close
تبلیغات در اینترنت
رمان همه زنهای من 2 قسمت اول
loading...

رمان فا

خلاصه داستان: در کل میخواییم بدونیم چه بلایی سر آهو امده و به چه روزگاری افتاده بعد از اون شبی که از خونه پدر آترین فرار کرد در این میون یک گریزی به زندگی آرسام و آترین و رومینا هم میزنیم اما اینجا فقط آهـــــــــــــــــــو ست که حکمرانی میکند!.......................مقدمه:: دربرابر دارم…

رمان همه زنهای من 2 قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1287 پنجشنبه 17 بهمن 1392 : 10:30 نظرات ()
خلاصه داستان: در کل میخواییم بدونیم چه بلایی سر آهو امده و به چه روزگاری افتاده بعد از اون شبی که از خونه پدر آترین فرار کرد

در این میون یک گریزی به زندگی آرسام و آترین و رومینا هم میزنیم اما اینجا فقط آهـــــــــــــــــــو ست که حکمرانی میکند!.......................مقدمه::

دربرابر دارم سفره ای از نور ، تهی.
و پر از غم های تو خالی!
غم ِ من ... غم امروز است .
غم ِ من ، غم آن زن خانه قبلی است
که درآغوش هوا نان میخورد
وز زمین خدا ، وجبی او را بس!
غم ِ من ، غم این خانه.. این کوچه ...
غم این همسایه نیست!
غم من غم روزهای رفته نیست!
غم من ، غم این دنیاست ...غم فرداهاست...
غم آن روز که نتوان کرد کاری!
نتوان گفت که چرا ساکت شده اند قمری ها!
و چرا خون می بارد از نگاه ها!
و چرا ....!!!
.
.
.
راستی ...
نکند آسمان خوابش ببرد ..
نکند یادش برود ..
نکند دیگر نباشد که بگوید:
غم ِ من ، غم تو ...
غم ِ تو ، غم ماست!..............................
" فصل اول: آهــــو .. "


پشت شیشه مغازه صوتی تصویری ایستاده بود و به ال سی دی ها که همه با هم روشن بودند و همگی یک تصویر را نمایش میدادند خیره شده بود .
صفحات تخت و بزرگ که در گوشه گوشه مغازه قرار داشت همه با هم منظره ای از آبشار نیاگارا را به نمایش گذاشته بودند ... لبخند ی زد و همزمان آهی از سر حسرت کشید!
بعد از چند ماه بی دغدغه داشت تلوزیون تماشا میکرد .. انهم اینطوری از پشت شیشه ها ی یک مغازه!!!!
داشت در حس و حال آن فضا فرو میرفت که یهو صدای بوق بوق بلند و آزار دهنده ای از پشت سر شنید و وحشت زده برگشت و به خیابان خیره شد ..
یک پرادو سفید ماشینش را دوبله پارک کرده بود و در ان خیابان کوچیک راه را بند آورده بود ، دویست و شش نقرآبی هم نامردی نمیکرد و دستش را گذاشته بود روی بوق و برنمی داشت!
داشت سر سام میگرفت که خدا رو شکر راننده محترم سرش را از مغازه بغل دستی بیرون آورد و با طمانیه و خرامان خرامان رفت سمت ماشینش! یکی نبود بگوید دِ جون بکن .. زودتر .. راه رو بند آوردی .. مگه داری عروس میبری؟! یا نکنه خیابون ملک باباته!!!
لبخند الکی به افکار چاله میدانی اش زد و دوباره برگشت سمت تلوزیون های داخل مغازه که حالا تصویرشان تغییر کرده بود و داشتند چهره یک پسر جوان را نشان میدادند.
ته مایه چهره مرد برایش آشنا بود ... مدام خیال میکرد قبلا یک جایی دیده اش .. اما کجا!!!
عجیب دلش میخواست برود داخل و صدایش را بشنود .. معمولا حافظه شنوایی اش بهتر از دیداریش بود .. امکان نداشت صدای کسی را بشنود و فراموشش کند.
وسوسه وارد شدن به مغازه داشت جانش را میخورد .. با اینکه شیده و رشید هشدار داده بودند از جایش تکان نخورد و شش دنگ حواسش به آوا باشد اما دست خودش نبود ... باید سر در می آورد ان پسره کیست !
یک نگاه به سر و وضعش انداخت ...
ی بافت خاکستری روی جین دودی رنگش پوشیده بود ... شالش را جلو کشید و ریشه های موهایش را زیر شال پنها ن کرد...
خواست وارد مغازه شود که چشمش به تصویر خودش در انعکاس شیشه افتاد .. یک آن ماتش برد!
انقدر از دیدن چهره خودش شوکه شده بود که دیگر یادش رفت میخواست چکار کند!
همانطور ایستاد و به خودش خیره شد .. چقدر عوض شده بود.. یک زمانی هر کس او را میدید میخندید و میگفت : ای جان تو چند سالته عزیزم .
و او حرص میخورد و میگفتم فلان ...
طرف جواب میداد: آخی اصلا بهت نمیاد!
اما اکنون مطمن بود هر کس ببیندش برای یک لحظه هم نمیتواند حدس بزند 17 ساله اش است!
فقط و فقط 17 سال!
اشک در چشمام نیش زد... خیلی وقت بود که دیگر راحت میتونست گریه کند ... دیگر خبری از ان آهوی غد و سرسخت نبود .. روزگار آدمش کرده بود یا درست ترش این بود آدمها له اش کرده بودند!
با دستهای سرخ و یخ زده اش اشکهایش را پاک کردم و نگاه تلخش را از تصویر غریبه خودش برداشت و رفت روی جدول کنار خیابان و در سایه حمایت یک پراید سفید نشست .
باید صبر میکردرشید بیاید دنبال دخترها و تا ان موقع نباید از جایش تکان میخورد.
دستانش کم کم داشت از سرما بی حس میشد ... دلش یک جای گرم میخواست و یک کاسه آش .. سوپ هم بود حرفی نداشتم ... فقط یک چیز گرم ..!
دستهایش را از زیر بغل بیرون آورد و جلوی دهنانش گرفت و ها کرد و همانطور گردن کشید و از پشت پراید سر چهارراه را دید زد .
آوا کوچولو کنار دکه روزنامه فروشی که دیگر داشت چراغهایش را خاموش میکرد نشسته بود و به آدمهایی که باسرعت از کنارش رد میشدند با حسرت نگاه میکرد .
یکبار دیگه کف دستش، ها کردم و نگاهش رو سر داد بالا .. آسمان از شدت سرما قرمز شده بود .. از ان شبهایی بود که میشد حدس زد سرمایش با برف شکسته میشود...
در دل خدا خدا کرد که رشید زودتر بیاد .. دیگر داشت قندیل میبست.
خدا به داد گیسو و نغمه برسد که معلوم نیست تا به آن ها برسند سر چهار راه ها چه به روزشان می آمد!!!!


خودش را محکم بغل گرفت و بازوهایش را ماساژ داد، اوا در ان سوی خیابان هم همین کار را میکرد .
زن و شوهری در حالی که بچه ای در آغوش داشتند از مقابل ترازو آوا گذشتند و مرد اسکناس 200 تومانی به او داد.
آهو با دیدن این صحنه سرش را روی زانوهایش گذاشت و سعی کرد بغضی که در گلویش چنگ می انداخت را آرام کند.
زن و مرد از خیابان رد شدند و یکراست به سمت پرایدی آمدند که آهو در سایه حمایتش پنهان شده بود .
صدای زن می آمد : نیما سحر رو باید یک کلاس زبانی ثبت نام کنیم .. دلم نمیخواد از بچه های خواهرت کم بیاره.
آهو سرش را بلند کرد و به زن جوان خیره شد .. داشت به یک مادر می نگریست!
به یک مادرکه پای زندگی اش ایستاده بود .. دل نگران دختر کوچک به خواب رفته اش بود ..
مادری که هم و غمش آینده نه چندان دور دخترش بودو یادگیری زبان انگلیسی اش!
قطره اشک سمجی که در کاسه چشمانش بی تابی میکرد بیرون ریخت همزمان زن سوار ماشین شد و شیشه های خودرو بخار گرفت و صحنه رویایی یک مادر .. یک خانواده .. یک آغوش برایش تار شد!!!!
مرد استارت زد و از پارک در آمد و به جمع خودرو های در حال حرکت پیوست و پناه گاه آهو هم از بین رفت.
حالا دیگر لازم نبود برای دیدن آوا هی گردن بکشد ، فقط کافی بود نگاهش را به ان سوی خیابان بدوزد و آوا را ببیند که مثل خودش چطور به آغوش هایی که با سخاوت متعلق به دیگران است خیره شده!!!!
باز هم درست مثل او...!!!
همه مثل هم بودند ... او .. آوا .. شیده .. نغمه .. گیسو !
همه یک شکل .. همه یک جور .. همه یک غم .. همه تنها .. همه خیابانی!!!
هر چند ...!
آهو یک فرق کوچک با آنها داشت ... آهو یک چیزی داشت که آنها نداشتند!!
یک نامه .. یک ورق کاغذ.. پنج خط جمله ... پنج خط خرچنگ قورباغه به زبان مادری اش ...
تنهاچیزی که از مادرش برایش مانده بود فقط پنج خط بود و یک زبان!!!
زبانی غریبه که در طی سالهای گذشته سعید وادارش کرده بود حداقل حروفش را بیاموزد .. و حالا می توانست بفهمد چرا!!
به آرامی دستش را در جیب شلوارش فرو برد و تکه کاغذ تا خورده ای که دیگر رنگ نویی اولش را نداشت و پاره پاره شده بود را بیرون کشید.
باز هم دلش تنگ شده بود و هر وقت اینچنین میشد به تنها چیزی که داشت پناه می برد !
یک ورق و پنج خط جمله ویک زبان غریبه ویک مادر که در نامه اش گفته بود:
دلم برایت تنگ شده دخترم ..
من دوستت دارم دخترم...!
میخواهمت ... هم تو را هم پدرت را ...
و بعد دو جمله که حاوی ادرس میشد !!!
تمام حرفهایی که مادرش بعد از 10 سال داشت همین بود !
دلم تنگ شده .. دوستت دارم .. میخواهمت . هم تو را .. هم پدرت را !!!
و یک دخترم تکراری نچسب که هر کار میکرد به دلش نمینشست!
دخترم گفتنهای سعید کجا و این دخترم کجا!!
کاش تنها یک جمله مینوشت و خوب مینوشت..
فقط مینوشت دخترم عذر میخوام ...
اما نامه مادرش نه عذر خواهی داشت .. نه توجیه ... نه ابراز پشیمانی .. هیچ .. تنها و تنها ....!!!!
آهو نامه را از روی خط هایش تا کرد و نفسش را با آهی سنگین بیرون داد .. مثل همیشه خوشحالی و رنجش هر دو باهم به سراغش آمده بودند ..
و این سوال که چرا با من اینکار را کردی مادر؟
مگر من با تو چه کرده بودم؟
تو منو ول کردی و حالا میخواهی که دوباره به سویت برگردم .. تو منو دوست داری و بعد منو دوست نداری!!!
و دوباره بعد از 10 سال دوست داری ...!
من برای تو چی هستم؟؟!!
نامه را در آغوش کشید .. اشکهای تلخ و شیرین اش به روی گونه هایش میریخت .. رهگذری غریبه از کنارش رد شد و با دیدن او قدم آهسته کرد .. حس کنجکاوی مرد از دیدن دختر جوانی که در آن وقت شب چمباتمه زده روی جدول کنار خیابان نشسته بود تحریک شده بود ...
هر چند آهو او را نمیدید ، چون در آن لحظه هیچ چیز دیگری در آن دنیا برایش اهمیت نداشت جز آن نامه و تمام چراهایی که در ذهنش نقش بسته بود!
آهو داشت تخمین میزد ببیند چه چیزی بیشتر از همه او را در این نامه آزرده؟
لحن کوتاه و خودخواه مابانه مادر یا دست خط کج و معجوش .. شاید هم آدرس را نمی پسندید..!
نمیدانست .. اما دلش میخواست گریه کند و خیال کند که یک جایی در این نامه بدجوری احساساتش را جریحه دار کرده ..
" تو دلت برای من تنگ شده؟ پس من چی؟ اصلا از خودت پرسیدی که دختر کوچولوی عزیزت خیانت تو رو چطوری قبول میکنه؟ .. من هیچ سپری با خودم نداشتم .. من هیچ کاری نمیتونستم بکنم .. من نمیتونستم جلوی رفتنت رو بگیریم ..
حالا میگی دلت برای من تنگ شده؟"
" مشکل اینه ... آدم باید قوی باشه و من زمانی احساس قوی بودن میکنم که بدونم کسی منو دوست نداره .. وقتی تو ما رو ترک کردی بدون حتی یک کلمه همه قدرت من رو هم با خودت بردی .. اصلا فهمیدی من چقدر عذاب کشیدم ؟ آخ مامان اگر میدونستی ... اگر میفهمیدی؟"
انگار نامه موجود زنده ای بود و حرفهایش را میفهمید ..
آهو حرف میزد و آن یک ورق کاغذ گوش می داد و اشکهایش شاهد آن مکالمه و بعد در لحظه آخر یک قطره می افتاد پایئن و انگشت میزد صحت و صداقت آن مکالمات را!


-چی میخوای اینجا یارو؟
اهو با شنیدن صدای رشید سرش را بلند کرد و با دیدن هیکل درشت رشید که در یک گرمکن سیاه مقابلش نقش بسته بود از جایش بلند شد .
رشید بی توجه به او داشت به مردی که چند قدم ان سو تر ایستاده بود نگاه نگاه میکرد و نگاه مرد میان رشید و آهو در گردش بود .
همان لحظه شیده هم از وانت پیاده شد و برای اینکه فضا را طبیعی وانمود کند با نگرانی گفت: وای شماها کجائین ما یک ساعته داریم دور میدون میچرخیم .. میدونی مامان چقدر نگرانمون شده ! قرارمون سر هفت تیر بود ...
آهو که دیگر با این شامورتی بازی ها آشنا شده بود سرش را پایئن انداخت و با صدای بم و تو دماغی گفت : حواسم پرت این مغازهه شد .. میخوایین خونه نویی براش یک ال سی دی بخریم؟؟
مرد با شنیدن مکالمه آنها انگار خیالش راحت شده باشد که دختر بی کس و کار نیست راهش را گرفت و رفت .
شیده هم کلافه پوفی کشید و به سمت ماشین رفت .
آهو عصبانی از جوی رد شد و گفت:هیچ معلومه کجایین .. ما اینجا یخ زدیم.
شیده به آن سوی خیابان اشاره کرد و آوا زود ترازو و بند و بساطش را جمع کرد .
-کارمون طول کشید .. بپر بالا اینقدر وراجی نکن .. رشید خسته است.
آهو دلش میخواست داد بزند : به جهنم که خسته است .. به اسفل السافلین اما حتی نتوانست "ب " را تلفظ کند .
با سری افکنده کنار شیده نشست و نامه را محکم در دستش فشرد ...
صدای خش خش اعتراض آمیز " دوستت دارم ".. " دلم برایت تنگ شده" .. " میخواهمت .. هم تو را هم پدرت را " در مشتش در آمد اما آهو اهمیتی نداد ..
فعلا باید به بدبختی های دیگرش فکر میکرد!

************************************************** ************************************************** ************************************************** **********************************************
گیسو سفره را روی فرش پهن کرد و نغمه همه اسکناس هایی که ته جیبش بود را از گوشه اتاق پرت کرد جلوی رشید و کش دار گفت: کوفتت بشه.
رشید نیش خندی زد و همانطور که به سمت اسکناس های دو هزاری و پنج هزاری خم میشد گفت: دستت طلا .
اما همینکه اسکناسها راشمرد اخمهایش را در هم فرو برد و طلبکارانه گفت:همین؟
نغمه گارد گرفت: پس چی؟ توقع داشتی چقدر باشه ؟ میدونی واسه همینش هم چه تئاتری بازی کردیم!!
رشید پولها را مچاله کرد و ته جیب گرمکنش چپاند و درحالیکه به پشتی تکیه میداد سیگاری اتش زد و گفت: تقصیر تونیست .. تقصیر منه که هی این مهلقا رو سر می دوونم .. باید میدادمتون به اون عفریته .. اون خوب بلده شما ها رو بتکونه.
نغمه دهان باز کرد که جوابی بدهد اما گیسو مداخله کرد و دو اسکناس 5 تومانی که در جورابش پنهان کرده بود را مقابل رشید گذاشت و آرام گفت: اینهام هست .. ببخش شما .. نغمه یادش رفته بود .
رشید پولها را با یک حرکت سریع قاپید و هومی کشید : حالا شد .. فکر کردین من خرم.. نمیدونم مزنه چنده؟
نغمه با حرص به گیسو خیره شد و گیسو کاسه ماست را وسط سفره گذاشت و بغضش را فرو داد.


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 12
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,988
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,995
  • بازدید ماه : 122,934
  • بازدید سال : 270,715
  • بازدید کلی : 12,135,804