close
تبلیغات در اینترنت
رمان ناعادلانه قضاوت کردم (جلد دوم) قسمت اول
loading...

رمان فا

بسم الله الرحمان الرحیم نام کتاب : ناعادلانه قضاوت کردم خلاصه : باران..... این تنها اسمی است که بعد از برگشتنش یاد میکند .... چه کسی...؟ کسیه که با قصاوت تمام باران را از خود راند و او را از خانه بیرون کرد .... سالها گذشته ، بردیا کمی بعد طرد کردن باران ، به خارج از کشور رفته و حالا بعد از…

رمان ناعادلانه قضاوت کردم (جلد دوم) قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 915 سه شنبه 29 بهمن 1392 : 8:24 نظرات ()
بسم الله الرحمان الرحیم





نام کتاب :
ناعادلانه قضاوت کردم
خلاصه :
باران..... این تنها اسمی است که بعد از برگشتنش یاد میکند .... چه کسی...؟ کسیه که با قصاوت تمام باران را از خود راند و او را از خانه بیرون کرد ....
سالها گذشته ، بردیا کمی بعد طرد کردن باران ، به خارج از کشور رفته و حالا بعد از چهار سال دوباره به ایران بازگشته ... او در باتلاق شاید ها دست و پا میزند.... تا اینکه کسی وارد زندگیش می شود.....باراد .
آیا او می تواند حضور فردی جدید را در زندگی بپذیرد...؟
آیا فهمیده است که باران بی گناه است...؟
آیا باران او را می بخشد...؟
امیدوارم همراهم باشید....


مقدمه :
بهشت و دوزخ ما در این جهان در دستان خود ماست .
نیکی پاسخ نیکی است و
بدی سزای بدی .
نتیجه زندگی ما حاصل اعمال خود ماست ...
زرتشت.................................................

چشمامو می بندم ، نور رنگی خیلی بدی تو سالن میچرخه ، سر درد گرفتم ، از اینهمه شلوغی ، سر و صدا .
داشتم با حسام یکی از دوستام که تو مهمونی دیده بودمش حرف میزدم ولی تقریبا هیچی نمی فهمیدم این همهمه اجازه نمیداد چیزی بشنوم فقط سرمو تکون میدادم ، با حسام یکم دورتر میریم و یه گوشه می ایستیم .
بهتر شد ، حداقل صدای همدیگرو میشنویم.
- کی اومدی حالا...؟
- یه هفته ای میشه.
- خوبه ، اون موقع که اومده بودی همش سرگرم بودی ولی این دفعه باید کلی باهم وقت بگذرونیم
نگاهش میکنم ، پنج سال پیش که برگشته بود خیلی وقت ها با هم بیرون میرفتیم حالا الان میگه سرگرم بودی .
میخنده
- خوب بابا من سرگرم بودم .
- دیوانه
یکم با هم حرف میزنیم ، از بچه ها میگه ، از اینکه چی کارا کردن تو این چند سال .
- میمونی دیگه ؟
- اگه بشه
- چرا نشه ، میشه خوبشم میشه
به لیندا نگاه میکنم... این لیندا هم که انگار نه انگار از صبح منو هزار جا برده حالام بی خیال نمیشه . رد نگاهمو دنبال میکنه
- خیلی خانم زیبایه
زبیا بود ، شاید اگه اینقدر آرایش نمی کرد زیباتر میشد ، شاید اگه اونطوری تیپ نمی زد بهتر میشد .. هزار دفعه گفتم اینجوری نگردد ولی کو گوش شنوا ، جواب کوتاهی میدم
- آره
- همین ، بابا این بیچاره از اون موقع که اومدی آویزونت بود تا من نجاتت دادم . اینقدر محبت میکنه من یه جوری میشم تو فقط میگی آره ...؟
- چی بگم ، بگم نه
- بی احساسی دیگه ، ببین چطوری نگات میکنه
- بی خیال حسام
- ببین تو رو خدا ، خدا شانس بده ما که از این شانسا نداریم
- خجالت بکش
- راست میگم دیگه ، پیر شدم رفت ، 33 سالمه هنوز تنهای تنهای تنهام
- تو که راست میگی
- باور کن به جون اون دختره..
به سمتی که اشاره کرده نگاه میکنم... دختر زیبایی بود یا نبودشو نمیدونم چون واقعا اینقدر آرایش داشت که اصلا مشخص نبود ، هیکل بدی نداشت ولی از اون تیپ هایی بود که من اصلا نمی پسندیدم .
سرمو با خنده تکون میدم
- مشخصه کاملا
یکم با حسام حرف میزنم و بعد میرم سراغ لیندا .


- خواهش میکنم بردیا
- لیندا خستم ،
- یه کم دیگه بمونیم میریم دیگه عزیزم
با بی حوصلگی دستمو از تو دستش درمیارم بیرون
- فقط نیم ساعت ، بعدش میرم با تو یا بی تو .
- مرسی عزیزم
دیگه کم کم دارم از خستگی بیهوش میشم ، این مهمونی هم که امروز واقع بد موقع بود .
یکی از دوستای لیندا می یاد کنارمون و میشینه ، از نگاه خیره ای که میکنه خوشم نمی یاد ، بیخیال میشم ولی اون بیخیال نمیشه لیندام که کلا تعطیل ، با یه ببخشید بلند میشم و میرم یه نوشیدنی برمیدارم ، از شلوغی کلافه شدم ،میرم سمت آلاچیق های تو حیاط .
باید یه فکری بکنم نمیشه ، الان یه هفته ای هست اومدم و فقط مهمونی و بیرون رفتن با دوستا و البته لیندا .
دوست دارم دوباره برگردم تو کار سابقم تو بیمارستان ، کاری که میکنم برام خیلی ارزش داره ، نجات دادن جون آدماها برام خیلی پر اهمییته .
حتما امشب با بابا صحبت میکنم . میخوام واسه مردم کشور کار کنم ، کار کردن تو بیمارستان و بیشتر از مطب شخصی دوست دارم ، اینجوری خیلی بهتره ، کار کردن تو بیمارستان مثل چند سال پیش ، مثل اون روزا .....اون روزا .
بالاخره از مهمونی در می یام بیرون بعد از رسوندن لیندا یه راست میرم سمت خونه تا با بابا صحبت کنم ، بعد از پیاده شدن لیندا یه نفس عمیق میکشم ، واقعا نمی دونم با لیندا باید چی کار کنم .
ماشین و پارک میکنم و میرم سمت ساختمون .
میخواستم در و باز کنم که از تو آشپزخونه صدای گریه می شنوم ، وایمسیتم ، شاید اشتباه شنیدم ، ولی نه ، میرم سمت در آشپزخونه ، از پنجره می بینم عزیز و زهرا خانم نشستن ، عزیز داره گریه میکنه مثل همیشه...مثل هر روز ،قلبم میگیره ، عزیز خیلی برام مهم بود از همون بچگی ، ولی نمی تونستم مرهمی باشم واسه درداش حتی شاید خودم هم یه دردی بودم براش ، دردی که بارانشو ازش گرفت .
- دلم براش شور میزنه ، دیگه طاقت ندارم .
- بسه تو رو خدا ، ایشالله هر جا هست سالم و سلامت باشه
- چی کار کنم ، چهار ساله ندیدمش ، چهار ساله تو حسرت دیدنش دارم می سوزم
- چی کار میشه کر د ، علی که دنبالش کرد پیداش نکرد ، اینهمه دنبالش گشتیم ، حتی پلیسم نتونست پیداش کنه، ایشالله خودش برمی گرده .
- اشتباه کردم ، اشتباه کردم اون روز، خیلی دیر رفتم دنبالش ، روسیاهم ، جلوی بچم
- تقصیر تو چی بود ، تو فوری رفتی دنبالش ولی نبود ، بسه اینقدر تو این مدت خودتو عذاب دادی
- اصلا نباید میزاشتم بره ، نباید تنهاش میزاشتم ، باید باهاش میرفتم ، باران من پاک بود مثل برگ گل می موند، الان کجاست ؟ خدایا تا کی باید روزمو به یادش شب کنم ، تو کمک کن .
صدای گریه عزیز دوباره بلند میشه ، دیگه نمی تونم اونجا بمونم ، برمیگردم عقب ، دیگه حال رفتن خونه رو هم ندارم ، میرم سمت باغ تا یکم قدم بزنم..
باران... باز باران... همیشه باران
چرا فراموش نمیشه، چرا فراموش نمیکنن ، چرا فراموش نمیکنم.
رسیدم ته باغ میرم و رو تاب می شینم ، اینجا بهشت باران بود ، بهشت باران..
باران کجایی الان ، پیش کی هستی ؟ خوشبختی ؟

همه دیدند عزیز تو این چهار سال چی کشید ولی هیچ کس ندید من چی کشیدم.. ندیدن من داغون شدم ، بدون باران ، بدون وجودش ، بدون بودنش ، فقط با یادش ، فقط با خاطرات خوبش

چرا اینطوری شد ، چی کم گذاشتم تو اون چند ماه که باران با من ، با عزیز ، با زندگیش ، با آیندش اینطوری کرد...
همین جا بود که واسه اولین بار دیدمش ، همین جا بود که عاشقش شدم ... همین جا بود که دلم لرزید
چه روزایی بود ، اولین بار روزی مهمونی بود اون روز از بودن تو مهمونی خسته شده بودم که اومدم تو باغ و دیدمش ...... یه فرشته رو تاب نشسته بود .... شالش رفته بود عقب و موهاش تو باد حرکت میکرد .. همون روز بود که دلم لرزید .... لرزشش زندگیمو کاملا عوض کرد ....
اون موقع ها بود که واقعا شیرین بود واسم .... خودمو قانع میکردم پسر 20 ساله نیستم که عاشق بشم اونم کی ...؟
عاشق یه دختری که خیلی با من تفاوت سنی داشت ... ولی برام شیرین بود خواستنش
کم میدیدمش ولی همونقدر هم آتیش این عشق و زیاد میکرد.... خیلی زیاد... اونقدر که سست میشدم... بی اراده میشدم تو خواستنش...
باران تک بود .. الان 32 سالمه ولی تا الان به غیر باران کسی نتونسته دلمو بلرزونه .... رابطه با دخترا عادی بود ولی باران .. باران چیزی بود که میخواستم با همه وجودم .... حاضر بودم واسه داشتنش بجنگم ولی خیلی زود کنار کشیدم خیلی زود...چرا نجنگیدم....
چهار ساله دارم تو عذاب می سوزم ... چهار ساله دارم تو درستی و نادرستی دست و پا میزنم .... چهار ساله که دارم به خاطر اشتباهی که تو عصبانیت کردم میسوزم.... کاش هیچ وقت اون عکس ها رو تو شومینه نمی نداختم.... کاش هیچ وقت نمی نداختم ..
کاش نمی سوختن ... تا برم دنبالش ... شاید باران راست میگفت .. شاید دروغ بود.. شاید تهمت بود...
چرا همون موقع حرف هاشو گوش نکردم. باران پاک بود..؟ صادق بود.....؟
چهار ساله دارم تو این حس که شاید راست میگفت یا نه دست وپا میزنم اونقدر که احساس میکنم هر روز بیشتر دارم فرو میرم تو این باتلاق عذاب وجدان
اون عکس ها ... عکس هایی که زندگیم و نابود کرد.... یه نابودی مطلق .... کاش اون عکس و داشتم تا همون موقع می بردم کارشناسی ... کاش .. ولی حیف ، حیف که سوختن و یا سوختنشون زندگی منم به آتیش کشیدنند
برمیگردم به اون روز... به اون روزایی که هیچ وقت پاک نمی شن از ذهنم ...
بعد از ظهر عمل داشتم .... داشتم آماده می شدم برم بیمارستان ...
در زدند
- بفرمایید
نداست... می یاد تو
- آقا این پاکت واسه شماست... لیندا خانوم هم پایین نشستند ، گفتند به شما بگم
- مرسی ندا خانم
- با اجازه
به پاکت تو دستم نگاه میکنم هیچ چی به غیر از اسمم رو روش ننوشتند ، باز میکنم
............................ نفس کشیدن یادم میره.... یادم میره به هوا احتیاج دارم واسه زندگی ... یادم میره همه چی....
اینا چی بودن..... دکمه پیراهنمو باز میکنم شاید بتونم نفس بکشم ... همه برگه ها رو از تو پاکت درمی یارم و میزارم رو میز...
قلبم انگار نمی زنه .... نبض ندارم انگار
اینا چی بود..... برگه ها رو برمیدارم .. شاید شوخی....؟
آدم با ناموسی کسی شوخی نمیکنه..... نه شوخی نیست
یه ساعتی هست نشستم و دارم به عکسا نگاه میکنم.... چی بودن.. هنوز باور نمیکنم... هنوز نمیخوام باور کنم... باران
داخل برگه ها یه ورقه بود که فقط نوشته بود
- میدونی باران خانم الان کجاست....................؟؟؟؟؟؟؟؟
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 16
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 776
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,031
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 773
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,038
  • بازدید ماه : 122,977
  • بازدید سال : 270,758
  • بازدید کلی : 12,135,847