close
تبلیغات در اینترنت
رمان اینجا زنی عاشقانه میبارید قسمت اول
loading...

رمان فا

چکیده : نگاه در چشمان بیمارش میدوزم! بغض را قورت میدهم...اما..نه نمیشود..همیشه باریدن یعنی زن..زن یعنی همیشه باریدن! اینجا هوا ابریست...آنجا را نمیدانم! اینجا نفس تنگ است..آنجا را نمیدانم! اینجا دنیایم اندازه آغوشیست که یکبار هم لمسشان نکرده...اینجا...نجیبانه دور میشوم..نانجیبانه قلبم…

رمان اینجا زنی عاشقانه میبارید قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3085 جمعه 18 بهمن 1392 : 10:45 نظرات ()

چکیده :
نگاه در چشمان بیمارش میدوزم! بغض را قورت میدهم...اما..نه نمیشود..همیشه باریدن یعنی زن..زن یعنی همیشه باریدن!
اینجا هوا ابریست...آنجا را نمیدانم! اینجا نفس تنگ است..آنجا را نمیدانم! اینجا دنیایم اندازه آغوشیست که یکبار هم لمسشان نکرده...اینجا...نجیبانه دور میشوم..نانجیبانه قلبم پا میکوبد!
اینجا زنی عاشقانه میبارد..اشتباه نکن...همه جا زنان میبارند...گاهی عاشقانه..گاهی عارفانه...گاهی ... گاهی زنان تنها میبارند...بی هیچ بهانه!


فاطمه حیدری

قدم از قدم برمیدارم و اضطراب روی اضطراب میگذارم!
دست و دلم فرت و فرت میلرزد...
دلم حالی به حالی میشود!
نمیتوانم ...نمیتوانم...رهام زیادی برای من بزرگ است...زیادی برای من مرد است...زیادیست ...باور کن زیادیست!
- سلام...
برنمیگردم..تا مبادا...تا مبادا چه؟ تورا به خدا بس کن نگار...
نگاهش میکنم...چشم در چشمان مشکی اش میاندازم:
- سلام!
شالم را مرتب میکنم...
هزاران بار در آینه نگاه کردم و به خودم ثابت کردم که این کجکی بودن موهایم بهم میاید...اما با دیدینش اعتماد به نفسم فروکش میکند و به یکباره همه را داخل شال یشمی ام میچپانم!
با آن بارانی قهوه ای رنگش..با آن بوت های چرمی اش که پاچه های شلوار نا منظم بیرون زده است و زیباترش کرده...خوشتیپ تر از همیشه شده ...البته این به این معنا نیست که برای دیدار با من بیشتر از همیشه به خودش رسیده نه او همیشه خوش پوش است!
با دستش به نیمکت اشاره میکند:
- نمیخواین بشینید؟
دستپاچه سری تکان میدهم و کنارش مینشینم...اما با میلیون ها فاصله!
به دست چروک پیرمرد سوپور نگاه میدوزم...از نارنجی فرم مخصوصش متنفرم...همیشه از نارنجی بدم میاید...
و بیشتر از آن از این افکاری که بی دلیل و بی موقع به سراغم میایند....
نگاهم میکند...و با خودم فکر میکنم...نیمرخ زیبایی دارم یانه؟
- نمیخواین چیزی بگین؟
نگاهش میکنم:
- چی باید بگم؟
نمیخندد...تازه اخم هم میکند...وای چقدر در مقابل این عظمت نحیفم! جا به جا میشود و میگوید:
- باشه..پس من شروع میکنم!
تازه میفهمم که چقدر صدایش کلفت است...زیادی کلفت است!
خیره در چشمانم میشود و تنها در این فکرم که در سرما آرایشم خراب نشده باشد..کرم پودر روی پوستم سفیدک نزده باشد...و رژ لبی که قطعا پاک شده است...
دستی به لبه شالم میزنم و چشم در چشمش میدوزم...نه میخندد...نه میگیرد...
اصلا حرکتی از خودش نشان نمیدهد..تنها تماشایم میکند...میترسم در دلش بگوید که این رنگ به صورت برنزه اش نمیاید یا....
حرف در ذهنم میخشکد:
- زیبایی ظاهری شما اصلا برای من مهم نیست خانوم...اینقدر خودتونو معذب نکنید..
خجالت میکشم...دلم میخواهد آب شوم ...پودر شوم..لعنت به تو و زبانت!
لبه کتش را بهم نزدیک میکند و میگوید:
- میدونین که تو زندگیِ من یه رادینی وجود داره...
آرام جواب میدهم:
- بله...مطلعم!
- پس فکر میکنم فیروزه اطلاعاتی در اختیارتون گذاشته؟
وای که چقدر رسمی حرف میزند..و مرا مجبور میکند با همین کلاس جوابش را بدهم!
- بله!
نفس عمیقی میکشد...
- فیروزه منو میشناسه...حدود هفت هشت سالی هست که باهم توی این اکیپیم..حتی ...حتی با مادر رادین توی دانشگاه بودیم و توی همین گروه...
نمیدونم فیروزه توی شما چی دیده که فکر میکنه میتونیم باهم آشنا بشیم و نتایج خوبی رو بگیریم...
اگه اشتباه نکنم یه دو سه باری اومده بودین با هامون کوه درسته؟
- بله!
سر تکان میدهد:
- توی این چندتا برخوردی که باهم داشتیم من چیزی از شما ندیدمو شناختی هم ندارم!
ولی حتما فیروزه یه تفاهم و نقطه اشتراکی دیده که خواسته باهم ملاقات داشته باشیم...در هر صورت من آمادم که بشنوم...چون من از شما هیچی نمیدونم!
سری تکان میدهم و نگاهش میکنم..زبان باز میکنم:
- چی بگم دقیقا؟
شاکی میشود..تند میگوید:
- اینکه مثلا چند سالتونه...تحصیلاتتون چیه؟ از خانوادتون از دلتون...از احساساتتون از دیدگاه های مذهبی و حتی دیدگاه سیاسیتون...میتونید؟
میتونید؟ چقدر طعنه آمیز:
- نگار پارسا.. لیسانس داروسازی...بیست و نه سالمه...بیکارم...در واقع توی پژوهش سرا مربیم...که اونم شغل حساب نمیشه...
گرایش مذهبیم.، خوب دوست دارم اونچیزی که دلم میخواد باشم ..اما متاسفانه نیستم..در کل بگم..آدم مذهبی نیستم اما به اصولی که اعتقاد دارم بدجور پایبندم..به این مسائل فقهی جدید اعتقادی ندارم...از سیاست خوشم نمیاد..
اما...هه...تاجایی که بشه سبزم!
منتظر میماند...منتظر حرفی که نمیخواهم بزنم..تورو خدا نخواه...سر کج میکند و سنگین میپرسد:
- خانوادتون؟
آب گلویم را قورت میدهم..حالا خوب است گفتم تو را به خدا:
- مادرم فوت کردن...پدرم زن گرفتن و آلمان زندگی میکنن...من...تنهام...
یکی از ابروهایش را بالا میاندازد...نمیدانم پوزخند است...چیست؟ به کج و معوج کردن های چهره اش وارد نیستم:
- از کسی که تنها زندگی میکنه و تنها هم روی پای خودش وایمیسه توقع دارم محکم تر از اینا صحبت کنه...
نفسم را فوت میکنم..وااای او دیگر زیادی نظامی فکر میکند..تنها لبخند میزنم..اما دوست دارم بگویم که تنها در مقابل تو اینگونه تحلیل میروم...
در کل که بخواهی بفهمی باید بگویم قوی و محکمم..سرسخت...آنقدر که در برابر درخواستهای همکار جذابم روی نفسم پا گذاشته ام...
آنقدر فیروزه از صلابت سخن و شانه های پهنش تعریف کرد که من اینگونه آب رفتم...باید قرصش را بخورم که : "او بیدی نیست که من ادای باد را درمیاورم"
دستی در موی مشکی اش میکشد...تکه ای از موی جلوی سرش سفید است....
نمیدانم خودش از قصد رنگ کرده یا شاید ...بازهم گند میزند به افکارم:
- ارثیه..
هول میشوم:
- چی؟
دستی به همان تکه میکشد:
- اینو میگم...ارثیه...
میخندم..الکی...چقدر ضایع آنالیزش میکنم...
- یه سوال دارم...
- بفرمایید..
تورا به خدا از آن سوال های سخت نپرس...
- تا حالا مردی تو زندگیتون بوده؟
نفسی میکشم...آسوده خاطر...لبخند میزنم..آسوده خاطر:
- نه...هیچ وقت..
بازهم ابرویش را بالا میاندازد:
- باورکنم؟
از حسی که در آن لحظه دارم محکم تر میشوم..از اینکه با افتخار بگویم تو اولین مردی هستی که با او قرار میگذارم لذت میبرم..همین هم جرات کلام بیشتری نصیبم میکند:
- هرجور راحتید!
با مکث میگویم:
- شما اولین مردی هستین که باهاش قرار میذارم...و اولین مردی که شاید بخوام روش جدی تر فکر کنم!
شانه بالا میاندازد...نفسی فوت میکند و بخارش از نیمرخ تُن سردی دارد:
- عجیبه!
میخواهم بگویم اصلا هم عجیب نیست اما نمیگویم..
- نمیخواین چیزی از من بدونید؟
- چرا حتما!
نگاهم میکند:
- به سبک خودتون معرفی کنم؟
زبان درازی میکنم:
- قطعا محکمتر از من حرف میزنید...
نمیخندد..و من توقع دارم حداقل یک لبخند دوستانه بزند...
- معلومه..چون من مردم!
هه...باید یک فمنیست گیر تو میافتاد! زیادی به هورمن های جا به جایش مینازد...زیادی به مذکر بودنش افتخار میکند!
- رهام آذر...سی و چهار سالمه...لیسانس معماری دارم...توی شرکت ساختمانی آرشیتکتم...در واقع تو شرکت دوستم کار میکنم! وضع مالیم میتونم بگم خوبه...زندگی متعادلی دارم...
کارم همیشگیه...در کل پشتوانه محکمی دارم...از لحاظ اعتقادی نمیدونم چی بگم اما...بگذریم...
از لحاظ سیاسی هم تا حدودی که البته برعکس شما من عاشق سیاستم و دردسراش...عاشق بحثای نزاع گونش...
خانوادم شیرازن...اصلیتم شیرازیه...دانشگاه تهران که قبول شدم اومدم اینجا و خوب...اینجام ازدواج کردم و موندگار شدم...
اصلا ادم احساساتی نیستم....رک و بی پرده حرفمو میزنم...توقع هم دارم صادقانه نظر دیگرانو بشنوم!
کارم برام خیلی مهمه ...و همین طور...
نفسی میکشد:
- پسرم..رادین! پنج سالشه...زیادی از حد میفهمه و من عاشق آدماییم که بیش از حد پاشونو از گلیمشون دراز میکنن!
یه کمم..یه کم که نه خیلی...بداخلاقم...زود عصبانی میشم...
و یه نکته مهم...به شدت باطن آدما و درونشون برام مهمه! خانومه نگار خانوم...برای من رنگ روسری و مدل چتری و مارک لباستون اهمیت نداره...
همون اندازه که...
سرش را چندبار بالا پایین میکند و میگوید:
- همون طور که سایز سینه و قوس کمر و رنگ لباتون برام فرقی نداره!
کاش نمیگفت...کاش..دلم میخواهد بزنمش..واقعا که!
- من یه آدم کاملا درونگرام...و شرط اینکه کسی من و با تمام اخلاق سگیم تحمل کنه اینه که...باطن شیشه ای داشته باشه...
پس..وقتی با منید لازم نیست هر لحظه دستتون به لبه شالتون باشه یا دگمه های پالتوتونو چک کنید و نگران آرایشتون باشید...
همین که بفهمید ظاهر آدما یک درصدم مهم نیست یعنی باطنتون نمره خودشو میگیره!
نگاهش میکنم..چقدر گستاخ است این مرد...دل به دریا میزنم:
- همیشه اینقدر بی پروا حرف میزنید؟
با قاطعیت چشم در چشمم میدوزد:
- همیشه...
با مکثی میگوید:
- قاطعانه تر از اینم میتونم!
- شما با روحیه خاصی اومدین اینجا...یا شایدم ذاتیه اما...حس میکنم با مقابله و زور اومدین درسته؟
شانه ای بالا میاندازد:
- هیچ کسی نمیتونه منو تو کاری که نمیخوام زور کنه...
بلند میشود..من هم پشت بندش...
کارتی از جیبش در میاورد...
- این کارتمه! فکر میکنم میتونیم بیشتر و بهتر آشنا شیم...
کارتش را میگیرم..تشکر میکنم..تا دم مزدای مشکی اش همراهی میکنم...
- بفرمایید میرسونمتون!
- نه ممنون ماشین دارم!
- راسی یه سوال مهم دارم که ایشالا اگر دوباره دیداری داشتیم میپرسم...در مورد خودمه...
سر تکان میدهم...در را باز میکند و قبل از اینکه بنشیند میگوید:
- تا به امروز تو زندگیم آرامش نسبی برقرار بوده..نمیخوام با اومدن کسی بهم بریزه..نمیخوام اوضاعم خراب بشه..پس به کسی احتیاج دارم که آروم ترم کنه..فعلا!
سر تکان میدهم و او مینشیند..بعد از بستن کمربند و تک بوقی راهی میشود!
سیخ سیخ در سرمای زمستان ایستاده ام...در عین بد بودن...در عین این همه اژدها نمایی ها...چقدر خوب است!
با او حس آرامش دارم..چون حس میکنم خودش است...خوده خودش...دوست های اطرافم با اینکه هم جنسند اما کنارشان امنیت روانی ندارم..حس آشنا و خوبی دارد که تا به حال در کنار حرفهای تیز کسی نداشته ام!
او تیز است در عین حال نرم...هی عصبانیم میکند و میخواهی به رویش برگردی اما وقتی آرامشش را میبینی ناخداگاه آرام میشوی!
باید خودم را اصلاح کنم...اینکه هر لحظه نگران حالت قیافه ام هستم اصلا ار نگاه رهام قشنگ نیست و فهمیده ام چقدر از آدمهای ظاهر بین بدش میاید!
نمیتوانم...آخر ...اینهمه تغییر برای منی که اینقدر به تیپ و کلاس کاری و قیافه دیگران اهمیت میدهد نشدنیست؟
اگر رهام اینقدر جذاب و مردانه نبود عمرا همراهیش میکردم اما...خوب چه کنم؟ نمیشود با یک بی ترکیب کریه المنظر رابطه برقرار کرد..اصلا در خونم نیست..
از این لحاظ کاملا دو قطب مخالفیم...
فقط خدا به خیر بگذراند!


خسته و کوفته از پژوهش سرا برمیگردم...با همان بوتهای قهوه ای و پالتوی کلفتم روی مبل مینشینم!
دلم قهوه میخواد...خیلی...
دو سه روزی از دیدارم با رهام میگذرد...دلم میخواهد بازهم ببینمش...
و دقیقا از همان روز تا حال سعی میکنم که شبیه او قاطعانه و محکم باشم..جوابهایم حساب شده و منطقی باشد... میتوانم چون روحیه رسمی بودن را دارم اما...کاش روبه روی خودش همچین توقعی را از من نداشت!
یادش که زنده میشود باور کن ناخداگاه یاد کوه و صلابتش میافتم!!!
نمیدانم چرا این سرو تنومند را جور دیگری دوست دارم...نمیدانم چرا این اقتدار برایم دلچسب تر از این صورت فریبندست!!
امروز با این همه کار و سرو کله زدن با بچه های آزمایشگاه و خستگی ، هیچ چیز نمیدانم...نمیدانم که چرا میتوانم مرد ازدواج کرده ای را که بچه دارد دلخواهم باشد...
چرا منِ آفتاب مهتاب ندیده حاضرم با او باشم...با یک مرد مطلقه...شاید ارزش من ...ارزش دخترِ دست نخورده بیشتر از این حرفهاست..اما...
نمیدانم شاید حکمت است...شاید قسمت است که اینقدر از مصاحبت با این کوه زیبا خوشم میاید!
با بی حالی بلند میشوم....لباسهایم را آویزان میکنم و مثل همیشه منظم داخل کاور میگذارم...بوتهایم را پاک میکنم و در کمد جا میدهم!
موهایم را دوبار باز و بسته میکنم و کمی رژ میزنم...
انرژی خاصی با آرایش کردن به من دست میدهد! سه ماه پیش موهایم را عسلی کردم...میخواهم مشکی اش کنم...مشکی پرکلاغی...فیروزه میگوید بیشتر بهم میاید!
قهوه جوش را روشن و پنجره آشپزخانه را بازمیکنم! هوا سرد است خیلی..اما دوست دارم.این گرما با این تُن سرد دلچسبتر است....
صدای ماشین ها دیوانه ام میکند..اما همچنان روی صندلی آشپزخانه نشسته ام و به خودم..به خودش...فکر میکنم!
چرا رهام؟ چرا از ذهنم بیرون نمیروی...دوست دارم تنها یک جا گیر بیاورم و بنشینم تا صبح به او فکر کنم ، به ملاقاتمان، به حرفهایش هرچند که کنفم میکردند اما..این خشم مخفی اش هم جذاب است!
فنجان بزرگی را از قهوه پر میکنم و به سالن برمیگردم..همیشه قهوه را به چای ترجیح میدادم..برای شبهایی که میخواهم بیدار بمانم و به کارهای آزمایشگاه برسم قهوه بهترین همراه است!
روبه روی تلوزیون خاموش مینشینم...عطسه میکنم..دوباره به یاد رهام میافتم!
چرا سراغی از من نمیگیرد..این چه جور آشناییست؟ چرا دیگر نمیخواهد مرا ببیند..او شماره داد اما من باید زنگ بزنم و چه بگویم؟
بگویم دلم میخواهد بازهم هم دیگر را ببینیم؟؟ آخر او از دخترهای محکم و پر غرور خوشش میاید..میدانم!
اما...
تلفن خانه زنگ میخورد....شماره فیروزست...
- جانم؟
- سلام...چطوری؟
- خوبم قربونت...تو چطوری؟
- خــــــــوب...
- چیه شادی؟
- فردا میخوایم بریم خونه سپهر اینا..رهامم هستا.به بچه ها گفتم توام میای!
خوشحال میشوم..در کسری از ثانیه حال نداشته به جسمم برمیگردد..بلند میشوم و راه میروم:
- مطمئنی میاد؟
- عاشق شدی؟
میخندم:
- عشق که نه اما ازش خوشم میاد...همین! حالا چه خبره ؟
- تولد لالست...سپهر گفت خونه خودشون میگیره..تورو قرآن نگا نگار، مردم دوست پسر دارن مام داریم..این دانیال چلمن اصلا نمیدونه تولد من کیه!!!
- ول کن بابا توام..اینا همش میگذره... همین که باهم یه دوری بزنن یه پولی خرج کنن ارضاشون میکنه..اتفاقا دنیای اینا محدودتره..خدایی فیروزه تو حاضری با دانیال ازدواج کنی؟
- خوب..نمیدونم..شاید..نه ...
- بالاخره چی شد؟ اره نه شاید..
- ول کن تورو خدا نگار...
- حالا چرا اینقدر دیر بهم خبر دادی؟؟
- یادم رفت بابا..سه روزه میخوام بهت بگم هی یادم میره...میای دیگه قطعا؟
- اره میام..
- اولین باره بدون ناز داری با من میای یه جا ها...
بازهم میخندم:
- اینم به خاطر تو نمیام...به خاطره رهامِ...
- عـــــــــــــوضی...
میخندم و او با فحش و دری وری خداحافظی میکند!!
از همین الان به فکر لباس و سر و ریخت فردایم...چه بپوشم؟ اصلا رهام چگونه دوست دارد که بپوشم؟
میدانم مهمانی هایشان باز نیست و خیلی هاشان هم تا حدودی معتقدند...اما...دوست دارم چیزی بپوشم که رهام دوست داشته باشد..همین!
میخواهم نظرش را جلب کنم..میخواهم ببینم که این کوه میتواند بشود یک سنگ ریزه عاشق..یعنی میشود؟

 

صبح زودتر از همیشه بیدار میشوم..دیشب از ذوق دیدار دوباره رهام از خواب کامل خبری نبود...
نمیدانم چه بر سرِ روحم آمده..چه بر سره احساسم آمده...اما هرچه هست دوست دارم ببینمش...دوست دارم به وجودم توجه کند...به بودنم!
البته که اسمش را میدانم..این خواستن است...دوست داشتن ...اما هنوز در شکلگیری احساساتم مطمئن نیستم.اگر او مرا نخواهدو من الکی دل ببندم چه؟
آن وقت من میمانم و یک دل عاشق...من میمانم و یک رهام نیامده!
لباسهایم را میپوشم و با وسواس آرایش میکنم...وقتی میگوید ظاهرت برایم مهم نیست یعنی ...ای خدا من آخر دیوانه میشوم! این یعنی اش را نمیفهمم!!!
شال زرشکی رنگ چروکی را سر میکنم...موهایم را بیرون نمیگذارم...هم راحت ترم هم..
لبخند میزنم و در آینه زل میزنم:
- هم برای رهام مهم نیست!
عطر میزنم...نیم بوت های براقم را از کمد بیرون میکشم و پا میکنم..آماده ام...
با تک بوق دانیال بیرون میروم...
از همان دور برای فیروزه دست تکان میدهم..او هم کله اش را...دختر خشکی ست..و من عاشق این جدیتش هستم!
سوار میشوم و با فیروزه دست میدهم...دانیال از آینه نگاهی میاندازد و میگوید:
- راسی اون روز با رهام رفتین بیرون؟
میخندم...میخواهم بگویم عمت و خر کن...یعنی تو نمیدونی؟ به تو نگفته؟..
- چیه چرا میخندی؟
- هیچی...هیچی...آره رفتیم بیرون...
خیابان را تماشا میکنم:
- فک میکردم بهت گفته!
- هه...رهام هیچ وقت هیچ حرفی از این مسائل نمیزنه...
بعد با صدای آرامتری میگوید:
- اون اصلا بلد نیست حرف بزنه...
میخواستم بگویم خیلی هم خوب حرف میزند...نمیدانی برای من چه بلبل زبانی هایی که نکرده اما...مثل همیشه زبان بستم!
فیروزه برمیگردد نگاهی به سرتاپایم میاندازد:
- چی پوشیدی؟
- همون لباس سرمه ای...
سر تکان میدهد:
- چی گرفتی؟
- یه عطر داشتم خونه..نو بود...
- بابات آورده بود نه؟
- اوهوم...
هیچ کدام از وسایلی را که بابا میاورد را استفاده نمیکردم! هیچ وقت!
- خیلی بیشعوری نگار..
- مرسی..
تا مقصد حرفی نمیزنیم...و من چقدر راضیم از این سکوت ...دوست دارم به رهام فکر کنم..اینکه امروز چگونه میخواهد با آن ظاهر عجیبش مرا جادو کند...کاش اینقدر جذاب نبود و کاش به جایش کمی اخلاقش نرم تر بود!
دگمه آسانسور را فشار میدهم و با حرکتش و صدای موزیک مسخره ای که پخش میشود هر سه میزنیم زیر خنده!
پیاده که میشویم درست روبه روی در آپارتمان سپهر یم...
با فکر اینکه الان رهام پشت این در روی یکی از این مبلها نشسته و شاید لبخند میزند قلبم میریزد...
و چقدر از این ریزش های ناگهانی خوشم میاید!
از اینکه حس دوست داشتن و اهمیت دادن در من سرک میکشد! از این همه بی مهری خسته ام..از این که بیست و هشت سال هیچ برایم ارزش نداشت...ارزشی مکمل و خاص...
خسته ام از این که احساس ندارم..البته نداشتم..این که با دیدن رهام سراغ من میاید اسمش احساس است...
سپهر با روی خوش استقبال میکند...مثل اینکه لاله از قضیه ی تولد خبردار نیست...و چقدر دلم میخواهد یک روزی کسی باشد که به این شکل با اینهمه عشق از غافلگیر شدنم لذت ببرد!
فقط و فقط با چشم به دنبال مرد کوهستانم..نمیابمش...بادم به سرعت خالی میشود..به اتاق میرویم تا لباسمان را تعویض کنیم...
محکم به پهلوی فیروزه میکوبم:
- پس کو؟؟ نمیاد نه؟
- اروم بابا...چه میدونم...اون همیشه همه جا دیر میاد...دیر میاد که زود بره!
بازهم خیالم راحت نمیشود...باهم به سالن میرویم...از سلام و احوال پرسی بیزارم..بی حوصله شده ام و چقدر بدم میاید حالم به کسی وابسته باشد...به بودن و نبودن کسی...
تنها ویژگی بد اهمیت دادن همین است! نبودنش حالت را گه میکند! بودنش...از خود بیخود...
فیروزه برایم شربت میاورد...مزه مزه میکنم و دعا میکنم تا آخر این شربت رهام بیاید!
قلپ آخر را که سر میکشم صدای در میاید!
قلبم میریزد...نگاهی به شیشه بوفه کنار میاندازم..خوبم..خوبِ خوب...موهایم را داخل تر میکنم و لباسم را از تنم فاصله میدهم!
فیروزه با لودگی نگاهم میکند...زیر لب میگوید:
- واقعا تو دیوونه ای نگار...
بعد میخندد...و چقدر از این دیوانه بودن ها خوشم میاید...چرا زودتر از این دیوانه نشدم!
عجب دیوانه ی دیوانه ای..
فیروزه زیر گوشم خبری را میدهد که خودم آگاهم ..میدانستم تا پایان آخرین قلپ از شربت میاید!
چشم به در میدوزم و دانیال که در را باز میکندناخواسته خودم را از روی صندلی بلند میکنم!
فیروزه روی دستم را فشار میدهد و چشم غره میرود:
- بشین نگار...واقعا ضایعی...
مینشینم اما میخندم...
با دیدنش قلبم میلرزد...و اولین کسی در تیررس نگاهش هست خودمم....
سری تکان میدهم و لبخند گنگی میزنم...تنها به تکان کوتاه سرش اکتفا میکند..نه میخندد..نه اخم میکند..هیچی..هیچ!
با مردها دست میدهد و بعد از دراوردن کاپشن مشکی رنگش کنار دانیال مینشیند...سپهر سمت چراغ ها میرود و با خنده میگوید:
- الاناس که دیگه نوزاد برسه...به خدا اگه تابلو کنید...خودم....
دانیال با خنده میگوید:
- سپهر جان خانواده نشسته...
صدای قفل در میاید...همه ساکت میشوند...سپهر هیس هیس میکند و چراغها را خاموش میکند..صدای فریاد های لاله خنده دار است:
- سپهرم...کوشی؟؟ عشقم امروز از اون روزایی که ..
صدای سپهر که میاید همه بی صدا میخندند:
- ســـــــــــلام ....خانومی...حالا چرا داد میزنی قربونت برم..به خدا من هنوزم میشنوم!
لاله بلند میخندد..با ناز میگوید:
- بریم بالا؟؟
پسر ها میخندند و نمیدانم رهام در چه حالیست..
چراغ و استریو همزمان باهم روشن میشود و همه جیغ میکشند...من اما در این حال و هوا نیستم..میخواهم عکس العمل رهام را ببینم!
هنوز هم همانجوری که نشسته بی هیچ واکنشی روی مبل لم داده و شربت مینوشد...
لاله از ترس هزار بار میمیرد...و من ...چقدر میشکنم از اینکه رهام توجهی نمیکند...
چرا هیچ غلطی نمیکند...مگر ما برای آَشنایی همدیگر را ندیدیم...پس چرا؟
صدایش حالم را منقلب میکند:
- خوبین؟
برمیگردم...لیوان شربت را طرفم میگرد:
- ممنون ...
کنارم مینشنید..و چقدر...چقدر چی؟
- زنگ نزدید....
لبم را به دندان میگیرم...
- منتظر بودین؟
- نه ... فقط فکر میکردم سراغی میگیرین...
مات میمانم..این چه طرز برخورد است؟
صادقانه میگویم:
- نمیدونستم وقتی زنگ بزنم باید چی بگم...
- هه...جالبه چون منم نمیدونم چی باید جواب بدم! واقعا نمیدونم این دختر پسرا مگه چه قدر حرف دارن..
میخندم..میبینی؟ خشمم را به ثانیه نکشیده میخشکاند!
- اولین باره میبینم جوابی ندارین..
جدی نگاهم میکند:
- این مسئله فرق داره!
نمیدانم با کدام جرات اما میپرسم:
- من چی؟ من برای شما فرق ندارم؟
سریع نگاهم میکند...طولانی و بدون پلک زدن..کلافه میشوم...
- کتاب میخونین؟
چقدر عجیب بحث را عوض میکند...
شانه بالا میاندازم:
- خیلی کم..
- چرا؟
- چون زیاد وقت آزاد ندارم..
نگاهی به سرتاپایم میاندازد:
- خیلی به تیپتون اهمیت میدین درسته؟
لبخند میزنم:
- بله..درسته..
- پس وقت آزاد زیاد دارین...
لبخندم کمرنگ میشود! تو چه مشکلی با ظاهر من داری مرد؟
حرصم میگیرد....دلم میخواهد سرش را بکوبم به دیوار...اما..نمیشود..یعنی نمیتوانم!
- از جشن تولد خوشتون میاد؟
سوال هایش گیجم میکند:
- بله خیلی..هه..مخصوصا غافلگیر شدن!
لبهایش را جمع میکند:
- برعکس ...من از شلوغی و جشن و مخصوصا سورپرایز شدن بدم میاد خیلی...
تو ذوقم میخورد..عصبانی میشوم:
- این حرفها چه معنی میده؟
محکم مینشیند:
- فقط میخوایم همدیگرو بشناسیم...
- ولی من اینجوری حس نمیکنم!
- حس ادما گاهی اشتباه میکنه!
بلند میشوم..او هم آرام کنارم...دستش را در جیب شلوار جذبش فرو میکند و آرام زیر گوشم میگوید:
- فردا شرکت کار دارم ..پس فردا میام دنبالتون...بریم بیرون!
میرود و من را با حرص، اشتیاق، خوشحالی.،عصبانیت، با چند حس متضاد تنها میگذارد!!!
چقدر از دستش شاکیم.همانقدر که شادم

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط noshin در تاریخ 1392/12/10 و 20:21 دقیقه ارسال شده است

Roman jalebiye


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 776
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,042
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 773
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,049
  • بازدید ماه : 122,988
  • بازدید سال : 270,769
  • بازدید کلی : 12,135,858