close
تبلیغات در اینترنت
رمان دِل بند زده قسمت دوازدهم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

وقتی هردو پیاده شدیم،بهرام کمی خودشو بهم نزدیک کرد و گفت: -ازم جدا نشو -وا...چرا؟ -همینطوری -چقدر تو مشکوک میزنی.نکنه میخوای بلا ملایی سرم بیاری! از حرفم خنده اش گرفت و دستاشو گذاشت توی جیبش -بیا این قدر حرف نزن فسقلی خیلی بدم میومد کسی بهم بگه فسقلی..با قلدری گفتم: -فسقلی خودتی..........................................................در…

رمان دِل بند زده قسمت دوازدهم

وقتی هردو پیاده شدیم،بهرام کمی خودشو بهم نزدیک کرد و گفت:
-ازم جدا نشو
-وا...چرا؟
-همینطوری
-چقدر تو مشکوک میزنی.نکنه میخوای بلا ملایی سرم بیاری!
از حرفم خنده اش گرفت و دستاشو گذاشت توی جیبش
-بیا این قدر حرف نزن فسقلی
خیلی بدم میومد کسی بهم بگه فسقلی..با قلدری گفتم:
-فسقلی خودتی..........................................................

در حالی که سعی می کرد خندشو کنترل کنه گفت:
-باشه..بیا دیگه...شب شد
حدود ده دقیقه ای میشد که داشتیم در کنار هم راه می رفتیم ولی ساکت بودیم...داشت حوصله ام سر میرفت..یه نگاه بهش کردم و دیدم سرش پایینه و توی فکر.
-نمیخوای چیزی بگی؟
همین موقع رسیدیم به مردی که کنار یکی از اسباب بازی ها داشت پشمک می فروخت...
-میخوری؟
خیلی وقت بود که پشمک نخورده بودم...لبخندی زدم و گفتم:
-نیکی و پرسش؟
بعد از گرفتن یه پشمک اونو گرفت به طرفم.
کمی که راه رفتیم گفت:
-نمیخوای بگی اون کی بود؟
نیم نگاهی بهش کردم..شاید باید براش همه چیزو می گفتم..نفس عمیقی کشیدم و گفتم:

-یه زمانی قرار بود شوهرم بشه
با تعجب برگشت سمتم
-جدی؟
-اوهوم
و ادامه دادم:
-همسایمون بود..مامانامون خیلی با هم صمیمی بودن...وقتی اومد خواستگاریم تازه پیش دانشگاهیمو تموم کرده بودم..بهم گفت با ادامه تحصیلم مشکلی نداره...منم قبول کردم و نامزد شدیم...اوضاع خیلی خوب بود...
هر روز میومد دنبالم و میرفتیم بیرون...من واقعا دوستش داشتم ولی اون...
فکر می کردم اونم منو دوست داره ولی نداشت...اینو موقعی فهمیدم که دیگه خیلی دیر شده بود...چند روز مونده به جشن عروسیمون اومد خونمون...خیلی آشفته و پریشون بود...
وقتی گفت دیگه نمیتونه با من باشه دنیا روی سرم خراب شد...وقتی گفت یه نفر دیگه رو دوست داره که اونم از خارج برگشته...
خیلی حالم بد شد...این همه مدت با مردی باشی و بعد از یه مدت بهت بگه دوستت نداره و بخاطر شباهتش با عشق قبلیش با تو بوده...ههه..ولی منه ساده گول حرفاشو خوردم...
چند روز بعد هم به صورت توافقی از هم جدا شدیم و دو سه سال بعد هم که علی وارد زندگیم شد..
سرمو کاملا گرفتم به طرفش
-دیگه الان همه چیزو میدونی...
اشاره به نیمکتی کرد و رفتیم نشستیم...پشمک رو گرفتم به طرفش که گفت:
-تو بخور...برای تو گرفتم
-باشه..تموم شد نگی میخواما
لبخندی زد و منم مشغول خوردن شدم ولی بغض تمام گلومو گرفته بود..دوباره گذشته برام تداعی شده بود...ولی یه جورایی سبک شده بودم
-علی چه جور آدمی بود؟
-چرا میخوای بدونی؟
-همینطوری
با یادآوری اسم علی لبخندی روی لبم اومد
-کسی که همیشه آرزوم بود...غیرت خاصی که داشت..اعتقاداتی که داشت و خیلی چیزای دیگه...
-فهمیدم
-من که چیزی نگفتم
-خودم تا تهشو رفتم
-خوبه.میگم تو حالا همه چیزو راجع به من میدونی ولی من هیچی از تو نمیدونم
-به موقع اش میفهمی
-البته زیادم برام مهم نیستا
لبخند کجی زد و بهم نگاه کرد
-بریم؟
-ما که تازه اومدیم کجا بریم
-دختر خوب ما یک ساعته اومدیم ها
-جدی یه ساعت شد؟وای چطور متوجه نشدم؟باشه بریم
این دفعه هم کنار هم حرکت کردیم ولی عجیب بود که دیگه ازش بدم نمیومد..یه جور حس آرامش هم داشتم وقتی کنارش راه میرفتم...


ماشینو نگه داشت و برگشت به طرفم..هیچی نگفت و فقط لبخند زد
-ممنون روز خوبی بود
-خواهش میکنم.امیدوارم بهت خوش گذشته باشه
-خوش گذشت..کاری نداری؟
-نه سلام برسون
-باشه خداحافظ
پیاده شدم و ماشینو دور زدم...خواستم برم به طرف خونه که صدام زد..برگشتم و دوباره به ماشین نزدیک شدم
-چیه؟
-میشه یه خواهش کنم؟
-بگو
-امکانش هست از شنبه بیام دنبالت با هم بریم شرکت؟
از پیشنهادش جا خوردم...فکر نمی کردم همچین حرفی بزنه..
-برای چی؟خودم میرم دیگه!
-میدونم ولی خونه هامون که رو به روی همه.مسیرمون هم که یکه..با هم میریم دیگه.هوم؟
راستش توی اون لحظه نمی دونستم جوابشو چی بدم.از طرفی بدم نمیومد باهاش برم و از طرفی هم معنی نداشت باهاش همراه بشم..
این پا و اون پا کردم و با تردید گفتم:

-مم..نه ممنون اگه اشکالی نداشته باشه خودم میرم
نمیدونم حرفمو نشنید یا خودشو زد به اون راه که گفت:
-شنبه میام دنبالت...قبلش به گوشیت تک میندازم...فعلا خداحافظ
اینو گفت و رفت...با تعجب به رفتنش نگاه می کردم که برام دست تکان داد و رفت توی خونه اش...
به جای اینکه عصبانی بشم خندم گرفته بود...چقدر از خود متشکر بود این پسر!
وقتی وارد خونه شدم انرژی غیر قابل وصفی داشتم و نمی دونستم از کجا اومده.دوست داشتم همشو یه جا خالی کنم.مامانو که دیدم خودمو پرت کردم توی بغلش
-سلام مامان خوشگلم
-سلام دخترم..چی شده؟
-هیچی...مگه قراره چیزی بشه؟
-آخه خیلی وقته اینطوری خوشحال ندیده بودمت
-ااا مامان ضد حال نزن دیگه..شام چی داریم؟
-برو دختر..برو لباستو عوض کن این قدر هم خودتو به من نچسبون..بدو که مهمون داریم
-کی قراره بیاد؟
-کامران و زنش..بدو که دست تنهام
-غصه نخور مامانی...خودم الان میام کمکت...
و اومدم توی اتاقم...به در تکیه دادم و نفس عمیقی کشیدم...بودن با بهرام امروز بهم آرامش داده بود..و چقدر ازش ممنون بودم چون مدت ها بود همچین حسی بهم دست نداده بود.

****
روزها از پی هم می گذشتن...همه چیز تقریبا خوب و آروم بود..بهرام هروز میومد دنبالم و با هم میرفتیم شرکت...اوایل کارمندا فکر می کردن چیزی بین ما هست ولی بعد که چیزی دستگیرشون نشد کم کم براشون عادی شد...
امروزم باز طبق معمول بهرام بهم اس داد:پایین منتظرتم
منم وسایلمو برداشتم و بعد از خداحافظی کردن،اومدم پایین..چند روزی بود که کامران بخاطر سپیده زودتر از شرکت میرفت..بنابراین بهرام منو می رسوند خونه.
وقتی رسیدم پایین گفت:
-چقدر دیر کردی
-اهان.آره.داشتم برای آقای مرادی یه سری چیزا رو توضیح میدادم
-زیاد دور و برش نپلک
اخم کردم
-منظورت چیه؟
-هیچی فقط زیاد نرو پیشش
-هیچ معلوم هست چی میگی؟اون زن داره
-داشته باشه.کاری رو که بهت گفتم بکن
هردو با هم سوار شدیم..وقتی حرکت کرد گفتم:
-اولا تو حق نداری به من دستور بدی.دوما خیلی بدبینی
-شاید بدبین باشم ولی به حرفم گوش بده
-آخه مرد بدی نیست که
-با من بحث نکن دلسا.حتما یه چیزی میدونم که اینو میگم
-پوف..من از دست تو چکار کنم
برگشت به سمتم و با شیطنت گفت:
-فقط به حرفام گوش بده
خواستم جوابشو بدم که گوشیش زنگ خورد..اشاره کرد ببخشید و بعد از دیدن شماره با اخم جواب داد:
-سلام نسا خانم...چه خبر؟جدی؟من که دیروز اونجا بودم..خب آرومش کن..یعنی چی نمیشه؟آخه...خیله خب میام الان..باشه میام...فقط سعی کن آرومش کنی..باشه باشه اومدم..
و گوشی رو قطع کرد...با نگرانی پرسیدم:
-طوری شده؟
-نه ولی اشکالی نداره با من بیای تا یه جایی؟
-کجا؟
-خونه ی مادرم
نگرانی از چشماش معلوم بود...فکر کنم اتفاقی افتاده بود که اینطور پریشونش کرده بود..
-باشه بریم
لبشو به دندون گرفت و دنده رو عوض کرد


وارد یکی از منطقه های خوش آب و هوا شد...ماشینو گوشه ای نگه داشت و هراسان گفت:
-همینجا میمونی تا بیام؟
-باشه.
و پیاده شد و رفت...واقعا نگران شده بود...یعنی اتفاقی برای مادرش افتاده بود؟!
دقیقه که گذشت دیگه طاقت نیاوردم...صدای داد و فریاد بهرام از توی خونه میومد و این منو بیشتر نگران می کرد...سوئیچ ها رو از روی ماشین برداشتم و بعد از زدن دزدگیر وارد خونه شدم..بهرام یادش رفته بود درو ببنده...
چون ترسیده بودم زیاد به دور و برم توجهی نکردم...یه راست رفتم توی خونه و اطراف رو از نظر گذروندم...با چشم دنبالش می گشتم که صداشو از توی یکی از اتاق ها شنیدم...یه راست به طرف منبع صدا رفتم و از لای در دیدم داره سر خانمی که روی ویلچر نشسته و بی تابی میکنه داد میزنه
-مامان آروم باش..صد دفعه گفتم بابا مرده...بهروز رفته...چرا بازم بی تابی میکنی؟هان؟بخدا خسته شدم...
بعد زانو زد و با صدای تقریبا آهسته ای گفت:
-قربونت برم...الان فقط منو داری...هرکاری داشتی به خودم بگو...بهروز دیگه برنمیگرده..
سرشو گذاشت روی پای مادرش و ساکت شد..می خواستم برگردم ولی صدای خانمی از پشت سرم اومد که گفت:
-شما کی هستی؟آقا؟آقا؟
از کنارم رد شد و در اتاق رو کاملا باز کرد...بهرام وقتی چشمش بهم خورد تعجب نکرد ولی اون خانم بهش گفت:
-ایشون کی هستن اقا؟نکنه دزد باشه
-نسا خانم ایشون همراه من اومده...تو میتونی بری.
همون زن که فهمیده بودم اسمش نساست و مستخدم اون خونه ست با تعجب از کنارم رد شد و رفت بیرون
-بیا تو عزیزم
بهرام بود که باهام اینطروی حرف زد؟برای اینکه به گوشام اطمینان کنم گفتم:
-چی گفتی؟
-چرا ایستادی؟بیا تو عزیزم..نترس
با پاهایی لروزن رفتم تو...هم رفتار بهرام عجیب شده بود و هم مادرش.کنارش ایستادم و زل زدم به مادرش که اونم داشت منو نگاه می کرد
-مامان ایشون دلسا از همکارای من هستن..
آب دهنمو قورت دادم

-س..س..سلام
مادرش ثانیه ای بهم نگاه کرد و بعد ویلچرشو حرکت داد..رو به روم ایستاد و دستاشو به طرفم دراز کرد...ترسیده بودم...هنوز کاملا به بهرام برای این رفتار مادرش نگاه نکرده بودم که رفتم توی آغوشش.
سفت منو گرفته بود و زار میزد..مدام چیزایی رو زمزمه می کرد که متوجه نمیشدم...
-شما حالتون خوبه؟
-دل..دلسا..
-بله
-مامان ولش کن..این دلسا نیست...این دختر تو نیست
بهرام سعی کرد منو جدا کنه که موفق هم شد
-مامان آروم باش..
بعد نسا خانم رو صدا زد و اونم فورا اومد
-بله آقا
-داروهاشو بده
-چشم
-بیا بریم دلسا
-اینجا چه خبره؟
-بیا برات توضیح میدم
وقتی اومدیم بیرون،یه راست راه پله ها رو در پیش گرفت...منتظر بودم ببینم چکار میخواد بکنه که نیمه های راه ایستاد.برگشت و گفت:
-پس چرا نمیای؟
-اون بالا چکار داری؟
پوزخندی زد
-نترس..بیا.
و ادامه ی راهشو رفت...دودل بودم که برم یا نه.خواستم برگردم پیش ماشین ولی یه احساسی بهم گفت برو دنبالش.پاهامو به حرکت درآوردم و از پله ها رفتم بالا.


وقتی رسیدم طبقه ی دوم،دیدمش که توی اتاق رو به روم رفته.با قدم هایی محکم رفتم توی اتاق و گفتم:
-بهرام اینجا چه خبره؟
نگاهی سرد و خشک بهم کرد و رفت سراغ کشویی که همون نزدیکی بود.
از توش یه بسته سیگر درآورد و بعد یه فندک از توی جیبش خارج کرد.
سیگارو آتش زد.اونو گذاشت گوشه ی لبش که گفتم:
-نکش.خواهش میکنم.بوش حالمو بد میکنه.
نگاهم کرد.نمیدونم توی چشمام چی دید که سیگارو خاموش کرد و توی جا سیگاری انداخت.
-بشین
-راحتم.چرا حرف نمیزنی؟
راه افتاد و رفت ایستاد تو بالکن.با قدم هایی آهسته رفتم به فاصله ی کمی پشت سرش ایستادم.
طبق عادتی که ازش سراغ داشتم دستاشو گذاشت توی جیبش و شروع کرد:
-دلسا خواهری بود که من هیچ وقت ندیدمش.در واقع اولین بچه ی مامان و بابام.اما متاسفانه وقتی کوچک بود دز اثر یه بیماری مرد.
بعد از اون مادرم سخت مریض شد.پدرم می گفت تا مدتی همین حالو داشت تا وقتی که بهروز رو حامله شد.اون داداشمه که الان توی خارج از کشوره.بعد از به دنیا اومدن بهروز،مادرم روحیه اش رو به دست آورد.خیلی به بهروز وابسته شده بود.وقتی بهروز 5 سالش شد من به دنیا اومدم.مادرم میخواسته منو سقط کنه ولی پدرم نذاشته.ولی کاش اجازه میداد.کاش هیچ وقت من به دنیا نمی اومدم.هیچ وقت
-یعنی چی بهرام؟
برگشت به طرفم.خدای من چشماش پر از اشک بود.ولی شاید غرور مردونه اش اجازه نمیداد اشکا روی گونه اش بریزه..یه لحظه قلبم لرزید
-مادرم منو نمیخواست.در واقع من ناخواسته بودم.مامانم بعد از بهروز دیگه بچه نمیخواست اما
ولی خدا خواسته بود من که تقصیری نداشتم دلسا.
مادرم هیچ وقت به من محبت نکرد.درسته پسرش بودم ولی همیشه نسبت به من بی اعتنا بود.بین من و بهروز فرق میذاشت.توی همه چیز.لباس خریدن.غذا دادن.دلسا مامانم هیچ وقت بهم غذا نداد.هیچ وقت منو پارک نبرد.هیچ وقت منو مدرسه نبرد.همه ی محبتی رو که داشت صرف بهروز می کرد.
پدرم این تفاوت ها رو میدید و هیچ حرفی نمیزد.شاید چون زنشو دوست داشت.شایدم دلیل دیگه ای داشت.
گذشت و گذشت.وقتی بزرگتر شدیم بهروز هوای منو خیلی داشت.منو همه جا با خودش میبرد.برعکس مامان.ولی من بازم یه جور کمبود توی زندگیم داشتم.کمبود محبت مادر.
این جا اشکاش ریخت روی گونه هاش.باورم نمیشد زندگی اش این قدر سخت گذشته باشه.
-من 19 سالم بود و بهروز 24 سال که پدر و مادرم بخاطر یکی از پروژهای بابام رفتن سمنان.
توی راه برگشت تصادف کردن و پدرم مرد ولی مادرم زنده موند.همون یه پشتیبانم که داشتم از دنیا رفت.منظورم پدرمه.
همون طور که دیدی مادرم فلج شد و از اون موقع تا حالا نمیتونه حرف بزنه.یه جورایی بهش شوک وارد شده.
بهروزم یه مدت بعد کاراشو انجام داد و رفت اون ور آب.همون جا هم ازدواج کرد و الانم زندگی خودشو داره.
مادرم وقتی فهمید بهروز تنهاش گذاشته و رفته حالش از اینی هم که بود بدتر شد.هفته ای 4،5 دفعه بهش سر میزنم ولی همش بهونه ی پدر و بهروز رو می گیره.نمیخواد باور کنه که دیگه کنارش نیستن.
امروزم وقتی تو رو دید فکر کرد دخترشی.کنترل خودشو از دست داد و دیدی که چی شد.اون هنوزم به من بی اعتنایی میکنه ولی گاهی اوقات رفتارش عوض میشه و نمی فهمم این رفتارشو

و اما من..میدونم توی ذهنت خیلی چیزا می گذره.سوالای زیادی داری.
من برای اینکه کمبودهام جبران بشه رفتم سراغ دخترا.با خیلی هاشون بودم.فکر می کردم با این کار خیلی چیزا جبران میشه ولی اشتباه می کردم.دلسا من هیچ کار خطایی نکردم.قسم میخورم.فقط میرفتیم بیرون و به هم تلفن میزدیم.همین.


هیچ وقت از حد خودم تجاوز نکردم.من فقط دنبال محبتی که هیچ وقت مادرم نسبت به من نداشت بودم.
چند وقت پیش تصمیم گرفتم با همشون بهم بزنم.میدونی از کی؟از وقتی تو رو دیدم
بهم نگاهی کرد و سرشو برگردوند.
-به تک تکشون زنگ زدم و حتی با خیلی هاشون قرار گذاشتم و ازشون معذرت خواهی کردم.مثل اون روز که توی کافی شاپ آب میوه رو ریختی روی لباسم.مثل اون روزی که همون دختر با عجله از خونه ام زد بیرون.
اونا نمی خواستن باور کنن من عوض شدم.ولی من عوض شده بودم.خسته شده بودم از این زندگی نکبتی و تکراری.
دلسا من هیچ وقت کار خطایی نکردم.باور کن.با این حال نمیدونم چرا از من بدت میاد.الان هیچ کس توی زندگی من نیست.قسم خوردم،توبه کردم که دیگه سراغ گذشته ام نرم.
با ناراحتی اومد نزدیکم و گفت:
-تو چرا داری گریه میکنی؟نریز اون اشکارو دلم رفت
دوتا دستامو گذاشتم روی صورتم.راست می گفت صورتم خیس از اشک بود.یعنی همش بخاطر بهرام بود؟!
-من..نمیدونم چی بگم.فقط میتونم بگم متاسفم
پوزخندی زد و کمی رفت عقب.
-تو چرا متاسفی؟کاری نکردی که.ببخشید اشکتو درآوردم.
-نه نه..فقط خیلی خوب شد الان همه چیزو میدونم.ممنون که گفتی
-میخواستم زودتر از اینا بهت بگم ولی نشد.امیدوارم اون ذهنیت بدی که نسبت بهم داشتی از بین رفته باشه.
حرفی برای گفتن نداشتم.با اون رفتارایی که داشت فکر می کردم پسر درستی نیست ولی الان نظرم راجع بهش عوض شد.نمی دونم چرا ولی همه ی حرفاشو باور کرده بودم.صداقت توی حرفاش موج میزد.
دوست داشتم بمونم و باهاش حرف بزنم ولی پاهام بهم اجازه نداد.کنترلم دست خودم نبود.دویدم تا از اون خونه و بهرام دور بشم.از پله ها با عجله اومدم پایین و از خونه خارج شدم.میدویدم و حالم دست خودم نبود.
نمیدونم چقدر دور شده بودم ولی پاهام درد گرفته بود.حالم از خودم بهم می خورد.اینکه چرا این قدر بهش بدبین بودم و زود قضاوت کردم.
گریه مجالم نمیداد.از خیابون خلوت رد شدم و همین موقع بارون گرفت.سرمو گرفتم بالا و چشمامو بستم.انگاری آسمونم مثل من دلش گرفته بود.
روی جدول های کنار خیابون نشستم.برای خودمم عجیب بود این حالم.آیا بخاطر بهرام اینطوری شده بودم؟!چه مرگم بود و نمی دونستم؟
با دیدن کفشای یه نفر جلوی پام،سرمو گرفتم بالا.بهرام عصبانی بالا سرم ایستاده بود.
-این چه بچه بازیِ دلسا؟پاشو ببینم.سرما میخوری
-چرا اومدی دنبالم؟
-نباید میومدم؟پاشو ببینم
میخواست کمکم کنه که نذاشتم.بلند شدم و توی چشماش نگاه کردم
-منو میرسونی خونه؟
-آره حتما.برو بشین توی ماشین تا سرمانخوردی
-مهم نیست
-چی گفتی؟
نیم نگاهی بهش کردم
-هیچی
-برو بشین
نشستم توی ماشین و خودشم اومد نشست.وقتی حرکت کرد یکم بعد پخش رو روشن کرد.با پخش شدن اون آهنگ نیم نگاهی بهش کردم.اخم کرده بود ولی چهره اش آروم بود و من همون لحظه ته دلم لرزید.



حضور تو تو این روزا بهم حس غرور میده

 

از اون راهی که می رفتم از این برزخ عبور میده

 

تو اینقد مهربونی که نمیذاری ازت رد شم

 

تو اینقد خوبی که ،عشقم نمیتونم باهات بد شم

 

یه جورایی هوای تو بهم حس جنون میده

 

یه جوری عاشقم کردی که هرکی دیده فهمیده

 

یه جوری عاشقم کردی که مجنون پیش من هیچه

 

یه کاری کردی که هرشب صدام تو کوچه می پیچه

درباره :
برچسب ها : رمان دِل بند زده ,
بازدید : 1483 تاریخ : یکشنبه 27 بهمن 1392 زمان : 10:15 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
مطالب مرتبط
  • رمان دِل بند زده قسمت هفدهم (آخر) رمان دِل بند زده قسمت هفدهم (آخر)
  • رمان دِل بند زده قسمت شانزدهم رمان دِل بند زده قسمت شانزدهم
  • رمان دِل بند زده قسمت پانزدهم رمان دِل بند زده قسمت پانزدهم
  • رمان دِل بند زده قسمت چهاردهم رمان دِل بند زده قسمت چهاردهم
  • رمان دِل بند زده قسمت سیزدهم رمان دِل بند زده قسمت سیزدهم
  • رمان دِل بند زده قسمت یازدهم رمان دِل بند زده قسمت یازدهم
  • رمان دِل بند زده قسمت دهم رمان دِل بند زده قسمت دهم
  • رمان دِل بند زده قسمت نهم رمان دِل بند زده قسمت نهم
  • رمان دِل بند زده قسمت هشتم رمان دِل بند زده قسمت هشتم
  • رمان دِل بند زده قسمت هفتم رمان دِل بند زده قسمت هفتم
  • ارسال نظر برای این مطلب

    نام
    ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
    وبسایت
    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
    نظر خصوصی
    مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
    کد امنیتی
    تبلیغات
    Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 497
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 157
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 497
  • بازدید ماه : 497
  • بازدید سال : 497
  • بازدید کلی : 11,707,069
  • مطالب