close
تبلیغات در اینترنت
رمان ملودی زندگی من قسمت یازدهم
loading...

رمان فا

پشت سرم با پا در و بستم.دخترا رو ول کردم و رو تخت پریدم و نشستم. من چجوری اینکارو کردم.چطور تونستم دروغ بگم.وای چقدر سرم درد میکنه. سرمو بین دستام گرفتم و شقیقه هامو فشار دادم. روژین و آرامیس دو طرفم نشستند. روژین:چی شده ملودی؟حالت خوب نیست؟.............................._چرا خوبم.فقط سرم درد میکنه.…

رمان ملودی زندگی من قسمت یازدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1663 سه شنبه 22 بهمن 1392 : 17:28 نظرات ()

پشت سرم با پا در و بستم.دخترا رو ول کردم و رو تخت پریدم و نشستم.
من چجوری اینکارو کردم.چطور تونستم دروغ بگم.وای چقدر سرم درد میکنه.
سرمو بین دستام گرفتم و شقیقه هامو فشار دادم.
روژین و آرامیس دو طرفم نشستند.
روژین:چی شده ملودی؟حالت خوب نیست؟..............................

_چرا خوبم.فقط سرم درد میکنه.
روژین:باورم نمیشه تو اون حرفا رو زدی.
لبخند تلخی زدم و گفتم:خودمم باور نمیکنم.نباید اینکارو میکردم روژین.شاید آرشام دوستش داشته.
آرامیس زد به بازوم و گفت:دیوونه شدی دختر؟ مگه از جونش سیر شده؟
_آرامیس من با این کار بینشون جدایی انداختم.از کجا معلوم شاید داداشت واقعا دوستش داره اما بروز نمیده.
آرامیس گونمو بوسید و خندید و گفت:قربون زن داداش مهربونم.خودتو ناراحت نکن.
از خودم جداش کردم و گفتم:دیوونه.
از جام بلند شدم و کنار پنجره ایستادم و به فضای سبز بیرون زل زدم.
گفتم:با این کار نفرت برادرتو نسبت به خودم بیشتر کردم.
روژین بلند گفت:چرا چرت و پرت میگی؟آرشام کی از تو بدش میومد و من نمیدونستم؟
آرامیس:راست میگه.چرا الکی برای خودت میبری و میدوزی؟!
_ اه.ولم کنین.
روژین خندید و گفت:ما که بهت دست نزدیم که حالا ولت کنیم.
سرم تیر میکشید.دارم از سردرد میمیرم.فکر کنم دارم حسابی سرما میخورم.این روژین هم که موقیت نمیشناسه.شوخیش گرفته تو این هیری ویری.
یه دستمو رو سرم گذاشتم.با عصبانیت برگشتم سمتشون.
_خواهش میکنم دست از شوخی بردارین.بابا دست از سرم بردارین.
آرامیس:چته ملودی؟تو که پرخاشگر نبودی؟!
در باز شد و ملینا وارد شد.


ملینا:بچه ها چرا نشستین؟عجله کنین.6 ساعت بیشتر وقت نداریما.وسائل رو من و مهبد با کامیار بردیم تو ماشین.لباساتونو بپوشین بریم.
مهبد اومد کنار ملینا و گفت:سلام ملودی.خوبی؟
_سلام.مرسی.شما برین پایین ما هم الان حاضر میشیم میایم.
مهبد:باشه.فقط بجنبین.چون 4 ساعت تو راهیم.بعدش هم که مستقیم باید بریم فرودگاه.
کامیار هم اومد و گفت:إ.چرا آماده نشدین.سریع حاظر شین ملودی و آرشام پروازشون دیر میشه.
من و آرامیس و روژین هر سه گفتیم:باشه باشه.برین دیگه.
_چقدر میگین.برین الان میایم.
کامیار:اومدینا؟
_بــاشـــه.
ملینا لباسشو پوشیده بود.منتظر ما بود تا آماده شیم.
_ملینا جان تو برو پایین تا بیایم.
ملینا:خیلی خب.من رفتم.
آرامیس:راست میگن.امروز آرشام پرواز داره.
_به کجا؟
آرامیس:گفته بود میخواد بره انگلیس برای دیدن دوستش.
_آها.
مانتو سورمه ای و شلوار جین سفیدو پوشیدم.شال سفیدم و سرم گذاشتم.جلوی آینه ایستادم.رژگونه و رژ قرمزمو زدم.
روژین:من آمادم.
_منم همینطور.بریم؟
آرامیس:منم پوشیدم.بریم.
از اتاق بیرون اومدیم.همون موقع آرشام همراه کوله پشتیش از تو اتاقش بیرون اومد.بوی ادکلنش تو فضا پیچید.اوه چه تیپی زده.لباساش همرنگ لباسای منه.هر کی ندونه فکر میکنه ست کردیم!تیشرت چسبون سورمه ای و شلوار جین سفید پوشیده بود.موهاش رو هم داده بود بالا.عینکش هم بالای سرش بود.چه تیکه ای رو از دست دادی وانیا.الهی کوفتت بشه وانیا.ای اون بازوهای فرم گرفتش تو حلق دوست دخترش!
روژین:نمیخوای بری ملودی؟
_ها؟چرا بریم.چرا ایستادین؟
روژین آروم در گوش آرامیس گفت:چه زن داداش هیزی داری آرامیس.
آرامیس غش غش خندید.ای کوفت .ای درد.ای مرض.من دارم از عذاب وجدان میمیرم اون وقت اینا دارن منو مسخره میکنن.
آرشام:چه خبرته آرامیس؟زشته دختر.
از کنارمون رد شد و رفت بیرون.
پررو.حداقل یه اهمی اوهومی میگفتی! والا.
رفتیم بیرون ویلا.آرشام وسائلشو داخل ماشین گذاشت و برگشت سمت ویلا و در رو قفل کرد.بعد سوار ماشین شد.
روژین:آرامیس از آرشام بپرس وانیا کجاست؟
آرامیس:باشه.فکر کنم ونداد اومد دنبالش و برگشتن تهران.
روژین:حتما همینطوره.ملودی بیا بریم.
_کجا؟
روژین:خونه عموشجاع.
_نه نمیام.به پروازم نمیرسم.
روژین:وای نمکدون.چقدر نمک میریزی.آرشام منتظره.
_چی؟عمرا.
روژین:بریم.الان رامبد هم میاد.آها اومد چه حلال زادست.
_نمیام.میرم پیش مهبدشون.رامبد تا الان کجا بود؟
روژین:پیش دوستاش.بریم دیگه.
_نچ.به آرامیس بگو بره.من میخوام پیش خواهرم باشم.راستی آرامیس کو؟
روژین:پیش خواهرجونت.به جای فک زدن بدو سوار شیم تا غرزدنش شروع نشده.
اوف.من از دست شما دخترا چیکار کنم.نمیخوام با اون تو یه ماشین باشم.یعنی وانیا بهش گفته؟نگفته؟خدا کنه دهن لقی نکرده باشه.
روژین دستمو کشد و سمت ماشین آرشام برد.
مهبد بوق زد.
مهبد:چرا سوارنمیشین؟دیرشدا؟
_سوار شدیم دیگه.بای
سوار ماشین شدیم.آرشام هم بدون هیچ حرفی ماشینو حرکت داد به سمت تهران.
یادم باشه وقتی نزدیک شدیم به تهران به مامان خبر بدم که رسیدیم و برن فرودگاه.
تو ماشین هیچ حرفی زده نشد.جز صدای آهنگ چیزی شنیده نمیشد.نه من و نه روژین حال حرف زدن نداشتیم.رامبد هم که خوابیده بود.به آرشام نگاه کردم.هواسش به رانندگیش بود.اما همش احساس میکنم منو نگاه میکنه.شاید میخواد ببینه بهترم یا نه اما نمیخواد بروم بیاره!رانندگیش حرف نداره...میخواد بره انگلیس.پس همسفر نیستیم.چه بهتر.وای اگه بفهمه چه عکس العملی نشون میده؟خدارو شکر فکرکنم که چیزی نفهمیده.
باز سرم شروع کرد به تیرکشیدن.ترجیح دادم تا رسیدن به تهران استراحت کنم.چشمام دیگه نا نداره از بس به طبیعت زیبای اینجا زل زدم.دل کندن از این محیط خیلی سخته.اصلا نمیشه اینجا رو با تهران مقایسه کرد.
آهنگ مورد علاقه ام پخش شد.همونی که آرشام لب دریا خونده بود.چشمام و بستم و به آهنگ گوش دادم.

*تو رو دیدم و دید من به این زندگی تغییر کرد
همین لبخند شیرینت من و با عشق درگیر کرد

شروع تازه ایه واسه من از نفس افتاده
خدا تورو جای همه نداشته هام بهم داده

چه آرامش دلچسبی تماشای تو بهم میده
تو ایده آل ترین خوابی که بیداری من دیده**


فرودگاه امام:
بالاخره بعد از 5 ساعت تو راه بودن رسیدیم تهران.سرراه جلوی مغازه آیدا ایستادیم و ساندویچ حاظری خوردیم.الان وارد فرودگاه شدیم و منتظر مامان و بقیه هستیم.دسته ی چمدونم و گرفتم و دنبال خودم کشیدم.تو سالن غلغله بود.یه صندلی خالی پیدا کردم و نشستم..50 مین دیگه هواپیما از رو باند بلند میشه.به دور و برم نگاه کردم.هنوز خبری ازشون نبود.ملینا یک ربع پیش به بابا زنگ زد.بابا گفت که نزدیکیم.شاید تو ترافیک گیر کردن که هنوز نرسیدن شاید هم نه!کافیه یک ماشین به ماشین دیگه بخوره.اون وقع یک ترافیک سنگین ایجاد میشه.
ملینا کنارم نشست وبا آه و ناله گفت:اوف خسته شدم از بس به در ورودی زل زدم.من نمیتونم درک کنم چرا بابا هیچ وقت آدرس دقیقی که اونجا هستن رو نمیده! الان دوباره بهش زنگ زدم بازم گفت نزدیکیم.بهش میگم پدر من نزدیکیم یعنی کجا؟ میگه نزدیکیم.
از حرص خوردنش خندم گرفت.راست میگه.من نمیدونم چه فلسفه ای داره؟!
گلنوش خندید و گفت:برادر مامانمه دیگه.دایی و مامانم لنگه ندارن تو دنیا.
خندیدم و گفتم:واقعا.اما عمو شاهرخ اصلا رفتارش شبیه بابام نیست.بر عکس عمو شادمهر و بابامه.شوخ نیست.عبوسه و...
گلنوش:هوی در مورد دایی ام درست صحبت کن.
ملینا:بشین سرجات.دایی جناب عالی عموی ما هم هست.خب واقعیته.
کامیار و مهبد با قدمای بلند پیشمون اومدن و گفتند:بلندشین.اومدن.
از جام بلندشدم و حرکت کردم سمت در ورودی.مامان و بابا.عمو شادمهر و زن عمو شهره(پدر و مادر آرمان).عمو شاهرخ و زن عمو لادن(پدر و مادر مهبد) و عمه و عمو رضا و گلناز و شوهرش و کوروش کوچولو جلوی چشمام ظاهر شدند.همه اومده بودن.البته غیر از دایی سینا و خالم و پدر و مادربزرگم(جانب مادری) که اتریش زندگی میکنند.پدر و مادربزرگم(جانب پدری) تو سانحه تصادف فوت شدند.
اشک تو چشمام جمع شد.
مهبد:ملودی تو برو باهاشون خداحافظی کن.چمدونتو بده به من.
نفس عمیقی کشیدم.بغضم و قورت دادم و جلوی سرازیرشدن اشکامو گرفتم.دلم برای همشون تنگ شده.
_باشه مرسی.
کامیار:اگه تونستی از زیر دست مامانم در بیای اسممو عوض میکنم.
بچه ها خندیدند.من سعی کردم که نخندم چون اگه عمه بفهمه تیکه کوچیکم گوشمه.(البته اینجوریام نیست اما عمه خوشش نمیاد از این شوخیا بکنیم.)
رفتم جلو و باهاشون روبوسی کردم.
عمو هام گفتند:مراقب خودت باش ملوی جان
زن عمو هام هم رو این مساله تاکید کردن.
_چشم مواظب خودم هستم.
عمه:عمه قربونت بره خوب درس بخون و زود برگرد.
همه از این حرف عمه خندیدند.
عمه:چرا میخندین؟حرف خنده داری زدم؟
بابا:نه خواهرم.حرفت کامل درسته.
بابا پشتشو بهمون کرد.از شونه هاش که میلرزیدن معلوم بود که داره میخنده.عمو ها هم به تبعیت همینکارو کردن!
عمه قدش کوتاه بود.خم شدم و بوسش کردم.
لبخند زدم و گفتم:عمه بچه که نیستم این حرفا رو میزنین.
عمه بوسیدم و بغلم کرد:برادرزاده ی گل خودمی.میدونم.اما تو هرچقدر بزرگ شی بازم همون ملودی کوچولوی خودمی.
عمه چندین بار بوسیدم.
صدای معترض گلنوش و کامیار بلندشد.
کامیار:مادر من چلوندی بدبخت رو.
گلنوش:مامان جان الان ملودی پروازش دیر میشه ها.باید با بقیه هم خداحافظی کنه.
عمه برای آخرین بار بوسیدم و رو به بچه ها گفت:ساکت شین ببینم.ورپریده ها!
با خنده بغل زن عمو ها و عمو هام و گلناز رفتم.با کاوه دست دادم.کوروش کوچولو رو بغل کردم و لپای تپلیشو محکم بوسیدم.
_خاله فدات شه.
گلنوش:لازم نکرده فداشی.فعلا زنده باش بعضی ها به وجودت نیاز دارن.
گلنوش خفت میکنم.حالا واسه من تیکه میندازی؟
عمه کنجکاو شد و پرسید:چی؟
گلنوش:چی نه مامان جان بگو کی.


کوروش و دادم به کاوه و پیش گلنوش رفتم.بغلش کردم و یه نیشگون از بازوش گرفتم.
_هیس.داد نزنیا.
گلنوش:بمیری.دستم شکست.
_اولا زبونتو گاز بگیر بی ادب.دوما حقته.اون چرت و پرتا چی بود الان گفتی؟
گلنش منو بوسید.دم گوشم گفت:منظورم آرشام خان بود.همون کوه یخی.
کمی ازش فاصله گرفتم و با تعجب نگاهش کردم.
_تو از کجا میدونی؟
گلنوش:چیو؟ اینکه آرشام ازت خوشش میاد یا اینکه بهش میگی کوه یخی؟
_حرف مفت نزن گلنوش.آرشام و دوست داشتن؟محاله.اون حتی به یه دونه دختر نگاه چپ نمیکنه.دخترا براش بال بال میزنن اما هیچ کدومو آدم حساب نمیکنه.حالا زرتی اومد و از من خوشش اومد؟حتی اسمشم نیار.منظورم کوه یخی بود.
مامان:ملودی حرفت تموم شد؟بیا باید بریا.
_الان الان.
گلنوش:منم دلت برات تنگ میشه.
آروم گفت:آها.تو خواب هی غرمیزدی و میگفتی پسره ی کوه یخی.حالا برو دیرت میشه.جدی دلم برای کل کل کردنامون تنگ میشه.مراقب خودت باش.
_من بیشتر.باشه هستم.
رفتم پیش مامان و بابا که منتظر به من نگاه میکردن.
تو بغل مامانم رفتم و بوسیدمش.مامان منو بوسید و هی نصیحت کرد.
مامان:پس ملودی نیاز به چیزی داشتی بهمون زنگ بزن.آشغال پاشغال نخوریا.غذای سالم بخور ا جون بگیری.مغزت باید کار کنه برای درس خوندن.
_باشه مامانم.باشه قربونت برم.
تو چشمای مامانم از اشک پرشده بود.
سفت بغلش کردم و گفتم:فدات بشم چرا گریه میکنی؟مگه میخوام برم سفر قندهار؟زودی میرم و برمیگرم.
یه چیکه اشک از گونه مامان سرخورد.
مامان لبخند زد و گفت:بچه خر میکنی وروجک؟


لبمو گاز گرفتم و خندیدم.گفتم:دور از جون.این حرفا چیه؟اصلا شما هم بیاین کانادا.
مامان:نمیشه که.من و بابات کار داریم.ملینا هم که دانشگاه داره.
_خب مرخصی بگیرین.
مامان:باشه.دلم برات تنگ میشه دخترم.مواظب خودت باش.تنها بیرون نریا.با آرمان برو هرجا که خواستی بری.
_باشه سیمین خانوم.اول اشکاتو پاک کن که طاقت دیدن اشکاتو ندارم.دوما چشم چشم چشم.همه گفتن.مامان جان بچه که نیستم.23 سالمه.میتونم به تنهایی مراقب خودم باشم و نیازهامو برطرف کنم.سوما مگه برای اولین بارمه که تنهایی خارج از کشور میرم؟ این برای چندمین باره که تنها دارم میرم.
مامان خندید و گفت:نمیدونم.
گونشو بوسیدمو گفتم:دیدی آمارش از دستت درد رفت.قربون خنده هات.طاقت ندارم ناراحت ببینمت.همیشه بخند.باشه؟
مامان:باشه عزیزم.برو 30 دقیقه دیگه باید تو هواپیما باشی.
_باشه.
پیش بابام رفتم.تو آغوش گرمش فرو رفتم.بابا پیشونیمو بوسید.
بابا:دخترم دیگه بزرگ شدی.برای خودت خانومی شدی.دیگه نیاز نیست بهت تذکر بدم و نصیحتت کنم.فقط هرچی اونجا خواستی به آرمان بگو.خونه ای که برات گرفتم تو همون برجیه که آرمان زندگی میکنه.آدرسشو نوشتم و گذاشتم تو کیفت.پسرعموته باهاش راحت باش.هرجا خواستی بری بهش بگو ببرتت.
گونه ی بابارو بوسیدم و گفتم:چشم.
ملینا:ملودی؟
برگشتم سمتش و سفت تو بغلم فشردمش.
_ملینا دلم برات یه ذره میشه.نامرد یه وقت فراموشم نکنی؟!
ملینا زد پشتم و گفت:دیوونه شدی ملودی؟مگه میشه خواهرمو فراموش کنم؟! تو فقط میری ارشدتو تموم میکنی و دکترا امتحان میدی و برمیگردی.دکتراتو بیا همینجا بخون.غیر از اینه؟
لپشو بوسیدم و گفتم:نه فدات شم.اما من فقط برای تموم کردن ارشدم نمیرم.میخوام دکترامو همونجا بگیرم و بخونم.وقتی تموم شد برمیگردم.سرم خلوت شد بهتون سر میزنم.
مهبد:ملینا ملودی باید بره.
کامیار:ای بابا.فیلم هندیه؟اشکمو درآوردین.ملودی برو دیگه.یه نفس راحت بکشیم.
عمه:کامیار.
کامیار:إ مگه دروغ میگم؟
با مهبد دست دادم.روبروی کامیار ایستادم و بهش دست دادم.


_خیلی نامردی.انقدر من جاتو تنگ کرده بودم؟
کامیار:ها؟ کجا؟ جای من که خوبه و آزادم.جا کم ندارم.
_نمکدون دلم برات تنگ میشه.
کامیار دستمو فشرد و گفت:من بیشتر ملی آزاری.
_باز این کلمه رو گفت.ول کم نیستی تو؟
کامیار:برو وقتی نمونده.
_باشه.
روژین و رامبد و آرامیس اون سمت سالن بودن و داشتن با آرشام خداحافظی میکردن.بینشون یه خانوم قد بلند و خوشگلی دیدم.داشت باهاش روبوسی میکرد.روژین منو دید.به بقیه هم انگار گفت که بیان پیشم.با همه دوباره خداحافظی کردم برای آخرین بار.
روژین:ملودی؟
سمتش برگشتم.بغلش کردم و بوسیدمش.با رامبد هم دست دادم.بازم حرفای تکراری که بهم زنگ بزن و مراقب خودت باش گفتن.چشمم به آرشام خورد که داشت با بابا و مامان حرف میزد.
به خانومه نگاه کردم.یه زن میانسال بود.هم سن مامان میزد.چقدر شیک و سنگین لباس پوشیده و به خودش رسیده.
آرامیس رو به خانوم گفت:این همون دختر خوشگل و شیطونیه که گفتم.ملودی
خانومه نگاهم کرد.لبخند دلنشینی زد و اومد جلوم ایستاد.
خانوم:ملودی شمایی دخترم؟
نه پس دختر کبریت فروشم!خوبه همین الان آرامیس گفت من ملودی ام.
لبخند زدم و گفتم:بله.
بغلم کرد و گفت:پس تو بودی که حال وانیا رو گرفتی.از دیدنت خوشحالم دخترم.
چشمام گرد شد.این کی بود؟از کجا جریانو میدونست؟!
آرامیس خندید و گفت:ملودی چشمات مث گاو شده.
وای خدا.چقدر این دختر رُک صحبت میکنه!
خانومه برگشت سمتش و گفت:درست صحبت کن آرامیس.این چه طرز حرف زدنه دختر؟
با چشم به آرامیس اشاره کردم که این خانوم کیه؟
آرامیس:مامان جان ملودی هی اشاره میکنه که تو کی هستی.خب معرفی نکردی خودتو دیگه.
مامان؟!! این خانومه مامان آرشام و آرامیسه؟!! باورم نمیشه.تو نگاه اول آدم فکر میکنه یه دختر جوونه!
خانوم برگشت طرفمو بغلم کرد.وا! چرا هی بغلم میکنه؟! چه زود صمیمی شد!
مامان آرامیس:عروس خوشگلم من افسانه مامان آرامیس و آرشامم.
با تعجب ازش فاصله گرفتم و گفتم:عروس؟
افسانه خانوم خندید و گفت:آره دیگه.خودت به وانیا گفته بودی.
وای خدا.خدا بگم چیکارت نکنه آرامیس.
لبخند زورکی زدم و گفتم:آه بله.فقط یه شوخی بود.
افسانه:میدونم دخترم.راستش با اینکه خواهرزادمه اما ازش خوشم نمیاد.خیلی به پسرم چشبیده.آرشام هم که دیگه طاقتش تموم شده بود.که تو امدی و کار و تموم کردی.حالا برو دخترم تا دیرت نشده.
مهلت حرف زدن بهم نداد و ازم خداحافظی کرد و سمت آرشام رفت.
برای همه دست تکون دادم و ازشون جدا شدم.پاسپورت و مدارک لازم رو دادم.چمدون رو هم تحویل دادم.5 مین بعد یه سمت باند هواپیما حرکت کردم.سرجام نشستم.جام کنار پنجره بود خداروشکر.این دفعه شانس باهام یار بود!
موبایلمو رو flight modeگذاشتم.
چشمام و بستم و سرمو به صندی تکیه دادم.بوی اودکلن سرد خوشبویی به مشامم خورد.آخیش من عاشق این بو ام.
چشمامو که باز کردم دیدم از مرز خارج شدیم و داریم رو باند فرود میایم.
چمدونمو گرفتم و به سمت خروجی حرکت کردم.موبایلمو به حالت اول برگردوندم.
یه تاکسی گرفتمو و آدرسی که بابا برام نوشته بود رو به راننده گفتم.


بعد از نیم ساعت رسیدم.پول تاکسی رو حساب کردم و پیاده شدم.بابا قبلا پول رو برام چِنج کرده بود و همراه کلید خونه گذاشته بود تو کیفم.فداش بشم.همیشه به فکرم بوده.سرمو بلند کردم.برجی با نمای سنگی خیلی شیک بود.وارد شدم.نگهبان به من خوش آمد گفت.منم به انگلیسی ازش تشکر کردم.از لابی عبور کردم.آرمان چه جای شیکی زندگی میکرد و خبر نداشتم!کاملا مستقل شده دیگه.عمو بهش کمک مالی میکرد.اما از زمانی که دکترا قبول شد و مطب زد دیگه از عمو کمک نگرفت و گفت دیگه میخوام مستقل باشم.دستم تو جیب خودم باشه و خودم زندگیمو بچرخونم!با دوستش مطب زدن و شریک هم ان.
چمدون رو با خودم کشیدم وارد آسانسور شدمموزیک لایت پخش شد.
یک ویژگی ای که زندگی تو خارج داره و من خیلی دوست دارم اینه که کسی تو کار دیگری دخالت نمیکنه و کاری به هم ندارن.هر کس زندگی خودش رو داره.
بابا تو برگه نوشته بود باید برم طبقه 20.خدا به دادم برسه.اگه یه وقت (به احتمال خیلی کم) نشه با آسانسور کار کرد.من باید این 20 طبقه رو طی کنم.دیگه برام پایی نمیمونه که!
در باز شد و بیرون اومدم.دو واحد روبروی هم بود.به دست کلیدی که بابا بهم داده بود نگاه کردم.عدد 19 روش نوشته بود.کلید رو تو جاش قرار دادم و در رو باز کردم.
چمدون و کیفم رو مبل گذاشتم و به اطرافم نگاه کردم.واو! خونه خوشگلیه.کاغذ دیواری بنفش و سفید کار شده بود.یک دست مبل اِل سفید رنگ قرار داشت و چند دست مبل چرم سفید اونور سالن بود.وارد آشپزخونه شدم.آشپزخونه بزرگی داشت.کابینت ها همه ام دی اف و کف خونه با پارکت پوشونده شده بود.دو تا اتاق داشت.اتاقاش هم با سلیقه چیده شده بود.خدایا چقدر این خونه بزرگه.بابا گفته بود این خونه دوست آرمانه که بهش احتیاجی نداشت و کلیدش رو داده بود بهش.آرمان هم که فهمید من خونه میخوام کلید خونه رو داد به عمو و عمو هم داد به بابا.البته از قبل به دوستش گفته بود که من خونه میخوام و اگه میتونه خونه ی خوب پیدا کنه.که اونم خونه خودش رو در اختیارم قرار داد.آخی چه دل بزرگی داره!
تو اولین اتاق خواب رفتم و دراز کشیدم.این اتاق تختش دونفره بود.برعکس اتاق دومی که شبیه محل کار میموند.هنوز به آرمان خبر ندادم که دارم میام.میخواستم سورپرایزش کنم.دلم براش تنگ شده.آرمان رو هم مثل کامیار برادر خودم میدونم.چندسالی میشه ندیدمش.
****
رفتم سر چمدون و لباسام و داخل کمد گذاشتم.خوب شد لباس های گرمم رو آوردم.هوا خیلی سرده.داخل کمد رو گشتم و بین لباس هام پلیور سفید و شلوار لوله تفنگی صورتی چرکم رو درآوردم و پوشیدم.موهامو دم اسبی بستم و آرایش ملایمی کردم.
موبایلم زنگ خورد.مامان بود.باهاشون کمی صحبت کردم و بعد از اینکه آدرس محل کار آرمان و گرفتم گوشی رو قطع کردم.کیف دستی کوچیکمو گرفتم و رفتم بیرون.کمی بیرون قدم زدم و مغازه ها رو دید زدم.تاکسی گرفتم و سمت مطب آرمان رفتم.بابا گفته بود یه آشنا داره که ماشین برام جور میکنه.
پول تاکسی رو حساب کردم و وارد ساختمون شیک 4طبقه شدم.مطبش طبقه 3 بود.زنگ در رو زدم.در باز شد.روبروم میز کار منشی قرار داشت.یه دختر مو بلوند خوشگل پشت میز نشسته بود.خیلی مدرن وسائل چیده شده بود.دو تا اتاق کنار هم قرار داشت.رفتم نزدیک میزش.
سرشو بلند کرد و گفت(به انگلیش):سلام خانوم.با کی کار دارین؟
مگه چند نفر اینجا کار میکنه که میگه با کی کار دارین؟!
به انگلیسی گفتم:سلام.من با آقای آرمان هاشمی کار دارم.هستن؟
گفت:بله هستن.وقت قبلی داشتین؟
_نه عزیزم.من از اقوامش هستم.میشه برم داخل.مریضی که ندارن؟
گفت:آه.خوش اومدین.بله میتونید برین.
تلفن زنگ خورد.قبل از اینکه جواب بده گفتم:کدوم اتاق هستن؟
تلفن رو گرفت و دستشو به سمت دو تا در گرفت.مسیر نشون دستشو با چشم دنبال کردم.بین دوتا در بود.حالا میرم داخل هرکدوم از اتاقا.اگه تو اون نبود میرم داخل اون یکی اتاق.
_مرسی
به طرف اتاق سمت راست حرکت کردم.دستگیره رو آروم پایین کشیدم.دلم میخواد سورپرایزش کنم.وارد اتاق شدم و در رو آروم پشت سرم بستم.پسری پشت میز رو به پنجره نشسته بود.خود آرمانه.پشتش به من بود.یه دستش فنجون قهوه بود.از بویی که تو اتاق پیچیده بود میشد تشخیص داد.چه هیکلی.چه اندامی!تو روپوش سفید عضله هاش خودنمایی میکرد.موهای پرپشتش هم بالا داده بود.یواش به طرفش حرکت کردم.
انگار تو این دنیا نبود!نمیتونستم جلو و چهره اش رو ببینم.پشتش ایستادم.آروم آروم دستامو از پشت بردم سمت صورتش و روی چشماش گذاشتم.
_سلام آقای خوشتیپ.
دستشو کج کرد و فنجونو گذاشت رو میز.
خندیدم و گفتم:یه وقت برای ویزیتم میدین؟
دستاشو رو دستمام گذاشت و آروم کشید پایین.
_اگه گفتی کی ام؟
برگشت سمتم.از چیزی که دیدم دهنم ده متر باز موند و لبخند رو لبام ماسید.
_تو ؟!


هول شدم.این اینجا چیکار میکرد؟کی اومد؟ اصلا اینجا چیکار میکنه؟
تازه متوجه موقعیتمون شدم.سریع دستمو از بین دستاش بیرون کشیدم و با تته پته گفتم:تو...تو اینجا چیکار میکنی؟!
صندلی رو چرخوند و دستاش و روی میز گذاشت و تو هم مشت کرد.
خیلی خونسرد جواب داد:سرکارم هستم.
تو چشمام نگاه کرد و سردگفت:بازهم باید اجازه میگرفتم؟
این زبونش از من زهردارتره.هنوز دعوا سرجا پارک رو فراموش نکرده.مگه الان نباید انگلیس باشه؟پس چرا تو کاناداست؟! اونم تو مطب آرمان؟! چرا جای آرمان نشسته؟! چرا این روپوش تنشه؟!! وای چقدر خنگم خب دکتره دیگه.این هم دلیل منطقی نمیشه.آخه اصلا ربطی به دکتر بودنش نداره.گفت سرکارشه!یعنی اینجا کار میکنه؟!! وای گیج شدم.
کیفم و از روی میز برداشتم و کمی ازش فاصله گرفتم.نفس عمیقی کشیدم.
_پس آرمان کجاست؟ مگه اینجا مطب آرمان نیست؟
آرشام سرشو با پرونده های روی میزش گرم کرد و گفت:بشین الان میاد.
اوهو! از کی تاحالا خودمونی حرف میزنه؟!خدا رو شکر حرفی از چند دقیقه پیش نزد و بروم نیاورد.اصلا وقت نشد بپرسم چجوری منو از دریا نجات داد؟!! بیخیال.مهم اینه که الان سالم و سلامتم.عجب کاری کردما! من و چه به سورپرایز کردن؟! آرشام حتی ازم نپرسید اینجا چیکار میکنم و با آرمان چیکار دارم!! ملودی یه چیز میگیا.آخه به اون چه ربطی داره!خود درگیری هم پیداکردم به سلامتی!
صدای مردونه ای اومد که به زبان فارسی گفت:آرشام؟کجایی پسر؟بیا نهار.
مطمئنم این دیگه آرمانه.
در باز شد و پسری قد بلند و خوشتیپ وارد اتاق شد.آرمان بود.چقدر تغییر کرد!چه هیکلی برای خوش ساخته!
چشمای آرمان از تعجب گرد شد و گفت:ملودی؟
با قدم های بلند خودمو بهش رسوندم و جلوش ایستادم.
لبخند زدم و گفتم:سلام آرمان خان.
دستمو به سمتش دراز کردم.دستشو تو دستم فشرد.
آرمان:ملودی خودتی؟تو...اینجا!باورم نمیشه
گونشو بوسیدم و گفتم:حالا چی؟ باور میکنی؟
آرمان بغلم کرد.بعد منو از خودش دور کرد و لبخند زد.
آرمان:وای ملودی.حالا باورم شد.خوبی؟ کی اومدی؟چرا خبر ندادی؟
_چند ساعت پیش رسیدم.میخواستم سورپرایزت کنم.
آرمان:بهترین سورپرایز تو عمرم بود.خیلی دلم برات تنگ شده بود.
صدای آرشام که رگه هایی از عصبانیت توش بود اومد.
آرشام:آرمان مگه قرار نبود ناهار بخوریم؟بریم دیر شد.
این رو گفت و از کنارمون با قدم های بلند رد شد.
وا! چشه؟چرا اینجوری کرد؟!پسره ی خل و چل!


بعد از خورن ناهار و گپ و گفت با آرمان عزم رفتن کردم.البته منو فرستاده بود تو اتاقی که نشیمن بود و بعد از اینکه بیماراشو ویزیت میکرد میومد پیشم و با هم صحبت میکردیم.
ساعت حدود 6 بود و وقت رفتن.آرمان بیماری نداشت.رفتم تو اتاق کارش.
از جاش بلند شد و با لبخند گفت:میخوای بری؟
_آره.ببخشید امروز وقتتو گرفتم.
آرمان:این چه حرفیه؟خیلی خوشحال شدم که اومدی.
نزدیکش شدم و باهاش دست دادم.
_مرسی.
آرمان:کجا میری؟میری خونه؟
_نه میرم بیرون یه چرخی بزنم.
آرمان:حیف که الان نمیشه وگرنه همراهت میومدم.
_باشه برای بعد.وقت زیاده.
آرمان:درسته.اگه میخوای شب بریم بیرون جاهای دیدنی رو نشونت بدم.
_نه.تو خسته ای.امروزم که وقت آزاد برات نذاشتم.باشه برای وقت دیگه.من دیگه برم.
آرمان دستشو پشتم گذاشت.
آرمان:باشه برو.مراقب خودت باش.
_باشه همسایه.این جمله رو همه بهم گفتن.
آرمان:کیا؟
_همه دیگه.
آرمان:هیچ فرقی نکردی.مثل قبل عادت به توضیح دادن نداری.
لبخند زدم و گفتم:آره اما عادت به توضیح اضافی ندارم.خودت که میدونی منظور از همه مامان و بابا و عمه و...
آرمان خندید و گفت:اوو.باشه باشه فهمیدم.چه قدرم که توضیح اضافه ندادی.
خندیدم.خیلی دلم براش تنگ شده بود.آرمان مثل برادر نداشته م میمونه.از بچگی پشتم بود که مبادا کسی آزاری بهم برسونه.
تلفن اتاقش زنگ خورد.نشون از مریض جدید بود.
_من رفتم.برو به کارت برس.
آرمان:باشه مادمازل.شما برو بعد من میرم.
_نه دیگه.برو مریض داری.
آرمان دستشو پشت کمرم گذاشت و تا دم در خروجی همراهیم کرد.همون موقع صدای آرشام بلند شد که به منشی با عجله میگفت"میره خونه و هر وقت کارش تموم شد کلید رو بده به آرمان."
_مرسی.آرمان برو دیگه.
آرمان:باشه خانومی.
آرشام اومد کنارمون و رو به آرمان به فارسی گفت:آرمان من باید برم.باید برم بیمارستان.
آرمان:مریض اورژانسی داری؟
آرشام:آره.سکته مغزی کرده.خدافظ.
با قدمای بلند و تند از کنارم رد شد.بی شخصیت.من اینجا ببو گلابی بودم؟اصلا تحویل نگرفت!ملودی تو چه نسبتی باهاش داری که حالا بیاد تحویلت بگیره؟اوف.خب چیکار کنم.بدم میاد کسی اینطور باهام رفتار کنه.هرچند غریبه باشه اما میتونه یه خدافظی معمولی بکنه که؟!!
_آرمان جان برو مریضاتو منتظر نذار.بده.
آرمان:خوب شد گفتی.اصلا حواسم نبود.شب میام دنبالت بریم بیرون.
_باشه.بای
آرمان:بای.
در و بست و رفت داخل.منم از ساختمون خارج شدم و قدم زنان از کنار فروشگاه ها رد شدم.چند سالی میشه که کانادا نیومدم اما هنوز خیابون ها و مغازه ها رو به یاد دارم.الان وقت مناسبی برای خرید کردن نیست.باید یه وقت مناسب بیام.یه کم دیگه دور زدم.بعد تاکسی گرفتم و رفتم خونه.
****
از صبح تو خونه نشسته بودم و کتابای زیست شناسی و ژنتیک رو میخوندم.
امشب قراره با آرمان برم بیرون و من و دور بده.آرمان گفته بود بهم تک زنگی میزنه تا بیام بیرون.
حمام رفتم.موهامو سشوار کردم و کج کنارم باز گذاشتم.آرایش ملایمی کردم.دستبندمو دور دستم بستم.هد قهوه ای رو روی موهام گذاشتم.شلوار لوله تفنگی ذغالی پوشیدم.بلوز آستین بلندی پوشدم و روش کاپشن چرم مشکی رو تنم کردم.چکمه های بلند قهوه ای پام کردم و منتظر زنگش شدم.با آسانسور رفتم پایین و تو لابی منتظرش نشستم.به موبم تک انداخت.سرمو بلند کردم تا پیداش کنم.ای بابا! باز این کوه یخی همراهش اومد که!اینجا چیکار میکنه؟


از جام بلند شدم و آروم به سمتشون قدم برداشتم.آرمان منو دید و به طرفم اومد.به روش لبخند زدم و سلام کردم.
آرمان:به به سلام خانوم دکتر آینده.خوبی؟
_مرسی.تو خوبی؟خسته نباشی.
آرمان:منم خوبم.سلامت باشی.بیا بریم.
_بریم.
دستمو تو دستش گرفت و باهم بیرون رفتیم.اصلا هواسم به آرشام نبود و ندیدمش.چون وقتی از جام بلند شدم غیبش زده بود!
آرمان:صبر کن تا آرشام بیاد.
_چرا؟مگه نگفتی تو منو میبری بیرون؟
آرمان:آرشام هم همراهمون میاد.اون بهتر از من اینجا رو میشناسه.
_حالا کجا رفته؟ چون وقتی اومده بودی کنارت دیدمش.
آرمان:رفت لباسشو عوض کنه و بیاد.تازه از بیمارستان اومده.
اوف.حالا نمیشه نیاد؟!صبر کن ببینم.آرشام اینجا زندگی میکنه؟
_چی؟آرشام اینجا زندگی میکنه؟؟
آرمان:آره.چیزی شده؟
_ها؟نه هیچی نشده.
وای خدا.این چه شانس گندیه که من دارم آخه؟!
خوب شد یادم اومد.الان موقعشه که ازش بپرسم آرشام چه نسبتی باهاش داره و تو مطبش چیکار داره.
_آرمان آرشام کیه؟تو مطب پیشت کار میکنه؟اینجا زندگی میکنه؟
آرمان:آرشام بهترین دوست منه.همونیه که گفته بودم باهاش شریکم.تو مطب بهم کمک میکنه که دست تنها نباشم.البته مواقعی که سرش خلوته میاد مطب.در جواب سوال سومت هم باید بگم که آره اینجا زندگی میکنه.
از تعجب داشتم شاخ درمیاوردم.آرشام دوست آرمانه؟!پس چرا چیزی نگفته بود؟آرشام چرا نگفت آرمان رو میشناسه؟!یا خدا بد بخت شدم!من نمیتونم با اون دروغی که گفتم تو روش نگاه کنم چه برسه که باهاش بیرون هم برم!از شانس خوبم همسایه هم که هستیم!مطمئنا ماجرای بحث من و وانیا رو فهمیده چون آرامیس مثل رادیو اخبار رو سریع بخش میکنه!

صدای آرشام اومد که گفت:بریم.بشینین هوا سرده.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 23
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1161
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,637
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1044
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,546
  • بازدید ماه : 140,868
  • بازدید سال : 583,333
  • بازدید کلی : 12,448,422