close
تبلیغات در اینترنت
رمان روزهای بارونی قسمت هفتم
loading...

رمان فا

زبون به سقف سروش چسبید ... تا جایی که اون خبر داشت مسیح هیچ کاری نکرده بود! طناز خودش به مامورا گفته بود اتفاقی براش نیفتاده! اما این حال و روز احسان ... دست احسان که رنگ به رو نداشت رو کشید و گفت:- بتمرگ اینجا ببینم ... تازه کلی خون از کله شکستت رفته! چی می گی تو! اون گور به گور شده تا جایی…

رمان روزهای بارونی قسمت هفتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 4951 شنبه 30 آذر 1392 : 11:9 نظرات ()

زبون به سقف سروش چسبید ... تا جایی که اون خبر داشت مسیح هیچ کاری نکرده بود! طناز خودش به مامورا گفته بود اتفاقی براش نیفتاده! اما این حال و روز احسان ... دست احسان که رنگ به رو نداشت رو کشید و گفت:
- بتمرگ اینجا ببینم ... تازه کلی خون از کله شکستت رفته! چی می گی تو! اون گور به گور شده تا جایی که من می دونم عمل ان چنانی ازش سر نزده!
احسان سر باندپیچی شده اش رو گرفت بین دستاش و گفت:
- پس طناز چی می گه سروش؟!........

سروش خنده اش گرفت ... نشست کنار احسان و گفت:
- خواسته جزتو در بیاره که موفقم شده! ما ازش خواستیم مو به مو شرح بده چه به روزش اومده ... تعریف کرده که چطور دزدیدنش و کجا بردنش و بعدم گویا فقط کتکش زده ... چون خانومت هر طور بوده از خودش دفاع کرده ... مسیح هم گفته اونور مرز به هدفش می رسه اینه که بیخیال می شه ... 
احسان با چشمانی برق افتاده خیره شد به سروش و گفت:
- راست می گی؟!!
- آره بابا ... همه حرفاش صورت جلسه شد ... 
- پس ... پس موهاش .. چرا موهاش رو رنگ کردن؟!
- تو چشماش لنز آبی هم گذاشته بودن ... اصلا یه قیافه دیگه براش ساخته بودن ... به خاطر پاسپورت جدیدی که براش ساخته بودن با یه اسم و هویت جعلی ... 
احسان موهاشو چنگ زد و گفت:
- وای خدای من! وقتی فکر می کنم ممکن بود از مرز ردش کنن ... 
- محال بود! یارو گاگول گاگول بوده! از راه قانونی عمران می تونست این کار رو بکنه ... باید قاچاقی وارد عمل می شد ... فکر کنم ترسیده! مثل گاو سرشو زیر انداخته خواسته از مرز بازرگان ردش کنه! خوب معلومه خانوم توام بی سر و صدا نمی شینه یه کاری می کنه که به مسئولین نشون بده دزدیدنش! گند زده ... پرونده اونورش رو بررسی کردم ... اونورم گاگوله ... فقط یه رفیق فاب داشته ... اسمیته اسمش ... اون همه جا همراهش بوده و ذهن متفکرش محسوب می شده ... تو همه خلافا اون کنارش بوده ... تو این مورد خواسته زرنگی کنه تنها اومده که اینم شد عاقبتش! 
احسان از پشت سرشو به دیوار تکیه داد و گفت:
- دیگه نمی خوام در این مورد چیزی بشنوم ... همون بهتر که به درک واصل شد وگرنه خودم می فرستادمش اونور ... 
سروش دست احسان رو فشار داد و گفت:
- خدا رو شکر که به خیر گذشت ... تا جایی که می شد نذاشتیم خبر به روزنامه و مجله ها درز پیدا کنه ... همه چی آرومه ... خودت هم خیلی این دور و بر پرسه نزن که دیده نشی ... فردا مرخص می شه ... می تونی ببریش خونه. 
احسان از جا بلند شد ... دست سروش رو کشید و همین که سروش ایستاد محکم کشیدش توی بغلش و در گوشش گفت:
- نوکرتم رفیق ... یه عمر مدیونتم ... انشالله که بتونم جبران کنم برات ... 
سروش ضربه ای به کمر احسان زد و گفت:
- چاکرتم ... انشالله که هیچ وقت مشکل نداشته باشی همین ... دوباره هم نرو حاجی حاجی مکه ... هر از گاهی یه خبر از من بگیر آقای معروف!
احسان خودشو کنار کشید و لبخندی تحویلش داد ... سروش نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- من باید برم اداره ... مراقب خودت باش و خودتو هم حسابی برای یه منت کشی توپ اماده کن ... 
احسان خندید و گفت:
- گمشو دیگه! بچه پرو ...
سروش هم خندید و گفت:
- سلام به مامانت اینا برسون ... بچه ها تازه به خونواده طناز و خونواده خودت خبر دادن ... می رسن به زودی اینجا ... 
- سلامت باشی ... برو به سلامت ... 
- قربونت ... فعلا ...
بعد از رفتن سروش احسان ولو شد روی صندلی و به فکر فرو رفت ... چطور باید از دل طناز در می آورد؟!!

نگاه اخر رو تو آینه به خودش انداخت ... صدای خنده آتوسا بلند شد:
- خوردی خواهرمو!!
با استرس چرخید سمت آتوسا و گفت:
- وای آتی خیلی عوض شدم!!
- خوب توام می خواستی عوض بشی دیگه ... 
ترسا دوباره چرخید سمت آینه ... موها و ابروهای مشکی خیلی بهش می یومد ... به خصوص که اینجوری رنگ چشماش هم بیشتر تو چشم می زد ... اما نگران عکس العمل آرتان بود! آتوسا گفت:
- موهات هم بلند شده ها! میخوای یه ذره کوتاش کنی؟! اگه مدل پسرونه بزنی که دیگه عالی می شه! 
و همزمان دستی توی موهای کوتاه پسرونه خودش کشید ... ترسا چشماشو گرد کرد و گفت:
- دیگه چی؟! آرتان طلاقم می ده! 
و تو دلش گفت:
- همین الانش هم می خواد بده!
آتوسا گفت:
- آرتان تو رو طلاق بده؟! امشب ببینتت سکته رو می زنه ... هر کی ندونه من یکی دیگه خوب می دونم چقدر دوستت داره! 
ترسا کف هر دو دستش رو لب میز آرایشگاه قرار داد و کامل خم شد توی آینه تا خودشو دقیق تر بر انداز کنه و گفت:
- خواهر گذشت اون دوران که شوهرامون برامون جون می دادن ... دیگه داریم تکراری می شیم براشون. 
آتوسا پا روی پا انداخت و گفت:
- می دونی یکی از دلایلی که من اوایل از ازدواج می ترسیدم همین بود که اسیر روزمرگی بشیم! اما نشدیم خدا رو شکر ... تا یه ذره زندگیمون خواست یه نواخت بشه درسا اومد و بعد هم اینقدر زندگیمون پر هیجان و جدید شد که دیگه دچار روزمرگی نشدیم ... یعنی هر چی می خواد تکراری بشه یه اتفاق جدید می افته ... بیشترش هم مربطو می شه به درسا ... اول دندون در آوردنش بعد راه افتادنش ... حرف زدنش ... حالام که چند وقت دیگه می ره مدرسه ... مانی هم که می شناسی ... خیلی مرده! اونقدر هم عاشق هست که هیچ وقت چیزی رو جز زنش تو اولویت قرار نمی ده ... با شناختی هم که من از آرتان دارم اونم همینطوره ... تازه تو از من بهتری .. چون به عینه دیدم که اینقدر که تو برای آرتان اهمیت داری آترین نداره! چه آترین باشه و چه نباشه اون چشماش همیشه از عشق نسبت به تو برق می زنه ... اینو من نمی گم همه می گن! شوهرت ادمی نیست که بتونه محبتش رو علنی نشون بده اما با همون کاراش هم همه می فهمن چقدر دوستت داره! مگه اینکه خود خرت نفهمیده باشی تا الان ... 
ترسا با خنده چرخید سمت آتوسا و گفت:
- نفست بند اومد آتی ... یه نفس عمیق بکش و بعد بقیه شو ادامه بده ... 
آتوسا خندید و گفت:
- گم شو بی لیاقت ! 
بعد از جا بلند شد و گفت:
- بریم دیگه ... درسا و آترین تا الان عزیز رو بیچاره کردن ... 
ترسا رفت سمت مانتوش و گفت:
- آره بریم ... من خرید هم دارم ... 
بعد از برداشتن آترین از خونه پدرش راهی خونه خودشون شد ... آترین چشم ازش بر نمی داشت و مدام در مورد تعویض رنگ موهاش ازش سوال می پرسید و به خنده می انداختش ... یه هفته از برگشتن آرتان به خونه می گذشت اما هیچی عوض نشده بود و آرتان هنوز هم براش طاقچه بالا می گذاشت ... هر ترفندی تونست پیاده کرد تا آرتان باهاش آشتی بکنه اما فایده نداشت ... آرتان هر شب دیر وقت می یومد خونه و یه راست می رفت توی اتاق مطالعه می خوابید ... ترجیحا زمانی می یومد که آترین خواب باشه و متوجه قهر بابا و مامانش نشه ... ترسا هم تصمیم جدیدی گرفت ... تصمیم گرفت به کل ظاهرش رو عوض کنه تا آرتان رو به زانو در بیاره .. چون راهی نمونده بود که امتحان نکرده باشه ... به خونه که رسیدن بعد از پارک ماشین و برداشتن خریدهاش همراه آترین رفتن بالا ... آترین با ذوق مدام دور و بر مامانش می پلکید و نمی دونست چه طور شعفش رو از داشتن یه مامان جدید بروز بده .. 
- مامان شکل مامان شنتیا شدی! 
ترسا همینطور که تند تند مشغول درست کردن شام بود گفت:
- مگه مامان شنتیا چه شکلیه؟
- موهاش عین الان تو سیاهه ... بعد تازه می ریزه همه شو تو صورتش ... 
ترسا خندید و گفت:
- چه مامان فشنی داره!
- چی مامان؟
- هیچی قربونت برم ... پاشو برو بزن کانال پرشین تون الان پلنگ صورتی داره ... 
آترین که تازه یاد کانال مورد علاقه اش افتاده بود پرید از آشپزخونه بیرون ... ترسا هم تند تند غذاشو اماده کرد و رفت سمت اتاقشون ... بلوز و شلوار جدید که خریده بود رو از داخل نایلونش خارج کرد و با صبر و حوصله تنش کرد ... شلوار خاکستری همراه با تاپ همرنگش ... موهای سیاهش رو که سشوار کشیده بود ساده رها کرد دورش و مشغول آرایش شد ... طبق سیلقه آرتان یاد گرفته بود فقط توی خونه و برای مهمونی ها آرایش بکنه ... برای همینم وقتایی که توی خونه آرایش می کرد کم نمی ذاشت و هر جور که دلش می خواست صورتشو درست می کرد ... وقتی آرایشش کامل شد نگاهی توی آینده به خودش انداخت ... واقعاً یه نفر دیگه شده بود! ساعت ده شب شام رو کشید و همراه آترین خوردن ... آترین غر می زد ... دلش برای باباش تنگ شده بود ... می خواست بیدار بمونه اما چشماش از زور خواب می سوخت ... آخر هم نتونست تحمل کنه و ساعت یازده و نیم که شد بیهوش شد ... ترسا از روی کاناپه جلوی تلویزیون بغلش کرد و برد توی اتاقش خوابوندش ... بعد از اون یه راست رفت توی اتاق مطالعه ... 

دستی توی موهاش فرو کرد و با شیطنت خوابید روی تخت آرتان. می دونست آرتان حوصله این مسخره بازی ها رو نداره ... اما خیلی خوشش می یومد سر به سرش بذاره! چه ایرادی داشت که بعضی وقتا زن با شوهرش بازی کنه؟ سر به سرش بذاره و هر بار به یه شیوه جدید سورپرایزش کنه؟ خودش خنده اش گرفته بود ... پنج دقیقه به دوازده بود که در خونه باز شد ... صدای خش خش لباساش نشون داد که داره می یاد سمت اتاقا ... ترسا می دونست که الان تعجب کرده! هر شب ترسا بیدار می موند تا آرتان بیاد و شامش رو می داد بعد می رفت می خوابید ... اما امشب شام آرتان رو کشیده بود گذاشته بود روی میز توی آشپزخونه ... خودش هم رفته بود بخوابه مثلا ... صدای پای آرتان که متوقف شد فهمید جلوی در اتاق خوابشون ایستاده ... در اتاق رو از قبل قفل کرده بود که آرتان نتونه سرک بکشه ... گویا نا امید شد چون سرعت قدماش بیشتر شد و رفت سمت اتاق آترین ... ترسا ریز ریز خندید ... پشتش رو به در کرده بود و لحاف رو کنار زده بود اما کشیده بودش توی بغلش و سرش رو توی اون فرو کرده بود که صورتش دیده نشه ... چراغ خواب رو هم روشن گذاشته بود که قشنگ دیده بشه ...
آرتان وقتی از بودن آترین مطمئن شد با این خیال که ترسا هم توی اتاق خوابیده و در اتاق رو از لج آرتان قفل کرده راهی اتاقش شد ... بدون اینکه به تخت نگاه کنه کیفشو کنار در روی زمین گذاشت و کتش رو در آورد ... درست در حین باز کردن کرواتش متوجه زنی شد که پشت به اون روی تخت خوابیده بود ... متحیر سر جا خشک شد ...یه قدم بهش نزدیک شد و آروم گفت:
- خانوم! 
با خودش فکر کرد نکنه ترسا یکی از دوستاش رو دعوت کرده خونه! ولی محال بود!!! چون در این صورت قبلش بهش می گفت ... ترسا که یم دونست آرتان شبا اینجا می خوابه! زن تکون نخورد ... آرتان یه قدم دیگه بهش نزدیک شد و تازه اون لحظه بود که متوجه گردنبند توی گردن زن شد ... گردنبند ترسا ... اما پس موهاش!!! تو یه لحظه فهمید ترسا چی کار کرده ... رفت به سمتش ، بدون توجه به اینکه ممکنه خواب باشه بازوهاش رو گرفت و محکم کشیدش ... ترسا کاملاً غافلگیر شد و با فشار دست آرتان مجبور شد بشینه سر جاش ... چشمای آرتان از زور خشم برق می زد ... غرید:
- با موهات چی کار کردی ترسا؟!
ترسا خیلی سریع خودش رو جمع و جور کرد و گفت:
- این چه وضع بیدار کردنه؟!!! 
آرتان تکونش داد و گفت:
- با توام! می گم با اجازه کی رفتی موهاتو رنگ کردی؟!!
ترسا سعی کرد بازوهاشو از بین دستای آرتان در بیاره و در همون حین غرید:
- ولم کن! باز می خوای بازوهامو کبود کنی؟!! فکر کردم این عادت از سرت افتاده ... به تو چه که من چی کار ... آی ... آی ...
- بشكنم دستاتو راحت می شی؟!!! آره می دونم با یه فشار کوچیک کبود می شه ... اما بذار بشه! حقته! گفتم برای چی موهاتو رنگ کردی؟! 
ترسا کم کم داشت می ترسید ... اصلاً فکر نمی کرد آرتان اینقدر ناراحت بشه ... آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- حالا مگه چی شده؟!
- مگه چی شده؟!!!! به چه حقی سر خود مو رنگ می کنی؟!!! یه بار ازم پرسیده بودی منم گفتم حق نداری رنگ موهاتو عوض کنی ... پس برای چی ...
ترسا با بدختی خودشو از دست آرتان نجات داد ... سریع از روی تخت بلند شد ... وسط اتاق ایستاد و گفت:
- اصلا کردم که کردم! تو چی کار داری؟!! من و تو که قراره از هم جدا بشیم ... دوست داشتم موهامو مشکی کنم! 
آرتان یه قدم بهش نزدیک شد و ترسا یه قدم رفت عقب ... آرتان یه قدم جلو اومد و همزمان دوباره بازوهای ترسا رو گرفت که نتونه بره عقب تر ... ترسا هم سرتقانه زل زد تو چشماش و چشماشو هم گرد کرد ... آرتان سرشو پایین آورد و با صدای بم ، خشن اما آروم گفت:
- هنوز که طلاقت ندادم ... دم در آوردی برام؟!!! از خدا می خواستی آره؟!
ترسا در جوابش هیچی نگفت اما توی دلش داشتن نقل و نبات حراج می کردن ... وقتی آرتان خشن می شد یعنی اینکه هنوزم دوستش داشت .. ... آروم گفت:
- آرتان ... دستمو باز کبود کردی خوب! 
فشار دست آرتان کم شد و تبدیل به نوازش شد ..... ترسا آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- مراجع تقلید یه حرفی می زننا ... تمکین؟! هان؟! از همونا ... 
آرتان خنده اش گرفته بود اما به روی خودش نمی اورد ... داشت توی دلش اعتراف میکرد که ترسا هزار بار خوشگل تر شده! موی مشکی بدجور بهش می یومد و این عصبی ترش می کرد ... ترسا باز لوس کرد خودشو و گفت:
- نمی نویسم پای علاقه بشر! توام ننویس . ... 
آرتان خودش داشت می مرد ... بعد از اینهمه وقت دوری ... اراده اش شکست ... سرش رو پایین برد و گفت:
- یادت باشه ! فقط نيازه ... 
و ترسا خیلی خوب می دونست که آرتان سالها این نیاز رو سرکوب کرده بود ... علاقه اش بود که تونست اراده اش رو بشکنه ... محال بود جلوی نیاز کم بیاره ... درست مثل خود ترسا ... 

ویولت مقنعه اش رو روی سرش محکم کرد و گفت:
- تا کی می خوای بشینی اونجوری به من نگاه کنی؟!!
آراد پوفی کرد و گفت:
- تا وقتی که دست از لجبازی برداری! 
- لجبازی؟!! نه عزیزم این لجبازی نیست ... من کارم رو دوست دارم!
- تو بودی که دلت نمی خواست استاد بشیا!
ویولت خندید و گفت:
- خوب حالا به دانشجوهام وابسته شدم ... دو هفته خوردم و خوابیدم ... بسه دیگه! 
- ویولت بذار یک ماه بشه بعد بزن از خونه بیرون ... 
- دکتر گفت مشکلی ندارم ... 
آراد پوفی کرد و گفت:
- ولی هنوز قرصاتو قطع نکنه ... 
ویولت با ناراحتی نشیت کنار آراد و گفت:
- دیدی که گفت شاید مصرف این قرصا دائمی باشه ... 
آراد کشیدش سمت خودش ... سرش رو گذاشت روی شونه اش و گفت:
- مهم اینه که سالمی ... که راه می ری ... حرف می زنی ... می بینی ... مهم تر از همه! نفس می کشی ... 
ویولت خودشو بیشتر چسبوند به آراد ... سرش رو روی شونه اش جا به جا کرد و گفت:
- دیدی که گفت ممکنه حافظه م دچار مشکل شده باشه ... 
آراد خندید و گفت:
- یعنی الان منو نمی شناسی؟!! 
ویولت سرس رو برداشت ... مشتی توی شونه اش کوبید و گفت:
- گمشو ... خر عوضی! 
آراد غش غش خندید و گفت:
- مرده اون فحش دادنتم! 
ویولت از جا بلند شد و گفت:
- من می رم دانشگاه ... یه سر و گوش آب می دم اگه شد برنامه کلاسی ترم جدیدم رو هم می گیرم و بر می گردم ... 
آراد بلند شد و گفت:
- فکر کن بذارم تنها بری! صبر کن آماده بشم با هم می ریم ... 
- آراد، خوب می رم خودم ... تو که کارات رو کردی برنامه ت رو هم گرفتی ... 
آراد اخمی کرد و گفت:
- حرف نزن! برو بیرون ... دو دقیقه دیگه منم می یام ... 
ویولت لبخندی بهش زد و رفت از اتاق بیرون ... 
کارای دانشگاهی خیلی زود به اتمام رسید و برنامه کلاسی رو تحویل گرفت ... با این که مسئولین دانشگاه هم ازش می خواستن بیشتر استراحت کنه زیر بار نمی رفت و احساس سرحالی می کرد ... همین که با آراد راه افتادن سمت پارکینگ که از دانشگاه خارج بشن متوجه مرجان شد ... از شیشه کتابخونه دیدش که توی کتابخونه نشسته و مشغل مطالعه اس ... از وقتی که اون حرف رو بهش زده بود ذهنش به کل مشغول شده بود که یعنی چه کاری می تونه باهاش داشته باشه؟ می خواست هر طور شده همون روز باهاش حرف بزنه ... می دونست اگه مرجان آراد رو ببینه دیگه حرف نمی زنه ... پس باید یه طوری آراد رو می پیچوند ... آهی کشید و گفت:
- آخ آراد ... من یه کاری هم تو کتابخونه داشتم ...
آراد نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- خوب بذارش برای یه روز دیگه عزیزم ... الان من دیرم شده باید برم گالری ... میثم گفت آقای بمانی می یاد ... 
ویولت تو دلش ذوق کرد و گفت:
- خوب تو برو ... منم می رم کارمو می کنم ... وقتی کارت تموم شد بیا دنبالم ... 
- ا تنهات بذارم؟!!
- آراد!!!!
آراد خنده اش گرفت و گفت:
- بله می دونم! بچه نیستی! حالت هم خوبه ... اما من عاشقتم ... من نگرانتم!!! اینو هم بفهم لطفا ... 
ویولت نگاهی به دور و بر انداخت ... هیچ کس نبود ... سریع گونه آراد رو بوسید و گفت:
- نگرانم نباش عزیز دلم ... برو ... اگه طوری بشه همه می شناسنت زود خبرت می کنن ... مطمئن باش ... 
- اِ ! زبونت رو گاز بگیر! اصن نمی رم ... بیخیال گالری ... می ریم کار تو رو انجام می دیم ... 
ویولت سریع گفت:
- آراد خوب باهام مثل بچه ها رفتار نکن دیگه! برو ... خواهش می کنم!

آراد که حسابی دیرش شده بود و می دونست از پس ویولت هم بر نمی یاد پوفی کرد و گفت:
- باشه ... پس از اینجا جایی نرو ... می یام دنبالت .. باشه؟!!!
- چـــــشم!!!
آراد همینطور که با نگرانی نگاش می کرد رفت به سمت پارکینگ و کم کم از نظرش پنهان شد ... با شادی رفت سمت کتابخونه و وارد شد ... مرجان کتابی جلوش بود و در ظاهر غرق کتاب بود اما در اصل مشغول تماشای عکسی بود که گذاشته بود لای کتاب ... با شنیدن صدای ویولت چنان از جا پرید که کتاب و عکس افتادن روی زمین و مرجان بدون اینکه جواب سلام ویولت رو بده با استرس خم شد هم کتاب رو برداشت و هم عکس رو که به پشت افتاده بود ... هر دو رو چپوند توی کیفش و تازه گفت:
- سلام استاد ... 
ویولت با تعجب گفت:
- چته! چرا اینقدر هول شدی؟!!!
صدای هیس هیس از اطراف بلند شد ... ویولت صداش رو پایین آرود و گفت:
- پاشو بریم بوفه کارت دارم ... 
مرجان مطیعانه بلند شد و در حالی که دست و پاش از استرس می لرزید کیفش رو روی شونه اش انداخت و چادرش رو مرتب کرد ... ویولت رفت سمت در کتابخونه و مرجان هم به دنبالش راه افتاد ... انتظار این برخورد رو نداشت و حالا حسابی هول شده بود ... داشت تند تند حرفاشو توی ذهنش مرتب می کرد چون یم دونست ویولت اومده که بشنوه ... اینقدر غرق افکارش بود که یه کلمه از حرفای ویولت رو هم نمی فهمید و فقط سرش رو تکون می داد ... وقتی به خودش اومد پشت در بوفه بودن ... ویولت وارد شد و مرجان هم به دنبالش ... میز رو ویولت انتخاب کرد و نشست ... وقتی رو در روی هم قرار گرفتن ویولت لبخندی زد و گفت:
- انگار رو به راه نیستی! فکر کنم زمان مناسبی رو برای حرف زدن انتخاب نکردم ... 
مرجان سریع گفت:
- نه نه .. خوبم استاد ... 
ویولت اخمی کرد و گفت:
- باز که گفتی استاد دختر خوب!
مرجان لبخند محوی زد و گفت:
- ویولت جون!
ویولت از جا بلند شد و گفت:
- حالا شد! چی می خوری بگیرم؟!
مرجان از جا پرید و گفت:
- وای شما چرا؟!! بشینین تو رو خدا خودم می گیرم ... 
ویولت با دست مرجان رو به زور نشوند سر جاش و گفت:
- من اینجا که می یام از زمان دانشجویی تا حالا فقط قهوه یا نسکافه می خورم ... میخوری؟!
مرجان سرششو زیر انداخت و گفت:
- چایی رو ترجیح می دم ... 
ویولت سرشو تکون داد و سریع قهوه خودش و چایی مرجان رو گرفت و برگشت سر میز و گفت:
- خوب خانوم خانوما ... حالا نمی خوای بگی قضیه چیه که اینقدر تو رو به هم ریخته؟!!
مرجان آه کشید ... حرفاش دسته بندی شده بود و حالا خوب می دونست می خواد چی بگه و از کجا شروع کنه ... گفت:
- راستش استاد ... ببخشید! ویولت جان ... یه جریانی از اول ترم پیش اومده که من هی دارم به خودم می پیچم که به شما بگم یا نگم! بعضی وقتا می زد به سرم که به استاد کیاراد بگم اما می ترسیدم ... هنوزم میترسم ... برای همینم می خوام قسم بخورین که از حرفایی که بهتون می زنم به استاد چیزی نگین! 
ویولت با بهت به مرجان خیره شد و گفت:
- چی شده مرجان؟!! من قسم نمی خورم ... یعنی کلا قسم نمی خورم!
مرجان گوشه ناخنش رو به دندون گرفت و زل زد روی میز ... ویولت دستش رو پیش برد ... دست آزاد مرجان رو توی دستش گرفت و گفت:
- بگو عزیزم ... مطمئن باش اگه ببینم گفتنش به آراد باعث دردسر می شه هیچی نمی گم ... 
مرجان چند لحظه چشماشو بست و بعد از باز کردنشون گفت:
- رو این حرف شما حساب می کنم... من اینا رو فقط و فقط برای شما می گم و اگه جای دیگه مجبور بشم بازگوشون کنم کلا انکار می کنم چون می ترسم ... چون اشکان اگه بفهمه حرفی به شما زدم پدر منو در می یاره! خونواده م رو اذیت می کنه ... 
ویولت بهت زده به مرجان خیره موند ... مرجان هم که خوب از اثر حرفاش روی ویولت آگاهی داشت ادامه داد:
- از همون جلسه اول که اومدین سر کلاس ما و می خواستین اشکان رو از کلاس اخراج کنین جرقه اش زده شد ... می دیدم که چه جوری توی نخ شماست و بارها وقتی از لای در اتاقتون به داخل سرک می کشید و شما رو دید می زد مچش رو گرفتم ... فهمید من فهمیدم که از شما خوشش اومده ... کلی تهدیدم کرد که حق ندارم چیزی به شما بگم ... حتی بعضی وقتا ازم میخواست باهاش همدستی بکنم تا بتونه خودش رو به شما نزدیک تر بکنه ... اما من هر بار یه جوری دست به سرش کردم .. وقتی فهمیدم شما و استاد کیاراد زن و شوهر هستین بهش گفتم تا دست برداره ... چون بالاخره ... بالاخره مامانم یه چیزایی رو بهم یاد داده ... هیچ زنی نباید به مرد زن دار نگاه کنه و هیچ مردی هم نباید چشم به زن شوهر دار بدوزه! من اینو گناه کبیره می دونم به اشکان هم گفتم ... فکر می کردم دست بر می داره ... اما اون دیوونه است! زده به سرش ... نمی دونم جریان عکسا رو ... همونایی که باهاش تو کافی شاپ که بودین ازتون گرفتن 

ویولت که مبهوت مونده بود فقط تونست سرش رو تکون بده و مرجان ادامه داد:
- تصمیم گرفت شما رو از چشم استاد بندازه تا استاد طلاقتون بده و بعد خودش بیاد جلو ... وقتی شما مریض شدین اشکان کم مونده بود خودش رو بکشه! 
به اینجا که رسید بغضش ترکید و گفت:
- ویولت جون ... به خدا من بی تقصیرم ... من خیلی سعی کردم جلوش رو بگیرم ... خیلی سعی کردم پشیمونش کنم اما نشد ... آخه ... آخه من خودم عاشق اشکانم .. 
دیگه نتونست ادامه بده ... سرش رو روی میز گذاشت و به هق هق افتاد ... نگاه همه کسایی که توی بوفه بودن چرخیده بود به سمتشون ... ویولت از خود بی خود بلند شد ... رفت سمت مرجان ... دستشو گرفت و بلندش کرد ... موندن بیشتر اونجا جایز نبود ... دستش رو کشید و بردش بیرون ... نمی تونست برای دلداری دادن بهش هیچ حرفی بزنه! از خودش بدش اومده بود ... مدام توی ذهنش این جمله تکرار می شد! حتما من کاری کردم که اشکان به من دلبسته ... یه نیمکت خالی پشت شمشاد های بلند پیدا کرد ... نشست و مرجان رو هم نشوند ... مرجان که گریه اش بند اومده بود اشکاش رو پاک کرد و گفت:
- تو رو خدا یه کاری بکنین ... اجازه ندین خرابتون بکنه ... اون دست از رفتاراش بر نمی داره ... 
ویولت بالاخره دهن باز کرد و گفت:
- چی کارش می تونم بکنم؟!! نه موقعتشو دارم که از این دانشگاه برم نه کاری از دستم بر می یاد ... تنها چیزی که خیالم از بابتش راحته آراده ... اون تحت هیچ شرایطی به من شک نمی کنه ... همینطور که وقتی عکسا رو دید آورد به خودم نشون داد و دوتایی کلی خندیدم ... خیلی دوست داشتیم بفهمیم کی پشت این جریانه که فهمیدیم ... 
مرجان سریع دستش رو دراز کرد و گفت:
- ویولت جون تو رو خدا از این قضیه حرفی به استاد کیاراد نزنین ... شما همین که خودت با اشکان بد بخورد بکنی و اون بفهمه هیچ وقت نمی تونه به دستت بیاره دمش رو می ذاره روی کولش و می ره ... 
ویولت که حسابی عصبی شده بود از جا بلند شد و گفت:
- خودمم فکر می کنم بهترین کار اینه که برم باهاش حرف بزنم ... دیدم اونروز چرت و پرت تحویل من می داد! پس بگو جریان چی بوده ... 
مرجان هم بلند شد و گفت:
- بله بهترین راه اینه که خودتون باهاش حرف بزنین ... 
- کجا ... کجا باید پیداش کنم؟!!
مرجان آهی کشید و گفت:
- نمی دونم استاد ... از بچه ها شنیدم این ترم مرخصی گرفته .... من مطمئنم نقشه هایی براتون داره ... 
ویولت یاد رمان افتاد و وجودش لرزید ... بی اختیار صداش رو بالا برد و گفت:
- ولی من باید ببینمش!!! آدرس خونه شون رو نداری؟!!!
مرجان سری به چپ و راست تکون داد و گفت:
- نه متاسفانه ... من فقط ازش یه شماره دارم که اونم خاموشه ... 
بعد بغض کرد و گفت:
- خیلی دلم می خواد باهاش حرف بزنم یا ببینمش ... اما از دست منم فراریه چون فهمیده دوستش دارم ... 
ویولت بی اراده صورت مرجان رو بین دستاش گرفت و با افسوس گفت:
- پسره بی لیاقت! مگه تو چی کم داری دختر؟!!!
مرجان نگاهشو دزدید و گفت:
- خجالتم ندین ... 
ویولت قدمی عقب رفت و گفت:
- نمی دونم باید چی کار کنم!
مرجان چادرش رو صاف کرد و گفت:
- اگه خبری ازش گیر بیارم بهتون می گم ... قول می دم. فقط شما استاد کیاراد رو نگران نکنین ... می دونین که مردا تو این موارد خیلی غیرتی می شن و ممکنه یه کار جبران نشدنی بکنن ... 
ویولت سرش رو چسبید ... داشت احساس درد می کرد ... دکتر گفته بود هر شوکی براش مثل سم می مونه و حالا این حرفا بد جور اذیتش کرده بود ... ولو شد روی نیمکت و از درد ناله کرد ... مرجان هول شد و گفت:
- ویولت جون! وای خدا مرگم بده ... ویولت جون!!!!
ویولت با زحمت دستش رو بالا اورد و گفت:
- خوبم مرجان ... خوبم ... فقط منو ببر یه جا که بتونم دراز بکشم ... 
مرجان سریع زیر بازوی ویولت رو گرفت و کشون کشون با خودش بردش سمت نمازخونه دانشگاه ... بین راه دو سه تا دیگه از دخترا هم اومدن سمتشون و کمک کردن ... ویولت می دونست آراد هنوز کارش تموم نشده و زود بود که بخواد زنگش بزنه ... از طرفی نمی خواست نگرانش بکنه ... می دونست الان خوابش می بره ... این درد ها حالت های تشنج مانندی بودن که دکتر قبلا در موردش باهاش صحبت کرده بود و گفته بود بعد از اون به خواب می ره و حدود یک ساعت خوابه و کسی نباید بیدارش بکنه ... گوشیش رو دست مرجان داد تا اگه آراد زنگ زد جواب بده و جوری دست به سرش کنه تا ویولت بیدار بشه و خودش به خواب فرو رفت ... 

نیما دستی توی موهاش کشید، کیفشو دست به دست کرد و در اتاق رو باز کرد. مانی که منتظرش بود با دیدنش از جا بلند شد و گفت:
- به سلام ... آقای برادر! چطوری؟
نیما بعد از بستن در به قدماش سرعت داد و رفت به سمت مانی که ایستاده بود ... دو برادر صمیمانه همدیگر رو در آغوش گرفتن و مانی گفت:
- احساس می کنم سر حالی نیما ... خدا رو شکر!
نیما با خنده خودشو کنار کشید و گفت:
- درست حدس زدی ... حالم خیلی بهتر از این چند وقته ...
مانی به مبل های جلوی میزش اشاره کرد و گفت:
- بشین ببینم ... خوش خبر باشی ...
هر دو روبروی هم نشستن و نیما گفت:
- چه خبر از شرکت رم؟
مانی سرش رو تکون داد و گفت:
- ای بد نیست ... اما باز باید یکیمون بریم یه سرکشی بکنیم ... 
هر دو لحظاتی سکوت کردن و یه دفعه نیما گفت:
- راستی چه خبر از طرلان ؟
لبخند روی لبای نیما شکفت و گفت:
- خوبه ... خیلی خوبه!
مانی با شعف گفت:
- حرف زد؟
نیما سرش رو تکون داد و گفت:
- آره ... هم حرف زد ... هم گریه کرد ... هم گله کرد ... می خواد برگرده خونه ... دکترش گفت همین امروز و فردا مرخصه!
مانی با خوشحالی دو کف دستش رو به هم کوبید و گفت:
- راست می گی؟ این که خیلی خوبه! 
- فوق العاده است ... امروز هم برای همین اومدم ... یه تصمیماتی گرفتم ...
- چه تصمیماتی؟! 
نیما نفسش رو فوت کرد و گفت:
- می خوام منتقل بشم رم ... می خوام طرلان رو از ایران ببرم اینجا اذیتش می کنه. خاطرات خوبی نداره از ایران ... ترجیح می دم ببرمش جایی که هیچ کس نتونه باعث آزارش بشه ... 
مانی مبهوت به نیما خیره شد ... باورش نمی شد! نیما رو خوب می شناخت وقتی تصمیمی می گرفت محال بود از تصمیمش برگرده اما این تصمیم هم خالی از اشکال نبود ... غربت ... دوری ... مامانشون محال بود بتونه دوری از نیما رو تاب بیاره ... اون زن همه دعای روز و شبش برگشتن خوشبختی به زندگی پسر عزیزش بود. هر بار با دیدنش بغض می کرد و چونه می لرزوند .. حالا با این وضعیت چطور می تونست کنار بیاد ... دستاشو تو هم گره کرد و گفت:
- چی می گی نیما؟!
نیما لبخندی زد و گفت:
- تصمیمم رو گرفتم مانی ...
مانی به آخرین امیدش چنگ انداخت:
- تو که کارت فقط کار تو شرکت نیست!! با دانشگاه چی کار می کنی؟!
نیما خونسردانه پای راستش رو روی پای چپش انداخت و گفت:
- در اون مورد هم تصمیمم رو گرفتم ... با ریاست کل دانشگاه حرف زدم ... هر وقت کارام درست بشه استعفا می دم ...
- نیمــــــــــــا!
نیما لبخندی زد و گفت:
- مانی می دونم که جا خوردی و الان هم یم خوای همه تلاشت رو بکنی که من منصرف بشم ، اما توام منو خیلی خوب می شناسی! من با دکتر طرلان و آرتان مشورت کردم. گفتن این بهترین کاره ... طرلان روحش داغونه مانی! می خوام ببرمش تا به آرامش برسه. اون حق داره که از این به بعد با آرامش زندگی کنه و خوشبخت باشه. حس می کنم براش خیلی کم گذاشتم ... دیگه وقتشه که اونو به یه زندگی ایده آل برسونم.
- چرا ... چرا حس یم کنی براش کم گذاشتی؟! من که شاهد زندگی شما بودم ... تو هر کاری از دستت بر می یومده تا الان برای اون زن انجام دادی ...
نیما لبخند تلخی زد و گفت:
- نه مانی ... هم من می دونم هم خدای من ... اگه حال طرلان خراب شد و کارش به بیمارستان کشید من مقصرم ... نمی گم صد در صد مقصرم ... ولی می تونستم جلوش رو بگیرم ... می خوام کمبود ها رو جبران کنم.
- با رفتنت ؟
- دلیلش رو برات گفتم ... سعی نکن منصرفم کنی. فقط خواهشاً هر چه زودتر برام اقدام کن ... نمی خوام باز هم دیر بشه ...
مانی سرش رو بین دستاش گرفت و گفت:
- تصمیم آخرته؟! هیچ راهی نداره؟!
- نه ...
- با مامان چه می کنی؟!
نیما نفسش رو فوت کرد و گفت:
- می دونم که مامان خوشبختی منو می خواد ... چه اینجا باشم چه اون سر دنیا ... راحت باهاش کنار می یاد ...
مانی سرش رو بالا گرفت ... چند لحظه خیره به چشمای جذاب برادرش موند و بعد گفت:
- امیدوارم ...
نیما از جا بلند شد ... مانی هم بلند شد و گفت:
- به همین زودی می خوای بری؟!
- نیاوش زنگ زده دستور پیتزا داده ... پیش مامانه. می خوام برم دنبالش ببرمش رستوران ...
مانی نگاهی به ساعتش کرد و گفت:
- پس بذار با هم بریم ... درسا هم پیتزا خیلی دوست داره ... 
نیما سرش رو تکون داد و گفت:
- باشه ... چه بهتر!

در خونه رو روی آخرین مهمون بست و پشت به در ایستاد ... هر دو دستش رو توی موهای پر پشتش فرو کرد و به دیوار روبروش خیره شد ... عکسش بزرگش انگار بهش دهن کجی می کرد. هیچ وقت فکرش رو هم نمی کرد که اینقدر درمونده بشه ... طناز رو سه چهار ساعتی می شد آورده بودن خونه. اما رفتارای طناز دیوونه اش می کرد. علناً بهش کم محلی می کرد و توجه همه رو جلب کرده بود ... مامان طناز با کلی شک خواسته بود برای مراقبت از طناز بمونه اما احسان با هزار کلک همه رو فرستاده بود برن ... آخرین مهمونایی که رفتن مامان و بابای طناز بودن. طناز توی اتاقشون روی تخت خوابیده بود. احسان لب زیرینش رو مکید، خودش رو از در کند و راه افتاد سمت اتاق ... بالاخره باید به یه شکلی دل طنازش رو به دست می آورد و گندی که زده بود رو یه شکلی درست می کرد ... جلوی در اتاق لحظه ای مکث کرد. از کم محلی طناز می ترسید، نمی دونست تا کی قراره بهش محل نذاره ... عادت نداشت که طناز نادیده بگیرتش ... آهی کشید و رفت توی اتاق. طناز به خاطر پانسماناش طاق باز و بی حرکت خوابیده بود. با دیدنش با اون موهای بلوند شده لبخند نشست کنج لبش ... چقدر قیافه اش فرق کرده بود! رفت جلو و لب تختشون نشست ... دلش می لرزید برای عشقش ... طناز بدون اینکه چشم باز کنه با صدای گرفته اما مصمم گفت:
- برو بیرون احسان ...
احسان جا خورد ... ولی کم نیاورد ... سرش رو پایین برد، و گفت:
- طنازم ... خانومم ... 
طناز سرش رو کنار کشید ... چشماش رو هم باز کرد و غرید:
- مگه با تو نیستم؟!!! گفتم برو بیرون ...
احسان نفسش و فوت کرد و صاف نشست ... زل زد توی چشمای طناز و گفت:
- عزیز دلم . ...
طناز دستاشو بالا برد ... گذاشت دم گوشش و با صدای بلند تقریباً فریاد کشید:
- نمی خوام صداتو بشنوم ... برو بیرون گفتم!!
احسان عصبی شد ، دستای طناز رو با خشم گرفت از روی گوشاش برداشت و گفت:
- چته تو؟!! هان؟!! چته؟! چی می خوای؟! مگه یه روز نمی گفتی دعوای من و تو مال من و توئه و کسی نباید خبردار بشه؟! مگه نمی گفتی نباید بذاریم کسی بفهمه بینمون شکر آبه؟! پس چی شد یه دفعه؟
طناز پوزخند زد و گفت:
- وقتی تا چند وقت دیگه همه بفهمن چی شده دلیل کارای منو هم می فهمن ...
احسان چشماشو گرد کرد ... نفسش از زور خشم گرفت و گفت:
- این که گفتی یعنی چی؟!
طناز پوزخندی زد و گفت:
- هیچی ... چیز زیاد مهمی نیست ... خودت رو درگیر نکن ... الان هم تنهام بذار می خوام بخوابم ...
احسان از جا بلند شد ... خزید توی تخت خواب ... طناز با بهت گفت:
- چی کار می کنی؟!
احسان بدنش رو کشید، کلید برق رو زد و گفت:
- می خوابم دیگه ... جام اینجاست ...
طناز لگد آرومی پروند سمت احسان و گفت:
- پاشو برو ببینم!!! دارم بهت می گم برو بیرون ...
احسان چشماشو بست ... یه دستشو قائم گذاشت روی صورتش و گفت:
- منم بهت گفتم جام اینجاست ... شب بخیر ...
طناز با زحمت از جا بلند شد و گفت:
- اِ؟ خوب پس تو بخواب ... من می رم ... شبتون بخیر !
همین که خواست از تخت بره پایین احسان سریع دستش رو گرفت، طناز جیغ کشید:
- ولم کن احسان! به جون مامانم جیغ می زنم ... گفتم ولم کن می خوام برم!
گفت:
- هیششش خانومم ... همین جا آروم بخواب!! ... تکون نخور که پانسمانت جا به جا نشه زخمات درد میگیره عزیزم ...
طناز هیچ کاری نمی تونست بکنه.. بدنش تحت تاثیر مسکن هایی که مصرف می کرد بی جون بود و خیلی نمی تونست کاری انجام بده ... فقط زبونش کار می کرد ... همینطجو که داشت غر می زد ، تحت تاثیر آرامش آروم به خواب رفت ... لبخندی نشست روی لبای احسان ... اون خیلی خوب طنازش رو می شناخت ... اون فقط دلخور بود ... اگه قصد داشت طناب زندگیش رو ببره محال بود دوباره برگرده توی این خونه ولی حالا که اومده بود مشخص بود فقط قصد تنبیه و گوشمالی احسان بود ... و احسان با کمال میل حاضر بود زیر بار این تنبیه بره ... 

با حس ویبره موبایلش بی حال دستش رو زیر بالش فرو کرد و گوشی رو در اورد ... می دونست اون نیست اما بازم امیدوار بود دلتنگی اینقدر داشت بهش فشار می آورد که همه دردای دیگه اش رو از یاد برده بود ... با دیدن شماره آتنا یکی از هنر جوهاش با نا امیدی جواب داد:
- الو ...
صدای هیجان زده آتنا بلند شد:
- الو ... استاد ... خودتون هستین؟!
توسکا لبخند محوی زد و گفت:
- خودمم آتی ... چی شده؟
- سلام استاد ... بلا دور باشه ... ما که همه سکته کردیم! کسی به ما نمی گه چه بلایی سر شما اومده ... همینجوری آقای پارسیان اومدن در موسسه رو بستن و هزینه ها رو بر گردوندن ... چی شده استاد؟!! کلاس به درک! ما نگران خودتون هستیم ...
توسکا نشست لب تخت و با دو انگشت بین ابروهاش رو فشار داد ... چقدر خودخواه شده بود! همه رو از یاد برده بود و فقط به خاطر درد خودش داشت به خودش می پیچید ... آروم گفت:
- از بچه ها چه خبر آتنا؟
- همه دلتنگتون هستن ... استاد من و نوید دم در خونه تون هم رفتیم اما کسی درو رومون باز نکرد ... به گوشیتون هم هر چقدر زنگ زدیم جواب نمی دادین ... بعضی وقتام که خاموش بود ...
توسکا لبخندی زد و گفت:
- فدای معرفتتون بشم ... یه کم کسالت داشتم ... شرمنده م واقعا ...
- دشمنتون شرمنده باشه استاد ... الان خوب هستین؟ 
توسکا بغض کرد و گفت:
- خوبم عزیزم ... خوبم ... 
- استاد ما دلمون براتون تنگ شده ... تو رو خدا یه آدرس بدین با بچه ها بیایم ...
توسکا پرید وسط حرفش و گفت:
- آتی جان ... می تونی تا دو ساعت دیگه بچه ها رو جمع کنی توی موسسه؟!!
آتنا هیجان زده گفت:
- آره ... ولی ... ولی موسسه که بسته است استاد ...
- نگران نباش ... منم می یام درو باز می کنم ... منم دلم براتون تنگ شده ... 
آتنا که نگران بود توسکا پشیمون بشه سریع گفت:
- چشم استاد ... چشم ... الان همه رو جمع می کنم ... مرسی ...
بعد از این گوشی رو قطع کرد و اجازه خداحافظی به توسکا نداد ... توسکا با لبخند از جا بلند شد و سعی کرد دلمردگی رو از خودش دور بکنه ... خسته شده بود ... زمان از دستش در رفته بود ... نمی دونست دقیقا چقدر وقته که توی خونه مامان باباشه و دائم مسیر آشپزخونه دستشویی و اتاقش رو طی می کنه ... دوست داشت با بچه ها جلسه ای داشته باشه تا از این دلمردگی خلاص بشه ... رفت سمت کمدش لباسش ... یه پالتوی چرم قهوه ای خارج کرد و همراه شلوار قهوه ای رنگش تنش کرد ... نیم بوت های کرمیشو همراه با کیف کرمیش دستش گرفت، یه شال کرم قهوه ای هم سرش کرد و رفت از اتاق بیرون ... ریحانه که همراه جهانگیر جلوی تلویزیون نشسته بودن و فیلم تماشا می کردن از جا پرید و گفت:
- کجا مادر؟!
توسکا داخل کیفش دنبال سوئیچ ماشینش گشت و گفت:
- می رم یه سر به موسسه بزنم ... خیلی وقته درش بسته است ... هنرجوها چه گناهی کردن؟!
ریحانه راه افتاد سمت لباساش و گفت:
- وایسا مادر منم می یام ...
توسکا با عجز به جهارنگیر نگاه کرد و خطاب به ریحانه گفت:
- مامان خواهش می کنم! شما کجا می خواین بیاین؟!
ریحانه بغض آلود گفت:
- بذارم تنها بری که دوباره حالت بد بشه؟!! اینبار معلوم نیست کسی باشه که جنازه ت رو ازکنار کوچه جمع کنه! نه مادر من دلم طاقت نمی یاره ...
توسکا عصبی شد و گفت:
- مامان ... اون روز من خیلی توی بارون راه رفتم ... سرما خوردم فشارمم افتاده بود ... امروز هوا بارونی نیست .. علاوه بر اون دارم با ماشین می رم ... حالمم کاملاً خوبه ... 
بعدش چشماشو توی کاسه سر چوخوند و گفت:
- البته اگه بذارین!
جهارنگیر قبل از ریحانه گفت:
- حالت خوبه بابا؟! مطمئنی مشکلی نداری؟!
توسکا کیفش رو انداخت روی دوشش و گفت:
- خوبم بابا ... باور کنین اون مریضی یه چیز اتفاقی بود ... من مراقب خودم هستم. باور کنین ...
جهانگیر اشاره به در کرد و گفت:
- خیلی خوب برو ... فقط هر وقت حس کردی حالت خوب نیست بزن کنار و یه زنگ به من بزن ...باشه؟
توسکا که از نگرانی پدر مادرش هم کلافه شده بود هم می دونست همه اش به خاطر اینه که دوستش دارن ، سعی کرد جلوی خودش رو بگیره که تندی نکنه و با یه لبخند گفت:
- چشم ...
ریحانه خواست با ناراحتی دخالت کنه که جهارنگیر بهش اشاره کرد سکوت کنه و در همون حالت دست روی چشمش گذاشت و گفت:
- چشمت سلامت بابا ... تو امانت آرشاویری دست ما ... برو به سلامت ...
قلب توسکا فرو ریخت ... دلش آرشاویرش رو میخواست ... بغضش رو فرو داد و رفت از خونه بیرون ...

بازم بارون ... بازم بغض ... بازم دلش گرفته بود ... دیدن هنرجوهاش تا حدودی روحیه اش رو بهش برگردوند اما چیزی از دلتنگیش کم نکرد ... با قدمای سست راه افتاد سمت ماشینش ... به خاطر خیابون باریک جلوی موسسه همیشه مجبور بود ماشینش رو یکی دو تا کوچه پایین تر پارک کنه ... شالش رو جلوتر کشید و قدماش رو تند تر کرد ... سر کوچه که رسید با شنیدن صدایی احساس کرد فلبش توی سینه اش لرزید ... بدجور هم لرزید ... از جا تکون نخورد ... حتی بر نگشت که ببنیتش ... می ترسید رویا باشه ... بدتر از اون می ترسید اراده اش در هم بشکنه و بیخیال همه چی بشه ... بازم صداش رو شنید:
- عزیز دلم ...
توسکا چشماشو بست ... یه قطره اشک از گوشه چشماش چکید ... دیگه طاقت نیاورد ... له له می زد برای این صدای بم و گرفته مردونه ... دوست داشت با یه چرخش شیرجه بزنه كنار همسرش اما پس این همه مدتی که روی خودش کار کرده بود چی می شد ... باز شنید ...
- توسکای من ... نکنه دیگه نمی خوای مجنونتو ببینی؟!
بعد صدای بغض آلودش طنین خنده گرفت و گفت:
- سر به بیابون بذارم برات خانومی؟
توسکا هم لبخند زد و بی طاقت چرخید ... با دیدن صورت گرفته و ریش چند روزه روی صورت آرشاویرش قلبش فشرده شد ... گونه ها ی برجسته که انگار لاغر تر شده و برجسته تر نشون می دادن ... با یه پلیور سورمه ای و یه شلوار جین سورمه ای جلوش ایستاده و با لبخند نگاش می کرد ... توسکا یه قدم رفت جلو ... با هم جنگ که نداشتن! اگه هم جدا بودن فعلا تفاهمی بود ... سعی کرد بغض نکنه ... سعی کرد صداش نلرزه ... سعی کرد صداش نشون نده چقدر دلتنگه ... ولی وقتی حرف زد متوجه شد همه سعیش بی جهت بوده ...
- تو اینجا چی کار می کنی؟
آرشاویر وسط بغضی که گلوشو فشار می داد سعی کرد بخنده ... یه صدایی در اومد از گلوش شبیه «هه» و دنبالش گفت:
- من خیلی وقته مثل سایه دنبالتم ... نری دعوا کنیا! ولی اگه مامان ریحانه رو نداشتم دق می کردم. اون بهم می گه کجا می ری و کی می ری ... منم مثل سایه باهاتم که لا اقل کمتر دلتنگت بشم ... 
توسکا بهت زده گفت:
- تو دائم دنبالم بودی؟!! ولی چرا؟!!
آرشاویر فاصله بینشون رو پر کرد ... خیابون و کوچه به خاطر بارندگی خلوت بود ... با دستاش صورت توسکا رو قاب گرفت و گفت:
- نمی دونی چرا؟!!
از نگاه گرم آرشاویر ... از کف دستای سوزانش حس کرد آتیش گرفت ... چشماشو با لذت بست و زمزمه کرد:
- می دونم ... 
با همون چشمای بسته نوازش انگشت شست آرشاویر رو روی مژه های بلندش حس کرد و شنید:
- خوبه که می دونی ... 
یه دفعه آسمون غرید و بعد از یه رعد و برق پر سر و صدا بارونی که تا اون لحظه به صورت نم نم می بارید شدت گرفت ... توسکا چشماشو باز کرد ... نگاش توی چشمای سیاه و خندون آرشاویر گره خورد ... خودش هم خنده اش گرفت و بی اراده از شلاق دونه های بارون جیغ کشید و گفت:
- وای ! چه بارونی ...
آرشاویر دستشو گرفت و گفت:
- بدو بریم توی ماشین تا سرما نخوردی خانوم کوچولو ...
قبل از اینکه بتونه به ماشین خودش اشاره ای بکنه دستش توسط آرشاویر کشیده شد و رفت سمت BMW X6 مشکی رنگ آرشاویر که دقیقا کنای خیابون پارک شده بود. در که باز شد سریع خودش رو توی ماشین انداخت که بیشتر از اون خیس نشه ... اصلا حوصله یه سرماخوردگی دیگه رو نداشت ... یاد سرماخوردیگش افتاد و رو به آرشاویر که تازه سوار ماشین شده بود گفت:
- مامان همه چی رو برای تو میگفت؟!!
آرشاویر ماشین رو روشن کرد و بعد از اون هم سریع بخاری رو زد و گفت:
- آره عزیزم ... 
توسکا انگشتاشو توی هم تاب داد و گفت:
- یعنی جریان سرماخوردگی منو هم می دونستی؟!
آرشاویر که فرمون رو چرخونده بود و راهنما زده بود که از جای پارک خارج بشه با تعجب چرخید سمت توسکا و گفت:
- کی؟!
- حدوداً یه هفته پیش ...
آرشاویر با نگرانی گفت:
- چیزی به من نگفت ... چرا سر ما خوردی؟!! بی لباس رفتی زیر بارون؟!!! آره توسکا؟!!!
توسکا لبخندی زد و گفت:
- کار باباست که به گوشت نرسیده ... 
بعد با دلتنگی اضافه کرد:
- خیلی دوست داشتم بیای پیشم ... اون روزا تو رو می خواستم ...
آرشاویر راه نیفتاده فرمون رو به حالت قبل برگردوند ... صاف نشست ... با بهت به توسکا خیره شد و گفت:
- عزیزم ... تو خودت نخواستی باشم ... تو خودت ازم بریدی ... گفتی نباش تا آروم باشم ... خواستم به خواسته تو بها بدم. علاوه بر اون ... من ... من خبر نداشتم تو سر ما خوردی .... می دونی که طاقت ندارم یه آخ کوچیک بگی ... اگه فهمیده بودم ...
شیشه ها کامل بارون خورده بودن و بخار گرفته بودن. بیرون مشخص نبود و توسکا مطمئن بود داخل ماشین هم مشخص نیست ... بی تاب بود ... بی قرار بود . ... مگه اون چقدر توان داشت؟!!! اما نمی خواست کم بیاره ... هم می خواست هم نمی خواست که بخواد ...دستش رو به سمت ضبط دراز کرد و روشنش کرد ... صدای خواننده به حال خرابش دامن زد ... 
- یکم کمتر اگه بودی
بهت عادت نمی کردم
کجا رفتی؟! که من اینجا
دارم پی ِ تو می گردم

توسکا آه کشید ... نگاه آرشاویر ، توسکا بهش خیره مونده بود ... دتسش رو به سمت دست توسکا دراز کرد ...
- هنوز روزای ِ بارونی منو به گریه میندازه
تو هرجایی که هستی باش
در ِ این خونه روت بازه
تو هرجایی که هستی باش
در ِ این خونه روت بازه
... صدای لرزون آرشاویر علاوه بر قلب همه بدنش رو لرزوند:

- نکن ... نکن با من این کارارو توسکا ... دارم روانی می شم ... وقتی نیستی دنیا متوقف می شه ... دلتنگتم حتی الان .. جات همه جا خالیه ... دیگه بی تو نمی تونم توسکا ...
تو هرجایی دلم اونجاست 

بهت بدجور وابسته ــَم
یه جوری منتظر میشم
که تو باور کنی هستم

... دستاش می لرزید انگار ... ... آرشاویر لبخند زد ... حس همسرش رو درک می کرد ... حسی که خودش هم داشت باهاش دست و پنجه نرم می کرد ... آروم زمزمه کرد:
- برم خونه نفسم؟!!
توسکا نالید:
- نـــــه ...
داره این حس ِ دلشوره همه دنیام و می گیره
می ترسم روزی برگردی
که واسه عاشقی دیره

آرشاویر نفس عمیقی کشید ... توسکا نفسش رو فوت کرد
به احساست وفا دارم به حسی که نیازم بود
تو این دنیا فقط عشقت
تنها امتیازم.بود

یکم کمتر اگه بودی
بهت عادت نمی کردم
یکم کمتر اگه بودی
بهت عادت نمی کردم

تا جایی که گفت:

- برو خونه آرشاویر ... 
برای ِ دیدنت دارم تموم ِ شهر و می گردم
داره این حس ِ دلشوره همه دنیام و می گیره
می ترسم روزی برگردی
که واسه عاشقی دیره 



(عادت - هلن)
***
- نمی ذارم دیگه بری ...
- عزیزم ... آرشاویر من ... خواهش می کنم برو کنار ...
آرشاویر با همه ناراحتی که توی قلبش بود زل زد به چشمای توسکا و گفت:
- نمی رم توسکا ... نمی رم ... کجا می خوای بری؟!! چرا باز می خوای روزگارمو سیاه کنی؟!! د تو چته دختر؟!!! بیشتر از هزار بار گفتم نمی خوام ... بچه نمی خوام!!!! چرا نمی فهمی؟!!
توسکا باز بغض کرد و گفت:
- برام سختش نکن آرشاویر ... این دلتنگی لعنتی کار دستم داد ... نباید جلوت کم می اوردم ... اصلا نباید می دیدمت! 
آرشاویر حرصی توسکا رو چسبوند به دیوار کنار در و گفت:
- دختر با چه زبونی باید باهات حرف بزنم هان؟!! من ... فقط ... تو رو ... می خوام! فقط خودتو ... 
توسکا سرش رو بالا گرفت تا از ریزش اشکاش جلوگیری کنه و گفت:
- اصرارت فایده نداره ... مهلت بده آرشاویر ... اگه این دکتر آخری یک درصد هم امیدوارم کنه بر می گردم ... قول می دم ...
آرشاویر با اخمی شدید گفت:
- و اگه نکنه؟!!
توسکا سرش رو زیر انداخت ... الان وقت حرف زدن در این مورد نبود ... اما از دست آرشاویر هم نمی تونست خلاص بشه ... با من من گفت:
- طلاق نمی گیرم ازت .... چون ... چون طاقتش رو ندارم .. میخوام تا آخر عمر اسم تو ... توی شناسنامه م باشه ... اما ... اما از زندگیت می رم کنار ... چند وقت یه بار هم که به من سر بزنی ... برام کافیه ... می رم که بدون عذاب وجدان ... راحت ... یه نفر دیگه رو ...
هنوز حرف توسکا تموم نشده بود که چونه اش توی دست آرشاویر مشت شد ... با چشمای ترسون به چشمای خشن آرشاویر خیره شد ... آرشاویر از لای دندونای به هم چسبیده اش غرید :
- ادامه بدی جمله ت رو کاری رو می کنم که هیچ وقت تا حالا نکردم .... 
توسکا با بغض نالید:
- آرشاویر ... 
آرشاویر با خشونت دستش رو کشید ... به در خونه اشاره کرد و گفت:
- برو ... برو ببینم می خوای به کجا برسی ... فقط برو و تو تنهاییت به یه سری چیزا خوب فکر کن ... به زجری که کشیدیم تا به هم برسیم ... به علاقه من که می دونی کم نیست ... به حسم ... به حست ... به خودم و خودت خوب فکر کن ... برو توسکا... برو ...
توسکا دیگه نتونست جلوی اشکاشو بگیره و هق هق کنون به سرعت از خونه خارج شد ... 

- آترین ... هیش ... آترین ... 
آترین با چشمایی که از زور هیجان برق افتاده بود چرخید سمت ترسا و با صدای آروم پچ پچ کرد:
- بله؟!
ترسا با خنده گفت:
- بیا پیش من ببینم ... بابات الان می یاد ... 
آترین درست شبیه پلنگ صورتی روی نوک پنجه خودش رو به ترسا رسوند و در حالی که نخودی می خندید خودش رو توی بغل ترسا جا کرد ... ترسا با خنده چلوندش به خودش و گفت:
- حواست هست که بهت چی گفتم؟!!
- آره مامان ... 
- داریم نمایش بازی می کنیما ...
- بابا می دونه همه اش نمایشه؟!
ترسا خندید و گفت:
- معلومه که می دونه! اما تو هیچی نگو ...
آترین باز سر تکون داد ... 
صدای قفل و کلید که بلند شد ترسا سریع آترین رو ول کرد و بعد از زدن چشمکی بهش همونجا گوشه آشپزخونه ولو شد ... 
درست یک ساعت پیش بود که پارچ از دستش افتاد و هزار تیکه شد ... بعد از اون وقتی می خواست جمعش کنه دستش رو خیلی بد برید ... البته اونقد عمیق نبود که خطر داشته باشه اما زمین رو حسابی خون آلود کرد ... ترسا که حسابی از رفتار آرتان ،دلخور بود این نقشه رو کشید و حالا می خواست به کمک آترین اجراش کنه ...
آرتان که وارد خونه شد آترین رو دید که دوید به سمتش و گفت:
- بابا ... بابا، مامان ...
فقط تونست همینو بگه ... نصف بقیه دیالوگ هایی که ترسا یادش داده بود از ذهنش رفته بودن. یادش رفت بگه مامان خورد زمین ... دستش زخم شده ... کلی خون ازش رفته ... داره می میره ... فقط تونست همون دو کلمه رو بگه و برای آرتان همون دو کلمه کافی بود ... کیف از دستش ولو شد و با سه چهار قدم بلند و سریع خودش رو انداخت وسط آشپزخونه که انتهاس انگشت آترین بود ... با دیدن ترسا با دست خونی و چشمای بسته حس کرد کل آشپزخونه آوار شد روی سرش ... سریع دوید به سمتش و کنارش زانو زد ... صداش که می لرزید عصبی می شد ... صورت ترسا رو گرفت بین دستای یخ کرده اش و صداش کرد:
- تری ... ترسا ... ترسا صدامو می شنوی؟!!!
وقتی جوابی نشنید با ترس ترسا رو کشید توی بغلش و رو به آترین که جلوی در آشپزخونه ایستاد سعی کرد با ملایم ترین لحنی که اون لحظه در توانش بود بگه:
- آترین بدو مانتوی مامان رو بیار ...
آترین که خنده اش گرفته بود و جدی جدی فکر می کرد وسط یه بازی و نمایشه ورجه وورجه کنون دوید سمت اتاق ترسا و آرتان ... آرتان با ترس بازم ترسا رو صدا کرد:
- ترسا ... عزیزم ... 
وقتی جوابی نشنید با صدای تحلیل رفته نالید:
- چه به روز خودت آوردی دختر؟!!! 
برگشت و به خون های خشک شده روی زمین نگاه کرد ... خون زیادی بود ... می ترسید .. می ترسید ازاینکه دیر رسیده باشه ... تنها دلخوشیش بدن داغ ترسا و حس ضربان شدید قلبش بود ... همین که آترین از اتاق اومد بیرون مانتو رو از دستش کشید و انداخت روی بدن ترسا ... ترسا داشت می مرد از خنده ... . همین که نگرانیشو لمس می کرد براش به اندازه دنیا ارزش داشت ... سوالی که آرتان از آترین پرسید ترسوندش اما سعی کرد بازم طبیعی باشه ... 
- آرتین مامان کی اینجوری شد؟!!!
و شد اونچه که نباید می شد ... آترین برای این سوال آماده نبود و برای همین بلند گفت:
- مامان کی اینجور شدی؟!!! مامان چی بگم؟!! اینجا رو بهم یاد ندادی ...
همین که این جمله از زبون آترین در اومد ترسا با وجود ترسش نتونست جلوی خودش رو بگیره و به قهقهه افتاد ... آرتان که تازه فهمید بازی خورده با خشم توی چشمای ترسا خیره شد و غرید:
- بازم فیلم بازی می کردی؟!!!

آرتان با خشم و اندکی کینه به ترسا خیره شد ... با یه حرکت گذاشتش روی زمین و دستش رو کشید سمت اتاق خوابشون ... آترین جیغ کشید:
- اِ مامان ... مگه قرار نبود بریم پیتزا بخوریم ... 
قبل از ترسا آرتان جواب داد :
- میریم به شرطی که فعلا بری توی اتاقت . تا صدات نزدم نیای بیرون ...
آترین با هیجان دوید سمت اتاقش و گفت:
- باشه ...
آرتان ترسا رو کشید توی اتاق ... در اتاق رو بست و یه قدم اومد سمت ترسا .. ترسا که حس کرد هوا پسه سریع دستی به سرش زد و گفت:
- آرتان ... آرتان جونم غلط کردم ... ببخشید دیگه ... دیگه تکرار نمی شه ... 
اینا رو می گفت می خندید ... آرتان ولی واقعا عصبی بود و غیر قابل کنترل ... تا سر حد مرگ ترسیده و نگران شده بود ... نمس تونست به این راحتی از گناه ترسا بگذره ... برای همینم با صدایی که به شدت سعی داشت ولومش از اتاق بیرون نزنه گفت:
- تو چه حقی داری که با حساسیت های من بازی می کنی؟!!! ... تجربه بهش ثابت کرده بود اگه توی مواقع خشمو عصبانیت آرتان جبهه بگیره و جواب بده و کل کل راه بندازه به ضررشه ... برای همین رفت سمت آرتان ... کروات خاکستری و مشکی آرتان رو گرفت بین دستش و همینطور که باهاش بازی می کرد گفت:
- عزیزم ... فقط می خواستم بهت نشون بدم که نمی تونی ازم بگذری ... می خواستم علاقه ات رو بهت یادآوری کنم. تصور کن اگه من بمیرم ... اگه نباشم ... 
آرتان فریاد کشید:
- خفه شو!!!
ترسا با خنده گفت:
- ببین از فکرشم ... 
آرتان رفت وسط حرفش و گفت:
- این که بخوام طلاقت بدم دلیل نمی شه تو حرف از مرگ بزنی ... 
ترسا خبیث شد ... و زمزمه کرد:
- می خوام بزنم ... اصلا فکر کن همین فردا بیفتم بمیرم ... یا یه بیماری لا علاج ..
هنوز حرفش تموم نشده بود که بازوهاش بین دستای ارتان اسیر شد ... نالید:
- آی آرتان ... بکن این بازوهای منو هم خودتو خلاص کن هم منو ...
آرتان از لای دندوناش غرید:
- تمومش می کنی یا نه؟!!
ترسا با اینکه داشت درد می کشید بازم از رو نرفت و سرتقانه گفت:
- خوب حیقیته عزیزم ... اومدیم و من زرت سکته کردم! تصور کن ... ببین نبودم چقدر ... آی!!!!
آرتان با همه قدرتش بدون اینکه متوجگه باشه داشت بازوی ترسا رو فشار می داد ... دست آخر که دید ترسا کم نمی یاره با یه دست در دهنش رو گرفت و خیره توی چشمای شیطونش گفت:
- تو حق نداری حرف از مردن بزنی ... حق نداری!!!! 
ترسا به زور دست آرتان رو پس زد و گفت:
- جون خودمه آقا به تو چه ربطی ...
آرتان باز جلوی دهنش رو گرفت و گفت:
- اِ! کی گفته؟!!! جون تو ؟!!! نه عزیز .... این جونی که ازش حرف می زنی خیلی وقته متعلق به منه ... چه زن من باشی چه نباشی ... همیشه مال منه ... تا ابد .... 
ترسا از بی منطقی آرتان که تحت تاثیر علاقه اش بود بی نهایت لذت می برد ... اون اگه می تونست با قلدری عزرائیل رو هم از خونه شون می انداخت بیرون ... یه ذره به صورت آرتان نزدیک شد و گفت:
- پس اگه مال توئه بذار برات بمیرم ... می خوام برای تو بمیرم ... 
آرتان خیره شده بود توی چشمای شیطونش .... . نباید اینطوری می شد ... اگه بازم کم می اورد نمی تونست اون کاری رو که می خواد انجام بده رو درست انجام بده پس با همه قدرتش خودش رو کنار کشید و با بالا ترین سرعتی که از خودش سراغ داشت از اتاق و بعد هم از خونه فرار کرد ... 

با نگاه خشک شده به روبرو داشت هویج ها رو حلقه حلقه می کرد. انگار توی این دنیا نبود، چشماش روی آراد خشک شده بود ... آراد جلوی تلویزیون نشسته بود و چشم به تلویزیون دوخته بود اما مشخص بود که اون هم توی حال خودش نیست. هر دو توی یه عالم دیگه سر می کردن ... 
با سوزش انگشتش چاقو رو رها کرد و با اخمای درهم انگشتش رو چسبید. خیلی نبریده بود در حد یه خراش، همونطور که انگشتش رو گرفته بود با نگرانی به آراد خیره شد ... هنوز توی فکر بود ... عجیب بود که هیچ تلاشی هم برای حرف زدن با ویولت نمی کرد. رفت سمت یخچال و یه چسب زخم برداشت، بعد از شستن دستش چسب رو چسبوند روی انگشتش و توی همون حالت غر غر کرد:
- من خودم کم فکر و خیال دارم! اینم شده قوز بالا قوز ... چشه یعنی؟!
نگرانی از بابت اشکان امانش رو بریده بود، هیچ وقت فکر نمی کرد اگه توی دوران متاهلی کسی بهش وابسته بشه تا این حد عذاب آور باشه ... احساس گناه داشت بیچاره اش می کرد ... اشکان غیب شده بود! کلاس نمی یومد و گوشیش هم خاموش بود. ویولت از اینکه باز جریان رامین تکرار بشه واهمه داشت ... اینقدر می ترسید که گاهی اوقات هوس می کرد استعفا بده بشینه توی خونه. هویج ها رو ریخت توی قابلمه و زمزمه کرد:
- انگار آرامش به من نیومده ... خدایا راضیم به رضای تو اما توی این امتحانای سخت حواست به صبر بنده هات هم باشه. میترسم خدا ... می ترسم کم بیارم و رو سیاه بشم ...
در قابلمه رو گذاشت، دستاش رو شست و با حوله خشک کرد ... تصمیم داشت بره با آراد حرف بزنه ببینه مشکل اون چیه! چند وقتی بود ازش غافل شده بود ... همه اش هم به خاطر فکر کردن به اشکان بود ... از آشپزخونه خارج شد و رفت سمت آراد ... به دو قدمیش که رسید گوشیش زنگ زد ... گذاشته بودش روی اپن. همزمان با خودش سر آراد هم چرخید سمت گوشی ... ویولت لبخندی به آراد زد و رفت به سمت گوشی ... با دیدن شماره ناشناس قیافه اش متفکر شد و جواب داد:
- الو ...
چند لحظه سکوت اون طرف خط رو پر کرد ... ویولت نمی دونست چرا اینقدر استرس داره ... باز گفت:
- الو ... بفرمایید ...
صدای ضعیفی شنید:
- استاد آوانسیان؟!
ویولت نفس راحتی کشید ... یکی از دانشجوهاش بود ... 
- خودم هستم ...
- استاد ... چند دقیقه ...
به اینجا که رسید به سرفه افتاد ... چند تا سرفه محکم کرد و ادامه داد:
- باید ببینمتون استاد ...
ویولت که نگاه متعجب آراد رو روی خودش می دید سعی کرد لبخندی بزنه و گفت:
- شما؟!!
باز صدای سرفه شنیده شد و ...
- اشکانم استاد ... خسروی ...
زانوهاش لرزید پاهاش سست شد و تنها کاری که تونست بکنه این بود که روی یکی از صندلی های گردان کنار اپن بشینه ... آراد با دیدن وضعیت ویولت سریع از جا پرید و پرسید:
- کیه ویولت؟
سوال آراد همزمان شد با صدای گرفته اشکان ...
- استاد ... صدای منو می شنوین؟!
ویولت چند بار نفس عمیق کشید با دست به آراد اشاره کرد یعنی که خوبم و چیزی نیست ... بعد زمزمه کرد:
- چی شده آقای خسروی ... چرا دانشگاه نمی یای؟!!!
همزمان حواسش به آراد هم بود که با چشمای گرد شده به اون خیره شده بود ...
- استاد یه کم کسالت دارم ... ولی باید ببینمتون ... حتماً ...
- اتفاقاً من هم باید شما رو ببینم و باهاتون در مورد یه جریانی صحبت کنم ... 
آراد دستش رو پیش آورد که گوشی رو بگیره و ویولت سر از خشم آراد در نمی آورد ... توی گوشی زمزمه کرد:
- گوشی یه لحظه ...
بعد دهنی گوشی رو محکم چسبید و گفت:
- چیه آراد؟!!!
آراد با خشم غرید:
- چی می گه این یارو؟! بده من گوشی رو ببینم... حسابی مشتاق دیدارشم ...
ویولت با بهت گفت:
- چی شده؟!!!
آراد داد کشید:
- بده به من گوشی رو می گم ...
و قبل از اینکه ویولت بتونه کاری بکنه گوشی رو از دستش کشید بیرون ... چنان توی گوشی گفت الو که ویولت پرید بالا ...

- الو ... الو ...
بعد گوشی رو گرفت سمت ویولت و گفت:
- این که قطع کرده!
ویولت با چشمای گرد شده فقط شونه بالا انداخت ... نکنه ... نکنه آراد هم جریان رو می دونست؟!!! چرا اینجوری می کرد ... آراد گوشی رو پرت کرد سمت یکی از مبل ها و خودش هم ولو شد روی یکی دیگه از مبل ها و سرش رو چسبید ... ویولت به نرمی گفت:
- آراد ...
صدایی از آراد نشنید ... داشت با خودش کلنجار می رفت که دوباره صداش کنه یا نه ... خیلی کم پیش می یومد که آراد اینقدر خشن بشه ... می دونست حتما دلیل محکمی پشت این حالتشه ... نفس عمیقی کشید و خواست دوباره صداش بکنه که آراد سرش رو بالا آورد و در حالی که با دست به گوشی ویولت اشاره می کرد با اخمای در هم رفته گفت:
- این ... این پسره ... برای چی باید به تو زنگ بزنه؟!!
ویولت با تعجب گفت:
- خوب ... مثل بقیه دانشجو ها ...
آراد از جا بلند شد ... جفت دستاشو فرو کرد توی موهاش و گفت:
- مثل بقیه؟!!! آره؟!!! قرارمون این بود که فقط توی موارد اورژانسی شماره مون رو به بقیه بدیم ... مگه نه؟!!! حالا مورد ایشون اورژانسی بود؟!!
ویولت آب دهنش رو قورت داد و گفت:
- آراد عزیزم ... چته؟ باور کن من شماره م رو جز مرجان به هیچ کدوم دیگه از دانشجوها ندادم ... نمی دونم این از کجا شماره م رو آورده و اصلا چی کارم ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای اس ام اس گوشیش بلند شد ... نگاه هر دوشون چرخید سمت گوشیش ... ویولت نفسش رو فوت کرد و گفت:
- ببین کیه لطفا ...
آراد گوشی رو از گوشه مبل چنگ زد ، نگاهی به اس ام اس کرد و باز دوباره دیوونه شد ... غرید:
- همون پسره است ... 
ویولت شونه ای بالا انداخت و گفت:
- من دلیل این همه به هم ریختگی تو رو نمی فهمم ... خوب باز کن ببین چی گفته! 
آراد سریع اس ام اس رو باز کرد ... یه آدرس بود و زیرش نوشته بود:
- استاد زندگیم توی دستای شماست ... آخر هفته ساعت هشت بیاین به این آدرس ... یه مهمونیه ... استاد خواهش می کنم به دادم برسین!
آراد اس ام اس رو بلند می خوند ... به آخرش که رسید دیوونه شد و گوشی رو محکم کوبید روی زمین ... داد ویولت در اومد و گفت:
- آراد چته؟!!!
آراد اومد سمت ویولت ... با وجود گذشت مدتی طولانی از جراحی هنوزم خیلی نگران بود و سعی می کرد فشاری به ویولت نیاره ... اما فشاری که روی خودش بود هم خیلی شدید بود ... شونه های ویولت رو گرفت و نالید:
- این چی می گه ویولت؟!! چرا باید از ناموس من بخواد باهاش بره مهمونی؟!! هان؟!!
ویولت نفسش رو فوت کرد ... سکوت رو بیشتر از این جایز نمی دونست . می دونست که ممکنه آراد دیوونه تر بشه اما نمی خواست خودش این وسط خراب بشه. می خواست حقیقت رو بگه تا بلکه بفهمه دلیل این همه خشم و عتاب آراد چیه .. می خواست همه چیز رو بگه و بعد با کمک آراد مشکل رو حل کنه. این موضوع چیزی نبود که به تنهایی از پسش بر بیاد ... اما باید منطقی حلش می کردن نه احساسی ... پس اشاره به صندلی بغلیش کرد و گفت:
- بشین ... بشین تا برات تعریف کنم ...
آراد که مرزی تا دیوونگی نداشت و زل زد به دهن ویولت ... و ویولت گفت ... همه چیز رو از روزی که با مرجان حرف زده بود و غیب شدن اشکان و همه و همه رو تعریف کرد ... همین که حرفاش تموم شد برعکس تصور ویولت آراد توی یه هپروت عمیق فرو رفت ... تا جایی که ویولت مجبور شد تکونش بده ... 
- آراد ... عزیزم باور کن ... 
آرا دیه دفعه ای چرخید به سمتش و گفت:
- یه چیزی .. یه چیزی این وسط می لنگه ... من باید بفهمم چیه ... 
بعد جلوی چشمای متعجب ویولت خم شد گوشی ویولت رو از روی زمین برداشت ... خدا رو شکر چون روی فرش افتاده بود چیزیش نشده بود ... سریع شماره ای که اشکان باهاش تماس گرفته بود رو آورد و گفت:
- این پسره باید امشب بیاد اینجا ... باید بفهمم اصل قضیه چیه ... 
بعد هم جلوی چشمای متعجب ویولت راهی اتاق خواب شد تا با اشکان حرف بزنه ...

قهقهه ای زد و گفت:
- خدا خفه ات نکنه تارا ...
در همون حال ناخناشو هم سوهان می کشید ... احسان با غیظ لم داده بود روی کاناپه و انگور می خورد . اما همه حواسش سمت طناز و مکالمه تلفنیش بود ... 
- جدی می گی تارا؟!! کی قراره بریم؟!! 
احسان چرخید سمت طناز و نگاش کرد ... کجا می خواست بره ؟
- نه تنها می یام ... حوصله ندارم کسی رو راه بندازم دنبالم ... 
قهقهه ای زد و گفت:
- برو بابا بذار یه روز دور هم مجردی عشق و حال کنیم ... 
احسان کنترل تلویزیون رو برداشت و برای اینکه خودش رو مشغول نشون بده مشغول بالا پایین کردن کانال ها شد ... اما هیچی ازشون سر در نمی آورد ... طناز که حالات احسان رو خوب می شناخت خنده اش گرفت اما به روی خودش نیاورد و ادامه داد:
- زخمام خوب شدن دیگه ... امروز رفتم پانسمانمو باز کردم ... آره بابا ... شهلا می خواد با شوهرش بیاد؟! ... تو چی؟!
احسان پوست لبش رو جوید ... طناز ادامه داد:
- خوب شما بیارین ... من تنهایی بیشتر بهم خوش می گذره ... قرار کی هست حالا؟!! به شهلا بگو قلیونشو بیاره ... 
احسان کم کم داشت از کوره در می رفت ... 
- اوه اوه! چاخان می کنی تارا! این پسره چسب باید همه جا دنبال ما باشه؟! 
باز قهقهه زد و گفت:
- زهرمار! خوب کردم بهش جواب منفی دادم. نکبت ! ... بمیر!! مگه احسان نگهبان منه ؟!! خودم می تونم جلوی اون مرتیکه از خودم ...
هنوز حرفش تموم نشده بود که گوشی از دستش کشیده شد بیرون و قطع شد ... بهت زده سرش رو بالا گرفت! احسان با قیافه غضب آلود بالای سرش ایستاده بود و نگاش می کرد. تازه فهمید چی شده ... از جا پرید سوهان توی دستش رو پرت کرد روی میز تلفن و گفت:
- تلفن رو چرا قطع می کنی؟!! هیچ معلومه تو چته؟!!!
احسان داد کشید:
- خودت معلومه چته؟!! با کی داری قرار می ذاری؟!! هان؟!!
البته خوب می دونست طناز با کی حرف می زد. این اکیپ رو خوب می شناخت، باهاشون گردش زیاد می رفتن، بچه ها خوبی بودن ، البته به غیر از یکی از پسرای جمع که خواستگار قدیمی طناز بود و با وجودی که پسره رفتار بدی از خودش نشون نمی داد اما احسان شدید روش حساس بود! طناز رفت سمت اتاق خواب و گفت:
- به تو مربوط نیست ... تو حق نداری توی زندگی شخصی من دخالت کنی! این همیشه یادت باشه، ازدواج نمی تونه زندگی شخصی آدم رو ازش بگیره ... فهمیدی؟!!
احسان هم راه افتاد دنبالش و با پوزخند گفت:
- فتوای جدیده؟!!
طناز که از تعقیب و گریز احسان هم کلافه شده بود هم خنده اش گرفته بود گفت:
- نخیر ... طول می کشه تا بفهمنش!
احسان عصبی خندید و گفت:
- جالب بود ... خندیدم! 
طناز نشست لب تخت و گفت:
- درد تو چیه احسان؟!! چرا منو به حال خودم نمی ذاری؟!!
احسان هم نشست کنارش و گفت:
- چون زنمی ... 
- نمی خوام باشم ...
- بیجا می کنی ...
- وقتی به من اعتمادی نداری به چه دردت می خودم؟!!
احسان کلافه پوفی کرد و گفت:
- آقا جان ... من بگم غلط کردم دست از سرم بر می داری؟!!!


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,979
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,986
  • بازدید ماه : 122,925
  • بازدید سال : 270,706
  • بازدید کلی : 12,135,795