close
تبلیغات در اینترنت
رمان ناعادلانه قضاوت کردم (جلد دوم) قسمت دهم
loading...

رمان فا

پشت فرمون می شینم و ماشین و روشن میکنم . رانندگی تو این شرایط خوب بود آروم می رفتم تا باعث آرامشم بشه . - نفهمیدم از کجا اومد تو زندگیم یه روز داشتم با خانم بهرامی حرف میزدم که شنید و بعد پاپیچ شد که توضیح بدم چی به چی بوده . توضیح دادم ، ناراحت شد یا نشد نمی دونم ولی اون موقع اشک تو چشماش…

رمان ناعادلانه قضاوت کردم (جلد دوم) قسمت دهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 684 سه شنبه 29 بهمن 1392 : 8:38 نظرات ()

پشت فرمون می شینم و ماشین و روشن میکنم . رانندگی تو این شرایط خوب بود آروم می رفتم تا باعث آرامشم بشه .
- نفهمیدم از کجا اومد تو زندگیم
یه روز داشتم با خانم بهرامی حرف میزدم که شنید و بعد پاپیچ شد که توضیح بدم چی به چی بوده . توضیح دادم ، ناراحت شد یا نشد نمی دونم ولی اون موقع اشک تو چشماش پر شده بود و از نامردی اون مردی حرف میزد که با اون دختر اون کار و کرده بود . اونقدر گفت ، از بی وفایی اون مرد ، از اینکه اون زن باید از این به بعد بره سمت زندگی خودش ، از اینکه اگه اون مرد دوباره با زن برخورد کنه دوباره دختره رو فریب میده . اونقدر گفت و گفت تا باعث شد منم دلم بسوزه و به دختره گفتم که مرد دیگه نمی خواد ببینتت ......................................................

دختر هیچی نگفت فقط لبخند زد . از لبخندش برداشت خوب کردم که اونم خوشحاله ، خوشحاله که این بند داره پاره و میتونه دنبال سرنوشتی که خودش دوست داره .
از مرد اصرار و از من انکار . اونم این وسط داشت رو افکارم کار میکرد که کوتاه نیام و شماره ی دختره رو بهش ندم اما دریغ دریغ از اینکه دلش بسوزه ، دریغ از اینکه ناراحت بشه از حال و روز اون دختره .
حرف های احتشام زاده مثل پازل بود که داشت کمک کمک جور در می یاد . نمی دونستم چی بهش بگم ، یه روز لیندا هم منو گول زده بود و هر دفعه این گول زدن واسه از بین بردن باران بود . بیچاره باران .
چرا نمی شد یه زندگی آروم داشته باشه . باراد و داد به من و فکر میکرد که من هنوز فکر میکنم که اون گناهکاره ولی اینطوری نبود ، چرا اینجوری شد .
احتشام زاده فقط از باران به شماره داشت . هیچ آدرسی نبود که ای کاش بود .شمارش رو ازش میگیرم و از دفتر می یام بیرون . امیدوارم دیگه هیچ وقت نبینمش ، اونم یکی بود مثل من که تو دام کارهای حیله گرانه ی لیندا افتاده بود .


شمار ای که از احتشام زاده گرفتم جواب نمیده ، چندین باز پشت در هم زنگ زدم ولی جواب نمی دادن .
یکم بعد ازاینکه تو خیابون رانندگی کردم رفتم پیش بابا . اول مرخصی رد کردم و بعد رفتم تو اتاقش و باهاش حرف زدم . اگه اوندفعه برخورد تندتری
باهاش میکردم اجازه نمی داد به خودش که دوباره با زندگیم بازی کنه . ولی ایندفعه کوتاه نمی یام ، اوندفعه به اصرار مامان قضیه رو به پدرش نگفتم ولی ایندفعه باید یه تصمیم درست بگیرم . بابا با پدر لیندا تماس گرفت و گفت که شب میرم اونجا و قضیه رو به خاله نگه و حتما لیندا خونه باشه . با اینکه خیلی اصرار کرد تا بگم چه موضوعی انقدر مهمه که همه باید باشن ولی باید رودرو می گفتم تا جای هیچ ابهامی باقی نمی زاشت .
نمی دونم درست بود یا نبود ولی بهترین راه بود . باید یه کاری میکردم که دیگه نیاد سمت من و چون باباش خیلی حساب می برد این بهترین تصمیم بود . باید از طریق نقطه ضعش بهش حمله میمردم مثل اون که می دونست نقطه ضعف من بارانه .
قضیه رو به مامان نگفتیم که اگه میگفتیم دوباره می خواست یه جورایی صلح راه بندازه و موضوع را سرپوش بزاره بالاخره هر چی بود خواهر زاده اون بود و اونو خیلی دوست داشت .
شب با بابا رفتیم . موقع شام رسیدیم همشون دور میزن بودن و البته لیندا خانم که منو دید رنگش شد مثل گج رو دیوار .
وقتی که رفتیم میخواست به بهانه سر درد بره تو اتاقش ولی بابا گفت که کار مهمی داره . و از من خواست که حرف بزنیم همه نشسته بودیم و البته ساکت بودن . گفتم از اولین روزی که لیندا شروع کرد به بازی کردن زندگی من ، گفتم که با من چی کار کرد . گفتم قضیه درست کردن اون عکس ها رو ، گفتم که با باران چی کار کرد ، از همه معشوقه های رنگ و وارنگش و در آخر گفتم که می خواست منم مثل اون هیچ وقت طعم داشتن عشق رو نچشم و می خواست باران رو از من دور کنه . گفتم که داشت با دروغ سر وکیل باران و شیره می مالید تا من نتونم با باران باشم و باران و ببینم . می دیدم که صورت باباش هر لحظه تیره تر میشه . حرف و زدم و در نهایت گفتم که اگه یه یار دیگه لیندا رو وسط زندگیم ببینم قید نسبت فامیلی رو میزنم و از دستش شکایت میکنم .
خودمم اون لحظه نمی دونستم دقیقه به خاطر چی و با کدوم مدرک می خواستم شکایت کنم ولی میخواستم بترسونمش که وقتی قیافشو دیدم فهمیدم موفق شدم .
بابا گفت که می خواد بمونه ولی من بعد از اینکه حرف هام تموم شد بلند شدم و اومدم بیرون و حتی وقتی خاله صدام کرد هم واینستادم . اون تربیت دخترش خیلی قصور کرده بود و حالا من باید ضربه می دیدم از تربیت دختره اون .
دور روز گذشته بود ، از همه زندگیم افتاده بودم ولی تمام تلاشمو میکردم که موقعی که بیمارمو ویزیت میکنم خوب و سرحال باشم . من متعهد بودم .
اون روز داشتم واسه با یکی از بچه ها راجع به موضوع شماره حرف میزدم ، میخواستم پیگیری کنم تا ببینم این شماره مال کیه .
تلفنم زنگ خورد
- بله
- بردیا کجایی
- سلام مامان ، مشکلی پیش اومده
سکوت
- مامان
- باران زنگ شده بود
سرد شدم ، یه چیزی تو وحودم انگار سرریز شد
- می یام خونه الان
گوشی رو بدون خداحافظی قطع میکنم و از دوستم عذرخواهی میکنم و میدم بیرون از کافی شاب و سوار ماشین می شم و میرم سمت خونه .
ماشین که پارک میکنم میدوم سمت ساختمون زنگ و میزنم و در باز میکنن .
بدون توجه به کسی که در و باز کردنم میرم تو خونه
- چی شده
مامان از رو صندلی بلند میشه
- باران چی میگفت
- بیا بشین
- مامان خواهش میکنم
دیگه تحمل نداشتم ، خدایا بسه اینهمه عذاب . بسه
- کی زنگ زده بود
- عصری ،
- چی میگفت
- من تو پذیرایی نبودم ، مهین خانم تلفن و جواب داده
- مهین خانم
با صدابی بلند صداش میکنم
- بله آقا
- چی میگفت
یه نگاه به مامان میگنه و بعد به من و میگه :
- والا فقط هی میگفت میخوام با باراد حرف بزنم ، خیلی اسرار داشت ، منم گوشی رو دادم بهشون
به مامان نگاه میکنم
- آراد کجاست
- تو اتاقشه
قدم برمیدارم تا برم سمت اتاق که مامان به حرف می یاد
- نرو ، خوابه .
- مامان بالاخره باید بفهمم باران چی گفته یا نه
- حالش و پرسیده و گفته که چهقدر دوسش داره و این حرفا
- نگفته کجاست
- مثل اینکه وسط حر هاشون تلفنن قطع میشه
- قطع میشه ؟
- خوب ، مثل اینکه باران حرف نمیزنه
- چی
- نمی دونم دقیقا چی شده بود ولی وقتی من رسیدم پایین و دیدم راد پای تلفن رتم نزدیکش هنوز داشت باران و صدا میکرد . گوشی رو از دستش گرفت ولی صدایی نیومده ، یکی دو دقیقه بعد صدای یه دختری رو شنیدم که داشت با گریه باران و صدا میکرد ، همین .
دستامو مشت میکنم
- چی میگی مامان
- میگفت خاله نداست
- باران مامان
- نمی دونم ولی
- ولی چی ؟
- فکر کنم حالش بد شده بود چون داشت ، با گریه یه حرف هایی روو میزد .
میرم سمت اتاق باراد . در و آروم باز میکنم و میرم تو ، خواب رو تخت ، معصوم ، ناز ، دوست داشتنی .
در اتاق و باز میکنم و میرمم تو تاق وو به در تکیه میدم و چشمام میبندم .
- باران کجایی . خدایا تا کی باید توان کارایی که ناخواسته کردم و پس بدم . دیگه به تهش رسیدم .
انگاری ساعت ها نمی گذشت . دلم میگفت ،، همه میگفتند که اتفاقی افتاده ، واسه باران من اتفاقی افتاده .
بیکار ننشستم ، گشتم ، از همون ساعت دنبالش گشتم ، خودم تنها می رفتمم تو بیمارستان ها . سخت بود ، بیمارستانهای زیاد بود ، نمی دونستم اصلا باران اینجا هست یا نه ولی نمی تونستم بیکار بشینم و منتظر یه روزی بشم که باران خودش تماس بگیره .
از طریق اون دوستم پیگیر شماره ای که احتشام زاده بود بودم . بابا کمک میکرد و سعی میکرد با بیمارستان هایی که دوستی اونجا داشت پیگیری کنه ولی فشاری که رومم بود غیر قابل تحمل بود . همین که احساس میکردم باران رو یه تخت در حال عذاب کشیدنه یا حتی خونه خودشه و حالش خرابه حالم بد می شد ، نفس هام سنگین میشد .


سه روزی از اون روزی که باران با باراد حرف زده بود میگذشت ، نصف بیمارستان های تهران و گشته بودم ولی خبری از باران نبود ، تو بخش ها و ختی اورژانس اون بیمارستان اسمی از باران نیومده بود .
عمل انجام نمی دادم ، نمی تونستم جون آدم هایی که به من اعتماد کرده ببودنند آسیبی برسونم . تو حالی نبودم که بتونم تیغ جراحی رو بدون لرزش تو دستم بگیرم پس کلا بیخیال عمل بودم .
فقط بیمارها رو ویزیت میکردم و اونایی که به عمل احتیاج داشتن به دکترای دیگه معرفی میکنم .
- دکتر جان
صدای دکتر پایدار رو به خوبی میشناسم . می ایستم و برمیگردم عقب
- سلام
- سلام دکتر
- خوبید
باهاش دست میدم
- ممنون ، بابا خوبن
- ممنون خوبن
- بازم زحمت داشتم برات
- خواهش میکنم بفرمایید
- والا یه بیمار دیگه مثل اون بیمار برام پیش اومده . اون موقع گفتی اگه همیچین موردی باز پیش اومد بهت بگم
یاد چند ماه پیش می یوفتم که کسی رو واسه عمل بهم معرفی کرد به خاطر وضعیت مالی نامناسبی ک داشت پول عمل و نمی تونست پرداخت کنه و منم انجامش دادم ولی الان ....
- یه خانم 22 سالش ، مشکل مادرزادی داشته ولی الان خیلی حاد شده ، چند وقتی هست حاد شده ولی مثل اینکه بیخیال شده و توجهی نکرده
به طرز حرف زدن دکتر توجه میکنم ، خیلی راحت حرف میزد . پیر شده بود ، تو کمک های مردم پیر شده بود ، شاید این آدم میره بهشت ، آدمی که جوون خیلی ها رو نجات میده نه مثل بقیه که فقط فکر پر کردن جیب های خودشونن .
- به خاطر زایمانی که داشته اوضاعش بدتر شده ، معاینش کردم و پروندشو دیدم شاید اگه زایمان نداشت سالها می تونست بدون عمل کردن زندگی عادی داشته باشه اما موقع زایمان مشکلاتی پیش اومده و حالا رو تخت بیماستانه . کسی رو نداره و نمی تونه اصلا هزینه ی عمل و بده
- خیلی دوست داشتم کمک کنم ولی یه هفته ای هست هیچ عملی انجام نمی دم ولی سعی میکنم به نفر و پیدا کنم
- نه دیگه این یکی فرق میکنه . باید خودش یه کاریش بکنی
- آخه
- آخه نیار پسرم تو کار ، این پرونده رو مرور کن
پرونده رو میزاره تو دستم و میره . کلافه سرمو تکون میدم و میرم سمت اتاقم .
پرونده رو پرت میکنم رو میز و می شینم رو صندلی .
من میگم نره ،اون میگه بدوش . به پرونده نگاه میکنم و میگم ، با این چی کار کنم .
تا آخر شب که شیفت بودم تو اتاق ها مشغول ویزیت کردن بودم حدودا ساعت 11 بود که تونستم یه شامی بخورم و دوباره بیام تو اتاقم .
برق و روشن میکنم و وارد اتاق می شم . پرونده صورتی رنگ روی میز بد داره بهم دهن کجی میکنه . میرم و برمیدارمش و بازش میکنم . سطحی نگاهش میکنم .
احتیاج فوری و لازم به عمل داره و احتمال از دست دادن مریض بالا بود . دیر اقدام کردن واسه برطرف کرد مشکل باعث شده بود که مریضیش حاد تر بشه .
باید هر چه زودتر عمل بشه . میخواستم پرونده رو ببندم که یه لحظه اسم بیمار و دیدم ، بد پرونده رو بستم .
تو شک بودم ، شک اسمی که دیده بودم . با عجله دوباره پرونده رو باز میکنم و زوم میکنم رو اسم .
باران بهرامی


از چیزی که دیدم شوکه شده بودم خیلی زیاد ، باران بهرامی .
بدون توجه به ساعت گوشیمو برمیدارم از روی میز و شماره دکتر پایدار و میگیرم . یکم طول میکشه تا جواب بده ولی گوشی رو برمیداره .
- بله
- دکتر پایدار پژوهنده هستم
- خوبی بردیا جان ، چیزی شده
- این مریضی که پروندشو بهم دادید کجاست ؟
- چی شده پسر چرا اینقدر هولی
- کدوم بیمارستان دکتر ؟
اسم بیمارستان و میگه و من نفهمیدم چطوری خداحافظی کردم . شماره بیمارستان و از 118 میگیرم . نمی تونم الان از بیمارستان برم بیرون ، سر شیفت بودم و کسی نبود تا به جای من بمونه بیمارستان .
تو اتاقم دارم قدم میزنم و منتطرم تا دقیقه ها تند تر برن ولی دریغ ، دریغ از یکم تند تر . احساس میکردم وزنه ای به ساعت ها بستن و نمی زارن که حرکت کنن . کلافم ، تلفن و برمیدارم و شماره بیمارستانو میگیرم بعد از اینکه با چند نفر حرف زدم به بخش مراقبت های ویژه .
اسمشو گفتم و اونا گفتن که اونجاست ، نمی دونم چی کار کنم ، انگار دیوار ها دارن به روم می یان و میخوام خفه بشم از این هوای تنگی که دارم توش نفس میکشم . میخوام هر چه زودتر صبح بشه تا از این بیمارستان دربیام بیرون و پر بکشم به سمت باران . نمی دونم وقتی برسم اونجا چی رو قراره ببینم . بارانی که چند سال پیش با یه چمدون خونه رو ترک کرد یا یه باران دیگه .
چرا اینجوری شده بود . نمی دونم واسه چندمه که دارم پرونده باران و مرور میکنم . چی شده بود که الان هیچ امیدی نبود به اینکه عملش موفق آمیز باشه .
جی کار کرده بودم با زندگیم ، با زندگی باران . می تونستم الان کنارش باشم ، می تونستم اون موقعی که باراد حامله بود و نباید زایمان می کرد کنارش باشم تا نزام این کار و انجام بده و با جونش بازی کنه . کاش می تونستم زمان و به عقب برگردونم و همه چی رو اونجوری که دوست داشتم درست میکردم ولی حیف .
حیف و کاش رو زبونمه ولی کاش اون موقع به جای اینکه عصبانیت و غیرت جلوی چشمامو بگیره فکر میکردم به خودم به باران به پاکیش به خانومیش .
کاش خوب باشه ، کاش اوضاعش اونجوری که تو پرونده نوشته شده بد نباشه ، کاش زودتر صبح بشه و پیداش کنم .
زندگی می ساختم که توش خوشبخت باشه . من و باران و باراد .
عملش میکنم ، خوب میشه . من می تونم باران و به زندگیش برگردونم . باران باید برگرده ... باید .
حرف های دکتر پایدار که یادم می یاد می افته مشت دستم محکم می کوبم روی میز .
باران من پول نداشت که عمل کنه ، باران من محتاج کسی بود تا کمکش کنه . باید کنارش می بودم از خودم بدم می یاد ، از خودم اونقدر بدم می یاد که دلم میخواد از همین بالا خودمو پرت کنم بیرون . سنگینم ، اونقدر سنگینم که حد نداره . به سنگینی تمام این چهار سالی که زندگی کردم ، به سنگینی حرف هایی که شندیم ، به سنگینی چیزهایی که دیدم .
یه فرصت ، خدایا یه فرصت دیگه میخوام .
یه فرصت می خوام واسه جبران ، واسه جبران اشتباهات گذشتم . باران و ببخش . به باراد ، به باراد که نزار داغ بی مادری رو تحمل کنه ، به عزیز ببخش ، به عزیزی که به امید دیدن باران داره زندگی میکنه . به علی ببخش ، به علی که هر شب سر نماز دعا میکنه که باران پیداش بشه . به من ببخش .
به من خطا کار ببخش . باران همه ی زندگیمه ، می دونستم ، همون چهار سال پیش وقتی تو پذیرایی داشتم اون حرف ها رو میزدم می دونستم ، وقتی باهاش اون کار و تو اتاق خواب کردم می دونستم همه ی زندگیم باران ولی ببخش . باران و به من ببخش .


نمیدونم تا ساعت 7 صبح واسه من چه قدر گذشت . ولی اونقدر میدونم که داشتم تو بیمارستان پر پر میزد . وقتی دکتر اومد زود شیفت و تحویل دادم و راه افتادم سمت بیمارستانی که دکتر پایدار گفته بود . صبح بود و ترافیک . یه سری داشتن میرفتن سر کار ، یه سری داشتن میرفتن مدرسه وو یه سری دانشگاه . یه ساعتی طول کشید تا ماشین و تو پارکینگ بیمارستان پارک کنم و ز ماشین پیاده شم . پرونده رو از رو صندلی بغل برمیدارم و میرم .
از اطلاعات بخش ..... می پرسم ولی حراست دمه در میگفت حتما باید هماهنگ کنه .
کارتمو دادم تا بره هماهنگ کنه تا بیاد چند دفعه سالن و رفتم و اومدم . بالاخره اومد و رضایت داد تا برم بالا . آدرس دقیق و ازش گرفتم و رفتم از پله ها بالا . طبقه سوم . میرم بالا و دمه ایستگاه پرستاری وایمستم .
پرستار یه نگاهی بهم میکنه
- سلام من دکتر پژوهنده هستم .
- سلام دکتر . می تونم کمکتون کنم
پرونده باران و میگیرم جلوش
- میخواستم این مریضتونو معاینه کنم
پرونده رو ازم میگیره و داخلشو نگاه میکنه
- شما رو آقای دکتر پایدار فرستادن
- - بله
با دستش به راهروی سمت چپ اشاره میکنه
- بفرمایید من راهنمایتون میکنم
کنار هم قدم برمیداریم . قلبم داره میکوبه به قفسه ی سینم . از اوضاعی که تو پرونده شرح شده بود می دونستم الان باید چی رو ببینم . یه باران مریض ، یه بارانی که هزار تا دستگاه بهش وصل واسه حیات .
دلم امیدواره ، امیدوارم که اوضاعش اونجوری نباشه ولی با هر قدمی که برمیدارم امیدم هر لحظه کم تر میشه تا جایی که رسیدین پشت بخش مراقبت های ویژه .
- اینجا ...؟
- بله دیشب حالشون بد شد و رفتند تو کما
دستمو مشت میکنم . دیشب . بازم دیر رسیدم ، بازم نرسیدم . چرا چرا باید اینطوری بشه . پشت شیشه وایمیسته
- این اتاقه ، میخواید همراهیتون کنم
خودمو جمع و جور میکنم
- نه نیازی نیست ، فقط یه معاینه ساده است .
در و باز میکنم وارد اتاق میشم . رو تخت خوابیده ، باران من رو تخت آروم خوابیده بود . خواب که نه اصلا تو این دنیا نبود که بخوابه . کاش خواب بود ، کاش خواب بود و الان بیدارش میکرد . صداش میکردم و چشماشو باز میکرد . قدم اول و که برمیدارم یاد روزی می افتم که تو اوت تاریکی نگاهم بهش افتاد ، یاد اولین روزی که دیدمش .
قدم دوم که برمیدارم یاد عشقش می یوفتم یاد عشقم می یوفتم .
قدم سوم که برمیدارم یاد اون روز نفرین شده می یوفتم ، یاد اشک هاش ، یاد التماساش ، یاد بچه ای می یوفتم که الان خونه بود و منتظر .
شاید باید بازم منتظر بمونه . یه روزی منتظر پدر و حالا منتظر دیدن مادر .
هر قدمی که برمیدارم نفسم سنگین تر میشه . کنار تختش ایستادم و دارم به بارانی نگاه میکنم که نحیف بود . یاد اون روزی که تو باغ ورجه ورجه میکرد و با شیطونی هاش داشت دیونم میکرد افتادم . الان چی ، هیچی از اون باران نمونده بود .
خطوط زیر چشم های بسته اش نشون از روزگاری که خیلی سخت گذشته بود میداد .
نزدیک بود و در عین حال دور . اگه دستمو بلند میکردم می تونستم لمسش کنم ولی می ترسیدم خیال باشه ، وهم باشه .
به دستگاهایی که بهش وصل نگاه میکنم . وهم نبود ، خیال نبود . باران اینجا زیر این دستگاه ها داشت خورد می شد داشت از دست می رفت به خاطر اینکه پول نداشت ، به خاطر اینکه نمی تونست هزینه ی عمل و جور کنه .
وای به حال من ، وای به حال من که با باران این کار و کردم . الان که کنار ایستادم تازه می فهمم اون همه عذابی که کشیدم ، اون همه دردی که کشیدم در مقابل درد باران چیزی نبود . لعنت به من ، لعنت به لیندا با اون دوست داشتن نحسش .
دستمو میبرم سمت پرونده که از روی تخت آویزون شده ، برش میدارم و نگاهش میکنم . نگاه میکنم و هر لحظه سرخ تر میشم . هر لحظه سرمو بلند میکنم و نگاهش میکنم ، هنوز باورم نشده ، هنوز باورم نشده باران من اینجاست ، روی تخت بیمارستان و در حال جدال با مرگ .
جونی تو پاهام ندارم واسه موندن ، ندارم واسه رفتن . موندم وسط ، وسط راهی که اومدم و نمی خواستم که به اینجا ختم بشه .


اومدم تا ببینمش ولی نیومدم تا جسم بی روحش و ببینم . درسته تو کماست ولی شرایط بد قلبی که داشت اوضاع من و خرابتر کرده بود من تنها باید این بار و به دوش میکشیدم درست مثل باران که بار اون دروغ و تهمت و به تنهایی به دوش کشید .
صدای پرستار منو به خودم آورد
- دکتر پایدار اومدن گفتن میخوان شما رو ببینن
سرمو تکون میدم . نگاهم سمت بارانه ، می ترسم که نگاهمو ازش بگیرم و بره ، ولی نمی تونه بره ، نمی تونه که بازم فرار کنه ، نمی تونه که بازم بی صدا ، بی حرف بره و دیگه نیاد .
باران الان اینجا بود و من داشتم می سوختم واسه لحظه ای که چشماشو باز کنه ، واسه لحظه ای که ببینم به هوش باشه و منو ببینه . ببینه که چه قدر پشیمونم ، ببینه که عاجز شدم ، ببینه که دارم از درون پوچ میشم از دوریش ، از تنهایی ، از اینکه نیست تا با بودنش دنیامو دوست داشتنی تر کنه . ببینه الان هیچی نیستم جز یه آدم پشیمــــــــون .
نگاهمو ازش میگیرم و از اتاق در می یام بیرون . باید باران و هر چه زودتر به بیمارستان خودمون منتقل کنم . نمی خوام زمان و از دست بدم .
باران زمانی واسه از دست دادن نداره ، شرایط حاد ، زمانی که از دست داده ، اوضاع رو خراب تر میکنه .
کنار پرستار میرم تا اتاقی که راهنمایم میکنه .
- بفرمایید همین جاست .
در میزنم و داخل میشم . دکتر پایدار داره روپوشو میپوشه
- صبح زود اومدی بردیا جان
- سلام دکتر
- سلام پسرم
صداش نگران میشه
- دیشب مشکلی پیش اومده بود اصلا حال درستی نداشت وقتی داشتی باهام حرف میدی
وسط اتاق ایستادم
- میخوام به بیمارستان خودمون منتقل بشه
- همین جا هم میشه عمل کرد . شرایط مالی اجازه
اجازه نمی دم دیگه حرفی از شرایط باران بزنه
- دکتر پایدار می خوام درخواست یه ماشین و بدید تا هر چه زودتر باران و ببرم بیمارستان . زمانی واسه از دست دادن ندارم
چشماش تنگ میشه . حالم خوب نبود . صدام گرفته ، ابروهام گره افتاده ، قلبم زخم خورده ، حالم اصلا خوب نبود
- می شناسیش
یه قدم میرم جلوتر
- می خوام همین الان منتقل بشه ، خیلی زود
میره سمت میزش
- باید همراهش بیاد و رضایت بده واسه انتقال به بیمارستان دیگه
سویچ ماشین از دستم می یوفته ، هنوز دارم به دکتر پایدار نگاه میکنم . همراهش ... همراه باران ... همراهش تو لحظات سخت ... تو لحظات زجر آورد ... همراه باران
- پس میشه باهاشون تماس بگیرید . میخوام قبل از ظهر تو بیمارستان باشه
تو نگاهش تعجب داره موج میزنه . من آمادم واسه دیدنم همه چی ، همه چی ، حتی همراه باران . خم میشم و سویچ و برمیدارم . دکتر پایدار گوشی رو برمیداره و به پرستار یه چیزهایی میگه . چند دقیقه تو سکوت گذشت فکرای جورواجور داره می یاد رو سرم . باران باید حتما امروز عمل بشه ولی من نمی تونم . نمی تونم دست به تیغ ببرم و عزیز ترینم و عمل کنم .
در باز میشه ، با صدای در سرمو بلند میکنم و به مردی که یه سینی و دو تا فنجنون تو دستش بود نگاه میکنم . تازه یادم می یوفته که چقدر گلوم خشکه . همین که فنجون میزاره رو میز برمیدارم یکم از چای داغ و میخورم . سنگینی نگاه دکتر پایدار و حس میکنم .
نسبت ، من احمق شوهرش بودم ، من احمق یه روزی کاری کردم که سالها ازم دورتر بشه .
الان وقت این حرف ها نبود ولی می شناختمش ، خوب می شناختمش . شاید بهتر از هر کس دیگه ، شاید بهتر از چهار سال پیش ، شاید بهتر از موقعی که عاشق شدم و از دستش دادم .
سرمو تکون میدم ولی نمی دونم معنی چی برداشت کرد
- خدای من ، اگه می دونستم روش شناخت داری زودتر می یاوردم پروندشو
- دیشب حالش بد شده
- درسته ، وقتی اومد پرستار گفت که تو رو برده مراقب های ویژه و دیشب چه اتفاقی افتاده
- نسبتی دارید با هم ؟
- اگه زیر عمل از دستش بدم چی ؟
صداش نزدیک تر شده سرمو بلند میکنم و می بنم کنارم نشست
- چه نسبتی باهاش داری ؟
- من ..من.... شوهرشم
سرمو بلند نکردم و فقط به مشت دستام خیره شدم . خدایا این تاوان خیلی سنگینی ، خیلی سنگین .
- جدی که نمیگی
حرفی نمیزنم ، حرفی واسه گفتن ندارم . منتظرم ، منتظر همراه باران که از این در بیاد تو و ببینم که کی هست ، کی هست که شده همراه باران . همراه عشق من ، یه روزی من همراهش بودم و حالا کی هست اون همراه
- فکر نمی کردم ازدواج کرده باشی .
سرمو تکون میدم ، نمی دونستم باید چی بگم ، درسته من ازدواج نکرده بودم وای زن داشتم یه پسر سه ساله داشتم .
- قضیه اش مفصله
- اون زن زایمان داشته بردیا
سرمو به معنی اینکه می دونم تکون میدم ، تعجب داره ، حق میدم که تعجب کنه . نگاهش میکنم ، داره نگاهم میکنه
- یه پسر
- و فکر می کنم از همسر دومش ، درسته ؟
همسر دوم ، چی میگفت واسه خودش ، باران مال من بود . ولی نه باران همراه داشت و قرار بود همراهش بیاد
نفسمو با صدا بیرون فوت میکنم
- نه اون پسر منه
صدایی که توش تعجب موج میزنه میگه :
- اوه خدای من چی میشنوم ، پس یه پسر داشتی و ما خبر نداشتیم
- خودمم تا چند وقت پیش نمی دونستم
سرم درد میکرد . دیشب تا صبح به باران فکر کرده بودم ، به اینکه چه حالی می تونست داشته باشه و الان با دیدن شرایطش همه ی انرژیم تحلیل رفته بود . فکر کنم متوجه شد که حال و روز درست و حسابی ندارم که دیگه سوال نکرد . شاید نیم ساعت طول نکشید که تلفن روی میز دکتر زنگ خورد . خیره می شم به تلفن و دکتر که داره با تلفن حرف میزنه .
- همراهش اومد .
به در خیره می شم . منتظرم تا در باز بشه و من همراهه باران و ببینم ....
در باز میشه ولی از چیزی که دیدم خوشحال شدم و در عین حال تعجب کردم . یه دختر اومده بود توی اتاق . شاید هم سن و سال باران و شاید از اون بزرگتر . یه مانتو مشکی با شلوار لی پوشیده بود و مقنعه سر کرده بود . ایستاده بودم . اونم وقتی منو دید حتی تلاش نکرد که تعجبشو پنهان کنه ولی یکم بعد به خودش اومد و رفت سمت میز دکتر پایدار و جواب سلامشو داد .
- مشکلی پیش اومده دکتر
- خوب فکر کنم شما باید همدیگررو بشناسید
نگاهم کرد ، با خشم ، با کینه ، نگاهم کرد....
- چطور ..؟
- آقای پژوهنده تمایل دارند خانم بهرامی رو به بیمارستان خودشون منتقل کنند
- چه زود یادشون افتاده همچین آدمی هم هست
حرف هاش راست بود و خیل زیاد آزاد دهنده . درسته اشتباه کرده بودم ولی الان می خواستم جبران کنم
- دیشب مریض حالش بد شده و رفته تو کما
رنگ از روی دختر پرید
- یعنی چی ؟
- اکه الان واسه عمل اقدام نکنیم ممکنه دیر شده باشه هر چند که الانم به قدر کافی دیر شده
یه قدم میرم سمتش
- باید همین امروز باران و عمل کنیم
- دیر اومدی زود می خوای بردی بردیا خان
نمی تونم از همون اولی که اومد تو اتاق منو چه جوری شناخت ، شاید باران عکسی از من داشته که اونم دیده و حالا منو شناخته بود
- من میخوام جبران کنم ، الان فقط میخوام باران هر چه زودتر عمل بشه ، شاید حتی چند دقیقه ی دیگه دیر باشه
- درست میگه دخترم ، دیر شده ، اوضاعش وخیمه
اشک های همراه باران روی صورتش می یاد . اشک هایی که از سر مهر ریخته می شه . سرشو تکون میده . من که منتظر همین تایید بودم به دکتر نگاه میکنم که میره سمت تلفن .
کارای انتقال باران که انجام شد زودتر از بیمارستان در می یام و می رم بیمارستان خودمون . به بخش مراقبت های وِیژه اطلاع میدم که یه مریض تو راه و خیلی زود باران رو که رو تخت برانکارد ببود دیدم که داشت از تو راهرو به طرف بخش می بردن . دخترک دنبالش بود . اون واقعا همراه باران بود .
بستری شدن باران و مشورت با دکترا یه ساعت بیشتر طول نکشید و واسه ساعت 4 وقت عمل و تعیین کردن که یک از دوستام که البته بهترین بود و مسئول عمل شد . بابا اومد و باران و دید و وقتی دید چند ثانیه به اون که زیر اونهمه دستگاه بود خیره شد ، شاید اونم داشت باران به یاد می یاورد ولی وقتی منو نگاه کرد لبخند دلگرم کننده ای زد .
نمی دونم تو اون چند ساعت چی گذشت . باران تو کما بود و جراحی مشکلی در پیش داشت . بابا سعی میکرد دلداریم بده ولی کار من از این حرف ها گذشته بود .
احتمال اینکه باران از این در بیرون نیاد زیاد بود ، زیاد تر از اینکه سالم بیاد بیرون . چند سال این زخم کهنه شده و هر سال وخیم تر و اوضاع باران بدتر .
همراه باران که حتی اسمشو نمی دونستم کنار در ایستاده ود . حتی یه لحظه هم از در اتاق عمل کنار نرفت . کتاب دعا گرفته بود و دعا میکرد .
خدایا من باران و از تو می خوام ، من فرصت خواستم ، فقط یه بار . یه بار این فرصت و به من بده تا بتونم دوباره شروع کنم .


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 245
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,463
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 212
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,091
  • بازدید ماه : 13,901
  • بازدید سال : 13,901
  • بازدید کلی : 13,901