close
تبلیغات در اینترنت
رمان دل داده ام بر باد قسمت نهم
loading...

رمان فا

با هر قدمي كه به بالا برمي داشتند ، سردي هوا افزون مي گشت . خورشيد در وسط اسمان بود و نور كم جاني از ان ساطع مي شد ... عملا كلاه مهراسا بي استفاده مانده بود . ان را به كوله اش انداخت . بعد از صبحانه ي مختصري كه در جنب ان طبيعت وحشي خوردند ، انگار پيمودن مسير هموارتر شده بود . الياس هنوز…

رمان دل داده ام بر باد قسمت نهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 863 یکشنبه 20 بهمن 1392 : 11:45 نظرات ()

با هر قدمي كه به بالا برمي داشتند ، سردي هوا افزون مي گشت . خورشيد در وسط اسمان بود و نور كم جاني از ان ساطع مي شد ... عملا كلاه مهراسا بي استفاده مانده بود . ان را به كوله اش انداخت . بعد از صبحانه ي مختصري كه در جنب ان طبيعت وحشي خوردند ، انگار پيمودن مسير هموارتر شده بود .
الياس هنوز در فاصله ي چند قدمي مهراسا مي امد و مصطفي و اميرعلي سرگرم صحبت راجع به رستوران هاي اطراف و غذاهاي ان بودند . مهسا هم در بحث انها شركت مي كرد و مثل قبل ، شش دنگ حواسش به الياس و مهراسا نبود ...........................................................

باد خنكي كه وزيد ، پرهاي چادر مهراسا را به بازي گرفت و باعث شد سرش را بالا بياورد . با نفسي عميق طعم باد را به ريه هايش كشاند ... الياس به او خيره بود و با لبخند كمرنگي حركاتش را مي پاييد ... وقتي نگاه مهراسا غافلگيرش كرد ، سر به زير انداخت و گفت :
_ مثل اينكه به طبيعت علاقمندين .
_ بله ...خيلي ! هر چند اين كوير خشك ما طبيعت ان چناني نداره ولي همين تكه هاي كوچيك پر برف و سبزه ، خيلي خوشحالم مي كنه .
الياس با چهره ي رضايت باري گفت :
_ پس چه خوب شد كه اينجا رو انتخاب كردم ...!
مهراسا با تكان دادن سر تاييد كرد :
_ بله ..خيلي خوشحالم كردين . متشكرم ...
و نگاهش را به ابي اسمان و لكه ابرهاي پر مانند ان داد ... با ديدن ابرها ، خنده اي بر لبش نشست . الياس از غيبت مهسا نهايت استفاده را مي برد ، چشم به چهره ي مهراسا دوخته بود و تمام حركاتش را زير ذره بين نگاهش قرار داده بود ... !
با ديدن لبخند او ،بلافاصله پرسيد :
_ چيه ؟! چيز خنده داري ديدين ؟!
لبخند مهراسا رنگ بيشتري گرفت و افكار كودكانه ي شش ساله اش را به زبان اورد :
_ اره ...يادمه وقتي بچه بودم ، هر وقت ابر ها رو مي ديدم ، از توي اين شكلها ، واسه ي خودم تصوير يه مرد بزرگ و بلند رو تصور مي كردم كه يه كتاب گنده دستشه و وسط اسمون جا خوش كرده ! يه ريش خيلي خيلي بلند سفيد هم رو صورتش بود ...
به اينجاي حرفش كه رسيد ، توقف كرد و خنده ي دلنشيني صورتش را پوشاند ... الياس با كنجكاوي پرسيد :
_خب ، حالا كجاش خنده داره ؟!
خنده ي مهراسا كمي عميق تر شد و گفت :
_ اونجاش كه من تو عالم بچگي ، فكر مي كردم اون تصوير خيالي ، خداست !!!
الياس به جاي خنده اول تعجب كرد و بعد ،به سادگي دنياي كودكانه ي مهراسا لبخندي زد ...
_ نمي دونين چقدر دوست داشتم روي ايوون خونمون وايسم و هي به اسمون نگاه كنم تا اون ابرها دوباره شكل خدا بشن !
_ حالا هم داشتين ابرها رو نگاه مي كردين تا شكل خدا بشن ؟!
مهراسا با خنده سرش را به طرفين تكان داد :
_ نه ... الان ديگه لازم نيست اينقدر به قوه ي تخيلم زحمت بدم ... اخه همينجوريش هم شكل خدا هستن ...!
الياس از حرف او چيزي سر در نياورد :
_ يعني چي ؟!
_ يعني الان هر جا رو كه نگاه مي كنم خدا رو مي بينم ... به هر جا ... لازم نيست ابرو كه ديدم شكل يه ادم خيلي بزرگ بسازم و فكر كنم اون ادم بزرگه كه وسط اسمونه خداست !
الياس از اين تفسير عارفانه اي كه مهراسا از طبيعت اطرافش داشت خيلي خوشش امد ... هر لحظه كه مي گذشت ، بيشتر از قبل اطمينان مي يافت كه بهترين انتخاب را كرده است ...
اميرعلي و مصطفي بحثشان را جمع كرده بودند و به راهشان ادامه مي دادند كه صداي خنده ي مهراسا به همراه الياس كه چند قدم جلوتر از انها بودند ، به گوششان رسيد ...
مهسا كنجكاو خواست قدمي به سمتشان بردارد كه دست مصطفي بر مچش نشست و گفت :
_ بيخيال مهسا ! تا حالا هر بار اومدن حرف بزنن زدي تو پرشون ... نگاه كن مهري واسه اولين باره كه با يه پسر مي خنده ... ! خدايي الياس مهره مار داره ها !
اشاره ي واضحش به بداخلاقي مهراسا با جنس مخالف بود !
مهسا كمي تعلل كرد ... به نظرش اين خنده ها جزو همان تبصره هايي بود كه پدرش تذكر داده بود مراقبش باشد ... به هر حال الياس تنها يك خواستگار بود نه چيز بيشتر .. اگر خداي نكرده و به هر دليلي اين خواستگاري بهم مي خورد ، دلش نمي خواست ضربه اي به خواهرش وارد شود و او را بازيچه ي الياس كند ...
تا خواست حرفي بزند ، اميرعلي با شيطنت گفت :
_ يه لحظه صبر كنين من الان خدمت الياس مي رسم !
و با چشمك خبيثانه اي به ان دو ، جلوتر رفت و بنا به اعلام حضور ، محكم وسط كمر الياس كوبيد ...
چون در سراشيبي بودند ، با ان زمين لغزنده و عصاهايي كه به خاطر حواس پرتي شل و ول در دست الياس ، گرفته شده بودند ، او نتوانست مقابل اين ضربه ي نيمه محكم مقاومت كند و در ان سراشيبي ، با صورت به زمين خورد ...
انقدر سريع اين اتفاق افتاد كه خود اميرعلي هم خشكش زده بود . مهراسا جيغ خفه اي كشيد و سريع كنار سر بي حركت او زانو زد ...مصطفي و مهسا هم خود را به ان ها رساندند و پشت سر الياس ايستادند .
اميرعلي كنارش با اصطراب نشست و شانه هايش را گرفت تا به كمك ان بالا بياوردش ...
با نگراني و صداي بلندي گفت :
_الياس ... الياس خوبي ؟! چرا اينقدر پنبه اي شدي تو پسر ؟!
الياس كه هم خنده اش گرفته بود و هم از دست اميرعلي عصباني بود . مشت دستانش كه مخلوطي از گل و برف بود را بالا اورد و سيلي نسبتا محكمي ، از روي شوخي به صورت اميرعلي زد ... كل صورت اميرعلي با گل و برف يكي شد !
چشمانش را بست و با خنده كمي صورتش را پاك كرد و گفت :
_ بميري مرتيكه ! ببين چه بلايي ...
حرفش با باز كردن چشمانش و نگاه بر صورت پرخون الياس نصفه ماند ... از بيني الياس به شدت خون مي ريخت و رد خون تا چانه اش كشيده شده بود .
با صداي پرتشويشي گفت :
_ يا خدا ... الياس چه جوري خوردي زمين كه صورتت پر خونه ؟!
مهسا با شنيدن اين حرف ، نگاهش را از پشت سر الياس رد كرد و به سرعت به سمت مهراسا چرخاند ...
مهراسا با بهت و رنگ و رويي سفيد ، به جراحت صورت الياس خيره مانده و اب دهانش خشك شده بود ... تمام تنش ضعف مي رفت ... نمي توانست يك ميليمتر خود را تكان دهد . عصب هاي دستش ذق ذق مي كرد .
مهسا با نگراني صدايش زد :
_ مهري ...
و با شنيدن صداي نگرانش ، دست الياس كه براي پاك كردن خون بر صورتش كشيده مي شد ، از حركت ايستاد و و سرش را به راست چرخاند ...
جايي كه دو چشم سياه و گرد شده اي ، در قاب صورت سفيد و رنگ پريده ي مهراسا نشسته بود و خيره خيره ، به او نگاه مي كرد ... به زخم صورت الياس ... به رد خون بر گونه اش ... به شيارهاي لابه لاي دندان هاي او كه پر از خون شده بود ...
مهسا سريعا كنار مهراسا زانو زد و شانه هايش را ماليد ... در گوشش زمزمه كرد :
_ مهري ... مهري به من نگاه كن ...
و مهراسا از شدت بهت نمي توانست نگاه برگيرد . انگار ذهنش قفل شده بود و براي هيچ حركتي فرمان نمي داد ...جز تپش قلب وحشت زده اش كه خود را بي امان بر جداره ي سينه مي كوبيد ...
بيژن پس از اينكه به ماشينش برگشت ، صبحانه اش را خورد و كمي وقت كشي كرد تا حسابي گروه الياس با او فاصله بگيرد . سپس با ارامش و قدم هايي كه از سر عادت تند و سريع برداشته مي شد ، مسير كوه را پيمود و از هواي پاك ان لذت برد .
سراشيبي ها را با مهارت زرنگي خاصش رد مي كرد تا اينكه صداي بلند اميرعلي را شنيد كه خطاب به الياس بود ... هنوز چند متري با ان ها فاصله داشت ولي مي توانست ببيند كه الياس بر زمين افتاده .
با اخمهايي در هم از نگراني ، خود را به سرعت جلوتر كشيد تا انكه صداي مهسا متوقفش كرد و موجب شد نگاهش را از الياس بگيرد و بر او بدوزد ... مهسا با نگراني مهري را صدا مي زد ...
نگاهش نكرد . به خود قول داده بود مهراسا را ديگر نبيند ... قولش از همين الان لازم الاجرا بود ... پس بدون انكه چشم از الياس بردارد جلوتر رفت و با صداي بلند خطاب به اميرعلي گفت :
_ باز چي كار كردي امير ...؟
با صداي او ، سر الياس كه به سمت راست بود ،به پشت چرخيد و صورت پرخونش مقابل ديدش قرار گرفت ... تا صورت سرخ از خون الياس را ديد ، چشمانش گرد شد ... نگاهش ناخوداگاه بر صورت سفيد و بي رنگ و روي مهراسا نشست كه در اغوش مهسا در حال غش كردن بود ...
***


با جلو امدن مصطفي نگاه از چشمان بسته و صورت عرق كرده ي مهراسا گرفت . مصطفي با دستپاچگي پيش امد و از كوله اش چند دستمال كاغذي برداشت و جلوي صورت الياس گرفت و گفت :
_ سرتو بگير بالا ... فكر كنم شكسته باشه ...
و به بيني اش اشاره كرد ... در اين گيرو دار امير علي غر زد :
_ اي بابا ! دماغت همينجوري تو آف سايد بود حالا كه شكسته ديگه هيچي !!!
بيژن كه حوصله ي شوخي هاي او را نداشت ، توپيد :
_ ببند اميرعلي ...
و با عصبانيت ناشي از نگراني چند منظوره اش، جلوي الياس زانو زد و گفت :
_ تو كه دست پا چلفتي نبودي ...
حرف زدنش تنها براي اين بود كه حواسش را از مهراسا و ان نفس هاي پي در پي و تندش پرت كند ... اما الياس ، دوباره حواس پرت شده اش را سر جا برگرداند :
_ مهراسا چش شده ؟
مخاطبش بيژن نبود ... اصلا نگاه از مهراسا نكنده بود و با نگراني حال بد او را مشاهده مي كرد .
بيژن كلافه بود كلافه تر شد ... با بدبختي نفسش را بيرون فرستاد و بازوي الياس را گرفت و سعي كرد با كمي تكان دادنش ، او را وادار به دل كندن از مهراسا كند ...
الياس با اخم به سمت بيژن برگشت ... اخم هايش از زور درد در هم رفته بود و حال بد مهراسا هم به دردش دامن مي زد . بيژن نگاه نگرانش را به دستمال دوخت كه لحظه لحظه رنگ قرمزش بيشتر نمايان مي شد ... چرا اينقدر خونريزيش شديد بود ؟
زير لب نچي گفت و به مهسا كه داشت بلند مهري را صدا مي زد تشر زد :
_ مهسا خواهش مي كنم ارومتر ...اگه غش كرده هر چي هم داد بزني صداتو نميشنوه ...
انقدر اعصابش بهم ريخته بود كه از ياد برده بود دختري كه الان به او توپيده بود دختر حاج عمو اعلا بود و چقدر محترم... هيچ وقت او را در خلوت خودش هم دوم شخص مفرد خطاب نكرده بود چه برسد به ...!
سرش از شدت افكار پيچيده اش درد گرفته بود . از يك طرف الياس خونريزي شديدي داشت و از طرف ديگر مهراسا در مرز بيهوشي بود و ممكن بود حالش بدتر از اين شود .. لعنت بر ...
خودش ؟!
جوابي جز بله نداشت ... ! تقصير خودش بود .
اه ... الان هيچ وقت مناسبي براي فكر كردن راجع به ان عذاب وجدان مزخرف نبود . رو به الياس با اعصابي خراب داد زد :
_ اه ...! اين دستمال كوفتيو بگير بالاتر ديگه ... انقدر به مهري زل مي زني كه خوب نميشه !
و با دست محكم كمر الياس را صاف كرد . دستمال هاي خوني را از روي صورتش برداشت و گفت :
_ اگه خون تو دهنت رفته تف كن ... زودباش .
هم بايد جلوي خون ريزي بيشتر الياس را مي گرفت و هم بايد اثار ان را روي صورتش پاك مي كرد ...مهراسا نبايد انها را مي ديد ...نبايد اجازه مي داد تا دوباره حالش بد شود .
اميرعلي دستمال كاغذي كوچكي را به سمت الياس گرفت كه بيژن ميانه ي راه ان را قاپيد و با اعصابي مشوش گفت :
_اينا به دردش نمي خوره ... برو ببين اگه حسين اومده بيارش ... اگه خانومش هم هست اونو بيار ... بدو فقط .
و خود شالگردن سفيد و سياه راه راهش را از گردن باز كرد و به سرعت روي بيني و صورت الياس گرفت و فرصت اعتراض هم به او نداد ...
حسين و همسرش نگار هر دو در تيم بودند و حسين سرپرستار بود و بيژن يك اشنايي جزئي با او داشت . به هر حال مي توانست با كمك او و همسرش براي بهوش اورن مهراسا كمك كند .
الياس با صدايي كه به خاطر فشار شالگردن كمي گرفته به نظر مي رسيد گفت :
_ نمي خواد اميرعلي ... حسينو نيار ...الان خوب ميشم .
بيژن كه داشت مي ايستاد گفت :
_ كي گفته واسه تو ميارتش ؟! زخم شمشير كه نخوردي ! برو اميرعلي ...
و بي توجه به الياس ، از جا برخاست و به سمت ديواره ي كوه ، انجا كه چند تكه برف تميز و دست نخورده بود ، رفت ... تكه اي را با دست بدون دستكشش جدا كرد و به سمت الياس برگشت .
در تمام اين رفت و امد ها يك لحظه هم به مهراسا نگاه نمي كرد ... در اين گيرودار ذهني اش نمي خواست دوباره صورت رنگ پريده و رنجور او كنار صفحه ي چشمانش باقي بماند ... بدون نگاه كردن هم عذاب وجدان داشت ...
وقتي بيژن رفت، سرگيجه دامن الياس را گرفت ...انگار يكي مغزش را تاب مي داد ... دلش بهم مي خورد ... به اميرعلي لعنت فرستاد كه باعث و باني اين خون دماغ شده بود ... براي اولين بار بود كه خون دماغ مي شد و هنوز هم بند نيامده بود . بد ضربه اي به بيني اش خورده بود .
با احتياط دراز كشيد و سرش را بر كوله اش گذاشت ...هنوز ثانيه اي از خوابيدنش نمي گذشت كه بيژن سر رسيد و با ديدن او ، با عصبانيت داد كشيد :
_ بلند شو ببينم ! چرا مي خوابي كله خر ؟! نميگي خون ميره تو حلقت خفه ميشي ؟!
حق با او بود...الياس به سختي خود را صاف كرد . حتي حال ان را نداشت كه چيزي بار اين بيژن بداخلاق كند ! بيژن با اخمهايي بدتر از قبل كنارش زانو زد و شالگردن را برداشت ...
هنوز از دماغش خون بيرون مي زد و زخم صورتش بد بود ... علاوه بر كبودي كه به بيني اش نشسته بود ، چند خراش هم روي ان ديده مي شد ... با نارضايتي گفت :
_ يا خدا ... اي بميري امير ...!
چرا خونش بند نمي امد ؟! برفي كه از ماندن در دستانش كمي اب شده و حالت تگرگي گرفته بود را به پيشاني الياس چسباند ... اين تنها راه حلي بود كه به ذهنش مي رسيد .
شالگردن را پايين كشيد و با انگشتش تيغه ي مياني بيني اش را گرفت و گفت :
_ همينجا رو فشار بده ببينم خوب ميشه يا نه ... نخوابيا !
الياس سرش را تكان داد كه باعث شد كمي خون به حلقش بجهد ... سريع ان را كنار زمين تف كرد و با سرگيجه و حالي خراب سعي كرد صاف بنشيند . بيژن كه از درد كشيدن رفيقش رنج مي برد ، بازويش را گرفت و كنار ديواره ي كوه نشاندش و كمرش را به ان تكيه داد .
_ممنون ...
بيژن با لبخند محوي كه تضاد گويايي با اخم عميق چهره اش داشت گفت :
_ كاري نكردم كه ... فقط بشين . خب ؟ من برم ببينم مهسا و مصطفي تونستن مهريو بهوش بيارن يا نه ...
الياس قبل از رفتن بيژن با عجله پرسيد :
_چرا همچين شده ؟
بيژن در جواب دادن تعلل كرد ... نمي خواست عيب مهراسا را اينقدر راحت بازگو كند . ان هم به خواستگارش ... هر چند از علاقه ي الياس مطمئن بود . اما اين دسته گلي بود كه خودش به اب داده بود ... نمي خواست چراي فوبياي مهراسا را هم الياس بداند .
كوتاه گفت :
_ از خودش بپرس .
الياس محتاطانه گفت :
_ به خاطر من كه غش نكردن ؟!
در اين بين بيژن به خوش خيالي الياس خنديد !
_ نه بابا ..توهم داريا ... ! بزار چند صباح بگذره بعد عاشق سينه چاكت بشه كه تا تب مي كني اون بميره !
الياس هم به لحن بيژن خنديد و گفت :
_باشه ! برو ببين چي شده ...اگه قند مي خوان من تو كوله ام دارم ... فلاكس اب جوش هم خودشون داشتن يه كم اب قند بهش بدن خوب ميشه ...
بيژن قبل از رفتن نگاهي به مهسا و مصطفي كرد و ديد كه مهسا قبل از الياس به فكر اين راه حل افتاده ...
نفس راحتي كشيد و با صداي سلامي ، سرش را به سمت چپ چرخاند . نگار خانم ، همسر حسين بود همراه با اميرعلي ... حسين نبود .
_سلام نگار خانم خوبين ؟ ميبخشيد مزاحمتون شدم ...
نگار لبخندي زد و با كنجكاوي به جايي كه مهسا و مصطفي سعي مي كردند مهراسا را به هوش بياورند ، نگاه كرد و جواب داد :
_ سلام ...نه خواهش مي كنم ... اتفاقي افتاده ؟
_بله ..راستش دختر خاله ي من حالشون بد شد و الان كسي غير از خواهرشون نيست كه كمك كنه ببريمشون پايين ... اصلا حال خوبي ندارن ... واقعا نمي خوام مزا...
نگار حرف بيژن را نصفه گذاشت و گفت :
_ اينا چه حرفيه اقا بيژن ... اتفاقا خوشحال ميشم كمكتون كنم ...خودم هم خيلي مايل به ادامه ي راه نيستم ... مي دونين كه بي حسين صفايي نداره !
و با لبخند اطمينان بخشي ،به كمك مهسا رفت و بيژن توانست نفس راحتي بكشد ... به اميرعلي كه كنار الياس ايستاده بود و پشيمان از كارش ، عذرخواهي مي كرد برگشت و بلند گفت :
_ ديگه نميخواد به غلط كردن بيفتي ! اين پسر چهار روز ديگه قراره دوماد بشه زدي صورتشو ناقص كردي ! كمك كن ببرميش پايين تا بريم بيمارستان ...
الياس تيغه ي بيني اش را رها كرد و با اعتراض گفت :
_ شلوغش نكن الان خو ...
بيژن با عصبانيت وسط حرفش پريد و گفت :
_ غلط كردي كه الان خوب ميشه ... ! اون كوفتيو بگير ببينم ...زر اضافه هم نزن كه اصلا اعصاب ندارم !
اميرعلي با شوخي خودش را كنار الياس مچاله كرد و با ترسي ساختگي گفت :
_ اوه اوه ... اين اقاهه ميخواد ما رو بخوره !
بعد شلوارش را وارسي كرد و با خود گفت :
_نچ نچ ! ببين به خدا چجوري پاچمونو دريد !!!
و بالاخره با خنده ي كوتاه بيژن ، ان جو خشك و تنش عصبي بينشان از ميان رفت .
الياس با كمك اميرعلي و بيژن ، پشت سر نگار و مهسا كه مهراسا را ارام ارام پايين مي بردند ، حركت كرد . در حالي كه نگران حال مهراسا بود و مدام اين سوال در ذهنش تاب مي خورد :
« مهري چش شده بود ؟ ...»
و در كنار او ،فردي ديگر ، با هر بار نگاه كردن به دختر چادري رو به رويش ، كه سرش كج روي شانه ي خواهرش افتاده بود ،عذاب وجدان يك خاطره ي بچگانه يقه اش را مي گرفت و باعث مي شد تا ثانيه به ثانيه بر خود لعنت بفرستد ...
***


وقتي در ماشين مستقر شد، سر پر درد و ملتهبش را به شيشه ي خنك چسباند تا كمي حالش بهتر شود ... سعي كرد ان جراحت ِديده بر صورت الياس را فراموش كند ... حتي با ياداوري ان ، اسيد معده اش بالا مي زد و حالت تهوعش تشديد مي شد .
با چند جلسه مشاوره اي كه در كودكي رفته بود ،توانسته بود تا حدي ديدن خون را تحمل كند اما جراحت و خونريزي شديد را نمي توانست ...
اين اتفاق هم بيشتر بر او تاثير گذاشته بود . درست جلوي چشمش الياس به زمين خورده بود و با صورت خاكي و خون الود نگاهش كرده بود ... ان خون هايي كه وارد شيار هاي دندان هايش مي شد ، از همه بدتر بود ..
چشمان بسته اش را محكم فشرد ... انگار با اين كار مي خواست مانع ياداوري دوباره ي ان صحنه ها شود ... هنوز عصبهاي دستش بي حال بود و پاهايش ضعف مي رفت ..
الياس با بيژن و اميرعلي به نزديكي ماشين رسيده بود ، اما هنوز فكر و ذكرش پيش مهراسايي بود كه رنگش سفيده شده و نفس هاي منقطعش انقدر بلند بود كه به گوشش مي رسيد ...
دريك حركت دو بازويش را از دست همراهانش ازاد كرد و به سمت ماشين مصطفي رفت . بيژن زير لب با عصبانيت غريد :
_ لعنتي ... !
و با چند قدم بلند خود را به او رساند اما الياس كار خود را كرده بود ...
شيشه ي ماشين پايين بود و مهراسا با بيحالي ، با او حرف مي زد :
_ مطمئنين الان خوبين ؟
مهراسا سعي مي كرد به خراش صورت او و خون هاي مرده ي بالاي لبش نگاه نكند . به ارامي جواب داد :
_خوبم ...
بيژن خود را وسط حرف انها انداخت و با چشم غره اي به الياس گفت :
_ خدا رو شكر ... حالا براي اينكه بهتر بشين تشريف ببرين خونه ... الياس بدو بريم ...
و دستش را با زور كشيد و او را از انجا دور كرد . الياس ناراضي از حركت نا به جاي بيژن غر زد :
_ اِ ؟! چه مرگته ؟ بزار ببينم چش شده ...
بيژن بي حواس گفت :
_ نمي خواد ببيني چش شده ... نگات كه مي كنه بيشتر حالش بد مي شه .
الياس از حركت باز ماند . با ناباوري گفت :
_چي ؟! منظورت چيه ؟
بيژن با حرص و كلافگي دستي به پشت گردنش كشيد و گفت :
_ هيچي ... بيا بريم فعلا ...
الياس قاطعانه گفت :
_ نه ... تا نگي جايي نمي ريم .
بيژن الياس را خوب مي شناخت . حرفش دو تا نمي شد . نفسش را محكم بيرون فرستاد و طوري كه اميرعلي نشنود گفت :
_ بزار تنها بشيم برات مي گم ...
الياس متفكرانه سري تكان داد و بدون كمك بيژن ، در ماشين نشست و منتظر ماند . سوييچ ريويش را به اميرعلي داد تا ان را به خانه برساند و اينگونه ان شوخي مسخره اش را تلافي كرد . هر چند هنوز يك فصل كتك درست و حسابي طلبكار بود !
بيژن با مهسا و مصطفي خداحافظي كرد و از نگار خانم براي كمكش تشكري نمود و او را با مصطفي راهي كرد تا به خانه برساندش .
نگاهي غمگين به صورت مهراسا انداخت كه تا نيمه پشت در ماشين پنهان شده بود و تنها چشمان بسته اش مشخص بود ... افسوس خورد كه نمي توانست كاري براي بهتر شدنش انجام دهد ...
وقتي كمي از مسير را پيمودند ،الياس كه تا ان موقع هزار و يك فكر مختلف به ذهنش راه يافته بود ، سكوت را شكست و گفت :
_ مي شنوم ...
بيژن بي حوصله و بدون مقدمه رفت سر اصل مطلب :
_ تقصير منه كه اون اينجوري شد .
الياس كه يكي از حدسياتش همين بود زياد شوكه نشد . دستانش را به سينه زد و سعي كرد به سرگيجه و داغي بيش از حدش بي توجه باشد...
كوتاه گفت :
_ توضيح بده ...
بيژن متوجه ناخوشي حالش شد . نيم نگاه نگراني به سمتش انداخت و سعي كرد موضوع را عوض كند :
_ الان حالت خوب نيست ... بعدا برات مي گم ...
_ مي خوام الان بشنوم .
بيژن كلافه پوفي در هوا كرد ... اصلا احساس خوبي نداشت ... هم عذاب وجدان كهنه اش سر باز كرده بود و هم پرده از راز كسي ديگر برمي داشت كه راضي از افشاي ان نبود ...
_ ببين من وقتي پونزده ، شونزده سالم بود يه غلطي كردم كه مثل خرش توش گيرم ...خيلي وقت بود يادم رفته بود .. ولي از وقتي كه خاله اينا اومدن تو همسايگيمون يه اتفاقي افتاد كه اون خاطره رو به يادم اورد ...
مكث كرد . سكوت الياس نشانه ي انتظارش بود ...به سختي ادامه داد :
_ داشتم يه فيلم نسبتا ترسناك مي ديدم ...چيز خاصيم نداشتا ...ولي اين مهري پيله كرده بود كه يه چيز ديگه بزارم ... منم مي خواستم ببينم ... اه ... اونم هي رو اعصاب بود ... منم لج كردم ...فيلمم رسيد جاي ترسناكش ...حواسم از مهري پرت شد ... فيلمه خب ... زيادم ...
الياس حرفش را با صداي عصباني اش بريد :
_ دي وي دي بود ؟
لعنتي ... ! الياس زيادي باهوش بود ... ! كلافه سري به نشانه ي تاييد تكان داد .
الياس با حرص چشمانش را تنگ كرد و توپيد :
_ و توي خرس گنده نزدي يه كانال ديگه تا بعدا كه مهراسا رفت ببينيش؟!
سكوت ...!
الياس پوفي در هوا كرد ... سر گيجه اش بدتر شده بود ... استخوان دنده اش به شدت تير مي كشيد . تا رسيدن به بيمارستان هيچ نگفت . گذاشت بيژن ميان عذاب وجدانش بماند ...
از دستش دلخور بود . به خاطر لجبازي بيژن ، مهراسا از خون وحشت داشت ... نمي دانست بايد چه كند ... ولي تصميم جدي براي درمانش داشت . بالافاصله بعد از ازدواج او را به روانپزشك ماهري مي برد ... هيچ دلش نمي خواست در وجود مهراسا خللي مشاهده كند ..
***


براي هزارمين بار مجله هاي پزشكي ميز را وارسي كرد ...ديگر داشت طاقتش طاق مي شد . معلوم نبود اين دكتر با بيماران چه مي كند كه ان ها را بيرون نمي فرستد ؟!
با پاهايش روي زمين ضرب گرفت و در و ديوار اتاق انتظار را از نظر گذراند ... سفيد ،بي روح ، مخل اعصاب ! سه واژه ي كاملا مناسب !
دستي بر پيشاني عرق كرده اش كشيد . باز هم تب كرده بود ... فقط سه ربع از خوردن اخرين قرص تب برش گذشته بود و هيچ تغييري در حالتش مشاهده نمي كرد .
سعي كرد براي ارام شدنش به مهراسا و هر چيزي كه به او مربوط بود فكر كند . البته به جز بيژن ! پسره ي بيشعور ! بيخود نبود كه مهراسا هر وقت او را مي ديد اينگونه عصبي مي شد !
از دو روز پيش كه به كوه رفته و با خرابكاري اميرعلي دست از پا دراز تر به خانه برگشته بودند ، تمام فكر و ذكرش مهراسا شده بود ...
مادرش ديشب با خانواده ي نعمتي تماس گرفته بود و بالاخره قرار بله بران را براي فردا گذاشته بودند . از خوشحالي در پوستش نمي گنجيد ... انقدر علاقه ي چنگ زده به قلبش عميق بود كه كمي مي ترساندش... ترس از اينكه خداي نكرده اين وصال سر نگيرد و او ...
با صداي منشي دل از افكار منفي سرش كند و به طرف اتاق دكتر رفت ...
***
امروز هم الياس زودتر از پايان كار بيرون زده بود . با يك خداحافظي خشك و خالي ...
اينطور نمي شد ادامه داد . بايد يك فكري مي كرد . منصفانه نبود كه الياس او را به خاطر حماقت چند سال گذشته بازخواست كند ... او خودش به اندازه ي كافي دلخور بود .
در اتاقش قدم زد . به بهانه ي اخرين كارهاي پروژه ي نيروگاه ، تلفن را برداشت و به الياس زنگ زد . وقتي صداي زن گفت مشترك مورد نظر خاموش مي باشد ، تعجب صورتش را پر كرد . الياس هيچ وقت تلفنش را خاموش نمي كرد ..
شايد شارژ گوشي اش تمام شده بود ... نه ، امروز خودش ديد كه الياس از نادره خانوم ، شارژر گرفت و به گوشي اش زد ...
مسخره بود اما كمي دلهره داشت . در اين سه روز ، حال جسمي الياس هيچ مساعد نبود . هر چند ساعت يك بار ، چند قرص جورواجور به تجويز خود (!) مي خورد و انواع جوشانده ها را به اقا فيروز مي داد تا برايش دم كند و به جاي چاي بفرستد .
چش شده بود ؟!
عصبي و نگران روي تخت نشست و دوباره شماره اش را گرفت ... سه باره ... چهار و پنج باره ... عجيب اين نگراني دلش را اشوب كرده بود .
در يك تصميم اني و بدون فكر شماره ي خانه شان را گرفت و به صداي بوق گوش داد ... انتظار داشت الان صداي خواب الود الياس در گوشش بپيچد كه اشتباه كرد :
_ بله ؟
_ سلام خانوم عسگري ... بيژن هستم . خوبين ؟
_ ممنون پسرم شما خوبين ؟
_ مرسي ... ميگم الياس خونه است ؟
صداي شبنم كمي متعجب شد :
_ نه ... گفت بعد از شركت ميره دكتر كه ... يه چند قلم خرت و پرت هم گفته بودم بخره ... به خاطر همين دير كرده .. مگه گوشيشو جواب نمي ده ؟
بيژن دلش نيامد اين نگراني بي موردش را به شبنم خانم هم انتقال دهد :
_ نه خاموشه ...فكر كنم شارژ نداشت . بسيار خب مزاحمتون نميشم . شبتون بخير .
_شب تو هم بخير خدانگهدار...
صفحه ي گوشيش را ناراضي لمس كرد و دكمه ي اف را فشرد ... الياس كجا مانده بود ؟
نمي دانست چند بار طول و عرض اتاق را طي كرده ، در موهايش چنگ زده ، خود را به اشپزخانه رسانده و بطري اب را سر كشيده ... نشمرده بود ... تنها دقايق را مي شمرد و تعداد تماس هايش كه همه به يك جمله ختم مي شد :
« مشترك مورد نظر خاموش مي باشد ...»
از شدت نگراني ، دوباره سر درد گرفته بود . به عقربه ها نگاه كرد . سه ساعت از تماس شبنم با او مي گذشت ... تماسي كه پر از دلهره بود و او اميد واهي به ان مادر داد... گفت كه الياس بايد به چند جايي سركشي مي كرد و صداي نامطمئن شبنم كه مي گفت :
_ اين وقت شب ؟؟!!!
لعنتي ! ساعت درست دوازده و نيم بود و هيچ گاه سابقه نداشت الياس تا اين موقع بيرون از خانه باشد ... او مرد خانه شان بود ... هيچ گاه از روي بي فكري تلفن را خاموش نمي كرد ... نكند ...
لبش را با شدت گاز گرفت . اصلا دلش نمي خواست فكر هاي منفي كه تا دم مغزش مي امدند را به داخل راه دهد ... نا اميدانه و براي هزارمين بار شماره ي الياس را گرفت ...
بوق خورد !
از روي تخت جهيد .. با هيجان به بوق هاي ازاد كه پي در پي مي خورد گوش داد ...
انقدر بوق خورد تا قطع شد . با اين قطع مايوس نمي شد ... تلفنش روشن شده بود و اين يعني حالش خوب است ... با اميدي كه تازه در رگ هايش نشسته بود ، دوباره شماره اش را گرفت .
پس از پنجمين بوق ، گوشي جواب داده شد ... جوابي پر از سكوت ... پر از نفس هاي عميق و لرزان ... پر از ...درد ....
بيژن اخمي عميق كرد . با حالتي عصبي صدا زد :
_ الياس ؟!
_ ...
_ الياس اونجايي ؟!
_...
_الياس با توام ... جواب بده نصف جونم كردي ...
بالاخره پس از شش ساعت بيخبري و دل نگراني ، صداي شكسته و خش دار الياس در گوشش پيچيد ...
_بي ... ژن ...
زانوهايش تا شد و هيكل خسته اش روي تخت افتاد ...
از اين صداي خش دار هيچ خاطره ي خوبي نداشت ...ان صدا را تنها زمان فوت پدر الياس شنيده بود ... ان موقع هم مثل الان صداي الياس پر از خش بود و شكسته صدايش زد:
« بي ... ژن »
اما اين بار ، چقدر صدايش پر دردتر بود ... چه بلايي بر سر بهترين رفيقش امده بود ؟!
اب دهانش را قورت داد ... بايد خود را به او مي رساند ... هر اتفاقي هم كه افتاده باشد بايد او را همراهي مي كرد ... مثل دو سال گذشته كه شانه هاي لرزانش را گرفته بود و در اغوش كشيده بودش تا به او بفهماند در غم بي پدريش با او شريك است ... شريك بود و شريك ماند ...
اكنون هم بايد الياس را همراهي مي كرد ... محكم پرسيد :
_ كجايي الي ؟
اين تنها باري بود كه مخفف اسم الياس را اينقدر با ارامش مي گفت .. اينقدر با صميميت كه حتي فرد خورد شده ي پشت خط ، از بي حد و مرز بودن ان ، ميان اماج غمش لبخند بي جاني زد :
_ نمي ...دونم ...تو ...بيابون ...
انقدر صدايش خش داشت كه بيژن مطمئن بود چندين بار در اسمان فرياد زده ... ادرس دقيق را با بدبختي از زبانش كشيد و در اخر تنها اضافه كرد :
_ ديگه داد نزن ...
و جوابش تنها پوزخند تلخي بود و قطع تماس ... و اشك هايي كه بي محابا بر گونه هاي تب دارش جاري بود ...
صداي ان دكتر شوم هنوز هم در گوشش اكو مي شد ... هر چه داد مي زد ، ان صدا ميان فرياد هايش مخلوط نمي شد ... ان صدا محو نمي شد ... ان صداي جهنمي از گوش هايش بيرون نمي رفت ... ان صدا ، صداي ناقوس مرگش بود ...
**


ناقوس اول :
« جناب عسگري ... متاسفانه بايد بگم كه شما ... بيماري سختي دارين...»
گيج از صداي اولين ناقوس بود ...اما، صداي بيرحمانه ي دكتر همچنان ادامه داشت :
ناقوس دوم :
« شايد تا به حال اسم CML رو شنيده باشيد ...»
نه ... نشنيده بود ... اما گوش هايش ، پر مي شد از صداي دكتر و صورتش پر مي شد از بهت ...
« متاسفم كه اينو مي گم ... ولي ، بيماريتون ... در فاز بلاستيك قرار گرفته ... مي فهمين چي مي گم ؟!»
مي فهميد ؟! نه ! او اصلا نمي فهميد CML چيست ... ! فاز بلاستيك چيست ؟! حتي معني فارسي كلمه هم در لغت معني ذهنش يافت نمي شد !
دكتر جوان و تازه كار بيچاره تر از او بود ! سعي مي كرد از حرف زدن طفره برود ... رنگ و روي الياس اصلا خوب نبود ... اما چاره اي نداشت ... بايد رك و راست حرف مي زد ...
ناقوس سوم :
« جناب عسگري ... شما بايد هر چه زودتر تحت درمان قرار بگيرين ... CML ، يا همون سرطان مغز استخواني كه شما بهش مبتلا شدين ، واقعا پيشرفته تر از اونيه كه بخوايم براي معالجه اش صبر كنيم ... شما خيلي دير مراجعه كردين ... شايد اگه زودتر ميومدين ... »
گوش هايش زنگ مي زد ... صداي ناقوس شوم ، هنوز در سرش بود ... بس بود ... خدايــــــا بس بود ... !
نور سفيد و تندي در چشمان پر ابش نشست ... سر به راست چرخاند ... پرشياي سفيد بيژن در چند قدمي اش متوقف شده بود ...
بيژن به سرعت از ماشين پياده شد ... نفس نفس مي زد ... پالتوي سياهش را سرسري به دوش كشيده بود و با شلوار ورزشي سياه ، و پاهايي كه نصفه نيمه در كفشهايش فرو رفته بودند ، به سمت الياس پرواز كرد ..
الياسي كه روي زمين نشسته بود ... موهاي لختش در پيشاني پخش شده بود ...چشم هايش براق از اشك و صورتش به رنگ گچ بود ...
در يك كلام ، الياس شكسته بود ...
بيژن ، كنارش روي زمين نشست ...طلايي چشمانش در ميان سياهي نگاه او ، پر پر مي زد ... ارام و خش دار زمزمه كرد :
_ چت شده الياس ؟!
كلمه ي بيماري ، پيشرفته .، CML ، معالجه ، بلاستيك ، تنها كلماتي بود كه ميان ان ناقوس شوم پررنگتر از بقيه جلوه مي كرد ... سر سنگينش را به در ماشين تكيه داد ... بيژن كلافه و بي صبر شانه اش را تكان داد :
_ دِ بگو چت شده عوضي !
ان كلمات ، همان كلمات نهفته و پررنگ ميان صداي ناقوس ، پشت دهانش رديف شد و زمزمه وار بيرون ريخت :
_ مي گفت CML دارم ...
بدون برگشت به سمت بيژن پرسيد :
_ مي دوني چيه ؟!
بيژن هيچ نفهميده بود ... چه كسي به الياس مي گفت كه CML دارد ؟! الياس چش شده بود ؟! اصلا كجا رفته بود ؟! اين CML كوفتي ديگر چه بود ؟!
_ بيماري پيشرفته ... سرطان مغز استخوان ...تو فاز بلاستيك ...
بيژن مبهوت از شنيدن اين نجواي منحوس ... !
_ مي دوني چيه ؟!
بيماري پيشرفته ؟! الياس كدام جهنم دره اي رفته بود ؟! كدام احمقي چنين حرفهايي زده بود ؟! سرطان مغز استخوان ؟! اين ديگر چه شوخي مزخرفي بود ؟! كاش يك نفر دهان الياس را مي بست !
_ دارم مي ميرم ... !!!
صداي ناقوس در گوش الياس تمام شد ... به همين سادگي نتيجه گيري كرد . او مبتلا به يك بيماري خطرناك و پيشرفته بود ... براي معالجه دير شده بود ... داشت مي مرد ! به همين سادگي !
در طول چند ساعت گذشته بيژن انقدر فشار عصبي و نگراني را تحمل كرده بود كه دلش مي خواست سرش را به ديوار بكوبد ... حال اين وقت شب ، وسط اين بيابان ، الياس چه شوخي مسخره اي مي كرد !
دستي كه بر شانه ي الياس نشسته بود مشت شد ...مشت شد و شانه ي بي رمق را محكم فشرد ...مشت شد و حرصش را بر سر ان شانه خالي كرد ... بدون اينكه فرياد بي امانش را كنترل كند داد كشيد :
_ معلوم هست چه چرت و پرتي ميگي ؟! نصفه شب منو زابراه كردي ... مامان و خواهرتو به كشتن دادي ... مرديم از نگراني ... حالا نشستي وسط بيابون ميگي دارم مي ميرم ؟! غلط مي كني بميري ... !
الياس با چشماني بي فروغ نگاهش كرد ... دوباره لب زد :
_ دارم مي ميرم ...
بيژن ديگر ننتوانست خود را كنترل كند ...مشت نشسته بر شانه ي الياس بي درنگ چانه اش را نشانه گرفت ... الياس از پهلو بر زمين افتاد ... دستش زير دنده ي دردناكش ماند ... ريزش خون را در ان سياهي بر اسفالت جاده حس كرد ... خون ...خون ... مهراسا ... !
چشمان پردردش را بست :
_ دارم مي ميرم ...
بيژن كلافه از اين تكرار مكررات بود ... عصبي بود ... هيچ چيز شوخي نبود ... ممكن نبود هيكل مچاله شده ي الياس شوخي باشد ... بهترين رفيقش به گفته ي خودش داشت مي مرد ! مسخره نبود ... بود ؟!
نفس نفس مي زد ... بغض بر گلويش چنگ زده بود . كلافه دور خود راه مي رفت . دستهايش را در موهاي مجعدش كرد و به شدت كشيد ... فريادي كه از ته حنجره زد ، سكوت بيابان را در هم شكست ...
الياس هنوز به پهلو روي زمين افتاده بود ... بيژن هنوز نفس نفس مي زد ...و بيابان هنوز در سكوت عميقي به سر مي برد ...
بيژن ارام به الياس نزديك شد ... پشيمان از مشت ناحقي كه بر چانه ي الياس زده ، سرش را پايين انداخت . دو زانو نشست و دست بر شانه ي اش گذاشت ... شانه اي لرزان ...
اخم هايش عميق تر شد . دو دستش را بر بازوهاي او گرفت و نيم تنه اش را بلند كرد . چشم هاي متعجبش بر دهان خوني او و چهره اي كه از گريه مچاله شده بود افتاد ...
بغضي ناخوانده ميان صدايش نشست :
_ الياس ؟!
لرزش شانه ها بيشتر شد ... اشك ها سرعت بيشتري بر صورتش گرفتند و در اخر ختم شدند بر خون رواني كه بر سويي شرت سفيد الياس چكه مي كرد ...
با كف دست خونابه ي انتهاي صورت او را گرفت و در حالي كه به سختي لرزش صدايش را كنترل مي كرد گفت :
_كدوم احمقي اون حرفا رو بهت زده ؟ كي گفته تو ميميري ؟ ... اگه مريض هم باشي هزار و يكي درمان داره ... برو پيش ارميا ... برو اونجا عمل پيوندو روت انجام مي دن ... اين بيماري علاج داره برادر من ... اينجوري نكن الياس ...
الياس با گريه اي تلخ دست بيژن را گرفت ... همان دستي كه خونابه ي صورتش را زدوده بود ... كف دست را باز كرد ... با بيچارگي هق زد :
_ نگاش كن ...
بيژن به كف دستش نگاه كرد ... در ان سياهي تنها خيسي اش معلوم بود ...
_ ديگه ... نمي تونم پيشش بمونم ...
بيژن با استفهام نگاهش كرد ... سر الياس روي سينه اش افتاد ... لرزش شانه هاي مردانه اش چند برابر شد :
_ از خون ...مي ترسه ... من چجوري...؟!
و بغض ، حرفش را ناتمام گذاشت ...
***

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 23
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1163
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,648
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1045
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,557
  • بازدید ماه : 140,879
  • بازدید سال : 583,344
  • بازدید کلی : 12,448,433