close
تبلیغات در اینترنت
رمان توسکا قسمت ششم
loading...

رمان فا

- الو سلام ...- سلام شهریار جان خوبی؟- ممنون خانوم! شما که از بس به من زنگ می زنی من شرمنده می شم ... - اذیت نکن دیگه ...- کجایی خانوم؟- تو خونه ... کجا باید باشم؟ کار که ندارم بیکار افتادم اینجا ...- خوب پس به موقع زنگ زدم ...- خبری شده؟- آره یه فیلم خوب برات دارم ... البته اینبار من تهیه کننده…

رمان توسکا قسمت ششم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2385 شنبه 30 آذر 1392 : 12:11 نظرات ()

- الو سلام ...
- سلام شهریار جان خوبی؟
- ممنون خانوم! شما که از بس به من زنگ می زنی من شرمنده می شم ... 
- اذیت نکن دیگه ...
- کجایی خانوم؟
- تو خونه ... کجا باید باشم؟ کار که ندارم بیکار افتادم اینجا ...
- خوب پس به موقع زنگ زدم ...
- خبری شده؟
- آره یه فیلم خوب برات دارم ... البته اینبار من تهیه کننده اش نیستم ...........

- چه عجب!
- دست شما درد نکنه ... اینقدر از من خسته شدی؟
ریز خندیدم و گفتم:
- نه ... ولی دیگه داشتیم باعث شایعه سازی می شدیم ... اکثر فیلمای من تهیه کنندگیش با توئه ...
- نه خانوم نگران نباش ... کسی جرئت نداره پشت سر من شایعه بسازه ...
- اه اه! بابا جذبه!
مردونه خندید و گفت:
- الان فیلمنامه رو برات می یارم ... بخون خبرشو بهم بده ...
- باشه ... وقتی تو معرفی کنی یعنی خوبه دیگه ...
چند لحظه سکوت کرد و سپس با صدای آهسته ای گفت:
- مرسی ازت ... بابت اعتمادت ...

- کاری نداری؟
- نه مواظب خودت باش ...
- خداحافظ ...
یکی دو ماهی بود که شهریار عجیب خودشو به من نزدیک کرده بود و منم به جورایی بهش پناه برده بودم ... البته هیچ حرفی به جز فیلم و کار نداشتیم که با هم بزنیم ... حتی یه بار هم در مورد خودش یا آرشاویر حرفی نزده بود ... برای همینم من کم کم باهاش احساس راحتی کردم ... حتی یکی دوبار هم با هم رفتیم بیرون ... خیلی آقا وار رفتار می کرد اما برای منی که مدام داشتم با آرشاویر مقایسه اش می کردم زیاد هم دلچسب نبود ... به خصوص که همه اش می ترسیدم بهم گیر بده و مثل آرشاویر شکاک باشه ... برای همین هم حد خودمو باهاش رعایت می کردم ... کم کم داشتم می فهمیدم که پسر خوبیه ... همه که مثل هم نبودن!
- خانم مشرقی ... این مطمئنم بهترین کار سینمایی شما خواهد شد ...
با دست شقیقه ام رو مالش دادم ... این تهیه کنندهه بدجور روی اعصابم بود ... از بس حرف می زد سرم داشت می ترکید ... آخ شهریار کاش اینم کار خودت بود ... این منو دیوونه کرد! شهریار هم نشسته بود کنار یارو و با خنده داشت منو برنداز می کرد ... از قیافه اش منم خنده ام گرفت ... یه لحظه یاد آرشاویر افتادم ... اگه بود الان چه فکری در موردم می کرد؟ چهار ماه از آخرین باری که دیده بودمش می گذشت ... بعضی وقتا دل ازم نافرمانی می کرد و سر می ذاشت به کوی اون ... اینجور وقتا با بدبختی یکی از آهنگاشو گوش می کردم و زل می زدم به تنها عکسی که ازش داشتم ... یه کم آروم می شدم ولی چه جوری باید به دلم حالی می کردم که دیگه آرشاویری نیست ... دیگه کسی نیست که ازم حمایت کنه ... دیگه ... با صدای تهیه کننده پریدم بالا:
- خانوم مشرقی ... شما با این شرایط موافق هستین ؟
دیگه چه فرقی می کرد؟ سری تکون دادم و زیر قرارداد رو امضا کردم ... اینقدر از همه چی بریده بودم که حتی نپرسیدم هم بازی هام کی هستن؟! فقط می خواستم سرم گرم باشه ... ولی این سوالو شهریار پرسید:
- بالاخره بازیگر نقش اول مرد انتخاب شد؟ 
- نه هنوز ...
شهریار با تعجب گفت:
- نه؟!!!! ای بابا! کمتر از یک ماه دیگه فیلمبرداری شروع می شه ... پس می خواین چی کار کنین؟
- تقصیر آقای شکوهیه ... پدر ما رو در آورده ...
- آقای شکوهی کیه؟
- کسی که انتخاب بازیگر با اونه ... می گه این نقش یه بازیگر خاص می خواد ... چیزی که تو ذهنشه فکر کنم هنوز از مادر زاییده نشده ... ما خودمون خیلی ها رو پیشنهاد دادیم ولی همه رو رد کرده ...
- ای بابا!
- با این کارای این آقا فکر کنم کار فیلمبرداری عقب بیفته ... کارگردان سکته نکنه خوبه ...
- چی بگم والا؟! خدا به دادتون برسه! 
از جا بلند شدم و گفتم:
- دیگه با من کاری ندارین؟!
- نه ... می تونین برین ... خیلی لطف کردین ...
شهریار هم از جا بلند شد و گفت:
- من ماشین ندارم توسکا منو هم تا یه جایی برسون ...
هر دو خداحافظی کردیم و از دفتر خارج شدیم ... توی ماشین که نشستیم شهریار گفت:
- از فیلمنامه راضی بودی؟ فکر کنم با همه کارایی که تا الان کردی فرق داشته باشه ...
- آره خیلی خاصه ... اما زیاد از حد عاشقانه اس عین رمانای ایرانی می مونه ...
- قشنگی و خاصیش به همینه ...
- من همه فیلمای عاشقانه ام عشقشون در کنار یه مسئله دیگه بیان می شدن اما این عشقش هم توی دل عشق بیان می شه به نظر من اگه قسمتای عاشقانه اش حذف بشه دیگه هیچی ازش نمی مونه ...
- درسته! و با بازیه تو می شه یه فیلم عاشقانه فوق العاده ...
- حالا کاش همبازیم کسی باشه که بتونم باهاش حس بگیرم ...
- رفتگر محله هم که باشه تو عالی درش می یاری ...
لبخندی زدم و گفتم:
- شاید ...
شهریار رو پیاده کردم و خودم رفتم سمت خونه ... داشتم ماشین رو پارک می کردم که گوشیم زنگ خورد ... نگاه کردم روی صفحه اش ... ترسا بود ... عجیبه! خیلی وقت بود با من تماس نگرفته بود ... با تعجب جواب دادم:
- الو ...
- سلام ترسا خانوم کم پیدا!
- سلام توسکا جونم ... خوبی؟ چطوری خوش می گذره؟ بابا چه خبره اینقدر فیلم زرت زرت می دی بیرون؟ خسته شدم هر بار خواستم برم سینما فقط فیلمای تو رو دیدم ...
خندیدم و گفتم:
- حقا که وروره جادویی ...
- آره آرتانم همین عقیده رو داره ...
دو تایی با هم خندیدم که یه دفعه گفت:
- وای داشت یادم می رفت برای چی زنگ زدما ... توسکــــا
از جیغش پریدم بالا و گفتم:
- هان؟! بابا کر شدم!
- خبر نداری!
- از چی؟!
- آرشاویر ... آرشاویر برگشته ...
پریدن رنگم رو حس کردم ... زانوهام از تو شروع به لرزیدن کردن ... اسمش که می یومد همیشه همینطور می شدم ... با صدای لرزون گفتم:
- جدی؟
- آره ... آره ... دیروز رفته پیش آرتان ... آرتان می گفت حالش خیلی بهتر شده ... می گفت با چند جلسه روانکاوی توپ توپ می شه!
آه کشیدم ... پس بالاخره راحت شد ... خدا رو شکر! ترسا وقتی دید صدام در نمیاد گفت:
- کوشی؟! هستی؟
- هستم ...
- تعجب کردی؟
- نه ... خوشحالم ... راحت شد ...
- تازه! با مامان و خواهرش هم برگشته ... گویا درس خواهرش تموم شده!
چشمام گرد شدن! چه زود! درس آرشین که باید سه چهار ماه دیگه تموم می شد ... آرشاویر گفته بود درسش خیلی خوبه لابد ... لابد زودتر پاس کرده بود ... بغض داشت خفه ام می کرد ... ترسا با هیجان گفت:
- حالا همه اینا به کنار ... قسمت هیجان انگیزش مونده ...
دیگه هیجان انگیز تر از این؟ لابد الان می گه می خواد بیاد خواستگاریت ... اگه اینو بگه دیگه می شه اوج هیجان ... خودم از فکر خودم خنده گرفت و گفتم:
- دیگه چی؟
- ببینم تو تا حالا متوجه یه پرشیای سفید نشده بودی که تعقیبت کنه ...
توی ذهنم به تحلیل پرداختم ... پرشیا ... سفید ... دنبال من ... یادم نمی یومد ... گفتم:
- نه ... چیزی یادم نمی یاد ...
- خوب از بس خنگی دیگه ... آرشاویر به آرتان گفته دو ماه اولی که از ایران رفته یه بادیگارد واسه ات گذاشته که مشکلی برات پیش نیاد ... خودش اعتراف کرده که اون موقع هنوزم درگیر بیماری بوده ... ولی می گفت الان دیگه اصلا تمایلی به این کار ندارم ... توسکا خودش اینقدر بزرگ شده که بتونه از خودش دفاع کنه ... اونقدر هم نجابت داره که به کسی اجازه نده نزدیکش بشه ... بعدم گفت از صمیم قلب براش آرزوی خوشبختی می کنم ... چیزی که من نتونستم بهش بدم ...
خدایا چرا این قلب لعنتی از کار نمی ایستاد؟! اینقدر تند می کوبید که نفسمو بند آورده بود ... بغض داشت خفه می کرد ... نالیدم:
- تو اینا رو از کجا می دونی؟
- آرتان عادت داره صدای بیماراشو ضبط کنه و شبا بشینه گوش کنه و تحلیلش کنه ... دیشب که داشت به صدای آرشاویر گوش می کرد من از پشت در اتاقش رد شدم و صدا رو شنیدم ... صبح هم محض احتیاط رفتم پیداش کردم و از نو گوش کردم ... خودش اینا رو گفت ... 
دیگه طاقت نداشتم ... فقط گفتم:
- کاری نداری ترسا؟
انگار فهمید حالم خیلی خرابه ... با نگرانی گفت:
- خوبی توسکا؟
- خوبم ... خداحافظ ...
دیگه منتظر حرفی ازش نشدم ... تماسو قطع کردم و گوشیو پرت کردم روی صندلی کناری ... سرمو گذاشتم روی فرمون و از ته دل زار زدم ... خدایا آرشین و مامانش برگشتن ... حالش هم خیلی خوبه ... الان همه چیز شده اونجوری که من آرزوشو داشتم ... ولی آیا دیگه من دلی دارم که بتونم تقدیمش کنم؟ و آیا دیگه اون اونقدر احساساتی هست که جلوی پای من زانو بزنه؟ جوابم به خودم نه بود .... یه نه قاطع! پس گریه کردم تا باقی مانده حسرت ها و احساساتم هم از بین برن ... این تنها راه چاره بود ...

- توسکا ... همین امروز می ری قراردادو فسخ می کنی ... بگو پشیمون شدی غرامتشو هم من خودم می دم ... قول میدم که تو هیچ ضرری نکنی ...
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- چی می گی شهریار؟ هل هل منو از خونه کشوندی بیرون که اینو بهم بگی؟ تو که می گفتی خیلی فیلم موفقی می شه و خیلی خاصه ... هفته دیگه فیلمبرداری شروع می شه ! مگه می شه فسخش کنم؟! اون بدبختا چه گناهی کردن؟ هر چقدرم که خسارت بدی بازم جبران تلف شدن وقتشون که نمی شه ...
با کلافگی دستی کرد توی موهاش و گفت:
- ای بابا! توسکا ... من یه فیلم بهتر برات پیدا کردم ...
- نمی خوام ...
داد کشید:
- لعنتی!
و مشتشو کوبید روی میز ... اولین بار بود که شهریار رو تو این حالت می دیدم ... با تعجب صندلیمو بهش نزدیک تر کردم و گفتم:
- چته شهریار؟ چرا اینجوری می کنی؟ طوری شده؟
خوبه کافی شاپ خلوت بود وگرنه الان دوباره بازار حرف و حدیث داغ می شد ... شهریار نفسشو با صدا داد بیرون و با عجز گفت:
- من نمی خوام تو توی اون فیلم بازی کنی ... می فهمی؟!
- حداقل برام دلیلی بیار ...
زل زد توی چشمام ... چند ثانیه طولانی و سپس گفت:
- چون ... چون آرشاویر قراره همبازیت بشه!
حس کردم فشار قوی برق به تنم وصل شد ... همه بدنم مور مور شد و بی حس و سوزن سوزن شدم ... تکیه دادم به پشتی صندلی و چشمامو بستم ... شهریار چنان با سرعت از روی صندلی بلند شد که صدای افتادن صندلیش سکوت کافی شاپ و به هم ریخت ... اومد طرفم و با نگرانی گفت:
- توسکا ... توسکا جان ... خوبی؟!
خوب بودم؟ نه نبودم ... حالم اصلا خوب نبود ... بغض گلومو فشار می داد ولی نمی تونستم گریه کنم ... انگار یه گوجه سبز گنده راه گلوم و نفسمو بسته بود ... لیوانی به لبام نزدیک شد ... 
- بخور ... بخور عزیزم ... آروم باش ... هنوز طوری نشده ... دیگه نمی ذارم اذیتت کنه ... قول می دم که نذارم هیچ اتفاقی بیفته ... 
جرعه جرعه شربت قند رو سر کشیدم و کم کم حس کردم فشارم به حالت نرمال برگشت و بدنم هم از بی حسی خارج شد و تونستم چشمامو باز کنم ... نگاه نگران شهریار تو چشمام قفل شد ... سعی کردم لبخند بزنم ... حالا پیش خودش چی فکر می کرد؟ فکر می کرد من کشته و مرده آرشاویرم و از شنیدم اسمش اینجوری شدم؟ یا اینقدر ترسو شدم که از ترسم داشتم پس می افتادم؟ خدا خودش شاهده که هیچ کدوم از اینا نبود ... من نا خودآگاه اسمشو که می شنیدم رعشه می گرفتم ... بدون اینکه پای احساسم در میون باشه ... دیگه به نبودش به نداشتنش عادت کرده بودم ... شهریار وقتی مطمئن شد حالم بهتره سر جاش نشست و گفت:
- ببین از شنیدن اسمش چی شدی! حالا فکر کردی من اجازه می دم تو باهاش بازی کنی؟ محاله!
صدامو پیدا کردم و گفتم:
- شهریار از جانب من تصمیم نگیر ...
با چشمای گرد شده گفت:
- یعنی می خوای تو اون فیلم لعنتی ...
- باید با بابام حرف بزنم ...
- یعنی حرف من برات ...
- اه اینقدر یعنی یعنی نکن! یعنی اینکه من و تو احساسی عمل می کنیم اما بابا عاقلانه ترین تصمیمو می گیره ...
اولین بار بود که مستقیما داشتم به احساسش اشاره می کردم ... سرشو انداخت زیر و مشغول بازی با فنجونش شد ... از جا بلند شدم و گفتم:
- منو ببر خونه ...
سریع بلند شد و بعد از حساب کردن پول قهوه ها هر دو از کافی شاپ خارج شدیم و سوار ماشینش شدیم ... پرسیدم:
- اگه قرار بشه تو این فیلم بازی کنم تمرین هم باید بکنم باهاش؟
انگار دوست نداشتم اسمشو بیارم ... فرمونو محکم فشار داد توی دستش و گفت:
- تمرینای این فیلم یک ساعت قبل از هر پلان انجام می شه ... 
رسیدیم جلوی در خونه ... پیاده شدم و زیر لب گفتم:
- ممنون بابت خبرت ... خداحافظ
اومدم برم سمت در که صدام کرد:
- توسکا ...
برگشتم:
- بله ...
- محض رضای خدا به بابات بگو توی تصمیم گیریش احساس منو هم مد نظر قرار بده ...
زیر لب به خودم فحش دادم ... خودم باعث شدم روش باز بشه ... آهی کشیدم و بدون دادن جواب رفتم سمت در ...
در حال رو که باز کردم مامان اومد به استقبالم ... بهتر از قبل تحویلم می گرفت ... به لبخندی گرم مهمونش کردم و گفتم:
- چطوری مامان خودم؟
- الحمد الله مامان ... بیا برو تو اتاقت دوستت یه ساعته منتظرته ...
با تعجب گفتم:
- دوستم؟
- طناز دیگه مامان ...
سریع رفتم سمت اتاقم ... باز چی شده بود؟! درو که باز کردم دیدمش که لب تخت نشسته و زل زده به گلای قالی ... با شنیدن صدای در سرشو آورد بالا ...

لبخند زدم و گفتم:
- چه عجب ... خانوم کم پیدا ...
بالشو پرت کرد به سمتم و گفت:
- تو خفه .... بیشعور! روی هر چی دوسته سفید کردی .... خوبه می بینی من چه حالی دارم و لالی یه حالم از من نمی پرسی ...
حق داشت گله کنه! اما اگه الان می گفتم حق داری دیگه ول کن نبود برای همینم گفتم:
- پاشو جمعش کن خوبه می بینی چقدر سرم شلوغه خودت یه خبر از من بگیر خوب ...
- بمیری! رو که نیست ... حیف سنگ پا قزوین!
خنده ام گرفت و با خنده نشستم کنارش ... غم توی چشماش هنوز هم بیداد می کرد ... چه روزگاری داشت این دختر ... با اینکه من وضعیتشو نداشتم اما یه جورایی درکش می کردم دستمو گرفت توی دستش و گفت:
- توسکا ... یه چیزی درست نیست!
با تعجب گفتم:
- هان؟ چی؟!
- باورت می شه من همه خواستگارام به شکل عجیب غریبی دارن می رن و دیگه هم پشت سرشون رو نگاه نمی کنن؟ همونایی که یه روزی می مردن تا یه گوشه چشم بهشون نشون بدم ...
- آخه یعنی چی؟ متوجه نمی شم ...
- از شادمهر شروع شد ... یادته که گفتم پنچر شد و بعدم قرار گذاشت برای یه روز دیگه ... اما بعدا بعد از اینکه یه مدت از من فرار کرد یه روز اومد جلو و بهم گفت پشیمون شده ... باور کن دوست داشتم بمیرم اما به خودم دلداری دادم و گفتم قحطی خواستگار که نیومده ... بعدی اومد خونه و دقیقا روزی که قرار بود بریم واسه حرف زدن مامان پسره زنگ زد و عذر خواهی کرد گفت پسرش منو نپسندیده ... کار به همین جا ختم نشد تا حالا چهار نفر به همین شکل غیب شدن ... من می دونم یه کاسه ای زیر نیم کاسه است ...
- عجیبه! اگه تو ایرادی داشتی می شد اینو پذیرفت اما ... به نظر خودت قضیه چیه؟
- نمی دونم ... نمی خوام توهم بزنم ... اما حسم بهم می گه کار احسانه ...
با خنده گفتم:
- اینا توهمات آدم عاشقه ...
- نه به جون خودم! اون روز که با شادمهر می خواستم برم بیرون وقتی داشتم خداحافظی می کردم که برم خونه دیدم که احسان داره با شادمهر یه گوشه حرف می زنه ... همون روز شک کردم ... 
- آخه ... آخه چه دلیلی داره؟
- چه می دونم چه دردی تو جونشه! اما می خوام مطمئن بشم ...
- چه جوری؟ 
- یه نفر باید بیاد خواستگاری من ولی به شکل صوری ... بعدم قرار بذاریم بریم حرف بزنیم تا ببینم آیا سر و کله احسان پیدا می شه یا نه ...
کمی فکر کردم ... راست می گفت فکر خوبی بود ... گفتم:
- حالا خواستگار از کجا پیدا کنیم؟
- این دیگه کار توئه ...
- ای بابا! مگه من بنگاه امور خیر دارم ...
لبخند تلخی زد و گفت:
- نه ولی منم جز تو کسی رو نداشتم که ازش اینو بخوام ...
دلم براش سوخت ... آتیشی که اون توش بود هزار بار بدتر از آتیش من بود ... سرمو تکون دادم و گفتم:
- بازم باید دست به دامن سام بشم ... 
سرشو انداخت زیر و گفت:
- به خدا خجالت می کشم ...
- پاشو کاسه کوزه تو جمع کن دیوونه! ولی زن عمومو چی کار کنم؟!
- همینو بگو ...
- حالا یه کاریش می کنم ... شایدم گفتم به یکی از دوستاش بگه ...
- اینجوری بهتر هم هست ... 
- باشه خیالت راحت ...`
بعد از رفتن طناز تازه خودم به صرافت آرشاویر افتادم ... یه راست رفتم سراغ بابا و با استرس براش تعریف کردم بابا خوب به حرفام گوش داد و بعد که حرفام تموم شد بدون اینکه چیزی بگه به فکر فرو رفت ... منم عین بچه های خطاکار ساکت نشستم تا ببینم مجازاتم چیه؟ بعد از چند دقیقه سکوت بابا گفت:
- به نظر من که بهتره عقب نکشی ...
- چرا؟
- نشنیدی که توی بعضی از فیلما وقتی یکی از بازیگرا به مشکل بر می خوره و حاضر به بازی نمی شه چه جوری همه جا مثل بمب می ترکه و همه می فهمن؟ 
- درسته ...
- تو باید تو این فیلم بازی کنی چون اگه این خبر صدا کنه خیلی بد می شه ... تبلیغات این فیلم توی نشریات چاپ شده ... اسم توام به عنوان بازیگر نقش اول آورده شده ... الان هم لابد همه جا پخش شده که آرشاویر هم توی این فیلم هست تو اگه بکشی کنار باعث به وجود اومدن خیلی حرفا می شی ... بهتره که جایگاه خودتو حفظ کنی ... 
- یعنی می گین؟
- آره من می گم کار خراب شده رو بدتر از این نکن ...
آهی کشیدم و گفتم:
- باشه هر چی شما بگین ...
- حالا چی شده که هوس بازیگری زده به سرش؟
- والا منم خبر ندارم ... من تازه امروز شنیدم ...
بابا از جا بلند شد و در حالی که می رفت سمت دستشویی که وضو بگیره گفت:
- فقط می تونم بسپارمت به خدا ... همین ...
زیر لب اسم خدا رو صدا زدم و از جا بلند شدم ...
اینکه پاهام می لرزید حالت عجیبی بود که اعصابمو به هم می ریخت ... ماشینو پارک کردم و رفتم پایین ... لوکیشن اولیه مون یه خونه بود توی خیابون نیاوران ... خونه که چه عرض کنم ... باغ بود! درو که زدم یکی از بچه ها تدارکات درو برام باز کرد سوئیچو دادم بهش تا خودش ماشینو یه جای مناسب داخل باغ پارک کنه ... و رفتم تو ... بچه ها تیکه به تیکه پخش بودن ... داشتم دنبال یه آشنا می گشتم که یهو شهریارو دیدم ... وا! این اینجا چی کار می کرد؟! با دیدن من و چشمای گشادم خندید و اومد طرفم ... بدون سلام و علیک گفتم:
- شهریار تو اینجا چی کار می کنی؟
با لبخند گفت:
- ممنون از سلام و احوالپرسی گرمت ...
- ا جواب منو بده ...
- بابا بده اومدم تو تنها نباشی؟ تو این اکیپ نه من هستم نه فریبا نه بقیه بچه ها ... دیدم ممکنه غریبی کنی ...
تو دلم گفتم:
- یه کلمه بگو آرشاویر که هست چشم نداری منو باهاش تنها ببینی ...
ولی لال شدم و نذاشتم روش بیشتر از این باز بشه ... چند تا از بچه ها اومدن طرفمون و اجازه صحبت بیشتر بهمون ندادن ... بی اراده داشتم با چشم دنبال آرشاویر می گشتم ... اینقدر چشم گردوندم تا بالاخره دیدمش ... اما ... خدای من! این دختره ... این دختره کی بود کنارش؟! قیافه اش خیلی آشنا بود ... ...دو تایی داشتن غش غش می خندیدن .... فارغ از این دنیا ... چقدر دختره خوشگل بود ... چرا قلبم داشت می یومد تو دهنم؟ چرا حس می کنم نمی تونم راه برم؟ خدایا .... این دیگه چه بلائیه؟ یعنی آرشاویر تو شش هفت ماه همه چی از یادش رفت؟! به همین راحتی؟ ولی اون که هنوز به من محرمه ... نفهمیدم چطور همراه گریمور رفتم توی اتاق گریم ... نفهمیدم کی گریم شدم ... کاش می شد برم هر چی از دهنم در می یاد به هر دوشون بگم ... چرا هنوز نسبت بهش حس مالکیت دارم ؟ از جا بلند شدم و سرمو محکم تکون دادم ... من باید قوی باشم ... باید قوی باشم ...

از اتاق گریم که رفتم بیرون بی اراده دوباره به آرشاویر خیره شدم ...داشتم با یه لبخند نگاش می کردم که دوباره اون دختره اومد ... رفت طرف آرشاویر ... ... همون موقع آرشاویر چرخید به سمت من ... نگامو دزدیدم و خواستم از اونجا دور بشم که با یه حرکت سریع خودشو رسوند به من ... پیچید جلوم :
- سلام ...
- س ... سلام ...
- خوبین؟
خواستم جوابشو بدم که دختره با هیجان اومد طرفمون ... نفس تو سینه ام حبس شد ... ولی خوب می تونستم خودمو خونسرد جلوه بدم ... داشتم با خونسردی نگاش می کردم که با چشمای گشاد شده گفت:
- توسکا؟!
وا! این چرا اینقدر صمیمی شد یهو؟ خواستم چیزی بگم که یهو بغلم کرد و با محبت گفت:
- عزیز دلم!
کم مونده بود دو تا شاخ روی سرم سبز بشه ... خودمو با خشونت کشیدم کنار و با تعجب به آرشاویر خیره شدم ... آرشاویر لبخندی زد و گفت:
- معرفی می کنم ... خواهرم آرشین ...
خواهر؟! آرشین؟! این لبخند گشاد چه جوری سبز شد روی صورت من؟ نا خودآگاه دستشو گرفتم و گفتم:
- آرشین!
آرشاویر سرفه ای کرد و گفت:
- آرشین ... ما باید تمرین کنیم ... مراسم معارفه باشه واسه بعد ...
آرشین اخمی به آرشاویر کرد و گفت:
- برو چند دقیقه اونور ... می خوام با توسکا تنها باشم ... ا پسره بد!
آرشاویر با جدیت گفت:
- گفتم باشه واسه بعد ...
بعد رو به من گفت:
- توسکا خانوم ... برای تمرین باید بریم اون طرف ...
توسکا خانوم؟! از کی من شدم توسکا خانوم؟! آرشین هم داشت با تعجب نگاهمون می کرد ... آرشاویر دیگه منتظر حرفی از ما نشد و رفت به همون سمتی که گفته بود ... بی اختیار دنبالش کشیده شدم ... چقدر دوست داشتم از ته دل بخندم ... پس الکی ترسیده بودم ... خواهرش بود! ترس؟! ترس واسه چی؟ توسکا تو از آرشاویر جدا شدی ... دیگه نباید روش حس مالکیت داشته باشی اون می تونه با هر کسی نامزد و بعد هم ازدواج کنه ... تو چی کاره اونی؟! با عجز گفتم:
- باشه بکنه ولی الان نه !
آرشاویر با تعجب نگام کرد و گفت:
- چیزی گفتی؟
وای بلند فکر کردم! سریع گفتم:
- نه نه داشتم دیالوگامو می گفتم ...
یه تای ابروشو انداخت بالا و گفت:
- آهان ...
دو تایی نشستیم روی صندلی آرشاویر یکی از کاغذاشو برداشت و گفت:
- بهتره از اینجا شروع کنیم
و جمله ای رو نشون داد ... خدایا چقدر خونسرد بود! آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- باشه ...
مشغول تمرین کردن شدیم ... خداییش خوب بلد بود توی نقشش فرو بره ... یه کم که گذشت منم به حالت عادی برگشتم و یه ساعتی با هم تمرین کردیم ... دیالوگای سکانس های اول فیلم بود و زیاد عاشقانه نبود خدا رو شکر! با دستور فیلمبردار حاضر شدیم برای اینکه بریم جلوی دوربین ... من باید از بیرون زنگ می زدم و بعد وارد خونه می شدم ... رفتم بیرون و زنگ رو زدم ... مستخدم خونه در رو باز کرد ... ترسون و لرزون پا توی باغ خونه گذاشتم داشتم آروم آروم جلو می رفتم و اینطرف و اونطرف رو نگاه می کرد که آرشاویر از ساختمون اومد بیرون ... کت شلوار پوشیده و کروات زده ... صاف سر جام ایستادم ... با اخمای درهم اومد جلوم ایستاد و گفت:
- با کی کار داری؟
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- برای ... برای آگهی روزنامه اومدم ...
پوزخندی زد و گفت:
- جدی؟!
- بله ...
- مدرک؟!
وا انگار داشت با نوکر باباش حرف می زد مرتیکه ... گفتم:
- لیسانس علوم تربیتی ...
- برو تو ... مامان باهات مصاحبه می کنه ... فقط اینو بدون اگه قرار بشه استخدام بشی حتما باید مدرکتو بیاری من چک کنم ... خسته شدم از این مدرکای قلابی ...
به دنبال این حرف راه افتاد سمت ماشینش که کنار دیوار و زیر سایه بون پارک شده بود ... روشنش کرد و گازشو گرفت رفت ... نمی دونم چرا ... ولی این فیلم انگار برای من یکی فیلم نبود ... حس خاصی داشتم نسبت به همه دیالوگایی که قرار بود بگم و قرار بود بشنوم ... بعد از رفتن آرشاویر آهی کشیدم و رفتم سمت ساختمون ... کاگردان کات داد و من سر جام متوقف شدم ... خدا رو شکر خوب از آب در اومده بود و لازم نبود دوباره بگیریم ... رفتیم برای استراحت و آماده شدن برای یکی دیگه از سکانس های داخل باغ ... آرشین خودشو انداخت کنار من و گفت:
- عالی بود!
- مرسی عزیزم ....
- توسکا خیلی خوشحالم که دارم می بینمت ...
- فدای تو ... منم همینطور ... خیلی دوست داشتم ببینمت ...
- باور کن بابت اتفاقی که بین تو و آرشاویر افتاده خیلی ناراحتم ... همه اش تقصیر منه شاید اگه من ایتالیا نمی رفتم ... آرشاویر هیچ وقت بیمار ...
- بیخیال آرشین با قسمت نمی شه جنگید ...
- ولی شما زوج بی نظیری می شدین ...
- حالا که خدا نخواست ...
- دلم می سوزه آخه ...
- آرشین جان ... اصلا بیا راجع به یه چیز دیگه حرف بزنیم ... مامانت خوبن؟
- خوب؟! ای بد نیست ... البته الان که آرشاویر رو به بهبوده مامان هم بهتره ... تنها غمش آرشاویره ...
- حق دارن ...
- توسکا یه خواهشی بکنم رد نمی کنی؟
- چی ؟
با خودم گفتم لابد الان خواهش و تمنا می کنه که داداششو ببخشم ... آماده شده بودم درخواستشو رد کنم که گفت:
- آخر اون هفته ... تولدمه ... می شه خواهش کنم بیای؟ تولد خونه خودمونه و شامش رو قراره توی رستوارن آرشاویر بخوریم ... آرشاویر اصرار کرد برای اینکه یه بادی به کله همه بخوره آخر شب بریم بیرون ... خیلی خوش می گذره ...
این دختر چه توقعی داشت؟! گفتم:
- راستش می بینی که چقدر سرم شلوغه ... دوست دارم بیام ولی ...
- ولی و اما نداره ... باید بیای ... محاله هیچ عذر و بهونه ای رو قبول کنم ...
ای خدا من چه جوری حالا به این حالی کنم که نمی شه! روبرو شدن من با آرشاویر سخته برام ... همین که تو فیلم تحمل می کنم هم خیلیه اما پا گذاشتن توی اون خونه ... اون رستوران ... کار غیر ممکنیه ... گفتم:
- آرشین من نمی خوام با خاطراتم روبرو بشم ...
- ببین اگه نیای من اینجوری برداشت می کنم که هنوز هم آرشاویرو دوست داری ...
با چشمای از حدقه در اومده نگاش کردم و نالیدم:
- آرشین!
موذیانه خندید شونه بالا انداخت و گفت:
- همینه ... یا می یای یا ...
- خیلی خب می یام!
واقعا منو توی تنگنا قرار داد ... با خوشحالی بغلم کرد و بعد از بوسیدنم گفت:
- خیلی ماهی! تو مهمون افتخاریه من هستی ...
لبخندی زدم و از جا بلند شدم تا برای صحنه بعدی آماده بشم ... یه جورایی با دستام گور خودمو کنده بودم ...

آرشاویر اینقدر جلوی من طبیعی رفتار می کرد که من حیرت زده می شدم ... این همون آرشاویر بود؟ واقعا دلیل این همه تغییر چی بود؟! کم کم با دیدن رفتار عادی آرشاویر من هم خونسردی خودمو به دست آوردم و از اون طبیعی تر شدم ... توی آخرین پلان یه صحنه ای داشتیم که من می خواستم با قهر از اون خونه بزنم بیرون ولی آرشاویر می دوه دنبالم و جلومو می گیره ... من داشتم با حالت گریه می دویدم و آرشاویر هم دنبالم ... از پله ها که اومدم پایین یهو دیدم بومب پشت سرم صدا اومد ... سریع برگشتم آرشاویر روی پله سر خورده بود و افتاده بود کف حیاط ... یه لحظه با همه وجودم ترسیدم ... قبل از اینکه کارگردان کات بده جیغ زدم:
- آرشاویر ...
و دویدم به سمتش ... در حالی که غش غش می خندید از جا بلند شد ... همه بچه هایی که دویده بودن سمتش با دیدن خنده اش خنده اشون گرفت و زدن زیر خنده ... من سر جام خشک شده بودم زیر لب زمزمه کردم:
- خاک بر سرت توسکا ... جلوی خودتو بگیر دختره شل و ول ابله!
ارشاویر لباسشو تکوند و گفت:
- چیزی نشد ... می تونیم دوباره بگیریم ...
همه بچه ها با خنده برگشتن سر جاهاشون ... آرشاویر اومد کنار من و با پوزخند گفت:
- می تونم دلیل این نگرانی عجیب غریبت رو بدونم؟! 
با چشمایی گشاد شده نگاش کردم ... ادامه داد:
- اصلا دوست ندارم مضحکه همه بشم ... خواهشا یه کم رعایت کن ... سابقه من و تو زیاد درخشان و طبیعی نیست ...
یهو داغ کردم ... اگه نگران حرف بقیه نبودم همون موقع دستمو می بردم بالا و با تموم قدرت می خوابوندم توی صورتش ... پسره پرو! یه جوری حرف می زد انگار فقط خودش آبرو داشت ... اما جلوی خودم رو گرفتم و فقط گفتم:
- واقعا برات متاسفم! حیف من که نگران تو شدم ... تو لیاقت نگرانی منو نداری ... اما اینو بدون من برای تو خیلی هم طبیعی نگران شدم اگه هر کس دیگه جای تو بود ... مثلا اگه شهریار بود اونموقع معنی نگرانی واقعی رو می فهمیدی ...
پوست سفیدش در جا سرخ شد ... نفس راحتی کشیدم که تونستم بکوبمش ... همون لحظه شهریار اومد کنارمون ... آروم پرسید:
- چیزی شده؟ حس کردم اسم خودمو شنیدم ...
لبخندی بهش زدم و گفتم:
- آره داشتم می گفتم این نقشی که الان آقای پارسیان داره بازی می کنه واسه تو خیلی برازنده اس ... کاش تو قبول می کردی بازی کنی ...
آخه قبل از آرشاویر به خود شهریار پیشنهاد بازی دادن که قبول نکرد ... آرشاویر دندوناشو سایید روی هم صداشو حتی منم شنیدم ... ازشون فاصله گرفتم تا برای دوباره بازی کردن آماده بشم ... مطمئنا شهریار فهمید که برای کوبیدن آرشاویر این حرفا رو زدم ... اما داشت با دمش گردو می شکست راه می رفت و سر به سر همه می ذاشت ... بالاخره اون پلان هم گرفته شد و کار تعطیل شد ... با همه خداحافظی کردم به غیر از آرشاویر ... البته اونم نیازی به خداحافظی من نداشت و اصلا حواسش به من نبود ... یهو شهریار اومد کنارم و با صدای بلند گفت:
- توسکا ماشین آوردی ...
- آره چطور؟
- می شه منم تا یه جایی ببری؟
با تعجب نگاش کردم ... مطمئن بودم ماشین آورده ... خودم کنار ماشینش دیدمش ... تا خواستم چیزی بگم به آرشاویر اشاره کرد فهمیدم می خواد به خاطر من لجشو در بیاره ... خنده ام گرفت ... چه خبیثی بودیم ما دو تا ... زیر چشمی به آرشاویر نگاه کردم ... مشغول حرف زدن با یکی از پسرا بود ولی کاملا معلوم بود همه حواسش این طرفه ... منم از عمد با صدای بلند گفتم:
- خواهش می کنم بابا این حرفا چیه ... بریم ...
تند تند از بقیه خداحافظی کردیم و رفتیم سوار ماشین من شدیم ... همین که راه افتادم نگاهی به هم انداختیم و زدیم زیر خنده ... شهریار وسط خنده هاش گفت:
- چی می گفت اون موقع بهت اینقدر مثل لبو سرخ شده بودی ....
دوباره از یادآوری حرفاش اعصابم به هم ریخت و غریدم:
- هیچی ...
- مطمئن؟ 
- آره بابا ... بیخیال ... هر چی گفت دو برابرش تلافی کردیم ...
لبخندی زد و گفت:
- مطمئن باش خودم همه جوره هواتو دارم ... اصلا نگران نباش ... 
- مرسی شهریار لطف داری ... حالا با ماشینت چی کار می کنی؟
- با آژانس می رم برش می دارم ...
- ببخش افتادی تو دردسر و زحمت ...
زل زد توی چشمام و با لحن خاصی گفت:
- زحمت؟! فکر کردی کنار تو بودن زحمته واسه من؟ نه ... نه ... این یه لذته ... لذت محض ...
حس کردم گونه هام ارغوانی شدن ... آب دهنمو قورت دادم و به زور گفتم:
- شهریار ...
آهی کشید و گفت:
- بهتره همین کنار نگه داری من پیاده می شم دیگه ...
- بذار تا دم یه آژانس برسونمت ...
آهی کشید و گفت:
- نه می خوام یه کم پیاده برم و به بدبختی خودم فکر کنم ...
با تعجب گفتم:
- بدبختی؟!
با کلافگی گفت:
- می شه نگه داری؟
ماشینو کشیدم کنار خیابون و ایستادم ... در رو باز کرد و در حالی که می رفت پایین گفت:
- آره ... این اوج بدختیه که به اندازه سر سوزن هم به چشم کسی که دوسش داری نیای ...
بعد از این حرف در رو به هم زد ... دستشو توی جیبش کرد و قدم زنان از ماشین فاصله گرفت ... خوب شد رفت وگرنه واقعا نمی دونستم در جوابش باید چی بگم ... تازه داشتم می فهمیدم شهریار چه پسر خوب و آقائیه ... کاش هیچ وقت آرشاویر وارد زندگی من نشده بود ... کاش ...

جلوی آینه دستی به موهام کشیدم ... همه رو برده بودم بالا و چند تا تیکه اشو از این طرف و اون طرف ول کرده بودم ... آرایشم به رنگ آبی بود و لباس بلند و حریرم هم آبی رنگ بود ... کفش های نقره ایمو پا کردم و برای خودم چشمک زدم ... رژ لب صورتیمو دوباره زدم و یه کم جلو آینه عقب جلو رفتم ... گوشیم زنگ زد ... سریع رفتم سمتش ...
- الو ...
- بدو بیرون خانوم خانوما ...
- بدوم که می افتم ...
- اه اه لابد کفشات پاشنه سی سانتیه ...
با خنده گفتم:
- شهریار! کفش پاشنه سی سانتی هم مگه داریم؟!
- چه می دونم؟!
- نه بابا ده سانته ...
- خب پس خرامان خرامان بیا که من منتظرم ...
- باشه اومدم ...
گوشیو قطع کردم مانتوی بلندمو روی لباسم پوشیدم شالمو کشیدم روی سرم و بعد از خداحافظی از مامان بابا رفتم بیرون ... آرشین گفته بود می تونم با خودم هر کسی رو که خواستم ببرم و من اینقدر از دست آرشاویر عصبی و دلخور بودم که تصمیم گرفتم با شهریار برم ... این بهترین گزینه برای چزوندنش بود ... البته اگه هنوزم به من مثل قبل نگاه کنه ...شاید هم اصلا براش مهم نباشه ... به شکل زجر آوری این فکر عذابم می داد ... سرمو تکون دادم تا این فکرا ازم دور بشه ... ماشین شهریار درست جلوی در پارک شده بود ... با لبخند رفتم طرفش و سوار شدم ... با دیدن من سوتی زد و گفت:
- چه کردی بابا!
- خوب شدم؟!
- عالی! رنگ آبی خیلی بهت می یاد ...
- وای استرس دارم شهریار ...
- استرس برای چی؟!
نمی تونستم حرف دلمو به شهریار بزنم .... نباید می فهمید از دیدن آرشاویر می ترسم ... از اینکه بازم بخواد تحقیرم کنه ... آهی کشیدم و گفتم:
- بالاخره فایملاشون قضیه نامزدی ما رو می دونن ... شاید بخوان حرفی بزنن ... 
-نه بابا ! اگه هم کسی حرفی زد حواله اش کن به من ... حالا همه اینا به کنار ... منو بگو! بدون دعوت دارم می یام ...
- نخیرم آرشین خودش گفت ...
- اون اگه می دونست می خوای با من بری عمرا اگه تعارف می زد ...
- بس کن شهریار استرس منو بیشتر نکن ...
بیچاره ساکت شد ... توی راه دم یه گلفروشی ایستاد تا من جعبه گردنبندی که برای آرشین خریده بودم رو با یه دسته گل تزئین کنم ... دسته گل رو گرفتم و رفتیم سمت باغ ارشاویر اینا ... استرس داشتم اما می دونستم که از پسش بر می یام ...
ماشین رو پارک کردیم و دو تایی پیاده شدیم ... شهریار اومد کنارم و در حالی که به ماشینای مدل بالای پارک شده نگاه می کرد گفت:
- چه خبره اینجا!
- چه خبره؟
- مثل عروسی می مونه ...
بهش لبخند زدم ... دوتایی رفتیم تو ... پا گذاشتن به این خونه برام مثل شکنجه بود ... حس می کردم یه راه از گلبرگ های گل سرخ ریخته روی زمین و وسطش آرشاویر دست به سینه با یه شاخه گل رز منتظر منه ... از خودم یه نیشگون محکم گرفتم تا آدم بشم ... الان وقت دپرس شدن نبود ...شهریار با لحن بامزه ای کنار گوشم گفت:
- به به چه شبی بشه امشب ...
با خنده گفتم:
- هیز بدبخت ...
- هی هی هی! هیز یعنی چه؟ منظورم فقط به تو بود ...
قبل از اینکه بتونم جوابی بهش بدم آرشین اومد به سمتمون ... یه لباس بلند از ساتن شیری پوشیده بود که حسابی بهش اومده بود موهاشم شینیون باز و بسته درست کرده بود ... خداییش خیلی ناز بود ... با شادی گفت:
- توسکا جونم ... خیلی خوش اومدی ...
- ممنون آرشین جون ... تولدت مبارک ...
گل و کادو رو گرفتم به سمتش ... گل رو گرفت و گفت:
- ممنون عزیزم ... خیلی لطف کردی ... خودت گلی ...
- مرسی عزیزم ...
به در اتاقی اشاره کرد و گفت:
- بهتره بری اونجا لباست رو عوض کنی و بیای تا به بقیه معرفیت کنم ... مامان خیلی بیتاب دیدنته ...
آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
- حتماً
آرشین مشغول سلام و احوالپرسی با شهریار شد و من رفتم سمت اتاقی که بهم نشون داده بود ... سعی می کردم به اطراف نگاه نکنم ... دوست نداشتم با آرشاویر چشم تو چشم بشم ... اصلا نمی دونستم هست یا نه ... با اینحال با سرعت رفتم تو اتاق مانتومو در آوردم شالمو هم برداشتم ... دستی به موهام کشیدم و رژ لبمو تجدید کردم ... حرف نداشت ... در اتاق رو باز کردم و رفتم بیرون ... حالا دیگه مجبور بودم به اطرافم هم نگاه کنم ... یکی یکی نگاه ها به سمتم می چرخید و با تعجب بهم خیره می شدن از این وضع راضی نبودم ... مونده بودم چه خاکی تو سرم بریزم که شهریار خودشو به من رسوند ... توی نگاهش حرارتی می دیدم که می تونست آتیشم بزنه ... اما اگه توسکای قبل بودم نه توسکایی که الان بودم ... آروم گفت:
- باید بگیرمت که یه موقع ندزدنت ...
آرشین با شادی خودشو به من رسوند و گفت:
- دختر محشر شدی! چقدر این رنگ بهت می یاد ...
- مرسی عزیزم ... البته هنوزم ستاره تویی ...
- شکسته نفسی می کنی ... با وجود تو من هیچی نیستم ... زود باش بیا که مامانم از انتظار دور از جونش هلاک شد ...
به ناچار همراهش راه افتادم ... منو برد سمت خانم مسنی که خیلی شیک پوش و خوشرو بود ... سعی کردم لبخند بزنم ... این همون زنی بود که این همه وقت منتظر برگشتش بودم ... با لبخند بهم نزدیک شد و گفت:
- سلام دخترم ... خیلی خوش اومدی ...
- سلام خانوم پارسیان ... ممنون ...
منو در آغوش کشید و با مهری مادرانه با صدایی که از غصه می لرزید گفت:
- هی روزگار! یه روزی فکر می کردم تا ببینمت بهم می گی مامان درست مثل پشت تلفن ... فکر نمی کردم بهم بگی خانوم پارسیان ... 
چقدر صداش غم داشت ... غم صداش اینقدر زیاد بود که نا خودآگاه اشک توی چشمام جمع شد و گفتم:
- متاسفم ... واقعا متاسفم ...

آرشین اعتراض کرد:
- اِ مامان! برای چی ناراحتش کردی؟! همه چی تموم شده رفته پی کارش ... این دو تا هم هر دو راضین ... شما چرا اینجوری می کنی؟
چقدر حرفش به نظرم سنگین اومد ... هر دو راضین! این یعنی آرشاویر ککش هم نگزیده بود ... نکبت خر! با صدای پدر جون مجبور شدم از خانوم پارسیان جدا بشم ...
- به به ببین کی اینجاست! 
چرخیدم و با شادی گفتم:
- پدرجون!
- سلام به روی ماهت عزیزم ...
خنده ام گرفت و گفتم:
- سلام ...
با لحن مهربونی گفت:
- خیلی خوش اومدی دخترم ... خوشحالم کردی ...
- ممنون ...
- برو خوش باش عزیزم ... دوست ندارم امروز گرد غصه رو روی صورتت ببینم ... برو...
- چشم حتما ...
از بقیه عذر خواهی کردم و با چشم دنبال شهریار گشتم ... اه اه! چشمام درست می دید؟ کنار آرشاویر ایستاده بود و داشتن می گفتن و می خندیدن ... چشمامو یه بار باز و بسته کردم ... نه درست می دیدم ... با هیجان رفتم سمتشون تا ببینم قضیه چیه ... آرشاویر کت شلوار مشکی پوشیده بود با پیرهن سفید کروات مشکی و سفید ... طبق معمول تیپش دختر کش بود ... با دیدن من خنده شو خورد و گفت:
- سلام توسکا خانوم ... من می رم دیگه شهریار کاری داشتی باهام، پیش بچه هام ...
حتی صبر نکرد تا من جوابشو بدم! چرا اینجوری می کرد؟! شهریار گفت:
- توام مثل من تعجب کردی؟ منم باورم نمی شد اینقدر گرم تحویلم بگیره ...
- قضیه چیه شهریار؟
- خودمم نمی دونم ...
نشستم روی صندلی و گفتم ...
- دیگه دارم گیج می شم با این کاراش ...

- چه می شینه! پاشو ببینم ... من اومدم برقصم نه غمبرک زدن تو رو ببینم ...
به ناچار همراهش رفتم وسط ... جلوم ایستاد:
- نباید رفتاراش برات مهم باشه ... بذار هر کاری دوست داره بکنه ... هر چی بیشتر کم محلی کنی بهش بیشتر آتیش می گیره ...
- اون اصلا به من فرصت می ده که بخوام کم محلیش کنم؟ 
- کم کم فرصت هم پیش می یاد ... دقیقا مثل الان ...
- اون؟ عمرا اگه براش مهم باشه ...
- پسر نیستی که این چیزا رو بفهمی ...
فقط پوزخند زدم ... یهو دیدم شروع کرد به شمردن:
- سه ... دو ... یک ...
داشتم با تعجب نگاش می کردم که صدای آرشاویر بلند شد:
- شهریار جان یکی از بچه ها باهات کار داره ... می شه یه سر بهش بزنی؟
شهریار پوزخندی به من زد و گفت:
- فعلا که می بینی دستم بنده ... بودن با توسکا افتخاریه که کم نصیب هر کسی می شه ...
چون پشتم به آرشاویر بود قیافه اشو نمی دیدم ... اما فهمیدم که رفت ... شهریار با همون پوزخند زیر لب گفت:
- کور خوندی آقا ... این تو بمیری دیگه از اون تو بمیری ها نیست ...
اصلا متوجه منظورش نشدم ... بعد از تموم شدن آهنگ من نشستم و شهریار رفت به همون سمتی که آرشاویر گفته بود ... یکی از پسرای فامیلشون اومد سمت من و گفت:
- خانوم مشرقی افتخار می دین؟
با سردی گفتم:
- شرمنده تازه نشستم خسته ام فعلا ...
بیچاره ضایع شد دمشو گذاشت روی کولش و رفت ... هنوز یه کم از رفتنش نگذشته بود که آرشاویر با اخم اومد سمتم و گفت:
- و که با شهریار رقصیدی ... فقط شروین گناه کرده بود که ردش کردی؟
با تعجب گفتم:
- شروین چه خریه؟!
- پسر دوست بابام ...
با غیض گفتم:
- اونم یه ابله مثل تو ... بی غیرت بدبخت ...
باورم نمی شد! نه به قبلش نه به الان! یهو منو کشید سمت خودش ... آهنگ ملایمی پخش شد ... شروع کرد به تکون خوردن ... غریدم:
- ولم کن ...
- کدوم احمقی به تو گفته من بی غیرتم؟
در حالی که سعی می کردم ازش فاصله بگیرم گفتم:
- لازم نیست کسی بگه ... من هنوز زن توام داری منو پیشکش می کنی به این و اون ...
- تو خودت داری راحت ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که با مشت محکم کوبیدم توی شکمش ... از درد چشماشو بست و من با لذت گفتم:
- از این چرت و پرتا بگی بدترشو می خوری ...
- هار شدی!
- درست مثل خودت ...
- حقیقت تلخه نه ؟
- بس کن ... یه کم دیگه ادامه بدی آبروتو می برم ...
- اوخ کوچولو ... ترسوندی منو ... عزیزم ترس زیاد واسه قلبم خوب نیست ...
اون لحظه دوست داشتم با همه وجودم جیغ بزنم :
- تو چه مرگته؟!
اما هیچی نگفتم ... صدامو خفه کردم و فقط گفتم:
- دست کثیفتو بکش کنار ... می خوام برم بشینم ...
دستشو سریع کشید کنار:
- او ببخشید نمی دونستم دستای همه تمیزه جز دستای شوهرت ...
تا ساعت هشت دیگه چیزی از جشن نفهمیدم تا اینکه همه آماده شدیم بریم رستوران آرشاویر ... نقشه ها داشتم برای اون رستوران ... آرامش رو از آرشاویر می گرفتم ... اون حق نداشت بعد از این همه ظلمی که به من کرد تازه تحقیرم هم بکنه ... باید آدمش می کردم ...

ساعتی بعد آرشین اعلام کرد که وقت رفتن به رستورانه ... همه به سمت ماشینا رفتن تا راهی بشن ... آرشین که همون اول نشست توی ماشین آرشاویر و چند تا از دوستاش هم نشستن عقب ... خیلی لجم گرفت ... برای چی باید این همه دختر سوار ماشین آرشاویر می شدن؟! به خودم توپیدم:
- به تو هیچ ربطی نداره ...
با صدای شهریار از فکر خارج شدم:
- بیا دیگه توسکا ... همه رفتن ...
نگاه از ماشین آرشاویر گرفتم و سوار ماشین شهریار شدم ... حتی نمی خواستم دیگه برگردم و عکس العمل آرشاویر رو ببینم ... بمیره از حسودی و حرص! شهریار ترمز دستی رو آزاد کرد و خواست راه بیفته که کسی به شیشه زد ... برگشتم و با دیدن آرشین جا خوردم ... اشاره کرد یه لحظه برم پایین ... در رو باز کردم و پیاده شدم ... آرشین دستم رو گرفت و با نگرانی گفت:
- توسکا ...
با نگرانی گفتم:
- جانم ؟ طوری شده؟
- نه نه نگران نباش ... فقط ... چیزه ... می شه تو بیای پیش من؟
- کجا؟!
- توی ماشین آرشاویر دیگه ...
پوزخندی زدم و گفتم:
- اونجا که پر شده ...
با شادی گفت:
- اگه تو بیای من خالیش می کنم ...
نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم:
- نه ممنون آرشین ... ترجیح می دم با شهریار بیام ..
- توسکا ...آخه ... تو هنوز زن داداش منی!
راست می گفت! چقدر من پست شده بودم! اما نباید بفهمه احساس گناه دارم وگرنه دیگه دست از سرم بر نمی دارن ... با خشم گفتم:
- مگه هنوز اون صیغه باطل نشده؟
- خوب .... خوب آرشاویر که چیزی نگفته ...
- ولی بابا ازش خواسته که یه روز بره باطلش کنه ... فکر می کردم تا الان ...
- خوب هنوز که نشده ...
دستمو گذاشتم سر شونه اش ... سه چهار سالی ازم بزرگ تر بود ولی اینقدر که روحش پاک و معصوم بود عین دختر بچه ها رفتار می کرد ... گفتم: 
- ببین آرشین جان ... من و شهریار فقط با هم دوستیم ... من که کار خلافی نمی کنم!
یکم نگام کرد ... انگار دودل بود که حرفی رو بزنه ... اما دلشو زد به دریا و گفت:
- من داداشمو می شناسم توسکا ... داره دیوونه می شه ...
پوزخند زدم و گفتم:
- فکر نکنم !
- تو اونو درست نشناختی!
- ببین آرشین ... بین من و اون دیگه هیچی نیست ... پس حق نداره خودشو بندازه وسط مسائل خصوصی من ...
آهی کشید و گفت:
- جفتتون عین همین! اصلا به من چه که اینقدر دارم تو سرم می زنم ... گفتم شاید توام دوست نداشته باشی دوستای من توی ماشین اون سر به سرش بذارن ...
کاش می تونستم بگم درست فکر کردی! اما قبل از اینکه فرصت کنم چیزی بگم صدای داد آرشاویر بلند شد:
- دل و قلوه دادنت تموم نشد آرشین ... بجنب دیگه ... بچه ها تو رستوارن منتظرن ... تدارک دیدن ... 
پشتمو کردم بهش و اداشو در آوردم ... نکبت! آرشین از من فاصله گرفت و من دوباره سوار شدم ... شهریار با پوزخند گفت:
- چی می گفت؟
نفسمو با صدا دادم بیرون و گفتم:
- نگران داداششه!
- توسکا ...
- بله؟
- تو ... تو ...
- من چی؟
- هنوزم دوسش داری؟
آهی که کشیدم نا خودآگاه بود ... شهریار داشت کنجکاوانه نگام می کرد ... سرمو به چپ و راست تکون دادم و گفتم:
- اینقدر بدی ازش دیدم که دیگه عشقی باقی نمونده ...
آیا حقیقتا همینطور بود؟ نفسی به راحتی کشید و گفت:
- پس نذار توی زندگیت دخالت کنه ...
باید بحثو عوض می کردم ... گفتم:
- همچین حقی نداره ... شهریار! نمی خوای راه بیفتی؟ همه رفتنا!
شهریار نگاهی به دور و اطراف کرد و گفت:
- اِ ... ما جا موندیم ... 
سریع ماشینو راه انداخت و با سرعت رفتیم به سمت رستورانی که مسیرش را چشم بسته هم می تونستم برم ... 

جلوی در رستوران ماشین رو توی پارکینگ پارک کردیم و رفتیم تو ... همه بچه ها دور تا دور رستوران روی تخت ها و داخل اتاقک ها نشسته بودن و مشغول بگو بخند بودن ... شهریار با ژستی با مزه سرش رو خاروند و گفت:
- ای بابا! انگار جا برای ما دو تا نمونده ... همه جا پره! می خوای یه زیر انداز پهن کنیم کنار همین حوضه بشینیم؟
خنده ام گرفت ... با چشم دنبال آرشاویر گشتم ... همراه آرشین داشتن بین تخت ها چرخ می زدن و سفارش ها رو می گرفتن ... چشمام برقی زد و توی دلم گفتم:
- الان وقت تلافیه!
با لبخند گفتم:
- بیا بریم ... من یه جای بهتر رو سراغ دارم ...
شهریار هم از همه جا بیخبر دنبال من راه افتاد و من رفتم سمت میز رویایی خودم و آرشاویر ... چراغ های برکه روشن بودن و میزمون درست سر جای قبلی بود ... شهریار با حیرت گفت:
- چه خوشگله اینجا! تو از کجا اینجا رو بلدی؟!
شونه ای بالا انداختم و گفتم:
- ما اینیم دیگه ...
نشستم روی صندلی و چشم دوختم به برکه ... چقدر اینجا خاطره داشتم ... برای بار اول اینجا بهم گفت دوستم داره! چقدر اینجا ازش جمله دوستت دارم رو شنیدم ... آخ خدا ... بهم صبر بده ... شهریار با لبخند گفت:
- چند وقتی هست که منم تو فکر ساختن یه رستوران هستم ... باید از ایده اینجا استفاده کنم ... فکر کن ! همه باغ رو تیکه تیکه به این شکل در بیارم ... اسمشو می ذارم بهشت! 
چقدر رویایی! اما فقط به زدن لبخند اکتفا کردم ... الان وقت اجرای نقشه بود ... دستم رو بردم به سمت زنگی که روی میز قرار داشت ... نا خودآگاه داشتم می خندیدم ... زنگ رو زدم و نشستم منتظر ... مطمئنا یکی می یومد که سفارش ما رو بگیره! به یک دقیقه نکشید که صدای پا شنیدم ... شهریار پشتش به سمت جاده شنی بود ولی من به خوبی به اون سمت دید داشتم ... آرشاویر و یکی از گارسون ها دوان دوان اومدن سمت ما ... همین که آرشاویر چشمش به من افتاد در حالی که دستمو گذاشته بودم زیر چونه ام و داشتم با لبخند نگاش می کردم سر جاش خشک شد ... گارسون بیچاره هم کنارش ایستاد ... فکش منقبض شده بود و به جون خودم داشت سکته می کرد ولش می کردی میزو می کوبید توی سر هر دومون ... بد جور جلوی خودشو گرفته بود ... شهریار که نگاه خیره منو دید برگشت عقب و با دیدن آرشاویر از جا بلند شد و گفت:
- به سلام! چه بهشتی ساختی آرشاویر داشتم تعریفشو می کردم ...
آرشاویر در حالی که چشم از من بر نمی داشت گفت:
- لطف داری ...
آب دهنشو قورت داد ... دستشو مشت کرده بود ... به خدا قسم که الان تو فکرش فقط این آرزو چرخ می زد که مشتشو همچین بکوبه تو سر من که تا گردن فرو برم تو زمین درست عین میخ طویله ... از تشبیه خودم خنده ام گرفت و پوزخندی نشست گوشه لبم ... چنان اخمی روی صورتش بود که وحشت کردم ... چند قدم بهمون نزدیک شد و گفت:
- بچه ها براتون اون بیرون یه تخت آماده کردن ... بهتره کنار بقیه بشینین ... توسکا خانوم می دونی که این قسمت مال مهمونای خاصه! امشب اینجا رو برای آرشین آماده کردم ...
اینبار نوبت من بود که دستم مشت بشه ... باورم نمی شد! می خواست جای خودمون رو بده به خواهرش؟ وجدانم داد کشید:
- تو خفه! بچه پرو! حداقل اون می ده به خواهرش! تو که با یه پسر غریبه عین بز سرتو انداختی زیر و اومدی اینجا ... یه ذره حرمت هم قائل نشدی ...
آه کشیدم ... برای چزوندن آرشاویر داشتم مدام راه رو غلط می رفتم ... انگار کور شده بودم ... از جا بلند شدم و گفتم:
- چون جا نبود اومدیم اینجا ...
- الان جا باز شده ... بفرمایید لطفا ...
به ناچار همراه شهریار راه افتادیم و از جاده شنی گذشیتم ... حالم خیلی گرفته بود ... ولی همین که روی تخت نشستم چشمم به آرشین افتاد که روی یه تخت کنار دوستاش نشسته بود .... یعنی چی؟ این که الان باید توی بهشت من باشه! پس چرا اینجاست؟ گارسون سفارش گرفت و رفت ... شهریار مدام داشت با گوشیش حرف می زد ... یکی از فیلماش مجوز نگرفته بود و اعصابش حسابی به هم ریخته بود ... در به در دنبال یه پارتی می گشت که کارشو راه بندازه ... به بهونه شستن دستم از جا بلند شدم و رفتم سمت بهشت ... باید می فهمیدم کی اونجاست ... حسودی منو می کشت اگه آرشاویرو کنار یه دختر دیگه می دیدم ... پاورچین پاورچین جاده شنی رو رد کردم و یه جایی ایستادم که بتونم میزو ببینم ... آرشاویر تنها نشسته بود ... پاشو روی پاش انداخته بود ... خیره شده بود به آسمون و داشت سیگار می کشید ... چنان غرق دود سیگارش شده بود که انگار اصلا توی این دنیا نیست ... دستمو گرفتم به تنه یکی از درخت ها ... چه ژست شیکی گرفته بود ... چه غمی توی چشمای سیاهش بود ... ابروهاش حسابی در هم گره خورده بود ... اینجوری شده بود عین یه تندیس! یه تندیس از یه مرد مغرور ... یه مرد مغرور دست نیافتنی ... سیگارش لای انگشت اشاره و وسط دست چپش بود ... با دست راستش کرواتشو شل کرد و دکمه های بالایی پیراهنشو باز کرد ... یه کم که گذشت سرشو گذاشت روی میز و سیگارشو پرت کرد توی برکه ... صداشو شنیدم و قلبم فرو ریخت:
- چه کردی با من لعنتی که سیگارم آرومم نمی کنه ...
بغض گلومو گرفت ... صدایی از درون بهم نهیب زد:
- خوشحال نباش! از کجا معلوم که با تو باشه؟! شاید رفته ایتالیا و دوباره یاد خاطرات گراتزیا افتاده ... آره حتما همینه! وگرنه چه دلیلی داره اینقدر با من بد رفتاری کنه؟
دلم شکست ... مسیر اومده رو برگشتم ... غذا رو روی تخت چیده بودن و شهریار هم منتظر من بود ... دیگه دل و دماغ نداشتم ... حتی تصور اینکه آرشاویر به یه نفر دیگه فکر کنه هم برام سخت بود و غیر ممکن ... دوست نداشتم بهش فکر کنم ... اذیتم می کرد ... شهریار سعی می کرد منو بخندونه اما من حتی خنده ام هم نمی گرفت بعد از خوردن شام قرار بود دوباره بریم خونه آرشاویر اینا برای ادامه جشن هر کاری کردم که دیگه نرم آرشین اجازه نداد که نداد من هم ناچارا تسلیم شدم و همراه شهریار دوباره رفتیم اونجا ... اما جلوی در تلفنی به شهریار شد که مجبور شد برگرده ... گویا پارتی جور شده بود و حالا باید می رفت سراغ طرف .... با همه خداحافظی کرد و رفت ... منم ناچارا تنها رفتم تو ... هنوز وارد نشده همه دوباره ریخته بودن وسط ... چه انرژی داشتن ! مانتومو دادم به آرشین تا برام آویزون کنه و تنها نشستم روی یکی از مبل ها ....دقایقی بود که تنها نشسته بودم و داشتم به بقیه نگاه می کردم ناگهان چشمم افتاد به آرشین ...پیش یکی از پسرا ایستاده بود و می خندیدن...سریع به آرشاویر نگاه کردم الان خون به پا می کرد ...اما با چیزی که دیدم چشمام زد بیرون ... خونسرد نشسته بود روی یکی از مبل ها داشت نوشیدنی می خورد و با لبخند به این صحنه نگاه می کرد ... همچین داشتم با تعجب و چشمای قلیده بیرون نگاش می کردم که سنگینی نگامو حس کرد و نگاشو چرخوند سمت من ... 

قبل از اینکه بتونم چشم ازش بردارم نگامو غافلگیر کرد و نمی دونم چی توی صورتم دید که نوشابه پرید توی گلوش و به سرفه افتاد یه کم سرفه کرد تا حالتش طبیعی شد و بعد غش غش مشغول خندیدن شد ... خدا رو شکر صدای موسیقی بلند بود و کسی متوجه قهقهه دیوونه وار اون نمی شد ... ولی چنان از ته دل می خندید که منم داشت خنده ام می گرفت! چش شد این یهو؟ یه کم که خندید بلند شد و از جلوی چشمم دور شد ... خداییش یه چیزیش می شدا! داشتم به این نتیجه می رسیدم که آرشاویرو اصلا نشناختم ... درسته که چهره آرشاویر همیشه یه غرور پنهان رو نشون می داد اما هیچ وقت مغرور نبود! حالا این پسر مغرور ... که به شدت به من کم محلی می کرد و منو اصلا نمی دید ... یه کم برام عجیب بود ... آرشین اومد طرفم و گفت:
- یالا بیا وسط ببینم ...
- بیخیال آرشین ...
- همین که گفتم ...
- باور کن خیلی خوردم ... الان سنگینم اصلا نمی تونم تکون بخورم ... 
- همین یه بار ... آخه پدرام خیلی اصرار داره باهات حرف بزنه ....
با تعجب گفتم:
- پدرام کیه دیگه؟!
به سمتی اشاره کرد و من کسی رو دیدم که چهره اش هنوز هم توی ذهنم حک شده بود! همون پسری که اون شب وسط خیابون نجاتم داد ... چهره جذابش تو ذهنم مونده بود ... پس بادیگاردی که ترسا می گفت این بود! الان یادم افتاد ... چه دنیای کوچیکی! قبل از اینکه بتونم مخالفت کنم آرشاویر جلو اومد و گفت:
- وقتی می گه نمی تونه یعنی نمی تونه دیگه ... چرا گیر می دی آرشین ...
آرشین نگاهی به آرشاویر کرد و گفت:
- باشه داداش ... ببخشید ....
بعد هم بدون هیچ حرفی رفت ... وا! این که هنوزم مثل قبله ... حسابی گیج شده بودم! نسبت به آرشین راحت بود ولی به من که رسید ... گفتم:
- شاید من می خواستم باهاش حرف بزنم ... واسه چی ...
پرید وسط حرفم و گفت:
- تو خودت داشتی می گفتی حال نداری ...
- اما با دیدن پدرام نظرم داشت عوض می شد ...
دندوناشو کشید روی هم و گفت:
- هنوزم مثل قبلی ...
- مثل قبل؟ مگه من قبلا چی کار می کردم؟
- هیچی برات مهم نیست ... انگار نه انگار که من هنوزم ...
- باطل کن اون صیغه رو ... اصلا دوست ندارم خودتو آقا بالا سر من بدونی ...
- فکر کردی من دوست دارم؟ نه عزیزم ... منم منتظرم یه کم سرم خلوت بشه تا در اولین فرصت این دندون لقو بکشم بندازم دور ..
نتونستم جلوی خودمو بگیرم و با نفرت خیره شدم بهش ... دیگه طاقت نداشتم توی اون خراب شده بمونم ... با غیض راه افتادم سمت آرشین و گفتم:
- عزیزم من دیگه باید برم خونه ساعت دوازدهه ... بابا مامان نگران می شن ... می شه یه زنگ بزنی آژانس بیاد برام؟
با تعجب گفت:
- چرا آژانس؟ می گم آرشاویر برسونتت ...
قبل از اینکه بتونم چیزی بگم شیرجه رفت سمت آرشاویر ... باید هر طور شده بود آرشاویر رو می پیچوندم اصلا نمی تونستم تا خونه تحملش کنم ... حرفاش خیلی نیش داشت و نمی دونستم برای چی اینقدر از من کینه به دل داره که دوست داره بچزونتم ... کاش می شد بفهمم چشه! آرشین دست آرشاویر رو کشید و کشون کشون آوردش سمت من و گفت:
- آرشاویر جونم توسکا می خواد بره ... لطف می کنی برسونیش؟
آرشاویر پوزخندی زد و گفت:
- ای بابا! همراهش قالش گذاشته؟
آخ که چه کیفی می داد اگه می شد با آرنج بکوبم توی دهن این بشر! آرشین چشم غره رفت بهش و گفت:
- آرشاویر! ازت نظر نخواستیما! فقط گفتم برسونش ... توسکا مهمون افتخاریه منه ... اگه ناراحتش کنی از دستت ناراحت میشم ...
آرشاویر دستاشو برد بالای سرش و گفت:
- باشه بابا تسلیم فقط به خاطر تو ... 
بعد نگاه سرسری به من انداخت و گفت:
- بریم توسکا خانوم ...
اینقدر تحقیر شده بودم که دوست داشتم تف بندازم توی صورت آرشاویر ... داشتم دنبال یه جواب دندون شکن می گشتم که صدای زنگ گوشیم بلند شد ... سریع از داخل کیف دستیم که توی دستم بود درش آوردم شماره شهریار بود ... فرشته نجات من توی اون موقعیت ... ناخودآگاه لبخند زدم و جواب دادم:
- الو ...
خیلی دوست داشتم بگم جانم تا چشمای آرشاویر در بیاد ... ولی این از شخصیتم بر نمی یومد ... پس گفتم الو ... 
- سلام توسکا ... هنوز توی تولدی؟
- سلام ... آره چطور مگه؟
- بمون می یام دنبالت ...
- مگه کارت تموم شد؟
- آره ... کار خاصی نبود ... ببخش که تنهات گذاشتم ... ولی الان می یام اونجا ...
اگه دنیا رو بهم می دادن اینقدر شاد نمی شدم ... اینبار دیگه من هیچ کاره بودم خدا خودش وسیله عذاب این شازده مغرور رو فرستاد ... آخیش!!! دلم خنک شد ... پرو!

سریع گفتم:
- باشه منتظرم ...
گوشیو که قطع کردم رو به چشمای منتظر آرشین و آرشاویر گفتم:
- شهریار داره می یاد دنبالم .. می رسه تا چند دقیقه دیگه ...
بعد زل زدم توی چشمای آرشاویر و گفتم:
- شما هم برو راننده بقیه شو ... 
از چشماش خون می بارید ... خندیدم و گفتم:
- آرشین جان ... مانتو و شال منو که گرفتی کجا آویزون کردی؟
آرشین که حسابی شوکه شده بود فقط به بالا اشاره کرد ... آرشاویر با قدم های بلند ازمون فاصله گرفت و من رفتم توی دستشویی که اول یه کم بخندم و یه آب هم به صورتم بزنم ... زیر لب گفتم:
- حقته! تا تو باشی نخوای لج منو در بیاری ... بچه پرو!
از دستشویی اومدم بیرون و رفتم سمت اتاقای بالا ... اتاق آرشاویر هم بالا بود ... مونده بودم لباسم توی کدوم اتاقه که آرشاویر از اتاقش اومد بیرون و گفت:
- اینجاست ...
بدون اینکه تشکری بکنم یا حرفی بزنم رفتم توی اتاقش و در اتاق رو با ضرب کوبیدم به هم ... مانتو روی تختش بود ... سعی کردم به هیچی نگاه نکنم ... اما مگه می شد؟ بی اراده به دیوارای اتاق زل زدم ... هیچ عکسی از من دیگه به دیوارا نبود ... همه رو برداشته بود ... نا خودآگاه بغض گلومو گرفت ... نشستم روی تخت ... چرا ما اینجوری شده بودیم؟ چرا از هم فرار می کردیم در حالی که همه اش داشتیم می رسیدیم به هم؟ یعنی واقعا من برای آرشاویر مرده بودم؟ این رفتارا چی بود که داشتیم عین بچه ها از خودمون در می آوردیم؟ شکستن غرور هم ... اونم جلوی بقیه ... چرا؟ آخه چرا؟ بابام یه بار تو عصبانیت یه حرفی زد که یادمه من خیلی خندیدم ... اما الان که فکر می کنم می بینم حقیقته ... به من گفت دخترم خر که لگدت می زنه توام باید بهش لگد بزنی؟ البته منظورم این نیست که آرشاویر دور از جونش خره ! اما من باید بهش می فهموندم که رفتارش درست نیست ... ما نمی تونستیم دیگه با هم باشیم ... باشه! اما حداقل می تونسیتم عین دو تا آدم بالغ با هم رفتار کنیم ... دیگه نیازی به این وحشی بازیا نبود که ... آره باید من با رفتارم اونو هم آروم کنم ... اینجوری اصلا درست نیست ... بابا بفهمه به کل ازم نا امید می شه ... از جا بلند شدم و مانتومو تنم کردم ... گوشیم زنگ خورد ... شهریار بود ... در حالی که شالمو سر می کردم جواب دادم:
- الو ...
- من دم درم ... بدو بیرون ...
- الان می یام ...
گوشیو قطع کردم ... خواستم از اتاق برم بیرون که حسی منو کشید سمت بالش آرشاویر ... نشستم لب تخت و بالشو برداشتم ... ن حس آرامش عجیب غریبی به دلم سرازیر شد ... به خودم نمی تونستم دروغ بگم ... هنوزم آرشاویر رو دیوونه وار دوست داشتم ... اگه هم داشتم به خودم می پیچیدم و حرص می خوردم فقط واسه این بود که طاقت کم محلی دیدن ازشو نداشتم! خواستم بالشو بذارم سر جاش که ... خدای من! عکس من زیر بالشش بود ... یه عکس که خودش توی شمال ازم گرفته بود ... نگام توی این عکس به قول خودش عین نگاه یه بچه گربه معصوم شده بود ... عکس من زیر بالش آرشاویر چی کار می کرد؟!... عکسو انداختم سر جاش بالشو گذاشتم روش و با سرعت رفتم سمت در ... می خواستم از این خونه برم وگرنه اشکم در می یومد و آبروم می رفت ... همین که دستمو بردم سمت دستگیره در خشکم زد ... در دستگیره نداشت! فقط یه میله آهنی زده بود بیرون ... هر چی تکونش دادم باز نشد که نشد ... خدایا! این دیگه چه وضعی بود چند بار محکم کوبیدم به در ولی انگار نه انگار! ده دقیقه ای بود که حبس شده بودم توی اتاق ... هر چند دقیقه یه بار به در می کوبیدم ولی فایده ای نداشت ... ناچارا شماره شهریار رو گرفتم و جریان رو بهش گفتم ... طولی نکشید که صدا از پشت در بلند شد ...
- توسکا ...
خودمو چسبوندم به در و گفتم:
- بله ... من اینجام ...
- توسکا ... در از این طرف هم دستگیره نداره ... صبر کن بذار به آرشاویر بگم ببینم دستگیره این در کجاست!
- باشه فقط زود باش دیر شده ...
خیلی زود با آرشاویر برگشتن و صدای آرشاویرو شنیدم که گفت:
- درو بسته واسه چی؟ در این اتاق خیلی وقته که خرابه! تازه می خواستم عوضش کنم ...
- خب باید لولا رو باز کنیم ...
- فکر نکنم بشه ..
- یعنی چه؟
- می تونی امتحان کنی ...
- یه دو تا آچار پیچ گوشتی به من بده ببینم چی کار می تونم بکنم ...
چند لحظه بعد صدای تق تق بلند شد ... نیم ساعتی طول کشید اما هیچ اتفاقی نیفتاد ... صدای خسته شهریار بلند شد:
- لعنتی! انگار یکی این لولا رو جوش داده! تکون نمی خوره ...
- گفتم که ...
- اه! چته اینقدر خونسرد وایسادی کنار من! در اتاق توئه ها! چه جوری باز و بسته اش می کنی؟ یه کاری کن این دخترو بیاریم بیرون ...
- باید صبر کنه صبح بشه برم یه نفرو بیارم قفل درو درست کنه ...
جیغ کشیدم:
- چی؟! تا صبح من باید بمونم این تو ...
خونسردانه گفت:
- بله ... مقصر خودتون هستین ... در اتاق خراب بود ... می تونستین نبندینش ...
پامو کوبیدم روی زمین و گفتم:
- من عمرا اینجا بمونم ...
- پس بیا بیرون ...
رفتم سمت پنجره ... لعنتی ارتفاعش خیلی زیاد بود ... نشستم لب تخت ... حالا چه خاکی تو سرم باید می ریختم؟ صدای آرشین هم اومد ... داشتن براش توضیح می دادن ... وقتی فهمید جریان چیه صدام کرد:
- توسکا خوبی؟
- نه ... بابام سکته می کنه اگه من شب نرم خونه ...
- ای بابا! ... خب یه کاری بکنین دیگه ... نمی تونین درو بشکنین ...
چند تا ضربه محکم به در خورد و دنبالش شهریار گفت:
- نه فایده نداره تکون نمی خوره ...
آرشاویر با همون لحن خونسرد دیوونه کننده اش گفت:
- تنها راهش اینه که زنگ بزنین خونه تون و بگین که شب نمی رین ...
- بابا بفهمه چی شده دیوونه می شه ... فکر می کنه یه بلایی سرم اومده ...
آرشین گفت:
- یعنی هیچ راهی نیست؟
- نه ... باید صبح بشه ...
- خب توسکا زنگ بزن بگو امشب دوستای من می مونن توام قراره بمونی ... مثل اینکه چاره ای نیست ... 
- ای خدا ... این دیگه چه مصیبتیه!
شهریار عصبی گفت:
- من می رم می گردم شاید یه قفل سازی چیزی پیدا کنم ...
- ساعت یکه! کجا اینوقت شب بازه ...
- یعنی دست روی دست بذاریم؟
- اتفاقی قرار نیست بیفته که ... فقط باید بخوابه تا صبح بشه ... در هم که خرابه کسی نمی تونه مزاحمش بشه ...
پسره ننر! چه راحت! پدر جون و مامانش هم اومدن بالا و اونا هم سعی کردن درو باز کنن ولی نشد که نشد ... ناچارا زنگ زدم خونه ... هیچ راه دیگه ای باقی نمونده بود ...

بابا خیلی راحت تر از اون چیزی که فکر می کردم قانع شد ... شاید خودش هم راضی نبود که من این موقع برم خونه و از طرفی آرشین خواهر آرشاویر بود و بابا ازش حسابی مطمئن بود ... وقتی گوشی رو قطع کردم صدای شهریار بلند شد:
- توسکا ... راحتی؟ می خوای منم بمونم؟
جلل خالق! این بمونه اینجا بگه چی؟! آبروم جلوی همه می ره ...به خصوص جلوی خونواده آرشاویر ... گفتم:
- نه نه خوبم ... می تونم تا صبح اینجا دووم بیارم ... 
- یعنی برم؟
- آره شهریار .. ببخش توام توی دردسر افتادی ...
- نه بابا این چه حرفیه ... باشه پس من می رم ولی صبح حتما می یام دنبالت که ببرمت سر فیلمبرداری ...
اه اصلا یاد فیلمبرداری فردا نبودم ... پامو کوبیدم روی زمین ... یعنی می تونستم اینجا مثل آدم استراحت کنم؟ مطمئنا نه! استراحت اونم روی تخت آرشاویر؟! محاله! یه کم که گذشت صدای شهریار دوباره بلند شد:
- هستی؟! توسکا ... چرا جواب نمی دی؟
- هان ... باشه باشه ...
- پس صبح می بینمت فعلا شب بخیر ...
- شب بخیر ...
شهریار رفت و صدای آرشین بلند شد:
- توسکا به چیزی نیاز نداری؟
- نه عزیزم ... برو به مهمونات برس ...
- باید ببخشی باور کن عذاب وجدان گرفتم ... من اصلا نمی دونستم در اتاق آرشاویر خرابه ... اصلا تو اونجا رفتی برای چی؟
- خب ... خب لباسامو اینجا گذاشته بودی دیگه ...
- من؟!
قبل از اینکه حرف دیگه ای بزنه آرشاویر گفت:
- برید پایین دیگه ... همه وایسادین اینجا ... زشته ! اون همه مهمون اون پایینه ... 
صدای پاهاشون رو شنیدم که رفتن و خودم چمباتمه زدم روی تخت ... عجب مصیبتی! حالا باید تا صبح اینجا می نشستم؟ بلند شدم رفتم طرف کتابخونه اش ... داشتم کتابا رو زیر و رو می کردم که صداش بلند شد:
- توسکا ...
آخ که چقدر دلم برای این مدلی صدا کردنش تنگ شده بود ... دوست نداشتم بهم بگه توسکا خانوم ... رفتم نزدیک در و گفتم:
- بله؟
- خوبی؟
- بد نیستم ... 
- می خوای بخوابی؟
- اگه خوابم ببره ...
- ببین اگه روی ملحفه و بالش من خوابت نمی بره تا ...
این چه حرفی بود؟! سریع گفتم:
- نه نه راحتم ...
با صدایی که توش خنده موج می زد گفت:
- جدی؟
فکر کردم داره مسخره ام می کنه ... حرصم گرفت و گفتم:
- بله ... حرف دیگه ای هم هست؟
- حالا چرا عصبی شدی؟ منو بگو که مهمونی رو ول کردم اومدم اینجا حال تو رو بپرسم ...
قبل از اینکه بتونم جوابی بهش بدم صدای آرشین بلند شد:
- آرشاویر چرا نمی یای پایین؟ اون موقع تا حالا اونجا ایستادی؟ دوستم باهات کار داره ...
خنده ام گرفت ... آرشین قشنگ لو دادش ... اون اصلا پایین نرفته بود ... قند توی دلم آب شد ... کاش نره پایین ... غلط کرده دوست آرشین که بخواد با آرشاویر کار داشته باشه ... صداشو شنیدم که گفت:
- تو برو ... بگو ارشاویر سرش درد می کنه داره استراحت می کنه ... هر وقت خواستن برن خبرم کن که برای خداحافظی بیام ...
- مطمئنی؟
- بله ...
- آرشاویر ... یعنی قولت یادت رفت؟
- چه قولی؟!
- قول دادی برام بخونی!
صدای نفس کشیدن کلافه آرشاویر رو شنیدم ... 
- خیلی خب ... برو الان می یام ...
آرشین با خوشحالی رفت و آرشاویر گفت:
- اگه به چیزی نیاز پیدا کردی فقط کافیه روی گوشیم زنگ بزنی ... 
زمزمه کردم:
- باشه ... 
فکر کردم رفت ... ولی دوباره صداش بلند شد:
- توسکا ...
- بله ...
- متاسفم ... خیلی دوست داشتم الان توام پایین باشی ...
- اشکال نداره ...
دیگه چیزی نگفت و فهمیدم که رفته ... 

قلبم داشت تند تند می کوبید ... انگار جنبه مهربونی دوباره آرشاویر رو نداشتم ... آرشاویر رفت و من همونجا پشت در نشستم تا صداشو بشنوم ... می دونستم الان می خواد برای مهمونا بخونه ... چقدر به همه حسادت می کردم ... یه ربعی گذشته بود که صدای دست و سوت و جیغ بلند شد و به دنبال اون سکوت همه جا رو فرا گرفت ... خدا رو شکر وقتی می خوند همه لال می شدن و می تونستم صداشو به راحتی بشنوم ... بازم یه آهنگ به زبون اصلی ... همچین گوشمو چسبونده بودم به در که نزدیک بود برم توی در ... کارای خدا بود که خودم با همون زبون دست و پا شکسته می تونستم شعر رو معنی کنم ...
I'm not a perfect person 
من انسان بی عیبی نیستم



There's many things I wish I didn't do 
کاش خیلی از کارا رو انجام نمی دادم
 


But I continue learning
ولی من هنوز دارم یاد می گیرم
 


I never meant to do those things to you
من هرگز نمی خواستم اون کارا رو با تو بکنم
 


And so I have to say before I go
و من قبل از اینکه برم می خوام بگم
 


That I just want you to know
من فقط می خوام که بدونی
 


I've found out a reason for me
من دلیلم رو پیداکردم
 


To change who I used to be 
تا اون چیزی رو که بودم عوض کنم
 
A reason to start over new
دلیلی که باعث بشه از نو شروع کنم
 


And the reason is you
و اون دلیل تویی
 


I'm sorry that I hurt you
متاسفم که تو رو اذیت کردم
 


I'ts something I must live with everyday
این اون چیزیه که من هر روزمجبورم باش زندگی کنم
 


And all the pain I put you through
و همه ی غم هایی که بهت دادم
 


I wish that I could take it all away
ارزو دارم که می تونستم اونارو ازت بگیرم
 


And be the one who catches all your tears
و کسی باشم که اشکاتو پاک می کنه
 


That's why I need you to hear
برای اینه که می خوام بشنوی
 


I've found out a reason for me 
من دلیلم و پیدا کردم
 


To change who I used to be 
دلیلی که باعث بشه از نو شروع کنم
 


And the reason is you 
و اون دلیل تویی
 


And the reason is youuuuu
و اون دلیل تویییییی
 


And the reason is youuuuuuuuuuu
و اون دلیل تویییییییییییییی
 


I'm not a perfect person
من انسان بی عیبی نیستم
 


I never meant to do those things to you
من هرگز نمیخواستم اون کارا رو با تو بکنم
 


And so I have to say before I go
و قبل از اینکه برم می خوام بگم
 


That I just want you to know
من فقط می خوام که بدونی
 


I've found out a reason for me
من دلیلم و پیدا کردم
 


To change who I used to be 
دلیلی که باعث بشه کسی رو که بودم عوض کنم
 


The reason to start over new
دلیلی که باعث بشه از نو شروع کنم
 
And the reason is you
و اون دلیل تویی
 


I've found out a reason to show
من دلیلی رو پیداکردم که نشون بدم
 


A side of me you didn't know
شخصیته دیگه ای از منو که تونمی شناختی
 
A reason for all that I do
دلیله همه ی کارایی که کردم
 


And the reason is you
و اون دلیل توی
 
( آهنگ the reason از hoobstank ) 
اشک داشت صورتمو خیس می کرد ... چقدر حرف تو این آهنگ بود ... هدفش چی بود از خوندن این آهنگ؟ آخ که چه لذتی داشت برام شنیدن این حرفا از زبون آرشاویر ... سرمو تکیه دادم به در و چشمامو بستم ... توی دلم پر از آرامش بود و الان می تونستم راحت بخوابم ... چیزی طول نکشید که خوابم برد ...
نمی دونم ساعت چند بود که از زور دستشویی بیدار شدم ... اینقدر شدید بود که دلم درد گرفته بود ... از جا بلند شدم ... بدنم هم به خاطر بد خوابیدن کوفته شده بود ... پریدم سمت در ... اما در هنوز هم باز نمی شد ... داشت گریه ام می گرفت ... باید چه خاکی تو سرم می ریختم؟! نگاهی به ساعت کردم ... ساعت سه و نیم بود و خونه غرق سکوت ... مهمونا رفته بودن ... رفتم سمت گوشیم ... آخ خدا داشت خاموش می شد ... چاره ای نبود باید زنگ می زدم به ارشاویر وگرنه کلیه درد می مردم ... ناچارا شمارشو گرفتم ... یه بوق ... دو بوق ...
- جانم ...
صداش خواب نبود ... یعنی بیدار بوده؟ سریع گفتم:
- باید بیام بیرون آرشاویر ...
- خوبی؟ چیزیته؟
- خوب نیستم ... باید ... چیزه ...
- اه حرف بزن دیگه ... نگران شدم ... چی شده؟
عصبی شدم و گفتم:
- بابا باید برم دستشویی ... الان این گوشی لعنتی خاموش می شه ... 
- باشه باشه ... بیا دم پنجره ... می یارمت بیرون ... 

گوشی خاموش شد ... با حرص پرتش کردم روی تخت ... رفتم سمت پنجره و پرده رو کنار زدم ... چیزی طول نکشید که آرشاویر با یه نردبون بلند اومد زیر پنجره ... خواستم جیغ بزنم سرش ... خوب این کارو از اول می کردی ... اما الان وقت این حرفا نبود ... نردبون رو تکیه داد به دیوار و گفت:
- می تونی بیای؟
رفتم نشستم لب پنجره و در همون حال گفتم:
- سعی می کنم ... 
باد خنکی می وزید و باعث می شد موهام هی بریزه توی صورتم ... لباسم هم خیلی دست و پاگیر بود و هی می رفت زیر پام ... با ترس و لرز پا گذاشتم روی اولین پله ... صدای آرشاویر بلند شد:
- مواظب باش ...
پایین نردبون ایستاده بود و محکم با دستاش گرفته بودش ... بدون اینکه جوابی بدم چند پله دیگه رفتم پایین ... نصف راهو رفته بودم و دیگه چیزی نمونده بود که برسم پایین ... لباس گیر کرد به پاشنه کفشم ... لعنتی! کاش کفشمو در آورده بودم یکی از دستامو ول کردم تا پاشنه امو در بیارم ... صدای داد آرشاویر بلند شد:
- توسکا مراقب باش ... دستتو برای چی ول کردی ...
برگشتم جوابشو بدم که سرم گیج رفت و قبل از اینکه بتونم دستمو به جایی بند کنم پرت شدم پایین ... چشمامو بستم و صدای جیغ خفه ام بلند شد ... محکم افتادم تو بغل آرشاویر... زمزمه کردم:
- زنده ام؟
آرشاویر که رنگش پریده بود فقط سرشو تکون داد ... دستمو کشیدم روی صورتم و گفتم:
- وای مامان! 
با صدای آهسته گفت:
- خوبی؟
- فک کنم باشم ...
لبخند نشست روی صورتش:
- اون بالا هم نتونستی دو دقیقه آروم باشی؟ حتما باید یه بلایی سرت بیاد؟
- اِ ... خوب چی کار کنم ... تو حواسمو پرت کردی!
- حالا تقصیرا افتاد گردن من!
آروم گفتم:
- منو بذار زمین ... آرشاویر ...
صورتشو آورد پایین تر و گفت:
- حقته به خاطر اذیتایی که می کنی یه کم اذیتت کنم!
- من؟ مگه چی کار کردم؟
- هیچی ... فقط داری دیوونه ام می کنی ... دوست داری حرصم بدی ...
- نه ... من ...
منو گذاشتم روی زمین :
- می دونی که زورم از تو خیلی بیشتره ...
- تو ... تو چی می خوای از من؟
- هیچی ... فقط می خوام تنبیهت کنم ...
- به چه جرمی؟
- به جرم اینکه وقتی هنوز زن منی می ری سوار ماشین یه نفر دیگه می شی ... برام زبون درازی می کنی ... اذیتم می کنی ... می خوای بهم بگی دیگه مال من نیستی ... 
چشاش مسخم کرده بود ... انگار یادم رفته بود تا چند لحظه پیش داشتم از زور دستشویی خفه می شدم ... آب دهنمو قورت دادم و به برق نگاش خیره شدم ... زمزمه کرد:
- پاش بیفته من همون آرشاویرم ...
- نه ... تو عوض شدی ... حس می کنم هیچ وقت نشناختمت ...
- خوب این آرشاویرو بشناس ...
- سخته ...
لبخند زد ... یه لبخند مردونه که دلم براش ضعف رفت ... سرمو بردم بالاتر ... فاصله ش باهام کم شد...باد با موهام بازی می کرد و صحنه رویایی درست شده بود ... به خصوص که درست کنار یکی از لامپ های پایه بلند ایستاده بودیم و نور نصف صورتمون رو روشن کرده بود ... نمی دونم چقدر گذشت... لبخند روی صورت هر دومون بود ... یعنی همه چی تموم شد؟ این یعنی آشتی؟ از این آشتی ناراحت نبودم ... من آرشاویر رو دوست داشتم ... الان هم که خوب شده بود می شد با بخشش همه چیز رو فراموش کرد ... می شد همه چیز رو از نو ساخت می شد دوباره عاشق شد ... اما .... آرشاویر گفت:
- خیلی دوست داشتم قبل از فسخ صیغه .... یه بار دیگه لمست کنم... ممنون که این فرصت رو بهم دادی ...
لبخند روی لبم خشک شد! فسخ صیغه؟! ولی ... ولی آخه چرا؟! ما ... ما که دیگه مشکلی نداشتیم ... همه سوال ها تو ذهنم باقی موند چون دستشو کرد توی جیبش و قدم زنون ازم دور شد ... از پشت نگاش کردم ... اشک صورتم رو خیس کرد ... اون آروم می رفت و من تازه می فهمیدم چقدر برام دست نیافتنی شده ... تازه می فهمیدم چقدر دوستش دارم ... اینقدر نگاش کردم تا وارد ساختمان شد ... سرمو گذاشتم روی پام و اجازه دادم اشکام صورتم رو بشورن ... یعنی همه چیز تموم شد؟ به همین راحتی؟ پس چرا دوباره پا گذاشت توی زندگیم؟ چرا اومد و خودش رو به رخم کشید؟ خدایا این چه عذابی بود؟ تا کی باید این عذاب رو تحمل کنم؟! تا کی؟ شاید نیم ساعتی اشک ریختم تا دلم آروم تر شد ... بلند شدم و پاورچین پاورچین رفتم داخل ... بعد هم رفتم دستشویی ... مونده بودم کجا برم ... الان نمی شد برم خونه چون بابا شک می کرد ... باید یه جایی می خوابیدم ... داخل اتاق که نمی شد رفت ... رفتم بالا تا ببینم می شه توی اتاق آرشین خوابید یا نه ... 

به در اتاق آرشاویر که رسیدم از چیزی که دیدم چشمام گرد شد ... دستگیره در سر جاش بود ... انگار نه انگار که این در خراب بوده ... دستمو بردم سمت دستگیره و در به راحتی باز شد ... دوست داشتم چشمامو ببندم و از ته دل داد بزنم :
- آرشاویـــــر....
ولی حیف که همه بیدار می شدن ... چشمامو بسته بودم و دستمو مشت کرده بودم که صداش از پشت سر بلند شد:
- الان خیلی دوست داری اون مشت رو بکوبی فرق سر من ... نه؟
برگشتم و با غیض گفتم:
- دقیقا!
لبخندی زد و گفت:
- اینم یه تنبیه دیگه واسه اینکه تو چشمای من زل نزنی و بگی شهریار می یاد دنبالم ...
- پس ... پس انتظار داشتی با اون همه منتی که سرم گذاشتی بیام سوار ماشین تو بشم؟
- نه ... با آژانس می رفتی راحت تر بودم ...
- خیلی ... خیلی ...
- خیلی چی؟ پرو ام؟
- اون واست کمه ...
خندید و در حالی که به سمت یکی دیگه از اتاقا می رفت گفت:
- برو بخواب خانوم ... سر فیلمبرداری باید سرحال باشی ... 
اجازه نداد حرف دیگه ای بزنم ... رفت توی اتاق و در رو بست ... وای خدا اگه جیغ نمی زدم می مردم ... رفتم توی اتاق و سرمو فرو کردم توی بالش و از ته دل جیغ زدم ... این کلا دوست داشت منو خل کنه ... دیگه داشتم ازش نا امید می شدم ... حسود ... کینه ای ... اما یه چیزی رو نمی تونستم انکار کنم ... تنبیهاش همه جوره برام شیرین بود ... درسته که بهم ضد حال می زد ولی موندن اینجا ... همه و همه برام شیرین بودن ... حتی اگه باعث بشه وجهه ی من پیشش خراب بشه من این تنبیه ها رو دوست داشتم ... دراز کشیدم روی تختش ... بوی عطرش ... ...چرا این بو آرومم می کرد ... اینقدر آروم که دیگه به حرفاش فکر نکردم ... فقط به خاطرات خوبمون فکر کردم و خوابم برد ...
صبح با نوازش دست آرشین بیدار شدم ... انگار همه چی یادم رفته بود ... چون به محض دیدن لبخندش منم لبخند زدم ... گفت:
- صبح بخیر می بینم که داداش من از تبعید درت آورده ...
کش و قوسی به بدنم دادم و خندیدم و گفتم:
- صبح توام بخیر ... آره والا ... می بینی با من چی کار می کنه؟ الکی فقط می خواست من شب اینجا بد خواب بشم ...
دروغ که حناق نمی شد! به این راحتی خوابیده بودم ... 
- درو کی برات باز کرد؟
- دیشب دستشویی داشت خفم می کرد مجبور شدم بهش زنگ بزنم ...
- فکر کنم تا صبح نخوابیده ... چون چشاش سرخ سرخه ...
- حقشه! تا این باشه بلا سر دختر مردم نیاره ...
گونه امو نوازش کرد و گفت:
- آخه این دختر مردمو دوست داره ...
- بیخیال آرشین ...
- به جون خودم اگه دروغ بگم ... من داداشمو می شناسم ... آهنگی که دیشب خوند رو نمی دونم شنیدی یا نه ولی تو ایتالیا مدام گوش می کرد ... من مطمئنم اونو به یاد تو گوش می کرد ... اون یه لحظه هم از فکرت بیرون نیومده ... دیشب با این نقشه بچه گونه اش تو رو اینجا نگه داشت که فقط حست کنه ... باورت نمی شه تا وقتی مطمئن نشد خوابت برده از پشت در اتاق تکون نخورد ... مانتوی تو توی اتاق من بود ... اون خودش آورده بود گذاشته بود اینجا تا تو رو بکشه توی اتاق خودش ... عین پسر بچه های هجده ساله شده ...
دل رو زدم به دریا و گفتم:
- پس دلیل این رفتاراش چیه؟ 
- این سوالیه که خودم هم دوست دارم جوابشو بدونم ...
پوزخندی زدم و گفتم:
- مردا رو فقط خدا می شناسه ...
اونم لبخندی زد و گفت:
- من ته و توی قضیه رو در می یارم خانومی ... حالا پاشو بریم صبحونه بخوریم ... ارشاویر عین میرغضب نشسته سر میز نمی ذاره کسی صبحونه بخوره ...
- وا برای چی؟
- گفت صبر کنیم تا توام بیای ...
- اوا خدا مرگم بده ... زشته جلو مامان بابات ...
- اونا لذت هم می برن از این کارای آرشاویر ... حالا فقط بلند شو بریم پایین ... 
از جا بلند شدم ... دستی توی موهام کشیدم ... لباسام بدجور چروک شده بود ... داشتم با دستم می کشیدمش که آرشین گفت:
- اِه اِه بذار یه لباس راحت بهت بدم ...
- نه بابا دیگه لازم نیست الان که می خوایم بریم ...
- خب با این لباس که نمی تونی بری سر فیلمبرداری اجازه بده من یه لباس از خودم بهت بدم ...
نذاشت حرف دیگه ای بزنم ... سریع از اتاق رفت بیرون و لحظاتی بعد با یه شلوار جین مشکی رنگ و یه تی شرت مشکی که روش یه قلب بزرگ سرخ کشیده شده بود اومد توی اتاق و گفت:
- اینا رو بپوش ... تی شرتش نوئه ... شلواره رو ولی چند بار پوشیدم ...
ناچارا ازش گرفتم و گفتم:
- مسئله ای نیست بابا ... دستت هم درد نکنه ...
شلوار و تی شرت رو پوشیدم ... ... معذب به خودم نگاه کردم و گفتم:
- زیادی تنگ نیست ارشین ...
- نه ... روش مانتو می پوشی و می ری ...
- نه .. واسه الان می گم ...
- الان مگه کی پایینه؟ مامان بابا آرشاویر .... نامحرم که نیست ...
حق با اون بود ... باید دست از دلم بر می داشتم شونه ای بالا انداختم و دو تایی رفتیم پایین ... همین که به میز صبحونه نزدیک شدیم پدر جون با صدای بلند بهم سلام کرد و منم با لبخند جواب دادم ... مامان آرشاویر هم با لذت به سرتاپام نگاه کرد و صبح بخیر گفت .. از همه بدتر نگاه خیره آرشاویر بود که داشت براندازم می کرد... سرشو زیر انداخت و مشغول لقمه گرفتن برای خودش شد ... مامانش سری به تاسف تکون داد و جایی برای من کنار خودش باز کرد ... نشستم و مشغول خوردن شدم ... خدا رو شکر دیگه خبری از نگاههای آرشاویر نبود و من راحت می تونستم صبحونه مو بخورم ... دیگه می خواستم از سر میز بلند بشم که گوشی آرشاویر زنگ خورد ... گوشی رو با اخم جواب داد:
- بله ...
- سلام ...
- نمی دونم ... خبر ندارم ...
- آره در باز شده ...
- نیازی نیست ... خودم هستم ...
- خداحافظ ...
گوشیو که قطع کرد با پوزخند نگام کرد و گفت:
- گوشیت خاموشه؟
- آره ... دیشب خاموش شد ...
- شهریار بود ... نگرانت شده بود ... گفتم خودم می برمت ...
نمی شد هیچی بگم ... دوست نداشتم جلوی مامان باباش باهاش مخالفت کنم ... سرمو تکون دادم و گفتم:
- باشه ... پس بدو دیر شده ...
هر دو رفتیم بالا که آماده بشیم و بریم سر فیلمبرداری ... حسابی دیر شده بود ... از اینکه شهریار رو دست به سر کرد حس خوبی داشتم ... خیلی برام گرون تموم می شد اگه بهش می گفت که بیاد دنبالم ... خدا رو شکر که هنوز ارزش داشتم براش ... حاضر شدیم .. با همه خداحافظی کردیم و از خونه خارج شدیم ... اخمای آرشاویر حسابی در هم بود ... حق با آرشین بود دیشب اصلا نخوابیده بود و چشماش سرخ سرخ بود ... ترجیح دادم هیچی نگم ... همچین اخم کرده بود که ازش می ترسیدم ... رسیدیم سر صحنه و پیاده شدیم ... اون روز کار خیلی زود تموم شد ... چون خستگی آرشاویر کاملا مشخص بود و درست نمی تونست حس بگیره ... شهریار هم خودش رو رسوند سر فیلمبرداری ... می خواست مطمئن بشه من سالمم ... منم فقط به عنوان یه دوست تحویلش گرفتم ... نمی خواستم آرشاویر دیگه از اون حرفای کلفت و گنده بارم کنه ... درستش هم همین بود ... شهریار هم وقتی دید من زیاد تحویلش نمی گیرم خیلی زود رفت ... برگشتنه با آژانس رفتم خونه ... آرشاویر هم هیچ تعارفی برای رسوندنم نکرد ... کلا عوض شده بود و این تغییرش کم کم داشت منو می ترسوند ... آینده ام خیلی گنگ و مبهم شده بود برای خودم ... باید یه فکر اساسی می کردم ...

نشسته بودم توی خونه امروز فیلمبرداری نداشتیم ... داشتم اتاقمو مرتب می کردم که یهو رفتم تو فکر طناز ... نمی دونستم چی کار کرده ... سام یکی از دوستاشو معرفی کرد و قضیه خواستگاری هم جور شد اما دیگه نفهمیدم چی شده ... بهتر بود یه زنگ بهش بزنم ... بعضی وقتا خیلی بی معرفت می شدم ... گوشی رو برداشتم نشستم لب تخت و شمارشو گرفتم ... با سومین بوق جواب داد:
- حرف نزن که نمی خوام ریختتو ببینم ..
خندیدم و گفتم:
- اولا سلام ... دوما من اگه حرف هم بزنم تو ریختمو نمی بینی که! صدامو می شنوی بچه پرو! 
اونم خندید و گفت:
- به خدا که خیلی بی وفایی یه زنگ نزدی ببینی من شور کردم، نکردم، مردم، زنده ام، ماه عسلم ...
- اوه عروس هل! 
غش غش خندید و گفت:
- به خدا داشتم می مردم زنگ بزنم برات تعریف کنم چی شده اما گفتم بذار یه ذره به خودت فشار بیاری تو زنگ بزنی ... 
- خب حالا که زدم بگو ببینم چی شد ...
- قشنگ و کامل بگم یا خلاصه ...
- کامل بگو ببینم چی شده ...
- خب ... جونم براتون بگه که ... آقا این سام چه دوستایی داره!
- چطور؟
- اصلا احسان و همه از یادم رفت اینو که دیدم ... خوشگل ... خوش قد و بالا ... خوش تیپ ... تحصیلکرده ... وای چه مامانی! چه بابایی! چه خواهری! چه برادری!
- خونوادگی اومده بودن مگه؟
- آره ... ایل و تبارشو آورده بود ... می خواستن بیان خواستگاری یه بازیگر جو گیر شده بودن ...
- خب؟
- هیچی دیگه .... فقط خود پسره می دونست قضیه چیه ... خونواده اش خبر نداشتن بیچاره ها ... منم یه کم براش توضیحات دادم تا کامل روشن بشه و قرار شد قرار بعدی توی یه کافی شاپ همو ببینیم ...
- خب!
- هیچی ... اینا رفتن ... دو روز بعدش من رفتم توی کافی شاپ و یارو رو دوباره دیدم ... دروغ نگم ازش خوشم اومد ... البته نه از اون لحاظا ها! از این نظر که پسر خوبی بود و خیلی آقاوار رفتار می کرد ... بهم قول داد که همه جوره کمکم کنه ... از هم که جدا شدیم ... حدود دو ساعت بعدش بهم زنگ زد ...
- کی؟!
- پسره دیگه ... اسمش ماهانه ... 
- خب؟
- هیچی حدسم درست بود ...
جیغ کشیدم:
- احسان؟
- آره رفته بود سراغش ... برای من بپا گذاشته همین که دیدن یکی با گل و شیرینی اومده خونه مون و بعد هم باهاش رفتم کافی شاپ خبرش کردن ... رفته بود سر وقت ماهان و بهش گفته بود که این دختر مال منه ... 
- چی؟!
- باور کن!
- همینجوری گفته؟!
- آره دقیقا ... یعنی نه یه کم اینورتر نه اونورتر ... گفته بکش کنار ... من به این راحتی طنازو به کسی نمی دم ... ماهان هم که از قبل در جریان بود بهش گفته چرا نمی ری خواستگاریش پس؟ احسانم گفته اونش به خودم مربوطه ... 
- وا چه پرو!
- آره ... منم حرصم گرفت ... ولی بلایی سرش آوردم که دلم خنک شد ...
- چی کار کردی؟ خاک بر سرم نکشته باشیش ...
- نه دیگه تا اون حد ... به ماهان گفتم یه بار باهاش قرار بذاره که مثلا بره باهاش معامله کنه ... اونم قبول کرد و با احسان قرار گذاشت ... همین دو روز پیش ...
- وای مامان قلبم! خب ...
- هیچی منم یه تیریپ توپ زدم و یه عالمه هم به خودم رسیدم و پا شدم رفتم سر قرار ... 
- اه بمیری اینقدر مکث نکن دیگه ... بعدش چی شد؟
- توی یه رستوران قرار گذاشته بودن ... منم رفتم تو رستوران و دیدمشون که سر یه میز نشستن و دارن حرف می زن ... همچین خرامان خرامان با یه قیافه عین میرغضبا بهشون نزدیک شدم ... ماهان که می دونست اصلا جا نخورد ولی احسان رنگش پرید و پاشد وایساد ... زل زدم توی چشاش ... لباش تکون می خورد انگار که یه چیزی می خواست بگه ولی نمی گفت ... دستمو گذاشتم لب میز ... خم شدم توی صورتش و گفتم:
- این مسخره بازیا چیه؟ 
آب دهنشو قورت داد و گفت:
- طناز ...
- کوفتو طناز ... این کارا چیه می کنی؟ به تو چه ربطی داره که من می خوام با کی ازدواج کنم ...
- صبر کن ... اجازه بده حرف بزنیم ... من باید توضیح بدم ...
- توضیح تو تو سرت بخوره ... دست از سر من بردار ... چرا نمی ذاری زندگی کنم؟! 
- ببین طناز داری تند می ری ... من باید برای تو یه سری چیزا رو بگم ... اونجوری آروم می شی ...
- چی می خوای بگی؟ من هیچی نمی خوام بشنوم ... این پسرو می بینی؟ من قصد دارم باهاش ازدواج کنم ... دست از سر من بردار ... فهمیدی؟ نمی خوام دیگه سایه ات روی زندگیم باشه ... 
یه قدم بهم نزدیک شد ... رنگش سرخ شده بود ... نمی دونم از خجالت یا از خشم ... 

ولی با صدای آروم که به زور شنیدم گفت:
- تو زن منی طناز ... نمی ذارم دست کسی بهت بخوره ... 
قلبم داشت وایمیستاد ... به خدا می خواستم همون وسط از خوشی قهقهه بزنم ... ولی وقتش نبود .. پس عین خودش آروم گفتم:
- من و تو گناه کردیم ... تاوانش اینه که می بینی ... برای من راحته .. توام برو فراموش کن ... من هرگز با همچین مردی ازدواج نمیکنم ...
با بهت زل زد توی صورتم و نالید:
- طناز ...
- همین که شنیدی ...
دیگه نذاشتم حرفی بزنه و رو به ماهان گفتم:
- بریم ماهان جان؟
ماهان هم سریع از جا بلند شد و دوتایی از رستوران خارج شدیم ... لحظه آخر صداشو شنیدم که گفت:
- نمی ذارم طناز ... قسم می خورم که نمی ذارم ....
از رستوران که اومدیم بیرون داشتم غش می کردم ... خیلی سخت بود ... خیلی سخته توسکا که کسیو دوست داشته باشی ولی مجبور باشی باهاش اینجوری رفتار کنی ... 
خواستم بگم درکت می کنم ... ولی سکوت کردم و اون ادامه داد:
- تازه شوک بعدی وقتی بهم وارد شد که ماهان گفت جدی جدی از من خوشش اومده و اگه منم حسم مثل اونه اجازه بدم تا بحث ازدواجمون جدی بشه ...
- نه!
- چرا! موندم سر دو راهی ...
- دلت چی می گه؟
- دلم میگه احسان .... ولی عقلم می گه ماهان ...
- نمی دونم چی بگم ...
- جالبی قضیه اینجاست که مامان احسان زنگ زد خونه مون ...
- چی؟
- آره زنگ زد برای خواستگاری ...
- واو!
- نمیری حالا! اینقدر که تو هیجان زده شدی من نشدم ... 
- چی گفتی؟
- هیچی به مامانم گفتم قبول نکنه ...
- چرا؟!
- چون فعلا نمی خوام به احسان حتی فکر کنم ... 
- خیلی بی رحمی ...
- شاید ... اما بهت که گفتم نمی خوام احسان با ادای دین بیاد سراغم ...
- ولی من فکر نکنم اینطوری باشه ... اون واقعا دوستت داره ...
- خودمم این حسو دارم ... اما باید یه کم صبر کنم ... باید بهم ثابت بشه ...
- چی بگم والا؟ صلاح مملکت خویش خسروان دانند ...
- بلی! نگران نباش ... همه چی درست می شه احسان هم نشه ماهان پسر گلیه!
- مرده شور اون عشقتو ببرن ...
با صدای گرفته گفت:
- کاش هیچ وقت تو موقعیت من قرار نگیری ...
سکوت کردم .... خدا خیلی جاها منو تو موقعیت طناز قرار داده بود که بهم ثابت کنه چقدر در حق این دختر بد قضاوت کردم ... دیگه نمی خواستم دوباره بهم نشون بده ... یه کم دیگه با هم حرف زدیم ... براش آرزوی خوشبختی کردم و قطع کردیم ... 
خدا آخر عاقبت این دخترو به خیر کنه ... منو هم همینطور ... 
****
همه نشسته بودیم دور آتیش ... شب بود و قرار بود یه سری از صحنه ها رو نصف شب بگیریم ... برای شام هر کس یه چیزی سفارش داد و چون تفرقه افتاد با شوخی و خنده قرار شد دور هم سیب زمینی آتیشی بخوریم ... کسی مخالفت نکرد و آقایون جمع وسط باغ یه آتیش بزرگ درست کردن ... اما چون هوا گرم بود زیاد نزدیکش نشدیم ... یه حلقه بزرگ دورش درست کردیم و با فاصله نشستیم ... طبق معمول آتیش و محفل داغ و درخواست از آرشاویر برای خوندن! ... از شب و روز تولد به بعد دیگه هیچ برخوردی باهاش نداشتم ... فقط در حد سر صحنه و تمرین ... همین و بس! انگار اونم دل و حوصله نداشت ... ولی اصرار بچه ها کار دستش داد و گیتارشو گرفت توی بغلش ... با شادی نگاش کردم ... منتظر بودم بازم از عشق بخونه و پشیمونی ... چشمامو بستم و زمزمه کردم:
- به خدا اگه بازم آهنگت از دل تنگی بگه خودم می یام و بهت می گم که پشیمونم ... 
نرم نرم شروع به خوندن کرد :
-از این تصمیم بیهوده ، چه چیزی قسمتم بوده
نگو با من از این خواستن ، که حسرت همدمم بوده
چی فهمیدی از این گریه ، چی خوندی از نگاه من
نبودی تو پناه من ، نبودی تکیه گاه من
تو این تصمیم بیهوده ، نشو تکرار دلشوره
اگه حتی نگاه تو ، منو میخواد و مجبوره
فراموشم شده روزی ، که بودم به تو وابسته
توی حرفام غم دنیاس ، چقد دلگیرم و خسته
تو خواهش می کنی اما ، نمیتونم که برگردم
من از دست رفتم و انگار ، نمی بینی پر از دردم
کجای گریه های من ، رسیدی تو به داد من
نبودی تو برای من ، نبودی تو به یاد من
نبودی تو پناه من ، نبودی تکیه گاه من
از این تصمیم بیهوده ، چه چیزی قسمتم بوده
نگو با من از این خواستن ، که حسرت همدمم بوده
چه فهمیدی از این گریه ، چی خوندی از نگاه من ؟
نبودی تو پناه من ، نبودی تکیه گاه من …
( آهنگ تصمیم علی لهراسبی )

همون لحظه حس کردم یه سطل آب یخ ریختن روی سرم ... رعشه گرفتم و سریع از جا بلند شدم ... برام مهم نبود که همه پی به حالم ببرن ... دویدم سمت ساختمون ... داشتم می لرزیدم ... اون شب آرشین هم همراه آرشاویر اومده بود ... همراه من دوید و وسط راه منو کشید توی بغلش ... اشک راه باز کرد روی صورتم و از ته دل زار زدم ... آرشین هم در حالی که اشک می ریخت و صداش می لرزید می گفت:
- گریه نکن توسکا ... به خدا زده به سرش ... به جون خودم یه چیزیش شده .. میخواد تو رو اذیت کنه وگرنه جونش برات در می ره ... من حاضرم بهت ثابت کنم ... به خدا حاضرم ثابت کنم ... نمی دونم چه مرگش شده ... 
ولی این حرفا دیگه منو آروم نمی کرد من برای آرشاویر مرده بودم باید با این درد کنار می یومدم ... بغض داشت خفه ام می کرد هر چی هم گریه می کردم تازه بدتر می شدم ... لباس پوشیدم و به آرشین گفتم:
- من می رم خونه آرشین ... به بقیه بگو حالم خوب نبود ...
- نرو .. اینجوری برات حرف در می یارن ...
- بذار در بیارن دیگه مهم نیست ... الان با این وضعم نمی تونم ادامه بدم ...
- به خدا قسم که بیچاره اش می کنم توسکا ... داداشمه که باشه ... نمی ذارم اینقدر اذیتت کنه ...
- مهم نیست ... دیگه هیچی مهم نیست ...
بی سر و صدا رفتم سمت ماشینم ... سوار شدم و خواستم راه بیفتم که کسی زد به شیشه ... شیشه رو دادم پایین ... پارسا بود ... بازیگر نقش مکمل مرد ... دوست نداشتم کسی منو ببینه ولی پارسا دید ... با تعجب گفت:
- داری می ری توسکا؟
- آره یه کاری برام پیش اومده ...
- می شه ... می شه چند لحظه وقتتو بدی به من ...
اینم وقت گیر آورده بود این وسط؟ گفتم:
- نمی شه یه دفعه دیگه ...
- زیاد وقتتو نمی گیرم .. نمی دونم چرا دوست دارم الان ... کنار این آتیش حرفمو بزنم ...
گیج و منگ بود ... من از اون بدتر ... ناچار پیاده شدم و با هم رفتیم سمت آتیش ... اصلا نشد بهش بگم کنار آتیش این همه آدم نشسته مگه حرف تو عمومیه و می خوای جلوی جمع بگی؟ آرشاویر با خنده داشت با یکی از پسرا گپ می زد نگاهمو ازش گرفتم ... دیگه حتی نمی خواستم نگاش کنم ... چه راحت می خندید و خوش بود ... فقط من داشتم آتیش می گرفتم انگار ... پارسا به من اشاره کرد و گفت:
- بشین ...
گیج نگاش کردم و نشستم ... حالا توجه همه به ما جلب شده بود و من از این وضع راضی نبودم ... با صدای بلند گفت:
- توسکا ازت یه خواهشی داشتم ... می خوام اون دیالوگایی که امشب باید با آرشاویر بگی رو با من تمرین کنی ...
با تعجب نگاش کردم و گفتم :
- چی؟! منظورت چیه؟
- منظورم واضحه ... می خوام باهات یه تیکه از پلان های امشب رو تمرین کنم ...
- ولی .. آخه چرا؟
- دلیلش رو بعدا می فهمی ...
با تعجب به جمع خیره شدم ... همه داشتن با ابهام به پارسا نگاه می کردن ... ناچارا شانه ای بالا انداختم و گفتم:
- باشه ...
پارسا لبخند مهربونی زد ... اومد جلوی من ... یه جورایی زانو زد و گفت:
- رها ... از اون روز اولی که دیدمت ... یه حس ... یه حال ... یه هوای خاصی داشتم ... انگار تا به حال آدم ندیده بودم و تو اولین آدمی بودی که پا به زندگی من گذاشتی ... برام جالب بودی ... خاص بودی ... متفاوت و ... و ... دوست داشتنی ... خواستم ... خواستم داشته باشمت ... اما می دونستم تو از من سری .. برام زیادی ... اونقدر زیاد که محاله خدا تو رو به من بده ... حتی اگه خودت هم بخوای ... با این حال دل راه رو بلده کاری به من نداره ... راهشو رفت و توی عشقت غرق شد ... می دونم اذیتت کردم ... می دونم آزارت دادم ... حتی می دونم الان که دارم اینا رو می گم تو اذیت می شی ... اما ... من خودخواهم .. من همیشه بهترین ها رو خواستم و تو برای من بهترینی ... کامل ترینی ... رهای من ... رها کن منو از این حال پر از عذاب ... بیا و خانومی کن مثل همیشه ... با من ازدواج کن ...
دیالوگا رو کامل و بدون نقص گفت ... من اینجا دیالوگ خاصی نداشتم ... فقط باید چند تا قطره اشک می ریختم و از صحنه فرار می کردم ... خواستم بهش بگم خیلی قشنگ اجرا کرده که یهو گفت:
- توسکا ... توسکا ... توسکا ... توی این دیالوگا جای توسکا و رها رو عوض کن ... بعد هم نقش آرشاویر رو توی واقعیت بده به من ... اینا حرفای دلم بود .... تو ... تو خیلی بالایی ... برای داشتن تو باید از همه چی گذشت و مهم ترین چیز برای یه مرد غرورشه ... خواستم جلوی همه ازت خواستگاری کنم تا بفهمی این مرد جلوی تو همسانه خاکه ... با من ازدواج می کنی توسکا؟!
یه دفعه صدای دست و سوت بلند شد ... چنان جیغ می کشیدن انگار من بله رو داده بودم و الان هم عروسی بود ...شوکه شده بودم جدید ... کلا انگار همه مردا یه رگ دیوونگی دارن (با عرض معذرت از آقایون این حرف من نیست توسکا عصبیه!) نا خودآگاه با چشم دنبال آرشاویر گشتم ... نبود ... به هر سمتی که نگاه کردم نبود ... آرشین رو دیدم ... با اشکی حلقه زده توی چشماش داشت نگام می کرد ... با صدای پارسا حواسم دوباره جمع شد:
- چی می گی توسکا؟!
خدایا من اینقدر که غرق خودم و عشقم و آرشاویر بودم اصلا متوجه نشدم پارسایی هم وجود داره و به من علاقمند شده .... همه جورشو دیده بودم الا این مدلیشو ... شاید اون جلوی جمع غرورشو شکست ... اما درست نبود من جلوی جمع لهش کنم پس لبخندی زدم و گفتم:
- پارسا تو منو شوکه کردی ... اجازه بده فکر کنم ... بعدا جوابتو می دم ...
به دنبال این حرف دیگه صبر نکردم و از جا بلند شدم رفتم سمت آرشین ... دستشو گرفتم و فقط نگاش کردم نیازی نبود چیزی بگم ... از چشمام همه چی معلوم بود ... آرشین با بغض گفت:
- رفت ... داشت سکته می کرد ... دستشو یه جوری مشت کرده بود و لبشو همچین با دندونش گاز می گرفت که مشخص بود جونش داره در میاد ... توسکا ... تو رو خدا ...
بغلش کردم و زمزمه وار گفتم:
- خودش می خواد آرشین ... باور کن خودش می خواد ...
- نکنه زن پارسا بشی ...
بی توجه به حرفش گفتم:
- یه کاری می کنی آرشین؟ می خوام یه دل بشم ...
- چی کار؟
- باهاش حرف بزن ... ببین نظرش راجع به دوباره با من بودن چیه ... باشه؟ نفهمه من بهت گفتم ... فقط می خوام تکلیف خودمو بدونم ... خواهش می کنم ...
- تو قول بده زن پارسا نشی من هر کاری بگی می کنم ... همین امشب باهاش حرف می زنم ...
گونه اشو بوسیدم و گفتم:
- لطف تو رو هیچ وقت فراموش نمی کنم ...
نمی دونم باید عکس العمل آرشاویر رو پای عشق بذارم یا احساس تعلقی که از اون موقع ها براش مونده ... اما هر چی هم که بود نمی خواستم عجولانه تصمیم بگیرم .. باید منتظر نظر آرشین می موندم ... پارسا کارمو راحت کرد ... 

درست شنیدم؟! سرم داشت گیج می رفت ... بابا با نگرانی گفت:
- توسکا ... توسکا بابا حالت خوبه؟
دستمو از روی شقیقه ام برداشتم و لبخند بی جونی زدم ... بابا نشست کنارم دستمو گرفت و گفت:
- فکر می کردم خوشحال می شی ...
سریع گفتم:
- شدم ... شدم بابا ... فقط ... فقط یه کم شوکه ام ...
با مهر گفت:
- فقط امیدوارم خوشبخت بشی دخترم ... 
قلبم داشت به شدت می زد ... باید از بابا فاصله می گرفتم ... اشکام دیگه به اختیار خودم نبود هر آن ممکن بود بریزه روی صورتم ... نمی خواستم بابا ببینه نمی خواستم ناراحت بشه ... پس بلند شدم و گفتم:
- مرسی بابا ... من ... اگه اجازه بدین برم توی اتاقم ... می خوام یه کم تنها باشم ...
بابا درکم می کرد ... سرشو تکون داد و گفت:
- باشه بابا ... فقط بعدا یه سر هم به مامانت بزن ... حالش خیلی تعریفی نداره ...
سرمو تکون دادم و رفتم توی اتاقم ... در اتاقو بستم و همونجا پشت در نشستم و مثل جنین پاهامو توی بغلم جمع کردم ... بغضم سر باز کرد و اشک عین سیل ریخت روی صورتم ... دوست داشتم سرمو با همه توانم بکوبم توی دیوار ... قلبم داشت دیوونه وار خودشو به دیوار سینه ام می کوبید ... چهار دست و پا خودمو کشیدم سمت تخت ... سرمو گذاشتم لب تخت و از ته دل زار زدم ... اینقدر اشک ریختم که همه بدنم بی حال شد ... داشتم از حال می رفتم که موبایلم زنگ خورد ... درست کنار دستم بود و ویبره اش تکونم داد ... حوصله شو نداشتم پس توجهی نکردم ... دوباره ... سه باره ... اینقدر زنگ زد که کلافه دست دراز کردم و جواب دادم:
- الو ...
- توسکا جان ...
- آرشین ...
- سلام توسکا ...
- سلام ...
- خوبی؟
با بغض گفتم:
- نه آرشین ... اصلا خوب نیستم ...
با نگرانی گفت:
- چی شده؟
- آرشین ... من ... من دیگه زن داداشت نیستم ... آرشاویر زنگ زده به بابا گفته صیغه رو فسخ کرده ...
صدای آهش به قدری بلند بود که شنیده بشه ... منم آه کشیدم ... آرشین گفت:
- پسره دیوونه! ولی ... چیزی به ما نگفت چرا؟
- نمی دونم حتی به منم نگفت ... رفت فسخش کرد و زنگ زد به بابا ... من این وسط هیچ کاره بودم ...
- خدای من!
- آرشین من از دست داداش تو دق می کنم به خدا ...
- خدا نکنه ... راستش توسکا ... من باهاش حرف زدم ...
زنگای خطر برام به صدا در اومد ... دیگه قرار بود چی بشنوم؟! سکوت کردم ... یه حسی بهم می گفت به زودی همه چیز تموم می شه ... اگه قرار بود چیز خوبی بشنوم که صیغه فسخ نمی شد ... آرشین که سکوتمو دید با بغض گفت:
- نمی دونم ... نمی دونم چرا همه چی اینجوری شده ... آرشاویر داغونه ... داغون تر از اون چیزی که فکرشو بکنی ... بعد از خواستگاری پارسا از تو کم حرف شده مثل لوکوموتیو سیگار دود می کنه ... شب تا صبح توی اتاقش راه می ره ... من فکر می کردم اگه در مورد تو باهاش حرف بزنم خیلی راحت بهم از علاقه اش به تو می گه اما ... اما ... اون خیلی راحت گفت همه چی تموم شده ... حتی نذاشت من حرف بزنم ... منو از اتاقش بیرون کرد ... سرم داد کشید ... گفت توی مسائل خصوصیش دخالت نکنم ... زبونش اینو می گه اما کاراش یه چیز دیگه ... من دارم آب شدنش رو به چشم می بینم ...
دیگه چیزی نمی شنیدم ... گوشی از دستم افتاد ... سرم سنگین تر از بدنم بود ... دلم می خواست از جا بلند بشم اما نمی تونستم ... سرم به دوران افتاد و قبل از اینکه بتونم کاری بکنم دنیا پیش چشمم سیاه شد ...
**
پلکم لرزید ... سخت بود برام چشم باز کردن ... انگار می خواستم سخت ترین کار دنیا رو بکنم ... هیچ وقت فکر نمی کردم یه روزی باز کردن چشمام اینقدر برام سخت باشه ... به زور ولی بازشون کردم ... نور شدید چشممو زد ... خواستم دستمو بیارم بالا ولی قدرتشو نداشتم ... پس دوباره چشمامو بستم ... صدای کسی بلند شد:
- خدای من! پس بالاخره تصمیم گرفتی به این دنیا سلام کنی هان؟! 
دوباره چشم باز کردم ... اینبار انگار راحت تر بود ... صورت خندون یه دختر سفید پوش رو دیدم ... خم شد و بالای سرم دکمه ای رو فشار داد و گفت:
- دختر ! خجالت نمی کشی سه روزه خوابیدی؟! می دونی چه به روز خونواده ات آوردی؟
فقط نگاش کردم گفت:
- حق هم داری اینجوری به من نگاه کنی ... تو که خبر نداری ... 
دهن باز کردم و با صدایی که خودمم به زور می شنیدم گفتم:
- چی شده؟
- فشارت در حد مرگ پایین بود که رسوندنت اینجا ... دیگه کسی امیدی نداشت ... خدا تو رو دوباره برگردوند ... بیچاره پدر مادرت ... بیچاره نامزدت! الان بفهمن به هوش اومدی بیمارستانو می ذارن روی سرشون ...
نامزدم؟! کی خودشو نامزد من معرفی کرده؟ خدایا ... آرشاویر ... فسخ صیغه ... اون حرفا ... بغض گلومو فشرد ... در اتاق باز شد و دکتر همراه بابا وارد شدن ... چشمای بابا پف کرده و سرخ سرخ بود ... با دیدن من جلو اومد و با بغض گفت:
- دخترم ... جیگرمو سوزوندی ... 
- بابا ...
پیشونیشو چسبوند به سرم و گفت:
- جان بابا ... آخه بابا چرا با خودت اینجوری کردی؟ 
حرفی نداشتم بزنم ... فقط بغض کردم ... 


برچسب ها رمان توسکا ,
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 15
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,965
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,972
  • بازدید ماه : 122,911
  • بازدید سال : 270,692
  • بازدید کلی : 12,135,781