close
تبلیغات در اینترنت
رمان میرم جای من اینجا نیست قسمت چهاردهم
loading...

رمان فا

تورو خدا آرام یکم بیشتر حرف بزن... _ازدواج نکردی؟... آرام_نه...چطور مگه؟ _همین طوری... منم نکردم... آرام کمی سکوت کرد و چیزی نگفت سرشو انداخت پایین و شروع کرد به نوشتن بعد از چند دقیقه همونطور که سرش پایین بود گفت.. آرام_این مسخره بازی هارو تموم کن..................................._چه مسخره بازی؟... آرام…

رمان میرم جای من اینجا نیست قسمت چهاردهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2547 چهارشنبه 23 بهمن 1392 : 22:50 نظرات ()

تورو خدا آرام یکم بیشتر حرف بزن...
_ازدواج نکردی؟...

آرام_نه...چطور مگه؟

_همین طوری... منم نکردم...

آرام کمی سکوت کرد و چیزی نگفت سرشو انداخت پایین و شروع کرد به نوشتن بعد از چند دقیقه همونطور که سرش پایین بود گفت..
آرام_این مسخره بازی هارو تموم کن...................................

_چه مسخره بازی؟...

آرام سرشو بلند کرد و زل زد توی چشمام...
آرام_در ماه 26روز سر کاریم... اگه بگیم این گل هایی هم که می خری از سر چهار رها باشه حداقل شاخه ای دوتمون... چرا می خوام 50 60 هزار تومن از حقوقتو صرف خریدن و گذاشتن گل توی کشوم کنی....

_پس بزار حرف بزنم...

آرام_مگه جلوی دهنتو گرفتم؟..

_آرام من میدونم که اشتباه کردم....

آرام_بسه مهرداد... نمی خوام بشنوم... اگه می خوای احترامتو مثل یه همکار داشته باشم حرفی از گذشته نزن...

_خواهش می کنم...

آرام_یه کلام.... خودتو کوچیک نکن...من همه چیو فراموش کردم...

دیگه حرفی نزنم... حرفی نداشتم که بزنم... کاش یکم نرم تر بود... ولی نه این آرام با اون آرام فرق می کرد.... دیگه آرامی نبود که عصبانیتشم همراه با مهربونی باشه.. انقدر با تحکم حرف زد که نا خدا گاه تا آخر وقت اداری هیچ حرفی نزدم..
وسایلشو جمع کرد قبل از اینکه پاشو از اتاق بزاره بیرون گفتم:..
_به گل های تو کشوت عادت کن...

آرام_تو هم به پول دور ریختنب عادت کن...

خورد تو پرم.... تو اولین برخورد مستقیم شکست خوردم... چه شکست تلخی... ولی من پا پس نمی کشم...
***
وقتی اولین حقوقمو گرفتم... تازه به خودم اومد... مهرداد یک ماه گذشت... چی کار کردی جز نگاه کردن و گل گذاشتن تو کشوش.... چه انتظاری داری؟... نکنه یکی زودتر از تو دلشو ببره...
امروز تولدش بود.... دیروز مثل بچه ها هومن و با خودم کشوندم تو پاساژ ها تا برای آرام یه چیز خاص بخرم... می خواستم کادو همراه با گل ها بزارم تو کشوش... فقط امید وارم بود مثل هر روز که گل هارو مینداخت تو سطل آشغال کادو رو نندازه...
بعد از 2ساعت گشت و گذار دیگه هومن صداش در اومده بود...
هومن_اه... حالمو بهم زدی مهرداد... پام درد گرفت...

_چقدر غر میزنی.... یکم هم فکری کن...

هومن همچنان غر میزد... درکش می کردم چون منم از خرید خیلی خوشم نمیومد....ولی اندفعه فرق می کرد... اندفعه برای آرام بود...

هومن_آقا می خواد بره منت کشی پای بیچاره ی من باید تاوان پس بده...

_خفه بابا... زن بگیری ببینم خودت چیکار می کنی...

هومن_اولا من هنوز کسی که ازش خوشم بیاد و پیدا نکردم... دوما کو تا من زن بگیرم... سوما من مثل جنابالی نیستم زنمو پر بدم...

بعد از کلی غر غر شنیدن اخر یک جعبه کوچیک موزیکال پیدا کردم که قسمتیش از نقره بود و مدل طرح های قدیمی اروپایی بود... خیلی ازش خوشم اومد... سایز خیلی کوچیکس خاصش کرده بود...
پر انرژی وارد شرکت شدم... مثل هر روز من اولین نفری بود که اومده بود... جعبه کادو و گل گذاشتم توی کشو و نشستم سر جام... هر لحظه منتظر بودم تا آرام از راه برسه... دوست داشتم عکس العملشو ببینم... بعد از یک ربع علی اومد... ساعت نزدیک های 9بود ولی خبری از آرام نشد... 9:30بود که دیگه طاقت نیوردم...
_خانم محبی نمیاد؟..

علی_نه... یک هفته مرخصی گرفته بره مشهد...

_آهان...

علی_چیه رفتی تو لک؟


_نه بابا...

علی چشمکی زد و گفت...
علی_آره جون خودت... من که میدونم...

پسر بچه ای همراه با دسته گل اومد توی اتاق.... دسته گلِ خیلی بزرگی بود... پسر سلامی کرد و دسته گل و گذاشت کنار اتاق... پشت بند پسر... پسر جوونی حدودا هم سن و سال های من اومد توی اتاق... علی سریع از جاش بلند شد...
علی_سلام آقای رستمی...

منم به طبعیت از علی بلند شدم...
_سلام...

رستمی_سلام به کارتون برسین...

رفت و نشست جای آرام... نگاهی به سر وضعش انداختم.... این همونی که از آرام من خوشش میاد... نا خداگاه بهش با اخم نگاه می کردم... از نظر قد از من کوتاه تر بود ولی صورت خوشگلی داشت... دماغ عملی... چشمای عسلی....پوست برنز شده... ابرو های پهن برداشته شده... چهره اش خیلی امروزی بود... هیکلش درشت بود ولی نه به اندازه ی من...
رستمی_خانوم محبی نیستن؟...

علی_مرخصین....

رستمی_به خشکی شانس...

گوشیشمو از تو جیب کتش در آورد و شماره گرفت...
رستمی_سلام خوبی؟..کیارشم... کیارش رستمی....تولدت مبارک عزیزم...نمی دونستم نیستی اومده بودم کادوتو بدم.... قابل تورو نداره خانومم...اذیت نکن دیگه آرام...مهربون باش...

رگ گردنم متورم شده بود.... دستامو مچت کرده بود... این کثافت داشت با آرام من اینطوری حرف میزد... این گل برای آرام بود؟... کثافت... دلم می خواست فکشو خورد کنم تا دیگه اسمِ آرام و به زبون نیار... طاقت شنیدن حرف های این عوضی و نداشتم... مطمئن بودم اگه یک لحظه دیگه تو اتاق بمونم نمی تونم خودمو کنترل کنم و کار دستش میدم.... با یه حرکت ناگهانی از پشت میز بلند شدم... با بلند شدنم هم کیارش هم علی برگشتن سمتم.... از اتاق رفتم بیرون... رفتم توی سرویس... به آینه نگاه کردم... صورتم سرخ شده بود... با انگشت هام شقیقمو میمالیدم... آروم نمی شدم... سرمو کامل کردم زیر شیر آب...

سردیِ آب حالمو جا آورد....دستی تو موهامو کشیدم... خیلی عصبی بودم.... فقط بخاطر آرام بود که خودمو کنترل کردم... اگه بخاطر نزدیک بودن به ارام نبود... گردنشو می شکستم... پسریه لوس...این حسی که کسی جز من آرام و دوست داشته باشه داشت دیوونه ام می کرد...

بعد از 5دقیقه برگشتم توی اتاق... خدارو شکر سرویس توی راه رو بود و کسی جز علی سر وموی خیسمو ندید...
علی_چیکار کردی با خودت؟...

_هیچی...

چشمم من به دسته گل افتاد آتیش گرفتم...اگه علی نبود حتما لهش می کردم..
علی_راستشو بگو...

_راست چیو؟...

علی_آشناییِ تو محبی یه آشنایی ساده نیست...

_ول کن علی...

علی_ببین بچه من 8سال ازت بزرگ ترم واسه من فیلم بازی نکن...

_ببین بابا بزرگ عصابم زیر درخت آلبالو گم شده... بیخیال ما شو...

علی سری تکون داد و رفت سمت دسته گل... در تراس باز کرد و دسته گل و گذاشت بیرون...
علی_اونی که فکر کردی منم خودتی...گلم برداشتم عصابتو پیدا کنی...

خدا می دونست چقدر از علی ممنون بودم.... همین که دسته گلشو نمیدیدم خودش خیلی بود... تا موقع ناهار دیگه حرفی با علی نزدم... نمی خواستم از دستم دلخور بشه... بعد از ناهار تلفنی به علی شد.... علی فقط گوش میداد و هیچ حرفی نمیزد ولی صورتش هر لحظه برافروخته تر از قبل میشد... گوشی و قطع کرد...
_چیزی شده؟..

علی_دعا کن اشتباه باشه...

اینو گفت و کیفشو برداشت و رفت... نمی دونم چه اتفاقی افتاده بود... فقط اینو می دونم که هر چی که بوده علی و داغون کرد...


فردای اون روز علی با قیافه آویزون اومد سر کار... من خودم حالِ خوبی نداشتم...نبود آرام خیلی بهم فشار میورد...وقت ناهار دیدم علی خیلی تو خوشِ و اصلا غذا نمی خوره...
_چیزی شده داداش؟...

علی_نه...

_اگه نیاز داری کسی به حرفات گوش کنه من هستم...

علی_مرسی....بعد شرکت کاری نداری؟

_نه کار خاصی ندارم...

علی_بریم بریم بیرون یه دوری بزنیم حرف می زنیم...

_باشه...

داشتم به جای خالیه آرام نگاه می کردم... چقدر دلم براش تنگ شده....
علی_من می رم بالا...

_باشه... بالا میبینمت..

علی رفت غذاش دست نخورده بود... تو این مدتی که علی یشناختم از رفتارش خوشم میومد همیشه یه جور بود... از اینایی نبود که هر دفعه رنگ عوض می کنن...
غذامو خوردم و از جام بلند شدم تا برم بالا... تو راه عظیمی و دیدم که داره با یه دختر حرف میزنه...
عظیمی_ناراحت نباش عزیزم ایشا الله که خوب میشه...

دختر_مگه می تونم ناراحت نباشم؟... همش تقصیر من بود...

صدای دختر خیلی آشنا بود... حاضر بودم قسم بخورم این دخترو می شناختم...نمی تونستم صورت دختر و ببینم... از کنارش رد شدم... چشمم که به صورتش افتاد خشکم زد.... نسیم؟... اینجا؟... نسیم داشت گریه می کرد...چشمش که بهم افتاد... سریع سلام کرد
نسیم_سلام...

اخمی کردم جواب دادم...
_سلام... شما کجا اینجا کجا؟....

عظیمی_اِ نسیم جون شما آقای صالحی میشناسی؟..

_همکلاسی دوران دانشگان...

عظیمی_چه خوب که همو شناختین... ببخشید نسیم جون من باید برم...توام مراقب خودت باش...

نسیم و عظیمی با هم خداحافظی کردن و عظیمی رفت...منم تو تمام این مدت با اخم زل زده بودم به صورتش که هفت قلم آرایشش کرده بود...
_نگفتی تو اینجا چیکار می کنی؟...

نسیم_من... چیزِ... اومدم دیدن مدیر شرکت...

نمی دونم چی شد که زد زیر گریه.... هق هق گریه می کرد...
_چی شده نسیم؟...چرا گریه می کنی...

هرچی سعی کردم آرومش کنم آروم بشو نبود... هق هق گریه هاش عصابمو خورد می کرد...
_بسه نسیم بگو چی شده؟...

یکم گریه شو کنترل کرد ولی هنوز اشک می ریخت...
نسیم_چیزی نیست...

_بهت می گم بگو چی شده؟...

نسیم_طولانیِ... برو به کارت برس من باید برم...

دستِ خودم نبود... هنوز یه حس بهش داشتم... نه دوست داشتن بود نه تنفر... حسی که نسبت به یه آشنا داری... فقط همین...

_وایسا مرخصی می گیرم.... از اینجا جم نمی خوریا...


یه آدم چقدر میتونه عوضی باشه؟... چقدر می تونه پست و کثیف باشه؟... چقدر میتونه خود خواه باشه؟....واسم سوال شده... واسم سوال شده که روی همچین کسی میشه اسم آدم گذاشت یا نه...
کاوه تمام این خصویات و داره... اون کثیف ترین آدمیِ که باهاش سروکار داشتم.... چه بازیگر خوبی بود... چه خوب نقش هاشو بازی کرد... چه خوب همه رو بازی داد... من... آرام... نرگس.... نسیم...آنا و شاید کسایی دیگه که من از وجودشون خبر ندارم... چه بازی کثیفی کرد با ما... بخاطر پول؟...حالا حال آرام می فهمم... حالا می فهمم وقتی فهمید از زمین ها چقدر بهم رسیده... وقتی فهمید بخاطر 15میلیارد با زندگی اش بازی کردم چقدر ناراحت شد... چقدر احساس تنفر کرد...
به نسیم که رو به روم نشسته بود و گریه می کرد نگاه کردم....تنها حسی که نداشتم حس دلسوزی بود... چطور عاشق همچین آدمی شده بودم؟... تمام چیز هایی که یه روز برام دوست داشتنی بود... الان پوچ بود... یه روز فکر می کردم نسیم زیبا ترین دختر دنیاست...ولی حالا...
نسیم میون گریه گفت...
نسیم_منو ببخش مهرداد... می دونم بد کردم... ولی من نمی دونستم کاوه برای توام نقشه کشیده... فکر کردم فقط می خواد تورو به آرام نزدیک تر کنه...

دستمو به نشونه ی سکوت آوردم بالا... تمام تنفرم و ریختم توی چشمام و زل زدم تو چشماش....
_اونی که باید ببخشدت من نیستم... شوهرتِ که بهش خیانت کردی...

اینو گفتم از روی نیمکت پارک بلند شدم... با قدم های بلند خودمو به ماشین رسوندم.... گوشیم زنگ خورد.. به شماره نگاه کردم.... علی بود...
_بله

علی_سلام... مهرداد مرخصی گرفتی؟...

_آره یه کاریبرام پیش اومد...

علی_باشه می خواستم ببینم بعد از شرکت میا...

_من ساعت 4 میام جلوی شرکت...

علی_باشه... پس می بینمت...خداحافظ

_خداحافظ

گوشی و گذاشتم تو جیبم... سوار ماشین شدم و به سمت کارگاه رفتم...نیم ساعتبعد به کارگاه رسیدم... بعد از دو سال به جایی اومدم که یک بار از صفر شروع کرده بودم... از ماشین پیاده شدم و رفتم تو... یک راست رفتم سمت دفتر کارگاه.... مثل همیشه بدون زدن در یاد گرفتن اجازه رفتم تو اتاق... هومن عینک به چشم سرش تا گردن توی برگ های روی میزش بود... با باز شدن در سرشو آورد بالا...
هومن_اِ مهرداد تویی؟... گفتم جز تو کسی مثل گاو درو باز نمی کنه...

خودمو انداختم روی صندلی چرمی کنار میزش...
_هومن اصلا حوصله ندارم سر به سرم نزار...

هومن_اوهو... اوکی... حالا چت شده باز قیافت شبیه میز غضب خان شده؟...

بی مقدمه گفتم...
_امروز نسیم ودیدم...

هومن بطور کاملا مشهودی از جاش پرید...
هومن_چی؟... نمی خوای بگی بازم...

_نه نه... اصلا..

هومن_پس چی؟...

_مثل اینکه کاوه سر اونم کلاه گذاشته...

هومن_سر نسیم؟؟؟؟؟؟....ولی چطوری؟... مگه نمی گفتی وضع خیلی خوب نیست فقط به ظاهش میرسه؟

_چرا... مثل اینکه نسیم از دوران دانشگاه کاوه رو دوست داشته... وقتی جهانگیر از ش خواستگاری می کنه کاوه بوی پول می خوره به مشامشو میره سر وقت نسیم...

هومن_خب؟...

_هیچی دیگه... با هم دوست می شن... بعد کاوه میره رو مخش که بیا برو با جهانگیر ازدواج کن بعد از یه مدتم طلاق بگیر با پول مهرتم بریم اونور زندگی کنیم...مهریه شو می گیره ولی جهانگیر طلاقش نمیده...تا اینکه نسیم بهش میگه بخاطر پول باهات ازدواج کردم...جهانگیر هم سکته می کنه می برنش بیمارستان..

هومن_کاوه چی؟...

_اونم تمام پول مهریه ی نسیم و که رقم خیلی درشتی بوده رو بالا می کشه


هومن_عجب پستیِ... این کثافت سیر مونی نداره؟...

_از همه بد تر اینکه آنا هم به هوای عشق کاوه منو در به در کرد... الانم معلوم نیست کدوم گوریه...

هومن سکوت کرد تو فکر بود.... بعد از چند دقیقه گفتم...
_حالا که بیشتر فکر می کنم می بینم کاوه همیشه می خواست من با آرام ازدواج کنم... همیشه به طور مستقیم و غیر مستقیم منو به طرف آرام هول میداد... با ازدواج نکردن من با آرام... هم پول های من به باد می رفت... هم مهریه ی نسیم....

هومن_نمی خوای شکایت کنی؟.... سخته... ولی می تونی پولتو ازش پس بگیری...

_می دونم... ولی شکایت کردنم مساوی از دست دادن آرام...

هومن_هیچ ربطی به آرام نداره...

_من اگه شکایت کنم فرداش از اون شرکت اخراجم... نمی خوام بخاطر پول یکبار دیگه آرام و از دست بدم...

هومن_اگه آرام قبولت نکرد چی؟...می خوای بازم تو اون شرکت بمونی؟..

_حتی یک لحظه پا پس نمی کشم...

هومن_پس حداقل دنبال آنا بگرد...

_به فکرشم... اونم از کاوه زخم خوردست... شاید به درد بخوره...

هومن_شک نکن... وقتی آنارو پیدا کنی زودتر می تونی ثابت کنی کاوه کلاه برداری کرده...

***
جلوی شرکت ماشین و پارک کردم بعد از 5دقیقه علی از شرکت اومد بیرون سلام کرد...
علی_قیافه ات چرا انقدر داغونِ؟...

_چیزی نیست...بریم یه جا بشینیم برات می گم...

ماشین و به حرکت در آوردم.... دیگه به کسی اعتماد نداشتم... نمی خواستم هم به علی خیلی اعتماد کنم.. با اینکه اصلا بهش می خورد که ادم بدی باشه ولی نمی تونستم خیلی زود بهش اعتماد کنم... بعد گذشتن از ترافیک سنگین بلاخره رسیدیم فرحزاد...
علی_نگفتی؟... چرا انقدر بهم ریخته ایی؟..

_هیچی بابا... صاحب خونه ام میگه تخلیه کنم...

علی_پولی چیزی نمی خوای؟..

_نه دستت درد نکنه...

خنده اییی کرم...
_مثلا قرار بود تو بگی چرا نارحتی...

علی_می گم...

سینی چای گذاشتن روی تخت... علی سیگارشو در آورد...
علی_واسه زن سابقم خواستگار اومده...

_مگه ازدواج کرده بودی؟...

علی_آره... سه سال پیش از هم جدا شدیم...

_تو که هنوز دوستش داری....برای چی طلاقش دادی؟...

علی_نمی خواست باهام زندگی کنه.... ما بچه دار نمیشدیم...

_مشکل از تو بود؟..

علی_برعکس... اون فکر می کرد اگه طلاق بگیره به من لطف می کنه... فکر می کرد من می تونم شانس بچه دار شدن و با ازدواج با یکی دیگه امتحان کنم..

_حالا می خوای چی کار کنی؟...

علی_نمی دونم.. نمی تونم کسی جز خودم کنارش ببینم...

_نمی خوای بهش بگی؟..

علی_روم نمیشه... آخرین باری که دیدمش خیلی باهاش بد رفتار کردم...

_می خوای دست رو دست بزاری...باید بهش بگی..

علی پک محکمی به سیگارش زد...
علی-نمی دونم.... می خوام بهش بگم ولی می ترسم دوباره ردم کنه...

_امیدت به خدا باشه...

یک لحظه به یاد حرفای هومن افتادم...نکنه آرام هم منو رد کنه؟... نمی خوام کم بیارم ولی اگه با وجودم آزارش بدم چی؟..


یک هفته ی کشنده بالاخره تموم شد... امروز می تونستم آرام و ببینم...مثل هر روز گلی که دیشب خریده بودمو گذاشتم تو کیفم...
توی ماشین همش آهنگ شاد گوش می کردم... خوشحالم.. امروز آرام و می بینم...
_صبح بخیر خانم عظیمی... هم اتاقی هام نیومدن؟..

عظیمی_سلام صبح بخیر... خانم محبی اومدن...

از خوشحالی با قدم های بلند خودمو رسوندم به اتاق... آرام نشستته بود پشت میزش... همونطور که سرش پایین بود... سلام کرد... منم جوابشو دادم... نشستم پشت میزم...کیفمو گذاشتم کنار پام و گل از توش در آوردم...دیدم موقعیت خوبیه از جام بلند شدم رفتم سمت میز آرام...نامرد حتی سرشو بالا نگرفت تا نگاش کنم... دلم برای صورت خوشگلش تنگ شده بود...
گل و گذاشتم روی میزش و کمی خم شدم روی میز...
_تولدت با تاخیر مبارک بی معرفت...

آرام نگاهی به راه رو انداخت و سریع گل و از روی میز برداشت...سرشو بالا گرفت... اخم غلیظی کرده بود... دلم می خواست بچلونمش... انقدر که دلم براش تنگ شده بود....
آرام_این مسخره بازی ها رو تموم کن...نمی خوام کسی راجبم فکر بدی بکنه...

گل و انداخت تو سطل آشغال... لبخند روی لبمو حفظ کردم با اینکه نارحت شده بودم...
_کادوتو دوست داشتی؟...

آرام سعی می کرد صداشو کنترل کنه... ولی مشخص بود داره از دستم حرص می خوره...
آرام_اونم انداختم دور...تو اصلا چرا باید برای من کادو بخری؟..هان؟

دیگه طاقت نیوردم... دستمو از رو میز بر داشتم و دولا شدم تا جعبه موزیکالی که انداخته بود تو سطل آشغال و بردارم.... این اولین هدیه ای بود که با عشق براش خریده بودم...انصاف نبود که دور انداخته بشه.... دستمو کردم تو سطل آشغال ولی خبری از جعبه نبود...بلند شدم...
_تو ننداختش دور...

آرام_الان می ندازمش...

دست کرد تو کشو و جعبه رو کشید بیرون.. می خواست بندازتش تو سطل که...
_اِ ندازش...نکن..

آرام_می خوام بندازمش...من از تو کادو نمی خوام..

_لج بازی نکن دیگه... من اینو برای تو خریدم...

آرام بی توجه به من جعبه رو انداخت تو سطل....خیلی ناراحت شدم...خیلی عصبانی شدم ولی هیچی نگفتم...آروم دولا شدم و جعبه رو از سطل در آوردم... برگشتم سمتش...
_کارت اصلا درست نبود... فقط می خواستم تولدت و با دادن یه کادو تبریک بگم...

آرام_نمی خوام بهم بگی...کادوتم برو به بقیه بده...

بدون اینکه چیز دیگه ایی بگم نشستم سر جام... بعد از دقایقی بعد علی اومد... خیلی بد خورده بود تو پرم... سعی می کردم تمام تمرکزم به کار باشه تا کم تر به کار آرام فکر نکنم... چند بار نگاش کردم... اونم مثل من اخماش تو هم بود... یک بار چشم تو چشم شدیم که با تنفر چشمشو ازم گرفت... انگار واقعا ازم متنفر شده بود...
آرام_سلام آقای رستمی...

سرمو بلند کردم و کیارش و دادم که چهار چشمی زل زده به آرام... طاقت نگاه هاشو نداشتم...بعد از اینکه با منو علی سلام علیک کرد... برگشت سمت آرام و نشست کنار صندلی میز کارش...
کیارش_خوبی آرام خانم؟..

آرام_خیلی ممنون... پدر خوبن؟..

کیارش_مگه میشه با وجود حسابداری مثل شما خوب نباشه... خوب جیبِ پدر مارو پر کردینا...

آرام_وظیفه مو انجام می دم...

کیارش_اختیار دارین...

آرام سرشو انداخت پایین و مشغول کارش شد...مرتیکه کثافت داشت با چشاش آرامو می خورد... دستمام و مشت کرده بودم.. خیلی دلم می خواست چشماشو از کاسه دربیارم...
کیارش_اِهم...می تونم شب ...برای شام دعوتتون کنم؟..

آرام سرشو بلند کرد.. چشمش به من خورد... انقدر مشتمو محکم نگه داشته بودم که نوک انگشتام بی حس شده بود... احساس می کردم دارم خفه میشم...آرام پوزخندی بهم زد..پوزخندش ذوبم کرد...نابودم کرد... با لبخند گفت:
آرام_خیلی لطف دارین... با کمال میل...خیلی هم خوشحال میشم...

داغ شدم... خشم تمام وجودمو گرفته و بود... دوست داشتم بزنم تو دهن کیارش... بزنم تو دهن آرام که دیگه از این لبخندهاش تحویل کسی نده....کیارش راضی به نظر میرسید...این منو بیشتر میسوزوند...

کیارش_پس شب میام دنبالت...


علی و آرام رفته بودن پایین برای ناهار... من بالا مونده بود... داشتم دیوونه می شدم... تصور اینکه یه مرد دیگه با آرام بره بیرون... اونم مردی مثل کیارش... نباید میزاشتم آرام با کیارش بره بیرون... مغز داشت سوت می کشید... سرمو گذاشتم روی میز و چشمامو بستم...
با صدای کشیده شدن صندلی سرمو بلند کردم... آرام بود داشت می شست روی صندلیش... اصلا نگاهم می کرد...
_می خوای امشب با اون لندهور بری بیرون؟...

آرام زل زد تو صورتم... چشماشو کمی ریز کرد...
آرام_نمی فهمم به شما چه ربطی داره؟..

_آرام بچه بازی و بزار کنار ت داری برای لجل بازی کردن با من باهاش میری بیرون...

آرام_هه... آقا پسر... تو کی باشی که باهات لج بازی کنم...

_بس کن آرام... من بخاطر خودت میگم خودتم خوب میدونی کیارش آدم درستی نیست...

آرام_ببین آقای صالحی من با شما نسبتی ندارم که منو با اسم کوچیک صدا میزنید.... از این به بعد هم دوست ندارم تو مسائل خصوصیم دخالت کنید...

دستی تو موهام کشیدم.... من طاقت نداشتم که انقدر باهام بد صحبت بشه... اگه هر کسی دیگه ای جز آرام بود می دونست باهاش چی کار کنم... ولی آرام فرق می کرد... آرام هر کسی نبود....
_تو زنم بودی... نمی تونم نسبت بهت بی تفاوت باشم...می فهمی اینو؟

آرام دست به سینه شد... یکی از ابرو هاشو بالا انداخت...
آرام_اولا به قول خودت زنت بودم... دوما اون موقع هم که بودم برات مهم نبود.... چیه... چی شده برات مهم شدم... ببین برای بار دوم دارم میگم تو کار های من دخالت نکن...

مشتمو کوبوندم روی میز... صدامو کمی بالا بردم...
_تو حق نداری با اون بری بیرون...من نمیزارم که بری...

آرام_تو کیِ من باشی که برام تعیین تکلیف می کنی؟... هان؟...میرم توام هیچ کاری نمی تونی بکنی...

علی_چیزی شده؟...

آرام_نه چیزی نشده....


علی خیلی مشکوک به منو آرام نگاه کرد... آرام خیلی جدی به کارش مشغول بود... منم خیلی عصبی بودم... از حرف های آرام کفرم در اومده بود... فکر نمی کردم کنار اومدن با آارم انقدر سخت باشه... اون دیگه اون دختر قبل نبود... از وقتی از مشهد بر گشته بود رفتارش تغییر کرده بود... احساس می کنم با هام سر سنین تر بر خورد می کنه... انگار یه موضوعی آزارش میده... نمی دونم شاید من دارم اشتباه می کنم...
نیم ساعت از چهار گذشته بود که آرام کیفشو برداشت و رفت... بلافاصله منم با علی خداحافظی کردم و از جام بلند شدم...
علی_زود برو شاید بهش رسیدی...

فرصتم کم بود باید آخرین تلاشمو برای منصرف کردن آرام برای رفتن به قرار با کیارش می کردم.... باید آرام و منصرف می کردم... باید کاری می کردم که آرام باهاش نره... از خانم عظیمی خداحافظی کردم و از شرکت اومدم بیرون... آسانسور توی طبقه پایین بود و داشت میرفت به هم کف... وقت برای منتظر موندن برای آسانسور نبود... سری از راه پله خودمو به طبقه همکف رسوندم... ماشین و دقیقا جلوی شرکت پارک کرده بودم... آرام دیدم که داره میره سر خیابون تا سوار تاکسی بشه... سوار تاکسی که شد با فاصله دنبالش رفتم... از سر خیلبون اصلی تا خونه اش 15دقیقه ای راه بود و باید پیاده می رفت...
_آرام... آرام...

آرام بر گشت سمتم...
آرام_تو اینجا چی می خوای؟...

_من باید باهات حرف بزنم....

آرام_چه حرفی؟....

_میشه بیای سوار بشی؟...

آرام_من سوار ماشین مرد غریبه نمی شم...

_من غریبه ام؟...

آرام_برای من غریبه ایی...

_سوار ماشین من نمی شی بعد سوار ماشین کیارش می خوای بشی؟... اون آشناست؟...

آرام_تشخیص غریبه و آشنا بودن آدما با منِ نه تو...

_بیا سوار شو اذیت نکن...

آرام_من نمی دونم چرا گیر دادی به من.... چیِ دوباره نسیم دست رد به سینه ات زده؟...

چی؟... این داشت چی می گفت؟... چه ربطی یه نسیم داره؟..
_چی داری می گی تو؟.. چه ربطی به نسیم داره؟...

آرام_درسته یه هفته تو شرکت نبودم ولی خبر دارم با نسیم رفتی بیرون... من احمق نیستم آقا مهرداد... اون آرامی که دوسال پیش می شناختی مرد... دیگه نمی تونی منو گول بزنی... فقط نمی دونم این دفعه چی تو سرته که می خوای خودتو به من نزدیک کنی... این دفعه قرارِ چی بهت برسه؟... پول؟... زمین؟... خونه؟.... طلا؟... چی قرار بهت برسه که بخاطرش هر روز هر روز گل میزاری تو کشوم، برام کادو تولد می خری؟...

حرفی نداشتم برای گفتن... اینطوری فکر می کرد؟... فکر میکرد برای چیز دیگه ایی دارم بهش نزدیک می شم؟... حق داشت... یه بار برای اون زمین های لعنتی باهاش ازدواج کردم... حق داشت که الان باورم نکنه... نگاه پر تنفرش قلبمو چنگ می زد.... رو به روم واسیتاده بود... تو یک قدمیم... سرشو بالا گرفته بود و با تنفر زل زده بود به صورتم... چقدر می خواستمش... چقدر می خواستم که مال من باشه... ولی...
روشو ازم بر گردوند و به راهش ادامه داد... به خودم اومد و دنبالش راه افتادم.... بازوشو گرفتمو به سمت خودمو بر گردونندم..
_داری اشتباه می کنی...

آرام صداشو بلند کرد...
آرام_ به من دست نزن...

یه پیر مرد و دو مرد جوونی که از کنارمو رد می شدن بر گشتن سمتم ...
مرد اول_چی کارش داری؟..

_شما دخالت نکنید مسئله خانوادگیه...

آرام_من با تو هیچ نسبتی ندارم... ولم کن...


مرد اومد سمتم... بازوی آرام و ول کردم... و با مرد در گیر شدم... بیشتر از اینکه بزنم خوردم... نمی خواستم بزنم... فقط می خواستم از دسا اونا راحت بشک برم سمت آرام... برای همین فقط سعی می کردم اونار. از خودم جدا کنم... تا به خودم اومدم مشتی بود که تو سر و کله ام می خورد... ارام می دیدم که شکه داره نگاهم می کنه... مرد و زدم کنار تا برم ستش ولی مرد دومی گرفته بودتم... پیره مرد همش بهم دری ویری می گفت... صدای داد و فریادمون بالا گرفته بود... دیگه آرام نمی دیدم... مثل اینکه رفته بود...
پیر مرد_بسشه... ولش کنید..

ازم جدا شدن... اگه موقعیتم جز این بود حسابی کتکشون میزدم... پیراهنم پاره شده بود... دهنم هم مزه ی خون میداد... از جام بلند شدم... همه بهم بد نگاه می کردن... خودمو به ماشینم رسوندم و سوار شدم.... از سرم خون میومد.. ماشین و روشن کردم و رفتم سمت خونه آرام... باورم نمی شد آرام انقدر سنگ شده بود...جلوی خونه اش که رسیدم دستمو گذاشتم روی زنگ...
_کیه؟..

صدای سحر بود...
_سلام سحر خانوم به آرام میگید یک لحظه بیاد دم در؟...

سحر انگار که شکه شده باشه... فکر کنم نشناختتم...
سحر_شما؟..

_مهردادم...

برای چند لحظه سکوت کرد...
سحر_آرام خونه نیست...

_میدونم که خونه است... دروغ نگید... کاریش ندارم فقط می خوام یه چیزی بهش بگم..

سحر_چند لحظه...

به دیوار تکیه دادم... از سرم خون می رفت... چشمامو بسته بودم... سرم خیلی گیج می رفت... الان وقت ضعیف بودن نبود... الان بزرگ ترین هدفم این بود که آرام و منصرف کنم..... صدای باز شدن در اومد... تکیه مو از دیوار بر داشتم... آرام از خونه اومد بیرون تا منو دید جیغ کوچیکی کشید.... رنگش پریده بود... دستشو گرفت جوی دهنش...
آرام_از سرت خون میاد...

پوزخندی زدم...
_می دونم... مهم نیست...

آرام_حالت خوبه؟..

_بهتر از این نمی شم...

اخم کوچیکی کرد و با هم اخم گفت:
آرام_خونه ی منو از کجا بلدی؟...

سکوت کردم... بعد از چند لحظه سکوت گفت:
آرام_کارتو بگو... من جلوی در و همسایه آبرو دارم...

_درباره نسیم...

آرام_چرا فکر کردی برام مهمِ؟..

_اگه مهم نبود رفتارت با من تغییر نمی کرد..

آرام_هر جور که دوست داری فکر کن... ولی من نمی خوام هیچ حرفی بشنوم...

_ولی من باید توضیح بدم...آرام اونطوری که فکر میکنی نیست... نسیم هم گول کاوه رو خورده... هومنطو که سر من کلاه گذاشته سرِ نسیم هم کلاه گذاشته... اونو کاوه درباره ی خودشون به تو دروغ گفتند... شوهر نسیم الان بیمارستان چون فهمیده نسیم کاوه رو دوست داشته سکته کرده...

چشم های آرام گرد شد... ولی خیلی زود به حالت عادیش بر گشت... بی تفاوت گفت:
آرام _ گفتم که برام مهم نیست... توضیحت و دادی؟...تموم شد؟..

با سر تائید کردم... با تکون دادن سرم... سرم درد گرفت...
آرام_خب پس خداحافظ..

می خواست درو ببنده که پامو گذاشتم لای در...
_میشه امشب نری؟..

آرام_به تو ربطی نداره... هر جا که دلم بخواد میرم...پاتو از لای در بردار...

_آرام...

آرام_اسم منو به زبون نیار... من از تو و امثال تو متنفرم...


پامو از لای در بر داشتم... آرام درو محکم بست... دوباره شکست خوردم... آرام می خواست بره... شاید ربطیبه لج و لجبازی با من نداشته باشه... شاید واقعا می خواد با کیارش باشه... اگه اینطوری باشه من میمیرم... ولی نه... مگه ندیدی نگرانم شد؟... مهرداد نا امید نشو....خودم جواب خودمو دادم... شاید به عنوان یه انسان برات ناراحت شده... شاید اگه هر کسی دیگه ایی هم جای تو بود براش نگران می شد... صلا مگه براش اهمیت داشت که منو کتک خوردم... اگه براش مهم بود...
توی ماشین نشستم... سرم خیلی درد می کرد... عصابم خیلی خورد بود... چند بار به فرمون مشت کوبیدم... ولی اصلا آروم نشدم.. دلم می خواست داد بزنم... شاید اگه داد می کشیدم خالی می شدم...
ماشین و به حرکت در آوردم... نمی دونستم دارم کجا میرم... وقتی به خدم اومدم رفته بودم بام تهران... از اون بالا همه ی تهران و ردمش زیر پاهام بودن... آرام هم یه جایی تو این شهر بود...نمی دونم چقدر زل زده بودم به چراغ های شهر که تو تاریکی شب بهم چشمک می زدن... نمی دونم چقدر تو اون حالت بودم... فقط اینو می دونم که وقتی به خودم اومدم تنم درد می کرد از بس که تو یه حالت نشسته بودم... نگاهی به ساعت مچیم انداختم.... ساعت 11 بود...
الان آرام کجاست؟... هه... حتما داره با کیارش توی رستوران شیکی تو بالا شهر غذا می خوره... نکنه کیارش دستشو گرفه باشه؟... من طاقت ندارم.... دارام دیوونه می شم خداااااااااا(داد کشیدم)...

_خداااااا... صداموووو میشنوییییی... منممممممم.... ببین حالموووووو...

داد می کشیم از ده دل داد می زدم....دلم گرفته بود... نشستم توی ماشین...ضبط و روشن کردم.... آهنگ زانیار خسروی بود....
شدم غرق توی زندگی ساده
با یه قلب خالی از تو که تنهاییش زیاده
شدم حبس میون خاطرات با تو
همیشگی نشدی اما
همیشه یادمه نگاتو
خودت نشونم دادی مسیر آرزو هارو
حالا آرزو میکنم همون روزا رو
همون روزا رو…
امید دارم یه روز میرسه که یه جایی بالاخره
باز چشم تو چشات میندازم
امید دارم هنوز
دوباره میایی و کنار تو راحت
خوشبختیو میسازم
میسازم …
♫♫♫
هر روزی که میشه دیروز
دلتنگتر میشمو باز غرق میشم تو خیال و خواب
هربار که میزنه بارون میبندم چترمو
بیادت خیس میشم از قطره های آب

امید دارم یه روز میرسه که یه جایی بالاخره
باز چشم تو چشات میندازم
امید دارم هنوز
دوباره میایی و کنار تو راحت
خوشبختیو میسازم
میسازم …
♫♫♫
با خواننده می خوندم... آره امید دارم... هنوزم امید دارم که میرسم بهت... امید دارم یه روزی خنده هات دوباره برای من میشه... امید دارم که کنارت طعم خوشبختی می چشم....


ساعت نزدیک 5 صبح بود که رسیدم خونه.... خیلی خسته بودم... کیف و سویچ ماشین و پرت کردم رو میز... پیراهنم در آوردم و پرت کردم تو سطل آشغال... هم خونی شده بود هم پاره.... رفتم تو حموم ... آب و باز کردم و زیر دوش وایستادم... تنم درد می کرد... سرم هم همین طور... آب گرم تمام تنم و ماساژ میداد... نیم ساعت زیر دوش بودم... از حموم اومدم بیرون... سرم خیلی درد می کرد یه مسکن خوردم و خوابیدم...
با صدای گوشیم چشمامو باز کردم... دوباره رو کاناپه خوابیده بودم... گوشی و از رو میز برداشتم... از شرکت بود...
_بله...

صدا صدای آرام بود..
.
آرام_سلام آقای صالحی..

خشک جواب دادم...
_بفرمایید...
.
آرام_امروز تشریف نمیارید؟..

_خیر...

انگار داشت با کسی دیگه حرف میزد...
آرام_می گن امروز نمیان... بله... میگم... خداحافظ..
.
_الو...

آرام_ببخشید... منشی آقای رستمی بودن... امروز به حضورتون تو شرکت نیاز دارن...

نمی دونم چرا این حرف از دهنم پرید...
_خانم محبی بنده بیمارستانم نمی تونم بیام...

تا اینو گفتم یکی زدم تو سرم... سرم که همین طوریش هم درد می کرد با اون ضربه ای که به سرم زدم بشتر دردم گرفت... چه دروغ بچه گانه ای گفته بودم... آرام یکم سکوت کرد...
آرام_برای چی؟..

جواب سوالشو ندادم...
_نمی خواد بگین من خودمو تا یک ساعت دیگه می رسونم شرکت...

گوشی و قطع کردم... از دست آرام خیلی ناراحت بودم... درسته که دیگه به من تعهدی نداره ولی من نمی تونم کسی و در کنارش ببینم.... جلوی آینه ایستادم تا موهامو یکم مرتب کنم... صورتم کبود شده بود.... روی پیشونیم زخم شده بود... دیشب بخاطر سرگیجه ای که داشتم خوردم زمین... همین هم باعث شد تا پیشونیم زخم بشه....ولی خودمونیما نا کس ها چه دست سنگینی هم داشتن... شانس آوردن که نمی خواستم بزنمشون...مگر نه می دونستم باید چی کارشون کنم...
آماده که شدم راه افتادم... سر ساعت 12 جلوی شرکت بودم... ماشین و پارک کردم و رفتم تو بعد از اینکه با خانم عظیمی سلام و علیک کردم رفتم تو اتاقمون... آرام مثل همیشه نهشسته بود پشت میزش... خبری از علی نبود... احتمالا باز رفته بود طبقه بالا...
_سلام..
.
آرام_سلام...

اول خیلی تند جوابمو داد ولی به محض اینکه نگاهش اون تندی پرید و جاشو با نگرانی عوض... شاید من بودم که داشتم مثل بچه ها برای خودم خیال بافی می کردم...
پشت میزم نشسته بودم و مشغول کار بودم... هنوز نگاه خیره آرام و رو خودم احساس می کردم... سرمو آوردم بالا و نگاهشو غافلگیر کردم..
.
_خوشگل شدم ... نه؟..

آرام فقط نگام می کرد هیچ جوابی نداشت که بده...
_کبودی بهم میاد؟...حالا دلت خنک شد که این بلا رو سرم آوردی؟.
.
آرام_من نمی خواستم این بلا سرت بیاد و کتک بخوری... تقصیر منم نیست تقصیر تو که تو زندگی خصوصی من دخالت می کنی...
_بله... شما درست می گین... شما هیچ تقصیری نداشتین...

همون موقع علی از در اومد تو...
علی_سلا...م... تو چرا اینطوری شدی؟...

_سلام ... دعوا کردم...

علی_اصلا بهت نمی خوره اهل دعوا باشی...

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 21
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1156
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,613
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1039
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,522
  • بازدید ماه : 140,844
  • بازدید سال : 583,309
  • بازدید کلی : 12,448,398