close
تبلیغات در اینترنت
رمان دِل بند زده قسمت هشتم
loading...

رمان فا

چی شد؟ -هیچی.گفت میتونم به کارم ادامه بدم -خیلی خوبه که.حالا چرا دمغی؟ -هیچی هیچی.یکم خستم. -الهی داداش فدات شه..بیا بریم برسونمت بعد یه دل سیر بخواب لبخند کمرنگی زدم.با یه نگاه کلی میشد فهمید همه رفتن.منم بعد از برداشتن کیفم به همراه کامران رفتم................................................تازه از حمام…

رمان دِل بند زده قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1615 یکشنبه 27 بهمن 1392 : 10:9 نظرات ()

چی شد؟
-هیچی.گفت میتونم به کارم ادامه بدم
-خیلی خوبه که.حالا چرا دمغی؟
-هیچی هیچی.یکم خستم.
-الهی داداش فدات شه..بیا بریم برسونمت بعد یه دل سیر بخواب

لبخند کمرنگی زدم.با یه نگاه کلی میشد فهمید همه رفتن.منم بعد از برداشتن کیفم به همراه کامران رفتم................................................

تازه از حمام اومده بودم بیرون که مامان تلفن به دست اومد توی اتاقم
-دلسا جان بیا ستاره ست
تقریبا گوشی رو از دستش قاپیدم و رفتم نشستم روی تختم
-به به ستاره خانم.خوبی؟
-کوفت و ستاره.دختر چرا نمیگی مردم یا زنده ام؟هان؟
-وای حالا چرا دعوا داری؟
-نباید داشته باشم؟میدونی چند روزه حرف نزدیم؟
-الهی فدات شم ببخشید بخدا درگیر بودم
-بله بله میدونم.داشتین روی پروژه ی برج میلاد کار میکردین.
با خنده گفتم:
-مسخره نکن دیگه.خیلی دلم برات تنگ شده بودا
-اوهوم میدونم.جدای از این حرفا منم دلم تنگ شده بود.پاشو بیا خونمون.
-نچ تو بیا.کسی هم نیست
-عجبا.چه نازی هم میکنه.خیله خب الان میام.ولی بگم باید بهم شام بدی ها
-چه پررو.شرط هم میذاره برام.باشه شیکمو.تو بیا
یکم دیگه که حرف زدیم قطع کرد و گفت بعد از نهار میاد پیشم.راستش میخواستم راجع به بهرام و رفتاراش یکم باهاش حرف بزنم ببینم نظرش چیه.!
چند ساعتی میشد که ستاره اومده بود.روی صندلی نشسته بودم و داشتم به حرفاش فکر می کردم.ستاره گفت یه ریگی توی کفششه که مدام دور و برم میپلکه.راستش اول متوجه حرفش نشدم ولی بعد فهمیدم منظورش چیه..سرمو گرفتم بالا و دیدم جلوی پنجره ایستاده بود و داره خونه ی بهرام رو دید میزنه.برگشت و گفت:
-میگم دلسا این پسره
حرفشو قطع کرد و اومد کنارم نشست
-چی شده خواهری؟
چشمامو باز و بسته کردم
-هیچی دارم به حرفات فکر میکنم.
-بابا بیخیال.این قدر خودتو درگیر نکن.من که گفتم محلش نده.بی تفاوت باش.
-باشه ولی میترسم
-ترس چرا؟تو که شجاع بودی دلسا
-نمیدونم ستاره.اصلا ولش کن
و بلند شدم و با زدن لبخندی سعی کردم جو رو عوض کنم.دوست نداشتم حالا که اومده اینجا روزمون رو خراب کنم با این حرفا.


حدودا دو ماه از کارم می گذشت و روز به روز بیشتر عادت می کردم بهش.امروز چون کار زیادی نداشتیم زودتر از وقت معمول تعطیل کردیم و اومدم خونه.با ورودم صدای سپیده رو شنیدم که داشت با مامان حرف میزد.کفشامو در آوردم و با صدای بلند سلام کردم
-اومدی دلسا؟بیا مامان.ما اینجاییم
بعد از اینکه مامانو بوسیدم رفتم کنار سپیده
-به به زن داداش گلم.خوش اومدی.
-چطوری دلسا؟خبریه؟
-نه چه خبری؟
-نمیدونم.آخه خیلی سرحالی
-آهان.آره امروز کار زیادی نداشتیم بخاطر همین زودتر اومدیم.کامران نیومده؟
-نه جایی کار داشت الان میاد
-پس من برم لباسامو عوض کنم الان میام
-باشه
و با لبخند ازشون دور شدم و اومدم توی اتاقم.در حین عوض کردن لباسام متوجه پچ پچ بینشون شدم.داشتن راجع به چیزی حرف میزدن و معلوم بود میخوان من نفهمم
سریع کارامو انجام دادم و اومدم بیرون و با کنجکاوی گفتم:
-ببینم چه خبره؟
سپیده نگاه معناداری کرد به مامانم و گفت:
-هیچی عزیزم..
-تو که راست میگی.
و نشستم کنار مامان
-اذیت نکنید دیگه.من که میدونم یه چیزی شده!
سپیده به من و من افتاد و خواست چیزی بگه که مامان پیش دستی کرد و گفت:
-بابات پیشنهاد داده بریم مشهد ولی..
دیگه نذاشتم ادامه ی حرفشو بزنه..با خوشحالی پریدم توی بغلش
-وای مامان چه عالی...این که خیلی خوبه.
مامان منو از خودش جدا کرد و با لبخند گفت:
-آره مامان ولی مشکلم تویی.نمی تونم تنهات بزارم
-یعنی چی مامان؟مگه من بچه ام؟
-نه ولی
-دیگه ولی و اما و اگر نداره مامان.حالا به سلامتی کی میرید؟


-چی بگم مادر؟!اگه خدابخواد و کارامون جور بشه تا 5 روز دیگه
-وای چه خوب.
و با خوشحالی به به سپیده نگاه کردم...
-سپیده تو هم برو با مامانم...خیلی خوب میشه
-راستش اگه بشه منم میرم..آخه نذر دارم که باید اداش کنم
-مامان شنیدی؟پس سپید هم میاد..
همین موقع کامران اومد و حرفامون نیمه تموم موند...اما من همچنان توی این فکر بودم که مامان چرا باید ناراحت باشه؟آیا علتش بخاطر تنها نموندن منه یا چیز دیگه ای!
خیلی با مامان حرف زدم که نگران من نباشه و بره سفر...بهش گفتم بهترین موقعیته و ممکنه دیگه نتونه بره.و اینم اضافه کردم که ستاره میاد و تازه کامران هم قرار نبود بره...تا اونجایی که اطلاع داشتم آقای مرادی این روزا به کسی مرخصی نمیده.
بعد از کلی حرف زدن با مامان و بابا قرار بر این شد که به همراه سپیده برن مشهد و کامران بیاد پیش من.
داشتم ساک مامان رو برای آخرین بار نگاه می کردم که زیر چشمی دیدم کامران اومد تو
-دلسا جان؟
سرمو گرفتم بالا و گفتم:
-بله داداش
کاملا اومد توی اتاق و گفت:
-دلسا این روزا بهرام چیزی بهت نگفته؟
چند ثانیه بهش نگاه کردم و با کنجکاوی پرسیدم:
-نه چطور؟چیزی شده؟
-نه ولی گفتم شاید چیزی در رابطه با...اصلا ولش کن..زود بیا که دیر شد
-صبر کن داداش
دوباره برگشت طرفم
-جانم
-نگفتی چیزی شده؟احساس میکنم ناراحتی
-نه آبجی..زودی بیا
بعد از رفتنش کاملا رفتم توی فکر..کامران می خواست چیزی بهم بگه ولی نگفت..بهرام قرار بود چی بهم بگه که کامران ازش خبر داشت؟!
وارد خونه شدم و کیفمو با بی حوصلگی پرت کردم روی مبل.کامرانم درو بست با صدای آرومی گفت:

-دلسا دیگه ناراحت نباش.بسه دیگه چقدر گریه میکنی؟
-دست خودم نیست داداش.خب اولین باره ازشون دورم
-درک میکنم ولی دختر خوب این که دیگه نگرانی نداره.خوبه منم بشینم زار زار گریه کنم؟
با تعجب بهش نگاه کردم
-وا.داداش؟این حرفا چیه؟مرد و گریه؟
خندید و رفت توی آشپزخونه
-شوخی کردم بابا.ببینم نمیخوای به ما شام بدی؟مردیم از گشنگی
-صبر کن الان لباسامو عوض میکنم و میام
-پس زود باش


مامان اینا قرار بود 12 روز توی مشهد باشن...این مدت کامران شبا میومد پیشم و بعضی اوقات هم ستاره...توی این سه روز از بهرام خبری نداشتم..ولی بعضی از شبها می دیدمش که توی بالکن می ایسته و سیگار میکشه و به اتاق من خیره میشه.
واقعا از این رفتارش سر در نمی آوردم.دوست نداشتم برای خودم خیال بافی کنم و ازش یه هیولا بسازم ولی دست خودم نبود.نه از رفتارش خوشم میومد نه از طرز حرف زدنش.
میدیدم که توی شرکت یا تلفنی با دخترای زیادی حرف میزنه و حتی گاهی باهاشون قرار میذاره.
امروز کامران کاری داشت و نتونست منو برسونه خونه.ناچارا خودم اومدم و به محض رسیدن به خونه به مامان اینا زنگ زدم و بعد از حرف زدن با سه تاشون،رفتم توی آشپزخونه تا یه چیزی بخورم آخه خیلی گشنه ام بود....
در یخچال رو باز کردم و بعد از بیرون آوردن سالاد ماکارونی که از دیروز مونده بود نشستم روی میز و شروع کردم به خوردن.
قاشق سوم رو که گذاشتم دهنم تلفن خونه زنگ خورد...چنگال به دست رفتم سراغ تلفن و گوشی رو برداشتم..
-بله بفرمایید
-سلام.منم
-سلام.شما؟
-بهرامم دیگه..شناختی؟
تعجب کردم.آخه هیچ وقت به خونمون زنگ نزده بود.اصلا شمارمونو از کجا آورده؟
-ببینم شماره ی خونه ی ما رو کی بهت داده؟
-ول کن این حرفا رو..یه دقیقه میای خونه ی من؟
همینطور که میرفتم توی آشپزخونه با کنجکاوی پرسیدم:
-برای چی باید بیام اونجا؟
-تو بیا.به کمکت احتیاج دارم
-چه کمکی؟
و چنگال رو گذاشتم توی بشقاب.تکیه دادم به میز که ادامه داد:
-چقدر سوال میپرسی؟بیا دیگه
-تا نگی نمیام!ببین فکر نکنی چون کامران خونه نیست هرکاری دلت خواست می تونی بکنی ها.
-چرا چرت و پرت میگی دلسا؟!اصلا صبر کن..اینطوری نمیشه
و قطع کرد...با تعجب تلفن رو گرفتم جلوی صورتم و زیر لبی گفتم:
-دیوونه ست یارو.
و دوباره نشستم تا ادامه سالاد ماکارونیم رو بخورم که این دفعه زنگ آیفون به صدا در اومد.زیر لبی گفتم:

-حتما کامرانه.
بدون اینکه ببینم کیه درو باز کردم.درو باز کردم و منتظر شدم تا اگه اومد بترسونمش که بهرام سرشو آورد تو
-کسی خونه هست؟
-اوا خاک به سرم.برو بیرون ببینم...
سرشو برد عقب و با خنده گفت:
-برو یه چیزی سرت کن.بدو که کار داریم
بدو بدو رفتم توی اتاقم و بعد از زدن یه شال اومدم بیرون..دیدم آقا اومده داخل خونه و داره همه جا رو دید میزنه
-تو برای چی اومدی اینجا؟
-ایول.بدو بریم
-ببخشید کجا؟
-بیا میفهمی...
-من جایی نمیام
-تو بیخود میکنی.زود باش سوخت
ابروهام از تعجب رفت بالا...دست به سینه تکیه دادم به مبل و گفتم:
-تو مثل اینکه حالت خوب نیست.
-خیلیم حالم خوبه..بدو دیگه بخدا غذام سوخت.
ثانیه ای بهش نگاه کردم و بعد با اخم گفتم:
-بریم.معلوم نیست چیکار کردی خونه آتش نگیره خوبه...


بعد از برداشتن کلیدهای خونه با هم خارج شدیم و درو بستم...پس آقا داشته غذا درست می کرده که دسته گل به آب داده.
-حالا چی روز گازه؟
-ممم.برنج..البته اگه تا الان شفته نشده باشه
-خدا رحم کنه.آخه تو که بلد نیستی برنج بپزی چرا
-باور کن خیلی گشنم بود..حوصله ام نداشتم برم از بیرون بگیرم.
سرمو برگردوندم و بهش نگاه کردم..قیافه اش خیلی مظلوم شده بود..دلم نیومد بیشتر از این سر به سرش بزارم...اینجا بود که رسیدیم توی خونه...چون همه جای خونه رو حفظ بودم یه راست رفتم توی آشپزخونه و دیدم بله قابلمه برنج روی گازه و شعله هم زیاد
اولین کاری که کردم این بود که شعله رو کم کردم.
-نگاه کن ترخدا..شانس آوردی له نشده.
نگاهش کردم که تکیه داده بود به اپن و داشت نگاهم می کرد..توی چهره اش هیچی نبود..جز جدی بودن.
-ببخشید مزاحمت شدم.
بعد سرش کمی خاروند و ادامه داد:
-راستش جز تو نمی دونستم به کی باید بگم..تو دم دست بودی.
-بله دیگه.و اینکه می دونستی خونه ام
شده بود مثل این پسر بچه های هشت ساله که دست و پاهاشونو گم میکنن
-قربون دستت.فقط خیلی گشنمه...مرغ هم از توی فریز آوردم بیرون..دیگه زحمتشو بکش
-پوف.باشه.شما بفرما برو حواسم پرت میشه.

لبخندی زد و رفت...راستش دلم براش سوخت..معلوم بود اصلا بلد نیست غذا درست کنه...حتما هم تا الان غذا از بیرون می خریده...
بعد از اینکه برنج رو درست کردم،رفتم سراغ مرغ...یخ زده نبود..ماهی تابه رو از توی کابینت آوردم و مشغول سرخ کردنش شدم...مقداری هم سیب زمینی خورد کردم.
کارم حدود نیم ساعت طول کشید...غذاها رو کشیدم توی ظرف و گذاشتم روی میز...هرچی لازم بود رو آوردم و در آخر نگاه اجمالی به میز کردم...خب..همه چیز حاضر بود...اومدم بیرون تا صداش کنم که دیدم روی کاناپه خوابش برده...
رفتم کنارش و خواستم صداش کنم ولی دلم نیومد..یه لحظه قلبم لرزید...علی هم وقتی می خوابید یه دستش زیر سرش بود و اون یکی دستش روی سینه اش...اشک توی چشمم جمع شد اما با یه نفس عمیق از ریزشش جلوگیری کردم...
دستمو گذاشتم روی پیشونیم و خواستم صداش کنم که خودش چشماشو باز کرد..دوست نداشتم پی به حالم ببره..بنابراین تا اونجایی که می تونستم سعی کردم عادی باشم ولی همچنان صدام میلرزید
-غذات آماده ست..برو بخور تا سرد نشده.من دیگه میرم..
برگشتم تا برم که صدام کرد:
-دلسا؟
بدون اینکه برگردم گفتم:
-بله
-داشتی گریه میکردی؟
چشمامو باز و بسته کردم و با صدای آرومی گفتم:
-نه!چطور؟
-برگرد ببینم
وای خدا..این چرا گیر داده به من؟!
-چیزی نیست..بخاطر دود یکم چشمام اشک اومد...فعلا خداحافظ
قبل ازاینکه دستم به دستگیره در بخوره، جلوم سبز شد.چهره اش نگران بود.
-ولی تو داشتی گریه می کردی.من اذیتت کردم؟چیزی گفتم؟

-نه.ابدا..ببخشید میشه بری کنار؟الان کامران میاد نگران میشه
-نه نمیشه!بگو چی شد تا بزارم بری
سرمو گرفتم پایین..دوست نداشتم جلوش گریه کنم..اون نمی تونست حالمو بفهمه...بهش میگفتم با نگاه کردن به تو یاد علی افتادم؟!نه نه نمیشه..
-دلسا؟
می خواستم تنها باشم و با صدا زدناش و اصرارش روی اعصابم بود..من الان به تنهایی احتیاج داشتم ولی اون درک نمی کرد!با صدای بلند گفتم:
-میشه بری کنار؟
و سرمو گرفتم بالا...معلوم بود جا خورده...آروم آروم رفت کنار و نمی دونم چی تو صورتم دید که بدون کوچکترین حرفی رفت توی آشپزخونه..منم از فرصت استفاده کردم و زدم بیرون!

 

برچسب ها رمان دِل بند زده ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 21
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 396
  • آی پی دیروز : 2104
  • بازدید امروز : 1,309
  • باردید دیروز : 7,872
  • گوگل امروز : 357
  • گوگل دیروز : 1932
  • بازدید هفته : 1,309
  • بازدید ماه : 138,527
  • بازدید سال : 777,556
  • بازدید کلی : 12,642,645