close
تبلیغات در اینترنت
رمان پرستش قسمت دهم
loading...

رمان فا

صدای وحید یه لرزشی توش بود.. وحید_پرستش..تو..اینجا چکار میکنی؟ خیلی خونسرد گفتم_فکر کنم دعوت داشتیم..جشن عقد پسر عمومه.. رو کردم سمت فرناز و گفتم_تبریک میگم فرناز جون..خوشبخت شی.. جوابمو نداد..انتظار بیشتری هم ازش نداشتم..تند تند نفس میکشید..عصبی بود..بایدم باشه..خودش و در خطر میدید..وحید…

رمان پرستش قسمت دهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3093 جمعه 25 بهمن 1392 : 0:57 نظرات ()

صدای وحید یه لرزشی توش بود..
وحید_پرستش..تو..اینجا چکار میکنی؟
خیلی خونسرد گفتم_فکر کنم دعوت داشتیم..جشن عقد پسر عمومه..
رو کردم سمت فرناز و گفتم_تبریک میگم فرناز جون..خوشبخت شی..
جوابمو نداد..انتظار بیشتری هم ازش نداشتم..تند تند نفس میکشید..عصبی بود..بایدم باشه..خودش و در خطر میدید..وحید همیشه عاشق دخترای سفید بود..فرناز که رفته بود برنزه کرده بود حواسش نبوده ته گرفته..اصلا رنگش عادی نبود..............................................

وحید_پرستش..تو..میبینی؟
جوابی ندادم..به جای من فرناز گفت_معلومه که نمیبینه..ندیدی چطور راه میرفت..
لبخند زدم..وحید دستش و اروم اورد که بذاره رو دست من که فرناز سریع گفت_چکار میکنی؟
هول کرد..یه نگاه به فرناز انداخت..یه نگاه به من..دیگه مطمئن شده بود من نمیبینم..اروم اومد نزدیکم و کنار گوشم گفت_واسه چی اومدی؟که عذابم بدی؟
_خوشبختی ؟
صدای فرناز بجای وحید اومد..
فرناز_معلومه که هست..نمیبینی خوشبختیش و..تو پول و ثروت غرقش کردم..منم که همیشه کنارشم..
و بازوی وحید و چسبید..
وحید یه چشم غره بهش رفت که اونم یه پشت چشم نازک کرد..
فرناز_واسه چی اومدی؟نگو که میخواستی به شوهر سابقت تبریک بگی؟
_من گذشته رو فراموش کردم عزیزم..دارم یه زندگی جدید شروع میکنم..تو هم سعی کن از این به بعد سایت و رو چرک نویسای یه زن دیگه نندازی..حداقلش برو سراغ جنس دست اول..
خندیدم و یه چشمک بهش زدم..
عصبی و متعجب گفت_تو میبینی؟
_تو چی فکر میکنی؟
فرناز_نمیبینی..
خندیدم..یه خنده مستانه و ناز..از خنده من یه خنده رو لب وحید اومد..یه لبخند پر حسرت..
_پس لطفا سعی کن دیگه رژ قرمز استفاده نکنی..به پوست انقد تیره نمیاد..در ضمن..کشتی دومادو..بازوشو ول کن..کسی نمیدزدتش..
و سرخوشانه خندیدم..از اون حالت یکنواختی بدنم در اومدم و رو به وحید که چشماش اندازه تخم مرغ شانسی شده بود گفتم_خوشبختشی وحید خان..امیدوارم از انتخابت هیچ وقت پشیمون نشی..
و برگشتم..
وحید_پرستش..
نایستادم..با لبخندی که نمیدونم چرا از رو لبم نمیرفت اومدم پیش ستایش..پالتو و شالمو ازش گرفتم و پوشیدم..
_بریم؟
ستایش_بچه ها منتظرن..
صدای وحید میومد که منو صدا میزد..توجهی نکرد..صدای عمو و زن عمو هم میومد که وحید و صدا میزدن..پا تند کردم و از باغ زدم بیرون..
از خدام بود دنبالم بیان..نقشم گرفت..بچه ها تو پرادو اونور خیابون منتظرمون بودن..ستایش رفت و سوار شد..قیافه هاشون خنده دار شده بود..سه تاشون خیره به پرادو بهراد بودن..پول پرستا..
برگشتم..رو به سه تاشون و گفتم_فکر کردین تنهام..بی کسم..
سرم و به چپ و راست تکون دادم و گفتم_من خدا رو دارم..
رو کردم به وحید و گفتم_پشیمونی رو تو چشمات میخونم..ولی با این حال..ازت ممنونم..چون با رفتنت..خوشبختی بهم رو اورد..
برگشتم..
وحید_پرستش..خواهش میکنم گوش کن..
توجهی نکردم..
خواستم از خیابون رد شم که یه ماشین با سرعت تمام جلو پام زد رو ترمز..نفسم گرفت..چه خبره انقد سرعت..یه بنز مشکی با شیشه های تمام دودی..عجب ماشینی بود..خیره به ماشین بودم که شیشه سمت راننده اروم اومد پایین..وای خدای من..سیاوش..
یه لبخند از اونا که ازش بعید بود بهم زد و رو به من با لحن خیلی عاشقانه ای گفت_پرستش عزیزم..سوار شو..خیلی وقته منتظرتم..
وای خدا ذوق زدگی نا چقد..اینم یعنی کار بهراد اینا بود؟؟
سرم و برگردوندم عقب..وحید عصبانی بود..عمو متعجب و زن عمو از حسادت البالویی شده بود..یه چشمک به زن عمو زدم و با ناز ماشین و دور زدم و خیلی شیک سوار ماشین شدم..
سیاوش شیشه ها رو داد بالا و جلوی چشمای متعجب اون سه تا گازش و گرفت و رفت..پشت سرمون هم پرادوی بهراد اومد..اوف..فکر کنم هر سه تاشون..یکی یه سکته خفیف و بزنن..


تند تند نفس میکشیدم..نمیدونم از هیجان بود یا از اینکه با نفس کشیدنای پی در پی میخواستم اون بغض لعنتی رو سرکوب کنم..چشمام و بسته بودم و حرفا و تصویرایی که نباید..تو ذعنم میومدن..

((من یه عمر باید لگن بذارم زیر پای دختر کورت..
اگه پرستش چشماش خوب شد خبرمون کنید بیایم عیادت..
وحید موقعیتای خوبی واسه ازدواج داره..
اصلا میدونی چیه..اره دوستش دارم..اصلا میدونی ماشین زیر پاش چیه..میدونی باباش کیه..ولی تو چی..
نکنه مامانت واسه شما دوتا بابای جدید اورده..
نمیبینی غرق پول و ثروت کردمش..منم که همیشه کنارشم..))

نفسام تند شده بودن..چشمام و محکم رو هم فشار میدادم..
فشار عصبی که از سر شب داشتم و سعی میکردم به روی خودم نیارم الان داشت خودشو نشون میداد..دستام مشت شده بودن و روی پاهام بودن..
این جشن..این همه بروبیا..این همه شادی..جشن بی سر و صدای من..طلاق مظلومانه ام..ظلمی که در حقم شد..بی محبتی وحید..
مثل یه خوره به جونم افتاده بود..حق من این نبود..حق من انقد ظلم نبود..
سیاوش_اروم باش..
چشمام و سریع باز کردم..وای..اصلا حواسم نبود کجام..زمان و مکان از دستم در رفته بود..
سیاوش_با اینکارا..نمیتونی خودت و خالی کنی..
اون بغض هی میرفت و میومد..کاشکی بره گمشه..به خودم قول دادم دیگه زرزرو نباشم..گریه بسه..ولی اخه..چطوری خودم و اروم کنم..سبک کنم..
_شما هم تو نقشه بودین؟
سیاوش_جلسه تو دفتر تازه تموم شده بود..بهرادم نبودش..بهش زنگ زدم که گفت جریان چیه و گفت بیا اینجا تا با هم برگردیم..تازه رسیده بودم که تورو دم در دیدم که داری رد میشی..منم..نمیدونم چی شد که یهو زدم رو ترمز و اون حرفا رو زدم..
یه خنده کمرنگ اومد رو لبش و بدون اینکه به من نگاه کنه گفت_ولی فکر کنم جواب داد..
یه پوزخند رو لبم نشست و گفتم_ولی من و اروم نکرد..اون اشغال ایندم و تباه کرد..
دستای مشت شدم نشون از تمام خشمی بود که تو وجودم نسبت به این خونواده داشتم..
فکر کنم سیاوش فهمید حالم اصلا خوب نیست..گوشیش و برداشت و شماره ای گرفت و بعد از چند لحظه گفت_بهراد..بچه ها رو برو برسون...نه خودم میارمش...درد..هیچکسم نه اونم من...لازم نکرده تو به من بگی...فعلا..
و فرمون و پیچوند و رفت تو یه لاین دیگه و از یه بریدگی رد شد و مسیر و عوض کرد..
نمیدونستم کجا میره..ولی بهش اطمینان داشتم..تو این مدت سیاوش..مورد اطمینان ترین ادمی بود که شناخته بودم..
سرم و به شیشه تکیه دادم و به خیابون خیره شدم..


بام تهران..ماشین و نگه داشت..اینجا رو دوست داشتم..یکی دوبار بیشتر نیومده بودم..یه بار با ستایش و یه بار با ثمین..
ولی الان..تو این لحظه..واقعا به اینجا نیاز داشتم..به این ارامش..به این سکوت..به این خلوتی..
نشستم روی یه نیمکت و خیره شدم به کوچیکی ادما..به حقیر بودن دنیا..به اینکه این دنیا انقد ارزش نداره که واسه خاطرش دل بسوزونیم..دل بشکونیم..
من و خونوادم خیلی روزای سخت داشتیم..تنگ دستی..اعتیاد بابا..نبودش..حرفای مردم..وحید..خیانتش..تصادف..از دست دادن چشمام..نداشتن پول..نیکان..قلب مامان..همه و همه..
کم نکشیدیم..خیلی درده..ولی وقتی یکی بخواد حقیرت کنه..خردت کنه..از روش خودش..اون موقع است که میفهمی شکست واقعی چیه..
وحید..کسی که از نظر من ارزش نداشت حتی لقب دوست پسر من و داشته باشه..کسی که شوهرم بود..من و پس زد..خردم کرد..
امشب با این کاری که کردم درسته یکم دلم خنک شد ولی اروم نشدم..به ارامش نرسیدم..
حس حقارتی که تو حرفای عمو بود درباره زندگیمون توی یه اتاق 15 متری..که بی ارزشم کرد که مگه قبلا کجا زندگی میکرده..از اتیش مذاب هم بدتر بود..
شکستن من صدا نداشت..درد داشت..
من دختر خیلی ارومی ام..نمیتونم با جیغ و دعوا از حقم دفاع کنم..همینم منو میسوزونه..
سیاوش_این راهش نیست..داد بزن..جیغ بزن..
نگاهش کردم..ولی نمیتونستم..یه بغض گنده مثل یه توده سرراه گلوم بود..
سیاوش هرلحظه با صدای بلند ازم میخواست که فریاد بزنم..داد بزنم..خودم و خالی کنم..اما نمیتونستم..
دهنم و باز کردم..با تمام توانم تلاش کردم صدایی از حنجره ام خالی کنم اما جز یه صداهای بی معنی هیچی از گلوم خارج نشد..اون بغض نمیذاشت..
سیاوش نگران گفت_پرستش..سرخ شدی..دختر جیغ بزن..
از داغی صورتم میتونستم بفهمم که حالم خیلی بده..که داغونم..ولی نمیتونستم..چشمام تار میدید..یه پرده اشک تو چشمام بود..ولی اونا هم نمیچکیدن..
سرم و به چپ و راست تکون دادم..دوباره دهنم و باز کردم..ولی نشد..لعنتی ..داشتم خفه میشدم..
سیاوش_پرستش..داری داغون میشی..
شونه هام و گرفته بود و تکون میداد..
_دیوونه جیغ بزن..
نمیتونستم..
با سیلی که تو صورتم خورد تمام اون بغض..اشک..اون همه درد راهشون و پیدا کردن و با هق هق خودشون و نشون دادن..
گریه کردم..اشک ریختم..خدایا..نذار دیگه بشکنم..خرد بشم..کافیه..بسمه..خستم..
وقتی خوب گریه کردم..حالا که اروم شدم..بی حال شده بودم..حس خوبی داشتم..سرم و تکیه دادم به نیمکت ..سیاوش نگران بود..جلو روم هی راه میرفت..اومد و جلو پام رو زانو هاش نشست..
سیاوش_خوبی؟
واقعیت و گفتم..
_نه..
بلند شد ایستاد..دست کشید پشت گردنش..کلافه بود..
با صدای ضعیفی گفتم_حقمه..هرچی کشیدم..هرچی سرم اومد..حقمه..از اول خریت کردم..اشتباه کردم که اعتماد کردم..به عموم..فکر کردم واسم پدری میکنه..گفتم وحید بده..ولی عمو خوبه..اشتباهی کردعمو میزنه تو گوشش..پشت منه..
تباه شدم..زندگیم و تباه کردم..ازشون متنفرم..از عموم..زنش..پسرش..
با بغض گفتم_ولی من کینه ای نیستم..اگه بودم الان تو فکر انتقام بودم....میتونستم وحید و طناز و از هم جدا کنم..خیلی کارا ازم برمیاد ولی..اهلش نیستم..من مثل اونا نیستم..سیاوش..من ادم بدیم؟
نفهمیدم چی شد که دیگه نشد اقای معین مهر..
سیاوش که خیره به من بود..اروم سرش و تکون داد و گفت_پرستش..تو ارزشت بیشتر از اینکه بخوای خودت و درگیر وحید کنی..اون لایق فکر کردن هم نیست..
نشست کنارم و گفت_بهش فکر نکن..این یه دستوره از رئیست..دیگه حق نداری به وحید فکر کنی..
نگاهش کردم..امشب تو نگاهش اون غرور همیشگی نبود..اون اخم ترسناک..امشب سیاوش مهربون بود..
تو صداش یه تن خنده افتاد و گفت_قبلا که خوب جیغ جیغ میکردی..خودت تنهایی ارکست سمفونیک راه مینداختی..چی شد پس؟
لبخند زدم..اروم شده بودم..
_قبلا هم گفتم..من جیغ جیغو نیستم..ارومم..تنها مسکن من بعد از گریه..اغوش مامانمه..
سیاوش یه لنگه ابرو بالا انداخت و گفت_همین؟
منظورش و فهمیدم..
_همین..
چند لحظه سکوت بینمون برقرار شد..سیاوش یه نفس عمیق کشید..خیره شد به همون ادمای ریز زیر پامون و گفت_من خیلی تنهام..خیلی..


ان شب که ماه عاشقانه هایمان را تماشا میکرد...
ان شب که شب پره ها عاشقانه تر نور را می جستند..
و اتاقم..
سرشار از عطر بوسه و ترانه بود..
دانستم...
تو پژواک تمام عاشقانه های تاریخی...


_تنهاتر از من..؟
سیاوش_تنهاتر از تو..
بلند شد و رفت جلوتر ایستاد..بین دوتا پاش فاصله انداخت و دستاش و گذاشت تو جیب شلوارش..
سیاوش_من 10 ساله که مادرمو ندیدم..درسته که همیشه ثمین و بهراد و بچه ها کنارم بودن ولی..کمبودش همیشه تو این 10 سال حس شد..همشم مقصر خودشه..
عجیبه که سیاوش داره واسم درددل میکنه..ولی با این کارش حواسم از برنامه سرشب و اون گریه ها پرت شد..
سیاوش_کاری با من و زندگیم کرد که عاقبتش شد این دوری 10 ساله..شایدبابت کاری که واسم کرد الان ازش ممنونم باشم..اون چیزی و میدید که من نمیدیدم..ولی به جای من تصمیم گرفت..من و ندید..نادیده گرفت..مثل همیشه..
همیشه و هر زمان دیگه ای این ندیدن و تحمل کردم ولی اینبار نه..زندگیم و ریخت بهم..شاید به یکسال نکشید که فهمیدم چه لطفی در حقم کرده ولی این غرور لعنتی که از خودش به ارث برده بودم نذاشت که این قطع شدن و دوباره وصل کنم..
اومد نشست کنارم و گفت_وقتی پیشمی..انقد از مامانت نگو..
چشماشو بست و با همون صدای خش دارش گفت_دلم تنگ میشه واسش..
یه نفس عمیق کشید و گفت_از این لوس بازیا بدم میاد..ولی..منم گاهی دلم واسه محبتش تنگ میشه..
اخ خدا..دلم کباب شد واسش..گناه داره طفلی..منم چقد مامان مامان کردم پیشش..اینم دلش خواسته..خدا بکشدم..
اخرم نفهمیدم مامانه چکارش کرده..
بلند شد ایستاد..دست کشید تو موهاش..دوباره شد همون سیاوش معین مهر مغرور و اخمو..یه گره بین ابروهاش انداخت و یه جذبه تو صداش..
سیاوش_بریم؟
اوه اوه..این چرا غیر قابل پیش بینیه..
بلند شدم و همراهش رفتم..قد من کجا این نردبون کجا..ولی نکبت خیلی خوش هیکل و خوش پوشه..همیشه خدا هم کت شلوار تنشه..
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم..گوشیم زنگ خورد..ستایش بود..
_جانم..خوبم خواهری..اره سر راهم دارم میام..مرسی ..خداحافظ..
هنوز گوشی و قطع نکرده بودم که دوباره زنگ خورد..منم حواسم پرت تصادفی شد که کنار خیابون اتفاق افتاده بود..بدون اینکه به گوشی نگاه کنم روشنش کردم..
_بله..
وحید_پرستش..
یه لحظه هنگ کردم..این چطور جرات کرده بود به من زنگ بزنه..
_واسه چی زنگ زدی؟
وحید_این پسره کی بود سوار ماشینش شدی؟


_فکر نمیکنم به تو ربطی داشته باشه؟
وحید با صدایی که حرص تو کلامش پیدا بود گفت_خوبه..راه افتادی..با از ما بهترون میپری..معلومه طرف خیلی مایه داره..خوب داره خرجت میکنه..البته..خرجتون..ستایش هم اوردی تو کار..
کثافت..داره میسوزه..معلومه اون مامانش پرش کرده..
_گل بگیر دهنتو اشغال..فکر کردی همه مثل خودت بی سر و پان..فکر کردی مثل خودت یه لاشخورن که تا بوی پول به دماغت خورد زن و زندگیت و ول کردی و وادادی..
خندید..یه خنده بلند و شیطانی..
وحید_عزیزم..هر چی که باشم یه خون تو رگامونه..هردومون از یه قماشیم..ولی باید اعتراف کنم..شکار تو بد چیزیه..خوشم اومده ازت..
از عصبانیت مثل بید میلرزیدم..نگاه به سیاوش کردم..یه اخم وحشتناک بین ابروهاش بود..دوست نداشتم این بحث و جلوی اون راه بندازم ولی الان کار از کار گذشته بود..انقد عصبانی بودم که نمیفهمم چی میگم..
_اصلا میدونی چیه؟اره..تو راست میگی..ما از یه قماشیم..فقط خوبیه من اینکه ..اشغال خور مردم نیستم..تو کثافتای مردم دنبال زندگیم نمیگردم..دست میذارم رو بهترینا..چون لیاقتشو دارم..ولی تو و اون دختره چی..حدتون همینه..افتابه دزدی..چقدم که بهم میاین..خوشبخت شی وحید خان..
و قطع کردم..نفس نفس میزدم..انگار که دوییده باشم..صورتم داغ بود..اخ که تازه یکم اروم شد..این حرفا سردلم بود..باید بهش میگفتم..
سیاوش_گوشیتو بده..
با تعجب نگاهش کردم..واسه چیشه..نکنه زنگ بزنه به وحید..دستش و اورد جلو..گوشی و با تردید گذاشتم کف دستش..همونجور که رانندگی میکرد و حواسش به روبرو بود..در پشت گوشی و برداشت..سیم کارتش و دراورد و از شیشه انداخت بیرون..
وا..این چه کاری بود کرد..
گوشی و گرفت طرفم و گفت_فردا تو کارخونه یادم بنداز یه سیم جدید بهت بدم..
همین..خو به تو چه..بچه پرو..حداقل یه توضیحی..حرفی..
تا رسیدن به خونه هیچ حرفی نزدیم..در خونه که رسیدیم و خواستم پیاده شم برگشتم سمتش و گفتم_امشب..اگه..اگه شما نبودین و ابرومو نمیخریدین..اگه نمیزدی تو گوشم..اگه باهام حرف نمیزدی..همه اون بغضا و اون دردا میموند رو دلم..میموند و میشد یه غده..اون موقع شاید ..نمیشد کاری کرد..ازتون ممنونم..اینم بدونید..هروقت که دلتنگ مامانتون شدید بدونید تو این خونه هم یه مادری هست که همیشه دلش میخواست یه پسر داشته باشه..
یه لبخند اروم زدم و شب بخیر گفتم..هیچی نگفت..مثل همیشه خیره به روبرو بود..رفتم تو و اونم بعد از چند لحظه صدای ماشینش اومد..


یکتا_حالا عروسی خوش گذشت؟
_اره..خیلی..
هستی_حداقل یه دوتا عکس مینداختی از خودت ببینیم چه ریختی شدی؟
خندیدم و گفتم_مگه قراره چه شکلی بشم..همین شکلی یکم پررنگ تر..
هستی_وا..مگه نقاشیه..
یکتا با لبخند ارومی گفت_ولی من مطمئنم خیلی ناز شدی..خودتم که ماشالله به این خوشگلی..
_بابا دیگه در این حدم نیستم..کاشکی این قیافه رو نداشتم به جاش یه جو شانس داشتم..
یکتا_ناشکری نکن دختر..همین که سالمی..کار داری و سایه مامانت بالا سرته خودش کلیه..خدارو شکر کن..اینم بدون..هیچکس تو این دنیا نیست بی مشکل..
با هستی و یکتا از اول صبح که اومده بودیم داشتم از جشن میگفتم و از اونجایی هم که اونا از مشکل من خبر نداشتنمجبور شدم یه سری دروغای قشنگ تحویلشون بدم..کاری که متنفر بودم ازش..
با بچه ها سرگرم بسته بندی وسیله ها بودیم که صدای سلام کردنای کارگرا بلند شد..نگاه انداختم دیدم سیاوش و بهراد و دوتا از مهندسای کارخونه و سرکارگر قسمت ما اومدن واسه بازرسی..به بچه ها و نحوه بسته بندی نگاه مینداختن و مهندسا یه چیزایی رو به سیاوش توضیح میدادن..
سیاوش کت شلوار خیلی شیک و خوش دوختی پوشیده بود..همیشه با کت شلوار بود و همیسنم با ابهتش میکرد..بهراد سمت راستش بود و مهندسا سمت چپش و سر کارگره هم کنار بهراد..
رومو برگردوندم و مشغول کارم شدم..
هستی_ای خدا..یعنی کی قراره زن این جیگر بشه؟
یکتا_کدوم جیگر؟
هستی_اه..مهندس و میگم دیگه..
یکتا_ای کیو..الان همه اینایی که دارن میان سمت ما مهندسن ..
هستی_کوفت تو هم..معین مهر و میگم دیگه..خدای جذبه است لامصب..اون بهرادم خیلی باحاله ولی نومزد داره..
یکتا_هستی..به تو چه..سرت به کارت باشه..
هستی_ولی بچه ها خداییش..این معین مهر خیلی شکل این اطلاعاتیاست..با این قیافه و ته ریش و کت شلوارو خشونت صورتش..فقط به اطلاعاتیا میخوره..
خندم گرفته بود به حرفاش..راست میگفت..سیاوش خفن با جذبه بود..کلا رفتاراش خیلی مردونه و با شخصیت بود..قیافش معمولی بود..خوب بود ولی خیلی خوش پوش و خوش هیکل بود..در کل دختر کش بود..اینجا هم که تا دلت بخواد ریخته دختر..
مشغول بسته بندی بودیم که رسیدن بالا سرمون..سرمو گرفتم بالا و سلام کردم..نگاهم به سیاوش خورد..جوابم و اروم داد و سرش و یه تکون کوچیک داد..

بهراد_خسته نباشید خانما..
جوابشو با لبخند دادم..سرکارگر یه چیزایی توضیح میداد..اروم ولی حرفه ای کارم و انجام میدادم..باز نگاهم به سیاوش خورد که دیدم داره به دستام و کارم نگاه میکنه..
چند لحظه کنارمون بودن و بعدم رفتن..موقع رفتن بهراد اروم در گوشم گفت_یه ساعت دیگه بیا بالا اتاق سیاوش..کارت داره..
یعنی چکارم داره..با رفتنشون تند تند مشغول به کارم شدم ولی همه حواسم به ساعت بود..


یه نفس عمیق کشیدم و اروم از پله ها رفتم بالا..پشت در اتاقش ایستادم..هیچ دلیلی واسه ترس نداشتم ولی ناخوداگاه ضربان قلبم رفته بود بالا..
اروم دو ضربه به در زدم و بعد صدای پر ابهت سیاوش..
_بفرمایید تو..
در و باز کردم و پا گذاشتم به اتاقش..چه بوی خوبی میومد..اینجا هم خیلی شیک چیده شده بود..ال سی دی بزرگی به دیوار بود..مبلای خیلی شیک چرم قهوه ای..میز کار بزرگ و یه گلدون شیشه ای بامبو که سه شاخه بلند بود و توی گلدون پر از سنگ های شیشه ای سبز بود..ناز بودن..
خودشم که پشت به من کنار پنجره بلند اتاقش ایستاده بود..
_سلام..
برگشت و نگاهم کرد و گفت_سلام..بشین..
و خودشم نشست پشت میزش..منم روی نزدیک ترین صندلی به میز سیاوش نشستم..
_با من کاری داشتین..؟
سیاوش_از کارت اینجا..راضی هستی..؟
یه لبخند زدم و گفتم_بله..به لطف شما..
اروم سرشو تکون داد..دست کشید پشت گردنش..این یعنی چی؟
بلند شد ایستاد..دستشو گذاشت تو جیب شلوارش..
روبروم ایستاد..لباش باز شدن واسه گفتن حرفی که انگار پشیمون شد..
_چیزی شده اقای معین مهر؟
اخم کرده نگام کرد و با لحن تندی گفت_هنوز تکلیفت و مشخص نکردی..معین مهر یا سیاوش..
وا..این چشه..چرا سگ شد باز..خب گفتم شاید خوشش نیاد اینجا تو محل کار بهش بگم اقا سیاوش..
رفت پشت میزش..خم شد و از تو کشو یه سیم کارت دراورد..اومد روبروم ایستاد..گوشی و از تو دستم کشید و خودش سیم و جا انداخت..گرفت طرفم و گفت_میتونی بری..
اخم کردم..این چرا با خودش درگیری داره..بلند شدم ایستادم..خواستم تشکر کنم یادم افتاد خودش بدون اجازه سیم کارتم و شوت کرد تو خیابون..رفتم سمت در که گفت_اگه اون پسره..بازم مزاحمت شد..کافیه یا به من بگی یا بهراد..خودت هیچ اقدامی نمیکنی..فهمیدی..؟
بدون اینکه برگردم اروم گفتم_بله..ممنون..
و از اتاقش زدم بیرون..بچه پرو..خو به تو چه الان..اه..چه قیافه هم میگیره واسم..معلوم نیست با خودش چند چنده..
از پله ها اومدم پایین که بردیا راد و دیدم..
بردیا_سلام پرستش خانم..
_سلام اقای راد..
یکم نزاکت داشته باش..
بردیا_خسته نباشین..
_ممنون..
بردیا_اینجا مشکلی ندارین..کسی اذیتتون نمیکنه؟
کلافه گفتم_نه..همچی خوبه..
بردیا_ساعت کاریتون تا چنده؟
مگه خودش نمیدونه؟
_ساعت 4..ببخشید من باید برم..با اجازه..
بردیا_البته..بفرمایید..
منم سریع رفتم سر کارم..اعصابم از دست این سیاوش ریخت بهم..بداخلاق..


نشسته بودم پشت میزم..نمیدونم چرا امروز انقد کلافم..حتی نتونستم جلوی خودم و بگیرم..فکر کنم این دختره هم فهمید امروز یه مرگیمه..
صدای در اومد و بعد از چند لحظه بردیا اومد تو..
پسر بدی نبود..زیاد شناختی روی رفتاراش نداشتم..مهم نبود..مهم این بود که کارش عالی بود..حرفه ای..
_بشین بردیا
بردیا_خسته نباشی..چه خبر؟
_تو بگو..
بردیا یه پرونده رو جلو روم باز کرد و گفت_سه برگه اخر و امضا کن..عجله دارم..
یه نگاه به برگه ها انداختم و داشتم امضاشون میکردم که بردیا گفت_هروقت این دختره رو میبینم نمیدونم چرا دست و پام شل میشن..
خندید و رفت سمت یخچال گوشه اتاق..
_کدوم دختره؟
بردیا همونطور که پاکت اب پرتقال و از تو یخچال در میوورد گفت_پرستش دیگه..لامصب انگار تو چشماش سگ بسته..پاچه میگیره اساسی..
و مشغول خوردن شد..
گر گرفتم..ضربان قلبم رفت بالا..نمیدونم چرا ولی دستام ناخوداگاه مشت شدن..چمه من..چرا داغ کردم..به من چه؟
برگه ها رو امضا کردم و پرونده رو انداختم رو میز و گفتم_تموم شد..درم پشت سرت ببند..
بردیا_باشه..اقا ما رفتیم..هوای پریمونم داشته باش..
و با خنده رفت بیرون..چشمام و بستم..نفسام بلند و عصبی شدن..چرا اخه..
بلند شدم و کنار پنجره اتاق ایستادم..انقد کلافه و عصبی بودم که مشتای محکمی که به دیوار میکوبیدم هم نمیتونست ارومم کنه..
در بی هوا باز شد و صدای شاد بهراد بود که گفت_سلام بر اقای رئیس..
اومد کنارم و با دیدن اخمام گفت_وای خدا..باز این هاپو شد..یه بوس بده هاپویی..
صورتش و اورد نزدیک صورتم که با دست پسش زدم و رفتم روی کاناپه دراز کشیدم..
ایندفعه روبروم نشست..
بهراد_چته تو؟
چشمام و بستم..
بهراد_هوی عمو..با توام..باز چه مرگته؟
عصبی سرش داد زدم_به تو چه اخه..اه..
چند دقیقه ای حرف نزد و از دوباره گفت_پرستش اومد؟چه کارش داشتی؟
با اومدن اسمش..ای خدا..چمه من..
بهراد همینجوری حرف میزد ولی من هیچی از حرفاش نفهمیدم..
_بهراد یا خفه شو یا گمشو بیرون..
بهراد_خب تو هم بابا..باز کی گازت گرفته..ببین..فقط اومدم یه چیزی بگم..من تا خودم هستم حواسم هست..نذار این بردیا زیاد دور و بر پرستش بپلکه..اینکه اخلاق درست درمونی نداره..خاک برسر زن داره یه لیست بلند بالا هم دوست دختر داره..میترسم اینم بره تو لیستش..
یهو داد زدم_غلط میکنه..
نفهمیدم چی شد که این حرف و زدم..
کلافه دست کشیدم تو موهام..بهراد با چشمای بابا قوریش منو نگاه میکرد..نمیخواستم فکرای الکی بکنه..
بلند شدم و گفتم_کسی حق نداره تو کارخونه من از این کثافت کاریا بکنه..
امروز همش دارم اسم این دختره رو میشنوم..کاشکی میفهمیدم چمه..همش یاد اون شب میفتم..نمیتونست نفس بکشه..حالش داغون بود..احساس میکردم یه چیزی راه نفسش و بسته..
دلم نمیومد بزنم تو صورتش ولی مجبور شدم..داشت خفه میشد..انقد اشکاش و گریه هاش کلافم کرده بود که اگه اون پسره همون موقع جلو دستم بود احتمالش زیاد بود گردنشو بشکونم..
خودمم نفهمیدم چرا و چی شد که دم باغ جلو پای پرستش زدم رو ترمز و اون حرفا رو زدم..از همون شب به بعد کلافه ام..دو شبه نمیتونم راحت بخوابم..تصویر چشمای اشکیش..اون جنگل سرسبز و بارونی..اخ خدا..
باید با خودم روراست باشم..هیچ علاقه ای بهش ندارم..ولی حس چرا..یه حس خوب..یه حس نزدیک بودن بهش..درواقع ازش خوشم میاد..دختر پاک و ارومیه..مهربونه..وجودش بدون کینه است..ظریفه..اخ خدا چی دارم میگم..
از خودم مطمئنم..هنوز هیچ علاقه ای بهش ندارم..ولی تو وجودم پر از حس های خوب نسبت بهش هست..نسبت بهش احساس مسئولیت میکنم..اینم بد نیست..
ولی دیگه نه..فعلا نه..هنوز نتونستم مشکل 10 سالمو حل کنم..هنوز با خودم کنار نیومدم..


_ثمین..علی و بگی زود بیادا..میخوایم دور هم باشیم..
ثمین_باشه بابا..بیست دفعه..چشم..
_خب دیگه..برم به بهار هم بگم..کاری نداری؟
ثمین_نه گلم..خداحافظ..
_خداحافظ..
قطع کردم و شماره بهار و گرفتم..خاموش بود..بهراد و گرفتم..بعد از سه تا بوق جواب داد...
بهراد_سلام بر پری بانو..چطور مطوری؟
_سلام بهراد..خوبی؟
بهراد_ما که پیش نامزدمونیمو ...قاعدتا اوکییم..دلت بسوزه..
خندیدم و گفتم_دلم سوخت..بهار هست..؟
بهراد_چکارش داری؟
_دخترونه است..گوشی و بده بهش..
بهراد با حالت ذوق زده ای گفت_اخ جون..من میمیرم واسه حرفای دخترونه..جان من یه کوچولو هم به من بگو..
_بهراد..خجالت بکش..بده بهش گوشیو..
از اونور صدای جیغ بهار میومد..
بهار_بهراد..بده به من گوشی..ذلم کردی..الو..سلام پرستش..خوبی؟
با خنده گفتم_سلام..بهار چی میکشی از دست این پسر تخس؟
بهار_به خدا دیوونم کرده..مو تو سر نذاشته..خب چه خبر..یاد ما کردی؟
_لوس نشو..ما که همیشه با هم در تماسیم..راستش امشب دعوتید خونمون..به بهراد بگو مامانم واست فسنجون درست کرده..
بهار خندید و گفت_بهراد..بفرما..حاج خانم واست فسنجون درست کرده..شب دعوتیم خونشون..
از اونور خط یه صداهایی میومد..انگار یکی داره یکی و میبوسه..اولش خجالت کشیدم..اخه بعدش صدای خنده بهار اومد..بهراد گوشی و گرفت و گفت_پری..این صد تا بوس واسه مامانت..میرسونی دستش..نه لپش..نه..نه.نه..همون لپش خوبه..عاشقشم..من فسنجون میخوام..
ترکیدم از دست این دیوونه..بهار جیغ میزد و بهراد سربسرش میذاشت..با خنده ازشون خداحافظی کردم..
من که زنگ زدم بهراد و ثمین و دعوت کردم..مامان هم خودش زنگ زد و سیاوش و دعوت کرد..قصدش این بود واسه محبتایی که سیاوش در حقمون کرد هم یه تشکری کرده باشه و هم یه دور همی داشته باشیم..
دو هفته ای از اون شب جشن وحید میگذره..تو این مدت زیاد سیاوش و ندیدم ..فقط دوبار تو کارخونه از دور دیدمش..
از صبح افتادم به جون خونه..گردگیری ..جارو برقی..یه تغییرات کوچولو..اتاقا رو مرتب کردم..اشپزخونه رو وایتکس کاری کردم..حیاط و شستم..گلدونا رو اب دادم..ستایش که کلاس بود خودم تنها همه این کارا رو کردم..یعنی کوزت از من خوشبخت تره..اونوقت مامان دو مدل غذا پخته هی غر میزنه بیا کمکم کنه..تازه سالادم خودم باید درست کنم..
تا کارم تموم شد و نشستم یه لیوان چایی بخورم مامان اومد بالا سرم..یه لیست داد دستم و گفت_پرستش..مامان..بدو لازمشون دارم..
_مامان تروخدا بذار خستگیم در بره..از کت و کول افتادم..
مامان بی خیال لیست و انداخت جلو پامو گفت_پری..بدو..
اووف..این مامانه من دارم..
لباسامو پوشیدم و کیفمو برداشتم و رفتم سوپر سر کوچه خریدارو انجام دادم..با وسایل سالاد سه کیسه بزرگ شده بود..سرراه گوشیم زنگ خورد..تو جیبم بود..درش اوردم..ستایش بود..
_ها..چته ستا؟
ستایش_وا..بی تربیت..درست حرف بزن..
_ستایش دستم پره..بگو دیگه..
ستایش_باشه خب تو هم..ببین من تا 5 کلاس دارم..گفتم نگران نشید..
_غلط کردی..من به بچه ها گفتم زود بیان..تو خودت تازه 5 میخوای راه بیفتی..
ستایش_خب چکار کنم طول میکشه..راستی همه رو گفتین..
_همه کیه دیگه..ثمین و علی..بهراد و بهار..مامان هم که زنگ زد به سیاوش..
_باشه..چیزی لازم داشتین بگین سر راه بگیرم..کاری نداری؟
_نه زود بیا..خداحافظ..
ستایش_خداحافظ..
گوشی و قطع کردم و انداختم تو جیبم..داشتم میرفتم که یه نفر و کنارم احساس کردم..اومد و کیسه های خرید و ازم گرفت..برگشتم و دیدم مانی بود..


با تعجب نگاش کردم و گفتم_مانی..چکار میکنی؟
مهربون نگام کرد و گفت_سنگینه..اذیت میشی..
_ممنون..
مانی_مهمون دارید؟
_اره..
مانی_احتمالا این سیاوش خان هم جزو مهموناتونه..
نگاش کردم..صورتش اروم بود..یه اخم کمرنگ بین ابروهام نشست..
_اره..
رسیدیم در خونه..کیسه ها رو گذاشت جلو در و با لبخند گفت_بهت خوش بگذره عزیزم..
ورفت..وا..این چش بود..گفتم الان دوباره اه و ناله میکنه..
یه شونه بالا انداختم..در و باز کردم و وسایل و بردم تو..کمک مامان وسایل و جابه جا کردم و سالاد درست کردم..پودر ژله خریده بودم..اونارو هم اماده کردم..نمیدونم چرا ولی دوست داشتم امشب و خوب به نظر بیایم..
بعد از نهار مامان که همه کاراش و کرده بود نشست پای چرخ خیاطیشو منم یه چرت یه ساعته زدم..عصر بلند شدم..دوش گرفتم..موهام و خشک کردم و بالا سرم بستم..یه جین ابی روشن که ستایش تازه خریده بودش و با تونیک اندامی صورتی استین سه ربع پوشیدم..شال ابی روشنی هم رو موهام انداختم و صندلای سفیدمو هم پوشیدم..عطر زدم و یه رژلب صورتی زدم به لبهام..
تو اینه یه نگاه به خودم انداختم..خوب شده بودم..ستایش هم اومد و اونم تند تند اماده شد..
ساعت 8 زنگ و زدن..رفتم تو حیاط و در و باز کردم...که بهراد یهو پرید داخل و تو صورتم پخ کرد..دیوونه هنوز نیومده داره اذیت میکنه..
خندید و گفت_چطوری تو؟
_سلام بیا تو..
بهار اومد تو..روبوسی کردیم و جعبه بزرگ شیرینی و بهم داد..تشکر کردم و دعوتش کردم داخل..ثمین و علی هم پشت سرش اومدن..این علی هم مثل همیشه ساکت و سربزیره..
اخر همه هم سیاوش اومد..بی شرف تیپ میزنه در حد مرگ..کت شلوار مشکی و بلوز مردونه و اندامی مشکی..دکمه لباسشم باز بود..
با لبخند گفتم_سلام..خوش اومدین..
یه نگاه بهم انداخت و گفت_سلام..
راهنمایش کردم داخل..همه تو سالن نشسته بودیم..اول گفتم شاید اذیت بشن..چون خونه سیاوش و دیده بودم..ولی کلا فضای شادی داشتیم..رفتم و یه سینی چای ریختم و با شیرینی های دست ساز مامان اوردم و تعارف کردم..جلو بهراد که گرفتم خودش و مثلا خجالت زده کرد و گفت_بخدا من نیومدم خواستگاری..من زن دارم..بهار نگاه کن..اینا نمیذارن من عین ادم بشینم..
همه زدن زیر خنده..
_تو حرف نزنی کسی نمیگه لالی..
بهراد_ا..خوب شد گفتی..
به سیاوش هم چای تعارف کردم..اخم نداشت..ولی خیلی جدی و مردونه نشسته بود..
سیاوش_ممنون..
اروم گفتم_اگه کتتون اذیتتون میکنه درارید اویزونش کنم..
یه جوری نگام کرد که انگار فحش ناموس بهش دادم..وا دیوونه..مگه چی گفتم..سینی و بردم تو اشپزخونه و اومدم تو سالن که مامان گفت_پرستش عزیزم..کت سیاوش جان و اویزون کن..
اخه..چی بگم من..فقط واسه من قیافه میگیره..خوب تو که میخوای دراری این چشم غره ها چیه که میری..خواستم اذیتش کنم..خودم و زدم به اون راه..که سیاوش با صدای محکمی گفت_پرستش..کت و اویزون کن..


برچسب ها رمان پرستش ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 23
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1162
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,643
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1045
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,552
  • بازدید ماه : 140,874
  • بازدید سال : 583,339
  • بازدید کلی : 12,448,428