close
تبلیغات در اینترنت
رمان مسیر عشق قسمت دوم
loading...

رمان فا

با تعجب گفتم:اره.این چش شده؟؟؟؟!!!!!!!ستاره که از تعجب چشماش گرد شده بود گفت:اگه تو فهمیدی من هم فهمیدم این چشه.اصلا امکان نداره مانییهویی اینجوری متحول بشه.پوزخندی زدم ودر حالی که دستشو می کشیدم تا از کلاس بریم بیرون گفتم:فعلا که این شازده یبداخلاق..تونسته یه شبه متحول بشه وحالا هم…

رمان مسیر عشق قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2047 یکشنبه 01 دي 1392 : 8:56 نظرات ()

با تعجب گفتم:اره.این چش شده؟؟؟؟!!!!!!!
ستاره که از تعجب چشماش گرد شده بود گفت:اگه تو فهمیدی من هم فهمیدم این چشه.اصلا امکان نداره مانی
یهویی اینجوری متحول بشه.
پوزخندی زدم ودر حالی که دستشو می کشیدم تا از کلاس بریم بیرون گفتم:فعلا که این شازده ی
بداخلاق..تونسته یه شبه متحول بشه وحالا هم داره اون روی خوشش رو نشون میده.
ستاره یهو دستم رو کشید سمت خودش که این کارش باعث شد سرجام وایسم......

با تعجب نگاهش کردم وگفتم:تو دیگه چته؟!دستمو کندی.
ولی ستاره همچنان توی فکر بود.
در همون حال زمزمه کرد:به نظرت کاسه ای زیر نیم کاسه اش نیست؟!فکر می کنم داره نقش بازی می کنه!!
گنگ نگاهش کردم وگفتم:منظورت مانیه؟!
-اره...!!!!!!
شونه ام رو انداختم بالا وگفتم:نمی دونم...من که زیاد نمی شناسمش.ولی واسه ی چی باید نقش بازی بکنه؟!
ستاره نیم نگاهی به من انداخت وسرش رو به نشانه نمی دونم تکون داد.
-بی خیال.. بیا بریم بوفه یه چیزی بخوریم.موافقی؟
خندید وگفت:نیکی وپرسش؟
**************
داشتم کیک وابمیوه ام رو می خوردم که یاد نیما افتادم...امروز نیومده بود دانشگاه.
-ستاره چرا اقاتون امروز نیومده دانشگاه؟!!
با لبخند گفت:نیما رو میگی؟!کار داشت...برای جشن نامزدیمون داره چیزهایی که لازم داریم رو تهیه 
می کنه..این شد که امروز نتونست بیاد.
-پس تو چرا باهاش نرفتی؟!
-خریداش ربطی به من نداشت.من فقط برای خرید حلقه ولباس باهاش میرم که اونم گذاشتیم برای فردا که
کلاس نداریم.
- مگه جمعه هم جایی بازه؟!
سرشو تکون داد وگفت:اره...می خوایم بریم پیش یکی از اشناهای نیما..لازم نیست زیاد بگردیم.
بعد از مکث کوتاهی بی مقدمه گفتم:ستاره ...پدرت سرهنگه؟!!!!!!!
نگاهم کرد وبا تعجب گفت:اره..چطور مگه؟؟!!
خواستم بهش بگم موضوع از چه قراره قضیه ی ادم ربا ها رو بگم ...ولی نمی دونم چرا سکوت کردم وفقط
سرمو تکون دادم.

ستاره اروم زد توی پهلوم وگفت:پری خانم..روبه روت رو دریاب.
با تعجب گفتم:چی؟!!
زیر لب گفت:اااا..دختر چقدر خنگی؟!به روبه روت نگاه کن خودت می فهمی.
با این حرفش ناخداگاه سرمو چرخوندم و به روبه روم نگاه کردم...
دقیقا رو به روی ما مانی روی صندلی نشسته بود ودر حالی که جزوه ام رو نگاه می کرد...اخماش هم حسابی
توی هم بود.

با دیدنش باز قلبم شروع کرد تند تند زدن..
به سختی نگاهمو ازش گرفتم ورو به ستاره که با خونسردی داشت کیکش رو می خورد ..گفتم:خب که چی؟!
-هیچی..ببین چه دقیق به جزوه ات نگاه می کنه..اوه اوه چه اخمی هم کرده.
با شیطنت نگاهم کرد وگفت:ببینم چیزه دیگه ای هم غیر از مطالبی که استاد گفته بود توی جزوه ات نوشتی؟!
بهت زده نگاهش کردم وگفتم:چی داری میگی؟منظورت چیه؟
خندید وگفت:اخه تو رو خدا نگاهش کن چطوری با اخم داره جزوه ات رو می خونه؟!ادم شک می کنه حتما یه
چیزی اون تو دیده که با مزاجش سازگار نیست.

ستاره راست می گفت...مانی با حالت جذابی روی صندلی نشسته بود و با اخم ونگاهی دقیق جزوه ام رو 
می خوند.
همین طور بهش زل زده بودم که سرشو بلند کرد ونگاهش با نگاه من گره خورد.
یه دفعه اخماش باز شد وبه جاش یه لبخند فوق العاده جذاب نشست روی لباش...
همزمان از زور تعجب ابروهای من هم خود به خود رفت بالا..
اخه این چش شده بود؟؟!!نکنه یه چیزی خورده توی سرش؟!!
انقدر نگاهم کرد که از رو رفتم وسرمو انداختم پایین.
با قوطیه ابمیوه ام ور می رفتم و توی فکر بودم که باصدای جذابش به خودم اومدم.
-پریناز خانم؟!!!!!!!!!!!

بلههههههههه؟؟؟!!!!! این کی پسرخاله شد من نفهمیدم؟؟!!پریناز خانم؟!!!!!!!!!
به ستاره نگاه کردم که دیدم کنارم نیست...این دختر کجا رفت؟!الان که اینجا بود؟!
مانی متوجه تعجبم شد و گفت: بهتره دنبال خانم سماوات نگردید...ایشون تا دیدند من دارم میام سمتتون از کنار
شما بلند شدند ورفتند.
با تعجب گفتم:رفت؟!اخه واسه چی؟!چرا چیزی به من نگفت؟!
با همون لبخند جذابش سرشو تکون داد که یعنی من نمی دونم.
بدون رودربایستی نشست کنارم ...که من هم ناخداگاه خودم رو جمع وجور کردم.
جزوه ام رو گذاشت روی پاهاش ودستش رو هم گذاشت روش و به رو به رو خیره شد.در همون حال
گفت:پریناز خانم...جزوه تون تا اخر ساعتی که دانشگاه هستید دستم بمونه اشکالی که نداره؟!
سرمو بلند کردم ونگاهش کردم که اون هم همزمان سرشو چرخوند به سمت من وزل زد توی چشمام...
با لحن بی تفاوتی گفتم:نه...اشکالی نداره.
بعد هم نگاهم رو ازش گرفتم وبه روبه رو خیره شدم.
یه لحظه پیش خودم گفتم:نکنه می خواد بهم نزدیک بشه تا تلافیه کارام رو اینجوری سرم در بیاره؟!!
زیر چشمی مشکوک نگاهش کردم..دیگه نگاهش روم نبود وبه جزوه ام نگاه می کرد ودقیق می خوندش.
حالتش کاملا خونسرد بود...یعنی الان توی سرش چی می گذره؟!
صداش رو شنیدم که بی مقدمه گفت:چرا اینجا مهمان شدی؟!خیلی دوست دارم دلیلش رو بدونم.

خیلی تعجب کرده بودم.این چرا انقدر زود خودمونی شده بود؟!!!!
نکنه می خواد منو با این کاراش دیوونه بکنه؟!...
توی دلم گفتم:بی خود کرده.مگه من با این چیزا دیوونه میشم؟!!!!!اصلا هر کار که دلش می خواد بکنه...من 
نباید بذارم با این کارهاش منو خام خودش بکنه.از الان نسبت بهش کاملا بی تفاوت میشم. اره..این درسته.

بدون اینکه نگاهش بکنم گفتم:چرا می خواید بدونید؟!
از قصد تو خطابش نمی کردم تا بفهمه زیادی داره میره جلو...
ولی اون اصلا به روی مبارکش هم نیاورد وهمچنان در حالی که بهم زل زده بود با همون لبخند خوشگلش
گفت:خب فکر کن برام مهمه که بدونم.
با تعجب گفتم:مهم؟!چرا باید براتون مهم باشه؟!دلیلش چیه؟!!!!
با حالت بامزه ای شونه اش رو انداخت بالا ونگاهش شیطون شد و گفت:مگه باید دلیلی داشته باشه؟!!!!
ای خدا دیگه داشتم غش می کردم.اخه این بشراین همه اخلاقای خوشگل ومتفاوتش رو کجا قایم کرده بود که تا
الان فقط اخم وتخمش نصیب منه بدبخت شده بود؟!!!!!!
هنوز با شیطنت نگاهم می کرد که از دور ستاره رو دیدم داره میاد سمتم.خداروشکر نجاتم داد...
از جام بلند شدم ورو به مانی گفتم:ببخشید من باید برم..
هنوز نگاهم می کرد...دوست نداشتم اینطوری بهم زل بزنه...
از جلوش رد شدم... ولی صدای زمزمه وارش که اروم وزیر لبی بود رو شنیدم.
-باز دوباره داری فرار می کنی؟!!
یه لحظه سرجام ایستادم ولی زود خودم رو جمع وجور کردم وتقریبا به سمت ستاره دویدم.
گیج شده بودم...هنگ کرده بودم...قلبم داشت از جاش کنده می شد.
دستم رو گذاشته بودم روش ومرتب نفس عمیق می کشیدم.
اخه منظورش از این کارها چی بود؟!!!!...
چرا دیگه باهام لج نمی کرد؟!!!!...چرااااا؟؟!!!!!!

با اخم رو به ستاره گفتم:تو معلوم هست یهو کجا غیبت زد؟!
با شیطنت نگاهم کرد و گفت:چیه؟باز گازت گرفت؟!!!!
چپ چپ نگاهش کردم که گفت:اخه من مینشستم اونجا چکار؟تو که تو حال خودت بودی وچند بار هم صدات
کردم ولی تو اصلا جوابمو ندادی بعد ..مانی هم وقتی داشت می اومد سمتت همچین به من نگاه کرد باور کن
احساس اضافی بودن بهم دست داد..با نگاهش می گفت که پاشم برم .من هم دیدم هر چی صدات می کنم جوابم
رو نمیدی و مانی هم اونجوری داره نگاهم می کنه به همین خاطر ..فرار رو بر قرار ترجیح دادم پری خانم.

سکوت کرده بودم...چرا مانی می خواسته با من تنها باشه؟چرا این رفتارها رو می کرد؟چرا بهم گفت باز
داری فرار می کنی؟منظورش چی بود.
با صدای بلنده ستاره به خودم اومدم.
-هوووووووی پری...صدامو می شنوی؟چرا تو هی دم به دقیقه میری توحالتstand by؟
با این حرف ستاره زدم زیر خنده واروم زدم به بازوش..اون هم خندید وگفت:چته تو دختر؟چرا اینجوری 
می کنی؟
خنده ام تبدیل به لبخند شد وگفتم:چیزی نیست..ولی شاید یه روز همه چیز رو برات گفتم..شاید.
ستاره با تعجب گفت:چی رو بگی؟اتفاقی افتاده؟!!!!!
با لبخند تلخی گفتم:اتفاق که خیلی وقته افتاده...وگرنه من اینجوری توی این شهرغریب به دور از خانواده ام وبا دلتنگی...
با بغضی که توی گلوم نشسته بود نتونستم بقیه ی حرفمو بزنم.اشک توی چشمام جمع شده بود وتصویر
صورت ستاره جلوی چشمام محو بود.
اروم با نوک انگشتام چشمامو فشار دادم تا نم اشکی که توی چشمام نشسته بود رو پاک کنم.
ستاره دستش رو گذاشت روی شونه ام وبا لحنی اروم و دلداری دهنده گفت:پری جون اخه چی شده؟چرا داری گریه می کنی؟خب به من بگو...باور کن هر کاری از دستم بر بیاد برات انجام میدم.
به زور یه لبخند کوچیک نشوندم روی لبام وگفتم:باشه...بریم بنشینیم تا برات بگم..تا چند دقیقه ی دیگه کلاس شروع میشه.
همه چیز رو براش گفتم ولی قضیه ی احساسی که به مانی پیدا کرده بودم رو سانسورش کردم واز اون چیزی
به زبون نیاوردم.
چون هنوز خودم هم گیج بودم ونمی تونستم قبولش بکنم...چه برسه به اینکه بخوام برای ستاره هم بگم.
ستاره بعد از شنیدن حرفام..با مهربونی دستم رو گرفت توی دستش وگفت:پری ... می خوای به پدرم موضوع
رو بگم؟به هر حال اون پلیسه و توی اداره شون اشنا زیاد داره که بتونند کمکت کنند.
به روش لبخند زدم.چقدر با محبت وخوب بود..با اینکه مدت زیادی نبود باهاش دوست شده بودم ولی احساس می کردم مثل خواهرم دوستش دارم وسالهاست که می شناسمش.
-نه ستاره...پدرم سفارش کرده خودش حواسش به همه چیز هست.
-ولی اخه..مگه نمیگی یه ماشین مشکوک دیروز تعقیبت کرده؟پس باید خیلی مواظب باشی.
سرمو تکون دادم وبا یه ..باشه...از روی صندلی بلند شدم.
-بهتره بریم..کلاس الان شروع میشه.
ستاره هم از روی صندلی بلند شد ودنبالم اومد.
-ستاره ازت ممنونم ...هم به خاطر پیشنهاد کمکت وهم اینکه دوست خوبی هستی وبه فکرمی.
اروم گونه ام رو بوسید و گفت:عزیزم..این حرفا چیه؟ما با هم دوستیم..پس دوستی به چه در می خوره؟ولی پریناز بهم قول بده هر وقت به کمک نیاز داشتی حتما بهم بگی باشه؟قول میدی؟
نگاهش کردم که منتظر چشم به من دوخته بود:باشه..قول میدم.ازت ممنونم.
با لبخند سرشو تکون داد وهر دو وارد کلاس شدیم.
ناخداگاه نگاهم چرخید به همون سمتی که مانی همیشه می نشست.همونجای همیشگیش نشسته بود ودستاشو
توی هم قلاب کرده بود وگذاشته بود روی پیشونیش وچشماش هم بسته بود...انگار عمیقا توی فکر بود..
با ستاره روی صندلی هامون نشستیم و منتظر شدیم تا استاد بیاد.
نیم نگاهی به مانی کردم که هنوز با همون حالت روی صندلیش نشسته بود وذره ای هم تغییر نکرده بود..یعنی
داره به چی فکر می کنه؟
حالت صورتش کلافه بود و چند بار هم نفس عمیق کشید...به ارومی چشماش رو باز کرد که من هم سریع
نگاهم رو ازش گرفتم.
داشتم با ستاره حرف می زدم که با صدای یکی از پسرای کلاس نگاهم چرخید سمتش...درست کنار صندلی
من وایساده بود.
-ببخشید خانم ستایش...می تونم جزوه تون رو چند لحظه قرض بگیرم؟!!!!!!
حالا چی شده امروز همه از من جزوه می خوان؟!مگه فقط من توی کلاس جزوه دارم؟!خب برو از یکی دیگه بگیر!!!!!
لبخند زیر پوستی زدم وگفتم:ولی اقای محمدی من جزوه ام رو دادم به یکی از بچه ها..
بچه پررو پرسید:به کی دادید؟!!!!
اخه به تو چه؟به هر کی دوست داشتم.
کمی اخم کردم که حساب کار دستش بیاد...
اسمش سامان محمدی بود.پسری با قیافه ی میشه گفت معمولی ولی چشماش خیلی جذاب بود ابی و شفاف...
خوش تیپ بود ولی به نظرم هیچ جوری به پای مانی نمی رسید.
چند بار دیده بودم توی کلاس بهم زل می زنه ولی به روی خودم نمی اوردم...من تازه وارد بودم واین نگاه ها
رو میذاشتم پای اینکه من اینجا یه دانشجوی جدیدم..
با همون اخم کوچیکی که روی پیشونیم بود گفتم:من دلیلی نمی بینم بخوام به شما بگم که جزوه ام رو به کی دادم!!!!!
بدون که خم به ابروش بیاره لبخند بزرگی زد و گفت:اشکالی نداره نمی خواد بگین...ولی قول بدید هر وقت
جزوه تون رو پس گرفتید بدینش به من..چون خیلی لازمش دادم!!!!
ای خدا توی این کلاس چقدر بچه پررو ریخته ...این یکی دیگه روی هر چی پررو و بی حیا رو سفید کرده
بود.

به بچه ها نگاه کردم که بعضی هاشون سرگرم صحبت کردن با هم بودند وبعضی هاشون هم نگاهشون روی 
من و محمدی بود..داشتم از شرم اب می شدم..
نگاهم که به مانی افتاد دیگه رسما زهرترک شدم...همچین با اخم وتخم به منه بیچاره نگاه می کرد که یه لحظه
کپ کردم.
این چش شده؟چرا اینجوری به من نگاه می کنه؟!به جان خودم اگه من ارث ومیراثت رو خورده باشم...برو
خره یکی دیگه رو بچسب خب..
اون با حرص نگاهم می کرد.. ولی من رنگ نگاهم رو تغییر دادم وبا بی تفاوتی نگاهش کردم.
بعد هم خیلی ریلکس رومو ازش گرفتم وبه محمدی نگاه کردم که عین مترسکه سر جالیز کنار من ایستاده بود
وچشم به من دوخته بود.
این چرا نمیره رد کارش؟!اهان یه سوال پرسید.. حالا منتظر جوابشه...اره همین بود.
خب چی پرسید؟!...؟!فکر کنم گفت جزوه ام رو که پس گرفتم بدم بهش..اره..همین رو گفت.
بیخود کرده..مگه شهر هرته...!!!!!!!!!!
با همون نگاه بی تفاوتم زل زدم توی چشماش که حالا ریز شده بود و منو نگاه می کرد.
-اقای محمدی ..شما بهتره برید از یکی دیگه جزوه بگیرید...چون اونی که جزوه ام رو گرفته معلوم نیست کی
بهم پسش بده..بعد هم خودم لازمش دادم..امیدوارم متوجه منظورم شده باشید.

یعنی اگه خنگ باشی نفهمیده باشی که نمی خوام جزوه ام رو بهت بدم...ولی مثل اینکه همه ی تخته هاش جفت
وجور بود چون لبخندش محو شد وبا گفتن:بسیار خب..من دیگه اصراری ندارم... رفت و نشست روی صندلیه
خودش...

نه تو رو خدا.. بیا اصرار هم بکن؟!هه...واقعا که...!!
از گوشه ی چشم به مانی نگاه کردم که انگشتای دستش رو کرده بود توی موهاش و سرش رو گرفته بود پایین 
...هنوز توی فکر بود...این بشر چقدر فکر می کنه..مغزش معیوب نشد؟!!
با ورود استاد ادامه ی درس از سر گرفته شد ومن هم سعی کردم همه ی تمرکزم رو بدم به حرفای استاد...
بعد از اینکه کلاس تموم شد با ستاره اومدیم توی حیاط ...
-پریناز...بیا می رسونمت.
-نه ستاره...با تاکسی برم راحت ترم...ولی از شنبه ماشین میارم...اینجوری که نمیشه.
-باشه..پس مواظب خودت باش.
با لبخند گفتم:باشه...تو هم مواظب خودت باش. راستی به اقاتون هم سلام برسون...
خندید وگفت:چشم..فعلا بای.
سرمو تکون دادم واون هم سوار ماشینش شد و با یه تک بوق از کنارم رد شد ورفت.

از در دانشگاه خارج شدم وتا یه مسیری رو پیاده رفتم..هوا بوی بهار می داد و مردم اصفهان هم در تکاپوی
خرید برای سال نو بودند.
این هفته ی اخر بود که می اومدم دانشگاه...بعد از اون معلوم نبود که باز هم اینجا می مونم یا نه...تصمیم با
بابا سینا بود.
راستی یادم باشه یه باطری واسه ی موبایلم بخرم...خوب شد یادم افتاد.
همین طور داشتم کنار خیابون قدم می زدم که یه دفعه یه ماشین به سرعت کنارم زد رو ترمز.. با ترس جیغ
کشیدم و پریدم عقب...
رومو کردم سمت راننده تا یه چند تا فحش تپل مپل نثار روح خجسته اش بکنم... با دیدن مانی که لبخند روی
لباش بود...دهانم همونطور باز موند وفقط مثل منگولا زل زدم بهش..
با شنیدن صدای بلند بوق ماشینش از جام پریدم وبه خودم اومدم...
بچه پررووووو... همین طور داشت بهم میخندید..منو مسخره می کنی؟!..
با حرص رفتم کنار پنجره ی ماشینش وسرش داد زدم:دیوونه شدی؟!می خوای سکته ام بدی؟!این چه وضع ترمز کردنه؟!!!!
ولی اون همچنان خونسرد با همون لبخند خوشگلش زل زده بود به من...

رو اب بخندی موزمار...شیطونه میگه ...میگه...چی می گفت؟..حالا یه چیزی گفت که الان یادم نیست.
واسه من لبخند دختر کش می زنه؟!هه...

صداش رو شنیدم که گفت:پریناز خانم بیاید سوار شید... می رسونمتون.
چپ چپ نگاهش کردم وگفتم:هر چی فکر می کنم یادم نمیاد راننده شخصی استخدام کرده باشم.
لبخندش محو شد.. ولی اخم هم نکرد ..فقط گفت:من هم نگفتم راننده ی شما هستم...فقط می خواستم توی
مسیری که می رسونمتون ..جزوه تون رو هم بدم..همین.
دستم رو دراز کردم توی ماشین و گفتم:خب همین الان جزوه رو بدید..لازم نیست منو برسونید.
به دستم که جلوش دراز شده بود نگاه کرد وگفت:چه دستای خوشگلی داری..ولی من جزوه ات رو بهت
نمی دم..مگه اینکه بذاری برسونمت.

خداییش ایندفعه دیگه واقعاااااا هنگ کردم...این چی گفت؟؟!!!! دستای من خوشگله؟؟!!!!این از کی انقدر
احساس پسرخاله ای می کنه؟!!!!!!!..
هم از حرفش خوشم اومده بود وهم به شدت حرصی شده بودم...خب خل بودم دیگه...وگرنه باید فقط یکی از
این حسا رو می داشتم ...ولی من هر دوتاش رو داشتم...دست خودم هم نبود.

نگاهش بین دستم وصورتم در رفت وامد بود واون لبخند هم دوباره برگشته بود روی لباش...
سریع دستم رو کشیدم عقب..خواستم بی خیال جزوه بشم وبگم شنبه می گیرم.. ولی دیدم به شدت به جزوه ام
نیاز دارم...
با لحن ارومی گفتم:اقای اریا فرد..خواهش می کنم جزوه ام رو بدید...باور کنیدلازمش دارم.
با شیطنت ابروشو انداخت بالا وگفت:نچ...نمیشه.مگه اینکه بذاری برسونمت.
عجب گیری کردیماااااا...این چرا حرف حساب تو گوشش نمیره؟!من اگه نخوام تو منو برسونی باید کی رو
ببینم؟!
-چرا دارید اذیت می کنید...خب همین جا جزوه ام رو بدید دیگه...چرا باید حتما سوار ماشینتون بشم؟!
باز مغرور شد وگفت:چون من میگم..پس سوار شو...
وای که چقدر پرروووو بود..هیچ جوری هم از رو نمی رفت.
-پریناز... سوار نمیشی؟!
جانمممممممم؟؟!! باز صد رحمت تا همین چند دقیقه پیش یه خانم می چسبوند تنگش..دیگه اینو هم سانسورش
کرد؟
با اخم گفتم:اولا خانم ستایش...دوما.. نه سوار نمیشم...پس جزوه ام رو بدید.
با همون شیطنت پاشو روی گاز فشار داد وگفت:خیله خب...پس شنبه برات میارم دانشگاه...با لبخند شیطونی
ادامه داد:در ضمن پریناز...نه خانم ستایش...من اینجوری راحت ترم.
نمی دونستم هدفش از این کارا چیه!چرا یهو رنگ عوض کرد؟!یعنی نقشه ای داره؟!
از این بچه پررو هر چی بگی بر میاد...

با حرص نگاهم رو چرخوندم سمت چپ که با دیدن همون ماشین مشکی مشکوک...قلبم ایستاد...اینا که هنوز
اینجان؟!یعنی دست از سرم بر نداشتند؟!
این یکی شیشه اش دودی نبود ومی تونستم ادمای توشو ببینم..دو تا مرد که با اینکه نشسته بودند ولی از شونه 
های پهن وقویشون می شد فهمید که هرکولین واسه خودشون..
با دینشون که به من خیره شده بودند...دست وپاهام شروع کرد به لرزیدن وتو لحظه ی اخر که مانی اومد
گازش رو بگیره وبره..
در جلو رو باز کردم وپریدم تو ماشین و رو به مانی با ترس گفتم:برو..تو رو خدا سریع برو...زود باش.

اولش با تعجب نگاهم کرد وچشماش از زور تعجب گرد شده بود. ولی وقتی اضطراب زیاد منو دید...به شدت
پاشو روی گاز فشرد وماشین از جاش کنده شد...

فصل ششم


مانی با سرعت رانندگی می کرد وخدایش هم دست فرمونش حرف نداشت.
برگشتم تا به پشت سرم نگاه کنم ببینم هنوز دنبالمونند یا نه...
صدای مانی رو شنیدم که گفت:داره چراغ می زنه..مثل اینکه می خواد نگهدارم.
با ترس برگشتم سمتش وگفتم:نه نه..یه وقت نگه نداریدااااااا...تو رو خدا یه کاری کنید گممون کنند..
خونسرد به روبه روش نگاه می کرد و کاملا مسلط رانندگی می کرد..انگار نه انگار که دارند تعقیبمون می کنند.
با همون حالت بی تفاوتی که از روز اول نسبت به من داشت بدون اینکه نگاهم بکنه گفت:چرا دنبالت هستن؟تو کی هستی؟!!!!!!!
به تو چه؟!یعنی چی که من کی هستم؟!نکنه فکر کرده من خلافکارم؟!!!!
چپ چپ نگاهش کردم وگفتم:منظورتون از این حرف چی بود؟!!
فرمون رو سریع پیچوند به سمت چپ و میدون رو دور زد...سرعت ماشین خیلی زیاد بود...می ترسیدم پلیس
ببینتمون و مانی جریمه بشه.حالا اونش مهم نبود... اگر می پرسیدند من توی ماشین مانی چه کار می کنم وچه
نسبتی باهاش دارم..اونوقت نمی دونستم چی باید بگم؟!!!!!ولی از طرفی هم نمی تونستم بهش بگم اروم
برو..چون اونا حتما بهمون می رسیدند.
نفس عمیقی کشید و گفت:اینا کی هستن؟!!!!!!!!!با تو چکار دارند؟!!!!!!!
به تو چه؟!مگه تو فضولی؟!
با حرص گفتم:شما به ایناش کاری نداشته باش..این یه موضوع کاملا شخصیه...
با تمسخر نگاهش کردم و با پوزخندی که روی لبام بود گفتم: فقط اگر می تونید گمشون کن..همین.
با غروری که همیشه توی چشماش بود نگاهم کرد و گفت:خیله خب...پس بشین و تماشا کن.

فرمون رو چرخوند و پیچید تو یه کوچه که بزرگ و پهن بود.. 
انتهای کوچه پیچید دست راست و به همین صورت چند تا کوچه رو رد کرد تا رسیدیم به خیابون اصلی...
انقدر تند رانندگی می کرد ومسلط از پیچ ها رد می شد که من هم محکم چسبیده بودم به صندلی و با ترس جلو
رو نگاه می کردم..اخه سرعتش خیلی زیاد بود.

یه کم که مسیر رو طی کردیم برگشتم و به پشت سرم نگاه کردم..نه..اخیش خداروشکر دیگه پیداشون نبود...
-لطفا اروم برو..دیگه پشت سرمون نیستند.ممکنه پلیس جریمه ات بکنه.
پوزخندی زد وسرش رو تکون داد و حرفی نزد...سرعت ماشین کمتر شده بود.

این چرا یهو رنگ عوض کرد؟تا قبل از اینکه سوار ماشینش بشم التماسم می کرد سوار بشم تا منو برسونه..تازه
دیگه از کلمه ی خانم هم استفاده نمی کرد وخودمونی رفتار می کرد..
حالا چی شد؟پوزخند می زنه؟منو مسخره می کنه؟!!!!!!!!!
من هم سکوت کردم و به بیرون زل زدم...از بس از دست کارهاش حرصی شده بودم بدون اینکه متوجه باشم
داشتم با دسته ی کیفم کشتی می گرفتم.
یاد جزوه ام افتادم..یهو برگشتم سمتش که اون هم با تعجب نگاهم کرد....!!
با اخم گفتم:اقای اریا فرد لطفا جزوه ام رو بدید!!!!!!!!!
یه دفعه اخماش باز شد وهمون لبخند جذاب مهمون لباش شد...
وااااااااا... این چرا اینجوری می کنه؟کم کم دارم به این نتیجه می رسم که دو شخصیتیه...شاید هم باشه.ولی اخه چرا؟!!!!!!!!
نگاهش کردم .با لبخند کمرنگی که روی لباش بود به روبه رو خیره شده بود واروم رانندگی می کرد.
نه بابا.. بهش نمی خورد که مریض باشه..خیلی ریلکس واروم بود..
-اقای اریا فرد..گفتم لطفا جزوه ی منو بدید.
خندید و گفت:هنوز که نرسیدیم؟هر وقت شما رو جلوی خونه ی عمه تون پیاده کردم اونوقت بهتون میدم..باشه؟!!!!!!!!

این چیییییییی گفت؟!!!!خونه ی عمه ام؟!!!!!!!این از کجا می دونه که من اونجا زندگی می کنم؟!!!!!!
از پنجره به اطرافم نگاه کردم ..
وای خدا ...این که مسیر خونه ی عمه است...!!من که هنوز بهش ادرس ندادم ..پس از کجا ادرس رو بلده؟!!!!!!!!!
مشکوک نگاهش کردم .
گفتم:شما از کجا می دونید من پیش عمه ام زندگی می کنم؟!اصلا شما از کجا ادرس خونه ی ما رو بلدید؟!
احساس کردم رنگش پرید..با چشمای گرد شده از تعجب نگاهم کرد وگفت:چی؟!!!!من ..من کی گفتم ادرستون رو بلدم؟!!!!
-شما نگفتید که ادرس رو بلدید ...ولی این مسیری رو که دارید میرید ..درست ادرس خونه ی عمه ی منه.
احساس کردم با دستاش فرمون رو محکم فشار داد...
با صدایی که با کمی دقت می شد لرزش رو توش تشخیص داد گفت:نه..اشتباه نکنید...من ادرستون رو بلد
نیستم..فقط شانسی سر از اینجا در اوردیم..!!!!!!!
نیم نگاهی به من کرد وگفت:مگه داریم درست می ریم؟!!!!
هنوز نگاهم بهش مشکوک بود...دلایلش قانع کننده نبود.
سرمو تکون دادم وگفتم:بله..این خیابونشونه...شما از کجا می دونستید من پیش عمه ام زندگی می کنم؟!!
با کلافگی دستی بین موهاش کشید واز پنجره ی کناریش به بیرون نگاه کرد...صدای نفس های عمیقی که
می کشید رو به خوبی می شنیدم..چرا انقدر کلافه بود؟!!!!!!
روشو بر گردوند سمت من وبا حرص فرمون رو فشار داد:خب..خب..نیما از ستاره خانم شنیده بود..من هم از نیما شنیدم..واسه ی همین..وگرنه ...دلیل دیگه ای نداشت.
یعنی داشت راست می گفت؟!!ولی ستاره به من گفته بود که به کسی چیزی نمیگه؟!!یعنی به نیما گفته؟!!نیما 
چرا باید به مانی بگه؟!!
ای خدا چقدر سوال تو ذهنمه...اخرش دیوونه نشم خیلیه...

وقتی بهش فکر می کردم می دیدم دلیلی نداره بهش شک کنم.چون اون یه غریبه است واز من وزندگیه من چیزی
نمی دونه!!شاید هم راست میگه و همه ی اینا شانسی باشه...نمی دونم...نمی دونم.بهتره دیگه بهش فکر نکنم.
-میشه ادرستون رو بدید؟تا کی باید طول این خیابون رو طی کنم؟!!!!!!
به بیرون نگاه کردم..کوچه ی عمه رو رد کرده بودیم...
لبخند کمرنگی زدم و گفتم:ای وای ببخشید...ازش رد شدیم.میشه برگردید؟!!!!!!!!
نگاه خاصی بهم کرد وهمون لبخند دخترکشش نشست روی لباش وگفت:چرا نشه؟...من در خدمتم خانم!!
باز من به این خندیدم پررو شداااا...برو در خدمت عمه ات باش..ایشششش.بچه پررووو.
ادرس رو بهش دادم و اون هم سر کوچه نگه داشت...
-خب حالا میشه جزوه ی منو بدید؟
خندید و کیفش رو از روی صندلی عقب ماشین برداشت و درش رو باز کرد.
جزوه ام رو اورد بیرون و گرفتش سمت من...
همین که دستمو دراز کردم تا بگیرمش کشیدش سمت خودش...
با تعجب نگاهش کردم..که دیدم با شیطنت و لبخند به من نگاه می کنه....
ای خدا باز این متحول شد...چی میشه همیشه اخم بکنی؟!من به همون هم راضیم به خدا اینقدر به خودت زحمت
نده خب....

از نگاهش احساس شرم بهم دست داد...گرمم شده بود و باز قلبم توی سینه ام بیتابی می کرد.
سعی کردم توی چشماش نگاه نکنم...نگاهمو دوختم به جزوه ام که گرفته بود توی بغلش...
با صدای ارومی که از هیجان کمی لرزش داشت گفتم:اقای اریا فرد...پس چرا جزوه ام رو نمی دید؟خواهش
می کنم اذیت نکنید.
صدای شیطونش رو شنیدم که گفت:من خدایی نکرده قصد اذیت کردنت رو ندارم ...فقط...میشه نگاهم کنی؟!!
هان؟!!!!!!...نخیر نمیشه؟!واااااا...!!
هنوز نگاهم به جزوه ام بود...
دستمو دراز کردم و گوشه ی جزوه رو گرفتم واروم کشیدمش سمت خودم... ولی اون محکم چسبیده بودش
و ولش نمی کرد .
-خواهش می کنم این کار رو نکنید...یه کاری نکنید که اگر دفعه ی دیگه هم ازم جزوه یا کمک
خواستید..درخواستتون رو رد بکنم..خواهش می کنم ولش کنید.

بعد از مکث کوتاهی گفت:نچ...نمیشه.گفتم بهم نگاه کن.
ای واااای که منو اخرش دق میدی.اخه می ترسم نگاهت کنم اونوقت پررو بشی.هرچند همین جوریش هم پررو هستی.
دوست نداشتم به حرفش گوش کنم..یعنی چی که هی رنگ عوض می کرد و از من توقع های بیجا داشت؟!مگه
اون به جز یه هم کلاسی چیز دیگه ای هم برای من بود؟!

با صدای خیلی اروم و گیرایی گفت:پریناز؟!!!!!!!
با شنیدن اسمم از دهانش اون هم با این لحن دلنشین... ناخداگاه چشمام چرخید روی صورتش و نگاهم توی
چشماش قفل شد.
لبخند زیبایی روی لباش بود وچشماش برق خاصی داشت...
هنوز مات چشماش و اون لحن جذابش بودم که گرمیه دستاش رو روی دستم حس کردم.هنوز گوشه ی جزوه توی
دستام بود و اون هم دستش رو گذاشته بود روی دستم.
ناخداگاه لرزیدم...فکر کنم بهم برق وصل کردن..نه از برق هم لرزشش بیشتر بود..شاید شک..
ولی هرچی که بود..هم یه حس دلنشینی رو در من به وجود اورده بود وهم احساس می کردم باید هر چه زودتر
از کنارش فرار کنم..نمی دونم چرا ...ولی ...
احساس کردم دستش روی دستم حرکت کرد و اروم نوازشش کرد...دیگه بیشتر از این نباید اونجا می موندم...
نه ...باید برم..
با تمام توانم جزوه رو از توی بغلش کشیدم بیرون وبا یه خداحافظ در ماشین رو باز کردم وپریدم
بیرون...ولی وقتی داشتم در رو می بستم شنیدم که اروم گفت:باشه...اینبار هم فرار کن...ولی...!!!!
دیگه ادامه اش رو نشنیدم چون با تمام توانم دویدم سمت خونه ی عمه و با دستای لرزونم کلید رو از توی کیفم
در اوردم وتوی قفل چرخوندم...
وقتی خواستم برم داخل نیم نگاهی به سرکوچه انداختم...
هنوز ماشینش اونجا بود واون هم درحالی که یه دستش روی لباش بود ودست دیگه اش هم به فرمون بود...
به من نگاه می کرد..ولی دیگه لبخند نمی زد...به جاش یه اخم ملایم روی پیشونیش بود..درست مثل روز اولی
که دیده بودمش...

وارد حیاط شدم و در رو پشت سرم بستم وبهش تکیه دادم.
قلبم توی سینه ام بیتابی می کرد.
ناخداگاه همون دستمو که لمس کرده بود اوردم بالا و بهش نگاه کردم...
دستموکشیدم روش..درست همون جایی که مانی لمسش کرده بود...هنوز گرمای دستش رو به خوبی حس
می کردم...
جزوه ام رو گرفتم جلوی صورتم وبه بینیم نزدیکش کردم ویه نفس عمیق کشیدم...
جزوه ام بوی عطرش رو می داد...خیلی خوش بو بود...
-دخترم چرا اینجا وایسادی؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
با ترس پریدم هوا و دستمو گذاشتم رو قفسه ی سینه ام ...جزوه ام از دستم افتاد که سریع خم شدم تا جمعش کنم..
خدا رو شکر برگه ها پخش و پلا نشده بودند...
وای عمه زهرترکم کردی که...چرا اینجوری میای..اخ قلبم.وای..
-وا..پریناز چت شد؟!چرا رنگت پریده؟!بیا تو چرا دم در وایسادی؟!
دستمو گذاشتم روی گونه ام و کمی ماساژش دادم تا از رنگ پریدگی در بیاد...

نفس عمیق کشیدم وبه سمت عمه رفتم.با لبخند گونه اش رو بوسیدم و گفتمم:سلام عمه جون...خسته نباشید.چه خبر؟!
مرموز نگاهم کرد وخندید. گفت:سلامت باشی عزیزم...خبرکه زیاده..بیا تو خودت می فهمی.
نگاه مشکوکی بهش انداختم که خندید و گفت:چرا اینجوری نگاهم می کنی دختر؟!!بیا برو تو ..برو..!!
دستش رو گذاشت پشت کمرم و هولم داد به سمت در ...خنده ام گرفته بود...یعنی خبرا تو خونه است؟!!
وارد خونه شدم ..چشمام از زور تعجب و هیجان گرد شد...!!!!!!!!!!!!
دویدم سمتشون و با ذوق گفتم:بابا...مامان...الهی قربونتون برم..!!!!
مامان زودتر خودش رو بهم رسوند و محکم بغلم کرد...
با گریه گفت:الهی فدات بشم مادر...چقدر لاغر شدی.دلم برات تنگ شده بود...عزیز دل مادر.
هم خنده ام گرفته بود وهم بغض داشتم...حالا خوبه همه اش چند روز ازشون دور بودما..یعنی تو این چند روز
کلی لاغر شده بودم؟!!!!!! وااااااا!!!!!!!!!
از گریه ی مامان من هم بغض کرده بودم...
-الهی قربونت بشم..مامانی دله من هم براتون تنگ شده بود...خیلی زیاد...
از دیدنشون خیلی خوشحال بودم..دلم واسه ی هر دوتاشون تنگ شده بود.
از اغوشش اومدم بیرون و محکم گونه اش رو بوسیدم.
چشماش از اشک خیس بود..به زور لبخند زد و اروم زد به بازوم و گفت:دختر تو هنوز یاد نگرفتی منو اینجوری نبوسی؟!
وای خدا چقدر دلم واسه ی شنیدن این جمله اش تنگ شده بود...اشکم روی صورتم اروم اروم چکید و نگاهم به
بابا افتاد.

اون هم اشک توی چشماش جمع شده بود ولی گریه نمی کرد...مردونه وایساده بود و به من و مامان نگاه می کرد
ولبخند روی لباش بود...
دویدم سمتش و در اغوشش فرو رفتم...از اینکه الان پیشم بودند احساس امنیت می کردم...بابا منو به سینه اش
فشرد واروم زمزمه کرد:دخترم...حالت خوبه؟توی این مدت اذیت نشدی؟!!
از اغوشش اومدم بیرون وبا پشت دست اشکام رو پاک کردم و گفتم:ممنون بابایی...حالم خوبه خیالتون راحت.
شونه هامو توی دستاش گرفت و به چشمام خیره شد:دخترم...این چند روز که اینجا بودی اتفاقی که برات نیافتاد؟!
متوجه چیز مشکوکی نشدی؟!
توی دلم گفتم:اوه...بابا کجای کاری؟!!هر چی... چیز مشکوکه اینجا ریخته..به نظرم همه یه جورایی مشکوک
می زنند.
ولی چون اونا تازه از راه رسیده بودند وخستگی رو می شد از چشما و صورتشون خوند... با لبخند ظاهری
گفتم:بابا بهتره بعدا در موردش حرف بزنیم.شما الان خسته اید شب در موردش حرف می زنیم باشه؟
از چشماش می خوندم که راضی نشده ...ولی اروم سرشو تکون داد و گفت:باشه...پس شب مفصلا باید باهات حرف بزنم
دخترم..یه چیزایی هست که حتما باید بدونی..باشه؟
لبخند زدم وگفتم:باشه بابا...هر چی شما بگی.

اون روزناهار به هممون مزه داد...در کنار خانواده ام بودم واز وجودشون لذت می بردم...حس ارامشی که توی
این چند روز ازم دور شده بود..حالا با تمام وجود حسش می کردم وخوشحال بودم.

بعد از ناهار پدر ومادرم رفتند تا کمی استراحت بکنند.
من هم رفتم توی اتاقم ...به جزوه ام که روی تخت افتاده بود نگاه کردم.
عجب جزوه ی پر دردسری بودااااا...به خاطرش امروز چه کارا که نکردم...

پیش خودم گفتم:چرا اجازه دادم مانی دستمو لمس بکنه؟!چرا یه کشیده ی جانانه نخوابوندم توی صورت مثل
ماهش..؟!!چرا در برابر مانی کم میارم؟!چرا نمی تونستم نگاهش رو روی خودم تحمل بکنم؟!
چرااااااااا؟؟؟؟؟
ولی جوابی برای سوالام نداشتم...یا اگر هم داشتم دوست نداشتم به زبون بیارم.
روی تختم دراز کشیدم و جزوه ام رو برداشتم...صفحه ی اول رو اوردم و...
با چیزی که دیدم چشمام چهارتاشد...بله.. بله...؟؟!!!!!!!!! این دیگه چیه؟؟؟؟؟!!!!!!

**
{تا دشت پرستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پای
تا دشت یادها
پرواز کن
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من...}

** 
صدبار این شعر رو خوندم...
منظورش چیه؟!!وای نکنه...یعنی از این کارش منظور داره؟!!

جزوه رو پرت کردم روی تختم و دستام رو گذاشتم روی صورتم...
چرا اینجوری شد؟چراااااااا؟؟!!!! 

اخه منظورش از این کارها چیه؟!!!!!چرا هی مثل افتاب پرست رنگ عوض می کنه؟!!!!!!!
به جزوه ام که کنارم روی تخت افتاده بود نگاه کردم..برش داشتم و باز به اون شعر خیره شدم...انگشت اشاره ام
رو به ارومی روش کشیدم و زیرلب زمزمه کردم:مانی.. چی از جونم می خوای؟!چرا نمی تونم بشناسمت؟!تو
کی هستی؟!!!!

با خودم تکرار کردم:اون کیه؟!..چرا یه دفعه وارد زندگیم شد؟!واقعا چرا؟!!
روی تختم نشستم وبه اتفاقاتی که تا به الان بینمون افتاده بود فکر کردم...

به اخماش..به نفرت توی چشماش ...به حرف هایی که در مورد دخترا می زد...به لج و لجبازی هاش...

ذهنم رفت به اون روزی که جونمو نجات داد و توی بغلش بودم...واقعا اون لحظه یه ارامش خاصی رو توی
وجودم حس کردم...
به رفتاراخیرش فکر کردم که 180 درجه با اون مانی که برای اولین بار دیدمش فرق می کرد..!!
.به اینکه چرا یهو افتابی و خندون می شد ویهو ابری ورعد وبرقی...!!
به این فکر کردم که اون چطور فهمیده بود من پیش عمه ام زندگی می کنم؟!!گفت از نیما شنیده که نیما هم از ستاره
شنیده...باید باور کنم؟!
ادرس رو بلد بود...حاضرم قسم بخورم که ادرس رو می دونست..وگرنه حواسم بود که سر یه پیچ دقیقا فرمون
رو چرخوند به سمت همون خیابونی که خونه ی عمه ام توش بود...
موقع رانندگی خیلی تسلط داشت...دقیق بود...خونسرد بود وبا این خونسردیش طرف مقابل رو مغلوب
می کرد...با چشماش منو جادو می کرد...

اون نمی تونسته همین جوری ادرس رو بلد باشه..شاید از مدارکم توی دانشگاه فهمیده...ولی نه این هم نمیشه که
هر کی دلش خواست به مدارک دانشجوها دسترسی داشته باشه...
شاید پارتی داره...ولی چرا باید بخواد ادرسم رو بدونه؟!!دلیلش برای این کار چیه؟!!

باید امشب به ستاره زنگ بزنم وبپرسم که اون به نیما چیزی گفته؟!!
اصلا چرا امشب؟!همین الان بهش زنگ می زنم..اره...باید هر چه زودتر سر از کارش در بیارم...

ای وای امروز یادم رفت برای گوشیم باطری بخرم...یادم افتاد شماره اش رو توی دفترچه ی تلفن جیبیم نوشتم...
سریع رفتم طرف کیفم وبازش کردم...توی دفترچه دنبال اسمش گشتم تا اینکه پیداش کردم...خودشه..

رفتم توی حال و گوشی تلفن رو برداشتم وشماره ی ستاره رو گرفتم.
بعد از چند تا بوق که خورد..ستاره با لحن جدی جواب داد:بله بفرمایید.
-الو..سلام...ستاره منم پریناز...
با تعجب گفت:اااا..سلام.پری تویی؟!شماره رو نشناختم خوبی؟!
-مرسی گلم.تو خوبی؟چه خبر؟
مکث کوتاهی کرد وگفت:هیچی ..خبری نیست.امروز نیما همه ی کارا رو تنهایی کرده بود..شب سال نو نامزدیمه..میای تهران؟!!
لبخند ماتی زدم وگفتم:معلوم نیست ستاره جون...امروز خانواده ام اومدند اینجا.نمی دونم که میتونم بیام یا
نه...ولی اگر هم نتونستم بیام شرمنده...ایشاالله مبارکت باشه عزیزم.
-این حرفا چیه پری جون...شرمندگی نداره .درکت می کنم.
صدامو صاف کردم وگفتم:ستاره یه سوالی ازت داشتم.
-بپرس..چه سوالی؟!!
مکث کردم...می ترسیدم اون جوابی رو که می خوام بهم نده...

-ستاره..تو...به نیما گفتی که من خونه ی عمه ام زندگی می کنم؟!!!!
صدای ستاره مثل پتک توی سرم خورد:نه پریناز...تو گفتی به کسی نگو من هم نگفتم ...حتی به نیما هم چیزی نگفتم چون دلیلی نداشت که بخوام بگم...چیزی شده پری؟!!!! الو..الو پری...
گوشی از دستم افتاد زمین...مانی..مانی دروغ گفته بود؟؟؟؟!!!!!!!
اون کیه؟!چرا...وای خدا دارم دیوونه میشم...خودت کمکم کن..اخه اینجا چه خبره؟!

صدای ضعیف ستاره از توی گوشی که روی زمین افتاده بود به گوشم می رسید...
با دستای لرزون برش داشتم وصدامو صاف کردم وگفتم:الو..ستاره.. تو مطمئنی که... به نیما یا مانی چیزی نگفتی؟!
صدا نگرانش به گوشم خورد:پری تو چت شده؟!چرا بغض کردی؟!اره به خدا من چیزی بهشون نگفتم..مگه چی شده؟!!!!
اشکام رو پاک کردم وگفتم:چیزی نیست...الان نمی تونم حرف بزنم..شنبه می بینمت..فعلا!!!!

سریع تلفن رو گذاشتم سر جاش وبه طرف اتاقم دویدم...خودمو پرت کردم روی تختم وهمزمان اشکام خود به
خود از چشمام روی گونه هام جاری شد.
نمی دونم چرا گریه ام گرفته بود...هیچ دلیلی نداشت که گریه بکنم.. ولی اشکام بی اراده از چشمام می چکید
ومن هم هیچ کنترلی روشون نداشتم.

مرتب صدای ستاره توی سرم می پیچید:به خدا من چیزی بهشون نگفتم...تو گفتی نگو من هم نگفتم...نگفتم..نگفتم!!!!!!
پس مانی از کجا می دونست!؟اون کیه!!کیه؟!
این سوال بزرگی بود که من جوابی براش نداشتم...
واقعا مانی اریا فرد کی بود؟!!چرا نمی تونم بشناسمش...از جون من چی می خواد؟!!
ای خدا خودت کمکم کن...کمکم کن.

چشمامو باز کردم واروم روی تخت نشستم.من کی خوابم برد؟!
کش و قوسی به بدنم دادم و از تخت اومدم پایین و به سمت میز ارایش رفتم وموهامو شونه زدم وبالای سرم با
گیره بستم...
از توی اینه به چشمام خیره شدم...باز دوباره به یاد مانی افتادم..
سرمو تکون دادم و زیر لب زمزمه کردم:نه...نباید بذارم اون بیشتر از این ذهن و فکرم رو به خودش مشغول
بکنه...نمی خوام خودم رو درگیر مانی بکنم...خودم به اندازه ی کافی مشکلات تو زندگیم دارم دیگه نمی خوام
اونو هم بهش اضافه بکنم.
ولی نمی تونستم..اون ناخواسته وارد قلبم شده بود وبه هیچ وجه هم نمی تونستم از قلبم بیرونش کنم...این دست من نبود..
با کلافگی از اتاقم اومدم بیرون..هوا تاریک شده بود.
بابا و مامان و عمه توی پذیرایی نشسته بودند و حرف می زدند...
-سلام...
با صدای من دیگه حرفشون رو ادامه ندادند وبه من نگاه کردند.
روی لب همشون لبخند بود...من هم بالبخند رفتم وکنار مامان نشستم.سرمو گذاشتم روی شونه اش و اون هم با
مهربونی موهامو نوازش کرد...
صدای پدرم رو شنیدم که گفت:پریناز تو این مدت متوجه مورد مشکوکی نشدی؟!!
با غم نگاهش کردم...اخه چی بگم؟!تو این مدت من متوجه تنها چیزی که نشدم مورد غیرمشکوک بوده...این
وسط همه یه جورایی مشکوک می زنند...یکیش مانی...
با یاد مانی اه کشیدم و سرم رو انداختم پایین.

-چرا بابا...یه ماشین مشکی الان دوروزه که منو تعقیب می کنه...ولی هر دفعه شانس باهام یار بوده و یه
جوری از دستش فرار کردم.

نمی دونم چرا زبونم توی دهانم نمی چرخید که اسم مانی رو هم بیارم...

بابا چشماش رو ریز کرد و گفت:ادمای توشو هم دیدی؟!منظورم اینه که می تونی بگی قیافه هاشون چه جوری
بود؟!مشخصاتشون رو می تونی بگی؟!
سرمو تکون دادم وگفتم:اره..این یکی ماشین شیشه هاش دودی نبود..دو تا ادم گردن کلفت لنگه ی همونایی که
توی تهران بودند...یکیشون موهای صاف و پری داشت..اره..انگار همین
جوری بود درست تو خاطرم نیست...ولی اون یکی..اومممم..موهاش کوتاه بود و سبیل داشت...

چشمای بابا خندون شد ویه دفعه بلند زد زیر خنده...حالا بخند کی نخند...
من و مامان وعمه با چشمای گرد شده از تعجب نگاهش می کردیم...
بابا چش شد؟!!چرا می خنده؟!!کجای حرف من خنده داشت؟!!پس چرا من خنده ام نمی گیره؟وااااااا...!!

وقتی خوب خندید و اشکاش رو که به خاطر خنده توی چشماش جمع شده بود رو پاک کرد با صدای خندونی
گفت:دخترم..اونا که ادم ربا نبودند...!!!!
من و مامان هم زمان گفتیم:چییییییی؟؟؟؟؟!!!!!
بابا با لبخند سرشو تکون داد وگفت:اونا ادم ربا نیستند...من اونا رو برای محافظت از تو فرستادم دخترم.
-چی؟!یعنی اون دوتا گردن کلفت محافظای من هستند؟!
پس بگو چرا امروز چراغ می زد تا مانی نگه داره...چون محافظم بودند نه...هه منو باش چقدر ترسیدم.اوه اوه
چه اکشن بازی هم در اورده بودیم.پس همه اش بیخودی بود؟!!
-بابا پس چرا زودتر به من نگفتید؟
-دخترم دیروز زنگ زدم. ولی ظاهرا خطهای تلفن قطع بود و تلفن تو هم خاموش بود..نگران شده بودیم..این
شد که ما اومدیم اینجا تا برات بگم موضوع چیه.
-پس این دو روز بیخودی نگران بودم؟!
بابا اروم سرشو تکون داد وبا لبخند مهربونی گفت:اره دخترم...با سرگرد همتی مشورت کردم واون گفت 
می تونم برات محافظ بذارم ..ولی به صورت نامحسوس ..که اگر خدایی نکرده اون ادما پیداشون شد و خواستند اذیتت بکنند ما بتونیم بفهمیم .چون با وجود محافظ خودشون رو نشون نمیدن و یا اگر هم بدن اون موقع وضعیت بدتر میشه.این کار بهتر بود...
-بابا.. سرگرد همتی کیه؟!!من تا به حال اسمش رو نشنیدم.
خندید وگفت:سرگرد همتی شوهر خواهر حمید ه...حمید بهم معرفیش کرد .توی تهران زندگی می کنه و به
راحتی می تونه بهمون کمک بکنه.
اااااا پس شوهر عمه ی علیرضا خان هستند!!...راستی انگار دیگه بابا ازش حرفی نمی زنه..خدایش تو این
موقعیت فقط اونو کم دارم.
-بابا شما نمی خوای به من بگی اونا کی هستند؟!چرا می خوان منو بدزدند؟!
بابا نیم نگاهی به من کرد وسرش رو انداخت پایین و گفت:چرا دخترم..میگم ..فعلا کمی صبر کن..باشه؟در
ضمن اونا نمی خوان بدزدنت..اونا با من هم مشکل دارند..اونا هدفشون یه چیز دیگه است!!!!
کاملا گیج شده بودم...از حرفای بابا چیزی سر در نمی اوردم.
یه دفعه یاد یه موضوعی افتادم...
-بابا دفعه ی اول ماشینشون یه ون مشکی بود ولی... امروز یه ماشین مدل بالا ی مشکی بود..به نظرتون این
مشکوک نیست؟!!
بابا کمی فکر کرد و بعد رو به من گفت:چرا..اونایی که من استخدام کردم همون ماشین مدل بالاست ولی.. اون
ون مشکی...نمی دونم..
نگاهم کرد وگفت:دخترم بیشتر مواظب خودت باش..به هر کسی اعتماد نکن...اینو بهم قول میدی؟!
با این حرف بابا یخ زدم..رنگم پرید..به هر کسی اعتماد نکنم؟!!!!
یعنی..مانی هم...نه نه... اون اینجوری نیست...مانی ادم خوبیه..اینو قلبم بهم میگه..اون نمی تونه..نه ..
سرمو تکون دادم وبه بابا چشم دوختم..منتظر به من نگاه می کرد.
با صدای لرزونی گفتم:باشه بابا..قول میدم.

ولی هنوز توی فکر بودم ..به مانی فکر می کردم...که با حرف بابا به خودم اومدم...
نگاه خاصی بهم کرد وگفت:راستی فردا شب خونه شون دعوتمون کرده...
هان؟کی؟!!!!
-کی بابا؟!!
-حمید رو میگم دیگه...مگه بهت نگفتم ؟!توی یکی از شهرستان های اصفهان زندگی میکنند...فردا ظهر
حرکت می کنیم و تا عصر هم می رسیم.
گنگ نگاهش کردم وگفتم:نه..شما نگفته بودی...چند ساعت راهه؟!
کمی فکر کرد و گفت:یه 2 یا 3 ساعتی هست..زیاد دور نیست..
-مگه شما دوستتون رو هم دیدید؟!
بابا به مامان نیم نگاهی انداخت وبا لبخند گفت:اره..دیروز خودش تنها اومد و با هم حرف زدیم.البته قبلا باهاش
تلفنی حرف زده بودم.من هم باهاش در این مورد مشورت کردم که اون هم شوهر خواهرش رو بهم معرفی
کرد وبا هم رفتیم پیش سرگرد همتی..و مابقیه ماجرا...راستی...
نگاهش کردم که مرموز خندید وگفت:فرداعلیرضا هم هست..می تونی ببینیش و اونوقت بهتر تصمیم بگیری.

ای وای خدا بابا که هنوز دست بردار نیست...

خودم رو زدم به اون راه وگفتم:خب من برای شنبه یه امتحان مهم دارم..نمی تونم بیام..تازه حوصله ی مهمونی
هم ندارم.
نگاه بابا دیگه خندون نبود .جدی نگاهم کرد وگفت:پریناز با من بحث نکن..امتحان شنبه ات رو هم بهانه
نکن..همین که گفتم تو فردا با ما میای..فهمیدی؟تازه..خواهرم رو هم دعوت کرده..اون هم با ما میاد..
عمه با لبخند گفت:سینا جان من کجا پاشم بیام؟شما اصل کاری هستید من واسه چی بیام؟
بابا به روش لبخند زد وگفت:نه خواهر..حمید گفت دوست داره که تو هم باشی...
عمه دیگه چیزی نگفت.. ولی من گفتم:اخه بابا...من که گفتم قصد ازدواج ندارم.اصلا من این علیرضا رو

نمی شناسم که بخوام...
سکوت کردم وسرم رو انداختم پایین...بغض بدی نشسته بود توی گلوم ونمی ذاشت درست حرف بزنم.
بابا حرف اخر رو زد وگفت:پریناز تو می دونی که من یه حرف رو چند بار تکرار نمی کنم..همین که گفتم ما
فردا ظهر حرکت می کنیم ..پس اماده باش...تو باید با علیرضا حرف بزنی و...
نفسش رو با حرص فوت کرد بیرون وبا کلافگی از جاش بلند شد ورفت توی حیاط...
من هم خودم رو انداختم توی بغل مامان و گریه کردم..
-اروم باش دخترم...چرا خودتو اذیت می کنی؟حالا تو علیرضا رو ببین شاید پسندیدیش عزیزم...شاید همون
کسی بود که تومی خوای..باشه عزیزم؟
نمی تونستم حرف بزنم...حتی سرمو هم تکون ندادم...
من علیرضا رو هیچ جوری نمی تونستم به عنوان همسرم قبول بکنم..چون..چون قلب من متعلق به یکی دیگه
بود...اره به خودم که نمی تونستم دروغ بگم..
قلب من مال مانی..همون پسر سرد وخشک ومغروری که منو شیفته ی خودش کرده...
غرورش رو دوست دارم..حتی اون اخم جذابی که اکثر اوقات مهمون پیشونی و ابروهاشه رو دوست دارم...
این قلب مال مانی... نه علیرضا..نمی تونم..
خدایا چکار کنم؟...یعنی مانی هم منو دوست داره؟پس چرا اینکارا رو می کنه؟
من مانی رو خوب نمی شناسم..حتی از اینکه ادرسمو می دونست هم نسبت بهش شک دارم...
درسته بهش شک دارم ولی عشقم قوی تره ونمی ذاره به این موضوع فکر کنم و درست تصمیم بگیرم.
حرفاش ورفتارش همه جوره مشکوکه...ولی دست خودم نیست..می خوامش..دوستش دارم...غرورش
زیباست و من عاشقشم...

باید چکار کنم؟!!!!...نمی دونم..نمی دونم.

-پریناز پس کجایی دخترم؟بیا دیگه بابات منتظره.
از توی اتاق داد زدم:اومدم مامان..یه کم دیگه صبر کنید.
شال ابی ام رو روی سرم مرتب کردم و به خودم توی اینه نگاه کردم.
نارضایتی ازچشمام و صورتم کاملا معلوم بود.اصلا دوست نداشتم با علیرضا رو به رو بشم.
ای خدا چی میشه الان که داریم می ریم اونجا این علیرضا خان خونه نباشه؟!...
کیف ابی و سفیدم رو که با مانتو و شالم ست بود رو برداشتم واز اتاق اومدم بیرون...
توی حیاط..عمه ومامان حاضر و اماده ایستاده بودند و معلوم بود منتظر من هستند.
روی لباشون یه لبخند مهربون بود... ولی من حتی نمی تونستم یه پوزخند بزنم چه برسه به لبخند...

قرار بود با ماشین من بریم..بابا رانندگی می کرد..مامان جلو نشست ومن وعمه هم روی صندلی عقب نشستیم...
توی مسیر همه سکوت کرده بودند وفقط صدای اهنگی که توی پخش می خوند..فضای ماشین رو پر کرده بود...

با شنیدنش یاد مانی افتادم...یعنی الان داره چکار می کنه؟!!!!...

لینک اهنگ امیدوارم ازش خوشتون بیاد: http://dl10.tehranmusic157.com/t/Sal...%20Tanhayi.mp3

*تو هستی همه عشق من
تموم بود ونبود من
به یاد خاطره هامون
بیا و قلبم رو نشکن
بیا که من توی تنهایی
ندارم امروز و فردایی
تا تو نیایی پیش من
نمی خوام دیگه دنیایی
ولم نکن توی تنهایی...ولم نکن توی تنهایی...*

اهنگش خیلی خوشگل بود..توی اون لحظه کاملا با احساس من می خوند...خیلی دلم می خواست الان تنها بودم و
می تونستم به راحتی بزنم زیر گریه...
دلم براش بی تابی می کرد...مانی...با اوردن اسمش قلبم می خواست از جاش کنده بشه...

*بیا که بی تو دلم خونه
کم داره تو رو این خونه
بیا که خورده قسم قلبم
که دیگه قدرتو می دونه
تو رفتی وهمه احساسم
شکسته شد توی تنهایی
کجایی ببینی پشت سرم
می زنن بی تو چه حرفایی
بیا که غرور قلب من
شکسته شد توی تنهایی
تا تو نیایی پیش من
نمی خوام دیگه دنیایی
ولم نکن توی تنهایی...ولم نکن توی تنهایی...*

قطره اشکی رو که می خواست روی گونه ام بچکه و منو رسوا بکنه... سریع پاکش کردم وسرم رو چسبوندم به
شیشه ی پنجره ی ماشین...
با بغض به بیرون خیره شده بودم و توی دلم اسم مانی رو صدا می زدم...

صدای بابا به گوشم خورد:دیگه رسیدیم...
قلبم تند تند می زد...دوست نداشتم علیرضا رو ببینم..اون نمی تونست جای مانی رو توی قلبم بگیره.به هیچ
وجه..اصلا امکانش وجود نداشت.
-ااااا این علیرضا نبود؟!!!!...پس کجا داره میره؟!!!!
با صدای پر از تعجب بابا ناخداگاه سرم رو بلند کردم وبه پشت سرم نگاه کردم...یه ماشین مدل بالای
مشکی..راننده اش رو نمی تونستم ببینم...فاصله اش هی دور ودورتر می شد...

به بابا نگاه کردم که دیدم از توی اینه به من خیره شده...
با بی تفاوتی تکیه دادم به پشتی... ولی در دل خدارو هزاران بار شکرمی کردم که الان علیرضا خونه
نیست...چه زود دعام مستجاب شداااااا.
بابا جلوی یه در بزرگ که رنگش قهوه ای سوخته بود نگه داشت...همزمان هر چهار تا در باز شد وهممون از
ماشین پیاده شدیم.
از بیرونش معلوم بود خونه ی بزرگیه...بابا به سمت در رفت وزنگ رو فشرد..ایفن تصویری بود .چند لحظه
بعد صدای یه مرد توی ایفن پیچید:بفرمایید خواهش می کنم...
در با صدای تیکی باز شد و ...رفتیم تو...
از دیدن حیاط خونه...دهانم باز موند...واااااااای خدا اینجا چقدر خوشگلههههه....!!!!!!!
حیاط که نه باغ بود..اصلا یه تیکه از بهشت بود که روی زمین قرارش داده بودند...دور تا دور حیاط درختای
بلند و بید مجنون بود ... گلهای رنگارنگ وخیلی خوشگلی دور تادور باغ رو پوشش داده بود...
سرمو چرخوندم...یه استخر خیلی بزرگ گوشه ی حیاط بود که انگار اب توش نبود...

اوه اوه..من چقدر از بابا اینا عقب افتادم...دویدم سمتشون و وقتی بهشون رسیدم نفس نفس می زدم...
مامان رو به من گفت:دختر چته؟چرا میدوی؟!نکن زشته...
با اعتراض گفتم:ااااا مامان زشت چیه؟!مگه دویدن عیبه؟!
مامان با لبخند چشم غره رفت وگفت:بسه...یه امروز رو خانم وسنگین باش..باشه؟!
-وااااااا مامان مگه من روزای دیگه خانم نبودم که اینو میگی؟!اصلا مگه اینا کین؟!..فوق فوقش ادمن دیگه
نه؟!!
مامان اروم زد رو دستشو گفت:این حرفا چیه دختر؟!!!!خب معلومه که ادمن...
دیگه رسیده بودیم به در ورودیشون ونتونستم جواب مامانم رو بدم...
در باز شد ویه اقایی که لباس خدمتکارا تنش بود...جلومون ظاهر شد...
-سلام خوش امدید ..لطفا از این طرف خواهش می کنم...
به به چه لفظ قلم...نوکراشون چه باحالن...
اون افتاده بود جلو ما هم پشت سرش ...تا اینکه یه زن ومرد شیک پوش وجذاب که البته به سن مامان وبابام
بودند اومدند جلو ومرد اول با بابا دست داد وروبوسی کرد وبعد به ما خوش امد گفت.
اون خانم هم با ناز با هر سه تامون دست داد و روبوسی کرد..
ولی هوا رو می بوسید نه گونه ی مارو...اخه هوا هم بوسیدن داره؟!!!!..اهان لابد می ترسه رژش پاک بشه...
بعد از اینکه هوای کنار گونه ام رو بوسید سرشو برد عقب وبا لبخند خوشگلی به من خیره شد...من هم از شرم
سرمو انداختم پایین..خوب می دونستم چرا داره اینجوری نگاهم می کنه..نگاهش خریدارانه بود واین منو معذب
می کرد...
دستشو گذاشت پشت کمرم ورو به هر سه تامون گفت:بفرمایید خواهش می کنم..چرا اینجا ایستادید..
بابا همراه دوستش که همون اقا حمید بود ...مردونه دست انداخته بودند دور شونه ی هم و دوستانه
می خندیدند..رفتند سمت پذیراییشون...
روی مبلای خوشگل و گرون قیمتشون نشستیم و بابا با اقا حمید مشغول صحبت شد..
به اطرافم نگاه کردم..پر بود از دکوری ها ومجسمه های عتیقه و زیبا...تابلو های بی نظیری به دیوار زده بودند 
که چشم هر بیننده ای رو به خودش خیره می کرد...
نه باباااااا خرپول بودند...
زبونم رو گاز گرفتم..وا پریناز این چه طرز حرف زدنه؟
..خیلی خب بابا ببخشید..همچین زیادی مایه دارن..خوب شد؟
اره این بهتره...
خودم هم با خودم درگیر بودما..

-بفرمایید خانم.
هان؟!!با من بود؟!!
به رو به روم نگاه کردم..یکی از خدمتکارای خانم خم شده بود و ظرف میوه روگرفته بود جلوم...
با لبخند تشکر کردم وچیزی برنداشتم...
میوه می خوام چه کار؟!...خدا کنه این چند ساعت تموم بشه زودترپاشیم بریم...
چای تعارف کردند برداشتم..این یکی رو باید می خوردم چون گلوم حسابی خشک شده بود...
سمیرا خانم با مامان و عمه گرم گفت و گو بود ومن هم داشتم مگس های فرضی رو می پروندم...
با حرفی که بابا زد گوشام تیز شد...
-حمید جان علیرضا خونه نیست؟!
یه دفعه سمیرا خانم که داشت با مامان حرف می زد ساکت شد وبه شوهرش زل زد...از نگاهش نگرانی 
می بارید...
اقا حمید لبخند ظاهری زد وگفت:نه..توی شرکت براش یه کاری پیش اومد..مجبور شد سریع بره..
اخه بخشی از کارهای شرکت رو اون انجام میده...البته عذرخواهی کرد و گفت اگر بتونه زود خودش رو 
می رسونه...

کاملا معلوم بود که به زور داره حرف می زنه واون لبخندش دلخوش کنکه...واقعی نیست.
بابا هم لبخند زد وگفت:باشه..حالا حالاها وقت بسیاره..ایشاالله یه وقت دیگه قسمت باشه ببینیمش...
سنگینیه نگاهی رو روی خودم حس کردم و وقتی سرمو چرخوندم دیدم..سمیرا خانم با افسوس به من خیره شده..
وااا این دیگه چش بود؟!!چرا اینجوری نگام می کنه؟!!
به روش لبخند زدم..اون هم لبخند غمگینی زد وسرشو برگردوند...اینا یه چیزیشون می شدااااا.

راستی فامیلیشون چیه؟!!!!..چرا تا به الان در موردش از بابا چیزی نپرسیدم؟!!!!..
خب معلومه چون برام مهم نبود که بپرسم..اصلا به من چه فامیلیشون چیه...هر چی می خواد باشه!!!!!!!
باز حرفها از سر گرفته شد و باز این وسط فقط من تک وتنها افتاده بودم یه گوشه...
البته خودم رو جوری نشون می دادم که انگار دارم به حرف مامان و سمیرا خانم وعمه گوش می دم ولی خدایش
اینجوری نبود...تموم ذهنم رو مانی به خودش اختصاص داده بود ویه کوچولو موچولو هم به علیرضا فکر 
می کردم که چرا با اینکه می دونسته ما میایم باز هم رفته شرکت؟!!!!چرا پدر ومادرش به زور در موردش حرف می زنند؟

ای خدا حالا باید بگم... این علیرضا کیه؟!!!!!!!...به به ...کم بود جن و پری یکی هم از دریچه می پرید...!!
مانی کم بود..این یکی هم بهش اضافه شد...اینا چرا انقدر مشکوکن؟!!!!

فصل هفتم


به زور برای شام نگهمون داشتند...دیگه حسابی کفری شده بودم..مگه قرار نبود دعوتشون فقط برای عصرونه
باشه؟
خدا خدا می کردم یه دفعه سر و کله ی علیرضا پیدا نشه که اون موقع دیگه راه فراری نداشتم...

سمیرا خانم رو به من گفت:عزیزم مثل اینکه حوصله ات سر رفته..ببخش تو رو خدا ... برو تو حیاط و
اطراف رو نگاه کن..اینجا که حوصله ات سر میره دخترم.
ای که الهی خدا هر چی می خوای دو دستی بهت بده...از اول همینو می گفتی.مردم از بس مگس وپشه پر
دادم...
با لبخند گفتم:مرسی سمیرا خانم...اشکالی نداره؟
اخم بامزه ای کرد وبا لبخند گفت:وااااا دختر این حرفا چیه؟برو هر چقدر می خوای این اطراف رو ببین..کی
بهتر از تو عزیزم...تو رو خدا اینجا احساس غریبگی نکن..باشه؟

به خاطر مهربونی ومهمون نوازیش یه دونه از اون لبخند خوشگلایی که روی گونه ام چال می انداخت زدم
وتشکر کردم...
به مامان نگاه کردم ... با لبخند رضایت بخشی به من چشم دوخته بود.
از جام بلند شدم وبا یه ببخشید رفتم توی حیاط...
اول یه چند تا نفس عمیق کشیدم...اخیش....چه هوایی...
چون نزدیک بهار بود درختا شاداب بودند و کاملا معلوم بود با اینکه هنوز زمستونه اینجا نمیذارند به درختاشون
بد بگذره وحسابی بهشون رسیده بودند.
رفتم سمت درختا وگل ها ...از هر گونه... از گل های رنگارنگ وزیبا توی باغچشون کاشته شده بود.
دستمو کشیدم روشون وبا نوک انگشتام گلبرگای نرم ولطیفشون رو لمس کردم....خیلی زیبا بودند ..خیلی...

زیر درخت بیدمجنون میز وصندلی گذاشته بودند...با ذوق رفتم وروی یکی از صندلی ها نشستم..
وای خیلی با حال بود..شاخه های بید بالای سرت باشه وتو هم زیرش نشسته باشی و کلی هم لذت ببری...به به...
عین بچه ها ذوق می کردم...یعنی اگر هر کی هم جای من بود واونجا رو می دید بدون شک همینجوری
ذوق مرگ می شد...
دستمو زدم زیر چونم و به اطرافم نگاه کردم...

چشمم افتاد به استخری که گوشه ی حیاط بود...ازروی صندلی بلند شدم ورفتم به طرفش و کنارش ایستادم...
عمقش خیلی بود وتوش اب بود...منتها نیم متر از لبه ی استخر از اب خالی بود ومن هم از اون دور خیال
می کردم استخرخالیه...
از نزدیک نقش و نگارهای توش بیشتر معلوم بود...هوا نیمه تاریک بود و نمی شد خوب دید ولی سایه ی مبهمی ازشون پیدا بود..
همه چیز این خونه زیبا بود...رفتم ولبه ی استخر ایستادم و نشستم کنارش...
شالم کمی رفته بود عقب که دستمو اوردم بالا تا درستش بکنم. وقتی درستش کردم و دستمو اوردم پایین قفل
دستبندم گیر کرد به ریشه ی شالم و قفلش باز شد..
اومدم از ریشه جداش کنم ...هیچ جوری نمی شد...محکم کشیدمش که دستبند از ریشه جدا شد ولی به خاطر
اینکه به شدت کشیده بودمش از دستم ول شد وافتاد لب استخر...
ای خدا چه گرفتاری شدمااااااااا...
اومدم برش دارم که ای دل غافل....لیز خورد وافتاد تو استخر...
هول شدم ونیمخیز شدم به طرفش که وسط راه بگیرمش.. که خودم هم با سر افتادم تو اب....

اب سرد بود ومن هم که غافلگیر شده بودم نمی دونستم باید چکار کنم...
از تاریکی وحشت داشتم و عمق استخر هم زیاد بود وهی منو می کشید توی خودش...دست و پاهام از زور ترس
و وحشت یخ زده بود و از همه مهمتر اب استخر هم سرد بود واینا دست به دست هم داده بودند که من نتونم عکس العملی از خودم نشون بدم..
اصلا انگار شنا کردن از یادم رفته بود...
با تمام توانم خودم رو به سمت بالا کشیدم وبرای یه لحظه سرم از اب اومد بیرون که یه جیغ کشیدم وکمک
خواستم..ولی باز رفتم زیر اب...نفس کم اورده بودم...
احساس خفگی می کردم...
خدایا کمکم کن...دارم خفه میشم...خداااااااااا...
از ترس نیمه بیهوش بودم....که یه دفعه احساس کردم یکی دستشو حلقه کرد دور کمرم ومنو کشید سمت
خودش...
ای خداجون شکرت...کمک رسوندی؟!!...خب قربونت برم زودتر می رسوندی تا منم انقدر اب نوش جان
نمی کردم دیگه...!!
اون ناجی که نمی دونستم کیه...منو کشید تو بغلش وکشیدم بالا...هر دو همزمان سرامون رو از اب اوردیم
بیرون..به شدت به سرفه افتادم...ولی هنوز نیمه بی هوش بودم وهیچ کاری نمی تونستم بکن جز یه کار...
اون هم اینکه خودم رو بسپرم دست ناجیم و بهش تکیه کنم....

متوجه شدم منو از استخر کشید بیرون وخوابوند کنار استخر...
-اقا چی شده؟!!...یا جده ی سادات...
-ساکت باش عمو علی...بذار ببینم چکار می تونم بکنم....خانم..خانم...صدامو می شنوید..خانم..
چند بار محکم زد توی صورتم...من همه ی اینا رو متوجه می شدم ولی تمام بدنم یخ زده بود ونمی تونستم از
خودم عکس العمل نشون بدم...فقط می لرزیدم..
-علیرضا خان..اقا چکار کنم؟!!....دختر مردم نمیره...یا ابوالفضل...
-عمو علی برو یه پتو از تو خونه بیار...زودباش...زود....
-چشم اقا...الان میارم...یا خدا خودت کمکش کن...
باز زد تو صورتم و گفت:خانم...با شمام...چشماتون رو باز کنید...صدامو می شنوید؟!
صداتو می شنوم..ولی نمی تونم جوابتو بدم....
به زور لبامو تکون دادم...ولی صدایی از توش بیرون نیومد...باز سعی کردم:س..رد...مه....
-چی؟!!...خب الان پتو میاره...سردته؟!!...می تونی حرف بزنی؟!!
دیگه چیزی نگفتم...انگار انرژیمو از دست داده بودم...

اب زیاد سرد نبود ...ولی اینو می دونستم که بیشتر سرمای بدنم به خاطر ترس و اضطرابه...
متوجه شدم که دست انداخت دور بازوهام ومنو کشید تو بغلش...
این کیه؟!...یعنی این علیرضاست؟!!اره دیگه..اون مرده بهش گفت علیرضاخان...پس خودشه؟!!....صداش برام
اشناست...یعنی کیه؟!!!!
با اینکه اون هم خیس شده بود ولی اغوشش گرم بود...سرمو گذاشت رو شونه هاش و کمرمو به خودش فشار داد...
-الان بهتری؟!..چرا انقدر می لرزی؟!اروم باش....می تونی تکون بخوری؟!..د اخه یه چیزی بگو...نمردی که....
ااااااا اینم که بچه پررو بود.پ نه پ می خواستی بمیرم؟!!!!چقدر سوال می پرسه...!!!!!!!
ولی صداش چقدر اشناست....یعنی کیه؟!!ذهنم کار نمی کنه...
چشمام نیمه بازبود...
یه دفعه منو از اغوشش کشید بیرون و خوابوند روی زمین...
چند لحظه بعد صدای همون مرد اومد:بفرما اقا...این هم پتو...
- ممنون...بابا اینا هم ..چیزی فهمیدند؟!
-نه اقا ...نخواستم نگرانشون کنم...
-خوبه...برو به زینت بگو یه لیوان شیر گرم اماده بکنه...زودباش.
-چشم اقا...
حالا می تونستم چشمامو بیشتر باز بکنم...گرمای پتو رو روی خودم حس کردم و بعد هم احساس کردم از روی
زمین کنده شدم...وباز همون اغوش گرم...
چشمامو بسته بودم..به زور بازشون کردم.
احساس بی حالی می کردم..
تو بغلش بودم واون هم منو روی دستاش بلند کرده بود...
به زحمت کمی سرمو چرخوندم که اون هم همزمان سرشو چرخوند به سمت منو نگاهمون در هم گره 
خورد...چشمام کامل باز شد...این...

همین طور بهش زل زده بودم که گفت:چیه؟!...شناختی؟!!
به خودم اومدم و با اخم رومو ازش برگردوندم.نه اینکه تحفه ای ..حالا انگار کی هست...هنوز همون حس بی حالی توی تنم
بود...
یه لحظه نگاه عسلیش اومد جلوی چشمم...خدایش خوشگل بود...
خواستم دوباره نگاهش کنم.. ولی پیش خودم گفتم: ممکنه فکرای بد بکنه...همین جوری هم داره مسخره ام 
می کنه.
-می تونی راه بری؟!...بذارمت زمین؟!
اوهو حالا انگار داره کوه جابه جا می کنه...
بهم برخورده بود با غیض گفتم:بله لطفا بذارینم زمین...خودم می تونم راه برم..
ولی می دونستم نمی تونم...لجباز بودم والان هم اون رگ لجاجتم بدجور زده بود بیرون...

منو اروم گذاشت روی زمین ...پاهام کمی می لرزید ولی نباید جلوی این بچه پولدار کم میاوردم...تمام توانم رو جمع کردم تو پاهام و ایستادم...هنوز دستم تو دستش بود...
محکم دستمو کشیدم که با تعجب نگاهم کرد وابروهاشو انداخت بالا وگفت:چته؟!!...نخوردمت که...!!!!
با اخم گفتم: من اینجوری راحت ترم...
دست به سینه ایستاد وبا لبخند گفت:بله...کاملا حق با شماست...ببخشید باعث ناراحتیتون شدم...اب تنی خوب بود؟!!!!
با نگاه گنگم زل زدم توی چشماش که با شیطنت به من خیره شده بود.

وقتی نگاهم رو متوجه خودش دید گفت:چرا اینجوری نگاهم می کنی؟!!مگه همین چند دقیقه پیش ابتنی 
نمی کردی؟!ببخشید من فکر کردم دارید غرق می شید این بود که منم از جونم مایه گذاشتم و اومدم نجاتتون دادم...!!!!
با شیطنت ابروهاشو انداخت بالا واروم خندید...
بچه پررو ... شیطونه میگه همچین بزنش که نفهمه از من خورده یا ازدرخت پشت سرشاااااااااا...

بدون اینکه لبخند بزنم جدی نگاهش کردم وگفتم:اگر قصدتون از بیان اینها اینه که من از شما تشکر بکنم باید بگم
اگر می خواستم هم همچین کاری نمی کردم...
بلند خندید وگفت:نه باباااااااااا روت هم که خیلی زیاده...خب اونوقت میشه بگی دلیلت چیه و چرا ازم تشکر
نمی کنی؟
پوزخند زدم وگفتم:چون این جمله روی زبونم نمی چرخه... اصلا دوست ندارم ...دلیلش هم به خودم مربوط
میشه.من همین جوری راحتم...شما هم اگه ناراحتی اون دیگه مشکل خودتونه...
-پس اصلا دوست نداری یه تشکر ساده از من بکنی درسته؟!!
پتو رو محکم به دورم پیچیدم...حالم خیلی بهتر شده بود ولی به خاطر سرمای هوا هنوز می لرزیدم...

با چشمای شیطنت امیز تو چشمام زل زد وگفت:می دونی الان که شبه وهوا هم سرد شده چقدر اب تنی مزه میده؟!!...دوست داری امتحان بکنی؟!!
این داشت چی می گفت؟!!!!خل شده؟!!!!پسره ی پررو چه زودی هم احساس پسرخالگی بهش دست داده...
با حرص نگاهمو ازش گرفتم وبه سمت در ویلا رفتم که یه لحظه احساس کردم روی هوام...
یه جیغ کشیدم...با ترس بهش نگاه کردم منو روی دستاش بلند کرده بود و داشت می رفت سمت استخر...
جیغ زدم:داری چه غلطی می کنی؟ولم کن لعنتی...با توام.. میگم ولم کن...
بلند خندید و گفت:ولت که می کنم..ولی اینجا نه...تو اب استخر...
داد زدم:چییییییییی؟؟؟؟؟؟ تو غلط می کنی...منو بذار زمین..
با لبخند و جدیت به روبه روش نگاه می کرد:مثلا اگه نذارم می خوای چکار بکنی؟!!
از ترس و سرما به شدت می لرزیدم...فکر کنم رنگم هم حسابی پریده بود...چراغ های باغ روشن بود.. ولی
نمی دونم چرا بابا ومامانم هنوز متوجه غیبت من نشدند؟ یعنی انقدر سرشون گرم حرف زدنه که منو به کل
فراموش کردند؟حالا من با این دیوونه چکار بکنم؟!!!!!!!
با التماس گفتم:تورو خدا ولم کن...
زل زد بهم ...لبخندش کمی محو شد ویه لحظه حس پشیمونی رو توی چشماش دیدم...مطمئن بودم از رنگ پریده
ام ترسیده...
ولی با خنده گفت:زود باش ازم تشکر کن تا ولت کنم.
تو دلم گفتم :عمرااااااااااا...
ولی از اونجایی که الان موقعیتش نبود تا از این کلمه استفاده بکنم سریع گفتم:باشه باشه..ازت ممنونم که منو نجات دادی خوب شد؟حالا ولم کن...
لب استخر ایستاد وبهم نگاه کرد...نگاه من هم به استخر بود که تو شب به حد زیادی خوف انگیز شده بود...
منو کمی از خودش جدا کرد که جیغ من هم رفت هوا...
-ااااا چرا جیغ میکشی؟گوشمو کر کردی...
-می خوای چکار کنی؟!!!!...
باز شیطون نگاهم کرد وگفت:هیچی...مگه تو از اب می ترسی؟!!
نگاهش کردم وگفتم:معلومه که نه...اون فقط یه اتفاق بود...دستبندم افتاد تو اب ...
-اهان..اونوقت تو هم پشت سرش شیرجه زدی تو اب اره؟...
مرموز نگاهم کرد وگفت:دلت نمی خواد بری بیاریش؟!...انگار خیلی دوستش داشتی که به خاطرش اونجوری
افتاده بودی تا اب...اره؟
-نه نه..اصلا دیگه نمی خوامش...ولم کن دیگه..من که ازت هم تشکر کردم....
یه کم نگاهم کرد وبعد اروم منو گذاشت زمین..
همین که پام به زمین رسید...فرار کردم سمت در که صدای خنده ی بلندش رو پشت سرم شنیدم...

صدای قدم هاش از پشت سرم می اومد...
با اینکه از سرما می لرزیدم ولی نمی خواستم گیر اون دیوونه بیافتم...پسره ی احمق یه مثقال عقل وشعورهم
نداره...
از پشت دستمو کشید که باعث شد سر جام بایستادم...
-وایسا ببینم کجا در میری؟...اینجوری پدر ومادرت که سکته می کنند...
دستمو با غیض کشیدم وگفتم:ولم کن بیشعور...خودم می دونم باید چکار بکنم.
دست به سینه ایستاد وبا لبخند کجی که روی لباش بود نگاهم کرد.
-اوه ببخشید...بفرمایید خواهش می کنم.
زیر لب یه احمق نثارش کردم و دویدم به سمت ویلا...
مطمئن بودم فردا حتما مریض میشم...همین الانش هم تنم داغ بود...

این دیگه کی بود...پسره ی پررو اصلا ادب نداشت...علیرضا اینه؟...اصلا فکر نمی کردم اخلاقش اینجوری
باشه.

وارد ویلا شدم واروم در رو بستم...صدای حرف زدنشون از توی پذیرایی می اومد...
کمرم رو چسبوندم به در وچشمام رو بستم...
چند تا نفس عمیق کشیدم تا اروم بشم.. نفس نفس می زدم...چهره ی علیرضا جلوی چشمام بود...
چشماش عسلی بود وموهاش قهوه ای تیره و کوتاه بود...پوست سفید وقد بلند وچهارشونه...ازش یه پسرجذاب ساخته بود.
فقط نمی دونم چرا صداش برام اشنا بود...یعنی کجا دیدمش؟!...اصلا یادم نمی اومد...ولی می دونستم یه جا
دیدمش وصداش برام خیلی اشناست...
جذاب بود ولی به پای مانی من نمی رسید...مانی من یه چیز دیگه بود...چشمای خاکستریش رو با دنیایی از
عسل این مرتیکه عوض نمی کردم...

حالم کمی جا اومده بود...پتو رو به دور خودم محکم کردم و رفتم تو پذیرایی..با ورود من همه سکوت کردند..
با چشمای گرد شده از تعجب نگاهم می کردند...مامان زودتر از بقیه به خودش اومد وگفت:وااااا پریناز چت شده؟دخترم چرا اینجوری شدی؟!!!!!!!
لبخند نصفه نیمه ای زدم وگفتم:چیزی نیست مامان...پام لیز خورد و افتادم توی استخر...
از جاش بلند شد واومد سمتم وبا نگرانی گفت:وای خدا مرگم بده..دخترم چیزیت که نشد؟!!
-نه مامان...م...
-نترسید... چیزیشون نشده...!!!!
با صدای علیرضا همه ی نگاه ها به سمتش چرخید ...از توی چشمهای پدر ومادرش به خوبی نگرانی معلوم
بود..ولی اخه چرا؟!!!!
علیرضا رو به مامان با تواضع سلام کرد ودر کمال ادب به سمت بابا رفت وباهاش دست داد وخوش امد گفت.
انقدر خوب وخوش برخورد می کرد که من همین طور هاج و واج وایساده بودم ونگاهش می کردم...انگار نه
انگار که این همون بچه پرروی توی حیاطه...

وقتی خوش وبشش تموم شد رو به خدمتکار گفت:زینت ..برای خانم شیرگرم اوردی؟!
خدمتکار که یه زن میان سال بود سریع جواب داد:همین الان میارم اقا...
و رفت توی اشپزخونه...
سمیرا خانم به طرفم اومد ودستمو گرفت وگفت:عزیزم بیا بریم بالا...لباساتو عوض کن ..اینجوری مریض میشی
دخترم..
لبخند زدم وتشکر کردم...
بعد از اینکه لباسام رو عوض کردم اومدم پایین وبا خوردن شیر گرمی که همون خدمتکارشون...زینت...اورده
بود احساس کردم حالم بهتره..ولی تنم داغ بود...فکر کنم امشب شدیدا تب بکنم...

نگاهم به علیرضا افتاد که با چه جدیت وژست خاصی روی مبل نشسته بود وبه حرفای بابام گوش می کرد 
وباهاش وارد بحث شده بود...
اصلا انگار اونی که توی حیاط منو اونجوری اذیت می کرد اینی که الان روبه روم نشسته بود ونگاه جدیش
متوجه حرفای بابا وپدرش بود ...نبود.
جذاب بود ...ولی هیچ جوری به دل من نمی نشست..همه اش چهره ی مانی جلوی چشمام بود غرورش برام زیبا 
بود.خیلی دوستش داشتم...اون عشقم بود..به غیر از اون نمی تونستم به هیچ کس دیگه فکر بکنم.

بابا با اقا حمید حرف می زد که علیرضا سرشو چرخوند به سمت من و وقتی نگاه منو روی خودش دید مرموز
خندید و اروم ابروش رو انداخت بالا...که من هم با اخم غلیظی سرمو چرخوندم ...
نه باباااااا این هنوز پررو بود..
منتها جلوی بزرگترا نشون نمی داد...این دیگه کی بود؟!!!!

سر میز شام بودیم که سنگینی نگاه علیرضا رو روی خودم حس کردم.
سرمو بلند کردم که دیدم بی پروا زل زده به من...
وقتی نگاه منو روی خودش دید.. با چشماش اطراف رو از نظر گذروند...همه مشغول غذا خوردن بودند
وکسی حواسش به ما نبود..
نگاهش رو به من دوخت و با شیطنت بهم چشمک زد...

چشمام از تعجب گرد شد...این بشر چقدر پرروووو بود..به چه حقی به من چشمک زد؟!
با خشم ونفرت بهش زل زدم...با غیض قاشق رو توی دستم فشردم و زیر لب یه بی شعور نثارش کردم...
ولی اون بی توجه مشغول غذا خوردن شد.

بعد از شام همه رفتیم توی پذیرایی که علیرضا هم بی رودروایسی درست اومد روی مبل کنار من نشست.
پدر ومادرش از این حرکتش تعجب کرده بودند ...ولی پدر و مادرمن وعمه جون با رضایت لبخند بر لب
داشتند.
از کارهای علیرضا حسابی حرصم گرفته بود...انگار یه ذره شرم وحیا توی هیکل این ادم نمی شد پیدا
کرد...این دیگه کی بود؟ای باباااااااا...

خیلی ریلکس پای راستش رو انداخت روی پای چپش و یه دستش رو گذاشت روی دسته ی مبل واون یکی
دستش رو هم گذاشت زیر چونه اش وبه من نگاه کرد...
از جوی که به وجود اومده بود معذب بودم..سرمو انداخته بودم پایین وبا انگشتام بازی می کردم...

بعد از اینکه وارد ویلا شده بود لباساش رو عوض کرده بود...یه شلوار جین ابی تیره و یه بلوز یقه اسکی
مردونه ی سفید که خیلی به هیکلش می اومد...
با لحن جدی که می شد رگه هایی از خنده هم توش دید گفت:پریناز خانم...دستبندتون رو خیلی دوست داشتید؟!
با بی خیالی شونه ام رو انداختم بالا وگفتم: دوستش که داشتم...ولی مهم نیست..دیگه نمی تونم به دستش بیارم.

سکوت کرده بود.سرمو چرخوندم دیدم باز داره با شیطنت نگاهم می کنه...
دستش رو اورد جلو...با تعجب نگاهش کردم...دستش مشت شده بود...جلوم نگه داشت و اروم بازش کرد.

زل زدم به دستش...این...این که دستبند من بود...دست این چکار می کرد؟!!
با تعجب نگاهش کردم و گفتم:این پیش شما چکار می کنه؟مگه نیافتاد توی استخر؟!!
لبخند جذابی زد وگفت:بله..توی استخر افتاده بود.ولی من رفتم از تو اب درش اوردم!!!!!!!
از تعجب چشمام گرد شد.
-چی؟؟؟؟؟!! توی این تاریکی رفتی دستبندم رو از تو اب اوردی؟اخه چطوری؟!
ابروشو انداخت بالا وگفت:خب دیگه...به من میگن علیرضا خان ..نه برگ چغندر...امکاناتش که باشه
..میشه..کار نشد نداره خانم.
اومدم دستبند رو از توی دستش بردارم که دستش رو مشت کرد وکشید سمت خودش...
نگاهش کردم..نگاهش هنوز شیطون بود..
-اااا دستبند رو بدید..چرا اینجوری می کنید؟!
با بی تفاوتی روی مبل جابه جا شد وگفت:نچ...نمیشه..
با تعجب گفتم:اخه چرا؟!...دستبند من به چه درد شما می خوره؟!
-شاید به درد خورد..
تو چشمام نگاه کرد وگفت:دستبندتو می خوای؟!
مشکوک نگاهش کردم که از نگاهم خندید و گفت:نترس...چرا اینجوری به من نگاه می کنی؟!
دستمو دراز کردم به سمتش و گفتم:لطفا دستبند رو بدید...به اطراف اشاره کردم وگفتم:پیش بزرگترا زشته...این
کارا یعنی چی؟!
با شیطنت به دستم زل زد وگفت:چه دستای خوشگلی داری...ولی من دستبندت رو بهت نمی دم...نگران
بزرگترا هم نباش.
با بهت نگاهش کردم...صداش تو گوشم پیچید...(چه دستای خوشگلی داری) ای خدا مانی هم درست همین جمله
رو بهم گفته بود...صدای این هم برام خیلی اشناست...
دستم خود به خود افتاد رو پاهام...هنوز بهت زده بودم...
دستش رو جلوی صورتم تکون داد وگفت:پریناز...هنوز تو باغی؟!!
ناخداگاه گفتم:مانی...تو...تو..!!!!!!!
چشماش گرد شد وبا تعجب گفت:چی؟!مانی کیه؟!...اصلا معلوم هست چی داری میگی؟!!
به خودم اومدم...اخمام رفت تو هم...من چم شده بود؟!ای خدا چرا اسم مانی رو پیش این اوردم؟!
صداش دیگه شوخ نبود...جدی بود ولحن سردی هم داشت:پریناز...حالت خوبه؟!!
باز بهت زده نگاهش کردم...چرا یه دفعه لحنش عوض شد؟!این که داشت دلقک بازی در میاورد پس چی شد؟!
نگاهش به بابا اینا بود ودیگه نگاهم نمی کرد...یه اخم اشنا هم روی پیشونیش بود...

به نیم رخش نگاه کردم...جذاب بود ولی جذابیتش در من اثری نداشت...عشق من فقط مانی بود...همون پسر
چشم خاکستری...نه این پسر چشم عسلی که کنارم نشسته بود.
علیرضا دیگه تا اخر شب با هام حرف نزد وموقع رفتنمون هم با لحن خشک ورسمی باهام خداحافظی کرد...
توی ماشین بودیم و بابا رانندگی می کرد...ولی حواس من اونجا نبود...
افکارم پریشون شده بود...به رفتار مانی فکر می کردم که برام قابل درک نبود...به رفتار امشب علیرضا فکر
می کردم که در عرض 1 دقیقه 180 درجه رفتارش و اخلاقش تغییر کرد...
به ندای قلبم گوش دادم که فقط فریاد می زد مانی...
دوست نداشتم با علیرضا ازدواج بکنم...قلب من متعلق به مانی بود پس جسمم هم فقط می تونست مال اون باشه...
************
چشمامو باز کردم..اوه..صبحه شنبه بود...یه روز دیگه از روزهای خدا...
با فکر به اینکه امروز مانی رو می بینم از شادی توی پوست خودم نمی گنجیدم.
دست و صورتم رو شستم...همه توی اشپزخونه جمع بودند وداشتند صبحانه می خوردند.
با صدای شادی گفتم:سلام...صبح همگی بخیر.
جواب سلام وصبح بخیرم رو به گرمی دادند ومن هم کنارشون روی صندلی نشستم ومشغول خوردن شدم.
بابا نگاهم کرد وگفت:دخترم فکراتو کردی؟!
لقمه ای که می خواستم بذارم تو دهانم بین راه توی دستم موند...
-چه فکری بابا؟!
بابا با بی خیالی برای خودش لقمه گرفت وگفت:در مورد علیرضا...دیشب دیدم که داشتید با هم حرف
می زدید..حالا نظرت در موردش چیه؟

بی تفاوت شونمو انداختم بالا وگفتم:نظری ندارم...من هنوز هم سر حرفم هستم..فعلا قصد ازدواج ندارم.

لقمه رو گذاشتم دهانم...بابا با تعجب نگاهم کرد وگفت:مگه با علیرضا حرف نزدی؟دیدی که پسر خوب و
سربه زیریه...خانواده ی خوبی هم داره...از همه مهمتر معلومه اون هم تو رو دوست داره...پس دلیلت برای مخالفت چیه؟!!
توی دلم گفتم:اره...خیلی هم سربه زیره...از چشماش شیطنت بیداد می کنه...

-ولی بابا شما از کجا می دونید اون هم دوست داره با من ازدواج بکنه؟...اون شوهر ایده ال من نیست.
-ولی علیرضا برای هر دختری ایده اله...بهتره بیشتر فکر بکنی...

از پشت میز بلند شد که من هم بلند شدم وبا لحن جدی که از من بعید بود گفتم:ولی بابا...اینو همینجا بهتون قول
میدم که من به هیچ وجه با علیرضا ازدواج نمی کنم...من با کسی ازدواج می کنم که بتونه خوشبختم
بکنه...منو دوست داشته باشه ...ولی از علیرضا مطمئن نباشید...با اجازه.

همه بهت زده به من زل زده بودند که من هم سریع از تو اشپزخونه اومدم بیرون ورفتم توی اتاقم وحاضر شدم
ودر حالی که به سمت در می رفتم یه خداحافظی کردم واز در خارج شدم...
امروز با ماشین خودم می رفتم دانشگاه...
سوار شدم وماشین رو روشن کردم...
تو مسیر به حرفایی که بین منو بابا زده شده بود فکرمی کردم...
خدایش چطور روم شده بود اونجوری جلوی بابام بایستم؟..اصلا اون حرفا رو چطوری تونستم بزنم؟!!
ولی یه چیزی توی وجودم می گفت:اینا همه اش به خاطر عشقمه...عشق...

وارد حیاط دانشگاه شدم...جای همیشگی خالی بود..سریع ماشینم رو پارک کردم وپیاده شدم ودکمه ی اتوماتیک
رو زدم...داشتم می رفتم به سمت در ورودی که متوجه ماشین مانی شدم..درست پشت ماشین من ترمز کرد...
اروم در ماشین رو باز کرد وپیاده شد...درست روبه روش بودم...یه شلوار پارچه ای خوش دوخت مردونه ی
مشکی ویه بلوز یقه اسکی خاکستری...درست همرنگ چشمای خوشگلش...

بوی ادکلنش رو به خوبی حس می کردم...رو به روم ایستاده بود وبا لبخند نگاهم می کرد...
-سلام اقای اریا فرد...
با شیطنت خندید وگفت:سلام پریناز خانم.اعلاء ش رو خوردید؟..حالتون خوبه؟
شده بود همون مانی متحول شده...اینجوریشم جذاب بود...دیگه دوست نداشتم باهاش لج کنم..برعکس دوست
داشتم بیشتر بهش نزدیک بشم.
توی چشماش نگاه کردم وگفتم:بله..ممنون..با اجازه.
خواستم از کنارش رد بشم که صدام کرد:پریناز؟!!
سر جام وایسادم...قلبم دیوانه وار توی سینه ام می تپید...دستام کمی می لرزید وهیجان داشتم...
برگشتم سمتش وگفتم:بله..!!
زل زد به من وگفت:جزوه ات رو نگاه کردی؟!
فهمیدم منظورش اون شعری هست که توش نوشته بود...
سرمو انداختم پایین وسکوت کردم...
روم نمی شد بگم اره خوندم کلی هم کیف کردم...فقط منظورت چی بود؟!!
یه قدم اومد جلو که من از ترسم که کسی ما رو توی اون وضعیت ببینه وبرامون حرف در بیارن یه قدم رفتم
عقب...
-چرا فرار می کنی؟...خسته نشدی؟!!
با تعجب نگاهش کردم...
-چی؟من کی فرار کردم؟!!!
اخم ملایمی کرد وگفت:همیشه در حال فراری...الان هم داشتی از من فرار می کردی.چرا؟!
لبخند ماتی نشست روی لبام..اهان.. پس دردت این بود؟!
-نه اقای اریا فرد..دوست ندارم کسی برامون توی دانشگاه حرف در بیاره...به همین خاطر...
سکوت کردم وادامه ندادم...
اروم خندید وگفت:برات مهمه که بقیه چی میگن؟!
-معلومه که مهمه...هر چی نباشه ما داریم بین این مردم زندگی می کنیم.
سرشو تکون داد وگفت:نگفتی...جزوه ات رو نگاه کردی؟!
خودمو زدم به اون راه وگفتم:خب معلومه...باید می خوندمش..امروز ازش امتحان داریم.

سرشو انداخت پایین واخم شیرینی کرد وگفت:منظورم...صفحه ی اولشه...به جز نوشته های خودت...نوشته ی
دیگه ای هم توش دیدی؟
دوست داشتم سر به سرش بذارم...
گفتم:نه...مگه غیر از من کس دیگه ای هم چیزی توش نوشته؟!
احساس کردم توی نگاهش کمی غم نشست...
-چیزی شده اقای اریا فرد؟!منظورتون چیه؟!
سرشو تکون داد وگفت:نه چیزی نیست...فقط امروز حتما پیش یه چشم پزشک برو.
با تعجب نگاهش کردم...
-چی؟اخه واسه چی؟!!!!
با همون غم نگاهم کرد وگفت:منظوری نداشتم...اخه چشماتون انگار انقدر ضعیف شده که اون شعری که با خط
درشت وواضح توی صفحه ی اول جزوه اتون نوشته شده بود رو ندیدید...
برگشت وبه سمت در ورودی رفت...نگاه غمگینش ...منقلبم کرده بود...
اروم پشت سرش رفتم وطوری زمزمه کردم که اون هم بشنوه...یه دفعه سرجاش میخکوب شد.
*
{تا دشت پرستاره اندیشه های گرم
تا مرز ناشناخته ی مرگ و زندگی
تا کوچه باغ خاطره های گریز پای
تا دشت یادها
پرواز کن
پرواز کن به دشت غم انگیز عمر من...}
*
خیلی زیباست...فقط ای کاش نویسنده اش کامل منظورش رو می گفت..اینجوری منو هم گیج نمی کرد..


اروم به طرفم برگشت...روی لبش لبخند بود وچشماش برق خاصی داشت.

اومد و رو به روم ایستاد...
-دوست داری معنیش رو بدونی؟!
از نگاهش احساس شرم می کردم ...سرمو انداختم پایین وفقط گفتم:اره..
سرشو کمی اورد پایین وزمزمه کرد:ولی باید صبر کنی...الان زوده که بخوام برات معنیش کنم!!!!!!!
کمی ازم فاصله گرفت وبرگشت وبه سمت در ورودی رفت...
من هم سرجام میخکوب شده بودم وفقط صدای مانی بود که توی سرم می پیچید:باید صبر کنی..الان زوده ...
منظورش چی بود؟!!!!!!!

بابا اینا قرار بود امروز برگردن تهران..از همین الان دلم حسابی براشون تنگ شده بود.
مامان رو بغل کردم و گونه اش رو اروم بوسیدم...
با چشمای اشکیش نگاهم کرد و گفت:چه عجب دختر تو یه بار گونه ی منو اروم بوسیدی...
وسط گریه زدم زیر خنده وتو اغوشش فرو رفتم...با تمام وجود عطر تنش رو به جان کشیدم.
گونه ام رو بوسید و اشکاش رو پاک کرد.رفتم تو بغل بابا و گونه اش رو بوسیدم.
-دختر گلم..خیلی مواظب خودت باش..به هر کسی اعتماد نکن و با هر کسی هم دوست نشو..باشه؟
سرمو گرفتم بالا وگفتم:باشه بابا...میشه ازتون خواهش بکنم بگید اونا کی هستند؟
لبخند ملایمی روی لباش نشست وگفت:اونا هیچ کس نیستند وهیچ کاری هم نمی تونند بکنند.بهت اسیب نمی رسونند دخترم فقط می خوان از طریق تو به هدفشون برسند...همین.
پیشونیم رو بوسید وهمراه مامان سوار ماشین شدند... عمه کاسه ی اب رو پشت سرشون ریخت و من با چشمای اشکیم در دل براشون دعا خوندم وپشت سرشون فوت کردم...
**********
-سلام ستاره خانم گل...دیگه خبری از ما نمی گیری خانم...داری کم کم متاهل میشی وما رو هم فراموش می کنی ها.
-سلام..نه بابا این حرفا چیه؟باور کن کلی کار ریخته سرمون..
-چطور؟مگه فقط یه نامزدیه ساده نیست؟
ستاره نیم نگاهی بهم انداخت وگفت:نه بابا..قرار عقد کنون هم باشه.
با خوشحالی دستام رو زدم به هم وگفتم:واقعا؟چه عالی...مبارکت باشه...
لبخند خوشگلی زد وگفت:من می خوام عروس بشم چرا ذوقش رو تو می کنی؟
چشمک زدم وگفتم:دیگه دیگه...
ستاره خندید وبه نیما که اونطرف نشسته بود نگاه کرد.

سرمو چرخوندم وبه نیما نگاه کردم..عشق رو به راحتی می شد از چشماش خوند...خوش به حال ستاره..تونست
به کسی که دوستش داره برسه.
نگاهم سر خورد روی مانی...سرشو تکیه داده بود به دستش وداشت روی یه برگه یه چیزایی رو یادداشت
می کرد...به شدت هم تو فکر بود...
انقدر نگاهش کردم تا اینکه سرشو چرخوند واون هم به من نگاه کرد.
یه لبخند کمرنگ زد واروم سرشو تکون داد.
من هم لبخند خوشگلی زدم که می دونستم چال گونه ام به خوبی معلوم میشه ...
نگاهش روی صورتم می چرخید...لبخندش پررنگ تر شد وتوی چشماش یه برقی نشست...
از نگاه خیره اش هول شده بودم وقلبم تند تند می زد...سرمو چرخوندم سمت ستاره ومشغول صحبت کردن با اون
شدم..ولی قلبم همچنان به دیواره ی سینه ام می کوبید.
با ورود استاد جو سنگین شد وهمه ی حواسم رو دادم به استاد..

بعداظهر بود وداشتم از در دانشگاه خارج می شدم که علیرضا رو کنار خیابون دیدم.
داشت واسه ماشینم دست تکون می داد...از دیدنش اون هم جلوی دانشگاه تعجب کرده بودم...این اینجا چکار می کرد؟
ماشین رو کنار پاش نگه داشتم و اون هم سریع نشست روی صندلی جلو کنار من....
همین طور زل زده بودم بهش...تو صورتم نگاه کرد.
-علیک سلام پریناز خانم...
به خودم اومدم وبا تعجب گفتم:ببخشید ..سلام.شما اینجا چه کار می کنید؟
شونه اش رو انداخت بالا و گفت:همینجوری اتفاقی رد می شدم...
مشکوک نگاهش کردم وگفتم:لابد اتفاقی هم ماشین منو دیدید ودست تکون دادید تا نگه دارم درسته؟
خندید وتو چشمام زل زد وگفت:کاملا درسته.
اخم کردم وحرکت کردم...
-پریناز تو همیشه همینقدر تندخویی؟چرا به من که می رسی اخم می کنی؟
اخمام بیشتر رفت تو هم وگفتم:این به خودم مربوطه..در ضمن ما تازه 1 روزه که با هم اشنا شدیم و من دلیلی نمی بینم که شما بخواید انقدر خودمونی رفتار بکنید.
ابروهاشو انداخت بالا وبا لبخند شیطنت امیزی گفت:نه من کلا همیشه همین قدر خودمونی هستم...اگر از کسی خوشم بیاد زود باهاش می جوشم ..
با بهت نگاهش کردم..این داشت چی می گفت؟یعنی از من خوشش اومده؟
همچنان اخمام تو هم بود.با حرص به روبه رو خیره شدم وگفتم:بهتره دیگه ادامه ندید..اصلا حوصله ی شنیدن این حرفا رو ندارم...
جدی نگاهش کردم وبا لحن محکمی گفتم:لطفا دیگه با من خودمونی و صمیمی رفتار نکنید...اصلا خوشم نمیاد.
دست چپش رو زده بود زیر چونه اش و با نگاهی بامزه به من خیره شده بود..انگار دارم براش قصه میگم...
-انشاالله فهمیدید که چی گفتم؟
سرشو تکون داد وگفت:خیالتون راحت..گرفتم چی می گی...ولی من کار خودم رو می کنم...شما هم راحت باش..من راحتم.
با حرص اروم زدم روی فرمون وگفتم:ولی من از راحتیه شما ناراحتم...
نیم نگاهی بهش انداختم و گفتم:میشه دلیل این کاراتون رو بپرسم؟
یه دفعه نگاهش جدی شد واون لبخند از روی لباش محو شد .به رو به رو نگاه کرد و سر سنگین روی صندلی نشست.
-چرا فکر می کنید باید دلیلی داشته باشه؟
-چون مطمئنم که داره...بهتون نمی خوره ادمی باشید که بی دلیل به یکی نزدیک میشه...
پوزخندی زد و از پنجره به بیرون خیره شد وحرفی نزد ولی اینو شنیدم که زمزمه کرد:همه تون مثل همید...
با تعجب نگاهش کردم با اینکه جمله اش رو کامل شنیده بودم ولی گفتم:چیزی گفتید؟
سرشو برگردوند سمت من وجدی و سرد نگاهم کرد وگفت:نه...لابد گوشای شما مشکل داره.
باز پررو شد..با اخم رومو ازش گرفتم وبه خیابون نگاه کردم.
زیرچشمی نگاهش کردم...دست راستش رو تکیه داده بود به لبه ی پنجره وانگشت اشاره اش رو گذاشته بود
روی لباش و دست چپش هم مشت شده روی پای راستش گذاشته بود..انقدر فشارش می داد که نوک انگشتاش
بی رنگ شده بود...
تعجب کرده بودم...معلوم نبود چش هست...من نمی فهمم چرا جدیدا هر کی به من می رسه اولش خوب و خندونه
و بعد بی دلیل پاچه گیر میشه...مگه من چکارشون دارم؟والله خودم هم توش موندم..اون از مانی..این هم از
علیرضا...خدا اخر و عاقبت منو با اینا بخیر بکنه.

صدای خشک و سردش به گوشم خورد:میشه همین کنارا نگه دارید؟...ممنون میشم.
--بله..خواهش میکنم.به خانواده سلام برسونید.
-حتما...ببخشید مزاحمتون شدم.
نگاهش کردم که اون هم به من نگاه کرد گفتم:نه این حرفا چیه؟امیدوارم از حرفام ناراحت نشده باشید..باور
کنید این کارهای شما برام قابل درک نیست واینه که ...
ادامه ندادم وسکوت کردم..
-بله...متوجه هستم...
ماشین رو کنار خیابون نگه داشتم که اون هم دستش رو به سمتم دراز کرد وگفت:نمیگم خداحافظ...میگم به امید دیدار...
دستم رو گذاشتم تو دستش وگفتم:خداحافظ.
دستم رو کمی فشرد..از چشماش می خوندم که انتظار داشته بگم ..به امید دیدار...ولی دلیلی نداشت که اینو بگم...
دستمو از توی دستش کشیدم بیرون و اون هم با یه با اجازه در ماشین رو باز کرد و از ماشین پیاده شد.
در و بست وسرشو اورد کنار پنجره و گفت:به خانواده سلام برسونید...
سرمو تکون دادم وبا یه تک بوق حرکت کردم...
ازش دور شده بودم ولی از تو اینه دیدم که یه ماشین مدل بالای مشکی..درست مثل ماشین خودش کنارش
ایستاد و اون هم سوار شد..میدون رو دور زدند ورفتند..

چون فاصله ام زیاد بود نتوستم چهره ی راننده رو تشخیص بدم ... 
با بی خیالی شونه ام رو انداختم بالا و به راهم ادامه دادم...
دیگه امروز باید واسه موبایلم باطری بخرم..نمیشه همین طور پشت گوش بندازم.

از توی اینه به پشت سرم نگاه کردم که یه لبخند کمرنگ نشست روی لبام...
همون ماشین مشکی که محافظهای محترم من توش بودند با فاصله پشت سرم می اومدند...
باید از بابا و سرگرد همتی ممنون باشم..اینجوری لااقل می تونم کمی احساس امنیت بکنم...

فصل هشتم


با صدای زنگ موبایلش چشمانش را باز کرد... نوک انگشتان مردانه وکشیده اش را روی چشمانش کشید واز
روی تخت بلند شد...
به شدت احساس گرفتگی می کرد..دیشب تا نزدیک سپیده صبح بیدار بود...
با زدن چند مشت اب سرد توانست کمی از کسلی و بی حالیش کم کند.
مثل همیشه فقط یک فنجان چای و بیسکوبیت صبحانه اش بود...میلی به صبحانه نداشت.
به سمت اتاقش رفت ولباس پوشید...پیراهن مردانه ی سفید و شلوار خوش دوخت طوسی اش را به همراه شال
گردن دو رنگ سفید و مشکی اش.. تیپش را کامل کرد..موهایش را شانه زد.به خودش در اینه زل زد..مثل همیشه جذاب و مغرور...
کیف و جزوه اش را از روی میز کارش برداشت واز اتاق خارج شد...
به سمت در رفت ولی وسط راه ایستاد وبه اطرافش نگاه کرد...
اه کشید و در دل گفت:چقدر ساکته...من چطور تا حالا تو این سکوت دیوونه نشدم؟خودش جای تعجب داره....
پوزخندی زد وبی تفاوت به سمت در رفت وبا پوشیدم کفشهایش از خانه خارج شد...
جلوی در چند نفس عمیق کشید..بوی بهار را میشد به خوبی حس کرد...
در دل گفت:داره کم کم بهار میاد وهمه چیز از کهنگی ویک نواختی در میاد...یعنی زندگیه منم می تونه از این یک نواختی وکسالت در بیاد؟...
خواست به سمت ماشینش برود که با شنیدن بوق ماشینی صورتش را برگرداند...
با دیدنش لبخند زد وبه سمتش رفت.
راننده از ماشین پیاده شد ودر حالی که به در ماشین تکیه داده بود ویک دستش هم روی سقف بود لبخند جذابی بر لب داشت.
-سلام داداش مانی...چطوری؟!بفرما در رکابتون باشیم.
لبخندش پررنگتر شد وبه سمت علیرضا رفت...او را در اغوش کشید وارام گفت:سلام داداشی 
خودم...این وقت صبح اینجا چکار می کنی؟!
علیرضا خودش را از اغوش مانی جدا کرد...هر دو جوان برازنده وجذاب بودند...تقریبا هم قد وهیکل ولی
مانی کمی قد بلندتر از علیرضا بود.
-چه کنیم دیگه...خرابتیم داداشی.تا من هستم چرا تو زحمت بکشی؟نیما که سرش گرمه زن وزندیگش شده...این
وسط من موندم...اگه منو نداشتی که دق می کردی...
مانی به شوخی به بازویش زد وگفت:خیلی خب زبون نریز می دونم شیرینی...دیگه دلمو نزن...
علیرضا به سمت کنار راننده اشاره کرد وگفت:بپر بالا...هم مسیریم برادر گرام....
مانی سری تکان داد وبه سمت در کنار راننده رفت وکنار علیرضا نشست.
علیرضا هم سرجایش قرار گرفت وماشین را روش کرد وحرکت کرد.
-خب داداش مانی بگو ببینم از عشقت چه خبر؟!!!!
مانی نیم نگاهی به او انداخت وبه ارامی زمزمه کرد:کی گفته اون عشق منه؟!!
علیرضا با شیطنت نگاهش کرد وگفت:نه کی میگه اون عشق تو ه ؟ولی من می خوامش ......
مانی سریع سرش را به سمت او برگرداند وبا حرص نگاهش کرد...
علیرضا از این حرکت مانی خندید وابروهایش را انداخت بالا وگفت:چته؟...نترس مال خودت...کی جرات داره
به عشق تو چپ نگاه کنه؟من خودم یکی دارم مثل ماه می مونه...
مانی نفس عمیقی کشید واز پنجره به بیرون زل زد...
علیرضا اروم به بازویش زد وگفت:چیه؟چرا رفتی تو فکر؟هنوز تصمیمی نگرفتی؟
مانی بی قرار سرش را تکان داد وگفت:نه... نمی تونم..برام سخته..
لحن علیرضا جدی شد وگفت:چرا مانی؟..اخرش که چی؟نمی خوای این بازی رو تموم بکنی؟
مانی سرد وجدی تو چشمای علیرضا خیره شد وگفت:نه...الان برای تصمیم گیری خیلی زوده...اوضاع باید
همین طور بمونه.
-ولی اگر روزی فهمید قصدت چیه اون موقع می خوای چکار بکنی؟مانی این ریسکه.......
مانی با کلافگی دستی بین موهای خوش حالتش کشید وگفت:بس کن علیرضا...دیگه نمی خوام در موردش
حرف بزنم...برام سخته...باید ادامه اش بدم...
علیرضا مرموز نگاهش کرد وگفت:پس می خوایش؟...اگه می خوای ادامه اش بدی پس قصدت جدیه...تو
عاشقشی مانی.
مانی سکوت کرده بود ولی بعد از مکث طولانی سرش را به طرف علیرضا برگرداند و با لحنی محکم
گفت:نمی دونم...ولی قلبم میگه قبولش بکنم...یه حالی دارم که...نمی دونم...باید صبر کنم...نباید عجله کنم.

علیرضا سرش را تکان داد وبه روبه رو خیره شد...هر دو در سر به یک چیز فکر می کردند...که اخرش چی
می خواد بشه؟!!!!!!!
**********************
-پریناز اگه گفتی الان می خوام بهت چی بگم؟!!
به صورتت شاد وشیطون ستاره نگاه کردم و گفتم:من چه می دونم....نکنه قراره نامزدی وعقد وعروسی رو با هم بگیرید؟
ستاره اخم شیرینی کرد وگفت:واااااااا بی مزه...نخیر خبرم این نبود.
-پس چی بود؟!
ستاره با هیجان نشست کنارم وگفت:امروز چند تا از بچه ها با استاد حصاری صحبت کردند وانقدر مغزش رو
شست وشو دادند تا استاد قبول کرده با بچه ها بیاد اردو...سرپرست گروه بشه...
با تعجب نگاهش کردم وگفتم:گروه؟استاد حصاری؟اردو؟چی داری میگی؟
-ای بابااااا...تو مثل اینکه تو باغ نیستی ها...مگه نمی دونی قراره با بچه ها یه اردوی یه روزه بریم..چون اخر
ساله ونزدیک بهاره بچه ها این پیشنهاد رو دادند..همه موافقند استاد حصاری هم می تونه برامون کمک باشه
تا بتونیم بریم...اخه همه قبولش دارند و با دانشجوها هم خیلی خوبه...حالا گرفتی؟
با هیجان دستامو زدم به همو گفتم:راست میگی؟وای اینکه عالیه...
ستاره هم با ذوق گفت:اره خیلی خوبه...فکرش رو بکن من ونیما دوتایی بریم اردو و باهم باشیم ای
جان...حرف نداره..
زدم به بازوشو گفتم:اوهوووو...اینجا دختر مجرد نشسته هااااااا...انقدر شیرین بازی در نیار...شوهر ذلیل به تو
میگن دیگه...
ستاره خندید وبهم چشمک زد وگفت:من شوهر ذلیلم؟...تو رو هم می بینیم خانم...اونوقته که سلامت می کنم پری جون...
خندیدمو گفتم:باشه..بیا ببین...من عمرا از این کارا بکنم...
ستاره بلند خندید وچیزی نگفت...
خیلی خوشحال بودم که می تونم با مانی تو این اردو باشم...وای اگه بشه چی میشه...خب معلومه دیگه...عالی میشه...
**********************
با خستگی وارد خانه شد..در را بست وکفشهایش را در اورد و وارد راهرو شد...
به سمت اشپزخانه رفت ویک لیوان اب خورد...
چای ساز را به برق زد وروی صندلی نشست..حسابی خسته شده بود...
چشمانش را بست ونفس عمیق کشید..یاد اردوی فردا افتاد وناخداگاه لبخند زد...
هیچ وقت با بچه ها همگام نشده بود و به اردو و تفریح نرفته بود...اصلا با بچه های دانشگاه نمی جوشید به
جز نیما که اون هم از بچگی با هم دوست بودند...

خودش هم نمی دانست چطور قبول کرده است که به این اردوی یک روزه برود؟..دلیلش چه بود؟..وقتی محمدی گفته بود که اریافرد تو هم میای ؟..مانی ناخداگاه به صورت شاد وخوشحال پریناز نگاه کرده بود وروبه محمدی گفته بود:اره میام..روی من هم حساب کنید.

همه ی بچه ها از اینکه می دیدند مانی هم توی این اردو است وبرای اولین بار با انها می اید هم متعجب بودند
وبعضی ها هم خوشحال...بیشتر از همه پریناز خوشحال بود ..به مانی نگاه کرده بود وانگار با چشمانش از او
تشکر می کرد.

مانی چشمانش را باز کرد..هنوز تصویر صورت زیبا وشیطون پریناز جلوی چشمانش بود...
وقتی به یاد اون لبخند وچال گونه اش می افتاد..یک حس خاصی را در خودش می دید..حسی که برایش تازگی
داشت...تا به حال تجربه اش نکرده بود...
علیرضا می گفت عشق است.. ولی مانی قبولش نداشت..اصلا به عشق اعتقاد نداشت...
در دل گفت:من می خواستم حال این دختر رو بگیرم..بهش ثابت کنم با بقیه ی همجنساش فرقی نداره...ولی
چرا اینجوری شد؟
با کلافگی از روی صندلی بلند شد وبه سمت اتاقش رفت بعد از تعویض لباسش به اشپزخانه امد وبرای خودش
چای ریخت...روی صندلی نشست.
از این سکوت بدش می امد..الان مدتی بود که دیگر سکوت خانه اش را دوست نداشت...او از پدر ومادرش
جدا شده بود تا مستقل باشد وطعم سکوت را بچشد..ان موقع برایش جذابیت داشت...این سکوت برایش 
ارامش بخش بود...ولی الان...نمی توانست تحملش کند...این سکوت دیوانه کننده بود....

با حرص از روی صندلی بلند شد و با کلافگی بین موهایش دست کشید وبه دور خودش چرخید...
دستش را پشت گردنش گذاشت وسرش را بالا گرفت...به سقف زل زد.
دیگر تحملش تمام شد وداد زد وسکوت خانه را شکست:اخه چراااااا؟ چرااااااا؟خدااااااااا...
اخه چرا باید من اینجوری بشم؟...
من که داشتم زندگیمو می کردم...
من که کاری به کسی نداشتم..
من که راهمو می رفتمو همون راهو بر می گشتم...
پس چی شد؟چراااااااا دیگه روی خودم کنترلی ندارم؟چرااااااا...
روی سرامیک های اشپزخانه نشست...سرامیک ها سرد بودند ولی تن مانی از گرما در حال سوختن بود...
زانو زد وپیشانیش را به سرامیک های سرد چسباند...صدای گریه اش سکوته اشپزخانه را شکست...دیگر
طاقتش تمام شده بود...صبرش لبریز شده بود...

سرش را بلند کرد واشکهایش را پاک کرد..
با خود گفت:یعنی تموم شد؟...من دلمو باختم؟...به همین اسونی؟!!!!!!!...

ولی ندایی در قلبش می گفت:تو خیلی وقته که دلتو باختی مانی...قصه ی امروز و فردا نیست...تو لایق
عشقشی..پس عاشق باش...تو می تونی...فقط کافیه بخوای...به همین راحتی... 

از زیر قران رد شدم وصورت عمه رو بوسیدم.
-خداحافظ عمه جون...
لبخند مهربونی زد وگفت:خداحافظ دخترم..تو رو خدا مواظب خودت باش...برو به سلامت عزیزم.

به سمت ماشینم رفتم ودر همون حال گفتم:حتما عمه جون..خیالتون راحت.عصر بر می گردیم.
سوار ماشین شدم وبا یه تک بوق حرکت کردم...قرار بود هر کس با ماشین خودش بیاد تا مشکلی نباشه...همه جلوی دانشگاه جمع می شدیم و از همون جا حرکت می کردیم.
قرار بود بریم به یکی از ابشارهای سرسبز و زیبای اصفهان...صبح خیلی زود بود وهوا هم هنوز کمی سرد بود..

ماشین من ومانی همزمان رسید...براش بوق زدم ولی اون توجهی نکرد وبدون اینکه بگه من هم ادم هستم یا نه
از کنار ماشینم رد شد ورفت تو حیاط دانشگاه....
واااااااا این دیگه چش بود؟اول صبحی که اینجوریه خدا اخرش رو بخیر کنه.

بی توجه بهش رفتم توی حیاط که دیدم بچه ها با ماشیناشون اونجا جمع شدند...
تعدادمون زیاد نبود 12 نفر بودیم و 7 تا ماشین...
بعضی ها با ماشین دوستاشون که همون بچه های کلاس بودند می اومدن.ستاره هم با نیما جونش می اومد...

همه نشستن تو ماشیناشون ودوستاشونم کنارشون این وسط فقط موند اقای شایان محمدی....

وااااا این چرا داره میاد سمت من؟
سرشو از پنجره داخل کرد وگفت:ببخشید خانم ستایش...می تونم باشما بیام؟
بله بله؟!!نفهمیدم چی شد؟!!...با من بیاد؟مگه ماشین قحطه؟جلوی بچه ها داشتم از خجالت اب می شدم..حتما از فردا می شدم سوژه براشون..........
جدی نگاهش کردم وگفتم:خب این همه ماشین حتما باید با من بیاید؟..در ضمن جلوی بچه ها صورت خوشی نداره.
بچه پررو خندید وگفت:نگران نباشید خانم...داریم میریم اردو ..تنها که نیستیم ..اینها هم باهامون هستند.

به بچه ها اشاره کرد...هیچ جوری حاضر نبودم حضورش رو توی ماشینم تحمل بکنم...معلوم بود سرو گوشش
بدجوری می جنبه...
هنوز داشت به من نگاه می کرد که با صدای بوق ماشین یکی از بچه ها هر دو تامون سرمون رو چرخوندیم
ومانی رو دیدیم که کمی اونطرف تر از ماشین من ترمز کرده بود.
با اخم همیشگیش که به نظرم اینبار غلیظ تر هم بود به شایان خیره شده بود...
ماشینش رو حرکت داد وبه سمت ما اومد ودرست کنار پای شایان زد رو ترمز وگفت:اقای محمدی بهتره 
سوارشید همه به خاطر شما معطل شدند.
شایان نیش خندی زد ورو به مانی گفت:نه...خیلی ممنون اقا مانی..من با خانم ستایش میام..اینجوری راحت ترم.
پسره ی پررو عین دخترا ناز می کرد...تو خیلی غلط می کنی با من راحت تری...برو بتمرگ تو ماشین مانی
دیگه بچه پررو.........
مانی با خشم نگاهش کرد وگفت:اینطور درست نیست اقای محمدی...بهتره بیاید بشینید...همه رو معطل
خودتون کردید.
خداوکیلی همچین اخم کرده بود و با توپ وتشر حرف می زد که محمدی رو نمی دونم ولی من که این وسط
بی تقصیر بودم هم داشتم از ترس سکته ناقص می زدم...دستام می لرزید..خدا خدا می کردم درگیری نشه که با اومدن استاد حصاری نفس حبس شده ام رو دادم بیرون وخدارو شکر کردم.
-بچه ها انقدر با هم جر وبحث نکنید...اقای محمدی شما هم با اقای اریافرد بیاید...لطفا سریع تر..
محمدی با حرص به مانی نگاه کرد ولی مانی با اینکه هنوز همون اخم رو...روی پیشونیش داشت ولی به
راحتی می شد حس پیروزی رو تو نگاهش دید...
محمدی با حرص کنار مانی نشست که مانی هم بلافاصله حرکت کرد..من هم پشت سرش بودم...چند تا از بچه
ها هم جلومون بودند...شده بودیم کاروان عروس...7 تا ماشین پشت سر هم حرکت می کردند.
حدودا 45 دقیقه ای کشید تا برسیم به همون ابشاری که مد نظر بچه ها بود...قسمتی از راه رو باید پیاده
می رفتیم وهیچ راهی نبود تا با ماشین بریم.

همه ماشین هاشون رو پارک کردند ومن هم کنار ماشین مانی پارک کردم واز ماشین پیاده شدم.
نگاهم افتاد به محمدی که با لبخند به سمت من می اومد...ای خدا این چرا امروز انقدر سیریشه من شده؟!

با اخم سرمو چرخوندم به سمت بچه ها وبه طرفشون رفتم ولی سریش خان سریع خودش رو رسوند به من
ودرست هماهنگ با من قدم بر می داشت..
از کاراش تعجب کرده بودم...معلوم نبود صبح چی خورده که احساس کنه بودن بهش دست داده...
حالا چرا اویزون منه بدبخت شده؟خب بره پیش یکی دیگه...
ولی اون گیر داده بود به من وهر جا می رفتم اون هم مثل دم دنبالم بود...کلافه ام کرده بود...
رسیدیم کنار ابشار.......واوووووووو چه ابشار بزرگی...دورتادورش بوته ودرخت بود...چون نزدیک بهار بود همه جا شاداب وسرسبز بود..خیلی زیبا بود. جون می داد تند تند عکس بندازی...خداروشکر دوربینم رو با خودم اورده بودم.
یه نگاه به اطرافم کردم..خداروشکر مثل اینکه محمدی غیبش زده بود...اخیش...راحت شدما....
یه عکس از ابشار انداختم...خیلی دوست داشتم باهاش عکس بندازم ولی روم نمی شد به کسی بگم ازم عکس بگیره...
چرخیدم سمت بچه ها که دیدم مانی درست پشت سرم ایستاده...توی چشمام زل زد وخیلی جدی نگاهم 
کرد...ولی خداروشکر از اخم همیشگیش خبری نبود...نمی دونم توی چشمام چی دید که دستش رو اورد به
سمت دوربین واز دستم گرفت..
با تعجب نگاهش کردم ولی حالت و کارهای مانی کاملا خونسرد بود...
دوربین رو تو دستاش چرخوند ورو به من گفت:از چه زاویه ای می خوای ازت عکس بندازم؟!!!!
با دهان باز خیره شده بودم بهش...من کی بهش گفتم بیا از من عکس بنداز؟...از یه طرف خوشحال بودم که 
می خواد ازم عکس بگیره واز طرفی هم خجالت می کشیدم...وای حالا چه وقت خجالت کشیدنه؟...باید تا 
می تونستم از این فرصت های طلایی استفاده می کردم...

با لبخند رفتم عقب وکنار ابشار ایستادم تا عکس بگیره:همین جا خوبه؟
توی دوربین نگاه کرد وسرش وبه نشونه مثبت تکون داد...
با همون لبخند توی دوربین نگاه کردم...عکس انداختنش طول کشید....ااااا پس چرا نمیندازه؟...
-اقای اریافرد...نمی خواید بندازید؟
سرشو اورد بالا وبهم نگاه کرد...انگار یه کم دستپاچه بود.اینو می شد از حالت صورتش فهمید...
-چرا چرا..الان میندازم...زاویه تون خوب نیست...یه کم اینطرف تر...اهان خوبه...اماده؟
عکس اول رو ازم انداخت...یه درخت بزرگ وخوشگل اونطرف تر بود که خیلی دوست داشتم با اون هم
عکس بندازم...بهش گفتم :ببخشید..میشه یه عکس از من واون درخت بندازید؟
لبخند ماتی زد وگفت:حتما..هر چند تا می خواید بندازید.من در خدمتم.
-مرسی...
به اطرافم نگاه کردم..بچه ها پشت یه صخره ی کوچیک ایستاده بودند ویه سریشون داشتند حرف می زدند 
وبعضی هاشون هم مثل من در حال عکس انداختن بودند...خداروشکر از سریش خان هم خبری نبود..
به سمت درخت رفتم...کنارش ایستادم..درست کنار ابشار بود...لبه ی ابشار ایستادم و دستمو به درخت تکیه
دادم..اینجا دیگه تو دید بچه ها نبود...
مانی دوربین رو تنظیم کرد وگفت: اماده؟
یه کم رفتم اونورتر که...
پام لیز خورد وبه سمت ابشار خیز برداشتم...یه جیغ خفیف کشیدم که توصدای شر شر ابی که از بالای ابشار
به پایین می اومد گم شد...چشمامو با وحشت بستم وخودم رو خورد وخمیر وخیس از اب تصورمی کردم
که....

دو تا دست مردونه دور کمرم حلقه شد ومنو کشید سمت خودش...انقدر محکم منو کشید عقب که کنترلمون رو
از دست دادیم وافتادیم روی زمین درست روی هم...
نفس نفس می زدم..تند چشمامو باز کردم که نگاهم تو نگاه گرم وخاکستریه مانی گره خورد...
با دیدنش اون هم از اون فاصله ی خیلی نزدیک قلبم توی سینه ام با بی قراری شروع به تپیدن کرد...
وقتی دید چشمامو باز کردم یه لبخند خوشگل زد ودر حالی که اون هم نفس نفس می زد گفت:فکر کنم با اینبار شد دو دفعه... که از خطر نجاتت دادم نه؟...
همچنان زل زده بودم بهش..قدرت هیچ عکس العملی رو نداشتم...انگار فراموش کرده بودم که اگر یکی از 
بچه ها... ما رو توی اون وضعیت ببینه ابروی هر دوتامون به کل میره...ولی اون لحظه ذهنم قفل شده بود...فقط وفقط چهره ی مانی جلوی چشمم بود و فکرو ذهنم از هر چیز دیگه ای تهی شده بود.

با احساس اینکه دستاش رو دور کمرم حلقه کرد ومنو به خودش فشرد...به خودم اومدم...از شرم سرخ شده
بودم...به هزار زحمت نگاهمو ازش گرفتم وسعی کردم از روش بلند بشم ولی اون محکم منو چسبیده بود...با
نگرانی نگاهش کردم..
با تته پته گفتم:اقای اریافرد...دارید چکار می کنید؟...الان یکی بیاد ومنو شما رو اینجوری ببینه ...مطمئنا برامون بد میشه...خواهش می کنم...
باز چشماش شیطون شده بود:پس اگه می خواید کسی شما رو توی این وضعیت نبینه...یه تشکر درست
وحسابی از من بکنید تا بزارم برید...
-هان؟؟؟؟اهان....خب ..ممنونم..
-از چی ممنونی؟
ای خدا این چرا اینجوری می کنه؟
-ممنونم...از اینکه...جون منو نجات دادید.
-خواهش می کنم...اصلا قابلتون رو نداشت.

خودم رو کشیدم عقب ولی اون ولم نمی کردو همچنان منو چسبیده بود...با تعجب نگاهش کردم وگفتم:خب
بزارید برم دیگه...الان یکی میاد...
سکوت کرده بود...نگاهش روی کل صورتم می چرخید که اخرش روی یه نقطه از صورتم خیره موند...
ای وای بر من...داره به لبام نگاه می کنه...وای خدا کاری نکنه...
با ترس نگاهش کردم...چشماش از روی لبام سرخورد توی چشمام...نمی دونم نگاهمو پیش خودش چطور
تعبیر کرد که دستاش از دور کمرم شل شد ومن هم سریع از روش بلند شدم...

وقتی از روی زمین بلند شد وداشت خودش رو می تکوند...اخم کرده بود...
ای خدا این یعنی باز رفته توی جلد خودش...چرا مرتب رنگ عوض می کرد؟مگه تو نگاهم چی دید؟
از کنارش رد شدم که دستم رو گرفت..
سرجام ایستادم وبهش زل زدم...اروم سرشو چرخوند به سمت من وگفت:چرا از من فرار می کنی؟...می ترسی
بهت اسیب برسونم؟
با تعجب نگاهش کردم...دهنم باز مونده بود... این چی میگه؟!!!!
-نه ...چرا همچین فکری می کنید؟!
از کنارم رد شد ودر همون حال شنیدم که گفت:چون دارم می بینم...
همون جا ایستادم وبه ابشار خیره شدم...به همه چیز فکر می کردم...به چیزایی که به مانی مربوط می شد...
من عاشقش بودم..پس باید اینو بهش ثابت می کردم...ولی اون هم منو می خواد؟از کجا باید بفهمم؟...

باید سعی خودم رو بکنم...من مدت زیادی توی اصفهان نمی موندم...باید تا اینجا هستم خیال خودم رو راحت
بکنم...

روی تخته سنگی کنار ابشار نشسته بود وبه رو به رو خیره شده بود.هیچ جوری نمی توانست به افکارش نظم 
دهد.تا تصمیمی می گرفت با دیدنش همه چیز را فراموش می کرد.
هیچ وقت نشده بود که در زندگیش چنین حسی را تجر به کند...حتی وقتی...
با خودش گفت:این دخترداره با من چکار می کنه؟...
چشمان پر از التماسش را به پریناز دوخت که به دور از بچه ها زیر درختی نشسته بود واو هم به ابشار خیره
شده بود.
نیم رخ دلنشینش را دوست داشت...اصلا همه چیزش برای مانی تک بود...خودش هم نمی دانست چرا به
پریناز چنین حسی را دارد...
چندین بار از خودش پرسیده بود که این می تونه ازعشق باشه؟...یعنی من الان عاشقم؟اخه چرا؟...مگه چی
شد؟...چی باعثش شد که این اتفاق بیافته؟
زل زده بود به پریناز و بی حرکت نگاهش می کرد در دل گفت:یعنی راه رو دارم درست میرم؟... ولی
نه...باید اینو به خودم ثابت کنم...اره...من باید این کار رو بکنم.
از روی تخته سنگ بلند شد وبه سمت بچه ها رفت.همه دور هم نشسته بودند ومی گفتند ومی خندیدند.
کنار نیما نشست...
نیما در حالی که لبخند بر لب داشت رو به مانی کرد واروم گفت:چی شده داداش؟...چرا اخمات تو همه؟
مانی بی حوصله شانه اش را بالا انداخت وسکوت کرد.
نیما اروم به بازویش زد وگفت:جون من یه امروز رو بی خیال شو...بسه دیگه...چقدر تو یخی اخه؟
مانی لبخند تلخی زد وبه پریناز خیره شد که نگاه پریناز هم روی صورت مانی چرخید .
با ان نگاه گیرا قلب مانی در سینه با بی تابی شروع به تپیدن کرد.
پریناز لبخند زد ومانی هم ناخداگاه در جواب لبخندش...لبخندی جذاب ومردانه تحویلش داد.
همچنان به پری زیبایش خیره شده بود که با ضربه ی نیما به خودش امد :اهووووووو...اقا پسر نخوریش
حالااااا...من گفتم یخی ولی الان به جان خودم به غلط کردن افتادم...یخ که نیستی هیچ..یه اب زیرکاهی هم
هستی که لنگش تو دنیا نادره...بابا ابگرمکن..بخاری...اتیشششششش... .بیخیال داداش...

مانی معترضانه نگاهش کرد ومحکم به بازوی نیما زد که اون با صدای بلند خندید وگفت:چته؟...با این زور
گنجیشکیت من چیزیم نمیشه اقا مانی...
با شیطنت ادامه داد:جون نیما یه دونه دیگه از اون لبخند دخترکشات بزن کیف کنیم...تو از این لبخندا هم بلد بودی ورو نمی کردی؟...
لبخندی که روی لبان مانی بود با این حرف نیما پررنگتر شد و باز به پریناز خیره شد ولی با دیدنش به
سرعت اخمهایش در هم رفت ونیمخیز شد که نیما بازویش را گرفت:هوی داداش کجا؟الان میری بدبخت رو
ناکار می کنی.چرا یهو رم می کنی؟
مانی بازویش را از دست نیما بیرون کشید واز جایش بلند شد.
صدای زمزمه وار نیما به گوشش می رسید ولی او کاملا بی توجه بود:نرو دیوونه...می خوای جلوی بچه ها
تابلو بشی؟...ولش کن این محمدی رو.
ولی مانی به سرعت وبی اراده قدم بر می داشت وبه سمت انها می رفت...
پریناز وشایان شانه به شانه ی هم به اونطرف که پر بود از درخت وبوته های بلند می رفتند.
مانی اروم پشت سرشان می امد وتمام حواسش را به ان دو داده بود.
************************
با لبخند مانی جون گرفته بودم وداشتم واسه خودم کیف می کردم که سرخر از راه رسید...جناب اقای شایان
محمدی سیریش...
-پریناز خانم..می تونم چند لحظه وقتتون رو بگیرم؟
نخیر... برو وقت عمه ات رو بگیر پسره ی بی شرم...چه گیری به منه بدبخت داده بودا؟
با تعجب نگاهش کردم وگفتم:چیزی شده؟
سرشو تکون داد ودر حالی که همون لبخند مسخره ی همیشگی روی لباش بود گفت:اگر اجازه بدید و با من هم
قدم بشید بله...حالا...
منتظر چشم به من دوخت...
ناخداگاه به مانی نگاه کردم که با نیما می گفتند ومی خندیدند...
خیلی دوست داشتم زودتراز دست این سیریش نجات پیدا بکنم..بنابراین قبول کردم تا ببینم حرف حسابش چیه؟
اون جلو می رفت ومن هم پشت سرش ولی از قصد قدم هاشو با من هماهنگ کرد ودرست شونه به شونه ی
من می اومد.
ای کاش زودتر به حرف بیاد ودست از این حرکاتش برداره...پسره تابلو بود یه چیزیش میشه.
به تنه ی یکی ازدرختا تکیه داد وبه من خیره شد..به پشت سرم نگاه کردم..زیاد از بچه ها دور نشده بودیم ولی
خب تو دیدشون هم نبودیم.
با فاصله زیادی ازش ایستادم ومنتظر بهش چشم دوختم:خب...حالا حرفتون رو بزنید..فقط خواهشا سریعتر
چون نمی خوام حرفی...متوجه منظورم که هستید؟
همون لبخند مسخره اش رو زد واومد سمتم وگفت:بله..کاملا متوجه ام..ولی میشه کاری کرد که دیگه نه برای
شما بد بشه ونه برای من...چطوره؟
بهت زده بهش نگاه کردم..این چی چی بلغور کرد؟...منظورش چی بوددددددددد؟!!
-منظورتون چیه اقای محمدی؟
درست روبه روی من ایستاد وگفت:محمدی نه...شایان.پریناز..با من ازدواج می کنی؟
مخم سوت کشید...گفت چی؟...یعنی خواستگاری کرد؟اونم اینجا؟..این دیگه کی بود؟..واااااا...
اخم غلیظی روی پیشونیم نشوندمو در حالی که پشتمو بهش کرده بودم گفتم:نه...من فعلا نمی خوام ازدواج بکنم.
خواستم برم که بازومو گرفت...ای باباااااااااا این دیگه اخرش بودااااااااا...
با خشم بازومو از دستش ازاد کردم وبرگشتم سمتش:به چه حقی به من دست می زنی؟...بار اخرت باشه...
شنیدی؟
خیلی ریلکس دست به سینه ایستاد وگفت:اره یا نه.........
چشمام گرد شد:چی داری میگی؟
-با من ازدواج می کنی یا نه؟
با عصبانیت دستمو مشت کردم وگفتم:گفتم که...جواب شما منفیه..متوجه شدید؟
خواستم از کنارش رد بشم نذاشت وجلوم ایستاد...با خشم و اضطراب توی چشماش خیره شدم...خواست دستمو
بگیره که نذاشتم وخودمو کشیدم عقب.
-بی شرم...گفتم به من دست نزن.
خنده ی شیطانی کرد ومرموز نگاهم کرد...ای وای خدا پسره زده به سیم اخر...
-چطور مانی دستت رو بگیره وبهت دست بزنه بدت نمیاد..اونوقت من..
دیگه چشمام داشت از حدقه می زد بیرون...این مرتیکه چی می گفت؟
-چی دارید می گید؟... لطفا حد خودتون رو رعایت کنید.
به سمتم اومد که من هم عقب عقب رفتم.
گفت: من حد خودمو می دونم که تو رو انتخاب کردم...در ضمن حرفام همه حقیقته.مگه غیر از اینه؟
از ترس داشتم میمردم و از اونجایی که من از اولش هم شانسم خوشگل بود..پشتم خورد به یه درخت ودیگه
نتونستم ازش فاصله بگیرم.
سعی کردم صدام نلرزه ولی دست خودم نبود می لرزید.
-اقای محمدی ...شما خواستگاری کردید ...که خداروشکرجواب هم گرفتید...دیگه این کارا چیه؟
دستشو گذاشت کنار صورتم روی درخت وتوی چشمام زل زد:چرا نمی خوای بفهمی؟...من دوست دارم و
می خوام باهات ازدواج کنم.
-خب من هم شما رو دوست ندارم واصلا قصد ازدواج ندارم.
چشماش پر از خشم شد..تقریبا با صدای بلندی گفت:چرا قصدش رو نداری؟... پای کس دیگه ای وسطه درسته؟
دیگه خیلی روش داشت زیاد میشد...با کف دستام هلش دادم عقب وگفتم:برو عقب ببینم...صداتو هم رو من بلند
نکن.زندگی شخصی من به خودم مربوطه نه شما...امیدوارم متوجه منظورم شده باشید که اگر هم نشده باشید
اون دیگه مشکل خودتونه نه من...
چشماش اروم شده بود گفت:یعنی حرف اخرت همینه؟

من هم اروم گفتم:بله...من قصد ازدواج ندارم نه با شما و نه با هیچ کس دیگه...خواهش می کنم اینو درک کنید.
سرشو تکون داد ولبخند ماتی زد وگفت:باشه..درک می کنم...امیدوارم خوشبخت بشید.
پشتش رو کرد به منو رفت به سمت بچه ها...
نمی خواستم اینجوری جوابش رو بدم ولی خودش راهی برام نذاشته بود...اخیش شرش کم شدا...
حالا برم یه کم این اطراف بگردم تا این سیریش نیست...

با این قصد به سمت درختا رفتم ولابه لاشون قدم می زدم که یهو دستم از پشت کشیده شد ومن هم با ترس
جیغ خفیفی کشیدم وچسبیدم به درختی که پشتم بود...
چشمام از ترس گرد شده بود ونفس نفس می زدم ولی با دیدن چشما و لبای خندون مانی...انگار ابی روی اتیش
ریخته باشی..ترسم فروکش کرد وجاش یه حس شیرین نشست توی دلم...
من هم بهش لبخند زدم که باعث شد لبخند جذاب ومردونه اش پررنگتر بشه. 

همینطور مات اون چشما و اون لبخند روی لباش بودم که سرش رو اروم اورد پایین...
یه لحظه ترسیدم منو ببوسه.از طرفی یه حسی در درونم بهم میگفت دوست دارم این اتفاق بیافته واز اون طرف
هم یه حس مبهمی مانع پیشروی اون حس اولیم می شد.
سرش داشت همینطور می اومد پایین تر و نگاهش هم توی چشمام قفل شده بود.

ناخداگاه دستامو اوردم بالا وگذاشتم روی سینه اش وکمی به عقب هولش دادم.
دیگه توی چشماش خیره نبودم...بالاخره حس دوم پیروز شده بود..نه من نمی تونستم این کار رو بکنم..اصلا
درست نبود...شاید می خواست ازم سواستفاده بکنه...من هنوز نمیدونستم که دلیل کارای مانی چیه...واقعا
دوستم داره یا داره با من بازی میکنه؟

صداش زمزمه وار به گوشم رسید:پریناز نکن...می خوام به خودم ثابت کنم.
تعجب کرده بودم..این داشت چی می گفت؟
-پریناز سرتو بگیر بالا...توی چشمام نگاه کن..من باید بفهمم...خواهش می کنم..پریناز..

لحن و کلامش پر از التماس بود...
اروم سرمو بلند کردم وبا تمام وجودم زل زدم توی چشمای طوسیش که حالا برق خاصی هم توش نشسته بود...
تو چشمام خیره شده بود وحتی پلک هم نمی زد...اخماش تو هم بود ... احساس کردم داره می لرزه وفکش هم
منقبض شده...
وای خدای من.. تو چشماش اشک جمع شده بود...این چش شده؟چرا اینجوری می کنه؟!

با صدای دادش به خودم اومدم وبا ترس نگاهش کردم...
دستشو محکم کوبید به درختی که بهش تکیه داده بودم و داد زد:اخه چراااا؟...نباید اینجوری
می شد...نباید..نباید...
بهت زده ازش فاصله گرفتم که اون هم بی توجه به حضور من پیشونیش رو تکیه داد به دستش که روی درخت بود ومرتب سرش رو تکون می داد و اروم زمزمه می کرد:نه..من دیگه طاقتش رو ندارم...این چه جور امتحانیه؟...نباید اینجوری می شد...نباید میذاشتم...
از کاراش وحرفاش چیزی سر در نمیاوردم .فقط با چشمای گرد شده از زور تعجب نگاهش می کردم واز
اونطرف هم قلبم محکم خودشو به دیواره ی سینه ام می کوبید..دستام سرد شده بود ومی لرزید.
یه دفعه و بی مقدمه برگشت به طرفم که من هم با ترس 10 متر پریدم عقب..
چشماش یه جور خاصی بود..نمی دونم..انگار هم توش ترس بود وهم خشم و هم...نمی دونم ..
با یه حرکت تند اومد سمتم وبا دستاش بازوهامو محکم گرفت وچسبوندم به یکی از درختا و سرشو اورد جلو.
با خشم گفت:همه اش تقصیر تو شد...تو هم مثل اونای دیگه ای..تو هم داری منو بازی میدی..همتون مثل
همید..بگووووو..بگو لعنتی..بگو تو هم مثل اون عوضی هستی..چرا لال شدی؟د حرف بزن دیگه.

محکم تکونم داد وتقریبا داد زد:بهم بگو..چرا با من این کارو می کنی؟..من نمی خوام اینجوری باشم.
می فهمی؟..
از ترس داشتم قبض روح می شدم..یعنی فکر کنم شده بودم ولی چون هنوز تنم داغ بود حالیم نبود..
ای خدا چرا هر چی شانس خوشگله نصیب منه بدبخت میشه؟توی این شهر به این بزرگی ادم قحط بود من عاشق این دیوونه ی روانی شدم؟..خودش با خودش درگیره..اخه یهو چش شد؟
با دادی که سرم زد زبونم مثل بلبل شروع به کار کرد.
-چرا لال شدی؟..د حرف بزن.
سعی کردم صدام نلرزه ولی مگه می شدددد؟با اون خشمی که تو چشمای مانی بود اصلا کنترلی روی لرزش
صدام نداشتم.
-ت..تو چته؟..چرا اینجوری می کنی؟مگه من ..چکارت کردم؟!
انگار با این حرفم اتیشی تر شد چون با تمام زورش بازومو فشار داد که خیلی هم دردم گرفت. 
ناخداگاه گفتم: اخ...
ولی اون بی توجه به من با حرص گفت:تازه میگی کاری نکردی؟.. چرا خانم خانما یه کاری کردی که
خودت هم خوب می دونی چی...من اینو نمی خوام می فهمی...نمی خوام.
با ناله گفتم:خب نخواه...اصلا چی رو نمی خوای؟دیوونه شدی؟چی داری میگی؟توروخدا مثل ادم حرف بزن
ببینم چی میگی.
احساس کردم رنگ نگاهش کم کم تغییر کرد واینبار غم نشست توی چشماش..دستش شل شد وبازومو ول کرد
که من هم بی وقفه شروع کردم به مالیدن بازوم...خیلی درد گرفته بود...عجب زوری داشت..داشت
استخونامو له می کرد.
پشتش رو کرد به من وبا صدای پر از غمی گفت:یعنی تموم شد؟...اون چیزی که نباید می شد شد؟!...
همونطور که بازمو می مالیدم گفتم:چی تموم شد؟!
سریع برگشت سمتم که من هم با ترس چسبیدم به درخت..
ای خدا باز جنی شد...خدایا به دادم برس..چی می شد الان اون سیریش پیداش می شد؟.. یکی منو از دست این
نجات بده...کنترل روانی نداره ها...اصلا منظورش از این حرفا وکارا چیه؟!
با یه حرکت تند روبه روم و درست چسبیده به من ایستاد و زل زد توی چشمام که از ترس گشاد شده بود.
خدایش این نگاه رو نمی تونستم معنی کنم..گنگ بود...ولی برقی که توی چشماش بود رو به خوبی می تونستم
تشخیص بدم.
دستاشو اورد بالا وگذاشت دو طرف صورتم روی گونه هام...
حالا تو این هاگیر واگیر چرا من داغ شدم؟...صورتم از حرارت دستاش داشت اتیش می گرفت..کف دستاش
مثل کوره داغ بود..ولی کاملا متوجه لرزش دستاش شده بودم.
سرتاپام می لرزید ولی نمی دونم چرا یه حس خوبی هم داشتم...خل شده بودم؟ هم می ترسیدم وهم از نزدیکی
زیاد مانی به خودم یه جوری شده بودم.اره دیگه...خل شدم.
لبخند کمرنگی زد وگفت:من باید به خودم ثابت کنم...برای این کار تنها یه راه هست.
با تعجب زمزمه کردم:چه..راهی؟
لبخندش پررنگتر شد وهمین طور که به لبام خیره شده بود وسرشو اروم می اورد پایین گفت:تنها
راهش...اینه..
و..منو بوسید..وای خدا مغزم سوت کشید..قلبم وایساد..چشمام سیاهی رفت..از همه
بدتر یا شاید هم بهتر... یه شوک یا یه برق قوی به تنم وصل شد...
نفس نفس می زد...مثل تشنه ای که بعد از مدتها به اب رسیده باشه...با این بوسه ها سیراب می شد.
هیچ کاری نمی تونستم بکنم...حتی باهاش همکاری هم نمی کردم چون مغزم هیچ فرمانی بهم نمی داد..کلا
هنگ کرده بودم...
خودشو کنار کشید..چشماش بسته بود..اروم بازش کرد..توی چشماش اشک جمع شده بود که برق
نگاهش رو بیشتر می کرد...نگاهش هم غم داشت وهم شادی...
زمزمه کرد:حدسم درست بود...حالا کاملا باورش دارم..اره..این خودشه..من همین رو می خواستم.
با صدای لرزون وپر از هیجانی گفت:عاشقتم پریناز...
ای خدا امروز چقدر به من شوک وارد میشه؟...خداوکیلی اینبار سکته رو هم زدم...تو رو خدا یه بار دیگه
بگو چی گفتی؟...
انگار راز چشمام رو خوند چون صورتشو اورد جلو درست زیر گوشم گفت:پریناز ..دوست
دارم...عاشقتم.خیلی می خوامت..اینو الان می تونم درک کنم..این یه عشق واقعیه...تا به حال همچین حسی
نداشتم...این واقعیه...باورش دارم.
-هان؟
ای مرض وهان...هان گفتنت این وسط چی بود حالا.. موقعیت رو دریاب بیچاره..
با لبخند جذابش لباشو گذاشت روی گونه ام ویه بوسه ی طولانی روش زد.باز داغ شدم..ولی همراهش گیج هم
می زدم..هنوز به حرفی که زده بود فکر می کردم.
منتظر چشم به من دوخته بود...یعنی منم باید اعتراف بکنم؟نه الان زوده فعلا یه کار نیمه تموم دارم.
با دیدن لبخند ارامش بخشش دلم می خواست من هم به روش لبخند بزنم ولی به جاش اخم کمرنگی کردم
وگفتم:ولی من شما رو دوست ندارم...ببخشید.حتما دچار سوتفاهم شدید.
لبخندش کاملا محو شد وبا صدای لرزونی گفت: چی؟
-واااااا مشکل شنوایی دارید؟..گفتم که من...
با کلافگی و حرص تو موهاش دست کشید وپرید وسط حرفم:اره اره...شنیدم چی گفتی..ولی..توکه..
اخم کردم وگفتم:من که چی؟گفتم که دچار سوتفاهم شدید.
با خشم نگاهم کرد..ای وای باز اتیشی شد..
توی صورتم زل زد وبا خشم گفت:توی چشمام نگاه کن وبگو منو نمی خوای ودوستم نداری.
نگاهش کردم..ای جان چه حرصی هم می خورد..بخور بخور عزیزم نوش جونت...
-گفتم که... شما دارید اشتباه برداشت می کنید.
اشک نشست توی چشماش..دلم براش سوخت ولی نه باید ادامه اش بدم..اون باید پی به اشتباهش ببره.
یه قطره اشک از چشمای خوشگلش چکید روی گونه اش که برای پاک کردنش هیچ تلاشی نکرد...فقط زل
زده بود توی چشمام...حالا وقتش بود.
همون لبخندی که می دونستم باهاش روی گونه هام چال میافته وخیلی هم بهم میادو زدم وصورتمو بردم جلو.
زیر گوشش گفتم:دیدی اشکت رو در اوردم ؟!
چشماش گشاد شد وبا تعجب گفت:چی؟!...یعنی..تو..
خندیدم وگفتم:بله...یادته اون روز توی کلاس به همه ی دخترا توهین کردی و گفتی همتون مثل همید؟..من هم
گفتم اگه اشکت رو در نیاوردم پریناز ستایش نیستم.حالا داشته باش...در ضمن...
سرمو انداختم پایین وگفتم:من هم...عاشقتم..نمی دونم از کی...ولی خیلی دوست دارم..خیلی.
دستش رو گذاشت زیر چونمو سرمو بلند کرد..
تو صورتش نگاه کردم ...لبخند غمگینی روی لباش بود.
گفت:دیگه با من این کار رو نکن باشه؟...اگه عاشقت نبودم با این کاری که کردی بدجور حالت رو 
می گرفتم.
با شیطنت ابرومو انداختم بالا وگفتم:حالا هم دیر نشده... اگه می تونی بگیر..
چشماش شیطون شد وبا خنده گفت:به وقتش خانم خانما... اشک تو هم در میاد حالا می بینی.
-بله..می بینیم.
خندید وگونه ام رو کشید:بهتره دیگه برگردیم..بی برو برگرد الان همه بهمون شک کردند.
-واقعا خسته نباشید.. تازه یادت افتاده؟
دستمو گرفت وکشید سمت خودش:بیا بریم انقدر بلبل زبونی نکن.
دستمو از دستش بیرون کشیدم وگفتم:باشه بریم..ولی نه انقدر تابلو.
خندید وسرشو تکون داد...
اون رفت ومن هم یه 10 دقیقه بعد رفتم...
چه با مزه هیچ کدوم از بچه ها نبودند...فقط نیما وستاره کنار ابشار نشسته بودند وحرف می زدند..
مانی کنار نیما ایستاده بود...ستاره هم با دیدن من اومد پیشم.

فصل نهم

وااااااااا این چرا داره اینجوری به من نگاه می کنه؟!
-چیه ستاره؟چرا اینجوری زل زدی به من؟!
ستاره ابروهاشو انداخت بالا وگفت:وا پری جون...چرا لبات انقدر کبود وقرمزشده؟!
-هان؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!
سریع از تو کیفم اینه ام رو در اوردم و گرفتم جلوی صورتم...
وای خدا لبام... دورش قرمز شده بود و لب بالاییم یه کم به کبودی می زد ولی اونقدر زیاد نبود.....
اما همین هم برای اینکه ستاره رو کنجکاو بکنه بس بود.
ناخداگاه نگاهم رفت سمت مانی که دیدم اون هم داره به من نگاه می کنه...
خیلی ریلکس دست به سینه ایستاده بود وخیره شده بود به من....
با شنیدن صدای ستاره نگاهمو از مانی گرفتم وسرمو انداختم پایین...از شرم داشتم اب میشدم..ولی سعی کردم
به روم نیارم.
-چی شده پری؟...چرا لبات اینجوریه؟انگار یکی..........
با شنیدن جمله ی اخرش چشمام چهار تا شد:یکی چی؟!!!!!...........
با شیطنت خندید وگفت:انگار یکی محکم بوسیدتشون!!...
حرصم در اومده بود...از اونطرف هم گونه هام گل انداخته بود واز حرارت شرم داشتم می سوختم.

محکم زدم به بازوش وگفتم:انقدر منحرف فکر نکن...یه گل اونطرف بود بوش کردم فکر کنم حساسیت داشتم
بهش که اینجوری شدم.
با این حرفم بلند زد زیر خنده وگفت:گل رو بو کردی لبت قرمز وکبود شده؟...برو یکی دیگه رو رنگ کن
خواهر...
دیگه داشتم از زور حرص وشرم غش می کردم...
به نشونه ی تهدید انگشتم رو گرفتم سمتش وگفتم:ستاره بس می کنی یا نه؟...دارم بهت میگم از حساسیته باز تو
حرف خودتو می زنی؟
دستاشو به حالت تسلیم گرفت بالا و با خنده گفت:باشه باباااااااا...هفت تیرت رو غلاف کن....من که چیزی
نگفتم.
لبخند زدم وگفتم:افرین ..حالا شدی دختر خوب.
همین طور که عقب عقب می رفت گفت:ولی یه چیزی بگم؟... مانی تو رو یاد چیزی نمی اندازه؟...اخه نه
اینکه هردوتاتون غیبتون زده بود...واسه این میگم شایدددددد.......
خیز برداشتم سمتش تا بگیرمش ویه گوش مالیه حسابی بهش بدم که با خنده فرار کرد سمت نیما ودستم بهش
نرسید.

از حرفاش خنده ام گرفته بود...معلوم بود دختر تیزیه.
به اطرافم نگاه کردم...حالا بقیه کجا رفتند؟
همون موقع سر وصدای بچه ها اومد و بعد از چند لحظه هم پیداشون شد...
محمدی هم بینشون بود ولی اصلا نگاهم هم نمی کرد...
خب نکنه مگه ارزو دارم؟همون بهتر که تکلیفش مشخص شد و رفت پی کارش.
***************************
خیلی خوش گذشته بود...امروز برام یه روز خاص بود...این اردو بهترین اردویی بود که تا به حال رفته
بودم..پر بود از خاطرات شیرین وناب...
دلم نمی خواست امروز تموم بشه ولی این ارزویی بود که امکان براورده شدنش صفر بود......

یاد خداحافظیمون افتادم... اروم بدون اینکه کسی بفهمه بهم چشمک زده بود واشاره کرده بود که دنبالش برم...

من هم یه جوری پیچوندمو بعد از اینکه اون رفت من هم 10 دقیقه بعد دنبالش رفتم...
بچه ها سرگرم عکس انداختن وحرف زدن بودند وکمتر کسی اونجا حواسش به ما بود.
اطرافم رو نگاه کردم ... کسی نبود...صداش زدم:مانی؟...پس کجا رفتی؟...
یه دفعه از جام کنده شدم که همراهش جیغ خفیفی هم کشیدم...
-من اینجامممممممم.............
-وااااااااای بزارم زمین دیوونه...ترسوندیم.
منو گذاشت زمین ومن هم سرمو گرفتم بالا وتوی صورتش زل زدم.حسابی ترسیده بودم..نفس نفس 
می زدم.چندتا نفس عمیق کشیدم تا حالم اومد سرجاش...اون هم خیره شده بود توی چشمام وپلک هم
نمی زد.......
-امروز برام خیلی خاص بود پریناز...
لبخند زدم وگفتم:برای من هم همین طور...هم پر از هیجان بود وهم........
صدا وچشماش شیطون شد وگفت:هم چی؟
ابرومو انداختم بالا وبا خنده گفتم:هیچی..........
نگاهش کمی رنگ التماس گرفت وگفت:نه هیچی که نشد جواب...بگو امروز برات چطور بود؟
با تمام وجود عشقم رو ریختم توی چشمام وزل زدم توی چشمای خوشگلش که حالا با اون برق زیباتر هم شده
بود .
گفتم:امروز برام بهترین روز بود... بهترین اردویی که می تونستم داشته باشم چون...
با بی تابی پرید وسط حرفم وگفت:چون چی؟
لبخندم پررنگتر شد وگفتم:چون... یه پسر خوشگل بهم گفت دوستم داره وعاشقمه...
خنده ی مردونه ای کرد وگفت:برای من هم همینطور...یه پری ناز وخوشگل امروز بهم گفت که عاشقمه واین
برام دنیایی ارزش داره...
بهم نزدیکتر شد وزمزمه کرد:خیلی دوست دارم پریناز...باور کن.
-باورت دارم....
سرشو اورد پایین .. می دونستم چی می خواد...سرمو کشیدم عقب که اون هم با این کارم با تعجب نگاهم کرد.
-چی شد؟
-نه مانی...نمی خوام اینجوری باهات باشم...این درست نیست.چطوری بگم...
انگشتش رو گذاشت روی لبام وگفت:هیسسسسس...باشه درکت می کنم خانمی...هر چی تو بگی.
لبخند زدم وگفتم:مرسی.
اون هم لبخند زد وگفت:بغلت کنم؟
خندیدم وگفتم:یعنی بغلم کنی چیزی نیست؟
ملتمس نگاهم کرد وگفت:خواهش می کنم پریناز....
وقتی اینجوری حرف می زد تو دلم یه جوری می شد...عاشق این حالتش بودم.برام تازگی داشت.
با رضایت سرمو تکون دادم وگفتم:باشه...چون تو می...
همچین گرفتم تو بغلش که شوکه شدم...اصلا حرفم یادم رفت..فقط محکم منو گرفته بود بین بازوهاش وبه
خودش فشارمی داد...
باز اون گرمای لذتبخش توی تنم پیچید...نفس های گرمش از روی شال به گردنم می خورد ویه لذتی خاص در
من به وجود می اورد.
بعد از چند لحظه منو از خودش جدا کرد وگفت:دوست دارم پریناز...برای همیشه واسه من می مونی؟
خیره شدم بهش وگفتم:اره...واسه همیشه.
با کلافگی گفت:نه نه بهم قول بده که ترکم نمی کنی...قول بده پریناز.
از کاراش سر در نمی اوردم ولی گفتم:قول میدم...مطمئن باش.
دستمو گرفت وروش رو بوسید:ممنونم ازت...
یه سوال مثل خوره افتاده بود به جونم که خیلی دوست داشتم ازش بپرسم ولی هر کاری کردم نتونستم بگم.
خیلی دوست داشتم از گذشته ی مانی بدونم از خودش وخانواده اش...چون احساس می کردم یه غم بزرگی توی
چشماشه... 
من ازش چیزی نمی دونستم باید بیشتر می شناختمش...بهتری فرد ممکن هم نیما بود...باید اول از اون 
می پرسیدم بعد میدیم چی میشه...اره نیما می تونه کمکم بکنه.

باید از خودش هم بپرسم...ولی در اولین فرصت این کار رو می کنم... 
**************************
با لبخندی ارامش بخش در خانه اش را باز کرد و وارد شد.
کفش هایش رادر اورد ودمپایی های راحتی اش را پوشید.با وجود اینکه خیلی خسته بود ولی حسی که در قلبش
می جوشید مانع از ان می شد که خستگی را احساس کند.
به سمت اتاقش رفت ودر همون حال دکمه ی پیغاگیر تلفن را زد تا در حالی که لباس هایش را
تعویض می کند به پیغامهایش هم گوش کند...

فقط یک نفر پیغام گذاشته بود..مادرش...

دکمه های پیراهنش را یکی یکی باز کرد ...صدای پر از التماس مادرش در خانه پیچید...
-الو...مانی جان...مادر خونه ای؟..عزیزم اگر هستی جواب بده...پسرم دلم برات خیلی تنگ شده نمی خوای یه
سری به مادرت بزنی؟...اخه چرا داری اینجوری منو مجازات می کنی؟...تو رو خدا جواب بده پسرم...

صدای گریه ی مادرش چون خنجری تیز وبرنده در قلبش فرو می رفت ولی باز هم سعی داشت بی توجه باشد. 
- مانی جان تو رو جون خودم قسم میدم بیا خونه...لااقل بیا ببینمت...با من این کار رو نکن مادر...

صدای بوق پیغامگیر نشان از قطع تماس مادرش می داد..

با حالتی کلافه روی تختش نشت وانگشتانش را لابه لای موهایش فرو برد وانها را به هم ریخت...دستانش را
روی صورتش گذاشت...اشک در چشمانش جمع شده بود...صدای گریه ی مادرش در گوشش می پیچید
وحالش را دگرگون می کرد.

زمزمه کرد:خودت اینجوری خواستی مادر...من که بهت گفته بودم ولی..........

اشکهایش راه خودشان را پیدا کردند وبی وقفه از چشمان خاکستریش به روی گونه اش جاری شدند.
دیگر کنترلی روی خودش نداشت...دستانش را روی صورتش فشرد وبه هق هق افتاد...وقتی به اون اتفاق و
اون روز نحس فکر می کرد گویی مرگ را تجربه می کرد.خیلی سخت بود..خیلی...
با عصبانیت از جایش بلند شد و به سمت میزش رفت با حرص وخشم بی نهایت زیادی تمام لوازمی که روی
میز بود را با دستش روی زمین ریخت و گلدان کریستالی که مادرش برایش اورده بود را برداشت وبه سمت
اینه ی اتاق پرت کرد...که صدای وحشتناکی در اتاق پیچید...

داد زد:چرااااااااا؟چرا با من این کارو کردی؟...عوضی...اشغال...همه اش تقصیر تو شد...باعثش تو هستی
عوضی که الان من تنهام..بی کسم..از خانواده ام دورم..مادرم به خاطر تو داره اینجوری اشک میریزه...من به
خاطر تو به این روز افتادم..چرا با من...چرا پریناز...چرا؟ازت متنفرم پریناز...متنفرم....ای خدا کمکم
کن..دیگه طاقت ندارم....
کف اتاق نشست و کف دستانش را به روی چشمانش فشرد...صدای هق هق مردانه اش دل سنگ را هم به درد
می اورد...
انقدر گریه کرد وناله کرد تا انکه بی حال شد وخوابش برد واز اطرافش غافل شد...

صبح با سردرد شدیدی چشمانش را گشود.اخمهایش را جمع کرد ودستش را بالا اورد و روی چشمانش
گذاشت.
چندبار چشمانش را با دست فشرد.با یک خیز روی تختش نشست.
افکار مزاحم دست از سرش بر نمیداشت.سرش را در دست گرفت وبا کلافگی اه کشید.
زمزمه کرد:پس این کابوس کی می خواد تموم بشه؟اصلا تموم میشه؟...کم کم دارم دیوونه میشم...
از روی تختش بلند شد وبه سمت دستشویی رفت.
با زدن چند مشت اب سرد به صورتش توانست کمی از ان بی حالی را از بین ببرد ولی همچنان افکارش
نامرتب بود وتنها به او فکر می کرد وافسوس می خورد.
به خودش در اینه نگاه کرد..قطرات اب از صورتش می چکید..با حرص مشتش را از پر اب کرد وبه اینه 
پاشید.سرش را زیر شیر اب برد و اب سرد موهای خوش حالتش را خیس کرد.
از احساس اب سرد بر روی پوستش تنش لرزید ولی انقدر از درون داغ و سوزان بود که سردیه اب هم 
نمی توانست ازحرارت درونش کم کند.
حمام کرد و در حالی که با حوله اش موهایش را خشک می کرد به سمت اشپزخانه رفت.
طبق معمول صبحانه اش تنها بیسکوبیت وچای بود......خیلی وقت بود که دیگر اشتهایی برای خوردن
صبحانه ای مفصل نداشت.
در حالی که بیسکوبیت را با چای می خورد به سمت اتاقش رفت تا لباس هایش را بپوشد.
بعد از پوشیدن لباسهایش جلوی اینه ایستاد ویقه ی لباسش را مرتب کرد...نگاهش در اینه به چشمان غمگینش
افتاد.
کمی خیره به خود در اینه نگاه کرد.با خود زمزمه کرد:یعنی اون دختره ی عوضی ارزشش رو داره که من
خودمو اینطور نابود بکنم؟اخه چرا؟...چرا من دارم با خودم اینکارو می کنم؟
به یاد پرینازافتاد ،دختری که تمام عقل وهوشش را ربوده بود ،دختری که به تنهایی توانسته بود در قلب سنگی
مانی رسوخ کند وتمام قلبش را ازان خود کند.قلبی که همه به سنگدلی می خواندنش...دستش را روی قلبش
گذاشت....با بی قراری می تپید..با یاد پریناز اینگونه بی تاب می شد؟...ناخداگاه لبخند دلنشینی روی لبانش
نقش بست.لبخندی که ارامش را به او بازگرداند.

در دل گفت:اره ... من عشق رو دارم.پریناز..کسی که دیوانه وار دوستش دارم.اون دختر منو از این حالت
یکنواختی در اورده.دیگه دلم نمی خواد تنها باشم چون اونو دارم.قلبم دیگه سرد ویخی نیست چون عشق اونو
توی سینه دارم...اره..باید تغییر کنم.بشم همون مانی که 2 سال پیش بودم.من می تونم...چون پریناز رو
دارم.باید فراموش کنم.تمام گذشته ام رو فراموش کنم.باید بتونم..باید...
با این فکر به سمت کمدش رفت یک تیشرت سرمه ای که طرح زیبایی رویش داشت همراه شلوار جین مشکی
اش و شال گردن سه رنگ سفید وسرمه ای ومشکی اش را از کمدش برداشت وبا لباسهایی که پوشیده بود
تعویض کرد...
یک دوش ادکلن هم گرفت. موهایش را به طرز زیبایی شانه زد.
با رضایت و لبخند به تیپ جدیدش در اینه نگاه کرد.خیلی جذاب شده بود...
با صدای بلندی که رگه های شادی هم در ان پیدا بود یک دور، دوره خودش چرخید وگفت:این هم به افتخار
پریناز خانم.... عشق خودم.
با سرخوشی کیفش را برداشت واز اتاقش خارج شد. سوییچ ماشینش را از روی میز برداشت وبه سمت در رفت.
بعد از پوشیدن کفشش از خانه خارج شد.سوار ماشینش شد وماشین را روشن کرد.
دلش می خواست یک اهنگ شاد بگذارد تا این شادی اش تکمیل شود ولی تمام اهنگ هایش غمگین بود پس
موکولش کرد به بعد که یک سری اهنگ های شاد از نیما بگیرد.
جلوی دانشکاه متوجه ماشین پریناز شد که قبل از ماشین مانی وارد دانشگاه شد .لبخندی شیطنت امیز روی
لبانش نشست.
پایش را روی گاز فشرد ودر حالی که پشت سر پریناز حرکت می کرد مرتب بوق می زد.پریناز ماشینش را
کشید سمت چپ که مانی هم به همون سمت رفت...
ماشین پریناز به هر سمت می رفت مانی هم ماشینش را به همان سمت هدایت می کرد...
ازاین بازی خنده اش گرفته بود ولی خب مانی دیگر ان مانی دیروز نبود...برگشته بود به 2 سال پیش ودیگر
نمی خواست غمگین وناراحت باشد.
پریناز ماشینش را پارک کرد وبا لبخند پیاده شد .مانی هم ماشینش را درست کنار ماشین پریناز پارک کرد وبا
همان لبخند جذابش از ماشینش پیاده شد وبه سمت پریناز رفت.
نگاه پریناز با دیدن مانی متعجب ولبخند از روی لبانش محو شد وبه جای ان دهانش از تعجب باز ماند.

با دیدنش دهانم از تعجب باز مونده بود.باورم نمی شد که این مرد جوون وخوشتیپ وفوق العاده جذاب که الان
روبه روم ایستاده بود وبا لبخند بهم نگاه می کرد مانی باشه.
با لبخند زل زده بود تو صورتم ودست به سینه ایستاده بود.
هنوز متعجب به سرو شکل جدیدش نگاه می کردم که اومد به سمتم ودرست روبه روم ایستاد.
صدای شاد وسرحالش توی گوشم پیچید.
-سلام خانم خانما.......پسندیدی؟
با حواس پرتی گفتم:چی رو؟
خندید وگفت:اینجانب اقا مانی اریا فرد اعلاء رو.........باید بگی کیو نه چیو.از کی تا حالا زل زدی به من.حالا
بگو ببینم پسندیدی؟

به خودم اومدم..من چرا مثل منگولا زل زده بودم به این؟خنده ام گرفته بود.امروز شیطون شده بود ودیگه از
اون اخم همیشگیش هم خبری نبود....
با ناز لبخند زدم وگفتم:بله... من که خیلی وقت بود شما رو پسندیده بودم.به الان وامروز نیست اقا مانی اریا فرد
اعلاء.
پشتمو کردم بهش وبا لبخند رفتم سمت در ورودی که صدای بلند خنده اش به گوشم رسید.
با سرخوشی خندید ودوید به سمتم وکنارم با من قدم بر می داشت.
صداش جدی شد وگفت:خب کی خدمت برسیم؟
هان؟خدمت چی؟کی؟چی داره میگه؟
وقتی نگاه گنگ منو روی خودش دید از قصد اروم بهم تنه زد وگفت:یعنی انقدر دوزاریت کجه؟...خب سعی
کن صافش کنی چون من خیلی کم طاقتم ...می خوام هر چه زودتر بیام خواستگاریت.

سر جام ایستادم وبا بهت نگاهش کردم...توی دلم داشتم کارخونه قند رو با جاش اب می کردما ولی از اون
طرف هم متعجب بودم.
چرا مانی انقدر زود تصمیم به این کار گرفته بود؟نباید یه کمی صبر می کرد؟
روبه روم ایستاد...لبخند کمرنگی روی لباش بود.
-چیه؟چرا ماتت برده؟...
-مانی به نظرت یه کم زود نیست؟...اخه ما هنوز ...
نگاهش نگران شد...
-زود؟چی داری میگی پریناز؟پس تو ..نمی خوای با من......پریناز چرا؟
منظورش رو فهمیدم...فکر میکرد من دوست ندارم باهاش ازدواج بکنم.ولی اصلا اینطور نبود...من...
-نه نه...مانی اشتباه نکن.منظور من اون چیزی که تو فکر می کنی نیست.
با کلافگی دستش رو کشید پشت گردنش وبه زمین نگاه کرد...بعد از چند لحظه توی صورتم خیره شد
وگفت:چرا باید زود باشه؟...من که تورو دوست دارم...تو هم منو.پس دیگه چرا قبول نمی کنی؟
با شک نگاهم کرد وگفت:نکنه..نکنه تو منو دوست نداری؟اره پریناز؟
از حرفاش حرصم گرفته بود.تند تند واسه خودش حرف می زد ومهلت نمی داد منم حرفی بزنم.
-مانی معلوم هست چی داری میگی؟...اصلا منظور من یه چیز دیگه بود.من از تو از گذشته ی تو از خانواده
ی تو...اصلا از هرچی که به تو مربوط میشه هیچی نمی دونم...می فهمی مانی؟...من از تو هیچی 
نمی دونم.هیچی...

احساس کردم رنگ نگاهش پر از غم شد.عقب عقب رفت وروی صندلی که کنار درخت گوشه ی حیاط بود
نشست.
سرشو توی دستاش گرفت وبا کلافگی چند بار تکون داد...زیر لب یه چیزایی رو زمزمه کرد که من هیچی
ازش نفهمیدم.
بعد از چند لحظه سرشو بلند کرد..توی چشماش اشک جمع شده بود.
-پس بالاخره وقتش شد...می خوای همه چیز رو بدونی؟
اروم سرمو تکون دادم وگفتم:اره...همه چیز رو..هر چی که به تو مربوط میشه.
چند بار سرشو تکون داد وبا صدای لرزونی گفت:باشه...تو حق داری همه چیز رو بدونی.فردا بیا کافی شاپ
گل یخ...اونجا با هم حرف می زنیم.فقط پریناز ازت خواهش می کنم خوب به حرفام گوش کن وبعد تصمیم
بگیر باشه ؟هر تصمیم بگیری من پاش وایمیسم.هر چی...
بی صبرانه می خواستم بدونم....از هر چیزی که به مانی مربوط میشد می خواستم باخبر بشم..ولی نمی دونم
چرا ته دلم یه دلشوره داشتم..یه ترس مبهم از چیزهایی که مانی می خواست بگه...یعنی چی بود؟با جملات 
اخر مانی این دلشوره و نگرانی گریبان گیرم شد... 
یعنی توی گذشته مانی چی بود که باعث شده بود اون انقدر بی تاب بشه؟
*******************************

علیرضا نگاهی به صورت گرفته ی مانی انداخت وگفت:پس می خوای همه چیز رو بهش بگی؟مطمئنی؟
مانی اه عمیقی کشید وکمی روی مبل جابه جا شد.
-اره...اون باید همه چیز رو بدونه.نمی خوام حرف ناگفته ای بینمون باشه.اون اگر عاشقم باشه عاقلانه تصمیم
میگیره...حق تصمیم گیری با اونه..من بهش این حق رو میدم.
علیرضا از جایش بلند شد و به طرف مانی رفت.کمی روبه رویش قدم زد.دو دل بود که سوالش را بپرسد یا نه.
ولی بالاخره تصمیمش را گرفت.
با تک سرفه ای کوتاه به مانی نگاه کرد.انگشتان مردانه اش را لابه لای موهایش فرو برده بود وحسابی در
فکر بود.
-مانی...در مورد بازی که شروع کردی...می خوای باز هم ادامه اش بدی؟

سرش را بلند کرد وبا همان نگاه گرفته اش به صورت علیرضا زل زد وبعد از مکث طولانی گفت:اره...این
اخرین مرحله ی بازیمونه.باید بتونیم به خوبی از پسش بر بیایم...اون نباید چیزی از این موضوع بفهمه.
علیرضا با نگرانی روبه روی مانی جلوی پایش نشست وگفت:ولی مانی تو مطمئنی که این کار عواقب خوبی
داره؟اگر نتیجه ی معکوس داد چی؟اونوقت می خوای چکار بکنی؟اگر بفهمه چی؟...می تونی عواقبشو قبول
بکنی؟ارزش ریسک رو داره؟

مانی با عصبانیت از جایش بلند شد واز کنار علیرضا گذشت وبه سمت اتاقش رفت...
با حرص دستگیره ی در را گرفت وباز کرد .ولی قبل از انکه وارد اتاقش شود...نگاهی پر از خشم به
علیرضا کرد وگفت:اره..مطمئنم.باید ادامه اش بدیم.تو هم با من میمونی.نباید تنهام بزاری...فهمیدی؟دیگه
نمی خوام چیزی بشنوم علیرضا..هیچی...
با عصبانیت وارد اتاقش شد ودر را محکم بست...
علیرضا مات ومبهوت به در بسته ی اتاق مانی خیره شده بود ودر فکرش فقط یک چیزبود.........خدا اخر وعاقبتمون رو با این موضوع بخیر بکنه....
از جایش بلند شد وبه سمت در رفت...می دانست که مانی الان حسابی عصبانی است وبا کوچکترین حرفی از
کوره در می رود... 
سوار ماشینش شد و با نیم نگاهی به خانه ی مانی پایش را روی گاز فشرد ودر حالی که سرش را با افسوس
تکان می داد از انجا دور شد. 

رو به روی هم نشسته بودیم وهر دو غرق در فکر به فنجون های قهومون نگاه می کردیم.
سرشو بلند کرد ونگاه عمیقی به من انداخت...توی چشماش ترس وغم مبهمی نهفته بود که کاملا گیجم می کرد.
خدا کنه زودتر یه حرفی بزنه ومنو از این بلاتکلیفی در بیاره.بالاخره قفل دهانش شکست وبا صدایی کاملا جدی وگیرا شروع به
حرف زدن کرد.

-تو یه خانواده ی مرفه به دنیا اومدم.پدرم مردیه که برای اسایش خانواده اش سخت کار کرد تا به اینجا رسید.مادرم زن فوق العاده
مهربون وساده ایه که به راحتی مهر کسی به دلش مینشینه وبا طرف مقابلش صمیمی میشه.که همین اخلاق مادرم برای من
دردسری بزرگ رو به بار اورد.

نفس عمیقی کشید وکمی از قهوه اش خورد.ادامه داد:من تک فرزند خانواده ی اریایی ها بودم وهستم. پدرم هم تک فرزند بوده و من
صاحب این همه پول وثروت بودم...به همین خاطر خیلی از دخترا از همون 20،19 سالگی برام دندون تیز می کردند که باهاشون
ازدواج بکنم وبه راحتی وارد زندگیم بشن...همیشه از اینجور دخترا بدم می اومد.دختری که به خاطر رسیدن به پول دست به هر 
کاری می زنه..حتی...پاکدامنیش..

نیم نگاهی به من انداخت وسرش رو انداخت پایین...ادامه داد:22 سالم بود..توی اوج جونی وخامی وبی تجربگی..ولی تا دلت بخواد
شیطون وبازیگوش که هیچ کس از دستم اسایش نداشت...جوونی وتمام شور وحالش در من جمع شده بود..پر از انرژی...
ولی توی همون سال ها بود که بدبختیم هم شروع شد.

به نقطه ی نامعلومی خیره شد وانگار که داره با خودش حرف می زنه گفت:مادرم تو یکی ازاین مهمونی هایی که رفته بود می بینتش
وفوق العاده ازش خوشش میاد.دیگه همیشه ورد زبونش شده بود پریناز...مرتب توی گوشم می خوند که پریناز قربونش برم
اینجوریه...پریناز اخلاقش اینجوریه...رفتارش اینجوریه ..وای مانی پسرم نمی دونی چقدر خوشگل وخانمه.داره پزشکی 
می خونه...از یه خانواده ی متشخص وپولداره که پدر ومادرش هر دو پزشکن وتوی امریکا زندگی می کنند.ولی پریناز اینجا پیش
خاله اش زندگی می کنه چون ایران رو بیشتر دوست داره...

اه عمیقی کشید وپوزخندی روی لباش نشست...
-اره اون ایران رو دوست داشت ولی به دلایلی...خلاصه انقدر مادرم ازش تعریف کرد و حرفشو توی خونه پیش کشید که من هم
شیفته اش شدم.پیش خودم می گفتم وای چه دختر همه چی تمومیه..هم خوشگل هم خانم و هم تحصیلکرده و متشخص..تازه به
کشورش هم اینچنین علاقه داره....مادرم یه روز دعوتش کرد خونمون که من بتونم ببینمش وبعد تصمیم بگیرم.

توی چشمام خیره شد وبعد سرشو انداخت پایین وبه فنجونش زل زد.
-پریناز واقعا همه چی تموم بود...با دیدنش احساس کردم یه چیزی توی قلبم تکون خورد...احساس می کردم خیلی دوستش دارم و
می تونم باهاش خوشبخت باشم.پریناز خیلی زیبا بود..یه دلربای به تمام معنا......اون روز کلی باهاش حرف زدم.هر کلمه ای که از
دهانش خارج می شد منو بیشتر شیفته ی خودش می کرد.احساس می کردم نیمه ی گمشده ی منه که حالا پیداش کردم...از همون
روز اشنایی ما شروع شد وحالا به هر بهانه ای اون زنگ می زد وازم می خواست با هم بریم بیرون وگردش وتفریح....من هیچ
وقت بهش پیشنهاد گردش نمی دادم.چون خوشم نمی اومد.دوست داشتم اون اگر راغبه بیاد جلو که با جون ودل می اومد.اصلا یک
بار برای گرفتن دستش پیش قدم نشدم ولی اون به راحتی توی خیابون یا مهمونی ها بازومو می گرفت ومی گفت اینجوری بیشتر
باهات احساس صمیمیت می کنم.

پوزخند زد وزیر چشمی نگاهم کرد...
دستمام سرد شده بود.تنم می لرزید..نمی دونستم حرفاش می خواد به کجا برسه.یعنی توی گذشته اش چیز دیگه ای هم بوده؟دیگه چی
از این بدتر که مانی قبل از من عاشق یکی دیگه بوده؟
توی چشمام خیره شد انگار راز چشمام رو خوند که لبخند ارامش بخشی زد ودستش رو روی دستم گذاشت.
گفت:عزیز دلم زود قضاوت نکن...بزار تا اخرشو برات تعریف بکنم بعد پیش خودت نتیجه گیری بکن وتصمیمت رو بگیر..باشه؟
فقط تونستم سرمو اروم تکون بدم که یعنی باشه.

دستشو برداشت ودست به سینه تکیه داد به صندلی ودر حالی که به روبه روش خیره شده بود گفت:نامزد کردیم ورابطمون به همین
صورت تا 6 ماه ادامه داشت.روز به روز وابستگیمون بیشتر میشد... دوست داشتم هر چه زودتر تکلیفمون مشخص بشه ولی هر
وقتی بهش می گفتم پریناز دوست دارم هر چه زودتر ازدواج بکنیم واز این بلاتکلیفی در بیایم.اون یه جوری دست به سرم می کرد وازش شونه خالی می کرد.می گفت امادگیش رو نداره وحالا زوده.من هم از بس خوش باور بودم قبول می کردم.رابطمون به 1 سال
رسید که متوجه شدم داره ازم دوری می کنه.اوایل به این موضوع توجهی نمی کردم تا اینکه نیما بهم کمک کرد بفهمم دارم چه
اشتباهی می کنم.
با تعجب زمزمه کردم:نیما؟
لبخند ملایمی زد وسرشو تکون داد .گفت:اره..نیما............اون از همه چیز باخبر بود.از اول ماجرای پریناز خبر داشت وپا به پای
من باهام بود.یه روز اومد خونمون واز تو گوشیش چند تا عکس نشون داد که دنیا روی سرم خراب شد.

با کلافگی دستشو کشید توی موهاش و اه عمیقی کشید.
-توی اون عکسای لعنتی پریناز با یه پسره بود که داشتن...داشتن همو ...می بوسیدند.

سرش رو انداخت پایین وبه گردنش دست کشید...معلوم بود هنوز هم از یاداوریه گذشته اش عصبانی میشه.
بعد از چند لحظه سرشو بلند کرد وادامه داد:بعد از اون بیشتر حواسمو جمع می کردم ویه جورایی کنترلش می کردم.اون نامزدم بود
وحالا داشت بهم خیانت می کرد.نیما یکی از دوستاش رو انداخت جلو تا ببینیم پریناز با همه همین جوره یا فقط با اون پسره...ولی
اون...

زیر چشمی نگاهم کرد وادامه داد:اون کلا اینکاره بود....اون خودشو به پسرای پولدار نزدیک می کرد وتا می تونست تیغشون می
زد واخرش هم ولشون می کرد ومی رفت سراغ طعمه ی بعدی...ولی منو ول نکرده بود...می دونی چرا؟
چون من بهش علاقه داشتم واز اون طرف هم خیلی پولدار بودم و بهترین کیس برای ازدواج...اون در کنار اینکه از جانب من تامین
میشد از اون طرف هم به کثافتکاریاش ادامه میداد.با دوست نیما هم همون کاری رو کرد که با بقیه پسرا می کرد...باهاش بود وبعد
یه مدت هم ولش کرد.البته دوست نیما بهش دست هم نزده بود فقط یه نقشه بود که خب....چهره ی واقعیه پریناز بهم نشون داده
بشه.
فقط این وسط از یه چیز خیلی راضی بودم واون هم اینکه باهاش نبودم...منظورم اینه که...باهاش مثل بقیه ی پسرا همبستر
نبودم...وقتی هویت واقعیش برام روشن شد باهاش بهم زدم ولی اون یه شیطان به تمام معنا بود...روزگارم رو سیاه کرد...هر روز
یه جور تهدید هر روز یه ابروریزی...دیگه اخریا می گفت از من حامله است...فکرش رو بکن من حتی به بدنش دست هم نزدم
اونوقت خانم می گفت از من بارداره...وقتی بهش گفتم این بچه مال من نیست مال همون کثافتاییه که باهاشون بودی...خیلی معمولی
تو چشمام نگاه کرد وگفت این بچه فقط مال منه ویه شب که مست بودم این کار رو کردم.
این حرفوهمچین با اعتماد به نفس کاملی گفت که خودم هم به خودم مشکوک شدم که واقعا اینطور بوده یا نه؟...
روزگارم نحس شده بود.خواب وخوراک نداشتم.هر شب کابوس می دیدم... خودشو چسبونده بود به خانواده ام وبا شیرین زبونی
خودشو توی دل مهربون وساده ی مادرم جا کرده بود.مادرمو تحریک کرده بود که هر چه زودتر ازدواج بکنیم...من چیزی از
کثافتکاری هاش به خانواده ام نگفته بود واز وجود بچه هم همه بی اطلاع بودند.

دستش رو که روی میز بود رو مشت کرد ومن به راحتی صدای شکستن استخونای دستش رو شنیدم.
با بهت بهش خیره شده بودم که با حرص ادامه داد:اون اشغال می خواست باهام ازدواج بکنه ولی من دیگه اون مانی سابق نبودم.شده
بودم یه کوه یخ که هیچ چیز نمی تونست وارد قلبش بشه و تمام مهر محبت های پریناز ومادرم جلوی چشمام مثل تموم حرفا
ورفتاراشون معمولی بود واصلا تحویلشون نمی گرفتم.
تا اینکه... یه روز پسر داییم میاد خونمون واون روز به جز پریناز کسی خونمون نبوده.مادرم میره خرید... ولی وقتی بر می گرده
اونا رو می بینه که تو اغوش هم نشستند و.......مادرم سکته می کنه ومی رسوننش بیمارستان... اون عوضی داشت مادرم رو ازم
می گرفت...من و زندگیمو نابود می کرد.
هیچ جوری دست ازاین کاراش بر نمی داشت.تازه دم از عشق وعاشقی وازدواج با من هم می زد.هه........
مادرم حالش خوب شد ومرخصش کردند وحالا همه پی به خصلت پلید پریناز برده بودند..با یه ازمایش ساده مشخص شد اون بچه
اصلا مال من نیست و شر پریناز برای همیشه از سرم کم شد...اون هم که دید دیگه راه به جایی نداره برای همیشه رفت پیش
خانواده اش امریکا ودیگه هم بر نگشت...ولی تموم اون کارایی که با من کرده بود همیشه جلوی چشمم بود ونیمی تونستم فراموشش
بکنم.از خودم وخانواده ام متنفر بودم.از خودم که به این راحتی دل به اون عوضی داده بودم واز خانواده ام که منو دچار این دردسر
کرده بودند...دیگه پیش خانواده ام نموندم واومدم توی خونه ی خودم... الان نزدیک به 6 ماهه که خانواده ام رو ندیدم.مادرم خیلی بی
قراره.تصمیم دارم همه چیز رو فراموش بکنم وبرگردم وبشم همون مانی که توی گذشته بودم...ولی توی این راه به کمک تو نیاز
دارم...

توی چشمام خیره شد وگفت:وقتی توی کلاس اسمت روشنیدم به یاد اون افتادم...نمی دونم چرا ولی ناخواسته ازت متنفر شده
بودم.دوست داشتم تموم عقده هایی که از دست پریناز توی دلم جمع شده بود رو سر تو خالی بکنم.ولی تو کم کم توی دلم جای خودتو
باز کردی...اخلاقت زمین تا اسمون با اون فرق می کرد...رفتارت متین وخانم بود.می دیدم که به پسرا توجه نمی کنی....گاهی چنان
نسبت بهت احساس پیدا می کردم که هیچ جوری نمی تونستم روی رفتارم کنترل داشته باشم ودوست داشتم فقط مال خودم
باشی...ولی وقتی به یاد کارای پریناز می افتادم می گفتم همتون مثل همید وتو هم یکی مثل اونی.به همین
خاطر رفتارم ضد ونقیض بود...ولی نبودی...تو اونجوری نبودی پریناز.

دستمو بین دستای مردونه اش گرفت وگفت:پریناز باهام می مونی؟...به کاری مجبورت نمی کنم.تصمیم باخودته عزیزم...روش فکر 
کن..اگر باز هم می خوای با من بمونی من تا اخرش هستم ولی اگر هم....نخواستی..باز هم روش فکر کن وجوابت رو بهم
بگو...باشه؟
سرمو تکون دادم وبا صدای گرفته ای گفتم:باشه...
لبخند کمرنگی زد واز روی صندلی بلند شد وگفت:بریم...می رسونمت.
-نه...می خوام یه کم پیاده روی بکنم.
-باشه...منتظر جوابت هستم پریناز...خداحافظ.
من هم ایستادم وگفتم:باشه...خداحافظ.
با لبخند دلنشینی از کنارم گذشت واز کافی شاپ خارج شد.
هنوز چند دقیقه از رفتنش نگذشته بود که برام اس اومد.
بازش کردم...شماره اش رو نمی شناختم ولی با خوندنش فهمیدم کیه.
(تنها عشق زندگی من...منتظر خبرهای خوب از طرفت هستم...باهام بمون.بهت نیاز دارم پریناز.تنهام نزار..تنها عاشقت مانی.)

از همین الان معلوم بود جوابم چیه...مانی تنها عشق زندگیم بود...من تنهاش نمیزارم..باهاش می مونم..تا اخرش...

باز اس اومد.فکر کردم مانی... با لبخند بازش کردم ولی با خوندنش اخمام جمع شد...علیرضا؟
(سلام خوشگل خانم خودم....کم پیدایی خانمی...می خوام ببینمت.فردا تو کافی شاپ گل یخ منتظرتم...تنها عاشقت علیرضا.)
با بی حالی افتادم روی صندلی...ای خدا این دیگه از کجا پیداش شد؟...

روی تختم نشسته بودم وزل زده بودم به گوشی موبایلم.دو دل بودم که زنگ بزنم یا نه..............
باید زنگ می زدم ودلیل دیدارمون رو از علیرضا می پرسیدم.نمی دونم چرا بیخودی دلم شور می زد.
بالاخره دل رو به دریا زدم وشماره اش رو گرفتم چند تا بوق خورد تا جواب داد.
-بله بفرمایید.
زبونم بند اومده بود.نمی تونستم حرف بزنم...
-الو...الو بفرمایید.پرینازتویی؟
پس از روی شماره ام فهمیده بود منم...........با صدای لرزونی گفتم:سلام...
صدای شوخ وشیطونش توی گوشی پیچید:سلام خانم خانما... چه عجب یادی از ما کردی پریناز خانم.
با صدای جدی گفتم:من زنگ نزدم که یادی از شما کرده باشم اقا علیرضا... فقط می خواستم بدونم دلیل اینکه
می خواید منو ببینید چیه؟
مکث کوتاهی کرد وگفت:حالا چرا میزنی عزیزم؟...من که حرفی نزدم.
حرصمو در اورده بود...بچه پررو...
با حرص گفتم:اولا من عزیز شما نیستم.دوما گفتم که فقط باهاتون تماس گرفتم تا دلیل اینکه میخواید منو ببینید
رو بدونم.پس لطفا به جای زدن حرفای اضافه ی دیگه ای دلیلتون رو بگید.
مکث طولانی کرد وبعد از اون صدای جدیش توی گوشی پیچید .
-فردا بیا کافی شاپ گل یخ...اونجا بهت میگم دلیلم چیه.
تا خواستم دهان باز بکنم وحرفی بزنم گوشی رو قطع کرد.
با عصبانیت گوشیمو پرت کردم روی تخت وداد زدم:لعنتی...خب میمیری از پشت تلفن بگی؟...حتما باید منو ببینی؟
*****************************
در کافی شاپ باز شد وعلیرضا شیک وجذاب وارد شد .چشم چرخاند ونگاهش روی پریناز ثابت ماند.
لبخند مردانه ای روی لبانش نقش بست ودر حالی که شاخه گل سرخ و زیبایی در دست داشت به طرف میزی
که پریناز پشت ان نشسته بود رفت.
.روبه روی پریناز ایستاد وشاخه گل را با یک ژست خاصی به سمت پریناز گرفت وبا لحنی شیطون ولی
جذاب گفت:تقدیم با عشق به بهترین بهانه ی زندگیم.
اما پریناز هیچ تلاشی برای گرفتن شاخه گل نکرد.علیرضا گل را روی دستان پریناز گذاشت وبا همان لبخند
پشت میز درست روبه روی پریناز نشست.
دستانش را روی میز گذاشت وزل زد به او...
بالاخره پریناز سکوت بینشان را شکست.
-خب بهتره هر چه زودتر برید سر اصل مطلب ودلیل این دیدار رو بگید.
علیرضا دست به سینه به صندلی اش تکیه داد وبا شیطنت گفت:حالا چه عجله ای داری عزیزم...به اونجا هم
می رسیم.
پریناز با عصبانیت رو به او گفت:فکر می کنم قبلا هم بهتون یاداوری کرده بودم که من عزیز شما نیستم پس
انقدر تکرار نکنید.
علیرضا کمی به جلو خم شد وگفت:اگر عزیزمن نیستی پس عزیزکی هستی؟
-اونش به خودم مربوطه....شما فقط بگید چرا می خواستید منو ببینید.
علیرضا به نشانه ی تسلیم دستانش را بالا برد وبا لبخند گفت:باشه باشه... شلیک نکن .من دیگه غلط بکنم بهت
بگم عزیزم...ولی...
پریناز با شک نگاهش کرد وگفت:ولی چی؟...
نگاه علیرضا جدی شد ودستانش را روی میز گذاشت وکمی به سمت پریناز نیمخیز شد .خیلی بی مقدمه
گفت:پریناز با من ازدواج می کنی؟
پریناز بهت زده وبا دهانی باز گفت:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
- باید دوباره تکرارش بکنم؟باشه من حاضرم هزار بار دیگه هم تکرار بکنم اون هم فقط برای تو...پریناز .. با من ... ازدواج...می کنی؟
-هان؟!!!!!!!!!!
علیرضا با شنیدن جمله ی پریناز وچشمان بهت زده ی او بلند خندید و گفت:هان نه بله....باید بگی بله.
پریناز به خودش امد ویه تندی از پشت میز بلند شد وایستاد.
از زور خشم واضطراب تمام بدنش می لرزید.
رو به علیرضا که با لبخند نگاهش می کرد گفت:دیگه نه می خوام ببینمت ونه صدات رو بشنوم...در ضمن
برای اینکه خیالت هم راحت بشه ودست از سرم برداری باید بگم من به کس دیگه ای علاقه دارم وقصد دارم
فقط با اون ازدواج بکنم...پس بهتره دیگه مزاحم من نشید واین مزخرفات رو تحویل من ندید.
-یعنی اینکه... من دارم از شما خواستگاری می کنم چیز مزخرفیه؟
پریناز کیفش را روی شانه اش انداخت وجدی در چشمان او نگاه کرد وگفت:برای من مزخرفه ولی شاید برای
یه دختر دیگه ارزو باشه...پس برید دنبال اهلش چون قلب من تنها متعلق به یه نفره ودر اون جایی برای شما
نیست.خدانگهدار.
به سمت در رفت و از کافی شاپ خارج شد.
هنوز چند دقیقه نگذشته بود که مانی وارد کافی شاپ شد ویکراست به طرف علیرضا امد وپشت میز نشست .
با بی قراری رو به علیرضا که حسابی در فکر بود گفت:چی شد؟...علیرضا بگو چی بینتون گذشت؟..د یه
حرفی بزن تو که منو دق دادی.
نگاه جدی علیرضا در چشمان بی تاب ومضطرب مانی نشست وگفت:تموم شد اقا مانی ...حالا من با این دسته
گل چکار کنم؟
رنگ از رخ مانی پرید وبهت زده گفت:چی داری میگی؟
علیرضا خیلی خونسرد به صندلی اش تکیه داد وگفت:بهش پیشنهاد ازدواج دادم اونم بعد از اینکه کمی ناز کرد
قبول کرد باهام ازدواج بکنه.
داد زد:چی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو چی گفتی؟
با دادی که مانی بر سر علیرضا زد کسانی که در کافی شاپ حضور داشتند سرهایشان به سمت انها چرخید وبه
ان دوخیره شدند.
ولی طولی نکشید که همه چیز عادی شد.
مانی بی توجه به اطرافش همچنان با خشم به علیرضا خیره شده بود.
علیرضا از پشت میز بلند شد وبازوی مانی را گرفت و او را از روی صندلی بلند کرد وهر دو از کافی شاپ
خارج شدند.
مانی دستش را از دست علیرضا بیرون کشید وبا خشم دستش را به پشت گردنش کشید وبا حالتی کلافه ونگران
و در حالی که همچنان عصبانی بود تقریبا داد زد:می دونستم همشون مثل هم هستند...می دونستم...ای خدا
چرا باید اینجوری بشه؟...پریناز فرق می کرد..فکر می کردم اون با همه ی دخترا متفاوته ...ولی...
-ولی اون با همه متفاوته...
مانی بهت زده به علیرضا خیره شد...
-اره...اون اصلا نه بهم محل داد ونه اصلا ادم حسابم کرد.وقتی هم بهش پیشنهاد ازدواج دادم با خشم در جوابم
گفت عاشق یه نفر دیگه است وقلبش فقط متعلق به اونه...گفت دیگه نه می خواد منو ببینه ونه صدامو بشنوه...
علیرضا با لبخندی دوستانه دستش را روی شانه ی مانی گذاشت وگفت:خدایش تو این یه مورد بهت حسودیم 
میشه مانی...پریناز دختر لایقیه...از دستش نده.
یه لبخند جذاب ودلنشینی اروم اروم روی لبان مانی نشست ودر حالی که همان برق اشنا در چشمانش نشسته
بود گفت:اون بهت گفت که عاشق یه نفر دیگه است؟...پس...اون..
-اره...اون بهت وفاداره.مطمئن باش زمین تا اسمون با اون پرینازعوضی فرق می کنه.مواظبش باش
مانی..مواظب باش از دستش ندی.
مانی سرش را تکان داد وزمزمه کرد:مطمئن باش...خیلی دوستش دارم علیرضا...عشق واقعی رو با پریناز
تجربه کردم.وقتی بهم گفتی اون پیشنهادت رو قبول کرده..نمی دونی چه حالی داشتم.
با شیطنت رو به علیرضا گفت:ولی دارم برات...یواش یواش داشتی اشکمو در میاوردی.
علیرضا چشمکی تحویلش داد وگفت:ما اینیم دیگه داداش...............


برچسب ها رمان مسیر عشق ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,972
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,979
  • بازدید ماه : 122,918
  • بازدید سال : 270,699
  • بازدید کلی : 12,135,788