close
تبلیغات در اینترنت
رمان طلوع از مغرب قسمت هفتم
loading...

رمان فا

از بالکن ویلا نگاهش میکرد..با شلوارک و نیم تنه ی صورتی اش میدوید و جیغ میکشید..داد زد:سیاه سوخته شدی..بیا یه چیزی بپوش.. جیغ جیغ کرد:میخوام برنزه بشم.. چشمانش گرد شد..این وروجک این چیزها را از کجا می دانست..دستش را روی نرده های بالکن گذاشت و خم شد: پرچونگی نکن..بیا تو ناهار حاضره.. روی…

رمان طلوع از مغرب قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 990 چهارشنبه 30 بهمن 1392 : 9:28 نظرات ()

از بالکن ویلا نگاهش میکرد..با شلوارک و نیم تنه ی صورتی اش میدوید و جیغ میکشید..داد زد:سیاه سوخته شدی..بیا یه چیزی بپوش..

جیغ جیغ کرد:میخوام برنزه بشم..

چشمانش گرد شد..این وروجک این چیزها را از کجا می دانست..دستش را روی نرده های بالکن گذاشت و خم شد: پرچونگی

نکن..بیا تو ناهار حاضره..

روی ماسه ها خودش را به پشت انداخت:حالا چی درست کردی..؟

از پرروئی اش خندید:کوفته..میخوری..؟!...................................................

ـ من که دوست ندارم خودت بخور..

بر پدر کسی که می گفت این وروجک هنوز بچه است..داد زد:بیا بالا برات کارتون میذارم..کباب هم درست کردم..سون آپ لیموئی هم هست..

وسوسه اش بالاخره جواب داد..جست و خیز کنان دوید سمت ویلا..حوله اش را به دستش داد: یه دوش بگیر همه ی جونت شده ماسه..

روی گونه ها و سرشانه هایش حسابی قرمز شده بود: کبابم سرد میشه دوست ندارم..

ابرو بالا داد و نگاهش کرد..توله شیر نق زد و راه افتاد سمت حمام:میگم هالکی نگو چرا..

گوشه ی لبش رازیر دندان گرفت و ول کرد..پدر همچین دختری میشد همه ی روز باهم بحث داشتند..تازه اگر آیلی به پدری

قبولش داشت..دستی بین موهایش کشید و کباب پز رومیزی را دوباره روشن کرد..

لیوان نوشابه اش را با هر دو دست نگه داشته بود:تا این خط بزرگه بریز..

بالاترین حلقه ی رنگی لیوان را میگفت:یه لیوان خوردی بسه دیگه...

نگاه مردمک های قهوه ای اش پی نوشابه بود:بمونه گازش میره دیگه خوشمزه نیست..یه کوچولو بریز دیگه..نگاه کن کبابم تموم نشده...

لیوانش را پر کرد:دل درد کردی من و خبر نکن..!!

دخترک برایش چشم غره ای رفت که سعی کرد نادیده بگیرد..تکیه داد به صندلی آشپزخانه و فکر کرد که چطور خسروخان را

راضی کند..از چه راهی میشد قانعش کرد اصلا..؟!

نیم نگاهی به دخترک انداخت که دور لبش چرب شده بود و موهای وز کرده اش بیشتر شبیه توله شیرها کرده بودش..

این بچه را میبرد پزشکی قانونی..؟!؟

شاید باید با تارا حرف میزد..این بهتر از ازدواج با دختر عماد نبود..؟

نه تارا از آیلی خوشش می آمد و نه آیلی چشم دیدنش را داشت..آنوقت زندگی با هر دو میشد یک جنگ اعصاب واقعی..

همیشه فکر میکرد با دختری ازدواج میکند که حداقل چند گزینه ی مناسب را داشته باشد..اما انگار این روزها فقط کسی را

میخواست که آیلی را خوب نگه دارد و اذیتش نکند..

دستی بین موهایش کشید و دست دخترک را روی بطری نوشابه شکار کرد:آیلی..؟!!؟


لباس های دخترک را داخل ساک خرید ریخت...آیلی با سطل گوش ماهی هایش رسید:اینم میخوام ببرم..

به زحمت سطل را جابه جا میکرد..گذاشت جلوی پایش و کمی خم شد:

ـ چت شده..؟ سنگین بود بلندش نمیکردی..؟

دخترک دستش را دور شکمش پیچید:دلم درد میکنه یه کم..

اخم کرد:چقدر گفتم نوشابه نخور..ندو..اصلا گوش دادی..؟

ـ یه کوچولو درد میکنه ویهان جونم..ببین الان هم میتونم برم لب دریا آب بازی..

ـ لازم نکرده..بیا یه کم اینجا دراز بکش ببینم بهتر میشی یا نه..هر چی هم که بهت تذکر میدم انگار نه انگار..موندم از دست تو کجا سرم و بکوبم..

بغض کرد:خوب ببخشید..دلم درد میکنه..تقصیر من چیه..؟

بی منطق شد:بس که آت و آشغال خوردی..کجای دلت درد میکنه..؟

خودش را جمع تر کرد:الان بهتر میشم..

خم شد کنارش:کجات درده..؟ نشونم بده..

دخترک دستی روی شکمش کشید: همین جا..

ایستاد: پی پی..؟!

اخم کرد و جیغ زد: بی ادب..

خندید: دیوونه..میگم شماره دو نداری بری دستشوئی..؟

غرغر کنان ایستاد:نخیر..

روی کاناپه نشست و قدم های کوتاهش را دنبال کرد..داشت میرفت سمت توالت..چشمانش را بست و سرش را به پشتی کاناپه

تکیه داد..مگر چه مشکلی بود..همینطور کنار هم زندگی میکردند..آیلی مدرسه میرفت..درس میخواند..با هم به سفر

میرفتند..دخترک می رفت دانشگاه و با آدم های جدید آشنا میشد..شاید..شاید ازدواج میکرد..

دستی دور دهانش کشید..البته اگر کسی را به عنوان همسرش تائید میکرد..اگر از هفت خان ردش میکرد و مناسب بود و به توله

شیر کمتر از گل نمی گفت و نازش را میکشید..اگر همیشه حمایتش میکرد و هرز نمیپرید..

پووفی کرد...دلش نمی خواست دخترک را شوهر بدهد..چه معنی داشت اصلا...این بچه راحت تا ده پانزده سال بعد هنوز به

کسی احتیاج داشت تا تر و خشکش کند..مگر غیر از این بود..؟!

صدای جیغ های پشت سر هم آیلی از جا کندش..دوید سمت توالت: آیلی چی شدی..؟

گوشه ی توالت کز کرده بود و جیغ میزد...چی شده..آیلی..عزیزم..

رد نگاه دخترک را دنبال کرد و رسید به خون سرخ رنگی که روی شلوارک روشنش نقش بسته بود:چیکار کردی با خودت..

تو که الان خوب بودی..به کجا خوردی..؟

هق هق میکرد: نمی دونم..من میترسم..

دستش را گرفت و بلندش کرد..آخی گفت و خم شد: شکمم درد میکنه...

ـ یا خدا..چت شده..؟!

آرام بغلش کرد..سوئیچ میان دست هایش میلرزید..بلائی سر آیلی می آمد چه خاکی به سرش میگرفت..این بچه امانت بود..نبود..؟!

با هر دست اندازی دخترک آخی گفت و رنگش پریده تر شد..

ـ تو ساحل که بازی میکردی اتفاقی نیافتاد..زمین نخوردی..؟

ـ نه..

هنوز داشت گریه میکرد..دست راستش را حلقه کرد دور شانه اش و نزدیک تر کشیدش:طوری نیست..نترس...

اما نه دخترک آرام شد و نه دل خودش آرام گرفت..تمام مدت از بالکن نگاهش میکرد..بازی کرد..داخل آب رفت و کمی دوید..

اما خون روی شلوارش..؟!

نه..امکان نداشت..این بچه فقط ده سالش بود و حالا که خسروخان داشت برای آینده اش برنامه می ریخت..حالا که دو سه روزی

بود از خانه دور شده بودند..حالا وقت این نبود که تمام فکر و خیالاتش اینطور به هم بریزد..اصلا چه وقت بلوغ این بچه بود.


صدای صحبت هایشان را میشنید..مثل قدیم ها که مادرش با مادر عماد حرف میزد..آنقدر حرف میزد تا او را هم به حرف

بیاورد..حالا هم خسرو خان و عفت خانم بودند..

ـ آقا ویهان یه سره نشست بالای سر بچه و پاشویه اش کرد..تازه یه کم تبش کم شده..

ـ این بچه مراقبت میخواد..رسیدگی میخواد..

ـ آره والله..کاش آقا ویهان ازدواج کنه..این بچه هم به سرانجام میرسه..

ـ دختر آقای شهابی هنوز مجرده..؟

پوزخند زد..حالا خسروخان دنبال زن برایش می گشت..؟!

ـ دختر کوچیکه ازدواج کرده..اما بزرگه هنوز مجرده..همون که عروس کاظمی بود..طلاق گرفت..

ـ نه..اون مناسب نیست..یکی باید باشه که با این بچه هم کنار بیاد..

پشت اتاق به دیوار تکیه داد و فکر کرد خسروخان مگر به این چیزها هم فکر می کند..مگر نگران آیلی میشود..؟

ـ این کارو با این پسر نکن آقا..به خدا گناه داره..داره از جون برا آیلین مایه میذاره..پدر برا بچه اش انقدر خون دل نمیخوره..

بزرگی کن بذار همین جا زیر سایه ات بمونن...این بچه بتونه بره دنبال زندگی اش..ازدواج کنه..آیلین هم زیر سایه ی شما

بزرگ میشه..

ـ عفت خانم..من آفتاب لب بومم..پاهام دیگه جون نداره..دستام دیگه توان نداره..این بچه رو به کی بسپرم فردای قیامت پدرش

من و بازخواست نکنه..؟ با چه روئی به صورت عماد نگاه کنم..بگم بچه ات و دادم دست کی..؟

ـ عماد راضیه که آیلین و بدین دست ویهان..که عقدش کنه..؟!

ـ تو مو میبینی و من پیچش مو..ویهان از همون اول هم بیشتر از عماد مسئول بود..از همون موقع که یه الف بچه بود بیشتر

درک میکرد..مواظب خونه بود..مواظب مادرش..مادرعماد..کی بهتر از اون میتونه از این بچه مراقبت کنه..؟!دیگه کسی

نمونده..

سکوت بینشان را نفس کشید..مسئولیت داشت..؟ مواظب مادرش بود..مادری که مادر عماد را ترو خشک میکرد..روی پاهایش

ایستاد..باید برمی گشت به اتاق آیلی و درجه ی تبش را چک میکرد..دختر ده ساله ی عماد بلوغ زودرس داشت..دختر ده ساله

ی عماد بی کس و کار بود..پدربزرگ داشت و نداشت..عمو داشت و نداشت..لبه ی تختش نشست و گونه های رنگ پریده اش را

با انگشت نوازش کرد..لازم بود،این بچه را به دندان میکشید و نمی گذاشت اتفاقی برایش بیافتد..انگار خودش بود که داشت بدون

پدر و مادر بزرگ میشد..نه حس پدرانه داشت و نه هیچ چیز دیگر..انگار خودش بود..آدم برای خودش هر کاری

میکرد..نمیکرد..؟!


لبه ی تخت نشست:حاضر شو بریم شهر بازی..

دخترک سر تکان داد.از همان دیروز زیادی آرام شده بود..این سکوت را نمی خواست..گوشه گیری اش را نمی خواست..

ـ لوس نشو دیگه..میریم یه کم خرید می کنیم..تابستون می خوام ببرمت ترکیه..همون جا کنار دریا ماهی گیری می کنیم و بعد

کباب می کنیم..قول میدم عاشقش میشی..هوم..؟!؟

ـ ماهی ها گناه دارن..

بینی اش را کشید: اون دریا پر ماهیه..یکی دوتا که اشکال نداره..

ـ من دوست ندارم..

همین که حرف میزد کافی بود..نباید می گذاشت آرام و افسرده بماند:من ماهی کباب میخورم..تو هم حلزون..چطوره..؟!

زبانش را داد بیرون:عوق..حالم به هم خورد..

موهای وز کرده اش را ریخت به هم:کی اینا بلند میشه پس..ببینم ده سال دیگه موهات تا کجا میرسه..تا اینجا..؟ با دست زیر گردنش را قلقلک داد..

رفت پائین تر:تا اینجا..؟ زیر بغلش را قلقلک داد..دخترک ریسه رفت...

روی کمرش مکث کرد:واای..تا اینجا میشه فکر کنم..روی شکمش را قلقلک داد و خنداندش..

کنارش روی تخت دراز کشید و هر دو به سقف زل زدند..به برچسب های اکلیلی که با یکدیگر چسبانده بودند آن بالا..

ـ آیلی..من شاید مجبور باشم یه تصمیمی بگیرم..یه تصمیمی که به تو هم مربوط میشه..میفهمی چی میگم..؟

ـ نه..

سرش را چرخاند سمتش از این زاویه ی نزدیک کک و مک های روشنش را برانداز کرد:خنگ شدی..؟!

چین به بینی اش داد و اخم کرد:خودتی..

ـ ا..ا.. دختره ی پررو..

بد جنس میخندید..نباید خدا را شکر میکرد..؟

دستانش را روی سینه گره کرد: دلت میخواد با من زندگی کنی..؟ خودمون دو تا..؟تو خونه ی من..؟

ـ از پیش خسروخان بریم..؟

سر تکان داد:آره..دوست داری بریم اون خونه و همیشه پیش من بمونی..؟!

دخترک بی تامل جواب داد:دوست دارم..

دستانش روی سینه مشت شد..این قلب لعنتی درد داشت..کسی چه می دانست..گفتن این حرف ها به یک دختر ده ساله چه دردی داشت..؟

ـ اگه بریم اون خونه باید به حرفام گوش کنی..از الان تا وقتی که بزرگ بشی و بری دانشگاه..

دختر با چشم های درشت نگاهش میکرد:اون وقت میتونم پیشت بمونم..برای همیشه..؟

لبخندش بوی کثافت میداد..بوی بی غیرتی..: تا هر وقتی که خودت دوست داشته باشی..

برق چشمان دخترک را دید: من می خوام همیشه پیشت باشم..تنهات نمیذارم ویهان جونم..اگه مثل خسروخان پیر بشی و هی غر بزنی هم پیشت میمونم..

کمی خودش را جلو کشید و دست های کوچولویش را دور گردنش حلقه کرد:آفرین پسر خوب..


سیگار چندم بود را نمی دانست..از صبح با چند نفری گلاویز شده بود..داد زده بود..لگد پرانده بود برای همه چیز..چند بار هم با
مشت کوبیده بود روی فرمان ماشین..داد زده بود سر خانم دکتر پزشکی قانونی که برایش با تاسف سر تکان داده بود و خیال
میکرد که می خواهد از آیلی چه استفاده ای بکند..چاره داشت تمام مطبش را به هم میریخت..اما آیلی بیرون ایستاده بود..نمی
توانست به چشم های پر سوالش جوابی بدهد..
یک هفته بود که پایش را خانه ی خسروخان نگذاشته بود..توله شیر را میبرد مدرسه و میبرد دکتر تا داروهایش را مصرف کند
و این بلوغ زودرس را مهار کنند..
این روزها خودش را میکشت و دوباره زنده میشد..روزی هزار بار یا بیشتر..به آیلی خوابیده میان اتاقش نگاه کرد و پشت هم
سیگار کشید و چنگ به موهایش زد..
آیلی رستگار شده بود همسرش..؟!
بی توجه محکم پای چشمش کشید تا آنهمه خیسی اشک را پاک کند..نگاهی به صیغه نامه ی رسمی شان انداخت..خسروخان
مهرش را مشخص کرده بود..یک زمین پدر ومادر دار...پوزخند زده بود به دست و دلبازی پدربزرگی که نوه ی ده ساله اش را
شوهر داده بود...
دخترک متعجب نگاهشان میکرد..شاید هنوز عمق ماجرا را درک نکرده بود..نمی دانست دارند با آینده اش چه کار می
کنند..شاید چند سال بعد تف می انداخت توی صورتش و متنفر میشد..از این اجبار..از این سرنوشت لعنتی...
×××
ظرف پسته را کنارش گذاشت:داری چی میبینی..؟
ـ هتل ترانسیلوانیا..بیا ببین خیلی خنده داره..
کنارش نشست و دختر طبق یک قرارداد نوشته نشده جستی زد و روی پاهایش نشست..خندید: خوش میگذره..؟
برایش نیش باز کرد:بعله...
مشت مشت پسته مغز کرد و داد دستش..آیلی هم چند تائی به دهانش گذاشت:خودت هم بخور دیگه..بعد همم تند و تند برایش
کارتون را تعریف کرد:این آقاهه اسمش لولوخانٍ..اینم دخترشٍ..مٍی ویز..ببین همه شون هیولان..اما من نمیترسم..
با لذت کلماتش را گوش میداد..این وروجک بلد بود چطور سرش را گرم کند..بوسه ای روی موهایش زد:این گرگه چقدر بچه داره..؟
خندید و دندان های درشتش پیدا شد:تازه خانم گرگه یکی نی نی هم تو شکمش داره..ببین ببین.. این اسمش جانی اشتاین...
می ویز این و دوست داره..ببین چه بامزه است..؟
نگاهی به تصویر مضحک پسرک انداخت و خندید:الان این بامزه است..؟!
دخترک جدی سر تکان داد:پس چی..ببین چه کارائی میکنه..اسکوتر سواری میکنه تازه همه اش هم داره می ویز و میخندونه...
کنار هم کارتون تماشا کردند و خندیدند..تا یکی دو هفته ی دیگر که دخترک امتحاناتش را میداد باید می ماندند بعد میخواست
بروند ترکیه و تمام تابستان را همانجا بمانند..دخترک از همان روز که فهمید مشغول جمع کردن چمدانش بود..


دوباره صدایش کرد:آیلی..؟!؟
می دانست که تا جانش را به لبش نرساند نمی آید..نگاهی به ساعت انداخت..داشت دیر میشد.با حرص غر زد:تا دو دیقه دیگه
پائین نباشی من میرم..شنیدی..؟
ـ داری روز به روز بدتر میشیاا...
ایستاد و قدم های کوتاهش را دید..با کفش های پاشنه بلند قرمز ومشکی..پووفی کرد.. گاهی میخواست
از دست این همه ادا و اطوارش سر به بیابان بگذارد..گوشه ی لبش را خاراند و نگاهی به لباسش انداخت..پیراهن خوشگلی پوشیده بود که کمی کوتاه بود..لب زیرش را زیر دندان فشرد..:مراسمشون تو باغ.. پاهات یخ میزنه..
بی توجه قدمی سمتش برداشت:جوراب شلواری نمی پوشم..سردم هم نمیشه..
دستش رفت سمت موهایش که آیلی جیغ زد:نکن خراب میشه..با بدبختی مرتبشون کردم...این چه عادت بدیه که داری..همین
روزا کچل میشی
غر زد:از دست تو..
چینی به بینی اش داد:به من چه ربطی داره..؟!
نگاه دوباره ای به سر تا پایش انداخت..اصلا چه معنی داشت این بچه انقدر قد کشیده بود و بزرگ شده بود..همان بچه ریقوئی که
بوی ادرار میداد حالا حسابی جلب توجه میکرد..اگر عروسی پیمان نبود محال بود اجازه دهد با این سر و وضع بگذارد برود
بیرون....پووفی کرد و راه افتاد:به عقد که نرسیدیم حداقل به شام عروسی برسیم..
کمک کرد پالتوی سبک و سفیدش را بپوشد..بوی عطر دخترانه اش زد زیر بینی اش..این بچه خوره ی عطر داشت..هرهفته
یک بو را تجربه میکرد..نگاهش به تصویرشان در آینه ی قدی روبرو افتاد..با کفش های پاشنه دارش رسیده بود به سینه اش..
این دخترک که موهای فرخورده اش تا روی شانه اش میرسید و از آینه نگاهش میکرد همان توله شیر خودش بود..؟
چند سال انگار به چشم به هم زدنی رفته بود..
آیلی میان سینه اش چرخید و دست هایش را بالا برد:ببین موهات وریختی به هم..با انگشت بالای گوشش را مرتب کرد..
لبخندی به چشمان درشتش زد وبینی اش را بوسید:زیادی خوش تیپ بشم رو هوا من ومیبرن ..
انگشت اشاره اش را روی پلکش فشرد:چشات و در میارم..
خندید:جوون تو..؟!؟
جیغ زد:جون عمه ات...
سربسر گذاشتن با او هم عالمی داشت..ریز خندید:کدوم عمه ام کله هویجی..؟!
دخترک چشم درشت کرد:یه بار دیگه بهم بگب کله هویجی میرم آرایشگاه رنگش میکنم..
اخم کرد:بی جا میکنی شما..
دخترک بی خیال شانه بالا داد:خود دانی..یا از پرنسس آیلی کمتر نمیگی..یا خواب موهای قرمز من و ببینی..


آیلی کمی جلوتر از او می رقصید..دستش را مشت کرد و سعی کرد به آنهمه قر واطوارش چشم غره نرود..دلش می خواست

یکی دو پیکی بالا برود اما از واکنش آیلی میترسید..هر بار که یادش می آمد دخترک چه جنگی راه انداخته بود بابت نوشیدنش

پشیمان میشد...بد هم نبود..حداقل سالم مانده بود و آیلی با وسواس موهای سپیدش را نمی شمرد..

ـ من میمیرم برای این آهنگ..

ایستاده بود روبرویش و تکان میخورد..موهایش از قرمزی برق میزد..اصلا هیچ دختری به خوشگلی و سرزندگی او نبود..

دستش را مودبانه سمتش دراز کرد:افتخار میدین پرنسس....فیونا..

غش غش خندید و دست جمع شده اش را گرفت و جلو بردش..مثل برق و باد این چند سال طی شده بود..شش سال و شش ماه از

زمانی می گذشت که آیلی رسما و شرعا و هر کوفت دیگری که بود به خودش تعلق داشت..دستش را کمی بالا گرفت و

مجبورش کرد بچرخد:هالک عزیزم..

ـ جونم فیونا..

ـ من فیونام..؟!

کمی براندازش کرد..قدش کشیده بود و اندام یک دستی داشت..لباس مشکی حسابی روی تنش خوابیده بود..کمی نگاهش را

گرداند و گردن باریک و خوش فرمش را برانداز کرد..

محکم کوبید توی بازویش:هالک گنده بک..من فیونام..؟ آره..؟ داری فکر میکنی واقعا..؟!

دستش را دور بازویش پیچاند: نه قربونت..بیا بریم به پیمان کادوی عقدشون و بدیم..کیفت کجاست..؟

دخترک از بازویش آویزان شد...به صورت بانمکش خندید:بچه باز آویزون شدی..؟!

سرتق بازی در آورد و یک کوچولو زبان درازی کرد:خوشم میاد..تا چشم بعضی ها در بیاد..

هوومی کرد..لحنش بوی حسادت میداد:کدوم بعضی ها..به منم نشون بده خوب..

چشمانش را گرد کرد:زیادی ات نشه..؟!!

ابرو بالا داد:نمی شه جون تو..

لب زیر دندان فشرد و حرص خورد:جون عمه ات..اصلا نمی خوام باهات بیام..برو با همون بعضی ها دور بزن..

بازویش را رها کرد و رفت..نمی دانست به این نیم وجبی حسود بخندد یا به حال خودش گریه کند..چند سال بود که

هیچ زنی در زندگی اش نبود..جز آیلین..هیچ دوستی نداشت..جز آیلین..با هم مسافرت رفته بودند و خوش می گذراندند..

دخترک بزرگ شده بود و او سی را رد کرده بود..چند تائی تار سفید لابلای موهایش بود که آیلین هر بار با وسواس قیچی شان

میکرد..دخترک پا گرفته بود..نفسش را داد بیرون..

ـآقا ویهان...؟

آقا اصلا به اسمش نمی چسبید..سر برگرداند و خواهر خانم پیمان را دید:پیمان باهاتون کار داشت..

کنارش راه افتاد: خوشحالم که اومدین..پدر خیلی دوست داشت باهاتون آشنا بشه..

با لبخند داشت نگاهش میکرد..سر تکان داد:لطف دارن..

نگاهش بی اراده چرخید سمت آیلی..پشت میزش نشسته بود و سرش به موبایلش گرم بود..نگاهش به پسرجوانی افتاد که کنار

میزش ایستاده بود..قدم هایش شل شد..این لندهور سر میز آیلی چه غلطی میکرد..؟ بدش نمی آمد برگردد اما حضور پیمان و

پدرخانمش که به استقبال آمده بودند مانع بود..

نفهمید چطور احوالپرسی کرد..چشمانش مدام بین پسرک و لبخندهای آیلی می رفت و می آمد..نفسش را داد بیرون و چشم هایش

را بست..ایستاده بودند و حرف میزدند..آیلی را خودش بزرگ کرده بود...می دانست که جذب کسی نمی شود..

دختر خوش آب و رنگی شده بود..امسال ورودی دانشگاه داشت..قد بلند و اندام پرش او را بزرگتر هم نشان میداد..بیشتر از این

روشنفکری را تحمل نمی کرد..عذرخواهی کوتاهی کرد..مستقیم سمت میز نرفت..چه معنی داشت که آیلی را انگشت نما کند..

لیوانی آب پرتغال برداشت و سعی کرد فک محکم شده اش را با لبخندی باز کند..

آیلی متوجه آمدنش بود اما بی توجه داشت حرف میزد..داشت تلافی میکرد..؟ بی توجهی میکرد..؟ این توله شیر پرروو..

کنار پسر ایستاد و تک سرفه ای کرد..

پسر جوان با دیدنش آنهم آنقدر نزدیک کمی عقلب کشید:سلام..ببخشید من دیگه داشتم می رفتم..از دیدنتون خوشحال شدم آیلین..

سر تکان داد و لیوان را سمت آیلی گرفت: بگیر عزیزم..

دست ها را دور سینه حلقه کرد: میل ندارم..

برایش ابرو در هم کرد اما دخترک اهمیت نداد:من هم از صحبت باهات خوشحال شدم سینا..

دستش را مشت کرد اما حرفی نزد..جرعه ای از آب پرتغالش را بالا رفت..نباید بد اخلاقی میکرد.کار بدی که نکرده بود..همین

جا جلوی چشمش با پسری حرف زده بود..

لیوان را از دستش بیرون کشید:فکر کنم برای من آورده بودی..

با چشم ریز شده براندازش کرد..آیلی پووفی کرد: فامیل پیمان بود..تو کلاس کنکور دیده بودمش..

نگاهش را داد به جایگاه عروس و داماد: مگه من چیزی پرسیدم..

ـ ویهان..؟!!

سیگاری از جیب کتش بیرون گرفت: من یه سیگار بکشم بیام..

ـ منم میام..

ـ آیلی..؟!

از بازویش آویزان شد: حوصله ام سر میره..بیام دیگه..؟!

امان از این چشم های قهوه ای خوشرنگ..امان از اینهمه حرف نگفته ی چشم ها..دخترک انگار تا همیشه می خواست کمبودها

یش را کنار او جبران کند..دستش را روی پنجه ی کوچولویش گذاشت: سردت نشه..

سرش را تکیه داد به بازویش و حرف نزد..خیلی بیشتر از اینکه مجبور باشند برای هر کاری حرف بزنند یکدیگر را می

شناختند..


نگاهی به ساعت انداخت و کلافه قدم هایش را از سر گرفت..ساعت داشت از شش و نیم می گذشت و هنوز نیامده بود خانه..

زیادی مقابلش کوتاه آمده بود..دستی دور دهانش کشید و ته سیگارش را روی میز فشرد..صدای کلید انداختن آیلی را شنید..دو

قدم بلند برداشت:نگاه به ساعت کردی..اون وا مونده چرا خاموشه..

نگاه به چشمان اشک آلودش انداخت و دلش ریخت:چت شده..؟! آیلی..

ـ فلور..باهام حرف زد..

دهانش را باز و بسته کرد: رفتی آسایشگاه..مگه بهت نگفتم تنها نرو..تو چرا حرف تو سرت نمیره..مگه بهت نگفتم مانی هنوز

گاهی میره دیدن فلور..گفتم یا نگفتم..

جیغ زد:سر من داد نزن..

صدایش بلندتر شد: داد میزنم..اصلا میزنم تو گوشت..نمی فهمی ممکنه چه اتفاقی برات بیافته..؟! یادت رفت چه بلائی سرت

آورد..اگه یادت رفته با خانواده ات چیکار کرده من یادم نرفته..من از مانی بهت گفتم تا بیشتر مواظب خودت باشی..آنوقت تو

میری آسایشگاه..اونم تنها..؟!

ـ میرم دیدن مادرم..چرا مثل بچه ها باهام رفتار میکنی..؟!

با لجبازی نگاهش میکرد..انگار برگشته بود به نه سالگی اش..چنگی به موهایش زد و قدمی به عقب برداشت و بعد بلاتکلیف

وسط سالن ایستاد..دید که کیفش را روی زمین کشید و سمت اتاقش رفت..ناراحت شده بود..؟ به درک..به جهنم..

به خیال خودش میگذاشتی هرکاری میکرد واصلا هم توقع نداشت که دعوایش کنی..سیگار دیگری آتش زد و نگاهش را داد به دیوار..

کمی بعد کنارش نشست..مثل همیشه پاهایش را آورده بود بالای کاناپه و زیرش جمع کرده بود..دید که گوشه ی ناخنش را به

دندان گرفت..خواست دعوایش کند اما ساکت ماند..دخترک هم انگار متوجه بی توجهی اش شده بود که تمام انگشت شصتش را

داخل دهانش چپاند..

پکی به سیگار زد و دودش را بیرون داد..فلور حرف زده بود..شاید کم کم داشت بهتر میشد..فکر کرد فلور را هم بیاورد خانه..

پووفی کرد..همین مانده بود که آیلی و فلور را با هم نگه دارد..

ایستاد و قدمی سمت اتاقش گرفت.
ـ معذرت میخوام دیر کردم..

اهمیت نداد..بدجنسی بود که بود..می خواست این نیم وجبی را کمی ادب کند..

ـ ویهان..به خدا حواسم به گوشی نبود..دیدم فلور حرف میزنه اصلا شکه شدم..باهام حرف بزن دیگه..بگم غلط کردم خوبه..؟!

خیره نگاهش کرد..خندید:خوب نمی خواستم بگم غلط کردم..فقط اشتباه کردم که بهت نگفتم..حالا آشتی..؟

این نیم وجبی خوب شناخته بودش..می دانست طاقت شیرین زبانی هایش را ندارد..اما ابرو گره کرد و انگشتش را سمتش نشانه

گرفت: وای به حالت بازم من و بپیچونی..هر جا قراره بری بهم میگی..بی اجازه هیچ جا نمیری..شنیدی..؟!

غرغر کرد:وای به حال زن بدبختت..

شنید و رو برگرداند..آیلی هنوز کنجکاوی ای راجع به با هم بودنشان نکرده بود..وقتش بود که می گفت یا باید تا زمان ازدواجش

صبر میکرد..یا هیچ وقت نمی گفت..انگار هیچ محرمیتی بینشان نبوده..

کنارش ایستاد و سر کج کرد:قهری..؟!نگاهی به صوورتش انداخت و بعد متوجه ی تغییری در صورتش شد..انگار کمی از

ابروهایش را نازک کرده بود..

قبل آنکه حرفی بزند آیلی تندسمت اتاقش دوید:شام چی داریم ویهان جونم..من گشنمه..بعد هم میخوام برات تعریف کنم امروز

کجاها رفتم..تو هم بگو مغازه چطور بود..رفتی خسروخان و ببینی یا باز تنبلی کردی..؟

موندم من دانشگاه یه جای دور قبول بشم تو چطوری میخوای از پس کارات بر بیای..فکر کنم آلزایمر زود رس گرفتی ویهان...


با تکان تخت بیدار شد..با دیدن آیلی نیم خیز شد: چیه..؟!

بالش صورتی اش را گذاشت روی تخت و با خیال راحت دراز کشید: خواب بد دیدم..می خوام اینجا بخوابم...شب بخیر..

نگاهی به ساعت روی پاتختی انداخت..کمی از سه می گذشت..دستی به پلک های خسته و خواب آلودش کشید و از تخت پائین آمد..

ـ کجا میری..؟

میان تاریکی اتاق تی شرتش را تن کشید:بخواب الان میام..

جلوی یخچال ایستاد و بطری آب را برانداز کرد..بدش نمی آمد بطری را محکم بکوبد به دیوار..اصلا غلط کرده بود با این

وروجک محرم شده بود که شب و نیمه شب سر بخورد داخل اتاق خوابش..حرصی مشتی روی کانتر کوبید و نفسش را داد

بیرون..

روشن شدن ناگهانی آشپزخانه وادارش کرد چشم ببندد:خاموشش کن..

ـ ببخشید، بد خوابت کردم..؟!

نفسی گرفت و نگاهش کرد..بلوز شلوار عروسکی خوابش را باور می کرد یا ابرو های نخ انداخته اش را..؟!

سعی کرد آرام ومنطقی باشد..

ـ آیلی..عزیزم..بد خواب شدی باید صدام میکردی بیام کنارت..

تکیه داد به کانتر:چه فرقی میکنه..؟

زبان کشید روی دندان آسیایش:فرقش اینه که شما بزرگ شدی..اون موقع که از خواب میپریدی و میترسیدی..ده سالت بود نه

هفده سال..

ـ چه فرقی میکنه..؟

ـ چه فرقی میکنه و درد..

غرغر کرد:

ـ می خواستی وقتی خواب ترسناک دیدم چیکلار کنم..؟! اصلا چرا از شب عروسی پیمان بد اخلاقی می کنی..؟ از دستم خسته

شدی نه..؟ مزاحم زندگی ات شدم..شاید هم خجالت میکشی بهم بگی برگرد خونه ی خسروخان..آره..؟!

ـ چرا چرت و پرت میگی..من کی گفتم از دستت خسته شدم..

جیغ زد: دیگه چجوری باید بگی..اومدی تو آشپزخونه و داری دیوونه بازی در میاری..

ـ آیلی..؟!؟!!

ـ اصلا میدونی چیه خودم از فردا میرم خونه خسرو خان..حال فلور هم که بهتر شد یه خونه میگیریم و میریم..دیگه از دستم

راحت میشی..

سمتش خیز گرفت و محکم بازویش را فشرد..می توانست چشمان وحشتزده اش را در همان تاریکی هم ببیند:چه گهی

خوردی..؟!

محکمتر تکانش داد:با تواام..می خوای چیکار کنی هان..؟!؟

بغض کرد..مثل بچه ها لب برچید:

ـ من و دوست نداری..از دستم خسته شدی..همه اش داری دعوام میکنی..

نفسی گرفت..تمام عصب هایش درد میکرد انگار:بس کن آیلی..فکر کنم بد خواب شدی و داری هذیون میگی..

می خواست او را بفرستد به اتاقش و کمی تنها بماند..

ـ هذیون نمی گم..فکر می کنی نمی فهمم اخلاقت عوض شده..من پیش تو بزرگ شدم..می شناسمت..نه احمقم و نه بچه که

نفهمم..من که هر کاری بکنم بهت می گم..تو چرا دردتو به من نمی گی..

دستش را ول کرد و راه افتاد سمت اتاقش:درد بی درمون که درمان نداره.. داره..؟!

دخترک هم دنبالش راه افتاد:

ـ چی..؟ نکنه..نکنه مریض شدی..آره..ویهان صبر کن..به خدا دیوونه میشم بهم نگی چی شده..

این بچه نگرانش بود..این بچه که یک جورهائی بزرگش کرده بود.. لبخندش پر درد شد:

ـ بیا برو بخواب..قول میدم صبح یادت بره امشب چه اراجیفی گفتی..

آمد و کنارش ایستاد..آستین بلوز راحتی اش تا روی انگشتانش را پوشانده بود..می توانست ناخن های باریک و کوچولویش را

به زحمت ببیند:

ـ بگو جون آیلی حالت خوبه..؟!

با دست موهای درهمش را بیشتر به هم ریخت: خوبم وروجک..برو بخواب..

کنار اتاق خواب این پا و آن پا کرد: تو نمیای..؟

رو برگرداند سمت آشپزخانه: یه سیگار بکشم میام..

می دانست که پا به اتاق نمی گذارد..شاید آیلی هم می دانست که بی حرف تنهایش گذاشت و به اتاق برگشت..

پشت میزآشپزخانه سیگار کشید و به روزگار نکبتش پوزخند زد..از آیلی عصبانی بود چون آمده بود به اتاقش یا از خودش

عصبانی بود..؟

باید تمام سیگارهای دنیا را دود میکرد و فکر میکرد..اما می دانست جواب سوال هایش را پیدا نمی کند..کاش آیلی زودتر بزرگ

میشد و می رفت دنبال زندگی اش..یا نه آیلی بزرگ میشد و همین جا می ماند و خودش می رفت تا کمی دور باشد..اما آیلی باید

اینجا می ماند..میان همین خانه..تا هر وقت که دلتنگ توله شیر موقرمزش میشد گوشی را برمی داشت و تماس می گرفت..


هیچ چیزی به اندازه ی دیدن چراغ های روشن خانه خوشحالش نمی کرد.اینکه کسی آنجا به یادش بود و منتظر.


ماشین را پارک کرد و پیاده شد..نایلون های خریدش را با یک دست گرفت و با دست دیگر هم کیک شکلاتی کوچکی که برای


آیلی خریده بود.تمام عصر را با دوستانش گذرانده بود و سرحال بود..


از راه پله هم می توانست صدا را بشنود..آهنگی که این روزها آیلی گوش می داد:


تو به می خونه نرو عزیز من..


من برات قصه ی مستا رو میگم..


مثل رقاصه ی معبدا میشم..


سٍر عشق بت پرستا رو میگم..


نمی دانست چه رازی پشت این چند بیت ترانه ی قدیمی وجود داشت که دختری به سن او را جذب کرده بود..به زحمت کلید

انداخت و در را باز کرد..می خواست زودتر کیک را داخل یخچال بگذارد...از همان جلوی در نگاهش کرد..موهایش را بالای

سرش گوله کرده بود و طبق معمول مدادی داخلش چپانده بود..همیشه گیره هایش را جائی می گذاشت و بعد پیدایش نمی کرد..

روی بلوز و شلوارک کوتاهش پیش بند بسته بود..

کمی بو کشید..شام آیلی پز داشتند..به خودش گفت چی از این بهتر..!

رفت سمت آشپزخانه: چه بو برنگی راه انداختی وروجک..

ـ کی اومدی..؟

راضی از اینکه رو برنگرداند کیک را گذاشت داخل یخچال:این آهنگ عهد بوق چیه گوش میدی من نمی دونم..

سرش به کارش گرم بود:از شعرش خوشم میاد..

نایلون ها را گذاشت روی میز و دستش را دورش پیچاند:چی شده که نگام نمی کنی..از پشت سرش را جلو برد تا ببیندش..

خراشیدگی واضحی روی گونه اش بود: چی شده..؟!برگرد ببینم..سرش را از زیر انگشتانش عقب کشید:ولم کن..

اخم کرد:با توام بچه..چه بلائی سرت اومده..؟

بغض کرده و با چشمهای اشکی نگاهش کرد: خوبم..

دستی به صورتش کشید و با وسواس براندازش کرد:خوبی..؟ پس این جای چیه رو صورتت..؟! هان..؟!خوردی زمین..؟

کجا..چرا به من زنگ نزدی..؟آیلی حرف بزن ببینم چی شده..این جای چیه..؟!!

با انگشت زخم روی چانه اش را نوازش کرد..

ـ با یه موتوری تصادف کردم..

ـ چی..؟!!..کجا..؟!!

با دست اشک چشمش را پاک کرد و دوباره مشغول ریز کردن کاهو ها شد: جلوی کلاسمون..میخواست کیفم و بزنه..منم..


دیوانه شد: الان به من میگی لعنتی..؟ نباید تماس میگرفتی..؟ تو اون کیف وامونده چی بود مگه..میدادی می

رفت..باهاش درگیر شدی..اونم تو رو با کیف کشوند روی زمین..آره..؟!...دیوونه ام میکنی با این کارات..مگه نگفتم به

آموزشگاه بگو برات سرویس خبر کنه..دارم با تو حرف میزنم..ول کن اون لامصب و ...

تخته را با دستش به عقب هل داد:دارم با تو حرف میزنم..چرا زنگ نزدی..؟!!

چانه اش میلرزید:امروز کجا بودی...؟!

نگاهش از روی لب های کوچک لرزانش بالا رفت..چشمان غمگین و پر سوالش را تماشا کرد:مثل همیشه بودم بوتیک..

جیغ زد: لعنتی..دروغ نگو به من..دروغ نگو...

دست دور شانه اش انداخت: هی چت شده تو..چرا جیغ میزنی..؟

ـ بهت زنگ زدم..یه دختره جوابم و داد..گفت نیستی..گفت دستت بنده..کجا بودی دروغگو..مگه قرار نبود مواظب من باشی..

به خسرو خان قول دادی..یادت رفته..؟آره..

همانجا خشکش زد..بعد از ظهر به دعوت یکی از بچه ها جائی رفته بود..نمی دانست کی و چه وقتی گوشی را روی میز گذاشته

بود..اصلا یادش نمی آمد که چه کسی ممکن بود به گوشی اش دست زده باشد..

ـ من مهمونی بودم..اصلا نمی دونم کی گوشی و جواب داد..

پوزخندش را دید..یک چیزی ته قلبش به درد آمد..این چشم ها برای او به اشک نشسته بود..این چانه برای او لرزیده بود..؟

نفسی گرفت: یکی از بچه های بازار مهمونی داشت..من هم رفتم..

دست به سینه نگاهش میکرد:مهمونی..بچه خر میکنی..؟ تو مهمونی مردونه ی شما دختر کجا بود..

اخم کرد:چرا چرت میگی..؟ من گفتم مردونه..؟ دختر بود..زن و مرد هم بودن..من نمی دونم کدوم بی همه چیزی به گوشی ام

دست زد..

چانه اش اینبار از خشم میلرزید:نمی دونی..؟!!؟میخوای دوباره برو اونجا و بپرس..

اخمش غلیظ تر شد..دستش را محکم مشت کرد:بهت اجازه نمی دم باهام این طوری حرف بزنی..گفتم نمی دونم کی گوشی و

جواب داد چون وقتی رفتم سمت بار روی میز جا گذاشتمش..

بغض کرد:سمت بار..؟!! بهم قول دادی که نخوری..یادت رفته..؟

دستی به پیشانی اش کشید..سرش داشت منفجر میشد..باید بابت هر کاری توضیح میداد..؟ اصلا کسی بود تا کمی هم درکش کند؟

مهم نبود..این همه سال خودش نگران خودش بود..چه لزومی داشت این بچه را هم درگیر میکرد: لباست و بپوش بریم

درمانگاه..زخمات و ببینه دکتر..

سربرگرداند سمت کانتر و پشت کرد:خوبم..شما برو به کارت برس..

محکم بازویش را گرفت: به من تیکه کنایه ننداز آیلی..کجا برات کم گذاشتم که اینطوری باهام حرف میزنی..ها..کی کنارت

نبودم..من عوضی همه ی زندگیم و گذاشتم به پات..

چشمانش آماده ی باریدن بود:باشه..حالا میخوای پست بدم..؟!

نگاهش کرد..این بچه چه میگفت..؟!

لبش را زیر دندان فشرد و سعی کرد آرام تر باشد..

ـ چی میگی قربونت..چی میگی که من نمی فهمم..؟!!

بازویش را عقب کشید: تو چیه من میشی..؟

صاف ایستاد:منظورت چیه..؟

پوزخندش را دید:میگم نسبت من و تو چیه..؟!

دلش می خواست از خانه بزند بیرون و برنگردد..آیلی داشت تمام اعصابش را زیر و رو میکرد..

ـ من برادر ناتنی پدرت هستم..راضی شدی..؟

ـ یعنی عموی ناتنی من..؟!!

سر تکان داد:اگه باور نمی کنی شناسنامه بیارم..

جیغ و گریه اش با هم شده بود و ضربه های مشتش را محکم میکوبید روی سینه اش:کدوم عموئی با برادر زاده اش ازدواج

میکنه لعنتی..کدوم عموئی این کارو می کنه...چند ساله که داری بهم دروغ میگی..هفت سال..؟!!؟

×××


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 20
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 395
  • آی پی دیروز : 2104
  • بازدید امروز : 1,307
  • باردید دیروز : 7,872
  • گوگل امروز : 357
  • گوگل دیروز : 1932
  • بازدید هفته : 1,307
  • بازدید ماه : 138,525
  • بازدید سال : 777,554
  • بازدید کلی : 12,642,643