close
تبلیغات در اینترنت
رمان پرستش قسمت بیست و پنجم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

بعد از چند ساعت پر از استرس و نگرانی بالاخره گوشی بهراد روشن شد..وای اصلا انگار دنیارو بهم دادن.. بهراد_سلام پری.. _وای بهراد سلام..کجایی تو..چرا گوشیت خاموش بود؟ بهراد_کلانتری بودم.. قلبم ایستاد.. _کلانتری واسه چی؟ بهراد_قضیه اش مفصله..تو به سیاوش جریانو گفتی؟..........................................._اره..مجبور…

رمان پرستش قسمت بیست و پنجم

بعد از چند ساعت پر از استرس و نگرانی بالاخره گوشی بهراد روشن شد..وای اصلا انگار دنیارو بهم دادن..
بهراد_سلام پری..
_وای بهراد سلام..کجایی تو..چرا گوشیت خاموش بود؟
بهراد_کلانتری بودم..
قلبم ایستاد..
_کلانتری واسه چی؟
بهراد_قضیه اش مفصله..تو به سیاوش جریانو گفتی؟...........................................

_اره..مجبور شدم..اومد خونه دید نیستم عصبانی شد..منم گفتم..
بهراد_اتفاقا کار خوبی کردی..اگه بدونی چکار کرد؟
ته دلم قنج رفت از این همه غیرت..
_الان..پیشته؟
بهراد_نه..با من بود..ولی تا گوشیش و روشن کرد زنگ خورد مجبور شد بره..
بازم زنگ خورد..بازم اون لعنتی زنگ خورد..چقد از گوشی سیاوش متنفرم..چرا انقد زنگ میخوره..کیه که بهش زنگ میزنه..چرا دست از سر زندگیمون بر نمیداره..
_نگفت کیه..کجا میره کی میاد؟
بهراد_نه..فقط مثل اینکه خیلی عجله داشت..پرستش..دیگه خیالت از بابت بردیا راحت باشه..الان از صدقه سری اقا سیاوش تو هلفدونیه..اگه بدونی چطوری تا پاسگاه خر کشش کرد..
دیگه واسم مهم نبود..هیچی مهم نبود..مهم نبود که سیاوش نیست..که رفته کجا..که پیش کیه..هیچی دیگه مهم نیست..به درک به جهنم..دیگه هیچی نمیخوام واسم مهم باشه..
نفهمیدم چه طوری با بهراد خداحافظی کردم ولی همش یه فکر جدید تو ذهنم چرخ میخورد..من به سیاوش اعتماد نداشتم..سخته گفتنش ولی..تو دلم بذر شک پاشیدن..اینجوری نمیتونم باهاش زندگی کنم..با این همه شک..تو دو دلی..تردید..خیالم راحت نیست..این زندگی نمیتونه ادامه داشته باشه وقتی یه طرفه قضیه خیالش امن نباشه..راحت نباشه..
نه میتونم خیانتشو باور کنم نه میتونم این رفتاراش و رد کنم..انکار کنم..این شب رفتنو صبح اومدناش..این دررفتناش..نه..خیلی سخته..
فکری که تو سرم بود..میدونستم خطاست..اشتباه محضه..حماقته..ولی باید پابت میکردم..به خودم..باید باورش میکردم..باید عملیش میکردم..
نتونستم تو خونه بمونم..رفتم پیش مامان..حالش به نسبت خیلی بهتر شده بود..ولی نمیذاشتیم پای چرخ بشینه و حرفی از گذشته به میون نمیاوردیم..
مامان دیگه کار نمیکنه..خانمی میکنه و همه اینا رو مدیون سیاوشیم..ولی بازم این همه لطف و مهربونیش نمیتونه از دل چرکینی من چیزی کم کنه..نمیتونه خطاهاشو بپوشونه..
ستایش کلاس بود و مامان تو اشپزخونه در حال درست کردن قیمه بادمجون..
مامان_پرستش مامان..چرا رنگ به رو نداری..چرا انقد زردی شدی؟
_چیزی نیست..فکر کنم دیشب مسموم شدم..صبحمم که رفتم ورزش..یکم ضعف کردم..
مامان_الان واست یه چیزی دم میکنم بخوری..
_نه مامان..بخدا حوصله خوردن این دمنوشا رو ندارم..بی خیال خوب میشم..
مامان_سیاوش چطوره؟خوبه؟رابطش با مامانش بهتر شده؟میرید بهش سر بزنید؟
_نه..سیاوش قبول نمیکنه..
دوست نداشتم حرفامون حول و محور سیاوش باشه..نمیخواستم بهش فکر کنم..
_مامان..خواستگار ستایش چی شد؟
مامان_والا اینا که هرروز زنگ میزنن..پسره انگار خیلی ستایشو میخواد..خانوادشم خوب بودن..ستایش هم معلومه همچین بی میل نیست..دیدیش که پسره خوش بر و رو..نمیدونم والا..نظر تو چیه؟سیاوش؟
ای بابا..اخر این مادر من بحث و میرسون به سیاوش..
_من که خیلی شناختی روشون ندارم..ولی خانواده بدی نبودن..بهتم که گفتم سیاوش یه نفر و فرستاد تحقیق چیز بدی راجبشون نگفتن..سیاوشم پیمان و تو بیمارستان که اومده بود عیادتت دیده بودش..میگفت بچه خوبیه..کاریه..
مامان لبخند زد و گفت_پس خیالم راحت شد..حالا که سیاوش تاییدش کرد یعنی پسر خوبیه..خداروشکر..شاید گفتمشون اخر هفته بیان واسه بله برون..
اون روز تا عصر پیش مامان بودم و دستپخت خوشمزش و خوردم..سعی میکردم به سیاوش و درد جدیدم فکر نکنم..حتی به کوچولوی چند هفته ای تو دلم..نمیدونم چرا به هیچکس نمیگم که دارم مامان میشم..که سیاوش و بابا کردم..
شاید چون به ادامه این زندگی امیدی ندارم..


غروب بود رسیدم خونه..انتظار داشتم بازم وقتی میام سیاوش باشه و بازخواستم کنه که تا الان کدوم گوری بودم..ولی نبود..
قراره دیگه همیشه همینجوری باشه؟نیاد..دیر بیاد..زود بره..نبینمش..چه قد بد..چقد سخت..چقد تلخ..
تنهایی چقد سخته..چقد خونه ساکته..دلگیره..حتی هوای خوب حیاط خونه هم نمیتونه سر حالم کنه..چقد دلگیرم خدا..چرا تمومی ندارن دردای من..چرا شب سیاه من سفید نمیشه..چرا همیشه ارامش من موقتیه..
همون شکلی با همون لباسا رفتم تو حموم..زیر دوش اب یخ..
تو اخرین روزای اسفند..دیوونگی بود..اما دیوونگی محض نبود..به دیوونگی کاری که میخواستم بکنم نبود.نفسم حبس میشد ولی تکون نمیخوردم..
از سرما مثل بید میلرزیدم..اشکام و اب یخ با هم یک دل شده بودن..چشمامو میبندم و بازم زیر لب میگم..تنهایی سخته..
لباسامو دراوردم و اب داغ و ریختم رو تن یخ زدم..اب شد..سرمای تنم رفت..ولی سرمای دلم چی..دل یخ زدهام..دل خیانت دیده ام..دل تنهام..
حوله لباسمو پوشیدم و از حموم اومدم بیرون..داشتم میرفتم سمت در که برم تو اشپزخونه و یه چای داغ بخورم که از ترس جیغ کشیدم..وای خدا..این کی اومد..
سیاوش بود..خسته..با چشمای قرمز..روتخت دراز کشیده بود..
با دیدن من پاهاشو از روتخت برداشت و با لبخند غمگینی نگاهم کرد..چرا انقد ساکته..
یه سلام زیر لبی گفتم ولی جوابی نشنیدم..
رفتم کنار میز ارایشیم..لوسیون بدن زدم..عطر زدم..کرم مرطوب کننده به صورتم و دستامو زدم..با کلاه حوله موهامو خشک کردم..موهام مرطوب و شلخته دورم ریخته بود..
برگشتم که برم لباس بردارم که سیاوش و روبروم دیدم..فیس تو فیس..نزدیک تر از همیشه..خیلی نزدیک..ولی دلامون نه..دور بود..خیلی دور..
چشماش خسته بود..نگاهش پر از خواستن بود..ولی دلم ازش گرفته بود..
نمیتونستم حتی واسه یه لحظه هم فراموش کنم ..منی که همیشه از گناه همه راحت گذشتم..چرا نمیتونم سیاوش و ببخشم..مردی که تمام زندگیم بود..حتی الان که دلم ازش شکسته..
دستاش دور کمرم حلقه شد و منو گرفت به اغوشش..کشیده شدم بالاتر..
سیاوش_وقتی میری حموم..چشمات خواستنی تر میشن..
دلم لرزید..نلرز احمق..نباید خوشت بیاد..نباید عشق کنی با حرفاش..
چشمام و بستم..
_واسه چی چشمات و بروم میبندی..وقتی میدونی منبع ارامشمه..پرستش..جنگل چشمات تو این سرخی الانش..دلمو اتیش میزنه..
بدنم داغ شد..سرم سبک شد..افتاد رو سینه پهن سیاوش..دستام حلقه شد دور گردنش..
نمیدونم چقد گذشت..دستاش روی کمرم در حرکت بود..چشمامو باز کردم و باز دلم پر از درد شد..
سرم و اوردم بالا و خیره شدم تو چشمای خسته اش..
سیاوش_پرستش..من..دوس..
پریدم بین حرفش و با لبخند گفتم_از کی تا حالا عطر زنونه استفاده میکنی سیاوش خان..
جا خورد..رنگش پرید..این یعنی چی..یعنی چی خدا؟گوشم زنگ میزد..لبخند رو لبم بود..ولی دلم در حال کندن بود..
دستام که از دور گردنش باز شد..دستاش از دور کمرم باز شد..
پس حقیقت داره..واقعیه..پس باید باور کنم و انکار نکنم..نزنم زیرش..بهش حق ندم..
چه عطری هم بود..از اونا که با بوشون گیج میشی و حالت دست خودت نیست..دیگه نتونستم بگم شوهر عزیز..یه تار موی زنونه رو لباست دیدم..
سیاوش_پرستش..
بغض کردم..اما گریه نکردم..
_میشه تنهام بذاری..حالم خوب میشه..
سیاوش+پرستش..باور کن..
_باور میکنم سیاوش..اینکه تو خوبی..عالی..فقط ..خواهش میکنم برو بیرون..
اومد نزدیک ترم که دستم و اوردم روبروش..نذاشتم جلوتر بیاد..نگاهش نکردم..
_هیچی ازت نمی خوام..فقط بذار تنها باشم..همین..
سیاوش_د لعنتی بذار حرف بزنم..
_سیاوش نری من میرم..
سیاوش_میخوای خودت و عذاب بدی..
رومو ازش گرفتم..
_اره..
و صدای کوبیدن در اومد و بستن چشمام و ترکیدن بغضم و سست شدن پاهام..


سیاوش...


چرا داره خودش و انقد اذیت میکنه..حالش داغونه..میفهمم..خرابه..همشم تقصیر منه بی فکره..دوزه که حالش روبراه نیست..کاشکی دیشب تو خونه تنهاش نمیذاشتم..
ای تو روحت الناز با این دردسرات..هیچ وقت فکرشم نمیکردم با دیدن دوباره الناز انقد ازش متنفر بشم..
پرستش همه زندگیمه..اخه چطور فکر کرده من با به زن دیگه..وای چه گندی زدم..
وقتی صبح اسم بردیا رو اورد..هیچ جا رو ندیدم..فقط خون جلو چشمامو گرفته بود..نفهمیدم چه طوری از خونه زدم بیرون..به همون خدایی که بالاسرمه قسم..قصدم فقط کشتنش بود..هیچی برام مهم نبود..دیشو میدادم..ده برابر دیشو میدادم..ولی باید میکشتمش..کم چیزی نبود..به زنم نظر داشته..همون باعث میشد تند تر رانندگی کنم..
زنگ زدم به بهراد..
_بهراد_جونم داداش..
_کجاست اون عوضی؟
بهراد_اروم باش..من دم دفترشم..تازه رفته بالا..مثل اینکه عجله داشت..منتظرم بیاد پایین..
سیاوش_نگهش دار..نزدیکم..
و قطع کردم و گوشی و پرت کردم رو داشبورد..
نفهمیدم چه طور و با چه سرعتی خودمو رسوندم در دفترش..زدم رو ترمز و از ماشین زدم بیرون..کتم و دراوردم و انداختم تو ماشین..استینای لباسمو تا دادم بالا و در و محکم بستم و رفتم سمت دفترش..صدای سیاوش گفتن بهراد از پشت سرم میومد..
بهراد_سیاوش..وایسا..با توام..
طبقه دوم بود..اسانسور و بی خیال شدم و پله ها رو سه تا یکی رفتم بالا..در دفترش نیمه باز بود..کسی تو دفترش نبود..ولی یه صدایی از تو اتاقش میومد..
یه دفعه درو باز کردم که دیدم بله..جناب تنها نبودن..خودش و یه دختره که رفته بودن تو کار هم..!!!
با دیدن منو بهراد دختره سریع جیغ زد..واسم مهم نبود..دندونام بهم چسبیده بودن..
بردیا_سیا..
مهلت ندادم اسممو کامل بیاره..با دو قدم بلند رفتم روبروش و مشت محکممو خوابوندم پای چشمش..دختره جیغ زد و پرید عقب..بهراد کشوندش بیرون و منم رفتم سمت بردیا..بلند شد و مشتمو که میومد بخوره تو صورتش و گرفت و باون دستش اومد بزنه تو صورتم که جا خالی دادم و با پا کوبیدم تو شکمش و اخش در اومد و افتاد رو زمین..بهراد اومد تو اتاق و بردیا رو بلند کرد و چسبوندش به دیوار..
رفتم تو صورتش و داد زد گفتم_شنیدم پاتو از گلیمت دراز تر کردی..با همه اره..با منم اره..با زن سیاوش معین مهر..
و داد زدم_اره بی ناموس..بزنم گردنتو بشکنم..
بردیا_سیاوش..اشتباه..
صداش و که شنیدم چنان کوبیدم تو دهنش که خودش و بهراد با هم پرت شدن رو زمین..
خواستم برم سمتش که بهراد نذاشت..
بهراد_اروم..من یه فکر دیگه ای دارم..
تکیه دادم به میزش و شقیقه هامو ماساژ دادم..


بهراد رفت نشست روبروش..
سرم درد میکرد..دوباره میگرنم اوت کرد..
بهراد گوشیشو دراورد و گفت_این صدا واست اشنا نیست..
بردیا_پرستش..
پرستش_واسه چی زنگ زدی؟
این..این صدای پرستشه..این عوضی بهش زنگ میزده..
دستام مشت شدن و نفسام تند..
بردیا_خونه نیستی..من پشت در خونت بودم..
یه لحظه جریان خون تو بدنم متوقف شد..این چی گفت؟خونه..
و صدای فریاد پرستش بود که ارومم کرد..مثل همیشه..
پرستش_تو غلط کردی..کثافت..چرا حرف حالیت نمیشه..چی از جونم می خوای؟
وقتی گفت کاری نکن به سیاوش بگم و گرنه خودت و مرده باید حساب کنی..شیر شدم..انرژی دوباره گرفتم..
بلند شدم..بهراد و هول دادم و با لگد افتادم به جون بردیای اشغال..کسی که یه ذره مردونگی تو جونش نبود..دلم خوش بود وکیلمه..امینمه..
انقد زدمش که دیگه جون تو تنش نبود..
کشیدم کنار..از زور عصبانیت تند تند نفس میکشیدم..
دوباره خواستم برم سمتش که بهراد جلومو گرفت..داد زدم_کثافت بی ناموس..با زن من میخوای بری کانادا..زیر پای پرستش من میشینی..تو گوه زیادی خوردی..بزنم دندوناتو تو دهنت خورد کنم..بی پدر..ولم کن بهراد..
بردیا از بس که کتک خورده بود نمیتونست چشماشو باز کنه چه برسه که جوابی واسه حرفام داشته باشه..
گوشیمو دراوردم..چقد تماس بی پاسخ..توجهی نکردم..یه شماره گرفتم..
_با سردار کاظمی کار داشتم..الو..سلام حاجی..کجایی الان؟باید ببینمت..نه حاجی خیر نیست..شره ..تا ده دقیقه دیگه اونجام..خداحافظ..
بهراد_میخوای چکار کنی؟
_میخوام بهش بفهمونم با سیاوش در افتادن یعنی چی..
با کمک بهراد بردیای تن لشو بلند کردم و انداختیم تو ماشین..تا خوده کلانتری و گاز دادم..هنوزم عصبانی بودم..اگه شرایطش جوربود و دستم باز بود انقد میزدمش تا جونش در بیاد..تو پاسگاه وقتی انداختمش جلوی سردار و صدای ضبط شده و شهادت بهراد و شنیدن بردیا رو انداختن بازداشتگاه..تازه تونستم یه نفس اروم بکشم..
هرچند که پای خودم گیر بود واسه ضرب و شتم ولی من از ناموسم دفاع کردم..از حقم..
چند ساعتی معطل شدیم ولی وقتی اومدم بیرون انگار بارم سبک شده بود..شر یه کثافت و از تو جامعه کم کردم..
بهراد_حقش بود..خوب حالشو جا اوردی..
خسته بودم..خیلی هم خسته بودم..دو روز تموم بی خوابی کشیده بودم..
گوشیم و که قبل از رفتن تو پاسگاه خاموش کرده بودم روشنش کردم ولی همون موقع سریع زنگ خورد..بازم الناز بود..
_باز چی شده؟
الناز_سیاوش باید ببینمت..
پوزخند زدم و گفتم_باشه بشین تا بیام..
خواستم قطع کنم که سریع گفت_سیاوش..تروخدا..من دارم میرم..همین امشب..فقط یه بار..باید ببینمت..یه چیزایی هست که تو نمیدونی..بیا سیاوش..من ساعت 12 پرواز دارم..ادرسو برات میفرستم..
و قطع کرد..چیو باید بدونم؟


بهراد و رسوندم در دفتر بردیا و ماشینشو برداشت رفت..
مستاصل بودم..دوست داشتم برم خونه پیش پرستش..دلم واقعا براش تنگ شده بود..من دلم برای زن وفادارم تنگ بود..واسه کسی که همه جون و زندگیم بود..درسته هیچ وقت مثل الناز بهش حرفای عاشقانه نزدم..ولی این دلیل نمیشه اونو عشقم ندونم..شاید احساساتم عوض شده..اون موقع یه جوون 21 ساله بودم و الان یه مرد 31 ساله..نوع احساساتم حرف زدنم تغییر کرده..بیشتر دوست دارم عشقم و با عمل نشون بدم تا با حرفای صد من یه غاز..
دوست داشتم الان پیش پرستش باشم و سرم و بذارم بین موهای خوشرنگ و خوشبوش و فارغ از همه مشکلات دنیا بخوابم..یه خواب اروم و عمیق..
ولی نمیشد..باید میفهمیدم قضیه چیه..اون حرفایی که الناز میخواد بهم بزنه..
ادرس و فرستاده بود..یه هتل شیک و با کلاس..خانم کلاسشون بالا رفته..
ماشین و دم هتل نگه داشتم..لباسامو مرتب کردم..کتم و پوشیدم و رفتم تو هتل..لابی خلوت بود..رفتم کنار میز پذیرش..یه پسر جوون ایستاده بود..
_بفرمایید اقا..
_من مهمون یکی از مسافرینتون هستم..الناز شکوهی..
_بله..یه لحظه..
گوشی و برداشت و با یه نفر حرف زد و رو به من گفت_اتاق 251..طبقه دوم..
سرم و اروم براش تکون دادم و رفتم سمت اسانسور..دوست نداشتم باهاش تنها باشم ..هرچند از خودم مطمئن بودم ولی الناز خیلی عوض شده..دیگه بهش اطمینان ندارم..
روبروی اتاقش ایستادم..قبل از اینکه در بزنم خودش و در و باز کرد و کنار در ایستاد..بله..حدسم درست بود..میخواد خرم کنه..فکر کرده من بچه..یه دامنه کوتاه سفید و تاپ دکلته سفید پوشیده بود که خط باریکی از شکمش پیدا بود..
اخم کردم و گفتم_تو لابی منتظرتم..
الناز_سیاوش..فقط نیم ساعت..خواهش میکنم...
حوصله جر و بحث نداشتم..میخواستم هر چه زودتر این برنامه تموم بشه..
اخممو که دید کشید کنار و رفتم تو..اتاق مجلل و شیکی بود..نشستم روی یکی از صندلیا..
الناز_چی میخوری بگم بیارن..
_هیچی..میخوام برم..پرستش تنهاست..
روبروم نشسته بود..پاشو رو پاش انداخته بود و مثلا میخواست با خیره شدن تو چشمام منو از خود بیخود کنه..نمیدونست که مدتهاست که فقط من با یه نگاه از خود بی خود میشم..یه جنگل سرسبز که فقط مال منه..
نگاه و لبخند غمگینشو ازم گرفت و از جاش بلند شد رفت کنار پنجره ایستاد و گفت_دوسش داری؟
لم دادم رو مبل و چشمامو بستم و بدون اینکه قصدم اذیت کردن الناز باشه گفام_بیشتر از هرکس و هر چیزی تو دنیا میخوامش..
الناز_این خیلی خوبه..خوبه که یه نفر و داری که باهاش به اوج ارامش برسی..تو با من اروم نبودی..این حس و نداشتی..میفهمیدم..تو اون موقع یه پسر جوون بودی که توی خانوادت ازادی نداشتی..خیلی چیزا ندیدی و تجربه نکردی..تو با من تونستی همه اون چیزای پیش پا افتاده رو حس کنی تجربه کنی و لذت ببری..تو عاشق من نبودی..عاشق اون لحظه های نابی بودی که خودتو باهاشون ارضا کنیروح خستتو جوون کنی..تو..عاشق نبودی..فقط به من عادت کردی..ولی من..یه دختر خسته از تموم کمبودای توی زندگیمبه تو پناه اوردم.. به یه پسر ساده پولدار که خیلی راحت میشد دلش و به دست اورد..به تو که با یه خنده من راحت واسم پول خرج میکردی و منو جاهایی میبردی که ارزوی دیدنشون داشتم..رسورانا و مرکز خریدایی که فقط اسمشونو از دوستام شنیده بودم..با تو به خیلی از ارزوهام میرسیدم..
الناز اومد و از روی میز ارایشش یه عطر برداشت و پشت سرم ایستاد و گفت_این عطر واست اشنا نیست..؟
ازش گرفتمش..اشنا بود..خودم براش خریده بودمش..دوست داشتم واسم از این عطر بزنه..همیشه..بی هوا ازش زدم به دستم..بوش خوب بود..ولی نه به خوبی عطر تن پرستش..
عطر و انداختم روی صندلی کنارم و گفتم_خب که چی؟از پشت سر بهم نزدیک شد..موهای بلندش و کشید رو شونم و از گردنم ردش کرد..مثلا میخواستم حالمو عوض کنه..
_اگه حرفی نداری بزنی برم..من واسه تجدید خاطرات اینجا نیومدم..
نشست روی دسته مبلی که من روش نشسته بودم..
بلند شدم و رفتم کنار پنجره..کاشکی بفهمه که خوشم نمیاد انقد خودش و بهم نزدیک میکنه..
الناز_پسر حاجی..من با تو میتونستم بهترین روزا رو داشته باشم ولی..موقعیتش جور شد و تونستم اون همه لذت و تنهایی تجربه کنم..بی سر خر..
پیشنهاد مامانت عالی بود..مبلغ زیادی بهم داد..هنوزم که هنوزه دارم باهاشون خوش میگذرونم..همه چی رو ول کردم و رفتم پاریس..شهر رویایی من..
یک سال بعد از رفتنم مثلا عاشق پسر عموی پولدار و پزشکم شدم..ولی با اونم نتونستم بمونم..اون مثل تو نبود..مثل تو تا چیزی رو زبونم میومد واسه براورده نمیکرد..مثل تو مهربون نبود..تو اون مدت زیادت یادت نمیفتادم..فقط گاهی ..یاد خاطره های خوبمون لبخند رو لبم میوورد..همین..زندگیم خوب بود..مشکلی نداشتم..تنها بودم ولی در واقع خیلی هم تنها نبودم..منم شدم یکی مثل خودشون..راحت و فارغ از هر قید و بندی..
تا اینکه یه نفر بهم زنگ زد..کسی که همه این زندگیو مدیونش بودم...
با شک و تردید برگشتم سمت الناز..
الناز لبخند زد و گفت_مادرت..


باور نمیکردم چیزی و که میشنیدم..یعنی مامان من تا این حد از پرستش متنفره که الناز و بهش ترجیح داده..
_چی داری میگی؟حواست هست..مامان من چکار به تو داره؟
الناز بلند شد..یه پیک ابجو واسه خودش ریخت و گفت_میدونم اهلش نیستی..
و یه سره رفت بالا..
اومد و کنار من روبروی پنجره ایستاد و گفت_مامانت زنگ زد به منو گفت واسش یه کاری بکنم..گفت تو با یه دختری اشنا شدی..کسی که وجه مقبولی نداره..از خانواده درست درمونی نیست و یه بار قبلا ازدواج کرده و شوهرش طلاقش داده..سواد درست حسابی نداره و حرف پشت سرش زیاده..میگفت سیاوش و خام کرده و می خواد خودش و بهش بندازه..گفت بیا و خودت و بهش نشون بده..می خوام از عشقشون مطمئن بشم..میگفت مطمئنم دو صباح دیگه دل سیاوش و میزنه و اون موقع هردوشون پشیمون میشن..
من مدیون مامانت بودم..کاری واسم نداشت..ولی راستش نمیخواستم زندگیتو بهم بریزم..به مامانت هم گفتم ولی گفت هردوشون میتونن عشقشونو محک بزنن..البته..موقعی که من رسیدم ایران..پشیمونی و تو چشمای مامانت دیدم..مثل اینکه خیلی راضی به این کار نبود ولی..خب حرفی هم نزد..

باورم نمیشه..یعنی مامان من..چطور راضی شد با زندگی پسرش اینطور بازی کنه..چطور دلش اومد دل پرستشو بلرزونه..چرا نمیذارن ما زندگیمونو بکنیم..مگه بقیه چه جوری ازدواج میکنن..چه طوری اشنا میشن..؟
حالم بد شد..روی اولین صندلی دم دستم نشستم..سرم درد میکرد..اخ خدا..چطور باور کنم کار مامانو..چرا همیشه واسه زندگی من تصمیم میگیره..چرا تصمیماش بهم میریزه زندگیمو..مطمئنم تا الان پرستش یه شکایی کرده..ای خدا..
بوی عطر زنونه ای پیچید تو بینیم..چشمامو باز کردم..الناز روبروم روی زمین نشسته بود..فاصله اش با من خیلی کم بود..
الناز_من نیومدم زندگیت و بریزم بهم..من اومدم به کسی کمک کنم که یه روزی منو به تموم ارزوهام رسوند..سیاوش..تو از اول هم انتخاب من نبودی..اول اشناییمون قصدم فقط تفریح بود و بعدش شدی پله های ترقی..
صداش و ظریف کرد و گفت_ولی تو..خیلی تغییر کردی..خیلی جذاب شدی..تو یه مرد جذابی سیاوش..
و اروم دستش و گذاشت روی رون پام..
با این کارش انقد عصبی شدم که سریع از روی صندلی بلند شدم و با خشم رو به الناز گفتم_ببین دختر..واسم مهم نیست تو و اون به اصطلاح مادرم چه نقشه هایی واسم کشیدن..مهم اینکه من پرستش و از دست نمیدم..من که دیگه سراغ اون فرشته خوشبختیت نمیرم ولی از طرف من اگه دیدش بهش بگو همون یه رشته ارتباط هم زدی پاره کردی..بهتره بی خیال من بشه..
و تو..خوبه خودت بهتر میدونی..اون موقع من یه بچه عقده ای بودم که تو واسم عقده گشایی میکردی..ولی الان..من زن و زندگی دارم که واسه نگه داشتنشون جونمو هم میدم..در ضمن..تو هم بهتره..دنبال مردای جذاب نباشی..واست دردسر میشه..رفتم سمت در ولی قبل از رفتن رو کردم به الناز که از ترس کپ کرده بودم و گفتم_جات باشم با همین پرواز امشب میرم همون جایی که ازش اومدم..وگرنه ممکنه فردا بزنه پسه سرم و با مامور بیام دم اتاقت..جرمش هم خودت بهتر میدونی..
و در و محکم بهم کوبیدم و زدم بیرون..


پرستش...


وقتی خودت و شکست خورده ببینی..وقتی میبینی همه اونچه که داشتی و نداشتی..همه چیزی که توی این دنیا واست عزیز بود..کسی که زندگیتو با هاش تقسیم کردی..از دست رفته چکار میکنی..
وقتی بعد از دوبار شکست خوردن و خیانت دیدن خودت و تنها ببینی چکار میکنی..وقتی واسه اولین بار عاشق بشی و واسه رسیدن بهش کلی مشکلات پشت سر بذاری و تازه به ساحل امنت رسیده باشی و اونجا با وجود اون احساس امنیت کنی ولی یه دفعه سایه شک و تردید و خیانت و پشت سرت ببینی چکار میکنی؟
وقتی کسی و با تمام وجود دوسش داری ولی دیگه نمیتونی بهش اعتماد کنی کنی چکار میکنی؟
اول فکر میکنی که اصلا ارزش داره که واسش خودت و ناراحت کنی؟وقتی که دیدی حاضری واسه داشتنش همه چیتو ببازی حالا فکر میکنی..چطور؟
چطوری این زندگی و جمعش کنم؟اصلا لازمه این همه نگرانی..
من نگران بودم..با تمام وجودم حس میکردم این نگرانی و دلشوره رو..
نگران خودم بودم..شوهرم..بچه ام..من نگران از هم پاشیدن زندگیم بودم..نگران قلب مریض مادرم و حرفای مردم که این دختر نمیتونه زندگیشو جمع کنه..اون از شوهر اولش و اینم از این دومی..نگران از دست دادن عشقم بودم..و این اخری از همه واسم مهمتر بود..
چطور میتونستم تصور کنم سیاوش و با دختر دیگه ای..
فکرشم دیوونم میکرد..دردناک بود تصور تقسیم سیاوش..
فکر تنهایی و بی کسی و بی عشق بودن..قلبم تیر میکشید..
من واسه ادامه این زندگی..فقط تونستم یه تصمیم بگیرم..واسه جلب اعتماد از دست رفتم..
از اون شب به بعد سیاوش خیلی سعی کرد باهام حرف بزنه..بهم نزدیک بشه و توضیح بده..ولی من نمیخواستم بشنوم..به نظر من اون حرفا توضیح نیستن..توجیحن..
نمیخواستم ازش دروغ بشنوم..نمیخواستم واسه کاری که کرده دروغ تحویلم بده و صداقتش هم زیر سوال ببره..مگه تار موی زرد زنونه و عطر ملایم و سردی که تموم تنش و گرفته بود و میشه انکار کرد..
اون عطر منو چنان مست کرد دیگه سیاوش که..
اخ خدا..چکار کنم..چطوری دووم بیارم..بی سیاوش..با بچه..
رابطمون خیلی سرد شده..اوایلش خیلی اصرار داشت واسه درست شدن این رابطه و فضای سرد خونه ولی بعد از چند روز اونم پشیمون شد..اونم کشیده کنار..بی حرف غذا میخوریم..تلویزیون نگاه میکنیم..کنار هم میخوابیم و بی حرف..زندگی میکنیم..
اخر هفته بله برون ستایش بود..با اینکه خیلی خوشحال بودم واسه اینده خواهرم ولی دلم خیلی گرفته بود..یعنی ستایش چه طور میتونه به اون مرد اعتماد کنه..؟رنگ اعتماد تو زندگی من خیلی کمرنگ شده..
مامان زنگ زد به سیاوش و دعوتش کرد..میخواست بهراد و بهار و ثمین و علی و هم بگه ..ولی علی و ثمین رفته بودن شهرستان پیش خانواده علی و بهار و بهراد هم با هم قهر بودن..سر مشکلات جدیدی که داشتن..بابای بهار اصرار داره که زودتر ازدواج کنن و بهراد میگه که فعلا موقعیتش و نداره..
نمیدونم شاید بهار هم داره اعتمادشو به بهراد از دست میده..


با اینکه حوصله نداشتم ولی حسابی به خودم رسیدم..چون تعدادمون کم بود نمیخواستم لباس خیلی مجلسی بپوشم..
یه بلوز جذب مشکی با طرحای مخلوط سبز یشمی و دامن کوتاه زمستونی سبز یشمی پوشیدم..چکمه بلند و براق مشکی و دستمال گردن سبز..کیف بزرگ و چرم سبز..موهامو بالاسرم بستم و جلوی موهام و کج ریختم تو صورتم..
یه سایه سبز و دودی که همرنگ چشمام بود..ریمل و خط چشم..رژ لب رنگ لب و رژ گونه ستش..روسری ساتنی مخلوطی از رنگای سبز و دودی و نقره ای رو سرم کشیدم ..زیر چکمه هام جراب شلواری پوشیدم که اگه دامنم زد بالا جایی تو دید نباشه..عطر زدم و تو اینه به خودم نگاه کردم..عالی بودم..
سیاوش در حالیکه داشت کتش و میپوشید اومد تو اتاق و با دیدن من از حرکت ایستاد..خیره به من بود ولی من سرم و انداختم پایین و با کیفم خودم و مشغول کردم..
حضورش و پشت سرم احساس کردم..اخ که چقد دلم تنگ بود واسه رفتن تو اغوش گرمش..واسه رها شدن از هرچی فکرای بده ولی فکر اینکه شاید این اغوش تن کسه دیگه ای هم گرم کرده باشه اخم رو پیشونیم اورد..
سیاوش_پرستش
نگاهش کردم..
سیاوش_امشب..
پریدم بین حرفش و گفتم_بریم..دیر شد..
و پانچوی مشکیمو که طرح سنتی داشت و برداشتم و از اتاق زدم بیرون..
خیلی باید تحملت بالا باشه..بغض تو گلوم بودولی چکار باید میکردم..مگه دست خودم بود..مگه دلم میخواست زندگیم این شکلی بشه؟بشه جهنم..
سیاوش با اخم از اتاق زد بیرون و بی حرف سوئیچ ماشینو برداشت و رفت دم در..
به جهنم که انقد خوشگل شده تو اون کت شلوار دودی و بلوز ذغالی..به من چه که عطر مورد علاقه منو زده و داره دیوونم میکنه..به درک که اخماش صورتش و انقد پر جذبه کرده و خواستنی..اه..
با هم سوار اسانسور شدیم..موهام ریخته بود تو صورتمو و ارایشم هم نسبت به همیشه خیلی تو چشم بود..
سیاوش اخم کرده گفت_موهات و بکن تو..
بدون اینکه نگاهش کنم روسریم و کشیدم جلوتر..
ولی موهای من خیلی شل و ول بودن و همینجوری پخش صورتم بودن..
با هم رفتیم تو پارکینگ و خواستیم سوار شیم که ماشین همسایه طبقه دوممون و دیدیم..یه مرد جوون حدودا 37_8 ساله مجرد که با مادرش زندگی میکرد..
با سیاوش سلام کرد و با دیدن من چنان احوالپرسی گرمی راه انداخت که انگار 20 ساله با هم رفیقیم..من ولی سرم و انداختم پایین و بعد از خداحافظی باهاش نشستیم تو ماشین..
سیاوشم چنان پاشو گذاشت رو گاز و رانندگی میکرد که معلوم بود خیلی عصبانیه..
یه لحظه نگاهش کردم و که اونم نگاهم کرد و با صدای بلند و عصبی گفت_بهت میگم بکش جلو اون لامصبو..یه چیزی بپوش که اون گردن و گوشواره هاتو نندازی بیرون..چه خبرته امشب انقد ارایش کردی..
بی حرف روسریم و کشیدم جلوتر و گره اشو سفت کردم..


مهمونی خوبی بود..خانواده پیمان ستایش و خیلی دوست داشتن..وضع مالیشون خوب بود ولی نه در حد و اندازه سیاوش..
مادر و خواهر پیمان ستایش و دوست داشتن..نگاه پدرش مهربون و گرم بود..درسته خودش و یکم میگرفت ولی معلوم بود اخلاقش اینجوریه..
توی مهمونی شراره رو دیدم..دختر دایی پیمان و دوست قدیمی خودم..
چند سالی هم محله ای بودیم ولی پدر و مادرش از هم جدا میشن و بعد از اون شراره با پدرش میرن شهرستان و من دیگه ازش بی خبر بودم..دختر زیبا و جذابی بود..پوست برنز و چشمای کشیده ابی..بینی عمل شده ای که فوق العاده بهش میومد و لبای پروتز شده جذاب..موهاشو نارنجی کرده بود و با ابروهای پهن و کوتاه قهوه ای روشن ازش یه دختر جذاب و زیبا ساخته بود..قد بلند بود و خوش استایل ..در کل خیلی تو چشم بود مخصوصا که همه حرکاتش با ناز بود..
اول نشناختمش ولی بعد از ده دقیقه زل زدن به هم تازه فهمیدم کیه..
همون دختر شیطون و سربه هوا..اون موقع هم با اینکه یه دختر 13 _14 ساله بود ولی تو محله خودمون دو سه تا دوست پسر داشت..
با دیدنش بغلش کردم ..اولش خیلی از دیدنش ذوق نکردم..خب اتفاق خیلی مهمی نبود ..ما همون موقع هم خیلی با هم صمیمی نبودیم..
شراره_اصلا باورم نمیشه ازدواج کردی..شوهرت هم ناکس عجب جیگریه..
با اینکه از جملش خیلی خوشم نیومد ولی لبخند زدم و گفتم_به زنش میاد دیگه..
خندید و گفت _البته..
با همدیگه گرم صحبت بودیم که یه دفعه یه فکری به ذهنم رسید..
نگاهم کشید به سیاوش..در حال صحبت با پیمان بود و خیلی مردونه و شیک پاش و رو پاش انداخته بود و با اخم ظریفی در حال گوش دادن به حرفای پیمان بود..
شراره_دوستش داری؟
_دوست داشتنیه..
شراره_اون چی؟نظر اونم همینه نسبت به تو؟
اگه این سوال و قبلا ازم میپرسید راحت جوابشو میدادم..ولی الان..به صحت جوابم شک داشتم..
_چرا از من میپرسی؟از خودش بپرس..
با شراره رفتیم پیش سیاوش و پیمان..
سیاوش با دیدن من که کنارش میرفتم با تعجب نگاهم میکرد..اونا هم بلند شدن و ایستادن..من خودم کشیدم کنار سیاوش و شراره هم کنار پیمان بود..
_معرفی میکنم..همسرم..سیاوش..دوست قدیمی و زیبام..شراره..
سیاوش با همون اخم جذاب گفت_خوشبختم خانم.
شراره یه لبخند پت و پهن زد و گفت_منم همینطور سیاوش خان..من دختر دایی پیمان هستم..
شب موقع رفتن شمارمو دادم به شراره و گفتم که میخوام ببینمش..
واسه کاری که میخواستم انجام دادم شراره بهترین بود..یه دختر لوند و جذاب..
ستایش و که اون شب خیلی زیبا و خندون بود و بوسیدم و به پیمان تبریک گفتم..
حلقه نامزدی و صیغه محرمیت 6 ماهه باعث شد که پیمان هم بشه دومین داماد خانواده ذاکر..
مامان خوشحال بود و خیالش از بابت دختراش راحت شده بود..
دو روزی از مهمونی گذشته بود که ثمین بهم زنگ زد..


ثمین_چطوری زن برادر جان..
_سلام بر خواهر شوهر گرام..من خوبم تو چطوری؟
ثمین_من که عالی..راستی..تو که هنوز خبر بابا شدن داداشمو به کسی ندادی؟چرا؟
وای خدا..
_چیزه..خب راستش..هنوز به خودشم نگفتم..
ثمین_چِِِِی؟
_خب..راستش..ثمین میشه بعدم راجبش حرف بزنیم؟
ثمین_نمی فهمم..یعنی چی؟پرستش نگرانم کردی؟
_نه بابا..چیزی نیست..هر وقت اومدی همدیگه رو میبینیم..
ثمین_سیاوش خوبه؟
_اره بهت میگم همه چی خوبه..
ثمین_خیل خوب..با اینکه نگران شدم ولی باشه..سعی میکنم زودتر بیام..مراقب نی نی عمه هم باش..
چکار کنم با ثمین حالا؟دوست دارم هرچه زودتر این بازی تموم بشه..یعنی کارم درسته؟میدونم اشتباهه..خطاست..ولی..این دل بی صاحابو چکار کنم که هیچ رقمه اروم نمیشه؟
زنگ زدم به شراره و ادرس خونه رو بهش دادم..گفتم میخوام ببینمش..اونم گفت تا یک ساعت دیگه اینجاست..
یه بلوز و دامن سرخابی پوشیدم..تاپش یقه گرد بود و از پشت خیلی باز بود..کوتاهی دامن تا رونم بود و به پاهای سفیدم میومد..صندلای سفیدمو پوشیدم و ارایش خوشرنگ هم انجام دادم..عطر زدمو موهام و دورم ازادانه رها کردم..خونه تمیز و مرتب بود..نمیخواستم شراره فکر کنه خودمو باختم..من میخوام زندگیمو بدست بیارم..
تو اشپزخونه بودم که صدای زنگ واحدمون اومد..
قبلش نگهبانی خبر داد که مهمونمون اومده و منم اجازه دادم بیاد بالا..
یه نفس عمیق کشیدم و با ارامش رفتم و درو بروش باز کردم..
شراره با لبخند زیبا و سبد گل بزرگی روبروم ایستاده بود..
_سلام شراره..بیا تو..
شراره_سلام عزیزم..
اومد داخل و گونم و بوسید..
یه مانتو نارنجی از این شل و ولا با ساپورت و شال مشکی سرش بود و موهای نارنجیشو دور صورتش ریخته بود..ناخناشو لاک پرتقالی زده بود ..راهنماییش کردم تو سالن و نشست رو کاناپه..
چشماش در حال کنکاش خونه بود و منم از تو اشپزخونه با سینی شربت انبه اومدم و روبروش نشستم..
شراره_خب چه خبر پرستش خانم؟چکارا میکنی؟
_من که زندگی..کار خاصی انجام نمیدم..تو چی؟از خودت بگو..
شراره_راستش..من و بابا یه مدت رفتیم شهرستان..بابا توی یه شرکتی کار میکرد..کارش که رفت ..همون شرکت یه نمایندگی زد تو دبی و از بابا خواستن که مدیریت اونجا رو بگیره..ما هم همین الان دبی زندگی میکنیم..فقط من یه ماهی میشه که اومدم ایران..هم به دوستام سر بزنم هم به مامانم..
_ازدواج کردی؟
_نه بابا..کی میاد منو بگیره..بعدم اقا بالاسر میخوام چکار؟تو چی؟خوشبختی؟
نمیدونستم جوابم چیه؟تا همین یه هفته پیش که بودم ولی الان..
_اره..خب راستش..من..میخوام که کمکم کنی؟
شراره که داشت شربت میخورد از بالای لیوان نگام کرد و گفت_چه کمکی؟
یکم این دست و اون دست کردم ..میدونستم کاری که میکنم حماقته ولی نمیدونستم چقد..نمیدونستم قراره تا کجا پیش برم..من..فقط قصدم این بود که دلم اروم بگیره..میخواستم یه دل بشم..از دو دلی خسته شده بودم..
_سیاوش..و عاشق خودت کن..
شربت چنان پرید تو گلوش که به سرفه افتاد و بلند گفت_چی؟
حتی گفتنش هم سخت بود..چشمامو بستم..داشتم دیوونه میشدم..چطور باید این کار و میکردم..
شراره_حواست هست چی میگی؟سیاوش شوهرته ها..نه دوست پسرت..
_میدونم..منم نگفتم واقعی..من..میخوام امتحانش کنم..
میخوام ببینم بهم وفاداره یا نه؟میخوام خیالم راحت شه.ببین شراره..من خوشبختم..شوهرمو دوست دارم..زندگیمو دوست دارم..من..بچمو دوست دارم..فقط..
شراره پرید بین حرفمو گفت_تو حامله ای..
و زل زد به شکمم..
سرم و انداختم پایین و گفتم_اره..ولی کسی نباید بفهمه..میخوام فقط دوسه دفعه بری سراغ سیاوش..هر دفعه هم با اطلاع قبلی خودم میری..فقط میخوام ببینم سیاوش وا میده یا نه؟همین..فهمیدی شراره..همین..
شراره_ولی پرستش..سیاوش معلومه که دوستت داره..
قلبم فشرده شد..دیگه حتی به علاقشم شک داشتم..اون چه میدونست از بوی عطر و موی زنونه..از گریه های یواشکی زنی تو گوشی شوهرم..از شب رفتن و صبح اومدنش..از بی خبر رفتنش جایی که هیچ کس ازش خبر نداره..از سردی نگاهش..
_کمکم میکنی؟
شراره_پرستش..نمی فهممت..
صدام رفت بالا و گفتم_هستی یا نه؟
شراره_معلومه..کمکت میکنم..فقط..از سیاوش میترسم..اگه بفهمه..
_نترس..فقط..بهت گفتم شراره..من عاشق زندگیمم..اگر بفهمم..
پرید بین حرفامو گفت_اول بهم اعتماد کن..بعد..


درباره :
برچسب ها : رمان پرستش ,
بازدید : 3181 تاریخ : شنبه 26 بهمن 1392 زمان : 16:49 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 8
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 562
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 161
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 562
  • بازدید ماه : 562
  • بازدید سال : 562
  • بازدید کلی : 11,707,134
  • مطالب