close
تبلیغات در اینترنت
رمان میرم جای من اینجا نیست قسمت یازدهم
loading...

رمان فا

ماشين تا ظهر درست شد و ما به طرف تهران حركت كرديم... توي راه مهرداد چند بار ازم غير مستقيم خواست برم خوه اش ولي من يا جواب نمي دادم يا مثل خودش غير مستقيم جوابِ منفي مي دادم.... مهرداد_راستي تو كه حسابداري خوندي مي توني تو حساب كتابام كمكم كني؟ _مي تونم... مهرداد_كمكم مي كني؟..........................._اگه…

رمان میرم جای من اینجا نیست قسمت یازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2321 چهارشنبه 23 بهمن 1392 : 22:43 نظرات ()

ماشين تا ظهر درست شد و ما به طرف تهران حركت كرديم... توي راه مهرداد چند بار ازم غير مستقيم خواست برم خوه اش ولي من يا جواب نمي دادم يا مثل خودش غير مستقيم جوابِ منفي مي دادم....
مهرداد_راستي تو كه حسابداري خوندي مي توني تو حساب كتابام كمكم كني؟

_مي تونم...

مهرداد_كمكم مي كني؟...........................

_اگه وقت داشته باشم...

مهرداد_نه ديگه نشد... نمي خوام برام مفتي كار كني... بهت حقوق مي دم

_فكرامو ميكنم بهت مي گم..

مهرداد_پس تا برسيم تهران فكراتو بكن...

_حالا ببينم چي ميشه... فعلا كه خوابم مياد..

چشمامو روي هم گذاشتم و خوابيدم...
مهرداد_باشه... توي گوشيد سيوش كن

آنا_مرسي مهرداد... ببخشيد من شمارمو حفظ نيستم الان بهت زنگ مي زنم كه شمارمو داشته باشي..

مهرداد_باشه...

آنا_مي دوني من براي كار اومدم ايران مي خوام شركت بزنم

مهرداد_چه خوب موفق باشي..

آنا_متشكرم... مي تونم گاهي بهت زگ بزنم ازت كمك بخوام؟

مهرداد_چرا كه نه... خوشحال ميشم كمكت كنم...

آنا_تو خيلي دوست داشتني مهرداد...

پرستو_آنا... رسيديم...

با توقف ماشين منم چشمامو باز كردم بعد از خداحافظي كردن پرستو و محسن با آنا دست دادم خداحافظي كردم... ولي در كمالِ تعجب آنا رو به مهرداد گفت:
آنا_اميدوارم هرچه زودتر ببينمت...

مهرداد تو تمامِ اين مدت چشمش به من بود... مي خواست عكس اعمل منو ببينه... ولي من خيلي خونسردانه نگاشون مي كردم...
بعد پياده شدن پرستو اينا من و مهرداد رسوندن خونه ي مهرداد... وقتي ميني بوس از كوچه خارج شد گفتم:
_خوب ديگه من ميرم...

مهرداد_بيا بالا امشب و اينجا استراحت كن فردا ميري...

گوشي مهرداد زنگ خورد... گوشي و از جيبش درآورد و براي چند لحظه به گوشي زل زد....
_چرا جواب نميدي؟

مهرداد_شمارشو نمي شناسم...

_خوب جواب بده ببين كيه..

مهرداد_بله...

مهرداد اخماشو كرد تو هم..
مهرداد_شما؟...آهان حالتون خوبه؟...بخشيد نشناختم...ممنون سفر بوديم... بله... اتفاقي افتاده؟؟؟ بله...چند لحظه گوشي خدمتتون باشه...

مهرداد با دست جلوي گوشيش گرفت
مهرداد_گوشيت خاموشه؟؟

_آره شارژ تموم كرده بود... كيه؟

مهرداد_مادرت...

دلم هري ريخت... تمام فكر هاي بد و منفي اومدن توي ذهنم دستم مي لرزيد... نمي تونستم گوشي و بگيرم"يا قمر بني هاشم واسه بابا اتفاقِ بدي نيوفتاده باشه"... گوشي و چسبوندم به گوشم....با صداي لرزون گفتم:

_الو...سلام مامان....


صداي گريه مامان از اون سمت ميومد.... مي تونستم صداي تپشِ قلبمو بشنوم... دستام سرد شده بود
_مامان... تورو خدا حرف بزن...

مامان_آرام...

_چي شده مامان دارم سكته مي كنم... بابا حالش خوبه؟

مامان ميون هق هاش بريده بريده گفت...
مامان_ام...امام رضا.. بابا... تو شفا داد...

نمي تونستم به گوشاي خودم اعتماد كنم...
_چچچچچچيييي؟؟؟

آرش_سلام آرام خوبي؟

_آرش گوشي و بده دست مامان...

آرش_مامان نمي تونه حرف بزنه

_آرش بابا حالش خوبه؟

صداي گريه هاي مردونه ارش بود از پشت تلفن ميومد...
آرش_آرام باورت نميشه... بابا خيلي خوبه... اما رضا شفاشو داد...

_يا امام رضا...جونِ آرام راست ميگي؟...

آرش _به جون خودم... به جونِ خودت راست ميگم.... ما داريم ميايم تهران...يك ساعت ديگه پرواز داريم... ميايم پيشِ شما بابا فردا بايد بره پيش دكترش...من بايد برم

_باشه ...باشه... منتظرتونيم... ميايم فرودگاه...

آرش_نه ... تاكسي مي گيريم...

_نه خودمون ميايم... كي مي رسيد تهران؟

آرش_اگه تاخير نداشته باشه 11 تهرانيم

_باشه... برو مواظبِ مامان و بابا هم باش ميبينمت...

گوشي قطع كردم.... زدم زير گريه مهرداد با دستپاچگي در آپارتمان و باز كرد و منو كشون كشون برد سمت آسانسور...
تا در واحد باز شد خودمو انداختم تو خونه و نشستم روي زمين... اشكام بند نميومد... تو اون لحظه فقط و فقط يك چيز تو ذهنم بود...
"خدايا شكرت"


مهرداد_آرام... آرام جان انقدر گريه نكن... بيا اين آب و بخور...

ليوان آب و به لب هان نزديك كرد.. به زو يك قلوپ آب خوردم....
مهرداد_چرا نمي گي چي شده؟...

ميون گريه بريده بريده گفتم:
_مهرداد.... بابا... بابا حالش خوب.... شده... بابا شفاشو گرفت....

اشك توي چشماي مردونه اش جمع شده بود... خودم انقدر توي حالِ خودم بودم كه به مهرداد توجهي نداشتم...
مهرداد_بلند شو... بلند شو بيا بريم وضو بگيريم دو ركعت نمازِ شكر بخونيم...

با كمك مهرداد از روي زمين بلند شدم و رفتم توي دستشويي... صورتمو شستم و وضو گرفتم... حالم بهتر شده بود... بعد از من مهرداد هم رفت دستشويي و وضو گرفت...
مهرداد سجاده اي براي من و جانماز كوچيكي براي خودش پهن كرد... چادرمو سرم كردم و همزمان با مهرداد نماز شكر خونديم...
**
ساعت نزديك هاي 12 بود كه رسيديم خونه... بابا از آخرين باري كه ديده بودمش لاغرتر شده بود... آرش چهره ي مردونه تري به خودش گرفته بود... و مامان شكسته تر... غصه اي كه تو اين مدت براي بابا خورد شكسته ترش كرده بود....
آرش مي گفت:
آرش_رفته بوديم حرم... مثل هر روز... يه عده جوون اومده بودن داشتن باي امام رضا مي خوندن... وسط هاي مداحيشون بابا حالش بد شد و بيهوش شد...خدام و مردم كمك كردن تا برسونيمش بيمارستان وقتي بهوش اومد گفت حالم خوبه... سرحال تر از هميشه بود... دكترا معاينش كردن و ازش آزمايش گرفتن....وقتي جوابِ آزمايش اومد دكتر نعجب كردن... دوباره آزمايش گرفتن.. جواب همون بود... نشونه اي از سرطان تو خونِِ بابا نبود...
فرداي اون شب بابا رو برديم دكترش... وقتي جوابِ ازمايش هارو ديد خيلي خوشحال شد با اين حال باز هم براش آزمايش نوشت تا مطمئن بشه...
***
يك ماهِ شب و روزم كنار بابا و مامان و آرش بودم... تو اين يك ماه بابا روز به روز بهتر و بهتر شد.. ديگه خبري از رنگ پريدگي و بيماري تو صورتش نبود...تمامِ فاميلامون از خوب شدن بابا خبر دار شدن و اومدن به ديدنش... تو اين يك ماه بر خلاف خواسته مامان براي برگشتن به كرج من اجازه ندادم...چون قرار بود به مشهد برن... بابا مي خواست براي خدام شدن درخواست بده...
بعد از رفتن بابا و مامان به مشهد خيلي احساس تنهايي مي كردم تو اين مدت چند بار بيشتر سحر و نديده بودم... هم اون هم من سرمون شلوغ بود... سحر براي عقد كننوش... و من براي بابا...آرش هم رفه بود كرج تا خونه رو اجاره بده بعد هم برگرده مشهد پيشِ مامان و بابا...
تو اين مدت مهرداد فقط حامي بود... با جون و دل از بابا و مامان پذيرايي مي كرد... و من ازش ممنون بودم... براي همين شبي كه مي خواستم از خونش برم براش يه هديه گرفتم...


ساعت از 9گذشته بود كه مهرداد كيليدو تو در چرخوند... بعد مدت ها منو مهرداد باهم تنها بوديم...

مهرداد_سلام.. چه بويي را انداختي...

_سلام... برو لباسات و عوض كن من شامو بكشم

غذا رو روي ميز چيدم... دوغ و سالادم گذاشتم رويِ ميز...
مهرداد_به به...چه كردي

لبخندي زدمو نشستم پشتِ ... بعد از خوردنِ شام از توي كشو جعبه ي كادويي روبراش خريده بودمو درآوردم..
_قابلِ شما رو نداره...

مهرداد لبخندي زد و ناباورانه گفت:
مهرداد_مالِ منه؟... به چه مناسبت؟..

_براي قدرداني از زحماتي كه ت اين يك ماه براي خودمو خانواده ام كشيدي
مهرداد جعبه رو باز كرد... گردنبد الله از توش در آورد..
مهرداد_خيلي قشنگه ممنون...

_قابلتو نداشت....

مهرداد گردنبند و به گردنش انداخت...
_مهرداد؟

مهرداد_بله..

_من امشب از اينجا مي رم؟

اخماش رفت تو هم
مهرداد_براي چي؟..

_دليلي نداره كه ديگه اينجا باشم...

مهرداد_آره دليلي نداره ولي دوست ندارم تنها برگردي اونجا...

_به تنهايي زندگي كردن عادت كردم..

مهرداد_تو مي خواي منو نبيني؟

_آره... نمي خوام ببينمت

مهرداد_باشه برو... من ديگه اصراري به موندنت نمي كنم...

_خوبه...

انقدي مي شناختمش كه بدونم عصبانيِ ولي داره خودشو كنترل مي كنه....ساكمو برداشتم رفتم طرف تلفن كه به آژانس زنگ بزنم....
مهرداد_مي رسونمت

_خودم ميرم...

مهرداد_گفتم ميرسونمت

سويچ ماشينشو برداشت از خونه رفت بيرون...منم ساكمو برداشتم و رفتم توي پاركينگ... سوار ماشين كه شدم... با سرعت وحشتناكي ماشين و به راه انداخت.... 10 دقيقه بعد جلوي خونه ام پياده شدم و مهرداد بدون هيچ حرفي پاشو روي پدال گاز فشار داد و رفت...


دو هفته ای از برگشت مامان و بابا می گذشت... آرش بعد از یک هفته برگشت مشهد تا کارای ثبتِ نام توی دانشگاهشو انجام بده....
تو این مدت مهرداد تقریبا یک روز در میون به بهانه های مختلف میومد خونه ام...
***
صدای آیفون چرتمو پروند... غر غر کنون به سمت در رفتم تا درو باز کنم...
_اه... این موقع روز کیه؟

در وباز کردم مهرداد با یک جعبه شیرینی خندون جلوم وایساده بود...
مهرداد_نمیری کنار بیام تو؟..

_چرا بیا...

از کنارِ در رفتم کنار مهرداد اومد توی خونه....شیرینی گرفت سمتم...
_به چه مناسبت؟...

مهرداد_مناسبت همکاری شما با من... خانوم حسابدار...

_من کی قبول کردم که خودم خبر ندارم... تو کی از من جواب خواستی؟

مهرداد_کاری نداره.... جوابتو بگو...

_چقدر بهم میدی؟...

مهرداد_برات یه 206 می خرم خوبه؟...

_اوممم... نه نمی خوام خیلی زیاده... دوربین حرفه ای می خوام... با لنز و پایه اش در میاد...اوممم... 9تومن...

مهرداد_قبول... حالا دهنتو شیرین کن....

شیرینی بر داشتم گذاشتم تو دهنم..
مهرداد_راستی پارسال در چنین روزی اومدیم خواستگاریت... یادته؟

_مگه میشه تاریخ خریتم یادم بره؟؟؟

مهرداد جا خورد شاید انتظار نداشت به خودم توهین کنم... ولی واقعیت بود.... یک سالِ تمام زندگی دویِ دیگه شو بهم نشون داده بود... مهرداد جعبه شیرینی گذاشت روی اپن... انگار می خواست به خودش مصلت بشه...
_کی شروع کنیم؟

مهرداد_امشب خوبه؟...

_اول بگو دقیقا چه کاری می خوای برات بکنم؟..

مهرداد_می خواخم ببینم چقدر از فروش زمین ها بهم می رسه... می خوام بزنمش به کار...

_خوب باید کارشناس ببری تا اول برات قیمت گذاری کنه... بعدم یه بر آوردی کنیم ببینیم چقدر خالص دستت میاد...

مهرداد_خب..

_بعدم ببینی تو چی سرمایه گذاری کنی بیشتر برات سود داره...

مهرداد_می خوام نصف دو سوم سهم کارگامو بفروشم...

_برای اونم باید کارشناس ببری...

مهرداد_خب پس کی شروع ی کنی؟..

_کارشناسات و ببر... قیمت بده... شروع می کنیم....


فکر نمی کردم که انقدر باشه.... با فروش زمین ها بیشتر از 15میلیارد تومن به مهرداد رسیذ.... از پول بدم اومد... مهرداد برای این پول... برای همین زمین ها زندگی منو خراب کرد... اومد تو زندگیم که این زمین هارو به دست بیاره... زندگیمو خراب کرد واسه همین پول ها...
حالِ خوبی نداشتم... وقتی نگام به رقم روی میز می خورد حالم از مهرداد بهم می خورد... حالم از هرچی پول بود بهم می خورد.... حال از آدمای پول پرست بهم می خورد... مهرداد... حالم از تو هم بهم می خوره... تو با خود خواهی هات... با پول پرستی هات... بخاطر پول... زندگیمو خراب کردی...
****
به چهره ی سرخ شده ی مهرداد نگاه کرد.... پاکت توی دستشو پرت کرد روی میز....
مهرداد_این چیه؟...

_احزاریه....

مهرداد_می دونم.... چرا درخواست طلاق دادی؟..

_چرا نداره... می خوام طلاق بگیرم...یعنی اینو نفهمیدی؟..

مهرداد_چرا انقدر بی سر و صدا؟..

_می خواستی بلند گو بگیرم دستم همه جا جار بزنم؟...

مهرداد_من فکر کردی می خوای به هم فرصت بدیم؟

_اشتباه کردی....

مهرداد_پس چرا زودتر درخواست ندادی؟... الغن؟... بعد از این همه وقت؟....

_حالا که دادم.. چه اشکالی داره؟..

چهره اش تو هم رفت... هیچ اثری از اون خشم نبود... احساس می کرد ناراحتِ... یکم دور حال قدم زد... تو تمامِ این مدت من فقط داشتم نگاهش می کردم... اومد رو به روم نشست... زل زد توی چشمام... با یه لحن خاصی گفت:
مهرداد_واقعا می خوای طلاق بگیری؟؟؟...

سکوت کردم... خودم هم نمی دونستم...احساس خودمو نمی دونستم... انقدر روحم مجروح بود که به این زودی ها جراحتش بر طرف نمی شد... هنوز بهش علاقه داشتم... هنوز با دیدنش بر خلافِ ظاهرم تپش قلب پدا می کردم...
ولی نه... دیگه بسه... نمی خوام بیشتر از این داغون بشم...
با صدایی که خودمم به زور میشنیدمش گفتم:

_آره... می خوام از هم جدا شیم....

مهرداد دستی تو مو هاش کشید... کلافه بود... از جاش بلند شد رفت سمتِ در... دستشو گذاشت روی دستگیره در قبل از اینکه درو باز کنه گفت:

مهرداد_آرام... بمون.... جبران می کنم...خوب فکراتو بکن...تا شنبه... شنبه میام که ازت خبر بگیرم...


چندتا سرفه کرد و برگشت سمتم...
سحر_آرامی... من حالم خوب نیست یه زنگ می زنی وحید بیاد دنبالم؟

_آره الان می زنم... می خوای با هم بریم دکتر؟..

سحر_نه یکم دراز بکشم... وحید که اومد با اون میرم...

_باشه برو رو تخت استراحت کن... الان برای چای میارم..

رفتم سمتِ آشپزخونه و برای چای ریختم... بعد از اینکه بهش چای دادم .. تلفن بر داشتم شماره ی وحید و گرفتم.. بعد از چند تا بوق بر داشت:
وحید_بله...

_سلام آقا وحید خوب هستین؟... آرامم...

وحید_به به سلام آرام خانومِ گل... نیستی کم پیدایی؟....

این چه خودمونی حرف میزنه؟... سعی کردم کمی جدی تر باشم ...

_شما سرتون شلوغه... ببخشید آقا وحید سحر حالش خوب نیست...می خواد بیاین دنبالش...
بر خلافِ انتظارم اصلا نگران نشد... با لحنِ شادی گفت...

وحید_ خوبه پس روی شما رم زیارت می کنیم...

_اختیار دارن... کاری ندارین؟

وحید_سی یو...

اه اه... مرتیکه جلف..."سی یو"...
*****
سحر خواب بود که وحید از راه رسید... درو براش باز کردم و وحید اومد تو خونه....
وحید_سلام آرام خانوم... سحر کجاست...

_سلام ... خوابِ الان بیدارش می کنم...

وحیدخنده ی چندش آوری کرد و بهم نزدیک تر شد... ازش می ترسیدم... بعد چشمکی ززد و خیلی آروم گفت:

وحید_بزار بخوابه... چه خوشگل شدی... حیف تو نیست که خودتو پابندِ مهرداد کردی؟

یک قدم رفتم عقب تر...
_چی دارین می گید؟.. خجالت بکشید...

وحید_باشه تو با من راه نیا....
صداشو بلند کرد...
وحید_آرام خانوم این خانوم ما کجاست؟..

در اتاق باز شد و سحر از اتاق خراج شد...

سحر_اومدی وحید؟... بریم حالم خوب نیست...

وحید_الهی من قربونت برم... بریم عزیزِ دلم...
این وحید واقعا آدم عوضی بود... باورم نمی شد.... تا الان داشت به من نخ می داد... بیچاره سحر... باید بهش می گفتم وحید چطور آدمیه...


فردای اون روز خیلی فکر کردم... به خودمو زندگیم به مهرداد... دلم می گفت بمون و بهش فرست بده... ولی عقلم می گفت برو خودتو از این بدبختی نجات بده.... نمی دونستم کارِ درست چیه.... نمی دونستم چی کار کنم؟.. می ترسیم نمی خواستم روی زندگیم ریسک کنم...
مهرداد فرق کرده بود... مثل قبل نبود... شاید بخاطر این بود که دیگه نسیمی وجود نداشت... آرام بخاطر همینِ... اگه نبود چرا از روزی که از شمال برگشت رفتارش با م تغییر کرد... مگه نه اینکه هر دفعه که می دیدمش خون به جیگرم می کرد؟... اگه منو می خواد چون کسی و نداره... صد سال نمی خوام داشته باشه...
دیگه هنگِ هنگ بودم... به سحر نگفته بودم... تصمیم گرفتم با اون مشورت کنم... تلفن و بر داشتمو شماره شو گرفتم...
سحر با صدای گرفته جواب داد:
سحر_سلام خرِ...

_اوه اوه... صدارو.. خوبی؟ بهتر نشدی؟..

سحر_نه بابا دارم میمیرم...

_بادمجون بم آفت نداره عزیزم...

سحر_الان چند تا قرص خوردم بخوابم که زنگ زدی...کارتو بگو می خوام بخوابم...

_سحر... بینِ دو راهی موندم...

سحر_دو راهی برای چی؟
کل قضایا رو براش تعریف کردم... تو تمام این مدت سحر سکوت کرده بود و داشت به حرفام گوش می کرد...

سحر_می دون که هنوز دوستش داری... وای آرام چه تضمینی وجود داره که مهرداد مثلِ قبلش نشه؟...

_می دونم .. برای همین می خواستم باهات مشورت کنم...

سحر_از یه طرف هم مهرداد با اون غرورِ سر به فلک کشیدش ازت خواسته پیشش بمونی... نمی دونم چی بگم....

_اگه تو بودی قبول می کردی؟

سحر_نمی دونم... شاید... شاید هم نه... آرام میگم چند وقت دست نگهدار... شاید واقعا تغییر کرده... اگه می خواد که بشناستد بزار بشناسه... شاید تو این مدت تونستی بهش اعتماد کنی...

_نمی دونم... شاید تونستم..

سحر_ببین ارام... من خارج از گود ام... ناراحت نشیا ولی از مهرداد هم خیلی بدم میاد.... این چیزی نیست که من یا دیگران بتونیم کمکت کنیم باید خودت تصمیم بگیری...

_فردا میاد اینجا تا ازم جواب بگیره... هنوز نمی دونم چی باید بهش بگم...

سحر-توکل کن به خدا...
تلفن و که قطع کردم خیلی فکر کردم.... شاید باید به مهرداد فرصت بدم... شاید اینطوری بهتر باشه... نمی دونم... هنوز تکلیفم با خودم روشن نیست....


وحید_من پایینم زود بیا...

گوشی و قطع کردم سریع کیفمو بر داشتم... کفش هامو پوشیدمو با حداگثر سرعت پله هارو پایین رفتم...
نیم ساعت پیش بود که وحید زنگ زد و گفت سحر حالش خوب نیست... هرچی هم به خونه ی سحر زنگ زدم جواب نداد... خیلی نگرانش بودم.... درِ ماشین باز کردم و سریع نشستم...
_بریم جواب نمیده...

وحید_خونه نیست... خونه ی منه...

_خونه تو؟...چرا نبردیش درمانگاه؟...

وحید_دکتر بالا سرشه... فقط می خواست تو بالا سرش باشی...

_حالش خوبه؟

وحید_آره بهتره.. نگران نباش...

بعد از نیم ساعت ماشین و جلوی آپارتمان سفید رنگی نگه داشت... درو با کیلید باز کرد و رفتیم تو... خونه اش طبقه آخر بود با آسانسور رفیتم بالا.... خونه خیلی ساکت بود.... درو که باز کرد رفتم تو...
_کدوم اتاقِ...

با دست به اتاق سمتِ راستی اشاره کرد... به سمت اتاق رفتم وحید هم دنبالم میومد...درو باز کردم ... ولی سحرو ندیدک... تخت دو نفرِ خالی بود... خواستم که برگردم که وحید با دست حولم داد تو اتاق....
_داری چی کار می کنی؟... سحر کو؟...

وحید_هیش.. خانوم خانوما... هستیم در خدمتتون...


دستمالی گوشه لبم گذاشتم تا خونشو پاک کنم...وحید روی تخت نشسته بود و زل زده بود بهم...
وحید_با من راه بیا...راضیت میکنم..

حالم از این همه پستی بهم می خورد.... جیغ کشیدم ...
_خفه شو اشغال هرزه...تو به چه حقی با من اینطوری حرف میزنی؟... به چه خقی اینکارو باهام کردی؟..

وحید خنده ای کرد..
وحید_از جیغ جیغ خوشم میاد...من که باهات کاری نکردم خوشگله... این که چیزی نیست... تو با من باش قول می د بهتر از اینا بهت بدم...

_خفه شو... تو خجالت نمی کشی؟... انقدر وقیحی که داری به دوست زنت می گی باهات باشه؟...

وحید_جوش نیاز عزیزِ دلم... من اگه تورو زود تر دیده بودم نمی رفتم خواستگاری سحر... تو معرکه ای...

بعد نگاه هرزشو روی تن و بدن انداخت...
وحید_الان هم میتونی تصمیم بگیری خانومی...من آماده ام...

از جام بلند شدم داد زدم...
_درِ اتاق و باز کن... می خوام برم...

وحید_باشه عسلــــــم... تو که آخر رامم میشی.. من صبر زیادِ صبر می کنم تا راضی شی...

_می گم درو باز کن...

وحید در اتاق و باز کرد... به محز باز شدن در از اتاق اومدم بیرون ... صدای وحید پشتِ سرم شنیدم که می گفت..
وحید_خیالت راحت نه سحر نه مهرداد هیچ کدوم نمی فهمند که با هم رابطه داریم... نمی زاریم بفهمند..

سریع از خونه اومدم بیرون...داشتم دیونه می شدم...
****
دیشب با هر بدبختی بود رسیدم خونه... تا صبح برای خودمو سحر گریه کردم... برای بختِ سیاهمون... باید به سحر می گفتم... می گفتم تا قبل از اینکه دیر بشه خودشو نجات بده...
لباس هامو پوشیم... با تنفر به لب زخمیم نگاه کردم... رژ لب زرشکی برداشتمو غلیظ کشیدم روی لب هام... تنها چیزی که بهش فکر نمی کردم مهرداد بود... فعلا می خواستم زندگیِ سحر و نجات بدم... ساعت ده کلاس داشتم... کلاسِ سحر از 1شروع می شد برای همین کلاس اولم تنها بودم...
بعد تموم شدن کلاسم زنگ زدم به سحر....
سحر_بله...

_سلام کجایی مگه نمیای دانشگاه؟..

سحر_کلاس نداریم که.... تو سایت زده... استاد نمیاد....

_اِ جدی؟... باشه.. سحر نمیای خونه ام؟...

سحر_چرا میام... سهند هم میاد... آماده شیم میایم...برامون ناهار درست کن...

_باشه... میبینمتون..

تو راه برگشت به خونه کمی خرید کردم.... درو باز کردم و رفتم تو خونه... خرید ها رو گذاشتم روی کنار در و مشغول باز کردن بند کتونیم شدم... تا سرمو بالا گرفتم چیزی کوبیده شد به صورتم... تو کسری از ثانیه صورتِ خشمگین مهردادو دیدم... و بعد دستای مهرداد که مانتومو چنگ زده بود و کبوندتم به در... چشمام از درد کمرم جمع شده بود...
مهرداد_بخاطر اون آشغال بود نه؟...به خاطر اون آشغال پسم میزدی؟...

_چی..چی داری میگی مهرداد؟...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,982
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,989
  • بازدید ماه : 122,928
  • بازدید سال : 270,709
  • بازدید کلی : 12,135,798