشته بودند جلالی همیشه خسته..سر صبح اول حیاط می ایستادند
ومیگفتند خسته نباشی و هروکٍر به خسته نباشیدی که هفت صبح تحویل میدادند می خندیدند..
اگر این بچه ها نبودند و چند ساعتی در مدرسه به خنده ،هر چند الکی نمیگذشت پیری زودرس میگرفتم..مثل عمه ی مادرم که
در جوانی پیر شده بود..
صبا روی تخته سیاه که هیچ وقت نفهمیدم چرا میگویند سیاه،وقتی همیشه سبز است می نوشت:
بوی موی جولیان آید همی...یاد یار مهربان آید همی...
خانم نخعی میگفت چه خطی و من به خودم میگفتم کاش یکدفعه هم می خواست کسی پای تخته نقاشی بکشد ومن اولین نفر بودم.
میکشیدم تا شاید از خیر بافتن شال گردن بگذرد..شالی که همیشه انقدر سفت بود که از میل بافتنی بیرون نمی آمد و مادرم همیشه
میگفت؛دستت سفت است..
هستی تکیه میداد به من و گاهی پچ پچ میکرد که امشب آن شرلی پخش میشود و من دوباره حسرت آن جزیره سرسبز و دوست
داشتنی را میخوردم.هستی از گیلبرت خوشش می آمد ومن وصبا طرفدار مورگان هریس بودیم..هستی میگفت مرده شور سلیقه
تان را ببرد که از پیرمردها خوشتان می آید ومن میدانستم که وقتی پول و امکانات هست پیری که به چشم نمی آید..
وقت برگشت به خانه یک آدم درست و حسابی هم درمسیر رفت و آمدمان نمی آمد..جز جوانک علافی که خانه اش روبروی
مدرسه بود وهمیشه مینشست جلوی در نیمه باز حیاط وسیگار میکشید وهیچ کدام از بچه های مدرسه او را آدم حساب نمی کردند


آقای حدادی مرد میانسال و قد کوتاهی بود که دکان خواروبار فروشی خاک گرفته ای اول کوچه داشت.از هر ده قلم جنسی که
می خواستی نه تایش را نداشت.اما یخ های خوبی برای تابستان داشت. سر ظهر وقتی گرمای هوا کلافه مان میکرد میرفتم دم
مغازه اش.مادرم میگفت هیچ وقت داخل مغازه اش نشو.پسر آقای حدادی کمی خل وضع بود.ظاهرش که چیزی نشان نمیداد.
اما میگفتند دیوانه است و به چند نفر دست درازی کرده ومن نمی دانستم دست درازی یعنی وقت پول گرفتن دست کسی راگرفته
یااورا زده..ومادرم به خیال اش با همین چند کلمه حرف منظورش را رسانده بود...من همیشه میترسیدم وپایم را داخل مغازه اش
نمی گذاشتم خصوصا روزهائی که حسین تنها بود.به زهرا هم می گفتم مواظب باشد وهمیشه اول کوچه می ایستادم و نگاهش
میکردم..چراغ روشن حمام خانه شان همیشه برایم سوال بود و صدای جیغ هائی که مو به تن آدم راست میکرد.بعدها که برای
همسایه ها سوال شد فهمیدم که دختر کوچک حدادی هم مثل برادرش خل است و شب ها جیغ میکشد ومجبورند بگذارندش زیر
آب سرد تا ساکت شود..دیوانگی هم ارثی بود ومن نمی دانستم..مادرم می گفت بیچاره زن حدادی که دخترک تا آخر عمر ور
دل پدر و مادرش می ماند و یعنی که یعنی حسین با وجود دیوانگی و سابقه ی دست درازی باز هم می توانست ازدواج کند و
دختر حدادی را هیچ کسی نمیبرد وامان از این حرف ها که انگار تمامی نداشت..
××××××
شراره کارش بالا گرفته بود ورفته بود تهران..خبرش بود که با پسر پولداری آشنا شده و دیگر لیلی هزار داماد نیست ومادرم می
گفت خدا را شکر که پسره شراره را جمع کرده ومن فهمیدم مردم گاهی میان بد و بدتر به بد هم راضی می شوند.کاش شراره هم
آنجا زندگی کند نه زنده مرگی..
بیچاره رویا تنها شده بود .با هم میرفتیم مدرسه وگاهی درس وکلاس را می پیچاند و جا پای شراره می گذاشت ونگو چطور..
می نشستیم روی دیوار کوتاه حیاط پشتی که دو خانه را از هم جدا میکرد و حرف میزدیم...رویا خیلی تودار بود و حرفی که
نمی خواست را محال بود از دهانش بیرون بکشی ویک خط در میان هم سفارش میکرد که حرف هایش را به کسی نگویم و نمی
دانست هیچ وقت رازش را بازگو نمی کنم..حتی اگر رازش کبودی چندش آور روی گردنش باشد..همان کبودی بنفش و خون
مرده که جای هرچه که بود به نظر درست نمی آمد واز دور هم داد میزد که مشکلی آنجاست..هر چقدر هم که رویا می گفت
موقع بیرون آوردن گردنبند بدلی اش کبود شده..
بیچاره ها مادر که نداشتند پدرشان هم که توهم برتری نسبت به بقیه داشت و یک مادر ناتنی داشتند که نامادری سیندرلا کنارش
شاگردی میکرد.هنوز نیامده دو شکم شیر به شیر پسر زائیده بود و نمی دانست مردهای این خاندان از پای بست کج بنا شده اند..
خدا می دانست این آدمها چطور میمردند..آدمهائی که هر چه میکردند و هر چند هزار باری که خیال میکردند بنده ی خوب
خدا هستند و سر به سجده اش می گذاشتند دلشان پاک نبود و رویا با کبودی گردنش از آنها آدم تر بود و شراره هم..
دیروز قاسم از مدرسه فرار کرد..بیچاره ی طفلک مغزش همراهی نمی کند حروف الفبا یاد بگیرد وجمع وکم..نمی دانم تاثیر
خواب آورهاست یا اعتیاد مادرش.به قول مامان گلی خدا آخر و عاقبتش را به خیر کند.علی همچنان آرام وبی صدا در رفت و
آمد است وانگار سایه ای از زنده بودن است..


مجید و محمد سر شب آمدند خانه..از آن شب هائی است که بی دلیل حس میکنی همه چیز عالی است..خانه همان خانه است آدم
ها هم همینطور اما جلوی حس های خوب را که نمی شود گرفت..در این خانه شادی کیمیاست..مادرم لبخند میزند وغذائی روی
اجاق به راه است.پسرها صفحه ی شطرنج را باز کرده بودند به بازی..
زهرا عروسک بازی میکرد.اسمش را گذاشته بود شکوفه..پیراهن زرد و صورتی و موهای گیس بافت بلوطی اش حسابی خوش
آب و رنگ بود.من اما عروسک بازی نمی کردم.اصلا لمس بدن پارچه ای شان با دست و پاهای سفت لذتی هم داشت..؟
یا مردمک های سرد وعروسکی شان..؟
یاد شعر فروغ افتادم..کتاب بیچاره ورق ورق شده بود از دست من و پدرم..
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
میتوان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور وپولک خفت
میتوان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
<آه من بسیار خوشبختم>
دست های هرزه می توانست شاطری محل باشد که نگاهش هم دست داشت وبراندازت میکرد یا همان مردی که چند روز قبل
آمده بود جلوی در خانه مان و پرسید می تواند از دستشوئی استفاده کند.من چادر سپیدم را سرکرده بودم و تمام موهایم را داخلش
پننان به خیالم حالا آمدن مرد به حیاط کوچکمان ایرادی نداشت..اما هرزه به او هم می گفتند..کسی که بعد بیرون آمدن از
دستشوئی با زیپ باز شلوارش راه افتاده بود توی حیاط و با دیدن صورت وحشتزده من عذر خواهی کرده بود که بیمار است و
من بعد رفتن اش حیاط کوچک را شسته بودم اما بوی بیماری اش به بینی ام مانده بود..
نگاهم دوباره افتاد به صفحه ی شطرنج که هر گوشه اش را با چسب دوخته بودیم به هم و کافی بود یکی جرزنی کند تا تکه مقوا
دوباره چاک چاک شود..این میشد پازل زندگی مان و آن هم داستانی داشت.هر گوشه اش راکه نگاه میکردی میلنگید ومادرم می
گفت خدا الرحم الراحمین است و من نمی دانستم با همه ی بزرگی اش خانه ی من را میبیند یا نه..؟اصلا مگر از عرش کبریایش
چیزی هم کم میشد..؟
مامان فروغ مادر پدرم بود وسالها بود که دیگر نه چشمی برای دیدن داشت و نه پائی برای راه رفتن اما به عوض زبانش حسابی
کار میکرد وآمار هفت خانه آنطرف تر را هم داشت..مامان فروغ بد اخم که نبود شیرین زبان میشد.همیشه می گفت خدا بابت
کارهای خوبمان خشتی از طلا می چیند روی دیوار خانه ی آخرتمان.خشتی از طلا هم کم چیزی نبود.شاید آن دنیا جای بهتری
میشد برای زندگی کسی چه می دانست..دعا کردم خدا خانه ام را با خانواده ام شریک کند..هر خشت را برای آنها هم
بگذارد..حتی پسر جوانی که دو هفته ی قبل با موتور رفته بود زیر کامیون و مرده بود..اسمش توماج بود و چقدر دلم برای دل
پر دردش سوخته بود..می گفتند پدر ومادرش خانه شان را کرده اند باغ فردوس و تو نمی دانی یعنی چه و کاش ندانی..
مادرم به محمد گفت از فردا باید برود مدرسه.اولین سالی بود که تربیت بدنی هم جزء رشته های دبیرستانی شده بود ونمی
توانستم جلوی خنده ام را بگیرم وقتی محمد را با سینه ها و شکم چاق در حال دویدن تصور میکردم..
مجید تا دوم راهنمائی بیشتر درس نخوانده بود و سر هیچ کاری نمی ماند و مادرم می گفت کلاس پنجم که بود ناظم مدرسه با
چوب حسابی کتک اش زده طوری که رد خون به تنش مانده بود و از همان موقع سرکشی های مجید هم سر کشیده بود..
تازگی ها به جای سیگار چیز دیگری می کشید..خودش می گفت بنگ و من از بویش بیزار بودم..نه فقط به خاطر تند و تیزی
اش..نه...به این بوها در زندگی مان عادت کرده بودیم و امان از روزی که چیزی عادت میشد..این حس بویائی حسابی قوی
شدهبود..حالا می دانستم در خانه ی طوبی احمدی کسی زهرماری دود میکند..حتی از تارو پود لباسش حس میکردم..یا اینکه
فهمیده بودم شوهر خاله ام بوی مردهای هرزه را میدهد..نگاه کردن به صورت یک نفر که کافی نبود..من بوی عرق تن هرزه
شان را هم حس میکردم..


من به دنیا آمدم تا در جهان تو
حاصل پیوند سوزان دو تن باشم
پیش از آن کی آشنا بودیم ما با هم..؟
من به دنیا آمدم بی آنکه من باشم
خانه ی من ـ7
بنگ را میان نایلون صاف میکرد و به قد و باریکی چوب کبریت با کاتر برش میزد و می گفت این ها سیگاری اند..نه که سیگار
سیگاری داستان دیگری داشت..روی دو پا کنار حیاط می نشست و توتون های سیگار را کف دستش خالی میکرد و برگ های
درشتش راجدا میکرد.بنگ را می چسباند به نوک کبریت و آتش اش میزد.بوی مزخرف اش میزد بالا و می دانستم کشیدن یک
نخ سیگاری چه عواقبی دارد.بعد آتش را خاموش میکرد و می گذاشت میان توتون های مشتش و با انگشت مخلوطش
میکرد.فیلتر سیگار خالی از توتون را می گرفت بین دو لب و سیگاری اش را بار میزد..پک میزد..عمیقٍ عمیق..
چشمان روشنش قرمز میشد ولبهایش خشک و سفید و چت میکرد..
چت کردن او هم مراتب داشت.گاهی خوش و خرم میشد و گاهی بد پیله میکرد و کاش ندانی پیله کردنش یعنی چه..
گاهی در طول یک هفته دو بار هم می افتاد به جان شیشه های خانه .تو خیال نکن با چوب و آجر..نه..با دست خالی
حالا مچ دست راستش پر از بریدگی بود.شیشه بٌر محل مان بس که به این درو پنجره ی فکستنی شیشه انداخته بود نونش افتاده بود داخل روغن..
من و زهرا میترسیدیم و یکجورهائی عادت هم کرده بودیم..دلم می خواست آنقدر قدرت داشتم تا با یکی از همین شیشه ها رگ گردن اش را ببرم..آخر چطور دلش می آمد خانه ی کوچکمان را خراب کند.


مگر نمی دانست زهر ماری گران شده و پدرمان توان ندارد خودش را بسازد و مجبور است حق بیشتری از ما بگیرد..
مگر نمی دانست پول یک متر شیشه اندازه ی یک وعده شام است..؟
نمی دانست زمستان نزدیک است و از لای پنجره های نایلون خورده باد می آید و این خانه هیچ وقت گرم نمی شود..؟
نمی دانست مادر بیچاره ام باید می نشست و روزی یکبار پانسمان دستش را عوض میکرد تا عفونت نکند وصورتش را با سیلی سرخ نگه می داشت..؟
نمی دانست خدا کارخانه ی آدم سازی اش را تعطیل کرده و روی زمین اش آدم ها خودشان را می سازند..یکی بنگ به سیگارش میبست یکی هم لقمه دهان زن و بچه اش را زهرماری می خرید و قرآن می خواند..
یکی دیگر تن اش را می فروخت تا خودش را بسازد و وای...واای..از این زمین،چه ها که ندیده بود..!!


آرزوی مرگ کسی را داشتن به خاطر بدی اش و پشیمان شدن از این آرزو برای دقایقی که خوب بود و آرام..تو که نمی


دانی چه بر سرت می آورد..


فرشته های شانه هایم که مامان فروغ معتقد بود کارهای خوب و بدمان را می نویسند عاصی شده بودند


و خودشان هم نمی دانستند این من ،چطور آدمی است..گاهی که نیمه شب از صدای خر خر وحشتناکش بیدار میشدم



دست هایم سفت بالش زیر سرم را می گرفت و هوس میکردم بگذارم جلوی دهانش تا نفس اش ببرد..


نمی دانی آرزوی مرگ هم خونت را داشتن یعنی چه و کاش ندانی..


فرشته ی شانه ی چپم بال بال میزد و شانه راستی غمگین نگاهم میکرد..ومرتب به خودم می گفتم :بیچاره آدم و حوا و هابیل و قابیل


فردا روز از نو روزی از نو وخدا چه اعصابی داده بود به من که این کشمکش ها را هرروز و هزار باره دوره میکردم..


هستی کلاس تئاتر می رفت.اعتماد به نفس اش هم حسابی بالا بود و پدر کسی را که می گفت بالای چشم ات ابرو است را در می
آورد.پرسید تو هم می آئی یا نه.برای منی که همیشه وصل خانه بودم رفتن به یک همچین جائی کمی سخت بود.

هستی اصرار کرد و رفتم.. ....سه روز در هفته بعداز ظهر می رفتیم ساختمان ارشاد. چها پنج تائی دختر بودیم و سه تا
پسر..محمد..محسن..بهادر.. اگر بگویم اولین روابط اجتماعی را آنجا تجربه کردم دروغ نیست..بودن در جائی که خیلی چیزها
برای دیدن و شنیدن داشت حسابی جالب بود..آقای راشدپور مربی مان بود و بعد فهمیدم برادر خانم سبزی است که فامیلی اش را
تغییر داده..خوب سبزی هم شد فامیلی برای همچین مرد جدی و سردی..؟
خانم سبزی مستاجر قبلی خانه ی پدربزرگ صبا بود.حالا کمی..فقط کمی احساس بهتری داشتم..آقای راشد پور اول از صحنه
حرف زد.دستش را گذاشت لبه ی چوبی سن تئاتر و بوسیدش..می گفت حرمت دارد و احترام..از راه رفتن روی سطح چوبی و
شنیدن صدای قیژ قیژ آن زیر پایم لذت میبردم و همان روز اول هم می دانستم موفق نیستم..برای منی که مدام فکرم به هر شاخه
ای میپرید حفظ کردن دیالوگ و حس گرفتن سخت بود..راشد پور مجبورمان میکرد تنبیهی بدویم و بخوانیم..
هر کسی کسی دارد..یار نو رًسی دارد..
من هم تو را دارم جانم ،حق تو را نگه دارد..
اٍی جانم، حق تو را نگه دارد..
اگر بگویم از تمام دو سالی که رفتم تئاتر فقط شعرهایش را از جان و دل یاد گرفتم دروغ نگفته ام..تو که نمی دانی..شاید مغز
من هم مثل قاسم به خاطر اعتیاد از بین رفته بود..اصلا کدام آدمی سالم می ماند..بوی زهرماری و سیگار و سیگاری..
کم چیزی نبود..فیل را هم از پا می انداخت وشاید ما هم هر کدام نوعی اعتیاد داشتیم که نمی دانستیم..هستی نقش می گرفت ومتن
نمایشنامه را حفظ میکرد اما من نه..حواسم می رفت روی موهای محمد که فردار و شلوغ بود و وقت تمرین سرش را که خم و
راست میکرد همه روی سرش شاخ میشدند..گاهی اوقات هم توجه ام جلب نیاز میشد..دختر تپل و سفیدروئی که شدیدا شبیه مرغ
بود و صدای نازک و ظریفی داشت و به قول خودش سالها زودتر از ما کارش را شروع کرده بود و پیش کسوت بود..
راشدپور با افتخار نگاهش میکرد..محسن دانشجوی عمران بود و تئاتر کار میکرد و چقدر هم قوی بود..لبه ی چوبی صحنه می
نشستو پاهایش را تاب میداد و شوخی هایش زیادی جدی بود و آدم در خندیدن می ماند..
برای منی که عاشقانه ترین تصویر زندگی ام کارتون گربه های اشرافی بود دیدن جمع دختر پسرها خالی از لطف نبود..شب ها
می توانستم هزار تا از این تصاویر را بسازم..می توانستم اندازه ی یک کتاب با خودم حرف بزنم..اینطوری کمی از حواسم نه
بوی سیگار و سیگاری را می فهمید نه پنجره ی بدون شیشه..


صدایم از گًره کوته بود
در سایه،بوته هیچ نمی روید...
بعضی روزها همه خانه ی مامان گلی جمع میشدند..خاله ها و بچه هایشان..گاهی هم دائی رضا..جمع بچه ها خوب بود.خاله
پروانه دو تا دختر داشت..سارا یک سالی از من بزرگتر بود و نازی هم سن و سال زهرا.حیاط پشتی جای مناسبی برای بازی
کردن بود.به شرط آنکه چیزی را نمی شکاندیم..مثلا شیشه ی پنجره یا جوانه ی یک گل..مامان گلی حواسش به همه چیز بود.
گه گداری می خواست برایش خرید کنیم.آن موقع بود که دلم می خواست جائی گم و گور شوم.نه به خلطر تنبلی،مامان گلی
زیادی ایراد گیر بود.هر جنسی را از یک مغازه می خرید.روغن را از ارزان فروشی گندم..نان را از خیابان رودکی..ماست و
پنیرش را از بازار روز..گاهی که احتیاج فوری به نان داشت مجبور میشد به شاطری محل رضایت دهد اماهمیشه می گفت به
شاطر بگو نان را برای مادربزرگم می خواهم..من و سارا میرفتیم نانوائی..صف می ایستادیم و از خانه های آن طرف خیابان
حرف میزدیم..خانه هائی که با محل ما زمین تاآسمان فرق داشت..فکر کن فقط با یک خیابان شاه و گدا جدا شده بودند..
به آن طرف خیابان می گفتند پاریس کوچولو..معروف به همین نام بود..خانه های ویلائی با مدل های عجیب و غریب..بیشتر دلم
می خواست وقت رفتن به ارشاد از این خیابان بگذرم..در باز حیاط ها بهترین اتفاقی بود که می افتاد..سقف یکی از خانه ها زرد
خوشرنگی بود..که تا کف حیاط شیب داشت..عروسک های بزرگی پشت شیشه ها جا خوش کرده بود..پاریس کوچولو برای من
پر از شگفتی بود..چراغ روشن خانه ها..پرده های بنفش خوشرنگ از پنجره های شیربانی..حتی گل های پاریس کوچولو هم
متفاوت بود..درختچه های فانتزی و بوته های رز..مینیاتور..مخملی..زرد..صور تی..قرمز...خدا انگار همه ی سلیقه اش را به
کار برده بود..انگاری همه را داده بود به این خانه ها..چه میشد ما هم به جای آن طرف خیابان این طرف زندگی میکردیم..؟
گاهی به سرم میزد که در خانه ای را بزنم..مثلا خانه ی دکتر وزیری..متخصص اطفال..شاید حاضر میشد زهرا را به فرزندی
قبول کند..شاید یکی از ما راه برای نجات داشت ..از محمد و مجید که گذشته بود.. اما زهرا حیف بود..با آن همه زیبائی و
کودکی اش حیف بود پاسوز آن محل باشد..
قبول داری که خدا هر کس را با شرایط متفاوتی از دیگری آفریده..؟
من را صبور آفریده بود..کسی که می توانست خیلی چیزها را تحمل کند..مادرم می گفت تو قوی هستی..می توانی از خودت
دفاع کنی..بیچاره نمی دانست از این خبرها نیست..حتی سارا هم کلاه سرم می گذاشت..نان های داغ را میگرفتم و مدام این
دست آن دست میکردم که نسوزم..جلوی خانه ی مامان گلی نان ها را از من میگرفت و زودتر وارد حیاط میشد..انگار خودش
در صف ایستاد و تا اینجا داغی شان را تحمل کرده بود..
نمی دانم بگویم صبورم یا مهربان یا تو سری خور..پدرم بدش می آمد ما به حرف بقیه گوش بدهیم..دوست نداشت غلام حلقه به
گوش باشیم..به مادرم گفت دیگر مرا برای خرید مامان گلی بیرون نفرستد..گفت خیلی دلش می خواهد خودش برود..اما پدرم که
همیشه خانه نبود..اگر هم بود که همیشه سرحال نبود..یا زهرماری اش مرغوب نبود و مجبور بود بیشتر مصرف کند..گاهی هم
پولی برای خرید نداشت..آنوقت بود که شبیه مجید میشد..جا می گذاشت جا پای او...


درباره :
برچسب ها : رمان خانه ی من , رمان خانه ی من | mona30 کاربر انجمن نودوهشتیا ,
بازدید : 1540 تاریخ : پنجشنبه 01 اسفند 1392 زمان : 10:22 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 11
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 598
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 167
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 598
  • بازدید ماه : 598
  • بازدید سال : 598
  • بازدید کلی : 11,707,170
  • مطالب