close
تبلیغات در اینترنت
رمان پرستش قسمت دوازدهم
loading...

رمان فا

بهراد بدون اینکه در بزنه پرید تو اتاق..این بشر ادم بشو نیست..دیگه به دیوونه بازیاش عادت کردم..خیلی دوسش دارم..حتی خیلی بیشتر از سروش.. همیشه و همه جا کنارم بوده..هیچ وقت تنهام نذاشته..برادری و در حقم تموم کرده.. دستاش و دور شکمم حلق کرد و گفت_چطوری عشقم.. با اخم دستاش و باز کردم و گفتم_زهر…

رمان پرستش قسمت دوازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3057 جمعه 25 بهمن 1392 : 1:5 نظرات ()

بهراد بدون اینکه در بزنه پرید تو اتاق..این بشر ادم بشو نیست..دیگه به دیوونه بازیاش عادت کردم..خیلی دوسش دارم..حتی خیلی بیشتر از سروش..
همیشه و همه جا کنارم بوده..هیچ وقت تنهام نذاشته..برادری و در حقم تموم کرده..
دستاش و دور شکمم حلق کرد و گفت_چطوری عشقم..
با اخم دستاش و باز کردم و گفتم_زهر مار..این چه طرز حرف زدنه......................................

مشتش و کوبید تو شکمم و گفت_قربون این شکم ورزشکاریت بشم من..خوب دوست دارم دیگه..
_بهراد به خدا پرتت میکنم پایینا..اه..حالمو بد کردی..
رفت سمت یخچال و پاکت اب پرتقال و کیک و کشید بیرون و گفت_سیا خیلی بیشعوری..من این همه دوست دارم..
_خفه شو..
خوب که از خجالت شکمش دراومد..اومد و کنارم وایساد..از این بالا بعضی از قسمتای سالن و بخشا پیدا بود..میتونستم از این فاصله هم پرستش و ببینم..حس خیلی خوبی بهم دست داد وقتی گفت که هیچ علاقه ای به اون پسره نداره..ولی خیلی بی جا میکنه که واسش مهمه..یعنی چی؟
بهراد_خوشت اومده ازش؟
_از کی؟
بهراد_پرستش..
سریع نگاش کردم..این از کجا فهمید..
بهراد_دیدمش الان..از اتاقت اومد بیرون..چکارش داشتی؟
_لازم بود بهت میگفتم..
بهراد_دختر خیلی خوبیه..مهربونه و خوش قلب..و البته زیبا..
اخم کرده نگاش کردم که گفت_باز هاپو شد..جای خواهری گفتم..
کلافه دست کشیدم پشت گردنم..
_نمیدونم حسم بهش چیه..فقط..اینو میدونم که داره برام مهم میشه..
بهراد_اینکه خوبه..
دست کشیدم رو پیشونیم..حس میکنم خوب شدن سرم بخاطر نگاه مهربونش بو نه تاثیر قرصه..
بهراد روی مبل لم داد و گوشیش و در اورد و گفت_بی خیال ..بیا اینو واست بخونم..
بهراد_طبقه بندی ای کیو..نابغه..تیز هوش..باهوش..معمولی..کم هوش..دیر فهم..کم فهم..نفهم..گیج..پرت..دختر..
و خودش زد زیر خنده..یه خنده کمرنگ اومد رو لبم..دیوونه..
به دو دقیقه نکشید که دوباره زد زیر خنده..
_ببند اون گاله رو بهراد..
بهراد_نگاه سیا..این مسیجه رو فرستادم واسه پرستش نگاه چی نوشته..
هر هر هر ..خوشمزه..باز تو با اون پسر خاله بداخلاق افتادی نمکدون شدی..خوبه ما حداقل تو لیستیم..شما رو که اصلا نمیشه تو لیست اورد..
دختره زبون دراز..خوشم میاد..زبونشم درازه به موقعش..
بهراد_ببند نیشت و..الان اگه من یه چی گفته بودم که سر فحش و میکشیدی بهم..ای بسوزه پدر عاشقی..
_حرف مفت نزن..عاشقی کجا بود..
بهراد_انکارش میکنی؟
_عاشق نشدم فقط..حس خوبی بهش دارم..خیلی خوب..
بهراد_واسه شروع عالیه..
_میترسم..میترسم اینم..
بهراد_قابل مقایسه نیست..
یه نفس عمیق کشیدم..حالا با این پسره چکار کنم..
_بهراد..به پرستش بگو..بمونه خودم میرسونمش..


_چکارم داره بهراد؟
بهراد_باور کن نمیدونم..فقط به من گفت به پرستش بگو وایسه خودم میرسونمش..
بهراد سوار ماشین شد و گفت_من برم دیگه..میمونی که؟
_اره میمونم..تو برو..
بهراد_کاری داشتی زنگ بزن..
_باشه..خداحافظ..
بهراد بوقی زد و رفت..یعنی واسه چی میخواست منو برسونه..کاش حداقل میرفتم یکی دو خیابون پایین تر..درست نیست اینجا..
تو فکر و خیالات خودم در حال غرق شدن بودم که صدای بوق ماشینی اومد..سرم و اوردم بالا..اینکه بردیاست..شیشه ماشینش و اورد پایین و با لبخند جذابی گفت_بیا بالا میرسونمت..
_ممنون..شما بفرمایید..
بردیا_تعارف نکن..بیا بالا..ماشین گیرت نمیاد اینجا..سرویسا هم که رفتن..
دیگه داشتم کلافه میشدم..
_اقای راد شما بفرمایید..
بردیا_اولا که اقای راد نه و بردیا..بعدشم اینکه..منتظر کسی هستی؟
یه جوری گفت..خوشم نیومد..
کلافه سرم و تکون دادم ..نه قصد رفتن نداره..پس کجا مونده این سیاوش..
با لحن نسبتا تندی گفتم_میشه تنهام بذارید؟
بردیا_عصبانی؟
_به شدت..
بردیا_اوه..اوه..باشه بابا ما رفتیم..فعلا..
و یه چشمک هم گذاشت تنگش و رفت..پسره جلف..بابا یه ذره سنگین و موجه باش..مثلا زن داریا..فکر کنم از اوناست که هی زیر ابی میره..
حالا بهراد با اینکه نامزد داره ولی باز با دخترا شوخی میکنه ولی جلف نیست..و اینکه در حضور خود بهار این شوخیا رو انجام میده و کلا اخلاقش اینجوریه..ولی این بردیا..خوشم نمیاد از رفتاراش..
دوباره صدای بوق ماشین اومد و اینبار بنز مشکی سیاوش جلو پام ترمز کرد..شیشه های دودیش هم بالا بود..خب بیار پایین یه تعارفی یه حرفی..
در و باز کردم..سلام کردم و نشستم..
سیاوش عینک دودی از این خوشگل خلبانیا زده بود و بی شرف عجب مامان شده بود..
جونم سرعت..بابا کوتاه بیا..
سیاوش_بردیا چکارت داشت؟
نگاهش کردم..یارو..یه نگاهی هم به ما بنداز..روبرو رو نگاه میکرد..
_میخواستن تا یه مسیری منو برسونن..
سیاوش_چرا باهاش نرفتی؟
ای بزنم چپکیش کنم..دوساعت عین علف هرز اینجا من منتظرش وایسادم میگه چرا نرفتی..
_ببخشیدا..یه نفر واسم پیغام فرستاده بود جایی نرم میخواد برسوندم..
حس کردم لباش تکون خوردن..نخند..بچه پرو..
یه مسیری رو که رفتیم گفتم_میشه بگید چی شده که امروز خواستید این سعادت و نصیب بنده کنید و منو برسونید؟
سیاوش خیلی خونسرد گفت_دلم خواست..
دلت خیلی بیجا کرد..
_بامزه بود..
سیاوش_میدونم..
ایخدا دوست دارم از دست این پررو بودنش موهای سرم و دونه دونه بکنم..
_جدی گفتم..
سیاوش_منم..
بروبابا..این یارو دیوونه است..قاطی داره..
پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم که یه ماشین پراز پسرای اوشگول تو ماشین نشسته بود..یه ماشین درب و داغون که لب تا لب پره پسر بود ..فکر کنم کم کم یه ده تایی تو ماشین پسر بود..وای خدا خیلی خنده دار بود..همشون رو پای همدیگه نشسته بودن..سر یکیشون تو حلق اون یکی بود..صورتای دوتاشون با همدیگه فیس تو فیس بود و خودشون هر هر میخندیدن..خیلی باحال بود..منم داشتم نگاشون میکردم و میخندیدم که دیدم ماشین رفت جلوتر..ا..نامرد..داشتم نگاه میکردم..
بدون اینکه نگام کنه گفت_دیدن یه ماشین پر از پسر کجاش خنده داره؟
نه بابا..جونم غیرت..
_شما هم نگاه میکردی خندت میگرفت..
سیاوش_نگاه کردم چیز خنده داری ندیدم..
_شما کلا با خندیدن مشکل دارید..
سیاوش_تو اینطور فکر میکنی؟
_شما چرا انقد با من لج میکنی..؟
عینکش و با ژست قشنگی دراورد و انداخت جلوی ماشین و نگام کرد و گفت_عزیزم...در حدی نیستی که باهات لج کنم..


ا..اینجوریاست..
_شما هم در حدی نیستید که من راجبتون فکر کنم..
سیاوش خیلی خونسر گفت_ولی تو به من فکر میکنی؟
_اونوقت از کجا به این نتیجه رسیدین؟
سیاوش_از اونجایی که فهمیدی من ادم بداخلاقیم..
ای بهراد نامرد..لو داده..خدا..چطوری میشه من اینو بزنمش؟؟
_اونکه نیازی به فکر کردن نداره..هرکی یه نظر شما رو ببینه میفهمه که چقد بد اخلاقید؟
سیاوش_اونوقت از کجا معلومه؟
_از اونجا که شما اصلا نمیخندیدن..خیلی خشکید..زیاد حرف نمیزنید..مغرورید..کلا بداخلاقید..
سیاوش یه لنگه ابرو بالا انداخت و گفت_فکر نمیکنی خیلی راجب من کنجکاوی به خرج دادی؟
ای تو روحت..حرف از زیر زبون من میکشه..خو پرستش..عزیزم..جان مادرت ببند دهنتو..هی یه چی میگی بدترش میکنی؟
رومو کردم سمت دیگه و تا رسیدیم خونه اصلا باهاش حرف نزدم..اینجوری بهتره..میترسم باز یه چی بگم بر علیه خودم استفادش کنه..نامرد..
در خونه که رسیدیم خواستم پیاده شم که گفت_حالا نمی خواد قهر کنی..
برگشتم سمتش..
_من قهر نیستم..
سیاوش_پس چرا نمیخندی؟
_خب..خندم نمیاد..
سیاوش با لحن مرموزی گفت_قلقلکی هستی؟
یعنی چی..به تو چه..م..منظورش..مرگ..بچه پرو..
سریع گفتم_نخیر..
با صدای بلند خندید..اخی..تا حالا ندیدم بودم این شکلی بخنده..خو پسرم همیشه بخند..تو که انقد قشنگ میخندی..
سیاوش_پس قلقلکی هستی..یادم میمونه..
اخم کردم و گفتم_بفرمایید تو..
یه نگاه به روبرو انداخت و گفت_مرسی..تو برو تو..میخوام برم..
تشکر کردم و رفتم خونه..درو بستم..اونم بعد از چند لحظه رفت..یه لبخند محو اومد رو لبم..خوبه نفهمید قلقلکیم..


سیاوش...


خوبه که مانی و ندید..رفت تو و در و بست..اون پسره با فاصله زیادی از ما سر کوچه بود و داشت میومد اینوری..گاز ماشین و گرفتم..حس میکنم میتونم این پسره رو زیر بگیرم..سرعتم خیلی واسه اون کوچه زیاد بود..داشتم میزدم بهش که جلو پاش محکم زدم رو ترمز..رنگش پرید..


رنگش عین گچ شده بود..حق داشت..بد جوری جلوش ترمز زدم..خیره شدم تو چشماش..از ماشین پیاده شدم و اروم در و بستم..تکیه دادم به ماشین و نگاهش کردم..تازه به خودش اومد..با قدمایی که سعی میکرد محکم باشه اومد و روبروم ایستاد..قدش از من کوتاهتر بود ..خوشگل بود ولی خیلی بچه سال بود..
با صدایی که کمی لرزش و میشد توش حس کرد گفت_چی از جونمون میخوای؟چرا نمیری از زندگیش بیرون..
یه لنگه ابرو واسش انداختم بالا و با تعجب نگاش کردم..
منظورش چیه؟نکنه منو رقیب خودش میدونه..
مانی_راحتش بذار..پاتو از زندگیش بکش بیرون..
سیاوش_راجب کی داری حرف میزنی؟
مانی_پرستش..
هنوز اسمش و کامل نیاورده بود مشتم و چنان کوبیدم تو دهنش که گوشه لبش پاره شد و پرت شد رو زمین..
بلند شد اومد جلو قلدری کنه یقه لباسش و کشیدم و اوردمش تو صورتم و با صدای خفه ای گفتم_گوش کن بچه..واسه من ادای گنده لاتا رو در نیار..بچه تر از اونی هستی که ادم حسابت کنم..و البته خیلی کوچیکتر از اونی هستی که بخوام تو رقیب خودم ببینم..
هلش دادم عقب و گفتم_پرستش تو رو نمیخواد..بعت علاقه ای نداره..اگر هم مهلت خواست چون دلش واست سوخته..بکش کنار..
حواسم بهش بود..نفساش تند شده بود..نعره میزد و اومد حمله کنه سمتم که مچ دستش و گرفتم و پیچوندم و اوردم پشت کمرش..
کنار گوشش گفتم_این ادا ها رو واسه چهارتا دختر دبیرستانی بیا که واست غش کنن..نه من..
کارتم و از تو جیبم دراوردم و گذاشتم تو جیبش و گفتم_حرفی بود بیا شرکتم..عین ادم..
و هلش دادم رو زمین..
سوار ماشین شدم و رفتم..
چنان عصبی بود که اگه یخورده این عصبانیتمو رو این پسره خالی نمیکردم یه بلایی سر خودم میووردم..
چم شد یه لحظه..چرا بخاطر پرستش این کار و کردم..با یه بچه در افتادم..میخوادش که بخوادش..به من چه؟؟
یهو داد زدم_غلط میکنه بخوادش..
زدم رو ترمز..کنار خیابون نگه داشتم..پیاده شدم..راه رفتم..ادم باش سیاوش..ادم باش..
به خودم که اومد دیر وقت بود..سرم خیلی درد میکرد..سوار ماشین شدم..دوتا قرص انداختم بالا و رفتم سمت خونه..
صبح با یه دوش اب داغ حالم جا اومد..یه لیوان قهوه غلیظ هم باعث شد که روز خوبی رو شروع کنم..کت شلوار مشکی و بلوز مشکی..کفشای براق و دوش عطر..به قول بهراد خوردنی شدم..اه..نکبت..خودش و حرف زدنش..
کیف و سوویچ و عینکم و برداشتم و رفتم تو پارکینگ..این دختر همسایمون هم اونجا بود..مال طبقات پایینتر بود..چنان با ناز راه میرفت گفتم الانه که بشکنه..دختره ریقو..بدم میاد دختر انقد لاغر باشه..
_سلام اقا سیاوش..
_سلام خانم فاضلی..
خانم فاضلی_راحت باشید..مهسا صدام کنید..
سیاوش_راحتم..امرتون؟
مهسا_خوبین شما؟
_ظواهر امر نشون میده که خوبم..
خندید ..مثلا عشوه اومد..ولی به عشوه خرکی بیشتر شبیه بود..
مهسا_ببخشید تا یه مسیری منو میرسونید..؟


اووف..خب خودت که ماشین داری دیگه..حالا میخواست هی اویزون من بشه..
_بفرمایید..
سرم و خورد بسکه حرف زد و از خودش و خاطرات بچگیش گفت..اخه به من چه تو به هواپیما میگفتی هپما.... کجاش خنده داره..خب یکی بهش نیست بگه دختر خوب این شکلی مخ پسر که نمیزنن..
پیاده که شد یه نفس راحت کشیدم..شماره ای که داده بود و از شیشه پرت کردم پایین..چه عطری هم زده بود..خوشم نمیاد دختر میاد بیرون انقد عطر بزنه توجه همه رو به خودش جلب کنه..
تا رسیدم دفتر بهراد و دیدم..
بهراد_ها چیه..بخدا هاپو بازی در بیاری با من طرفی؟
_بهراد مخم از دست یه دختر در حال ترکیدنه..اصلا حرف نزن..
بهراد_ای ناکس..با کیا میپری..بیا با هم بپریم..
_از بهار چه خبر..
بهراد_برو بابا..بهار پایه منه..با همدیگه میریم دختر سوار میکنیم..یکم اسکلش میکنیم بعد شوتش میکنیم پایین..
_خاک تو سر جفتتون..رفتی واسه کنترل جنسا؟
بهراد_اره بابا..همه چی حله..این حاج اقا منتظری زنگ زدا..کار مهم داشت..
_نگفت چکار؟
بهراد_نچ...اها..اماده باش عصری باید بریم نمایشگاه..روز اخرشه..
سرم و تکون دادم و نشستم پشت لپ تاپ..
بهراد_من میرم کارخونه..کاری داشتی زنگ بزن..
سرم و تکون دادم..
بهراد_ای الهی این سرت بکنه تو از زبونت یکم استفاده کنی..
_کلم بکنه زبونم دیگه بدرد نمیخوره..گمشو بیرون..
بهراد واسه خودش غر غر میکرد و رفت بیرون..
نمیدونم چقد گذشته بود که در یهو با شدت باز شد..
مانی بود..با همون لباسای دیروزش..حتی دکمه لباسش هم که کنده بود و ندوخته بود..
منشی_اقای مهندس بخدا من بهشون گفتم..
دستم و اوردم بالا..
_شما بفرمایید بیرون..چیزی هم واسه پذیرایی لازم نیست..ایشون واسه مهمونی نیومدن..
رو به مانی گفتم_درم پشت سرت ببند..


در و بست و اومد نشست رو مبل دو نفره اتاق..
کلافه بود..دست کشید بین موهاش..چشماش و بست و یهو بلند شد..دوتا دستاش و گذاشت رو میز و خم شد سمت منو گفت_ببین جناب..واسم مهم نیست تو چکاره ای و با کیا میری و میای..با کله گنده ها هستی یا نه..من پرستش و میخوام..دوسش دارم..به هر طریقی هم شده بدستش میارم..
تکیه دادم به صندلی و دست به سینه نگاهش کردم..
مانی_یه بار از چنگم درش اوردن..دیگه نمی ذارم..
یه پوزخند نشست رو لبم..بلند شدم ایستادم و رفتم کنار پنجره..
_تو از پس اون پسر عموی زپرتیش بر نیومدی..چطور میخوای از پس من بر بیای..
برگشتم سمتش..انگشت شصتم و کشیدم گوشه لبم و گفتم_اسونترین راهش اینکه دوتا از افرادمو بفرستم سر وقتت و بندازنت تو گونی و ببرنت جاییکه تا حالا رنگ اسمونشم ندیدی..ولی..
نشستم روبروش..
_میگی دوسش داری..چکار کردی واسش..نگو عشق و حرفای قشنگ قشنگ که همش خاله بازیه..تو توی بدترین شرایط زندگیش نتونستی کمکش کنی..خودت میدونی سختی زیاد کشیده..و از همه مهمتر اینکه نمیتونی زندگی که لیاقتش و داره واسش بسازی..پس..
به نظر من عاقلانه ترین کار اینکه..بذاری خودش انتخاب کنه..
بلند شدم ایستادم و گفتم_بر خلاف فکر تو..بین منو پرستش هیچی نیست..البته فعلا..
از من خواست که بهت بگم علاقه ای به ازدواج باتو نداره..خودش دلش نیومد مستقیم این حرف و بهت بزنه..باورت نمیشه میتونی از خودش بپرسی..
نشستم پشت میزم و گفتم_عاقلانه فکر کن..راه درست و انتخاب کن..یکی اگه تو رو بخواد لازم نیست انقد خودت و خار و ذلیل کنی..
مانی که حس کردم نگاهش اشکی شد گفت_پس تکلیف من چی میشه..عشقم..احساسم..این چند سال..
_قرار نیست همه عشقا به سرانجام برسه..ببین..من نمیخوام بین دوتا عاشق فاصله بندازم..ولی مسئله اینکه پرستش ..تو رو نمی خواد..فکر نمیکنم زندگی که توش عشق یه طرفه باشه جواب بده..
مانی زیر لب اروم گفت_باورم نمیشه..پرستش..اون نمیتونه با من این کار و بکنه..
_اون هم حق انتخاب داره..یه بار شکست خورده..بدترش نکن..
حس کردم یه قطره اشک ریخت از چشمش..بلند شد ایستاد..با خشونت چشمش و پاک کرد و بی حرف از اتاق زد بیرون..
دست کشیدم رو صورتم..ای خدا..دیوونه بازی در نیاره..
شماره یاور و گرفتم ..
_الو..ببین این پسره کجا میره..بلوز ابیه..حواست و بهش بده..خبرم کن..
سرم از زور درد در حال ترکیدن بود..
گوشی و برداشتم..
_یه لیوان قهوه غلیظ بیار اتاقم..


باورم نمیشه..مانی چرا این ریختی شده..گوشه لبش پاره بود و خون خشک شده..لباسش شلخته بود و دوتا دکمه لباسش کنده بود..کلا خیلی اشفته بود..کف دستاش خراش برداشته بود..
خواسته بود همدیگه رو تو پارک ببینیم..همون پارک خودم..
_مانی..تو چرا این شکلی؟
مانی_تو چرا منو نمیخوای؟
یعنی..سیاوش بهش حرفی زده..
-کی این بلا رو سرت اورده...دعوا کردی؟
با لحن محزونی گفت_مگه واست مهمه؟
_چرا پرت و پلا میگی..حرف بزن ببینم..
مانی_مگه من چمه..فقط چون ندارم خرجت کنم..چون بی پولم..اندازه خودم که دارم..اندازه خودم که میتونم زندگی کنم..اندازه کل دنیا که میتونم عشق به پات بریزم..
دلم گرفت از حرفاش..نشستم رو نیمکت..تکیه داد به درخت..
مانی_گفت تو منو نمیخوای..خودت و خار و ذلیل نکن..
یهو داد زد_واسه تو هر کاری میکنم..
_کار سیاوشه..؟
یه پوزخند نشست رو لبش..
مانی_دسته گله جناب مهندسه..مهندس سیاوش معین مهر..
اومد جلو پام زانو زد و گفت_پرستش..از دار دنیا همون خونه ای که توش نشستیم و دارم..میزنم به نامت..مثه سگ جون میکنم ماشین میخرم..اونم میزنم به نامت..
دستش و گذاشت رو قلبش و گفت_اینم که دربست به نامته..دیگه چکار کنم..راضی میشی؟
چشمام داشتن اشکی میشدن..چه خبره اینجا..بلند شدم..مانی هم بلند شد..با قدمای بلند دوییدم..
مانی_کجا..؟
برگشتم..روبروی مانی ایستادم و گفتم_حتی اگه تا اخر عمر هم ازدواج نکنم با تو ازدواج نمیکنم..تو هم بهتره به جای عاشق شدن..بری دنبال کارای سربازیت..
و از جلوی چشمای متعجب مانی از پارک زدم بیرون..رفتم سر خیابون و جلوی یه ماشین و گرفتم..سوار شدم و ادرس خونه سیاوش و دادم..


تو ماشین زنگ زدم به ثمین و گفتم_داداشت خونست؟
ثمین]اره..چی شده؟
_هیچی عزیزم..همینجوری..خداحافظ..
عصبانی بودم..خیلی..
ماشین جلوی برج سیاوش نگه داشت..پیاده شدم..خداروشکر نگهبانشون نبود سین جین کنه سریع پریدم تو اسانسور و طبقه اخر و زدم..تو اینه یه نگاه به خودم انداختم..پالتو مشکی و جین سورمه ای و شال مشکی..موهام ریخته بودن تو صورتم..رنگمم پریده بود..فعلا اینا مهم نیست..
از اسانسور زدم بیرون..جلوی در خونه سیاوش ایستاده بودم..اومدم زنگ بزنم..یه لحظه موندم..من..اینجا چکار میکنم..انقد عصبانی بودم نفهمیدم واسه چی انقد داغ کردم..چشمام و بستم و یه نفس عمیق کشیدم..زنگ زدم..دو بار..
بعد از چند لحظه در باز شد و قامت کشیده سیاوش اومد جلو چشمم..معلوم بود تعجب کرده ولی به روی خودش نمیاره..نه لبخند داشت نه اخم..خونسرد بود..از جلوی در رفت کنار..
اروم گفتم_سلام..
سیاوش_بیا تو..
و خودش رفت داخل..رفتم تو و در و بستم..رفت تو اشپزخونه و منم نشستم روی کاناپه نرم تو سالن..تلویزیون روشن بود و فوتبال..اه..
بلوز و شلوار گرمکن سورمه ای تنش بود..بهش میومد..دوتا لیوان قهوه گذاشت رو میز..احتمالا تو این هوای سرد میچسبید..ولی من دوست ندارم..
سیاوش_چرا اخمات تو همه؟
یادم اومد واسه چی اومدم اینجا..
تو چشماش زل زدم و گفتم_واسه چی این بلا رو سر مانی اوردی؟من گفتم اینجوری حالیش کنی؟
لیوان قهوه اش و گذاشت رو میز و گفت_تو چرا انقد جوش اوردی؟چکارته؟جز اینکه پسر همسایتونه..؟
اخم کردم و گفتم_انسانیت که سرم میشه..من فقط گفتم بهش بفهمونی جواب من چیه..چرا زدی لت و پارش کردی؟
سیاوش_زدم..خواستم ببینم اگه یه وقت کسی مزاحمت شد میتونه ازت مراقبت کنه یا نه..
خندید و گفت_اون نمیتونه حتی از پس خودشم بر بیاد..چطور می خواد تو رو جمع کنه..
صدای تند حرف زدن گزارشگر فوتبال رو مخم بود..
چشمام و بستم و گفتم_میشه خاموشش کنی؟
صداش قطع شد..
سیاوش_اومد پیشت چغلی کرد؟ای خدا..واقعا بچست..
_نخیر..چغلی نکرد..خواست بدونه واسه چی نباید خودش و خار و ذلیل کنه..واسه چی این حرفا رو بهش زدی..تو مسئول این نیستی بقیه رو چک کنی ببینی میتونن از پس زن و زندگیشون بر میان یا نه..اون پسر حساسیه..خیلی خیلی حساس..من نگفتم اینجوری حالیش کنی..زدی داغونش کردی..اون بچست..درسته 23 سالشه..اما خیلی بچست..
سیاوش_بچه بعضی وقتا باید کتک بخوره..
با تعجب نگاش کردم..این چرا انقد پررو..
سیاوش_چیه خب..؟بد میگم؟قهوت و بخور..
سرم و انداختم پایین..
سیاوش_میگم قهوت و بخور..
_دوست ندارم..
_چی قهوه..یا دوست نداری بخوری..؟
_قهوه دوست ندارم..
سیاوش_پس چرا حرف نمیزنی..
بلند شد و رفت تو اشپزخونه..
_من چیزی نمی خوام..
سیاوش_پاشو بیا اینجا..
بلند شدم و رفتم تو اشپزخونه..چه جاییه..ادم صفا میکنه..واسه چیشه اشپزخونه به این بزرگی..؟
سیاوش_پاشو بیا یه چیزی درست کن بخوریم..گشنمه..


جانم؟با منه..چشمام اندازه دو تا زردالو شده بود..
سیاوش خندش و جمع کرد و گفت_همه چی تو فریزر هست..مشغول شو تا منم دوتا زنگ بزنم بیام کمکت..
و بدون حرف رفت بیرون..هنوز تو شوک حرفاش بودم..این بشر رو با جعبه اش قورت داده..
دلم خوشه اومدم دعوا..اقا یادش اومده گشنشه..خو به من چه..یه زنگ بزن واست غذا بیارن..خواستم بهش بگم ولی یادم اومد ثمین گفت که سیاوش زیاد غذای بیرون میخوره..همیشه دلش واسه غذای خونگی لک میزنه..اخی..اینبار و اشکال نداره..
تو فریزر همه چی بود..یه بسته گوشت در اوردم ..نخود فرنگی هم بود..رب گوجه هم از تو یخچال در اوردم..
برنج کو؟
سیاوش_فکر کنم تو کابینت اخری باشه..
قلبم ریخت..ای تو روحت جناب معین مهر..ترسیدم..
سیاوش_خیلی ترسویی..
_ببخشیدا..یهو عین روح سرگردان ظاهر میشید ادم میترسه خو..
معلوم بود بزور خودش و جمع میکنه که نخنده..
سیاوش_خب خانم سراشپز چی میخوای بدی به این روح سرگردان بخوره..؟
_استمبولی..قابلمه ها کجان؟
سیاوش_اووم..نمیدونم..خب بگرد خودت دیگه..
رفت سمت کابینتا..ولی من فقط بر و بر داشتم نگاهش میکردم..اخه من چه صنمی با این دارم این انقد پرو..
قابلمه ها کابینت بالا بودن و سیاوشم که نقش نردبون و داره..راحت اوردشون..منم برنج ها رو خیس دادم..
گوشت و تو ماکروویو اب کردم..پیاز خرد کردم..سرخشون کردم و رب و ادویه زدم و نخود فرنگی هم قاطی کردم..مواد غذا اماده شد..برگشتم دیدم ای خدا..سیاوش با اون قد درازش..با اون اخم و جبروتش..نشسته داره خیار پوست میکنه..یعنی دوست داشتم همینطوری بزنم زیر خنده..ای..یه عکس بگیرم ببرم نشون کارگراش بدم..از فردا کسی جواب سلامشم نده..کر کر خنده میشد..
سیاوش_به چی میخندی؟
وای..یا حضرت ادم..این از پشتم چشم داره..ترکیده..
_چیزه..هیچی..دم کن دارین؟
سیاوش_چی هست؟
یکی بیاد اینو حالی کنه..
_همین پارچه که دور در قابلمه میذارن..
سیاوش_اها..فکر کنم تو این کشو پایینی باشه..جای اینا رو فقط ثمین بلده..


سیاوش...
خیلی سخته پیشش باشم و خودم و کنترل کنم که حرصش ندم..وای وقتی چشماش گرد شدن از تعجب دوست داشتم فقط بشینم نگاهش کنم..میدونم تو دلش فحش بارونم میکنه..ولی دوست دارم..


خیار و گوجه و ریز کردم و پیاز هم خرد کردم و روش ریختم..چشمام اشکی شدن..اخه منو چه به این کارا..تو این ده سال که جدا زندگی میکنم تا حالا یه بارم واسه خودم سیب پوست نکندم حالا دارم سالاد درست میکنم..اونم با پیاز..چه پیشنهادی بود دادم..ولی خب..دوست داشتم پرستش امشب پیشم باشه..یعنی..خب میخوام بیشتر بشناسمش..عقایدش..رفتارش..اخل اقش..دوست دارم بیشتر با هم حرف بزنیم..از صداش خوشم میاد..نه خیلی ظریف و پر ناز و اداست..نه یغوری...خیلی دخترونه و ملیح..ولی رفتاراش ناز داره..معلومه غیر ارادیه..خب خوبه..من دوست دارم..ولی..ای بابا..قاطی کردم..
می خواست قابلمه برنج و خالی کنه تو ابکش..زیاد سنگین نبود ولی نمیدونم چم شد یهو بلند شد و رفتم کنارش و ازش دستگیره رو گرفتم و خودم خالیش کردم..نمیدونم بخاطر نزدیکی زیادمون به هم بود یا حرارت ابجوش که انقد گرمم شد..
نگاهش کردم..اونم نگاهم کرد..اروم گفت_مرسی..
زدم بیرون..تو حیاط..باید باد به کلم بخوره..این دختر چی داره که انقد منو مشغول خودش کرده..چه کششی داره که دوست دارم همیشه کنارش باشم..
گوشیم زنگ خورد..بردیا بود..
_بله بردیا..
بردیا_سلام جناب معین مهر بداخلاق..
_حرفت و بزن بردیا..
بردیا_داداش دارم میام اونجا..چند تا امضا و کپی شناسنامه اتو میخوام..تا نیم ساعت دیگه اونجام..خداحافظ..
اخه مرتیکه..اصلا شاید من خونه نبودم یهو قطع میکنی..حوصله بردیا رو ندارم..
رفتم داخل..پرستش اشپزخونه رو تمیز کرده بود و سالاد هم اماده بود..
رفتم تو اشپزخونه که گفت_غذا امادست..من برم دیگه..
با تعجب گفتم_کجا؟
پرستش_خونه اق شجاع..
اخم کرده نگاش کردم که با خنده گفت_خانواده هم هستن..
_خانواده کی؟
پرستش_خانواده اقای شجاع..گفتم که غیرتی نشین یه وقت..
_کسی بهت گفته خیلی با نمکی..
نشستم روی کاناپه جلوی تلویزیون..زدم اخبار..کعلوم بود خورد تو پرش..دختره زبون دراز..
پرستش_میشه زنگ بزنید اژانس..
_نه
پرستش_وا..چرا؟
_بمون شام بخور..شب خودم میرسونمت..نکنه میترسی؟
پرستش سرش و گرفت بالا و گفت_اگه قرار بود بترسم اصلا نمیومدم..
_خب پس برو لباسات و عوض کن..راحت باش..تو راهرو اولین اتاق..
و خودم مشغول تلویزیون دیدن کردم..حس کردم داره لفتش میده..برگشتم نگاش کنم که سریع رفت سمت اتاق..


برچسب ها رمان پرستش ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط بهار در تاریخ 1392/12/11 و 20:20 دقیقه ارسال شده است

مرسی واقعا رمان باحالیه


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 773
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,956
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,963
  • بازدید ماه : 122,902
  • بازدید سال : 270,683
  • بازدید کلی : 12,135,772