close
تبلیغات در اینترنت
رمان سلطان قلبم قسمت سیزدهم
loading...

رمان فا

خشکم میزنه عمه با اعتراض میگه : داداش چه اصراری داری آیناز رو شوهر بدی ؟تا حالا هرچی بلا سرمون اومده به خاطر همین مساله بوده -اولا وقت ازدواجشه !دوما من نمیتونم باخودم ببرمش ایل ...مادرشم از دست آیناز دل چرکینه گفته حق نداره پاش رو بذاره اونجا قلبم تیر می کشه ...یعنی گناهای من اینقدر…

رمان سلطان قلبم قسمت سیزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1377 یکشنبه 20 بهمن 1392 : 23:24 نظرات ()

خشکم میزنه

عمه با اعتراض میگه :

داداش چه اصراری داری آیناز رو شوهر بدی ؟تا حالا هرچی بلا سرمون اومده به خاطر همین مساله بوده

-اولا وقت ازدواجشه !دوما من نمیتونم باخودم ببرمش ایل ...مادرشم از دست آیناز دل چرکینه گفته حق نداره پاش رو بذاره اونجا

قلبم تیر می کشه ...یعنی گناهای من اینقدر سنگینه که آنام حتی نمیخواد من رو ببینه !؟

-خب عیب نداره با خودت نبرش بذار بمونه خونه ما ...با نرگس فرقی برام نداره.....................................................

-نه دیگه اگه شوهر کنه خیالم راحت میشه مسوولیتش با شوهرشه .منم بعد مدت ها به زندگیم میرسم و از دست دردسرهاش راحت می شم

از سردی و بی رحمی حرف های آقا تنم می لرزه

-حالا میخواهی به کی شوهرش بدی ؟

چشمام رو می بندم و منتظر جواب می شم .. میخوام ببینم سرنوشت ایندفعه من رو کدوم سمت می بره

-شما نمی شناسید!یکی از دوستامه که تو شهر زندگی میکنه

-دوستت ؟ چندسالشه ؟چیکارست ؟اصلا آدم حسابی هست میخوایی دخترتو بسپاری دستش

-از سر آینازم زیادیه!با حرف و حدیث هایی که پشت سر آیناز میزنند دیگه تا آخر عمرش شوهر گیرش نمیاد !

این دوستم هم دوبار ازدواج ناموفق داشته و دو تا بچه داره مرد خوبیه

باورم نمی شه قراره زن همچین آدمی بشم ...از درد و سوزش دلم تو خودم جمع میشم

عمه ایندفعه صداش رو می بره بالا :

-چطور حاضری دختر19 سالت رو بدی به یکی با این شرایط !من نمیذارم آیناز رو بدبخت کنی

آقا از جاش بلند میشه :

-انتخاب با خودشه ...اگه میخاد من پدرش بمونم باید راضی به این ازدواج بشه در غیر این صورت دیگه هیچوقت حق نداره اسم من رو به زبون بیاره

با صدای لرزونی میگم :

-قبوله

عمه با بهت بر میگرده سمتم :

-مگه عقلت رو از دست دادی

با بغض می گم:

- فقط میخوام آقا منو ببخشه بقیه چیزها مهم نیست


صبح آقا همراه آیلار برگشت ایل !

گفت آماده باشم وقتی اومد میریم محضر و عقد میکنیم

مخالفتی نکردم چون نمیخوام آقام رو از دست بدم

درسته حس خیلی بدی دارم دلم میخواست با اصلان ازدواج کنم نه با یه مرد همسن پدرم !

اما این رو خوب می دونم تقصیر خودمه اگه از اعتماد آقا سو استفاده نمی کردم وضعم این نبود

عمه و نرگس از صبح دنبال راهی هستند تا بتونند مانع این ازدواج بشند

-آیناز

همینطور که سرم رو پای عمه ست نگاه نرگس میکنم

-جانم؟

-من یه راهی پیدا کردم شاید جواب داد

-بیخیال نرگس از صبح صدتا راه پیدا کردی همش نشدنیه آقام کوتاه نمیاد

-ولی این یکی شدنیه! امتحانش ضرر نداره

عمه نگاه نرگس میکنه:

-خب حالا بگو ببینیم چیه !

-من میگم آیناز زنگ بزنه جناب سرگرد و از اون بخواد دایی رو منصرف کنه

-جناب سرگرد؟

-همونی که خونش بودی

-آهان آقا طاها منظورته ...زنگ بزنم چی بگم آخه؟زشته !

عمه سرم رو برمیگردونه سمت خودش

-پیشنهاد بدی ام نیستا!آقات خیلی جناب سرگرد رو قبول داشت

-فکر نمیکنید اگه بهش بگم آقا ناراحت شه که چرا پای غریبه ها رو وسط کشیدم؟

-آیناز انگار خیلی دلت میخواد دستی دستی خودت رو بدبخت کنی ! به نظرم بهترین راهه من نتونستم منصرفش کنم شاید اون بتونه

-باشه اگه شما صلاح میدونید حرفی نیست

نرگس میره سمت تلفن و بیسیم رو میاره پیشم

- الان زنگش بزن دیر میشه

پامیشم میرم سمت اتاق؛ شماره طاها رو از جیب مانتوم درمیارم

بعد از سه تا بوق جواب میده

-بله بفرمایید

-سلام آقا طاها ببخشید مزاحم شدم آینازم

-سلام آیناز چطوری خوش میگذره

بی مقدمه میگم:

-نه تو دردسر افتادم زنگ زدم کمکم کنید

-باز چی شده ؟

-آقام میخاد به زور شوهرم بده اونم به یه مرد همسن خودش !دوتام بچه داره

-این غیر ممکنه پدرت خیلی تو رو دوست داره هیچوقت این کار رو نمیکنه

-فعلا که تصمیمش رو گرفته و ازم خواسته آماده باشم فردا بریم محضر !گفته اگه قبول نکنم دیگه دخترش نیستم

-چی بگم والا! شوکه شدم...

-میتونید باهاش صحبت کنید و نذارید این اتفاق بیوفته

-باشه حتما این کار رو میکنم ! کی برمیگرده شهر ؟

-امشب یا فردا صبح

-باشه من میام میبینمش

-خیلی ممنون

-غصه نخور اگه قبول نکرد یه پیشنهادی میدم شاید کوتاه بیاد فعلا باید برم خداحافظت

بدون اینکه منتظر جواب من باشه گوشی رو قطع میکنه !خدا کنه بتونه آقا رو راضی کنه


به حلقه توی دستم نگاه می کنم...باورم نمیشه دیگه یه دختر مجرد نیستم

اشکام رو با دستمال پاک می کنم

همه چیز خیلی سریع اتفاق افتاد

دیشب وقتی آقام برگشت ؛ طاها اومد سراغش؛ نیم ساعتی باهم حرف زدند نفهمیدیم چه حرف هایی بینشون رد و بدل شد

بعد از رفتن طاها؛ آقا رو کرد سمت من و بهم گفت فردا صبح آماده باشم تا بریم محضر

آه از نهادم بلند شد با خودم فکر کردم طاها هم نتونسته نظر پدرم رو عوض کنه !

تا صبح خوابم نبرد...

خیلی سخته بخواهی تسلیم سرنوشت بشی

صبح بدون اینکه نگاهی تو آینه به خودم بندازم لباس هام رو پوشیدم و رفتم سوار ماشین شوهر عمه شدم

تا برسیم هیچ کس حرف نزد ...

عمه هم مثل من غمگین و ناراحت بود

وارد دفتر خونه که شدیم چشم چرخوندم تا همسر آیندم رو ببینم اما هیچ کس نبود

عمه رو کرد سمت آقا و پرسید :

-پس دوستت کو ؟

آقا خیلی خونسرد جواب داد:

-دوستی در کار نیست... فقط میخواستم بدونم آیناز برای جبران اشتباهاتش به حرفم گوش میده یانه !اونقدر بی فکر نیستم بخوام دخترم رو بدبخت کنم ... خداروشکر که آیناز سربلندم کرد

تعجب و خوشحالی حس هایی بود که اون لحظه تجربه کردم


-خب برادر من پس ما الان اینجا چی کار میکنیم !؟

-دیشب آیناز رو ازم خواستگاری کردند منم بله رو دادم الانم اومدیم تا عقدشون کنیم

-به همین راحتی ؟داداش معلوم است داری چیکار میکنی ؟

-مهتاب من از هرکسی نسبت به دخترم دلسوزترم کاری نمیکنم به ضررش باشه

-یعنی چی ؟یهو تصمیم میگیری شوهرش بدی جوری رفتار میکنی انگار آیناز رو دستمون مونده!

-بسه مهتاب تمومش کن ! الان طاها اینا می رسند


بعد از چند دقیقه طاها میرسه با آقا احوال پرسی میکنه و بعد میاد سمت من

ازش دلخورم چرا با وجود اینکه می دونست هیچ حسی بهش ندارم خواسته با من ازدواج کنه

با اخم سرم رو میندازم پایین و جواب سلامش رو نمیدم

میشینه پیشم

-جواب سلام واجبه ها

با بغض میگم :

- من فکر می کردم شما آدم خوبی هستید اما شما از یاشارم بدترید

-چرا من از یاشار بدترم ؟

با ناراحتی نگاش می کنم ،اشکام یکی یکی راه بازمی کنند و میاند پایین !

میخواد چیزی بگه اما قبلش عاقد ازمون میخاد شناسنامه ها رو ببریم پیشش

طاها بلند میشه شناسنامه خودش رو ازجیبش در میاره بعد میره سمت آقا شناسنامه من رو میگیره میده دست عاقد

-آقا داماد شما هستید ؟

-نخیر داماد تا پنج دقیقه دیگه میرسه

خشکم میزنه !اگه داماد طاها نیست پس کیه؟!

دوباره پیشم میشینه

-فکر کردی اینقدر نامردم که تو رو به زور به عقد خودم در آرم؟آیناز تو مثل خواهرمی ...

-پس من قراره با کی ازدواج کنم؟

-مگه تو دنبال یه فرصت واسه جبران نبودی ؟ اصلانم این فرصت رو بهت داد

با دهن باز نگاش میکنم ...خدای من اگه خوابم نذار بیدار شم

میزنه زیر خنده :

-خیلی بامزه شدی آیناز ...

-چطور راضی شد ؟

-خیلی باهاش صحبت کردم میگفت نه !دیروز قبل از تماس تو اون بهم زنگ زدو گفت میخواد یه فرصت دیگه بهت بده البته نباید ازش انتظار رفتار خوب داشته باشی ...حالا تو حاضری با این شرایط زنش بشی ؟

-معلومه که حاضرم ...هرکاری میکنم تا دوباره دوسم داشته باشه

-باید همه تلاشت رو بکنی ولی من یقین دارم موفق میشی هر وقت نیاز به کمک داشتی رو من حساب کن. خواهر کوچولو امیدوارم خوشبخت بشی

-مرسی شما خیلی خوبی

-تاچند دقیقه پیش که مثل یاشار نامرد بودم !

با شرمندگی سرم رو میندازم پایین

طاها آرو جوری فقط من بشنوم میگه :

-اینم از آقا دوماد ببین چه اخمی هم داره خدا به دادت برسه

سرم رو بالا میگیرم اصلان و اسفندیار خان میاند سمتون ...نگاه صورت اصلان میکنم چقدر اخم داری مرد من


اصلان تا آخر مراسم یک کلمه هم باهام حرف نزد حتی نیم نگاهی بهم ننداخت

وقتی خطبه عقد خونده شد آقام و اسفندیار خان اومدند سمتم

اسفندیار خان خیلی با محبت باهام رفتار کرد و منو شرمنده خودش کرد

عمه گفته بود اونا از همه چی خبر دارند شاید اسفندیار خان اولین کسی بود که هیچ کدوم از اشتباهاتم رو به روم نیاورد

آقا هم منو تو آغوش پر از مهرش جا داد و باعث شد دلتنگی تمام این روزهایی که پیشش نبودم از بین بره

-دوست دارم دخترم

-منم دوستون دارم ...

-خوشبخت شید عزیزم

نگاه پدر با محبتم کردم و باتمام عشقم پیشونیش رو بوسه زدم ...لبخندش عمیق تر شد انگار تونسته بودم تمام احساسم رو بهش منتقل کنم

بعد از اینکه از محضر اومدیم بیرون ؛ تصمیم گرفتند من امشب رو برم خونه عمه و از فردا برم سر خونه زندگیم

انتظار نداشتم به این زودی با اصلان زیر یه سقف باشم ؛ هنوز آمادگی این کار رو تو خودم سراغ نداشتم اما نتونستم مخالفتی بکنم

دوباره اشکام راه باز میکنند ...

امشب حسابی گریه کردم دلم میخواست مراسم عقد منم مثل دختر های دیگه باشه نه اینقدر غریب و تنها ...

شاید بیشتر دلم بهونه مادری رو میگیره که هیچوقت برام مادری نکرد

کاش آنا با تمام نامهربون بودنش میومد اونجا و حسرت به دلم نمیذاشت

نگاه حلقه ای که اسفندیار خان دستم کرده میکنم ...

نمی دونم چی تو انتظارمه !

از خدا میخوام خودش هوام رو داشته باشه ...من یه اشتباه کردم و دل به آدمی مثل یاشار سپردم اما تاوانش هم پس دادم ...بیشتر از این نمی کشم


برچسب ها رمان سلطان قلبم ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,981
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,988
  • بازدید ماه : 122,927
  • بازدید سال : 270,708
  • بازدید کلی : 12,135,797