close
تبلیغات در اینترنت
رمان دِل بند زده قسمت سیزدهم
loading...

رمان فا

وقتی رسیدیم جلوی خونه،بارون هنوز داشت می بارید.خواستم پیاده شم که مانع شد.با گیجی به سمتش برگشتم که با صدایی لرزان گفت: -دلسا..می...میشه یه خواهشی کنم؟ با تکان دادن سرم به ادامه ی حرف تشویقش کردم. -میشه...میشه.. -چی میخوای بگی؟ -نمیدونم چطور بگم..راستش..اصلا ولش کن -بگو حرفتو -میشه بیشتر…

رمان دِل بند زده قسمت سیزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1547 یکشنبه 27 بهمن 1392 : 10:17 نظرات ()

وقتی رسیدیم جلوی خونه،بارون هنوز داشت می بارید.خواستم پیاده شم که مانع شد.با گیجی به سمتش برگشتم که با صدایی لرزان گفت:
-دلسا..می...میشه یه خواهشی کنم؟
با تکان دادن سرم به ادامه ی حرف تشویقش کردم.
-میشه...میشه..
-چی میخوای بگی؟
-نمیدونم چطور بگم..راستش..اصلا ولش کن
-بگو حرفتو
-میشه بیشتر با هم آشنا بشیم؟...............................................

-یعنی چی؟
-بزار واضح تر بگم..من از تو خوشم اومده..خیلی وقته..بیشتر منو بشناس..یه فرصت بهم بده..اگه بازم بدت اومد ازم قول میدم از زندگیت برم بیرون..قول مردونه میدم..فقط اجازه بده خودمو بهت ثابت کنم...باید اون ذهنیت بدی که نسبت بهم داری از بین بره..
وقتی حرفاش تموم شد سکوت کردم.توی منجلاب بدی گیر کرده بودم..از طرفی دیگه اون بهرامی نبود که ازش بدم میومد و دوست نداشتم باهاش لج کنم.و از طرفی هم نمی تونستم علی رو برای همیشه از ذهنم بیرون کنم..یه جورایی حس عذاب وجدان داشتم..
-دلسا؟
از افکارم اومدم بیرون و با صدای آهسته ای گفتم:
-بله
-نظرت چیه؟!
-راجع به چی؟
-دلسا؟عزیزم حالت خوبه؟من این همه حرف زدم یادت رفت
-آهان.نه نه میدونی...یعنی..من نمیدونم چی بگم
-این یعنی دودلی آره؟
-اوهوم
-خب این که کاری نداره.بزار امتحان کنیم ببینیم چی میشه!هوم؟
-من...من
-میدونم چی میخوای بگی.تو هنوز به علی فکر میکنی..هنوز نتونستی خاطراتتون رو فراموش کنی..میدونم همه ی اینارو.
با بهت بهش نگاه کردم..از کجا تونسته بود ذهنم رو بخونه؟
-تو...چقدر عجیبی..چطور تونستی ذهنمو بخونی؟
لبخند مهربونی زد و به رو به رو نگاه کرد
-حالا مونده تا منو بشناسی.
-من آخرش از دست تو دیونه میشم.فعلا خداحافظ
پیاده شدم ولی قبل از اینکه کلید بندازم برم توی خونه صدام زد
-بله
-شب بهت زنگ میزنم نظرتو بهم بگی..فقط خواهش میکنم منتظرم نذار
اینو گفت و رفت..واقعا بعضی رفتاراش برام خنده دار بود...خوب بلد بود آدمو توی منگنه بزاره..
-دلسا؟بابا اومدی؟
برگشتم و با قیافه ی نگران پدرم رو به رو شدم
-سلام بابا
-سلام.تو که ما رو نصف جون کردی دختر.کجا بودی تا الان؟
-ببخشید بابایی..ترافیک بود و برای همینم دیر شد
نمیدونم این دروغ چطوری از دهنم اومد بیرون.


-خداروشکر الان سالمی..خب بابا جون یه زنگی میزدی..نگران شدیم من و مادرت
-ببخشید بابا
-خداببخشه بیا برو تو خیس شدی.برو
لبمو گاز گرفتم و رفتم توی خونه...بعد از عذرخواهی از مامان و اینکه باعث نگرانیشون شدم،اومدم به اتاقم..اول از همه لباسای خیسمو تعویض کردم و بعد گوشیمو چک کردم.
6 تا میس کال از خونه داشتم و دوتا هم از بهرام.زمانش برای اون موقعی بود که از خونشون زده بودم بیرون...
روی صندلی جلوی آینه نشستم و به خودم نگاه کردم..حس می کردم تب دارم ولی وقتی دستموگذاشتم روی پیشونیم داغی رو حس نکردم...اونجا بود که فهمیدم از درون داغم...حالم اصلا خوب نبود..
یه چیزی درون من داشت شکل می گرفت که نمی دونستم چیه.
سرمو گذاشتم روی میز و اون قدر فکرای جور و واجور کردم تا خوابم برد.
گردنم به شدت درد می کرد.سرمو که بلند کردم از روی میز صورتم رفت تو هم.
-آخ.
گردنمو کمی ماساژ دادم ولی افاقه نکرد.چشمم به ساعت خورد که 10:30 دقیقه ی شب رو نشون میداد..از سکوت خونه تعجب کردم.بلند شدم و از اتاق زدم بیرون.هرچقدر مامان اینا رو صدا زدم جواب ندادن.با دیدن یادداشتی روی میز تلفن رفتم سراغش..بابا نوشته بود میرن یه سر به کامران و سپیده بزنن و چون دیدن من خوابم دلشون نیومده بیدارم کنن.
رفتم سراغ یخچال و یه لیوان شیر کاکائو برای خودم ریختم.می خوستم بشینم جلوی تلویزیون که صدای زنگ گوشیم اومد..
دوباره برگشتم توی اتاقم و دیدم بهرامه که داره زنگ میزنه.
-الو
-سلام.چرا دیر جواب دادی؟نگران شدم
-سلام.من که خونه ام برای چی نگران شدی؟
یه قلپ از شیر رو خوردم که جواب داد:
-نمیدونم نگران شدم.خوبی؟
-ممنون تو خوبی؟
-نمیدونم.
-یعنی چی؟
-یعنی نمیدونم.
-وا بهرام حالت خوبه؟نکنه داری سرما میخوری؟!
-نمیدونم.
-قرص نمیدونم خوردی؟
خندید و گفت:
-بازم نمیدونم.
-واا.زنگ زدی اینارو تحویلم بدی؟
-نه.زنگ زدم نظرتو بدونم.فکراتو کردی؟
تازه یادم اومد باید روی حرفایی که بهم زده بود فکر می کردم.ولی اصلا وقت نشد
-راستش..من اصلا فکر نکردم.یعنی تا اومدم خونه روی خوابم برد و این شد که
-دلسا؟
-هوم
بیا جلوی پنجره ی اتاقت
-چرا؟
-بیا میخوام ببینمت
بدون حرف پرده رو کشیدم کنار و دیدم اونم اومده توی بالکن و در حالی که گوشیش توی دستشه داره منو میبینه
-تو از کی اونجایی؟
-از وقتی اومدم خونه
-دروغ میگی
-باور کن راست میگم.دلم برات تنگ شده بود

اون لحظه از حرفش سرخ شدم و لبمو گاز گرفتم.چی باید می گفتم توی اون لحظه؟چی داشتم که بگم؟یعنی این قدر منو دوست داره؟این قدر براش مهمم؟
-بهرام
-جانم
-من باید چکار کنم؟بخدا نمیدونم چی بگم..حالم خوب نیست
-فقط یه فرصت به هردومون بده.این خیلی سخته؟
-نه ولی..میترسم
-نترس.من کنارتم دیونه.
-من..
-دلسا عزیزم نترس.من همه چیزو درست میکنم.قول میدم.تو دیگه نباید ناراحت باشی.باید همیشه بخندی
-من حالم خوب نیست ببخشید.
و در حالی که از کنار پنجره میرفتم کنار و بهرامم از پشت تلفن دلسا دلسا می گفت گوشی رو قطع کردم..حالم دست خودم نبود..از درون داغون بودم..درست مثل اون موقع هایی که تازه علی رو دیده بودم..حالِ همون روزامو داشتم.
-من خوب نیستم.خوب نیستم.


تمام شب رو بیدار موندم و داشتم فکر می کردم.به خودم به گذشته ام.به بهرام.به اینکه چطور شد که وارد زندگیم شد.اینکه چرا اون خواب رو اون روز توی قبرستون سر قبر علی دیدم و منظور علی از یه نفر کی بود!نکنه منظورش بهرام بوده؟یعنی علی از من خواسته که با بهرام باشم و بهش کمک کنم؟
از فکرایی که توی سرم می گذشت داشتم دیونه میشدم.با نگاه کردن به ساعت بلند شدم و رفتم توی آشپزخونه.بعد از اینکه یه لقمه نون و پنیر برای خودم گرفتم دوباره برگشتم توی اتاق.
دیگه باید کم کم حاضر میشدم تا برم.اما دودل بودم که وقتی بهرام اومد باهاش برم یا نه!
یه جورایی ازش خجالت می کشیدم.ساعت 7 بود و منم گیج خواب ولی باید میرفتم.محال بود آقای مرادی بهم مرخصی بده.
بعد از خداحافظی کردن از مامان،اومدم توی کوچه.ظاهرا خبری از بهرام نبود.بهم زنگ هم نزده بود.نکنه خواب مونده باشه؟یه لحظه به سرم زد بهش زنگ بزنم ولی با خودم گفتم به من چه.پررو میشه.
کمی که راه رفتم صدای بوق ماشینشو از پشت سر تشخیص دادم.ایستادم ولی برنگشتم.
-دلسا خانم بفرما بالا
سرمو چرخوندم و بدون اینکه بهش نگاه کنم خواستم مخالف کنم که گفت:
-دلسا سوار شو
از لحنی که که توی صداش بود یه جورایی خوشم اومد.بدون مخالفت سوار شدم و اونم زود حرکت کرد
-چه خبرا خانم؟راستی سلام و صبحت به خیر
-سلام.هیچی سلامتی.شما خوبی؟
-از کی تا حالا شدم شما دلسا خانم؟
نیم نگاهی بهش کردم.معلوم بود دلخور شده از حرفم.ولی از عمد اینطوری صداش نکردم.
-منظوری نداشتم ببخشید
-چیزی شده؟
بعد کاملا برگشت و نگاهم کرد
-حواست به جلوت باشه.من آرزو دارم هنوز
سرشو چرخوند و به رو به روش نگاه کرد ولی معلوم بود همه ی حواسش پیش منه
-پرسیدم چیزی شده؟
-نه
-پس چرا اینطوری شدی؟
خمیازه ای طولانی کشیدم و گفتم:
-چیزی نیست.خوابم میاد.وقتی خوابم کم باشه بداخلاق میشم.ببخشید
-یعنی دیشب نخوابیدی؟
-نه
-و اون وقت چرا؟
-داشتم فکر می کردم
با شیطنتی که ازش سراغ داشتم گفت:
-به من وروجک؟
پشت چشمی نازک کردم و گفتم:

-من وروجک نیستم.بعدشم که گفته به تو داشتم فکر می کردم؟!خواب دیدی خیره
بلند خندید
-باشه وروجک هرچی تو بگی..ولی من که میدونم اینطوری ها هم نیست
چشمکی حواله ام کرد.از رفتاراش خندم گرفت.خب راست می گفت تمام شب رو داشتم به خودش فکر می کردم.


منم خندیدم و اونم از اونجایی که معلوم بود سرحاله گازوش گرفت و رفت.
اگه نخوام دروغ بگم بیشتر اوقات رو به بهرام فکر می کردم.دست خودم نبود..هم توی شرکت هم توی مسیری که با هم رفت و آمد داشتیم خیلی منو می خندوند.
امروزم بعد از اینکه منو رسوند خونه رفت یه سر به مادرش بزنه.راستش خیلی دلم براش می سوخت.هم برای خودش هم مادرش که درسته به پسرش بد کرده بود ولی بهرام می گفت از کرده ی خودش پشیمونه.
اینو از رفتاراش فهمیده.
داشتم کمدم رو مرتب می کردم که صدای اس ام اس اومد.خیاری که توی دستم بود رو گذاشتم دهنم و اس رو باز کردم.
بهرام بود:سلام دلسا،زنگ بزنم؟کارت دارم
پوزخندی زدم و جواب دادم:الان کار دارم.بعدا
گوشیمو گذاشتم روی میز که زنگ خورد.با خنده جواب دادم:
-مگه نگفتم کار دارم
-تو که راست میگی.
-بخدا راست میگم بچه پرو.داشتم کمدمو مرتب می کردم
-پس خسته نباشی.ممم.یه چیزی بگم؟
-بگو
-میای بریم بیرون؟
-بیرون؟کجا؟
-نمیدونم.هرجا.خسته شدم از تو خونه.میای؟خواهش
راستش خودمم یه جورایی خسته شده بودم از خونه موندن.و از طرفی هم کلی کار ریخته بود روی سرم ولی بدم نمیومد باهاش برم.
-باشه میام.چه ساعتی و کجا؟
-نه دیگه نشد،یه ساعت دیگه خودم تک میزنم بیا پایین.خوبه؟
از طرز حرف زدنش معلوم بود حسابی خوشحال شده.
-باشه.پس فعلا بابای
-بای عزیزم
با اینکه می دونستم عادتشه ولی باید بهش می فهموندم با گفتن این جور کلمات معذب میشم.
یه جورایی حس عذاب وجدان بهم دست میده و یاد علی میفتم.
-دلسا عزیزم حواست با منه؟
بلاخره دل از اطراف کندم و نگاهش کردم
-آره آره ببخشید.آخه اینجا به نظرم خیلی قشنگ شده نسبت به قبل
-اوهوم.خب داشتم چی میگفتم؟
-نمیدونم..ببخشید میشه یه بار دیگه بگی؟
اون قدر لحن صدام مظلوم بود که خنده اش گرفت
-شیطون شدی دلسا
-وا،مگه چی گفتم؟
-هیچی بگذریم.داشتم می گفتم قبلا چند دفعه اومدی و با کی؟
-آهان.خب فکر کنم دو سه دفعه.یه بار با ستاره دوستم.یه بارم با..
-اوکی فهمیدم.
همین موقع گارسون سفارش قلیون و چایی که بهرام داده بود رو آورد
-تو قلیون میکشی؟
-گاهی وقتا.چطور؟
-هیچی.ولی من زیاد خوشم نمیاد.به تو هم پیشنهاد میکنم نکش.برای کلیه هات ضرر داره.
-باشه فقط یکم.هوم؟
-نمیدونم هرکاری میخوای بکن
و شروع کرد به کشیدن.منم استکان چاییمو برداشتم و شروع کردم به خوردن.
کمی بعد با صدای دختری سرمو برگردوندم و دیدم با خوشحالی نزدیک بهرام شد
-سلام بهرام.تو کجا اینجا کجا!فکر نمی کردم ببینمت
-بهرام که معلوم بود کاملا جا خورده،چیزی نگفت و به من نگاه کرد.معلوم بود انتظار دیدن اون دخترو نداشته
-ببخشید جنابعالی؟
دختره سرشو برگردوند به طرفم و با حالتی که انگار طلب کار بود گفت:
-شما کی باشی؟
-من..من
-دلسا نامزد منه.
کپ کردم.با چشمایی از حدقه دراومده بهش نگاه کردم ولی اون اعتنایی نکرد.اون دختره هم از حرف بهرام جا خورد.اول با بهت به هردومون نگاه کرد بعد پقی زد زیر خنده
-شوخیِ بامزه ای بود عشقم
-ببین درست حرف بزن.جلوی زنم رعایت کن.دلسا حساسه.
چشم غره ای بهش رفتم ولی تو نگاهش چیزی بود که منو به سکوت وا داشت
-من با شما شوخی ندارم.
اون دختر که هنوزم اسمشو نمی دونستم رسما تیر تو پر شد.معلوم بود بغض کرده ولی علتشو نمی دونستم.چی بینشون بود که اینطور رنگ عوض کرد؟چرا بهرام چشم دیدنش رو نداشت؟مگه هنوزم با هم رابطه داشتن؟

بدون اینکه حرفی بزنه سرشو برگردوند و رفت..خیلی دوست داشتم بهرام برام توضیح بده همه چیزو.ظاهرا هنوزم حرفای نگفته ای بود
-بهرام تو..
-میدونم دلسا.میدونم عزیزم.برات توضیح میدم.بیا بریم
-کجا؟همین جا بگو
-میشه بریم؟خواهش
سرمو تکان دادم و با هم به طرف ماشین رفتیم.


همون طور که حدس میزدم رفتیم یه جای خلوت.وقتی ماشینو نگه داشت،سرشو گذاشت روی فرمون و سکوت کرد.
پس حدسم درست بود.یه چیزی بین خودش و اون دختر وجود داشت که اینطور بهم ریخته بودش.
-نمیخوای حرف بزنی؟
سرشو به آرومی بلند کرد و با ناراحتی بهم نگاه کرد
-چی میخوای بدونی؟
-ظاهرا یه چیزایی هنوز هست که نمیدونم.درسته؟
-بخدا من همه چیزو بهت گفتم دلسا
با عصبانیت از ماشین پیاده شدم و رفتم روی کاپوت تکیه دادم.کمی بعد حضورشو کنارم حس کردم
-اگه نمیخوای بگی اصراری نیست
-یعنی چی؟دلسا من همه ی گذشته ام رو بهت گفتم.چیزی برای پنهان کردن وجود نداره.باور کن
برگشتم به طرفش و با لحن جدی گفتم:
-پس اون دختر کی بود که با دیدنش رنگ از رخِ مبارکت پرید و هول کردی؟چی بیتون بوده؟
پوفی کرد و سرشو به طرفین تکان داد.نفس عمیقی کشیدم.حالا که نمی خواست حرف بزنه موندن من اونجا جایز نبود
-باشه.مثل اینکه نمیخوای حرف بزنی.من برم بهتره

خواستم برم که..
-دلسا صبر کن
بهش نگاه کردم بدون اینکه حرفی بزنم.
-من فقط دارم تاوان گذشته ام رو میدم.همین.
-منظورت چیه؟
-اون دختر اسمش میتراست.اولین کسی که من باهاش آشنا شدم.قبلا هم بهت گفتم من هیچ رابطه ای با هیچ دختری نداشتم اما میترا فرق داشت.بیشتر بهم محبت می کرد.اصلا بهم نزدیک نمیشد.باور کن
-پس چرا باهاش بهم زدی؟
-اون رفت خارج.تا مدتی باهاش در ارتباط بودم ولی
-ولی چی؟
-ولی اون دیگه منو نخواست

یه دستمو زدم به کمرم و با اون یکی دستم پیشونیمو ماساژ دادم و بهش نگاه کردم
-ببین بهرام انتظار داری من همه ی این حرفاتو باور کنم؟
-دلسا.من..کار خطایی نکردم که مجبور به پنهان کردنش بشم.
صدامو بردم بالا
-تو منو چی فرض کردی؟یه احمق؟هه.
-دلسا
-دلسا و مرگ.بهرام به خدا قسم اگه حرفات دروغ باشه دیگه نه من نه تو
ملتمسانه بهم نگاه کرد.اشک توی چشمش حلقه زد
-دلسا عززم
-به من نگو عزیزم.فهمیدی؟
دوتا دستاشو به علامت تسلیم برد بالا.چشماشو بست و سعی کرد به خودش مسلط بشه و گفت:
-اون قرار بود زنِ من بشه.
دیگه پلک نمیزدم.می دونستم چیزی بینشون هست که هم اون دختر بهم ریخت هم بهرام.پس ماجرا از این قرار بود.
-که اینطور
و به آسمون نگاه کردم.بهرامم سکوت کرده بود.یکم که گذشت از جوِ به وجود اومده خسته شدم می خواستم بهش بگم حرفی بزنه که خودش شروع کرد
-بلافاصله بعد از رفتن برادرم باهاش آشنا شدم.اولین آشناییمون توی بوتیک برادرش بود.اونجا بود که فکر کردم دختر خوبیه.ولی رفته رفته پی به اختلافمون بردم.اما اون قبول نداشت.دلسا اون خیلی سرحال و شاد بود.انگار هیچ غمی توی زندگیش نداشت.گفت باید بیای خواستگاریم.قبول کردم و تنهایی رفتم.درسته اولش پدرش پسم زد ولی اون قدر رفتم و اومدم تا قبول کردن.
مدتی از نامزدیمون نگذشته بود که گفت میخوام برم خارج.هرچی اصرار کردم نرو قبول نکرد.آخرش کار خودشو کرد.می گفت میخوام درس بخونم ولی همش بهانه بود.یه دوستی داشت که اون هواییش کرده بود.
وقتی رفت تا مدتی ازش خبر داشتم ولی بعد دیگه نه جواب تلفن هامو میداد نه ایمیل هامو.
تا اینکه چند ماه پیش زنگ زد گفت بیا همه چیزو تموم کنیم.منم قبول کردم.دلسا اون همه ی حرفاش دروغ بود.
یه دختر دم دمی مزاج و خوش گذرون.همه ی ماجرا همین بود.تا اینکه امروز دیدمش.وقتی بهش گفتم تو نامزدمی دیدی چطور تعجب کرد؟چون انتظارشو نداشت.فکر می کرد اون قدر عاشقشم که براش صبر میکنم.من اصلا دیگه بهش فکر نمی کردم.من گذشته ام رو ریختم دور.می خوام یه زندگی جدید بسازم.

سرم داشت گیج می رفت.دوتا دستامو گذاشتم روی سرم و سعی کردم از افتادنم جلوگیری کنم
-خیله خب.حرفاتو زدی؟حالا منو برسون خونه
-حالت خوبه؟
-نمیدونم.فقط منو برسون خونه
-دلسا
بهش نگاه کردم و با عصبانیت گفتم
-بهرام لطفا منو برسون خونه.حالم خوب نیست.
-باشه باشه.برو سوار شو
به زور سوار شدم.هم چشمام سیاهی میرفت هم سرم به شدت داشت گیج میومد.


برچسب ها رمان دِل بند زده ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 15
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,962
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,969
  • بازدید ماه : 122,908
  • بازدید سال : 270,689
  • بازدید کلی : 12,135,778