close
تبلیغات در اینترنت
رمان پناهم باش قسمت اول
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

پناهم باش ساعت از نیمه شب گذشته بود با این که شهریور ماه بود و هوا کم کم رو به خنکی میرفت ولی اتاقم هنوز هوای گرمی داشت کنترل کولر رو دستم گرفتم و درجه ی کولر رو زیاد کردم . نفسم رو با شدت بیرون فرستادم و نگاهم رو روی پرونده ی روبه روم ثابت کردم . برگه ی پزشکی قانونی که تإیید می کرد…

رمان پناهم باش قسمت اول

پناهم باش

ساعت از نیمه شب گذشته بود با این که شهریور ماه بود و هوا کم کم رو به خنکی میرفت ولی اتاقم هنوز هوای گرمی داشت کنترل کولر رو دستم گرفتم و درجه ی کولر رو زیاد کردم . نفسم رو با شدت بیرون فرستادم و نگاهم رو روی پرونده ی روبه روم ثابت کردم .
برگه ی پزشکی قانونی که تإیید می کرد مرگ مقتول سامان رشیدی قتل عمد بوده.
در ابتدا شکنجه می شه و بعد با ضربه ی جسم محکمی که به سرش اصابت می کنه از هوش میره و با دو تا تیر از اسلحه ای به اسم رولور ویژه ots-38 بوده که از فاصله ی نزدیک شلیک شده به قتل می رسه که در آخر مشخصاتی از این اسلحه نوشته شده....................................

کالیبر 41×62.7 میلیمتر
فشنگ مصرفی sp4
طول سلاح 191 میلیمتر
برد هدفگیری 50 متر
گنجایش توپی 5 تیر
برگه ی تاییدیه ی پزشکی قانونی رو توی پرونده جا دادم و روی تخت خوابم دراز کشیدم سرم که به بالشت رسید یادم اومد با چه بدبختی استاد رو راضی کردم اجازه بده من هم توی این پرونده
همراهیش بکنم ...البته همکاری که چه عرض کنم پا دویی کنم ..اما همین هم خوبه میتونم خیلی تجربه برای آینده شغلیم کسب کنم ....
!
1 ماه تمام اصرار و التماس دیگه پاک داشتم ناامید میشدم که استاد بهم گفت که حاضره اجازه بده توی پرونده کمکش کنم اونم نه به خاطر من فقط به خاطر دوستی که سالها پیش با پدر مرحومم داشته.
ذهنم کشیده شد به گذشته های دور
وقتی ۸ سالم بود پدر و مادرم رو توی یه تصادف رانندگی از دست دادم .از اون به بعد عمو محمدم سرپرستی من رو به عهده گرفت و بخاطر من هیچ وقت ازدواج نکرد ...
عموی من محمد رضایی بعد از پایان دوره ی خدمت سربازیش به دلیل علاقه ای که به کار پلیس و ارتش داشته به استخدام نیروی ارتش در اومد و الان درجه ی سرداری رو داره .
ومن هم به دلیل علاقه ای که به شغل وکالت داشتم عزمم رو جزم کردم تا بتونم در این رشته موفق بشم
و حالا دانشجوی کارشناسی ارشد حقوق شاخه ی جزا و جرم شناسی هستم و علاقه زیادی به اینطور پرونده های پیچیده و مشکوک
دارم.
به پهلو چرخیدم نگاهم به قاب عکس روی میز کنارم افتاد ...یه آه کشیدم ..ای کاش مامان و بابا پیشم بودن.
بابا ...چقدر ساله که این کلمه رو نگفتم ... مامان ,کلمه ای که حالا برام غریب شده بود ...آه ه...
یاد اون روزی افتادم که بابا و مامان سر این که من شبیه کدوم یکیشون هستم با هم بحث میکردن ..بابا میگفت : به خودم رفته
مامان : یه حرفی بزن آدم خنده اش نگیره ،نیاز کجاش شبیه توئه .چشم میشی رنگش یا موهای سیاه پرکلاغیش که قربونش برم مثل موهای خودم صاف و پرپشته.

-خب معلومه پوست گندمیش...
مامانم خندید و بغلم کرد .....
و من تو همون عالم بچگی از خوشحالی جیغ کشیدم که چه خوشبختم که از هر کدومشون یه چیز به ارث بردم ...هنوز هم این عادت از سرم نرفته .فرق نمیکرد خوشحال باشم یا عصبانی به قول عمو همیشه در حال جیغ جیغ بودم ...
یه بغض گنده راه گلوم رو بست ...

- وای خدای من چرا امشب خوابم نمی بره ؟!
نگاهی به ساعت کردم .از 3 نیمه شب هم گذشته بود.!
دوباره روی تختم نشستم .باید به حرف عمو گوش میکردم و قهوه نمی خوردم ....وای حالا فردا رو بگو که باید ساعت ۸ دفتر استاد پویان برم ...
از این پرونده هم که هیچی سر در نیاوردم ...دوباره پرونده رو برداشتم و از اول مشغول بررسی اون شدم.


سلام عمو جان صبح بخیر
-سلام عمو ...دیشب خوب نخوابیدی نه ؟
خمیازه ای کشیدم و گفتم : نه ... شما از کجا متوجه شدی ؟
-از قیافه خسته ات!
-عمو جان با استاد پویان روی یه پرونده کار میکنیم حسابی گیجم کرده ...همه چیزیه جورایی در عین سادگی خیلی پیچیده و مشکوکه ....
در حالی که توی لیوانم چایی می ریخت گفت : نیاز جان از اول هم با تو شرط کردم اگه رشته ی وکالت رو بخونی و وکیل بشی هر پرونده ای روقبول نکنی .امیدوارم شرطم رو یادت مونده باشه
با حالت قهر گفتم : عمو جان باز شما به این رشته من گیر دادید ...درضمن من که هنوز وکیل نشدم . وکالت پرونده با استاده ,من فقط نقش یه ناظر رو دارم... حالا خوبه خودتون یه سردار هستید .اگه نظامی نبودید مسله فرق میکرد
لیوان چایی رو جلوم گذاشت و گفت : تو پیش من امانتی .خودت خوب میدونی چه مسائلی برای یه وکیل میتونه وجود داشته باشه ..اون هم با شاخه ای که انتخاب کردی باید همش با مجرم و این چیزها طرف بشی
-خوب وکیل همش با این چیزها طرفه دیگه
یه نگاه معنی دار بهم انداخت .به روی خودم نیاوردم و مشغول خوردن صبحانه شدم .عمو محمد از اول هم با این رشته مخالف بود .می گفت تو که میخوای حقوق بخونی ،حقوق خصوصی بخون نه جرم شناسی .اما خودش هم میدونست کو گوش شنوا. نیاز و حرف شنوی !!! عجب معقوله عجیبی .....
****

با نام خدا وارد دفتر وکالت استاد پویان شدم .خانوم یگانه منشی استاد پویان با لبخند نگاهم کرد .
-سلام .صبح بخیر
-سلام عزیزم ..صبح تو هم بخیر .
-استاد اومده ..
-خیلی وقته... توی اتاقش منتظرته
تشکر کردم و به طرف اتاق استاد رفتم .یه نفس بلند کشیدم و بعد از یه ضربه به در وارد شدم .استاد عینکش رو از روی چشمش برداشت مثل همیشه جدی نگاهم کرد .
قبل از اینکه استاد رو ببینم فکر میکردم عمو محمد خیلی خشک و جدی هستش اما با شناخت استاد این فرضیه بر باد رفت
شالم رو جلوتر کشیدم و سلام کردم .از روی صندلیش بلند شد و گفت : سلام .۱۰ دقیقه دیر کردی
ای بابا اینجا رو هم با کلاس اشتباه گرفته .
مثل اینکه از نگاهم فهمید چون گفت : همیشه و همه جا باید به موقع حاضر باشی
نگاهم رو به زیر انداختم .هر چی باشه استادمه و سن پدرم رو داره نباید حاضر جوابی کنم .
-حق با شما س استاد سعی میکنم از این به بعد سر وقت بیام
-خوبه چون باید بدونی یه وکیل همیشه باید سر وقت بیاد
به چشمام یه گردشی دادم .خدا به من رحم کنه با این استاد سختگیر و البته پرچونه!!!
استاد : خب چی دستگیرت شد
-یه کم پیچیده اس ولی خب یکم فهمیدم این پرونده در رابطه با قتل شخصی به اسم سامان رشیدیه که دلیل اصلی مرگش غیراز جراحاتی که قبل از مرگش بهش وارد شده اصابت 2 گلوله به قفسه ی سینه و قلبشه ... برگه ی پزشکی قانونی تایید می کنه که مقتول با اسلحه ی رولور ویژه ی ots-38 کشته شده ... پوکه ی فشنگ ها توی محل حادثه پیدا نشده ولی فشنگ هایی که از بدن مقتول خارج شده sp4 بوده که فشنگ مصرفی همین اسلحه اس ... تیرها از فاصله ی نزدیک شلیک شده و این که قتل توی یه کلبه خرابه خارج از شهر اتفاق افتاده .. قاتل توسط پلیس 3 روز بعد از روز حادثه دستگیر شده ولی با اعتراف قاتل مشخص شده که طرف رو برای این کار اجیر کردن. پلیس دنبال سر نخی از عاملین این ماجراس .... دیگه همین !
ابروهاش رو بالا داد . گفت : بیشتر این چیزایی که گفتی توی پرونده نوشته نشده پس تو از کجا میدونی ؟
ابروهاش به هم گره خورد .خب حقم داشت.من که نباید این چیزا رو بهش میگفتم. اصلا حواسم نبود اینا توی پرونده نیست .خودم رو نباختم پرونده رو روی میز گذاشتم و گفتم: اینم از مزیت های داشتن یه عموی سرداره دیگه.
دیشب وقتی رفته بودم کتابخونه کتابم رو بزارم سر جاش چشمم به یه پرونده خورد میدونستم مال عموئه حتما" جا گذاشته بود .. فضولیم گل کرد و یه نگاهی بهش انداختم یکی از زیر دستای عمو روی این پرونده کار میکرد اسم مسئول پرونده هم سرگرد ......
یه خورده به مغزم فشار آوردم اما اسمش یادم نبود چون فکرم رو متمرکز به اصل پرونده معطوف کرده بودم ،
گفتم : حالا اسمش مهم نیست مهم اینه که محتویات پرونده به درد ما میخورد .
.......استاد میشه با مجرم قرار ملاقات داشته باشیم
استاد عینکش گذاشت روی پرونده و گفت :منتظرم با درخواست ملاقات با مجرم موافقت بشه .اگه شما الان روی این پرونده با من همکاری نکرده بودید تا به حال با درخواستم موافقت شده بود .باید صبر کنیم تا اجازه تو هم صادر بشه
حالا تا کی این استاد پویان میخواد این لطفی رو که به من کرده به روخم بکشه خدا عالمه .
روی صندلی کنار میزش نشستم و دوباره به پرونده خیره شدم
پرونده رو برداشتم و رو به استاد گفتم : قدم بعدی چی هستش ؟
- با ید به محل جرم هم یه سر بزنم تا یه چیزهایی دستگیرم بشه
-کی ؟
-فردا صبح
-منم بیام استاد؟
از روی صندلی بلند شد و گفت : خیر! شما با ید روی پرونده تمرکز کنید تا چند هفته دیگه که دادگاه هست مثل الان گیج نباشی
لبهام رو جمع کردم و با یه حالتی که نشون بدم از حرفش ناراحت شدم گفتم:ا ا ا ....استاد ,خوبه من این همه اطلاعات در خدمت شما گذاشتم
بدون توجه به من از اتاق خارج شد و در رو بست .من هم با یه حالت عصبانی پرونده روبرداشتم و دوباره روی میز پرت کردم و غریدم:هیچ هم گیج نیستم ...
بعد هم شونه هم رو بالا انداختم و گفتم :
خیلی خوب حالاکه منو با خودت نمی بری خودم تنهایی میرم اون کلبه مخروبه یه نگاهی میندازم.......


به ساعتم که نگاه کردم ديدم الان ديگه ظهر شده با خودم گفتم عصر ميرم تازه قبل تو ميرم محل جرم رو مي بينم
تا ياد بگيري از اين به بعد منو هم با خودت ببري
تو ماشين که نشسته بودم همش فکرم به پرونده بود
دوباره اطلاعاتم و مرور کردم اول اينکه مقتول با اسلحه کشته شده ،قاتل اجير شده بود و اون هم يه سرنخ براي رسيدن به مجرم يا مجرمين اصلي و بعد هم محل جرم که توي يک کلبه خرابه خارج شهر اتفاق افتاده
حالا من بايد چکار کنم
اول ميرم محل جرم رو مي بينم شايد سرنخي پيدا کنم که از ديد مامورين پنهون مونده باشه بعد هم بعد چي خودمم نميدونم بعدش چکار کنم ،خوب معلوم الان دم ظهره هم خسته ام هم گرسنه ،ميرسم خونه يه دوشي مي گيرم ناهار هم مي خورم بعد مي شينم فکر کنم که بايد چکار کنم
-خانم رسيديم
به راننده نگاه کردم با اينکه هوا ديگه داشت خنک مي شد اما از سر و روش عرق مي باريد شايد هم چون چاق بود اينهمه گرمش شده بود اينقدر تو فکر بودم که نفهميدم اون اصلا کولر رو روشن نکرده مي خواستم بهش بگم چرا کولر روشن نمي کنيد که باز گفت چي شد خانم پياده نمي شين
-چرا يه لحظه
و همونطور که از ماشين پياده مي شدم کرايه رو از کيفم خارج کردم و به دست راننده دادم
-خانم اين که کمه
با پررويي گفتم به نظرم زياد هم هست شما کولر رو روشن نکرده بودين
با دلخوري گفت آبجي هوا که خوبه نمي خواي پول بدي چرا يه چيز ديگه ميگي
نمي دونم چي شد که دلم به حالش سوخت به خاطر لحنش بود يا عرقي که هنوز از سرو روش مي باريد
دوباره دست توي کيفم کردم و يه هزاري ديگه دادم دستش
بالبخند نگاهم کرد و گفت چاکرتيم آبجي
بدون اينکه جوابش رو بدم به سمت در خونه رفتم کليد رو توي در انداختم و وارد شدم
کيفم رو روي کاناپه انداختم و به آشپزخونه سرکي کشيدم عمو هنوز نيومده بود ،شايدم مثل اکثر مواقع امروز هم براي ناهار نياد
دوباره به هال برگشتم کيفم رو برداشتم و به اتاقم رفتم سريع دوش گرفتم و به آشپزخونه رفتم
همونجور که صداي جليز وليز سوسيسها ميومد با خودم گفتم يعني من سويچ ماشين رو کجا گذاشتم چون نمي تونستم با آژانس به جايي که حتي خودم نمي دونستم
چه جوريه برم ،امروز که گذشت ولي آخرش چي بايد پيداش کنم يا نه ،کليد يدکش هم فکر کنم دست عمو محمد
بعد از ناهار شروع کردم به گشتن دنبال کليد بالاخره پيداش کردم زير تخت افتاده بود ،حالا چه جوري رفته بود اونجا معلوم نيست
******************************
دوباره به آدرسي که رو کاغذ نوشته بودم نگاه کردم اون کلبه مخروبه حدودا"50کيلومتر خارج از شهر بود.خيلي خوب.دنده رو جا زدم و با خودم
گفتم :پيش به سوي ماجراجويي!
با سرعت 120تا جاده رو مي شکافتم و پيش مي رفتم کم کم داشتم به دو راهي نزديک مي شدم سرعتم رو کم کردم و حواسم رو جمع که از جاده خاکي نگذرم . توي آدرس نوشته بود بعد از 20کيلومتر خارج شدن از شهر يه جاده خاکي سمت چپ جاده بود ..
.. پيداش کردم و پيچيدم توي جاده خاکي بعد از حدود 20 کيلومتر که جلو رفتم دو طرف جاده رو درخت پوشيده بود . عاليه يه جاده خاکي وسط جنگل !
هرچي جلوتر ميرفتم به نظرم فضا بسته تر مي شد.به خاطر شاخ وبرگ درخت ها نور کمتر وارد محيط ميشد و هوا تاريک تر از جاده ي اصلي بود. چيزي جز درخت ها ديده نمي شد. سرعت ماشين رو زياد کردم و رفتم جلو. 260 کيلومتر که جلو رفتم به يه سراشيبيه بريده بريده رسيدم که نمي شد از ماشين استفاده کرد بايد پياده برم.
با مشت زدم روي فرمون
- ااااا ه .. ه
چراغ قوه و چاقو ضامن دارم رو محض احتياط برداشتم. چيز بهتري توي ماشين نداشتم که براي دفاع از خودم محض احتياط بردارم به اطراف که نگاه کردم
يه خورده رعب برانگيز بود اما با خودم گفتم نياز تو کسي نيستي که زود جا بزني بايد تا آخرش رو بري
به ساعت نگاه کردم 7:30 غروب بود . يه چوب دستي براي خودم پيدا کردم تا سراشيبي رو راحت تر پايين برم.با نقشه اي که روي جي پي آر اس گوشيم نصب بود راه رو پيدا مي کردم
2کيلومتر باقي مونده رو به سختي طي کردم.کم کم هوا داشت گرگ و ميش ميشد. چراغ قوه رو روشن کردم کلبه مخروبه اي که تقريبا" 20 قدمي خودم بود رو مي ديدم.هيبت کلبه مخروبه توي گرگ و ميش هوا يکم ترسناک به نظر مي رسيد مدام با خودم تکرار مي کردم :
- من نمي ترسم .... من نمي ترسم ..!
چند نفس عميق کشيدم و با خودم گفتم:نياز تو مي توني هر کار ناممکني رو انجام بدي به خودت اعتماد کن
بالاخره به کلبه رسيدم يه کلبه ي چوبي با سقفي شيرواني.
در وروديه کلبه پلمپ شده بود . پلمپ رو که نمي شه بشکنم بايد يه راه براي ورود به کلبه پيدا کنم. کمي اون طرف تر پنجره ي کلبه بود که شيشه ي شکسته اي داشت خوبيش اين بود که ارتفاع زيادي با زمين نداشت و به راحتي
امکان ورود داشت.با دسته ي چراغ قوه شيشه هاي باقي مونده توي قاب پنجره رو تميز کردم.
دسته ي چراغ قوه رو با دندونام گرفتم تا جلوي روم رو ببينم ..گوشيم رو گذاشتم توي جيبم و زيپش رو بستم تا نيفته.
دستم رو گرفتم به قاب پنجره و خودم رو کشيدم بالا و پريدم داخل کلبه .دستم خورد به شيشه خردهها و کمي زخم شد به دستم نگاه کردم و گفتم تف به گورت آخه اينم جاي آدم کشتن بود
چراغ قوه رو گرفتم توي دستم و نگاهي به اطرافم انداختم
هواي گرفته ي داخل کلبه ، ديوار هايي که قسمت بيشترش تار عنکبوت بسته بود و موشي که گوشه ي ديوار کز کرده بود حالم رو بد کرد.
ولي از رو نرفتم .. به نظر اين جا قسمت پذيرايي کلبه بود از پذيرايي خارج شدم و وارد يه راهرو شدم از راهرو که گذشتم يه در سمت راستم بود و يکي ديگه با چند قدم جلوتر سمت چپم.
در سمت راست رو با پام باز کردم .... توي اتاق يه پرده ي نيمه سوخته بودو توي تاقچه هم هاله ي سياهي بود انگار که دوده ي يه شمع بود ... يه شمع که توي تاقچه روشن شده بود ولي اثري از شمع نبود ..چيزه ديگه اي توي اتاق جلب توجه نمي کرد.
مثل دفعه ي قبل در رو با پام حل دادم تا باز بشه.
واي خدا چي ميديدم
انگار که يه نفر رو از در اتاق کشيده باشن داخل خون روي زمين از در اتاق به سمت داخل کشيده شده بود يه صندلي شکسته وسط اتاق نقطه ي پايان خون کشيده شده بود طناب هايي که دور صندلي افتاده بود و مطمئنا يه بدبحتي رو با اين طنابها بسته بودند، ديواراي سفيدي که با خون رنگي شده بود ، خون خشک شده ي روي کف پوش ، و بوي تعفني که به مشام مي رسيد لحظه به لحظه حالم رو بدتر ميکرد
يه دفعه صداي خفيفي که از بيرون کلبه اومد سکوت رعب آور اطرافم رو شکست
يه لحظه وحشت کردم و چراغ قوه از دستم افتاد.
صحنه قتل به اندازه کافي منو ترسونده بودو حالا توي اون لحظه که فضا کاملا تاريک شده بود کاملا وحشت کرده بودم و نفسم به سختي بالا ميومد...
خدايا عجب غلطي کردم تنهايي اومدم اينجا....بايد چکار کنم...
دوباره صدايي اومد که اين دفعه واضحتر بود
قلبم تندتر ميزد و از ترس چشمام رو بسته بودم
نه نبايد ميزاشتم ترس بر من چيره بشه ...قبل از اينکه به اينجا بيام به خودم قول داده بودم مثل هميشه نترسم .نياز و ترش!به خودت مسلط باش دختر
صداي گفتگويي به گوشم رسيد خودم رو به پنجره رسوندم توي اون تاريکي دو نفر رو ديدم چهره شون مشخص نبود
ولي درست نمي تونستن راه برن
حالا مي تونستم صداشون رو به وضوح بشنوم
-فري اگه گفتي الان چي کم داريم
-چي کم داريم
اولي پس گردني زد و گفت يه حوري بهشتي که يهو جلومون ظاهرشه و جشنمون رو کامل کنه
يهو ته دلم لرزيد ترسيدم نکنه منو ببينن
بهشون نگاه کردم اونا پشت به من نشست و شيشه اي هم کنارشون بود
-فري يه دهن بخون حال کنيم
-اي به چشم
اه چه صداي هم داره اين نمي دونم اين چي فکر کرده که داره يه سري چرت و پرت مي خونه
با خودم گفتم همين الان که سرشون گرمه بايد فرار کنم
آروم دستم رو به پنجره گرفتم ،داشتم آروم از پنجره ميومدم بيرون يهو پام رفت روي يه چوب خشک و زير پام شکست
تو اون لحظه واقعا ترسيدم حتي نمي تونستم روم رو به سمتشون برگردونم
نگاهشون که کردم ديدم سرشون گرمه و متوجه نشدن
شروع کردم به آروم قدم برداشتن که يهو صدايي يکيشون که مي گفت اونجا رو يه حوري گيرمون اومد باعث شد سر جام خشکم بزنه تا چند ثانيه از ترس نتونستم کاري بکنم
نگاهشون که کردم ديدم دارن به طرفم ميان با خودم گفتم نياز کارت تمومه
تموم قدرتم رو توي پاهام جمع کردم و شروع کردم به دويدن
پشت سرم رو که نگاه کردم ديدم هر دوتاشون دنبالمن
داشتم پشت سرم رو نگاه مي کردم که پام به يه سنگ گير کرد و افتادم زمين مي خواستم بلند شم که دستي دور مچ دستم پيچيد
با ترس بهش نگاه کردم چشماش قرمز شده بودند و صورتش با رد چاقويي که روي اون بود ترسناک شده بود
نگاهم به سمت نفر دوم کشيده شد که روي زمين نشسته بود و نفس نفس ميزد
خواستم دستم رو از دستش جدا کنم که با صداي شلي گفت
دارم خواب مي بينم يا واقعا خدا يه حوري برامون فرستاده ...اون هم کجا اينجا ...همون لحظه اي که ما به يه حوري احتياج داشتيم ...آخ که چه حوريه هلويي
از طرز حرف زدنش چندشم شد اما حالا وقت اين نبود که به گفتهاي اون مردک توجه کنم
با خودم گفتم نبايد در مقابل دوتا مست کم بيارم
-ولم کن احمق عوضي
-نه نه ...حوريا...که بي...ادب ..نيستن
دو تا دستم رو گرفت و روم خم شد بوي الکل که به مشامم خورد حالم رو بد کرد
مي خواست لبام رو ببوسه و من سرم رو تکون ميدادم که نتونه اين کار رو بکنه
يکي از دستاش رو بلند کرد و محکم روي صورتم کوبيد
دوباره صورتش رو جلو آورد که تف کردم توي صورتش
با اين کارم عصباني شد
--هرزه عوضي...تو صورت ..من تف مي کني
با حالت وحشيانه اي دست به مانتوم برد و با شدت اونو کشيد که چندتا از دکمه هاش کنده شد
يهويي يکي از پاهام که آزاد شد با پام محکم زدم بين دو پاش
از روم پرت شد کنار داشت از درد به خودش مي پيچيد ،دوستش که ديد اين کار رو کردم بلند شد بياد سراغم
به اطرافم نگاه کردم يه چوب کنار دستم افتاده بود برش داشتم و گفتم نيا جلو عوضي
ولي اون هنوز هم داشت ميومد جلو با گريه گفتم احمق اگه بياي جلو مي کشمت مي خواست بهم حمله کنه که با چوب محکم زدم به پهلوش روي زمين افتاد ديگه منتظر نموندم ببينم چي شده
فقط با تمام قدرتم ميدويدم
به پشت نگاه نمي کردم فقط تا جايي که مي تونستم سرعت رو زياد کردم و به پشت کلبه که ماشينم پارک بود دويدم ...چند بار سکندري خوردم و افتادم اما مکث نکردم
خوشبختانه زماني که از ماشين پياده شده بودم درها رو قفل نکرده بودم .به محض اينکه به ماشينم رسيدم در رو باز کردم و به سرعت درها رو قفل کردم
هنوز هم از ترس مي لرزيدم ..با آستينم صورتم رو پاک کردم و با دستهاي لرزونم سوييچ رو چرخوندم معطل نکردم و پام رو روي پدال گاز فشردم
ماشين رو با سرعت از اونجا دور کردم
توي ماشين هنوز توي شوک بودم با گريه اول به اون دونفر بعد به خودم و بعد هم به استاد پويان فحش دادم
آخه دختره ي احمق چرا هميشه خودسري حالا اگه اين دو تا بلايي سرت مي آوردند چکار مي کردي....
خدايا شکرت به خودت قسم ديگه از اين غلطا نمي کنم اصلا به من چه.اما اگه اون دو تا عوضي پيداشون نشده بود
من به يه نتيجه اي ميرسيدم
الهي که گور به گور شن که نذاشتن من به کارم برسم
به خياببون خونمون که رسيدم ماشين رو نگه داشتم
الهي من قربون آبادي خودمون برم ...آخ آخ..حالا به عمو چي بگم ...تا حالا سابقه نداشته اين موقعه به خونه برم
دستم رو توي جيبم بردم و موبايلم رو درآوردم...اوه اوه ...10 تا ميس کال از عمو محمد
آينه جلوي ماشين رو به طرفم چرخوندم .چراغ سقف ماشين رو روشن کردم .تازه اون لخظه نگاهم به مانتوي پاره ام وافتاد که چند تا از دکمه هاش کنده شده بود
رد اشک رو که هنوز روي صورتم بود پاک کردم و دوباره نگاهي به مانتوم انداختم
بميريد...حالا من عين اين دکمه ها رو از کجا پيدا کنم و با حرص چراغ رو خاموش کردم
بد شانسي ما دخترا هم اينه که نمي تونيم بگيم توي راه با کسي دعوامون شده ..
يه نفس بلند کشيدم و و گفتم هر چي باداد باد .يه جوري ميرم توي اتاقم که عمو متوجه نشه ...يعني اميدوارم متوجه نشه ...
اه عموي پليس داشتنم بديش اينه ديگه


درباره :
برچسب ها : رمان پناهم باش , رمان پناهم باش | کار گروهی از نودوهشتیا , رمان گروهی ,
بازدید : 2899 تاریخ : دوشنبه 28 بهمن 1392 زمان : 9:38 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان پناهم باش قسمت بیست و دوم (آخر) رمان پناهم باش قسمت بیست و دوم (آخر)
  • رمان پناهم باش قسمت بیستم رمان پناهم باش قسمت بیستم
  • رمان پناهم باش قسمت نوزدهم رمان پناهم باش قسمت نوزدهم
  • رمان پناهم باش قسمت هجدهم رمان پناهم باش قسمت هجدهم
  • رمان پناهم باش قسمت هفدهم رمان پناهم باش قسمت هفدهم
  • رمان پناهم باش قسمت شانزدهم رمان پناهم باش قسمت شانزدهم
  • رمان پناهم باش قسمت پانزدهم رمان پناهم باش قسمت پانزدهم
  • رمان پناهم باش قسمت چهاردهم رمان پناهم باش قسمت چهاردهم
  • رمان پناهم باش قسمت سیزدهم رمان پناهم باش قسمت سیزدهم
  • رمان پناهم باش قسمت دوازدهم رمان پناهم باش قسمت دوازدهم
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 7
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 475
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 152
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 475
  • بازدید ماه : 475
  • بازدید سال : 475
  • بازدید کلی : 11,707,047
  • مطالب