close
تبلیغات در اینترنت
رمان همه زنهای من 2 قسمت هشتم
loading...

رمان فا

صدای بوف و اعتراض رانندگان پشت سر و حتی فحش جانانه ای که مانی نثارش کرد هیچکدام او را از بهتی که درگیرش شده بود بیرون نیاورد... او همچنان مبهوت و فلج شده به تصویر هراسان آهو خیره شده بود ... باور کردنی نبود ... بعد از 4 ماه بالاخره ..........!..........................نیم ساعت بعد ، وقتی به حال بازگشت…

رمان همه زنهای من 2 قسمت هشتم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 491 پنجشنبه 17 بهمن 1392 : 10:55 نظرات ()

صدای بوف و اعتراض رانندگان پشت سر و حتی فحش جانانه ای که مانی نثارش کرد هیچکدام او را از بهتی که درگیرش شده بود بیرون نیاورد...
او همچنان مبهوت و فلج شده به تصویر هراسان آهو خیره شده بود ...
باور کردنی نبود ...
بعد از 4 ماه بالاخره ..........!..........................

نیم ساعت بعد ، وقتی به حال بازگشت که بخار دلنشینی از چای صورت یخ کرده اش را نوازش داد و مانی با لحنی عصبی او را صدا زد .
-ارشیا ..!
ارشیا رفته رفته از سرمای گزنده ای که رگهای مغزی اش را منجمد کرده بود و باعث آن سردرگمی غریب شده بود ، نجات یافت.
و به محض اینکه خود را از ان سرما رها دید تنها سوالی که پرسید این بود: تو کجا اهو رو دیدی؟
مانی گیج پرسید:آهو؟ آهو دیگه کیه؟
ارشیا بی حوصله و عصبی صدایش را بالا برد : همون دختری که عکسش تو دوربینت بود ...
مانی که هر لحظه بیشتر گیج میشد مکثی کرد و سعی کرد از میان عکسهایی که در دوربین داشت متوجه منظور ارشیا شود ...
اما ارشیا که دیگر طاقت صبر کردن نداشت ، به سمت مانی خیز برداشت و درحالیکه یقه پیراهن کاموایی او را در مشت میگرفت غرید: دِ حرف بزن مردک.
مانی تحت تاثیر حرکت ارشیا عکس العمل نشان داد و مچ دست او را محکم چسبید و شبیه به لحن ارشیا گفت: دستت رو بکش یک ! مثل ادم حرف بزن ،دو !
دستش با سستی یقه پیراهن مانی را رها کرد و سپس با نگاهی تلخ و زهر الود به نقطه ای نامعلوم خیره شد .
مانی اما عصبانی و برافروخته به چهره درهم ارشیا چشم دوخت ...
این اولین بار بود که چنین حالتی را از او می دید .
نیم ساعت قبل وقتی ارشیا ناگهان زد روی ترمز و ماشین را بی هیچ توجهی در وسط بزرگراه متوقف کرد فکر میکرد همه چیز سیاه بازی بیش نیست .. اما حالا .. این نگاه غم بار و این لحن خصمانه که بوی مالیکت مردانه میداد و از همه بیشتر بی تابی اشکاری که در تک تک اجزا وجود ارشیا فریاد میزد او را به این واقعیت سوق میداد که همه چیز به یکی از عکسهای دوربین او منتهی میشود ...
اما کدام عکس؟!
و بعد ناگهان مغز به خواب رفته اش هشیار شد ....
بله .. چرا که نه!
همان دخترک چشم رنگی .. عجیب و غریبی که دیروز دیده بود ...
همان که در لحظه آخر فقط توانسته بود عکسی هرچند تار و نا میزان از او بگیرد ...
ولی ان دختر خیابانی چه ربطی میتوانست به ارشیا داشته باشد ؟
این چیزی بود که او هر کار میکرد نمی توانست بفهمدش!
ارشیا با بی حالی نالید: کی دیدیش؟
مانی که حالا خوب منظور ارشیا را از مرجع ضمیر" ش" میدانست ، آهسته پاسخ داد: دیروز ظهر.
ارشیا سرش را بالا آورد و ناباروانه به چشمان مانی چشم دوخت .
باور این که اهوی کوچک او که چهار ماه تمام با عذابی تلخ و دهشتناک از نبودنش و کجا بودنش گذرانده بود دیروز ظهر .....

ارشیا با بی حالی نالید: کی دیدیش؟
مانی که حالا خوب منظور ارشیا را از مرجع ضمیر" ش" میدانست ، آهسته پاسخ داد: دیروز ظهر.
ارشیا سرش را بالا آورد و ناباروانه به چشمان مانی چشم دوخت .
باور این که اهوی کوچک او که چهار ماه تمام با عذابی تلخ و دهشتناک از نبودنش و کجا بودنش گذرانده بود دیروز ظهر .....
ذهنش فرصت قصه سازی را از او گرفت و به زبانش دستور داد سوال بعدی را بپرسد: کجا ؟ کجا دیدیش؟
مانی بی معطلی گفت: روبه روی درشمالی دانشگاه ... جای زیر گذر...
ارشیا حتی مهلت نداد پاسخ مانی به انتها برسد ، کتش را از روی صندلی برداشت و با شتاب از کافی شاپی که اصلا نفهمیده بود کی سر از ان دراورده بیرون زد ...
مقصدش معلوم بود .. این هم برای خودش واضح و روشن بود وهم برای مانی ...
او به سمت دانشگاه میرفت...!
ارشیا که از مغازه خارج شد ، مانی هم بلافاصله پشت سرش برخاست ...
اصلا دلش نمیخواست کنجکاویش را با تخیلات بی سرو تهی ارضا کند ...
پس چند اسکناس روی میز گذاشت و به دنبال او روانه شد...
************************************************** *
اهو زیر سایه با فاصله معقولی از اوا ایستاده بود و مثل همیشه نگاهش روی سردر دانشگاه و مجسمه شکیل فردوسی در راه ورودی بود.
صدای خفه و ضعیفی از سخنرانی در اوج شلوغی ظهر به گوش میرسید...
اهو برخلاف همه ادمهایی که باسرعت رد میشدند و هیچ اهمیتی به صدا نمیدادند سعی داشت به هر زحمتی که شده سر از موضوع سخرانی در اورد که البته کاری بس دشوار بود ...
مخصوصا میان ان ازدحام سر ظهر و بوق ماشینها و ....
این تلاش بی هوده اگر هیچ فایده ای برایش نداشت لااقل باعث میشد که ذهنش از حرفها ونگاه های معنی دار دیشب گیسو رها شود و دیگر چون سوهان روح او را درگیر وحشتی ناشناخته و مخرب نکند...
اما با این همه او در اعماق وجودش می ترسید ...
بچه نبود ...
چشم و گوش بسته هم نبود ..
حداقل بعد از چهار ماه همنشینی با دختران خیابانی دیگر نمیتوانست ادعای چشم و گوش بسته بودن را بکند...
او حالا خیلی خوب خیلی چیزها را می فهمید .
شاید برای همین بود که دیشب نتوانسته بود پلک روی هم بگذارد وتمام حواسش به اتفاق ظهر و کامران بود ...
اهو اگر چه ارزو داشت که مثل همه دختران همسن و سالش الان درگیر درس خواندن واماده شدن برای کنکور می بود اما حسی غریب او را وادار میکرد ایستادگی کند ...
مقاومتی احمقانه که از روح سرکشش نشات میگرفت مانع از ان میشد که او به خانه بازگردد...
یعنی اگر هم میخواست دیگر نمیتوانست..
حالا ان اتفاق چهارماه قبل و دعوایی که با فریدون کرده بود برایش بچگانه و بی معنی می امد ...


خودش هم درگیر عکس العمل احساسی بود که در ان لحظه گرفته بود...
فرار از ان خانه و رهسپار شدن در خیابان های تاریک نیمه شب....
بعد سوار ان خودروی عبوری شدن...
از یادآوری ان شب سرمایی گزنده تا لایه های زیرین روحش نفوذ کرد...
نمیدانست شانس اورده بود که توانسته بود به موقع خودش را از ان ماشین بیرون پرت کند یا نه.
از یک طرف شانس اورده بود و از طرفی دیگر...
ان شب هنوز چند متر جلوتر نرفته بودند که پسر جوانی که پشت فرمان نشسته بود با لبخندی کریه گردن کج کردو گفت: قیمت؟
آهو با چهره ای سرخ از سیلی اترین و سوز هوا به مرد خیره شده بود ودر ذهن خواب رفته اش به دنبال معنی "قیمتی" که مرد میپرسید میگشت !
ماشین با سرعت پیش می رفت و هر دو درسکوتی کش دار به یک واژه فکر میکردند وان هم " قیمت " بود..!
در نهایت مرد سکوت را شکست و گفته بود : ببین اگر میخوای با این سکوتت نرخ رو بالا ببری از الان گفته باشم ،من خودم دستم تو کاره ها ...
بعد انگار مضحک ترین جوک دنیا را شنیده باشد با قهقه ای مشمئز کننده بلند خندیده بودو تمام رگ و پی اهو را لرزانیده بود ...
اهو دست لرزان و یخ زده اش را به اهستگی روی دستگیره در گذاشته بود و خودش را برای یک حرکت ناگهانی اماده میکرد که پسر از اینه به او خیره شده بود و گفته بود: جوری بهم نگاه میکنی که انگار بار اولته...!
-نترس من برعکس تو کارکشته ام .. هواتو دارم ...
خودرو به سر پیچ نزدیک میشد و اهو چشمش روی دنده بود که ببیند کی راننده از سرعت میکاهد ...
اما گویا چنین قصدی نداشت ....
اهو هم دیگر فرصتی نداشت ...
پس تنها کاری که در ان لظحه به فکرش رسیده بود را انجام داد.
با یک حرکت سریع دستگیره را کشید و قبل از اینکه به چشمانش اجازه دهد او را از اسفالت های کف خیابان و شتاب خودرو بترساند خود را به بیرون پرتاب کرد ....
باقی ماجرا را نه میخواست به یاد بیاورد و نه نمیتوانست ...
برخورد حاصل از اسفالت تیز و زخمت و جیغ لاستیکهای ان پراید سفید رنگ چند قدم جلو تر ...
درد ....درد ... درد ....
نور چراغ های کنار خیابان که بهم پیوسته بودند و بعد صدای جیغ و داد خودش و در نهایت تاریکی ...
وقتی چشم باز کرده بود در ان باغ بود ...
به همین راحتی از اهوی سعید .. از نفس سعید رسیده بود به یک دختر خیابانی ...
به یک جیب بر حرفه ای ...
به یک انگل اجتماعی!
اهی از سر حسرت کشید و چشمهای خیس از اشکش را روی هم فشرد .
اصلا دلش نمیخواست ان شب نفرین شده نکبت بار را به یاد بیاورد اما ماجرای دیروز ظهر در باغ و نزدیکی بیش از اندازه کامران به او .. و حرفهای هشدار دهنده گیسو .. همه و همه ذهن منجمدش را با گرمایی عذا ب اور روبه رو میکرد که حاصلی جز یادآوری خاطرات چهارماهه قبل برایش در بر نداشت.
وقتی بهوش امده بود ، در باغ بود .... همهمه ای غریب دور وبرش بود که او را وادار میکرد چشمهایش را باز کند ...
و با باز کردن چشمانش دنیای سیاه و ناشناخته ای به یکباره به رویش لبخند زد ...
لبخندی زهر آگین و نگاهی دلهره اور .. چیزی که او در ان 17 سال زندگی بی دغدغه اش هیچ وقت تجربه نکرده بود ...
بی انکه دست خودش باشد او هم خندیده بود .. انهم با صدایی بلند ...
همه ان چیزهایی که سعی داشت ساناز را ازا ان دور کند حالا یک باره به سراغ خودش امده بودند ...!
صدای مبهمی از میان اصوات خنده اش یه گوشش خورد که میگفت: خوبی؟ درد نداری؟
و اهو اینبار در میان خنده به تلخ ترین حد امکان گریسته بود ...
گریه ای از عمق جان ... ازنهایت پشیمانی و دلتنگی ...
درحالیکه پتو را دوباره روی سرش میکشید نالیده بود : بابا....


طول کشید تا به انجا عادت کند اما کرد ...
زمان همیشه حلال مشکلات بود ه و هست ...
اوایل میخواست راه امده را برگردد .. خرجش یک سواری گرفتن بود و ادرس خانه را دادن ...
اما چیزی در پنهانی ترین زوایای وجودش مانع میشد ..
نمیدانست ان چیز چیست ... نمیدانست تا آوا کوچک هم به جمع انها اضافه شد ... دخترک 10-12 ساله ای که یک روز شیده با خود اورده بود ....
و از ان روز به بعد اهو دیگر به بازگشت فکر نکرد ...
تا دیروز...
دیروز که انطور بی پناه و مغموم در وسط درختان خشک شده ایستاده بود و در سرمای زمستانی لباسش از عرق خیس شده بود ...
ان روز دوباره به گذشته فکر کرد ...
به اترین ...
به ان ساختمان چهار طبقه و واحد اولش...
به ارشیا و رویای بازیگر شدنش ...
رویایی که حالا بیش از اندازه دور دست می امد ...
نامه پنج خطی مادرش دوباره در جیبش ابراز وجود کرد و اهو اینبار به جای اینکه با دلی مالامال از غم او را بیرون بکشد و به سطر های سراسر خودخواهانه مادرش بنگرد ، دست در جیب شلوارش برد و با یک حرکت کاغذ تا خورده را مچاله کرد و در نزدیک ترین سطل زباله انداخت ...
تمام ان پنج خط حاوی .. دوستت دارم و دلتنگ تو وپدرت هستم و ادرس نااشنایی که رزا داده بود در یک ان فریاد کشیدند و اعتراض کردند اما اهو مجالی به گوشهایش برای شنیدن نداد ...
کاغذ را با تمام خشم مچاله کرد و همراه ان همه امیدها و اروزهایی که تا چند پیش داشت به دور انداخت ...
شاید یکی از انها ، همان بازیگر شدن بود ....
-آهو؟
صدای مردانه و بمی را از دور شنید ...
بی اختیار برگشت و دنبال صاحب صدا گشت که چشمانش خطوط اشنایی از شخصی را دید که تا همین چند دقیقه قبل به او اندیشیده بود ...
ارشیا ....!!!
حقیقتا این ارشیا بود که او را صدا زده بود و حالا سعی داشت از میان ماشینهایی که باسرعت نور در امتداد بلوار حرکت میکردند عبور کند و خودش را به این طرف خیابان ، یعنی جایی که او بود برساند ...!
مغزش دوباره آلارم داد...
ارشیا ...
ارشیا ست اهو ... ارشیا داره می اد ...
ارشیا تو رو پیدا کرده ....
ولی قلبش با ناباوری همه مشاهدات چشمها را انکار میکرد ...
در این میان, ناخود آگاهش از کشمکش میان قلب و مغز استفاده کرد و او را چند قدم به عقب راند ...
ارشیا از دور صدا زد: نه ... نرو .. آهو ... خواهش میکنم...
ولی ارشیا نمیدانست که تمام هجم گوشهای اهو را ضربان قلبش پر کرده و ناخوداگاهش میدان دار این نبرد است !
ارشیا بی توجه به ماشینها خودش را وسط بلوار انداخت و اهو درست همانند نامش پا به فرار گذاشت ...
مانی از فاصله نه چندان دوری شاهد ماجرا بود ...
اما خیلی دیر یادش امد که می بایست به ارشیا هشدار دهد ...
تازه وقتی به خود امد و خواست کاری کند ،که ، ان اتفاقی که نمی بایست می افتاد ،افتاد...
ارشیا وسط بلوار دویده بود و خودرویی با سرعت بسیار از روبه رو ...
حادثه انقدر سریع رخ داد که هیچکس حتی خود ارشیا هم متوجه اش نشد ....
تنها چیزی که در آخرین لحظه دید ، وحشتی نامعلوم در نگاه مانی بود و بعد تاریکی...!

 

فصل هشتم :وکیل مدافع
-سلام اقای محرابی ... قبل از هر چیزی لازم میدونم خودم رو معرفی کنم ... خب همونطور که احتمالا بهتون گفتن، بنده نگار شریفی هستم و در حال حاضر وکیل شما ... امیدوارم با همکاری همدیگه بتونیم تو این پرونده موفق بشیم .
آترین نگاه ماتی به دختر جوان رو به رویش کرد و با بی حالی روی صندلی جا به جا شد: مطمنین که شما وکیل من هستین؟
نگار اخم زیبایی کرد و در حالیکه پرونده را ورق میزد گفت: چطور مگه؟
آترین تعارف را کنار گذاشت و صریح گفت: برای اینکار قدری جوان نیستین؟
نگار بی اختیار یاد روزی افتاد که سرگرد هوشنگ ابراهیمی هم همین سوال را از او پرسیده بود ..
از یادآوری ان روز لبخند دلنشینی مهمان لبهایش کرد و پاسخ داد: از بابت تجربه ام خیالتون راحت .
آترین که انتظار چنین وکیلی را -انهم بعد از تعریف های رومینا – نداشت ، سری از روی تاسف تکان دادو ترجیح داد سکوت کند .
به جای او نگار با همان لبخند اطمینان بخش صحبتش را ادامه داد: امروز اولین جلسه دادرسی شما تشکیل میشه .. من قبلا پرونده تون رو به دقت مطالعه کردم و میخوام بهتون اطمنیان بدم که هیچ جای نگرانی نیست ... فعلا هیج مدرک مستدلی مبنی بر اینکه شما معاونتی در قتل داشتین موجود نیست و اگر کمی شانس بیاریم حتما میتونیم حکم تبرئه رو از قاضی بگیریم .
اترین با همان نگاه خیره و نه چندان دوستا نه به نگار چشم دوخته و ساکت بود.
نگاری اندکی مکث کرد ....
-خب؟
آترین : خب که چی؟
-سوالی ندارین ؟ نقطه ابهامی ؟
تنها در جواب نگار شانه هایش را بالا انداخت و خود را بی تفاوت نشان داد...
-خب پس من می پرسم .. از نظر شما که موردی نداره؟
آترین : از نظر من کل قضیه اهمیتی نداره ... چه برسه به اینکه موردی داشته باشه ...
نگار سعی کرد ارامش خود را حفظ کند ...
کمی تامل کرد و سپس دفترچه اش را روی میز گذاشت و گفت: با چند تا سوال شروع میکنم ... شما صبح روز حادثه کجا بودین؟
آترین دستهایش را روی سینه حلقه کرد و با تاخیر گفت: منظورتون کدوم حادثه است؟
نگار: مشاجره متهم و مقتول .
آترین خودش را جلو کشید و روی میز خم شد: ببین خانم وکیل من اصلا اهمیت نمیدم که تو برای چی اینجایی و چرا خانواده ام یک جوجه وکیل رو برام پیدا کردن که معلوم نیست تا حالا سرجمع چند تا پرونده رو از نزدیک دیده .. چه برسه به پرونده من و بلایی که سرم اومده .. اما بذارهمین الان یک چیز رو برات روشن کنم ... من هیچی نمیدونم .. هیچی ... یک شب تو خیابون بودم که اون شقایق بی همه چیز جلوم سبز شد .. با صورت آش و لاش ازم کمک خواست و منم نتونستم ردش کنم .. بردمش خونه خودم ... کمکش کردم ... دو روز بعدشم بهم ابراز علاقه کرد و جلوی زنم تهدیدم کرد و حالا هم که میبینی به بهترین شکل ممکن زندگیم رو به گند کشیده ...! حالاها هم ژست وکیل های فیلم های هالیوودی رو برای من نگیر چون نه اینجا صحنه فیلمه و نه تو یک وکیل هالیوودی !
نگار تبسم دلنشینی کرد ... در ناخود اگاه ذهنش به یاد دو سال پیش افتاده بود ... روزی که از حرفهای مشابهی را با همین لحن تلخ و تند از یک موکل دیگر شنیده بود ...
موکلی که قبول وکالتش برای او تا مرز به خطر افتادن جانش پیش رفته بود ...
بدون شک پرونده آترین محرابی در مقایسه با پرونده هومن اهرابی برایش هیچ بود ...
نگار با اعتماد به نفسی ستودنی خودش را جمع و جور کرد ... دفترچه اش را در جیب کیفش گذاشت و درحینی که از جا برمیخواست روبه آترین گفت: خب من الان بیشتر چیزهایی که لازم داشتم بدونم رو میدونم .. ممنونم از همکاری تون...
سپس به سمت در رفت ...
قبل از اینکه از اتاق خارج شود ... روی پاشنه پا چرخید .
نگاه نافذش را به آترین دوخت و با لحنی محکم و تزلزل ناپذیر گفت: فقط برای اینکه بدونی دارم میگم ... تو سابقه بی اهمیت کاری من ،پرونده بیمارستان (... )هستش که میدونم دو سال پیش تو حتی وقت نکردی شرح مختصری از اون رو تو روزنامه ها بخونی ... میدونی نظر تو و امثال تو که فقط خودشون رو میبینن و فکر میکنن آخر خلقتن ذره ای برام مهم نیست .. من فقط دنبال اینم که کارم رو خوب انجام بدم .. بقیه اشم همونطور که خودت گفتی ....
مکثی کرد و لبخند جذابش را بار دیگر بر لب نشاند و گفت: مال فیلم های هالیوودی که تو خوب ازشون سر در میاری...
بعد بالافاصله از اتاق خارج شد و آترین را که مثل بادکنکی که بادش را خالی کرده باشند روی صندلی چوبی اتاق تنها گذاشت ...
از اینکه چنین موکل بی چشم و رویی نصیبش شده بود حسابی کفری شده بود اما در طول سالیانی که در این رشته مشغول فعالیت بود یاد گرفته بود که عواطف و احساسات در پرونده های حقوقی اساسا محلی از اعراب ندارند ... اولین شرط یک وکیل خوب بودن ، دور ایستادن از کانون عواطف و غلیان های دورنی است ... این را همیشه استادشان میگفت...
کیفش را روی شانه انداخت و موبایلش را تحویل گرفت ، اولین کاری کرد تماس با همسرش سرگرد هوشنگ ابراهیمی بود .
***************************************
آهوپاهایش را یکی پس از دیگری سنگین بر زمین میگذاشت و به سختی در خیابانی نا اشنا راه می رفت ...
آدمها بی وقفه و با سرعت از کنارش عبور میکردندو هیچ یک از انها لحظه ای درنگ نمی کردند تا متوجه غبار غم آلود نگاه ان دخترک نوجوان شوند...!
ذهنش چون هاردی ویروسی عمل میکرد و قدرت پردازش اطلاعات مغزی اش به صفر رسیده بود...
نه میدانست به کجا میرود و نه به یاد می آورد چرا میرود ...
همه چیز در خاطرش مقطع و پراکنده جاسازی شده بود و پس زمینه این آشفته بازار صدای ترمز شدید یک اتومبیل بود و فریاد مردی که او را خوانده بود ...
زانوهای باریک و ناتوانش میلرزید و با اینکه کفشی تخت به پا داشت اما مدام مچ پایش پیچ میخورد ...
پلکهایش را محکم روی هم فشرد و سعی کرد از میان اینهمه پراکندگی خودش را نجات دهد .
اما به محض اینکه چشمهایش را بست ، تصویری مشخص و کامل از صحنه تصادف ارشیا را به یاد آورد.
مچ پایش بار دیگر پیچ خورد و او با زانو روی زمین افتاد.
آرزو داشت که میتوانست گریه کند اما تنها صدای هق هق سوزناکی که بیشتر شبیه نفس نفس های پی در پی بود از گلویش خارج شد و قلب سنگینش را سنگین تر کرد .
نمیخواست و نمی توانست باورکند آن مردی که چند دقیقه قبل خون آلود و نزار کف خیابان افتاده بود ارشیا بوده و از همه بدتر اینکه او مسبب ان حادثه بود ...!
نمیدانست کدام قسمت مغزش است که مدام سعی دارد ان چند دقیقه گذشته را از لایه های خاطراتش پاک کند.
مخچه بود یا تالاموس...شاید هم هیپو تالاموس بود ..
نمیدانست ...
اما هر کدام که بود آهو بسیار سپاس گذار میشد اگر زودتر او را از این رنج بی پایان رهایی می بخشید .
نمیخواست .. نمیخواست در هر دقیقه ای که 60 ثانیه میشد ،60 بار آن صحنه دلخراش را توامان با عذاب وجدان به یاد بیاورد ...
ثانیه ای یکبار...
از تحملش خارج بود ....
همه اینها یک طرف و قلبش هم طرف دیگر...
هر چه سلولهای مغزش در تلاش برای پاک کردن ان چند ثانیه بودند ، قلبش مدام به او تشر میزد و از میان لایه های رسوب شده خاطراتش روزهای نه چندان دوری را به یادش می آورد که با ارشیا گذرانده بود ...
در همان حال که روی زمین افتاده بود زانوهایش را در اغوش گرفت و اولین قطره اشک با یادآوری ان روزی که ارشیا او را برای اولین بار اهو خطاب کرده بود سرازیر شد ...
همان روزی که برای نخستین بار رویای بازیگر شدن در مقابلش تمام قد خودنمایی میکرد و ارشیا او را به این باور رسانده بود که روزی یکی از بهترین ستاره ها خواهد شد ....
آهوی کوچک سعید ...
نفس بریده سعید ...
همسر گمشده آترین ....
خواهر قلابی رومینا ...
و در نهایت امید، ناامید شده ارشیا ...
از خودش بیزار بود ..
از همه انچه که روزی داشت حالا برباد رفته و از دست رفته میدید ...!
همه چیزش را بخاطر اشتباهی کودکانه باخته بود ...
بازی نکرده ... باخته بود ....
بازی نکرده ...!
*****************************
در تاریک و روشن بعد ظهری زمستانی وارد باغ شد ...
دیر کرده بود و دست خالی ...
نه پولی در جیب داشت و عذری برای رشید ...
اما دیگر هم چیز ی برایش اهمیت نداشت ....
در ان بعدظهر سرد و سِر کننده او به پایان رسیده بود ...
خط آخر و نقطه ای که فریاد میزد : پایان وقت بازی .. تو باختی آهو!
و او شکست را شجاعانه باور کرده بود .
شکستی که درست از شب 4 ماه قبل آغاز شده بود ... حرارت جوانی اش از همان شب نفرین شده یخ بست .. قندیل بست و دیگر ذوب نشد !
او از دختری که میتوانست روزی سرشار از شادی و گرما و عواطف سحر آمیز باشد به سادگی تبدیل به موجودی سردرگم و پوچ شده بود که تنها مورد مهم در لیستش رفع گرسنگی و ترس دائم از فرداهای بعد بود .
فرداهایی شاید وحشتناک تر از امروز می بود و او را تا حد اعلا می ترسانند .
با این فکر شانه های افتاده اش بیشتر به جلو خم شد و سرما تا اعماق وجودش نفوذ کرد .
مسلما این دختر با گونه های فرو افتاده و نگاه سر به زیر و اشک آلود نمی توانست آهو ریاحی باشد .
آهو ریاحی چهره ای زیبا و بکر داشت .. چشمانی زیتونی رنگ که همه نگاه ها را خیره میکرد و جذابیتی نهفته که میراث مادر ایرلندی اش بود ...
اما حالا همه انتسابی ها رفته بودند و هر چه باقی مانده بود چند اکتسابی نچسب و منزجر کننده بود ...
دیگر خبری از ان نگاه جستجو گر و سرکش نبود ...
آهوی گریز پایی که روزگاری از پس آترین بر آمده بود حالا سر به زیر و رام شده میرفت تا زودتر اسیر دام صیاد شود ...
شاید دام صیاد چند صباحی او را از این عذاب تمام نشدنی رهایی می بخشید ...
شاید ....
پاهایش بی انکه مسیر هر روزه را به سمت انتهای باغ طی کنند به سمت ورودی رفت ....
خانه مهلقا از پشت چند یاس در هم تنیده بیرون امد و همزمان نفس آهو از دیدن دور نمای اسارتی که خودش به پیشوازش میرفت بند امد ....!
چیزی شوم درفضای آن قسمت از باغ موج میزد ..
چیزی که اهو از ان سر در نمی آورد و اما ریه هایش به خوبی ان را حس میکردند و با سخت دم و بازدم کردن این مساله را به او هشدار میدادند ....
اما آهو نمیخواست بشنود ...
نمیخواست ...
تنها چیزی که در آن لحظه به شدت میخواست بستن همیشگی چشمهایش بود .... بی هیچ تصور و خاطره ای از اتفاقی که صبح آنروز در مقابل چشمهایش رخ داده بود ....
او به سمت دام و صیاد نمیرفت ....

که داوطلبانه به سوی قربانگاه میشتافت....!

دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 16
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 246
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,471
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 212
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,099
  • بازدید ماه : 13,909
  • بازدید سال : 13,909
  • بازدید کلی : 13,909