close
تبلیغات در اینترنت
رمان ملودی زندگی من قسمت بیستم
loading...

رمان فا

سوار ماشین شدم و به راه افتادم.حواسم به دو چشم تیز بین آرشام بود که تو جاده از آینه بهم نگاه میکرد...میتونستم نگرانی و نگاه های متفاوتشُ رو خودم حس کنم....دوباره تو دلم غوغا به پا شد... بعد از یک ساعت به ویلا رسیدیم.جلو ویلا پارک کردم و پیاده شدم.صدای امواج دریا به گوش می رسید...مثل لالایی…

رمان ملودی زندگی من قسمت بیستم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1970 سه شنبه 22 بهمن 1392 : 18:3 نظرات ()

سوار ماشین شدم و به راه افتادم.حواسم به دو چشم تیز بین آرشام بود که تو جاده از آینه بهم نگاه میکرد...میتونستم نگرانی و نگاه های متفاوتشُ رو خودم حس کنم....دوباره تو دلم غوغا به پا شد...

بعد از یک ساعت به ویلا رسیدیم.جلو ویلا پارک کردم و پیاده شدم.صدای امواج دریا به گوش می رسید...مثل لالایی شبانه نوازشگر بود.همراه آیدین و آرشام وارد ویلا شدیم.انقدر هوا سرد بود و باد تندی میزد که جرات نمیکردم برم لب دریا.
آرشام وارد آشپزخونه شد و گفت:
آرشام:راحت باش.تو هر کدوم از اتاق ها خواستی میتونی بخوابی.قهوه هم حاظر میکنم خواستی بیا بخور.گرمت میکنه!......................................


اوه،چه مهربون شده!
سری تکون دادم و باشه ای زیر لب گفتم.
آیدین:عاقا من میرم میخوابم! تازه فهمیدم چقدر خسته م.
دستاشو از هم باز کرد و خمیازه ای کشید.
آرشام:باشه.شبت بخیر.
آیدین:شب بخیر ملودی جان.خوب بخوابی.
به روش لبخندی زدم و شب بخیر گفتم.
_مرسی.شبت خوش.
دستامو دور خودم حلقه کردم.فضای داخل خونه سرد بود.از پله ها بالا رفتم و وارد اتاقی شدم که با دخترا خاطره داشتم.با به یاد اوردن لحظات خوشی که با هم داشتیم لبخند رو لبام نشست.رو تخت دراز کشیدم و با پالتو زیر پتو خزیدم.متاسفانه کوله پشتی پر از لباسم تو ماشین بود و حس آوردنش و نداشتم.وقتی احساس گرمی کردم و بدنم داغ شد،چشمام سنگین شد و آروم به خواب نه چندان عمیقی فرو رفتم...

*****

با احساس ریزش عرق و خیسی تنم از خواب پریدم.پتو رو کنار زدم و دکمه های پالتو رو باز کردم.از گرمای زیاد داشتم خفه میشدم.احساس خفگی میکردم.خودمو فوت کردم اما فایده ای نداشت.زیر گلو و موهای سرم از عرق خیس شده بود.پنجره رو باز کردم تا باد خنکی بهم بخوره.هوا گرگ و میش بود و سرد...با اینکه دکلته تنم بود اما اصلا سرما رو حس نکردم اما بعد از مدتی از تو لرزیدم.وای داشتم خفه میشدم.چه یکدفعه فضا گرم شد! خواستم پنجره رو ببندم که چشمم به سایه بلندی رو زمین افتاد.با دقت که نگاه کردم دیدم کسی رو میز نشسته و سرشو رو میز شطرنج گذاشته! اه چه خاطره بدی هم با اون میز دارم...! پنجره رو بستم و دوباره سرجام دراز کشیدم.از این پهلو به اون پهلو شدم و سعی کردم چشمامو ببندم و بخوابم اما نتونستم.حس کنجکاوی بهم غلبه کرده بود و مانع خوابیدنم شده بود.خواب از سرم پریده بود.بلند شدم و پالتو پوشیدم و آروم از اتاق بیرون اومدم و از ویلا خارج شدم.صدای امواج دریا خیلی کم شده بود.امواج خیلی آروم روهم میفتاد.صداش مثل قرصی ارامش بخش بود!دریا هم انگار به خواب فرو رفته بود و در ارامش به سر میبرد...!
پاورچین پاورچین،پشت ساختمون رفتم و نزدیک میز شدم.نور ضعیف ماه کمی از چهره فرد رو مشخص میکرد.با دقت که نگاه کردم دیدم آرشامِ!پیشونیشُ رو دستاش گذاشته بود و بدون هیچ حرکتی نشسته بود.خیلی آروم بهش نزدیک شدم.صدای نفسای منظم و آرومش نشون از خواب بود!پسرِ دیوونه شده؟! اومده تو سرما نشسته و خوابیده! دستمو رو شونه ش گذاشتم و خیلی نرم تکونش دادم.هیچ حرکتی نکرد.دوباره تکونش دادم و این بار زمزمه وار اسمشو به زبون آوردم.
_آرشام؟آرشام؟آرشام بیدار شو!
با تکون شونه هاش،دستمو برداشتم و صاف ایستادم.
سرشو بلند کرد و با چشمای نیمه باز نگاهم کرد.با صدای خواب آلود و گرفته گفت:
آرشام:چی شده؟
_بلند شو برو تو.چرا اینجا خوابیدی؟!
چشماش و مالید و از جاش بلند شد.
ارشام:نخوابیده بودم،اومده بودم بیرون که فکرم آزاد بشه.
حرفی نزدم و به گل های نرگس تو باغچه فانتری نگاه کردم.
آرشام:إ تو اینجا چیکار میکنی؟تازه سپیده زده.چه زود بلند شدی!
بهش نگاه کردم و گفتم:
_مگه ساعت چنده؟!
آرشام:پنج و ربع!
_از خواب پریدم.بعدش دیگه خوابم نبرد گفتم بیام بیرون یه هوایی بخورم.
آرشام سر تا پام و نگاه کرد و گفت:
آرشام:این شکلی؟
_آره.چشه؟!
آرشام نگاه عاقل اند سفیهی بهم انداخت و گفت:
آرشام:بگو چش نیست!
جوابی نداشتم که بدم.راستش اصلا حوصله کل و کول انداختن نداشتم!
آرشام دستاشو بهم مالید و ها کرد.
آرشام:اوم...منم خواب از سرم پرید.حاضری کمی هیجان راه بندازیم؟!
با تعجب گفتم:
_راه بندازیم؟!
ابرو بالا انداخت و گفت:
آرشام:آره.
_متوجه نمیشم چی میگی!
آرشام:الان حال میده برای کورس انداختن!برمیگردیم تهران.هوا هم که روشن شده.
_یعنی مسابقه؟!
آرشام سرشو به طرفین تکون داد و گفت:
آرشام:هوم.اینم میشه گفت!
به آسمون نگاه کردم.هوا تاریکیش رو از دست داده بود و روشن شده بود اما ماه هنوز تو اسمون بود!منم که خیلی وقت بود هیجانی مثل رانندگی تو این مدت نداشتم پس ترجیح دادم قبول کنم.
_باشه.
آرشام:شرطی! هر کی باخت باید راز دلشو به طرف مقابل بگه!
با بهت نگاهش کردم.یعنی از من میخواست که بگم دوستش دارم؟! البته اگه میباختم...!من رانندگیم حرف نداشت پس نگرانی نداشتم.اما اون پسر بود و یک راننده حرفه ای! از دست آرشام همه چی برمیاد پس تو حرفه ای بودنش شکی نیست!
_حالا نمیشه یه ظرط دیگه بذاری؟چون راز دلم خصوصیه و بین خودم و دلمه!
آرشام:دِ نشد! نباید زیرش بزنی.اگه برای تو اینطوری برای منم هست!
_خیله خب.قبول!
آرشام:مطمئن؟!
_آره.
آرشام:زیاد به خودت اطمینان نداشته باش چون روبروت قهرمان رالی ایستاده!
پوزخندی زدم و گفتم:إ؟ تو نگران من نباش.
آرشام با چشمای خوشرنگش بهم نگاه کرد و یک قدم بهم نزدیک شد.بدون اینکه بترسم و قدمی بردارم تو چشماش با شجاعت زل زدم.از چشماش غرور میبارید.
آرشام:اما نمیدونم چرا ناخود اگاه نگرانت میشم کوچولو!
و با قدمای بلند از کنارم رد شد و ماشینش رو روشن کرد.خواستم بگم کوچولو اما نمیدونم چرا لبام حرکتی نکردن!دست تو جیبم بردم و سوییچ و بیرون اوردم.تازه سرما رو حس کردم و لرزیدم.سریع سوار شدم و ماشین و به جرکت در اوردم.
وقتی داشتم از محوطه خارج میشدم ماشین مشکوکی رو دیدم که آروم پشت سر آرشام حرکت کرد.صدای موبایلم بلند شد.اس ام اس از طرف آرشام بود.شماره ش رو هنوز که هنوزه به یاد دارم با اینکه از تو کانتکت حذفش کرده بودم...
آرشام نوشته بود:" از جاده به طرف تهران که یک طرفه میشه شروع میکنیم!"
موبایل و رو صندلی پرت کردم.من باید میبردم و بهش نشون میدادم که بهترین نیست! با قدرت به پدال فشار اوردم و گاز دادم.با سرعت از ماشین آرشام جلو زدم و به طرف جاده اصلی روندم...


وقتی به جاده اصلی رسیدیم کناری ایستادیم تا هم زمان حرکت کنیم.کمری مشکی با شیشه های دودی که تا چند لحظه پیش داشت تعقیبمون میکرد با سرعت به طرف جاده پیش رفت.آرشام شیشه ماشین رو پایین کشید و بلند تا سه شمرد.از کارش خنده م گرفت.مثل بچه ها شده بودیم! با گفتن سه با تمام قدرت پا رو پدال فشردم.خداروشکر جاده یه طرفه بود و مشکلی وجود نداشت.از هیجان زیادی که درونم رو پر کرده بود تپش قلب گرفته بودم.قلبم تند تند میزد.از هیجان زیاد و ترس عقب افتادن و باختن از ارشام تنم لرزید.خونسردیمو حفظ کردم و با ارامش دنده عوض کردم و به سرعت ماشین اضافه کردم.از اینه بغل به پشت نگاه کردم.آرشام از من عقب افتاده بود.لبخندی زدم و با سرعت پیشتری گاز دادم.این دفعه شانس باهام یار بود چون جاده فوق العاده خلوت بود و خطری ما رو تهدید نمیکرد.
افتاب تیغه کشیده بود و نور چشمامو میزد.عینک و از پشت فرمون برداشتم و به چشم زدم.همون موقع آرشام مثل جت ازکنارم گذشت.محکم رو فرمون زدم! لعنتی...بالاخره ازم جلو زد.هر چی زور داشتم رو پدال گاز خالی کردم اما مراقب پیچ های جاده بودم.از خودم مطمئن بودم چون رانندگیم حرف نداشت و مهارت خاصی داشتم.از بچگی علاقه به روندن داشتم!
هر چی جلوتر میرفتم ماشین آرشام بیشتر از قبل تو مسیر محو میشد! از یه طرف از تنهایی ترسیدم تو این جاده خلوت و از طرف دیگه اینکه فکر باختن ازارم میداد...سرعتم خیلی بالا رفته بود اما اهمیت ندادم و به راهم ادامه دادم...
از دور چشمم به ماشین پلیس خورد.وای بدبخت شدم! ملودی خونسردیتو حفظ کن.فوقش میخواد جریمه ت کنه دیگه!سرعتمو کم کردم که شاید فرجی بشه و از خیر جریمه من بگذره.همینطوری از آرشام عقب افتادم چه برسه به اینکه بخوام توقف کنم و بعد از مشاجره راه بیفتم!
پلیس با تابلو کوچیک توقف برام دست تکون داد که کنار بزنم.شانس که ندارم.اون یه ذره خوش شانسی هم از دماغم در اومد.اگه شانس داشتم اینجا نبودم که!
نفسمو بیرون فرستادم و کنار زدم.حالا الان چه وقت ظاهر شدن پلیس بود؟! اونم تو این جاده یه طرفه! لعنتی...
با صدای ضربه به شیشه سرمو به بیرون چرخوندم.مرد جوون اشاره کرد که بیام بیرون.خم شدم و از تو داشبورت گواهی نامه و مدارکِ ماشین و در اوردم.قبل از اینکه از ماشین پیاده شم به این فکر کردم که مگه آرشام از من جلو نزده بود؟پس چطور جلو آرشام رو نگرفت؟! شاید وقتی ازم جلو زده بود زودتر جریمه شد و گذاشت که بره!نمیدونم...حس خوبی ندارم.یه جای کار میلنگه!
با ضربه مکرر به پنجره پیاده شدم.
پلیس:سلام.این چه طرز رانندگیه؟!
_سلام جناب.چطور؟
پلیس:سرعتتون سرسام آور بود.به کیلومتر شمارتون نگاهی انداختین؟نمیگین شاید جون مسافران دیگه رو به خطر بندازین؟!
عینکمو بالا زدم و رو موهام گذاشتم.
_آخه من عجله داشتم.کار ضروری برام پیش اومده بود.حالا چقدر جریمه میشم؟!
پلیس نگاهشو از مدارک برداشت و به پشت من که ماشینم بود نگاه کرد و بعد به من.
پلیس:الان بهتون میگم....
بوی تندی به مشامم خورد که سردیش به مغزم رسید و سرم تیر کشید.تندی بو باعث سوزش چشمام شد و در یک لحظه دنیا پیش روم تیره و تار شد....


با نور شدیدی که بهم خورد چشم باز کردم.اولین چیزی که دیدم یک مرد سیاهپوش بود.سر و گردنمو صاف کردم.خواستم گردنمو ماساژ بدم که متوجه شدم دستام رو بستن.به دستام نگاه کردم.رو صندلی منو نشونده بودن و دستامو از پشت بسته بودن.اینا از کجا پیداشون شد؟! چه اتفاقی برای من افتاد؟من کجام؟!
با بی حالی لب باز کردم و گفتم:
_ تو کی هستی؟چیکارم داری؟
مرد بدون حرفی از اتاق بیرون رفت و پشت سرش صدای قفل شدن در بلند شد.
خدایا اینجا دیگه کجاست؟! چطوری اومدم اینجا؟
نور شدیدی از پنجره اتاقک به داخل میخورد و تحملش ازار دهنده بود.سرمو سمت مخالف چرخوندم و چشمامو بستم.احساس بدی داشتم.احساس حالت تهوع که ناشی از ترس و دلهره بود.نمیدونستم اینجا کجا بود که منو آورده بودن و دلیلش چی بود! نمیدونستم کی بود که منو گروگان گرفته! چرا منو گرفته بودن؟ آرشام کجا بود؟! یعنی به تهران رسیده بود؟ این چه بلایی بود که باید سر من میومد خدا؟ من که دشمنی نداشتم...
با صدای چرخیدن کلید تو قفل در چشم باز کردم.داخل اتاق هیچی نبود جز دوتا صندلی!
مردی با کلاه لبه دار و عینک نزدیکم شد و لبخندی زد.لبخندش اصلا دوستانه نبود.پلیدانه و چندش اور بود!
مرد:به به.سلام خانوم هاشمی.خوبین؟مشتاق دیدار!پدر خوبن؟
با گیجی نگاهش کردم.این کی بود؟من و از کجا میشناسه؟!
_تو کی هستی؟
مرد:وقت زیاده.میفهمی حالا!
عصبی گفتم:
_میخوام همین حالا بفهمم!بگو کی هستی؟چرا منو آوردی اینجا؟
روبروی من ایستاد و رو زانو خم شد و نشست.
مرد:صبر داشته باش خانوم کوچولو.به وقتش میفهمی.
دستام درد گرفته بود.تو جام تکون خوردم.
_کوچولو عمته! لعنتی دستامو باز کن.چی از من میخوای؟
مرد دستشو جلو آورد که صورتمو نوازش کنه اما سرمو برگردوندم و عقب کشیدم.
_دست کثیفتو به من نزن.
مرد هیستریک خندید.
مرد:آره من کثیفم.میخوای بدونی من کیم؟!
سکوت کردم.
مرد:همه پسرا از نظر تو کثیف بودن.همیشه عادت داشتی همه رو مسخره کنی و تیکه بندازی.وقتی از صد متریت رد میشدم راهتو کج میکردی و مسیر دیگه ای رو انتخاب میکردی.ازت خوشم میومد.رفتارات برام جالب بود.با هم ضد و نقیض داشت! چهره جدی و مغروری داشتی اما با دوستات سریع گرم میگرفتی و شوخ طبع بودی.همیشه سعی داشتم بهت نزدیک بشم..از پررویی و زبون دراز بودنت خوشم میومد.برام جالب بودی
اما همیشه ازم فاصله میگرفتی.برعکس دخترای دیگه!فکر میکردم به خاطر شهرت و ثروت بابات خودتو میگرفتی اما وقتی باهات حرف میزدم کم کم فهمیدم که کلا تو ذات و خونته! ثروت برات اهمیتی نداشت.خوش گذرون بودی.عاشق موسیقی بودی.هیچ وقت کنسرت خواننده های مورد علاقه ت رو فراموش نمیکردی و از برنامه روزانه ت حذف نمیکردی.ساز مورد علاقه ت پیانو بود.بالاخره بعد از سال ها تصمیم به تدریس گرفتی و چند ماهیه که شروع کردی به تدریس پیانو.عاشق بچه هایی وبا عشق بهشون درس میدی.دیگه مثل قدیم شور و شوق گذشته رو نداری اما امروز با دیدن مجنون تو شدی لیلی قدیم!شدی ملودی مغرور و شیطون!
سرمو به طرفش برگردوندم و با دهن باز نگاهش کردم.این اطلاعات و از کجا اورد؟!
با داد گفتم:
_تو کی هستی لعنتی؟هان؟دِ بگو...
مرد از جاش بلند شد و بدون توجه به من به حرفش ادامه داد.
مرد:اما من نمیذارم.تو نباید مال مجنون باشی.باید مال من باشی!من!
ضربان قلبم بالا رفت.قلبم دیوانه وار به سینه ام میکوبید.خدای من!این کیه؟این مرد کیه که از مسائل شخصی من با خبره؟! چهره اش رو با عینک و کلاهی که گذاشته بود پوشونده بود تا دیده نشه.صداش برام اشنا بود اما با ذهن قفل شده من هیچ چیز برام اشنا نبود.الان فقط نگران مامان و ارشام بودم.موبایلم همراهم نبود.شاید ارشام فکر بدی راجب من بکنه! شاید فکر کرده من جا زدم! الان اگه مامان زنگ بزنه و در دسترس نباشم چه اتفاقی میفته؟خدا لطفا کمکم کن.منو از دست این مرد نجات بده.من میترسم...!
_تو...تو اینا رو از کجا میدونی؟
مرد در یک لحظه به سمتم برگشت و کلاه و عینکشو در اورد.
با بهت و وحشت بهش نگاه کردم.نـــه! این امکان نداره!
خبیثانه نگاهم کرد و گفت:
_سلام عرض شد ملودی خانوم!حالا شناختی؟
چند بار پلک زدم و چندین باره بدون حرف نگاهش کردم.باورم نمیشه!
خندید و گفت:
ونداد:چیه؟چرا با این چشمای گاویت زل زدی به من؟
اب دهنمو قورت دادم.چشمامو ریز کردم و نگاهش کردم.
_تو از کجا پیدات شد عوضی؟چی از جونم میخوای؟ اون خواهرت بس نبود،حالا تو هم اضافه شدی!
ونداد اخم کرد و گفت:
ونداد:هِی هِی! داری زیاده روی میکنی.
عصبی گفتم:
_زیادی روی؟هه...به خاطر پول منو گرفتی؟آره؟
ونداد:خفه شو! اونقدری مال دارم که محتاج پول دیگران نباشم.
پوزخندی زدم و گفتم:
_پس اونقدری مال نداری که بابام داره.بخاطر همین منو گرفتی که باج بگیری.نه؟
ونداد دست مشت شده اش رو بالا اورد اما تو هوا موند و آروم پایین اورد.
از بین دندونای کلید شده گفت:
ونداد:شانس اوردی که نمیتونم دست روت بلند کنم چون برام باارزشی.
_از لحاظ مالی با ارزشم؟
جوش اورد و گفت:
_خفه شو!
حرفی نزدم و با پوزخند و نفرت نگاهش کردم.دستام درد گرفته بود و کاری از دستم ساخته نبود.
_چرا منو اوردی اینجا؟ به من چیکار داری؟
ونداد:اصل مطلب تویی! یادت که نرفته به من میگن حقگیر! تا حقمو نگیرم دست نمیکشم.
با چشمای ریز شده نگاهش کردم.
_منظورت چیه؟
ونداد:همین که شنیدی.قبلا زود میگرفتی و باهوش بودی ملودی...
پوزخندی زدم و گفتم:
_نگران نباش.من همون ملودی زیرکم کفگیرخان.
دندوناشو رو هم سایید و با صورت قرمز شده نگاهم کرد.
ونداد:حیف که...حیف که دوستت دارم و نمیتونم به خودم اجازه بدم روت دست بلند کنم.حیف!
سرمو کمی خم کردم و یه تای ابرومو بالا انداختم.
_إ؟نه بابا! بیا دست بلند کن.
بلند ادامه دادم:تو کی هستی که بخوای روم دست بلند کنی؟ها؟
ونداد:من ونداد حقگیرم.کسی که در اینده ای نه چندان دور صاحب تو میشه.فهمیدی؟
مثل خودش داد زدم:
_نه نفهمیدم.تو خواب ببینی که من زن تو بشم.تو خواب!
ونداد کلافه دست به صورتش کشید و دوباره بهم نگاه کرد.
ونداد: دِ لامصب چرا نمیفهمی من دوستت دارم.تو برای من خاصی.
عصبی و با تمسخر خندیدم.
_خاص؟ جدی؟مثل بقیه دوست دخترات؟
ونداد:دیگه داری رو اعصابم میری.
_فعلا که تو داری اعصاب منو خط خطی میکنی کفگیر.دستمو باز کن دارم اذیت میشم.
ونداد:ببین جوجه کوچولو ، دیگه یواش یواش دارم داغ میکنم.دیگه مثل قدیم نیش و کنایه هاتو بی جواب نمیذارم.پس بهتره توهین نکنی چون بد میبینی خانوم کوچولو.
سکوت کردم و فقط با نفرت نگاهش کردم.نباید بیشتر از این باهاش بحث میکردم چون همونطور که خودش گفت خطری میشد! از دست این همه چی بر میاد.
صدای کلفت و گوش خراشی از بیرون اومد.
_رئیس بیا!یه مشکلی پیش اومده.
ونداد:اومدم.
قبل از اینکه خارج بشه به سمتم چرخید و گفت:
_خوب فکراتو بکن.یا با من میمونی یا دیگه باباجونتو نمیبینی.با اینکه میدونم جوابت همون اولیه و ایندفعه جواب منفی به من نمیدی.مطمئنم که نا امیدم نمی کنی!
قبل از اینکه بخوام سرش داد بکشم و اعتراض کنم ، با خنده چندش اورش اتاق رو ترک کرد.
اشک تو چشمام جمع شد.چی میشنیدم؟! اون منو تهدید کرد؟ کار به کجا رسیده که اون منو تهدید میکنه! اون داره منو تو منگنه میذاره...بهش اجازه نمیدم به بابام اسیبی بزنه.پس راهی نداشتم جز اینکه قبول کنم باهاش ازدواج کنم!..اما نه! من نمیتونستم.شاید داره دروغ میگه.نه شاید هم راست میگه! حتما مثل وانیا ادمی رو استخدام کرده برای اسیب به بابا.وای نه! سرمو با شدت تکون دادم.نمیتونستم درست فکر کنم.همه چیز به ذهنم میومد و یکدفعه میرفت.لبامو تو هم جمع کردم تا گریه نکنم اما نشد.یک قطره اشک از چشمم چکید و آروم رو گونه م سر خورد.
دست و پاهام از بس بی حرکت بودن درد میکرد و بی حس شده بود.احساس خفگی میکردم...اشک رو گونه م هم رو صورتم جا خشک کرده بود و باعث ازار پوستم میشد!
_بیا دست و پامو باز کن لعنتی!
هر چی داد زدم کسی جواب نداد.گلوم از بس جیغ کشیده بودم خراش گرفته بود.سردرد بدجوری اعصابمو خورد کرده بود.سرمو کج کردم و رو شونه م گذاشتم.چشمامو بستم تا درد و از یاد ببرم.
فکر کنم حدود یک ساعت بعد مرد گردن کلفتی که بی شباهت به بادیگارد نبود با سینی غذا اومد داخل.جلو پام گذاشت و شروع کرد به باز کردن دست و پاهام.از بس طناب و محکم بسته بود ، رو مچ دستم ردش موند و کبود شده بود.از فرصت استفاده کنم و پامو بلند کردم که به شکمش بزنم اما اون زرنگتر از این حرفا بود.پامو تو هوا گرفت و پیچوند.عوضی انقدر بی وقفه اینکار و انجام داد که پخش زمین شدم و صدای گرومپ افتادنم بلند شد.اوف! زانو و آرنج هام ترکیدن! اه.به خشکی شانس!
ونداد اومد داخل و گفت:
ونداد:چه خبره؟صدای چی بود؟
مرد با صدای زمختش گفت:
مرد:میخواست در بره!
آروم خودم و کنار دیوار کشوندم و بهش تکیه دادم.زانوهامو ماساژ دادم تا دردش کم بشه.
با عصبانیت سرمو بلند کردم و گفتم:
_این مردک وحشی رو ازم دور کن.
ونداد با سر بهش اشاره کرد که بره بیرون.
ونداد با چشمای ریز شده نگاهم کرد.
ونداد:که میخواستی دَر بری.کجا میخواستی بری؟تازه اومدی!
_بذار من برم.مامانم نگران میشه.مثل تو بیکار نیستم.برو با دوستات دزد و پلیس بازی کن.
ونداد انگشت اشاره ش رو به طرفم گرفت و گفت:
ونداد:اون روی سگِ منو بالا نیار.به اندازه کافی تو دانشگاه تحقیرم کردی اما دیگه بهت این اجازه رو نمیدم.تازه پیدات کردم مگه میذارم بری؟!
پوزخند زدم و گفتم:اون روی تو رو هم دیدم!
ونداد بی توجه به حرفم به طرف در برگشت و گفت:
ونداد:اگه فکر فرار به سرت بزنه دست و پاتو میبندم.ناهارتو میخوری.من زن استخونی نمیخوام.
و بعد قهقه زد و رفت بیرون.
پسره ی اشغال! دلم میخواد با همین دستام خفه ش کنم.خوشم میاد هنوز که هنوزه میتونم حرصشو در بیارم.به سینی نگاه کردم.برنج و خورشت قیمه بادمجون با اب توش بود.از شدت عصبانیت به سینی ضربه زدم که باعث شد اب تو ظرف خورشت و کمی تو برنج بریزه.چشمامو بستم و سرمو چند بار به دیوار زدم.
_لعنتی،لعنتی،لعنتی!

*****

با تکون های شدیدی که بهم وارد شد چشم باز کردم.چهره ی اخمالوی ونداد و جلو چشمام دیدم.
_هوم؟
ونداد:چرا غذاتو نخوردی؟بیا شام بخور.
خواستم چشمامو ماساژ بدم و ببینم ساعت چنده که دیدم دست و پامو دوباره بستن.
عصبی به ونداد نگاه کردم و گفتم:
_از فرصت استفاده کردی دست و پامو بستی؟بازم کن!
ابرو بالا انداخت و گفت:
ونداد:نچ.مثل بچه ادم حرف گوش کن و شامتو بخور.میمیری دیوونه!
_تو نگران خودت باش.این کارت عاقبت خوشی نداره.بهتره بذاری برم.
ونداد از جاش بلند شد و به طرف در رفت.
ونداد:نه انگار حرف حساب حالیت نمیشه.شامتو تا ته میخوری.
_نمیخورم.نمیفهمی؟نِ...می...خو ...رَم..!
ونداد در و با عصبانیت،محکم بست.صداشو شنیدم که گفت:
ونداد:به جهنم!
پاهامو که دراز کرده بودم جمع کردم و تو شکمم فرو بردم.دستای بسته شدمو رو زانوهام و سرمو روش گذاشتم.خدا صدامو میشنوی؟کمکم کن.مامان از نگرانی سکته میکنه!بهش قول داده بودم که تا غروب خونه باشم!بابا حتما در به در دنبال منِ و ملینا به موبایلم زنگ میزنه و مامان با بغض و گریه از خدا کمک میخواد که هر چه زودتر پیداشم...

*****
ونداد:باز که تو غذاتو نخوردی! نمردی از گشنگی؟!
ترجیح دادم اصلا جوابشو ندم.اینطوری من فکمو درد نمیاوردم و اون هم بیشتر حرص میخورد.
ونداد:صبحانه هم که نمیخوای بخوری.دختر میمیری اینطوری.همیشه انقدر کم غذایی؟
سرمو به طرف پنجره برگردوندم.
ونداد:با تو اَم!
از چیزی که دیدم چشمام برق زد.
ونداد:نمیخوای حرف بزنی نه؟
سرمو برگردوندم سمت ونداد.
ونداد مشکوک نگاهم کرد و گفت:
ونداد:چیه؟چه نقشه ای تو ذهنت داری؟
برای اینکه بیشتر از این شک نکنه جوابشو دادم.شونه بالا انداختم و گفتم:
_هیچی.بیا دستامو باز کن میخوام صبحانه بخورم.یکدفعه گشنم شد!
خندید و گفت:
ونداد:إ؟ نخیر.همونموقع که گفتم باید میخوردی.
تکیه ش و از دیوار برداشت.سینی رو با خودش بیرون برد و قبل از اینکه بیرون بره گفت:
_منو خنگ فرض کردی؟فکر کردی من نفهمیدم چشمت به بیرون افتاد و تا دیدی پنجره دزدگیر نداره فکر فرار به سرت زد؟
در و بست و قفل کرد.
حرصمو رو صندلی خالی کردم و با پا ضربه محکمی بهش زدم که رو زمین افتاد.
_اه.چطور فهمید؟
تا بعد از ظهر سراغم نیومد.پسره ی بی فکر حتی برام ناهار نیاورد!حتما چون میدونست من نمیخورم نیاورد اما به هر حال باید یه ذره شعور به خرج میداد و غذا رو میاورد هر چند که نمیخوردم!
دیگه نا نداشتم.حالم بد بود.سرم به شدت درد میکرد.نگران مامان و بابا بودم.نمیدونستم چی پیش میاد.انقدر ناراحت بودم و بغض داشتم که نمیدونستم چجوری باید خالی کنم.دیگه از گریه کردن هم بدم اومده بود و خسته شده بودم اما با این وجود اشک تو چشمام جمع شد.سرمو به دیوار تکیه دادم و چشمامو بستم.لبامو گزیدم که بغضمو کنترل کنم!
زیر لب گفتم:
_مامان،بابا جون نگران من نباشین.من بالاخره میام.
اشکام گوله گوله از چشمام خارج شدن.دیگه توان نداشتم.بس بود این همه تو خودم ریختم.از همه طرف دارم ضربه میخورم.دیگه خودخوری بس بود...!

با صدای شکستن شیشه اتاقک،با وحشت چشمامو باز کردم.سرمو برگردوندم و به پنجره پشت سرم نگاه کردم اما کسی نبود!
ونداد به سرعت وارد اتاق شد و سمت پنجره دوید.به پشت نگاه کردم.به بیرون خم شده بود و داشت اطرافشو نگاه میکرد.یکدفعه برگشت سمتم.زل زد تو چشمام.نگاهمو ازش گرفتم و به کفشام نگاه کردم.یکدفعه صدای ناهنجار بسته شدن در بلند شد و بعد صدای چرخیدن کلید تو قفل در...اینجا چه خبره؟!کی به پنجره ضربه زده بود؟! منظور اون مرد از مشکل چی بود؟!شده مثل فیلم اکشن!...چرا سرنوشت من باید اینجوری رقم بخوره؟ من چقدر بدبختم که باید به اینجا میرسیدم! این حرفاش زنگ خطری برام بود...با یاداوردی حرفاش و یاد مامان اشک تو چشمام جمع شد.هیچ راه فراری نداشتم.از اینکه نمیدونستم باید چیکار کنم از خودم بدم اومد و حرصم گرفت.
با شنیدن صدا نفسم تو سینه حبس شد.
_نذار اسمون دریات بارونی بشه....
با هیجان و شوک زده اما به آرومی به عقب برگشتم و به پنجره چشم دوختم.اولین چیزی که دیدم دو تیله خاکستریِ نگران بود...


هنوز تو شک بودم که دیدم ارشام خودشو کشید بالا و با یه حرکت پرید تو اتاق.این از کجا پیداش شد؟! چجوری این جا رو پیدا کرد؟!
با خوشحالی نگاهش کردم.خدایا واقعا ازت ممنونم.تو بدترین موقعیت به دادم رسیدی.انقدر ذوق کرده بودم که اشکام جاری شد و به خنده افتادم.اروم و بی صدا!
آرشام دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت:
آرشام:خوبی؟
لبخند بی جونی زدم و سرمو تکون دادم.
آرشام سریع مشغول باز کردن دست و پاهام شد.ثانیه ای بعد از شر طناب راحت شدم و مچ دستامو ماساژ دادم.
آرشام آروم گفت:
آرشام:زود باید از اینجا بریم تا ما رو ندیدن.زود باش برو پایین.
منو آروم به طرف پنجره هول داد.یک پامو بیرون انداختم.خواستم اون یکی پامو هم بذارم که با دیدن ارتفاع منصرف شدم.
آرشام:چی شده؟برو پایین من کمکت میکنم.
_من نمیتونم.ارتفاعش زیاده.
آرشام:این که ارتفاعی نداره.
_نه نمیتونم!
آرشام:ملودی!الان وقت لجبازی نیست.فوقش5متره.برو من مراقبت هستم.
اب دهنمو قورت دادم.
_باشه.
خواستم اون یکی پام رو رد کنم و بپرم پایین که صدای فریاد ونداد تو اتاق پیچید و من خشکم زد.به طرفش برگشتم.با صورت قرمز و چشمای اتیشی داشت نگاهمون میکرد.
ونداد:به! اقا ارشام.از این طرفا! اومدی لیلی رو نجات بدی؟
آرشام:ونداد کارت اشتباه بود.نباید اینکارو میکردی.بد کردی!
ونداد:مهم نیست.برای من ملودی مهم ترین چیزه که به دستش اوردم و نمیذارم ازم بگیریش.برو کنار.ملودی نرو!
از ترس دوباره اومدم تو اتاق.لعنت به من! نباید لفتش میدادم!
ونداد اومد سمتم که منو بگیره که آرشام مانع شد و جلو ایستاد.
آرشام:بهش نزدیک نشو.
ونداد:برو کنار.
آرشام:تو برو کنار.
ونداد با عصبانیت بهش نگاه کرد و یقه ش رو گرفت.
ونداد:دیگه نمیذارم ملودی رو ازم بگیری.نه تو نه هیچ کس دیگه.
آرشام دستاشو از لباسش جدا کرد و دستمو گرفت.
آرشام: احمق! هیج فکر کردی اگه بگیرنت به جرم ادم ربایی میفتی گوشه زندان؟
ونداد:نه! میدونی عشق چشامو کور کرده.به خاطر ملودی هرکاری میکنم.حالا بهتره بری کنار.
آرشام یک قدم به عقب برداشت و کم کم به سمت عقب حرکت کرد و منم مجبور بودم حرکت کنم.میشد گفت داشتیم دور اتاق میچرخیدیم و ونداد قدم به قدم به طرف ارشام میومد و تهدید میکرد...فهمیدم! داره منو به طرف در خروجی نزدیک میکنه که فرار کنم! چقدر این بشر زرنگه!
ونداد بلند گفت:
ونداد:آرشام بد میبینی! اگه نری کنار به ضررت تموم میشه.
آرشام:هیچ غلطی نمیتونی بکنی!
ونداد:إ؟ چرا اتفاقا.این دفعه برعکس حدس زدی چون این دفعه قدرت دست منه.نمیتونی ملودی رو با خودت ببری.
آرشام:خیله خب.باشه تو آروم باش.
ونداد:آرومم اما اگه بذاری ملودی بیاد پیشم!
آرشام:بهش فکرم نکن! همون دخترای خیابونی به دردت میخورن ونداد.دخترایی مثل ملودی به درد تو نمیخورن.از سرت زیادین.
ونداد:جدا؟
آرشام:آره.
دقیقا کنار در ایستاده بودیم و راه فرار درست روبرومون بود!
آرشام دستامو محکم فشرد و بعد دستاشو جدا کرد.یعنی اینکه برو!
کمی ازشون فاصله گرفتم و وارد هال شدم.میترسیدم!نمیدونستم چه اتفاقی میفته! همش تقصیر منه که این دوتا به جون هم افتادن! اگه من برم آرشام چیکار میکنه؟! نه نمیتونم تنهاش بذارم.به پشتم نگاه کردم که راه خروج و پیدا کنم.سمت چپ کنار پله که به طبقه بالاتر راه داشت بود.


ونداد فریاد زد.
ونداد:از جلوی در برو کنار تا نزدمت.نمیذارم ملودی رو فراری بدی.
با وحشت به سمتشون برگشتم.ونداد و آرشام هم بیرون اومده بودن.دست ونداد تفنگ بود و آرشام رو نشونه گرفته بود.احساس کردم قلبم اومد تو دهنم!
بلند گفتم:چیکار میکنی دیوونه؟!
ونداد با اخم نگاهم کرد و گفت:
ونداد:ساکت شو و بیا کنارم وایستا و گرنه باید با عشقت خداحافظی کنی!
آرشام بدون اینکه نگام کنه بلند گفت:
آرشام:به حرفش گوش نده.برو!
ونداد دستاشو چرخوند و تفنگ و به طرف من گرفت.
ونداد:کی حاظره جونشو برای اون یکی فدا کنه؟ها؟
آرشام دستاشو بالا اورد و گفت:
آرشام:ونداد! اسلحه رو بذار زمین.با هم راجبش حرف میزنیم.باشه؟!
ونداد دوباره تفنگ و به طرفش گرفت و گفت:
ونداد:دیگه حرفی نمونده.
آرشام سرشو به طرفم برگردوند و گفت:
آرشام:مگه با تو نیستم؟!برو ملودی!
بدون هیچ حرف و حرکتی نگاهشون کردم.واقعا هول شده بودم.
آرشام:میگم برو!
قاطعیت صداش منو به حرکت وادار کرد.همونطور که نگاهشون میکردم چند قدم بلند به عقب برداشتم.در یک لحظه تصمیم گرفتم بدوم و برم بیرون.برگشتم و با دو خودمو به در رسوندم اما با صدایی که بلند شد از حرکت ایستادم.مثل ادم اهنی چرخیدم و به اون دو نگاه کردم.نفسم برید.قلبم ریتم همیشگیش و از دست داد و خیلی کند زد..تنم یخ کرد و لرزه ای تو بدنم موج زد...
با اخرین توانی که داشتم جیغ کشیدم و گفتم:
_آرشـــــام!
به خودم اومدم و با سرعت خودمو به آرشام که رو زمین افتاده بود رسوندم.
_آرشام نه!بلند شو.خواهش میکنم.
آرشام چشماشو باز کرد.نگاهشو بهم دوخت و با مکث لبخند ککم جونی بهم زد.دستشو به طرفم دراز کرد.دستشو محکم گرفتم و کمک کردم بلند بشه.آرشام بلند شد و توانش رو چمع کرد و روبروی ونداد ایستاد.
وقتی خون جاری شده از سینه ارشامو دیدم انگار از جونم ذره ذره کم میشد.
آرشام:خیالت راحت شد پسرخاله؟!
ونداد اسلحه رو رو زمین انداخت و با وحشت به بدن آرشام و خون جاری شده نگاه کرد.
ونداد دستی به صورتش کشید و گفت:
ونداد:من چیکار کردم خدا؟!
با عصبانیت و نفرتی که داشتم به طرفش رفتم و با دست ضربه ای به پس گردنش زدم تا بیهوش بشه.
_چجوری روت میشه اسم خدا رو به زبون بیاری؟!
قبل از اینکه بزنمش این جمله رو گفتم..ونداد بیهوش و لَخت رو زمین افتاد.آرشام هم دستشو رو سینه ش گذاشت و رو پله نشست.خودمو بهش رسوندم و با گریه گفتم:
_آرشام خوبی؟بلند شو.باید بریم بیمارستان.
بدون اینکه حرفی بزنه آروم پلکی زد و بعد چشماشو بست.
داد زدم:
_نـــه! آرشام تورو خد الان نه!
دور شونه و زیر بغلش دست انداختم و سعی کردم بلندش کنم.هنوز هوشیار بود.خوشو بلند کرد اما وزن سنگینش بیشتر رو من بود.به زور به طرف خروجی بردمش.
آرشام دست تو جیب کتش کرد و سوییچ رو در اورد.از دستش گرفتم و دزدگیر رو زدم تا ببینم کجا پارک کرده.ماشین پشت چند تا درخت و بوته پارک شده بود.کشون کشون خودمونو به ماشین رسوندیم.در عقب و باز کردم و کمکش کردم که سوار بشه.خودشو انداخت رو صندلی و خودشو جمع کرد تا راحت جا بشه.با دیدنش قلبم فشرده شد.انگار کسی به قلبم چنگ میزد...
سریع سوار شدم و به راه افتادم.تمام نفرت،عصبانیت،نگرانی و ترسم و روی پدال خالی کردم و با اخرین سرعت به طرف بیمارستان روندم.

_طاقت بیار آرشام.طاقت بیار!

*خیلی وقته دلم می خواد بگم دوست دارم
بگم دوست دارم
از تو چشمای من بخون که من تورو دارم
فقط تو رو دارم
بی تو کم میارم
نیبنم غم و اشک تو چشمات
نبینم داره می لرزه دستات
نبینم ترسو توی نفسهات
ببین دوست دارم
منم مثله تو با خودم تنهام
منم خستم از تموم دنیام
منم سخت می گذره همه شبهام
ببیـــن دوست دارم
ببین دوست دارمــــم*

از آینه به آرشام نگاه کردم.اخم کرده بود.از درد لبشو گزید و حرفی نزد.رو پیشونیش قطره های کوچیک عرق برق میزد...دوباره حواسمو به رانندگی جمع کردم و به ماشین سرعت دادم.

*دوست دارم وقتی که چشماتو می بندی
با من به دردای این دنیا می خندی
آروم می شم بگی از غمات دل کندی
بیا به هم بگیم دوست دارم
دوست دارم من اون چشمای قشنگتو
دارم واست می خونم این آهنگتو
هر چی می خوای بگو از دل تنگتو
بیا به هم بگیم دوست دارم...
آره دوست دارم...*


صورتم غرق اشک شد.این اهنگ هم حرف دلم رو میزد.الان چه وقت آهنگ بود!صدای ضبط و با عصبانیت قطع کردم و فلش و بیرون کشیدم.
برگشتم و به آرشام نگاه کردم.دستش رو قلبش بود و چشماش بسته...آرشام بیهوش شده بود...بغضم ترکید و زدم زیر گریه...با صدای بلند گریه کردم...
_خدایا کمکش کن.خواهش میکنم نذار بمیره!
وقتی وارد مرکز شهر شدم چشمم به تابلویی افتاد که روش با علامت مسیر بیمارستان رو نشون داده بود.وقتی به جلو در رسیدم برای نگهبانی بوق بزدم تا اجازه ورود بدن.
مرد از اتاقک بیرون اومد و گفت:
مرد:خانوم چه خبره؟اینجا بیمارستانِ.چی میخواین؟
با التماس بهش گفتم:
_آقا لطفا در و باز کنید.مریض اورژانسی دارم.
به پشت نگاهی انداخت و وارد اتاقک شد تا درو باز کنه.ماشین و جلوی در پارک کردم و سریع پیاده شدم و به پرستاری که تازه داشت وارد سالن میشد گفتم:
_خانوم لطفا بگین بیان کمک.داره میمیره!
زن بهم نگاه کرد و وقتی حالمو دید با دو وارد سالن شد و بعد از چند ثانیه چندین نفر با عجله اومدن بیرون.
اشکامو پاک کردم و در پشت و باز کردم.چند مرد با برانکارد اومدن کنار ماشین و آرشام و بلند کردن و روش گذاشتن.
تو راهرو شلوغ و پر از ادمای جور واجور قدم گذاشتم.خیلی وقت بود وارد این محیط نشده بودم غیر از اینکه گهگاهی برای دیدن بابا به بیمارستان میرفتم.آرشام و از رو برانکارد روی تخت گذاشتن و با عجله به سمت راهرو دیگه رفتن.منم کنار تخت همراهشون رفتم.اشک تو چشمام جمع شد.نمیتونستم آرشام و اینطوری نگاه کنم.نمیتونستم ببینم که آرشام مغرور و خودخواه به این حال و روز افتاده.
زیر لب گفتم:
_آرشام،آرشام خواهش میکنم چشماتو باز کن.
لبمو گزیدم و چشمامو باز و بسته کردم.طاقت دیدنش و نداشتم اما باید تحمل میکردم.اون به خاطر من اسیب دید.باید مراقبش باشم و جبران کنم.دیدن لباس خونی و چشمای بسته و صورت بی رنگش حالمو خراب کرد.
تو دلم گفتم"آرشام چشماتو باز کن.خواهش میکنم."
امیدوارم چشماشو باز کنه اما اون انگار از حال رفته.وای من چقدر خنگم!معلومه که بیهوشه.انقدر ازش خون رفته که بی جون شده.
انقدر با سرعت میدویدن که پام درد گرفت.یک لحظه هم از کنارش جدا نشدم و به صورت جذابش که الان بی روح شده بود چشم دوختم و از ته دلم دعا کردم حالش خوب بشه و به حالت اول برگرده.
یکدفعه دیدم آرشام پلکاش تکون خورد.جوونه ای از امید تو دلم رشد کرد.وای خدایا شکرت! یک قطره اشک از گونه ام سرخورد.
مرد:خانوم برین کنار.نمیتونین وارد بشین.
_منم میام!
زن:خانوم حواستون کجاست.نمیتونین وارد اتاق عمل بشین.
کی رسیدیم به اتاق عمل؟! دیگه حواس برام نمونده..
هوز چند متری مونده بود تا برسیم به اتاق عمل.تو اخرین لحظه چشمای نیمه باز آرشام و دیدم که داشت منو با لبخند کم جونی نگاه میکرد.با صدای گرفته که از ته چاه میومد گفت:
آرشام:بخند عزیزم،فردا تو راهه!
و بعد آروم پلکاش رو هم افتاد.قلبم فشرده شد.بغضم گرفت و تو گلوم گیر کرد.دستام لرزید.دکتر به حالت دو وارد اتاق عمل شد و چند پرستار پشت سرش.به دیوار تکیه دادم و جلوی دهنمو محکم گرفتم تا هق هقم تو فضا پخش نشه.
یعنی چی میشه؟بالاخره سرنوشت با من کنار میاد یا نه؟ تا کی میخواد ساز بزنه و من به سازش برقصم؟دیگه خسته شدم.دیگه نمیتونم تحمل کنم.بسه هرچی عذاب کشیدم.بسه...چرا ما ادما نمیتونیم کاری کنیم که سرنوشت به ساز ما به رقصِ؟ مگه نمیگن ادم خودش آینده خودشو میسازه؟ پس کوش؟من که داشتم اینده م رو میساختم اما طوفانی که وارد زندگیم شد همه چیو با خودش برد.این که دست من نبود؟!من مسبب این اتفاقاتی که افتاد نبودم.بودم؟! نه نبودم.چرا باید همه بلاها سر من بیاد؟ من که زندگی آرومی داشتم.چی شد که همه چیز بکدفعه بهم ریخت؟چرا یک نفر باید به خاطر من جونشو از دست بده؟ اونم کسی که دوستش دارم! خدایا این چه وضعیه؟! دیگه بُریدم.دلم میخواد پرواز کنم و رها باشم.دلم میخواد بریم و این روزا رو دیگه تجربه نکنم....
انقدر با خودم کلنجار رفتم که یک مرتبه ذهنم قفل کرد.سردرد شدید دوباره به سراغم اومد.یهو درد عجیبی رو تو بدنم حس کردم.چشمام تار شد و پلکام رو هم افتاد و دیگه هیچی نفهمیدم....


*بخند عزيزم فردا تو راهه
حلقه اي از نور تو دست ماهه
بخند عزيزم شب غرق رازه
پنجره هاي خوشبختي بازه
مي خوام تو چشمات اشكي نلغزه
جوري بيام كه برگي نلرزه
بزار كه قلبم پيشت بمونه
تا دنيا شكل روياهامونه
به فكر اينم كه غم بميره
چيزي نگم كه دلت بگيره
با تو رو ابرا قدم گذاشتم
من آرزويي جز تو نداشتم*


_خانومی؟بیداری؟!
آروم چشمامو باز کردم اما با نور شدیدی که به چشمام خورد دستمو بالا اوردم و خواستم رو چشمم بذارم که سوزشی تو دستم حس کردم.
_چیکار میکنی؟یواش.
آروم آروم چند بار پلک زدم و چشمامو باز کردم.پرستار با لبخند ملیحی نگاهم میکرد.
زن:خوبی؟
به دستم که تو دستش بود و با پنبه ضدعفونی میکرد نگاه کردم.سوزن رو دستم کشیده شده بود و باعث شد دستم زخمی بشه و خون پخش بشه.
_بد نیستم.آرشام کجاست؟
سرشو بلند کرد و با دلسوزی نگاهم کرد.
زن:طاقت شنیدن داری؟
چشم رو هم گذاشتم که یعنی"آره".
زن:همسرت هنوز تو اتاق عمله.متاسفانه نتونستن تیر و از بدنش خارج کنند چون پیدا نشد.
یک قطره اشک از گوشه چشمم چکید.
زن:گریه نکن.باید خداروشکر کنی که به قلبش نخورده.تیر رفته تو سینه ش.اما دکتر تمام تلاش خودش و میکنه.بجای اینکه به دیوار خیره بشی و بری تو فکر دعا کن.به خدا توکل کن و ازش بخواه کمکش کنه.
دوباره حالم بد شد.احساس حالت تهوع پیدا کردم.سرم شروع به تیر کشیدن کرد و از حال رفتم...

****

با صدای گوشنواز اذان چشم باز کردم.اتاق تو تاریکی فرو رفته بود و کسی داخل نبود.با یاد آرشام از جام بلند شدم.سرمَم تموم شده بود.
در رو آروم باز کردم و وارد سالن شدم و سمت پیشخوان رفتم.از پرستاری که اون پشت نشسته بودم پرسیدم:
_سلام.ببخشید بیماری به نام"آرشام زندی" به بخشی منتقل شده یا هنوز اتاق عمله؟
پرستار سرشو پایین انداخت و مشغول چک کردن شد.
_سلام.بله چند ساعتی میشه.
به سمت صدایی که از پشت سرم اومد برگشتم.مردی میان سال ریش پرفسوری بود.
مرد:سلام.من دکتر بهرامی هستم.دکتر جناب زندی.
_حالش چطوره؟تونستین تیر و از سینه اش بردارین؟
مرد لبخند آرامش دهنده ای زد و گفت:
مرد:بله خداروشکر.
_کجاست؟بهم بگین چی شده.
مرد:آرامش خودتون و حفظ کنید.خطر از بیخ گوش این جوون گذشت اما...
با نگرانی نگاهش کردم.
_اما چی دکتر؟
مرد:بهتره خودتون برید ببینید.همراه من بیاین.
همراهش وارد بخش مراقب های ویژه شدم.جلوی اتاقی ایستاد و بعد از مکثی وارد شد.منم پشت سرش رفتم تو.سرمو که بلند کردم یه جسم بی روح و رو تخت دیدم که هیچ شباهتی به آرشام من نداشت.دور سینه ش رو باندپچی کرده بودن.نفسم بند اومد.این نمیتونه آرشام باشه.نمیتونستم قبول کنم که این جسم بی حرکت که بی شباهت به یک مرده نداشت آرشام بود.
مرد: اما رفته تو کما.باید صبر داشته باشین.شاید مدت زیادی طول بکشه که بهوش بیاد.پس خودتون رو برای هر اتفاقی اماده کنید.
یکدفعه احساس لرز کردم.کمرم یخ کرد و عرق سردی روش نشست.
مرد:امیدتون رو از دست ندین.توکل کن به خدا دخترم.خدا عالمه.هر چی صلاح باشه پیش میاد....
دیگه صدای نصیحت های پدرانه دکتر رو نشنیدم.سرم گیج رفت و چشمام سیاهی.احساس سبکی کردم و پخش زمین شدم اما قبل از اینکه بیفتم یکی منو گرفت و مانع از افتادنم شد....
دکتر:پرستار؟رضایی؟کمک!
صدای وحشت زده زنی اومد.
زن:بله دکتر؟
دکتر:بیا این دختر رو بگیر.این چندمین باره از حال میره؟
زن:إ! خاک بر سرم.باز چش شد؟
دکتر: مدانلو رو صدا کن بیاد کمک ببریمش تو اتاقش.ضعیف شده.بخاطر همینه.
و دیگه صدایی جز سوتی که تو گوشم میپیچید نشنیدم....


با صدای زمزمه هایی که تو اتاق میپیچید چشم باز کردم.نور شدیدی به چشمم خورد.دستمو بالا اوردم تا رو چشمم بذارم که سوزش بدی تو دستم حس کردم.
صدای زن همراه با اعتراض بلند شد.
_بهوش اومد جناب خسروی.ببین با دستت چیکار کردی دختر!
چند بار چشمامو باز و بسته کردم تا به روشنایی داخل اتاق عادت کنم.آروم چشمامو باز کردم.پرستار با ملایمت در حال ضدعفونی کردن دست خراشیده آغشته به خونیم بود.از جاش بلند شد و دستمالی برداشت و پیشونی خیس از عرقم و تمیز کرد.
پرستار لبخندی به روم زد و گفت:
زن:ساعتِ خواب!
_من کجام؟چه اتفاقی برام افتاده؟آرشام کجاست؟
زن:یکی یکی بپرس عزیزم.دیشب کنار اتاق عمل رو زمین افتاده بودی و از حال رفته بودی.الان هم تقریبا نصف روزی میشه که بیهوش بودی!
با حیرت نگاهشکردم.من نصف روز بیهوش بودم؟! آرشام کجاست؟ با فکر به ارشام سریع تو جام نشستم.کفشمو پوشیدم و از جام بلند شدم.سرمو که بلند کردم مردی با لباس نظامی و مرد دیگه ای با لباس شخصی جلوم دیدم.
مرد با لباس شخصی از جاش بلند شد و یک قدم به سمتم برداشت.
مرد:سلام خانوم.خوبین؟خداروشکر که بهوش اومدین.سروان خسروی هستم.از دایره جنایی!
شال و رو سرم مرتب کردم و بهش نگاه کردم.
_ممنون.بفرمائید؟
مرد:میشه بشینید؟باید در مورد مسئله ای که پیش اومده توضیح بدین.
_در مورد؟
مرد:فردی که بهش تیر خورده و اتفاقاتی که قبلش پیش اومد.
سرمو تکون دادم و رو تخت نشستم.
مرد:خانوم شما میتونید برید.
لحن خشک و محکمش تو تنم رعشه انداخت.
مرد:حیدری تو میتونی بری.
پسر جوون ادای احترام کرد و بیرون رفت.
مرد جوونی به نظر میومد.میشه گفت 35،36سال بیشتر نداشت.با جدیت به لبام خیره شده بود تا حرفی بزنم.انقدر سکوت کردم که آخر گفت:
مرد:میشنوم!
بهش نگاه کردم و گفتم:
_چی بگم؟
گیج نگاهش کردم.
مرد:هر اتفاقی که افتاد.
_خب از کجا شروع کنم؟
پوفی کرد و خیره نگاهم کرد.
مرد:چه اتفاقی برای پسری که اوردینش بیمارستان افتاد؟از اول بگو.
_خب..خب جریانش مفصله.اسمش آرشامِ.آرشامِ زندی.دو شب پیش رفته بودم عروسی که دیدمش.میخواست باهام حرف بزنه اما قبول نکردم.اما بعد تصمیم گرفتم به حرفش گوش بدم و ببینم حرف حسابش چیه.شب شمال موندم و به خانواده ام گفتم بعدا میام تهران و کار دارم.وارد جزئیات نمیشم.از جایی میگم که ماشین مشکوکی رو دیدم که ما رو تعقیب میکرد و دنبالمون تو جاده بود.من و آرشام تصمیم گرفتیم با هم کورس بندازیم.تو جاده سبقت گرفت و ازم جلو زد.یکدفعه ماشین پلیسی رو تو جاده دیدم و سرعتمو کم کردم.به نظرم خیلی مشکوک میزد و یه جای قضیه میلنگید که چطور جلوی آرشام و نگرفتن.از ماشین پیاده شدم که مدارک و نشونش بدم که همون موقع منو بیهوش کردن و وقتی چشم باز کردم دیدم دست و پا بسته تو اتاقی زندانیم.مردی که منو گرفته بود پسرخاله آرشام بود.خواستگار سمجم بود که بیخیال من نمیشد و همیشه منو زیر نظر داشت.البته به گفته خودش چون از تمام جزئیات زندگی من باخبر بود!هیچ وقت ازش خوشم نمیومد و حس خوبی نسبت بهش نداشتم.وقتی نزدیکم میشد احساس خطر میکردم.که آخرش حسم درست گفته بود!اون منو گروگان گرفته بود اما نمیدونم به خاطر پول یا به خاطر خودم که باهاش ازدواج کنم! بعد از یک روز آرشام منو پیدا کرد.اما نمیدونم چطوری فهمید من کجام.با هم مشاجره کردن.آرشام بهم گفت برم بیرون و فرار کنم اما نرفتم.از ترس ونداد نرفتم.میترسیدم اسیبی به آرشام بزنه.ونداد تهدید میکرد اما آرشام به حرفاش اهمیت نمیداد اما سعی داشت قانع و آرومش کنه.انگار به ونداد جنون دست داده بود و نمیدونست داره چیکار میکنه.اخرین لحظه با دادی که آرشام سرم زد از خونه زدم بیرون اما با صدای شنیدن خارج شدن گلوله برگشتم تو.آرشام رو زمین افتاده بود و به خودش میپیچید.ونداد...ونداد بود.اون بود که آرشام و زد.اون مقصر بود.اون...
بغض راه گلومو بست و دیگه نتونستم به حرفم ادامه بدم.
مرد جعبه دستمال کاغذی رو جلوم گرفت.زیر لب تشکری کردم و اشکامو پاک کردم.با دست صورتمو پوشوندم.دوست نداشتم کسی منو در حال گریه ببینه.
مرد:ممنون.توصیحاتتون مفید بود.آقای زندی چه نسبتی با شما دارن؟
فین فین کنان گفتم:
_خب..خب اون هم خواستگارم بود!
غیر از این نمیتونستم بگم و گرنه این قضیه هم پیگیری میشد!
همراه خسروی از جام بلند شدم و گفتم:
_ونداد چی میشه؟
مرد:اون و همدست هاش به همکارای ما هجوم برده بودن و ماشین و دزدین تا در نقش پلیس طبق نقشه قبلبشون جا بزنن.متهم به آدم ربایی و قتلِ.با کاری هم که کرده بود جرمش سنگین تر شد.حالا بعدا باید پرونده رو دنبال کنیم و ببینیم چه حکمی براش صادر میشه.مکان حادثه رو به یاد دارین؟
گیجگاهمو مالش دادم و گفتم:
_نه زیاد.چون اصلا حئاسم به مسیر نبود.فقط به آرشام فکر میکردم.اما فکر کنم ویلا به طرف جاده نور بود!
مرد:باشه.ممنون بابت اطلاعاتتون.چیز دیگه ای هم اگه به یاد آوردین حتما اصلاع بدین.
سرمو تکون دادم.لبخند کم جونی زدم و گفتم:
_چشم.حتما.
پشت سرش از اتاق خارج شدم.چند مامور پلیس کنار در ایستاده بودن.با دیدنشون تعجبی نکردم چون با وجود این مسئله حتما پلیس وارد عمل میشد و دکتر و مسئول اینجا بهشون خبر میدادن.خسروی کنار مردی که پلیس داشت ازش سوال میپرسید رفت.این..این همون مردیه که تو خواب دیدم.
سمتشون رفتم و تک سرفه ای کردم.
_ببخشید صحبتتون رو قطع میکنم.جنابِ...؟
دکتر نگاهم کرد و گفت:
مرد:بهرامی هستم.
اوه! دقیقا همون فرد با همون اسم و فامیلی جلوم ایستاده بود.باورنکردنیه!
_بله.جناب بهرامی شما جراحی آرشام رو انجام دادین؟
بهرامی:آرشام؟منظورتون همون پسر تیر خورده ست؟
دست رو پیشونیم گذاشتم و با استرس گفتم:
_بله.حالش چطوره؟کجاست؟
عینکشو از رو چشماش برداشت و گفت:
دکتر:جراحی سنگینی داشت.گلوله به سینه ش اصابت کرده بود.بعد از چندین ساعت تونستیم گلوله رو از بدنش خارج کنیم.الان هم تو بخش مراقب های ویژه ست.
_من باید ببینمش.
خسروی:ما کارمون با شما تموم نشده خانوم محترم.
بهش نگاه کردم و گفتم:
_من که به سوالاتتون جواب دادم.خواهش میکنم بذارین برم ببینمش.
خسروی و دکتر نگاهی رد و بدل کردن.دکتر سری تکون داد و جلوتر از من حرکت کرد.
دکتر:همراه من بیاین.
وسط راه ایستادم و گفتم:
_لطفا چند لحظه صبر کنید.من باید به پدر و مادرم خبر بدم.
دکتر برگشت و به طرف اطلاعات رفت و پشت پیشخوان ایستاد.آروم به پرستار چیزی گفت و تلفن و به سمتم گرفت.ازش تشکری کردم و شماره بابا رو گرفتم.بعد از چند بوق جواب داد.
بابا:بله؟
_بابا؟بابا ملودیم!
بابا:ملودی؟تویی؟کجایی تو دختر؟هان؟
_بابا آروم باش.من بیمارستانم.من...
بابا:چی؟بیمارستان؟برای چی؟اتفاقی برات افتاده؟
_بابا،بابا بذار من حرفتمو تموم کنم بعد بگو.
بابا:کدوم بیمارستانی دختر؟
_بابا من محمود ابادم.قضیه ش مفصله.فقط اینو بدونین که من خوبم.خب؟به مامان چیزی نگو الکی نگران نشه.بگو خونه دوستش مونده.باشه؟
بابا کلافه و مضطرب گفت:
بابا:ببینم چی میشه.بگو ببینم چی شده جون به لبم کردی.تمام تهران و زیر پام گذاشتم تا پیدات کنم حالا میگی بیمارستان محمود ابادی؟
لبمو گزیدم.
_بابا ازت خواهش میکنم بهم مهلت بده.اتفاق بدی افتاده.آرشام...آرشام زندی همون کسی که تو جراحی کمکت کرد.اون...
بابا:چی شده ملودی؟حرف بزن.اتفاقی براش افتاده؟
جلو دهنمو گرفتم.چشمام پر اشک شد و همه جا رو تار دیدم.
_آره بابا.تیر خورده.الان هم نمیدونم تو چه وضعیتیه اما میگن به بخش مراقبت های ویژه منتقلش کردن.
بابا:یا امام رضا! ملودی چرا اینطوری شد؟من هرچی زودتر خودمو میرسونم و میام پیشت نگران نباش.خب باباجون؟
_باشه.بعدا برات توضیح میدم بابا.نمیخواد بیای خودت کار داری نمیشه.فقط اگه ادرسی چیزی ازش داری به خانواده ش خبر بده.ملینا...ملینا باید شماره خواهرش آرامیس و داشته باشه.بگو که تو بیمارستان محمود اباد بستریِ.
بابا:باشه دخترم .اسم بیمارستان چیه؟
_نمیدونم.چند لحظه گوشی دستت باشه.
به طرف دکتر که منتظر نگاهم میکرد برگشتم.
_ببخشید اسم بیمارستان چیه؟میشه آدرس دقیق و لطف کنید بگین؟
دکتر:البته.
_ببخشید یه لحظه.
گوشی رو کنار گوشم گذاشتم و بابا گفتم:
_بابا من میرم ببینم حالش خوبه یا نه.گوشی رو میدم دست دکتر.
بابا:باشه دختر نازم.مراقب خودت باش.
سرمو تکون دادم و گفتم:
_هستم.خداحافظ بابا.
بابا:خداحافظ دختر بابا.
گوشی رو دست دکتر دادم.پرستار فرمی جلوم گذاشت و گفت پر کنم.مشخصات و وارد کردم و رو صندلی کنار سالن نشستم و منتظر دکتر شدم.
دکتر چهره ش باز شد و با لبخند نگاهی به من انداخت.وقتی صحبتش تموم شد سمتم اومد.
دکتر:بلند شو دخترم.
_بریم.
با هم طرف ICU رفیتم.
دکتر:پس شما ملودی کوچولوی بابات بودی.ملودی هاشمی.
با تعجب بهش نگاه کردم.این از کجا اسم منو میدونست؟وای چقدر خنگم خودم به بابا گفتم و فرم و پر کردم اما منظورش از این حرف چی بود؟
دکتر:چی شده؟تعجب کردین؟
_راستشو بخواین بله.
دکتر:من و بابات همکلاسی قدیمی بودیم.خیلی ساله که ندیدمش.وقتی تو به دنیا اومده بودی خیلی قربون صدقت میرفت و پیش همه از تو میگفت.از این که پدر شده بود خوشحال بود.یادمه همیشه ازت تعریف میکرد و میگفت ملودی کوچولوی بابا اینه،ملودی کوچولوی بابا اونه...فقط همون موقع که فسقلی بودی دیدمت.الان که با بابات حرف زدم و خودش و معرفی کرد شناختمش و به جا آوردمتون.خوشحال شدم دیدمت.بالاخر نازپرورده ی باباتو ببینم.ماشالا برای خودت خانومی شدی.
لبخندی زدم و گفتم:
_مرسی.شما لطف دارین.
دکتر در جواب لبخند آرامش بخشی زد و وارد بخش شد.منم پشت سرش رفتم و از پشت شیشه دنبال آرشامم گشتم.وقتی ادمای زیادی رو که به سیم و دستگاه وصل بودن دیدم اشکم در اومد.دلم نمیخواد آرشام و این شکلی تصور کنم.حتی فکر بهش سخته چه برسه به این که بخوام اینطوری ببنمش.نه ملودی!ارشام حالش خوبه فقط نیاز به استراحت داره.الکی گریه نکن.آفرین دختر خوب!
دست رو چشمام گذاشتم و خیسی چشمامو پاک کردم.نفس عمیقی کشیدم و دستمو از رو صورتم برداشتم.دکتر وارد اتاقی شد و منم پشتش وارد شدم.اولین چیزی که دیدم صورت رنگ پریده و زرد آرشام بود و بعد سیم و هیکل ورزیده ش که باندپیچی شده بود.
هینی کشیدم و جلو دهنمو گرفتم.اصلا فکرشو نمیکردم آرشام روزی به این حال و روز بیفته.
دکتر:شرایط جسمی خیلی خوبی نداره. متاسفانه...
_متاسفانه چی؟تورو خدا بگین.
دکتر:آروم باش دخترم.متاسفانه رفته تو کما.باید صبر داشته باشی.شاید مدت زیادی طول بکشه که بهوش بیاد.پس خودت رو برای هر اتفاقی اماده کن.


قطره های اشک ناخواگاه جوشیدن و صورتمو خیس کردن.نمیتونستم باور کنم ارشام به این روز افتاده.برام قابل درک نبود که رفته تو کما و زمان بیرون اومدنش معلوم نیست.زانوهام لرزیدن.توان ایستادن نداشتم.خودمو به دیوار تکیه دادم و بهش زل زدم.
دکتر:دخترم خونسردیتو حفظ کن.این و بدون که این حالاتی که از خودت نشون میدی رو مریض تاثیر میذاره.محکم و مقاوم باش.امیدت به خدا باشه.ایشالا هر چه زودتر بیرون میاد.
دستمو به دیوار زدم و صاف ایستادم.نفسای عمیقی کشیدم تا راه تنفسم باز بشه.تک سرفه ای کردم که صدای خش دارم از بین بره.
_دست خودم نیست آقای بهرامی.نمیتونم این وضعیت و تحمل کنم.اون به خاطر من به این روز افتاده.من نمیتونم خودمو ببخشم مخصوصا اگه...اگه...
سرمو زیر انداختم و لبمو گزیدم و چشمامو بستم تا مانع ریزش اشکم بشه.
دکتر:بهتره برین بیرون.بفرمائید.
سرمو تکون دادم و بدون حرفی با نگاه به ارشام بیرون رفتم.
دکتر:میشه بپرسم چه نسبتی با شما داره؟
رو اولین صندلی که نزدیکم بود نشستم.چشمامو باز و بسته کردم و نفس حبس شدمو بیرون فرستادم.حالا چی بهش بگم؟
دکتر:راستش نمیخوام تحت فشار بذارمتون.فقط کنجکاو شدم.البته پدرتون بهم گفتن اما میخواستم خودتون بهم بگین.
با تعجب سرمو بلند کردم و به چهره خونسردش نگاه کردم.
_پدرم؟چی بهتون گفت؟
دکتر:چیز عجیبی گفتم؟خب گفتش که خواستگارتونه.
با چشمای گردشده نگاهش کردم.منظورش چی بود؟بابا بهش گفته آرشام خواستگارِ منِ؟!یعنی چی؟!
لبخند زد و گفت:
دکتر:البته گفت که نمیدونید.قرار بود خود این آقا پسر جنتلمن بهتون بگه که با بدشانسی مواجه شد متاسفانه.فکر کنم نباید میگفتم تا خودش وقتی بهوش اومد و بهبود پیدا کرد سورپرایزتون کنه.
سری تکون داد و لبخند عمقی زد.
دکتر:از دست شما جوونا.
من همینطور مات و مبهوت نگاهش میکردم و بهش گوش میدادم.
دکتر سرشو بلند کرد و نگاهم کرد.
دکتر: به نظرم زوج مناسبی میاین.خدا هر چه زودتر شفاش بده.جوون لایقی به نظر میاد.حالا بهتره برین بیرون یه هوایی بخورین.فضای اینجا ادم و کسل میکنه.البته ما عادت کردیم.
دهن بازمو آروم بستم و چشمامو باز و بیته کردم تا به حالت عادی برگرده.برای خودش گفت و خودشم جواب داد.
_ممنون.بله میرم بیرون.
از پله های ساختمون به سرعت پایین اومدم و قدم زدم و با خودم کلنجار رفتم.دست رو دهنم گذاشتم.این امکان نداشت.آرشام؟آرشام از من خواستگاری کرده بود؟به بابا گفته بود؟یعنی از قبل ازش اجازه گرفته بود و اون شب خواست که باهاش قرار بذارم تا اینو بهم بگه؟!..خدای من ...چرا به حرفش اهمیتی ندادم؟چرا نذاشتم همون شب حرفشو بزنه؟ مسبب همه این اتفاقا خودم بودم.همه و همه این اتفاقات به خاطر رفتار و حرکات بیجای من بود.چرا خدا؟باز این شانس و ازم گرفتی؟..نه...خودم بودم که این شانس و از خودم گرفتم.خودم گفتم نمیخوام باهاش حرف بزنم،خودم بهش گفتم نمیخوام هیچ وقت بهش بگم،خودم لجبازی کردم و باعث به خطر افتادن جون ارشام و صدمه دیدنش شدم.اون به خاطر من رفت تو کما.داره با مرگ دست و پنجه نرم میکنه...ای کاش اون حرفا رو اون شب نمیزدم و باعث رنجشش نمیشدم.به خاطر من چقدر عذاب کشید.از دست تو آرشام...چه کنم با این رفتار و حرکات عجیب و غیر قابل درکت..اگه خوب نشه...اگه بلایی سرش بیاد تا اخر عمر تو عذاب وجدان میمونم و خودمو نمیبخشم...اخ خدا...لعنت به من...لعنت...
به درخت پشت سرم تکیه دادم. سرمو که از درد تیر میکشید بین دستام گرفتم و اشکای باقی موندمو از چشمه جوشان چشمام خارج کردم...

*یکی بگه
یکی بگه که ماه من کی بوده
مسبب گناهِ من کی بوده
سهمِ من از نگاه تو همین بود
عشق تو بدترین قسمتِ بهترین بود...*


هر روز مثل همیشه با روال عادی پیش میره و هیچ اتفاق خاصی نمیفته.وضعیت آرشام تغییری نکرده.فقط منم که احساس میکنم دارم ذره ذره اب میشم.این یک هفته ای که گذشت برام مثل قرن ها بود.وقتی اشک های بی مهابای آرامیس و میدیدم،وقتی زجه زدنای مادرش و میدیدم،وقتی مسخره بازی و شوخی های آیدین که با بغض همراه بود و پشت صدای گرمش غمی پنهان بود،وقتی شب و روز کنارش بود و باهاش حرف میزد و مثل همیشه با جسم بی حرکتی رو تخت شوخی میکرد و از دوران جوونیشون میگفت بلکه تاثیری رو آرشام داشته باشه دلم ریش ریش میشد.مادرش تا وارد بیمارستان شد و منو دید مستقیم سمتم اومد.ترسیدم از اینکه بخواد منو بزنه.چشمامو بستم اما یک آن به خودم اومدم که تو آغوشش سردش جا گرفتم.نگفت که مقصر منم،نگفت که من مسبب بلاهایی که سر پسرش اومده منم،نگفت دور و برشون نباشم و از زندگی پسرش برم بیرون،نگفت...نگفت...نفرینم نکرد..فقط با محبت بی اندازه ش منو آروم میکرد.کنارم مینشست و دلداریم میداد.انگار جای ما دو نفر عوض شده بود.بجای اینکه من باهاش صحبت کنم اون باهام حرف میزد و سعی میکرد از عذاب وجدانم،از نگرانی بی اندازه م،از استرسم کم کنه.تنها چیزی که ازم خواست این بود که امیدم و از دست ندم و برای آرشام دعا کنم.منم کم لطفی نکردم و از ته دل از خدا خواستم که نجاتش بده،از برزخ بیرون بیارتش...
میدیدم که مامانش وقت و بی وقت غیبش میزد.فهمیدم که میرفت تو نمازخونه.اصلا بهش نمیخورد هل نماز باشه.وقتی بعد از خوندن نماز میومد پیشم و میگفت "نمیخوای نماز بخونی؟" قلبم فشرده میشد.سرمو مینداختم زیر و هیچی نمیگفتم.شاید فهمید چی تو دلم میگذره که دست رو شونه م میذاشت و با لبخند نگاهم میکرد و سمت ICU میرفت.خیلی وقت بود با خدای خودم راز و نیاز نکرده بودم و از نماز دست کشیده بودم.چی باید بهش میگفتم؟میگفتم یادم رفته حتی چطور میشه تشهد خوند؟! خودمم خوب میدونم که همه و همه رو به یاد دارم اما و تواناییش و ندارم.از این همه نزدیکی با خدا هراس دارم.میترسم خدا دست رد به سینه م بزنه و منو قبول نکنه اما اینو میدونم که خدا اونقدر بخشنده و مهربونِ که حتی گناهکار و هم میبخشه چه برسه به من که مرتکب گناهی نشدم.شایدم شدم و من حواسم نیست! ازش خجالت میکشم.وحشت دارم از اینکه بهم بگه" حالا که به بن بست رسیدی یادت اومده خدایی داری و اومدی سراغم؟" خدا رو همیشه صدا میزدم اما نزدیکش نمیشدم.آرامیس رو هم همراه مادرش دیدم که برای اقامه نماز میرفتن نمازخونه.زمزمه های مامان تو گوشم خونده شد "دختر گلم نمازمو سروقت بخون تا تو همه کارام موفق باشی،خدا راهگشای هر مشکلیِ" و خیلی نصیحت های دیگه.یا یاد حرفاش بغضم گرفت.من بودم که حرفاشو نادیده میگرفتم و تنبلی میکردم.نه اینکه نخوام و مسخره کنم،نه! فقط تنبلی بود و تنبلی...آرنجمو رو زانوهام گذاشتم و صورتمو با دست پوشوندم.صدای مامان آرشام باعث شد سرمو بلند کنم.از پشت پرده چشمای اشکی نگاهش کردم.
_جانم؟
لبخند گرمی زد و کنارم نشست.دستامو گرفت و رو پاش گذاشت.یا یک دست گوشه چشمامو پاک کرد و گفت:
مامان:قربونت برم چرا گریه میکنی؟
بهم گفته بود منو مامان صدام کن.منم بی چون و چرا پذیرفتم.واقعا برام مثل مامان خودم بود و بهم محبت میکرد.رفتارای دلنشینش منو یاد مامان مینداخت.
لبخند کم جونی زدم.
_هیچی.آرشام چطوره؟دکتر چیزی نگفت؟
به دستم فشاری وارد کرد و گفت:
مامان:میگه هنوز مثل قبله.نه بدتر،نه بهتر!
_خدانکنه بدتر بشه.ایشالا هر چه زودتر حالش خوب میشه.آرشامِ لجبازی که من دیدم دست از این دنیا نمیکشه.مردم و کشورش بهش نیاز دارن.مطمئنم که بالاخره به زودی بهوش میاد.
مامان دستشو رو سرم کشید و موهایی که تو چشم ریخته بود و کنار زد و با لبخند نگاهم کرد.همین لبخند مهربونش بهم آرامش و اعتماد به نفس میده.
مامان:ای جانم.معلومه که خوب میشه.هنوز به آرزوش نرسیده.تا به هدفش نرسه...
آرامیس:چی میگین شما دوتا؟
مامان:هنوز یاد نگرفتی وسط حرف نپری دختر؟
آرامیس: إ مامان!
مامان:یامان!
باز یاد مامان افتادم.دقیقا همینطوری جوابمو میداد.
به روی آرامیس لبخند زدم و با چشم بهش اشاره کردم کنارم بشینه.
مامان:ملودی جان!بهتره تو دیگه بری.تو این چند وقت هم خیلی زحمتت دادیم.پدر و مادرت نگرانتن.درست نیست اینجا باشی.برو عزیزم.
_نه نمیتونم.نمیتونم برم و تنهاش بذارم.اگه من نباشم،اگه اتفاقی براش بیفته من...
آرامیس: ای بابا توهم که همش میری تو فاز هندی! برو خونتون هزار تا کار داریم!
مامان چشماشو گرد کرد و سرزنشگرانه نگاهش کرد.
آرامیس:شوخی کردما!
گونشو بوسیدم و گفتم:
_میدونم عزیزم.
مامان:ملودی منو ببین.
سرمو به سمتش چرخوندم و تو چشمای سیاه و تاریکش خیره شدم.
مامان:عزیزم،کاری از دست تو برنمیاد.تنها کاری که میتونی بکنی اینِ که نا امید نشی و از خدا کمک بخوای سلامتیشو بهش برگردونه.براش دعا کن.منم به اندازه تو ناراحتم،بغض دارم.حتی بیشتر از تو.من مادرشم.از گوشت و خونِ منه.اگه چیزیش بشه من میمیرم ملودی،میمیرم.پسرِ منه،نفسِ منه،برام یه دنیا ارزش داره.با هرنفسِ بچه هام نفس میکشم و جون میگیرم.اگه اونا نباشن من هیچم،منم نیستم.میدونی! زندگی آرشام خیلی ارزشمنده،خیلی برای اینکه به جایی برسه تلاش کرد.حالا بهت میگم چطور و چجوری.میدونم آرشام برای اینکه به تو برسه چقدر تلاش کرد.پسرم عین بابای مرحومش بعضی مواقع یک دنده و لجباز میشه.این مدت ها هم برای بدست آوردن تو،برای داشتن تو یکدندگی کرد.با خودش لجبازی کرد.تو این مدت خیلی بهش سخت گذشت.هر چقدرم ازم دور باشه بازم از تک تک کاراش خبر دارم.پسرم به مرز جنون رسیده بود،به زمین و زمان چنگ میزد و به هر در و دیواری میزد.میدونی چرا؟فکر میکرد تو با پسر عمَت میخوای ازدواج کنی.صدای...
مامان:آرامیس میشه برام یه بطری آب بخری؟
آرامیس انگار فهمید باید بره دنبال نخود سیاه که سریع با گفتن"اوهوم" از جاش بلند شد و رفت.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 21
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1156
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,615
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1039
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,524
  • بازدید ماه : 140,846
  • بازدید سال : 583,311
  • بازدید کلی : 12,448,400