close
تبلیغات در اینترنت
رمان نژلا فرشته ای با چشمان زیبا قسمت چهارم
loading...

رمان فا

گاهم روی لیوان های نیم خورده چایی مونده ... بغض بدی دارم ... از اینکه اینجا ... درست گوشه سالن ... کنار سامان و ناصر مثل سه تا موجود کر و لال منتظر اتفاقات بعدی هستیم ، دلم به هم میخوره ! همه چراغ های حیاط روشن شده و نور پر رنگشون از در شیشه ای هال نشت کرده و یه تیکه از سالن رو اونقدر روشن…

رمان نژلا فرشته ای با چشمان زیبا قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1065 شنبه 26 بهمن 1392 : 21:22 نظرات ()

گاهم روی لیوان های نیم خورده چایی مونده ... بغض بدی دارم ... از اینکه اینجا ... درست گوشه سالن ... کنار سامان و ناصر مثل سه تا موجود کر و لال منتظر اتفاقات بعدی هستیم ، دلم به هم میخوره !
همه چراغ های حیاط روشن شده و نور پر رنگشون از در شیشه ای هال نشت کرده و یه تیکه از سالن رو اونقدر روشن کرده که آدم ناخودآگاه بهش حس ترس ار رسوایی القا میشه !........................................

هر وقت صدای حامد از فاصله نزدیکتری به گوش میرسه ... بیشتر توی خودم فرو میرم ... خدایا ... اگه اون عوضی توی شب خواستگاری نرسیده بود ... چه بسا که من الان عقد کرده سامان بودم ! ... صدای قدمهای پر قدرت حامد و کارگرها که با شتاب گونی هارو توی ماشین می چینن ، توی گوشم گرومب گرومب میکنه ! ... صدای ضربان بلند قلبم بهش اضافه میشه ... دست هامو میزارم روی گوش هام و همونجا کنار دیوار چمباتمه میزنم... سامان همراه من خم میشه و کنارم میشینه :
_ نژلا ! ... از چی اینطوری میترسی ؟
_ نمیدونم ! ... فقط دارم میمیرم سامان !
_ ( چشم هاشو میبنده و یه نفس عمیق میکشه ... زیر لب کلمه کثافت رو هجی میکنه ... دستش رو روی بازوم میزاره ) نژلا ! ... اینقدر از آدم های این خونه برای خودت غول نساز !
صدای استارت ماشین توی حیاط بلند میشه ... بعد هم آوای پر صلابت کنده شدن چرخ هاش از روی زمین حیاط و صدای گاز دنده یک ... ناصر دستش رو روی شونه های قوی و محکم سامان میزاره :
_ فکر کنم بهتره بری تو اتاق من ! ... انگار این کنه خیال رفتن نداره !
_ چی میگی ناصر ؟ ... برم مثل بچه ها خودمو تو پستو قایم کنم ؟ ... مگه خلافی ازم سر زده ؟
_ نه ! ... خب معلومه که نه ! ... ولی اینطوری فکر کنم بهتره ... جهان همچین بی راهم نگفت ... اگه از دلیل اومدنت هم فاکتور بگیریم ... بازم همینکه حامد به بابا بگه تو نبودشون اینجا بودی ممکنه برای نژلا بد بشه !
تو این خونه هیچ دیواری از دیوار یه دونه خواهر ما کوتاه تر نیست !
صدای کریه حامد واضح و روشن به گوش میرسه :
_ مهمون دارین ؟
موهای سرم سیخ میشن ... دهنم تلخ شده ... ضربان قلبم روی هزار داره میزنه ... صدای جهان دیگه از پشت در هال شنیده میشه :
_ نه ... مهمون کجا بود ؟ ... فقط خودمونیم .
چند لحظه سکوت و بعد چرخش دستگیره و هجوم بوی سیگار و ادکلن تلخ حامد ... دلم بیشتر به هم میپیچه ... قبل از اینکه حامد جلوتر بیاد و بتونه ما رو ببینه ... سامان با قدرتی که کمی هم چاشنی خشونت داره ... دست میندازه زیر بازوم و منو به سمت بالا میکشه ... این یعنی پاشو بایست ... یعنی مثل بدبختهایی که تموم شانس های زندگیشون رو باختن ... اینطور کنار دیوار کز نکن ... مچاله نشو ... توی خودت فرو نرو !
حالش رو میفهمم ... برای همین غرورش بود که حاضر نشد توی اتاق ناصر مخفی بشه ... شاید یک ثانیه بعد از ایستادن من حامد رویت میشه ... زیاد جا نمیخوره ... اینو از سست نشدن قدمهاش میفهمم ... انگار هوا برای نفس کشیدن نیست ... صدای نفس های تندم که بلند میشه ، سامان برای اولین بار بهم چشم غره میره ... خودمم از این ضعفی که دارم دلگیرم ... ولی چه کنم ... سامان استثنائا اینبار نمیتونه من رو درک کنه ... من دختری هستم که توی تموم روزهای این زندگی 18 ساله اش تحقیر شده ... کتک خورده و حرف درشت شنیده ... توی گوشش ترس رو زمزمه کردن ... به اندازه موهای سرش ... شب هایی رو گذرونده که تا خود صبح به درد ضربات کمر بند های چرمی و مرغوب پدرش فکر کرده ... بزرگترین سوال ذهنش اندازه و حد و مرز نفرت پدرش بوده ... دختری که تجربه بهش ثابت کرده ، همیشه و در همه حال از کینه تمام نشدنی این عموی بد سرشت باید ترسید !
صدای آزار دهنده حامد سکوت رو میشکنه :
_ به به ! ... شمع و گل و کیک و پروانه ... دوستان همه جمعند و ما کم سعادت ! ... از این طرفها سامان خان ... چطوری دکتر ؟ ... گفتم کسی تو این خونه از اون کتونی های مکش مرگ ما نمیپوشه !
جهان میگه مهمون نداریم ... البته بدم نمیگه ... شما دیگه برا خودت یه پا صابخونه شدی !
این ها رو میگه و با لبخند کجی روی لبش ... سر تا پای منو برانداز میکنه و با گفتن خوش باشین به سمت حیاط میره ... انگار اون لحن پر از کنایه و جملات پر از حرصش روی تنم حک شدن ... قیافه جهان و رضا اونقدر داغونه که اصلا قابل توصیف نیست ... این خونسردی و آرامش حامد بوی خوبی نمیداد ... ناصر تو فکر فرو رفته و سامان با دست های مشت کرده و اخم های گره کرده به در هال زل زده ... رضا تاب نمیاره :
_ آقا من از همین حالا بگم ... هیچ دخالتی تو اتفاقات امشب نداشتم ... کل خلافم این بوده که کنار شماها نشستم یه لیوان چای خوردم و یه تیکه کیک !
جهان پوزخندی میزنه :
_ خاک بر سر آدم فروشت ... دلت شور اون سرمایه ای رو میزنه که قراره از حاجی بگیری ، آره ؟ ... از اولم همینطور بودی ... بابا نیگات میکرد خودتو خیس میکردی ! ... برا همینم آدم حسابت نمیکنه !
ناصر لبهاشو خیس میکنه و آروم میغره :
_ ساکت شین تو رو خدا ! ... کاریه که شده !
لحن محزون ناصر دلم رو بیشتر آشوب میکنه ... فریاد ناصر بدترم میکنه :
_ آره داداش کوچیکه ... کاریه که شده ! ... به خدا اینکه ما یه روز خوش تو این خونه نداریم ... فقط به خاطر جفتک انداختن های شماهاست !
سامان داد میزنه : حرف دهنت رو بفهم جهان !
_ بدبختمون کردی سامان ... من یکی دیگه تضمین نمیدم نژلا فردا شب سر سالم رو بالشش بزاره !
باد جوونی تو سرت افتاده ... بهت گفتم برو ... گفتم کوتاه بیا ... فکر کردی میتونی با منطق خودت آدمهای این خونه رو تغییر بدی ؟ ... فکر کردی عاشق شدی و با دو تا شاخه گل دنیا رو تکون میدی ؟ ... فکر کردی میتونی قانون های این خونه رو بشکنی ؟ ... حاجی تو این خونه سر میشکنه ... اما حرفش نمیشکنه !
چه اشتباهی کردم ... باید با همون روش حاج محمود همون لحظه اول مینداختمت بیرون ... لااقل الان آتو به این بزرگی دست این حامد از خدا بی خبر نداشتیم ... حالا فردا جواب بابامو چی بدم ؟ ... خدا لعنتتون کنه ! ... خدا لعنتتون کنه !
******************
سپیده صبح زده ... صدای اذان خیلی وقته که قطع شده ... اما من همونطور زیر لحافم جمع شدم و به امشب فکر میکنم ... به برگشتن حاج محمود ... به وحشتی که در انتظارمه !
دیشب سامان رفت و من تا ساعت ها فکر کردم ... به اون دو تا شاخه گل سامان ... که دنیا رو نمیتونن تکون بدن ... اما دل سنگین شده از غصه منو ... تکون دادن و از زیر مرداب خفقان بیرون کشیدن !
به بوی تلخ و تهوع آور ادکلن حامد ... به بوی سرد و نشاط آور ادکلن سامان ... به نگاه پلید و پر از مکر حامد ... به نگاه محجوب و پر از عشق سامان !
با خودم میگم مرد داریم تا مرد ! ... یکی میتونه دنیای آرامش باشه ... یکی دیگه گردباد وحشت ! ... یکی میسازه و یکی میسوزونه !
دست میکشم روی پوست لطیف بازوهام ... روی پوست سفید و نرم ساق پاهام ... دست میکشم روی گونه های برجسته ام ... فکر میکنم ... فکر میکنم و باز هم بی شک و شبهه ... دلم گواهی میده که جای کمربند روی این پوست لطیف ... برای رسیدن به دست های نوازشگر سامان ... چندان هم غیر قابل تحمل نیست !
از وقتی خورشید طلوع میکنه و آفتاب هوا رو گرم ... خونه ما پر میشه از اقوامی که برای جور کردن بساط شام و استقبال از زائر های خونه خدا ... جمع شدن و هر کس کاری به فراخور حالش انجام میده ... دیگ بزرگ پر از شکر و شیره و عصاره آلبالو و گلاب ، کنار حیاط و زیر سایه گل ها منتظره تا با تیکه های یخ واکنش بده و دل حضار رو خنک کنه ! ... بوی عطر برنج خیس خورده سرپوش میگذاره روی بوی بد لپه های نیم پز شده و کف کرده ... دیدن آدم های آشنا و لب های خندون و دست های مشغولشون ، بهم حس خوبی میده ... این وسط گهگاهی نگاه براق حامد و صورت گرفته جهان و ناصر و اخم تخم های رضاست که مزه دهنم رو تلخ میکنه ... میون این همه عمل و عکس العمل ... بین این همه جریان ... انرژی غریبی توجهم رو جلب میکنه ... نگاه های پر از معنای نازنین ... دختر مغرور و عبوس خاله ربابه ... به سمت جهان هدف گرفته شدن !
با خودم میگم نازنین و جهان ؟ ... خدایا چه وصلت باشکوهی ! ... نازنین ... کوه یخی که همیشه از دیدن کنف شدن من و غرولندهای خاله روجای عزیزش بد کیفور میشد ... خدایا نه ! ... این جمع رو جمع تر نکن !
خدایا تفریق هم زیباست !
خدایا نژلای تو فرشته های مهربانیت رو بیشتر دوست داره ... ملکه های عذاب به قدر کفایت حاضرند !


حضور دلگرم کننده و امنیت بخش عمه مهدخت و بی بی صغری هم نمیتونه مانع از ترسی بشه که توی دلم افتاده و لحظه به لحظه داره بزرگ تر میشه !
همه جمع شدن و من گاهی همینطور که سینی سنگین شربت رو تعارف میکنم به دست حلقه شده مامان روجا دور گردن نازنین نگاه میکنم ... یکی از دست های نازنین روی زانوی مامان تکیه زده ... چقدر دلم میخواست این آغوش مادرانه و صمیمی الان برای من باشه ... صدای گپ و گفت مرد ها از اتاق پذیرایی شنیده میشه ... اونقدر بلند که حتی از میان تمام پچ پچ های زنانه اطرافم ، میتونم صدای حامد رو بشنوم که به برادر بزرگش با لحن خاصی میگه : این چند وقت که نبودید خیلی جای خالیتون به چشم میومد ... انشاالله دیگه هیچ وقت سایه تون از سر این بچه ها کم نباشه !
تو دلم بهش دهن کجی میکنم ... مطمئن نیستم مردک بلد باشه حتی کلمه انشاالله رو بنویسه ... حالا اینطور غلیظ اون رو ادا میکنه که چی ؟ ... همیشه همینطور بوده ... با دلسوزی و محبت های دروغین جلو میاد و نفوذ میکنه ... بعد هم تا آخر نیشش رو فرو میکنه و زهرش رو میریزه !
طاقه های سفره که پهن میشن همه به جنب و جوش میفتن ... در کمتر از ده دقیقه شکم سفره پر میشه از دیس های برنج و کاسه های خورش و سبدهای سبزی و نون محلی ... کاسه های ترشی مخلوط و پارچ های مالامال از یخ و دوغ ... کاسه های سفالی بزرگ مملو از قاچ های هندوانه و خربزه ... بشقاب های زعفرانی حلوای برنج پوشیده از کنجد و مغز بادام ، عطر افشانی میکنن ... و این همه رنگ و بو همراه میشن با تعارفات دلنشین و خاضعانه حاجی و حاجیه خانوم ... تا جمع رو برای خالی کردن سفره تشویق و ترغیب کنن !
بعد از شام چمدون ها و ساک های بزرگ صاحبخونه وسط سالن باز میشن و به چشم بر هم زدنی طاقه های پارچه چادری و پیراهنی برش میخورن و همراه با روسری های ابریشمی و پیراهن های مردونه اعلا و سجاده های مخملی و ادکلن های خارجی و ساعت های مردونه و زنونه ... قسمت میشن و نقش سوغات رو به خوبی ایفا میکنن !
همینطور که با کمک مهتاب ظرف های شام رو از توی دیگ مملو از آب داغ و مایع شوینده خارج میکنم و بعد از کشیدن اسکاچ اون هارو هول میدم تو تشت پر از آب تمیزی که جلوی دست عمه مهدخته ... همینطور که سعی میکنم بی تفاوت تر باشم ... نگاهم سر میخوره روی دست مامان روجا که با یه حرکت سریع و بدون جلب توجه جعبه کوچیک شیشه ای رو کف دست نازنین پنهون میکنه ... دست مشت شده نازنین و نگاه پر از قدر شناسیش مطمئنم میکنه که عروس جهان اولین نشون طلایی رو از دست های مادر شوهر آینده اش دریافت کرده !
کاش در این آشپزخونه هم مثل چشم های مامان روجا بسته بود ... کاش امشب بعد از ورودشون من رو هم مثل جهان و رضا و ناصر توی بغل میگرفتن و با شوق بهم نگاه میکردن ... کاش مامان روجا پشت بند اون لبخند کم رنگ و کلمه کوتاه و پرسشی خوبی ؟ ... سر من رو هم توی بغل گرفته بود و با بوسه هاش دلم رو شاد کرده بود ... کاش بعد از تموم شدن این بزم پرهیاهو ... مطمئن بودم که یه جعبه کوچیک شیشه ای ... انتظار من رو هم میکشه ... مطمئن بودم که تو خلوت اتاقم ... دست های مامان روجا سوغات یادبودی هم برای دست های تاول زده نژلا داره !
اما چه کنم که تقدیر همیشه من رو غافلگیر میکنه ... کسی میون این جمع هست که بهتر از هرکسی میدونه ... میدونه که بعد از این جشن ولیمه ... نژلا فرو میریزه و سیاه میشه ! ... میدونه که تقدیر نژلا تهوع آور و رقت برانگیزه !
ظرف ها و سفره های چرب شده به مدد مهتاب و عمه مهدخت شسته میشن و خشک و تمیز توی کابینت ها چیده میشن ... مهتاب چند تا سینی رو برمیداره و توشون رو با فنجون های بلور پر میکنه ... عمه تند تند از داخل جعبه های مقوایی شیرینی های کره ای رو خارج میکنه و با نظم توی دیس های متوسطی میچینه ... طوری که مزاحم کار کردنشون نباشم با جارو و سطل بزرگ پر از آب کف آشپزخونه رو میشورم ... انگار تمام بدنم نم کشیده ... صبح هم بیشتر میوه ها رو توی همین آشپزخونه شستم و با دستمال برق انداختم ... پوست دست و پام مثل نوزاد ها چروک خورده و صورتی شده ... کمر درد بدی گرفتم و بدتر از این همه درد جسمی ... همون اظطرابی هست که مثل خوره به جونم افتاده !
تا ساعت دوازده شب ضیافت همچنان پابرجا میمونه ... با بلند شدن چند تا از بزرگترهای مجلس بقیه هم عزم رفتن میکنن ... تا نزدیک یک نیمه شب خداحافظی و بدرقه مهمونها طول میکشه ... پشت بندش اهل خونه جمع میشن توی اتاق بزرگ و دلباز جهان و دوباره من و مهتاب و عمه کار رو از سر میگیریم ... بشقاب های مملو از پوست میوه و شیرینی های نیم خورده ... فنجون های نیمه پر و سیاه شده ... فرش های پر از ذرات غذا و خرده های شیرینی به چشم بر هم زدنی شسته و رفته میشن و همه چیز مثل روز اولش تمیز و مرتب سر جای خودش قرار میگیره ... هر سه نفرمون خسته شدیم ... اما خب این وسط قیافه من از همه خموده تره ... حتی نای گرفتن یک فنجون چای و خوردنش رو هم ندارم ... کنار دیوار سالن میشینم و خدا رو شکر میکنم که بالاخره این روز پر از هیاهو تموم شده !
صدای فریاد و هوار کشیدن بابامحمود که بلند میشه ... بند دل نژلا هم پاره میشه ... قلبم اونقدر تند میزنه که حس میکنم هر آن از توی سینم بیرون میفته ... نگاه متاسف و دلخور مهتاب رو که به در اتاق جهان میبینم ... مطمئن میشم که حامد زهر خودش رو ریخته و قضیه دیشب رو علنی کرده ... عمه مهدخت هنوز تو بهت و شوک این فریاد هاست که در اتاق جهان باز میشه و اهلش بیرون میریزن ... جهان بازوی بابا رو میگیره : به خدا حاجی اینطوری هم نبود که میگه !
برق سیلی که توی گوش جهان فرود میاد چشم های من رو هم صاعقه زده میکنه ... مثل گنجشک خیس میچسبم به دیوار پشت سرم و میلرزم ... ضعف همه جونم رو گرفته ... ناصر جلوی بابا رو میگیره : کی میخواین اول حرف بقیه رو هم بشنوین بعد حکم کنین ؟! ... حاجی تازه یک روزه که برگشتی ! ... پس اون سعی صفا و مروه اتون به چه دردی خورده ؟


بابا ناصر رو طوری هول میده که اگه مهتاب پشت کمرش رو نگرفته بود با پشت سر توی در شیشه ای گلخونه فرود میومد ... بابا محمود با صورت برافروخته فریاد میزنه :
_ حرومزاده ها ! ... دو روز که بالای سرتون نباشم تیشه برمیدارین و میزنین به ریشه آبروم ؟ ... تو یه الف بچه ... لقمه از دست من خوردی و حالا اومدی برا من از رد و قبول حجم حرف میزنی ؟ ... همتون بی غیرتین ... این مکه رفتن تو سرم بخوره ... این زیارت قبر پیغمبر به کمرم بزنه ... چهار تا بی آبرو ... چهار تا نادون بی غیرت درست کردم و دم از آبرو میزنم !
( جلوتر میاد و لگدی به پهلوی ناصر میزنه ... جیغ مامان روجا به هوا میره ... قبل از اینکه ضربه دوم رو بزنه دست های قوی رضا و حامد بازوهاش رو میگیرن و اون عقب میکشن ... مامان روجا خودش رو جلوی ناصر سپر میکنه ... جهان با صورت ورم کرده و دماغ خون آلود بهم نگاه میکنه ... تو چشمهاش چیز غریبی میبینم ... یه حس درهم و برهم ... تا حد مرگ از دستم عصبانیه و اون سیلی محکمی رو که خورده ، از چشم من میبینه ... اما انگار جایی توی اون اعماق مردمک چشمهاش ترسی رو میبینم که به خاطر عاقبت من لونه کرده !
تو دلم میگم وای به حالت نژلا ... وای به حالت که امشب جهان هم برات دلسوزی میکنه ... امشب قراره دل سنگ هم برات آب بشه ... تا دل حاج محمود خنک بشه و انتقام آبروی در معرض خطرش رو تمام و کمال از یکدونه دختر نفرت انگیزش بگیره !
صداها با هم قاطی شده ... هرکسی سعی داره حرف خودش رو به بابامحمود تفهیم کنه ... بی بی صغری به سمتم میاد و منو توی بغلش میگیره ... به ثانیه نمیکشه که دست های قوی بابا محمود منو طوری از توی بغل حمایتگر بی بی بیرون میکشه ... که من به یه طرف پرت میشم و بی بی به یک طرف دیگه ! ... قبل از اینکه کسی بتونه جلوش رو بگیره ، بلندم میکنه و همراه خودش توی اتاقم حبس میشم ... کلید رو توی قفل میچرخونه و با وجود اون همهمه و داد و بیدادهای پشت در اتاق میتونم صدای نفس های عصبانیش رو بشنوم ... مثل یه گاو خشمگین ... پره های بینیش باز و بسته میشن ... کمربندش رو که باز میکنه ... غیر ارادی عقب عقب میرم و میرسم به کمد چوبی ته اتاق ... جلوتر که میاد دست هامو جلوی صورتم میگیرم و آرزوی مرگ میکنم ... صدای غرشش توی گوشم میپیچه : میکشمت دختره هرزه ! ... میکشمت و این لکه ننگ رو از دامنم پاک میکنم ... ما رسم نداریم به یه بدکاره نون و آب بدیم و پرورشش بدیم ... ما رسم نداریم توله مار بزرگ کنیم و افعی چاق کنیم ! ... نفست رو میگیرم اما نمیزارم افسار پاره کنی و آبروم رو ببری !
دستش که بالا میره قبل از فرود روی پاهام خم میشم ... ضربه اول روی در کمد فرود میاد ... از شدت ضربه به چشم میبینم که یک تکه از روکش چوبی در ترک میخوره و خرد میشه ... ضربه بعدی اما مستقیم روی دست هام فرود میاد ... دست هایی که به خاطر کار زیاد و رطوبت آب اونقدر نازک شدن که با اولین ضربه پوستشون پاره میشه و خون از جای لبه های کمربند بیرون میزنه ... ضربه بعدی و بعدی ... صداهای پشت در بیشتر و بیشتر میشه ... التماس های عمه مهدخت توی سرم میپیچه ... داد و فریاد ناصر بهم نیرو میده تا به طرف در فرار کنم ... بین راه با ضربه ای که روی مهره های کمرم میشینه ، پهن زمین میشم ... ضربه ها بی مهابا به پاهاو کمرم میخورن ... اونقدر پرقدرت و پشت سر هم که شک دارم بابا محمود موقع فرود آوردنشون نفس میکشه یا نه ؟!
حتی نای فریاد کشیدن ندارم ... در عجبم که چرا آتیش تند انتقامش نمیخوابه ؟ ... چرا بس نمیکنه ؟ ... مرگ جلوی چشمهام میرقصه ... با خودم میگم نژلا ... دیگه چیزی نمونده ... الان تموم میشه ... میری پیش آقاجون ... از اولم نباید به این دنیا میومدی ... آره برای تو مرگ از همه چیز واجب تره !
گوشه کمربند موقع فرود اومدن روی شانه هام ، به پشت سرم میخوره ... اونقدر دردم میگیره که نفسم بند میاد ... صدای فریاد عمه مهدخت رو میشنوم : جهان ... پسرم ... تورو خدا این درو بشکن ... بشکنش تا نژلا رو نکشته !
از ترس اینکه دوباره به پشت سرم ضربه ای بخوره ... به زحمت به پهلو میچرخم ... همینطور که کمربند رو روی رون پاهام فرود میاره با دهن کف کرده و چشمهای قرمز فریاد میزنه : هرکس پاش رو بزاره تو این اتاق خونش پای خودشه !
چند لحظه سکوت و بعد لگد قدرتمند جهان که به در میخوره و لولای بالایی رو میشکنه ... پشت بندش شانه پهن و قوی ناصر که ضربه نهایی رو میزنه و در کاملا روی زمین میفته !
هنوز اونقدر بی حس و حال نشدم که ببینم جهان چطور ضربه کمربند رو توی هوا میگیره و صدای استخون انگشت هاش بلند میشه ... ناصر خودش رو روی من میندازه و سرم رو توی بغلش میگیره ... اشک های گرمش که روی لبم میریزه انگار تازه از شوک این اتفاق بیرون میام و درد نفسگیر شلاق ها توی تنم بیداد میکنن ... مامان روجا کنار در اتاق به حالت غش افتاده ... عمه مهدخت به کمک ناصر میاد و منو از روی زمین بلند میکنن ... حامد و مهتاب کنار در ایستادن ... مهتاب با دیدنم روشو به سمت حامد میچرخونه و میگه : خدا مرگت رو برسونه ... حداقل میخواستی صبر کنی یه روز از اومدنشون بگذره ، بعد آتیش بندازی به جونشون !
حامد سیلی پر حرصی به صورت مهتاب میکوبه : مگه من بی غیرتم ؟
مهتاب به طرف حیاط میدوه و حامد که از دیدن بدن له و لورده من انرژی گرفته سریع به دنبالش میره ... عمه با صدای بلند از بی بی میخواد که برام یه لیوان آب قند بیاره ... میل شدیدی دارم به اینکه روی زمین بشینم ... انگار به هر کدوم از پاهام وزنه آویزون کرده باشن ... بابا محمود همچنان داره تقلا میکنه تا خودش رو از توی حصار دست های رضا بیرون بیاره ... رضا با صورت شوک زده و رنگ پریده اونقدر محکم بازوهای بابا محمود رو از پشت گرفته که انگار از ازل به هم چسبیده بودن ... قبل از اومدن بی بی کمرم میسوزه و به دقیقه نمیکشه که دامن سفید رنگم از خون داغم رنگ میشه ... خالی شدن زیر شکمم رو حس میکنم ... احساس چندش میکنم ... خروج لخته های خون رو با تمام وجودم احساس میکنم ... آه میکشم و اونقدر بی حال و سنگین میشم که دست های ناصر و عمه هم نمیتونن حمایتم کنن ... همه در سکوت و وحشت به خون گرمی که از کنار ساق پاهام جریان داره خیره میشن ... عمه مهدخت فریاد میکشه : برین بیرون !
جهان زودتر از بقیه به خودش میاد ... با یک دست انگشتهای شکسته دست دیگه اش رو گرفته ... کنار ناصر میاد و با شانه هاش اون رو به طرف در اتاق هول میده ... رضا با رنگ روی زرد و پریده بابا رو که مات مونده و با گیجی به این اثر هنری که خلق کرده داره نگاه میکنه رو به بیرون هدایت میکنه !
تا چند دقیقه برخورد دست های عمه و بی بی رو به بدنم حس میکنم ... دست هایی که لباسهام رو در میارن و بدن در هم کوبیده شده و کبودم رو ، روی پتوی کنار اتاق دراز میکنن ... اونقدری هشیار نمیمونم تا بتونم چیز دیگه ای رو به خاطر بسپارم !


با احساس نوازش دستهام ، پلک های سنگین و دردناکم رو باز میکنم ... صدایی که خیلی شبیه صدای گرم سمانه هست ، بهم میگه صبر کن نژلا !
چند لحظه بعد کسی با یه تیکه پنبه آغشته به چای گرم پلک هام رو میشوره ... وقتی تماس پنبه قطع میشه آروم لای چشم هام رو باز میکنم ... از درد چند لحظه پیش خبری نیست ... انگار مژه های پرپشتم رو با بلورهای نمک و ترشحات خشک شده به هم چسبونده باشن و حالا که شسته شدن به راحتی میتونم پلک بزنم ... نور اتاق چشمم رو میزنه ... صورت محزون و نگران سمانه رو که میبینم ، به خودم شک میکنم که شاید هنوز هم خوابم !
به زحمت لب میزنم : سمانه ؟! ... تو اینجایی ؟
سمانه روی صورتم خم میشه ... اشک هاش روی صورتش فرو میریزه ... با یک دست موهای ریخته شده روی پیشونی عرق کرده ام رو کنار میزنه و آروم زمزمه میکنه :
_ ببخش نژلا ... سامان رو ببخش ... هنوزم باورم نمیشه ... چطور دلش اومد اینطوری با کمربند تو رو بزنه ؟ ... دیروز ظهر که فهمیدیم توی خونه ما هم قیامت شد ... بابا برای اولین بار به صورت سامان سیلی زد ... بهش گفت بلایی که سر تو اومده به خاطر این بوده که سامان بنده هوای نفسش شده ... گفت سامان مقصره ... نمیدونی چقدر به سامان التماس کردم که نیاد دم خونتون ... منو فرستاد گفت بهت بگم عشق با هوس خیلی فرق داره ... گفت ازش متنفر نباشی ... گفت ... گفت داره از دست تو میمیره !
بغض سمانه با صدای بلندی میترکه و سرش رو روی دستم میزاره و های های گریه میکنه ... ولی اشک های من انگار که خشکیده باشن ... با چشمهای باز به سقف سفید اتاق نگاه میکنم ... حال عجیبی دارم ... اصلا دوست ندارم کلمه ای حرف بزنم ... یادم میاد که پریشب که زیر دست های بابا محمود افتاده بودم ... اون لحظه ها هم کوچکترین صدایی از گلوم خارج نشد ... کسی رو مقصر نمیدونستم ... پوزخندی زدم ... چرا سامان فکر میکنه که از دستش ناراحتم ؟ ... من فکر این روزها رو کرده بودم ... میدونستم که سامان رو راحت به دست نمیارم ... هیچ وقت هیچ چیز با ارزشی رو توی زندگیم راحت به دست نیاورده بودم !
مامان روجا در اتاق رو باز میکنه و با سینی محتوی یه کاسه سوپ و یه لیوان آب داخل میشه ... از همون دم در به سمانه تشر میزنه :
_ صدات تا توی کوچه میره عمه ... بهت گفتم کسی نباید بفهمه ... حالام پاشو برو خونتون ... دم ظهره ... پاشو قربونت ... تا حاجی و پسرا پیداشون نشده برو !
نگران نژلا بودی ... دیدی که حالش خوبه ... اینقدرم گریه نکن ... حالا که چیزی نشده ! ... خدا رو شکر دو روز میخوابه حالش رو به راه میشه !
نفرتم از مامان روجا چند برابر میشه ... گاهی چند تا جمله ناقابل میتونه یه آدم رو به شدت زیر و رو کنه ... و من در آن واحد از شنیدن همین چند تا جمله ... تا حد مرگ از مادر خودم متنفر شدم ... مادری که به غیر از روح داغون شده و سرگردون من ... حتی نمیتونه زخم های روی بدنم رو ببینه ... مادری که حال خرابم رو نمیفهمه... حسرت توی چشمهای خسته من رو نمیبینه ... دست های زخمی و بدن تکه پاره من رو نمیبوسه ... نوازش نمیکنه ... مادری که من رو تو حسرت دو تا کلمه مادرونه سالهاست به جا گذاشته ... با خودم میگم چه آرامشی داره ... چطور میتونه اینقدر راحت بدن مچاله شده من رو ببینه و باز هم با خونسردی به سمانه بگه چیزی نشده !
از تماس قاشق سوپ با لبهام به خودم میام ... سمانه رفته ! ... اونقدر توی خشم و نفرت غرق بودم که اصلا نفهمیدم کی خداحافظی کرد و رفت ... سرم رو برمیگردونم ... مامان روجا نفس عمیقی میکشه و قاشق رو توی کاسه ول میکنه :
_ میزارم اینجا اگه خواستی بخور ! ... عمه ات هم دیگه کم کم پیداش میشه ... سرمت رو باید دربیاره ... تا حالا اگه غذا نمیخوردی مهم نبود ... با سرم و آمپول بهت میرسیدن ... ولی از حالا به بعد باید غذا بخوری ... فشارت بیفته ممکنه بازم خونریزی کنی !
این ها رو میگه و از در بیرون میره ... عجله داره برای به پا کردن بساط سبزی و سالاد سفره ناهار حاجی و پسران !
با خودم میگم همین ! ... تمام مهر مادرانه اش همین قدر بود ؟! ... اون زمانی که منو به دنیا میاورد درد نکشید ؟ ... خدا رو صدا نزد ؟ ... حس مادری با پر شدن سینه هاش بهش نفوذ نکرد ؟ ... اگه دیرتر به دادم رسیده بودن ... حتما الان با کت و دامن مخمل سیاه رنگش با وقار و آرامش گوشه مجلس ختمم نشسته بود و به تسلیت گفتن مردم احترام میزاشت !
اینقدری که این دو روز برای کبود شدن پهلوی ناصر و آتل بستن دو تا انگشت دست جهان غصه خورده ... برای له شدن بدن و خونریزی تا حد مرگ من ... چندان هم ناراحتی بروز نداده ! ... دست خودم نیست اما ... حس میکنم اگه همین حالا هم خبر مرگ پدر و مادرم رو بشنوم ... نمیتونم گریه کنم !
***************
روزها میگذرن و زخم های من کمرنگ و کمرنگ تر میشن ... تا مدت ها راه رفتن و حتی انجام دادن کارهای شخصی خودم برام زجرآور بود ... گاهی ناصر با یه هدیه کوچیک و شوخی های برادرانه ... سعی میکنه روحیه خرابم رو تغییر بده ... اینقدر ترحم برانگیزم که دو بار بین خواب و بیداری ، جهان رو میبینم که پاورچین بالای سرم میاد و کاسه پر از کمپوت رو بالای سرم میزاره ... چند لحظه نگاهم میکنه و بیرون میره ... اونقدر بی سر و صدا میره که انگار هیچ وقت به این اتاق نیومده ... عمه بیشتر از قبل بهم سر میزنه ... تقریبا هر هفته یکبار از شیراز به دیدنم میاد ... میاد و هر بار ازم میخواد باهاش برای مدتی به شیراز برم ... عمه مهدخت چه میفهمه تمام شدن دنیا برای دختر هیجده ساله قربانی ها ... همون له شدن زیر آوار بی انصافی های نزدیک ترین هاست ... شیراز یا اینجا یا پایتخت ... فرقی نمیکنه ... وقتی روح میمیره ... جسم طفیلی رقت انگیزی میشه ! ... بی بی گاهی وقت ها با درست کردن قویت پسته یا حلوای آرد گندم ، به دیدنم میاد تا تقویتم کنه ... وقتی میاد سرم رو توی دامنش میزارم و عطر مادرانه اش رو با ولع به ریه هام میکشم ... همون چند دقیقه ای که توی بغلش چرت میزنم ... برای استراحتم کافیه ! ... بقیه روز و شبم رو توی تنهایی به سقف اتاق یا گوشه آسمون آبی که از بالای پنجره اتاقم پیداست ، زل میزنم و به فکر فرو میرم !
دلم از سنگ شده ... انگار هیچ چیزی نمیتونه خوشحال یا غمگینم کنه ... مثل تارک دنیاها شدم ... این روزها فقط خوبیه حالم اینه که دیگه کسی توی خونه فرمایش نمیده و ازم کار نمیکشن ... انگار کتکی که خوردم اونقدری کاری بوده که تا مدت ها کفایتم کنه ... از همون شب تا حالا اصلا بابام رو ندیدم ... سر سفره نمیشینم ... هر روز برای وعده ناهار سینی غذا به وسیله مامان روجا یا ناصر به اتاقم میاد ... به اندازه ای که زنده بمونم میخورم ... برای صبحانه و شام هم چیزی از گلوم پایین نمیره ... دلم میخواست سینی غذا رو به دیوار بکوبم و فریاد بکشم ، من غذا لازم ندارم ! من فقط میخوام کسی با یک نگاه نادم هرچند مغرور ، بهم بفهمونه از کارش پشیمونه ! ... در همین حد هم راضی ام ... گاهی که مطمئن میشم کسی توی خونه نیست ... توی حیاط کنار باغچه میشینم و با نگاه کردن به رنگ سبز درخت ها و بوته های گل ... چشم های خسته و بی فروغم رو نوازش میکنم ! ... اگه کسی سر برسه بی حرف و گفتگو به اتاقم میام ... انگار همه اهل این خونه تا حالا متوجه شدن که نژلا ، اون آدم سابق نمیشه !
جواب کنکور اومده و من با کمک ناصر انتخاب رشته کردم ... انتخاب رشته کردم بدون اینکه برای خود من هم رتبه دو رقمی و افتخار آمیزم ذره ای اهمیت داشته باشه ! ... با اینکه دیگه بیرون رفتنم از خونه ممنوع نیست ، ولی هیچ میلی به ترک کردن گوشه اتاقم ندارم !
گاهی هر چند شب یکبار که صدای بحث و گفتگوی مامان روجا و بابا محمود میاد ... از لابلای در تازه تعمیر شده اتاقم ... میشنوم که دایی دوباره پیغام داده برای خواستگاری من ... میشنوم که مامان روجا بابا رو تشویق و گاهی هم تهدید میکنه برای ختم این کینه و کدورت ... برای راه اومدن با دل یک دونه پسر برادرش ... میشنوم که سامان دو بار رفته سر حجره بابا محمود و باهاش حرف زده و حاجی با افتخار توی خونه از فحاشی کردن و دست به سر کردن جوجه دکتر حرف میزنه ... میشنوم که جهان به بقیه میگه نژلا مثل مرده متحرک شده ... میشنوم که رضا از لب و دهن ویروسی شده و پر از آفت حامد حرف میزنه ... از دونه های سفید و دردناکی که نسبت به داروها مقاومت نشون میدن و چند روزی هست که حامد آب یخ رو هم با تحمل سوزش دهنش میخوره !
میشنوم که مامان روجا از ترسش بابت دیوانه و مجنون شدن من حرف میزنه ... میشنوم که بابا محمود از بی بی گله میکنه برای اینکه توی صورتش نگاه نمیکنه ... میشنوم که عمه مهدخت از بابا قول میگیره که اگه من دانشگاه شیراز قبول شدم ... اجازه بده به شیراز برم و تو خونه عمه ساکن بشم و این دانشجو شدن بهانه ای بشه برای بیرون شدن از این جلد بی تفاوتی و خمودگی نژلا ! ... نژلایی که دیگه کم کم داره این ترس رو به جون بقیه اهل خونه میندازه که نکنه جدی جدی از اون تنبیه بدنی توی شب ولیمه زیادی تاثیر گرفته و احوالاتش به هم ریخته !!!!!!!!!!!!
آره میشنوم ... ولی هیچ تمایلی به شنیدن ندارم ... میشنوم بدون اینکه خوشحال بشم یا ناراحت و نگران ... پوزخند از روی لب هام نمیفته ... جای زخم های بدنم که خوب شده ... ولی کسی نمیفهمه زخم های دلم این روزها چقدر عفونی و تهوع آور شدن !


گاهی وقت ها آدم های دور و برت میخوان همه چیز رو درست کنن ... آره میخوان درستش کنن ولی نمیدونی چرا بدتر خرابش میکنن !
توی اتاقم نشسته بودم و از پشت پنجره بزرگش به حیاط و رفت و آمدهای مشکوک بقیه نگاه میکردم ... گه گداری هم با نوک انگشت به مورچه های سیاهی که از کنار قاب پنجره رفت و آمد میکردن علامت میدادم ... کلا توی این دو ماه با وجود این همه اتفاقات ریز و درشتی که توی این خونه افتاده ... من به هیچ عنوان علاقه ای به بیرون اومدن از این کنج عزلت نشون ندادم !
امروز اما مثل اینکه با روزهای دیگه یه کمی فرق داره ... با لب های آویزون شانه هام رو بالا میدم و زیر لب میگم : به من چه ؟ ... اگه خیلی بهم مربوط باشه بالاخره بهم میگن !
مامان روجا حیاط رو شسته و من کسل از این بعد از ظهر پر از تنهایی و گرم و شرجی شده ... خمیازه بلندی میکشم ... هنوز دهنم رو کامل نبستم که در اتاق باز میشه و مامان روجا با یه لیوان آب هویج داخل میشه ... ابروهام بی اختیار بالا میرن ... من و این همه خوشبختی ؟؟؟؟؟؟؟
تا لحظه آخر که لیوان رو به دستم میده انگار منتظرم که خودش اون رو به لب ببره ! ... کنارم که میشینه ... توی دلم میگم باز کدوم بازی روزگار منتظرمه ؟!
با کلی من و من کردن حرفش رو میزنه ... میفهمم که با دایی روح اله توطئه کوچیکی کردن و قراره که امشب دایی دوباره برای خواستگاری ، اونم به صورت کاملا سرزده و بی خبر به اینجا بیاد !
نمیدونم این لطافت دایی به خاطر دلسوزیش برای منه یا اینکه به خاطر دل عاشق یکدونه پسرشه ؟ ... نمیدونم اگه من دو ماه پیش ، اون کتک پدر و مادر دار رو نخورده بودم ... بازم حاضر بود تن به خواسته سامان بده ؟ ... هر چی که هست لااقل اونقدر انسان هست که به خاطر دل یه آدم دیگه ... پا بگذاره روی غرورش و به خونه مردی بره که ازش نفرت داره !
مامان روجا سفارش میکنه که یه دوش بگیرم و کمی به خودم برسم ... بعد هم زیر لب میگه کلی کار دارم و از اتاق بیرون میره ... نمیدونم چرا دلم بهم میگه امشب دایی و سامان اصلا روی من رو نمیبینن ... دلم میگه لازم نیست هیچ مقدمه ای بچینم برای اتفاقی که ممکنه امشب در راه باشه ... دل یه دختر هیجده ساله ... مثل عقاب تو قله احساسات اوج گرفته ... دل یه دختر هیجده ساله مثل نژلا قربانی ... گواهی میده که امشب نمیتونه به سادگی اومدن یه خواستگار سرزده ... دلخوش شد به امید یه وصلت عاشقونه !
از پشت در اتاقم جم نمیخورم ... میدونم که هیچ کس صدام نمیکنه برای بردن سینی چای ... دایی فقط با پسرش اومده ... یه جورایی انگار فقط محض اتمام حجت با سامان ... قبول کرده که تن به این خفت بده و دوباره زنگ در خونه حاج محمود رو بزنه !
با اومدنشون میفهمم که همچین سرزده هم نبودن ... انگار فقط حاج محمود خبر نداشته ... کم کم صداها بالاتر میرن و واضح تر به گوشم میرسن ... کم کم چیزای بیشتری میشنوم و تهوع بیشتری میگیرم ... کاش به جای اینکه دایی موضوع کتک خودن من رو پیش بکشه ... به جای اینکه از قهر و غضب خدا حرف بزنه ... به جای اینکه از تنبیه بابا محمود به خاطر دیدار سامان تو شب تولدم گله کنه ... کاش به جای اینکه چند نمونه فوق العاده از زیرآبی رفتن ها و مکر و حیله های حامد رو پرده برداری کنه ... یا مثلا به جای اینکه تاکیید کنه اومدنش به خاطر دل یکدونه پسرشه ... کمی ... فقط کمی هم سیاست پدرانه به خرج میداد !
صدای بابا محمود لحظه به لحظه بلندتر و عصبی تر میشه ... کاش دایی این اوج گرفتن رو میفهمید !
کاش کوتاه میومد ... چه کنم که تو مرام این دبیر بازنشسته ریاضیات ... همه چیز طبق اصول و ارقام و حساب و کتاب باید جلو بره !
بابا محمود سرپوش برمیداره از عقده های بی ارزش و ریز و درشت سی سال دامادی خانواده دایی جان ! ... و من تازه ایمان میارم به هوش و درایت ناصر ... روزی که توی حیاط دلداریم میداد و دلیل سکوت بابا محمود رو حلاجی میکرد !
مجلس رو نمیبینم ... اما از روی گوشهام میتونم بفهمم که به همه چیز شباهت داره جز مجلس خواستگاری !
بعد از دو ساعت نفس گیر و پر از تشنج ... باز هم نتیجه چیزی نیست جز رفتن دایی روح اله با دل پر از دلخوری های نو و کهنه !
همون جور نیم خیز خودم رو به سمت جای خوابم میکشم و ملحفه نخی و سفید رنگم رو تا روی سرم بالا میکشم ... توی دلم میگم کاش این ملحفه همین الان حکم کفنم رو پیدا میکرد ... مگه یه آدم چی از زندگیش میخواد ؟ ... منی که حتی از محبت مادر و پدر هم محرومم ... منی که از دیدن محبت هر انسانی محرومم ... برای چی نفس میکشم ؟ ... دلم چرا اینقدر مرگ میخواد ؟
دستم باز میره به سمت زنجیر توی گردنم ... پلاک رو توی مشتم میگیرم ... آروم پلک هامو روی هم میزارم ... دو تا قطره اشک از گوشه چشمم سرک میکشن ... از ته دلم ناله میکنم :
_ خدایا ! ... تو که میبینی ! ... تو که میشنوی ! ... تو همیشه هستی ! ... منو بیشتر از خودم میفهمی ! ... دوستت دارم چون ... چون هیچ وقت لازم نیست چیزی رو برات توضیح بدم ! ... دوستت دارم چون از چیزی که حتی بهش فکر میکنم خبر داری ! ... خدایا آروم میشم وقتی یادم میفته که تو ... تو همیشه همه چیز رو میدونی !
اشک های بعدی تند و بی محابا سرازیر میشن و دل خسته من سبک بارتر میشه ... اهمیتی به بقیه حرف هایی که پشت در اتاق زده میشه ، نمیدم ! ... دیگه چیزی برام مهم نیست ... انگار با دلم کنار اومدم ... انگار عاقل شدم ... انگار فهمیدم که این گره حالا حالاها با دست که هیچ ... با دندون هم باز نمیشه !
حرف ناصر توی گوشم تکرار میشه :
_ تا تو نخوای هیچ کس نمیتونه عشق سامان رو ازت بگیره !
هیچ وقت اینو نمیخوام ... تا آخر عمرم نمیخوام و نمیزارم کسی عشق سامان رو ازم بگیره !
************
دستی به گوشه شالم میکشم ... آروم آروم توی صف جلو میرم ... قبل از اومدن از همه چیز مطمئن بودم ... اما حالا انگار جو اطرافم روی منم تاثیر گذاشته ... دلهره گرفتم ... پاهام میلرزه ... یعنی امروز اولین در به روم باز میشه ؟
به مرد میانسال و هیکلی جلوی دکه میرسم ... دست میکنه تو انبوه خرمن روزنامه ها ... با صدای لرزونی میگم :
_ صفحه ق رو میخواستم !


روزنامه رو توی دستم فشار میدم ... هنوزم باورم نمیشه ... مهندسی کامپیوتر شاخه نرم افزار اونم تو دانشگاه شیراز ... همون چیزی که میخواستم ... از روی چمن های پارک بلند میشم ... حتما الان ناصر هم نتیجه رو میدونه ... بعد از مدت ها اونقدر احساس سبکی و آرامش میکنم که دلم میخواد این حس خوب رو با یه نفر تقسیم کنم !
همینطور که دستی به پشت مانتوم میکشم ، دور و برم رو نگاه میکنم که یه وقت کسی این حرکت من رو نبینه ! ... دیگه خودمم به خودم شک دارم ... گاهی خودمم به خودم گیر میدم !
تا سر خیابون که میرسم دیگه میدونم دلم میخواد با کی حرف بزنم ... بی خیال همه دنیا میشم و سوار تاکسی زردی میشم که مسیرش به خونه دایی جان میخوره !
سمانه که صدای من رو از پشت آیفون میشنوه اونقدر گیج و مبهوت میشه که حتی یادش میره دکمه دربازکن رو فشار بده ... بعد از چند لحظه صدای قدمهای پرشتابش رو میشنوم که داره طول حیاط رو میدوه ... وقتی با صورت متعجب و نفس های کش دار در رو باز میکنه ... با دیدن صورت مهربون و هیجان زده اش دلم بیشتر ضعف میره و خودم رو توی بغلش میندازم ... چند لحظه فقط همدیگرو فشار میدیم و تو بغل هم تکون میخوریم ... سمانه همیشه برام مثل خواهر نداشته ام بود ... خودمم باورم نمیشه چطور تونستم اینهمه وقت ازش دور بمونم !
وارد خونه که میشیم نگاه زندایی زهره رو نمیشناسم ... یه لحظه اون تب تند اشتیاقم برای اومدن به خونه دایی ، یخ میزنه و حس پشیمونی به سراغم میاد .
پاهام دیگه جلو نمیرن ... نارضایتی زندایی رو واضح و شفاف میشه از توی صورت ظریفش خوند ! ... دست میزارم روی بازوی سمانه و برمیگردم تا بهش بگم که دارم میرم ... اما سمانه پیش دستی میکنه و رو به مادرش میگه :
_ مامان نژلا اومده خبر قبولیش رو بده ... کامپیوتر دانشگاه شیراز قبول شده ... خیلی عالیه مگه نه ؟
زن دایی توی رودربایستی یه لبخند محو میزنه و با رنگ و روی پریده تبریک میگه ... بعد هم همینطور که به سمت آشپزخونه میره از سمانه میخواد که چند دقیقه منو تنها بزاره ... سمانه که میره تو بلاتکلیفی زجرآوری دست و پا میزنم ... اگه بد نبود همون موقع راه اومده رو برمیگشتم ... ترجیح میدم مثل سابق فورا نپرم توی اتاق سمانه ... با اون حالتی که زن دایی داشت دیگه احساس راحتی نمیکنم ... هونجا کنار دیوار هال روی زمین میشینم ... خونه به طرز عجیبی سوت و کوره ... سمانه با دو تا لیوان بزرگ فالوده ، در حالیکه به زور لبخندش رو حفظ کرده بیرون میاد ... اینقدر میشناسمش که بتونم مصنوعی بودن لبخندش رو تشخیص بدم ... به من که میرسه میگه چرا اینجا ؟ ... پاشو بریم اتاق من !
با صدای آرومی میگم : ممنون ... همینجا خوبه ... زیاد نمیمونم ... زودی باید برگردم !
سمانه اصرار نمیکنه ... دلم میشکنه ... قبلا گاهی یک شبانه روز من پیش اون بودم و یک شبانه روز اون خونه ما بود ... چقدر زود غریبه شدیم !
انگار جنگ و جدال بزرگترها ... خواه و ناخواه ما رو هم از هم دور کرده ... نگاهی به روزنامه چروک خورده میندازه ... بازم لحنش شوخ و شیطون میشه :
_ اوه ! ... نیگا کن ... ببین مونگول چیکارش کرده ... بی شعور تو مگه نمیخوای اینو یادگاری نگه داری ؟ ... انگار از تو دهن گاو درش آوردن ... خاک بر سرت ... ببر امشب بزارش زیر تشکت ... یه دو تا غلط تر و تمیزم روش بزن بلکه صاف شد !
برای اولین بار در طی این چند وقت از ته دل میخندم ... سمانه هم !
نیم ساعتی میگذره و من برای سنگ صبورم از همه چیز حرف میزنم ... از نگرانی بابت برخورد بابامحمود و بقیه در مورد قضیه دانشگاه رفتنم ... از تنهایی و گوشه گیریم ... از دلتنگیم ... از بی خبریم ... از خواستگاری دوم و بی نتیجه بودن همه چیز !
سمانه هم با صدای خیلی آروم و آهسته ... از درگیری سامان و دایی جان ... از بحث های داغ خونوادگی ... از دوری کردن های سامان و از تلاش مادرش برای برقراری روابط دوستانه گذشته ، میون پدر و پسر حرف میزنه !
همینطور که دارم روزنامه رو تا میزنم و توی کیفم میزارم ، تا به قول سمانه برای گذاشتن توی آلبوم محفوظ بمونه ... زیر لب براش از قول و قرار عمه مهدخت و امیدم برای راضی کردن حاجی حرف میزنم ... زن دایی از آشپزخونه بیرون میاد و نگاه معنا داری به سمانه میکنه ... رنگ پریده سمانه همه چیز رو مشخص میکنه ... همینطور که لیوان نیم خورده فالوده رو توی سینی میزارم از جام بلند میشم و سعی میکنم بغض بدی رو که توی گلوم نشسته فرو بدم !
زندایی با دیدن این حرکتم رو به سمانه میگه : بهش گفتی ؟
سمانه با حرص دندون های ردیف و سفیدش رو روی هم فشار میده : مامان !
زندایی بدون توجه به لحن معترض سمانه روشو به سمتم میچرخونه :
_ نژلا جان ... خدا میدونه که برای من با سمانه فرقی نداری ... هر دوتون با هم بزرگ شدین و قد کشیدین ... تا قبل از این جریان هام ... خدا شاهده از ته قلبم آرزوم بود عروسم بشی !
ولی الان دیگه شرایط فرق کرده ... وقتی کسی حرمت داییت رو نگه نمیداره و اونطور با تهمت و تحقیر آزارش میده ... منم نمیتونم چشمهامو ببندم و ندیده بگیرم ! ... اونبار که برای تولدت سامان اومده بود خونتون ... کلی منو باباش براش روضه خوندیم که اینکارش درست نیست ... ولی خب ... آخرش کار خودش رو کرد ... بعد هم که فهمیدیم بابات به خاطر اومدن سامان چطوری افتاده به جون تو ... خب همه چیز بدتر شد ... ما که پسر خودمون رو میشناسیم و میدونیم که حد خودش رو میدونه ... برامون سخت بود که بابات طوری رفتار بکنه انگار زبونم لال سامان اون شب از تو سوئ استفاده ای چیزی کرده ! ... به فکر خودتم هستم ... یه وقت کسی بفهمه اومدی اینجا ... خدای نکرده دوباره یه مشکلی برات پیش میاد !
_ ( آب دهنم رو به زور قورت میدم ... گلوم از شدت مهار بغضم درد گرفته ) میدونم زندایی ... شما حق دارین ... دلم برای سمانه تنگ شده بود !
انگار رنگ نگاه زندایی کمی تغییر میکنه ... فقط کمی شبیه همون زندایی زهره سابق میشه :
_ سمانه هم همش دلتنگت میشه ... اگه شد از این به بعد گاهی اوقات که بابات نیست میفرستمش بیاد پیشت ... یک ساعتی با هم باشین ... بالاخره یه عمر همصحبت همدیگه بودین ... ولی ... ببخش که رک بهت میگم ... تو اینجا نیای بهتره ! ... بالاخره تو یه دختری و ما هم تو این خونه پسر جوون داریم !
سرم داره سوت میکشه ... یه خداحافظی سرد میکنم و سمانه رو با اون چشمهای پر از اشکش ترک میکنم ... پشت در خونه که میرسم بغضم آب میشه ... اشک میریزم و به خودم فحش میدم ... منظور زندایی کاملا واضحه ... کنایه میزنه به اینکه بابا محمود به پسر آقا و متشخصشون بدبینه و من با کار امروزم موجبات یه تهمت دیگه رو فراهم کردم !
تا خونه خودمون پیاده قدم میزنم ... اونقدر فکر کردم که سرم داره میترکه ... تصمیم گرفتم اول از همه تو یه فرصت مناسب به عمه زنگ بزنمو خبرش کنم ... مگه اینکه عمه بتونه برادرش رو راضی کنه برای اینکه من به دانشگاه برسم !
یه ترس خفیف توی دلم نشسته ... میترسم امروز مواخذه بشم برای اینکه چهار ساعت بیرون از خونه بودم ... وارد حیاط که میشم ... با دیدن کفشهای آشنای حامد پشت در هال ، آه از نهادم بیرون میاد ... توی خونه کسی کاری به کارم نداره ... ناصر و رضا هنوز به خونه برنگشتن و حامد و بابامحمود توی اتاق پذیرایی با صدای نه چندان آرومی حرف میزنن ... مامان روجا پیداش نیست ولی بوی خوب آبگوشت و صدای تق و توقی که میاد ، لو میده که توی آشپزخونه داره زیر لب حامد رو نفرین میکنه !
کلا از کارهای تکراری خسته نمیشه ... یکی از تکررهای مورد علاقه اش هم ناله و نفرین کردن برادرشوهرش موقع انجام دادن کارهای روزانه اشه !
جهان بی حوصله خودش رو روی مبل ولو کرده و به صفحه تلویزیون نگاه میکنه ... نفس راحتی میکشم و به اتاقم میرم ... برعکس تصورم حامد برای ناهار هم میمونه ... طبق معمول این چند وقت سینی کوچیک و محبوب من با اخم و تخم مامان روجا به اتاقم میاد ... زیر لب میگه :
_ من نمیدونم کی این مسخره بازی رو تموم میکنی ؟ ... دختره خرس گنده ... تازگی ها یه کلفت کمر بسته لازم داره !
توی دلم میخندم ... خوبه که برای صبحانه وشام هم منو مورد لطف خودش قرار نمیده ... وگرنه بعید نبود کار به جاهای باریک بکشه ... خیلی از دوستای همکلاسیم رو میشناختم که پدر و مادرشون به خاطر اینکه اونها بیشتر به درسشون برسن علاوه بر اینکه هیچ کاری رو بهشون محول نمیکردن ... در طول روز چند بار براشون آب میوه و خشکبار و آجیل و معجون های مقوی خونگی میبردن ... مثل یه خدمتکار حتی لیوان آب رو هم به دستشون میدادن تا مبادا دخترهای ناز و گلشون از روی درس بپرن و کوچکترین زحمت و مرارتی بکشن !
زیر لب به خودم میگم خفه شو بابا ! ... تو کدوم چیزت مثل آدمیزاد بوده که این یه موردت باشه !
مهم اینه که قبول شدی ... حالا باید عرضه به خرج بدی و با کمک عمه راهی بشی !
قاشق رو توی محتویات کاسه میچرخونم ... از توی آبگوشت فقط نخود و گوشتش رو دوست دارم ... هنوز طعم غذا رو نچشیدم که از شنیدن حرف حامد شاخکهام تیز میشه :
_ فکرشو نکن حاجی ... این نژلا که سر و سامون بگیره ... این حرف و حدیث هام ول میشه ... از قدیم گفتن حرف باد هواست ... بزار هر کی هرچی میخواد بگه ... دختر پله و مردم رهگذر ... این نشد یکی دیگه ... جواب مردم رو همینطوری بدی دست از سرت برمی دارن !
دندون قروچه ای میکنم که خودمم دردم میگیره ... این کثافت تا کجا میخواد پا به پای زندگی من بیاد و دری وری به هم ببافه ؟!
قاشق رو تو ظرف غذا میندازم و لیوان دوغ رو سر میکشم ... دوباره زیر ملحفه میخزم و سعی میکنم فقط به عمه مهدخت و قبولیم فکر کنم !


نماز خوندن تنها کاری بود که اگه سرم می رفت ... باید حتما سر وقت انجامش میدادم ... تمام آرامشی که توی قلب من به وجود میومد و بهم عزت نفس می داد و باعث می شد که طعنه های اطرافیانم رو تحمل کنم ... همون یاد خدا بود .
انتهای کوچه ما یه مسجد خیلی باصفا بود ... دیوارهای کوتاهش با کاشی های لاجوردی پوشونده شده بود و سر در محراب شکلش ، همیشه یه چراغ سبز روشن بود .
درست چند متر مونده به درش یه سقاخونه کوچولو با میله های طلایی بود که انتهای هر میله یه دست فلزی طلایی که روش یاابوالفضل نوشته شده بود وجود داشت .
به هر شیر آب با زنجیر ظریفی یه کاسه کوچیک فلزی وصل بود که توی کاسه چهارقل و آیت الکرسی حک شده بود ... و من هر وقت از کنارش رد میشدم ... توی اون کاسه ها به نیت شفا آب میخوردم ... و گاهی هم که خیلی دلم میگرفت ... دستهامو از بین اون میله های طلایی رد میکردم و توی جایگاه مخصوصی که پشتشون تعبیه شده بود ... چند تا شمع سفید روشن میکردم .
وضو میگیرم و با چادر نمازم از اتاق بیرون میام ... فقط شش روز دیگه وقت دارم تا خودمو به دانشگاه معرفی کنم و کارهای مربوط به ثبت نام رو انجام بدم ... عمه مهدخت داره پشت سر هم حرف میزنه و به قول رضا بدجوری مخ حاجی رو گذاشته تو فرغون ! ... تا مسجد حاج علی راهی نیست ... نسیم خنکی که به صورتم میخوره ... حالم رو بهتر میکنه ... از سوپر کوچیکی که با مسجد فاصله چندانی نداره ، یه بسته شمع میگیرم و قبل از ورود به مسجد اون ها رو توی سقاخونه روشن میکنم !
چند لحظه می ایستم و به نور شعله های شمع های کوچیک و بزرگی که میسوزند نگاه میکنم ... از ته قلبم آرزو میکنم که عمه بتونه برادرش رو راضی کنه ... که حاج محمود راضی بشه به بریدن این قید و بندهایی که به دست و گردن من انداخته و روز به روز تنگ ترشون میکنه !
صدای اذان مثل بوق اسرافیل ... روح میدمه توی وجود یخ زده و افسرده نژلا !
پاهام رو که توی حیاط مسجد میگذارم ... تلالو چراغ های سبز و زرد مناره های مسجد ... توی آب مواج حوض سنگی وسط حیاط ... مثل یه مرحم معجزه گر ، زخم های دلم رو التیام میده !
توی مسجد سر که به سجده میگذارم ... صدای سبحان الله پیش نماز و بوی گلاب سجاده ، بهم غلبه میکنه ... مستم میکنه ... ته دلم قرص میشه که این حال خوشی که دارم ... نوید پیروزی عمه مهدخت عزیزمه !
*******************
بعد از مدت ها احساس خوبی دارم ... روی تخت جمع و جورم گوشه اتاقی که عمه برام آماده کرده دراز میکشم .
بوی گردوی بوداده و صدای چه چه قناری زرد رنگ عمه همه جا پیچیده ... با خودم میگم چقدر این خونه کوچیک آرامش داره !
هنوزم عکس عروسی عمه مهدخت و حمید آقا روی دیوار هال خونه ... خاطره میپاشه !
عمه روی صندلی چوبی نشسته ... و یه دسته گل ساده رز قرمز توی دست هاشه ... لباس عروسش بیشتر شبیه یه پیراهن سفیدبلند و ساده است ... روی سرش یه تل پوشیده از رزهای سفید و تور سفید و بلندی خودنمایی میکنه ... جالب ترین عنصر وجودش توی عکس ... اون چشم های غرق در شرم و معصومیت دخترانه و موهای لخت و مشکی رنگشه که خیلی ساده از سمت چپ فرقش رو باز کرده و روی شانه ها و جلوی سینه اش ریخته !
حمید آقا کنارش ایستاده و یکی از دست هاش رو روی شانه عمه گذاشته ... مثل تمام داماد های قدیمی ... با کت و شلوار مشکی رنگ و پیراهن سفید ... کروات نقره ای با خط های مورب قهوه ای روشن ... با موهای کوتاهی که مرتب و روغن زده ... به یک طرف شونه خورده و چشم هایی که برق پیروزی دارن !
دلم برای عمه بااحساس و مهربونم ضعف میره ... چقدر زجر کشید تا به قول خودش من رو از توی زندانم بیرون آورد و بابا محمود رو راضی کرد تا مجوز دانشجو شدن من رو بگیره ... به اندازه یک طومار بابا محمود برای من و عمه عزیزتر از جان ، شرط و شروط گذاشت تا بالاخره رضایت داد که با یه چمدون لباس و یه کارتن کتاب ... همراه عمه به سمت اولین دروازه آزادی رهسپار بشم !
وقتی یادم میاد که چطوری برای عمه خط و نشون میکشید لرز میکنم :
_ مهدخت ... حواست جمع باشه ... سر ساعت میره ... سر ساعت میاد ... تیپ زننده نمی پوشه ... توی دانشگاه و کوچه و خیابون بی خودی ول نمیچرخه ... هر و کر راه نمیندازه ... پاشو تو آرایشگاهت نمیزاره ... نمره هاشم چک میکنی که مطمئن بشی واقعا درس میخونه !
ناصر با حالت بی تفاوتی از گوشه سالن میگه :
_ آره عمه جون ... به نظر منم هر دو هفته یه بار ... یه جعبه شیرینی یا یه بسته شکلات بگیر ... بعد برو تو دفترشون از معلماشون درباره درس نژلا سوال کن !
عمه مهدخت گوشه لبش رو گاز میگیره تا خنده اش رو کنترل کنه ... من اما اونقدر از این تحقیر آزرده شدم که اصلا لبخندم نمیاد !
بابا محمود سیبی رو که توی دستشه با قدرت پرت میکنه طرف ناصر ... ناصر توی هوا سیب رو میگیره و با مسخرگی میگه :
_ یک هیچ به نفع من حاجی !
بابا محمود می غره :
_ تو یکی خفه ... پسره بی بته ... معلوم نیست مادرت سر تو لقمه از دست کی خورده اینطور شدی ... مطرب الدوله ... برا من شر و ور سر هم میکنی ؟
یعنی من فرق بین دانشگاه و مدرسه رو از هم تشخیص نمیدم ؟ ... لودگی کن پسره الاغ ... ترم اول رو که بخونه ... معلوم میشه چند مرده حلاجه ... ببینم داره ولی میچرخه و درس و دانشگاه بهونه شده برا سر خوشی هاش ... وادارش میکنم انصراف بده و برگرده !
ناصر با چشمهای گرد شده و لحن مثلا هیجان زده ادامه میده :
_ واو ! ... حاجی ... نژلا و سرخوشی ؟!
عمه مهدخت فیصله میده به این کل کل پدر و پسری :
_ ناصر عمه ... تو مگه کار نداری اینجا ولو شدی ؟ ... یه ذره احترام بابات رو نگه داری بد نیست ها ... پسر کوچیکه بودی داداشم زیادی بهت محبت کرده لوس بار اومدی ... اگه مثل رضا و جهان با تو سری بزرگ شده بودی الان اینطور راحت جلو بابات لنگتو دراز نکرده بودی ... پاشو برو دنبال کارت ... برو تا اون روم بالا نیومده !
چشمک پنهانی عمه مهدخت به ناصر ... ته دلم رو یه کم شاد میکنه ... انگار منم بدم نیومده از این بازی خانوادگی !
انگار برای به دست آوردن هدف ... اینجا توی این خونه ... اول باید با چاپلوسی دل حاجی رو به دست آورد !
جمله های بعدی بابا محمود ... همون اندک خوشی رو از من میگیره :
_ مهدخت ... این پسره سامان هم تو شیراز درس میخونه ... دارم بهت اخطار میکنم ... به ولای علی ... به ارواح خاک آقامون ... اگه بفهمم یه بار ... فقط یه بار نژلا رو دیده ... یا باهاش حرف زده ... میام تو همون دانشگاه نژلا رو گچ میگیرم تا ملت درس عبرتشون بشه !
تو که منو میشناسی ... سرم بره ... حرفم نمیره ... ایندفعه باد به گوشم برسونه این دو تا نکبت با هم تماسی داشتن ... خون دختره پای خودته !
*************
قامت عمه مهدخت با اون روپوش سفید و تمیزش توی قاب در ظاهر میشه و من رو از مرور خاطرات فارغ میکنه ... عمه لبخند میزنه و با مهربونی میگه :
_ نژلا عزیزم ... من دارم میرم پایین ... امروز کلی نوبت دادم ... کارم تا عصر طول میکشه ... حواست به قابلمه خورش باشه ... هر از گاهی یه هم بهش بزن ... من دیر میام تو ناهارتو بخور ... بشین یه لیست هم تهیه کن ... ببینم چیا لازم داری با هم بریم بخریم !
اینا رم بخور جون بگیری ... رنگت خیلی سفید شده ... فکر کنم کم خونم شدی ... فردا برات نوبت دکتر گرفتم ... بریم یه آزمایشی بدی ... اصلا به فکر خودت نیستی !
کاسه پر از گردو و کشمش و انجیر خشک رو به دستم میده و من رو با حس خوبم تنها میگذاره !


سر کوچه از تاکسی پیاده میشم و به قول عمه میپرم تو صف نونوایی و بدون نوبت یه دونه سنگک دو آتیشه میگیرم .
تا خونه عمه راهی نمونده ... با سر افراشته و دل خرم از لای در آرایشگاه نگاهش میکنم و وقتی من رو میبینه به نون سنگک اشاره میکنم و لبخند میزنم ... عمه با انگشت اشاره و شصتش برام یه حلقه درست میکنه و از دور علامت میده که کارت حرف نداره ... به سرعت بالا میرم و بعد از تعویض لباس از توی یخچال مایه کوکو سبزی رو برمیدارم و توی تابه میریزم ... گوجه و خیار شور هم برمیدارم و حلقه حلقه میکنم ... با جوش اومدن آب کتری یه چای دارچینی هم دم میکنم و با خیال راحت پیچ رادیوی عمه رو باز میکنم .
با اومدن عمه بساط عصرونه به پا میشه و ما امروز هم طبق قرارمون به جای شام به خوردن یه عصرونه پر و پیمون اکتفا میکنیم .
عمه مهدخت دماغشو چین میده و غر میزنه :
_ دختر تو باز چشم منو دور دیدی ظرف زرشک رو خالی کردی تو مایه کوکو ؟
_ حساس نباش عمه جون !
_ حساس نیستم گلم ... فقط یوهو میره زیر دندونم از مزه ترشش جا میخورم ... تو هم که ماشاالله یه ذره و دو ذره نمیریزی .
_ ( لبخند خبیثی میزنم ) از قدیم گفتن مال بی صاحب و دل بی رحم !
_ ( به شوخی سری از روی تاسف تکون میده ) خب خانوم بی رحم ! ... بگو ببینم با درس ها چطوری ؟
_ خوبه عمه جون ... خیلی خوبه ... اصلا کلی روحیه ام عوض شده ... یه دوست همشهری هم دارم ... همون که اسمش نازگله ... خیلی با هم صمیمی شدیم ... فقط یه چیزی ...
_ چه چیزی خوشگل خانوم ؟
_ راستش برا درسم بهتره یه کامپیوتر هم داشته باشم ... بچه هایی که تو خوابگاهن از اتاق کامپیوتر استفاده میکنن ... خیلی هام توی خونه کامپیوتر شخصی دارن ... اگه منم یکی نخرم ... همش مجبور میشم برا برنامه نویسی و درس های تخصصیم توی کارگاه دانشگاه یا کافی نت های بیرون بمونم .
_ ( سرش رو به علامت حله تکون میده ) پریروز بابات بازم پول فرستاده ... حالا فقط من که از کامپیوتر و اینا سر در نمیارم ... میخوای به ناصر بگیم یه سر بیاد با هم برین بخرین ... هان ؟
_ آره خوب میشه ... فقط کلاس های اونم شروع شده ... اگه وقت بکنه به این زودیا بیاد شیراز و کمکم کنه !
_ انشاالله که میاد ... راستی یه بار این نازگل خانوم رو دعوت کن اینجا ... برا ناهاری شامی چیزی ... باهاش آشنا بشم ... خیلی خوبه با یکی دوست باشی ... اینطوری تو محیط دانشگاه هم تنها نمیمونی !
*********
از دانشگاه بیرون میام و توی مسیر خونه عمه منتظر تاکسی میمونم ... یکدفعه بوی یه ادکلن آشنا و شیرین ... ضربان قلبم رو تند میکنه ... کلاسورم رو جلوی سینه ام میگیرم و توی مشتم فشارش میدم ... چقدر با همین رایحه آشنا ... یکدفعه دلم برای سامان تنگ میشه ... انگار که کودک دل تنگم ... بهونه آبنبات عشق رو میگیره ... انگار که دلم هوای بستنی زعفرونی میکنه !
با سر انگشت گوشه چشم هام رو فشار میدم و اشکی رو که توشون جمع شده خالی میکنم ... نگاهم میچرخه روی تاکسی خالی که به خاطر حواس پرتی من پر میشه و راه میفته ... از دست خودم کلافه نیستم ... غرق شدن توی یاد سامان ... برام از هر چیزی ارزشمند تر و شیرین تره !
شب ها قبل از خواب بهش فکر میکنم ... از اینکه اونم یه جایی توی همین شهر نفس میکشه ... دلم گرم میشه !
گاهی که با عمه توی شهر میچرخیم ... دلم خوش میشه که سامان هم مثل من از دیدن این نارنج های درشت و رسیده ... روی شاخه های سبز و انبوه درخت های بلوار ها و خیابون های سطح شهر... به وجد میاد ... توی حرم شاه چراغ ... گاهی با لذت به مردمی که در حال رفت و آمدن نگاه میکنم ... شاید بتونم سامان رو برای لحظه ای ببینم ... دلم به معنای واقعی کلمه تنگ شده ... مزه محبت های صادقانه و خالصانه پسر دایی ... بدجوری برام موندگار شده ... طعم ترش و شیرین عشق ... هنوز هم دل کوچیکم رو هوایی سامان میکنه !
نرسیده به خونه عمه ... باز هم برای یک لحظه همون بوی خوش غافلگیرم میکنه ... عادت ندارم توی کوچه و خیابون سرم رو بچرخونم و به پشتم نگاه کنم ... این از همون قوانین سفت و سخت حاج محمود بود ... قانون هایی که باهاشون بزرگ شدم و به خاطرشون گهگاهی کتک خوردم !
اونقدر که بهشون خو گرفتم و حالا بدون اینکه کسی مراقبم باشه ... مثل یک ربات برنامه ریزی شده ... همه رو مو به مو انجام میدم !
دستم که به دستگیره خونه عمه مهدخت میرسه ... لرزش عجیبی به تنم میفته ... یه حس مبهم و مجهول ... از تمام رگ هام عبور میکنه و قلبم رو میلرزونه !
با خودم میگم امروز حالت عجیب خرابه نژلا ! ... چاره شاید غرق شدن توی درس های سنگین دانشگاه باشه ... و شاید رفتن به زیر دوش آب ولرم ... و یا شاید بازی کردن با قتاری زرد و خوش صدای عمه مهدخت که هویج های رنده شده رو با اشتها از کف دست های سفیدم میخوره و با تکون دادن بال های ظریفش انگار که از من تشکر میکنه !
عمه دو روز پیش به ناصر در مورد خرید کامپیوتر تذکر داده و اون هم قول داده برای آخر هفته به شیراز بیاد ... توی این مدتی که اینجا هستم فقط گاهی بی بی صغری و مهتاب برام تلفن زدن و حالم رو پرسیدن ... بابا محمود و مامان روجا هر هفته یکی دوبار شب ها تماس گرفتن و از عمه مهدخت پرسیدن که با من راحته یا نه ؟ ... که آیا من دردسری براش درست کردم یا نه ؟ ... که آبروشون خدای نکرده در معرض خطر نباشه ... که نژلا همونطور تو سری خور و خموده حفظ شده یا نه ؟
گاهی شب ها اونقدر دلم میگیره که به دور از چشم عمه ... اشک میریزم و خودم رو خالی میکنم ... غروب های شیراز رو دوست ندارم ... آسمون بین نیلی و قرمز دو به شک میمونه ... انگار هوا سنگین میشه ... دلم غریبی میکنه ... ولی باز هم همه چیز خیلی خوبتر از دوران مدرسه میگذره !
*********
عمه سینی پر از کاهو های برگ شده رو با یه کاسه رب نارنج جلوم میزاره ... یه تیکه برگ تازه و کوچیک از وسطش بر میدارم و کنار قفس قناری می ایستم ... دوست کوچولوی من با شوق به طرف برگ کاهو میاد و نوک میزنه و تو چشم به هم زدنی نصف برگ رو ناپدید میکنه .
با صدای عمه به خودم میام :
_ آوردم خودت بخوری بچه ... تو آخرش این قناری من رو دو دره میکنی ... اینطور که تو بهش دل بستی ... فکر نکنم اینم بدون تو من رو تحویل بگیره !
با صدای بلند میخندم ... دلم به دل بستن این قناری کوچیک افتخار میکنه ... حس خوبی دارم وقتی کسی دلبسته محبتم باشه !
صدای زنگ آیفون بلند میشه ... عمه یه نگاهی به ساعت میکنه و همینطور که به سمت گوشی میره زیر لب میگه :
_ این موقع شب نداشتیم !
کنجکاو به مکالمه نامفهومش گوش میدم :
_ بله ؟ ... بله ! ... چی آوردین ؟ ... از کجا ؟ ... اوممم ... مطمئنین ؟ ... اوهوم ... باشه ... چند لحظه صبر کنین تا بیام !
بدون اینکه در جواب نگاه های پرسشگر من چیزی بگه چادر رنگی گلدارش رو به سرش میکشه و از پله ها پایین میره ... چند لحظه بعد صدام میکنه ... ته دلم شور میزنه ... یعنی این مهمون بی موقع ... با من کار داره ؟
شالم رو روی سرم میکشم و پایین میرم ... عمه در رو میبنده ... نمیتونم شخصی رو که پشت در بود ببینم ... نگاهم قفل میشه روی کارتن های بزرگ و کوچیک جلوی پاگرد ... و پاکت نامه ای که توی دست های زحمت کشیده عمه ... جا خوش کرده ... یه صدایی توی قلبم میگه ... اون پاکت برای نژلاست !


به نام او
عزیز دل سامان ... دلم رو شاد میکنی اگه این افتخار رو بهم بدی ... که من اولین
کامپیوتری رو که با انگشت های ظریفت روی کیبوردش ضربه میزنی ... و با چشم های قشنگت به مانیتور کوچیکش چشم میدوزی رو برات تهیه کرده باشم !
سامان من ... تو هنوز هم نژلای منی !
فراموش نکن !
انکارم نکن !
میمیرم اگه روزی ... نژلای من نباشی !
*********
همین چهار تا خط پر پیچ و خم ... روی اون کاغذ سفید ... میشه همدم تنهایی های من !
نامه سامان رو بارها و بارها میخونم ... اونقدر که حتی بعد از بستن چشم هام میتونم تصویر کلماتش رو ببینم ... هر بار که میخونم ... لبریز میشم از غرور ... لبریز میشم از حس خوشبختی ... هیچ اتفاق تازه ای نیفتاده ... دشمنی ها هنوز به قوت خودشون باقی موندن ... من و سامان هنوز حق دیدن هم رو نداریم ... فامیل هنوز هم دو پاره شده ... اما دل من گواهی میده ... سامان حق منه ! ... سامان مرهم دل بی قرار منه ! ... سامان نفس منه !
از لای پلک های نیمه بازم میبینم که عمه با احتیاط لبه نامه رو که روی سینم افتاده ... میگیره و اون رو آروم روی میز تحریر کوچیکم میگذاره ... برمیگرده و پشت دستم رو میبوسه ... پتو رو تا روی گردنم بالا میکشه و چراغ اتاق رو خاموش میکنه ... بسته شدن در اتاق همزمان میشه با چکیدن اشک های من ... کاش من همون دختر مرده عمه مهدخت بودم !
اینقدر که از عمه آرامش میگیرم ... هیچ وقت از آغوش مادری چیزی عایدم نشد ! ... یادم میاد که اون شب چطور عمه با اعتماد کامل ... اول نامه رو به خودم داد ... و بعد از اون با اجازه خودم ... متنش رو خوند ... با درایت و شعورش ... تا آخرین حد ممکن ... من و سامان رو درک کرد ... و این درک رو با ریختن چند قطره اشک و لبخند محزونش به خوبی نشون داد !
و بعد گوشه کارتن ها رو گرفت و کمکم کرد تا این هدیه عاشقانه رو تا توی اتاقم حمل کنم ... و ناصر که روز بعد صبح زود با یک کاسه آش سبزی شیرازی ... با یک دنیا محبت برادرانه ... زنگ خونه عمه رو فشار میده و بعد از خوردن صبحانه ... بدون هیچ تعجبی ... کامپیوتر رو از توی کارتن های بزرگ و دست و پاگیرش بیرون میاره و روی میز کوچکم نصب می کنه !
ناصر ... همدست دوست داشتنی سامان ! ... وای که اگر حاج محمود با باد مراوده کند !!!!!! ... این روزها غروب های شیراز ... با من آشتی اند !
************
نازگل اسفنج آغشته به پارافین رو از توی کیف بیرون میکشه و برای بار دهم توی امروز ... کفش های چرمش رو برق میندازه ... گاهی به این وسواس های عجیب و غریبش آلرژی میگیرم ... سعی میکنم با لحنی که چندان آزار دهنده نباشه ... یه کم ارشادش کنم :
_ نازگل جونم ... بابا تابلو شدیم از دست تو و این کفش های میرزا نوروز ! ... روزی چهل بار تو حیاط و کریدر و کلاس و هر جا که برسیم تو این ها رو پاک میکنی ... زشته خب ... اصلا کثیف نیست تو هی وسواس به خرج میدی !
نازگل بی خیال و لبخند به لب اسفنج رو توی کیفش میندازه و دوباره به کفش هاش نگاه میکنه :
_ به جون خودم نژلا میدونم الان چه حالی داری ... دلت میخواد گردنم رو بشکونی ولی روت نمیشه ! ... چی کار کنم ... عادتمه ... اصلا مرض دارم ... تو حساس نباش !
_ خاک بر سرت ... اینقدر این جمله رو گفتی ... شده ورد زبون من ... راه به راه به عمه میگم حساس نباش ... همین روزهاست عمه هم یه اردنگی خرجم کنه !
_ خب اگه تو هم راحت میشی بیا یه اردنگی خرج من بکن ! ... این تو اینم ( با یه حالت شیطونی بر میگرده و پشتش رو به من میکنه ... بعد از بالای شانه اش بهم نگاه میکنه و با اشاره چشم و ابرو پشتش رو نشونم میده )
دلم میخواد مثل دراکولا گردنش رو گاز بگیرم و خونش رو سر بکشم ... با هول و ولا به دور و برمون نگاه میکنم ... خدا رو شکر انگار کسی حواسش به ما نیست ... زیر لب بی شعوری میگم و از کنارش رد میشم !
نازگل با لب خندون و نفس های هیجان زده خودش رو بهم میرسونه ... تو دلم میگم این دختر بالاخره سر من رو به باد میده !
دستش رو دور گردنم حلقه میکنه و میگه :
_ هی اگه فکر کردی قیافه بگیری من قید ناهار امروز رو میزنم ... باید بگم سخت در اشتباهی دوشیزه قربانی ! ... من دو روزه تو خوابگاه حال غذا پختن نداشتم حاضری خوردم ... میدونی که غذاهای سلفم روم به دیوار کافور داره به من نمیسازه ... حالا امروز کلی به دلم وعده وعید دادم برا دستپخت عمه جون شما ... اخم هاتو باز کن وگرنه خودم بازش میکنم !
نگاه خیره چند تا از پسرهای همکلاسی باعث میشه دندون غروچه بکنم و دست نازگل رو از دور گردنم باز کنم ... انگار تفاوت میان ما واقعا از زمین تا آسمونه !
********
نازگل حالا تبدیل شده به یکی از مشتری های پر و پا قرص عمه ... هفته ای یکی دو بار به بهانه اصلاح و کوتاهی مو و رنگ و بقیه این گرفتاری های خانومانه ... مهمون خونه عمه مهدخت میشه ... اینقدر با هم صمیمی هستیم که دیگه کاملا به جو خانوادگی قربانی ها اشراف پیدا کرده ... گاهی هم با شوخی و خنده خودش رو نامزد ناصر میکنه و از بی عرضگی ناصر شکوه میکنه !
چراغ خونه عمه با وجود من و نازگل واقعا روشن شده ... صورت عمه روز به روز بشاش تر و چشم های زیباش پرفروغ تر میشه ... راست میگفت آقاجون مهربونم ... که تنهایی فقط برازنده خداست !
اینقدر به این خونه و شهر و مردم خونگرمش دل بستم ... که حتی رقبت نمیکنم برای تعطیلات بین دو ترم به شهرم برگردم ... اونجا چیزی برای دلخوشی ندارم ... اینجا دلم گرم میشه و اونجا ... انگار که از درون یخ میبندم !
عمه پرینت نمره های ترم اولم رو برای بابامحمود فرستاده و بهش اطمینان داده که نژلا با معدل هیجده و شصت صدمیش ... اینجا فقط درس میخونه ... اما بابامحمود اصرار داره که من برای تعطیلات برگردم خونه ... ته دلم میدونم که میخواد من رو زیر ذره بین بگذاره و مطمئن بشه که تغییری توی اعمال و رفتارم به وجود نیومده !
ترک کردن عادت هایی که اینجا پیدا کردم ... برای حتی دو هفته هم آزارم میده ... به صبحانه های گرم و معطر عمه ... به صدای قران خوندن بعد از نماز صبحش ... به صدای رادیوی داخل آشپزخونه ... به چه چه قناری زرد و زبل عمه جان ... به درس خوندن توی اون اتاق پر از دلگرمی ... به نشستن پای کامپیوتر اهدایی عشقم ... به راه رفت و آمد دانشگاه و بوی آشنا و خاطره برانگیزی که گاهی غافلگیرم میکنه ... به شوخی ها و انرژی دادن های نازگل ... به کلاس های درس و استادهای پیر و جوان و پر از سرزندگی ... من به همه چیز این سرزمین عادت که هیچ ... دل باختم !
چقدر برای من استقبال مامان روجا سخت و سنگینه ... وقتی بعد از ورود جلو میاد و صورتم رو توی دست هاش میگیره ... و به جای یک بوسه مادرانه ... با نگاه عمیق و جستجو گرانه اش ... به دنبال کمبود های احتمالی تار موهای صورتم میگرده !
تا راحت شدن خیالش از دست نخورده بودن تاج ابروها ... زل میزنم به صورتش و به دنبال چیزی میگردم که یک عمر در حسرت احساس کردنش ... سوختم و دم نزدم ... ذره ای نگاه حمایتگر و مهربان مادرانه !
نژلا ریاضت کشیده است ... با قطره ای مهربانی ... مست میشود !


شب اول ورودم به خونه ... خواب به چشمم نمیاد ... دلم برای تخت جمع و جور و نور کمرنگی که همیشه از گوشه پنجره کوچیک اتاقم میتابید ، تنگ شده .
صبح زودتر از همیشه از اتاقم بیرون میام و به آشپزخونه میرم ... سماور که به جوش میاد چای دم میکنم و بسته نون لواش های یخ زده رو از توی فریزر بیرون میارم ... همینطور که بقیه بساط صبحانه رو آماده میکنم مامان روجا هم سر میرسه ... با لذت به قوری روی سر سماور نگاه میکنه ... لبخند محوی میزنه و همینطور که قوطی های سبزی خشک شده رو بالا و پایین میکنه میگه :
_ آب رفته زیر پوستت نژلا ... انگار آب و هوای شهر عمه ات بهت میسازه !
مثل خودش لبخند کمرنگی میزنم ... توی دلم میگم محبت عمه بیشتر بهم میسازه ... کاسه محتوی تخم مرغ و آرد و نمک و سبزی رو به دستم میده تا یکدستش کنم و خودش به سمت فریزر میره :
_ امروز بچه ام ناصر هم میاد ... ناهار میخوام خورش آلو درست کنم ... خیلی دوست داره ! ... از وقتی تو رفتی اونم کمتر میاد خونه ... سرمون خلوت شده ... جهان و رضا هم که همش بیرونن ... تو این خونه تنهایی زمان دیر میگذره !
پوزخندم رو پنهون میکنم ... همینطور که به جلز و ولز خاگینه توی روغن داغ نگاه میکنم ... با خودم میگم این حرفش یعنی دلتنگت بودم ؟
بعد از صبحانه بابا محمود صدام میزنه ... دلم به شور میفته ... عادت ندارم به این صدا زدن ها ... با ترس و لرز تا جلوی در پیش میرم ... همینطور که کفش هاشو به پا میکنه میپرسه :
_ این مدت که خونه عمه ات بودی کسر و کمبود نداشتی ؟
با سری به زیر افتاده زیر لب میگم :
_ نه ... همه چی خوب بود ... ( با مکث ) دستتون درد نکنه !
_ پولی که میفرستم کافیه ؟
_ بله !
_ اگه چیزی کم آوردی زنگ بزن خونه بگو ... دلم نمیخواد مهدخت جور دختر منو بکشه !
این رو میگه و تسبیحش رو از جیب کتش بیرون میکشه و با قدم های بلند به طرف در حیاط میره ... زیر لب میگم بیچاره من ... بیچاره عمه !
یاد دفترچه حساب پس اندازی که از توی کیف عمه بیرون زده و من به خاطر یه کنجکاوی بچگانه اون رو دید زدم ... یاد اسم نژلا و صفر های جلوی ارقام و اعداد داخل برگه هاش ... یاد کشف کردن این موضوع که عمه مهربانم تمام پولی رو که بابا محمود میفرسته به این دفترچه سرازیر میکنه ... یاد این همه سخاوت و محبت ... دلم رو فشار میده !
هنوز ظهر نشده که ناصر با یه ساک دستی کوچیک و لب خندون وارد میشه ... قربون صدقه های مامان روجا که تموم میشه کنارش میشینم و با نگاه مشتاقم حالش رو میپرسم ... ناصر سرکی به سمت آشپزخونه میکشه و بعد با صدای آروم و شیطونی میگه :
_ خب ... خواهر کوچیکه ... از سیستمتون راضی هستین ؟ ... اگه مشکلی داره بگو تا زنگ بزنم به سه شماره بیان ببرنش گارانتی ! ... میدونی که برای شما کلا همه چیز خودش با پای خودش میاد دم خونه ... البته شانست یه کم جفتک میندازه ... ولی خب اونم به وقتش میاد دم خونتون در میزنه ... در رو با لنگر میزنه !
به صدای ریتمیکش میخندم ... با مشت به بازوی سفتش ضربه میزنم ... صدای مامان روجا از توی آشپزخونه بلند میشه :
_ ناصر مادر اگه گفتی ناهار چی داریم ؟
ناصر چشمکی به من میزنه با صدای بلند میگه :
_ خورش آلوی مامان پز داریم !
لبهام رو روی هم فشار میدم ... ناصر به قیافه درهم و برهمم لبخند میزنه ... با انگشت اشاره و وسطی نوک دماغم رو میگیره و فشار کوچکی میده :
_ خوشگل شدی حسود خانوم ! ... اون چشم های مشکیت شده مثل چشم گاو ! ... الان اگه سامان رو دیدی حتما یه دونه از همین نگاه های مکش مرگ ما بهش بنداز ... فکر کنم بیچاره به کل بدبخت میشه ... دلم براش میسوزه ... خیلی حیوونکی شده ... اصلا به فلاکت افتاده این پسردایی !
به چشم های براق ناصر نگاه عاقل اندر سفیهی میندازم و بلند میشم :
_ تو که همدستشی از اون حیوونکی تری !
زنگ خونه چند بار پشت سر هم زده میشه ... ناصر که دهن باز کرده بود جواب حرف من رو بده ... لبخند شیطونی میزنه :
_ به شرفم قسم این وحشی پشت در کسی نیست جزهمدست دوم عشخت ! ... من برم پیش مامانم بلکه یه کم بهم رسیدگی کنه ! ... پسر مجرد زود افت میکنه ... احساس پیری میکنم !
همینطور که به طرف در میرم لبخند گشادی میزنم ... تو دلم میگم جای نازگل خالیه که بیاد نیشش رو تا حلزونی گوشش باز کنه و بگه عزیزم مگه من مرده ام ؟
گوشه اتاقم خلوت صمیمی و پر از حرفی رو با سمانه دارم ... جالبه که سمانه هم بلافاصله بعد از نشستنمون میگه کثافت چیکار کردی اینقدر خوشگل شدی ؟
لبم رو تر میکنم ... نفس عمیق میکشم تا دیگه بغض نکنم ... با صدای پر از غمم میگم :
_ هیچ ... فقط چند ماه تحقیر نشدم ... توهین نشنیدم ... کتک نخوردم ... باهام مثل یه آدم برخورد کردن ... پیش عمه خوش بودم ... از اینکه دخترم از دست خودم شاکی نبودم !
_ ( چشم های سمانه برقی میزنه ) بگو سامان جون برام پرپر شده ... والا منم چند ماه آزگار یه دکتر باکلاس و خوش بر و رو اسکورتم میکرد شکوفه میزدم ... به جون تو اصلا برگ میدادم !
_ پس درست حدس زدم ... اون روزایی که قلبم تو دهنمه ... سامان تعقیبم میکنه !
_ من موندم اون معدل رو چطوری آوردی ... بابا هویج فرنگی ... این سامان نصف روزهای هفته دنبال تو میره و میاد ... از دور قد و بالای خانوم رو نگاه میکنه و ذوق مرگ میشه ... بیچاره داداشم میترسه جلو بیاد یه اجنه ای چیزی ظاهر بشه مچتون رو بگیره و تو دوباره بدبخت بشی !
انگار هنوزم عذاب وجدان اون کتک تابستونیت یقه اش رو ول نکرده !
_ خوبه که نمیاد جلو ... وگرنه اگه به شانس چلغوز منه ... همون موقع حامد با قالیچه حضرت سلیمون سر میرسه ... بعد به تاریخ خونواده قربانی ، کتک زمستونیمم اضافه میشه !
هر دو با صدای بلند میخندیم ... ناصر در اتاق رو باز میکنه و با ظرف میوه تقریبا خودش رو پرت میکنه توی اتاق ... با دهن باز به سر تا پاش نگاه میکنیم ... ناصر ابروهاش رو بالا میده و بعد سرش رو زیر میندازه :
_ استغفرالله ... من که نگاه نمیکنم ولی به این دختر دایی بگو موهاشو بکنه تو !
_ ( سمانه شالش رو روی سرش میندازه و زیر گلوش رو با دست میگیره ... مثل پیرزن ها با همون شالش رو گرفته ... با دندون های بهم فشرده میغره ) تو که اینقدر روحیه ات حساسه ... از این به بعد پشت هر دری که رسیدی یه تق و توقی بکن بعد مثل گاو سرت رو بنداز زیر و بپر تو !
_ ( ناصر از توی ظرف که حالا توی دست های منه درشت ترین نارنگی رو بر میداره و خبیث میخنده ) نه دختردایی ... من حساسیت ندارم ... گفتم تو معذب نباشی !
_ ( سمانه که از قاپیدن نارنگی خنده اش گرفته غر میزنه ) برو بیرون کرم میوه !
_ به چشم آفت خانوم جون !

*******************
تا ظهر با سمانه و ناصر عقده این چند وقت نبودن و ندیدن رو خالی کردیم ... صدقه سری ناصر ، ناهار خوشمزه ای خوردیم و نزدیکی های عصر با اشاره مامان روجا که هشدار اومدن بابا محمود رو میداد ... سمانه هم شال و کلاه کرد و تو لحظه آخر با بسته کادو پیچ شده ای که از توی کیفش بیرون آورد غافلگیرم کرد .
بعد از رفتنش همینطور که به شال و کلاه لیمویی رنگ و موهری که با سلیقه اون ها رو بافته نگاه میکنم ... مدام توی ذهنم یه سوال میچرخه ... نکنه ناصر سمانه رو دوست داره ؟ ... امروز برای اولین بار بدون اجازه وارد اتاقم شد ... شاید به امید دیدن چند طره از موهای سمانه ... همون موهایی که ازش میخواست اون ها رو بپوشونه !
شک به دلم چنگ میندازه ... نکنه محبت های ناصر از روی حس برادرانه اش نیست ؟ ... نکنه به خاطر علاقه اش به سمانه است که اینطور غمخوار من و سامان شده ؟ ... حس آدمی رو پیدا میکنم که از پشت خنجر خورده باشه !
توی ذهنم همه چیز رو مرور میکنم ... از بچگی محبت های ناصر رو حس میکردم ... از وقتی که دست چپ و راستم رو شناختم ... حمایت های ناصر دلگرمم کردن ... نه ... ناصر همه این کارها رو به خاطر خواهرش کرده !
یه صدای مزاحم توی سرم میپیچه ... و اگه به خاطر عشقش به سمانه کرده باشه ؟
دست های مشت شده ام رو روی زانوم میکوبم ... سر خودم داد میکشم ... خب که چی ؟ ... اصلا همینم غنیمته !
توی رختخواب به این نتیجه میرسم که فردا حتما تو یه موقعیت مناسب این رو از ناصر میپرسم ... رگ فوضولی حسابی باد کرده و خواب رو ازم گرفته ... پلک هام از شدت بی خوابی میسوزن ... همینطور که فکرم رو با مرور کردن خاطرات خوب این چند ماه آزاد میکنم ... کم کم با یاد صدای چه چه قناری عمه مهدخت به خواب میرم !


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 244
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,451
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 212
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,079
  • بازدید ماه : 13,889
  • بازدید سال : 13,889
  • بازدید کلی : 13,889