close
تبلیغات در اینترنت
رمان نژلا فرشته ای با چشمان زیبا قسمت یازدهم
loading...

رمان فا

به بستنی های نیم خورده نگاه می کنم ... دستمال کاغذی رو با وسواس به انگشت های نوچم می کشم : _ ناصر بلند نمیشی بریم ؟ ... اینقدر با این ظرف و قاشق بستنی بازی کردم دستام نوچ شدن ! _ یه کم دیگه بمون قرار شده سامان آوی رو بیاره همینجا ... بعدش می ریم ! _ مگه بهت زنگ زد ؟ _ نه اس داده ... کارشون تموم…

رمان نژلا فرشته ای با چشمان زیبا قسمت یازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 959 شنبه 26 بهمن 1392 : 21:53 نظرات ()

به بستنی های نیم خورده نگاه می کنم ... دستمال کاغذی رو با وسواس به انگشت های نوچم می کشم :
_ ناصر بلند نمیشی بریم ؟ ... اینقدر با این ظرف و قاشق بستنی بازی کردم دستام نوچ شدن !
_ یه کم دیگه بمون قرار شده سامان آوی رو بیاره همینجا ... بعدش می ریم !
_ مگه بهت زنگ زد ؟
_ نه اس داده ... کارشون تموم شده ... مثل اینکه می خواد باهات حرف بزنه !
( زیر چشمی نگاهم می کنه ... انگار باز هم از داد و هوارم می ترسه ... نوچی می کشم و نفسم رو کمی نگه می دارم )...................................

_ ناصر من دلم نمی خواد در مورد بدبختی هام با سامان حرف بزنم ... من دوست ندارم سامان برا من وکیل بگیره و بدو بدو کنه بعد مادرش طوری بهم نگاه کنه انگار دارم برای پسرش تور پهن می کنم !
بین منو سامان هر چی بوده تموم شده ... این مجرد موندن اون و زندگیه پا در هوای من باعث شده خیلی ها به یه چشم دیگه ای به من نگاه کنن ! ... چرا اون وقتی که باید می موند رفت ؟ حالا که ازش می خوام بره مونده ؟
_ منم نمی دونم !
_ یعنی چی ؟
_ من سر از کار شما دو تا در نمیارم ... اون سامان که انگار هنوزم کله پر بادی داره ... مثل اینکه مادرشم توی خونه از متلک های آبدار بی نصیبش نمیگذاره ... ولی این پسره چی تو سرشه الله اعلم !
به هر حال به حرمت این چند وقته که توی بیمارستان زحمتت رو کشیده و نگرانت بوده ، باهاش درست صحبت کن ... من با سامان بزرگ شدم ... نگاهش پاکه ... حریم نگه می داره ... تو هم تلافی نیش زندایی رو سر اون بیچاره در نیار ... با احترام و محبت بشین به حرف هاش گوش بده بعدشم خودت بهش بگو می خوای چیکار کنی !
_ من اگه قراره برگردم درست نیست با حمایت های سامان علیرضا رو حساس تر بکنم ... دلم نمی خواد وقتی تو دادگاه خانواده دنبال گرفتن حق و حقوقم هستم سایه سامان یا وکیلش روی سرم باشه ... خودت اینارو بهش بگو !
_ خودت بگی بهتره ... الانم بحث رو تموم کن اومدنشون ... داره ماشینشو پارک می کنه !


برمی گردم و سامان رو می بینم که با لبهای خندون در عقب رو باز می کنه و آوینا باز هم از گردنش آویزان می شه ... هر چی التماس توی وجودم دارم با نگاه به صورت ناصر می پاشم ... اخمی می کنه و زیر لب یه به من چه مربوط می گه و بعد از سر جاش بلند می شه و برای بغل گرفتن آوینا پیش دستی می کنه !
با اشاره چشم سامان ، برادرم در حالیکه میره تا برای آوینا یه بستنی سفارش بده ازمون دور می شه ... نگاهم از روی دست های در هم گره کرده سامان بالاتر نمیره ... پیشخدمت برای گرفتن سفارش نزدیک می شه ... صدای گرمش رو می شنوم :
_ یه بستنی سنتی برای من و یه لیوان آب پرتقال برای خانوم !
بی اختیار محو کلماتش می شم ... خانوم ! ... چقدر این خانوم گفتنش شیرین بود ... سرم رو کمی تکون می دم و به خودم تشر می زنم ... هوایی نشو احمق !
اون فقط پسرداییته ! ... به تو چه ربطی داره که حرف زدنش شیرینه ؟ ... نگاهش گیراست ... چشمهاش هزار رنگه ... مثل کهربایی که از توش نور خورشید رو گذرونده باشن ... شیرین و عسلی ... با رگه هایی قهوه ای و گاهی سبز و گاهی خاکستری !
توی دلم برای خودم خط و نشون می کشم ... گفتمت خاموووششششش !
_ نمی خوای بخوری ؟

به خودم میام و لیوان نارنجی رنگ پر از یخ و آب پرتقال رو روبروم می بینم ... اصلا متوجه گذر زمان نشده بودم ... از دست خودم حرص می خورم ... نژلای ساده ... باز هم سامان تونست با یک نگاه تا ته ضمیرت رو بخونه ... غرق شدنت رو توی رویاهای سوختت ببینه ... بی خود نیست که دل نمی کنه ... دودلی های تو رو دیده ؟!
زبونم رو روی لبهام می کشم :
_ میل ندارم ... نباید سفارش می دادی !
_ بعد از فعالیت بدنی هیچ چیزی مثل آب پرتقال نمی تونه بدنت رو به تعادل برسونه !
_ ممنونم به خاطر توجهت ... ولی من بیشتر از تعادل به آرامش نیاز دارم ... خوردن اون آب پرتقال مصنوعی اونم بعد از یه بستنیه چرب و شیرین فقط باعث پیچش روده هام می شه !
( اخم کمرنگی می کنه ... کمی سرش رو خم می کنه و این باعث میشه رد نگاهش برام دلچسب تر باشه )
_ والا تا همین چند روز پیش که اینجا همه نوشیدنی هاشون طبیعی بود ! ... حالا یه کمی بخور شاید تو هم مشتری شدی !
( کمی دقیق تر به لیوان روبروم نگاه می کنم ... خدای من ... پرزهای پرتقال روی لیوان موج می خورن و به تکه های یخ چسبیدن ... به روی خودم نمیارم ... دستم رو دور بدنه لیوان حلقه می کنم و از خنکاش لذت می برم ... برای عوض کردن موضوع چه چیزی بهتر از آویناست ؟ )
_ خب ؟ ... دوست متخصصتون چی گفت ؟
_ گفت که آوینا خدا رو شکر نه مشکلی توی رشد اعصابش داره و نه توی ساختار مجرای مثانه ... فقط به احتمال زیاد استرس داره و در روز ساعت ها توی یه محیط پر تنش وقت می گذرونه ... برای همینم بی اختیاری داره !
_ و لابد ته همه توصیه هاشم این بود که مامان بابای بدی داره هان ؟
_ وقتی اینطوری جبهه می گیری یعنی قراره شگفت زده بشم ؟ ... احیانا توی سرت چیزی وول می خوره ؟ ... صبح ناصر بهم گفت با قربون صدقه آوردتت فیزیوتراپی !
می شه بگی چی باعث شده من و کارهام اینقدر از نظرت نامربوط باشیم ؟

_ تو کجای زندگیه منی سامان ؟
( جا می خوره ... لرزش دستش رو حس می کنم ... یک لحظه از سوالی که پرسیدم پشیمان می شم ... اما برای شروع لازمه محکم و قاطع جلو برم ... چند بار پشت سر هم نفس عمیق می کشه و پلک می زنه ... بعد بی حرف قاشق قاشق بستنی رو به دهان می بره و نگاه رنگارنگش رو از من می دزده ... چند دقیقه ای منتظر می مونم ... بعد لیوان رو بالا می برم و یک جرعه می خورم ... صدای محکمش توی گوشم زنگ می زنه )
_ من هیچ جا نیستم ... از وقتی عقدت کردن پای من از همه جا برید ... چون تو این مملکت زنی که شوهر داره حتی فکر کردن بهش گناهه ... چون تو مرام من تو صاحب داشتی و من موظف بودم خاک بریزم رو آتیش عشقم !
_ پس خودت رو بکش کنار ... بگذار مادرتم یه نفس راحتی بکشه !
_ خیلی بچه ای نژلا ... به چوب مادرمه داری میرونیم ؟
باورت نشده من هر کاری می کنم به خاطر اینه که خیرت رو می خوام ؟ ... اگه بی اجازت برای بچه تو نوبت دکتر می گیرم برای اینه که میخوام یه باری از روی دلت برداشته باشم !
_ می دونم ! ... من به حسن ظن تو و سمانه شک ندارم ... ولی من الان توی موقعیتی نیستم که حمایت های تو برام مفید باشن ... اینطوری بیشتر داغونم می کنی ... من تصمیم گرفتم یه فرصت دوباره به پدر بچم بدم ... علیرضا از قرار و مدار قبلیه ما خبر داره ... تو تمام این شش سال فکر اینکه من هنوزم به تو فکر می کنم آزارش داده ... نمی خوام برای گرفتن حق طلاق و مهرم ، خواستگار قبلیم منو توی راهروهای دادگاه حمایت بکنه !
( با ناباوری به صورتم خیره می شه ... بعد از چند لحظه فکش رو منقبض می کنه و ظرف بستنیش رو پس می زنه )
_ تا کجا می خوای ادامه بدی نژلا ؟
_ تا هر جایی که لازم بدونم ! ... تا هرجایی که احساس کنم خدا هم راضیه !
_ تو ضعیفی ... تو می ترسی پوسته قبلیت رو بشکافی !
_ یه زن وقتی که زایمان می کنه ده ها برابر قبل شجاعت پیدا می کنه ... برگشتن من به خونه شوهر تحمیلیم به خاطر حرف مردم نیست !
به خاطر ترس از شوهرمم نیست ... من همون وقتی که مادر شدم از اون پوسته خارج شدم ... نژلای ضعیف رو کشتم ... به خاطر دخترم از خیلی چیزها گذشتم ... حالا نمی خوام توی این قدم آخر اونی که جا میزنه من باشم !
من به چشم یه همسر به علیرضا نگاه نکردم ... هیچ وقت قبولش نداشتم ... نه خودش رو نه محبت های گاه و بی گاهش رو ... منم کمکش کردم ... هر دومون تیشه به دست گرفتیم و زدیم به ریشه این زندگی ... حاج محمود هر دومون رو پریشون کرده بود !
تو خوبی ... انسانیت داری ... یه روزی عشقم بودی ... به هوای بوی عطرت تو کوچه های شیراز به اندازه موهای سرم نفس عمیق کشیدم ... به اندازه شب های بلند زندگیم توی ذهنم با تو رویا ساختم ... دوستت داشتم ولی خدا نخواست !
که اگر می خواست خیلی اتفاق ها نمی افتاد ... ورق اینطوری برنمی گشت ... من حتی وقتی عقد علیرضا بودم برای رسیدن به تو نقشه می کشیدم ... ولی وجود آوینا بهم تلنگر زد ... منو سر عقل آورد ... مادر شدن بزرگم کرد ... تو دهنی هایی که از روزگار خوردم به مراتب مفید تر از تو دهنی هایی بود که از حاج محمود توی خونه پدریم خوردم !
من درس گرفتم ... الان می خوام درس پس بدم !
آخر زندگیه من هر طوری که باشه با تو نیست ... من چه برگردم و علیرضای جدید رو باور کنم و زندگیم تداوم داشته باشه ... چه طلاق بگیرم و برای استقلال خودمو خوشبختیه دخترم بجنگم ، خطم از تو جداست !
پس تو هم ازم فاصله بگیر ... من رو با همه مشکلاتم فراموش کن ... به زندگیه خودت فکر کن ... به رویاهای مادرت ... به قلب مهربون دایی و انتظارشون برای دیدن یه نوه از گوشت و خون خودشون !
( سامان دست به سینه به حرف هام گوش می ده ... چشم هاش شیشه ای شدن ... پره های بینیش می لرزن ... اما صداش هنوزم محکم و با وقاره )
_ اگه تو زندگیه با پدر بچتو ترجیح می دی ... خوب این به خودت مربوطه ... ولی من زندگی با هیچ کسی رو به زندگیه با تو ترجیح نمی دم !
_ ساااااامااااان !!!
_ اینم به خودم مربوطه !
( مات می شم ... از این همه بی پروایی گر می گیرم ... در عرض چند ثانیه انگار کمرم خم می شه ... خدایا این چه آزمایشیه ؟ ... یه عمر قضا و قدر از اونی که دوستش داشتی دورت کردن و به اونی که نمی خواستیش نزدیک ! ... حالا وقتی داری سعیت رو می کنی قلب و فکرت نجیب باشه ... وقتی می خوای فقط به شوهرت فکر کنی ... وقتی حس می کنی ارزشش رو داره مردی رو که شش سال همبالینت بوده رو کشف بکنی ... اونی که دوستش داشتی بدون ترس جلوت می شینه و بهت می فهمونه که هنوزم منتظرته ! )
دست های آوی که دور بازوم حلقه می شن من رو به خودم میارن ... چشمم سر می خوره روی لکه بستنی کنج لب های صورتیش !
پی موهای بلند و خرماییه روشنش !
خدای من ! ... چرا آوینا لباس آبی پوشیده ؟ ... چرا سامان من اینقدر بی رحم شده ؟ ... سامان من ؟ ... توی دهن ذهنم می کوبم ... سامان تو نیست لی لی !
زندگیه واقعی و بدون رویا سرده ... سرد و سنگین ... شانه های قوی می خواد برای به دوش کشیدن و من می خوام امروز عاقل تر از همیشه باشم ... می خوام وسوسه های دلم رو خاموش کنم ... من فقط مشتاق بال گرفتن توی راه جدیدی هستم که جلوی روم می بینم ...راهی که شاید آخرش زیاد هم عاشقونه نباشه که دلم این روزها عشق نمی خواد ... اما هر چی هست استقلال محضه ... بالین گرم و سقف امنی که منت هیچ کس رو در پی نداشته باشه ... راحتیه خیالی که تیزیه هیچ طوقی نمی تونه بهش خش بندازه !
با تمام توان به سمت کمال رفتن در حالیکه کسی قدمهای تو رو نمیشماره !
و حالا سامان هنوز هم مصرانه به دل بی قرار و نیمه سوختم ، شراره عشق می زنه !
سامان عشق رو با خودخواهی اشتباه گرفته ؟
شاید هم مرحم رو با قلیا !


از پله های محضر که پایین میام انگار خدا جون تازه ای توی پاهام گذاشته ... امروز بعد از یکماه بدو بدو تقریبا سرنخ همه اموری که می خواستم به دستم افتاد .
همه غیر از یک چیز !
علیرضا زیر چشمی به ناصر نگاهی میندازه و وقتی می بینه ناصر همچنان قصد نداره دست من رو رها کنه به حرف میاد :
_ نژلا می خوام برم برای خونه خرید کنم تو نمیای ؟
_ خرید ؟ ... چه جور خریدی ؟
_ فرش و مبل و یه کمی لوازم برای آشپزخونه ... اگه به سلیقه یه زن باشه فکر کنم بهتره !


به جای من ناصر به حرف میاد :
_ خب اگه فقط قصدت اینه یه زن سلیقه بده می تونی با خواهرت بری ... یا تو خود فروشگاه از فروشنده های خانوم کمک بگیری ... منم این خواهرمو ببرم یه جای باصفا خستگیشو در بکنه !
( علیرضا لب هاش رو کمی روی هم فشار می ده ... پیداست بدجوری داره خودش رو کنترل می کنه ... شاید هنوز باورش نشده زنی که سه چهار ساله زیر دست و پاش سر خم کرده و هیچ کس پشتیبانش نبوده الان به لطف اون برگه های توی کیفش و حضور برادرش ، هیچ جوره زیر بلیطش نمیره )
_ منظورم این بود که اونجا خونه خود نژلاست اگه خودش برای رنگ و طرح وسایل نظر بده بهتره !
یعنی من که زیاد توی خونه نیستم این نژلاست که با وسایل خونه سر و کله می زنه پس بهتره برای خریدش خودشم حضور داشته باشه !


ناصر نگاهی به صورتم میندازه ... پلک میزنم و کمی دستش رو فشار می دم ... لبخند محوی میزنه و دستم رو رها می کنه :
_ کارتون که تموم شد زنگ بزن بیام دنبالش !
_ لازم نیست ... خودم میرسونمش !


برای ناصر دستی تکون می دم و در کنار علیرضا به سمت ماشینش قدم بر میدارم ... فکر نمی کردم توی این یکماه تا این حد از طرفش نرمش ببینم ... جواب هر سه تا تستی که به درخواست من داده منفی بوده ... و این یعنی به احتمال نود و نه درصد تریاک مصرف نمی کنه ... البته رنگ و روش حسابی باز شده و سرحال تر از گذشته به نظر میاد ... به قول معروف آب زیر پوستش رفته و این یعنی تا حدودی سلامتیش رو به دست آورده ... در ماشین رو برام باز می کنه ... پوزخندی میزنم :
_ چه جنتلمن شدی !
_ حالا کجاشو دیدی ؟ ... تو فقط بشین و ببین من قراره چه شوهری باشم !
آقاااااااااا ... زن زلیللللل ... ولخرجججج ... حمالللللللل ... فداییییییییی........
_ سماور های سوخته ... لنگه کفش کهنه ... پلاستیک ... نون خشک ... می خریییییمممممم !

سرخوش قهقهه ای میزنه و با دو انگشت به عادت قدیم لپم رو می کشه ... روی صندلی میفتم و سعی می کنم نفس عمیق بکشم ... دوست دارم همه گذشته رو دور بریزم !
علیرضا پشت رول می شینه ولی حرکت نمی کنه ... کمی خیره خیره به روبروش نگاه می کنه بعد بدون اینکه صورتش رو بچرخونه دستش رو دراز می کنه و انگشت های دست چپم رو توی مشتش اسیر می کنه ... بر خلاف گذشته اینبار دست هاش یخ زده نیستند ... گرمای ملایمی رو با تک تک بند های انگشتهام حس می کنم ... چند بار نفس عمیق می کشه :
_ خیلی امتیاز گرفتی خانوم کوچولوی من ! ... ولی ارزشش رو داشت !
_ بعدا معلوم می شه که ارزشش رو داشته یا نه ! ... حالام به جای جوگیر شدن زودتر راه بیفت کارمون رو انجام بدیم ... آوینا یه چند روزیه تب کرده دلم می خواد زودتر برم پیش بچه !
_ پس چرا زودتر نگفتی ؟
_ چیه می خواستی ببریش دکتر ؟ ... یا شایدم بشینی تا صبح پاشویش کنی و قطره استامینفون بچکونی تو حلقش ؟
_ نه من اصلا این کارها رو بلد نیستم ... هیچ وقت برای هیچ کسی پرستار خوبی نبودم ... ولی فکر کنم اینقدری حق دارم که از حال و وضع دخترم با خبر بشم !
_ ( به خودم نهیب می زنم ... جبهه نگیر نژلا ! ) چیز خاصی نیست ... یه سرماخوردگیه ... الان خیلی بهتره ولی گاهی تب می کنه ... حرفش نشد وگرنه بهت می گفتم .

علیرضا لبخندی میزنه و سر انگشت هام رو می بوسه ... قبل از اینکه به سرد و گرم شدن بدنم فکر کنم استارت می زنه و ماشین مثل دل من از جا کنده می شه !
توی نمایشگاه بزرگ مبلمان و سرویس خواب ، چشمم به یه دست مبل دسته لگنی با روکش چرم کرمی رنگ می خوره ... که تک و توک کوسن های چرم قهوه ای تزئینش کردن ... ناخودآگاه با تحسین نگاهش می کنم و همین باعث می شه علیرضا فورا از فروشنده بخواد اون رو برای ما کنار بگذاره ... به طبقه دوم می ریم و من برای چند لحظه از دیدن اون همه سرویس خواب با روتختی های رویایی مات می شم ... اما خیلی زود خاطره همخوابگی های زجر آورم با علیرضا جلوی چشمهام زنده می شه و عرق سردی از روی تیره کمرم راه می گیره !
همونجا سر جام خشک می شم و چشم هام بی هدف روی تخت ها دو دو می زنه ... علیرضا کمی به صحبت های فروشنده در مورد سرویس خواب ها گوش می ده و بعد به طرفم میاد :
_ اون سومیه رو می بینی نژلا ؟ ... به نظرت قشنگ نیست ؟ ... چوبش گردوئه ... طرحشم جالبه !


بی رمق دستی به صورتم می کشم و نفسم رو مثل آه بیرون می رد ... گونه هام گز گز می کنن و دلم به هم می پیچه ... یه دردی مثل درد ماهیانه توی دلم غوغا می کنه ... علیرضا انگار تا ته قضیه رو فهمیده ... بهم نزدیک می شه و بازوم رو توی دستش می گیره :
_ نژلا خوبی ؟ ... اگه حوصله نداری می تونیم برگردیم ، هان ؟
_ نه فقط ... فقط فکر نکنم نیازی به خریدن سرویس خواب باشه ... مگه نگفتی یه سوئیت بیشتر نساختی ؟ ... خب فکر نکنم اینقدری جا داشته باشیم که این تیر و تخته هارم دور خودمون جمع کنیم !
( طوری نگاهم می کنه که از خودم شرم می کنم ... شرم می کنم به خاطر مخفی کردن احساس واقعیم ... آروم زمزمه می کنه )
_ اون سوئیت چندانم کوچیک نیست ... صد متریه ... دو تا خواب کوچیک داره ... و یه سالن جمع و جور ... سرویس رو می خریم برای تو و آوینا که عادت دارین پیش هم بخوابین ... هان ؟
( کمی به بازوم فشار می ده ... دلم ضعف می ره ... برای خلاصی از این موقعیتی که هیچ جوری نمی تونم هضمش کنم فورا سرم رو به نشونه مثبت تکون می دم )
_ باشه ... باشه می خریم ... همون گردوئیه خوبه !

تا ساعت دوی ظهر چرخ می زنیم و تا حدودی برای اون خونه کوچیک و عروسکیمون خرید می کنیم ... خونه ای که مال من شده و توی سندش اسم من به عنوان آخرین مالک به ثبت رسیده ... خونه ای که وسط یه باغه ... باغی که دونه به دونه درخت هاش رو پدر مرحوم علیرضا با دست های خودش کاشته ... پس اون باغ برای علیرضا حرمت داره ... می تونم دلخوش باشم به برکت زندگیه دوبارم !
می تونم وقتی صبح ها از خواب بیدار می شم با به یاد آوردن اینکه سقف بالای سرم شش دونگ مال خودمه و صدقه هیچ کس نیست ، لبخند بزنم و بعد از پنجره به درخت های باغ نگاه کنم و نفس عمیق بکشم و تا اونجایی که می تونم برای همه روزم انرژی مثبت بگیرم !
چقدر خوبه وقتی بیدار می شی یادت بیفته که کمی تا قسمتی دلخوشی داری ... که آب و هوای دلت بهاریه ، همراه با وزش اندکی از نسیم خوشبختی !
البته مهم اینه که خوشبختی رو چطور شناخته باشی !
بقیه خرید رو موکول می کنیم به روز دیگه و علیرضا جلوی خونه پدریم ترمز می گیره ... خسته و کلافه از فشار گرما کیفم رو برمی دارم و در رو نیمه باز می کنم :
_ نمیای تو ؟
( لبخند کمرنگی می زنه ... کمی با دقت توی صورتم نگاه می کنه )
_ می دونی اولین باره اینطوری بهم تعارف می زنی ؟ ... بدم نمیاد بیام تو یه لقمه ناهار مامان پز بخورم ! ... می دونی که گلاب خانوم برا من زیاد ناپرهیزی نمی کنه !
_ خو حالاااااااا ... سیاه سوخته چه ذوقی هم کرده ... خودت که می دونی مامانم به خونت تشنه شده ... برو بزار منم برم ببینم بچم در چه حاله !

علیرضا در حالیکه از شدت مهار خندش لبش رو زیر فشار دندان هاش داره له می کنه با انگشت به خودش اشاره می کنه :
_ سیاه سوخته ؟ ... من فقط یه کمی سبزه بادمجونیم ... اونم برا اینه که مامان گلابم تو چله تابستون منو زاییده !
تو هم دفعه آخرت باشه فخر فروشی می کنی سفید برفی !

برای اولین بار بعد از مدت ها از این مزاح علیرضا یه لبخند واقعی روی لبم می شینه ... سرم رو به نشانه خداحافظی خم می کنمو به سمت خونه می رم ... بعد از اینکه در حیاط رو می بندم صدای کنده شدن ماشین از آسفالت کف کوچه رو می شنوم !
در چشم به هم زدنی صدای گریه آوینا از لای در ورودی به گوشم میرسه و قلبم توی گلوم میزنه ... هر چه توان دارم به کار می بندم و مثل فشنگ به طرف صدا پرواز می کنم !


هر کدوم از لنگه های کفشم به یه طرف می افتن ... سراسیمه خودم رو به وسط سالن می رسونم ... آوینا سرش رو توی بغل مامان روجا فرو برده و داره زار می زنه ... بابا محمود کنار در آشپزخونه ایستاده و یه بطری آب خنک توی دست هاشه ... ناصر با فاصله کمی اونطرف تر ایستاده و کمی خم شده و یکی از پاهاش رو روی لبه یه مبل تک نفره گذاشته ... مامان روجا صورتش از اشک خیسه و همگی با اومدن من سکوت کردن و با اخم های گره کرده به زمین نگاه می کنن .
نفس نفس می زنم ... سر تا پای آوینا رو با نگاه وارسی می کنم
_ چی شده ؟ ... چه خبره ؟ ... مامان چرا آوی گریه می کنه ؟

آوینا با شنیدن صدام فورا خودش رو از آغوش مامان روجا می کنه و به طرفم میاد ... با دست های کوچیکش چنگ می زنه به جلوی مانتوی کالباسی رنگم ... سرش رو بالا می گیره و با چشم های پر از اشک و گلوی پر از بغض بهم خیره می شه ... با نگاه التماسم می کنه ... دلم می شکنه ... دستم ناخودآگاه توی خرمن موهاش می لغزه و بعد روی دو زانو می شینم و آوی خودش رو توی بغلم جا می کنه ... طوری بهم چسبیده انگار دلش نمی خواد چیزی ببینه و بشنوه ... تن صدام بالاتر می ره :
_ می گم چی شده ؟ ... واسه چی بچم زهره ترک شده ؟
چرا هیچکی هیچی نمی گه ؟
هوی ناصر با توام هستماااا ! ... این بچه مریضه برا چی اشکشو دراوردین ؟

حاج محمود فوران می کنه :
_ صدات رو تو خونه من نبر بالا دختره احمق !
تو که می خواستی برگردی خونه شوهرت ، گ و ه زیادی خوردی خودتو ماها رو گاو پیشونی سفید کردی !
مگه من به تو سلیطه خانوم نگفتم اگه می خوای برگردی علیرضا رو میاریم همینجا ازش تعهد می گیریم و مهرتو میریم محضر به نامت بزنه ... مگه نگفتم ولگردی تو راهروهای دادگاه و کلانتری و پزشک قانونی عاقبتش بی آبرویی و رسوائیه ؟
همیشه همینطوری بودی ... همیشه سرخود بودی و با آبروی من بازی می کردی ... چه اونموقع که به عشق پسرداییت جفتک مینداختی و دو تایی تولد می گرفتین ... چه حالا که همون نامرد شیرت کرده و به هوای چزوندن شوهرت منو رسوای عام و خاص کردی !
_ حاجی عفت کلام که هیچی ... لااقل از آخرتت بترس و به مردم تهمت نزن !
_ تو نمی خواد به فکر آخرت من باشی پدرسگ ! ... دنیامو به قدر کافی آباد کردی ... چند روزه هر کی منو تو بازار می بینه احوال تو و نتیجه دادگاهت رو می پرسه ... دیگه پیش پیر و جوون سوژه شدم ... همه می پرسن حالا چقدری مهرش بود ؟ ... سر چی با دومادت زدن به تیپ و تار هم ؟
حکم قاضی کدوم وری بود ؟ ... دخترت حالا خونه خودته ؟ طلاق که نمی خواد انشاالله ؟ ... بهت نگفتم اون پاهای قلم شدت برسه به دادگاه نصف دوست و آشنا و فامیل می فهمن و ولوله میفته همه جا ؟ ... حالا خوبت شد ؟ ... مگه چی می خواستی بگیری ؟ مگه اون چند متر زمین رو من نمی تونستم از علیرضای بی شرف بگیرم و بدم بهت ؟ ... حتما باید می رفتی پیش قاضی و جار میزدی ؟
_ من غیر از اون یه تیکه زمین حضانت دخترمم می خواستم ... هر چند اهمیت همون یه تیکه زمین خیلی هم کم نبود ... دو متر قبر از خودم داشته باشم و برم بیفتم توش برام خیلی شیرین تره تا اینکه تو قصر تو سر سفره نون چرب و بریون بخورم !
_ خوشت نمیاد هری ... دختره چشم دریده ! ... جمع کن برو همونجا که بودی ... تو از اولشم لیاقت نداشتی ... خیلی بیشتر از اون چیزی که می ارزیدی هم برات خرج کردم !

بلند می شم و آوینا رو که همچنان هق هق می کنه و خودش رو بهم فشار می ده بغل می کنم ... مامان روجا با بی حالی چشم های سرخش رو فشار می ده و با یه نگاه پر از خواهش بهم اشاره می کنه کوتاه بیام ... غرورم بدجوری شکسته ... اون جمله آخر توی سرم تکرار می شه ... خیلی بیشتر از اون چیزی که می ارزیدم خرجم کرده !
چیزی به یادم نمیاد ... هیچ مهری ... هیچ عشقی ... هیچ آغوش گرم و دست نوازشگری که مال یک پدر باشه !
به جاش ضرب دست سنگینش روی تک تک اندام هام مور مور می کنه !
می دونم که اگر سکوت کنم نهایتا تا دو ساعت دیگه این طوفان فروکش می کنه و باز هم سر سفره حاج محمود برای من و دخترم بشقابی در نظر گرفته می شه ... اما من این آسایش پر منت رو نمی خوام ... که اگه می خواستم الان طفیلیه سفره رنگارنگ عمه مهدخت شده بودم !
بی توجه به نگاه پر خواهش مامان ، قوی و محکم لب می زنم :
_ رفتن از این خونه هیچ وقت برای من سخت نبوده و نیست ... آدما به عشق یه بشقاب برنج نیست که از در خونه کسی داخل می شن ... به عشق یه نگاه مهربون و یه روی خوشه که در خونه رو میزنن !
اون وقتی که جایی رو نداشتم به خاطر طبع بلندم حاضر نبودم گوشه فرش خونت بشینم ... فقط به خاطر اینکه حرمت موی سفیدت رو نشکنم برگشتم تو همین سلول شکنجه ... برای اینکه حس بزرگتری داشته باشی سر سفرت نشستم ... حالا که دیگه شکر خدا یه سقفی از خودم دارم که منت هیچ کس جز خدا روی سرم نیست ! ... همین دو تا تیکه رخت و لباس خودمو این بچه رو جمع می کنم و میرم ... تو هم به هر کسی که احوالمو پرسید بگو دخترم مرده تا مجبور نباشی جوابشون رو بدی !
می چرخم و دستم که به دستگیره در اتاقم می رسه صدای ناصر میخکوبم می کنه :
_ تو غلط می کنی پات رو از در این خونه بزاری بیرون !

گیج و گنگ برمی گردم و نگاهش می کنم ... پاش رو از روی مبل بر داشته و قد راست کرده :
_ اگه همون چهار سال پیشم مثل آدم از این خونه رفته بودی کسی جرات نمی کرد دست روت بلند کنه ... طوری بزنتت که یه هفته بی هوش باشی ... این خونه فقط مال بابام نیست ... مال هممونه ... اینقدر اینجا می مونی تا خونت تکمیل بشه ... آخر هفته دیگه هم پونزده شعبانه ... به مناسبت عید علیرضا میاد دنبالت و تازه آینه و قران می بری توی خونت ... بعدشم هر وقت علیرضا همه کارها رو کرد و حتی یخچال خونه رو پر کرد ... میاد دنبالت و مامان از زیر قرآن ردت می کنه ... هم تو رو هم دخترت رو ... برات اسفند دود می کنه ... منم دستت رو میگذارم تو دست شوهرت بهش می گم اگه خش بهت بیفته ، اگه اونور دنیا هم باشه پیداش می کنم و دست و پاش رو می شکنم و میندازم دور گردنش !

( اشک روی صورت ناصر راه گرفته و گونه هاش قرمز شدن ... حاج محمود هم تحت تاثیر این ابهت برادرانه ناصر لبش رو به دندون گرفته و سکوت کرده ... قلبم فشرده می شه ... مامان با چشم های گریون ولی لب های شکفته به صورت ناصر نگاه می کنه ... می تونم حس کنم چقدر از این بزرگ منشی و افکار پر از غیرت ناصر دلش شاد شده ... از اینکه بعد از سال ها کسی هست تا با منطق خودش تو روی خودخواهی های حاج محمود بایسته ! )
آوینا رو به خودم فشار می دم و سعی می کنم روی لرزش بدنم کنترل داشته باشم ... وارد اتاقم می شم و کنج دیوار پناه می گیرم ... به خاطر ناصر نمی رم ... راست می گه برادرم ... روزی که عروسیم بود همه به دستور حاجی رفتن امامزاده و وقتی علیرضا به دنبالم اومد من مثل یه روح سرگردان و پریشان ... در حالیکه یک دست لباس معمولی و رنگ و رو رفته به تن داشتم ... بدون اینکه پدری باشه تا سفارشم رو به شوهرم بکنه ... بدون اینکه مادری باشه تا به خاطر رفتنم اشک بریزه و من رو از زیر قران رد کنه ... بدون اینکه فامیل جمع باشن و کل بکشن و با دود اسفند و پاشیدن نقل و سکه بدرقم کنن ... بدون اینکه دستی یه کاسه آب پشت سر دختر این خونه بریزه ... با تمام غربتم نشستم توی ماشین شوهر اجباریم و خودم رو آماج متلک ها و زخم زبان های فامیل و خونواده علیرضا قرار دادم !
وقتی رسیدیم به در خونه پدری علیرضا ، فامیل های نزدیک که صرفا به خاطر بستن دهان های هرز و گله گذاری های دنباله دارشون برای نخوردن شام عروسی ، دعوت شده بودن ، آنچنان این تنهایی و چشم های سرخ از اشک و باردار بودنم رو توی گوش همدیگه وز وز کردن ، که تا مدت ها مهمانیه شام عروسیم چیزی جز کابوس های شبانه من نبودند !
در تمام طول شب ، تی شرت بلوطی رنگ ناصر رو توی جیبم فشار دادم و داغ دلم رو با فرو بردن پنجه هام توی تار پود لباس برادرم تسکین دادم !
چقدر خوبه که الان زمانی گذشته و ناصر اونقدر قوی شده که دیگه حاج محمود نمی تونه اون رو به جرم اعتراض کردن به خاطر وضعیتی که برای من درست کرده ، لخت کنه و از خونه بیرون بندازه !
چقدر خوبه که این بار می تونم به جای لباس ناصر ، پنجه هام رو توی عضلات سینه فراخش فرو ببرم و از محکم بودن و کوه بودنش مطمئن بشم و با بوی آغوشش احساس امنیت داشته باشم !



آوینا روی دست هام به خواب رفته ... کمی جابجاش می کنم و با دست تار موهای چسبیده روی صورت پر از عرقش رو کنار می زنم ... دست می برم روی سرم و شالم رو می کشم ... بدن آوی باز هم مثل کوره داغ شده ... بالشی رو که کمی دورتر افتاده با زحمت به سمت خودم می کشم و آوینا رو روی زمین می خوابونم ... هنوز هم نفس هاش منظم نیستند و هق هق ظریف و بی اراده ای گلوی دردناکش رو درگیر کرده ... در به آرامی باز می شه و مامان روجا با یه سینی وارد می شه ... تردید داره و با قدم های کوچیکی که بر میداره انگار ازم اجازه می خواد ... صورتم رو بالا می گیرم و نگاهش می کنم ... رنگ پریده و افسوس خوران لبخند محوی می زنه و کنارم روی زمین می شینه :
_ بچه خوابید ؟ ... براش آب پرتقال آوردم ... قرص هاش رو نخورده !

در سکوت فقط نگاهش می کنم .
_ بمیرم براش ... بابات ظهر که اومد از همون دم در شروع کرد با ناصر دعوا کردن و هوار کشیدن که چرا دنبالت راه افتاده و کمکت کرده تا بری دادگاه و پرونده تشکیل بدی ! ... بچه شاهد داد و قالشون بود ترسیده !
خودتم که رسیده و نرسیده تو دلتو خالی کردن ... یه لقمه غذا بخور رنگ به روت بیاد ... لبات مثل میت سفید شده !
_ میل ندارم مادر من ... زهر مار بخورم بهتر از این غذاست ... پاشو جمع کن ببر حالا اون شوهرت فکر می کنه منو اینجا بستین به پروار !
_ این چه طرز حرف زدنه دختر ؟ ... مگه دور از جونت گاوی ببندیمت به پروار ؟
تو هم اخلاقت از بابات بهتر نیست نژلا ... هر چی با زبون بی زبونی بهت اشاره کردم جوابشو نده هیچی نگو تا خودشو خالی کنه و خفه خون بگیره محل نگذاشتی !
هی هیزم زیر دیگ گذاشتی و حاضر جوابی کردی ... خدا رو شکر ناصر بچم سر قضیه رو هم آورد ... خدا پشت و پناهش باشه هر وقت اینجوری می بینمش یاد آقاجون خدابیامرز میفتم !

آه می کشم و به سینی خیره می شم ... یه لیوان آب پرتقال که کنارش فویل قرص و کپسول آوینا برق می زنه ... یه تنگ شربت آبلیمو و یه دیس متوسط پر از پلوی زعفرونی و یه کاسه مالامال از قیمه نارنجی رنگی که هنوز داره از روش بخار بلند می شه و سیب زمینی های طلایی تزئینش کردن ... یه کف دست نون که همیشه مامان برای برکت سفره میگذاره و بشقاب پر از سبزی خوردن تازه !
توی دلم در عجبم از تحمل این زن ... توی بدترین شرایط هم همچنان نقش کدبانوی خانه رو حفظ می کنه !
مامان همیشه سفره هاش بی عیب و نقصن ... سالاد و سبزی سفره ترک نمی شن ... و من نمی دونم به کدوم عشقی هر روز و هر روز ، مادرم برای این سفره تلاش می کنه ؟
مطمئنا حاج محمود همینطور که برای ما چندان هم پدری نکرد برای او هم نمی تونه شوهر ایده آلی باشه ... البته منکر علاقه حاجی به روجا خانوم نمی شه بود ... اما یه زن حتی برای خانه داری هم ، باید دلش گرم باشه !

مامان قاشق و چنگال رو بر میداره و به دستم میده :
_ تو رو خدا نژلا ! ... تو دیگه خون به دلم نکن ... بخور بزار منم یه نفس راحت بکشم ... بمیرم برای آوینا بچه دو تا لقمه ناهار بیشتر نخورده بود که این شمر از در اومد تو تار و مارمون کرد !

قاشق رو توی ظرف خورش فرو می برم کمی از آب خورش می چشم ... مزه لیمو عمانی روی زبونم منو یاد عمه مهدخت می ندازه ... یاد قرمه سبزی های سیاه و ترشش ... درد اینه که مزه لیمو عمانی ذهن من رو تا شیراز می بره اما چیزی از دستپخت مادرم به خاطر نمیارم ! ... منی که به اندازه موهای سرم ناهار و شام این خونه رو خوردم ، با هیچ محرکی به یاد مادر خودم نمی افتم !
واحسرتا ! ... واحسرتا نژلای غریب !
دست می برم توی ظرف سبزی و یه تربچه نقلی رو به دهان می گذارم ... مامان روجا با خودش درگیره ... بین گفتن و نگفتن دست و پا میزنه ... قاشق پلو رو بالا میارم :
_ بگو !
_ هان ؟ ... چیزی می خوای ؟
_ من ؟ ... نه من چیزی نمی خوام ... ولی شما انگار یه چیزی می خوای بگی !
_ ها آره ... فقط الان ناهارتو بخور ... بعدا می پرسم ازت !
_ می خورم ... دارم می خورم دیگه ... شما بگو منم می خورم !
_ خب راستش بابات داشت به ناصر می گفت قاضی که حضانت آوینا رو به نژلا نداده ... پس لازم نبود اینطوری با ساز و دهل مهریشو بگیره ... علیرضا رو میاوردیم دو تا ریش سفیدم شاهد می گرفتیم و همه این چیزایی رو که الان قاضی حکم داده بی سر و صدا ازش می گرفتیم ... میگه عمدا از رو لج من این کارو کردین !
حالا اینا رو ول کن ... ببینم مگه حضانت آوینا رو بهت ندادن ؟
_ نه ... ندادن !
_ چرا ؟ ... مگه نگفتی علیرضا معتاده ؟ ... مگه گزارش پزشکی قانونی رو برا قاضی ارائه ندادی ؟
_ چرا ... ولی خب حضانت گرفتن شرایط خاص خودش رو داره ... مثلا پدر باید معتاد و قمارباز باشه و یا فساد اخلاقی داشته باشه ... یا اینکه بخواد از بچه برای گدایی و قاچاق مواد مخدر و فحشا سوئ استفاده بکنه ... یا مثلا بیماری روانی داشته باشه که پزشکی قانونی تایید کنه !
یا اینکه ضرب و جرح ایجاد کنه ( پوزخند میزنم ) اونم خارج از حد متعارف ... یعنی تا یه حدیش هم متعارف محسوب می شه !
_ خب علیرضا که هم قمار می کنه هم معتاده هم دست بزن داره !
_ نه دیگه ... به این راحتیام نیست ... برای قماربازیش باید شاهد ببرم ... باید تو کلانتری پرونده داشته باشه و ثابت بشه ... مدتی هم هست که قمار نکرده ... اعتیادشم گذاشته کنار ... تو کمپ ترک اعتیاد پرونده داره ... جواب همه آزمایش هاشم منفی دراومده ... دست بزن رو هم فقط یکبار ازش شکایت کردم اونم همین دفعه آخره که کارم به بیمارستان کشید !
که چون قصد ندارم طلاق بگیرم لزومی نداره قاضی در مورد حضانت آوی رای بده !
_ یعنی چی ؟
_ یعنی اینکه در شرایطی که زن و مرد با هم زندگی می کنن و طلاقی صورت نگرفته قاضی نمی تونه در مورد حضانت طفل رای صادر بکنه ... در شرایط عادی حضانت بچه با پدرشه ... بعد از طلاق هم دختر فقط تا هفت سالگی با مادره ... بعد از اون حضانتش با پدره ! ... تازه اگر هم زن حضانت طفلش رو بگیره ، اگه روزی بخواد ازدواج کنه باید طبق قانون بچه رو به پدرش برگردونه !
_ خب پس با این حساب تو چرا پیه آبروریزی رو به جونت مالیدی و روی گواهی پزشک قانونی اقدام کردی ؟
اینطوری که می گی برات فایده ای نداشته ... تو که حتی دیه هم نگرفتی ... فقط یه تعهد گرفتی که دیگه کتکت نزنه !
_ اینطوری بهتر شد ... فعلا که چون قصد طلاق ندارم حضانت آوی رو بهم نمی دن ... اما اگه بعدها پشیمون شدم و خواستم از علیرضا جدا بشم ، با سابقه ای که براش درست کردم بهتر می تونم برای حضانت بچم از این قانون ضرب و جرح استفاده کنم !
با همین پرونده پزشک قانونی حق طلاقم رو گرفتم ... یه تعهد محضری هم داده که بعدها اگه برخورد فیزیکی داشته باشه راحت تر می تونم مادرشو به غزاش بشونم !


مامان روجا آه می کشه با دو انگت شصت و سبابه گوشه چشم هاش رو فشار می ده :
_ غذاتو بخور دختر ... گرفتمت به حرف ناهارت سرد شد ... من که اصلا دلم نمی خواست برگردی ... ولی خب انگار تصمیمتو اینجوری گرفتی ... با این اخلاق بابات روم نمیشه بهت اصرار کنم بمونی همینجا و طلاق بگیری که !
حالا امروز که رفتین خرید باهات خوب بود ؟ ... اذیتت که نکرد هان ؟ ... به خاطر شکایتت و رای دادگاه عقده نکرده بود که ؟

به چشم های کنجکاو مامان خیره می شم و بی اراده لب هام کش میان و خندم می گیره ... مامان انگار دلیل لبخندم رو می فهمه ... همینطور که بلند می شه نگاهش رو می دزده :
_ هی می گم بخور بعد بدتر می گیرمت به تعریف ! ... چیکار کنم دلواپسم خب !
تو که پوستت کلفت شده نمی فهمی ... ولی دلم برا این بچه خیلی شور می زنه !


معدم مثل سنگ سفت شده ... کیک و آب میوه ای که با علیرضا خوردم اشتهام رو کم کرده بود ... بحث با حاج محمود به کل کورش کرد .
با قاشق کمی کاسه خورش رو هم میزنم ... از یک طرف دیس کمی به پلو فشار می دم تا جمع بشن و حجم کمتری بگیرن ... اینطوری مامان فکر می کنه ناهارمو خوردم و کمتر معذب می شه !
سرم رو کنار بالش آوینا می گذارم و خس خس ملایم نفس هاش رو می شمارم !


همینطور که شال مشکی رنگم رو وارسی می کنم حواسم به آویناست که کنار اتاق نشسته و در سکوت با دست و پای عروسکش ور می ره ... گوشه لباسش رو مرتب می کنه و انگشت های کوچیکش رو چک می کنه ... بعد با یه نوازش موهای کاموایی عروسک رو از توی صورتش کنار می زنه و درست مرکز صورت گرد و نرمالوی اون رو با قدرت می بوسه !
آوینا داره برای عروسکش مادری می کنه ؟!
توی ذهن این بچه سه ساله ، مادر بودن یعنی مهربان بودن ؟ ... یعنی نوازش کردن ؟ ... یعنی یه آغوش گرم و همیشگی ؟
منی که همیشه از محبت ناب مادری محروم بودم چطور اینهمه مادری کردم برای کودک ناخواسته اما شیرینم ؟ ... دوباره نگاهی به شالم می کنم ... چرا همیشه برای بودن با علیرضا دستم به سمت رنگ سیاه کشیده می شه ؟
بس نیست این همه عزاداری ؟ ... شال شکلاتی با گل های ابریشمیه یاسی رنگ رو بیرون می کشم ... عجیب به سفیدیه صورتم طراوت می ده !
یادم میاد که من هیچ وقت آینه و شمعدانی نداشتم ... سفره عقدم برای هزارمین بار توی ذهنم تکرارا می شه ... بغض باز هم مهمون ناخونده گلوم می شه و نفرتم از حاج محمود زبانه می کشه ... این روزها علیرضا رو خاکستری تر از همیشه می بینم !
انگار بابا محمود سردمدار تمام خاطرات بدم شده ... سیاه تر از گذشته توی قلب و ذهنم جولان می ده ... نمی دونم چرا از اینکه دوستش ندارم احساس گناه نمی کنم !
زنگ موبایل برای من و آوینا مثل یک تلنگر کوچیک می مونه ... هر دومون رو از ادامه تفکراتمون باز می داره ... شماره علیرضا رو می بینم و نمی دونم برای چی خیلی ناگهانی دلم می خواد از فکری که تا همین چند لحظه پیش مهمان ذهنم بود برای او هم حرف بزنم .
_ سلام ! ... پشت دری ؟
_ سلام نژلا جونم ! ... نه الان دارم راه میفتم ... تا همین حالا درگیر برق کشی بودیم ... تو آماده ای ؟
_ برق کشی ؟ ... من فکر می کردم قبل از مبله کردن خونه برق کشیش رو تموم می کنن !
_ نه خانومم ... برق کشیه خونه رو نگفتم ... برق کشیه باغ رو گفتم ... چند جای محوطه بین درخت ها پایه زدیم و روش روشنایی نصب کردیم ... بدون اینا شب که می شد یه کمی وحشتناک بود ... عجیب ظلماتی می شد !
_ آها ! ... ببین من آمادم ... فقط ! ... فقط یه چیزی !
( صدای علیرضا مردد می شه )
_ فقط چی ؟
_ ببین ما که هیچ وقت آینه و شمعدون نداشتیم ... من الان چی باید بیارم برای خونه جدید ؟ ( نفس راحتی می کشه و سرخوش جواب می ده )
_ مرده شور منو ببرن ... یعنی ما هنوز آینه شمعدون نداریم ؟ ... خدا منو مرگ بده ... حالا باید چی کار کنیم ؟
_ حوصله مسخره بازی ندارم علیرضا ... من جدی حرف زدم ... مثلا امروز روز عیده ... می خوایم برای شگون خونه جدید آینه و قران ببریم ... یه فکری بکن !
_ فکرشو کردم ... میریم می خریم !
_ آینه شمعدون ؟
_ نه حالا به اون غلظت ... ولی خب می تونیم بریم یه میز کنسول فسقلی و تو دل برو بخریم با یه قران باکلاس ... که بتونیم تو صفحه اولش تاریخ تولد نوه هامون رو بنویسیم !

سرخوش قهقهه می زنم ... قطره اشکی رو که از کنار چشمم بیرون میزنه با نوک انگشت پاک می کنم ... صدای پر عشوه ی علیرضا توی گوشی می پیچه :
_ خاک بر سرم چه خوشش اومد حرف شوهر دادن آوینا شد !

دیدن قیافه معصوم و بهت زده آوینا بیشتر منو به خنده میندازه ... حتی تصور شنیدن یک همچین حرف هایی از علیرضا خنده داره ... فکر کن ... علیرضا بخواد بشینه و سر تا پای دامادش رو شب خواستگاری وجب کنه ... بعد لابد ازش بپرسه پسرم انشاالله که اهل دود و دم نیستی !
سرم رو کمی تکون می دم و با حرکت لب هام قربان صدقه آوینا می رم ... بی خیال و فارغ از دلشوره های همین چند لحظه پیش گوشی رو بیشتر به صورتم می چسبونم :
_ زود بیا ... ولی قبلش یه سری برو خونتون ... اون آینه محبوب منو از روی دیوار بردار ... من همون آینه اهداییه سمانه رو بیشتر دوست دارم ... ولی می ریم یه قران از همون با کلاس ها که گفتی می خریم !
_ دلم می خواد همه چیز تو خونه جدید نو باشه ... حتی لباس هامون ... نژلا بریم یکی بخریم !
_ علیرضا مهم خودمونیم نه لباس هامون ... نه وسایلمون ... فکرمون و احساسمون رو باید نو کنیم ... روش زندگیمون رو باید نو کنیم ... وگرنه با درست کردن ظاهر نمی شه جلوی گندیدن باطن زندگی رو گرفت !
_ باشه گلم ... همینطوره که می گی ! ... آوینا رو هم بیار ... دلم براش تنگ شده ... خیلی وقته ندیدمش ... استرس دارم ... می ترسم منو ببینه غریبی کنه یا اینکه گریه کنه ... خنده داره ولی از عکس العمل بچه به این کوچیکی می ترسم !

سکوت می کنم ... به چشم های عسلیه دخترم نگاه می کنم ... چشم هایی که خیلی وقته برای من حرف می زنن ... حقیقتا من هم می ترسم ... از عکس العمل آوینایی که بیشتر از دوماهه پدرش رو ندیده !
_ نژلا هستی ؟
_ آره ... داشتم فکر می کردم ... به نظرم خیلی رو برخورد اول حساس نباش ... ممکنه هر کاری بکنه ... ولی تو نباید ناراحت بشی ... بچه ها مثل مرغ می مونن ... دون که بپاشی دنبالت راه میفتن ... تو فقط بهش محبت کن ، مطمئن باش اونم به زودی دخترت می شه !

آوینا سرش رو به سینم تکیه داده و با دست های کوچیکش دست راستم رو گرفته ... باز هم به طرز عجیبی توی لاک سکوت و محافظه کاری فرو رفته ... انگار توی ذهنش خاطرات بدش رو مرور می کنه ... گاهی علیرضا بی توجه به ترس آوینا اون رو توی آشپزخونه یا حمام حبس می کرد تا به مراد دلش برسه و از زنش کام بگیره ... گاهی هم بی توجه به دخترکمون بحث می کردیم و با صدای بلند همدیگه رو متهم می کردیم به بی شعوری و خودخواهی !
حالا که فکر می کنم می بینم چندباری هم آوی شاهد کتک خوردن مادرش بوده ... وقت هایی که علیرضا وحشیانه در جواب اعتراض و کنایه های من ، سیلی به صورتم می کوبید !
وتک و توک مواردی که تلافیه زبان سرخ و درازم رو با کمربند سیاه و بلندش می داد ... دلم به هم می خوره ... واقعا با چه شجاعتی حاضر شدم دوباره به علیرضا فرصت بدم ؟
زیر چشمی نگاهی به شوهرم می کنم ... با اون علیرضای سه ماه پیش چیزی حدود نود درجه فرق کرده !
نفس عمیقی می کشم و خودم رو بیشتر روی صندلی رها می کنم ... بوی عطر خنک علیرضا تا انتهایی ترین مویرگ های ریه های مرطوبم رسوخ می کنه !
آوینا هم انگار شل شدن بدنم رو فهمیده ... چون با خیال راحت لم می ده و چشم های خوشگلش رو می بنده ... زیر چشمی به علیرضا نگاه می کنم ... آرامش عجیبی داره ... اما لب هاش رو غنچه کرده و توی فکر فرو رفته ... می دونم که کمی دلش شکسته ... آوینا توی برخورد اول سرد و یخ با یه نگاه شیشه ای فقط به او زل زده و این برای یک پدر چندان جالب نیست ... به هر حال هر کدام از ما باید به یک صورتی تقاص کم کاری ها و اون گذشته سیاه رو بپردازیم !
ماشین که جلوی در باغ می ایسته من هم از دنیای فکر و خیال بیرون میام ... علیرضا با لبخند نگاهی به من و دخترم می کنه :
_ خوابید ؟ ... آوینا انگار هر وقت توی ماشین می شینه خوابش می گیره ! ... یا شایدم چون نمی خواد منو ببینه فورا می خوابه !
_ نه ! ... آوی از بچگی همینطور بود ... حرکت ماشین براش مثل تکون خوردن گهواره می مونه ... زودی می خوابه ... وقت هایی که می رفتم سر کار توی اتوبوس با بدبختی خواب رو از سرش می پروندم !

علیرضا دست چپم رو می گیره و روی انگشت هام رو چندین بار می بوسه :
_ ببخش نژلا ! ... من کم گذاشتم که تو رفتی دنبال کار ! ... اگه به خاطر شرایط مالیه متزلزل من نبود تو هیچ وقت نیاز پیدا نمی کردی صبح به صبح بری توی مغازه مردم کارگری کنی !
زنده باشم برات جبران می کنم !
_ مهم نیست علیرضا ... گذشته ها گذشته ... من از لحاظ روحی به اون کار احتیاج داشتم ... فقطم نگرانی بابت تامین مخارج نبود !
اینجاست ؟
_ آره ... همینجاست ... از خونه پدریم به مرکز شهر خیلی نزدیک تره ... این دور و بر خیلی ها ویلا سازی کردن ... به زودی محله دنج و آرومی میشه ... سر همین خیابون رو که بگیری و بری یه بازارچه محلی هم هست ... تقریبا همه چیز دور و برمون هست ... به خاطر درخت ها هوای خیلی خوبی هم داره ... بابام خدابیامرز عاشق اینجا بود ... همیشه می گفت اینجا خیلی زود ترقی می کنه ... شم اقتصادی داشت ... حیف که من قدر ندونستم و میراث که چه عرض کنم ، تک به تک یادگارهاشو از دست دادم !
می دونی تو زندگیه من پر بود از رفیقای نارفیق و نامرد ! ... کسایی که به طمع پولم دورمو گرفته بودن و هر کدوم به اندازه خودشون یه ناخنکی زدن و رفتن !
اینقدر از پشت خنجر خوردم که دیگه نمی تونم به هیچ کس اعتماد کنم ... الان وقتی به گذشته فکر می کنم از خودم متنفر می شم !
_ متاسفم علی !
_ نه متاسف نباش خانومی ... روانپزشک کمپ می گه همین تنفری که از کارهای گذشته دارم بهم کمک کرده تا ترک کنم و کمتر وسوسه بشم برای لغزیدن دوباره !
بگذار من پیاده بشم آوی رو ازت بگیرم ... بعد بریم اینجارو ببین و نظرت رو بگو !

در آهنی و قرمز رنگ باغ با صدای قیژ قیژ باز می شه ... تنم مور مور می شه ... یاد در قدیمیه خونه پدریش میفتم و اینکه هر بار بعد از باز کردن در صدای نخراشیده گلاب خانوم بهم خوش آمد می گفت یا اینکه بدرقم می کرد ... هنوز هم بد بیراه های سوزنده و ناحقش توی خاطرم زنده هستن ... انگار باورم نمی شه الان با اون زبان تیز و تلخش داره با سرطان خون دست و پنجه نرم می کنه ... علیرضا خودش رو کنار می کشه تا من وارد بشم ... قبل از اون که قدمی بردارم قران نفیسی رو که توی جلد چرمیه سفید رنگی پیچیده شده رو می بوسم و اون رو بالا می گیرم ... علیرضا مقصودم رو می فهمه ... کمی خودش رو خم می کنه و همینطور که آوینا رو توی آغوش گرفته از زیر کلام خدا رد می شه و قدم توی باغ می گذاره ... قرآن رو به سینه می چسبونم و آینه سمانه رو کمی بالاتر می گیرم ... صورت سفیدم توی نوری که از آینه بازتابیده می شه گم شده ... حس خوبی دارم ... یه گوشه از آسمون آبی از توی قاب آینه پیداست ... نفس می کشم و راه گلوم انگار از همیشه بازتر شده ... علیرضا راست می گفت ... اینجا هوای خوبی داره ... هواش مثل خونه گلاب خانوم یا خونه حاج محمود سنگین و خفه نیست ... اینجا هواش بوی آزادی می ده !
بوی عزت نفس !


اولین چیزی که قاب چشمام رو پر می کنه یه ردیف درخت سپیدار سبز و سر به فلک کشیده هست که به صورت گرد جلوی در ورودی کاشته شده و یه محوطه دوازده متر مربعی رو محصور کرده ... توی این محدوده یه آلاچیق چوبی کار شده که از دیوار های پر از منفذ و سقف نصفه و نیمش شاخه های پر پیچ و خم انگور ریش بابا بالا رفتن !
جای دنجیه برای نشستن و لذت بردن از هوای باغ ... از کنار آلاچیق راه سنگفرش شده باریکی تا وسط باغ امتداد داره ... کمی که جلوتر می ریم می تونم ساختمون کوچیک و نما آجریه وسط باغ رو ببینم ... با اون سقف شیروانی که روش پر از سفال های قرمز رنگه درست مثل خانه های نقاشی شده زمان کودکی هامه !
شیشه های رفلکس صورتی با آجرهای زرد ترکیب جالبی درست کردن ... دور تا دور این خونه جمع و جور به اندازه یک متر پیاده روی سیمانی درست شده و زمین اطرافش پر از چمن طبیعی و علف های هرز و گل های وحشیه خودروست !
درخت های باغ تنوع عجیبی دارن ... دقیق تر که نگاه می کنم می تونم مدل هاشون رو بشمارم ... اطرافمون پر شده از ترکیب بی نظیری که مطمئنا به هر چهارفصل باغ جلوه زیبایی می ده ... زردالو ، گیلاس ، به ، خرمالو ، گردو ، توت ، سرو های قطور و قدیمی ، ساقه های افتاده و لرزان آلبالوهای وحشی و بیدهای مجنون ، و کمی جلوتر یک باغچه کوچیک پر از گل های آفتابگردان و کوکب !
لبخند از روی صورتم نمیفته ... به وجد میام و بدون اینکه کنترلی روی لحنم داشته باشم با نهایت شور و شعفی که احساس می کنم فریاد می زنم :
_ وااااااییییی اینجا بهشته ؟ ... آدم نمی تونه تصور بکنه پشت این در و دیوارای کهنه یه همچین جای قشنگی وجود داشته باشه !

علیرضا با ذوق نگاهم می کنه ... چشم هاش می درخشه ... غرور رو می تونم توی صورتش ببینم ... برای اولین بار بعد از شش سال این مرد تونسته من رو به وجد بیاره ... آوینا از سر و صدای من بیدار شده و با کنجکاوی به اطرافش نگاه می کنه ... علیرضا اون رو روی زمین می گذاره و پیشانیش رو می بوسه ... آوی بدون توجه به من با پاهای کوچیکش قدم بر می داره و لابلای درخت ها به گشت و گذار کودکانه و شیرینش می پردازه !
علیرضا به طرفم میاد و همینطور که با نگاه آوینا رو بدرقه می کنه قران و آینه رو از دستم می گیره :
_ نژلا بیا بریم داخل خونه رو ببین ... من همه تلاشمو کردم ولی فکر کنم هنوز یه چیزایی کم داره ... برای دیدن باغ یک عالمه وقت داری !


دوشادوش هم به در چوبی و فانتزیه خونه نزدیک می شیم ... قبل از اینکه وارد بشیم مکث می کنم و با چشم دنبال آوینا می گردم ... از لابلای درخت ها می تونم ببینمش که درست کنار دیوار انتهای باغ ایستاده ... دیواری که به خاطر وجود ساقه های پر پیچ امین الدوله و بوته های رونده گل محمدی تماما به رنگ زرد و صورتی دیده می شه ... بوی عسلی که توی هوا پخش شده یقینا از همین دیوار بلند می شه !
آوینا مسخ گل های روی دیوار از زمین و زمان فارغ شده ! ... لبخندم عریض تر می شه و پا به داخل خونه رویاهام می گذارم ... در بدو ورود یه راهروی کوچیک قرار گرفته که سمت چپ به یه آشپزخونه اپن و با نمک ختم میشه و یک سالن جمع و جور با سرامیک های حصیری شکل ... سمت راست دو تا خواب جمع و جور با یه سرویس مجهز که بین دو اتاق قرار گرفته ... وجود پنجره های دور تا دورم باعث شده خونه غرق در نوربدرخشه ... با اینکه چندان بزرگ نیست اما همین نورگیر بودن و هوای آزادش به شدت اون رو دلباز و دوست داشتنی کرده ... نگاهم می چرخه روی شومینه کوچیک کنار سالن و قاب عکسی که متعلق به پدر علیرضاست و بین دو تا چراغ لاله فیروزه ای به چشم میاد !
زیر لب فاتحه ای می خونم و به علیرضا نگاه می کنم که آینه رو روی ستون کنار کانتر آویزان می کنه و قران رو کنار قاب عکس پدرش بالای شومینه قرار می ده ... آشپزخونه با اون کابینت های جمع و جور و ام دی افش ، گاز استیل رومیزیش و سینک دو قلوی تر و تمیزش بهم حس فوق العاده ای می ده ... شاخه های سبز درخت ها از پشت پنجره های بزرگ آشپزخونه کوچیکم خودنمایی می کنن و من به این فکر می کنم که قطعا آشپزی توی یه همچین جای قشنگی بسیار لذت بخشه !
در یکی از خواب ها رو باز می کنم ... تخت یکنفره با روتختیه کرم و بنفشی رنگی کنار دیوار قرار گرفته ... قالیچه زمینه کرمی با گل های خوش رنگ لاجوردی و سبز و قهوه ای کف اتاق رو پر کرده ... می چرخم به سمت اتاق دوم می رم ... با باز شدن در سرویس خواب گردویی توی چشمم فرو می ره ... دست عرق کردم رو به چهارچوب در بند می کنم ... چشمم روی روتختیه صورتی رنگش دو دو می زنه ... بدنم شل می شه و از زانوهام خم می شم ... علیرضا با چند تا قدم بلند خودش رو می رسونه و زیر بازوهام رو می گیره ... لرز تنم بیشتر می شه ... علیرضا کاملا در آغوشم می گیره و به طرف تخت می ره ... پنجه می کشم به یقه پیراهنش و با صدایی که انگار از ته چاه بیرون میاد به زحمت التماس می کنم :
_ نه ! ... اینجا نه ! ... منو اینجا نگذار !

علیرضا گیج و گنگ کمی مکث می کنه و بعد بر می گرده و به سالن می رسه ... به کاناپه قرمز رنگ و بزرگ انتهای سالن که می رسیم با احتیاط از آغوشش جدا می شم و دراز می کشم ... علیرضا به طرف آشپزخونه می ره و بعد از چند لحظه با یک لیوان پر از آب خنک و حبه های قند برمیگرده :
_ بیا نژلا ... یه کمی از این بخور ... شاید بهتر شدی !
چرا اینطوری شدی ؟ ... به خاطر همون ضربه ایه که به سرت خورده ؟ ... هان ؟ به خاطر کماست ؟

به زحمت نیم خیز می شم و کمی از لبه لیوان می نوشم ... خنکای آب قند حالم رو بهتر می کنه اما اشک های سمجم بی اجازه از گوشه چشم هام بیرون می ریزند ... علیرضا با نگرانی بالای سرم خشک شده ... انگار همه بغض های گذشته همه با هم به طرف گلو و قلبم هجوم آوردن و من شدیدا احتیاج دارم به خالی شدن :
_ علیرضا !
_ جونم ؟ ... چت شده ؟
_ تو رو خدا ! ... تو رو خداااااا !
( هق می زنمو با صدای بلندتری گریه می کنم ... علیرضا جلوی پام زانو می زنه )
_ تو رو خدا چی نژلا ؟ ... حرف بزن داری می ترسونیم !
_ تو رو خدا ... اون روتختی رو از جلوی چشمم دور کن ... من از رنگ صورتیش می ترسم ! ... حالم بده ! ... همه بدنم داره تیر می کشه ! ... تو رو ارواح خاک پدرت نزار اون رو تختی رو دوباره ببینم !
( علیرضا مات و مبهوت در سکوت فرو رفته و به چشم های پر از اشکم نگاه می کنه ... دست هام رو دور بازوهام حلقه می کنم و به زحمت حرف می زنم )
_ اون روز ! ... اون روزم که اومدم خونتون ... روزی که اون بلا رو سرم آوردی ... همون روزی که توی اتاقت تنها بودیم ... روتختیت صورتی بود ... همین رنگ بود !
( علیرضا کم کم به خودش میاد ... کنارم می شینه و محکم در آغوشم می گیره ... شانه هام به عضلات محکم سینش می چسبه و گرمای عجیبی تن سرمازده و لرزانم رو در بر می گیره ... با دست هاش بازوهای سردم رو به آرامی نوازش می کنه و من رو توی بغلش مثل ننو تکون می ده و کم کم با حرکات بدنش هق هقم خاموش می شه و اشک هام بی صدا روی گونه هام سر می خورن ! )
_ من برعکس تو از رنگ صورتی آرامش می گیرم ... بچه که بودم ... اون موقعی که هنوز پدر و مادرم با هم خوب بودن و هر روز با سر و صدای بحث و داد و قالشون از خواب بیدار نمی شدم ، اون موقع ها که با بوی نون داغ و چای تازه دم و صدای مرغ و خروس های کنار حیاطمون بیدار می شدم ... یادمه پرده اتاقم صورتی بود ... من عاشق نور خورشیدی بودم که هر صبح از پشت اون پرده می تابید و همه اتاق رنگ صورتی می گرفت !
از این رنگ خاطره دارم ... دوست داشتم صبح به صبح با دیدن همین رنگ از خواب بیدار بشم و برای چند لحظه اون حس خوب بچگی هام برام زنده بشه !
نمی دونستم از اون روتختی تا این حد به هم می ریزی ... می دونی اون روز ......
خب اونروز ......... الان نه ولی شاید بعدا بهت گفتم حس خودم راجع به اون روز چیه ... حالت که بهتر شد می ریم به سلیقه خودت یه روتختی می خریم !

سرم رو توی سینش فرو می برم آه می کشم :
_ یه چیز دیگه !
_ هوم ؟
_ در باغ ! ... می شه اون درو عوض کنی ؟
_ چطور ؟
_ از این در آهنی و کهنه خوشم نمیاد ... به خصوص که وقتی باز و بستش می کنی قیژ قیژ می کنه ... پشتم میلرزه ... منم از اون در خاطره خوبی ندارم ... یاد دهن بی چاک و بند مادرشوهرم میفتم !
_ مادرشوهرت ؟
_ اوهوم ... می شناسیش ؟ ... همونی که بهش می گن گلاب خانوم ولی مثل عرق کاسنی سرد و تلخه !
( لبخند بی صدای علیرضا رو می تونم حس کنم ... چانش رو به سرم تکیه داده و من به خوبی کشیده شدن عضلات صورتش رو می فهمم ... دست هاش بالا میان و گونه های اشکیم رو پاک می کنه ... بعد همینطور که با انگشت هاش موهای بیرون ریخته از زیر شالم رو نوازش می کنه زمزمه وار گلایه می کنه :
_ اون الان مریضه ... در موردش اینجوری نگو ... این روزا وقتی سرم غر می زنه و بددهنی می کنه بیشتر از اینکه ناراحت و عصبی بشم دلم براش می سوزه ... اصلا دلم برای خودمم می سوزه که رابطم با مادرم اینطوریه ... وقتی به این فکر می کنم که معلوم نیست تا کی سر پا باشه و بتونه اینقدر پر انرژی بد و بیراهم بگه ، تحمل کردن رفتارش ساده تر می شه !
توقع ندارم به این زودی ببخشیش ولی هر وقت یاد کارهاش میفتی به این فکر کن که داره تاونش رو پس می ده ... سرطان خون شوخی نیست ... درمانش خیلی سخته ... ممکنه اصلا درمان نشه !


لبم رو می گزم و قیافه گلاب خانوم رو توی ذهنم مجسم می کنم ... برای من هم قابل تصور نیست که این زن عجیب و غریب تا کی می تونه همچنان روی مرکب قدرت بشینه و بدون ترس از خدا با زبونش نیشتر بزنه به دور و بری هاش ! شاید اگر می دونست بیماره ، رویشو تغییر می داد ! ... حقشه بدونه و دنبال حلالیت باشه !
نفس عمیقی می کشم و به این فکر می کنم که چقدر خوبه علیرضا بوی تریاک و دود سیگار نمی ده ... شاید اگر معتاد نبود خیلی زودتر از اینها می تونست من رو به زندگیه خودش دلبسته کنه ... شاید اگر این خونه رویای رو همون اول زندگی تکمیل کرده بود ، زندگیه ما توی مسیر دیگه ای جلو می رفت !
آرامش و جو خوب و فضای لذت بخش این باغ ، شاید خیلی زودتر از این ها می تونست دل هر دوی ما رو نرم کنه و به زندگیمون نور بپاشه !
در خونه باز می شه و چند لحظه بعد آوینا در حالی که دامن لباسش رو پر از گل محمدی کرده دوان دوان وارد می شه ... با چشم به دنبالم می گرده و وقتی من و علیرضا رو اونطوری در کنار هم می بینه سر جاش می ایسته ... کمی برای بقیه راه مردده ... حالش رو می فهمم ... گیج شدنش رو درک می کنم ... شاید آوی داره پیش خودش دو دوتا چهارتا می کنه تا بفهمه من الان حس امنیت دارم یا نه ؟ ... از اینکه توی آغوش پدرشم حس بدی دارم یا نه ؟
لبخند می زنم و دستم رو به طرفش دراز می کنم ... علیرضا هم بلند می شه و به طرف آشپزخونه می ره ... از کنار آوینا که رد می شه دستی روی موهای پریشونش می کشه ... با رفتن علیرضا آوی به طرفم میدوه و خودش رو روی پاهام میندازه ... دامن پر از گلش رو نشونم می ده و لبخند می زنه :
_ بوش کن مامان ! ... خیلی بوی خوبی میدن ! ... میای بریم بیرون ؟ ... برام آلوچه می چینی ؟
_ آلوچه ؟
_ اوهوم ... آلوچه پیدا کردم ... خودم می تونستم بچینم ولی گفتم تو بیای بهتره !


با تعجب به آوی نگاه می کنم ... این چه درخت گوجه سبزی بوده که قد کوتاه و فسقلیه آوینا به شاخه هاش می رسیده ؟
علیرضا با یه کیسه زباله مشکی رنگ به طرف اتاق خواب می ره ... از جام بلند می شم و شالم رو از سرم بر میدارم ... دکمه های مانتوم رو باز می کنم ... می خوام هوای خنک باغ رو با پوست تنم حس کنم ... گل های دامن آوینا رو مشت می کنم و روی کانتر می ریزم ... علیرضا با کیسه زباله بیرون میاد ... مشخصه که روتختی رو تا زده و توی کیسه مشکی رنگ گذاشته ... دست آوینا رو می کشم :
_ علیرضا اینجا درخت گوجه سبزم دارین ؟
_ نمی دونم ... تقریبا همه چی پیدا می شه ... بابام قر و قاطی کاشته بود ... اینجا هر فصلی یه میوه ای هست ... برو یه گشتی بزن شاید پیدا کردی !

با شک دوباره به آوینا که مصمم نگاهم می کنه خیره می شم ... آوی بی قرار دستم رو می کشه ... با قدم های شتاب زدش همراه می شم :
_ من میرم ببینم آوینا چیکارم داره !
_ باشه برو ... منم این سیفون ظرفشویی رو باید محکمش کنم ... یه کمی آب میداد !

آوینا با قدم های کوچیک و سریعش من رو تا کنار باغچه می بره ... تعجبم بیشتر می شه :
_ مادرم ... عزیزم اینجا که درخت نداره ... بیا بریم ببینم چی پیدا می کنم برات !
_ نه ! ... بیا مامان همینجا بود !

توی دلم به حواس پرتیه دخترکم می خندم ... بالای سر باغچه می رسیم و آوی کنار چند تا بوته گوجه فرنگی دو زانو می شینه ... با غرور به گوجه های کال و کوچیک روی بوته ها اشاره می کنه !
_ اینهاش مامانی ! ... خودم بچینم ؟

نگاهی به گوجه های سبز و نارس که درست به اندازه گوجه سبز رشد کردن می کنم و بعد شلیک خندم فضای باغ رو می شکافه !


همینطور که توی حیاط قدم می زنم ، نگاهم میفته به پنجره های تار گرفته انباری ... ناخودآگاه با قدم های کشدار خودم رو پشت درش می رسونم ... از کنار شیشه خاک گرفته بالای در می تونم هنوز هم بقایای اون جهیزیه کذاییم رو ببینم .
دستگیره رو می چرخونم و با چند قدم وسط این بازار شام می ایستم ... حجم وسایل کمتر شدن و روی هر کارتن و پلاستیکی به قاعده یک بند انگشت خاک نشسته !
پوزخند می زنم و با دیدن هر کارتن توی ذهنم لحظه خریدش و حس بدی که داشتم مرور می شه ! ... همین جهیزیه فکستنی هم توی اون دورانی که بهش احتیاج داشتم از من دریغ شد ... با صدای مامان روجا می ترسم و به خودم میام :
_ به آثار باستانی نگاه می کنی دختر ؟

کاسه به دست به گوشه انبار می ره و از توی یه گونیه کنفی کاسه رو پر از بادام می کنه ... عطسه می زنه و با کسلی در گونی رو روی هم می گذاره .
_ این حساسیت منو آخرش می کشه ! ... دیشب تا صبح از سوزش بینی و گلوم خوابم نبرد !
_ اینارو چرا تا حالا نگه داشتین ؟
_ پس می خواستی چیکارشون کنیم ؟
_ چه می دونم ... این همه مستضعف و آدم عیالوار دور و برتون هست ... می دادین به یکی که دختر دم بخت داشت ... حاجی هم که اهل کار خیر ! ... دو تا مرید به مریداش اضافه می شد !
_ والا تو این چند ساله اینا شده آینه دق ... تا یه مدتی هر جا می خواستیم بریم دیدنی و منزل مبارکی یکی از همین تیکه ها رو برمی داشتیم و می بردیم ... یه چند بارم که هلال احمر و کمیته امام برا زلزله زده ها جنس جمع می کردن یه مقداریشو دادیم رفت ... اینام که تهش مونده ... نمی دونم قسمت کی بشه استفادشون کنه !

نگاهم روی کارتن بزرگ ماشین لباسشویی خیره شده ... چقدر توی این چند سال رخت و لباس چنگ زدم و اشک ریختم ... زمستون ها از سرما مهره های کمرم خشک می شد و تابستونها از فشار گرما سر تا پا عرق می ریختم .
_ لااقل یه بار با حاجی میومدین منزل مبارکی خونه دخترتون اون ماشین قراضه رو برام هدیه میاوردین !

مامان روجا نیش کلامم رو می فهمه ... آه می کشه و به سرعت از انبار بیرون می ره ... گوشه حیاط کنار باغچه می شینه و با چکش کوچیکش شروع می کنه به شکستن بادام های دو قلو !
از انبار بیرون می رم و کنار مامان روجا می شینم ... صورتش گر گرفته ... این یعنی بغض داره ... وجدانم کمی سرزنشم می کنه ... اما خیلی زود یه صدایی توی سرم بلند می شه ... همین مادر ، چند بار اشک و بغضت رو دراورد نژلا ؟
توی دلم می گم هزار بار ! ... ولی باز هم من لعنتی دلم نمیاد اشکش رو ببینم !
مامان زیر لبی انگار که داره با خودش حرف می زنه توجیه می کنه :
_ کدوم مادری رو دیدی که دلش بخواد دخترش بی جهزیه بره خونه بخت ؟ ... جهیزیه دختر یه جورایی آبروی مادرشه ! ... ولی وقتی بابات برات دریغ می کرد ... وقتی کم می گذاشت ... وقتی به کل بهانه تراشید و همینایی رو هم که خریده بود اینجا قبضه کرد ... من چیکار می تونستم بکنم ؟
حالا رفتی خونت رو دیدی راضی بودی ؟ ... وسایلش تکمیل بود ؟
_ بد نبود ... به اندازه توان و سلیقه خودش یه چیزایی خریده بود دیگه ! ... فرش هامون ماشینی بودن ... به پای فرش های ابریشمیه خونه جهان که نمی رسن ولی من طرح و نقششون رو دوست داشتم !
_ مادر من ، اینقدر دلتو سیاه نکن ... خدا اگه بخواد یه طوری بهتون روزی می ده که شش تای جهان و بابات رو بگذارین توی جیب بغلتون ... بگذر از این خاطره های ناخوش !
_ من که همه زندگیم همیشه گذشت کردم و امیدم به خدا بوده ... فکر نکنی این چیزا برام مهمه ... من با کمترین امکانات تو اون دو تا اتاق گوشه حیاط مادرشوهرم سه سال و نیم زندگی کردم ... نمی گم اگه این دو تا خنزر و پنزری که شوهرت برام خریده بود رو می داد زندگیم راحت تر نبود ... بود ولی ارزشش رو نداشت !
حالام شکر خدا زمستون رفته و روسیاهیش به زغال مونده ... این علیرضا روزیش فراخه که تا حالا لنگ نموندیم ... وگرنه با این قماربازیا و لوطی گری هاش و اعتیادش تا حالا کارمون به گدایی هم کشیده بود ... اگه همینطوری بچسبه به کارش برکت زندگیم از خیلی ها بیشتره !
_ حالا واقعنی ترک کرده ؟
_ جواب آزمایش هاش که منفی بودن ... بوی دود نمی ده ... سر حاله ... خمار و نئشه نیست ... اخلاقش بهت شده ... صبورتر شده ... می شه باهاش دو تا کلمه حرف زد !
_ خب انشاالله که سر به راه شده !

صدای رضا هر جفتمون رو می لرزونه :
_ ماااااامااااااااانننن !
_ اوف یامان ! ... چته پسر سکتمون دادی ؟
_ بدو بیا ببین این سمانه چی می گه پشت تلفن ... داره می میره انگار !

هر دو به هم نگاه می کنیم و بعد مثل فشنگ به طرف سالن می دویم ... گوشی رو بر می دارم و نفس عمیق می کشم :
_ الو سمانه !
_ الووو ... نژلااااااا ! ... تو رو خدا یکی به دادم برسه ... تنهام ... مامانم قلبش گرفته ... خودمم حالم بده ... آرش نیست نمی تونم پیداشون کنم !
_ من دارم میام اونجا ... فقط اگه خیلی اورژانسیه زنگ بزنم آمبولانس بیاد هان ؟
_ نه نمی خواد ... زودتر بیا باید لباسمو عوض کنم ... خیس خون شدم ... مامانتم بیار هوای مامانمو داشته باشه ... داره از حال می ره !

گوشی رو تقریبا پرت می کنم و همینطور که به طرف اتاقم می رم به مامان توضیح می دم ... بیست دقیقه بعد من و مامان و رضا و آوینا خونه دایی هستیم .
سمانه از درد روی زمین چنگ می کشه ... زن دایی زهره با رنگ و روی پریده قفسه سینش رو گرفته و زیر لب فقط خدا رو صدا می زنه ... مامان و آوینا کنار زندایی می مونن و مامان قرص های زندایی رو زیر زبونش می گذاره و قفسه سینش رو ماساژ می ده ... به سمانه کمک می کنم تا دوش مختصری بگیره و لباس راحتی بپوشه ... دم در اورژانس رضا هر چی پول توی جیبش داره توی دستم می گذاره و میره تا زندایی و بقیه رو به بیمارستان بیاره .
دم در یه ویلچر پیدا می کنم و سمانه رو تا بخش مامایی با سرعت هول می دم ... توی بخش ازمون سوال و جواب مختصری می کنن و بعد من رو پشت در بسته بخش نگه می دارن و صدای ناله های سمانه پشت در شیشه ای گم می شه !
دل توی دلم نیست ... هر جوری که حساب می کنم سمانه توی ماه هشتمه و این یعنی به دنیا اومدن بچش خطر زیادی داره ... چند لحظه بعد پرستار سورمه ای پوشی لیستی رو به طرفم می گیره و من به سرعت برای خریدن مواردی که توی لیست نوشته شده به طرف داروخانه بیمارستان می رم .
دارو و سرم و لباس اتاق عمل و بقیه لوازم رو خیلی سریع می خرم و بر می گردم ... همزمان با رسیدن من آرش و دایی و بقیه هم از آسانسور بیرون میان و سراسیمه پشت در بخش مامایی جمع می شن !
دایی از پرستاری که لوازم سمانه رو تحویل می گیره احوال دخترش رو می پرسه ... پرستار کمی وقت می خواد تا از دکتر در مورد وضعیت سمانه سوال کنه ... چند دقیقه بعد آرش مجبور می شه برگه رضایت نامه اتاق عمل رو امضا کنه و همه حاضرین با چشم های پر از اشک روی نیمکت های کنار سالن و پشت در بخش دست به دعا بر می دارن و از خدا سلامتیه مادر و بچه رو طلب می کنن !
همینطور که با مفصل انگشت های دستم بازی می کنم زیر لبم سوره حمد رو به نیت سلامتیه سمانه و پسرش می خونم ... در شیشه ای باز می شه و سمانه سر تا به پا سبز پوش روی تخت در حالیکه هنوز هم از درد به خوش می پیچه به سمت اتاق عمل هدایت می شه ... توی لحظات آخر چشمم روی دست های سمانه و آرش که با هم چفت شدن خیره می شه ... هیچ کس حال خوبی نداره ... همه نگران و پریشان پشت در اتاق عمل انتظار می کشن و دعا می خونن ... روی یکی از صندلی های کنار دیوار سر می خورم ... زیر لب الرحمان و الرحیم می گم و درد مثل مار توی دلم چنبره می زنه !

( _ نکن علیرضا ! ... تو رو خدا ولم کن ... امشب حالم خیلی بده !
_ مگه دارم به صلیب می کشمت ؟ ... فقط کافیه انگشت من بهت بخوره سریع آه و ناله رو شروع می کنی ! ... فکر نکن من خرم ... دیگه شورشو دراوردی نژلا !
_ وااااااای داره حالم از خودم و از تو و از این زندگیه کوفتیم بهم می خوره ! ... به من دست نزن عوضی !
_ صداتو ببر نژلا ! ... هر شبی که خونه ای ما همین بساط رو با هم داریم ؟ ... کی می خوای کوتاه بیای ؟ ... کی می خوای بفهمی من شوهرتم ؟
_ هیچ وقت ! ... هیچ وقت نمی فهمم ... دیوونه بچه داره خفم می کنه ... تو دیگه اذیتم نکن !
_ اینقدر تقلا نکن تا اذیت نشی ! ... چقدر بدنت داغه امشب نژلا ؟ ... انگار پوست تنت آتیش گرفته باشه !
_ زن پا به ماه می دونی یعنی چی ؟
_ نه نمی دونم ... مگه چند بار زاییدم که بدونم ؟
_ غیرت چی ؟ اونم نمی دونی یعنی چی ؟ ... مردونگی چی ؟ ... انصاف چی ؟ ... رحم و مروت چی ؟

گریه می کنم و با صدای خفه زار می زنم ... علیرضا از شدت خشم رگ گردنش بیرون زده و صورتش قرمز شده ... با خشونت به قفسه سینم فشار میاره و من با همه دردم چشم هام رو می بندم و به این فکر می کنم که نفس کشیدن چطوری بود ؟ ... حجم بزرگ توی بطنم به زیر گلوم فشار میاره و من دست و پا زدنش رو حس می کنم ... چنگ می کشم به پشت دست هاش اما ولم نمی کنه ... آرنجم و خم می کنم و با دست راست چنگ می کشم بی زیر گلوش ... دستم رو همون طور پشت گردنم قفل می کنه و سرم رو توی بالش فشار می ده ... مثل یه بچه بی دفاع و ناتوان در برابر قدرت مردانه عضلاتش کم میارم ... سینه های دردناکم انگار از درون می سوزند ... اشک می ریزم و از خدا مرگم رو طلب می کنم ... این روزها تحمل بچه هم برام دشوار تر شده ... دست های شوهرم شل می شه و من منزجر از رطوبت بدنم با تن خسته و شکمی که دیگه سنگینیش برام غیر قابل تحمل شده لنگان لنگان و مورچه وار به سمت حمام قدم بر می دارم ... چشمم روی در اتاق گلاب خانوم دو دو می زنه ... خدایا بیدار نشه ! ... خدایا امشب دیگه تحمل فحش خوردن ندارم ... مثل دزد های ترسو با نوک انگشت دستگیره در حمام رو می کشم ... زیر دوش آب همینکه جریان آب گرم از لابلای موهای بلندم راه می گیره و قلقلکم می ده احساس تهی شدن می کنم ... انگار صدای ترکیدن کیسه جنینم رو می شنوم ... با چشم های وحشتزده به پشت پاهای ضعیفم نگاه می کنم ... لزجی آب و خون ، وحشت از زایمان ، حس کردن اولین انقباض ها و تنهایی ! ... جیغ می کشم و از ترس با کف دست های لرزانم به صورتم می کوبم ... خم می شم و دستهام رو به سر زانوهای خستم بند می کنم ... بیرون از این در ، توی این شب پر از تاریکی و ترس بعد از خدا فقط یک نفر رو دارم ... با دردمندی از ته گلوم فریاد می کشم :
_ علیرضااااااا ! )


نمی دونم چقدر گذشته ... لب و دهانم خشک شده ... انگشت های دستم درد می کنن و من مثل احمق ها همچنان با مفصل های متورمم بازی می کنم ... دکتر بیرون میاد و با اون گان آبی رنگش مثل فرشته ها می درخشه ... در برابر هجوم حاضرین سریع لبخند می زنه :
_ بچه توی ان آی سی یو چند روز می مونه تا ریه هاش باز بشن ... خدا رو شکر به موقع عمل شد و خطر از بیخ گوش هر دوشون گذشت ... دخترتون هم خونریزیه شدیدی کرده بود ... قبل از عمل جفت جدا شده بود ... معجزه بود که بچه مرده به دنیا نیومد ... الان هم نمی تونید هیچ کدومشون رو ببینید ... بچه توی دستگاهه و پرستارها مراقبشن ... مادر هم باید حداقل بیست و چهار ساعت تحت مراقبت باشه اگه تو این چند ساعت عفونت و تب و تشنج نداشت و فشار خونش اوکی بود بستری می شه تو بخش !


توضیحات دکتر کافی بودن اما دل همه مثل سیر و سرکه می جوشه ... مامان روجا از جاش بلند می شه و همینطور که تسبیحش رو دور مچ دستش می پیچه رو به دایی روح اله می کنه :
_ داداش من برم به زهره خبر بدم ... طفلک اینقدر حالش بد بود تو اورژانس بهش سرم و آرامبخش زدن الان حتما منتظره بدونه چی شده !
_ برو خواهر ... خدا عمرتون بده ... هم خودت هم بچه هات اگه امروز نبودین شاید برای سمانه دیر می شد !
_ این چه حرفیه داداش ... همه چیز دست خداست ... بچه های تو هم مثل بچه های خودم ... نژلا و سمانه برام فرق ندارن ... شما هم برو خونه یه کمی استراحت کن ... رنگ خودتم پریده ... اینجا موندنت که تاثیری نداره ... من و بچه ها هستیم !


آرش دستی به صورتش می کشه و نفس عمیقی می کشه :
_ حاج آقا بیاین من ببرمتون خونه یه کمی دراز بکشین !
_ نه بابا جان ... اول صبر می کنم دختر و نوم رو ببینم ... بعد می رم نذرم رو ادا کنم !
توی دلم بی اختیار برای بار صد هزارم دایی رو با بابا محمود مقایسه می کنم و آه می کشم ... یکبار هم سعی نکرد آوینا رو ببینه ... جرم آوینا این بود که مادرش من بودم و پدرش یه معتاد که خود حاجی اونو برای دخترش لقمه گرفته بود !


****

پاهای خواب رفته و خشکم رو توی بغلم جمع می کنم و روی نیمکت کنار سالن چمباتمه می زنم ... ساعت دوی صبحه و من هنوز هیچ خبری از سمانه ندارم ... آرش به زور بقیه رو به خونه برد تا استراحت کنن ولی من نتونستم از بیمارستان برم و به قول زندایی زهره از هر دستی که گرفتم دارم از همون دست پس می دم ... حالا می فهمم چرا با اینکه من توی کما بودم ولی سمانه نتونست ترکم کنه و با اینکه باردار بود روی همین نیمکت های سرد انتظار می کشید تا من به هوش بیام !
انگار که خواهرم روی تخت بیمارستان باشه ... قلبم بی قرار و بی امان می زنه و من فقط به عقربه های ساعت نگاه می کنم و ذکر می گم ... همین یک ساعت پیش به کمک یکی از پرستارهایی که سامان رو میشناخت من تونستم بدن کبود و کوچولوی پسرک سمانه رو ببینم ... دلم آتیش می گیره ... آنژوکت رو با تخته چوبیه کوچیک و باند پارچه ای روی مچ پای ضعیف و استخوانیش ثابت کرده بودن و شکم برامده و متورمش با هر نفس تند تند بالا و پایین می شد و حس ترحم رو توی وجود هر بیننده ای بیدار می کرد ... در ظرف غذایی رو که آرش برای شامم آورده بود محکم می کنم و اون رو توی کیفم هول می دم ... مفاتیح جیبی رو بیرون می کشم و دعای توسل رو شروع می کنم !
هنوز به نیمه دعا نرسیدم که پرستاری از در بخش بیرون میاد :
_ خانوم !
_ بله ؟
_ شما همراه خانوم صولتی هستین ؟
_ بله منم ... چیزی شده ؟
_ نه نگران نشین ... راستش مریضتون از وقتی به هوش اومده اصلا نتونسته استراحت کنه ... ما هم نمی تونیم بیشتر از یه حدی براش آرامبخش تزریق کنیم ... بدنش به مرفین هم جواب نمی ده ... مدام گریه می کنه و هذیون می گه ... فکر می کنه بچه مرده به دنیا اومده ... با دکتر هماهنگ کردم همراهش بیاد چند دقیقه باهاش حرف بزنه ... مطمئنش کنین بچش زنده و سالمه ... اینطوری اصلا نمی تونیم فشار خونش رو ثابت نگه داریم !
_ باشه ... چی کار کنم ؟

همراه پرستار داخل می شم و لوازمم رو توی یه کمد فلزی می گذارم ... کفش هام رو با دمپایی های مخصوص عوض می کنم و روپوش سبز و استریلی می پوشم ... توی یکی از اتاقک های محصور شده با شیشه و آلومینیوم سمانه رو می بینم که با صورت پف کرده و چشم های به رنگ خون روی تخت دراز کشیده و بی تابی می کنه ... ساعد دست چپش رو به بدنه تخت بستن و همه از این حالتی که داره خسته و عصبی شدن ... سمانه با دیدن من نیم خیز می شه و از شدت درد جیغ می کشه ... پرستار دیگه ای که کنارشه با دست محکم قفسه سینش رو فشار می ده و اون رو روی بالش پرت می کنه :
_ خانوم به بخیه هات رحم کن ... چرا اینطوری می کنی با خودت و ما ؟ ... ای خدا امشب این چه عذابی بود به سر ما نازل کردی ؟

سمانه با صدای بلندتری گریه می کنه ... پره های بینیم از شدت خشم می لرزن ... سریع بالای سر سمانه می ایستم و با نفرت توی چشم های پرستار نگاه می کنم :
_ مادر نیستی نه ؟ ... مادر نیستی ، زن که هستی !
پرستار با چهره گرفته از کنارمون دور می شه ... می شنوم که پرستار دیگه ای که من رو به داخل هدایت کرده با صدای آرومی هشدار می ده :
_ جعفری این چه اخلاقیه گذاشتی ؟ ... می دونی این دختره خواهر دکتر صولتیه ؟

توی دلم برای این همه بی تجربگی و بی وجدانیه بعضی ها افسوس می خورم ... دست سرد سمانه رو می گیرم و اشک توی چشم هام حلقه می زنه ... با دست موهای پریشانش رو از روی گردن و صورتش کنار می زنم .
_ الهی من قربونت برم ... عزیز دلم چرا با خودت اینطوری می کنی ؟ ... چرا آروم و قرار نداری ؟
_ نژلا همش تقصیر من بود نه ؟ ... صبح تو خونه خوردم زمین ولی به کسی چیزی نگفتم ... اگه زودتر اومده بودم بیمارستان الان بچم زنده بود !
_ فدای تو بشم الانم بچه زنده هست ... توی ان آی سی یو مثل یه بچه شیر کوچولو خوابیده توی یه جعبه شیشه ای ... حالشم از تو خیلی بهتره ... نه سردشه ... نه گرمشه ... نه گرسنشه ... نه درد داره ... مثل یه جنتلمن خوابیده تا قبراق بشه و بتونه بیاد پیش مامانش !
_ دروغ می گی نژلا ! ... می خوای خرم کنی ... من خودم می دونم ... مرده می خواین منو آروم نگه دارین که حالم بد نشه ... از یک ساعت قبل از اینکه بیفتم رو خونریزی و بهت زنگ بزنم دیگه تکون نمی خورد ... نژلا من خیلی دوستش داشتم ... خیلی !
_ سمانه من هیچ وقت به تو دروغ نمی گم ... به جان آوینای خودم همین یک ساعت پیش پسرت رو دیدم ... به قران قسم حالش خوبه ... نگران نباش ... بگو چی کار کنم که باور کنی ؟
( سمانه سرش رو روی بالش رها می کنه ... اشک های گرمش بی وقفه از گوشه چشم های روشنش بیرون می ریزن ... کمی نفس عمیق می کشه و لبهای لرزانش رو جمع می کنه ... دلم از این حالتش به درد میاد ... دست چپش رو از حفاظ تخت باز می کنم و جای باند رو ماساژ می دم ... دور انژوکتش کبود شده ... می دونم چه حالی داره ... یه مادر حتی توی بارداریش با اینکه بچه رو ندیده باهاش ارتباط عمیقی برقرار می کنه و به هیچ وجه نمی تونه نبودن بچش رو هضم کنه ... سمانه با صدای خراشیده ای حرف می زنه )
_ همینکه جون آوینا رو قسم خوردی یعنی راست می گی !

بیشتر از این نمی تونم خودم رو کنترل کنم ... در حالی که اشک می ریزم پشت دست سمانه رو بوسه باران می کنم و پیشانیش رو نوازش می دم .
سمانه خسته از لحظات بدی که گذرونده بی حال و رنگ پریده زمزمه می کنه :
_ اسمش رو می خوام بزارم محمد امین ! ... می دونی هر وقت امین صداش می کردم توی شکمم تکون می خورد ... اگه نباشه منم می میرم ... بیشتر از خودم و آرش اونو دوست دارم !
ساکشو دو شب پیش بسته بودم ... ولی گلدوزیه لحافش هنوز تموم نشده بود !
_ تو این گرما لحاف می خواد چیکار اون فسقلی ؟ ... تا بیاد پاییز بشه و هوا سرد بشه اون که هیچی دو تا لحاف دیگه هم می تونی براش گلدوزی کنی !
_ تمام لباساشو ست سفید و قرمز برداشتم ... یه دست هم ست کرم و شوکلاتی ... اگه رنگ پوستش به آرش رفته باشه بهش میاد ! ... نه ؟
_ اینجا رو دیگه بز آوردی سمانه خانوم ... والا اون زغالی که من دیدم یه پا از خودتم سیر تره !
_ سبزه هست ؟
_ اوه چه جورم ! ... سبزه نگو بگو سیاه بندری !
( صدای سمانه کم کم شل تر و ضعیف تر می شه ... خمار و خواب آلود لب می زنه )
_ ای بابا اینم که شانس نداره این از به دنیا اومدنش اینم از رنگ پوستش ... لابد مثل آرش انگشت های پاشم شیش انگشتی شده هان ؟
( با چشم های پر از اشک لبخند می زنم ... با انگش اشاره وسط پیشانی سمانه رو چند بار با ضربه های کوتاه مهمان می کنم )
_ تو همیشه دیوونه بودی ... حتی توی بدترین شرایط !


شیردوش رو با احتیاط توی شیشه شیر محمد امین خالی می کنم و لبخند می زنم ... بعد از دو روز خیلی حس خوبی دارم ... سمانه همینطور که لباسش رو مرتب می کنه به محتوای شیشه اشاره می کنه :
_ واقعا اون یه استکان قبلی رو خورد ؟
_ معلومه که خورد ... پس فکر کردی وسط راه خودم سر کشیدم ؟
_ ایییی حالم به هم خورد ... قربونش برم انگار تصمیم گرفته تلافیه اون یک ماهی رو که زودتر به دنیا اومده سر یه هفته در بیاره !

زندایی زهره همینطور که کتاب دعاش رو می بنده با خوشرویی به من و سمانه نگاه می کنه :
_ انشا الله !

سرم رو به معنای تایید کمی خم می کنم و بعد برای دیدن دوباره محمد امین از اتاق خارج می شم ... پشت در که می رسم پرستار با خوشحالی از من و شیشه شیر استقبال می کنه ... کمی دورتر می ایستم و می بینم که با سرنگ استریل محتوای شیشه رو قطره قطره گوشه دهان کوچک و صورتی رنگ نوزاد خالی می کنه !
پسر سمانه بدون اینکه زحمت باز کردن چشم های پف کرده و بادامیش رو بکشه ، با میل و سر و صدای عجیبی قطره های شیر رو می بلعه ! ... می شنوم که پرستار با صدایی شبیه زمزمه نوزاد رو به خوردن شیر تشویق می کنه :
_ بگو بسم الله الرحمن الرحیم ... بگو الهم شافی ... بگو الهم کافی ... بگو الهم معافی !
بخور عزیز دلم ... بخور پسر قوی و مهربونم ... بخور تا مامانی شاد بشه !

اشک توی چشم هام جمع می شه ... پرستار رو انگار توی هاله ای از نور می بینم ... نیم ساعتی طول می کشه تا اون بیست سی سی شیر ذره ذره به کام نوزاد نارس سمانه ریخته بشه ... و من در عجبم از این همه صبر و بردباری ... از این روحیه خستگی ناپذیر پرستار جوان !
وقتی شیشه شیر رو توی دست هام می گذاره به خودم میام ... اشک هام رو پاک می کنم :
_ مادرش خیلی خوشحاله که پسرش داره شیر خودش رو می خوره !
_ حق داره عزیزم ... انشاالله خیلی زود هر دوشون مرخص می شن ! ... امروز خیلی تکاپو کردی ... همش بین دو طبقه در حال رفت و آمد بودی ... مادر بچه خواهرته ؟
_ بله ... خواهرمه !
_ خدا نگهدارتون باشه ... کیف کردم دیدم اینطوری زیر پر و بال مادر و بچه رو گرفتی !
_ منم از دیدن تلاش شما حض بردم ... من اگه کاری می کنم برای خواهرم می کنم ... ولی شما برای بچه غریبه ای که اصلا نمی شناسیدش ! ... پس کار شما ارزشمند تره !
_ لطف داری عزیزم ... اینقدر شیرین صحبت کردی خستگیه کل روزم از بین رفت !

از آب سرد کن داخل سالن لیوان آب خنکی می گیرم و روی نیمکت می شینم ... دلم می خواد کمی لفتش بدم تا اگه سمانه و مادرش حرف های مادر و دختری دارند تموم بشه ... امروز بعد از ظهر که همه برای ملاقات سمانه جمع بودن من برای دیدن آوینا و تعویض لباس برگشتم به خونه و از اینکه اینطوری با سامان هم روبرو نمی شدم خوشحال بودم ... از وقتی که برگشتم زن دایی زهره طور دیگه ای بهم نگاه می کنه ... از دلش هنوز خبر ندارم ولی همین که نگاهش دیگه زهرآلود نیست ، عجیب احساس سبکی می کنم !
با شنیدن صدای اذان بلند می شم و به طرف اتاق سمانه می رم ... قبل از ورود صدای گفتگوی مادر و دختر رو می شنوم :
_ الهی خوشبخت بشه ! ... همه دخترای فامیل فقط اومدن یه سری زدن و رفتن ... یکی تعارف نزد مادرت قلبش مریضه نمی تونه بمونه پیشت ، بمونیم کمک خواستی تنها نباشی !
الان دو شبانه روزه دور سرت چرخیده بدون اینکه خم به ابرو بیاره !
_ آره نژلا منو خیلیییییییی دوست می داره !
_ باز تو زدی رو کانال دلقک بازی ؟ ... دارم جدی باهات حرف می زنم ... مرخص شدی باید درست و حسابی ازش تشکر کنیم !
_ خب پس منم جدی می شم ... شما قبل از تشکر برو یه معذرت خواهی ازش بکن ... یادته تو مهمونیه چند وقت پیش چطوری سر سفره ، غذا رو به همشون زهر کردی ؟
می خواستی دل حاج محمود رو بسوزونی ولی فکر نکردی اینطوری اول دل نژلا رو خاکستر می کنی ! ... همش توهم داشتی ... دیدی که داره بر می گرده سر زندگیش ... یعنی چی ؟ یعنی یه درصدم نمی خواد مخ آقا پسرت رو بزنه !
_ درست حرف بزن سمان ... یه جوری می گی انگار من به این دختر یه تهمتی هم بسته باشم ... خب چیکار کنم ... دلم پر بود ... جیگرم می سوزه وقتی اینطوری بلاتکلیفیه سامانو می بینم ... بچم سوخت ... هنوز چشمش دنبال نژلاست ... خدا از سر حاج محمود نگذره !
تو این شش سال نه این زندگی کرد نه اون !
هر کدومشون یه جوری به آتیش کینه سوختن ... من و باباتم که قلب و سلامتیمون رو گذاشتیم رو این قضیه ! ... به خدا دلم خیلی پره سمانه ... دهن باز کنم سنگ می ترکه ... تو که دخترمی ... تو که روزگارمون رو دیدی ... تو دیگه نیشتر به قلبم نزن !
_ من کی نیشتر زدم ؟ ... من فقط می گم یه معذرت خواهی به نژلا مدیونی ... به خدا خیلی دلش بزرگه ... ندیدم یک بارم به تلافیه حرف های قلمبه و سلمبتون یه نگاه تند و تیز بهتون بکنه ! ... هر چی بوده همش احترام بوده و محبت !

کمی از در فاصله می گیرم و بعد طوری که صدای قدم هام روی سنگ های گرانیت کف سالن شنیده بشه نزدیک می شم و در رو هل می دم ... هر دو منتظر به دست هام نگاه می کنن ... شیشه خالی رو بالا می گیرم :
_ دیری ری رین ! ... نی نی همشو خورده !

هر دو لبخند می زنن و نفس راحتی می کشن ... همینطور که کنار روشوییه اتاق وضو می گیرم به زندایی نگاه می کنم :
_ زندایی شما نمی خواین برین خونه ؟ ... من که هستم ... سمانه هم فردا ظهر مرخص می شه ... برین سر فرصت اتاقشو مرتب کنین که فکر کنم یه چند وقتی مهمون خودتونه !
_ آی گفتی ... نمی دونم چطور باید اون همه تیر و تخته و آت و آشغال رو سر و سامون بدم ... اصلا تختش رو می گذارم گوشه مهمون خونه اینطوری بهتره ... بچه با اون همه بوی رنگ و خرت و پرت مریض می شه !
این دختره هنوز به اتاقش تو خونه ما دست نزده ... هر وقت می خواد بریز و بپاش کنه و خیر سرش کارای هنری انجام بده میاد خونه ما رو به گند می کشه و می ره !

صدای اعتراض سمانه بلند می شه :
_ اِ مامان ! ... تو که اینقدر بی جنبه نبودی !

روزنامه رو کف اتاق پهن می کنم و چادر نماز سمانه رو روی سرم می ندازم ... همینطوری که قامت می بندم می شنوم که زندایی داره از سامان می خواد که با ماشین به دنبالش بیاد ... بعد از نماز تسبیحم رو بر می دارم و ذکر می گم ... زن دایی با تک زنگی که روی گوشیه سمانه می خوره از روی صندلی بلند می شه و همینطور که به سمانه سفارش های لازم رو می کنه مشغول جمع کردن وسایل و ظرف و ظروف اضافه می شه ... یاد آقاجون و صورت گرد و سفید و مهربانش چند دقیقه ای هست که توی ذهنم نشسته ... دلم پر می کشه برای چشم های درشت و نگاه نافذش ... به قصد دو رکعت نماز برای شادیه روحش می ایستم و بعد از خداحافظی با زندایی زهره ، دست هام رو بالا می گیرم و نیت می کنم ... با شروع نماز صدای قدم های نرم و استوار سامان توی مغزم می پیچه ... همینطور که سوره حمد رو می خونم صدای لرزان و نگران یه مادر رو می شنوم :
_ اِ وا ... مادر چرا اومدی بالا ؟ ... من خودم داشتم میومدم پایین !
_ سلام !
( نمی دونم چرا احساس می کنم بدجوری توی سلام سامان شریکم ... نگاه سنگینش رو حس می کنم ... به رکوع می رم و انگار بار همه دنیا روی دوشم گذاشته می شه ... به طرز عجیبی احساس سنگینی و ضعف می کنم ... یه انرژیه مبهم ، یه حس ناشناخته با همون سلام سامان به طرفم سرازیر می شه ... تمام سعیم رو می کنم تا تمرکزم رو از دست ندم ... صداها توی سرم می پیچن )
_ سامان بیا بریم مادر ... نژلا داره نماز می خونه معذب می شه !
( قد راست می کنم و بعد با سینه ای سنگین به خاک میفتم ... طوری که انگار هیچ وقت دلم نمی خواد سر از سجده بردارم و توی چشم های سامان نگاه کنم )
_ باشه ... وسایلتون رو من میارم ... سمانه به نژلا بگو کمکت کنه راه بری ... هر چی بیشتر راه بری برات بهتره ... شنیدم تنبلی می کنی ... ممکنه چسبندگی و عفونت بگیری !
( زندایی با التماس اصرار می کنه )
_ بریم دیگه مادر ! ... باباتم منتظره .
( صدای مردانه سامان مثل دلش شکسته ... مکث می کنه و من از این سکوت می ترسم ... پیشانیم رو به مهر فشار می دم و توی دلم منتظر کلام آخرم که مثل تیر توی قلبم می شینه )
_ سمانه ! ... مواظب خودتون باشین ... می دونی که من حتی توی خوابم بیدارم ... هر وقت دلت خواست بهم زنگ بزن ... کارم داشته باشی اگه پا نداشته باشم با سر میام !
( بغضم می شکنه و شانه هام می لرزن ... سر از سجده بر نمی دارم ... سمانه با صدای دو رگه ای حرف دل من رو می زنه )
_ برو به سلامت داداشی ... برات دعا می کنم !

صدای دور شدن قدم ها و حال خراب من و یه سجاده ساده و خاکی ... یاد دست های بزرگ و گرم آقاجون ... یاد رویاهای بچگانم ... یاد صدای پر از بغض سامان ... یاد ترس و لرزهای مادرانه زن دایی زهره ... یاد خدایی که مدام زندگی و احوالات من رو از حالی به حال دیگه در میاره ... نمی تونم سر از سجده بر دارم ... زار می زنم ... بی صدا ... در سکوت مطلق ... اشک می ریزم و با دلم کنار میام ... امشب وتوی این لحظات هر چیزی که برای خالی شدن من موثر بود ، فراهم شد !
دست سرد سمانه روی دست راستم می شینه ... مثل برق گرفته ها از جا می پرم ... سمانه در حالیکه از شدت درد پیشانیش چین افتاده و لب هاش رو با دندان می گزه ... روی دو زانو کنارم نشسته و برای بهتر شدن حالم مدام کتف راستم رو نوازش می کنه ... به آرامی از جا بلند می شم و زیر بازوهاش رو می گیرم ... صورتش از اشک خیسه ... به من تکیه می کنه و با قدم های کوچیک طول اتاق رو طی می کنیم :
_ دیدی نژلا ؟ ... دیدی سامان ازت خداحافظی کرد ؟ ... به جون محمدم با تو بود !
_ دیدم سمانه ... دیدم !
هر دو در سکوت قدم می زنیم و سعی می کنیم با مرور همدلی های خواهرانه این لحظات سخت رو به فراموشی بسپریم !


کنار تخت سمانه می شینم و از پنجره اتاقش به ماه درشت و نقره ای رنگ نگاه می کنم ... صدای نفس های سمانه بهم آرامش می ده ... روی گونه چپش رو دو سه روز پیش با ناخن خراشیده بود ... توی همون چند ساعتی که فکر می کرد پسرش رو از دست داده ... با نوک انگشت سبابه روی خراش نسبتا عمیقی رو که ایجاد کرده لمس می کنم ... صدای سمانه هوش از سرم می بره :
_ شانس بیارم جاش نمونه !
_ ترسیدم !
_ خواب بودم ... ولی نمی دونم چی شد بیدار شدم ... تو چرا نخوابیدی ؟
_ خوابم نمیاد ... درد نداری ؟ ... راحتی ؟
_ آره حالم خوبه ... فکرم مشغوله ... می گم نژلا تو چی شد بعد از دنیا اومدن آوی درست رو ول کردی ؟ ... همش یه ترم مونده بود که !
_ الان نصفه شبی بزرگترین سوال ذهن تو شده همین ؟
_ نه خب ... نمی دونم چرا امشب همه چی با هم تو ذهنم قاطی شده ... انگار هر چی سوال از بچگی تا حالا داشتم الان یادم افتاده ... نگفتی !
( آه می کشم و برای بار صدم توی این چند روز پرت می شم به گذشته )
_ چون تنها بودم سمانه ! ... تنها !
( سمانه با چشم های باز و نگاه منتظرش تشویقم می کنه به حرف زدن ... انگار من هم بدم نمیاد توی این شب طولانی بعد از اون اتفاقی که افتاد یادی از گذشته هام بکنم )


_ می دونی سمانه ... خیلی خوبه آدم وقتی مشکلی براش پیش میاد یه جایی ، یه کسی باشه که بهش زنگ بزنه و ازش کمک بخواد ... وقتی توی خونه اتقباض هام شروع شد توی حمام بودم ... علیرضا دست و پاش رو گم کرده بود ... مادرشوهرم براش اهمیتی نداشت چی به سر من میاد ... بیدار شده بود و وضعیتمون رو می دید ولی انگار فقط از این ناراحت بود که خواب شبش پاره پوره شده !
هنوز که هنوزه در عجبم از این زن ... انگار نه انگار که خودش سه تا شکم زاییده بود ... که مادر بود ... می دونست من چه حالی دارم ... می دونست می ترسم و یه نفر رو می خوام که بهم دلگرمی بده و دل توی دلم بگذاره ! ... یه نفر که خودش تجربه داره ... مثل یه مادر ... بیاد و دستت رو بگیره و بگه نترس ... اینا همش باید اتفاق بیفته تا تو مادر بشی ... بگه چشم رو هم بگذاری تموم می شه ... بگه لذت مادر شدن درد رو از یادت می بره ... ولی اون فقط نگاهمون کرد !
اینقدر هول بودم که حتی یادم رفت لباس های بچه رو با خودم بردارم ... وقتی رسیدیم بیمارستان دیگه درد امونم رو بریده بود ... علیرضا پشت در موند و من با یه عالمه اضطراب ، تک و تنها فقط اشک می ریختم و توی دلم خدا رو صدا می زدم ... اون لحظه بود که با تمام وجودم بی کسیم رو درک کردم ... نبودن خونواده رو درک کردم ... مثل اینکه همه اطرافیانت مرده باشن و توی دنیا فریادرسی نداشته باشی ... ولی خب کاملا برعکس بود ... مثل این بود که من برای همه مرده بودم و محو شده بودم !
بعد از چند ساعت که برام مثل چند سال گذشت بچه به دنیا اومد ... با همون حال خرابم تاسف رو توی چشم های ماما دیدم ... بند دلم پاره شد ... به سختی نیم خیز شدم و سعی کردم بچه رو ببینم ... حس مادرانم تیزم کرده بود ... فهمیده بودم که یه جای کار بدجوری می لنگه ... پرستار فورا جلوم رو گرفت ... التماس می کردم که بهم بگن چی شده ... با چشم های غمگین مدام اصرار می کردن که استراحت کنم و چیزی نیست ... می شنیدم که پرستار صدا می زد همراه نژلا قربانی ... ساک بچه رو بیارین ... خیالم راحت شد که زندست ... وگرنه ساکش به چه درد می خورد ... توی اون گیجی و لختیه بعد از زایمان غصه بی لباس موندن بچم نیشتر می زد به قلب و روحم ... از زائو های دیگه لباس گدایی کردن و تن آوینا رو پوشوندن ! ... تحقیر شده بودم ... به جرم همه گناه های کرده و نکرده تنبیه شده بودم ... رها شده بودم و توی این دنیای بی رحم کسی نبود که سرم رو به دامنش بگیره و دلداریم بده ... که هول هراسی رو که به واسطه زایمان توی دلم افتاده بود ، از بین ببره !
منتقلم کردند توی یه اتاق عمومی ... بین چهار تا مادر دیگه که همشون همراه داشتن و با چشم های متعجب به من و حال خراب و بی کسیم نگاه می کردن ! ... هنوز موهای بلندم خیس بود و من از شدت کم خونی و اضطراب می لرزیدم !
علیرضا رو غیر از ساعت ملاقات راه نمی دادن توی بخش زنان ... به پرستار گفته بود می ره وسایل بچه رو بیاره ... چند ساعت بعد پرستار با یه ساک و کمی آبمیوه و غذا برگشت ... همه رو روی میز کنار تختم گذاشت و رفت ... این یعنی هیچ کس حاضر نشده بود حتی برای یک شب از من پرستاری بکنه ... گریم گرفت ... همه چیز روی دلم جمع شده بود و دیگه هیچ کنترلی روی رفتارم نداشتم ... با صدای بلند زار می زدم و به موهای سرم چنگ می کشیدم ... همراه تخت بغلی اومد کنارم ... دست هام رو گرفت ... اینقدر سرم رو به سینش فشار داد تا خالی شدم ... سست شدم ... روی تخت از حال رفته بودم ... بقیه هم اومدن ... همه فهمیده بودن من یه زندگیه عادی ندارم ... یکیشون گفت مادرت کجاست دخترم ؟
یک دفعه بی اختیار از دهنم پرید که مرده !
کسی چیزی نگفت ... دورم رو گرفتن ... به زور چند لقمه غذا توی دهنم گذاشتن و بهم آب میوه دادن ... تختم رو مرتب کردن و کمکم کردن دستشویی برم ... با اینکه همه کارهاشون از سر صمیمیت و دوستی بود ولی من هر لحظه بیشتر طعم تلخ حقارت رو می چشیدم ... داشتم با خودم کنار میومدم که تصمیم گرفتن پوشک و لباس های بچه رو عوض کنن تا منم روحیه بهتری بگیرم ... قنداق رو باز کردن و بعد نگاه های حیرت زده و پرسشگرشون دنیا رو جلوی چشم هام سیاه کرد ... قلبم مثل گنجشک می زد ... خشک شده بودن و مثل مجسمه به بدن برهنه آوینا نگاه می کردن ... التماس کردم یکی بهم بگه چی شده ؟ ... چرا هر کی این بچه رو می بینه ناراحت می شه ؟
تازه انگار به خودشون اومدن ... می خواستن سریع بدن آوینا رو بپوشونن ولی من خودم رو روی تخت جلو کشیدم و بدون اهمیت به تیر کشیدن بخیه هام به لبه تخت کوچیک نوزاد چنگ انداختم ... اونجا برای اولین بار آوینا رو دیدم که چطور پاهای ظریف و لاغرش مثل یه پرانتز باز شده بود و هر دوتا از مچ به طرزعجیبی به سمت داخل پیچ خورده بود ... چیزی که هر آدم بی سواد و بی تجربه ای هم در نگاه اول متوجه می شد این بود که آوینای من پاهای نرمالی نداشت !
انگار یه صدایی توی گوشم می گفت این بچه هیچ وقت نمی تونه راه بره !
اوج بیچارگیه من همون لحظه بود !


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,986
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,993
  • بازدید ماه : 122,932
  • بازدید سال : 270,713
  • بازدید کلی : 12,135,802