close
تبلیغات در اینترنت
رمان پناهم باش قسمت دوازدهم
loading...

رمان فا

-یکی.....دوتا...یک،باز 2 از تو اتاق تا داخل حیاط داشتم میگشتم تا ببینم آنتن موبایلم کی میشه 4تا ،که زنگ بزنم به عمو نزدیک دستشویی آنتن شد 4تا حسابی ذوق کردم بدون معتلی دستم و گذاشتم رو دکمه ی سبز و به عمو زنگ زدم بوق اول و که خورد با خیال راحت تکیه امو دادم به دیوار و منتظر شدم تا عمو برداره…

رمان پناهم باش قسمت دوازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1487 دوشنبه 28 بهمن 1392 : 10:1 نظرات ()

-یکی.....دوتا...یک،باز 2
از تو اتاق تا داخل حیاط داشتم میگشتم تا ببینم آنتن موبایلم کی میشه 4تا ،که زنگ بزنم به عمو

نزدیک دستشویی آنتن شد 4تا حسابی ذوق کردم
بدون معتلی دستم و گذاشتم رو دکمه ی سبز و به عمو زنگ زدم
بوق اول و که خورد با خیال راحت تکیه امو دادم به دیوار و منتظر شدم تا عمو برداره
چهارمین بوق و که خورد عمو گوشی و جواب داد..........................................

-سلام عموی بی وفا
-سلام نیاز چطوری عمو
صداش خوابالو بود ،تعجب کردم مگه میشه عمو ساعت 10 صبح خواب باشه.....امکان نداره.با شک پرسیدم
_عمو خواب بودی؟
-آره با صدای زنگ گوشی بیدار شدم ،خوب چه خبر عمو؟خوش میگذره؟

اگه زمانه دیگه ای بود میگفتم آؤه اینقدر بم خوش میگذره که از خوشی میخوام دق مرگ بشم از تنهایی،ولی الان موضوع مهم تری فکرمو مشغول کرده بود

-خوبم عمو ؟شما خوبی؟
-آره نیاز خوبم...
-چیزی شده عمو؟
مگه قراره چیزی بشه؟
-آخه این موقع صبح شما تو خونه ؟اونم خواب؟
صدای قهقه ی عمو از اونور خط اومد
-نگاه بسکی سرکار بودم دیگه خوابیدنم هم برات عجیب شده
بعد ادامه داد:
میخوام یه خبر بدم که مطمئنم خوشحال میشی
_اگه میخواین بگین همه باند و گرفتین و اردلان هم رفته خارج،خودم میدونم
ولی درست یک ثانیه بعد فهمیدم باز گند زدم و هین بلندی کشیدم

صدای عمو سرزنش بار اومد
-حالا نمیخواد بترسی ....مهوش خانوم بهم گفته ...فقط خدارو شکر تا حالا خراب کاری نکردی،ولی خبرم این نیست.
پوفی کردم . چقدر مهوش ذهن لق بود!

عمو یکم مکث کرد
-فردا با پرواز ساعت 5بعداز ظهر میام بوشهر
یه لحظه کپ کردم
یعنی بلاخره تموم شد ...دیگه میتونم تو اتاق خودم تو تختم بخوابم،کلید ماشین و بی اجازه بردارم و برم بیرون،برم دانشگاه. برم دفتر استار باز شروع به کار کنم؟

انگار دنیا رو داده بودن بهم .یهو ازخوشحالی یه جبغ بلند کشیدم . عمو سرزنش بار گفت
-نیاز کر شدم. باز تو جیغ جیغات شروع شد؟
داشتم جواب عمو رو میدادم که دیدم
آراد با گارد از اتاقش پرید بیرون. به تیپ و قیافه اش که یه شلوارک پاش بود با یه تی شرت نگاه کردم. وفتی دید خبری نیست با خیال آسوده تکیه اش رو داد به دیوار. رومو کردم اون سمت تا راحت با عمو حرف بزنم.

-وای عمو بهترین خبری بود که میتونستی بدی ....مهوش خانوم میدونه قراره بیای؟
-آروم باش دختر ...نه هنوز نگفتم دیگه زحمتش گردن خودت
-باشه عمو ......فعلا کاری نداری؟من برم وسایلم رو جمع کنم.
عمو خندید و گفت
چقدر عجلی ؟ حالا تا فردا وقت داری
- وای نه عمو از الان برم چمدونم رو ببندم که بدونم راهیم

-برو به سلامت مواظب خودتم باش خدافظ
- شما هم همینطور.خدافظ عمو

تماس و که قطع کردم برگشتم که آراد و دست به سینه دیدم
اصلا حواسم نبود که اومده از سنگرش بیرون

-نیاز خانم از این به بعد آروم تر اظهار خوشحالی کنید.

بدون اینکه جوابشو بدم رفتم سمت اتاق . بی نهایت خوشحال بودم. دیگه مجبور نبودم این رو تحمل کنم.



***



ساعت شش بود ،تو آشپزخونه داشتم کمک مهوش میکردم که صدای یالله گفتن عمو توی حیاط پیچیده شد.با خوشحالی برگشتم سمت مهوش
-عمو اومد
بعدم سمت در پرواز کردم
در حیاط که همیشه باز بود واسه همین عمو تو درگاه در وایساده بود ،پریدم بغلش
-وای دلم برات خیلی تنگ شده بود عمو
-سلامتو موش خورده وکیل آینده
-ببخشید عمو اصلا اینقدر خوشحال شدم که حواسم نبود ....خوبید؟بیاین بریم داخل
-برو یه خبر بده
دست عمو رو گرفتم و دنبال خودم کشوندمش
-بیا عمو اینجا همه تو حیاط حجاب دارن

مهوش تو حیاط ایستاده بود
-سلام آقا محمد خوش اومدین
عمو سرشو انداخت پایین:سلام از ماست ،باز زحمت دادیم
-این حرفا چیه،بفرمایید
با نگاه مشکوک زیر نظرشون گرفتم. مهوش چه راحت اسم کوچیک عمو رو گفت؟
هر دوشون یه جورایی سرخ و سفید شده بودن و نگاهشون رو از هم میگرفتن.
یه لبخند شیطون اومد رو لبم . غلط نکنم عمو گلوش پیش مهوش خانوم گیر کرده !
با راهنمایی مهوش وارد اتاق شدیم ،مهوش هم رفت سمت آشپزخونه

عمو ساکش رو کنار در گذاشت و نشست و تکیه اشو داد به پشتی.با شوق پرسیدم:


-عمو کی میریم تهران؟
-بزار برسم ،
لبام رو ور چیدم که با لبخند گفت
فردا پرواز داریم ساعت 8
-اووو،8شب؟!؟چقد دیر
-چیه انگار خیلی بهت سخت گذشته ؟

اخمام رو توی هم کردم و گفتم
نکنه انتظار داشتین خیلی بهم خوش بگذره؟

با اومدن مهوش حرفم رو قطع کردم
مهوش_بفرمایید بالا آقا محمد چرا انجا نشستید؟

-همینجا خوبه مهوش خانوم دستتون درد نکنه و چایی از تو سینی برداشت
مهوش اوم دسمت من که تعارف کنه
سرمو که گرفتم بالا تا چاییمو بردارم ،نگاه خیره ی عمو رو دیدم که مهوش و نگاه میکرد تا متوجه ی من شد با دست پاچگی سرشو انداخت پایین باز.
لبم رو گاز گرفتم که نیشم باز نشه.


چایی رو برداشتم و تشکر کردم . مهوش قندون رو وسط گذاشت که چند ضربه به درخورد و در باز شد. با دیدن آراد چشمام درشت شد ! عمو بلند شد و به سمت آراد رفت .همیدیگر رو بغل کردن و بعد از روبوسی و احوالپرسی مهوش تعارف کرد که بشینه.
دهنم همونطور باز مونده بود که عمو محمد گفت:


نیاز جان حواست کجاست؟
بعد با سر اشاره کرد که سلام کنم.
دهنم رو بستم با سر سلام کردم.

سرش رو خیلی متین تکون داد و گفت
سلام از بنده اس
با حواس پرتی گفتم
داشتی میومدی کسی ندیدت؟

جوری که انگار دستم انداخته باشه لبخند زد و گفت

نه کسی من رو ندید.خیالت راحت.



با این حرفش عمو و مهوش زدن زیر خنده.با تعجب نگاهشون کردم که عمو با همون خنده گفت
نیاز جان مثل اینکه اصلا حواست نیستا. دیگه مهم نیست که کسی از جای آراد با خبر بشه.. مثل اینکه یادت رفته همه چی تموم شده

هر سه زدن زیر خنده.
همچین زیاد خوشم نمیومد که اینا اینطوری بهم خندیدن برای همین همونطور که چاییم رو برمیداشتم با بدجنسی تمام گفتم
خب تقصیر من چیه . از بس این مدت ایشون خودشون رو قایم کرده بودن و چفت درشون رو هفتا قفل زده بودن متعجب شدم وقتی تو روز روشن دیدم اومدن بیرون.

بعد هم با یه لبخند موذی به آراد چشم دوختم که دیدم لبخندش خشکید رو لباش .

عمو محمد سرزنش بار نگاهم کرد و گفت
نیاز جان این یادت باشه که ایشون خیلی توی این پرونده شجاعت به خرج دادن. به عبارتی درست توی دهن شیر بازی میکردن. میدونی اگه یکی از اون افراد پی به این میبرد که ایشون جز افراد پلیس هستش چه عاقبتی در پیش داشت؟
ایشون وقتی توی این درگیری ها زخمی شدن چند روز توی کما بودن ولی به محض اینکه از کما در اومدن از ستادهای بالا دستور اومد که برای حفظ جون ایشون یه جایی به غیر از بیمارستان یا خونه خودشون مراقبت بشه. ایشون خیلی مخالفت کردن ولی با این حال باید دستورات رو عمل میکردیم. این مدت هم که اینجا بودن توسط مهوش خانوم که کمک های اولیه دیده بودن تحت مراقبت بودن و خیلی به ندرت پزشکشون بهشون سر میزد .چون ما به هیچ عنوان نمیخواستیم کوچکترین شکی رو بوجود بیاریم که برای جون ایشون خطر داشته باشه. حتی برای اینکه این شک برای اطرافیان و هم محلیهای اینجا بوجود نیاد ما اجازه نداشتیم که مامورهای مخفی برای مراقبت از جون ایشون به طور مداوم قرار بدیم. حالا این اصلا حق نیست که حتی به شوخی شما اینطوری با سرگرد صحبت کنی. در ضمنی که باید بدونی شما جونتون رو مدیون ایشون هستی. نه تنها در موقعی که شما خرابکاری کردی و هم ما و هم خودت رو توی بد هچلی قرار دادی ،بلکه توی آخرین درگیری هم ایشون فقط بخاطر حفظ جون شما اونطور بدجور زخمی شدن.

از خجالت سرم رو پایین انداختم.نه برای اینکه از حرفم پشیمون بودم .نه. بلکه انتظار نداشتم عمو اینطوری جلوی مهوش و آراد من رو سرزنش کنه. یه جورایی همیشه عزیز دُردونه اش بودم . هیچوقت و از جمله حالا دوست نداشتم مورد سرزنش قرار بگیرم.

زیر چشمی به عمو نگاه کردم و مجبور شدم که بگم
معذرت میخوام
این رو هم فقط برای این گفتم چون میدونستم با اون اخمش منتظره من این حرف رو بزنم و اگه اینکار رو نمیکردم چه بسا جلوی اونها این رو ازم میخواست.

چاییم رو جلوم گذاشتم. اصلا از همون اول هم با اومدن آراد کوفتم میشد . حالا هم که اینطور شده بود عمرا از گلوم چیزی پایین میرفت.

به محض اینکه سرم رو بالا آرودم نگاهم به بی تفاوت آراد افتاد.اول یه نگاه به عمو انداختم . حواسش بهم نبود. سریع یه دهن کجی به آراد کردم و بلند شدم.
میدونستم این کار بچه بازیه ولی باید اینکار رو میکردم تا یکم آتش درونم بخوابه !


قبل اینکه از در خارج بشم عمو محمد چاییش رو به سمتم گرفت و گفت
حالا که داری میری برای سرگرد چایی بیاری ، این رو هم عوض کن. میدونی که چایی داغ میخورم.

همینطور هاج و واج وایسادم عمو رو نگاه کردم.
من و چه به چایی آوردن واسه این مصیبت؟

مهوش از روی زمین بلند شد و سریع گفت
نیاز جان شما بنشین عزیزم من این کار رو میکنم

دیدم خیلی ستمِ همینطوری وایسم، مجبوری چایی عمو رو از دستش گرفتم و با یه لبخند کذایی گفتم
شما بنشینین من میرم کُمپلت واسه همه چایی میارم.
بدون اینکه منتظر حرفی بشم از اتاق زدم بیرون.

اونقدر عصبانی بودم که دلم میخواست استکان چایی رو میکوبیدم به زمین.
مردک دراز. نیومده مصیبتاش رو با خودش آورد. هیچوقت ندیده بودم عمو جلوی کسی اینطوری ضایعم کنه که به لطف ایشون کرد!

به سمت آشپزخونه رفتم و در کابینتی که برای مهوش بود رو باز کردم و با چندتا چایی برگشتم به اتاق.
از اول تا آخر هم که آراد و عمو محمد و یه وقتایی مهوش با هم حرف میزدم یه کلام هم چیزی نگفتم و سعی کردم با ور رفتن به موبایلم که یه بار هم سیگنال نمیداد خودم رو سرگرم کنم.


شب رو مجبور شدم پیش مهوش بمونم. چون عمو و آراد قرار بود برن به یه پایگاه نظامی و خوب مسلما من نمیتونستم همراهشون باشم!

قبل خواب همه وسایلم رو بررسی کردم. با اینکه پروازمون هشت شب فردا بود ولی دل تو دلم نبود. از عمو محمد هم قبل از رفتنش قول گرفته بودم که حتما فردا من رو توی شهر بچرخونه.
بالاخره یه مدت اومده بودیم تعطیلات و هوا خوری ! به حق نبود اگه بدون دیدن این شهر بر میگشتم تهران.


سر جام نشستم و مشغول بافتن موهام شدم که چشمم به مهوش خورد.
یه حسی بهم میگفت مهوش نسبت به روزای دیگه سر حال تر بود. همچین انگار با دیدن عمو شنگول منگول شده بود.
کِش سرم رو پایین موهام بستم و قسم خوردم فردا حتما از ته و توی قضیه سر در بیارم.


_نیاز پس کجا موندی دو ساعت؟
یه نگاه دیگه به خودم توی آینه کردم و عینکمو رو سرم گذاشتم و رفتم بیرون
_اومدم عمو چفد عجله داری
-عجله ندارم عمو ولی الان نیم ساعته منتظریم
پشت سر عمو راه افتادم
-حالا با چی میرم عمو؟

_یه ربعه آژانس گرفتم خانوم خانوما

وقتی وارد کوچه شدیم دیدم آراد هم جفت ماشین منتظر ما ایستاده ،هرچند ازش بدم نمیومد اما حوصله ی مزه پرونی هاشو نداشتم،اونم بعد از مدت ها که میخواستم برم بیرون و بلاخره بوشهر رو ببینم
-عمو نمیخوای سوار بشی
از تو فکر اومدم بیرون
-ها....آره

در ماشین و باز کردم و نشستم
عمو جلو نشسته بود و آراد هم پشت اون سمت نشست.

پیش خودم گفتم نیاز حتی بش سلام نکردی
قرار بود بریم بازار یه گشتی بزنیم و بعد برگردیم خونه برا ناهار ،مهوش هم قرار بود امروز زودتر بیاد خونه ،به به چه روز خوبی بود پر از اتفاقات غیر معمول.
بلاخره بعد از بیست دقیقه رسیدیم
شهر کوچیک تر از تهران بود و از ترافیک سرسام آور هم خبری نبود.

وقتی رسیدیم عمو خواست حساب کنه که آراد زودتر حساب کرد و با گفتن شما مهمون مایید سر و ته شو هم اورد

من یه سمت عمو قرار گرفتم و آراد هم اون سمتش.

عمو و آراد بیشتر اوقات در حال حرف زدن با هم بودن منم تو این حین زیر زیرکی آراد خان و دید میزدم ،نمیدونم چرا اینقدر حرکاتش برام جذابه اما همیشه در مقابلش جبهه میگیرم یکی نیست بش بگه مرد خو اخلاقتو درست کن .
بلاخره بعد از خرید سوغاتی خواستیم برگردیم که عمو به یه مغازه ی لوازم تزیینی اشاره کرد وقتی خواستیم بریم تو آراد گفت
-شما برید من مغازه ها دیگرو یه نگاه میندازم

وارد شدیم عمو با دقت جنسای اونجارو نگاه میکرد ،ولی من سعی کردم زیاد نگاه نکنم تا وسوسه نشم

-نیاز عمو بیا

رفتم سمت عمو
یه قاب عکس خوشگل که طرح چوب بود و نشونم داد
-چطوره نیاز؟

-قشنگه اما ما که قاب عکس نیاز نداریم
عمو یه جوری نگام کرد
- برا خودمون که نمیگم برا مهوش خانم
با تعجب پرسیدم
-برا مهوش؟

_ به هر حا یه مدت تو مهمونش بودی باید یه تشکر کرد
با ریشه هایی از خنده که تو صدام مشخص بود گفتم:آهان از اون لحاظ
اما با نگاه عمو خودمو جمع و جور کردم
بلاخره بعد از خرید قاب عکس به خونه برگشتیم.

******************

انگار آراد هم قرار بود با ما بیاد چون اونم بار و بندیلشو بسته بود و گذاشته بود جلو دره اتاقش و
مهوش و بغل کردم
_مهوش جون دستت درد نکنه ،خیلی زحمت دادم
_این حرفا چیه هر وقت دوست داشتی بیا اینورا
پیش خودم گفتم من دیگه تو این زندان نمیام اما با یه لبخند ازش جدا شدم

عمو بسته ی کادو پیچ شده رو جلوی مهوش گرفت
_ناقابله جبران زحمتاتون که نمیشه اما یادگاری از من و نیازه ، ایشالله خوشتون بیاد
(چرا زحمت کشدید آقا محمد
بعدم باخجالت بسته رو از عمو گرفت و سرش و انداخت پایین
عمو چند لحظه مهوش و نگاه کرد و با یه پوف کشیدن سرش و مثل مهوش انداخت پایین اما کلافگیش برا من که خیلی وقت بود با عمو زندگی میکردم کاملا مشخص بود
احساس کردم دیگه جای ایستادن نیست پس بی صدا ساکمو برداشتم و اومدم بیرون
آؤاد ودیدم که تکیه داده بود به دیواره اتاق مهوش ،وقتی منو دید سرشو برام تکون داد ،منم سرمو به معنی سلام تکون دادم حالا میمردی یکم اون زبون و چرخش بدی
ولی نگاهش مثل روز یکه میخواست کلیدارو برا عمو ببره برق میزد ،بدبخت انگار اینم دیگه خسته شده و خوشحاله که میخواد برگرده

2،3 دقه بعد عمو و پشت سرش هم مهوش اومدن بیرون،نگاه هردوشون یه جوری بود مهوش دیگه نمیخندید.
عمو بی حرف ساک من و خودشو برداشت به سمت دره حیاط را ه افتاد

آراد و مهوش خانم هم همو یغل کردن
-عمه یه مرخصی بگیر بیا اونورا ،بابا اینا دلشون برات یه ذره شده
-چشم عزیزم تو اولین فرصت بتون سر میزنم
دیگه واینسادم و رفتم که پیش عمو منتظرشون بشم

بعد از یه دور خدافظی دیگه با مهوش همگی سوار شدیم و مهوش تو آخرین لحظات کاسه ی آبی ریخت پشت سرمون

چشمای بسته ی عمو و حالتش منو تو فکری که میکردم مطمئن تر کرد.


باز هم عمو جلو نشست و من و آراد عقب . ولی آراد که کاملا به در چسبیده بود و انگار میترسید یه ذره به من نزدیک بشه ! البته خیلی هم خوب بود چون کلا من خوش نمیومد دور و بر من باشه . ولی الان موضوع فرق میکرد خیلی دلم میخواست یه جورایی از مهوش ازش بپرسم .چون کاملا به این واقف بودم که عمو محمد چیزی بروز نمیده.
یه نگاهی به آراد که نگاهش بیرون بود انداختم.


چطوری باید این سوال رو ازش میکردم؟

انگار سنگینیه نگاهم رو حس کرد. برگشت به طرفم .

هیچ تغییری به قیافه ام ندادم و حتی سعی نکردم نگاهم رو ازش بگیرم. یه جورایی باید از این مسئله سر در میاوردم.

وقتی دید نگاهم رو ازش نمیگریم یه ابروش رفت بالا. به عمو نگاه کردم .نگاهش به جلو بود. محال بود بتونم اونقدر آروم حرف بزنم که عمو محمد چیزی نفهمه.
دوباره نگاهم رو به سمت آراد کشوندم.
اینبار دوتا ابروهاش از تعجب رفت بالا.
اوه .حالا فکر کرده من عاشق چشم و ابروشم!
ولی خب بخاطر عمو باید بی خیال کل کل باهاش میشدم.یه کم خودم رو به سمتش کشیدم و آروم طوری که صدام در نمیومد زمزمه کردم
شمارت رو بده.
سعی کرد از حرکت لبهام متوجه بشه چی میگم .چشماش رو ریز کرد و با دقت بیشتری به لبهام نگاه کرد.
دوباره زمزمه کردم
شماره موبایلت رو بده.

نگاهش از لبام کشیده شد به چشمام . کاملا میتونستم از چشماش بخونم که چقدر تعجب کرده.
چشمام رو با حرص روی هم گذاشتم و کمی بلند تر گفتم
بده دیگه
یهو عمو برگشتم به طرفم.لبخند مصنوعی زدم به عمو . عمو گفت:
با منی نیاز جان؟
هول شدم. یعنی این پسر چقدر آیکیو بود.
سرم رو تکون دادم و گفت
آره. عمو جون اون بلیطهای هواپیما رو میدی؟
عمو دست توی جیب بغل کتش کرد و گفت
میخوای چکار؟
میخوام ببینمشون .همین.

بلیطها رو در آورد و به طرفم گرفت و گفت
بعد به خودم بده .میترسم گمشون کنی.

با این حرف آراد پوزخندی زد که از چشمم دور نموند. وقتی عمو سرش رو برگردوند با چشم غره به آراد نگاه کردم .
نگاهش رو با بی تفاوتی ازم گرفت و به خیابون دوخت. رگم رو میزدی خون ازش بیرون نمیومد . اینقدر که از دست این پسر کفری شده بودم حد و حساب نداشت.
آقا فکر کرده عاشق چشم و ابروش شدم و شماره تلفنش رو میخوام که اینطوری مثل دخترا واسم ناز کرد.
دست توی کیفم کردم و دنبال یه خودکار گشتم ولی به نتیجه ای نرسیدم. چشمم به مداد چشمم افتاد . بهتر از هیچی بود.برش داشتم و روی جلد بلیطها نوشتم
خیال برت نداره.شمارت رو بده کار دارم
وقتی دیدم عموم مشغول صحبت کردن با راننده هست جلد رو جدا کردم و پرتش کردم روی پای آراد.

با تعجب نگاهش رو از بیرون گرفت و به ورقی که دستش بود نگاه کرد.
با اخم نگاهش کردم. سرش رو بالا آورد.مداد چشمم رو به سمتش پرت کردم و رومو اونطورف کردم
تحفه!

چند لحظه بعد حس کردم ورق رو کنارم گذاشت.
ورق رو برداشتم نوشته بود
من شمارم رو به دختر جماعت نمیدم.

وای که دلم میخواست با همین دستام خفش کنم

مداد رو به آرومی کنارم گذاشت. دیدم یه لبخند موذی روی لبشه.لبهام رو از حرص فشار دادم و نوشتم
به جهنم که نمیدی. در ضمن هول برت نداره .یه کار ضروری داشتم گفتم شاید بشه روی شما حساب کرد ولی مثل همیشه ریاضیم خوب نبود و حسابام غلط از کار در اومد.
ورق رو با حالت بدی پرت کردم کنارش و کاملا نگاهم روم رو به سمت شیشه کردم.
با صدای عمو و توقف ماشین از ماشین پیاده شدم. یه لحظه هم طاقت دیدن آراد رو نداشتم.
عمو بلیطها رو ازم خواست . به سمتش گرفتم که گفت
جلدش کو؟
با کلافگی کفتم
عمو مگه بدون جلد نمیذارن سوار هواپیما بشیم؟

بعد هم به سمت سالن فرودگاه حرکت کردم.

چند ساعتی که توی هواپیما بودیم سعی کردم بخوابم. اینطوری نه زیاد حالم دگرگون میشد نه چشمم به آراد که روی صندلی کناریمون اون سمت نشسته بود میخورد.
وقتی مهماندار اعلام کرد که به فرودگاه تهران رسیدیم انگار بال درآوردم. واقعا راسته که میگن هیچ جا خونه خود آدم نمیشه. این تهران پر از دود و شلوغی و سر و صدا محل زندگی من بود.
از هواپیما اومدیم بیرون و به سمت سالن حرکت کردیم وقتی چمدونها رو از باربری گرفتیم به سمت سالن اصلی رفتیم که نگاهم به استاد و مریم جون افتاد. با دست بلند کردن آراد هم متوجه شدم خانوادش به استقبالش اومدن.
چمدونم رو روی زمین گذاشتم که کمی خستگی در کنم. از بس که سنگین بود ولی عمو حواسش به تماس تلفنیش بود. وای که اینجا هم ول کنش نبودن.

خواستم چمدونم رو بردارم که دستای آراد اون رو بلند کرد و به جاش مداد چشم و برگه ای جلد بلیطها بود رو به طرفم گرفت و گفت اینا رو جا گذاشته بودین.
با اخم دسته چمدون رو کشیدم و گفتم
مال خودتون . در ضمن خودم میارمش.
مصرانه ورق و مداد رو به سمتم گرفت و گفت
من مداد چشم لازم ندارم.پس پسش بگیر.
با چشمای درشت شده از عصبانیت بهش نگاه کردم و خواستم حرفی بزنم که دیدم عمو داره به سمتمون میاد . برای اینکه جلوی عمو چیزی لو نره سریع ورق و مداد رو ازش گرفتم و توی جیبم گذاشتم که اونم از فرصت استفاده کرد و چمدون رو از روی زمین برداشت و به سمت عمو حرکت کرد.
شونه ام رو بالا انداخت و زیر لب گفتم
جهنم .هر چی نباشه به درد حمالی که میخوری.

کیفم رو روی دوشم جابجا کردم و همراه عمو و اراد به سمت بقیه راه افتادم.


موندم که بریم پیش استاد و مریم یا باید بریم سمت خانواده آراد اینا سلام کنیم ،که عمو اول رفت سمت خانواده ی آراد اینا

استاد و مریمم اومدن همون سمت ،خیلی دلم براشون تنگ شده بود برایه همین تا آراد خان بغل مامان باباش بود منم خودم و پرت کردم تو بغل مریم که دیگه فاصله ای بینمون نبود و من پرش کرده بودم

-سلام مریم جون
-سلام دختر چه خبرته ؟
ازش یکم فاصله گرفتم
-دلم براتون خیلی تنگ شده بود
تازه یادم اومد به استاد سلام نکردم
با لبخندی که هیچ جوره از لبام نمی رفت به استاد هم سلام کردم
تازه متوجه ی عموم شدم که داشت با پدر مادر آراد سلام علیک میکرد ،دستشو سمت ما دراز کرد و شروع کرد به معرفی کردن
-علی جان نیاز دختر برادرم و استاد پویان و همسرشون

_ آقا علی و همسرشون ،از دوستای من و پدر مادر آراد
استاد و مریم جون با مامان بابای آراد و آراد مشغول احوال پرسی شدن و منم بعد از اونا سلام کردم
-سلام ،خیلی خوشبختم
-سلام دخترم ،خوبی؟پیش خواهر ما که اذیت نشدی؟
-اختیار دارید زحمت دادم
-این حرفا چیه دخترم
به مامانشم سلام دادم ،قیافه ی مهربون مامانش بهم آرامش میداد بر عکس پسرش!


وقتی از طرف هردوشون جواب گرفتم بیشتر زوم قیافشون شدم
آراد هیکلش به باباش رفته بود و بیشتر اجزای صورتش شبیه مامانش بود
بعد از یه کنکاش حسابی سرم و به سمت دیگه گرفتم که دیدم آراد با یه پوزخند داره نگام میکنه !
با ناز سرم و برگردوندم سمت بقیه .

چند دقیقه بعدم با پدر مادر آراد خدافظی کردیم،تو لحظه ی آخر آراد برگشت و یه نیشخند تحویلم داد .سعی کردم با چند تا نفس عمیق حرصم و خالی کنم
بعضی وقتا دوست داشتم اینقد با دستام فکشو فشار بدم که دیگه نیشخندای مسخرشو نبینم.


عمو از استاد و مریم جون معذرت خواهی کرد برای معطل شدنشون

ایندفعه عمو ساکم و برداشت و از سالن فرودگاه خارج شدیم
سوار ماشین استاد شدیم و حرکت کردیم سمت خونه
منم عین تهران ندیده های از خارج برگشته زل زدم به خیابونا .
چه لذتی داشت بعد اون همه مدت تو هوای همین شهر آلودم نفس بکشم .
عمو و استاد داشتن با هم صحبت میکردن
منم بعد یه مدت که خوب خیابونا رو نگاه کردم سمت مریم که دیدم با لبخند مهربونش نگام میکنه
یاد لبخندای مامانم افتاد ،آه ناخواسته ای که کشیدم و ندید گرفتم با هیجان رو به مریم جون گفتم
-چه خبرا بدون من خوش میگذره؟
-این چه حرفیه خانومی ،خیلی دلمون برات تنگ شده بود
-مگه اینکه شما قدر من و بدونید ،بعد هم یه خنده تحویل مریم دادم
-اونجا چطور بود؟
-وای مریم جون خیلی حوصلم سر می رفت ...عین زندانیا بودم
و شروع کردم بقیه راه و از قشم و از مهوش برای مریم تعریف کردم
حدود نیم ساعت بعد ماشین هم در خونه ایستاد


اینقدر از دیدن رنگ در خونه به وجد اومده بودم که منتظر بقیه نشدم و هنوز ماشین کامل نایستاده بود پیاده شدم


اون شب همراه استاد و مریم جون رفتیم رستوران و حسابی بعد از مدت ها خوش گذروندم ،فقط مسئله ی عمو بعضی وقتا ذهنم و مشغول میکرد
نزدیکای ساعت دوازده هم برگشتیم خونه
وقتی بعد مدت ها سرجای گرم و نرمم دراز کشیدم دیگه چیزی نفهمیدم و به خواب رفتم.

***

با صدای زنگ موبایلم بیدار شدم ،ولی دیگه زنگ گوشی خاموش شد .دستم و دراز کردم رو پا تختی و گوشی برداشتم وهمونجور که چشمام از خواب تار میدید نگاه به صفحه اش کردم عمو سه بار زنگ زده بود

پوف یعنی باز چی شده که عمو همین جور پشت سر هم زنگ میزنه
چشمام و بستم و دکمه ی سبز و فشار دادم ،منتظر شدم عمو جواب بده
بعد از خوردن چندتا بوق عمو جواب داد و مهلت سلام کردن هم بم نداد
-نیاز دختر کجایی چرا جواب نمیدی
-سلام عمو خواب بودم ،طوری شده؟
-ساعت و دیدی؟دختر نگرانت شدم
با گیجی پرسیدم
-مگه ساعت چنده؟
-خوش خواب ساعت 12ظهره
چشمام تا آخرین حد ممکن گشاد شد
-چی دوازده؟
-بله دختر ....پاشو یه چیزی درست کن بخور.من ادارم فعلا نمیتونم بیام

-باشه عمو جون ،کاری نداری؟
-نه مراقب خودت باش اگه چیزه مشکوکی احساس کردی دوباره خودسر کاری نکنی زنگ بزن به من
با حرص گفتم
-چشم
و تماس و قطع کردم . بلندشدم دست و صورتم و شستم .وقتی به خونه نگاه میکردم جیگرم حال میومد چقدر خوبه آدم تو خونه خودش باشه

بعد از خوردن دوتا تخم مرغ حسابی ،تصمیم گرفتم برم حمام.
اول وسایلم رو جا به جا کردم و لباس چرکام و جدا کردم که بندازم لباس شویی

برچسب ها رمان پناهم باش ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 773
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,950
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,957
  • بازدید ماه : 122,896
  • بازدید سال : 270,677
  • بازدید کلی : 12,135,766