close
تبلیغات در اینترنت
رمان ناعادلانه قضاوت کردم (جلد دوم) قسمت چهارم
loading...

رمان فا

اران ...یادش می یوفتم . یاد باران ، یاد کارایی که کردم ، یاد حرف ها ، عکس ها ، تهمت ها ، کتک ، فحش ، یاد کاری که باهاش کردم . یاد نگاه معصومش ، یاد گریه هاش ، یاد التماساش . اون روز اونجا بود ، تمام مدت نشسته بود و داشت نگاه میکرد و لذت می برد ، لذت می برد از رفتاری که با باران داشتم . سنگین…

رمان ناعادلانه قضاوت کردم (جلد دوم) قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 585 سه شنبه 29 بهمن 1392 : 8:29 نظرات ()

اران ...یادش می یوفتم . یاد باران ، یاد کارایی که کردم ، یاد حرف ها ، عکس ها ، تهمت ها ، کتک ، فحش ، یاد کاری که باهاش کردم . یاد نگاه معصومش ، یاد گریه هاش ، یاد التماساش .
اون روز اونجا بود ، تمام مدت نشسته بود و داشت نگاه میکرد و لذت می برد ، لذت می برد از رفتاری که با باران داشتم .
سنگین بودم و لیندا با حرف هاش سنگین ترم کرد اونقدر سنگین که دیگه نمی تونستم قدم از قدم بردارم ........................................................

- چرا ؟
- تازه می پرسی چرا . به خاطر اینکه دوست داشتم و تو فقط اون دختره عوضی رو میدیدی . به خاطر اینکه دیدم چطوری عاشقانه نوازشش میکردی ، دیدم چطوری رو پاهات نشونده بودی و موهاشو بو می کردی ، دیدم چطوری دستاشو فرو برد تو موهات و تو دیونه شدی ، دیدم چی طوری دیونه ات کرد اون هرزه .
به سمتش خیز برمیدارم که خاله جلومو میگیره
- ساکت باش لیندا
- چرا مامان ، چرا ساکت شم ، حالا که بعد از این همه سال زبون باز کردم بزار همه چیزو بگم . خسته شدم از بس دنبالت دویدم و تو بهم توجه نکردی . خسته شدم تو این چهار ساله که همش تو راه بود بین اینجا و اونجا . خسته شدم از بس دیدم به خاطر فراموش کردن اون عوضی با دخترای دیگه می خوابیدی و به من یه نیم نگاهم نمیکردی .
دیگه نای واسه ایستادن ندارم خاله رو میزنم کنار و می یوفتم رو کاناپه
- چی کردی با زندگیم عوضی
- هیچی ، به اصطلاح عشقتو ازت گرفتم . تو عاشقش نبودی ولی اون بود که بیخیال تو شد بعد اینکه فهمید کار من بود
با تعجب به لیندا نگاه میکنم ، اصلا نمی شناختمش تازه الان داشتم شخصیت پلیدشو می شناختم . با صدای که پشیمونی رو داد میزنه می پرسم :
- میدونست ؟
- خودم رفتم بهش گفتم . رفتم تا بدونه اونقدری دوسش نداشتی که بهش اعتماد کنی و اون رفت چون تو بهش اعتماد نکردی
زیر لب زمزمه می کنم
- دوستش داشتم
- حیف ، الان معلوم نیست خونه کی هست ، حیف شد . حالا خدا که یه شوهر خوب واسه خودش پیدا کرده باشه که کنار خیابون منتظر یه سقف و جای خواب نباشه
دیگه کنترلم دست خودم نبود از رو کاناپه بلند می شم و خاله رو میزنم کنار و می یوفتم به جون لیندا .
- پیداش میکنم آشغال و اونوقت تو تاوان سنگینی میدی
از تو خونه که می یام بیرون داغونم .
سوار ماشین می شم و راه می یوفتم . گاز میدم ، بیشتر تا فراموش کنم چیزهایی رو که شندیم ولی نمیشه .
چند ساعتی هست که دارم رانندگی میکنم جاده کم کم داره سرسبز میشه . نمی دونم چرا دارم میرم اونجا ، برم چی بهش بگم ولی باید بدونم . باید بدونه که منه نفهم چه کردم با باران .


نصفه شب بود که رسیدم . یکم تو شهر دور زدم . خسته بودم ، کلافه بودم ، داغون بودم ،شکست خورده بودم ، همه ی زندگیو باخته بود ، مثل همیشه .
دنبال گوشیم میگردم ، تو داشبورد پیداش میکنم .
روشنش میکنم . دنبال شماره علی میگردم و میگیرم . چند ثانیه بعد تماس برقرار میشه.
- الو
با صدای خواب آلود علی به خودم می یام به ساعت گوشم نگاه میکنم 3: 40 دقیقه بود ، ولی اهمیتی نداشت .
- الو بردیا
- علی کجایی
هوشیار میشه
- بردیا چی شده ؟
- کجایی ؟
- خونم پسر . مامان اینا خوبن ؟ چی شده ؟
- آدرس خونتو بده
- کجایی
- رشتم
- اتفاقی واسه کسی افتاده
- نه ، آدرس و بده
آدرس و میگیرم و میرم سمت خونه ی علی . یکم طول میکشه تا پیدا کنم . همین که وارد کوچه میشم ، می بینم بیرون دمه در وایستاده .
ماشین و پارک میکنم و پیاده میشم و همونجا به ماشین تکیه می دم . علی می یاد پیشم
- چی شده بردیا
- علی من ... من اشتباه کردم
- چه اشتباهی . مامان و اینا ، عزیز همه سالمن ؟
سرمو به معنی آره تکون میدم
- پس چی شده پسر تو که منو نصفه عمر کردی
- علی من ....
- بیا بریم تو پسر ، بیا
دستمومیگره و میریم سمت خونه .
یه ساعتی هست که نشستم روبروی علی و هیچ حرفی نمی زنم ، نمی دونم از کجا شروع کنم .
- بردیا نمی خوای چیزی بگی .
- نمیدونم چطوری بگم
- هر جور راحتی بگو ، فقط یه چیزی بگو
- باران
رنگ نگاهش عوض میشه ، گره می شینه به ابروهاش . با صدای گرفته ای میگه
- باران چی ؟
- راست میگفتی
از رو مبل بلند میشه
- چی میگی بردیا واضح حرف بزن ، چی رو راست می گفتم ؟
شروع میکنم به حرف زدن ، شروع میکنم به گفتن حرف هایی که تو این چند ساعته رو دلم سنگینی میگم ، شروع میکنم و حرف هایی رو میگم که چهار ساله رو دلم مونده بود.
گفتم ، جراتشو پیدا کردم و گفتم که لیندا چه معامله ای با من و باران کرد و من چه کردم با باران
صورت علی هر لحظه جمع تر می شد و سرخ تر، دستای مشت شدشو ومیدیدم و آماده بودم واسه عکس العملی شدید از علی ، ولی هیچ نکرد .
علی شکستمو دید شک یه مرد ، علی بغض تو صدامو دید ، علی حرف هایی که چهار ساله تو دلم انباشه شده بود و شنید و فقط نگاه کرد . نگاه کرد ، کاش یه کاری میکرد کاش داد میزد ، کاش بهم سیلی میزد ولی هیچ نکرد .مثل اون روز باران که هیچ نکرد و نگفت فقط نگاه کرد حالا علی چهار سال بعد باران ، علی اینجا روبروی من نشسته و فقط نگاه میکنه ، کاش که یه چیزی بگه .


- بهت گفته بودم
چی باید می گفتم ، چیزی نداشتم برای گفتن
- باران پاک بود بردیا ،
آره پاک بود ولی...
- باران معصوم بود بردیا
آره معصوم بود ولی ...
- اون موقع که دنبالش میگشتم و طرف تو نمی یومدم و الان که رگ گردنم زد بیرون ولی بازم طرفت نمی یاد فقط به خاطر نون و نمکی که خوردیم ، فقط به خاطر اینکه به پدرت مدیونم و گرنه نمی نشستم نگات کنم . اگه می دونستم نمی زاشتم نگاهش کنی چه برسه اینکه...گفتم همون روزا گفتم ، ولی مرد نبودی که انگ هرزگی زدی به زنی که به اصطلاح زنت بود .
به علی نگاه میکنم ،
- همون موقع که دنبالش میگشتم ، همون موقعی که زنگ زد ، همون موقعی که خاک تهرون الک کردم ولی پیداش نکردم می دونستم ، ایمان داشتم که باران کارایی که شما می گفتید و نکرده منم مثل عزیز ایمان داشتم . اگه قطع نمیکرد اگه پیداش میکردم دنیا رو خودم به پاش می ریختم ،ولی تویی به اصطلاح مرد ، چی کار کردی ؟
علی راست می گفت ولی یه طرفه قضیه رو نمی دید
- همش اینا نیست علی
- جدی ، پس چیه ی . چیه ی که الان معلوم نیست باران کجاست ؟
- مسئله همین جاست . کجا رفت ؟ اون روز بی خبر کجا رفته بود ؟ علی بچه که نیستم باور کنم حرف هاشو . اگه تو ، همین خود تو یه روز یه پاکت بدن دستت ، که عکس های زنت با مردای دیگه باشه و از زنتم خبری نباشه چی کاری می کنی هان ؟
- مگه باران هر جا می رفت باید به تو می گفت ، باید از تو اجازه می گرفت . شاید رفته بود پیاده روی ، شاید رفته بود چیزی بگیره ، شاید رفته بود دنبال کارای دانشگاهش
از رو مبل بلند میشم . اتاق خیلی خفه است .
- چرند نگو علی ، باران تنها جایی نمی رفت خودت خوب می دونی . اگرم اون جاهایی که تو می گی رفته باشه می گفت ولی چرا اون روز لال شده بود اگه ریگی به کفشش نداشت نمی رفت .
- هنوز که هنوزه داری حرف خودتو میزنی
میرم نزدیکش
- فکر میکنی واسه من راحته ، واسه منی که الان میدونم اون عکس ها کار لیندا بوده و نمی دونم باران کجا رفت ؟ کجا رفت که دیگه خبری ازش نداشت . باران دوستی نداشت ، باران کسی رو بیرون از خونه نمی شناخت پس کجا رفته . تو که برادرش بودی بگو کجا رفت که حتی تو نتونستی پیدا کنی
- بازم داری زیاده روی میکنی
- شاید
- نزار اوضاع بدتر بشه ، هنوز دلم باهات صاف نیست بابت کارای گذشته ولی ... ولی اگه بخوای دنبالش بگردی کمکت میکنم .
دنبالش بگردم .. نمی دونم
- نمی دونم میخوام دنبالش بگردم یا نه
میرم سمت در
- یعنی چی ؟
- هیچی نمی دونم علی ، هیچی
در و باز میکنم و می رم تو حیاط ، هوای گرم میخوره به صورتم . میرم سمت در حیاط
- شاید باید تاوان پس بدی ، تاوان کارایی رو که با باران کردی
آره باید تاوان پس بدم . باید تو این عذاب دست و پا بزنم .
در و باز میکنم و میرم سمت ماشین .
چند هفته ای از برخوردم با لیندا و علی میگذره اوضاع تقریبا آروم شده . مامان چند باری با هم راجع به لیندا صحبت کرده ولی حتی حرف زدن در موردش حالمو بهم میزنه دختره ی عوضی .
بی خیال همه چیز شدم . دوست دارم برم دنبالش ، دوست دارم دنبالش بگردم و پیدا کنم ولی از یه طرف از خودم می پرسم کجا بوده .. نمی دونم حس خوبم برنده میشه یا حس بد .
عزیز و دردش ، خجالتی که کشیدم وقتی دیدمش ، همه و همه دست به دست هم دادن تا از دست این عذاب وجدان دیوانه بشم . سه هفته ی سختی رو پیش رو گذاشته بودم . می دونستم باران بی گناه بود ، پاک بوده . لحظه به لحظه ی بودنشو به یادم می یارم ، لحظه به لحظه وقتی اون حرف ها رو بهش میزدم و باران فقط نگاه میکرد . باران باز هم شده بود کابوسی ، کابوسی که عذاب منو هر لحظه که می گذشت بیشتر میکرد .
سخت بود فکرمو جمع و جور کنم ، ولی من مسئول بود ، تو بیمارستان مسئولیت داشتم .
رو به حیاط بیمارستان پشت پنجره ایستادم و دارم قهوه می خورم . بیمارا رو ویزیت کردم و منتظر دکتر پایدارم .
چند ساعت پیش زنگ گفت یه مورد اورژانسی داره . در میزنن .
- بفرمایید
در باز میشه و هیکل درشت دکتر پایدار می یاد تو
- سلام دکتر جان
- سلام از ماست ، بفرمایید تو
می یا تو به مبل اشاره میکنم
- بفرمایید
- از نفس افتادم
- با آسانسور می یومدید
- با آسانسور اومدم ولی ماشالله این بیمارستان شما اونقدر بزرگ آدم پیاده می یاد ، باید کلی راه بیاید
دکتر پایدار تو بیمارستان دولتی کار میکرد و همیشه به این موضوع افتخار می کرد . به قول دکتر پایدار اکثر آدم ها توانایی تامین مخارج بیمارستان خصوصی رو ندارن که البته منم موافق بودم . اما تازگی ها شنیدم بودم عضلات دست راستش گرفتگی داره و زیاد نمی تونه کار کنه .
- شرمنده دیگه
- نه پسر جان این چه حرفیه ، اشکال از هیکل منه
خودش میگه و شروع میکنه به خندیدن . منم لبخند میزنم دل و دماغی واسه خندیدن ندارم
- خب بریم سر اصل کاری
- بفرمایید دکتر در خدمتم
- همونطور که گفتم یه مورد اورژانسیه ، اورژانسی که میگم یعنی از نظر خودم اورژانسی . بیمار یه جورایی برام مهمه اما متاسفانه بیماری دیر خودتو نشون داده و متاسفانه تر اینکه وضعیت مالی خوبی هم ندارن و خیلی بدتر اینکه بیمارستان قبولش نمی کنه واسه عمل . با چند تا از بچه ها که حرف می زدم گفتن یه سر بیام پیش شما .دوست داشتم تو عملش کنی هزینه اشم خودم تقبل میکنم .
به حرف هاش گوش میدم و سرمو تکون میدم .
- این حرف ها چیه دکتر
- بیبن بردیا جان تو هم جای پسر من ، اگه وضعیت دستم مساعد بود بدون که دریغ نمیکردم، ما قسم خوردیم که به مردم کمک کنم ولی الان دیگه به جیب مریض نگاه میکنن تا به حال و روزش ، ولی حالا که می دونی اوضاع چه جوریه مردم فقط به خاطر پول کار میکنن با توجه به شناختی که از تو و پدرت دارم صلاح دیدم با تو صحبت کنم .
- کار خوبی کردید
- میدونم دوباره کارتو تو بیمارستان شروع کردی ولی اونقدر از گذشته تجربه و مهارت داری که بهت اعتماد کنم
- شما لطف دارید
- حالا نظرت چیه
- از نظر من مشکلی نداره ولی اگه از شرایطش بیشتر بدونم بهتره
- آره پسرم . مریض 25 سالشه . مشکلش تترالوژی فالوت.......
دکتر پایدار نیم ساعتی هست که رفته و دارم ، یه نگاهی به پرونده بیمار می ندازم .
همونطور که دکتر گفته بود یه بیماری مادرزادی قلبی بود ، که باید چند وقت پیش جراحی می شد ولی تا الان که نتونسته بود .
در باز میشه
- ببخشید دکتر خانم سلطانی که دیروز عمل داشتن حالشون خوب نیست .
پرونده رو میزارم رو میزو دنبال پرستار می دوم بیرون . دور اتاق و شلوغ کردن امان از دست این کارآموزا. میرم تو اتاق
- چه خبر اینجا ، همه بیرون
میرم بالای سر بیمار .
- خانم محمدی شما بمونید
- چشم آقای دکتر
علایم و ظربان قلب کنترل میکنم
- خوب خانم سلطانی چه مشکلی پیش اومده
- قلبم آقای دکتر درست نمی تونم نفس بکشم
لبخند میزنم ، آدم ها هر چه قدر سنشون میره بالاتر به سلامتی شون بیشتر اهمیت می دن
- خانم سلطانی ، تازه عمل داشتید این چیزا طبیعیه
دوباره ضربان کنترل میکنم و به خانم محمدی میگم :
- یه آرامبخش براشون نوشتم که اگه تا نیم ساعت دیگه بهتر نشده بودن براشون ترزیق کنید
- چشم
روزها همین جوری میگذره بدون اینکه کاری که دلم بخواد انجام بدم .
دلم میخواست برم دنبالش ولی نمی دونستم از کجا شروع کنم ، از کجا باید شروع کنم به پاک کردن اشتباهات گذشته . روزها میگذشت ولی اوضاعم با خاله اینا هنوز شکر آباد بود وهر روز بیشتر بدتر می شد .
لیندا کسی نبود که بخوام انتخابش کنم واسه زندگیم ، لیندا یه زن بود مثل همه زن های دور و برم نمی گم خوب یا بد ولی کسی نبود که من بخوام باهاش باشم ، لیندا بد کرد با زندگی من و من اشتباه بدتری کردم .
***
لباسمو عوض میکنم و از اتاق درمی یام . به ایستگاه پرستاری سر میزنم
- تشریف می برید دکتر
- بله ، اگه واسه خانم سلطانی مشکلی پیش اومد باهام تماس بگیرید
- چشم آقای دکتر
از بیمارستان درمی یام بیرون . سوار ماشین میشم و باز بدون هیچ انگیزه ای راه می یوفتم .


- بله
- سلام
- سلام بابا
- کجایی بردیا ؟
- بیمارستان ، سر شیفتم
- آب دسته بزار زمین بیا خونه
- اتفاقی افتاده ؟
- زود بیا
- باشه الان می یام .
تلفن و قطع میکنم و بلافاصله شماره سامان رو می گیرم
- الو
- سلام پسر کجایی ؟
- به به دکتر جان ، تو راه دارم میرم خونه
- سامان نمیدونم چی شده بابا گفت آب دسته بزار زمین بیا خونه . تو می تونی چند ساعت جای من باشی ؟
- باشه پسر الان میام . کار خاصی هم نداشتم
- اوکی ، جبران کنم
- جبران شده است دکتر جان
ده دقیقه بعد شیفت رو تحویل سامان میدم .. با سرعت زیاد میرم سمت خونه .
نکنه واسه مامان یا عزیز اتفاقی افتاده باشه .. اگه اینجوری بود به اورژانس زنگ می زدن نه به من که .
در و باز میکنم و ماشینو میرم تو باغ . دمه در یه زانیا سفید پارک شده .
با عجله ماشین و پارک میکنم و میرم سمت ساختمون .
در و باز میکنم که زهرا خانم جلوم سبز میشه .
- سلام آقا
- سلام زهرا خانم ، بابا کجاست
- همه تو پذیرایی نشستن .
- همه ؟
- یه آقایی اومدن مثل اینکه با شما کار دارند
سرمو تکون میدم
- مامان اینا خوبن
- بله آقا همه سالما خداروشکر
میرم سمت پذیرایی بابا با دیدن بلند میشه که بقیه هم بلند میشم . سلام میدم و همه رو دعوت به نشستن میکنم
- پسرم ایشون آقای احتشام زاده هستند
میرم جلو و باهاش دست میدم
- خوشبختم
- به همچین آقای پژوهنده
- بفرمایید خواهش میکنم
خودمم میرم پیش بابا و می شینم .
عزیز و مامان کنار هم نشستند و دارن با ترس منو نگاه میکنن . همه یه جورایی قیافه هاشون درهمه.
- مشکلی پیش اومده بود تماس گرفتید ؟
بابا یه نگاه به من و یه نگاه به مردی که فقط فامیلشو میدونستم و اصلا نمی دونستم اینجا چیکار میکنه نگاه میکنه
حدود 34-35 ساله به نظر میرسید ، خیلی موقر و اتو کشیده تو یه کت شلوار مشکی برازنده به نظر می یومد . کیف مشکی چرمش ، زمین کنار صندلی گذاشته بود .
- آقای احتشام زاده وکیل هستند
با تعجب به بابا نگاه میکنم ، خوب وکیل که وکیل من چی کار کنم . حرفی نمی زنم و منتظر ادامه حرف بابا می مونم
- بهتر نیست خودتون توضیح بدید آقای احتشام زاده
- البته . من الان که مزاحم شدم به خاطر موکلم هست
- موکلتون
- بله خانم باران بهرامی
با شندین اسمی که میگه ناخودآگاه می ایستم . چی میگفت این مرد غریبه . باران ، باران بهرامی . این اسم آشنا تر از اون بود که به خوام واسه به یاد آوردنش فکر کنم
به بابا نگاه میکنم که کنارم ایستاده
- بشین بردیا
مثل آدم های مسخ شده نگاهش میکنم می شینم . تعجبی که دارمو نمی تونم مخفی کنم . دوباره میشینم رو میبل و پاهام میندازم رو پام .
- گوش میدم
باران ، پس پیداش شد . چرا وکیل گرفته ؟
- موکل من دیگه توانایی نگه داری فرزندشون رو ندارن و از من خواستن ببینم تمایلی دارید ایشون رو به سرپرستی بگیرید ؟
- چـــــی ؟
به بقیه نگاه میکنم ، ضربه ی بدی بود واسم .
باران بچه داشت ، این مرد چی داشت می گفت ، انگار قبل اینکه من بیام به اونا توضیح داده . همه منتظر عکس العمل من ولی من هنوز تو شوک حرف وکیله هستم . بچه .. بچه ی باران
- میشه دوباره تکرار کنید چی گفتید .
- ببینید آقای پژوهنده . موکل من خانم بهرامی دیگه توانایی اینو ندارن که بچه شون رو سرپرستی کنن ، ایشون به من وکالت دادن که ...
- وکالت داده ؟ بچه ؟ آقا من حتی نمی دونم شما راجع به چی صحبت می کنید
- موکل من یه سری مدارک دادن که اگه تمایل داشته باشید نشونتون بدم .
سرمو تکون میدم . خم میشه و کیفشو از رو زمین برمیداره و یه سری کاغذ در می یاره بیرون .
- همونطوری که به پدرتون نشون دادم . این برگه صیغه نامه شما و خانم بهرامی است که برمیگرده به چهار سال و هفت ماه پیش .
بلند میشم و برگه رو از دست وکیل می گیرم . نگاهش میکنم . برگه کپی صیغه نامه بین من و باران
- خوب
دستشو دراز میکنه و یه برگه دیگه به من میده
- این برگه هم گواهی تولد فرزند شماست که اگه به تاریخ ها توجه کنید
- چه تاریخی؟ راجع به چی صحبت میکنید . من و باران سالهاست که از هم جدا شدیم . حالا با این برگه چی رو میخواید ثابت کنید
سرمو برمیگردونم که نگاهم می یوفته به نگاه عزیز . سرشو تکون میده . این یعنی هشدار ، هشدار که این دفعه اشتباه نکن .
- بابا میشه تو اتاق کار شما صحبت کنیم ؟
- البته
- لطفا شما هم باشید
میرم سمت آشپزخونه . بدون توجه به بقیه پارچ و از یخچال درمی یارم و یه لیوان آب می خورم . آب سرد چیزی از گرمای بدنم کم نمیکنه .
نمی دونم چه حالی دارم ، خوشحالم که باران پیداش شده ، سردرگمم از اینکه حرف یه بچه است .. بچه ی باران
من چهار ساله که باران رو ندیدم حالا.
میرم سمت اتاق کار .
بابا و وکیل نشسته اند و دارن صحبت میکنن .
یکم دورتر از اونا می شینم و رو به وکیل میگم
- گوش میدم


- ببینید جناب پژوهنده ، من حدودا دو هفته ای هست که پرونده همسر سابق شما رو دستم گرفتم
- همسر سابق ؟
صورتش میشه علامت سوال .
- ادامه بدید لطفا
- ایشون پیش بینی میکردن که شما این برخورد رو داشته باشید
- ببنید آقای احتشام زاده شما اومدید تو خونه ی من و میگید که من باید سرپرستی بچه ی یکی دیگه رو قبول کنم و از من توقع دارید برخورد بهتری با شما داشته باشم ..؟
خودمم از گفتن بچه ی دیگه حالم بد میشه . داغونم ، باران چی میخوای ؟ حالا که ازدواج کردی و بچه داری اومدی یه سری شر ور تحویل من بدی که چی بشه .
- من مدارکی رو نشون دادم دال بر اینکه اون بچه ، بچه ی شماست .
- توقع ندارید که باور کنم
- اگه این توقع رو نداشتم الان اینجا نبودم
پاهامو تکون میدم عصبی شدم ، دارم آتیش میگیرم . دوست داشتم پیداش کنم ، دوست داشتم بابت اون کارایی که کردم عذر خواهی کنم ، دوست داشتم منو ببخشه ، شاید محال بود ، شاید دور از دسترس بود ولی این خواسته ای بود که ته دلم میخواستم . میخواستم جبران کنم ، میخواستم گذشته رو جبران کنم .
اما نمی خواستم این جوری بشه . نمی خواستم الان روبروی یه مردی نشسته باشم که راست یا دروغ حرف هایی رو میزد که باورش سخت بود
- آقای احتشام زاده ما می تونیم مستقیم با خود خانم بهرامی صحبت کنیم
به بابا نگاه میکنم . دیدن باران شده بود آرزو ، بعد از حرف هایی که از لیندا شنیدم ، بی تاب بودم واسه دیدنش ولی هنوز آمادگی اینو نداشتم که برم دنبالش و پیداش کنم .
ولی الان دیگه نمی خوام ، باران و میدیم که چی بشه ، نمیدونم قضیه بچه چیه ی ؟
- آقای دکتر موکل بنده هیچ گونه تمایلی برای برخورد با شما ندارند و منو نماینده کردند که کارا رو به نمایندگی خودشون انجام بدم
- جدی ، تمایل نداره . یعنی چی ؟ من چطور باید باور کنم حرف هایی که می شنوم
- مدارک
- کدوم مدارک آقا ، اسمی از من تو اون برگه تولدت نیست ، اسم اون بچه تو شناسنامه ی من نیست ، چطور باید باور کنم
- مدارکی که به شما نشون دادم حاکی از هشت ماه بعد از اینکه خانم بهرامی از اینجا رفتن پسرتون به دنیا اومدن
- پسر من ؟
از جام بلند میشم و تو اتاق قدم میزنم
- موکل من اطمینان دادند
- پس می تونیم یه آزمایش انجام بدیم
آزمایش ، چرا به ذهن خودم نرسید
- اگه اجازه بدید من موضوع رو با خانم بهرامی در میون بزارم
- البته . ما منتظر خبر شما می مونیم
بابا با وکیل میرن بیرون . از پشت پنجره رفتن وکیل رو تماشا می کنم .
چند دقیقه در باز میشه و بابا می یاد داخل
- صحبت کنیم ؟
سرمو تکون میدم و میرم روبروش می شینم
- نظرت چیه ی ؟
- راجع به چی
- بچه
- نظری ندارم ؟
- رابطتون چه قدر نزدیک بود
- چطور ؟
- خودت چی ، فکر میکنی امکان داره بارادار بوده باشه وقتی رفته ؟
نفسم تو سینم حبس میشه ، میرم تو فکر ، اون روز کذایی رو خوب یادمه . روزی که رفت یا بهتر بگم روزی که بیرونش کردم . اون روز من و باران با هم بودیم .
یاد اون روز می یوفتم حالم از خودم بهم میخوره . ممکنه که بارادار باشه .
- ممکنه .
- اگه واسه آزمایش رضایت ندن معلوم میشه که کاسه ای زیر نیم کاسه بوده. خودت چی ، میخوای راست باشه ؟
از جام بلند می شم و میرم سمت در ، قبل اینکه از اتاق بیام بیرون می ایستم و میگم :


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 16
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 776
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,026
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 773
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,033
  • بازدید ماه : 122,972
  • بازدید سال : 270,753
  • بازدید کلی : 12,135,842