close
تبلیغات در اینترنت
رمان سلطان قلبم قسمت هفدهم
loading...

رمان فا

بعد از به هوش اومدن اصلان، دکترش اجازه مرخص کردنش رو میده اما میگه باید استراحت مطلق داشته باشه و داروهاشم سر موقع بخوره عمه ما رو تا دم درخونه میرسونه اصلان رو به عمه میکنه: -ببخشید عمه جان امروز حسابی زحمتتون دادیم ! شرمنده حلال کنید..............................-این چه حرفیه پسرم شما هم مثل…

رمان سلطان قلبم قسمت هفدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1651 یکشنبه 20 بهمن 1392 : 23:31 نظرات ()

بعد از به هوش اومدن اصلان، دکترش اجازه مرخص کردنش رو میده اما میگه باید استراحت مطلق داشته باشه و داروهاشم سر موقع بخوره

عمه ما رو تا دم درخونه میرسونه

اصلان رو به عمه میکنه:

-ببخشید عمه جان امروز حسابی زحمتتون دادیم ! شرمنده حلال کنید..............................

-این چه حرفیه پسرم شما هم مثل بچه خودم برام عزیزید

-لطف دارید ...بفرمایید داخل !

-ممنون باید برم نرگس تنهاست

بعد از رفتن عمه دوتایی سمت خونه میریم

-آقا اصلان اگه راه رفتن براتون سخته به من تکیه بدید تاکمکتون کنم

می خنده :

- نه کوچولو هنوز خداروشکر از پا نیافتادم درضمن من باید تکیه گاهت باشم نه تو

همین که میریم داخل خونه منو میکشه سمت خودش

-ببخش روزتو خراب کردم

دلم میخواد بهش بگم پیش تو که هستم تمام لحظات زندگی برام شیرینه

اما سکوت میکنم و میذارم با دستهای مهربونش نوازشم کنه

بعد از چند دقیقه وقتی میبینم خیال جداشدن از من رو نداره آروم میگم:

-براتون خوب نیست زیاد سرپا بمونید ...برید استراحت کنید تا منم یه سوپ خوشمزه واستون بپزم

-باشه دستت درد نکنه

سریع دست به کار میشم

وقتی سوپم آماده میشه تو یه کاسه براش میریزم میرم سمت اتاقش

در میزنم

-بیا تو آیناز

از دیدنش تو این حالت شوکه میشم

فقط یه شلوارک تنشه

با خجالت میگم :

-دوباره حالتون بد میشه بهتر نیست لباس هاتون رو بپوشید

-خیلی گرممه اینطوری راحتترم

سوپ رو میذارم کنارش و بلند میشم

-کجا؟

-میرم تا شما استراحت کنید

-بمون دوست ندارم تنها باشم

باشه ای می گم و می شینم کنارش

-می شه تو سوپ رو بدی بخورم

باخنده می گم : چشم

قاشق رو پر می کنم و میذارم تو دهنش

-به به چه خوشمزست

ذوق میکنم

وقتی تموم میشه ، مهربون نگام میکنه

-ممنون خانمی خوشمزه بود

-نوش جان

بلند میشم و کاسه به دست میرم سمت آشپزخونه

تو پیاله یکم واسه خودم سوپ می ریزم ؛ وقتی دیدم اصلان انقدر با اشتها میخورد، دل منم خواست

قاشق اول رو که میذارم دهنم خشکم می زنه

یادم رفته بهش نمک بزنم

وای خدای من بیچاره اصلان چطوری این غذای بیمزه رو خورد

با عجله میرم سمت اتاقش

-آقا اصلان چرا نگفتید غذا بی نمکه ؟

می خنده :

-جدا بی نمک بود ؟ من انقدر غرق تو بودم که نفهمیدم

ته دلم غنچ میره

دستهاش رو باز میکنه

-بیا بغلم عزیزم


بوسه ی نرمی رو لبم می کاره

داغ میشم...گر میگیرم

گرمای بدنش حتی از روی لباس هم داره منو میسوزونه

دستهاشو رو بدنم حرکت میده

صورتشو میاره سمت گوشم و آروم میگه:

-منو ببخش آیناز بهت دروغ گفتم

گرمای نفسش دیوونم میکنه

-چه دروغی؟

خیره میشه تو چشمام

تحمل نگاه پر از عشقش رو ندارم ...سرم رو میندازم پایین

-نگاهت رو ازم دریغ نکن خانمم

نگاش میکنم

نفس عمیقی میکشه

-اولین دروغم این بود که گفتم دیگه دوست ندارم

من چطور میتونم دوست نداشته باشم ؟ وقتی لحظه به لحظه زندگیم رو به یاد تو و این دوتا چشم خوشگلت گذروندم

گاهی وقت ها انقدر دلتنگت می شدم میخواستم قید درس و دانشگاه رو بزنم و برگردم ایل

میدونی من چرا تو رو به همه دخترهای دوروبرم ترجیح دادم ؟

چون برام خاص بودی

وقتی اون اتفاقهای تلخ افتاد شکستم اما عشقم نسبت بهت کم نشد

اینو میدونی که اگه تو هم ازم فرصت جبران نمیخواستی بازم مجبور بودی زنم بشی

نگاهم رنگ تعجب به خودش میگیره

میخنده و آروم دماغمو میکشه

-بله خانم کوچولو چی فکر کردی شما همه جوره مال خودم بودی و میمونی!

با یه لحن تخسی میگم

-چرا اونوقت؟

-چون نامزدم بودی و یاشار با نامردی تو رو ازم گرفت اما وقتی دستش رو شد شما طبق یه قانون نانوشته بین بزرگترهای ایل دوباره مال من میشدی

میدونی که ما هیچ وقت از حرف و قولمون بر نمیگردیم

میخندم

-پس الکی سرم منت گذاشتید که دارم بهت وقت واسه جبران میدم ؟

-نه جدا میخواستم هردومون جبران کنیم

منم اون روزها در حقت کوتاهی کرده بودم تو بچه بودی من باید جلوت وایمیستادم نه اینکه ولت کنم و برم

دستهاشو مشت میکنه:

نباید به همین سادگی حرف های یاشارو به خاطر چندتا عکس باور میکردم

تحمل ناراحتیش رو ندارم

-آقا اصلان خواهش میکنم خودتون رو سرزنش نکنید گناهکار اصلی منم

با یه لحن جدی میگه:

-آخرین بارت باشه خودت رو گناهکار خطاب میکنی

پرونده این ماجرا همینحا بسته میشه من از ته دل بخشیدمت تو هم منو ببخش

-من ازتون دلگیر نیستم که بخوام ببخشم

لبخند میزنه:

-باید گذشته رو فراموش کنیم و دوتایی تلاش کنیم تا زندگی خوبی بسازیم

-اون شرطتون چی؟

-محکم بغلم میکنه :

-اونم جزء گذشتست

خب و اما دروغ دومم...


-من دیشب نرفتم پیش آقام اینا

-پس کجا بودید؟

-رفته بودم سر از کارهای یاشار در بیارم

پس حدسم درست بود

با نگرانی میگم:

-آقا اصلان خواهش میکنم بیخیال یاشار بشید میترسم بلایی سرتون بیاره

منو میکشه سمت خودش و یه بوسه به پیشونیم میزنه

-نترس خانمی بهم اعتماد کن میدونم دارم چیکار میکنم ، فدات بشم من تورو تازه به دست آوردم به این آسونی ها خودمو تو دردسر نمیندازم

-حالا دیشب کجا بودید؟

-به موقعش میفهمی تو فقط برام دعا کن

-نمییشه الان بگید ؟ تا نفهمم دلم آروم نمیگیره

-بذار همه چی ختم به خیر شه اونوقت میگم

چون بهت دروغ گفته بودم عذاب وجدان داشتم دلم میخواد تو زندگی مشترکمون با هم روراست باشیم

لبخند میزنم چقدر این مرد دوست داشتنیه

-شما نمیخوایید استراحت کنید ؟

-چرا خیلی خوابم میاد

بلند میشم

-باشه پس من میرم تا شما بخوابید

دستمو میگیره و میکشه سمت خودش ...به بغلش اشاره میکنه

-از این به بعد جات همینجاست

سرخ میشم و با خجالت سرم میندازم پایین

بلند میخنده :

-خسته نشدی ؟

سوالی نگاش میکنم

ابروهاشو میبره بالا و با شیطنت خاص خودش میگه:

-آخه تو این چند روز واسه کوچکترین مسایلم خجالت کشیدی...من جای تو بودم خسته میشدم

لبخند میزنم

-منو ببخش آیناز تا وقتی ازدواج نکرده بودیم یکم ته دلم بهت شک داشتم اما تو این مدت کم فهمیدم تو خیلی پاکی...وقتی با یه حرف کوچولو یا یه بوسه سرخ میشی معلومه که هیچوقت تجربه اینجور کارها رو نداشتی

بغض میکنم و تو دلم میگم:

با اون اشتباهاتی که من داشتم هرکسی دیگه ای هم جای اصلان بود بهم شک میکردم

-خب خانمی قرارشد گذشته رو بذاریم کنار پس بهتره دیگه به این چیزها فکر نکنیم حالا بدو بیا بغلم که خیلی محتاج آرامشم


آروم میرم تو بغلش دراز میکشم

لبخند قشنگی میزنه:

-دوست دارم خوشبختت کنم، لیاقت تو بیشتر از این حرفهاست .

نفسی میگیرم و میگم:

-من الان هم خوشبختم چون همسری به خوبی شما دارم

ناخودآگاه اشک تو چشمام حلقه میزنه

-باورتون نمیشه روزی هزار بار خدا رو واسه داشتنون شکر میکنم .

شما خیلی برام عزیزید

- قربون ماه نازم بشم که بدی های منو نمیبینه

دستش رو میاره سمت صورتم، قطره اشکی رو که گوشه چشمم جمع شده رو پاک میکنه

- اینا خیلی قیمتی اند نبایدواسه هرچیزی اشک بریزی

با عشوه خاصی میگم :

-چشم هر چی آقامون بگه

بلند میزنه زیر خنده:

-وای مردم از خوشی چه عروس حرف گوش کنی دارم من

راستی تو از این کارهام بلد بودی رو نمیکردی ؟! من همیشه فکر میکردم تو یه دختر مظلوم و ساکتی نمیدونستم اینقدر شیطونی

با اخم میپرسم:

-اگه میدونستید شیطونم دیگه باهام ازدواج نمیکردید !؟

ابروهاش رو میبره بالا

-اونموقع زودتر میومدم خواستگاریت

از ته دل میخندم. خم میشه گوشه لبم رو می بوسه

-همیشه بخند عزیزم

-نمیخوایید بخوابید آقا اصلان ؟بازم حالتون بد میشه

حلقه دستاش رو تنگ تر میکنه

-من یه ذره هم احساس مریضی نمیکنم چون تو دوای دردمی

با خودم میگم: کی فکرش رو میکرد اصلان انقدر با محبت باشه ؛ تا جایی که من دیدم و شنیدم بیشتر مردهای ایل بلد نیستند محبتشون رو به همسرشون ابراز کنند شاید کمتر پیدا بشه مثل اصلان اینطور قربون صدقه زنشون برند

دخترداییم وقتی تازه عروس بود همیشه میومد پیش آنا درد ودل میکرد میگفت شوهرم بهم ابراز علاقه نمیکنه

آنا هم میگفت مرد تو رفتارش باید علاقش رو نشون بده نه با زبونش

خدایا شکرت اصلان من حرف و رفتارش هر دو پر از مهر و محبته

-چی شد آیناز جان ساکت شدی

-خب چی بگم

-من یه سوال میپرسم شما جواب بده!

تو این چند روز رفتاری از من سر زده که باعث ناراحتیت شده باشه؟ هرچی تو دلت هست بگو نذار کینه بشه

-نه موردی نبوده چون خیلی خوب رفتار میکردید فقط وقت هایی که بهم توجه نداشتید دلم میگرفت ! حالا شما جواب بدید!

- راستش رو بخواهی من دو بار از دستت ناراحت شدم

اولی اون لباسی بود که واست پسند کرده بودم اما زدی تو ذوقم

ناخودآگاه لبخندی میاد گوشه لبم دوست دارم واکنشش رو بعد از دیدن اون لباس تو تنم ببینم

-و دومی؟


خیره نگام میکنه، چشم های عسلیش زیر نور چراغ شب خیلی زیباتر دیده میشه


-ببین آیناز این حرفی که میخوام بزنم نذار پای بد دلی و سو ظن

من میدونم همسرم از برگ گل پاکتره؛ با خدا عهد بستم دیگه بهت شک نکنم

فقط میخوام حرف نگفته ای بینمون نمونه . شاید الان به نظر مساله ساده ای بیاد اما اگه حل نشه ممکنه بعدا تبدیل به غده بدخیم بشه و عوارض بدی به دنبال داشته باشه

-گوشم با شماست آقا اصلان

نفس عمیقی میکشه:

-اون روز اومدم تا تلفن رو چک کنم دیدم طاها زنگ زده اما وقتی تماس گرفته که میدونست من خونه نیستم

این موضوع منو بهم ریخت. حدس زدم میخواسته با تو صحبت کنه!

خانمی درک کن من رو تو غیرت دارم و نمیخوام با هیچ مرد غریبه ای صحبت کنی

فکر نکن من آدم قدر نشناسیم

میدونم طاها خیلی بهمون کمک کرده و همیشه مدیونش هستیم

ولی دوست ندارم باهاش در ارتباط باشی

با شرمندگی سرم رو میندازم پایین

حق با اصلانه...من و طاها هیچ نسبتی باهم نداریم؛ تو فرهنگ ما هم چیزی به اسم دوستی اینجوری تعریف نشده

حتی بعضی از خانواده های عشایر اجازه نمیدند دختراشون با بستگان نزدیک مثل پسرعمو و. ... حرف بزنند

با وجود اینکه اصلان منو محکوم نکرد بازم دوست دارم از خودم دفاع کنم


-آقا اصلان بخدا چیز خاصی...

دستش رو میبره بالا

-عزیزم توضیح لازم نیست من بهت اعتماد دارم؛ ولی این اعتماد باعث نمیشه بذارم تو با نامحرم حرف بزنی ...من رو ناموسم غیرت دارم؛ پس ازت خواهش میکنم دیگه تکرار نشه

با صدای پر از بغضی میگم :

-چشم دیگه تکرار نمیشه

-آفرین خانمم ! حالا که همه چی حل شد یه بوس بده ببینم

چشماش رو مینده و یه بوس عمیق رو لبم می کاره

سرخ میشم و زود سرم رو میبرم سمت سینه اش ...خجالت میکشم از اینکه نگاه پر از شرمم به چشم های شیطون همسرم بیافته

با یه لحن خاصی میگه


-خدایا کی میشه این خانم کوچولو بزرگ شه و انقدر زود سرخ و سفید نشه

محکم سرم رو به سینه اش فشاز میده با اینکه احساس میکنم هر لحظه ممکنه نفس کم بیارم اما اعتراضی نمیکنم

با لحن غمگینی میگه:

-همین که پیشمی خودش غنیمته...نمیدونی این چند روز اخیر چقدر برام سخت گذشت.

میدونستم عشقم کنارمه اما نمیتونستم پیشش باشم و راحت بغلش کنم

به نظرم تو دنیا سخترین کار اینه بخواهی به کسی که واست عزیزه و بند بند وجودت بهش محتاجه بی محلی کنی

آیناز همین که کنارمی من آرامش دارم و تا وقتی خودت نخواهی رابطمون تو همین حد میمونه

لبخندی رو لبم میشینه

سرم رو میاره بالا ؛ خب خانم کوچولو بگیریم بخوابیم فردا قراره بریم جایی

-کجا ؟

-عجله نکن رفتیم میفهمی

با اینکه دلم میخواد بدونم قراره کجا بریم اما اصرار نمیکنم ؛ عادت ندارم کسی رو تحت فشار بذارم تا جوابم رو بگیرم

شب بخیری میگم و برای اولین بار تو آغوش همسرم به خواب میرم


برچسب ها رمان سلطان قلبم ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,980
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,987
  • بازدید ماه : 122,926
  • بازدید سال : 270,707
  • بازدید کلی : 12,135,796