close
تبلیغات در اینترنت
رمان پرستش قسمت نوزدهم
loading...

رمان فا

دایی سیاوش که مرد مهربونی بود گفت_اخه واسه چی دایی ؟شما دوتا جوونید..تا حالا جشنی نداشتید..اصلا عروس خانم تو به دلت نمیمونه جشن عروسی؟تو چی سیاوش؟ سیاوش_نه دایی..مشکلی نداریم..اگه خانواده ها راضی باشن.. عموی سیاوش که تا الان ساکت نشسته بود گفت_به نظر منم فکر بدی نیست..اگه مادراتون…

رمان پرستش قسمت نوزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3303 جمعه 25 بهمن 1392 : 1:23 نظرات ()

دایی سیاوش که مرد مهربونی بود گفت_اخه واسه چی دایی ؟شما دوتا جوونید..تا حالا جشنی نداشتید..اصلا عروس خانم تو به دلت نمیمونه جشن عروسی؟تو چی سیاوش؟
سیاوش_نه دایی..مشکلی نداریم..اگه خانواده ها راضی باشن..
عموی سیاوش که تا الان ساکت نشسته بود گفت_به نظر منم فکر بدی نیست..اگه مادراتون هم موافقت کنن روزش و تعیین کنیم.......................................................

نگاه ها رفت سمت مامانا..
سیاوش سرش و انداخت پایین..میدونستم سختشه با اون همه غرور از مادریکه 10 سال باهاش قهر بوده اجازه بخواد..
با لبخند رو به مامان سیاوش گفتم_مادر جون..نظر شما چیه؟موافقین؟
سیما خانم مامان سیاوش یه نگاه به سیاوش انداخت..یه نگاه خیره و ساکت و طولانی..منو نگاه کرد و دوباره سیاوش و..
با همون نگاه خیره به سیاوش با یه لبخند فوق العاده کمرنگ گفت_با اینکه از نظر من خیلی کار قشنگی نیست..ولی با این حال..مشکلی ندارم..مبارک باشه..
ثمین که کنار مامان نشسته بود با لبخند گفت_خب معصومه جون شما چی؟مادر عروس راضی هستین؟
مامان هم با لبخند دلنشینی گفت_من خوشبختیشون واسم مهمه..هرچی این دوتا جوون و خوشحال میکنه منم خوشحال میکنه..مبارکه ..
با این حرف مامان همه دست زدن و کل کشیدن که یه فیروزه سریع گفت_وا..یعنی چی؟به نظر من که اصلا فکر درستی نیست..مردم چی میگن..نمیگن پسر خانواده معین مهر..
سیاوش خیلی جدی پرید بین حرفش و گفت_حرف مردم واسم مهم نیست..ما اینجوری راحت تریم..
همون موقع بهراد بلند شد و سینی شیرینی و برداشت و کل میکشید و میرقصید و شیرینیا رو تعارف میکرد..
ثمین و بهار منو کنار سیاوش نشوندن و ثمین از مامانش یه زنجید طلا سفید پهن ولی نسبتا کوتاه انداخت گردنم..یه پارچه مجلسی حریر سفید هم بهم داد..
درسته ثمین خواهر سیاوش حساب میشه اما معمولا این کارا رو مادر داماد انجام میده..اما مامان سیاوش اصلا از جاش تکون هم نخورد..
سعی کردم اعصاب خودم و با این چیزای کوچیک خراب نکنم..
همه بهمون تبریک گفتن و قرار جشن عقد و گذاشتن واسه اخر هفته دیگه..
نگاهم با نگاه فیروزه یکی شد..نمیدونم چی تو خودش دیده که انقد منو با فخر و تکبر نگاه میکنه..از بالا..
با صدای محکم ولی گیرای سیاوش نگاهم و ازش گرفتم..
سیاوش کنار گوشم گفت_الان شما دیگه خانم من شدی نه؟
همه در حال صحبت و سر و صدا کردن بودن..
شیطون نگاش کردم گفتم_نه..کی گفته؟
سیاوش اخم قشنگی کرد و گفت_من میگم..
لبخند و مثلا جمع کردم و گفتم_اها..خب چون شما میگی باشه..ولی خوش بحالت..عجب خانم با کمالاتی نصیبت شده..
به چشمام ناز دادم و گفتم_مردم چه شانس دارن..
سیاوش لبخند کمرنگی زد و گفت_اها..فقط مردم شانس دارن دیگه..بعضیا یه شوهر جنتلمن دختر کش گیرشون نیومده؟


با تعجب نگاش کردم و گفتم_کیو میگی؟ببین بازم مردم شانس اوردن..ما که..
سیاوش صورتش و اخمو کرد ولی لبش خندون بود..سرش و اورد نزدیک تر و گفت_پرستش خانم..اوضاع همیشه همین شکلی پر سر و صدا نیستا..
و به جمع شلوغمون اشاره کرد..
خندیدم و گفتم_ا..خو مگه چی گفتم..میگم مردم شانس دارن..من که..
چپ چپ نگام کرد که سریع گفتم_شانس با کمپانیش نصیبمون شده..ماشالله چه اقای با وجناتی..خوش بحالم..دلت اب..تو نداری..
خندید و گفت_کم مزه بریز..
یه پشت چشم نازک کردم و گفتم_قابل توجهتون..تو این جور موارد نمیگن..مزه..میگن ناز..
رومو ازش گرفتم که بعد از چند ثانیه اروم گفت_اخه اگه خودم اعتراف کنم داری ناز میکنی..دیگه تضمینی واسه بعدش ندارم..
یهو برگشتم نگاش کردم..صورتش خندون بود ولی چشمای گرد شده منو که دید یه دفعه با صدای بلند زد زیر خنده..جوریکه همه ساکت شدن و ما رو نگاه میکردن..
عمه سیاوش_چه عجب..ما بالاخره خنده با صدای سیاوش هم دیدیم..دستت درد نکنه عروس خانم..بفرما سیما خانم..دیگه خیالت از سیاوشت راحت باشه..
مردم از خجالت..حس کردم یه لبخند کمرنگ نشست رو لب مامان سیاوش..ولی به جاش فیروزه پوزخند زد و گفت_بله..ماشالله چه زود دست بکار هم شدن..
اخم کردم..اخه به تو چه..ثمین که گفت این تو جمع حرف نمیزنه..اومدم جوابش و بدم که بهار گفت_بابا یکی بره سند بذاره بهراد و در بیاره؟
همه با تعجب نگاهش کردیم که بهار خیلی خونسرد گفت_بهراد هر وقت میره دستشویی به این راحتیا نمیاد بیرون..حتما باید سند بذاری درش بیاری..الان 20 دقیقه است رفته دستشویی..
جمع ترکید از خنده..همون موقع بهراد اومد داخل و اب دستای شسته شدش و پاشید تو صورت بهار و جیغش و دراورد..
بهراد_اخیش..وجدانم اسوده شد..خب..چه خبر من نبودم این مدت؟
ثمین_هیچی..میبینی که تو این مدت چقد شهر تغییر کرده...چی میکنی دوساعته اون تو؟خسته نباشی؟
بهراد_شیرین کام باشی..
خاله سیاوش_بهراد..ثمین..زشته..
بهار_خاله ولش کن..معصومه جون به این اخلاق با نمک شوهرم عادت کرده..
ثمین_بابا با نمک..اخی..عمو چند سالته..؟
بهراد_ببین..ببین بالاخره اعتراف کردی یه پا اقایی واسه خودت..علی شوهر کرده بیشتر..ا..کوش علی؟
علی که مثل همیشه ساکت بود گفت_حاضر..من اینجام..
بهراد_بابا پسر خوب..یه اعلام حضوری بکن چند لحظه ای یه بار..شاید می خواستم پشت سرت حرف بزنم..اینطور که سه میشد..
ثمین_اون نباشه..من که هستم..چه میخوای بگی پشت سرش؟
بهراد_ووی ووی ووی..بیچاره علی..چی میکشه با این مادر فولاد زره..
دوباره بهراد و ثمین شروع کردن جیغ و دعوا کردن..اصلا انگار نه انگار مجلس نامزدیه..
بالاخره بعد از پذیرایی و خوردن چای و میوه و شیرینی و گفتن دوباره تبریکات و قرار مدارا مهمونا عزم رفتن کردن..هنوز نرفته بودن دلم واسه سیاوش تنگ شده بود..
قبل رفتن یه چشمک زد و اروم گفت_فردا میام دنبالت بریم خونه؟
با چشمای گرد شده زل زدم بهش..
ولی اون میخندید..


نشد ازش بپرسم خونه واسه چی؟
دم در موقع رفتن همه باهام خداحافظی گرمی کردن و گفتن که دلشون واسم تنگ میشه و خوشحالن که همچین عروسی قراره وارد خونوادشون بشه..همه خوب بودن بجز سیما خانم..رفتارش خیلی سرد بود..فکر کنم همه فهمیدن یه مشکلی هست..
من سعی کردم حرفای اون روزش و فراموش کنم ولی مثل اینکه خودش نمیخواد..
با رفتن مهمونا ستایش شروع کرد کل زدن و جیغ زدن و بالا و پایین پریدن..میخندید و جیغ میزد و اویزون من میشد..میرقصید و دورم میچرخید..مامان واسم اسپند دود کرد..
ستایش_وای پری اصلا باورم نمیشه داری عروس میشی..راستی این چه کاری بود..چرا جشن نمیخوای بگیری؟
_حوصلشو ندارم..ما که کسی و نداریم..حوصله فخر فروختن فامیلای اونا رو هم ندارم..دوست دارم زود جمعش کنیم تموم شه..
ستایش که فهمید دردم چیه بحث و عوض کرد و گفت_که چی بشه؟
_که بریم سر خونه زندگیمون..
ستایش چشمک زد و گفت_بابا عاشق..چه عجلته حالا..نمیدونستم انقد هولی؟
صدای خنده مامان از تو اشپزخونه اومد..نگاه دختره خنگ..من منظورم این نبود..
یکی زدم تو سرش و گفتم_خجالت بکش دیوونه ابرومو بردی..
ستایش_برو بابا..خب دله دیگه..میتپه خواهر من..کاریش نمیشه کرد..حالا ایشالله واسه من که شد سعی میکنم یکم خجالت بکشم..
مامان_بسه دیگه دختره بی حیا..ظرفای میوه رو جمع کن بیار..
ستایش_ا..خو مگه چی گفتم..راست میگم دیگه..اصلا به شما فقط باید دروغ گفت..
با کمک ستایش خونه رو جمع کردیم..مامان هم خوشحال بود هم نگران..مطمئنم واسه رفتار مامان سیاوش و فیروزه است..نگرانه منه..شاید ریسک بزرگی کردم..ولی به نظرم سیاوش ارزشش و داره..امیدوارم هیچ وقت پشیمون نشم...
قبل از خواب گوشیم زنگ خورد..سیاوش بود..نمیدونستم کجا برم حرف بزنم باهاش..
گوشی و روشن کردم و رفتم سمت اتاق..
_سلام..
سیاوش با صدای خندونی گفت_سلام خانم..خسته نباشی..
ستایش تو اتاق بود..جلوش معذب بودم..وقتی دید من اومدم تو اتاق بلند شد و اشاره کرد میره بیرون من راحت باشم..
_خسته نیستم..
سیاوش_هنوز نخوابیدی؟
_نه..
سیاوش_چرا؟
_همینجوری؟
سیاوش_ولی من میدونم چرا؟
لبخند زدم و گفتم_خب چرا؟
سیاوش_چون الان ذوق زده ای..باورت نمیشه که چه جواهری و تونستی تور کنی..
خندم پرید..این بشر خدای رو تشریف داره..
_احیانا کسی بهت گفته شیرین زبونی؟
سیاوش_از گفتن که گفته..ولی من خودم به این واقعیت رسیدم..
بعد صداش و اروم کرد و گفت_عشق من چرا نخوابیده..
اخ دلم قنج رفت از این جملش..میدونستم که رابطمون هنوز توش عشق نیست ولی هرچی بود..خیلی عالی بود..ناب بود..دوسش داشتم..
_می خوابم..
سیاوش بعد از کشیدن یه نفس عمیق گفت_فردا ساعت 10 میام دنبالت..
_واسه چی؟
سیاوش_هم خرید..هم اینکه بعدش بریم خونه..
اب دهنم و قورت دادم و گفتم_خونه کی؟
سیاوش_خونه من و خونه اینده شما..
_اونوقت..به چه مناسبت..
سیاوش_هفته دفاع مقدس..مگه مناسبت می خواد کسی بره خونه نامزدش..
_خب..خب بریم..چکار کنیم؟
سیاوش که فهمید ترسیدم خندید و با صدای جذاب و بمی گفت_ای عزیزم..نترس..می خوام نظر بدی خونه رو تغییر بدیم..دکوراسیونش و..
در حالیکه ضعف کرده بودم از صدای فوق العادش چشمام و بستم و گفتم_نمی خواد..دوسش دارم..قشنگه..
سیاوش_فقط خونه رو؟
چیزی نگفتم که گفت_جواب نمیدی؟
_چی دوست داری بشنوی؟


سیاوش_اینکه دلتنگم شدی..مثل من..شب بخیر..
قطع کرد..یه نفس عمیق کشیدم..دلتنگم شده..؟دلتنگ من..
یه لبخند شیرین اومد رو لبم..شیرینی این لبخند و با تموم وجودم ته ته قلبم احساسش کردم..نمیدونه که منم دلتنگش میشم..نمیدونه یه لحظه هایی مثل الان دوست دارم باشه..اینجا..کنارم..
اون شب اون خواب ارومترین و شیرین ترین خواب عمرم بود..
صبح که از خواب بیدار شدم بعد از یه دوش حسابی و یه ارایش ملیح و پوشیدن لباسای شیک و تر و تمیز و خوردن یه صبحانه سر پایی منتظر سیاوش شدم..
دقیقا ساعت 10 بود که اس داد دم دره..
از مامان خداحافظی کردم و رفتم بیرون..تو ماشین نشسته بود..سوار شدم..داشت با گوشیش حرف میزد..این موبایلش یه لحظه از دستش نمیفته..با حرکت سر جواب سلامم و داد و حرکت کرد..
چرا همیشه سیاوش کت شلوار تنشه..هیچ وقت با لباسای اسپرت یا بدون کت ندیدمش..ولی خداییش جذاب و با ابهتش میکنه..مردونه و با شخصیت..من دوست دارم..ولش کن بذار همیشه بپوشه..
سیاوش_احوالات نامزد جان..
لبخند زدم..
_چه عجب..الان دقیقا بیست دقیقه است داری با گوشیت حرف میزنی..اولی قطع شد پشت خطیتت و جواب دادی..
سیاوش_خب عزیزمن..کار داشتم..من الان مثل همیشه باید تو شرکت باشم یا تو جلسه..ولی از خوش شانسیم کنار یه خانم جذاب و زیبا هستم..حداقل میتونم از راه دور مدیریت کنم که..
_ولی من دوست دارم وقتی پیش منی...فقط پیش من باشی..هم ذهنت..هم جسمت..
سیاوش لبخند کمرنگش و پررنگ کرد و در حالیکه مثلا با خودش حرف میزد گفت_بعد میخواستن چند ماه نامزدمون کنن..که من دق کنم..
خندم و قورت دادم..پسره بی حیا..
سیاوش_خانمی..ما دربست مخلص شماییم..کافیه..
چرخیدم سمت سیاوش و تکیه دادم به در و گفتم_وای سیاوش..این حرفا اصلا به گروه خونیت نمیخوره..
سیاوش اخم کرد و گفت_خب حالا تو هم..به روم نیار..خیلی دارم سعی میکنم که مثل مردای جنتلمن رفتار کنم..
یهو پقی زدم زیر خنده..اوخی..
_نکن داداش من..خودت و اذیت نکن..شما همینجوریشم عزیزی..
سیاوش_پری یه بلایی سرت میارما..
_جان نثاریم اقایی..حالا ما رو کجا میبری؟
سیاوش صداش و بم کرد و یه چشمک زد و گفت_یه جای خوب..
خوبشو یه جوری کشید پسره لوس..
_ا..اذیت نکن دیگه..جدی میگم..
سیاوش_میخوایم بریم واسه خانمی لباس عروس بخریم..


با سیاوش رفتیم بازار و لباسا رو نگاه میکردیم..جشن خونه مامان سیاوش بود..نمیخواستم لباس خیلی پفکی و شلوغی بردارم..چون جشنمون بیشتر شبیه مهمونی بود..
چند جایی رو نگاه کردیم تا رسیدیم به یه مزون سه طبقه شیک که پر از لباسای ناز و قشنگ بود..خدایی همشون قشنگ بودن..اگه جشن تو باغ یا تالار بود یکی از این پرنسسی ها انتخاب میکردم ولی یکی از این لباسای سادش چشمم و گرفت..بیشتر به مهمونی ما میخورد..سیاوشم خوشش اومد ازش..
انتخاب سخت بود کاشکی دخترا هم بودن ولی سیاوش نمیذاشت میگفت می خوام اول خودم تو تنت ببینم..
اونی و که انتخاب کردیم واسمون اوردن..رفتم تو اتاق پرو..اتاق 12 متری که تمامش اینه کاری بود..
یه دختره هم اومد و کمکم لباس و پوشیدم..خیلی ساده بود..یه دامن بلند و ساتن داشت..دور کمرش تنگ بود و روی یکی از پهلوهاش لباس یکم جمع میشد و مهره دوزی داشت..دکلته بود و رو سینش پر از نگینای براق نقره ای بود..لباس در عین سادگش خیلی شیک و قشنگ بود..دوسش داشتم..نمیخواستم تور بزنم..ولی موهام و باز کردم و یه گل سر ست لباس و گذاشتم بغل موهام..
دختره رفت بیرون..روبروی اینه که خودم و دیدم کلی ذوق کردم..واقعا تو تنم نشسته بود..خیلی جذب تنم بود..اندازه و فیت تنم..اصلا انگار واسه خودم دوخته باشنش..
صدای در اومد و سیاوش وارد شد..پشتش به من بود..با اومدنش اروم برگشتم سمتش..با دیدن من لباش به خنده باز شد..چشماش برق زد..قلبم تند میزد..اونم نفساش تند شده بود..فاصله بینمون با قدمای کوتاه سیاوش پر میشد..سرجام میخ ایستاده بودم..حس میکردم تنم یخ کرده..ولی از داخل داغ کرده بودم..
لباسم باز بود و جلوی سیاوش خجالت میکشیدم..
به فاصله دو قدمیم که رسید ایستاد..خیره شد تو چشمام..یه نفس عمیق کشید و دو طرف دستاش و به روم باز کرد..
یعنی چی..
اون لحظه..کلی حس های مختلف داشتم..خجالت..شرم..حیا..عشق.. گناه.. ولی در کمال تعجب دیدم ..همشون واسم شیرینن..نفهمیدم چی شد که اون دو قدم و من پر کردم و خودم و انداختم تو اغوش مردونه سیاوش..سرم و گذاشتم رو سینش و به ریتم نامنظم قلبش گوش دادم..دستاش و دور کمرم حلقه کرد..
اروم دم گوشم گفت_مثل فرشته ها شدی..
از خجالت حتی روم نمیشد سرم و از رو سینش بردارم..
بعد از چند لحظه دستاشو باز کرد و نرم و اروم از تو بغلش اومدم بیرون..
نگاهم کرد..ولی من سرم و انداختم پایین..با انگشت اشارش زد زیر چونم و سرم و اورد بالا..خیره شد تو چشمام و با لبخند دلفریبی گفت_فقط میخواستم قلبم اروم بگیره..پرستش..من با تو ارومم..باور کن..


خیلی حال خوشیه وقتی میفهمی یه نفر تو این دنیا هست که فقط با تو اروم میشه..با صدای نفسات..ریتم قلبت..حس اغوشت..
خیلی قشنگه..واسه من که نهایت ارزومه..من با سیاوش لحظه هایی رو میگذرونم که عمرا با وحید حتی فکرشونم نمیکردم..تفاوت تا کجا..
سیاوش رفت بیرون و دختره دوباره اومد کمکم کرد و لباسام و عوض کردم..رفتم بیرون..سیاوش داشت با صاحب مزون صحبت میکرد..وقتی فهمید منم خوشم اومده گفت که میخریمش..با اینکه خیلی ساده بود ولی قیمتش خیلی بالا بود..به نظر من که لازم نبود..واسه یه شبه کرایه میکردیم..ولی سیاوش گفت میخوام هرسال..سالگرد ازدواجمون واسم بپوشیش..
نازی..چه شوهر رمانتیکی..تاج ستش و گرفتیم ولی تور نگرفتم..دوست نداشتم..
خانمه سفارشات و گرفت و گفت که تا اخر هفته واسمون امادش میکنه و میفرسته..
اومدیم بیرون..
_خب حالا نوبت کت شلواره شماست..
سیاوش_من کت شلوار دارم..
_ا..لوس نشو..کت شلوار دامادی جداست..
سیاوش_میخوام کت شلواریو که دستپخت خانممه بپوشم..
لبخند زدم و گفتم_خب یکی دیگه واست میدوزم..
سیاوش_اون که بله..دیگه هر ماه یکی باید واسم بدوزی..میدونی که من خوره کت شلوار دارم..ولی این فرق میکنه..حس میکنم با عشق دوختیش..
_اوههو..نپره تو گلوت جناب..
خندید و اروم گفت_بلدم چطور بخورمش..
پسرا چه بی حیا شدن جدیدا..
سیاوش دستم و کشید و گفت_بدو بریم نهار..
درسته وسعم نمیرسید از اون کت شلوارایی که خودش میخره واسش بخرم ولی خب بالاخره..یه کاریش میکردم دیگه..
سوار ماشین شدیم و رفتیم یه رستوران همون نزدیکی..شلوغ بود و بزرگ و پر رفت و امد..واسه نهار زیادی شلوغ بود..ولی بوی غذاهاش که محشر بود..نشستیم یه جا و پیش خدمت اومد و سفارشات و گرفت..
یه حرفی بود که باید بهش میگفتم..
_سیاوش..


سیاوش_جانم..
_راستش..خواستم یه چیزی بگم..
سیاوش_بگو..
_خب..در مورد..یعنی..راستش..در مورد جهیزیه است..اگه یه مدت بهم وقت بدی..
سیاوش پرید بین حرفم و گفت_به نظرت خونه به اون بزرگی با اون همه وسیله دیگه نیازی به جهیزیه جدید داره..جهیزیه خودم هست بسه..
و خندید و گفت_بهش فکر نکن..
_میدونم..ولی بالاخره که چی..جهیزیه با دختره..
سیاوش_خب جشن عروسی هم با پسره..مگه من واست جشن عروسی گرفتم..یه مهمونی سادست..
_خب من خودم نخواستم..
سیاوش_منم میخوام که اسم جهیزیه رو نیاری..
_ولی اخه نمیشه که..
سیاوش_پرستش..تمومش کن دیگه..اونجا به وسیله دیگه ای نیاز نداره..
_ولی من نمیخوام کسی فکر کنه که خواستم ازش بگذرم..
بالاخره هر عروسی باید با خودش جهیزیه اشو بیاره..این یه رسمه..میدونم که نمیتونم چیز انچنانی بیارم ولی خب در حد خودم..
سیاوش کلافه گفت_اصلا دوست ندارم این بحث ادامه پیدا کنه..تمومش کن..
چنان اخمی کرد که دیگه خودم پشیمون شدم چرا اصلا شروعش کردم..
نمیدونم چکار کنم..نه زمانش و دارم..نه پولش و..این مدت دستمون حسابی خالی بود..ولی خب..حرف مردم و چکار کنم..
بعد از خوردن نهار دوباره سوارماشین شدیم و رفتیم سمت بازار..
_اینبار کجا میریم؟
سیاوش _حلقه..
لبخند زدم که گفت__باید ست باشه..
_و ساده..
سیاوش_مجبوریم..چون نمیشه مال من پر از نگین باشه..
رفتیم چند تا مغازه رو نگاه انداختیم..یکی از مغازه ها طلاهای خیلی شیکی داشت..یه حلقه رو انتخاب کردیم..رینگ ساده بودن..واسه من طلا سفید بود و روش یه ردیف نگین میخورد و واسه سیاوش پلاتین بود و ساده بدون نگین..
با هزار دردسر سیاوش و راضی کردم که پول حلقه رو خودم بدم..از پس اندازم..
نمیدونم چرا با اینکه قیمت پلاتین گرونه و ولی حلقه سیاوش ارزون در اومد..شک کردم..نکنه سیاوش خودش...
یادم باشه ازش بپرسم..
حلقه های قشنگی بودن..البته خیلی ساده بودن ولی در عین حال شیک..نمیخواستم چیزای سنگین بردارم کسی فکر کنه از هول هلیم افتادم تو دیگ..
با انتخاب سیاوش یه سرویس طلا سفید هم برداشتم ..ساده بود ولی سنگین بود..طلا سفید بود با سنگای سورمه ای براق..خیلی شیک بود..
هرچند من راضی نبودم انقد گرون ولی سیاوشه دیگه..لجباز و یه دنده..
اون روز کلی از کارامون و انجام دادیم..
اتلیه نوبت گرفتیم..البته با هزار وسواس سیاوش خان..که حتما عکاس خانم باشه و تازه اون عکاسی رو یکی از بهترین دوستاش تضمین کرده بود..
سفره عقد شیک و جمع و جوری هم سفارش دادیم..شام و کیک عروسی..یه کیک 5 طبقه سفید با حاشیه های صورتی..به نظر من که زیاد بود..ولی بازم سیاوش لج کرد..
ماشین عروس و دسته گل هم سفارش دادیم..
یه اینه شمع دون خیلی ناز هم دیدیم که البته بیشتر شبیه کنسول بود..ولی خیلی دوسش داشتم..
قرار شد با دخترا فردا بریم خریدای جزیی و انجام بدیم و ارایشگاه نوبت بگیریم..
شب بعد از اینکه با هم شام خوردیم سیاوش دم در پیادم کرد..
_نمیای تو؟
سیاوش سرش و تکیه داد به صندلی ماشین و گفت_خسته ام..خوابم میاد..
_ببخشید..امروز خیلی خسته شدی..
سیاوش_تا باشه از این خستگیا..ایشالله این چند روزم تموم شه بریم سر خونه زندگی خودمون..
با این حرفش گونه هام گل انداختن..حالا خوبه امروز تو بغلش بودما..اونوقت اسم خونه زندگی میاد سرخ میشم..
خداحافظی کردم و رفتم تو و اونم بعد از چند لحظه رفت..
مامان و ستایش از چیزایی که خریده بودم خوششون اومد..عکس لباس عروسم و که دیدن ستایش که مرد پاش..مامان هم گفت اگه سرم خلوت بود خودم واست میدوختم..
از حلقه ها هم خوششون اومد ولی بازم مامان گفت نباید سرویس سنگین بر میداشتم..
انقد خسته بودم که دیگه نمیتونستم بیشتراز این بیدار بمونم..نمازم و خوندم و مسواک زدم و رفتم تو اتاق..
تشکم و پهن کردم و اومدم بخوابم که صدای پیام گوشیم اومد..
از سیاوش بود..
نوشته بود_یکی به من بگه..الان..این وقت شب..چرا بغل من خالیه؟
داغ کردم..وای خدا..این داغی شیرین بود..از جنس داغی این روزام بود..
خندیدم و اروم چشمام و بستم..


وی این چند روز مردم از خستگی..هم خوبه جشن مفصل نمیخوایم بگیریم..از کت و کول افتادم..بسکه هی یکی زنگ میزنه اماده شو بریم خرید..
یه سری خورده ریزه داشتیم و وسیله خریدیم..یه دفعه هم با سیاوش رفتیم و سرویس خواب و عوض کردیم..و یکم چیزای تزیینی واسه خونه خریدیم..چون اونجا زیاد تابلو و مجسمه نداشت..یکی دوتا..
همه کاراشون و کرده بودن و لباساشون و خریده بودن..
ارایشگاه هم یکی هست نزدیک خونه سیاوش اینا که کارش خیلی خوب بود و قرار شد هممون جملگی پاشیم بریم اونجا..
یه چیز سخت و باور نکردنی..سیاوش و دو روزه ندیدم..دلم براش تنگ شده..وقتی باهاش حرف میزنم خیلی احساس دلتنگی میکنم براش..دوست دارم کنارم بود..خدایا..یعنی این دلتنگی معنیش چیه؟عشق..
خدا جون یه چیزی بگم..رو راست..من..امادگی پذیرشش و دارم..پذیرش این عشق..اگه هست..اگه از طرف سیاوشم هست..بکارش خدا جون..تو دلم..عشق سیاوش و بکار..
هرشب زنگ میزنه و با هم کلی حرف میزنیم..از لابلای حرفاش فهمیدم اونم دلتنگه..دوست داره زودتر چهار شنبه بشه..عروسیمون..
اول قرار بود که مهمونیمون فقط افراد درجه یک باشن..ولی مامان سیاوش زنگ زد به مامان و گفت که نمیتونه واسه عروسیه پسرش کسی و دعوت نکنه..همه ازش انتظار دارن..سیاوش و دوست دارن..میخوان تو جشنش هم باشن..گفت همه دور و اشنا رو دعوت کرده به مامان گفت شما هم تو دعوت کردن راحت باش..جا واسه همه هست..
دلمون خوشه مهمونی بود و ساده..همه کار کردیم فقط یه تالار نگرفتیم..خب همون هم میگرفتیم سنگین تر بودیم..البته ما رسم داریم حنابندان هم میگیریم..ولی خب کی دیگه حوصلشو داره..
خانواده خواستگار ستایش هم دوباره زنگ زدن و مامان بهشون گفت که فعلا دختر بزرگترم داره ازدواج میکنه و درگیر مراسمشیم..ایشالله بعد از مراسمش بهتون جواب و میدیم..
مامان هم این چند روز همش یا بازار بود یا پای چرخ..دو تا چمدون واسم اماده کرده پر از لباس..یکی لباسای مجلسی و شیک..دست دوز خودش..یکی هم لباسای خونگی ناموسی..چقدم نانازن..
مامان میگه تازه عروسی نمیشه لباس کهنه با خودت ببری..اینا رو بذار واسه ستایش..
ستایش تا اینو فهمید هی جیغ میزد و فحش میداد به من..خندم گرفته بود..طفلی..خب مامان ضایع گفت بهش..ولی وقتی بهش گفتم نوبت تو هم میشه نیشش اندازه نهنگ باز شد..
یه خبر دیگه اینکه مامان رفت خونه عمو اینا واسه دعوت..بهش گفتم تلفنی بهش بگو ولی گفت می خوام قیافه مهین و ببینم..
مامان میگه عمو که اصلا باورش نمیشده و نمیتونسته حرف بزنه..میگه وقتی از سیاوش واسش گفتم زن عمو شده بود مثل یه زود پز در حال انفجار..مامان میخندید و میگفت سرخ شده بود و از زور عصبانیت هی چرت و پرت میگفت..
مامان نگفت چی گفته..نخواست روحیه منو خراب کنه..
میگفت ویدا حسابی خوشحال شده بود و انگار همین روزا نامزدیشه با پسر همسایشون..
وحیدم که خبر مرگش نبوده..معلوم نیست اینا نامزدن..زن و شوهرن..به ما چه..هر غلطی دلشون میخواد بکنن..
مامان که یاد زن عمو میفتاد میخندید..ولی من خندم نمیگرفت..حرفا و کنایه های زن عمو قلبمو پاره کرده بود..زنیکه خودخواه بدجنس..نمیتونم فاز مهربونی و دل رحمی بردارم و بگم که میبخشمش..حتی نمیتونم فراموشش کنم..اون نامردا رو اون کاراشون و هیچ جوری نمیشه فراموش کرد..
ولش کن..دیگه بسه فکر کردن به اون عوضیا..میخوام بخوابم..فردا کلی کار دارم..نا سلامتی فردا عروسیمه..


ثمین_اره به نظرم رژ این رنگی قشنگ تره..بهتر بهت میاد..وای پرستش بیشوور..تو چرا انقد خوشگل شدی؟ببینم..نکنه تو هم پس فردا بشی مثل اون عفریته و داداشمو ببری؟
یه چشمک زدم و گفتم_خدا رو چه دیدی..شاید از اونم بدتر..اصلا قطع رابطه..
ثمین جیغ کشید و گفت_تو غلط میکنی بیشوور..
خندیدم و گفتم_خب تو هم ابرومونو بردی..خره من تو رو بیشتر اقامون دوست دارم..
عین خرای تیتاپ ندیده یه عشوه خرکی اومد و گفت_واقعا..
سرم و تند تند تکون دادم و گفتم_اره عزیزم..
ثمین خندید که گفتم_الان خر شدی..
اومد دوبارهجیغ بزنه که در اتاق باز شد و بهار و ستایش هم اومدن تو و با دیدن من هر سه تاشون با هم جیغ کشیدن و گفتن_کثافت چه خوشگل شدی..
دیوونه ها..ابراز علاقه هاشون با فحشه..
_خفه شید بابا..چتونه..من خودم خوشگل بودم..سه تاشون یه نگاه بهم انداختن و گفتن_گمشو بابا..
بیشعورن دیگه..کاریش نمیشه کرد..
تو ارایشگاه بودیم و کار من دیگه تموم شده بود..فقط باید تاجم و واسم می ذاشت..
لباس سفید عروس تو تنم محشر بود..تنگی لباس کمر بیاریکم و به خوبی نشون میداد..سرویس طلا سفیدی و که سیاوش خریده بود و انداختم گردنم..اون نگینای سورمه ای روی گردن سفید و بلندم واقعا خودنمایی میکردن..
ارایش صورتم ملیح و به اندازه بود..رژ لب صورتی مات با ارایش پشت چشم صورتی و مشکی و کمی هم بنفش کبود..با مژه های بلند مشکی چشمامو روشنتر نشون میداد..
مدا موهام قشنگ بود..یه جورایی باز و بسته بود..موهامو رنگ نکردم..یعنی دوست داشتم رنگ کنم سیاوش نذاشت..رنگ موهام خودشون دو رنگه بودن..فندقی بود و یه هایلایتای عسلی بینشون بود..این شلوغی مدا موهام رنگشون و بیشتر نشون میداد..
کفشای پاشنه بلند و شیشه ایم قدمو تا شونه های سیاوش میرسوند..
اخی..چقد دوست دارم سیاوش و تو کت شلوار دامادی ببینم..
این سه تا دیوونه هم خوشگل شده بودن..
ثمین خواهر داماد یه دکلته شیری رنگ پوشیده بود..خیلی قشنگ بود..جنس لباس لخت و بلند بود و زیر سینش سنگای طلایی میخورد..موهاش و فر درشت کرده بود و یه قسمتیشو جمع کرده بود و ارایش طلایی زده بود..چشمای قهوه ایش محشر شده بود..
ستایش موهاش و لخت کرده بود و ارایش دخترونه ای داشت..لباسش یه پیراهن مجلسی دو بندی بود..سرخابی..موهاش و چشماش با ارایش سادش خیلی چهرشو دخترونه کرده بود..
بهار یه کت دامن فوق العاده شیک فیروزه ای پوشیده بود..موهاش و ساده بالا سرش جمع کرده بود..بهار هم حسابی تو دل برو شده بود..
هر چهارتامون اماده بودیم..ارایشگرم اومد داخل اتاق و گفت_خب..عروسمون که امادست و فقط گل سرش مونده..ماشالله..هزار ماشالله مثل یه تیکه ماه شده..مبارکت باشه عزیزم..
دخترا کل کشیدن و ستایش به شاگردای ارایشگره انعام خوبی داد..البته گفت سیاوش داده بهشون بدم خودم انقد دست و دلباز نیستم..
هر چهارتامون نشسته بودیم که یکی از دخترا گفت_اقا داماد اومده..
قلبم زرتی ریخت پایین..چه هیجانی گرفتم..یعنی سیاوش خوشش میاد از چهره جدیدم..از ارایشم..
بهار شنلم و گذاشت رو شونم و موهام و پوشوند..چیزی پیدا نبود..
اماده شدیم و اومدیم پایین..
پورشه سیاوش با تزئین فوق العادش محشر شده بود..از زیر شنل پاهای کشیده سیاوش و دیدم که تکیه داده بود به ماشین..
اب دهنم و قورت دادم که صدای یه کل کشیدن مردونه اومد..اینکه بهراده..اومد کنارم و گفت_سلام بر عروس زشت رو..
_خیلی لوسی بهراد..
بهراد_لوسی از خودتونه..پرستش..نمیشه ببینم چه شکلی شدی؟
رو کرد به سیاوش و گفت_سیا..میشه ببینمش چه شکلی شده یا بعد عقد باید ببینمش..
سیاوش اومد جلو و بهراد و هول داد و گفت_گمشو کنار..
دستم و گرفت و با خودش کشید برد کنار ماشین و اروم گفت_خوبی؟
سرم و اروم تکون دادم..با کمک سیاوش و ستایش نشستم تو ماشین و دخترا هم به بهراد رفتن خونه..ما هم که میخواستیم بریم اتلیه..فیلمبردار و گفتیم از همونجا باهامون بیاد..دوست نداشتم از دم در ارایشگاه فیلم بگیره..از رقص و قر و فرش باید فیلم بگیره..
سیاوش نشست تو ماشین و با یه حرکت ماشین و از جا کند..صدای موسیقی ارومی تو ماشین در حال پخش بود..چند دقیقه گذشت و سیاوش ساکت بود و هیچ حرفی نمیزد که یهو یه دادی کشید که از ترس نفسم بند اومد..


برچسب ها رمان پرستش ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط بهار در تاریخ 1392/12/12 و 10:15 دقیقه ارسال شده است

عالی


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 19
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 397
  • آی پی دیروز : 2104
  • بازدید امروز : 1,317
  • باردید دیروز : 7,872
  • گوگل امروز : 358
  • گوگل دیروز : 1932
  • بازدید هفته : 1,317
  • بازدید ماه : 138,535
  • بازدید سال : 777,564
  • بازدید کلی : 12,642,653