close
تبلیغات در اینترنت
رمان میرم جای من اینجا نیست قسمت پنجم
loading...

رمان فا

كاغذ روي اپن برداشتم و گذاشتم توي جيب مانتوم، لز اونجايي كه با لباس بيرون خوابيده بودم مانتوم چروك شده بود رفتم تو اتاق و با مانتو مشكي ساده اي عوضش كردم... داشتم شالمو سرم مي كردم كه صداي در اومد، مهرداد با اخماي تو هم اومد تو اتاق.. مهرداد_كجا دوباره شال و كلاه كردي؟ _مگه نگفتي براي…

رمان میرم جای من اینجا نیست قسمت پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2227 چهارشنبه 23 بهمن 1392 : 22:27 نظرات ()

كاغذ روي اپن برداشتم و گذاشتم توي جيب مانتوم، لز اونجايي كه با لباس بيرون خوابيده بودم مانتوم چروك شده بود رفتم تو اتاق و با مانتو مشكي ساده اي عوضش كردم... داشتم شالمو سرم مي كردم كه صداي در اومد، مهرداد با اخماي تو هم اومد تو اتاق..

مهرداد_كجا دوباره شال و كلاه كردي؟

_مگه نگفتي براي خونه اجاره كردي دارم مي رم ببينمش......................................

دست كرد تو جيبش كيليدي درآورد و گرفت سمتم
مهرداد_يادم رفت كيليدشو بهت بدم بيا

كيليد و گرفتم از دستش
_اجاره ماهيانه اش چقدره؟

مهرداد_ماهي 250تومن خيلي چونه زدم ديگه كم تر از اين نمي شد

_باشه دستت درد نكنه

با تعجب بهم نگاه كرد شايد انتظار نداشت ازش تشكر كنم ولي چه اشكالي داره؟ درسته دلموشكوند و اذيتم كرد ولي ازش ممنون بودم كه برام خونه پيدا كرد
مهرداد سعي كرد خودشو خونسرد نشون بده كمي لحش مايم تر شد:خواهش مي كنم

مهرداد_مي خواي بري اونجا

_آره

مهرداد_ وايسا مي رسونمت

_خودم برم راحت ترم

مهرداد_هر جور مايلي حداقل تا سر خيابون اصلي ميرسونمت

_باشه

از خونه كه بيرون اومديم مهرداد رفت سمت پاركينگ منم رفتم جلوي در اصلي منتظرم شم تا مهرداد ماشيو از پاركينگ در بياره چند دقيقه بعد مهرداد اومد داشتم سوار مي شدم كه يكي مهرداد و صدا كرد:

_مهرداد... مهرداد

مهرداد از ماشين پياده شد و مرد جووني كه صداش مي كرد و بغل كرد
مهرداد_به آقا سعيد گل... چه عجب داداش ما شما رو ديديم كم پيدايي

سعيد_نه كه تو خيلي بهم سر مي زني...

مهرداد_درگير كاراي ارگاه ام خودت كه ميدوني

سعيد_الكي بهونه نيار بچه ها خيلي سراغتو مي گيرن

اينو كه گفت تازه منو ديد كه كنار ماشين مهرداد وايسادم با دست به من اشاره كرد
سعيد_معرفي نمي كني؟

مهرداد چشمش به من افتاد لبخنديو كه از ديدن سعيد به چهره اش اومده بود محو شد
مهرداد_آرام همسرم

سعيد_خوشبختم آرام خانوم سعيد هستم دوست دوران دانشگاه مهرداد

_خوشبختم

سعيد با اخم مهرداد و نگاه كرد_داشتيم؟ نه داشتيم؟ مارو عروسي دعوت نمي كني؟

مهرداد_شرمنده داداش

سعيد معلوم بود كه خيلي ناراحت شده نمي دونم چرا اين حرفو زدم:

_شرمنده آقا سعيد مهرداد خيلي اسرار داشت عروسي مفصل بگيريم ولي من دوست نداشتم عروسي نگرفتيم

اخماي سعيد باز شد... نمي دونم چرا نخواستم مهرداد جلوي دوستش شرمنده باشه چرا كارشو توجيح كردم...
بعد از كمي حرف زدن از ما جدا شد سعيد پسر خيلي مهربوني بود وقتي مي خنديديد چشماش ريز مي شد مثل اينكه اونم تازه ازدواج كرده بود...

مهرداد_ممنون كه جلوي سعيد ازم دفع كردي ..اگه مي فهميد عروسي گرفتيم خيلي از دستم ناراحت مي شد كه دعوتش نكردم

_نيازي به تشكر نيست جبران خونه اي كه برام كرايه كردي


خونه ي قشنگي بود با اينكه بزور 40متر ميشد ولي خوش مدل بود حال مستطيلي شكلي داشت كه سمت راستش اتاق خواب بود و روربه روي اتاق خواب حموم كوچيكي بود و كنارش دستشويي، سمت چپ پذيرايي آشپزخونه نقلي بود... اتاق خواب ده متري بود كه كمد ديواري تقريبا بزرگي داشت با يك پنجره ي بزرگ نور گير خوبي داشت در كل از خونه خوشم اومد محلش هم محله بدي نبود فقط مونده بود خريد وسايل براي خونه...
***
از حموم اومدم بيرون طبق معمول سحر داشت تلفن حرف مي زد
سحر_آره.. نه بابا حواسم هست...اوكي.. باشه عزيزم قربانت بدرود

_با كي حرف مي زدي؟

سحر_وحيد.. كشت منو از بس گفت با مامانم اينجوري رفتار كن اونجوري رفتار كن

_حالا مادر شوهرت خوب هست؟

سحر_دست رو سرم نذار كه درد ميكنه عفريته اي براي خودش همش بهم تيكه ميندازه

_دلم براي ليلا جون تنگ شده

سحر_گفتي منم دلم براش تنگ شده كاش مهرداد هم مثل اون بود

با ياد آوري مهرداد دوباره بغض نشست و گلوم سحر كه فهميد بغض كردم خنديد و با شيطنت گفت:

_بپوشون خودتو دلم خواست

خندم گرفت از اين ادا اطواراش با خنده هيزي بهش گفتم و رفتم لباسامو عوض كردم. تقه اي به در خورد

_بيا تو سحر

سحر اومد توي اتاق و نشست لبه ي تخت

سحر_آماده شو ديگه

_الان آماده مي شم

جلوي مو هامو صاف كردم كج زدم پشت گوشم اصلا حوصله آرايش نداشتم ولي سحر اسرار كرد كه آرايش كنم منم رژ لب قرمزمو زدم و لباس پوشيدم. امروز قرار بود با سحر بريم براي خونه وسايل بخريم از اينكه سحر كارم بود خيلي خوشحال بودم وقتاي كه تنها مي شدم همش به يه نقطه خيره مي شدم بدون اينكه به چيزي فكر كنم احساس افسردگي مي كردم ولي نمي خواستم كمرم بشكنه...
يكي از فاميل هاي سحر مي خواست براي همشه بره هلند براي همين هم وسايل خونشو براي فروش گذاشته بود به پيشنهاد سحر اول رفتيم اونجا تا اگه از وسايلش خوشم اومد از اونا بخرم. از اونايي كه دوسال بيشتر از ازدواجشون نمي گذشت تمام وسايلشون نو بود بيشتر لوازم مورد نيازمو دست دوم خريدم اينطوري بيشتر پس انداز مي كردم سرويس خواب ، مبل ، تلويزيون ،ميز نهار خوري، كمد و دوتا فرش ازشون خريدم با اينكه نمي خواست پولشو بگيرن ولي من بهشون دادم.


يك هفته اي مي شد كه توي خونه جديد مستقر شده بودم.. انقدر تو اين يك هفته كار كرده بودم كه شب ها ساعت 9مي خوابيدم تا 6 صبح،صبح هم كه بيدار مي شدم روز از نو روزي از نو باز هم كار و كارو كار... بعد از يك هفته خونه تميز و مرتب شد البته مقداري لوازم نياز داشتم ولي خوب ظاهرش خيلي خوب شده بود مخصوصا اينكه وسايلي كه خريده بودم اصلا مشخص نبود كه دسته دومه...
تو اين مدت مهرداد و يك بار بيشتر نديدم اونم اومده بود تا باز هم تهديدم كنه همش مي گفت:"كاري باهات مي كنم كه تا آخر عمرت يادت نره تا اون روي منو نديدي برو طلاقتو بگير" منم اصلا جوابشو نمي دادم دروغ چرا هنوز انقدري دوستش داشتم كه با اين حرفاش دلم بگيره ولي ظاهرمو خونسرد نشون مي دادم..
مامان هم از دستم دلخور بود كه چرا بهش زنگ نمي زنم چرا نمي رم خونشون خبر نداشت من در حال اسباب كشيدي بودم... اصلا دوست نداشتم مامان از رابطه منو مهرداد چيزي بفهمه همين طوريش براي بابا غصه مي خورد اگه مي فهميد يدونه دخترش يك ماه از ازدواجش نگذشته خيانت ديده بيشتر غصه مي خورد
***
بعد از دو هفته بلاخره رفتم دانشگاه خيلي سخت بود با مترو مي رفتم كرج... از اونجايي كه دو روز پشت سر هم دانشگاه بودم تصميم گرفتم اون دو روز برم خونه خودمون مامان اول مخالف بود كه مهرداد تنها ميمونه ولي خيالشو راحت كردم كه مهرداد راضيِ..بعد از دو روز اومدم تهران اي دو روز تنها زماني بود كه احساس مي كردم همون آرام سابقم ولي تا پامو از خونمون گذاشتم دوباره احساس تنهايي به سراقم اومد.
درو با كيليد باز كردم اول كيفو كلاسورمو انداختم توي خونه ،داشتم بند كفشمو باز مي كردم كه سنگيني نگاه كسي و احساس كردم سرمو كه بلند كردم مهرداد و ديدم كه با پوزخند داره نگاهم مي كنه... هنگ كردم اين تو خونه ي من چيكار ميكنه؟

_تو اينجا چيكار مي كني؟

مهرداد_خونمه نكنه بايد از تو اجاه بگيرم؟

_چي چي و خونمه برو اونور مي خوام بيام تو

مهرداد خودشو كشيد كنار من رفتم تو... نمي دونم چرا پوزخندش انقدر حرصم مي داد پسره كهير..

مهرداد_كجا بودي ؟

_با اينكه به تو ربطي نداره ولي دانشگاه بودم حرفيه؟

مهرداد_دانشگاتون 24ساعتست؟

_چي؟... اصلا تو تو خونه ي من چيكار مي كني؟كيليد از كجا آوردي؟

مهرداد_خونه تو نه و خونه خودم

_ببخشيدا با پول مهريه ام اجاره اش كردي تازه اجارشو كه تو نمي دي من قراره بدم اون وقت ميشه خونه تو

مهرداد_اولا تو هيچ جارو امضا نكردي كه مشخص كنه من 14سكه مهرتو دادم دوما فكر كردي با پول 14سكه ميشه جاي و اجاره كرد 30 پول پيش دادم پس اينجا خونه منه

اومدم حرفي بزنم كه ادامه داد:

_در ضمن تو اگه پول اجاره ماهانشو ندي بايد از اينجا هم بري

_اصلا خونه خودت... كيليدتو بده

مهرداد_نمي دم...هر وقت هم كه بخوام ميام اينجا به تو هم ربطي نداره

_به درك قفلشو عوض مي كنم

پوفي كشيدمو از كنارش رد شدم رفتم تو اتاق لباسامو عوض كردمو رو تخت در
از كشيدم داشتم به سقف نگاه مي كردم كه مهرداد عين گاو اومد تو اتاق

مهرداد_نگفتي

_تو چرا مثل چي سرتو ميندازي پايين مياي تو؟ اينجا اتاق شخصيمه ها

مهرداد اومد كنارم وي تخت دراز كشيد و مثل من زل زد به سقف

_خوبه خل هم شدي... ميگم اينجا اتاق شخصيمه بعد مياي رو تختم دراز مي كشي؟

مهرداد برگشت سمتم و دستشو گذاشت زير سرش
مهرداد_ديشب كجا بودي؟

_هر جاي كه بودم به تو ربطي نداره

بعد پوزخندي زدمو ادامه دادم
_چيه غيرتي شدي؟

اينو گفتمو با پوزخند زل زدم تو چشماش...از حالت صورتش نمي شد چيزي فهميد يك دفعه خم شد روم و لباشو گذاشت رو لبام شروع كرد به بوسيدن...با تماس لب هاش انگار بهم برق وصل كرده باشن باورم نمي شد مهرداد منو بوسيد به چشماي بسته اش نگاه كردم منم ناخداگاه چشمامو بستم ولي همراهيش نمي كردم بعد از چند ثانيه چشمامو باز كردم اونم چشماش باز بود تازه به خودم اومدم هلش دادم عقب تا ازم جدا شد با طعنه گفت:

مهرداد_تو تو بغل مرداي ديگه هم بخوابي روت غيرتي نمي شم..واسه كسي كه خودم انداختمش دور چرا بايد غيرتي بشم؟

آتيش گرفتم...سوختن دلمو با تمام وجود احساس مي كردم از روي تخت بلند شد و كيف پولشو كه روي پاتختي بود برداشت

مهرداد_بهت پيشنهاد مي كنم يه ليوان آب بخوري از كله ات دود بلند ميشه باباي هاني

تا پاشو از اتاق بيرون گذاشت اشكم ريخت..صداي در خونه كه اومد گريه به هق هق تبديل شد تمام شب تا صبح و گريه كردم "يعني انقدر براش بي ارزش بودم؟""انداخننم دور؟"
**
**


سحر_بي خيال

اشكامو با دستم پاك كردم از ديروز كه مهرداد و ديدم فقط گريه مي كردم صدام به زور در ميومد

_چطور مي تونم بيخيال بشم وقتي تو چشمام زل زدو گفت انداختتم دور..تو بگو سحر اگه وحيد اين كارو باهات مي كرد داغون نمي شدي؟

سحر_مي دونم عزيزم دركت مي كنم اگه من جاي تو بودم داغون مي شدم فقط انقدر به خوت فشار نيار...انقدر گريه نكن به فكر خودت باش

دوباره گريه ام شدت گرفت :نمي تونم...نمي تونم به خدا

حق با سحر بود من نبايد از خودم ضعف نشون بدم حالا كه نمي خوام طلاق بگيرم بايد تحمل كنم تو اين دو سه هفته خودمو داغون كردم...حالا كه من براش مهم نيستم چرا اون برام مهم باشه؟چرا من رعايت كنم؟ چرا هميشه من كوتاه بيام؟ غرور شكسته شدمو از نو مي سازم...
***
دو روز از گذشت تو اين دو روز خيلي فكر كردم خيلي گريه كردم براي بخت سياه خودم براي مني كه به هزار اميد و آرزو پامو گذاشته بودم تو خونه ي مهرداد و خفت و زاري پسم زد. از ديشب با خودم عهد بستم كه ديگه ضعيف نباشم، عهد بستم كه ديگه گريه نكنم، عهد بستم بشم همون آرامي كه همه با خنده اش مي شناختنش...
صبح از خواب بيدار شدم دست و صورتمو شستم،يك ليوان شير خوردم و آماده شدم برم پياده روي بر عكس همه روزايي كه از سلام كردن به همسايه ها بي زار بود به آقاي شيرواني و همسرش به نادر پسر مليحه خانوم سلام گرمي كردم و پر انرژي از در خونه زدم بيرون وسط هاي كوچه رسيده بودم كه يه كوپه قرمز جلوي پام ترمز كرد بي اعتنا بش به راه خودم ادامه دادم چند قدم ازش دور نشده بودم كه يكي صدام زد...چقدر صداش آشنا بود برگشتم سمت صدا...امير...اينجا...

_اِ امير تويي؟؟ اينجا چي كار مي كني؟

امير_ داشتم از اين ورا رد مي شدم ديدمت

_اين وقت صبح؟اينجا؟

امير_اتفاقي شد ديگه...حالا كجا مي ري اين وقت صبح؟

_دارم مي رم قدم بزنم

امير_منم بيام؟

با اينكه دوست داشتم تنها باشم ولي شونه هامو انداختم بالا و گفتم:

_اگه دوست داري بيا خوشحال مي شم

امير لبخندي زد رفت سمت ماشينش

امير_پس بيا بشين با ماشين مي ريم پاركي جايي قدم مي زنيم

_باشه

سوار ماشين كه شديم و امير حركت كرد
امير_راستي كار شوهرت چي بود؟

_كارگاه كانكس سازي داره


امير_خوبه

_تو چي كار مي كني خيلي وقته نديدمت

امير_تو ازدواج كردي ديگه يادي از ما نمي كني

_سرم شلوغه به خدا دورادور حالتونو از سحر مي پرسم

رسيديم به پارك ماشينو پارك كرد پياده شديم نيم ساعتي ميشد كه در سكوت قدم ميزديم
امير_بشينيم

_بشينيم

رو يكي از نيمكت هاي پارك نشستيم داشتم به پير مرد هاي كه گروهي نرمش مي كرم نگاه مي كردم كه امير گفت:

_مي دونستي مامانم مي خواست برام زن بگيره؟

_سحر يه چيزايي بهم گفت

امير سكوت نسبتا طولاني كرد منم منتظر بودم ادامه ي حرفشو بزنه

امير_من يكي ديگه رو دوست دارم

_اين كه خوبه چرا به مامانت نمي گي

دستي به صورتش كشيد و گفت:

_از دستم رفت

چشمام گرد شد يعني چي از دستش رفت؟ يعني مرده؟ امير ادامه داد:
امير_ازدواج كرد... درست زماني كه مي خواستم باهاش حرف بزنم بهم گفتن كه نامزد كرده

_اوه واقعا متاسفم

امير_مي دوني دلم از چي مي سوزه؟


سرمو تكون دادم

امير – از اينكه زن كسي شده اصلا لايقش نيست يه مرد عوضي كه دنبال يكي ديگه است فقط نمي دونم چرا با عشق من ازدواج كرده

_يعني يكي ديگه رو دوست داره؟

امير_آره يكي ديگه رو دوست داره

_ بيچاره دختره.. (تو دلم گفتم مثل منِِ) چرا به دختر نمي گي؟

امير_مي ترسم حرفمو باور نكنه

_چرا نبايد باور كنه؟

امير_اگه به تو بگن مهرداد دنبال يكي ديگه است باور مي كني؟

تو دلم گفتم"خبر نداري از باور هم گذشته بهش ايمان دارم"
_اره اگه از كسي بشنوم كه مي شناسمش اره باور مي كنم

امير زل زد توي چشمام انگار مي خواست حرفي بزنه اخر به حرف اومد:
امير_يعني بهش بگم؟

_اره اگه مطمئني بهش بگو

دستي تو موهاش كشيد گفت:
_آرام اون دختر تويي...

_چي؟..

انقدر بلند اينو گفتم كه چند نفر برگشتن سمتمون
_چي داري مي گي؟ شوخيت گرفته؟

امير_بخدا خودم ديدم...ديدم كه مهرداد داشت قربون صدقه اش مي رفت

از اينكه مهرداد قربون صدقه نسيم رفته باشه بغضم گرفت ولي اجازه ندادم اشكام راهشونو پيدا كنند
امير_باور كن اگه مي دونستم مهرداد خوشبختت ميكنه هيچ وقت بهت نمي گفتم

_مي دونم

امير_چيو ميدوني؟ اينكه من خوشبخيتو مي خوام يا اينكه مهرداد خيانت كرده؟

_هر دوشو

امير_چي ؟تو مي دونستي مهرداد بهت خيانت كرده؟

_آره

همه چيو بهش گفتم...هر لحظه عصباني تر ميشد دستاشو مشت كرده بود
امير:چرا طلاقتو نمي گيري؟

_نمي تونم

امير_را نمي توني؟ مي خواي باهاش زندگي كني كه چي بشه؟

_من با مهرداد زندگي نمي كنم ما از هم جداييم

امير_يعني چي؟

_خونه هامون جداست،من تو يه خونه اجاره اي زندگي مي كنم اون تو خونه خودش

امير زير لب گفت:_بي غيرت

امير_بيا برو طلاقتو بگير ادت كه تموم شد ميام خواستگاريت

_چي مي گي واسه خودت...من طلاق نمي گيرم

امير انقدر اسرار كرد تا من دليلمو بهش گفتم خيلي ناراحت شد ولي باز نظرش اين بود طلاق بگيرم...
بعد از چند دقيقه سوار ماشين شديم و منو رسوند جلوي خونه قبل از اينكه از ماشين پياده بشم گفتم:
_امير مي خوام بهم قول بدي اين چيزايي كه شنيدي و فراموش كني نمي خوام كسي بفهمه

امير_خيالت راحت نمي زارم كسي بفهمه...آرام...من منتظرت مي مونم..تا هر وقت كه تو طلاق بگيري قول مي دم خوشبختت كنم

_من تورو مثل برادرم مي دونم نمي تونم به چشم ديگه اي بهت نگاه كنم حتي اگه قبل از ازدواجم هم بهم مي گفتي كه دوستم داري جوابم بهت همين بود

امير_چي كم دارم كه ردم مي كني؟

_تو چيزي كم نداري...ولي مثل برادرم مي موني خواهش مي كنم ديگه ادامه نده من واقعا خستم


داشتم كيليد و از كيفم در مي آوردم كه گوشيم زنگ خورد شماره خونه مامان بود جواب دادم:
_بله

آرش_سلام خره كوجايي(كجايي)؟

_تو لباسام چَكار داري؟(چي كار داري؟)

آرش_مِيخواستم بَيايِم خانه تان(بيام خونتون)

هنگيدم...واي نه...نكنه بخواد بياد خونمون دست پاچه شدم...اگه بفهمن منو مهرداد جدا زندگي مي كنيم...

آرش_الو ..آرام كپ كردي؟ بابا شوخي كردم

_جون آرام؟

آرش _به جون تو..

_قلبم وايساد فكر كردم مي خواي چتر هاي رحمت و پهن كني

آرش_اونم به موقعه اش... زنگ زدم بگم مامان براي دوشنبه دعوت كرده

_من كه دانشگاهم

آرش_تو كه مياي اينجا مهرداد و هم بيار ديگه

_حالا بهت خبر مي دم شايد اين هفته نرم دانشگاه

آرش_به من ربطي نداره به مامان بگو...

گوشي رو داد دست مامان، مامان هم لطف كرد و گوشمو از پشت تلفن پيچوند منم مجبور شدم قول بدم كه ميريم... حالا مهرداد و كجاي دلم بزارم؟...اگه نياد چي؟...دلمو زدم به دريا و زنگ زدم به گوشيش دو بار زنگ زدم ولي جواب نداد.
منم بيخيال شدم و رفتم تو حموم ، يك ساعت بعد حوله پيچيدم دوره خودمو از حموم اومدم بيرون رفتم سمت آشپزخونه تا آب بخورم در يخچالو باز كردم... داشتم به امير فكر مي كردم هنوز باورم نمي شد امير منو دوست داشته باشه...مگه نه اينكه من براش مثل سحر بودم...امير با اين همه غرورش منو دوست داشت؟... مثل ديونه ها بلند خنديدم امكان نداره...ياد حرف سحر افتادم كه مي گفت يكي ديگه رو دوست داره...خنده از روي لبم پريد نكنه واقعا منو...

_ديونگي هم عالمي داره...

چنان ترسيدم كه بطري آب از دستم افتاد شانس آورم شيشه اي نبود كه بشكنه...مهرداد با پوزخندي كه تو اين چند وقت هميشه روي لباش بود نگاه تحقير آميزي بهم انداخت و گفت:

مهرداد_نه خوشم اومد دوباره رو دست خوردي(كيليد ها رو برام تو هوا تكون داد)

به خودم اومدم اخمامو كشيدم تو هم:

_چند بار بگم حق نداري پاتو بزاري تو خونه من؟

مهرداد_منم چند بار بايد بهت ياد آوري كنم اينجا خونه ات نيست؟فقط اينجا مستاجري همين

_برو بابا توام

اصلا حوصله بحث كردن باهاشو نداشتم اومدم برم تو اتاق كه پخش شدم كف آشپزخونه...محكم با باسن خوردم زمين اون هم جلوي چه كي؟... مهرداد...اونم عين قورباغه زل زده بود به من،گوساله حتي نيومد كمكم كنه دستمو گذاشتم زمين كه بلند شم ديدم بعله آب بطري كه ريخته رو زمين باعث شدِ من ليز بخورم...وا خاك بر سرم مهرداد خل شد رفت...چرا اينطوري نگام ميكنه؟... يك لحظه سرمو گرفتم پايين كه... واي بر من...خشكم زد... حوله اي كه پيچيده بودم دورم افتاده بود رو زمين...يعني من الان لختم؟... در كسري از ثانيه چنگ زدم و حوله رو گرفتم جلوي بدنم...
_روتو كن اون ور

مهرداد به خودش اومد پوزخند زد و روشو برگردونند

مهرداد_نه كه خيلي خوش هيكل و بابي تشريف داري مي ترسي بخورمت. مطمئن باش من از دونبه هاي تو خوشم نمياد

_آره راست مي گي اين من بودم داشتم تورو ديد مي زدم

مهرداد_آخه مال نگاه كردن هم نيستي...چه برسه به ديد زدن چقدر اعتماد به نفس داري

_گربه دستش به گوشت نمي رسيد ميگفت پيف پيف بو ميده

از كنارش رد شدم كه مچ دستمو گرفت و چرخندتم سمت خودش

مهرداد_گوشت نه و دونبه...بعدم تو فكر كردي چيزي و كه تف مي كنم بازم مي خورم؟ اينم بدون اگه بخوام نمي توني جلومو بگيري فكر نكن دست خودته كه نمي خواي با من بخوابي نه من نمي خوام خانوم... مگر نه من هر كاري بخوام انجام ميدم

صورتش از عصبانيت سرخ شده بود با اينكه با حرفاش آتيشم مي زد صورتم خونسرد بود با خونسردي تمام زل زدم تو چشماي قهوه ايش و پوزخند زدم... پوزخندمو كه ديد هلم داد عقب...يه لحظه احساس كردم كمرم نصف شد كمرم خورد به اپن آخم در اومد مهرداد بي توجه به من رفت لم داد روي مبل دستمو گذاشتم روي كمرم

مهرداد_حقت بود

دستمو گذاشتم روي كمرمو زير لب گفتم:وحشي رواني

مهرداد_نشنيدم

جوابشو دادم آروم رفتم تو اتاق لباسمو تنم كرد رفتم بيرون هنوز همون جا لم داده بود رفتم رو به روش نشستم

_دوشنبه خونه ممانم دعوتيم

پاشو انداخت رو هم :كه چي؟

_دوشنبه كلاس دارم بعد از دانشگاه مي رم اونجا براي شام بيا

مهرداد_خودت تنها برو

_نميشه مامان دعوت كرده نمي شه تو نياي

مهرداد_حالا ببينم چي ميشه

از روي مبل بلند شد و بي هيچ حرفي رفت بيرون. اصلا براي چي اومده بود؟


از 8صبح تا 7شب كلاس بودم خسته و كوفته تو ايستگاه اتوبوس نشستم،هوا خيلي خوب بود هوا عالي ارديبهشت تو تكِ، من عاشق فصل بهارم چشمامو بستم و نفس عميقي كشيدم... به چه هوايي تا چشمامو باز كردم كوپه قرمز امير ديدم. امير از ماشين پياده شد

امير_سلام آرام خانوم منتظر اتوبوسي؟

_سلام آره

امير_بيا مي رسونمت

_مرسي خودم ميرم

امير_تعارف نكن

_آخه راهم بهت نمي خوره

اينو از قصد بهش گفتم مي خواستم عكس العملشو ببينم با تعجب پرسيد:

امير_مگه نمي ري خونتون

خوب خودتو لو دادي من كه مي دونم آمار منو داري...بلاخره سوار شدم نه اينكه تو رو دربايسي بمونم نه فقط مي خواستم از زير زبونش بكشم...تا حركت كرد برگشتم سمتش

_چرا تعقيبم مي كني؟

امير چشماشو گرد كرد و گفت:

_كي؟ من؟

_نمي خواي بگي اون موقع صبح تو كوچه پس كوچه هاي تهران براي خودت گشت مي زدي...يا تو كه هميشه تا 10شب قزويني اومده بودي عظيميه هوا خوري

امير_نه بابا...من..اتفاقي شد.......

دستمو به حالت سكوت آوردم بالا

_بسه امير من كه ميدونم چيكار مي كني...ولي اين كارو نكن با مهرداد بي مهرداد تو براي من مثل آرشي مثل سپهر به زندگيت برس....حيف توِ كه وقتتو با من هدر كني

امير_آرام بس كن

_نه امير تو بس كن من اگه از مهرداد هم طلاق بگيرم باز هم يك زن مطلقم تو فرصتشو داري

امير_بس كن نمي خوام بشنوم...من تورو مي خوام برام فرقي نمي كنه كه كه زن...

صدامو كمي بالا بردم:
_بايد برات فرق كنه

امير_به خودم ربط داره

_امير خواهش مي كنم...اگه واقعا دوستم داري عذابم نده...اگه آرامشم برات مهمه انقدر عذابم نده...نمي خوام سنگ دل باشم...نمي خوام بد باشمو دلتو بشكنم...نمي خوام بگم برو...نمي خوام با آزار تو عقدهاي كه مهرداد رو دلم گذاشته رو خالي كنم...

دستمالي و سمتم گرفته بودو از دستش گرفتم اشكاي كه ناخداگاه ريخته بودمو پاك كردم و ادامه دادم:
_مي خوام بموني..مي خوام بشي همون امير گذشته...داداشم...پشتوانه ام

امير_باشه باشه تو آروم باش

_قول مي دي بشي همون امير؟

امير دستي به صورتش كشيد كاملا مشخص بود كه خيلي كلافه است بعد از چند دقيقه سكوت جوابمو داد:
امير_سخته...خيلي سخته ... خيلي وقته دوستت دارم شايد از همون روزي كه براي اولين بار ديدمت... تقصير من بود همه اينا تقصير من بود...اگه... اگه يه ذره زودتر...

_نه تقصير تو نيست...تو از اول هم برام مثل داداشم بودي فرقي نمي كرد...اشتباه از من بود كه زود دلمو باختم... بيخيال قسمتم اين بود،قول مي دي؟

امير_آرام خيلي سخته باور كن نمي تونم الان همچين قولي بدم...ولي ...قول ميدم ديگه باعث آزارت نشم...قول مي دم اگه نتونستم با خودم كنار بيام ديگه من نبيني كه باعث آزارت بشم...قول مي دم روزي بيام پيشت كه احساسم در برابرت مثل خواهر و برادر باشه

_ممنون...ممنون كه دركم مي كني ايشاا... كسي و كه لايقتِ پيدا كني

امير لبخند تلخي زد منو تا جلوي خونه رسوند


_مرسي كه رسونديم

امير_خواهش مي كنم

_خداحافظ

امير_آرام...

_بله

از چهرش مشخص بود كه ناراحتِ زل زد تو چشمام
امير_مراقب خودت باش

اومدم بگم تو هم همينطور كه متوجه اخم شديد و نگاه خيره امير به سمت در خونمون شدم سرم و كه چرخوندم ديدم مهرداد داره با پوزخند مارو نگاه مي كنه اومد سمتمون
_سلام

مهرداد بي توجه به من خم شد تو ماشين تا امير دست بده
مهرداد_سلام آقا امير

امير با همون اخمي كه تو صورتش بود و هر لحظه عميق تر مي شد جوابشو داد و دست مهرداد و تو دستش گرفت و باهاش دست داد معلوم بود خيلي دستشو فشار داده كه مهرداد با حالت لحن شوخي ولي كاملا جدي گفت:

_چه زوري هم داري داداش

امير پوزخندي زد و خداحافظي كرد و رفت...من موندمو اين كپك...كپك هم اسم خوبيه ها براش

مهرداد با تمسخر گفت:اوهو چه غيرتي شد

بي توجه بهش رفتم سمت خونه...
***
مامان_مهرداد خان

مهرداد_بله

مامان_هفته پيش كه ارام اومده بود اينجا بهش گفتم... از اين هفته هر دوشنبه ها شام خونه ماين، آرام هم كه فرداش كلاس داره همين جا بخوابين

مهرداد_نه مامان ما زحمت نميديم بهتون

مامان_اين چه حرفيه ما كه آخر هاي شهريور ميريم مشهد هم ما بيشتر شما رو مي بينيم هم آرام راحت ميره دانشگاهش

بابا_راست ميگه مهرداد جان

مهرداد_هرچي شما بگين چشم مزاحمتون ميشيم

*****
بعد از شام آرش توي اتاق برامون رختخواب پهن كرد خودشم رفت تو حال بخوابه، نت آرش در اتاقو بست مهرداد تيشرتشو با يك حركت درآورد همونطوري كه روي دشك ميشست گفت:

مهرداد_چرا نگفتي شب اينجا بودي؟

مو هامو باز كردم دستمو كردم تو موهام سرمو ماساژ مي دادم بي تفاوت گفتم:
_دليلي نداشت بگم

مهرداد_خوشم نمياد وقتي ازت سوال مي پرسم جوابمو ندي

_مي توني سوال نپرسي

مهرداد_بخوام سوال مي پرسم تو هم بايد جواب بدي

_هِه...حتما جواب مي دم شك به دلت راه نده

مهرداد_منو مسخره مي كني؟

_خودت خودتو مسخره مي كني

حرصش گرفت

مهرداد_حاليت مي كنم وايسا

شونه هامو بالا انداختم و گفتم: هيچ كاري نمي توني بكني

مهرداد_مي بيني

تو يه حركت دستمو كشيد سمت خودش كه باعث شد بيوفتم روش
مهرداد_گفتم كه مي بيني

تا اومدم از روش بلند شم محكم منو به خودش فشار داد
مهرداد_كجا با اين عجله؟

_ولم كن

مهرداد_چرا؟ جات كه خوبه

_كهير مي زنم دستت به من مي خوره

مهرداد_از خداتم باشه...واسه من زبون درازي مي كني؟

با يك حركت جاشو با من عوض كرد و روم خيمه زد مچ دستامو توي دستش گرفت هرچي تقلا مي كردم نمي ذاشت دستمو از دستش در بيارم
_رواني دستمو ول كن

مهرداد_بگو غلط كردم

_غلط كردي

مهرداد_نه واقعا تنت مي خواره

_نه فكر نكنم

مهرداد_چرا مي خواره... امشب يه كاري باهات مي كنم كه التماسم كني

تنم لرزيد...نكنه بخواد....مهرداد كه فهميد ترسيدم خنده ي شيطاني كرد
مهرداد_درست فهميدي...در هر صورت ما هنوز زن و شوهريم


_مي خواي چي كار كني؟

مهرداد_چيه؟ترسيدي؟

_...

مهرداد_كاره بدي نيست ، ما هم كه به هم محرميم مشكلش چيه

_مهرداد تو رو خدا

مهرداد_بگو غلط كردم كاريت ندارم

_اشتباه كردم خوبه؟

مهرداد_نه خوب نيست بايد بگي غلط كردم

_مهرداد خواهش مي كنم

هر لحظه بيشتر فشارم ميداد مچ دستام درد مي كرد

مهرداد_خودت خواستي

لبلشو گذاشت روي لبام حريصانه مي بوسيدم احساس مي كدرم لبام داره كنه ميشه...بعد از چند دقيقه لباشو از لبام جدا كرد نفس نفس ميزد

مهرداد_لبات فوق العاده است

_از روم بلند شو

مهرداد_نشنيدم بگي غلط كردم

ديگه اشكم داشت در ميومد: غلط كردم خيالت راحت شد

اشك تو چشمام حلقه زده بود ولي اجازه نمي دادم كه بچكه روي گونه هام
مهرداد_خوب حال نمي خواد گريه كني از اول زبون درازي نكن كه به غلط كردن نيوفتي

لحنش كمي آروم تر شده بود ولي هنوز روي من خوابيده بود
_بلند شو مي خوام بخوابم

مهرداد دستامو ول كرد و از روم بلند شد...كنارم دراز كشيد يك دستشو گذاشت زير سرش و زل زد به سقف،چراغو خاموش كردمو سر جام دراز كشيدم پشتمو كردم به مهرداد و اجازه دادم اشكام بريزن،دستمو كشيدم روي لبام درد مي كرد حتما كبود شده

مهرداد_آرام..

_چيه؟

لحنش آروم بود
مهرداد_چرا خودتو منو از اين وضعيت نجات نمي دي؟ من دوست ندارم آزارت بدم بيا برو درخواست طلاق بده هم منو هم خودتو خلاص كن، من ميرم دنبال زندگيم تو هم برو دنبال زندگيت،من كه بهت علاقه ندارم دوست داشتن يك طرفه به جايي نمي رسه تو ضرر مي كني

جوابشو ندادم مهرداد هم ادامه داد:

مهرداد_الان دارم اينا رو ميگم كه اگه يه روزي حصرت نخوري كه چرا زودتر طلاق نگرفتم

_آقاي اعتماد به نفس من ازت متنفرم چرا فكر مي كني علاقه اي بهت دارم در صورتي كه حالم ازت بهم ميخوره

مهرداد پوزخند صدا داري زد

مهرداد_پس بگو بخاطر نصف مال و اموالم نميري درخواست بدي مي خواي من درخواست بدم كه منو تيغ بزني...اين پنبه رو از گوشت بكش بيرون من هزار تومن هم بهت نمي دم چه برسه به نصف دارايم

_مال و اموالت ارزوني خودت

مهرداد_منو بگو دلم برات سوخت ... نه تپل خانوم هنوز اون روي من نديدي

تو دلم گفتم"مگه بد تر از اينم مي توني باشي؟:"بي تفاوت گفتم:
_هركاري دلن خواست بكن مهم نيست
چشمامو بستم بخواب رفتم


با احساس سنگيني روي بدنم چشمامو باز كردم...ديدم بله مهرداد دوباره منو بجاي بالشت اشتباه گرفته و بغلم كرده اومئم از بغلش بيام بيرون كه با صداي خواب آلودي گفت:
مهرداد_بخواب

_ولم كن

مهرداد_جان من همين جا بخواب

_مهرداد بلند شو

مهرداد_همين جا بخواب خانوم خوشگله

منگ بود انقدر خوابش ميومد كه به يك دقيقه نكشيده دوباره خوابيد سرش دقيقا توي گودي گردنم بود، دستاشو دورم پيچيده بود و يكي از پاهاشم انداخته بود روي پاهام اصلا نمي تونستم تكون بخورم بيخيال شدم و چشمامو بستم ولي مگه خوابم مي برد...نفس هاي مهرداد مي خورد به گردنم بوي عطري كه هميشه به خودش ميزد و من عاشقش بودم خوابو از چشمام گرفته بود... دلم براش تنگ شده بود با اينكه خيلي عذابم داد ولي هنوز دوستش دارم...هنوز آغوششو دوست دارم...هنوز...هنوز...
نه نبايد به مهرداد فكر كنم نبايد به كسي كه دلمو به بدترين نحوممكن شكوند فكر كنم...نه آغوششو مي خوام...نه عطر تنشو... تو يك لحظه تصميم گرفتم از بغلش بيام بيرون مهرداد لياقت آغوش منو هم نداره
هلش دادم مثل برق گرفته ها از خواب بلند شد گيج بود نمي دونست چي شده. اخمامو كردم تو هم
_بهت گفتم ولم كن...خوشم نمياد بغلم كني

مهرداد_رواني خواب بودما

_به من چه...

مهرداد_خوشت مياد يكي تورو همين طوري بيدار كنه؟ وحشي

_اتفاقا يه بار منو اينطوري از خواب بيدار كردن

مهرداد_عقده شده بود برات؟ مي خواي تلافي كار ديگران وسر من خالي كني؟

_نكنه يادت رفته اون شب بخاطر اينكه به نسيم گفته بودم زنتم بدتر از اين بيدارم كردي و كتكم...

مهرداد_بسه..ولش كن ...بگير بخواب

حالم بد بود تنم مي لرزيد ياد اون شب كه ميوفتادم... دلم آتيش مي گرفت

***
با صداي آلارم گوشيم از خواب بيدار شدم ساعت 6:45بود بايد آماده مي شدم برم دانشگاه 8كلاس داشتم...مهرداد خواب بود به چهره اش نگاه كردم اصلا به اين چهره نمي خورد بد باشه رفتاراش به قيافه اش نمي خورد...ناخداگاه ملافه رو روش كشيدم وقتي به خودم اومدم كه 5دقيقه اي بود كه زل زده بودم بهش...سرمو تكون دادم تا مهرداد و ازش بيرون كنم
آماده شده امو از خونه زدم بيرون تا دانشگاه خودمو لعنت مي كردم كه ملافه رو كشيدم روش...بعد از دانشگاه با مترو برگشتم خونه خسته و كوفته رفتم خوابيدم.
**************
مهرداد_مامان زنگ زده بود مي خواست با تو هم حرف بزنه گفتم رفتي بيرون خريد

_خودم بهش زگ مي زنم

مهرداد_نمي خواد گفت يك ساعت ديگه زنگ ميزنه پاشو بيا اينجا

_خودم زنگ ميزنم ميگم كارك طول كشيده

مهرداد كلافه گفت:شك كرده

_به چي؟

مهرداد_به رابطه منو تو اين چندمين دفعه اي كه مي پيچونمش نمي خوام بفهمه ما جدا زندگي مي كنيم

_براي تو چه فرقي داره تو كه زمين هات به نامت شده

مهرداد_مزخرف نگو...اگه مامان من بفهمه خاواده تو هم ميفهمن تو كه اينو نمي خواي

_...

مهرداد_پس بيخود براي من كلاس نزار تو اين مورد خاص با هم همكاري مي كنيم

_كي اونجا باشم؟

مهرداد_تا نيم ساعت ديگه زودتر بيا كه حرفامونو يكي كنيم


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 776
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,040
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 773
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,047
  • بازدید ماه : 122,986
  • بازدید سال : 270,767
  • بازدید کلی : 12,135,856