close
تبلیغات در اینترنت
رمان طلوع از مغرب قسمت چهارم
loading...

رمان فا

ـ الو..الو.. کسی حرف نمیزد..اصلا هیچ صدایی را نمی شنید..اینکه هیچ نمی شنید انگار بدتر بود...صدا زد:عماد..عماد توئی.. ـ دلت براشون تنگ شده..؟ اخمش در هم شد:کی هستی..؟! صدای مردانه ی سردی داشت..بی تفاوت..از آن صداها که سردی اش به همه ی تن آدم می نشست..غرید:میگم کی هستی..؟ ـ هیچ کس..گفتم شاید نگران…

رمان طلوع از مغرب قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 971 چهارشنبه 30 بهمن 1392 : 9:20 نظرات ()

ـ الو..الو..
کسی حرف نمیزد..اصلا هیچ صدایی را نمی شنید..اینکه هیچ نمی شنید انگار بدتر بود...صدا زد:عماد..عماد توئی..

ـ دلت براشون تنگ شده..؟

اخمش در هم شد:کی هستی..؟!

صدای مردانه ی سردی داشت..بی تفاوت..از آن صداها که سردی اش به همه ی تن آدم می نشست..غرید:میگم کی هستی..؟

ـ هیچ کس..گفتم شاید نگران باشی..بخوای یه حالی از عماد و آیلین داشته باشی......................................................

قلبش انگار توی حلقش میزد..عماد و آیلی را می شناخت یا سربه سرش گذاشته بود..ناامید زمزمه کرد:داری بازی میکنی..؟

صدای خنده ی مرد بلند شد:آره..بازی کردن و دوست دارم.. حالت بهتر شد دوباره تماس میگیرم..

گوشی هنوز میان دستش بود و به بوق های آزاد گوش میداد..قطع کرده بود..آیلی کجا بود..عماد چه بلائی سر بچه آورده بود..؟

چنگی میان موهایش زد و ایستاد. مشتش را گرفت جلوی دهانش و دندان روی آن فشرد..باید فکر میکرد.. یا بازی جدید عماد بود و یا واقعا کسی داشت اعصاب و روانش

را به بازی می گرفت..؟

صدای بلند شدن زنگ تلفن قلبش را به ضربان انداخت..تند و وحشیانه می کوبید به دیوار سینه اش..نفسی گرفت و گوشی را برداشت..اینبار نمی خواست حرف بزند..فقط می

خواست گوش کند..


ـ خوب آقای رستگار..رستگاری دیگه مگه نه..گفتم شاید دوست داشته باشی صدای برادرت و بشنوی..

صدای فریاد عماد را میشنید..من دارم میمیرم..بیا این دستارو باز کن..صدام و میشنوی..من الکل می خوام..می شنوی..

بازی نبود..بود..؟

دستش روی گلو چنگ شد.آیلی کجا بود..

صدای مرد را شنید..این صدای سرد و عوضی را هیچ وقت فراموش نمی کرد..هیچ وقت..

ـ دلت می خواد صدای آیلین و هم بشنوی..؟! هوم..؟!

نفسش جائی میان سینه اش گیر کرده بود..سعی کرد صدایش نلرزد..نترسد..زمان کم آوردن نبود..حالا که می دانست یکی بازی بدی را شروع کرده وقت لرزیدن نبود..

ـ بگو کی هستی و چی می خوای..

می توانست میان صدای خنده هایش قدم هایش را بشنود..

ـ عجله نکن..با هم آشنا میشیم..هنوز خیلی وقت داریم..صدای باز شدن دری آمد..یک در آهنی که صدای بدی داشت..مطمئن بود که جای بسته ای است..صدای اکو شدنش را

میشنید..


ـ میدونستی همه ی بچه ها موقع ترس خودشون و خیس می کنن..

نعره اش در اختیارش نبود:کثافت..بگو چی می خوای..به اون بچه کاری نداشته باش..شنیدی..

ـ نچ..نچ..اصلا خوب نیست که عصبانی بشی..می خواستم اجازه بدم باهاش حرف بزنی...اما الان فقط میتونی این و بشنوی..

صدای جیغ های آیلین را می شناخت..زانوهایش روی زمین تا خورد..خم شد و گوشی را یک لحظه هم جدا نکرد:آیلی..

مرد دوباره خندید..صدای آیلی دور میشد...نالید:اذیتش نکن..هر چی بخوای بهت میدم..فقط بگو چی می خوای...

ـ فردا دوباره بهت زنگ میزنم تا بیشتر حرف بزنیم..راستی فلور چطوره..اصلا متوجه شده بچه و شوهرش رفتن..؟

نعره زد:کثافت حروم زاده..بهت میگم چی می خوای..چی میخوای که این بازی رو راه انداختی..

ـ فردا..

تماس قطع شده بود..؟فریادش تمام خانه را لرزاند..دیوانگی که شاخ و دم نداشت..هر چه که دم دستش بود را ریخت به هم..

آنقدر نعره زد که گلویش خش گرفت..صدای ضربه های محکمی که به در می خورد باعث شد آرام بگیرد..

صورت ترسیده ی گلاب و نامزدش را دید:آقای رستگار چی شده..؟! تو رو خدا حرف بزنید..بلائی سر آیلی اومده..

چنگ زد روی سینه اش..مگر این قلب آرام می گرفت..عماد الکل می خواست و آیلی کوچولو داشت جیغ می کشید..؟!

دلش به هم خورد..ترسیده بود..میلرزید..با غریبه ها راحت نبود..نفسش تنگ شد..

صدای گلاب بلند شد:میلاد کمک کن بذاریمش روی کاناپه یه کم دراز بکشن..

گذاشت غریبه ها زیر بازویش را بگیرند..یک لحظه هم جیغ های آیلی از سرش بیرون نمی رفت..

به گریه های فلور اهمیتی نداد.همانجا بالای تخت ایستاد و دوباره پرسید:حرف بزن فلور..آیلی و بردن..عماد برات مهم نیست اون بچه که گناهی نداشته..

ـ قرص هام و بده...

داد کشید:نمی دم..هیچی بهت نمی دم..من باید بدونم تو و عماد چه گهی تو زندگی تون خوردید ..چیکار کردین که الان پای من و اعصاب من وسط این جهنم باز شده..

دستش را بند شانه ی فلور کرد:بابا بی انصاف مگه آیلی بچه ی تو نیست..

گریه ی فلور بلندتر شد..چنگ زد بین موهایش و قدمی راه رفت..سه روز بود که تماسی از طرف مرد نداشت..سه روز کامل بود که چشمانش روی تلفن خشک شده بود..هیچ

کس نمی فهمید چه حالی دارد..اصلا مگر کسی بود..جز دو باری که به اداره ی آگاهی رفته بود و گزارش تلفن ها را داده بود پایش را از خانه بیرون نگذاشت..

برگشت سمت تخت و کنار فلور نشست..فلوری که برای آرام بخش هایش گریه میکرد..دستش را دور بازویش گذاشت:شاید یه چیزی بدونی که کمکم کنه..لامصب یه دختر بچه

رو بردن..می فهمی ممکنه باهاش چیکار کنن..؟!

دید که تن فلور زیر دستش لرزید:من هیچی نمی دونم..بذار به حال خودم بمیرم..بذار بمیرم..

دستش روی بازوی ظریف چنگ شد.محکم..آخ فلور را هم که شنید کوتاه نیامد:باشه..اگه دلت می خواد بمیری برام ذره ای اهمیت نداره..اما نه تا وقتی که باهام حرف نزدی..

این مردی که تماس گرفت تو رو میشناخت..از کجا..؟چرا عماد چندشب قبل که اینجا بود گفت بهش خیانت کردی..جریان عکس ها چی بود..؟!

بهم بگو.اونوقت با کمال میل خودم میکشمت..

سر خم شده ی فلور را بالا کشید و جلوی صورت خودش گرفت:به شوهرت خیانت کردی و نارو زدی..حالا آیلی باید تاوان گناهت رو بده..آره.؟!!!

فلور هم داد زد:من خیانت نکردم..عماد دیوونه شده بود..من به شوهرم خیانت نکردم..

چشمانش را جمع کرد: د دروغ میگی لعنتی..دروغ میگی..

ـ من هیچی نمیدونم ویهان..بذار به درد خودم بمیرم..بذار بمیرم و راحت شم..

نعره زد..هنجره اش می سوخت:نمیذارم بمیری..بهم بگو چی شده..آیلی کجاست..تو میدونی..باید بگی..

جیغ های عصبی فلور مثل جیغ های توله شیر بود..قلبش درد گرفت..تاوان گندکاری های عماد و فلور را آیلی داشت پس میداد..

دستش را محکم گذاشت جلوی دهان فلور..نمی خواست بشنود..صدای او را..جیغ هایش را..التماس چشم هایش..

فلور تقلا میکرد نفس بکشد..داد زد:مگه نمی خواستی بمیری...؟!؟

چشمانش داشت روی هم میرفت و حرکت دست و پایش آرام گرفته بود..دستش را برداشت..صدای حریصانه ی نفس هائی که می گرفت را گوش داد..داشت دیوانه

میشد...دستش به هیچ بند بود..نه می دانست موضوع چیست..نه می دانست کجا را دنبالشان بگردد..نه همدردی داشت..اینهمه خشم و درد داشت خفه اش میکرد..داشت له

میشد.


گوشی تلفن را چسبانده بود به صورتش..پاهایش بی اراده روی زمین ضرب گرفته بود:بذار باهاش حرف بزنم..اخه کدوم بی وجدانی از یه بچه ی هشت نه ساله انتقام میگیره..

ـ جاشون خوبه نگران نشو..برادرت داره الکل و ترک میکنه..

خواست بگوید گور بابای عماد اما لب بست:هر چی که بخوای و بهت میدم..بگو چقدر..

صدای خنده ی مرد بلند شد..می خندید..همیشه می خندید:رستگار التماس نکن..هنوز خیلی زوده که وا بدی..قوی باش..مرد باش..

دست هایش مشت شد..حاضر بود نصف زندگی اش را بدهد و فقط ان مرد حالا نزدیکش باش..با همین دست ها تکه پاره اش میکرد..

ـ حال ایلین خوبه..فقط زیاد گریه میکنه..فکر کنم جاهای تاریک و دوست نداره..

داد زد:روانی کثافت...من پیدات میکنم و خودم میکشمت..

ـ پدرت چطوره..؟!

نفسش برید..خسرو خان را هم می شناخت..؟!..این مرد هر که بود خیلی چیزها می دانست...چیزهایی که به همه شان مربوط میشد..

ـ تو چی میدونی که من نمیدونم..چی می خوای که این بازی رو راه انداختی..چرا هیچی نمیگی بدبخت ترسو..؟؟!میترسی پیدات کنم..؟! چرا حرف نمیزنی لعنتی..

ـ خیلی چیزها هست که نمیدونی..میتونی از پدرت بپرسی..از فلور...البته اگه این مو قرمز برات مهمه...

دستش را گذاشت روی گردنش..رگ منقبض شده اش را فشرد:چی از جونمون می خوای.. همه ی ما رو میشناسی..؟

من و نشناختی..پیدات میکنم و می کشمت..خودم میکشمت...

ـ پسر رستگار...میدونی چی دلم می خواد..؟می خوام اونجا باشم و بالا پائین پریدن های تو رو ببینم..ببینم که وقتی یه دونه از انگشتای عماد و میفرستم خسروخان چیکار

میکنه..برای تو هم سورپرایز دارم..هر چند تو این میون تقصیری نداری.اما رستگار بودن کم چیزی نیست..


ـ تو یه دیوونه ی مریضی..

ـ میدونستی دختر کوچولوها خیلی خوشمزه ان...؟!

فریادش از خشم بود و اشک چشمش از درد..گوشی تلفن را پرت کرد سمت دیوار..همانجا روی زانوهایش تا شد..هرگز انهمه خشم و درد و ناتوانی را تجربه نکرده بود..تنها

روزنه ی نجاتش خسروخان بود..همه ی حرف های ناگفته ی فلور را او باید می گفت..


ته ریش روی صورتش نشسته بود و سفیدی چشمانش به خون نشسته بود..تا بحال خودش را اینطور ندیده بود..زندگی به

ظاهر آرامی که همیشه خیال میکرد صاحب آن است حالا داستان مرموزی شده بود..داستانی که فلور نمی خواست به

خاطر بیاورد وخسروخان با اخم های درهم حرفی نمیزد..اعصابش ریخته بود به هم..کار و زندگی اش به درک..حتی

عماد هم به جهنم..اما توله شیر موقرمزش کم بود..دلش به درد می آمد و روی شقیقه هایش نبض می گرفت..دلش می

خواست همه ی زمین و زمان را به هم بریزد..

دستش را مشت کرد:چه اتفاقی تو زندگی فلور و عماد افتاده که من نمی دونم..؟!

ـ از صبح داری این و میپرسی..گفتم هیچی..

ـ پوزخندش زهر داشت:هیچی..؟! خوبه..تهدید کرده امروز انگشتای عماد و میفرسته..مهم نیست..؟!؟

لرزیدن دست های خسروخان را که دید ادامه داد:کیه که از رستگارها بدش میاد..چیکار کردین باهاش که حالا اون بچه

باید بابتش تاوان بده..؟ چرا یکبار برای همیشه به من نمیگید چی شده..

می دانست که پیرمرد را ترسانده اما راه دیگری نداشت..باید نگفته ها را میشنید و کاری میکرد..کاش یکی حرف میزد..

ـ من امروز با پلیس تماس گرفتم..برای تلفن خونه ی عماد تحت کنترل..میتونن رد اون آدم رو بگیرن..کافیه یه کم پشت

تلفن معطل کنی...

خندید..این مرد..این پدر..دستش را کشید دور دهانش:هر دفعه از یه شماره زنگ میزنه و بعد میندازه دور و دفعه ی بعد

یه

شماره ی دیگه..هر کی که هست انقدر خوب میشناسه ما رو که میدونه حاضرین هر کاری واسه عماد بکنی..امروز که

باهام تماس گرفت میگم به خودتون زنگ بزنم..می خوام بدونم طاقت نعره های عماد و دارین یا نه..

همانجا روبروی خسروخان نشست..پاهایش را گذاشت روی میز و سرش را تکیه داد به پشتی کاناپه..آنروز که اینجا

بودند آیلین روی پاهایش نشسته بود..کلاه و شال بافتنی اش را درآورده بود و زیر گوش و گردنش حرف زده

بود..دخترک ریسه می رفت..

نمی خواست به اتفاق های بد فکر کند..به اینکه ممکن بود دیگر آیلین را نبیند..به اینکه هر کسی که آنها را برده بود آدم

مریضی بود..روانی و کثافت..از فکر اینکه کسی بخواهد به ان بچه دست بزند..دستش مشت شد و نشست روی پاهایش..

ـ فلور قبل از ازدواج با عماد شوهر داشت..یه آدم دیونه که افتاده بود گوشه ی زندان..یه بچه هم داشت..پسرش چهار پنج

ساله
بود..


لبه ی تخت نشست و به فلور نگاه کرد..عکس مانی روی دیوار اتاقش بود و قاب عکس کوچکی از آیلی هم میان

دستانش

ـ اینبار که تماس گرفت بذار من باهاش حرف بزنم..شاید بدونم کیه..

سری تکان داد و پرسید:پسرت و کجا گذاشتی وقتی با عماد ازدواج کردی..؟!

اشک هایش دوباره راه گرفته بود:من عماد و دوست داشتم..شوهرم من و کتک میزد..یه آدم مریض و روانی..از صورت

خونی و داغون من لذت میبرد..کسی نمی دونه من چه بلاهائی تو اون خونه تحمل کردم..هیچکس نمی دونه..پدرم زن دوم

داشت و نمی خواست برام کاری کنه..کسی و نداشتم و با یه بچه مونده بود زیر دست و پاهای اون نامرد..

وقتی افتاد زندان و بهش حبس خورد بهترین روز زندگی ام بود..انگار داشتم آزاد میشدم..همون روزها با عماد آشنا شدم..

نگاهش روی صورت فلور چرخ خورد..هیچ وقت او را غیر همسر عماد بودن تصور نکرده بود..حالا باید سر این کلاف

پیچیده
را می گرفت و میرسید به شوهر روانی و سادیسمی اش..؟

آیلین کوچولو حالا کنار آن مرد بود..؟ کسی که از کتک زدن خوشش می آمد..دستانش بین موهایش چنگ شد..

فلور هق زد:ازش طلاق گرفتم..از تو زندان پیغام داد که بیاد بیرون من و میکشه..گفت زندگی من و عماد و جهنم میکنه..

میترسیدم اما عماد دلداری ام میداد.می گفت نمیذاره دستش بهمون برسه..می گفت باید آماده بشم برای ازدواج..اون می

گفت و من تو رویا میرفتم..منم آدم بودم..دلم یه زندگی می خواست..خوب . راحت..با یه شوهر خوب..چرا نباید قبول

میکردم...

مانی و حامله بودم که خسروخان قضیه من و عماد و فهمید..نمی تونست قبول کنه یه زن مطلقه با یه بچه ی چهار پنج

ساله بشه عروسش..بشه زن پسرش..خندید و داد زد:بهم گفت امکان نداره قبولم کنه..گفت من و اون توله ی توی شکمم

هم نمی تونه اون و مجبور به موافقت با این ازدواج بکنه..

نگاهش چسبیده بود روی قاب عکس دیوار:عماد خیلی با پدرش حرف زد..قهر کرد و از خونه رفت..اومد پیش من..اومد

تو خونه ای که برای من گرفته بود..کنار من و پسرهام..اشکش دوباره سرازیر شد..زار زد و نالید:خسروخان بالاخره

کوتاه اومد..خبر داد بدون بچه قبولم میکنه..گفت بدون پسرم میتونم زن عماد بشم..


می توانست ادامه ی داستان را حدس بزند..بزاق نداشته اش را فرو داد و فکر کرد کاش فلور خفه شود و دیگر ناله هایش را نشنود..اما این فلور قصد داشت دیوانه اش

کند..ادامه داد:من مجبور بودم.من باردار بودم بدون عماد هر دو تا بچه هام و باید با بدبختی بزرگ میکردم..مجبور شدم انتخاب کنم..

صدایش تقریبا خفه بود..پرسید:چیکارش کردی..پسر کوچولوت و گذاشتی تو خیابون..؟!

فلور هق زد..مهم نبود..همین جا اگر خون بالا می آورد هم مهم نبود..ـ گذاشتمش پیش عمه اش..گفتم میرم یه سفر کوتاه و میام..

رفتم اما برنگشتم..مانی پیش عمه ا ش موند..

پس اسمش مانی بود..حالا دو تا مانی را از دست داده بود..نگاهش کرد..انسان بود ومادر بود..؟!؟

خودش خیلی کم توله شیر را می شناخت..کمی با هم دوست بودند و حالا داشت دیوانه میشد..فلور چطور توانسته بود از جگر گوشه اش بگذرد..؟سرش داشت از فشار زیاد

می ترکید..بی اراده خندید..با صدای بلند به قهقهه افتاد..میان خنده هائی که تمامی نداشت صورت گریان فلور را دید..این داستان زیادی دردناک بود..یکی را به گریه انداخته بود

و دیگری را به خنده ای عصبی و بی انتها..

فلور هنوز هق میزد:من فکر میکردم عمه ی مانی مواظبش هست..فکر میکردم میتونه از بچه ی برادرش نگهداری کنه..

این داستان هنوز ماجراها داشت..دستش را کشید روی فک دردناکش: فکر میکردی..؟!تو آدمی فلور..؟!؟

حیوون بچه اش و با چنگ و دندون نگه میداره..چطور از پسرت گذشتی..برای عماد یا برای خودت..؟برای عروس رستگار بودن..برای صاحب زندگی راحت بودن..من نمی

فهمم تو واقعا بچه ی چهار پنج ساله ات و گذاشتی پیش کسی که ازش مطمئن نبودی و رفتی دنبال زندگی ات..؟آره..؟!؟!؟

واای خدا..واای..از حیوون کمترین..همه تون..از سگ کمترین...

فلور نالید:فکر میکردم دست و بالم باز میشه کمکش میکنم..کجا میبردم بچه ای رو که هیچ کسی نمی خواست..پدرت حتی پسر عماد و دوست نداشت..با بچه ی من کنار می

اومد..؟فکر کردی قبول میکرد..

نعره زد بالای سر فلور..به درک..به جهنم..ببین حالا چه گندی زدی به این زندگی..ببین..؟

تابوی مانی را از ی دیوار کند و روی تخت انداخت:بی انصاف بچه ات بود..ادم یه توله گربه و ده روز نگه داره دلش نمیاد بذارتش پشت در...بچه خودت و ول کردی به

خاطر کی..؟خسروخان..؟

حالم ازت بهم میخوره..عین کثافت میمونین..همه تون...


فلور هر چه هم که می گفت قانع نمی شد..شاید اگر حالا آیلی آنجا بود درک میکرد..اما نتیجه ی گذشته ی عماد و فلور شده بود نابودی آیلی..این بود که جگرش را می سوزاند..فلور هق میزد: چاره نداشتم..تو چه میدونی یه زن تنها چقدر بدبخته..چه میدونی وقتی همسایه ات بدونه شوهرت نیست چطور نگات میکنه..تو مردی چه می فهمی برای یه مادر دل کندن از بچه اش یعنی چی..؟
من مجبور بودم..مانی رو گذاشتم پیش عمه اش به امید اینکه بتونم بعدا بیارمش پیش خودم..وقتی آب ها از آسیاب افتاد..وقتی عماد بتونه بدون نفوذ خسرو خان زندگی کنه..اما فقط دو ماه ازش بی خبر بودم..بچه ام نبود..مانی بیچاره ی من گم شده بود..
عمه ی مانی می گفت یه روز از خونه رفت بیرون و دیگه برنگشت..تو چه میدونی من این سالها چی کشیدم..
داد زد:آره نمی فهمم..تو داری با حرفات خودت و قانع می کنی..بچه ی بی گناهت و ول کردی به امون خدا..؟!
بعد دو ماه رفتی سراغش..؟!
حالا اون بچه کجاست..؟بعد اون دیگه اصلا دنبالش گشتی یا نشستی پی زندگی عاشقانه ات..؟
فلور جیغ می کشید:بس کن لعنتی..بس کن..
ساکت نمیشد..مشتش نشست روی دیوار:شوهر دیوونه ات یا پسرت..نمی دونم کدوم شاید هم هر دو..آره شاید هر دو اون بیرون دارن با اعصاب من بازی میکنن..دارن از یه دختر بچه انتقام میگیرن..تو و عماد لایق این انتقام و شکنجه این اما یه بچه داره تاوان میده..می فهمی ممکنه باهاش چیکار کنن..؟تو داری برام حرف از اجبار میزنی..؟آدم ها مجبور به هیچی نیستن..اگه وسط دریا ولت کنن هم جون میکنی تا شنا کنی بیای ساحل..به من نگو مجبور بودی..تو فقط راهی رو انتخاب کردی که سودش بیشتر از ضررش بود..یه زندگی خوب و یه شوهر خوب و انتخاب کردی و یه بچه رو ول کردی..
نفس نفس میزد..چاره داشت فلور را خفه میکرد..دست کشید به یقه ی پیراهنش و دکمه هایش را باز کرد..گلاب آنجا ایستاده بود..به جهنم که حرف هایشان را شنیده بود..نشست روی کاناپه و چشم هایش را بست..
ـ این و بخورید..از گوشه ی چشم لیوان آب را دید..یک نفس همه را سر کشید..پا به پا شدن گلاب را دید:چی شده..؟
ـ امروز یه بسته رسید..
از جا پرید:کی آورده..چرا به من نگفتی..؟!
ـ شما نبودید..گذاشته بودن پشت در خونه..به خدا من اصلا دست بهش نزدم..گفتم شاید می خواید با پلیس مشورت کنید..
نگاهش از روی بسته ی مقوائی با چسب پهن گذشت و به ستوان ذاکری رسید..چیزی پیدا کردید..؟
مرد سر تکان داد:امنیت جعبه از نظر بمب شناسی تایید شده و هیچ اثر انگشتی روش نیست جز مال برادرتون..
عماد رستگار..انگار دادن به اون که این جعبه رو ببنده..
حالش به هم میخورد..فکرهایش مدام بد و بدتر میشد..کاش می توانست مثل فلور قرص بیاندازد بالا و از حال برود..میان جعبه
چیز خوبی نبود..حس میکرد..از تفکر چیزی که به فکرش رسیده بود دستانش مشت شد..نفسش نصفه و نیمه شد..
ـ اگه براتون سخته اجازه بدید من بازش کنم..
سخت نبود..مثل جان کندن بود..دستان بزرگش لرزید و قتی در جعبه را باز کرد..نفسش رفت و بر نگشت..میان سینه اش گره خورده بود..موهای سرخ میان جعبه مال آیلی بود..روی زانو تا شد..مرد زیر بازویش را گرفت و با فریاد سربازی را صدا زد..می شنید و میدید اما قدرت پاهایش را نداشت..مشت زد میان جعبه و موهای سرخ خوشرنگ را به چنگ گرفت..
چرا فکر میکرد قرمزش عجیب و غریب است..تارهای چسبیده به هم می گفت روزهاست که رنگ آب را ندیده..هق زد بی یک قطره اشک..هق زد و تارهای مو را میان دستانش فشرد..کاش از این کابوس بیدار میشد..یکی بیدارش میکرد...
000000
پلیس داشت روی تارهای مو آزمایش انجام میداد..حالا یک تیم تحقیق و بازرسی داشت این پرونده..به مردهائی که هر گوشه ی خانه را وارسی میکردند نگاه میکرد..این زندگی واقعی بود..شده بود نقش اول یکی از همان فیلم های جنائی که وقت نوجوانی اش نگاه میکرد..
ذاکری کنارش ایستاد:من از خانم رستگار نشانی هائی که ممکن بود درست باشه پرسیدم..هر چند مطمئن نیستیم کار همسر سابق یا پسرشون باشه..باید احتمال های دیگه ای رو هم در نظر بگیریم..شما مورد جدیدی به خاطرتون نیومده..؟
ـ من دو ساله که اومدم ایران..خانواده ی تنهائی هستیم..من کسی و نمی شناسم..
ـ هر چیزی ممکنه کمک کنه..آدم غریبه ای رو دور و بر این خونه ندیدید..رفت و آمد مشکوک یاآدم های غریبه..تو راه مدرسه یا خونه فرقی نمیکنه..
دستی روی پیشانی پر دردش کشاند:همسایه ی پائین..یه خانمیه که گاهی میاد کمک ..برای همسر برادرم که به حال خودش نیست..با نامزدش زندگی میکنه..فقط اون و میشناسم..سرویس مدرسه هم ممکنه...شاید مدیر مدرسه..یا فروشگاهی که ازش خرید کردیم..یه عالمه آدم هست که ممکنه مظنون باشن..
چنگ زد به موهایش..ذاکری سر تکان داد:ما بررسی می کنیم..منتظریم جواب لابلاتوار؟ بیاد..شاید بین تار موها بتونیم سر نخی
پیدا کنیم..


سیگار روشن را از پیمان گرفت:مغازه چه خبر..؟
پیمان هم لم داد روی مبل مقابلش:خوبه..تارا دیروز اومده بود..
دود سیگارش را فوت کرد بیرون و دوباره کام گرفت..نگاهش روی سرخی سر سیگار مانده بود..
ـ می گفت چند وقته خونه نرفتی و اینکه کجائی و چه اتفاقی افتاده..
اخمش عمیق شد:به نظرت تارا هم میتونه مظنون باشه..؟
صدای حرصی پیمان بلند شد:جون داداش تعارف نکن..بگو به منم شک داری..
خونسرد کام دیگری گرفت:اسم تو رو هم به پلیس دادم...
نگاهش به صورت متعجب پیمان که افتاد ابرو بالا داد:چیه..؟!؟
ـ تو واقعا فکر میکنی من این کارو کردم..!!
پک عمیقی به سیگارش زد و با چشم های نیمه باز دودش را فوت کرد بیرون:من هیچ فکری نمی کنم.پلیس اسم آدم هائی که دور و برمون بودن و خواست منم دادم..نیم خیز شدن پیمان را که دید اخمش در هم شد:بشین خودت و لوس نکن...
ـ کجا بشینم..قراره تهمت دیگه ای هم بزنی یهو بگو خودت و راحت کن..
دستش را روی گردن دردناکش فشرد:پیمان من اصلا اعصاب ندارم..بذارهمین چند دقیقه رو آروم باشم..
قدم هایش را سمت آشپزخانه دید..این روزها از همیشه بیشتر احساس تنهائی میکرد..هیچ کس نبود..سیگار دود میکرد و
دردهایش را نفس می کشید..پلیس می گفت جابر معظمی چهار سال بعد طلاقش با فلور از زندان آزاد شده و دو سال بعد هم در درگیری خیابانی کشته شده بود..از مانی هم هیچ کسی خبر نداشت..فکر کرد الان باید بیست و دو سه ساله باشد..کلافه از جایش بلند شد..فلور با ارامبخش قوی ای که گلاب برایش تزریق کرده بود هنوز خواب بود..یاد جعبه ی ارسالی افتاد..
دلش از یادآوری موهای توله شیر گرفت..کاش همین حالا کسی می گفت که توله شیر پیدا شده..اصلا حاضر بود او را روی تخت بیمارستان با پای شکسته ببیند اما اینطور بی خبر نماند..
زنگ تلفن بلند شد..پیمان هم مثل او از جا پرید..از اشپزخانه دوید بیرون:خودشه..؟!
دستانش میلرزید..نفسی گرفت و گوشی را چنگ زد:الو..
ـ کادوت به دستت رسید پسر رستگار..؟
غیظ کرد:من میدونم کی هستی..مانی پسر فلور..دیر یا زود پلیس پیدات میکنه..
ـ من و نخندون..فکر میکنی مهمه که پلیس من و پیدا کنه..؟
پیمان کنارش ایستاده بود..نباید عصبی میشد..حتی شده یک کلمه باید با آیلی یا عماد حرف میزد:بذار باهاشون حرف بزنم..
خنده ی مرد بلند شد:داداشت که حال حرف زدن نداره..داره تو الکل خودش و خفه میکنه..اما با موقرمز میتونی حرف بزنی..
هر چند دیگه موئی نداره..
لبش را محکم زیر دندان گرفت تا داد نزند..صدای ضعیفش را شنید..مثل بچه گربه های بی سرو صدا..گوشی میان دستانش میلرزید:آیلی..عزیزم..با من حرف بزن..آیلی..
هق هق آرامش راشنید:من میترسم..می خوام بیام خونه..
ـ میارمت خونه قربونت..قول میدم..حالت خوبه..؟
میا گریه هایش حرف میزد:سردمه..پس تو کجائی..؟
چانه اش لرزید..سنگینی دست پیمان را روی شانه اش حس کرد..کمک نمی خواست.همدم هم نمی خواست..فقط می خواست توله شیرش برگردد خانه...
ـ دنبال تو میگردم قربونت..وقتی پیدات کردم دیگه نمیذارم تنها بمونی..میبرمت پیش خودم..تو باید قوی باشی..باشه آیلی..قول بده قوی باشی تا من زود پیدات کنم..هالک زود میاد پیشت..
گریه اش حالا پر سوز تر شده بود:اینجا تاریکه..سرده..بو میده.. بابا عماد داد میزنه..
دست کشید پشت پلک های خیسش:من زود پیدات میکنم عزیزم..نمیذارم بترسی..
ـ قولی بده که بتونی بهش عمل کنی..
ـ بی وجدان..اون فقط یه بچه است..می فهمی..؟
ـ میدونی تجاوز به پسر بچه ها چطوریه..؟
نعره زد:فلور اینجاست..بیا ببرش و هر بلائی می خوای سرش بیار..عماد و بکش..اما این بچه رو بهم برگردون..
ـ فقط چهار سالم بود که من و گذاشت و رفت..با برادر تو..
هق زد:عماد برادر من نیست..
ـ میدونی یه بچه ی چهارساله وقی کسی و نداره چطوری بزرگ میشه..؟میفهمی گیر چه آدمائی می افته..؟
داد کشید..تمام تارهای صوتی اش لرزید:می خوای بلائی که سر تو اومد سر آیلی هم بیاد..؟! این راضی ات میکنه..؟
خنده اش بلند شد:حرص نخور رستگار...تا بوده همین بوده..تر و خشک با هم میسوزن..من وخواهر کوچولوم هم با هم...
داد کشید..نعره زد..هق زد پشت بوق های آزاد..پیمان سعی میکرد جلوی دست هایش رابگیرد..تمام خانه را ریخت به هم..این خانه را باید خراب میکرد..باید...


پیک دیگری پر کرد و یک ضرب بالا رفت . تکیه داده بود به نرده های تراس ... یک پیک دیگر و باز بالا رفتن ... یک امشب را می خواست به هیچ چیز فکر نکند و عجیب این بود که با وجود الکلی که وارد خونش شده بود باز هم فکرش می رفت همانجائی که امشب نمی خواست ... می رفت سمت موهای قرمز دختر کوچولوئی که خیلی زود بی آنکه بفهمد وابسته اش شده بود ... یک امشب

دلش می خواست فراموش کند ... گیلاسش را فشرد به پیشانی پر دردش ... مگر فراموش میشد ... این الکل لعنتی فقط کرختش کرده بود ، بدون هیچ حسی ... پاهای بلندش را دراز کرده بود و

بطری خالی را بین پاهایش گرفته بود ... لعنت به عماد و زندگی مزخرفش ... به فلور و صورت معصوم و زیبایش ... حالا همه دیو دوسری شده بودند که دیدنشان کفاره می خواست ...

پوزخند زد سر بطری را گذاشت روی لب هایش ... از میان پلک های سنگینش گلاب را دید ... تکیه داده بود به در تراس و نگاهش میکرد ... آیلی دوستش داشت ... یاد شیطنت آیلی افتاد و مارمولک روی دیوار ... که دلیل ماندن گلاب شده بود ...

الان کجا بود ...؟!

پووفی کرد و دستش را گذاشت روی زمین تا بلند شود ... اما این الکل لعنتی حسابی بی حسش کرده بود ...

گلاب دوید سمتش:بذار کمکت کنم ...

دستانش گرم بود وقتی بازویش را گرفت ... نمی توانست اندام درشتش را تکان دهد به تلاش بی اثرش خندید ... نگاهش افتاد به دست های کوچکش ... شبیه دست های آیلی بود ... به همان

کوچکی ، میان دست های بزرگش ... به نرمی دستش را روی گونه اش کشید ... پشت دستش را چسباند به لبش ... همیشه وقتی دست آیلی را می گرفت دوست داشت ببوسدش ... اما دریغ کرده بود ...چه

فرقی با فلور داشت ... وقتی می توانست ، محبت نکرده بود ... دستش را با کرختی بالا آورد و کشید روی موهای باز از شال بیرون آمده اش ... زمزمه کرد: چطور دلشون اومد موهای خوشگلش را

بچینن ... رنگش معرکه بود ...

نگاهش به چشمان مرطوب دخترک افتاد ... شبیه چشم های قهوه ای آیلی بود ، وقتی اشک داشت ... انگشت کشید پای رطوبت صورتش : من چیکار کنم ...؟!؟


دست های کوچکش را دور صورتش حس کرد : دوسش داری ...؟

الکل داشت سستش میکرد ...خندید و اشک از گوشه ی چشمش سر خورد : از خودم بدم میاد ... می تونستم خیلی زودتر بفهمم عماد چه جهنمی درست کرده ... اما ...

با دست های کوچکش اشک چشمش را پاک میکرد ... نگاهش به مردمک های مرطوبش افتاد ... نفسش را داد بیرون ... بوی الکل میان سردی هوا ، گونه های دخترک را گلگون کرد ... پلک زد ... کشدار و

خسته ... الکل داشت هدایتش میکرد به این بی خبری ... سرش را گذاشت روی سینه ی گلاب و خم شد ... دست های کوچک میان موهایش چرخید : پیداش میشه ... برمیگرده پیشت ...

سعی کرد پلک های سنگین اش را باز کند..دست کشید روی شقیقه های پر دردش..لعنتی زیر لب زمزمه کرد و روی تخت غلت زد..با وجود درد بدی که داشت حداقل بعد چند

شب متوالی خوابیده بود..زمزمه کرد زنده باد الکل و بی خبری...

روی تخت نیم خیز شد..نگاهش افتاد به جسم مچاله ای که زیر پتو کز کرده بود...نیم تنه ی برهنه اش را از نظر گذراند و ابروهایش را بالا داد...با کسی خوابیده بود..؟ انهم

ی عماد..؟

دستش را کشید بین موهایش و گردن دردناکش را فشرد..جز یک خاطره ی محواز بالکن و پیک های پشت هم..جز دست های کوچک گلاب...گفت گلاب و از جا پرید..با

گلاب خوابیده بود..؟!؟

با نامزد یک مرد دیگر..؟!

نفسش حبس شد..لعنتی نثار خودش کرد و گوشه ی روتختی را کشید..دستش همانجا ثابت شد..لرزید و نفسش ازاد شد...

توله شیر برگشته بود..؟روی تختش بود..؟!

دست کشید پای پلکش..محکم و مکرر...خود ایلین بود یا خواب می دید...؟!؟

الکل لعنتی انهمه مستی داشت...؟! دست کشید روی موهای تراشیده اش..واقعی بود..نبود..؟!

این بچه ی کثیف و چرک که میان تخت خوابیده بود توهم بود یا واقعیت..تن گرمش را لمس کرد..انگشت های کوچک زخمی اش..خودش بود..توله شیر موقرمزش ..ایلی

برگشته بود اما چطور..؟!

محکم روی گونه اش کوبید..واقعیت داشت..درد سیلی را حس کرد..دست های لرزانش را برد جلو و پلک هایش را نوازش کرد..دخترک غرق خواب بود...ترسیده کمی

جلوتر کشید و نفس هایش را شمرد..حالش خوب بود..همین که انجا روی تختش بود یعنی بهترین لطف خدا..بی طاقت بغلش کرد..دخترک تکانی خورد و جیغ کشید..خودش

بود..فقط ایلی این توانایی را داشت که با جیغ هایش باعث شود گوش هایش را بگیرد...صورتش را جلوی خودش گرفت..جیغ نزن ایلی..منم..نگاه کن..ایلی منم ویهان

چشات وا کن...

قهوه ای چشمانش را که دید خندید..محکم تر او را به سینه فشرد..عزیزم...نترس من اینجام..پیش تو...

اشک میان چشمانش حلقه زده بود..سرش را فرو کرد میان گردن ظریف دخترک و بغضش را خورد..انگار غیر ایلی چیز دیگری مهم نبود..فقط می خواست ارام بگیرد و ارماش کند...


غیر سلامت ایلی چیزی نمی خواست...بعدا فرصت داشت دو دو تا چهارتا کند..ببیند چطور ایلی سر از خانه دراورده..اما حالا فقط می

خواست از سالم بودن بچه مطمئن شود..وقتی حمامش میکرد کبودی های روی بازوهایش را دید..دستانش مشت شد اما هچ حرفی نزد..لازم بود پزشکی او را میدید..

تنش لباس پوشاند و کلاه بافتی را روی سر بی موهایش کشید..دست هایش را دو طرف صورتش گذاشت..کبودی کمرنگی

هنوز زیر چشمش بود..لب گزید..گرسنه ات نیست..؟

دخترک سرش را به چپ و راست تکان داد..بینی اش را نرم کشید:با من حرف نمیزنی..؟!

دوباره سر تکان داد...پردرد خندید و بغلش کرد...دیگه نمیذارم اتفاقی بیافته..همیشه کنارت می مونم..باشه ایلی..؟

نمی دانست این قول برای بچه ای در شرایط او چه ارزشی دارد...توله شیر هنوز جز همان جیغ های سر صبح حرفی نزده بود

و این نگرادنش میکرد..

دکتر داشت راضی اش میکرد دقایقی تنهایش بگذارد.اما نه ایلی با جیغ و گریه هایش می گذاشت و نه خودش مایل بود لحظه ای تنهایش بگذارد..وقتی سماجت دکتر را دید اخم

کرد:خانم کتر من که تلفنی شرایط و توضیح دادم براتون..

ـ می فرمائید من همینجا جلوی شما معاینه اش کنم...؟!

پیشانی اش سرخ شد..معاینه اش کند..؟از فکر اینکه کسی به ایلی دست زده باشد هم خونش به جوش می امد..اما با انکار که چیزی درست نمیشد..روی زانو خم شد و نگاهش

کرد..با انگشت رد اشک هایش را پاک کرد..از زیر کلاه بافتش موهای تراشیده اش مشخص نبود..مثل توله شیرهای بی یال و کوپال می ماند..دلش پر درد شد..باید از این بچه

که زیاد هم می فهمید چه میپرسید..؟

دسی دور دهانش کشید..ـ ایلی..می دونم که میترسی اما باید اجازه بدی خانم دکتر تو رو معاینه کنه..می خوام مطمئن بشم که اتفاق بدی برات نیفتاده باشه..بهم اجازه میدی..؟

هق زد: من میترسم..اونجا سرد و تاریک بود..من و زد..هی زد..جیغ کشیدم محکمتر زد..میشه بریم..؟! دیگه از اینجا بریم...

میان بازوان بزرگ و مردانه پناهش داد..تن ظریفش می لرزید..مثل قلب خودش که میلرزید..

نگاه متاسف دکتر را که دید بلند شد و نشست لبه ی تخت...دست ایلی دور گردنش حلقه بود..

ـ من اینجا می مونم...

ـ اما اقای رستگار...

سر تکان داد..نمی خوام چیزی بشنوم..این بچه خیلی ترسیده نمی خوام که بدتر بشه..هر وقت امادگی داشت دوباره میارمش..فعلا یه معاینه ی سطحی کنید کافیه..

حالا واضح می توانست کبودی های روی بازو و ران های سپیدش را ببیند..خون مردگی ها هنوز رنگ داشت..مگر تن ریف ایلی چقدر تحمل داشت..؟

دستانش از خشم مشت شد..دستش به مانی میرسید می دانست چطور به خدمتش برسد...

ـ حتما از یه روانپزشک هم وقت مشاوره بگیرید...کبود های تنش مربوط میشه به ضرب و شتم..من نشونه ای از اذیت و ازار جنسی نمیبینم اما می تونید برای اطمینان بیشتر به

پزشکی قانونی مراجعه کنید..

....


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 26
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1168
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,678
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1051
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,587
  • بازدید ماه : 140,909
  • بازدید سال : 583,374
  • بازدید کلی : 12,448,463