close
تبلیغات در اینترنت
رمان نژلا فرشته ای با چشمان زیبا قسمت سوم
loading...

رمان فا

پنجه هام رو میکشم توی موهای لخت و بلندم ... اینقدر گریه کردم که دیگه جرات ندارم روی صورتم دست بکشم ... تمام پلک و و روی گونه هام میسوزه ... هنوزم نمیتونم باور کنم چطور اون حامد بی همه چیز مثل گردباد پیچید وسط زندگیم و اینطور بی رحمانه حرمت همه چیز رو زیر سوال برد ! دوباره برای بار هزارم…

رمان نژلا فرشته ای با چشمان زیبا قسمت سوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1159 شنبه 26 بهمن 1392 : 21:11 نظرات ()

پنجه هام رو میکشم توی موهای لخت و بلندم ... اینقدر گریه کردم که دیگه جرات ندارم روی صورتم دست بکشم ... تمام پلک و و روی گونه هام میسوزه ... هنوزم نمیتونم باور کنم چطور اون حامد بی همه چیز مثل گردباد پیچید وسط زندگیم و اینطور بی رحمانه حرمت همه چیز رو زیر سوال برد !
دوباره برای بار هزارم یاد دیشب میفتم ... حامد خوب بلد بود خودش رو به ندونستن بزنه و بحث اختلافات قبلی رو پیش بکشه و یواش یواش هیزم زیر دیگ رو زیاد کنه !.........................................

کار به جایی کشید که همه در سکوت با چهره های رنگ پریده به بحث دو نفره حامد و دایی گوش میدادیم ... بدنم مثل بید میلرزید ... حال بقیه هم از من بهتر نبود ... رسید به اونجا که حامد گفت :
_ شما که دم از حساب و برادری میزنی ... پارسال اون پونزده میلیونی رو که از اداره برق گرفتین بابت زدن تیر چراغ برق تو زمین های کنار جاده ... اون پول رو چرا تو حساب و کتاب ها نیاوردی ؟
_ پسره نا فهم ... کور بودی ؟ ... کر بودی ؟ ... ندیدی نه میلیونشو خرج چاه قدیمی کردم و براش پشته زدم ... ندیدی با همون پشته زدن آب چاه سه اینچ بیشتر شد ؟ ... ندیدی با بقیه پول موتور پمپ نیم سوز همون چاه رو عوض کردم تا بتونیم ازش آب بکشیم ؟
_ خب حرف منم همینه حاجی ... منم میگم اون پول رو خرج زمین های خودت کردی ... مگه اون چاه تو محدوده خودت نیست ؟
_اگه اون چاه تو محدوده منه ... اون تیر برق هم تو همون محدوده است ... اگه همه پول رو خرج اون چاه کردم ... در عوض نصف روزهای هفته آب همون چاه کسری استخر ذخیره زمین های طرف شما رو جبران میکنه !
_ وقتی زمین ها رو مرز نبستیم و همه رو به پیشنهاد شما یکدست میکاریم ... خب معلومه اون آب حقمونه !
_ من گفتم مرز نبندیم که تراکتور و کمباین راحت تر توش حرکت کنن و محصول برکتش بیشتر بشه ... ولی مگه غیر از اینه که همیشه بعد از برداشت به اندازه سهم خودم از اون زمین ها سود بردم ؟
مگه غیر از اینه که چند ساله همه خورده کاری ها و خرج های ریز و درشت زمین ها و حتی پول همه کارگرا رو خودم دادم ؟
حامد برای من از حساب و کتاب حرف نزن ... تو لقمه ات شبهه داره ... این چند سال آخر که حاج محمود کشیده کنار ، اونقدر ازت نامردی دیدم که الان حتی رغبت نمیکنم یه چایی تلخ توی خونه ات بخورم !
( حامد با وقاحت تمام تیر خلاص رو میزنه )
_ هــــــــــــهه ! ... آره تو خونه من یه چاییم نمیخوری ... ولی تو خونه داداشم دنبال یه لقمه چرب و چیلی هستی ... اومدی اینجا دختر یکی یکدونه داداشمو بگیری برا پسرت که بتونی از این به بعد چهارزانو بشینی پای سفره ... حقیقت اینه که پیازتون رو برداشتین و دنبال نون اومدین تو خونه داداشم !
رنگ از روی دایی میپره ... زن دایی زهره تاب نمیاره و بدن بی حسش قبل از اینکه روی گل وسط قالی بیفته توی حصار دست های قوی سامان ، مهار میشه ... مامان روجا با دست توی صورتش میزنه و با یه صدای ناله مانند میگه : محمود ؟!
دایی بلند میشه ... صورتش به قدری سرخ شده که احساس میکنم خون داره از زیر چانه اش چکه میکنه ... ورقه دستنویسی رو که تا قبل از اومدن اون ملعون روی زانوهاش گذاشته بود و داشت با خط خوش و اون روان نویس مشکی و حوصله تمام برای من لیست مهریه ام رو توش مینوشت ، بالا گرفت ... کلمه ها روی بیشتر از نیمی از خطوط کاغذ کنار هم چیده شدن ... قبل از اینکه دایی دهن باز کنه ، من با چشمهای پر از اشک ، قامت لرزان و نحیف بی بی صغری رو می بینم که آروم و بی صدا ، بدون اینکه توجه کسی رو جلب کنه از در پذیرایی بیرون میره !
دایی فریاد میکشه :
_ ببین ... خوب ببین ... هم خودت ، هم برادر بزرگت خوب ببینین ... این لیستی بود که قبل از اومدن توی بی همه چیز داشتم برای دختر برادرت مینوشتم ... بعد از حمد خدا ... بعد از یک جلد قرآن ... بعد از یک دست آیینه و شمعدون نقره ... بعد از هفت مثقال طلای زرد ... بعد از یه سفر حج واجب ... بعد دو تا تخته فرش ابریشمی دستباف ... نوشتم تمام سهم من از زمین های دشت صفا !
میدونی یعنی چی ؟ ... یعنی امشب اومده بودم اینجا ... تا ثمره پونزده سال صبر و تلاش و کار پر زحمتم رو بکنم مهریه دختر برادرت نژلا !
فقط به خاطر حرمت این عشق پاکشون ... فقط برای پاک کردن حرف و حدیث ها و گله های قدیمی ! ... فکر نکن پام رو پوست خربزه بود که تا یه احمقی مثل تو دو تا پارس بکنه ، من پشیمون بشم و زمین هامو بزنم زیر بغلمو پا پس بکشمو به پسر بیست و سه چهار ساله ی عاشق پیشه ام بگم ، تو غلط کردی زن میخوای پدر سوخته ! ... نه !
( دایی دست میندازه توی برگه و اونو به دو تیکه مساوی تقسیم میکنه )
به همون قبله حاجاتی که روزی چند بار به طرفش نماز میخونم قسم ... اگه امشب حاج محمود در جواب این همه حرف مفتی که زدی ... فقط یک کلمه ... فقط یک کلمه گفته بود حـــــــــــامد ، خفه شو ! ... اونوقت منم میموندم و با همه وجود برادریمو ثابت میکردم .
ولی الان ... باید به پسرم نشون بدم باباش هنوزم غرور و غیرت و آبروش براش از هر چیزی تو دنیا با ارزشتره ! ... یه روزی همین پسر میفهمه که وقتی خدا میگه اولاد و اموال شما فتنه هستن یعنی چی ؟ ... یعنی امشب اینجا چه کشمکشی تو این دل بی صاحب من افتاده ... اونروز دستمو میبوسه که با اینجا نموندنم ، خودم رو خار و خفیف نامردایی مثل تو و برادرت نکردم !
دایی میره و من تو آخرین لحظات برق اشک رو تو چشمهای عسلی روشنش میبینم ... سامان با غم کشنده ای که از صورتش میریزه ، بدن بی حس و حال مادرش رو روی دست هاش بلند میکنه و مثل کسی که به یه بیمار محتضر نگاه میکنه ، بعد از کاویدن صورت مادرش ، بدون هیچ حرفی از اون اتاق پوشیده شده با قالیچه های کرم و قهوه ای ، بیرون میزنه ... سمانه مثل یه روح سرگردون دست منو رها میکنه و با قدمهای آروم پشت سر سامان بیرون میره !
دیگه نمیمونم تا شاهد ناله و نفرین های مامان روجا باشم ... تا به چشم خودم ببینم چطور با پنجه های بلند و خوش فرمش ، روی گونه هاش خط های عمودی و موازی میکشه ... تا ببینم چطور برای اولین بار جهان یقه عمو حامد رو میگیره و میغره : گمشو از این خونه بیرون ! ... و رضا فریاد میزنه : آقا جون رو تو کشتی ، تو کشتی با این همه وقاحتت ! دایی روح اله مهمون خونه ما بود ، از در خونه تو داخل نیومده بود که به خودت اجازه دادی هر چی دلت میخواد به زبون بیاری !
و ببینم که ناصر در سکوت انباشته از هزاران فریادش ، به چهره ساکن و ساکت بابا محمود زل زده تا ببینه آیا این بت پر غرور ترکی بر میداره ؟ ... آهی میکشه ؟ ... به فضاحت چند دقیقه قبل اهمیتی میده ؟!
نمیمونم تا ادامه همون سکوت پر از حماقت حاج محمود قربانی رو ببینم ... تا با چشم های خودم ببینم که بعد از نیم ساعتی به اون جماعت بر جای خشک شده حکم میکنه :
_ هر چی بود تموم شد ... برین بخوابین !
دست هامو دور خودم حلقه میکنم و خودم رو ننو وار تکون میدم ... بی اختیار روی لبم پوزخند میشینه ... من کی دختر یکی یکدونه حاجی بودم که خودم نفهمیدم ؟ ... صدای حامد توی گوشم زنگ میخوره : دختر یکی یکدونه داداشم !
به یکباره یاد سامان توی قلبم کولاک میکنه ... مثل وحشی ها دست میندازم روی یقه بلوز لیمویی و یقه اش رو با شتاب پایین میکشم ... دست میندازم دور زنجیر طلایی و حواسم به این نیست که سر پنجه های سرگردون و یخ زده ام ، دارن پوست گردنم رو خراش میدن !
زیر لب میگم : خدایا ! ... تو که از دل من خبر داری ... تو که میدونی بدون سامان فقط مرگ رو میخوام ... پس چرا ؟ ... چرا اینطوری شد ؟ ... چرا بدبختی های من تمومی نداره ؟
خدایا این چه بخت و اقبالی بود که هر جا میرم ، زودتر از خودم رفته و منتظرم نشسته ؟
در اتاق باز میشه و من قامت بی بی رو از لای پلک های نیمه بازم میبینم ... شربت قند و گلاب رو به لب های خشک و چاک چاکم نزدیک میکنه ... سرم رو کمی بالا میکشم ... چیزی از گلوم پایین نمیره ... بی بی با سماجت لیوان رو بالاتر میاره و کمی از اون مایع حیاط بخش رو توی دهنم میریزه ... تازه با تر شدن لب و دهنم میفهمم چقدر تشنه بودم ... لیوان رو از دست های بی بی بیرون میکشم و طوری یک نفس شربت رو میخورم که نصف محتویات لیوان روی چانه و توی یقه بلوزم جاری میشه ... با پایین اومدن لیوان نفس نفس میزنم ... دوباره هق هق سنگین و سختی تمام عضلات گلوم رو گرفتار میکنه ... بوی گلاب توی دماغم پیچیده و کمی بهم آرامش میده ... بی بی روی موهای بلندم دست میکشه و دستش رو زیر استخوان فکم میزاره و سرم رو هل میده به سمت خودش ... همینطور که با دست دیگه اش به نوازش موهام ادامه میده زمزمه میکنه :
_ نماز صبحت رو خوندی ؟ ... نژلا ؟
لب هام دوباره آویزون میشه و بغضم سفت تر و جدی تر حنجره دردناکم رو فشار میده ... بی بی بلند میشه و بیرون میره ... هنوز توی خودم اسیرم که دوباره بر میگرده ... با یه پیاله برنجی و یک تکه پنبه توی دست های چروکیده اش ... کاسه رو به دستم میده و با لحن مهربونی میگه :
_ پاشو چشمهاتو بشور ... بعدم نمازت رو بخون ... خدا بزرگه عزیزکم !
با رفتن دوباره بی بی به محتویات کاسه برنجی نگاه میکنم ... وسط اون مایع لغزان و شیری رنگ و لزج ، میتونم تکه های گل خطمی رو ببینم ...
از جا بلند میشم و رو بروی آیینه دیواری کوچیک کنار پنجره می ایستم ... از دیدن قیافه خودم وحشت میکنم ... لب هام ورم کردن و پلک هام مثل آدم های سکته زده به بدترین حالت ممکن ایستادن ... عنبیه های مشکی رنگم رو به بالا قرار گرفته و سفیدی به خون نشسته چشم هام بد جوری منو میترسونه ... پنبه رو توی عصاره خنک شده ختمی فرو میبرم و چشم های ملتهب و دردناکم رو با اون مایع شفابخش کمپرس میکنم .
توی دلم میگم خدایا ! ... پس التهاب این دل به خون نشسته رو با کدوم محلول شفا بخش کم کنم ؟ ... کاش بی بی صغری معجونی میساخت برای خنک کردن این دل داغدیده ... برای رفع کوفتگی این قلب پامال شده از نفرت پدرانه حاج محمود !


دست میکشم رو سر سبزه های پرپشت کنار حوض ... کی فکرش رو میکرد اون چند تا مشت عدس و گندم خیس خورده و بدبوی توی این دیس ها ، حالا اینطوری جوونه زده باشه و قد کشیده باشه و چشم های هر بیننده ای رو نوازش کنه !
کف دستم از شبنمی که روی سر سبزه ها نشسته ، مرطوب میشه ... دیس ها رو میشمارم ... مثل هر سال پنج تا ... یکیش برای خودمون ... یکیش برای بی بی صغری ... یکیش برای عمه مهدخت ... یکیش برای خاله ربابه ... و این یکی هم برای دایی روح اله !
آه میکشم و بغضم رو فرو میدم ... امسال عید مامان روجا میتونه مثل هر سال یه روز قبل از سال نو بره خونه دایی و براش سبزه ببره ؟ ... وای که چقدر این روزها شنیدن اسم دایی و سامان برام زجرآور شده ... از چند روز بعد از اون شب خواستگاری تا همین یک هفته پیش ، هر چند وقت یکبار یه خبر تازه داشتیم از کشمکش و تلاشی که صورت میگرفت برای تفکیک سند زمین هایی که برکت و عایدات پر صرفه و پر سودشون اینطور منو دچار فقر کرده بودن !
همین چند هفته پیش بود که بابا محمود خبر داد تو شورای حل اختلاف قرار بر این شده که قرار محضر بگذارن و طبق قولنامه قدیمی که داشتن کارهای مربوط به تفکیک رو انجام بدن تا از این به بعد طبق یه حد و مرز قانونی و سفت و سخت زمین های یکپارچه دشت صفا ، به دو تکه کوچکتر و بزرگتر تقسیم بشن !
و همین چند شب پیش بود که با خبر جدید همون یه ذره امیدی هم که برای صلح و آشتی بین مالکان زمین بود ، دود شد و به هوا رفت ... دایی روح اله بعد از گرفتن سند جدید و مشخص شدن حد و مرز زمین هاش در حضور کارشناس دادگستری و بابا محمود و عمو حامد ... بلافاصله چند تا کامیون بلوک سیمانی و شن و ماسه مخلوط و کیسه های سیمان و حلقه های سیم خاردار رو پیاده کرده بود و با یک دو جین کارگر روزمزد شروع کرده بود به کشیدن یک مرز سیمانی با اقتدار ... تا برای همیشه خط و مرز این جدایی قانونی به هیچ عنوان در معرض خطر کمرنگ شدن قرار نگیره و حتی یک وجب از زمین هاش به سمت و سوی میراث به جای مانده آقاجون سوق پیدا نکنه !
مامان روجا که هنوز هم از نرم شدن دل دایی قطع امید نکرده بود ، با شنیدن این خبر باز هم شروع به شیون کرد و میون اون همه اشک و آه ، حامد و بابا محمود رو از شنیدن نفرین های پر سوز و گدازش محروم نکرد !
و من توی سکوت و تنهایی اتاق کوچیکم ، باز هم تا دل صبح به صفحه های کتاب فیزیک نگاه کردم و به این فکر کردم که اون مرز قبل از اینکه بین اون دو تا تیکه زمین جدایی بندازه ... بین جسم و روح منو سامان عاشق پیشه ، که اینروزها گاهی مثل سایه حسش میکنم ، جدایی انداخته !
این روزها و شب ها برای فراموش کردن بهت و فشار ناشی از این اتفاقات پشت سرهم ، تنها به فرو کردن سرم توی انبوه ورق های مالامال از مطالب درسی اکتفا میکنم .
بابا محمود بیرون رفتن من از خونه رو ممنوع کرده بود و اون چند روز باقی مونده از مدرسه با حضور پر از غرغر و خسته کننده جهان در واقع اسکورت میشدم و هیچ امیدی برای دیدن سامان در دلم سوسو نمیزد !
گاهی اوقات زنگ تلفن برای چند لحظه منو به هیجان میارود و فکر اینکه تماس از طرف خونه دایی باشه ، دلم رو قوت میداد ... اما افسوس که انگار به یکباره رشته های پر قدمت محبت و نسبت های خونی ، پاره شده بودن و اونقدر این رشته های دوست داشتنی از دو طرف کشیده شده بود که دیگه آرزو کردن هم برای به هم رسیدن و گره خوردن دوباره اونها ، بی معنی بود !
روز و شب درس میخونم و فقط برای انجام خرده فرمایشات مادر و برادرها و احیانا کارهای بسیار شخصی از کنج اتاقم دل میکنم ... تمام دنیای من شده در مشت گرفتن یک پلاک طلایی ... و درس خوندن دیوانه وار زیر نور آفتابی که از پنجره اتاقم میتابه ، یا مهتابی که شب ها به روی فرش قدیمی و لاکی رنگ اتاق سرک میکشه ... و گاهی برای استراحت چشمهای خسته و گلوی خشکم ، چند قطره اشک بریزم و زیر لب خدا رو صدا بزنم و بعد با اجازه خدا ، نام سامان رو زمزمه کنم و برای چند دقیقه کوتاه در رویای شیرین هم نفسی پسر دایی جذاب و مهربانم فرو برم !
در خونه باز میشه و ناصر با ساک کوچکی در دست قدم میگذاره تو خلوت حیاط و و نا خودآگاه دیوارهای شیشه ای فکرم ترک میخورن و با بی رحمی تمام باز هم پرتاب میشم وسط دنیای زشت حقیقت زندگیم !
جلو میاد و وقتی منو در حال نوازش سبزه ها میبینه با لبخند به طرفم میاد و کنار من و حوض زانو میزنه ... بوی عطر اسپرتش ، چشمهای مهربون لمیده زیر سایبون پرپشت مژه های بلندش ، تیغه کشیده و سفید بینی قلمی و خط بلند بالای لبهای خندونش ... نمیدونم چه سحر و جادویی دارن که بغض کهنه و مزمن توی گلوم میشکنه و من برای اولین بار سرم رو توی آغوش کسی از اهل این خونه فرو میکنم و در حالی که یقه گرم کن آبی و سفیدش رو توی مشتم فشار میدم ضجه میزنم و گریه میکنم ... اشک میریزم و فریاد میکشم ... به خودم میپیچم و ناله میکنم و پر حرص اون بغض لعنتی رو خالی میکنم !
دست های ظریف و کشیده ناصر مثل یک دژ محکم شونه های خمیده منو در میان میگیرن و اونقدر رو زانو میشینه و دم نمیزنه تا نژلا خالی میشه و به نفس نفس میفته ... ناصر دست میکشه توی آب حوض و بعد با همون دست مرطوب صورتم و مژه های نمکی و شورم رو تسکین میده ... دستم رو میکشه و منو روی پله کوتاه ایوون ، کنار خودش مینشونه ... صدای ناصر بعد از مدت ها نبودنش گوشم رو نوازش میده :

_ گوش کن نژلا ! ... من میدونم چه حالی داری ... میدونم چقدر ناراحتی ... همه ناراحتن ... اما خب این وسط سهم تو از همه ما بیشتره ... دایی اون شب کم تحقیر نشد ... بابا اون شب کم گذاشت ... در حق همه کم گذاشت ... حتی در حق خودش ... لگد کشید به یه عمر چشم تو چشم بودن و هم نفسی این دو تا فامیل ... چشمش رو بست و گذاشت حامد جولون بده و اونطور معرکه درست کنه ... هنوزم نمیدونم بابا محمود چرا تا این حد سکوتش رو حفظ کرد ... شاید این وسط ، بین همه رفت و آمد های فامیلی و چندیدن و چند ساله بین ما و خونواده دایی ... یه تنش های کوچیک و اسطکاک های نا محسوسی وجود داشته که کم کم تو دل بابا جمع شده بوده و اون شب هیچی نگفت و جلوی توهین های حامد رو نگرفت تا بتونه غیر مستقیم خودش رو خالی کنه ... شاید تو قربونی نفس بابا محمود شدی که همون شب دلش خواست از آب گل آلود ماهی بگیره و تلافی همه دلخوری های ریز و درشت این سالها رو اینطوری در بیاره ... حامد خوب بلده با افکار بابا بازی کنه ... و بابا محمود متاسفانه با اون همه اقتدار و جذبه و ادعای عقل و شعور ، از سیاست هیچ بویی نبرده !
نژلا جان ... خواهر گلم ... تا تو نخوای هیچ کس نمیتونه عشق سامان رو ازت بگیره ... تو دختر صبوری هستی ... تا حالا خیلی چیزها رو تحمل کردی ... من درک میکنم که این خونه هیچ وقت اونطور که باید و شاید به تو امنیت و آرامش نداده ... ولی بهت میگم که از این به بعد باید ده برابر گذشته صبوری به خرج بدی ... دیگه به سنی رسیدی که راه های نجات داره برات هموار میشه ... اولین قدم یه کنکور موفق و قبولی توی دانشگاهه ... بهت قول میدم هرکاری میکنم تا اگه قبول شدی به امید خدا بابا محمود راهیت کنه که بری درس بخونی ... بعد از چهار سال دانشگاه پا گذاشتن تو دنیای کار میتونه برای چند ساعت تو رو از این لونه دلگیر بیرون بکشه ... تازه توی همه روزهای درس و دانشگاه و کار تو به این فکر کن که دنیا هزار تا چرخ میخوره و ممکنه یه روز دوباره دو تا خونواده صلح کنن و شما دو تا به خواسته هاتون برسین ... نژلا عزیزم نزار درهای دنیا اینطوری به روت بسته بشه ... دنیا به آخر نرسیده ... امید داشته باش ... اینطوری بغض نکن ... اینطوری ناله نزن ... من این چند وقت چند بار با سامان حرف زدم ... سامان محال ممکنه از تو دست بکشه ... گفت بهت بگم آروم باشی و مطمئن باشی که تا آخرش به پات صبر میکنه ... گفت هیچ چیز نمیتونه حتی به اندازه یک ارزن از محبتش به تو رو کم بکنه ... اونم الان تحت فشاره ... از یه طرف دلخوری مادرش باعث شده که از سامان بخواد تو رو فراموش کنه ... از اون طرف دایی غرورش شکسته الان هیج جوری با دل سامان راه نمیاد ... تو رو هم که نمیتونه ببینه ... فکر نکن برای اونم آسونه ... ولی فعلا چاره ای نیست ... نژلا ... درسته پدر و مادر ما اونقدر که خدا رو خوش بیاد برای دخترشون نگران نمیشن و به شخصیت و غرورش احترام نمیزارن ... ولی آخه کدوم دختر یا پسری رو دیدی که خودشون تونسته باشن پدر و مادرشون رو انتخاب کنن ؟ ... وظیفه تو ... وظیفه من ... اینه که تا اونجا که میتونیم حرمتشون رو نگه داریم و سعی کنیم برای رسیدن به خواسته هامون ، در درجه اول دل اون ها راضی باشه !
_ ناصر ! ... تو اگه جای من بودی الان چی کار میکردی ؟
_ الان یه چایی خوشرنگ به داداش تازه از راه رسیده ام میدادم و بعد لباس میپوشیدم تا باهاش برم برای عید خرید کنم ! ... هوم ؟ ... چی میگی ؟ ... تازه خدا رو چه دیدی ؟ شاید دری به تخته خورد و سامان هم اومده بود خرید کنه و برای یه نظر همدیگه رو دیدین ! ... هان ؟ ... همشم که اتفاقی بوده و منو تو هم که استغفراله هیچ قانونی از اساسنامه حاج محمود قربانی رو زیر پا نزاشتیم !
ناباور به صورت ناصر نگاه میکنم ... آرامشی که توی چشمهاش موج میزنه مطمئنم میکنه که امروز سامان رو میبینم ... بدون هیچ فکری سریع به طرف در هال میرم و دمپایی هام رو یکی یکی توی هوا میندازم و قبل از اینکه مغزم فرمون بده چایی ناصر رو بدم ، حمله میکنم به طرف اتاقم و تا کمر توی کمد فرو میرم ... بیست دقیقه بعد در حالیکه سعی کردم توی انتخاب رنگ لباس هام سلیقه سامان رو بگنجونم از اتاق بیرون میام و اولین چیزی که میبینم لبخند مرموز ناصر و لیوان چایی خوشرنگیه که زیر چانه اش گرفته و بخارش روی صورتش میشینه ! ... لبم رو به دندون میگیرم و هر چی فکر میکنم میبینم هیچی نگم سنگین تره ... ناصر لیوان رو روی میز ، کنار تلفن میزاره و با خنده میگه :
_ از قدیم گفتن کس نخارد پشت من جز ناخن انگشت من ! ... بدو بریم تا سر و کله اون دو تا نگهبان پیدا نشده !
از خرید کردن تو بازار کلی خاطره قشنگ دارم ... دلم میخواد زیر اون سقف آجری و توی راهروهای طویل روشن شده با نور سر در حجره ها و مغازه ها ... در حالیکه بوی مخلوط شده سبزی خشک و ادویه و حنا و بابونه و لیمو عمانی و صابون های گیاهی و کلی مواد خوشبو و رنگ دیگه که از عطاری های ریز و درشت زیر طاقی ها به مشام میرسه ... لا به لای کفش و لباس های آکنده از بوی رنگ و چسب و پارچه بگردم و رنگ ها و جنس ها رو کنار هم بگذارم و انتخاب کنم ... ناصر راهش رو کج میکنه و من پر سوال نگاهش میکنم ... مثل بچه ای که به زور از جلوی اسباب بازی فروشی حرکتش میدن ، دستمو میکشه و از سر در بازار دورم میکنه :
_ ببین خواهر خوبم ... امروز مجبوری تو چند تا پاساژ نوساز و نسبتا دور خرید کنی ... به دلم افتاده اونجا میتونی چیزای بهتری پیدا کنی ... حالا دیگه باید ببخشی که اونجا بوی خشکبار نمیده ... عوضش بوی چهار تا ادکلن با کلاس رو مفت و مجانی به دماغ میکشی !
همراهش میخندم و دستشو محکمتر میگیرم و میدونم که تمام قرار و مدار هاشو با سامان تنظیم کرده !
توی یه مغازه کوچیک و مملو از لامپ های نورانی صورتی و آبی ، در حالیکه به شال توی دستم نگاه میکنم توی دلم حرص میخورم که آخه از کجا معلوم این شال آبی نفتی با اون طرح های منجوق دوزی نقره ای ، بیرون از این مغازه و توی نور معمولی هم همینقدر جلوه داشته باشه و خوشرنگ به نظر بیاد ؟
کلافگی از سر و صورتم میباره ... ناصر دستی به پهلوم میزنه و میگه :
_ من میرم تو اون مغازه روبرویی یه کم به کتاب هاش نگاه کنم ... تو انتخابت رو کردی خبرم کن !
با تعجب به رفتن ناصر نگاه میکنم و سر درگمم که بوی عطر دوست داشتنی سامان توی فضا میپیچه و پشت بندش قامت بلند و چهره دلپذیرش تو قاب در مغازه ظاهر میشه ... با دهن باز به سامان و بعد به ناصر که کمی اون طرف تر تا گردن تو یه مجله فرو رفته زل میزنم !
بوی یک دم عطر سامان برام هزار بار خوشبوتر از همه اون بوهای دوست داشتنی و خاطره انگیز توی بازار ، خاطره میسازه !


توی نگاه پر از دلتنگیش غرق شدم که صدای فروشنده تو سرم میپیچه :
_ خانوم بالاخره انتخابتونو کردین ؟
گیج برمیگردم به سمتش و کم مونده که یه هاااااااان بلند و کشیده از دهنم بزنه بیرون ... سامان جلو میاد و کیف پول چرم مشکیش رو از جیب عقب شلوارش بیرون میکشه و همینطور که به شال توی دستم نگاه میکنه میپرسه : چقدر تقدیم کنم ؟
به چشم بر هم زدنی شال از توی دستم بیرون میاد و تا میخوره و وقتی میشه اندازه یه کف دست فروشنده سرش میده توی یه کیسه سفید دو وجبی با طرح عروسکی و با دو دست بهم تعارفش میکنه ... مثل یه ربات از دستش میگیرم و بعد هم بی هیچ حرفی به دنبال سامان حرکت میکنم ... سامان به ناصر اشاره ای میکنه و دست منو میگیره و با خودش میکشه به سمت پله ها ... جالبه که در تمام این مدت من فقط به این فکر میکنم که اصلا اون شال رو دوست داشتم یا نه ؟ ... هنوز با خودم یه دل نشده بوم که سامان پولشو داد و خریدمش ! ... تا وقتی میرسیم به طبقه چهارم من هنوز هم تو فکر انتخاب عجولانه همون شال آبی نفتی برای خودم غرق تفکر بودم ... نگاهم که میفته به مغازه های خالی و درهای شیشه ای پر از روزنامه های باطله تازه یادم میاد که الان چه وقت فکر کردن به اون خرید ناشیانه است ؟!
نفس عمیقی میکشم که سامان صدای بازدمم رو میشنوه و یه جایی وسط اون طبقه آروم و ساکت و دنج می ایسته ... چند دقیقه توی یه سکوت عجیب و خواستنی فقط به هم نگاه میکنیم ... انگار توی همین چند دقیقه کوتاه تمام خاطرات اون شب لحظه به لحظه مثل یک فیلم از جلوی چشمهامون رد میشه ... اشک تو حوضچه چشم هر دومون جمع میشه ... لب هام میلرزه ... دست های سامان هم ... بالاخره اونی که سکوت رو میشکنه سامانه ... صداش چقدر عوض شده ... انگار برای منی که هیچ وقت عادت ندارم صدای غمدارش رو بشنوم الان این صدای دو رگه و بغض دار خیلی دور و ناآشناست !
_ سلام دختر عمه ! ... میدونی چند بار تو راه مدرسه سایه به سایه تو و جهان اومدم که بتونم فقط یه بار ... فقط یه بار دیگه اینطوری زل بزنم تو چشمهای درشت و سیاهت ... که بازم ببینم هیچی جز عکس خودم توی خونه چشمهات نیست ... که بازم یه نفس راحت بکشم و به خودم بگم آروم باش ... آروم باش نژلا هنوز هم نگاهش آشناست ... نژلا ! ... میدونی چقدر داغونم ؟ ... میدونی چقدر سخته هر روز به تو فکر کنم ولی دوست و دشمن منو از دیدن تو محروم کنن ؟ ... میدونی ... میدونی چقدر ... دوستت دارم ؟!
_ ( از فشار اون بغض لعنتی نفسم تنگ شده ... حرف های سامان انگار که هم درد منو زیاد میکنن و هم درمون دل درد مندم هستن ! ... لبهامو جمع میکنم و سعی میکنم اشک نریزم ) سامان ! ... ناصر میگفت الان دایی و زن دایی هم ازت خواستن منو کنار بزاری ... راسته ؟ ... آخه گناه من چیه ؟ ... چرا همه رو به یه چوب میرونن ؟
_ عزیزم گناه تو شاید اینه که مثل عموت ریاکار نیستی ... مثل اون دو تا برادر ارشدت فرصت طلب و نون به نرخ روز خور نیستی ... مثل خیلی از آدم های دور و برت واسه خودت از شخصیت و غرور دیگران پل درست نمیکنی ... بالا نمیری به هر قیمتی !
نژلا چند بار تو همه این سال ها میخواستم بهت بگم ... بهت بگم که راه نجاتت فقط و فقط توی نقش بازی کردن و گول زدن باباته ... بگم هر وقت میبینیش براش قربون صدقه برو و بهش القا کن که هلاک خودشو عقایدشی ... که براش ثابت کنی مثل یه خر کور هر چی بگه و هر کاری بکنه تو مریدش میشی و قبولش داری ... که همیشه بهش بگی هر چی شما میگین و بعد بری دو قدم اونورتر و کار خودتو بکنی ... که بشی یه بله قربان گوی شیرین عسل و تا میتونی باج بگیری ... که وقتی از در میاد تو با یه چایی قند پهلو و دو تا مشت و مال شونه و سه تا فداتون بشم و چهار تا قربونتون برم چقدر فهمیده این ... برسی به کلید در حاجت روایی !
ولی هر وقت اومدم یادت بدم چطور زغال فروشی کنی ... اون معصومیت توی چشمهات ... اون حرف های پر از صداقتت ... اون نجابتی که انگار غریزی تو وجودت بی داد میکرد ... باعث شد از خودم بدم بیاد ... تو فرشته بودی و من ... منی که مثل جونم دوستت داشتم میخواستم یادت بدم چطور شیطان بشی و آتیش بکشی به خرمن پاک اون دل روشنت !
مامانم بعد از اون شب مجبور شده برای تپش قلب نوظهورش قرص بخوره ... بابا م که داغونه ... انگار از تو ویرون شده و فقط یه ظاهر سرپا و سالم داره ... هر وقت میرم دانشگاه سمانه چند شب یه بار زنگ میزنه با گریه همه خبرها رو بهم میده ... میدونم که تو این چند وقته به جای اینکه همه چیز بهتر بشه ، بدتر به هم ریخته ! ... نژلا من روی خونواده خودم خیلی حساسم ... دلم نمیخواد هیچ وقت یه اخم به صورتشون بیفته ... ولی اینبار نمیتونم قید تو رو بزنم که دل اون ها رو شاد کنم ... نمیتونم تو رو فراموش کنم تا غرور اون ها ترمیم بشه ... نمیدونم چقدر طول میکشه ... چند ماه دیگه ... کسی چه میدونه ؟ ... شاید هم چند سال دیگه باید بگذره تا آتیش اون همه نفرت خاکستر بشه و من و تو بتونیم با هم باشیم ... ولی بهت قول میدم تا زنده ام فقط تو میتونی آرومم کنی !


درخت های باغچه شکوفه زدن ... هوا بوی عسل گرفته ... شال آب نفتی با اون منجوق های نقره ای روی سرم تلالو داره ... انگار که شال بی جون هم روی سر من ... زیر نور پاک آفتاب ، به رقص دراومده !
تا خونه بی بی فقط سه تا در فاصله است ... عمو حامد از روز اول عید با دوست های هم قماشش رفته سفر ... عمه مهدخت از شیراز اومده و تو اتاق سابقش مستقر شده ... با چه لذتی زنگ خونه رو فشار میدم ! ... لذت به آغوش گرفتن عمه ... لمس نوازش های پر مانند بی بی صغری ... حضور خواهرانه و گه گاه پر از بذله گویی های مهتاب ... در که باز میشه صورت ظریف و اندام لاغر و کشیده عمه مهدخت منو به ذوق میاره ... بغلش میکنم و توی دلم میگم تا همین چند سال پیش آرزوم این بود که هم قد عمه باشم ... هم قدش باشم تا بیشتر باهام حرف بزنه و بیشتر برای شنیدن حرف هاش روم حساب کنه ... حالا رسیدیم به جایی که عمه توی بغل من گم میشه و به اندازه یک کله ازش بلند ترم ... توی خونه هوا بوی گلاب و آرد تفت خورده میده ... باز هم مثل هر سال بی بی صغری حلوای خیراتی رو با وسواس روی یه پیک نیک وسط آشپزخونه درست میکنه و ما هم دور و برش روی زمین میشینیم و منتظر کشیدن حلوا و تزئین کردنش میشیم ... نمیدونم چه سری داره که هر سال این حلوا باید روی گاز پیک نیکی پخت بشه ؟ ... شاید فوت کوزه گری ؟ ... شاید یاد آوری یک خاطره ؟ ... شاید برای راحتی بیشتر بی بی که بعد از فوت آقاجون قامت مثل سروش خمیده شده و روز به روز این رکوع خاضعانه قوس بیشتری به خودش میگیره !
بی بی صلوات میفرسته و قابلمه حلوا رو به دست مهتاب میده ... تاکید میکنه که بشقاب هارو پر کنین بعد بگذارین یک نیم ساعت به حال خودش بمونه تا خنک بشه و بتونین با نوک قاشق و پودر نارگیل تزئینشون کنین ... مهتاب فروتنانه چشم میگه و من به این فکر میکنم که این دختر چطور اینقدر صبور و صمیمی تونسته تا به حال زندگی مزخرفش با حامد رو ادامه بده ... اصلا چرا حتی به بی بی یاد آوری نمیکنه که اونقدر هر سال عید نوروز این کار رو انجام داده که حالا بیشتر از خود بی بی به نکته های کشیدن و تزئین این شیرینی حزن انگیز وارد و واقفه ؟ ... چرا یکبار در جواب نصیحت های تکراری و روزانه بی بی همون جمله معروف خودم میدونم رو تکرار نمیکنه ؟ ... مهتاب رو دوست دارم ... این خونه رو با تمام آدم هاش ... با تمام خاطره هاش بدون وجود حامد دوست دارم ! یه آرزوی محال کنار قلبم میشینه ... ایکاش حامد هیچ وقت قرار نبود برگرده !
فارغ از پخش حلواهای نذری ... توی اتاق پر از آرامش عمه ... سرم رو روی پاهاش میگذارم و عمه موهای منو مهمون نوازش های شیرین سر پنجه های چابکش میکنه ... یک دستش روی شال آبی نفتی میلغزه و دست دیگه اش روی موهای براق و مشکی رنگم ... دلم میخواد تا ابد این آرامش ادامه پیدا کنه ... دوست ندارم این ثانیه ها تموم بشن ... عمه با سر انگشت روی ابروهام خط میکشه و در جهت رویش موهاشون اون هارو نوازش میکنه ... پشت پلک هام داغ میشه ... انگار توی یه رویای قشنگ فرو میرم ... چشم هامو میبندم و فقط نور میبینم ... صدای عمه مهدخت مثل یه لالایی شیرین روحم رو از یه احساس خوب اشباع میکنه :
_ دوستش داری نژلا ؟ ... خیلی آرومی ... این آرامش یعنی اگه همه دنیا هم رو به روت باشن ... تو تکلیفت با خودت و دلت معلومه !
خیالت راحته که کفتر بوم خودته و جای دیگه با آب و دون غریبه ها انس نداره !
چشم هام رو باز میکنم ... نگاهم میفته به انبوه عروسک های دست دوز و بافتنی و رنگارنگی که توی بوفه چوبی کنار دیوار روی هم چیده شدن و با چشم های سیاه منجوقی یا کامواییشون بهم زل زدن ... دلم میخواد سکوت کنم و این آرامش رو به هم نزنم ... ولی با این حال میپرسم :
_ ناصر با شما حرف زده عمه ؟ ... شما چیزی میدونین ؟
_ نه دخترم ... من هر چی که میگم از روی احساسمه ... تو رو مثل دختر خودم دوست دارم ... تو تمام این سال ها مثل پاره بدنم بودی ... اونقدر از خودم میدونمت که نبضت توی دستهام حرف میزنه ... وقتی حمید رفت ... با اینکه یادگارش توی دلم بود ولی از دنیا سیر شده بودم ... تو دلی من شش ماهه بود که حمید آقا سر کوچه خودمون تصادف کرد و برای همیشه تنهام گذاشت ... هیچ وقت نه کیف پولش پیدا شد ، نه اون رادیوی سونی کوچیکی که همیشه همراهش بود و وقت و بی وقت موجش رو تنظیم میکرد و اخبار گوش میداد ... اما همون روز یه لباس نوزادی دخترونه صورتی برام آوردن که تو لحظه های آخر تو مشت های خونی حمید چنگ خورده بود و رد خون روی یقه و بدنه لباس بدجوری مونده بود ! ... توی رختخواب افتاده بودمو تا ماه هشت کارم شده بود گریه و زل زدن به همون پیراهن دخترونه صورتی ... یه روز صبح که بوی خونه تازه خورد زیر دماغم و لزجی زیر کمرم رو حس کردم ... فهمیدم دخترکم نتونسته این همه غم مادرش رو تاب بیاره و اونم منو تنها گذاشته ! ... دلم میخواست منم بمیرم ... تا شش ماه بعد از مرگ حمید تو رختخواب افتاده بودم و از این دنیا سیر شده بودم !
_ بی بی صغری وقتی از اون روزها یاد میکنه میگه مهدخت منو پیر کرد ... میگه خودش نمیخواست خوب بشه و برای همینم اینقدر زجر کشید !
_ آره عزیزم ... بی بی راست گفته ... اون روزها حتی دلم نمیخواست نفس بکشم ... فقط مرگ میخواستم ... با خدا سر جنگ داشتم ... دنبال عدالتش میگشتم و غافل بودم از اینکه حکمت خدا برای من بنده ، به قدر سر سوزنی هم قابل فهم نیست !
یه روز مادرت اومد اینجا و تو رو با خودش آورد ... اون روزها مثل یه مرده متحرک گوشه همین اتاق زیر لحافم خزیده بودم و دلم بدجوری گرفته بود ... عشقم رو از دست داده بودم و پریشون بودم ... تو رو که دیدم انگار یخ قلبم شکست ... بی اختیار بغلت گرفتم و اونقدر نوازشت کردم تا اینکه خوابیدی ... تو همه ساعت هایی که تو خواب بودی ... به صورتت زل زده بودم و انگار یه چیزایی داشت توی وجودم شکل میگرفت ... یادم افتاد از وقتی حمید رفته من حتی یک رکعت نمازم نخوندم ... یادم افتاد چقدر بعد از ازدواج خوشبخت بودم و چقدر اون روزها خدا رو شکر میکردم به خاطر زندگی خوبم ... یادم افتاد حالا که افتادم تو سراشیبی ... طوری فرو برم که وقتی رسیدم به سر بالایی اینقدری رو داشته باشم که به خدا بگم شکرت ... یادم افتاد آدم زنده باید زندگی کنه ، وگرنه به خودش ظلم کرده و به خالقش بی احترامی !
روزهای بعد به عشق تاتی تاتی کردن های تو از اون رختخواب دل کندم و یواش یواش همینطور که تو راه میفتادی منم قوی تر میشدم ... دو ساله که بودی من شده بودم همون مهدخت سابق ... البته قوی تر از گذشته ... پامو کردم تو یه کفش که میخوام برگردم خونه خودم تو شیراز ... همه رو راضی کردم و برگشتم ... روزهای اول تحمل دیدن جای خالی حمید تو اون خونه پر از خاطره خیلی سخت بود ... ولی کم کم با همه چیز کنار اومدم ... میون اون همه روزمرگی و تجدید خاطرات وتلاش برای سر پا کردن اون آرایشگاه ... تمام تفریح من شده بود دیدن تنها دختر برادرم ... تمام تنهایی من تو شب های زمستون با بافتن لباس گرم برای تو و دوختن عروسک های مو کاموایی پر میشد ... از دختر خودم هیچ تصوری نداشتم ... ولی هر وقت به بچه از دست رفته ام فکر میکردم ... بی اختیار صورت تو رو میدیدم ... میدونی نژلا ... بعضی از محبت ها خدایی هستن ... عمیقن ... وسیعن ... فقط تو قلبت نیستن ... همه وجودت رو پر میکنن ! ... اونقدر بهت نزدیکم که مثل خوم حست میکنم ... نفس که میکشی میفهمم بغض داری یا بی خیالی !
الان هم این قدری میدونم که دلت با سامانه ... که پشتت به قول و قرارش گرمه ... وگرنه این دل کوچولوت اینقدر آروم و بی دغدغه کار نمیکرد !
_ ( لبم به لبخند باز میشه ) عمه ! ... میخوام بعد از کنکور اگه مجاز شدم ... همه انتخاب های اولم رو بزنم شیراز ... اینطوری بیشتر میبینمتون !
عمه دست های گرمم رو توی دست هاش میگیره و فشار میده ... لحن صحبت کردنش عوض میشه ... شاد و شیطون :
_ آره ... بزن ... کار خوبی میکنی ... هم منو میبینی ... هم سامان رو میبینی ... هم من از تنهایی در میام ... هم دل اون بنده خدا شاد میشه ... هم تو یه دانشگاه خوب درس میخونی ... کلا از همه لحاظ خیره ... قربون دختر داداشم برم که اینقدر دست به خیر شده !
سرمو تو دامن عمه فرو میکنم و بی صدا میخندم !


تعطیلات عید میگذره و مامان روجا بی قرار تر از همیشه ... سرخورده شده از اینکه عید هم نتونست بهانه ای بشه برای آشتی با برادرش !
میون این همه بداحوالی ، خبر رسیدن نوبت ثبت نام سفر حج عمره تونسته کمی از این همه دلخوری و ناراحتی اون رو کم کنه ... دو سه روزیه که مدارک به دست دنبال یه آژانس مسافرتی حج و زیارتی میگرده و همش داره فکر میکنه چطوری خبر مکه رفتنش رو به داداش روح اله سر و سنگینش برسونه تا بلکه این سفر بشه مایع رفع و رجوی همه این اتفاق ها !
خالی تر از همیشه فقط درس میخونم و سعی میکنم به هیچ چیز فکر نکنم ... به قول ناصر درهای آزادی زمانی برای من باز میشن که درهای دانشگاه رو فتح کنم ... انگار خونواده هم از اینکه کمتر جلوی چشمشون باشم راضی تر هستن ... روزها میگذره و پاسپورت ها تمدید میشه و احرام ها دوخته میشه و مغز پسته و کشک و کمی نون خشکه کنجدی ترد و دو آتیشه و پولک و نبات زعفرونی هم توی ساک های نیمه آماده کنار اتاقشون انبار میشه تا به وقتش بهشون قوت بده و مزه دهنشون رو عوض کنه .
هر روز که به روز موعود نزدیک تر میشیم ... انگار دلهره مامان روجا هم بیشتر میشه ... چیزی به برگزاری امتحانای ترم دوم و بعد هم کنکور باقی نمونده ... هرشب موقع درس خوندن صدای آروم بحث کردن بابا محمود رو میشنوم که میخواد مامان رو قانع کنه ، خداحافظی کردن از دایی کار عبثی هست و برای بهبود روابط هیچ نقشی نداره ... و صدای گریه آلود مامان روجا که تاکید میکنه کنار خونه خدا و زیر ناودون طلا حتما حامد رو از نظر لطفش محروم نمیکنه ... پشت بند همه این وعده و وعیدها و سوز و گدازهای مخصوص خودش ، یادآوری میکنه که حج رفتن بدون طلب حلالیت از تنها برادرش به دل خودش و خدا نمی چسبه و باید برای رضای خدا هم که شده قبل از این سفر دل دایی رو به دست بیارن !
گوشه سالن با فاصله یک قدمی از ناصر نشستم و پاهامو جمع کردم توی شکمم ... ناصر و جهان و رضا دارن با حرارت و اشتیاق فوتبال میبینن ... مغزم داره میترکه ... استرس کنکور یه لحظه هم ولم نمیکنه ... از اون طرف نگران اتفاقاتی هستم که اون بیرون داره میفته ... امشب بابا محمود و مامان روجا رفتن تا حضوری از چند تا از فامیل های نزدیک و آشناهای قدیمی خداحافظی کنن و قرار بود در خونه دایی هم برن ... با نوک انگشت های شصت و اشاره ام گوشه چشم هامو فشار میدم تا بلکه قرمزی و سوزش چشم هام کمتر اذیتم کنن ... تو دلم میگم هیچ وقت نمیتونم این همه خونسردی این پسر هارو درک کنم ... زیر چشمی نگاهی به ناصر میندازم که چطور با هیجان پرتقالش رو میخوره و هر از گاهی از فشار هیجان نیم خیز میشه و یه وااااااااایییی بلند میگه ... سرمو از روی تاسف تکون میدم ... جهان و رضا که کلا دارن از دست میرن ... رسما میون بشقاب های پر از پوست تخمه دارن خفه میشن ... هرچی عقربه های ساعت دیواری بیشتر میچرخن ، دل منم بیشتر به هم میپیچه ... از استرس زیاد حالت تهوع پیدا کردم ... کاش میتونستم لااقل با ناصر حرف بزنم ... فوتبال تموم میشه و تیم محبوب ناصر یه گل از تیم محبوب اون دو تا کله پوک عقب افتاده ... جهان و رضا کری میخونن و به ناصر پیشنهاد میکنن برای جبران طرفداری های بی نتیجه و ضایع شدنش در مورد پیش بینی نتیجه بازی ، گیتارش رو بیاره و هر آهنگی رو که درخواست کردن براشون بزنه ... ناصر کمی مقاومت میکنه ولی بعد برمیگرده به جلد همون پسرک خونسرد همیشگی و با چند قدم بلند گیتارش رو از توی اتاقش میاره و چهار زانو میشینه وسط سالن ... یه نگاه به من میندازه و با دیدن صورت پر از استرسم یه لبخند عجیب و غریب میزنه ... لرز از مهره های کمرم بالا میره ... لبخند ناصرمعنیش نگران نباش و همه چیز درست میشه نبود ... لبخند ناصر بیشتر شبیه ادا کردن این جمله بود که ، برای چیزی که از قبل نتیجه اش رو میدونی حرص نخور ... اون چاله بزرگ با دو تا بیل خاک پر نمیشه ... اون همه دلخوری با یه خداحافظی ساده به بهانه سفر حج رفع نمیشه !
جهان و رضا یه آهنگ قدیمی رو به ناصر پیشنهاد دادن و اصرار دارن که ناصر اون رو با ته صدای هایده خدابیامرز بخونه ... ناصر شروع میکنه و برادرها بیشتر از اینکه از صدای موزون ساز و حرکت سریع و منظم سرپنجه های ناصر به روی سیم های گیتار حض ببرن ، دارن از صدای نازک و زنانه شده و مضحک ناصر ، به معنای واقعی کلمه کیف میکنن ... من اونقدر تو معنای لبخند های عاقل اندر سفیه ناصر و معنی لودگی های امشبش غرق شدم که تقریبا چیزی از محیط دور و برم نمیفهمم !
ناصر انگار که همه چیز رو از عمد به مسخره گرفته ... انگار با این کار میخواد با حاج محمودی که توی ذهنش تجسم کرده دربیفته ... انگار به جای صدای خواننده ، داره افکار بابا محمود رو به سخره میگیره ... ناصر داره خودش رو خالی میکنه ! ... و این یعنی هیچ امیدی نیست ... یعنی بابا محمود و مامان روجا تا چند دقیقه دیگه دست از پا درازتر وارد این خونه غم گرفته میشن !
درکه باز میشه از دیدن قیافه های برزخ شده والدین محترم و چشم های قرمز و به خون نشسته مامان خود به خود بساط شادی و لبخند جهان و رضا هم جمع میشه و همه با کنجکاوی زل میزنن به این ورود پر از جبروت و جذبه ... قیافه ناصر دیدن داره ... معلوم نیست خوشحال شده یا ناراحت ... از اون نگاه خونسردش که از بالا تا پایین قد و قامت حاج محمود رو متر میکنه هزا تا حرف و نکته بیرون میریزه ... چرا هیچکی نمیفهمه سکوت ناصر همیشه چقدر حرف و گفتگو داره !
بغضم داره بالا میاد که با قدمهای سریع و از همون کنار دیوار ، طوری که به چشمشون نیام به اتاقم میرم ... از لابلای بغض های فروخورده و هق هق های غیر ارادی مامان چند جمله ای رو میتونم از همون پشت در اتاقم بشنوم ... دایی بدون اینکه سلام و احوالپرسی کنه با دیدنشون توی قاب در ایستاده بوده و بدون هیچ تعارف و حرفی زل زده تو چشمهاشون ... بعد از شنیدن نطق صلح جویانه مامان روجا و دیدن لبخند کم رنگ و روی بابا محمود ، بدون هیچ حرکت اضافه ای با گفتن یک به سلامت در رو به هم کوبیده و نمونده تا دهن باز شده مامان روجا و چشم های غضبناک و دست های مشت شده بابا محمود رو ببینه ... نمونده تا ببینه چطور حاج آقا قربانی با دندون های چفت شده دست انداخته دور بازوی خواهرش و با حرص اونو هول داده به طرف در ماشین و چهار تا داد و فریاد برای تسکین درد غرور له شده اش هم کشیده ... نمونده تا ترکیدن بغض و ناامید شدن خواهرش رو ببینه .
با خودم میگم عجب جمله ای ... به سلامت ! ... مختصر و مفید ... یعنی هم سفر به سلامت و هم از جلوی در این خونه به سلامت !
ساعت از دو گذشته و من با وجود سوزش چشمهام خوابم نمیبره ... وقتی پلک هامو روی هم میزارم انگار خرده شیشه توی چشمم ریخته باشه ... نمیتونم تحمل کنم ... بی سر و صدا به حیاط میرم و کنار باغچه میشینم ... بوی عطر گلهای رز مثل یه نوازش خوشبو به صورتم میخوره ... توی تمام دو هفته ای که بابا و مامان تو سفر هستن زندگی من پر از اضطراب و تنش میشه ... اول که امتحان های پایان ترم دوم و بعدم به فاصله دو سه روز بعد کنکور سرنوشت ساز و در آخر روز تولدم ... روزی که سامان تو دیدار قبلی قول داده بود هرطور باشه میاد دم خونه ما و برام کیک و کادوی تولد میاره ... گفته بود براش مهم نیست که باهاش چه رفتاری میشه و حالا چقدر خوبه که توی روز تولدم سفر بابا محمود من و عمه روجای سامان هنوز تموم نشده و حداقل قیامت کبری به خاطر این حضور سرزده و پر از جسارت سامان به پا نمیشه !
صدای دمپای های کشیده شده کف ایوون خونه هوش و حواسم رو برمیگردونه ... ناصر بی هیچ حرفی کنارم میشینه ... دست دراز میکنه و یه برگ پهن از بوته گلی که کنارمونه جدا میکنه ... محو بازی انگشت هاش با برگ سبز و شکننده توی دست هاش میشم ... انگار جفتمون میل عجیبی برای کنده شدن از این دنیا داریم ... ناصر اونقدر آروم سکوت رو میشکنه که انگار از اول خلقت صدای نرم و خوش آهنگش جزیی از موسیقی طبیعت بوده :
_ چقدر دلم میخواد دعوات کنم نژلا ... بزنم پشت دستت بهت بگم دختر بد ، چرا اینقدر ساده ای ؟ ... فکر کردی زندگی مثل قصه های مجله هاست ؟ ... فکر کردی بعد از اون همه دوری و دشمنی با یه جمله که سلام علیکم و برادر حلال بفرمایید و ما داریم مشرف میشیم و اومدیم خداحافظی بگیریم و اینا ، همه چی تموم میشه ؟
چقدر دلم میخواد یه بار تو روی بابا وایسم و بهش بگم حالم از این همه غرور و اعتماد به نفس بالاش به هم میخوره ... دایی اگه امشب آشتی میکرد من که به مرد بودنش شک میکردم !
_ ولی من دلم میخواست آشتی کنن ... از روی سادگیم نه ... به خاطر اینکه خیلی دوست داشتم این دلخوری ها تموم بشه ! ... میدونم خیلی روابطشون تیره و تار شده ... میدونم سخته دوباره با هم باشن ... ولی خب چی کار کنم ... آرزوی قلبم اینه که دوباره همه چیز مثل قبل بشه ... میدونی چند وقته سمانه رو ندیدم ؟ ... دلم برا حرف زدنش لک زده !
_ آهان ... یعنی تو الان مشکلت دلتنگی برای سمانه است ؟
نژلا تو رو به خاک آقاجون اینقدر فکر نکن ... اصلا تو چرا تا حالا بیداری ؟ ... برو بخواب ... برو به فکر خودت باش ... یه کم خودخواه باش دختر ... نزار همش دلم برات شور بزنه ... تو چند روز دیگه کنکورته ... برو وقتت رو تو این چند روز باقی مونده تنظیم کن ... فقط استراحت و مرور درس هات میتونه تو این چند روز آینده تو رو عوض کنه ... اینجا نشستن و بی خوابی کشیدن و غصه خوردن و فکر و خیال هیچ دردی رو ازت دوا نمیکنه .
_ گفت میاد خونه ما ... گفت برا تولدم میاد ... یعنی چی میشه ؟
_ ( ناصر پوف محکمی میکشه و دستشو توی موهاش چنگ میکنه ) برو نژلا ... برو بخواب ! ... یه چیزی میشه بالاخره ... شاید باید دوباره یه جنگ و جدلی راه بیفته ، تا تکلیف یه چیزایی روشن بشه !
بزار سامان به روش خودش جلو بره ... تو فقط بیننده باش ... ضعیف تر از اونی هستی که بخوای پا به پای سامان جلو بری !
برو بخواب و فقط به خودت فکر کن ! گاهی وقت ها خود خواهی میشه ورد مشگل گشا ... خودخواهی کن و بزار سامان کمتر غصه بخوره !
( حرف های ناصر برام سنگینه ... نمیفهمم ... نمیدونم چرا باید بی خیال بشم ... توی دلم میگم یعنی ممکنه یه طوفان دیگه توی راه باشه و ناصر اینطوری بخواد بهم یاد بده که چطور باید تجدید قوا کنم ؟! )


رو صندلی عقب ماشین بابا محمود نشستم ... دست عمه مهدخت رو یه طوری تو دستم گرفتم انگار به جز اون هیچ کسی رو توی دنیا ندارم ... تا حالا دیگه حتما پرواز کردن ... جهان از آیینه بهم نگاه میکنه ... اخماشو تو هم میکشه :
_ چته تو ؟ ... اگه به خاطر ناهار و شام ما عزا گرفتی امروز رو مهمون عمه مهدختیم ... برا فردا هم خدا کریمه ... نیگاش کن ... مثلا رفته بدرقه مامان و باباش ... همچین قیافه گرفته انگار داره از سر قبر عزیزش برمیگرده !
عمه مهدخت میغره : ساکت شو عمه ... قربون قدت برم تو چیکار به این بچه داری ؟ ... رانندگیت رو بکن ... اخلاق تند و تیز بابات به تو هم سرایت کرده ؟
جهان ساکت میشه و از توی آینه برای بار آخر یه نگاه سرزنشگر دیگه هم بهم میندازه ... دلم خیلی گرفته ... نمیدونم چرا به جای اینکه از رفتنشون دلتنگ باشم به خاطر این دو هفته نبودنشون خوشحالم ... با خودم میگم بهتر ... تو روزایی که امتحان دارم و کنکور میدم ، مجبور نیستم گیر دادن ها و کنایه های اون دو تا رو تحمل کنم ... روزهایی که دارم از خونه میرم بیرون ، اگه بابا محمود هنوز خونه باشه به یه بهانه ای از بغلم رد میشه و یه نفس عمیق میکشه که مبادا دخترش بوی عطر و عبیر بده و مشام نامحرم رو تحریک کنه ... پشت بندش تا اونجا که بتونه یه نگاه عمیق هم به صورتم میندازه تا مطمئن بشه هیچ رنگ و لعابی در من وجود نداره ... مامان روجا بیشتر از اینکه نگران صبحانه نخوردن من باشه تا لحظه آخر به دنبال کشف ضخامت جوراب های من سرک میکشه ... رفتارشون بیشتر از اون چه که به نظر میاد منو تحقیر میکنه و عذابم میده ... از این بیشتر میسوزم که هیچ وقت کار خطایی از من سر نزده ولی مثل آدمهای خطاکار مدام در حال توبیخ و تحقیر شدن هستم ... انگار که اطرافیانم همیشه در حالت آماده باش هستن و منتظر یک مچ گیری ماهرانه !
توی فرودگاه بابا محمود حتی عارش میومد با من خداحافظی کنه ... طوری از من فاصله گرفته بود که انگار داره از مایه ننگش دوری میکنه ... خیلی خوب حس میکردم که دلش نمیخواد میون اون جمعیت آشنا و غریبه کسی دخترش رو ببینه ... مامان روجا تا لحظه های آخر هیچ حرفی نزد ... مثل یه مجسمه کنارش ایستادم و همینطور که صف جلوتر میرفت ساک دستیش رو براش جلوتر کشیدم ... تو آخرین لحظه ها هر چی که گفت در مورد امورات منزل و رسیدگی به سه تا پسرهای خونواده قربانی بود ... بغض کرده بودم ... دلم میخواست مثل یه مادر ازم بخواد مواظب خودم باشم و توی این دو هفته درس هام رو خوب بخونم ... بگه اگه ماهانه شدم و برادرهام با توقعاتشون ناراحتم کردن به خونه بی بی پناه ببرم و از خودم مراقبت کنم ... ولی به زور جلوی ریزش اشک هام رو گرفتم وقتی مهمترین سفارشش در مورد دقت کردن توی درست کردن ناهار و شام بچه هاش بود ... وقتی بهم التیماتوم میداد که غذا رو نسوزونی ... حواست نره پی کارهای خودت شفته و شورش کنی ... نیام ببینم بچه ها از دستت شاکی شدن !
صدای آخ عمه مهدخت باعث میشه ازش فاصله بگیرم و نگاهش کنم ... با سر انگشت هاش دو طرف پلک راستشو گرفته و داره سعی میکنه که پلکش بسته نشه ... به ثانیه نرسیده اشک هاش از همون چشم راستش سرازیر میشن ... با نگرانی بهش زل زدم ... جهان با تعجب میگه چی شد عمه ؟
_ نژلا ! ... آینه داری تو کیفت ؟ ... فکر کنم یه مژه ای چیزی رفته تو چشمم ... امروز به جای عینک لنز گذاشتم ... دارم کور میشم ... آینه ات رو بده ببینم چی رفته تو چشمم ! ... مثل تیغ داره چشممو خط میندازه !
به چشم راست عمه که مثل حوضچه خون سرخ شده نگاه میکنم ... ناخودآگاه پوزخند میزنم ... با لحن شرمسارم میگم عمه جان من توی کیفم آینه ندارم .
عمه با غرغر زیر لب میگه تو دیگه چطور دختری هستی ؟ ... جهان یه گوشه خیابون پارک میکنه و عمه به سرعت به صندلی جلو میره و از توی آینه جلوی ماشین ، چشمش رو بررسی میکنه ... در حالیکه به اجبار با دو تا انگشتهاش لنز داخل چشمش رو بیرون میکشه از رضا میخواد که جا لنزی محتوای مایع نگهدارنده رو از توی کیفش بیرون بیاره ... بیشتر از اینکه حواسم به درد عمه باشه توی جریان یه خاطره نفرت انگیز غرق میشم !
بارها و بار ها وقتی که تنها بودم و فرصتی پیدا میکردم ... جلوی آینه بزرگ توی سالن خونه می ایستادم و به خودم و چهره ام نگاه میکردم ... شاید تو عالم بچگی ... برای بار ده هزارم ... به دنبال همون چیز نفرت انگیزی می گشتم که توی وجود من بود و باعث میشد بابا محمود اونطور از من منزجر باشه !
یادمه وقتی اول راهنمایی بودم ... اولین نشونه های بلوغ به صورت جوش های ریز و قرمز و گاها دردناک ، توی صورتم ظاهر شده بودن ... یه روز که چند تاشون توی پیشونی بلند و گونه های بزرگم لونه کرده بودن ... جلوی آینه سالن ایستاده بودم و داشتم به صورتم دست میکشیدم ... اون لحظه تمام فکرم این بود که این دونه های قرمز از کجا میان ؟ ... مهمون های ناخونده ای که تا چند ماه پیش اثری ازشون نبود ... مامان روجا من رو دید و آنچنان دعوایی کرد که تا مدت ها چشم های درشت شدش توی ذهنم مجسم میشد ... با داد و بیداد میگفت که عیبه دختر وقتش رو جلوی آینه بگذرونه ... تهدید میکرد که دیگه نبینم این کار رو بکنی ... وقتی با قیافه متعجب توضیح دادم که فقط داشتم به جوش های روی پوستم نگاه میکردم ... با همون لحن عصبانی و چشم هایی که دیگه حالا تا آخرین حد ممکن درشتشون کرده بود، بهم زل زد و گفت :
_ اول حواست میره پیش جوش های صورتت ... بعد میره پیش موهای اضافه پشت لبت ... بعد به این فکر میفتی که ای کاش ابروهای منم مثل ابروهای مادرم مرتب میشد ... بعد با خودت میگی چرا رنگ لبم پریده ... بعد میگی چرا پوستم الانه و بلانه ... و بعد تا آخرش میری ... میری و هرزه میشی و منو بابات هم تحمل یه همچین دختری رو نداریم !
اینجوری بود که من فهمیده بودم باید مثل خیلی چیزهای دیگه ... توی آینه هم دزدکی نگاه کنم ... با اینکه همه همسن و سال های من توی مدرسه ... توی کیفشون آینه داشتن ... ولی من از ترس اینکه بهم بگن نانجیبم ، هیچ وقت این شیئ ممنوعه رو توی کیفم نمیگذاشتم !
با افسوس سرمو تکون میدم و پوست لبم رو میجوم ... چقدر بین افکار من و مامان و بابا فاصله هست ... انگار از دو دنیای متفاوتیم ... انگار هیچ وقت از خون هم نبودیم !
با خودم میگم دختر هرزه که هیچ ... شماها تحمل دختر بی سر و صدا و مطیع رو هم ندارین ... دختر برای شما یعنی یه عامل تهدید کننده آبرو و حیثیت ... یعنی یه ناموس دست و پاگیر ... یعنی یه وسیله برا محفوظ کردن و مدفون کردن ... چیزی شبیه کیسه بکس اوقات بی حوصلگی و عصبانیت ... موجود بی پناهی که ازتون حساب میبره و هر وقت که دوست دارین با کمربند روی بدنش خط های مورب میکشین ... تحقیرش میکنین ... تهدیدش میکنین تا همیشه توی ذهنش باشه ... که کمترین جزای کوچکترین خطا ... برای اون میتونه مرگ باشه !
همیشه از مقایسه بابا محمود و مامان روجا ... با پدر و مادر دوست ها و همکلاسی ها و گاهی هم فامیل ... چیزی به جز یه عقده بزرگ توی دل و یه بغض سنگین توی گلوم ... حاصل نمیشد !
تمام سهم من از محبت اون ها ... تامین مایحتاج مالی بود ... البته ... با ولخرجی های کاملا محدود ... اصولا در خرج کردن همون نوع محبت هم ... با دور اندیشی حکیمانه خودشون ... به طرز عجیبی صرفه جویی میکردن !
چشم هام رو میبندم و خودم رو به دست تکون های آرام و گهواره مانند صندلی ماشین میسپرم ... با خودم میگم ... نژلا! ... خدای قناعت !


امتحانای نفس گیر و پشت و سر هم بالاخره تموم میشن ... تو این مدت هم درس خوندم هم به تمییزکاری و پخت و پز و بقیه دستور های آقا زاده های قربانی رسیدم ... ناصر گاهی کمکم میکنه ... توی روز چند بار با جهان و رضا بحث میکنه که کمتر بریز و بپاش کنن ... چند بار هم نزاشته غذا بپزم و از بیرون خریده ... وقتی لباس هاشو اتو میزنه ، بزرگوارانه پیراهن های جهان و رضا رو هم صاف میکنه و مرتب به چوب لباسی میکشه ... میدونه که اگه این لطف رو در حقشون نکنه ، اتوی لباس هاشون به گردن من میفته ... یکی دو بارم که توی بعد از ظهر های گرم و دم کرده این روزها داشتم درس میخوندم ... برام شربت آورده ... گاهی با محبت های کوچیکش یک عالم حس خوب بهم میده ... شربت هایی که ناصر برام درست میکنه ... به نظرم از آب حوض کوثر هم خوشمزه ترن !
بی بی هم خیلی وقت ها که از سر جلسه امتحان با چشم های خواب آلود و سر پر از درد بر میگردم با آوردن یه قابلمه غذای گرم خوشحالم میکنه و وظیفه پختن ناهار رو از روی دوشم برمیداره ... شاید اگه محبت های گاه و بیگاه ناصر و بی بی و عمه نبود ، من هم تا به این سن مقاومت نمیکردم و تا حالا زیر خروارها بغض و درد مدفون شده بودم !
روز کنکور بالاخره میرسه ... هیچ چیز نمیتونه اون همه استرس و هیجانم رو کمرنگ کنه ... از چهار صبح بیدارم ... نماز خوندم و از خدا خواستم درهای رحمتش رو به روم باز کنه ... کاش دم رفتن مامان روجا ، ازش خواسته بودم که برای امروز کنار کعبه برام نماز حاجت بخونه و دعام کنه ... اینقدر بینمون فاصله هست که حتی نمیتونم بهش التماس دعا بگم !
اشک میریزم و خودم رو خالی میکنم ... سرم رو روی سجده میزارم و بوی تربت توی مغزم میپیچه ... زیر لب یک بخش از دعای جوشن کبیر رو زمزمه میکنم ... با تمام وجود اسم های اعظم خداوند رو صدا میزنم و توکل میکنم ... یا نور النور ... یا منور النور ... یا خالق النور ... یا مدبر النور ... یا مقدر النور ... یا نور کل نور ... یا نورا قبل کل نور ... یا نورا بعد کل نور ... یا نورا فوق کل نور ... یا نورا لیس کمثله نور !
سر که از سجده برمیدارم دیگه از اون همه اضطراب و هیجان کاذب خبری نیست ... هرچی که هست آرامشه ... اعتماد و اطمینانه ... انگار که بین دست های خدا محصور شدم از همه بدی ها ... همه خطرها ... همه سختی ها !
لباس میپوشم و برای بار دهم وسایلم رو چک میکنم ... در اتاق رو که باز میکنم صدای تق و توقی که از آشپزخونه میاد نظرم رو جلب میکنه ... ناصر مثل یه دوست برای من صبحانه درست کرده ... یه نگاهم به صورت مردونه و مهربونشه و یه نگاهم به میز کوچیک وسط آشپزخونه ... ناصر با لبخند توی لیوان چای شکر میریزه و هم میزنه ... با دست اشاره میکنه که بفرمایید ... بوی نیمرو و کره سرخ شده توی فضا پیچیده ... مربای گیلاس مثل عقیق توی اون کاسه چینی سفید رنگ میدرخشه ... بخار چای هوس انگیزه ... لبخند ناصر اشتها آوره ... حمایتش اونقدر دلگرمم میکنه که بی اختیار به آغوشش میرم و به زحمت زیر گلوش رو میبوسم ... ناصر سر خم شده اش رو بالا میگیره و منو از خودش جدا میکنه ... بهم یادآوری میکنه که تا وقت دارم از صبحانه سخاوتمندانه اش لذت ببرم ... با اشتها کامل ترین و بهترین صبحانه عمرم رو میخورم ... چای دومی رو که ناصر برام شیرین میکنه سر میکشم و به طرف دستشویی میرم تا مسواک بزنم ... دوست ندارم سر جلسه کنکور ، تکه های ریز باقی مونده از صبحانه ... از لای دندون هام آزاد بشن و مزه دهنم رو عوض کنن ... دلم نمیخواد غیر از مزه نعنا فلفلی خمیر دندون ... چیز دیگه ای حس کنم ... هر چیزی که تمرکزم رو به هم بریزه باید از خودم دور کنم !
دم در ناصر منو از زیر قران رد میکنه ... بعد برمیگرده داخل و قران رو سر جاش میگذاره ... با آرامش و طمانینه بیرون میاد و منو با ماشین آقاجون به حوزه میرسونه . بهم قول میده ظهر که از سر جلسه بیرون میام همینجا منتظرمه ... برادری کردن های ناصر بهم قوت قلب میده ... شادم میکنه ... درد بی همزبونی هام رو تخفیف میده ... یادم میاره که من هم پتانسیل هایی برای جذب کردن و جذب شدن دارم ... که من هم میتونم مثل آدم های دور و برم گاهی از بیاد آوردن محبت های کسی ، لبخند بزنم و الحمد الله بگم !
از زمانی که برگه پاسخنامه و سوالات رو برمیدارم انگار غرق میشم تو دنیای فرمول ها و نکته های درسی ... به هیچ چیز جز سوالات کنکور توجه ندارم ... اصلا نمیفهمم کی زمان میگذره ... وقتی پاسخنامه رو با دست بالا میگیرم ... احساس سبکی میکنم ... امروز برای اولین بار از خودم راضیم ... اونقدر درس خوندم که الان مطمئنم نتیجه باب میلم خواهد بود ... گوشه لبم ناخودآگاه کش میاد ... با خودم میگم کنکور کنکور که میگن این بود ؟!
از روی صندلی که بلند میشم سرگیجه خفیفی آزارم میده ... گلوم خشک شده ... از در سالن که بیرون میزنم ... ناصر با پاکت آبمیوه و کیک منتظرمه ... ناهار امروز رو مهمون جیب رضا هستیم ... چندان اشتهایی ندارم ... اونقدر از دیشب هیجان داشتم که حالا احساس میکنم فقط باید بخوابم و به مغزم استراحت بدم ... واقعا ورم کردن مغزم رو حس میکنم ... رضا ظرف محتوی چلو کباب رو روی سرویس میکوبه و دستور میده غذاهارو تو دیس بکشم ... تند و سریع یه سالاد کاهو درست میکنم ... کمی ماست ترش توی یخچال داریم که با کمی پونه و شوید و نمک و یخ تبدیلش میکنم به یه دوغ خوشمزه ... سفره که پهن میشه با حرف رضا همون یک ذره اشتهایی هم که داشتم کور میشه !
_ خب ... ببینم فنچولک ... حالا چیزی هم بارت بود ؟ ... البته گمون نکنم خیلی هم فرقی بکنه ... به هر حال چه قبول بشی چه نشی ، باید ببینی بابا محمود چه تکلیفی برات در نظر گرفته !
جهان یادته بابا سه چها سال پیش لج کرده بود میگفت نمیخواد دیپلم بگیره ؟ ... اون که میگفت همون سیکل بسه برات ... دلش نمیخواست هر روز بری بیرون ... با غیرتش درگیر بود حاجی !
به دنبال این حرفش جهان هم قهقهه میزنه :
_ آره ایندفعه اگه ناف تهرون هم قبول بشی فکر نکنم واسطه گری و اشک و التماس عمه مهدخت هم کاری برات از پیش ببره ! ... حالا فعلا ناهارت رو بخور جون داشته باشی ... چون امروز برنج و لپه رو برای ولیمه حج بابا اینا گرفتم باید پاکشون کنی آماده باشن !
نگاهم سر میخوره روی گونی پنجاه کیلویی برنج و کیسه ده کیلویی لپه ! ... بیچاره چشم های خسته من !
ناصر با نگاه های معنی دارش هر دوشون رو ساکت میکنه ... چند لقمه از گوشه بشقابم میخورم و بلند میشم ... از رضا تشکر میکنم و ازشون میخوام غذاشون که تموم شد برای جمع کردن سفره صدام بزنن ... به اتاقم پناه میبرم ... زانوهام رو توی بغل میگیرم و پلک هامو روی هم میزارم ... احساس میکنم همه بدنم کوبیده شده ... آه میکشم و با خودم میگم فقط دو روز دیگه تا تولدم مونده ... یعنی سامان میاد ؟ ... دلم برای دیدنش بی قراری میکنه ... با خودم درگیرم ... از یه طرف دوست دارم بیاد و عشقش رو برای چندمین بار بهم ثابت کنه ... از یه طرف میترسم از بلوایی که ممکنه به پا بشه ! ... گردنم کج میشه و بدنم میلرزه ... انگار که از یه بلندی پرتم کرده باشن ... با هول و ولا چشم هامو باز میکنم ... پلک های ورم کرده ... این یعنی من خواب بودم ... به ساعت نگاه میکنم ... یک ساعتی از وقتی اومدم توی اتاقم میگذره ... با عجله از اتاق بیرون میرم ... اثری از سفره نیست ... خدا رو شکر انگار خودشون جمعش کردن ... از داخل حیاط سر و صدایی بلند میشه ... از پشت در شیشه ای هال به بیرون نگاه میکنم ... گونی های نخود از پشت یه وانت نیسان آبی رنگ با دست های قوی جهان و عمو حامد و دو تا کارگر دیگه پایین کشیده میشن و توی انباری بزرگ گوشه حیاط روی هم چیده میشن !


سینی مملو از برنج های پاک شده رو توی سطل بزرگ کنار آشپزخونه خالی میکنم ... اینقدر پشت سر هم برنج پاک کردم که وقتی چشمهامو میبندم دونه های برنج رو میبینم ... گردنمو که بالا میگیره شونه هام تیر میکشن ... هنوز نصف گونی مونده ... اما خدا رو شکر لپه ها تموم شده ... انگار قفسه سینه ام جمع شده ... با خودم میگم بهتره برم یه کم بخوابم بعد میام بقیه رو پاک میکنم ... تا از جام بلند میشم قوزک های هر دو پام صدای ترق و توروقشون درمیاد و آهم بلند میشه ... هنوز درست کمرمو صاف نکردم که جهان پیداش میشه :
_ فس فسو شدی ! ... بابا نصف شب شد هنوز تمومش نکردی ؟ ... پس این مامان چی به تو یاد داده ؟ ... فردا باید یه تمیزکاری درست و حسابی هم بکنی !
_ ( از دهنم میپره ) تنهایی ؟؟؟؟؟
_ نه ... تنها چرا ؟ ... میگم همه همسایه هام بیان اینجا خونه ما رو بسابن و بشورن که تو خسته نشی ! ... حرفایی میزنی نژلا ... بجنب تمومش کن ... نکنه میخوای منو رضا و ناصر بیایم بقیشو پاک کنیم ؟ ... هان ؟
_ خسته شدم جهان ... بزار یه کم استراحت کنم باز میام بقیه اش رو پاک میکنم ... تا صبح تموم میشه !
_ به قول یه یارویی ... تو بدم ... بمیر و بدم ! ... تو پاکشون بکن ... چه حالا چه سه ساعت دیگه ... فقط صبح دیگه نبینم این بساط وسط آشپزخونه پهن باشه !
ساعت دوازده نصف شبه ... کف اتاقم دراز میکشم ... احساس میکنم تو استخون های بدنم زغال داغ گذاشتن ... از شدت درد و کوفتگی به سوزش افتادن ... لعنت به این بخت و اقبال ... تو این ده دوازده روز من حتی یه لحظه هم آروم و قرار نداشتم ... یه بار بی بی صغری میگفت وقتی کسی دختری رو به دنیا میاره زمین خوشحال میشه ! ... با خودم میگم حتما از اینکه یه نفر دیگه زاییده شده تا بتونه یه گوشه ای از زمین رو بروبه و بشوره خوشحال میشه ... چشمهام رو هم میفته و عجیب میل به خوابیدن دارم ... میدونم که اگه بخوابم محاله تا فردا صبح بیدار بشم ... مثل شکنجه میمونه ... مبارزه کردن با خواب شده کار این دو هفته ام ! ... به زور سر جام میشینم ... کمرم درد گرفته ... امروز همش از صبح نشستمو سرمو خم کردم ... صبح تا ظهر برای کنکور ... بعد از ظهر هم برای غذا پختن و پاک کردن برنجها ... با خودم میگم فردا هم که کارم دراومده ... یه تمیز کاری درست و حسابی !
جالبه که همه حمالی هارو من میکنم بعد همه مهر و محبت ها و سوغاتی های پر و پیمون به طرف پسرها سرازیر میشه ... هیچ کس نمیاد بگه نژلا دستت درد نکنه اینقدر کار کردی ... انگار که از ازل من آفریده شدم برای کلفتی این خونواده ... یه طوری برخورد میکنن که انگار دارم وظیفه اصلیم رو انجام میدم ... خستگی و این دل گرفتگی باعث میشه چند تا قطره اشک روی گونه هام سر بخورن ... با تنی داغون بازم کف آشپزخونه چهار زانو میزنم و با یه کاسه استیل بزرگ چند بار سینی رو از برنج پر میکنم ... به خودم میگم بهش فکر نکن تا کمتر عذاب بکشی ... بهتره به سامان فکر کنم ... به پس فردا که روز تولدمه ... هرچی میخواد بشه ... مهم اینه که من سامان رو میبینم ... دلم براش تنگ شده ... کاش میتونستم باهاش حرف بزنمو بهش بگم که کنکورم رو خوب دادم ... حتما اونم نگران امتحانم بوده ... کاش میتونستم خبرش کنم که همه چیز خوب بود !
از صبح با پادرد و کمر درد از خواب پا شدم ... توی ساق پاهام عجیب درد میکنه و با هر قدم راه رفتن دلم ضعف میره ... همه جا برق میزنه ... شیشه ها اونقدر تمیز شده که اصلا وجودشون رو حس نمیکنی ... انگار نه انگار که مرزی بین محیط داخل و خارج خونه کشیده باشن ... دو تا فرش دوازده متری وسط سالن رو توی حیاط تنهایی شستم و بالاخره غیرت برادرانه رضا اجازه داد که اون ها رو لوله کنه و کنار ایوون بزاره تا آبشون کشیده بشه ... دیروز اونقدر خسته بودم که حتی شام نخوردم ... حتی نتونستم دوش بگیرم ... با همون شلواری که تا زانو خیس بود گوشه اتاقم خوابم برد ... برای همینم صبح که پا شدم تمام بدنم بی حس شده بود !
لنگون لنگون به آشپزخونه میرم ... همونطور سر پایی چند تا لقمه نون و عسل میخورم و بعد هم درجه آبگرم کن رو جک میکنم ... توی حمام زیر دوش آب گرم بدنم رو ماساژ میدم ... دردم کمتر میشه ... اینقدر خستگی توی تنم مونده که حتی برای امروز هم هیجان ندارم ... شامپوی همیشگیم رو باز میکنم ... پنجه هام درد میکنن و تیر میکشن ... قوطی شامپو از دستم در میره و کف حمام میفته ... تا میام برش دارم نصفش روی سرامیک های کف حمام خالی میشه ... لعنتی ! ... در شامپو رو میبندم و با انگشت هام به سختی کمی از همون شامپوهای روی زمین رو برمیدارم و روی بدنم میمالم ... دوش آب همچنان بازه و صدای ریزش آب منو احاطه کرده ... جریان گرم آب روی کمرم بهم حس نوازش شدن رو القا میکنه ... بغضم راه باز میکنه ... همونطور مچاله شده کف حمام پاهامو توی بغلم میگیرم و زیر دوش زار میزنم ... حس بی پناه بودن ... بی پشت و پشتوانه بودن ... داره از پا درم میاره ... بعد از چند دقیقه ای گریه ام قطع میشه ... اونقدر خسته ام که این گریه بی موقع باعث شده سرم از شدت درد در آستانه ترکیدن قرار بگیره ... این دو روز گذشته لهم کرده ... تحقیرم کرده ... باعث شده روزی چند بار از خودم بپرسم نقش من توی این خونه و بین این آدم ها چیه ؟
اصلا حوصله غذا درست کردن ندارم ... مچ دستهام تیر میکشن ... وقتی داشتم لباس میپوشیدم تازه فهمیدم که روی نبض هر دو مچم کبود شده ... برای همینم هیچی رو نمیتونم درست توی دستم نگه دارم ... از این احساسی که دارم بدم میاد ... از اینکه اونقدر همیشه بدبخت و تو سری خور هستم که دلم برای خودم میسوزه بدم میاد !
با خودم میگم یه بار جرات به خرج بده و کاری رو که دلت میخواد انجام بده ... ناهار درست نکن ... تو که اول و آخرش همیشه توبیخ میشی ... حتی برای کارهای نکرده هم پیش پیش سرکوفت میخوری ... ایندفعه برو تو اتاقت بتمرگ و ناهار نپز بلکه یه بار به دروغ تورو به تنبلی و بی هنری متهم نکرده باشن !


از اتاق میام بیرون که میخورم به سینه ناصر ... سرم رو عقب میکشم و دلخور نگاهش میکنم ... ناصر گوشه لبش رو میجوه و بعد میگه خوبی ؟ ... با سرم اشاره میکنم که نه ! خوب نیستم ... دستهاشو از پشت سرش بیرون میاره و یه جعبه کادوی صورتی بزرگ رو جلوم میگیره ... میخنده و میگه : الان دیگه خوبی !
چشمهام برق میزنه ... کادو رو از دستش میگیرم و بر میگردم تو اتاقم ... ناصر دنبالم نمیاد ... کلا هیچ کدوم از برادرها پاشون رو تو حریم اتاقم نمیزارن ... با عجله در جعبه رو باز میکنم ... با دیدن یه دست لباس مجلسی شیری رنگ و سنگدوزی شده از شدت خوشحالی اشک میریزم ... چند دقیقه بعد لباس رو با احتیاط از توی جعبه بیرون میارم و جلوی خودم میگیرمش ... بالاتنه به طرز زیبایی سنگ دوزی شده و روی قسمت پایین تنه تنگش یه دامن حریر پر چین و شکن با یه گل رز حریر و درشت ، دوخت شده ... دلم ضعف میره ... اعتراف میکنم که هیچ وقت فکر هم نمیکردم یه همچین لباسی داشته باشم ... تقه ای به در اتاق میخوره ... پشت بندش صدای مهربون ناصر بلند میشه :
_ نژلا ... اگه ایست قلبی نکردی بپوشش ... با فروشنده طی کردم اگه سایزت نبود ببریم عوضش کنیم .
اینقدر ذوق دارم که زبونم بند اومده ... حتی در جوابش نمیتونم هیچ کلمه ای رو به زبون بیارم ... پرده اتاق رو میکشم و با خوشحالی لباس رو میپوشم ... شانس آوردم که همین حالا از حمام اومدم وگرنه عمرا دلم میومد که پروش کنم ... لباس طوری روی تنم نشسته انگار ده تا خیاط اونو به اندامم اندازه کردن ... برای من مثل لباس عروس میمونه ... رویایی ترین لباسی که دارم !
با احتیاط بیرونش میارمو و دوباره اونو تا میکنم و تو جعبه میزارم ... حتی دلم نمیاد توی کمدم بین بقیه لباسهام آویزونش کنم ... منی که تا چند دقیقه پیش داشتم از شدت ناراحتی میترکیدم ... الان دارم از شدت خوشحالی جون به عزرائیل میدم ... حس پرواز کردن دارم ... بر خلاف تصمیم نیم ساعت پیش ... میرم آشپزخونه تا یه ناهار خوب درست کنم ... هر سال برای تولدم ناصر یه تفقدی میکرد ... ولی امسال واقعا زحمت کشیده بود ... ناصر توی آشپزخونه تا کمر فرو رفته توی جا میوه ای یخچال ... خنده ام میگیره ... از صدای خنده ام برمیگرده ... با دیدن سیبی که به دندون گرفته و دو تا دستش که چند تا هلو و خیار رو توشون جا کرده ، لبخندم به قهقه کوتاهی تبدیل میشه ... توی دلم قربون صدقه اش میرم ... با چشمهای خندون اشاره میکنه که چته ؟ ... با گفتن تو راحت باش به سمت فریزر میرم ... برای ناهار یه ته چین خوش آب و رنگ میپزم ... سر سفره رضا یادآوری میکنه که امروز با بابا محمود حرف زده و قراره فردا شب برسن ... جهان از خریدن گوسفند قربونی حرف میزنه و رضا از پختن شام برای مهمون ها ... ناصر گه گاهی که ازش سوالی میپرسن نظرش رو میگه ... عملا تو هیچ کدوم از برنامه های استقبال نقش پررنگی نداره ... حالش رو خوب میفهمم ... وقتی پدر و مادرت رو قبول نداشته باشی ... نا خودآگاه هیچ شوری برای دیدنشون هم نداری !
کسی یادش نیست که امروز تولد منه ... به ناصر که با چنگالش تیکه های کوچیک ته چین رو به دهن میزاره و گاهی با پوزخند به جهان و رضا نگاه میکنه لبخند میزنم ... انگار دو تا برادرهای ارشد حسابی برای خودشیرینی دارن از همدیگه سبقت میگیرن ... میدونم که ناصرم داره توی دلش به همین رفتارشون میخنده ... با صدای جهان لبخندم رو جمع میکنم :
_ تو چته ؟ ... ذوق مرگی ؟
تو خودم فرو میرم ... حتی دیدن لبخند زدن من سر سفره ای که توی خونه پدریم پهن شده و برادرهای محرمم دورش نشستن ... برای اهل این خونه عجیب و ممنوعه تلقی میشه !
ناصر با یه لحن خاصی میگه : به تو ربطی نداره جهان !
لحنش طوریه که جدی بودن و شوخی بودنش معلوم نیست ... بحث عوض میشه و من زیر نگاه های معنی دار ناصر بشقابم رو برمیدارم و به آشپزخونه میرم .
نزدیک غروب که میشه دلم میگه برم دم کمدم و یه لباس بهتر بپوشم ... یه سارافون بلند سورمه ای بر میدارم و برای زیرش یه بلوز چسبون سفید و آستین بلند میپوشم ... شال سفیدی رو که ریشه های بلند و ابریشمی هم داره بر میدارم و دم دست میزارم ... نمیدونم سامان میاد یا نه ... ولی من خودمو آماده میکنم ... موهام رو بالای سرم جمع میکنم و با کش موی پر از روبان های پهن سفید و مشکی میبندمشون ... توی آینه کوچیک روی دیوار صورتم رو نگاه میکنم ... رنگم خیلی زرد شده ... دیگه از اون پوست سفید و گونه های صورتی رنگ خبری نیست ... این چند روزه خیلی عذاب کشیدم و استراحت نداشتم ... فورا به آشپزخونه میرم و یه کاسه بزرگ آب جوش از سماور میگیرم ... توی آب یه استکان گلاب میریزم و به اتاقم میرم ... کاسه رو جلوم میزارم و پتوی سبکی رو روی سرم میکشم ... بخار گلاب و آب جوش خون رو به پوستم برمیگردنه ... وقتی برای بار دوم توی آینه نگاه میکنم از خودم راضی میشم ... چشمهام برق میزنه و پوست صورتم دوباره سرحال شده ... با یه تیکه پنبه رطوبت اضافه روی پوستم رو جمع میکنم ... به پنبه کدر شده نگاه میکنم ... تو دلم میگم نژلا ... خودمونیم ها ... تو هم گربه شور شدی ؟ ... خوبه صبح حمام کردی !
صدای زنگ تلفن بند دلم رو پاره میکنه ... با دلهره گوشی رو برمیدارم ... گلوله پنبه ای هنوز تو دستمه ... با شنیدن صدای عمه مهدخت انگار که آب سرد روی سرم بریزن ... چه خوش خیال بودم که فکر میکردم سامان زنگ زده ... عمه احوالپرسی میکنه و وقتی بهش میگم که بابا و مامان فردا شب میان بهم قول میده که فردا پیش از ظهر خودشو میرسونه ... در سالن باز میشه و ناصر با کیسه های پر از میوه وارد میشه ... همونطور که نفس زنون به آشپزخونه میره ازم میخواد یکی از چادر رنگی های قدیمی مامان رو مرطوب کنم و روی صندوق های میوه ای که گوشه حیاط گذاشته بکشم ... دارم آب اضافه چادر رو میچلونم که زنگ در بلند میشه ... منی که هنوز تحت تاثیر تلفن چند دقیقه پیش عمه مهدخت و امید بچگانه خودم هستم ... با همون چادر چماله شده و خیس توی دستهام ... تا پشت در شلنگ تخته میندازمو و بی هوا درو باز میکنم ... میدونم که جهان و رضا برای آوردن گوسفند تو راهن ... اما نمیدونم که سامان با اون سبد گل رز صورتی و آبی ، شجاعانه پشت در خونه حاج محمود ایستاده و زنگ رو فشار داده !
از لابلای گلهای رز فقط دو تا چشم عاشق سامان پیداست ... دو تا چشم رنگین کمونی ... دو تا چشم مشتاق !
هول میکنم و در خونه رو محکم به هم میکوبم ... از صدای به هم خوردن در تازه میفهمم چه استقبال عاشقونه ای کردم ... چادر رو توی هوا پرت میکنم و با دو خودم رو میرسونم به ناصر که هنوز توی آشپزخونه داره میون پلاستیک های میوه صفا میکنه ... منو که میبینه هول میکنه و می ایسته ... از توی بغلش چند تا کیوی و شلیل سر میخورن روی زمین ... با عجله میگه چی شده ؟ ... چته ؟ چرا رنگت پریده ؟
با لکنت اسم سامان رو میارم ... اشاره میکنم که پشت در خونه است ... ناصر نگاه عاقل اندر سفیهی بهم میندازه و از کنارم رد میشه ... میدوم توی اتاقم و شالم رو روی سرم مرتب میکنم ... دست هام از هیجان زیاد میلرزن ... خون به صورتم دویده و نفسم تنگ شده ... با فکر کردن به اینکه اون سبد گل خوشبو رو برای من آورده ... از خوشی لبریز میشم !
صدای گفتگوشون رو میشنوم ... وارد خونه شدن ... ناصر با لحن خبیثانه ای صدام میزنه :
_ نژلا جان ... بیا سامان جون اومده ... بدو تا سر و کله اون دو تا غیرت پیدا نشده یه احوالی از هم بپرسین ! ... فقط نمیدونم چرا ایندفعه اینقدر زحمت کشیده ... گل و کیک و یه چیز میزایی هم آورده ... به من نمیده میگه صاحاب داره !
وای که دلم میخواد خرخره ناصر رو با دندون هام بجوم ... اونقدر خجالتم داده که روم نمیشه از اتاقم بیرون برم ... صدای اذان که بلند میشه انگار به منم شربت تقویتی داده باشن ... جون میگیرم و توکل به خدا میکنم و از اتاقم بیرون میام ... ناصر یه لیوان چایی جلوی سامان گذاشته و کنار هم روی مبل دو نفره ای نشستن ... سامان با دیدنم بلند میشه ... از نگاه مشتاق و لبخندی که روی لبشه فرار میکنم ... چشمهام رو میدزدم تا نبینم چطور با نگاه های پر از احساسش دلم رو به زنجیر میکشه ! ... با دزدیدن نگاهم ، بیشتر حسش میکنم ... جلوتر میرم و سلام میکنم ... جوابی نمیشنوم ... سرم رو بالا میارم و با نگاه پر معنی سامان و لبخند افسوس کنان ناصر غافلگیر میشم ... قلبم داره توی دهنم میتپه ... نگاهم میچرخه روی کیک صورتی رنگ روی میز که روی سرش با یک عالم گیلاس سیاه و حلقه های آناناس و خامه وانیلی و یه پوشش ضخیم ژله ای پر شده ! سبد گلهای صورتی و آبی با اون برگ های پر پیچ و تاب نخل به دورش ، جلوه خاصی به اتاق داده ... یه حس خوب ... یه انرژی عظیم ... یه قدردانی ملکوتی ... توی قلبم جوونه میزنه و منو به آسمون ها میبره !
صدای در حیاط بلند میشه ... بعد هم بع بع گوسفند قربونی نوید پیدا شدن جهان و رضا رو میده ! ... اونقدر هول و دست پاچه میشم که ناصر بهم نهیب میزنه :
_ ترس و لرز تو بقیه رو جری تر میکنه ... نترس ... بزار ببینیم چی میشه !


تو همون چند دقیقه ای که ناصر توی حیاط مونده بر خلاف انتظارم سامان لب از لب باز نمیکنه ... صدای نفس های عمیقش رو میشنوم ... سنگینی نگاهش رو حس میکنم ... ولی حرف نمیزنه ... هیچ وقت اهل فرصت طلبی نبوده و نیست ... شاید اگر هر کس دیگه ای به جای سامان بود الان از غیبت بقیه استفاده کرده بود و حتی یه بوسه هم گرفته بود !
سامان به معنای واقعی کلمه عاشقه ... فقط یه عاشق واقعی اهل سوئ استفاده های کوچیک و دلگی کردن های بزرگ نیست !
توی همین چند دقیقه ... از این تحمل و حجب و حیایی که به خرج میده اونقدر تاثیر میگیرم که احساس میکنم عشقم بهش دو برابر شده !
کم کم صدای بحث و گفتگوی سه تا برادر بلند مشه ... در باز میشه و هر سه تا پشت سرهم وارد میشن ... برام جالبه که جهان و رضا با دیدن سامان که به احترامشون نیم خیز شده ، در اوج عصبانیت ، مودبانه سلام میکنن ... با خودم میگم شخصیت بی نظیر سامان ، اونقدر بهش ابهت و احترام بخشیده ... که حتی برادرهای غیرتی و متعصب من هم به خودشون اجازه بی احترامی کردن رو نمیدن !
چند لحظه سکوت ... و بعد همگی دور هم می شینیم ... جهان این پا و اون پا میکنه ... بالاخره بعد از نگاهی که به ناصر میندازه ، حرف هایی رو که تا پشت لبش اومده رها میکنه :
_ ببین سامان ... از بچگی با هم سر یه سفره بزرگ شدیم درست ... میتونم دست بزارم رو قران و به مردونگیت قسم بخورم بازم درست ... اندازه رضا و ناصر دوستت دارم اینم درست ... اون شب بابام اشتباه کرد لال شد اونم درست ... ولی خودت قضاوت کن ... این کاری که امشب کردی درسته ؟ ... میدونی اگه باد به گوش بابام برسونه که تو امشب برا تولد دخترش گل و شیرینی آوردی چه قیامتی به پا میکنه ؟
تا حالا چند بار کتک خوردن نژلا رو دیدی ؟ ... هان ؟ ... اصلا دیدی ؟ ... من خیلی به این کارها کار ندارم ... ولی مگه نه اینکه میگی خواهر ما رو دوست داری ؟ ... پس حتما راضی به سیاه و کبود شدنشم نیستی !
_ من خیلی فکر کردم جهان ... امشب حتی اگه باباتم خونه بود میومدم ... میگن مرگ یک بار شیون هم یکبار ... به خاطر خواهرت حاضرم صد بار مرگ رو به جون بخرم ! ... بابات و بابام با هم درگیرن ... مشکل دارن ... اینا همش به خودشون مربوطه ! ... به ما و شما ربطی نداره ... من توی خونه هم اعلام کردم که امشب میام اینجا !
از هیچ کس و هیچ چیزی هم واهمه ندارم ... اگه نژلا ناموس شماست ... الان دیگه ناموس منم هست ... هیچ مردی به ناموس خودش چشم بد نداره ... پس اومدن من امشب به این خونه ، نباید غیرت شماها رو به جوش بیاره !
_ ببین سامان ... اختیار نژلا دست من و تو نیست ... بابام فعلا رفته سفر و من فقط وظیفه مواظبت از دخترش رو دارم ... بهش قول دادم تا برگرده ، تو این خونه آب از آب تکون نخوره ... اونقدری هم میشناسمش که الان بدونم اگه بود با تی پا از خونه بیرونت میکرد ... بعدم نژلا رو از موهای سرش آویزون میکرد !
اگه اینجا بمونی ، من مجبور میشم بهش بگم که امشب اینجا بودی ! ... دلم نمیخواد تو این خونه ، کاری که با سلیقه بابام جفت و جور نیست انجام بشه ... تو دکتر این مملکتی ... حرف منو میفهمی ... میدونی که اگه چیزی میگم ، خیر و صلاح همه رو میخوام !
حالام دستت درد نکنه که اومدی ... مردونگی کن برو تو خونه خودتون هم سفارش کن کسی از قضیه امشب چیزی بروز نده !
_ همه حرفت همینه ؟ ببینم جهان ... اون شب که اومدیم برای خواستگاری ... به نظرت کار بابات و عموت درست بود ؟ ... انصاف بود ؟
_ معلومه که نه ... از ناصر بپرس ... وقتی رفتین من و رضا با عمو حامد درگیر شدیم ... هنوزم اگه دایی رو ببینیم رومون نمیشه تو روش نگاه کنیم !
_ خب ! ... اگه اینطوره ... پس چرا فکر میکنی همه چیز تو این خونه باید طبق سلیقه باباتون باشه ؟
_ چون اینجا خونه اونه ... خونه حاج محمود ... پس حق داره برای خونه و اهلش هر طور که دلش بخواد قانون وضع کنه !
_ واقعا ؟ ... واقعا تو اینطوری فکر میکنی ؟ ... پس آزادی و حق انتخاب اعضای خونواده چی میشه ؟
از تو که مهندس مملکتی تعجب میکنم ... چطور میتونی اینقدر حقیر فکر کنی ؟ ... تا حالا به این فکر کردی که یه پدر تا چه حد مجازه برای بچه هاش تکلیف معین کنه ؟
_ اونقدری میدونم که تو قانون حاجی ... دین اسلام گفته برای جلوگیری از فساد اولادتون می تونین کتکشون هم بزنین تا به حرفتون گوش بدن و سرپیچی نکنن !
_ جالبه ! ... به بابات بگو یه توضیح المسائل هم چاپ کنه ! ... این دینی که حاج محمود ازش حرف میزنه ، اصلا اسلامه ؟ ... والا من همینقدر میدونم که حتی برای بیدار کردن بچه برای نماز صبح ... پدر و مادرش حق بالا بردن صدا و درشتی کردن رو هم ندارن ! ... کجای اسلام گفته دخترتون رو با کمربند بزنید تا مثل یه کنیز گوش به فرمانتون باشه ؟ ... پس هر کی تو این خونه زندگی میکنه ... باید فکر کردن و اندیشه و سواد و تجربه و احساس خودش رو بزاره کنار ، بشینه تا باباتون براش تصمیم بگیره ؟
_ گوش کن سامان ... تو این خونه ... تهش رو که نگاه کنی ... دختر و پسرش خیلی هم برای حاجی فرقی نداره ... مطمئن باش بیاد و بفهمه که تو اینجا بودی و من بیرونت نکردم ... از همون کمربند تن و بدن منم مهمون می کنه ! ... رو رگ غیرتی بازی که میفته دیوونه میشه !
حالام برو تا به خاطر این کارت یه شری درست نکردی ... من بابامو بهتر از تو میشناسم !
_ میرم جهان ! ... ولی نه الان ... اول کادوی نژلا رو میدم و کنار هم از کیک تولدش میخوریم !
_ ( جهان پوف محکمی میکشه و چشم غره بلند بالایی به طرف من میره ) یعنی کیک رو بخوریم حله ؟ ... اینو کوفت کنیم میری ؟
نژلا پاشو یه سینی چایی بیار ... اینطوریم قیافه مادرمرده ها رو به خودت نگیر ... فکر کردی نمیدونم تازگی ها با ناصر جیک تو جیک شدی و این آتیش هارو به پا میکنی ؟ ... حقا که همه اون کتک هایی که میخوری حقته ... اگه آدم بودی به این پسر دایی با منطقت حالی میکردی که اینطوری اینجا نیاد ... میدونی اگه یکی از همین شمسی خانومای در و همسایه ... امشب این شازده رو با اون سبد گلش دم در دیده باشه و خبر بده ، چه کتکی میخوری ؟ ... یعنی تو درس عبرت نمیگیری ؟ ... دفعه قبلی که تو کوچه آدامس میخوردی و بابا دیدت یادته به زور از زیر دست و پاش کشیدیمت بیرون ؟ ... حالا فکر کن قضیه امشبو بفهمه ! ... چه شود !!!!!!!!
با پاهای لرزون به آشپزخونه میرم ... میدونم که حرف های آخر جهان به در زدن بود برای شنیدن دیوار ! ... دلم عجیب شور میزنه ... تا حالا فکر میکردم به خاطر عکس العمل جهان و رضا دلشوره دارم ... ولی الان که همه چی به خیر شده نمیدونم چرا بازم حالم بده ... همینطور که چایی میریزم یه زمزمه هایی هم از بیرون میاد ... انگار عمدا تن صداشون رو پایین آوردن تا من نشنوم ... با اینکه حرف های سامان همشون درست بودن ولی نمیدونم چرا حس بدی بهم دست داد ... اصلا دلم نمیخواد هیچوقت کسی بهم یادآوری بکنه که چقدر بدبختم ... اونجایی که سامان و جهان داشتن از کتک خوردن من حرف میزدن ... واقعا تحقیر شدم ... خیلی معذب شده بودم و دیگه نزدیک بود اشکم در بیاد !
کنار سینی چایی چهار تا بشقاب کیک خوری و چنگال و یه کارد بزرگ هم میزارم ... همش توی دلم خدا رو صدا میزنم و ازش کمک میخوام که این اظطراب رو ازم بگیره !
با برگشتنم به داخل سالن از اینکه میبینم جو کمی سبک تر شده و جهان داره با آرامش به جا سوئیچی توی دستش ور میره و رضا هم سرش رو به مجله ورزشی که تازه خریده گرم کرده ، حال منم بهتر میشه ... کنار ناصر میشینم و سینی رو روی میز میگزارم ... حالا کنار کیک خوش آب و رنگ ، یه جعبه کوچیک مستطیلی هم نشسته ... با احتیاط سرم رو بالا میارم و به سامان نگاه میکنم ... لبخند قشنگی میزنه و با بستن و باز کردن پلک هاش مطمئنم میکنه که اون جعبه کادوی منه ... دستم میره به چاقو و تا میام کیک رو ببرم ناصر داد میزنه : نه ! ... از اینجا نه !
دستم تو هوا خشک میشه ... همه با ترس و دلهره به ناصر نگاه میکنیم ... بعد از چند لحظه سکوت با لحن خنده داری میگه آخه من این جای این کیکه رو بیشتر دوست دارم ... گیلاساش بیشترن ! ... گفتم نزنه وسطش از اونورتر ببره خب !
شلیک خنده همه به هوا میره ... انگار نه انگار که تا همین چند لحظه پیش بحث و گفتگویی به پا کرده بود این کیک میوه ای !
نیم ساعتی که میگذره به اندازه صد ها ساعت برای من خاطره میسازه ... وقتی همه تحت تاثیر شیرینی تازه و ملس کیک تولد خوش اخلاق تر میشن ... وقتی که من دور دوم چایی رو میارم و میبینم ناصر کادوی منو باز کرده ... وقتی در جواب چشم غره من میخنده و میگه نترس زیادی زنونه است ، نمیشه دو دره اش کرد ... وقتی جهان و رضا با سامان سر قضیه اون دیوار بین زمین ها شوخی میکنن و میخندن ... وقتی برق ساعت اهدایی سامان با اون بندهای نقره ایش که از دور بیشتر شبیه یه دستبند زیباست ، دلم رو غرق شادی میکنه ... وقتی سامان به آرومی درمورد کنکورم میپرسه و من در جواب میگم خوب بود و اون با جدی ترین لحن ممکن میگه خدا رو شکر ! ... اون وقته که احساس انسان بودن تمام وجودم رو پر میکنه ... حس خوب با ارزش بودن بهم نیرو میده !
سامان با آرامش بلند میشه و نشون میده که قصد رفتن داره ... آزاد شدن نفس جهان رو به خوبی حس میکنم ... رضا هم خوشحاله که سامان داره میره و امشب همه چیز به خیر گذشته ... سامان داره باهاشون دست میده که صدای زنگ در حیاط بلند میشه ... دست راست سامان و جهان توی همدیگه قفل شده و نگاه سامان روی صورت نگران و پر از سوال جهان چرخ میخوره ... رضا مثل همیشه مزه میریزه :
_ یعنی کی میتونه باشه این وقت شب ؟
ناصر نگاه خفه کننده ای بهش میندازه ... جهان با صدای بلند فکرش رو به زبون میاره : _ نکنه حامد باشه ! ... صبحی گفت شاید برا نخود ها مشتری بیاره !
انگار همه دیوارها روی سرم آوار میشن ... جهان همینطور که به طرف در میره به رضا میگه تو هم بیا ... اگه حامد بود باید یه جوری دست به سرش کنیم ... فقط خدا کنه هوای تلپ شدن تو خونه رو نداشته باشه !


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 11
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,991
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,998
  • بازدید ماه : 122,937
  • بازدید سال : 270,718
  • بازدید کلی : 12,135,807