close
تبلیغات در اینترنت
رمان تمام قلبم مال تو قسمت هشتم (آخر)
loading...

رمان فا

با نا اميدي خودمو روي ماسه ها انداختم چند دقيقه بعد گوشيم زنگ خورد کاميار بود -بله کاميار-کارت عالي بود مرسي قطع کردم و گوشيمو با عصبانيت پرت کردم روي ماسه و با نا اميدي به دريا خيره شدم بعد از چند دقيقه از روي ماسه ها بلند شدم و تصميم گرفتم برم يک کمي بيرون از ويلا بگردم وقتي مي خواستم…

رمان تمام قلبم مال تو قسمت هشتم (آخر)

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 5343 دوشنبه 28 بهمن 1392 : 20:32 نظرات ()

با نا اميدي خودمو روي ماسه ها انداختم چند دقيقه بعد گوشيم زنگ خورد کاميار بود
-بله
کاميار-کارت عالي بود مرسي
قطع کردم و گوشيمو با عصبانيت پرت کردم روي ماسه و با نا اميدي به دريا خيره شدم
بعد از چند دقيقه از روي ماسه ها بلند شدم و تصميم گرفتم برم يک کمي بيرون از ويلا بگردم وقتي مي خواستم از در ويلا بيرون برم مامان از خونه بيرون اومد صدام زد...........................................

مامان-کجا ميري سارا
-مامان من ميرم يک کمي بيرون بچرخم برمي گردم
مامان بهم نزديک شد
مامان-بيا تو ببين چه خبره ؟
ايستادم
-چه خبري ؟
مامان-بوي خواستگاري به مشامم مي خوره فکر کنم اين کاميار يه نقشه هايي در مورد ترانه و سيامک تو کلشه
-خب باشه به من و شما چه
مامان-تو معلومه امروز چته چرا انقدر سربالا جواب مي دي
-حوصله ندارم مامان ولم کن لطفا
مامان-واه واه چرا پاچه مي گري دختر زشته اصلا برو بلکه يه بادي به اون کله ات بخوره اخلاقت درست شه فقط زود بيايي ها
-چشم چشم چشم امر ديگه اي نيست
مامان-نه فقط مواظب خودت باش شيطنتم نکني ها
-چشم شما هم مواظب خودتون باشيد فعلا خداحافظ
مامان-به سلامت
از در ويلا بيرون اومدم و بي هدف شروع به راه رفتن کردم رفتم کنار جاده همينطور رفتم و رفتم و رفتم انقدر که ديگه پاهام توان حرکت کردن نداشت به خودم اومدم نگاهي به اطراف کردم به يه روستا رسيده بودم نمي دونستم کجا هستم از ساعت هم خبر نداشتم دست کرد تو جيبم تا گوشيمو در بيارم که ديدم نيست يادم رفته بود از ماسه ها برش دارم هرچي به اراف نگاه مي کردم بيشتر گيج مي شدم هوا هم خيلي سرد بود گوشه اي کنار يک چشمه اب روي يه سنگ نشستم حسابي گرسنه و خسته بودم چون شب قبل هم خوب نخوابيده بودم خيلي خوابم مي اومد با خودم گفتم يک کمي مي خوابم بعدشم راه مي افتم و بر مي گردم ويلا چشمامو رو هم گذاشتم.
نمي دونم چقدر گذشت که با تکان هاي دست کسي چشمامو باز کردم و زني نسبتا ميانسال رو مقابلم ديدم
(خوبي خانم جان ؟براي اين جا خوابيدي ؟گمشدي؟)
چند ثانيه طول کشيد تا بفهمم چي به چيه من اونجا چيکار مي کنم هوا تاريک شده بود ترس همه وجودمو گرفته بود .
-واي خدا چرا هوا تاريک شده واي خانم من چيکار کنم حالا اي داد بيداد من حالا چه جوري برگردم ويلا واي واي چقدر گرسنمه
(پاشو خانم جان پاشو بريم خونه ما يه چيزي بخور بعدشم با شوهرم مي رسونيمت )
-اخه....
(ديگه اخه نداره پاشو عزيزم پاشو شبه خطرناکه پاشو )
ديدم چاره اي نيست از جام بلند شدم و همراه اون خانم که بعدا فهميدم زيبا است رفتم خونشون .وقتي تو خونشون نگاه به ساعت کردم ديدم ساعت 8 شبه واي دلم حسابي شور مي زد زيبا خانم برام کمي غذا اورد حمله کردم سمت غذا بيچاره زيبا خانم خندش گرفته بود
زيبا-يواش خانم جان مگه دنبال سرت گذاشتن
-اخه.... خيلي.... گشنمه .....دستت طلا ..خيلي خوشمزه است
زيبا-نوش جونت عزيزم
نيم ساعت بعد شوهرش برگشت و منو سوار ماشينشون کردن و به راه افتاديم مدتي طول کشيد تا به راه ويلا رسيديم
-اون هاش اونجاست واقعا مرسي خيلي زحمت کشيديد تورو خدا ببخشيد
زيبا-عزيز اقا برو در ويلاشون
-نه خيلي ممنون همين جا خوبه ديگه مزاحم شما نمي شم
زيبا-خيلي خوب برو به سلامت دخترم
از ماشين پياده شدم از زيبا خانم و شوهرش تشکر کردم و به راه افتادم از ترس لرزم گرفته بودم بايد اماده چند تا سيلي ابدار از بابا مي شدم با ترس و لرز قدم بر مي داشتم به در ويلا رسيدم نفس عميقي کشيدم بايد اعتماد به نفسمو زيادمي کردم اخه بابا تقصير من که نبود گم شده بودم .همون موقع در ويلا باز شد نفسمو تو سينه حبس کردم سيامک بود وقتي منو ديد چند لحظه سکوت کرد بعد مثل اتفشان فوران کرد گردنمو تو مشتاش گرفت داشتم سکته مي کردم
سيامک-لعنتي مي کشمت مي کشمت کدوم قبرستوني بودي لعنتي
-به خدا به خدا ...گم شدم
سيامک-تو غلط کردي که گم شدي عوضي مي دوني تو اين چند ساعت چند بار مردم زنده شدم ها مي فهمي ..اصلا حاليت هست يا نه برو ببين مادر بيچاره ات داره از نگراني سکته مي کني
کاميار-سيا ولش کن ديوونه داري خفه اش مي کني
سيامک-بذار بکشمش تا هم خودم راحت شم هم خود بي احساسش
کاميار سيامک رو ازم جدا کرد چند لحظه بعد همه اومدن بيرون واي خدا هنوزم که يادت مي افته سرگيجه مي گيرم هرکي يه حرفي ميزد واي واي که چقدر سرم داد زدن و سرزنشم کرده انقدر گفتن و گفتن که سرم به دوران افتاد ديگه نفهميدم چي شد .وقتي چشمامو باز کردم مامانرو يه طرفم و انا رو يه طرف ديگه ام ديدم هردوشون خواب بودن انا تا من بيدار شدم چشماشو باز کرد
انا-بيدار شدي
-تو چرا اينجا نشستي مامان چرا خوابش برده؟
انا-بنده خدا اگه بدوني از ظهر تا الان چقدر حورص خورد اخه دختر تو نبايد يک کمي عقل داشته باشي
-اگه من عقل داشتم که الان اينجا نبودم بقيه کجا هستن
اناهيتا-مگه نمي بيني همه چراغ ها خاموشه همه رفتن بخوابن ديگه من و مامانت هم اينجا خوابيديم تا تو دوباره فرار نکني
-فرار چيه بابا گم شدم داشتم براي خودم مي گشتم که نفهميدم چي شد يهو گم شدم
اناهيتا-خدا بگم چيکارت نکنه دختر کشتي هممونو به خدا
-بابا من که نمي خواستم اينطوري شه
اناهيتا-خواستگاري امشبم به هم ريختي
-خواستگاري؟
اناهيتا-اره ديگه صبح کاميار شهريار و دخترشو براي امشب دعوت کرد تا امشب از دخترش براي سيامک خواستگاري کنه که جنابعالي همه چيز رو بهم زدي
-يعني شهريار و دخترشم فهميدن
اناهيتا-اونا که خوبه همه تو اين منطقه فهميدن
-خب پس حسابي ابروم رفت نه ؟
اناهيتا-اره شديدا ...مي گم سارا تو چرا ديگه با من حرف نمي زني
-ميشه بگي الان پس داريم چيکار مي کنيم
اناهيتا-برو بابا تو هم من که منظورم اين نبود
-پس منظورت چيه
اناهيتا-مي گم قبل از اينکه من با کاميار ازدواج کنم دائم از کوچکترين چيز هايي که برات اتفاق مي افتاد چه مي دونم اگه دستتم تو دماغت مي کردي به من مي گفتي
-حالا ديگه به اين شدتم نبود ها
اناهيتا-برو بابا تو هم يک کمي جدي باش سارا
-بابا خودت اول شروع مي کني بعد تقصير من مي ندازي اصلا چرا خودتو نمي گي از وقتي با اين کاميار ازدواج کردي ديگه اصلا نيستي سايه ات سنگين شده حسابي
اناهيتا-خب چي بگم
-چه مي دونم از زندگي مشترک از کاميار تو بگو هر چي دلت مي خواد بگو فقط بگو
اناهيتا-چي بگم بابا خب همه چيز عاديه ديگه
-واقعا؟
اناهيتا-خب چه مي دونم وا... کامياره ديگه .....ميدوني سارا کاميار يه جور خاصيه بر خلاف اينکه نزديک 40 سالشه مثل پسر جوونا دائم دنبال برند ها معروف چه مي دونم جديدترين کت شلوار هزارتا چيز ديگه ....مي دوني سارا کاميار فقط دنبال پيشرفته ....مطمئنم فقط به خاطر پول شهريار هستش که انقدر اصرار داره سيامک با ترانه ازدواج کنه ميدوني خيلي دوست داره سيامک و ترانه با هم ازدواج کنن .
واي که انا افتاده بود به حرف زدن مگه دست بر مي داشت انقدر حرف زد تا بالاخره خوابش برد يهو ياد گوشيم افتادم به به سرعت از خونه بيرون اومدم رفتم سمت ساحل ولي چه فايده تازه تو ساحل بود ياد جزر و مد دريا افتادم بيچاره گوشي نازنينم طعمه مد دريا شده بود نمي دونم تو اون سفر چرا هيچي بر وفق مراد من نبود بدشانسي پشت بدشانسي
. ............
(خب بالاخره چي شد اقا سيامک با ترانه چيکار کرد )
-هيچي ديگه چون مي خواست لج منو دربياره فردا شبش با ترانه صيغه محرميت خوندن به ظاهر خودشو خيلي خوشحال نشون مي داد مي دونستم مي خواد منو عذاب بده واي رفتاراش با ترانه رو که ديگه نگو اگه بدوني چيکار مي کرد از قصد جلوي من هم اين کار ها رو مي کرد واي سر سفره رو بگو اگه بدوني چيکار مي کرد انقدر دل و قلوه با اين دختره مي داد و مي گرفت که ديگه کم کم صداي همه در اومد رامتين هم که تو اون وضعيت علني از سايه خواستگاري کرد بر خلاف انتظارم سيامک خيلي زود قبول کرد نمي دونم شايد دليلش اين بود که مي دونست و مي فهميد که ديگه سايه به کسي جز رامتين نمي تونه ازدواج کنه وقتي برگشتيم شيراز تو جشني که به مناسب ورود رامتين گرفتيم هم نامزدي رامتين و سايه اعلام شد هم نامزدي سيامک و ترانه يه جورايي اون روزها همه خوشحال بودن الا من که حسابي دلم شکسته بود همش تو خودم بودم به درد سابق سايه دچار شده بودم همين فقط يه گوشه مي نشستم و به در و ديوار زل مي زدم بايد خودم براي شنيدن خبر عقدر سيامک و ترانه اماده مي کردم روز 23 بهمن بود مامان و انا رفتن بيرون براي خريد منم که طبق معمول حال و حوصله نداشتم تو خونه موندم نزديک هاي ساعت 12 ظهر بود که تلفن خونه زنگ خورد
-بله؟
سيامک-سلام
خيلي وقت بود صداشو نشنيده بود
-سلام
چند لحظه بينمون سکوت برقرار شد
سيامک-مزاحمتون شدم تا براي دو شب ديگه براي عقد دعوتتون کنم
با اين که از قبل خيلي خودمو اماده کرده بودم ولي ولي بازم دلم خيلي گرفت و ناراحت شدم خوب بود حضوري بهم نگفت و گرنه که هيچي ديگه مي فهميد تو دلم چه غوغاييه
-بله ...بله به سلامتي انشاا... مبارک باشه
سيامک-تشريف که مياريد حتما
-من .....من نه ....يعني بله ...يعني حالا ببينيم تا اون موقع زنده هستيم يا نه
سيامک-انشاا...يه روز هم شما مارو براي عقدتون دعوت کنين
با بي تفاوتي گفتم :بله
سيامک-خب پس منتظرتون هستيم خداحافظ
بدون خداحافظي قطع کردم حالم گرفته بود گرفته تر شد مامان و انا وقتي ديدن من اصلا قصد خريدن لباس براي عقدر سيامک رو ندارم خودشون دوتا دست به کار شدن و يه لباس برام خريدن مراسم عقد تو يکي بهترين تالار هاي شهر بود تا رسيديم تالار من يه جاي خيلي خلوت و ساکت رو يکي از صندلي ها نشستم کم کم سر و کله مهمون ها پيدا شد عروس و دوماد هم اومدن من مثل ادماهي گيج و منگ فقط نگاه مي کردم خب خوشبختانه کسي هم کاري بهم نداشت عاقد اومد همه ساکت شدن همه دور و بر عروس و دوماد حلقه زده بودن شروع کرد به خوندن خطبه عقد خيلي اروم از تالار بيرون اومدم صداي عاقد از ميکروفن پخش مي شد چون هوا خيلي شرد بود هيچ کس تو محوطه باغ نبود همه تو تالار وسط باغ بودن همينطور که داشتم براي خودم مي رفتم صداي گريه يه نفر باعث شد توقف کنم تا ببينم کيه داره گريه مي کنه يه پسر جوون اولين باري بود مي ديدمش به ارومي به سمتش رفتم وقتي متوجه من شد سريع اشکاشو پاک کرد خواست بلند شه بره
-نه نه من نمي خواستم مزاحمتون شم شما راحت باشيد من مي رم
راهمو گرفتم تا برگردم که يهو صداي هلهله و سوت و کف بلند شد از پشت سر زمزمه ي اون پسر رو شنيدم
(پس بالاخره بله رو گفت )
فضوليم اجازه نمي داد بازم سمتش برگشتم
-مي دونم خيلي فضوليه ولي ولي مي تونم بپرسم شما کي هستين
(يه عاشق بي پول )
خيلي زود يادم اومد کيه همون دوست ترانه که باباش راضي به ازدواجشون نبود
- بي خيال اين روز ها کي مي فهمه عشق چيه زمونه است ديگه نمي شه باهاش جنگيد
(من و اون قول داديم تا اخرش وايسيم ولي اون زد زيرش چه زود تسليم خواسته باباش شد )
-گفتم که کار زمونه است
از جاش بلند شد بدون هيچ حرفي از کنارم عبور کرد و از در باغ بيرون رفت يه حسي منو وادار مي کرد دنبالش برم رفتم وقتي داشتم از در باغ بيرون مي رفتم صداي ترمز يه ماشين يه صداي ناهنجار تو دلمو خالي کرد بي اراده شروع به دويدن کردم تا بهش رسيدم صورتش غرق خون شده بود چند لحظه بعد دور و برمون خيلي شلوغ شد به ارومي رفتم کنارش نشستم وقتي چشمش به من افتاد به سختي شروع به حرف زدن کرد
(ميشه به ترانه بگي سعيد .....سعيد به قولش عمل کرد ...بهش ...بگو هيچکس جاشو نگرفت .....مي گي)
زدم زير گريه و سرمو تکون دادم بعد خيلي اروم چشماشو رو هم گذاشت امبولانس رسيد موندنم بي فايده بود جمعيت رو کنار زدم و با بدترين حال ممکن برگشتم توي تالار توي تالار همه چي تو امن و امان بود چراغ ها نيمه روشن بودن همه مشغول رقص بودن همه خوشحال بودن اصلا انگار نه انگار يه جوون اون بيرون به خاطر خوادخواهي يه نفر جونشو از دست داده بود بي صدا رفتم و مانتومو تنم کردم به هزار بدبختي بابا و مامان پيدا کردم بهشون گفتم بر مي گردم خونه منتظر نشدم که بخوان گير بدن سريع با ماشين از تالار بيرون اومدم و رفتم خونمون نزديک هاي 4 صبح بود که مامان و بابا برگشتن خونه من تو اتاقم بودم ولي صواشونو خوب مي شنيدم
مامان-وا... خوش به حالش اولين باري بود مي ديدم يه پدر سر عقد دخترش همه چيز رو به نام دختره و دوماده کنه ديدي چطوري همه با دهن باز بهشون نگاه مي کردن
بابا-حق داشتن خانم کم پولي که نبوده
خوبه پس بالاخره کاميار هم به مرادش رسيد وقتي اون همه پول گير سيامک ميومد دذر واقع گير کاميار هم مي اومد ديگه
مامان- مي گم راستي فهميدي جمشيد فردا قراره ترانه و باباش برن اروميه
بابا-اروميه چه خبره اون وقت
مامان-من چي مي دونم
بابا-سيامک هم باهاشون مي ره
مامان-نه فقط خودشون دوتا
بابا-يعني چي اين چه کاريه اخه
مامان-من چه مي دونم وا... اقاي شهرياره ديگه
حق با بابا بود اخه اروميه چرا حالا
چند دقيقه بعدش چراغ ها خاموش شدن ساعت حدوداي 5 بود که برام اس ام اس اومد تعجب کردم اخه شماره شماره اين سيمکارت جديدمو کسي نداشت حتي انا هم نمي دونست دوباره گوشي خريدم اس ام اس رو باز کردم از طرف سيامک بود
((چيه طاقت نياوردي تا اخر مراسم بموني ؟کجا رفتي ؟))
جواب دادم
((فکر نمي کنم بايد به شما جواب بدم شما بهتره مواظب خانمتون باشين ))
جواب داد
((راستي خط نو و گوشي نو مبارک))
جواب دادم
((مرسي خداحافظ))
جواب داد
((من هنوز خداحافظي نکردم مي خواستم بگم بگم که يادم رفت چي مي خواستم بگم خداحافظ))
......
(خب اگه ترانه با سيامک ازدواج کرد پس چرا الان سيامک با شما.....)
-طاقت بيار دختر مهلت بده مي فهمي
(خب تعريف کن ديگه بابا)
....
روز بعد ترانه و پدرش براي اينکه به دوستاي با هواپيما به سمت اروميه رفتن... خب رفتني که متاسفانه ديگه برگشتي نداشت ساعت 10 شب بود که اخبار اعلام کرد هواپيمايي که به مقصد اروميه مي رفته سقوط کرده من طبق معمول تو خونه تنها بودم خبر رو که شنيدم خشک شدم اصلا نمي تونستم از جام تکون بخورم همونطور بي حرکت جلوي تلويزيون نشستم چند دقيقه بعدش مامان و بابا برگشتن خونه من هنوز بي حرکت همون جا نشسته بودم
مامان-واه دختر من سلام ياد تو ندادم احترام به تو ياد ندادم نمي فهمي وقتي يه برزگتري مي ياد خونه بايد به احترامش بلند شي
-مامان
مامان-چيه چته اتفاقي افتاده
-مامان
مامان-زهر مار و مامان چته چرا اينطوري شدي
-مامان شما فهميديد
مامان-چي رو
-واي مامان باورم نمي شه
مامان-چه مرگته تو چرا اين شکلي شدي اتفاقي افتاده نکنه انا يه طوريش شده نصف جونم کردي ورپريده چي شده
-هواپيماي ترانه و باباش ....
مامان-خب ؟
-سقوط کرده
مامان محکم کوبيد تو صورتش
مامان-خاک به سرم اي واي اي داد بيداد جمشيد جمشيد بيا ببين اين دخترت چي مي گه
بابا با سرعت به طرف ما اومد
بابا-چي شده
مامان-سارا مي گه ...مي گه هواپيماي ترانه اينا سقوط کرده
بابا-چي ؟
مامان با صداي بلند فرياد زد :مگه کر شدي مرد مي گم سقوط کرده سقوط
با زد تو پيشونيش
بابا-اي داد بيداد براي چي اخه ....واسه چي ....واي نه
به سرعت به طرف تلفن رفت و شماره سيامک رو گرفت
بابا-الو سيامک جان چي شده
....
بابا-اي داد بيداد واي خدا واي نه اخه براي چي
......
بابا-الان خودت کجايي
......
بابا-تو مطمئني خبر گرفتي
......
بابا-يعني هيچکسي زنده نمونده
......
بابا-واي واي خدا اين ديگه چه مصيبتيه
هيچي از جسد ها باقي نمونده بود بيچاره ها همه سوخته بودن خبر فوت شهريار و دخترش مثل بمب همه جا پخش شد خب هرکسي يه جور به قضيه نگاه مي کرد بعضي مي گفتن خوش به حال سيامک که در عرض يه شب صاحب اين همه مال شده بعضي ها هم دلسوزس مي کردن مي گفتن:اخه اين چه شانسيه که ادم در عرض يه شب زنش بميره
سيامک هم که معلوم نبود چه حسي داره بر خلاف انتظار همه که منتظر يه مراسم خيلي بزرگ براي شهريار بودن سيامک اعلام کرد که مي خواد همه خرج ها رو صرف امرو خيريه کنه
.......
(حتما بعدشم از شما خواستگاري کرد و تموم)
-نه بابا به اين سادگي ها هم نبود سيامک رفتارش با من خيلي بد شده بود حتي ديگه جواب سلامم نمي داد اصلا کامل زده بود به دندهي بي توجهي اصلا لج کرده بود هر جا من بودم اون نمي اومد
(اخه چرا)
-اينو ديگه بايد بري از خودش بپرسي چرا اون موقع اينطوري مي کرداصلا يه جورايي معما شده بود براي همه دفعه بعد که ديدمش تو بيمارستان بود بچه اناهيتا داشت به دنيا مي اومد همه جمع شده بودن اونجا قرار بود بعد از چهلم شهريار و دخترش رامتين و سايه هم برن سر خونه و زندگيشون من دير تر از همه رسيدم بيمارستان اناهيتا را برده بودن اتاق عمل براي سزارين به همه سلام کردم الا به سيامک
(اخه چرا)
-خب مي دونستم سلام کنم جواب نمي ده با خودم گفتم براي چي خودمو سنگ رو يخ کنم
(پس دوباره لج و لجبازي شروع شده بود)
-به خدا من نمي خواستم لج کنم اول اون شروع کرد
(حالا که ديگه مانعي بينتون نبوده اخه چرا اينطوري مي کرد)
-چه مي دونم وا... حتما داشته ناز مي کرده ديگه حالا اجازه بده بقيشو بگم خلاصه اون روز تو بيمارستان سيامک شده مثل قبلناش موبايلش دستش بود داشت اس ام اس بازي مي کرد با دخترا منم که مثل هميشه اعصابم خورد مي شد از اين کاراش گرچه همون موقع هم فهميدم داره از قصد اينطوري مي کنه تا منو بچرزونه خدارو شکر بعد از چند ساعت اناهيتا و دخترش سالم از اتاق عمل بيرون اومدن وقتي هم که اناهيتا به هوش اومد همه حمله کرديم تو اتاقش اناهيتا بي قرار بود بچه شو ببينه کاميار هم که اصلا يه طوري بود اولين باري بود انقدر خوشحال مي ديدمش رامتين و سايه هم که تو حال و هواي خودشون بودن واي انا وقتي بچه شو ديد زد زير گريه واي هنوزم که يادم به اون صحنه مي افته اشک تو چشمام جمع ميشه يه چند دقيقه که گذشت صحبت رفت دور و بر اسم انتخاب کردن براي دختر اناهيتا هرکسي يه نظري مي داد تا منم به حرف اومدم
-خب به نظر من اسمشو بزاريد باران
سيامک-خيلي مزخرفه مسخره ترين اسم ممکن شما نظر ندي بهتره سارا خانوم
سارا-کسي هم از شما نظر نخواست اقا سيامک که خودتو مثل نخود اش مي ندازي جلو شما اسم بهتري بلدي بگو ما هم بفهميم
سيامک-معلومه که بلدم اسم پيدا کردم توپ
کاميار-خب بگو ديگه
سيامک-خيلي خوشکله
کاميار-جونت بالا بياد ديگه بگو
سيامک-باران
همه زدن زير خنده
کاميار-خب اين همونيه که سارا هم گفت ديگه
سيامک-نه اين باران با اون باران فرق داره
کاميار-ميشه بگي چه فرقي ما هم بدونيم اقا سيا
سيامک-فرقشو تو حاليت نمي شه نمي فهمي
سيامک رو دنده لج افتاده بود اون موقع هرچي بيشتر لج مي کرد من بيشتر بهش علاقمند مي شدم حس اينکه ديگه مانعي بينمون نيست خيلي بهم ارامش مي داد منتظر بودم تا سيامک يه اشاره کنه تا به سمتش پرواز کنم
چند روز بعد مراسم عروسي رامتين و سايه برگزار شد دلم مي خواست سنگ تموم بزارم تا هرچي بيشتر به چشم سيامک بيام عروسي تو خونه ما برگزار شد خب حياط خونه ما خودش يه باغ بود دوباره مثل هميشه دختر دور و بر سيامک که خيلي پولدار تر از قبلش شده بود جمع شده بودن ديگه کم کم داشت حوصلمو با کاراش سر مي برد وسط هاي مراسم بود که سيامک تو ميکروفن اعلام کرد يه سورپريز براي عروس و دوماد داره بعد از چند لحظه ارکست شروع به نواختن موزيک کرد و سيامک شروع به خوندن کرد
شايد يه راهي باشه که اين فاصله کوتاه شه قلب تو واسه ي يه ثانيه با حس من همراه شه
شايد يه راهي باشه تشويشمو کمتر کني يه عمره عاشق تو هم يه لحظه با من سرکني
تونيستي و بدون تو با گريه خلوت مي کنم دارم به صحبت کردن با عکس عادت مي کنم
تو نيستي و بدون تو دچار بي قراريم کاش مي فهميدي چرا من از خودم فراريم
برگرد و اتيشم بزن کي گفته که من مانعم تنها بزار ببينمت من به همينم قانعم
تو نيستي اين فاصله اتيش به جونم مي زنه تصور لبخند تو هر جا که هستم با منه هر جا که مي رم با منه
اولين بار بود مي ديدم مي خونه صداش خيلي قشنگ بود.بعد از اينکه اهنگ تموم شد همه شروع کردن به کف زدن به خصوص دخترا اگه بدوني چه سر و دستي براش مي شکوندن بعد از اعلام کردن وقت شامه براي خودم يه بشقاب غذا کشيدم و برگشتم سر ميزم يک کمي به دور و بر چشم انداختم تا ببينم سيامک کجاست که يهو از پشت سر غافلگيرم کرد
سيامک-دنبال من مي گشتي نه ؟
بر خلاف هميشه انکار نکردم فقط لبخند زدم با بشقاب غذاش اومد و روبه روي من نشست
سيامک-صدام چه طور بود
-خوب بود
سيامک-ولي به نظر خودم که خيلي عالي بود
-چي بگم وا...
سيامک-مي دوني چيه سارا خانوم من اين اهنک براي يه کسي خودنم که خيلي دوستش داشتم ولي نمي دونم چرا هرچي امشب چشم مي اندازم نمي بينمش به نظرت تا اخر مراسم مي ياد
-کي؟
سيامک-حالا مي ياد مي بينيش
-سرکاريه ديگه
سيامک-حالا مي بيني مي فهمي سرکاريه يا نه
-امشب خوش اخلاق شدي
سيامک-من هميشه خوش اخلاق بودم ولي مي دوني يه سري عوامل هستن که عصبيم مي کنن
-چي؟
سيامک-اولا چي نه کي ...ثانيا الان اون عامل دقيقا رو به روي من نشسته
-من جاي شما بودم جامو عوض مي کردم تا اون عامل رو اعصابم راه نره اقاي محترم من که مجبورت نکردم بياي اينجا بشيني
سيامک-دروغ گو خودت داشتي با چشمات دنبالم مي گشتي
-زورت که نکردم بياي اينجا بشيني
اون شب شب خيلي خوبي بود خيلي خوب بعد از اتمام مراسم همه داشتن اماده مي شدن که پشت سر عروس و دوماد برن مامان و بابا و بهجت خانوم با ماشين بابا رفتن من هم مي خواستم با ماشين خودم برم ماشينمو روشن کردم که سر و کله سيامک پيدا شد
سيامک-اجازه هست خانوم همراهيتون کنم
-مگه شما اجازه گرفتن هم بلدي
سيامک در و باز کرد و کنارم نشست
سيامک-هر وقت شما سلام کردن ياد گرفتي منم قول مي دم اجازه گرفتن ياد بگيرم
-خوشم مي ياد در هيچ شرايطي دست از تيکه انداختن بر نمي داري
سيامک-ما اينيم ديگه اتيش کن برو که بريم
-مي گم اون ماجرايي بود سر شام گفتي که يکي قراه بياد چي شد
سيامک -اي داد بيداد نيومد ديگه متاسفانه حالا بي خيال مي بينيش بالاخره شما اصلا ناراحت اين قضيه نباش
تا حدوداي 3 شب دنبال ماشين عروس بوديم ديگه بعدشم کم کم همه رفتن خونشون قرار شد منم سيامک رو برسونم خونشون تا رسيدن دم خونشون هيچ حرفي نزديم وقتي رسيديم خودش ماشينو خاموش کرد
-چرا ماشينو خاموش مي کني
سيامک-چقدر عجولي تو دختر يک لحظه دندان به جگر بگذار تا بگويم شرح دل (بعد از مکث کوتاهي ادامه داد )سارا مي خوام يه چيزي بگم بگم ؟
داشت قند تو دلم اب مي شد
-بله بفرماييد
سيامک-خواستم بگم .....بگم ....بگم که سارا تو .....تو ....تو چرا انقدر زشت شدي امشب
خندم گرفت
-خيلي مسخره اي سيامک در ضمن تو هم خيلي زشت شدي
سيامک-حسوديه ديگه خدا نسل اين حسود رو از رو زمين برداره خانم سارا مهري
-سيامک حرفتو بگو ديرم شده خيلي هم خوابم مي ياد
سيامک-مي دوني از اون جايي که من خيلي پسر اقايي هستم و خيلي پايبند به سنت ها هستم و خيلي از روابط دوستي قبل از ازدواج بدم مي ياد .....
-اره خيلي بدت مي ياد به خاط همينه اصلا نمي دوني دوست دختر چيه نه ؟
سيامک-پس علاوه بر سلام نکردن تو حرف بزرگترم مي پري خيلي زشته واقعا واي واي
-ببين نمي دونم امشب چته چرا انقدر بي ربط حرف مي زني اگه حرفي نداري برو پايين
سيامک-مگه تو مي ذاري ادم حرف بزنه
-خب بگو ديگه
سيامک از ماشين پياده شد
و به سمت در خونشون رفت
-گويا شما هم خداحافظي بلد نيستي نه؟
به طرف ماشين برگت سرشو داخل اورد
سيامک-ميشه ما با هم فاميل شيم
-خب الان هم که هستيم
سيامک-اي بابا تو هم که امشب بازيت گرفته بابا به چه زبوني بگم (بعد سرشو از ماشين بيرون برد و با صداي بلند فرياد زد )سارا من دوست دارم زياد خيلي زياد حله؟
از ماشين پياده شدم
-چي حله ؟
سيامک-صلح ايران و امريکا
زدم زير خنده
سيامک-اي رو اب بخندي به اميد خدا.... حالا چيکار کنم اجازه هست من با مادرم خدمتون برسيم يا نه
با کمي ناز گفتم :بله قدمتون رو چشم
سيامک-اي من فداي اين چشم بشم
..........................
-خب تموم شد نگاه کن ببين افتاب هم طلوع کرد
(ببخشيد شما رو هم از خواب باز کردم)
-نه بابا اين چه حرفيه
سيامک خواب الود از پله پايين اومد
سيامک-پرديس خانم خوب اين خانم مارو به حرف گرفتي يا....بابا چند ساعته داريد چي مي گيد بهم ؟شما ها خواب نداريد خوب شد اين دوست پدر ما از خارج با خانوادشون تشريف اوردن و تا شما سارا خانوم مغز دخترشونو به کار بگيري
پرديس-ببخشيد ديگه من مجبورشون کردم خاطره ازدواجتونو برام تعريف کنه
سيامک-براي چي مي خواستي بدوني
پرديس-با اجازتون مي خوام از روش يه داستان بنويسم
سيامک-چه خوب اسمشو چي مي خواي بذاري
-بزار قلب من مال تو
پايان

ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط شیما در تاریخ 1392/11/29 و 0:55 دقیقه ارسال شده است

با عرض سلام !
لینک شدین لطفا ما رو هم لینک کنید


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,989
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,996
  • بازدید ماه : 122,935
  • بازدید سال : 270,716
  • بازدید کلی : 12,135,805