close
تبلیغات در اینترنت
رمان اجبار اختیاری ، اختیار اجباری قسمت بیست و پنجم
loading...

رمان فا

تو خود درگیری های خودم بودم که کم کم خوابم برد...با صدای پرهام از خواب پریدم: -نیاز پاشو دیگه... یهو چشمم رو باز کردم و با تعجب نگاش کردم...اونم با تعجب بهم نگاه میکرد...یهو لبشو گاز گرفت مثل اینکه خندشو کنترل کنه..سرشو ازم برگردوند و چند تا سرفه ی بلند...هنوز مبهوت بهش چشم دوخته بودم...برگشت…

رمان اجبار اختیاری ، اختیار اجباری قسمت بیست و پنجم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3878 چهارشنبه 16 بهمن 1392 : 10:58 نظرات ()

تو خود درگیری های خودم بودم که کم کم خوابم برد...با صدای پرهام از خواب پریدم:
-نیاز پاشو دیگه...
یهو چشمم رو باز کردم و با تعجب نگاش کردم...اونم با تعجب بهم نگاه میکرد...یهو لبشو گاز گرفت مثل اینکه خندشو کنترل کنه..سرشو ازم برگردوند و چند تا سرفه ی بلند...هنوز مبهوت بهش چشم دوخته بودم...برگشت سمتم قیافه ی جدی به خودش گرفت ولی چشماش داشت میخندید...با صدایی که میلرزید گفت:
-خودتو جمع و جور کن و پیاده شو..رسیدیم..............................................

و سریع از از ماشین پیاده شد..بعد از کمی مکث و بهت زدگی سرمو سمت آینه بردم ...با دیدن قیافه خودم چشمام گرد شد...موهام همه بهم ریخته بود و رو پیشونیم به طرز فجیحی پخش شده بود...گوشه لبمم آب دهن خشک شده بود...قیافه ی چندشی به خودم گرفتم..اه اه...با این چشمای پف کرده و بینی قرمز شده از سرما،مسخره ترین چهره ی رو زمین بودم...یاد پرهام افتادم..ای نامرد داشت به من میخندید...یه بار دیگه به خودم توآینه نگاه انداختم...لبخندی رو لبم نشست...مهم اینه داشت میخندید...سریع لبخندمو جمع کردم و محکم کوبوندم تو سرم..خاک بر سرت تورو خدا دیگه از اینجور اراجیف نگو ...خواهش نیاز.....
سریع موهامو مرتب کردم ...دنبال بطری آب کل ماشین رو گشتم..وقتی چیزی پیدا نکردم کلافه گفتم:
-ای بابا یه آدم سالم تو ماشینش یه چیکه آب میذاره برای روز مبادا...
به آخرین جای ممکن که داشبورد باشه سرک کشیدم...بله یه بطری پر آب...مثل اینکه پرهام خیلی آدم سالمیه...
با بطری آبی که تو داشبورد بود آبی به صورتم زدم...تو آینه خودمو نگاه کردم از چهره ی بی جونم بگذریم قابل تحمل شده بودم..آه سردی کشیدم تو این مدته صورتم خیلی کم جون و لاغر شده بود..دیگه گرد و تپل نبود...بیضی شده بود...نیاز! داری خودتو از بین میبری...آه دوم رو بلند تر کشیدم و زمزمه کردم:
-دلم یه اتفاق جدید میخواد...دلم یه اتفاق خوب میخواد...دلم نمیخواد دیگه گذشته تکرار شه...
تو آینه نگاهی به خودم انداختم برای چندمین بار و گفتم:
-دلم میخواد مثل حالت چهرم خودمم عوض شم..دلم میخواد هیچی خودمو سرکوب نکنم...
شخص تو اینه پرسید:
-میتونی؟
و من آهسته جواب دادم:
-بخاطر خودمم که شده باید بتونم....
با گفت این حرفا لبخند دیگه ای به چهره ی خودم زدم و
سریع از ماشین پریدم بیرون...سوزی که به صورت خیسم خورد باعث شد یه لحظه حس قندیل بهم دست بده...رو لب و گو نه هام گز گز میکرد..دستمو حصار صورتم کردم...از گز گز صورتم کمتر شد ولی هنوز سرد بود...بارون با تمام شدت میبارید...قطره هاش مثل مته به یرم میخورد...به اجبار سرمو گردونم و به اطراف نگاه کردم تا پرهامو پیدا کنم...تازه متوجه شدم تو شهریم..ما کی رسیدیم اینجا؟خیلی بی حواس شدی نیاز...خیلی...چشمم خورد به پرهام که چند تا ساختمون جلوتر کنار یه دیوار تکیه داده بودو البته سایبونی که زیرش پناه گرفته بود که یه قطره بارون بهش نمیخورد...حرصی شدم و اخم کردم..من اینجا موش آب کشیده شدم آقا عین خیالشم نیست...هوف بلندی گفتم و سرمو تو لباسم مخفی کردم...با تمام سرعت به سمتش دویدم..تقریبا نزدیکش شدم که پام لیز خورد و به عقب مایل شدم...چشمامو محکم بستم...خودمو برای دردی که قرار بود تو کل بدنم بپیچه آماده کرده بودم...که رو زمین و هوا معلق شدم...چشام محکم بسته بود و قطره ها بی رحمانه رو صورتم میکوبیدن...آروم به صورت قائم شدم..ولی هنوز چشمام بسته بود..نمیدونم شاید از شوک بود...صدای عصبی پرهام تو گوشم پیچید:
-چرا حواست نیست؟تو همچین هوایی کدوم آدم عاقلی میدوئه؟
چشمامو باز کردم و بهش چشم دوختم یا اخم گفتم:
-کدوم آدم عاقلی تو این بارون خانومشو ول میکنه خودش بیاد؟
نمیدونم چرا همچین حرفی زدم..نگاهمو ازش گرفتم...آخه تو هرچی تو ذهنته باید بگی؟اصن خوب شد گفتی آفرین بازم بگیا...
-خیلی غر میزنیا...شبیه مادر شوهرای پیر شدی..
با تعجب نگاش کردم...اااا؟ نه بابا ...خدایا تو بارونت نمک بوده؟هرچی بوده ساخته ...بامزه شده طرف...با اخم مصنوعی گفتم:

-من غر نمیزنما...موش آب کشیده شدم خب...
با لبخندی که ازش بعید بود گفت:
-تو چجور موشی هستی که شیش متر زبون داری؟
با تعجب نگاش میکردم...خدایا نه انگار جدی ساخته...راستشو بگو این همون پرهامه؟...با لبخند گفتم:
-گمونم باید همیشه شلخته باشم تا به روم بخندی...
چشماش گشاد شد...رومو ازش برگردوندم که نبینمش..نه عکس العملشو و نه حالت چهرشو..دلم نمیخواست باز یه چیزی بگه کل شکر الانم تبدیل بشه به شکایت..سریع گفتم:
-خب اینجا کجاست؟
بعد از کمی سکوت خیلی جدی گفت:
-دنبالم بیا میفهمی...
مثل جوجه اردک دنبالش راه افتادم...جوجه اردکی که تازه از آب بیرون اومده باشه...وارد ساختمون شدیم و سوار آسانسور شدیم...گمونم طبقه ی پنجم بود که آسانسور وایساد...دوتایی خارج شدیم..پرهام زنگ تک واحدی که تو اون طبقه بود فشرد..واحد نهم... و بعد از حدود چند دقیقه صدای پسر جوونی اومد:
-کیه؟
پرهام کلافه پاشو رو زمین میکوبید.. جوابشو نداد...آروم پرسیدم:
-چرا جواب نمیدی؟
مثل من آروم گفت:
-تو کاریت نباشه...
چشم غره ای بهش رفتم...نگفتم باز یه حرکتی میزنه کل خوشیا رو کوفتمون میکنه؟
در باز شد و چهره ی متعجب پسری تو چهارچوب در ظاهر شد...
-آقا پرهام شمایید؟
اخم پرهام تو هم بود...بدون تعارف وارد خونه شد و دست منم کشید...کشفشو سریع درآورد ..منم به تبعیت از اون سریع کفشمو درآوردم...وارد پذیرایی که شدیم...محو خونه شدم یه خونه دوبلکس خیلی شیک...تمام وسایلش برق میزد...عاشق یه خونه ی اینجوری بودم...نه خدمتکار میخواد نه هیچ چیز دیگه..واسه خود خودته ولی بزرگه...همینجوری که به اطراف نگاه میکردم متوجه آقای پیری شدم که رو مبلای سلطنتیش نشسته بود و مشغول خوندن کتاب کوچیکی بود...با صدای پرهام:
-سلام آقای سلطانی...


-سلام آقای سلطانی...
سرشو بالا آورد و چشماشو ریز کرد..مثل اینکه داشت تو ذهنش دنبال چهره ی پرهام میگشت...دقیق شد رو صورت پرهام و بعد از کمی لبخندی رو لبش نشست و گفت:
-به به آقای صفری...پرهام عزیز...چه عجب یادی از ما فرسوده ها کردی؟
پرهام کلافه سرشو پایین انداخت و گفت:
-محبت دارین شما تازه اول جوونیتونه..قصد مزاحمت نداشتم اومدم یه چیزی بپرسم و برم...
چشمای چروکیده آقایی که فهمیدم فامیلیش سلطانیه متعجب شد و پرسید:
-چه با عجله...بفرما بشین...من هر سوالی داشته باشی جواب میدم...
اشاره ای به من کرد و با لبخند گفت:
-در ضمن خانوم رو معرفی نکردید...

پرهام کلافه گفت:
-نه ممنون...ایشون همسرم هستن نیاز...تازه ازدواج کردیم...اگه مزاحمتون شدم قصدم اطمینان خاطر از مسئله ای بود...
کمی این پا و اون پا کرد و بلاخره پرسید:

-
فقط بهم بگین اگه من حضانت بچمو طی نوشته ای به کسی دیگه واگذار کنم اونم نه به طور قانونی...این حضانت رسمیت داره؟
پیرمرد کمی جابجا شد و گفت:
-سوال واضحیه...تا وقتی زنده اید حضانت بچتون با خودتونه..حالا چه دادگاهی باشه چه نه...چون شما تنها سرپرست بچه اید...
سرشو به سمت من برگردوند و با لبخند گفت:
-خوشبختم خانوم جوان...ایشالله خوشبخت شید....
ممنونی زیر لب گفتم و سری تکون دادم ...کم کم فشار دست پرهام رو دستم زیاد شد...
از فشاری که رو دستم حس کردم فهمیدم پرهام چقدر عصبانیه...آروم گفتم:
-دستم درد گرفت...بی توجه به من
با صدا عصبی رو به پیرمرد گفت:
-مطمئنید؟
پیرمرد خنده ی آرومی کرد و گفت:
-داری از یه وکیل کار کشته میپرسیا جوون...
==================
نفهمیدم کی از اون خونه بیرون زدیم...پرهام عصبی بود...عصبی واسه یه لحظش بود...با تمام سرعت رانندگی میکرد..از ترس به صندلی چسبیده بودم و جرئت نداشتم هیچ حرفی بزنم...فقط چشم دوخته بودم به چهره ی عصبیش...جاده خلوته خلوت بود...با صدای لرزونی گفتم:
-آرومتر پرهام...
این برای چندمین بار بود که این حرف رو تکرار میکردم...مثل دفعات قبل بی توجه به حرفم میروند...قلبم محکم تو سینه میکوبید...این سرعت تو این هوا یعنی مرگ...با صدای نسبتا بلند و کلافه ای گفتم:
-پرهام با توئما...
نگاه عصبی بهم انداخت و بعد
نگاهی به آینه جلو انداخت و عصبی گفت:
-کورم کردی لعنتی...
به ماشین عقبی راه داد که رد شه...کلافه چشم دوخته بودم به پرهام که هیچ جوره به حرفام توجه نمیکرد...میخواستم سرش داد بزنم که با دیدن اسلحه ای که سمتمون نشونه گرفته بود
ن از ماشینی که رد میشد جیغ بلندی کشیدم و گفتم:
-اسلحه...


پرهام حواسشو به اون سمت داد و با دیدن اسلحه سریع زد رو ترمز..جاده انقدر لغزنده بود که ماشین یه دور چرخید و بعد ایستاد...تمام مدت جیغ میکشیدم ...شوکه بودم...پرهام سریع در سمت منو باز کرد و با فریاد گفت:
-جیغ نزن...فقط بپر بیرون...زود باش
از حالت پر اضطرابش فهمیدم اونم هول شده...سریع پیاده شدم..پرهام هم از سمت من پیاده شد...یهو شیشه شمت راننده خورد شد...قلبم تند میزد..دستام میلرزید...پرهام سرمو پایین گرفت و پست بدنه ماشین مخفی کرد...عصبی و کلافه گفت:
-اینا دیگه کین؟
تیر بعدی شیشه های عقب رو شکوند...جیغ بلندی کشیدم که پرهام سریع جلو دهنمو گرفت و عصبی گفت:
-چه خبرته؟آروم...
میلرزیدم..اشک از گوشه چشمم سرازیر شده بود...اشکی که با بارون مخلوط شده بود...من همیشه از اسلحه میترسشدم...صدای قلبم انقدر بلند بود که با وجود صدای بارون بازم میشنیدمش..به چهره ی پرهام چشم دوختم...مضطرب سرشو به اطراف میگردوند بعد از کمی به سمت من برگشت و گفت:
-میتونی بدوئی؟
سرمو بالا و پایین کردم و نگران بهش خیره شدم...استرس رو میشد از صحبت سریعش فهمید:
-الان میدوئیم به اون سمت..فقط دستمو ول نکن..باید با تمام سرعت بدوییم ..خب؟
سرمو بالا و پایین کردم....دستشو از رو دهنم برداشت و گفت:
-یک...دو...سه...
با تمام سرعت به میدویدیم...انقدر بارون شدید بود که کل خیابونو آب برداشته بود...گلوله هایی که از به کنار پامون میخورد هر بار باعث میشد جیغ خفیفی بکشم...باید از بارون ممنون میبودم که باعث میشد نتونن دقیق تیراندازی کنن...بارون مثل رگبار میبارید و پرهام منو دنبال خودش میکشوند...حتی سرمو بلند نمیکردم که ببینم جلوم چی میگذره...فقط دنبال پرهام میدویدم...الان تنها چیزی که مهم بود نجاتمون بود نه چیز دیگه ای...از سرمای زیاد هوا هیچ کدوم از اعضای بدنمو حس نمیکردم و ترس این حالتمو تشدید کرده بود...پرهام پیچید داخل یه کوچه...ذهنم قدرت فکر کردن به هیچی رو نداشت...بارون شلاقی بود...سرمو تو لباسم مخفی کرده بودم خودمو سپرده بودم به پرهام..نمیدونم اما دلم میخواست نجاتم بده...دلم میخواست رها شم...پاهام شل شده بود و دیگه قدرت دویدن نداشت...گلوله ها هم بی وقفه به اطرافمون میخوردن...گلو له هایی که هیچ صدایی نداشت ولی باعث میشد صدای قلبم در باید...از ترس کل بدنم لمس شده بود که دستم کشیده شد و توقف...
جیغ خفیفی کشیدم که دست پرهام جلو دهنم رو گرفت...
-هیس منم...
با تعجب بهش نگاه میکردم..آروم اشاره کرد ساکت...دبین گوشه ی دیوار نشست و منو تو دستاش گرفت...تو تاریکی مطلق بودیم...هیچ صدایی هیچ نوری...فقط بارون بود که بی رحمانه میبارید...نفسای تند و عمیق میکشیدم...تمام بدنم میلرزید...اونا اسلحه داشتن...اونا میخواستن مارو بکشن..اونا...چسبیدم به پرهام محکم لباسشو گرفتم...میخواستم برای اولین بار به کسی پناه ببرم...دلم نمیخواست دیگه خودم قوی باشم...دلم این ترس رو میخواست...دلم این پناهنده شدن رو میخواست...آروم اشک میریختم..لرزش بدنم به وضوح مشخص بود و نفسای تندی که غیر قابل کنترل بود...با وجود دست پرهام جلو دهنم نفس کم آوردم..آروم دستشو از جلو دهنم برداشتم و نفسی عمیق کشیدم...آروم منو قفل کرد به خودش...با شنیدن صدای اون دو نفر نفسم حبس شد...محکمتر لباس پرهام رو گرفتم...من از مرگ اینجوری میترسیدم...
-اه کجا رفتن؟
-تو همین کوچه پس کوچه هان...تو از اون سمت برو منم از این سمت میرم...
-ناصر؟
-هان؟
-نذار در برن...امشب باید کارشونو یه سره کنیم...وگرنه ارباب...
و ادامه حرفشو نگفت...بازم واژه ی ارباب...ته دلم خالی شد...این یعنی هیچ راه فراری نداریم...این یعنی میمیریم...اشک میریختم...دست پرهام محکمتر دورم قفل شد با صدای آهسته و کلافه ای گفت:
-آروم باش ....
آروم گفتم:
-نمیتونم...ما...ما...ما..می ...میریم...
صداش رنگ عصبانیت گرفت و گفت:
-نیاز این مسخره بازی چیه؟نمیمیریم...تو آروم باش
نمیتونستم...هیچ جوره نمیتونستم...قلبم بی وقفه میزد...انگار میخواست فقط یکنواخت شه...صدای کلافه ی پرهام تو گوشم پیچید:
-بس کن نیاز..پاشو بریم تا نیومدن...
ایستاد و منو از خودش جدا کرد محکم به دستش چسبیدم...خودمم نیمدونم اینهمه ترس واسه چی بود...از اسلحه متنفر بودم..چیزی بود که کل خانواده ازش خبر داشتن...واسه همینم حسام هیچوقت اسلحه نداشت...میترسید من حالم بد شه...پرهام کلافه نفسشو پر صدا بیرون داد...راه افتاد و منم دنبالش کشیده شدم...به اطراف نگاه کرد وقتی خیالش راحت شد که کسی نیست...دوید...به خلاف جهتی که اومدیم دوید و منو دنبال خودش کشوند...همش فکر میکردم اونا الان دنبالمونن و میخوان غافلگیرمون کنن...از فکرای بچگونه ای نمیتونستم ازش خلاص شم...جلومو نمیدیدم فقط به پرهام چسبیده بودم و دنبالش میدویدم...با رسیدن به خیابون اصلی کمی آرومتر شدم...رفت و امد تک و توک ماشینا بهترم میکرد...صدای ویژی که از کنارمون میگذشتن...
جلو مسافر خونه ای وایسادیم...پرهام نگاهی بهم کرد و گفت:
-ضایع بازی درنیار خب؟
سرمو تند تند تکون دادم...وارد مسافر خونه شدیم...آقایی پشت میز خوابش برده بود...پرهام با صدای رسایی گفت:
-آقا ببخشید...
مرد هول خورد و سراسیمه بلند شد..مرد پیری بود که خط اخمش تنها چیزی بود که تو چشم بود...
-چته این وقت شبی؟سر آوردی؟


پرهام
-چته این وقت شبی؟ سر آوردی؟
اعصابم بهم ریخته بود اینم داشت زر مفت میزد..دستمو از دست نیاز کشیدم بیرون و به میزش نزدیک شدم دستمو محکم کوبوندم رو میز و گفتم:
-ایجا مسافر خونست ...قبل از هرچیز باید به مسافرا خدمت کنین...
-کلفتتون که نیستم...
-پس در اینجا رو تخته کن...
دستشو بالا آورد و به سمت بیرون اشاره کرد و گفت:
-هری بابا...اینجا اتاق نداریم...
عصبی دستشو پس زدم و گفتم:
-داشتی هم نمیموندم...
به سمت نیاز حرکت کردم که بریم بیرون...با اخم بهم نگاه می کرد...تا رسیدم بهش آروم بهم گفت:
-نیست خیلی بیرون امنه میخوای بری خودتم نشون بدی...همین دو دقیقه پیش میخواستن آبکشمون کننا...
اصن یادم رفته بود...دوباره فکر م بهم ریخت..لعنتیا...این ارباب لعنتی کیه که همه چی دستشه؟کلافه دستی به صورتم کشیدم هرچی فکر میکردم به هیچ نتیجه ای نمیرسیدم...اگه کار عمه باشه که تو همون روستای کوفتی جفتمونو میکشه عین خیالشم نیست ولی اینکه اینجا دور از روستا بخواد کاری کنه...با عقل جور در نمیاد...تو افکار خودم بودم که صدای نیاز رو شنیدم:
-آقا خواهش میکنم همسر من یه کم عصبی مزاجه شما ببخشیدش...
-یعنی چی خانوم؟واسه ما قانون تایین میکنه..بی اعصابه که بی اعصابه بره بخره...
-آقا ما جایی رو نداریم خواهش میکنم...
ما جایی رو نداریم؟کمی فکر کردم...ما جایی رو تو این شهر نداریم؟جرقه ای تو ذهنم زده شد سریع موبایلمو درآوردم و شماره گرفتم...یه بوق...دو بوق...سه بوق...بلاخره برداشت..باصدای خوای آلودی گفت:
-بله؟
-فواد کجایی؟
-چی؟پرهام تویی؟از من میپرسی کجایی ..خودت معلوم هست کجایی مرد حسابی؟
- من شهرم...
-کجایی؟اونجا چیکار میکنی؟
-قضیش طولانیه...تو کجایی؟
-میخواستم کجا باشم داداش من؟تو عمارت جناب عالی تو خواب ناز بودیم که زهرمون کردی...
-ای بابا
-چی شد؟
-هیچی ببین ما جایی نداریم...
حرفمو قطع کرد و گفت:
-با من تعارف داری آخه؟خب زودتر میگفتی؟الان زنگ میزنم با مامان هماهنگ میکنم..آدرسو که بلدی؟
-آخه نمیخوام مزاحم...

-آخه نمیخوام مزاحم...
باز حرفمو قطع کرد و با خنده گفت:
-جایی نزنی این حرفو ها بهت میخندن...برو من الان زنگ میزنم ..مطمئن باش از نگرانی واسه من خوابش نبرده...
-فواد..
-جان پرهام تعارف نکن بهت نمیاد اصن..من گفتم الان کل شهرو به زانو درآوردی میخوای یه حکومت درست کنی... این تعارفا رو بکنی، کلا تصوراتم ازت له میشه ...نکن اینکارو...
خندیدم و گفتم:
-دیوانه...
با صدای متعجبی گفت:
-پرهام این تویی؟جان من این تویی؟داری میخندی؟مرگ فواد داری میخندی؟نه انگار قضیه جدیه من حتما فردا میام اونجا...اصن فردا چرا؟خوابمو که بهم زدی همین الان میام اونجا...نکنه نیاز خانوم دعا کار زده؟
با ریتم خاصی خوند:
-آخ منو اینهمه خوشبختی محاله...محاله محاله...
خندمو کنترل کردم و گفتم:
-زیادی حرف میزنی..خدا حافظ...
سریع قطع کردم...سمت نیاز برگشتم که بهش بگم جا پیدا شد که با دیدن اخمای مرد و سر پایین افتاده نیاز اخمام تو هم رفت:
-شناسنامه ندارین؟برو خانوم این غلط کاریا جاش تو مسافر خونه من نیست...
عصبی سمتش قدم برداشتم...دست نیاز رو گرفتم و جلوش وایسادم..مشت محکمی به دهن پیرمرد زدم که آخش هوا رفت:
-واسه خودت چی بلغور میکنی مردیکه؟حرف دهنت رو بفهم...
-پرهام..
-ساکت نیاز..اینجا وایسادی هرچی میخواد بهت بگه؟فقط واسه من شیش متر زبون داری؟
دیگه صدایی ازش درنیومد...رو به مرد گفتم:
-شما کاری به این کارا نداشته باش..مسافرخونتم پیشکش خودت...زنگ بزن آژانسی جایی یه ماشین بفرستن...
-چرا باید همچین کاری کنم؟
-فکر کن بخاطر اینکه به یه خانوم محترم تهمت زدی و حالا باس عذرخواهی کنی...
عصبی نگاهی به من و نیاز انداخت و گوشی رو برداشت...وقتی خیالم از بابتش راحت شد سمت نیاز برگشتم...داشت آروم اشک میریخت...ای بابا..سمتش رفتم و آروم سرشو بالا آوردم...
-نیاز؟
-هوم؟
-چرا هی گریه میکنی؟
سرشو به دوطرف تکون داد...هنوزم تنش میلرزید..ترسشو حس میکردم...پرهامی که منم ترسیدم دیگه چه برسه به اون...آروم بین دستام گرفتمش و گفتم:
-گریه نکن..من نمیذارم کسی اذیتت کنه...
نمیدونم چرا ولی دیگه خودمو سرزنش نکردم که چرا این حرفو بهش زدم...دلم میخواست حس کنه حمایتش میکنم...یاد وقتی افتادم که زیر بارون محکم لباسمو گرفته بود...دلم میخواد حس کنه من پناهگاه خوبیم...دلم میخواد کنارش قبولم کنه..نمیدونم چرا ولی به این تایید به این اعتماد نیاز دارم...به نیاز،نیاز دارم...


دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 24
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1163
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,652
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1045
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,561
  • بازدید ماه : 140,883
  • بازدید سال : 583,348
  • بازدید کلی : 12,448,437