close
تبلیغات در اینترنت
رمان روزهای بارونی قسمت چهارم
loading...

رمان فا

- بابـــــــا!نیما با یه حرکت نیاوش رو که داشت از پشت نیمکت دالی می کرد گرفت و توی بغلش اسیر کرد ... نیاوش هیجان زده جیغ کشید و صدای خنده هاش توی صدای خنده های باباش گم شد:- ورپریده! بهت گفتم بسه دیگه ... بریم خونه ... مامان منتظرمونه!نیاوش همینطور که با موهای نیما ور می رفت اخم کرد و گفت:-…

رمان روزهای بارونی قسمت چهارم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 4899 شنبه 30 آذر 1392 : 10:55 نظرات ()

- بابـــــــا!
نیما با یه حرکت نیاوش رو که داشت از پشت نیمکت دالی می کرد گرفت و توی بغلش اسیر کرد ... نیاوش هیجان زده جیغ کشید و صدای خنده هاش توی صدای خنده های باباش گم شد:
- ورپریده! بهت گفتم بسه دیگه ... بریم خونه ... مامان منتظرمونه!
نیاوش همینطور که با موهای نیما ور می رفت اخم کرد و گفت:
- بابا خونه نه ... من می خوام باز پارک بازی کنم........

نیما همونطور که نیاوش رو محکم بغل کرده بود از روی نیمکت بلند شد، راه افتاد سمت ماشینش که توی محدوده کنار پارک، پارک کرده بود و گفت:
- قول می دم تو خونه هم بازی کنیم ...
نیاوش نق زد:
- نمی خوام ... مامان گریه می کنه ... مثل دیشب ... 
نیما دلش خون شد ... تو دلش گفت:
- مثل هر شب!
از روزی که رفتن عیادت ترسا و برگشتن طرلان هزار بار بدتر شده بود! آرتان هم معلوم نبود سرش به کجا گرم بود که وقت نمی کرد یه سر بهش بزنه و یه کم روبراهش کنه ... اینقدر وضعیتش بد شده بود که نیاوش توی خونه از ترس داد و بیدادش مدام به جای بازی و جیغ داد کنار باباش می نشست پای تی وی و وقتی هم می خواست حرفی بزنه پچ پچ می کرد ... یکی دوبار هم که خواسته بود بلند بازی بکنه طرلان از اتاق بیرون اومده بود، گوشه در توی خودش مچاله شده بود و همینطور که جیغ می کشید و مشت توی سرش می کوبید ازشون می خواست که ساکت باشن ... نیاوش می ترسید ... نیما هم جدیدا داشت می ترسید ... تا اینکه دیشب بالاخره آرتان زنگ زده و گفته بود امروز می ره خونه شون ... نیما نیاوش رو آورده بود بیرون تا آرتان راحت به کارش برسه ... اما دیگه خیلی وقت بود تنهاشون گذاشته بود و وقت برگشت بود ... در ماشین رو که باز کرد نیاوش جیغ کشید:
- بابا خونه نه!
نیما می دونست که بچه اش تحت فشاره، مجبور بود هر طور که شده آرومش کنه، پس یه کم لوس کردنش اشکال نداشت ... گفت:
- حتی اگه اون ماشین کنترلی بزرگه رو بخریم؟
چشمای نیاوش برق زد، دستشو آورد بالا و گفت:
- ایول بابا، بزن قدش!
نیما با خنده کف دستش رو آورم به کف دست نیاوش کوبید، نیاوش رو نشوند روی صندلی جلو و در رو بست ... نیاوش خودش سریع کمربندش رو بست و صاف نشست ... نیما هم آهی کشید و سوار شد ... همه فکرش حول و حوش خونه پر می زد ... نگران بود ... خیلی نگران ... از نابود شدن زندگیش می ترسید ... از اینکه طرلان بدتر می شه می ترسید ... نمی خواست زندگیش از هم بپاشه ... حداقل به خاطر نیاوش نمیخواست ... اما قسم خورد اگه طرلان خوب نشه، ازش جدا بشه و نیاوش رو برای همیشه از ایران ببره ... رم بهترین جا برای بزرگ شدن پسرش بود ... اجازه نمی داد توی این تشنج روحش نابود بشه ... اما قبل از اون باید همه تلاشش رو برای نجات طرلان می کرد که روزی مدیون خودش و وجدانش نباشه ... با ترمز ماشین جیغ نیاوش بلند شد:
- بابا!!!! پس ماشین کنترلی بزرگه؟!!
نیما پوفی کرد، اما در جواب نیاوش خندید و گفت:
- ای امان از حواس پرت ... الان بر می گردم ... 
سریع کوچه رو دور شد، اسباب بازی بزرگی سر اولین چهار راه سر راهش بود ... ماشینی که مد نظر نیاوش بود داخل همون مغازه بود ... هر دو پیاده شدن و نیاوش یه راست سر وقت ماشین مورد نظرش رفت ... نیما هم بدون هیچ چونه زدنی پول ماشین رو که کم هم نبود پرداخت کرد و همراه نیاوش با کارتن بزرگ ماشین از مغازه بیرون رفتن ... اینبار جلوی در خونه که رسید قلبش توی دهنش می کوبید ... می ترسید چیزی رو بشنوه که اصلاً دوست نداشت بشنوه ... از اون خبر بد لعنتی وحشت داشت ... اما شاید این تنها راه بود ... نیاوش رو بغل کرد و وارد خونه شد ... با آسانسور خودشو به طبقه دهم رسوند ... پشت در قبل از اینکه فرصت کنه زنگ بزنه نیاوش زنگ رو زد ... می تونست کلید بندازه و در رو باز کنه، ام نمی خواست مزاحم کار آرتان بشه ... ماشینش دم در پارک بود و نیما می دونست که هنوز داخل خونه است ... بعد ازچند دقیقه در باز شد و آرتان با اخمایی درهم در رو باز کرد ... با دیدن نیما و نیاوش سعی کرد، لبخند خسته ای تحویلشون بده و سلام کرد ... نیاوش دست آزادش رو باز کرد و گفت:
- سلام عمو!!!!
هیجانش لبخند نشوند روی لب آرتان ... خم شد بغلش کرد و بعد از بوسیدن گونه اش گفت:
- این چیه بغلت فسقلی؟ از خودت بزرگتره !
نیاوش با ذوق گفت:
- یه ماشین کنترلی خیلی بزرگ ... از ماشین شارژی آترین هم بزرگ تره ! بابام برام خریده ... راستی عمو آترین رو نیاوردی؟!!!
آرتان همه همه حواسش به نگاه نگران و ظاهر آشفته نیما بود، نیاوش روروی زمین گذاشت و گفت:
- نه عمو ... انشالله دفعه دیگه می یارمش ... حالا برو توی اتاقت با ماشینت بازی کن فعلا ً
نیاوش که چیزی جز این نمی خواست، دوید سمت اتاقش و در رو هم بست ... نیما همونجا کنار در ورودی به دیوار تکیه داد و گفت:
- چه خبر آرتان؟!!
آرتان کلافه دستی توی صورتش کشید ... فشار هایی که روی شونه اش سنگینی می کردن کم نبودن ... به مبل های سلطنتی کرم و طلایی اشاره کرد و گفت:
- بیا تو ... اینجا می خوای حرف بزنیم؟ خونه خودته من که نباید تعارف بکنم ...
نیما بدون اینکه کفشای رسمی قهوه ایشو از پا در بیاره ، رفت روی پارکت های قهوه ای که به جون طرلان بسته بودن و روی مبل ها ولو شد ... آرتان هم اومد و روبروش نشست ... چطور باید با این مرد درد کشیده حرف می زد؟! دلش براش می سوخت ... می دونست عذاب می کشه ... می تونست این براش درده ... اما بالاخره که چی باید می فهمید! آهی کشید و بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- نیما چیزی که می خوام بگم شاید خیلی خوشایند نباشه ... 
رنگ نیما پریده تر شد ... با دیدن آرتان فهمید از چیزی که می ترسیده به سرش اومده ... خوب می دونست جمله بعدی آرتان چیه ... 

برای همین دل به دریا زد و گفت:
- باید بستری بشه ... نه؟!!!
آرتان لباشو مکید و سرشو به نشونه مثبت تکون داد ... اما به نیما نگاه نکرد ... طاقت دیدن شکستن یه مرد رو نداشت ... یه لحظه خودشو گذاشت جای نیما و سریع اخماش در هم شد ... خدا نکنه ... ترسای اون فقط کمی عصبی شده بود ... همین! نیما از جا بلند شد ... یه راست رفت توی آشپزخونه و سر یخچال ... شیشه آب رو برداشت و بدون نگران شدن از دهنی شدن لاجرعه سر کشید ... خنکی آب کمی از التهابشو کم کردن ... اما هنوزم داغون بود ... در یخچال رو بست ... دستش رو به در یخچال تکیه داد و سرشو گذاشت روی بازوش ... آرتان وقتی از بالا اپن وضعیتش رو دید از جا بلند شد و رفت کنارش ... با کمی فاصله ایستاد و گفت:
- نیما ... می دونم برات سخته ... اما این تنها راه نجاتشه ... اونجا کمتر از شش ماه که بمونه روبراه می شه ... دیر به دادش رسیدیم ... باز مثل روزای اولش شده ... البته اون روزا فقط افسرده بود ... حالا عصبی هم شده ... خونه بمونه ... اونم تنها! احتمال خودکشی هم داره ... باید کمکش کنیم ... کمکش می کنی نیما ... مگه نه؟
نمی دونست عشق نیما به طرلان چقدره! شاید دیگه بریده بود ... شاید می خواست جدا بشه ... از نظر آرتان حق داشت ... هر چند که اگه لحظه ای خودش جای نیمابود محال بود دست از سر ترسا برداره ... ولی اون آرتان بود و نیما نیما! نمی تونست خودشو با کسی مقایسه کنه ... نیما بعد از چند لحظه آه کشید و گفت:
- چاره ای جز این ندارم ... من برای نجات طرلان هر کاری می کنم ... نمی خوام بچه ام بی مادر بشه ... خودم که دیگه احساسی توی وجودم باقی نمونده ...
از در یخچال کنده شد ، رفت توی پذیرایی و نشست روی مبل ... سیگاری از توی جیبش در آورد، آتش زد و رو به آرتان پرسید:
- می کشی؟!!
آرتان سری به نشونه منفی تکون داد و گفت:
- بهتره هر چه زودتر بستری بشه ...
نیما پک عمیقی به سیگارش زد و گفت:
- باید چی کار کنم؟
آرتان آهی کشید و گفت:
- فردا با بیمارستان هماهنگ میکنم ... صبح بیارش ... امشب هم حسابی هواشو داشته باش ... 
نیما فقط سرشو تکون داد و به دود سیگارش خیره شد ... آرتان که داشت از وضعیت نیما می ترسید گفت:
- نیما می خوای بریم یه چیزی بزنی؟!!
نیما منظورش رو گرفت، پوزخندی زد و گفت:
- خیلی وقته که چیزی نمی خورم ... 
آرتان پوفی کرد و گفت:
- خیلی خودت رو باختی مرد! طوری نشده که ... بعد از شش ماه سالم بر می گرده، مثل روزای اول .. فقط باید حواست باشه سالی یه بار روغن کاریش کنی ...
نیما لبخند تلخی تحویلش داد و گفت:
- برو آرتان ... ترسا منتظرته ... من باید بمونم پیش نیاوش ... فردا صبح هم طرلان رو می یارم ... 
به دنبال این حرف نگاهی به در بشته اتاقشون انداخت و گفت:
- خوابه؟!
آرتان پوزخندی زد و گفت:
- خوابوندمش ... با آرام بخش ... تا صبح خوابه ... اما تو شب چکش کنه که یه موقع بیدار نشه ... 
نیما سرشو تکون داد و گفت:
- باشه حواسم هست ... 
بعد دستی توی صورتش کشید، دوباره پکی به سیگارش زد و گفت:
- فقط نمی دونم جواب نیاوش رو چی بدم ... 
آرتان هم کلافه شد و گفت:
- شاید بهتره بگی مامانش رفته مسافرت ... بهتره خاطره بدی تو ذهنش شکل نگیره ... 
- آخه کدوم مسافرت شش ماه طول می کشه؟ نیاوش بیچاره ام می کنه!
- باید هر طور که می شه حواسش رو پرت کنی ... به چیزایی که دوست داره ... روزا بذارش پیش مامانت اما شبا حتما کنارش باش ... چه خونه خودت چه خونه مادرت ... بذار اگه مامانش نیست تو رو حس کنه ... هر از گاهی براش هدیه بخر بگو اینو مامان برات فرستاده ... نباید احساس طرد شدن بهش دست بده ... حالا بعدا بیشتر در موردش حرف می زنیم ... 
نیما مصمم سرشو تکون داد و گفت:
- آره حتماً نمی خوام نیاوش چیزیش بشه ... منو طرلان به درک ...
- تو و طرلان پایه های زندگی هستین ... شما که خودتون رو جمع کنین نیاوش هم چیزیش نمی شه ... حالا که یکی از این پایه ها لق شده تو باید جورشو بکشی ... تو مردی ... راحت تری ... حواست باشه تو خوب باشی نیاوش خوب می مونه ... تو خودت رو ببازی اونم افسرده می شه ... افسردگی بچه ها هم مثل افسردگی بزرگسالا نیست که غم زده بشن ... اتفاقا شیطون تر می شن و برای همین تشخصیش سخته ... ممکنه نفهمید و وقتی به خودت بیای که نیاوش آینده اش تباه شده باشه ....
نیما که همه هم و غم زندگیش پسرش بود استوار گفت:
- نه ... نمی ذارم ... محاله بذارم اون طوریش بشه ...
- پس خودتو جمع کن ...
نیما سرشو تکون داد و گفت:
- از فردا شب یه برنامه خوب براش می ریزم ... حواسم هست ... 
آرتان از جا بلند شد ... خودش نیاز داشت یه نفر برای زندگیش برنامه بریزه که از این آشفتگی نجات پیدا کنه ... چه وضعیت اسفباری داشت ... کوزه گر از کوزه شکسته آب می خورد! هیچ وقت برای زندگی خودش هیچ غلطی نمی تونست بکنه! دستی سر شونه نیما زد و گفت:
- هر وقت نیاز به کمک داشتی ... هر وقت خواستی با کسی حرف بزنی ... هر چیزی که بود می تونی روی من حساب کنی ...
نیما لبخند تلخی زد، از جا بلند شد و دست آرتان رو گرم فشرد ... اینقدر داغون بود که حتی نتونست بگه به ترسا سلام برسون ... آرتان بدون خداحافظی از نیاوش از خونه خارج شد، ترجیح داد بذاره بچه توی حال و هوای بچه گونه خودش غرق باشه ... جو خونه زیادی منفی و غمگین بود ... از خونه خارج شد و با آسانسور خودشو به طبقه همکف رسوند ... با یادآوری خونه آهی کشید ... نمی دونست امشب هر قراره با اعصاب خوردی بخوابه یا ترسا دلیلی برای رفتاراش می آره و حلش می کنن ... خودش از نیما داغون تر بود ... دلش برای ترساش تنگ شده بود ... خیلی تنگ ... 

لباس های مد روزش رو پوشید، جلوی آینه ایستاد. پوفی کرد

بیخیال شال سفید سورمه ایشو روی سرش انداخت، کیف سفیدش رو هم برداشت و بعد از چک کردن خاموش بودن گاز و خاموش کردن چراغ های روشن از در بیرون زد ... چون خونه شون پشت به افتاب بود توی روز هم مجبور بودن چراغ روشن کنن ... از پله ها که رفت پایین، دست توی کیفش کرد و سوئیچ ماشینش رو در آورد ... یه راست رفت توی پارکینگ و با دزدگیر در کمری سفیدش رو باز کرد و سوار شد ... کیفش رو روی صندلی کناری گذاشت، گوشیشو از توش در اورد و اس ام اس داد:
- حاج آقا ... من دارم می رم استخر ... دو ساعت دیگه بر می گردم خونه ... 
اس ام اس رو سند کرد و راه افتاد. ماشین رو از رمپ بالا برد و با ریموت در پارکینگ رو بست ... یادش اومد کمربندش رو نبسته، توقف کرد، کمربند رو بست و راه افتاد ... همزمان صدای اس ام اس موبایلش بلند شد، از روی صندلی کناری برش داشت و اس ام اس رو باز کرد، به نگاهشبه روبر و خیابون فرعی خلوتشون بود، یه نگاهش به اس ام اس:
- حاج خانوم بمون یه دقیقه ، من الان می رسم خونه ... ببینمت بعد برو ...
هنوز اس ام اس رو کامل نخونده بود ، سرشو اورد بالا که مطمئن بشه خیابون هنوز خلوته، اما درست همون لحظه یه نفر از توی پیاده روها و از بین شمشادهای بلند پرید جلوی ماشین، گوشی از دستش افتاد و جفت پا رفت روی ترمز ... صدای جیغ لاستیکاش بلند شد ... با ترس به روبرو خیره شد ... یارو سالم جلوش ایستاده بود ... با دیدن مسیح جلوی ماشین بیشتر وحشت کرد ... نمی دونست چی کار کنه! یه هفته بود دیگه خبری نشده بود و طناز با این تصور که مسیح دست از سر خودش و زندگیش برداشته بیخیال حرف زدن با احسان شده بود ... اما حالا دوباره ... باز بدنش لرزید ... نمی دونست پا رو بذاره روی گاز و فرار کنه یا بمونه؟! مسیح راهشو بند آورده بود، اگه می خواست بره باید می زد بهش ... تو فکر یه چاره بود که در سمت خودش باز شد و بازوش تو دست مسیح گیر افتاد، بازوشو سریع کنار کشید، بدون اینکه نگاهی به چشمای وق زده اش بندازه، داد کشید:
- به من دست نزن !
به کمربند گیر بود و تلاش مسیح برای پیاده کردنش جواب نداد، سرشو خم کرد و با لحن مشمئز کننده مخصوص خودش گفت:
- بیا پایین طنازم ... 
طناز با ترس نگاش کرد و از در التماس در اومد ... اس ام اس احسان براش زنگ خطر بود ... 
- تو رو خدا برو مسیح ... دست از سر من بردار! من شوهرمو دوست دارم!!!
مسیح دستشو محکم تر کشید طوریکه طناز حس کرد بازوش داره کنده می شه به ناچار کمربندش رو باز کرد و رفت پایین، مسیح کوبیدش به ماشین و گفت:
- هی خانوم! دم از دوست داشتن می زنی باید دوست داشتن من باشه! می فهمی ...
طناز با چندش و هق هقی که از ترس دچارش شده بود صورتش رو برگردوند ... می ترسید ... دل کوچولوش بیقرار بود ... احسان برسه ! همسایه ها ببینن ... فیلمش پخش بشه ... نگرانی هاش یکی دو تا نبود ... 
- طنازم ... می دونی که دیوونه م!
قهقهه ای زد و گفت:
- از ای لبا صدایی جز برای من خارج بشه می برم می اندازمشون جلوی سگا ... عزیز دلم ... یه هفته بهت وقت دادم که اقدام کنی برای طلاق ... اما انگار تو منو جدی نگرفتی ... امروز اومدم که طور دیگه باهات حرف بزنم ... تو ... سهم منی! من سهممو پس می گیرم ... هر طور که شده! فهمیدی ... به نفعته که تا فردا اقدام کنی ... اگه فردا دیدمت که مثل دخترای خوب داری می ری دادگاه می کشم کنار تا وقتی که آزاد شدی می یام دنبالت و با هم می ریم ... اگه نه ... دیوونه می شم طناز ... بده که من دیووونه بشم ...
طناز دیوونه تر از مسیح شده بود، ترس بیچاره اش کرده بود ... با دستاش مسیح رو محکم هول داد، ازش فاصله گرفت و گفت:
- چی می خوای از جونم عوضی؟!!! مگه شهر هرته؟ از دستت شکایت می کنم ... دست از سر من بردار ...
با صدای ترمز وحشتناکی نگاش چرخید به سمت جلوی ماشینش ... جنیسس احسان رو خیلی خوب می شناخت ... احسان پیاده شد... انگار حرکاتش اسلوموشن بود ... آروم و کش اومده ... بهت زده به اون دو نفر نگاه کرد ... طنازش ... وسط خیابون مشغول داد و بیداد کردن به یه مرد غریبه بود! مردی که احسان نمی شناختش ... با زحمت لب باز کرد و گفت:
- طناز اینجا چه خبره؟!
طناز دیگه خودشو مرده می دید ... روح از تنش رفته بود ... اما باید یه زری می زد ... نباید می ذاشت زندگیش به این راحتی نابود بشه ... پس سریع و بغض آلود گفت:
- این آقا یه دفعه پرید جلوی ماشینم احسان ... نزدیک بود تصادف کنیم ...
احسان احساس آسودگی کرد، سریع جلو رفت دست طناز رو گرفت و گفت:
- تو خوبی عزیزم؟!!!
طناز سرشو به نشونه مثبت تکون داد ... همه اشتوی دلش داشت دعا می کرد مسیح خفه شه و بره! این قضیه رو باید خودش برای احسان تعریف می کرد، نباید می ذاشت از زبون کس دیگه بشنوه ... اعتمادش رو از دست می داد ... قبل از اینکه احسان فرصت کنه بره سمت مسیح و مطمئن بشه بلایی سر اون نیومده مسیح با صدایی پر از خنده گفت:
- ا جدی طناز خانوم؟!!!
رنگ طناز پرید و احسان سر جاش ایستاد ... نگاش بین اون دو نفر در نوسان بود ... مسیح خیلی هم منتظرشون نذاشت ... خندید و رو به احسان گفت:
- جوجه فکلی قشنگ! خانوم تو ... خیلی چیزا رو بهت نگفته ... بهتره ازش بپرسی ... به من قول داده همین امشب باهات حرف بزنه ... یه تصمیمات جدیدی هم داره ... اونا هم بهت میگه ... خیلی منترظش نذار فقط خیلی زود عملیش کن ... 
بعد از این حرف چشمکی به احسان زد، دستی برای طناز تکون داد و همینطور که می رفت به سمت ماشینش که کنار خیابون پارک کرده بود گفت:
- سی یو!
مسیح رفت و احسان حتی نتونست یقه اشو بچسبه ببینه چه زری زده!!! طناز دیگه هیچ فشاری نداشت ... مزمئن بود فشارش به هفت و هشت رسیده! داشت از حال می رفت ... به بازوی احسان چنگ زد، احسان بی توجه هنوزم به مسیری که مسیح رفته بود خیره بود ... با صدای ناله مانند طناز تازه به خودش اومد:
- احسان ... منو ... ببر خونه ... 
قبل از اینکه فرو بریزه دستای قدرتمند احسان گرفتنش ... 

با بهت به در بسته اتاق خیره مونده بود و پلک هم نمی زد ... چی شد؟!! همه چیز تموم شد؟!!! زندگیش به تاراج رفت؟ کاش هیچ وقت به هوش نیومده بود ... کاش با احسان طلبکار روبرو نشده بود ... کاش حداقل از قبل همه چیز رو برای احسان گفته بود ... حالا چی شد؟!!! درست ساعت یازده شب بود ... احسان همه حرفاشو شنید ... کلمه به کلمه ... از همه حرفاش صداقت چکه می کرد ... هیچی رو جا ننداخت ... می خواست همه چیو بگه و گفت ... گفت ... گفت ... گریه کرد و گفت ... عذر خواهی کرد و گفت ... به غلط کردن افتاد و گفت ... وقتی حرفاش تموم شد جواب احسان چی بود؟!!! از جا بلند شد ... حتی نگاش هم نکرد ... رفت سمت اتاق ... نگاه طناز ملتمس و ناباور بهش خیره مونده بود ... اینقدر خیره موند تا در رو به هم کوبید ... طناز موند و اشکاش ... طناز موند و خاکی که به سرش شده بود و نمی دونست بعدش چی می شه ... طناز موند و یه حکم صادر نشده ... یه قاضی که نمی دونست عادله یا بی انصاف ... نفس های عمیق می کشید ... بغضش سنگین بود ... گریه می کرد اما راه نفسش گرفته بود ... از جا بلند شد ... با هق هق از یخچال لیوانی آب برداشت و لاجرعه سر کشید ... همونجا سر میز غذا نشست و به گریه اش ادامه داد ... واقعاً نمی دونست چه خاکی به سرش شده و این بی خبری از هر چیزی براش بدتر بود ... اینقدر گریه کرد تا سر همون میز که شاهد عاشقانه های زیادی از اون و احسان بود خوابش برد ... اشکاش روی میز داغ بسته بود ... شبیه آب نمک خشک شده ... 
***
صبح با بدن درد بیدار شد ... همونطور سر میز نشسته بود و قاضی بی انصافش حتی یه پتو روی بندش نکشیده بود ... فیلمبرداری داشت باید می رفت سر فیلمبرداری اما مگه می تونست بازی کنه؟!! توی زندگی واقعی خودش درمونده شده بود چطور می تونست فیلم بازی کنه؟!! آهی کشید و از جا بلند شد ... بدون اینکه تو آینه نگاه کنه می دونست چشماش پر از ورم و باده ... یه راست رفت سمت اتاقشون ... باید با احسان حرف می زد، هر چند که مطمئن نبود احسان خونه باشه ... اونم فیلمبرداری داشت ... در اتاق باز رو که دید و تخت نا مرتب خالی مطمئن شد که احسان رفته ... بغض کرده برگشت و ولو شد روی کاناپه ... گوشیش داشت زنگ میخورد ... روی میز جلوی مبلا بود ... حوصله هیچ کس رو نداشت ... اما با این فکر که شاید احسان باشه گوشی رو برداشت و با دیدن شماره مسیح حس کرد آتیش گرفته ... مغزش داشت می سوخت و اگه امکانش بود از گوشاش دود هم بیرون می زد ... سریع جواب داد و اصلا مهلت حرف زدن به مسیح نداد:
- کثافت آشغال ... این همه سال رفتی پی خوش گذرونی ... حالا یادت افتاده باید بیای مایملکت رو جمع کنی ... خیلی عوضی هستی ... خیلی نامردی ... من احسانو دوست دارم ... می فهمی؟ من عاشق شوهرمم ... توام هیچ غلطی نمی تونی بکنی ... اگه از دستش بدم ... اگه بلایی سر زندگیم بیاد می کشمت!!! می فهمی؟!!!
اینقدر جیغ کشید که صداش گرفت ... مسیح هم توی سکوت همه حرفاش رو شنید و وقتی طناز برای نفس گرفتن سکوت کرد گفت:
- ببین خوشگل من ... بد کردی ... خیلی بد کردی!!! پا رو دم مسیح گذاشتی ... می دونی که مسیح کیه؟!!! امیدوارم یادت نرفته باشه ... از الان منتظر هر اتفاقی که ممکنه بیفته باش ... هر بلایی سرت بیاد مسببش منم ... بای عزیز دلم ...
بعد از اون صدای بوق توی گوشی پیچید ... طناز گوشی رو پرت کرد روی مبل و به هق هق افتاد ... این چه بلایی بود که داشت سر زندگیش می یومد؟ چه بلایی بود؟!!!! تاوان چیو داشت پس می داد؟ این همه استرس براش زیاد بود ... خیلی هم زیاد بود ... 
اونقدر روی کاناپه نشست و اینقدر گریه کرد و هق هق کرد و خدا رو صدا کرد که هوا تاریک شد ... بدون اینکه چراغا رو روشن کنه سرشو تکیه داده بود به پشتی کاناپه ... چشماش دو تا خط شده بودن و دیگه باز نمی شدن .... دماغش گرد و قرمز شده بود ... دیگه گریه نمی کرد، اما چند لحه به چند لحظه هق هق می کرد ... حتی انرژی نداشت از جا بلند بشه بره یه لیوان آب بخوره ... گوشیشو برداشت و برای بار هزارم شماره احسان رو گرفت و باز همون پیام لعنتی رو شنید ... احسان گوشیشو خاموش کرده و بود طناز از این می ترسید که احسان دیگه برنگرده ... مگه جرم اون چی بود؟!!! چی کار کرده بود؟!! هیچ وقت فکر نمی کرد یه شیطنت توی نوجوونی کل زندگیشو توی جوونی ببره زیر سوال ... چقدر اون موقع ها خام بود که فکر آینده شو نمی کرد ... اگه ذره ای فکر می کرد ممکنه این بلاها سرش بیاد محال چنین خریتی بکنه و مسیح رو به زندگیش راه بده ... دلش میسوخت برای همه دخترای نوجوونی که با نادونی هر کاری می کنن و با گفتن اینکه ما دو روز جوونیم و حالا کو تا شوهر، همه چیز رو زیر پاشون می ذارن .. خود احسان هزار تا دوست دختر رنگ و وارنگ عوض کرده بود ... اما نتونست طناز رو ببخشه ... نتونست ... با چرخیدن کلید توی در احساس کرد خدا دنیا رو بهش داده ... به سرعت از جا پرید ... در باز شد و احسان خسته و آشفته و کلافه پا به درون خونه گذاشت ... از دیدن تاریکی خونه جا خورد و فکر کرد طناز رفته ... دستش رو برد سمت کلید برق و لوستر وسط پذیرایی رو روشن کرد ... با دیدن طناز که ایستاده بود کنار کاناپه و به خاطر نور شدید دستشو روی چشماش گذاشته بود تعجب کرد ... اما به روی خودش نیاورد و راه اتاق رو در پیش گرفت ... طناز با یه جست پرید جلوی احسان و اولین چیزی که گفت این بود:
- احسان تو رو خدا ...
احسان غرید ...
- برو اونور ...
- احسان تو رو قرآن اینقدر بی انصاف نباش ... 
باز به گریه افتاد و هق زد:
- آخه جرم من چیه؟ احسان به جون مامانم من دست از پا خطا نکردم ... بعد از ازدواج با تو به کسی نگاهم نکردم ... 
احسان که هم خستگی کار رو همراه داشت و هم خشمی که از دیروز گریبانش رو گرفته بود طناز رو هل داد و گفت:
- برو اونور گفتم ...
طناز سکندری خورد و احسان رفت توی اتاق ... اما نتونست در رو ببنده چون طناز خودشو انداخت توی اتاق ... دست احسان رو گرفت و با صدای گرفته اش که دل احسان رو هم ریش می کرد هم اعصابش رو بیشتر به هم می ریخت گفت:
- احسان ... یه ذره انصاف داشته باش ... جون عسل ... 
احسان غرید و دستشو کشید: 
- اسم خواهر منو نیار .. 
طناز شکست ... اما کم نیاورد ... با اینکه حس کرد اینقدر از نظر احسان منفور شده که دیگه نباید حتی اسم خواهرشو بیاره ... 
- عزیزم .... چرا نمی ذاری حرف بزنیم؟ چرا قهر می کنی؟ یم تونی که طاقت قهرتو ندارم ...
احسان کت اسپرتش رو در آورد ... پرت کرد روی تخت و گفت:
- مگه حرفیم مونده؟!!!
- آخه مگه من چی کار کردم؟!! به خاطر یه خریت تو گذشته داری مجازاتم می کنی؟
احسان قدمی بهش نزدیک شد ، دست گذاشت زیر چونه طناز و صورتشو کشید بالا ... از لای دندونای به هم چسبیده اش غرید:
- از این خریتا تو گذشته ات کم نکردی ... از کجا معلوم همه حقیقت رو به من گفته باشی؟!! اگه چیزی تو گذشته ت نبود دلیلی نبود کتمانش کنی و خودتو عابد و زاهد جا بزنی ... تجربه ای که با هم تو غار داشتیم رو یادم نرفته ... توام یادته! کسی که اومد طرفم تو بودی ... تو خواستی ... 
طناز اینبار له شد ... خورد شد ... تیکه تیکه شد ... چشماش گرد شد و گریه اش بند اومد ... احسان بالاخره گفت ... بالاخره چیزی رو که مثل سگ ازش می ترسید به روش آورد ... بالاخره بهش انگ چسبوند ... شوهرش ... همسرش ... کسی که هم سرش بود ... همه زندگیش ... چونه اش لرزید ... احسان خودش هم باورش نمی شد به طناز چنین حرفی زده باشه و اینقدر بی شرمانه قضیه غار رو به روش اورده باشه ... از طناز دلخور بود ... اونم به خاطر عدم صداقتش ... اما این دیگه خیلی زیاد بود ... نمی خواست هیچ وقت چنین حرفی به طناز بزنه چون به پاکیش ایمان داشت ... اما اّبی بود که ریخته شده بود و جمع نمی شد ... طناز عقب عقب رفت ... نگاش اینقدر دلخور بود که احسان از یادش رفت خودش هم دلخور بوده ... زمزمه وار گفت:
- طناز ... من ... 
طناز از اتاق زد بیرون ... می خواست بره ... فقط می خواست بره کجاش مهم نبود ... اینکه ساعت دوازده بود براش مهم نبود ... فقط و فقط می خواست بره ... احسان دیگه بهش اعتماد نداشت و زندگی بی اعتماد به درد طناز نمی خورد ... حتی اگه بی احسان می مرد ... این گندی بود که خودش زده بود ... احسان راست می گفت ... اون بی حیا بود ... رفت به سمت در ... احسان توی اتاق خشک شده بود ... چه غلطی کرد؟!!! مشتش رو کف دستش کوبید و سر خودش داد زد:
- احمق!!!
با شنیدن صدای در از جا پرید ... نباید می ذاشت طناز با اون وضعیت از خونه خارج بشه ... با یادآوری صدای گرفته و چشمای پف دارش بغض به گلوش چنگ انداخت ... چه جوری دلش اومد اونجوری طنازشو برنجونه؟ دوید سمت در ... پله ها رو دو تا یکی رفت پایین ... ماشین طناز از دیور توی کوچه مونده بود و احسان وقت نکرده بود بیارتش تو ... پرید توی کوچه ... طناز تو ماشین بود ... دوید سمت کوچه اما به ماشین نرسیده طناز گاز داد و رفت ... برگشت ... باید می رفت دنبالش ... سوئیچ ماشینش رو از جا سوئیچی چنگ زد و دوباره پرید از خونه بیرون ... ماشینشو از پارکینگ بیرون آورد و رفت سمت مقصدی که خودش هم نمیدونست کجاست ... 

چمدونش رو کنار پاش گذاشت .. چمدونی که توش پر بود از آرزوهای رنگارنگش ... پر از حسرت هاش، پر از رویاهاش ، اما حالا مجبور شده بود برش دارم و برگرده خونه باباش ... دستش ررو بالا برد و زنگ خونه رو زد. چقدر با باباش کلنجار رفته بود تا راضی بشه خونه رو بفروشه و برن یه جای بهتر، اما باباش زیر بار نرفته بود ... با صدای ریحانه توی حیاط که پرسید کیه سرش رو به در چسبوند و بغض آلود سعی کردم بلند بگه:
- منم مامان ...
چیزی طول نکشید که ریحانه در خونه رو با رویی گشاد باز کردم و خواست بغلش کنه که چشمش به چمدون خشک شد ... بهت زده دستای از هم باز شده اش وسط زمین و هوا خشک شد ... توسکا بغض آلود گفت:
- می شه بیام تو مامان؟
کنار رفت و اجازه داد توسکا بیاد تو ... قلبش هزار تا در دقیقه می کوبید ... دخترش با چمدون اومده بود و این فقط یه معنی داشت. بغض توسکا ترکید و همونجا پشت در خونه خودشو توی بغل مامانش انداخت. ریحانه دستاش دور شونه های دخترش حلقه شد نمی دونست چه اتفاقی افتاده و توسکا چرا با این وضعیت اومده!!! بعد از چند لحظه که هنوز توی شوک بود، به خودش اومد، کنار کشید و با ترس گفت:
- توسکا مامان! چی شده؟!!! چرا با چمدونی؟ شوهرت کجاست؟ 
توسکا هق زد و لب تخت وسط حیاط نشست، ریحانه تیز و بز رفت به سمتش، زیر بازوشو گرفت و گفت:
- بلند شو ببینم هوا سرد شده، نشین اینجا! بیا بریم تو ببینم چه خاکی به سرم شده!
توسکا لرزون و بی پناه همراه مامانش وارد راهروی خوش بوی خونه شد ... چند وقتی بود سر نزده بود به مامان باباش، اما نمی خواست هم اینجوری سر بزنه. همراه مامانش روی کاناپه راحتی نشست و گریه رو از سر گرفت ... ریحانه با اعصابی خراب و متشنج توپید بهش:
- د دختر حرف بزنم ببینم چی شده؟!!! دعوات شده با آرشاویر؟ باز ناز کردی براش؟
توسکا دست از روی صورتش برداشت و با هق هق گفت:
- مامان ... مامان بیچاره شدم ...
ریحانه هزار تا فکر بد و مفی پیش خودش کرد و گونه شو خراشید ... توسکا بی توجه به وضعیت مامانش بغض آلود سعی کرد گریه نکنه و گفت:
- دیدی این ارث کوفتی رو به منم دادی؟!! دیدی مامان منم مثل خودت شدم؟ تو حداقل تونستی منو بزایی ... من حتی یه دونه هم نمی تونم ... مامان دخترت نازاست! مامان هیچ وقت مامان نمی شم! نمی شم ... نمی شم ...
ریحانه با چشمای گرد شده که هر آن امکان داشت از کاسه سرش بیرون بزنه به توسکا خیره مونده بود ... چند لحظه همونطور موند و بعد یه دفعه دست راستشو بالا اورد با همه قدرتش کوبید توی صورت خودش و گفت:
- وای خدا منو مرگ بده!
اشک توسکا باز صورتشو خیس کرد و گفت:
- من دیگه به درد هیچ مردی نمی خورم! آرشاویر عاشق بچه است ... منم همینطور... 
ریحانه وا رفته روی مبل اجازه داد اشک صورتش رو بشوره ... کم کم ورد گرفت و همینطور که خودشو به چپ و راست تکون می داد گفت:
- تو از کجا فهمیدی؟!! رفتی دکتر؟ آزمایش دادی؟
توسکا فین فین کرد و گفت:
- هرکار که می تونستم کردم ... اما نتیجه ای نداشت ... بیماری من ارثیه .. 
ریحانه باز کوبید توی صورت خودش ... همون لحظه در خونه باز شد و جهانگیر اومد تو ... با دیدن چمدون توسکا که پشت در جا مونده بود تعجب کرد ... فکر اومدن هر کسی رو میکرد به جز دخترش ... با صدای بلند گفت:
- یالله ... صابخونه؟ مهمون داریم؟!!!
ریحانه از جا پرید و گریه توسکا شدت گرفت ... دلش برای باباش خون بود ... باباش چطور باید طاقت می اورد؟ اگه می فهمید توسکا می خواد از آرشاویر جدا بشه کمرش میشکست ... توسکا راهی جز این نداشت ... آرشاویر عاشق بچه ها بود! باید بچه خودش رو بغل میکرد ... باید! توسکا هم طاقت دیدن یه زن دیگه رو کنار خودش و توی زندگی آرشاویرش نداشت ... پس باید حذف می شد ... اونقدر خودخواه نبود که آرشاویر رو مجبور کنه از حق مسلم خودش بگذره ... ریحانه پرید روی ایوون و با رنگ و رویی پریده و گونه های سرخ شده نالید:
- اومدی جهانگیر؟!!
سعی می کرد صداشو پایین نگه داره که توسکا نشنوه ... جهانگیر با تعجب گفت:
- چی شده زن؟ این چه وضع و روزیه؟
ریحانه باز خودشو تاب داد و گفت:
- بیچاره شدیم! توسکا اومده قهر ... 
اخمای جهانگیر در هم شد و گفت:
- چی شده مگه؟!!! آرشاویر اذیتش کرده؟!!
قبل از اینکه ریحانه بتونه حرفی بزنه توسکا از در اومد بیرون و بی حرف خودشو تو بغلش باباش رها کرد ... جهانگیر روی سرش رو بوسید ... توسکا هق هق می کرد و جهانگیر لحظه به لحظه آشفته تر می شد ... آخر هم طاقت نیاورد و گفت:
- چی شده دردونه بابا؟ کی اشکتو در آورده؟ مگه بابات مرده که اینطور زار می زنی؟
توسکا همون جا توی بغل باباش نالید:
- بابا ... منو ببخش ... منو ببخش ... 
داشت می مرد از این همه غم که روی شونه هاش بود... باید غصه باباش و آبروش رومی خورد؟ غصه خودش و مامان نشدنش و آینده شغلیش که بازار شایعه خرابش می کرد؟ غصه آرشاویر که بدون توسکا نابود بود؟ غصه مامانش که با تفکر سنتیش از روز جدایی توسکا یه روز خوش واسه خودش نمی ذاره؟!! باید به کی فکر می کرد؟

جهانگیر هولش داد سمت خونه و گفت:
- بیا بریم تو بابا ... بیا بریم حرف بزن ببینم چی شده ؟ تو که با این اشکا دل منو خون کردی!
توسکا جلوتر از مامان باباش رفت تو و بغ کرده روی مبل نشست، ریحانه هم که دیگه رنگی به رو نداشت و مدام به این فکر میکرد که اگه توسکا طلاق بگیره چه جوابی به سر و همسر بده و چه جوری خود توسکا رو به خاطر این درد آروم کنه نشست روبروش ... جهانگیر هم کنار توسکا نشست دست یخ کرده و لرزون دخترش رو گرفت و گفت:
- چی شده بابا؟ آرشاویر کجاست؟
باز چونه توسکا لرزید، باز یاد بدبختیش افتاد ... چطور می تونست بدون آرشاویر زنده بمونه؟ آرشاویر عاشقش .. آرشاویری که دنیاش بود ... ریحانه کلافه گفت:
- د حرف بزن دختر ... به بابات بگو چه خاکی تو سرمون شده ...
جهانگیر چشم غره ای نثار ریحانه کرد، دست نوازش روی دست توسکا کشید و گفت:
- دخترم ... حرف بزن با بابا ... می دونی که یه تنه هر جور که در توانم باشه غصه هاتو از روی دوشت بر می دارم ...
توسکا فین فین کرد و با اینکه خجالت می کشید از دردش برای باباش گفت ... جهانگیر سر به زیر به حرفای توسکا گوش کرد و وقتی حرفای توسکا تموم شد گفت:
- مطمئنی بابا؟ به متخصص سر زدی؟
- دکتری که پیشش می رفتم بهترین بود ... 
- آرشاویر خبر داره؟!!
- که اومدم اینجا؟
- نه ... از این مشکل .. اومدنتو که می دونم خبر نداره! اگه خبر داشت تو اینجا نبودی ...
چونه توسکا لرزید خودش هم خوب می دونست بیهوده داره از آرشاویر فرار می کنه اما مگه چاره ای هم جز این داشت؟ مطمئن بود اگه آرشاویر هم چنین مشکلی داشت تنهاشت می ذاشت ... اون یم خواست فداکاری کنه به خاطر دل عاشقش ... برای بابا شدن آرشاویرش ... جلوی دوباره گریه کردنش رو گرفت و گفت:
- آره ... اون قبل از من فهمید ... اولش هم سعی داشت بگه مشکل از اونه تا من ناراحت نشم ... اما من که خودم شک کرده بودم امروز صبح رفتم مطب دکتر ... خانوم دکتر مطمئنم کرد که مشکل از منه ... می خواست امیدواری الکی بهم بده اما از تو چشماش خوندم که دیگه راهی نیست ... 
ریحانه وسط حرفاش غرید:
- د از کجا می دونی دختر؟ همینطور ول کردی اومدی؟ خیر سرت تحصیلکرده و معروفی ... اینهمه می گن علم پیشرفت کرده! بتا شوهرت برو یه سر خاج مداوا کن ... این روزا هیچ درد بی درمونی وجود نداره ...
توسکا با نا امیدی گفت:
- نه مامان ... بیماری ارثی که دیگه درمان نداره ...
ریحانه عصبی غرید:
- اه! اینقدر ارثی ارثی نکن برای من دختر ... اگه ارثی بود تو الان اینجا جلوی من ننشسته بودی! می خوای دشمن شادمون کنی؟!! پاشو برو چهار تا دکتر دیگه سر بزن اگه همه شون گفتن نمی شه اونوقت برگرد بیا خونه بابات ... در هم همیشه به روت بازه ... بد می گم جهانگیر ...
توسکا عصبی و با اعصابی متشنج از جا بلند شد و گفت:
- بس کن مامان! اگه مزاحمم همین الان می رم ... 
جهارنگیر سریع دستش رو گرفت و گفت:
- بشین گل بابا ... کی گفته تو مزاحمی؟ تو روی چشم من جا داری ... تا وقتی من زنده ام خودم پشتتم ... اما به نظر منم تصمیمت عجولانه است ...
توسکا دوباره نشست و گفت:
- نه بابا ... من به حسم ایمان دارم! من نمی تونم بچه دار بشم ... 
- خوب گیریم که چنین چیزی باشه ... اینهمه بچه تو پرورشگاه بابا! ثواب هم می کنین ... تو که می دونی آرشاویر بیخیالت نمی شه ...
توسکا هق زد:
- باید بشه بابا ... بابا ... من نمی خوام یه عمر شرمنده آرشاویر باشم ... اون نباید به پای من ناقص بسوزه! حقشه زندگی کنه ... حقشه بچه داشته باشه ... 
جهانگیر که دید فعلا حرف زدن باهاش بیفایده است رو به ریحانه که می خواست بازم بهش بتوپه دستی تکون داد و گفت:
- فعلا تو خسته ای عزیز من ... برو یه کم استراحت کن ... سر فرصت فکر می کنیم و یه تصمیم درست و درمون می گیریم ... 
توسکا با قدردانی به پدرش خیره شد و از جا بلند شد، همون لحظه موبایلش زنگ خورد و رنگ توسکا پرید ... مطمئن بود که آرشاویره ... با ناراحتی به باباش خیره شد و گفت:
- آرشاویره بابا ...
جهانگیر اشاره ای به کیف ولو شده توسکا روی مبل کرد و گفت:
- خوب جواب بده بابا! خوب نیست بنده خدا رو تو هول و ولا نگه داری ... 
توسکا که می دونست حرف زدن با آرشاویر فقط سستش می کنه خواست شونه خالی که که ریحانه با یه شیرجه گوشی رو از توی کیف توسکا بیرون کشید و داد دستش و گفت:
- جواب بده! خدا رو خوش نمی یاد ... توسکا!!!!
توسکا ناچارا، دکمی لمسی سبز رنگ رو کشید و گوشی رو دم گوشش گذاشت:
- الو ...
صدای نگران آرشاویر آتیش به جونش زد:
- توسکا ... عزیزم؟!!! کجایی؟ خونه نیستی؟!!! موسسه هم که نبودی ... اومدم دم موسسه دنبالت ...
توسکا آهی کشید، ولو شد روی مبل، پاهای قدرت ایستادن نداشت ... با بغض گفت:
- آرشاویر ... من ...
توان حرف زدن با آرشاویر رو نداشت ولی جز خودش هم هیچ کس نمی تونست این حرفا رو به آرشاویر بزنه ... باید قدرتش رو پیدا می کرد ... 

آرشاویر با ترس گفت:
- توسکا ... عزیزم ... چرا صدات گرفته؟!!! گریه کردی؟!!! توسکا کجایی؟!!!
توسکا به هق هق افتاد و گفت:
- آرشاویر من صبح رفتم پیش خانوم دکتر ... من می دونم مشکل از منه ... اومدم خونه بابا ... تو رو خدا دست از سرم بردار ... آرشاویر ... برو ... برو دنبال زندگیت ...
چند لحظه ای سکوت خط رو پر کرد و بعد یه دفعه صدای خشن و بلند آرشاویر بلند شد:
- کجا؟!!! خونه بابات؟!!!! دکتر هر زری زده، زده!!! آماده شو دارم می یام دنبالت ...
توسکا با زاری گفت:
- آرشاویر تو رو خدا ... 
آرشاویر نعره کشید:
- گریه نکن!!! پریه نکن فقط آماده شو دارم می یام! هیچی نمی خوام بشنوم ... فقط بر می گردیم خونه! فهمیدی؟!!!
توسکا باز پافشاری کرد، انتظار این برخورد رو داشت:
- آرشاویر ... نیا ... نیا تو رو قرآن نیا ... برو دنبال زندگیت ... تو حقته بابا بشه ...
آرشاویر که کاملا کنترل خودشو از دست داده بود و فریاد های بلندش هر آن ممکن بود باعث پاره شدن تارهای صوتیش بشه گفت:
- تف تو قبر بابای اون بچه ای که بخواد تو رو از من بگیره ... گور باباش! می خوام نباشه ... توسکا تو نباشی بچه برای عزاداری سر قبر می خوام؟!!! احمق چرا نمی فهمی وقتی می گم عاشق خودتم؟!! وقتی می گم تو خودت بچه منی؟!!! توسکا ... توسکا ...
دیگه نمی تونست حرف بزنه و بغض گلوشو فشار می داد و داشت خفه اش می کرد ... توسکا هق هق کرد و نالید:
- نیا آرشاویر ... 
جهانگیرکه حال توسکا رو دید گوشی رو از دستش گرفت و مشغول صحبت با آرشاویر شد ، ریحانه هم سریع توی آشپزخونه دوید تا لیوانی آب قند آماده کنه ... 
وقتی ریحانه از آشپزخونه خارج شد جهانگیر هم تلفن رو قطع کرد و رو به ریحانه که با لیوان آب قند بالای سر توسکا ایستاده بود و کنجکاو نگاش می کرد گفت:
- مجاب نشد! گفت داره می یاد ...
توسکا دست مامانشو که سعی داشت لیوان آب قند رو به دهنش نزدیک کنه کنار زد و با عجز گفت:
- بابا من نمی تونم ببینمش ... تو رو خدا بهش بگین یه مدت منو به حال خودم بذاره ... 
جهانگیر کنار توسکا نشست و گفت:
- توسکاجان، بهتر نیست این شرایط بد رو با کمک هم سپری کنین؟ اونم از این قضیه ضربه خورده تو باید کنارش باشی ...
توسکا از جا بلند شد، راهی اتاقش شد و بلند گفت:
- بابا اگه دخترت رو سالم می خوای بفرستش بره!!! من خودمو می کشم اگه وادارم کنین باهاش برم یا ببینمش ...
اینقدر فشار روی شونه اش سنگینی می کرد که دیگه نمی تونست منطقی باشه و چرت و پرت میگفت ... در اتاق رو که به هم کوبید ریحانه گونه اش رو چنگ زد و گفت:
- این دختر باز پاک خل شده!!!
****
صدای التماس های آرشاویر و به خوبی می شنید!
- آخه چرا پدرجون؟ بذارین من باهاش حرف بزنم ... آقا من به چه زبونی بگم بچه نمی خوام!!!
چهانگیر با دلداری گفت:
- من درکت میکنم بابا ... شما هر دو همو دوست دارین، منم خوب می دونم تو با این ظرایط با اینکه حقته کنار بکشی اما بازم توسکا رو به حال خودش نمی ذاری ...اما این ضربه برای توسکای من خیلی سنگین بوده ... الان یه کم نیاز به زمان داره تا با خودش کنار بیاد ... مجابش می کنم که برگرده ...
صدای آرشاویر حسابی تحلیلی رفته بود و از داد و هوارهای اول ورودش وقتی فهمید نمی تونه توسکا رو ببینه خبری نبود:
- نمی تونم ... پدر نمی تونم بدون اون برگردم توی اون خونه لعنتی! دیواراش منو می خوره! چرا توسکا اینقدر بی رحم شده؟ چرا نمی ذاره کنارش باشم؟ چرا نمی ذاره بهش ثابت کنم جز اون هیچی برام مهم نیست؟!!!
صدای جهانگیر تبدیل به پچ پچ شده بود و توسکا دیگه نمی شنید ... روی تختش دراز کشید ...هنوز هیچی نشده دلش برای آرشاویرش تنگ شده بود ... دنیا دنیا هواشو داشت ... اما کاری نمی تونست بکنه ... می ترسید از اینکه بیخیال همه اتفاقات بشه و با آرشاویر برگرده ... می ترسید از روزی که آرشاویر خسته بشه و بزنه زیر همه چیز اونروز نابود می شد ... از طرفی اینقدر آرشاویرش رو دوست داشت که به خاطرش از خودش و عشقش بگذره ... آرشاویر چند ماه عجز و لابه می کرد اما بعد می رفت دنبال زندگیش ... مثل سری قبل ... اونا از اول هم قسمت هم نبودن ... الکی زور زدن ... باز از یاداوری اتفاق افتاده اشکش در اومد و سرشو بین بالشش فرو برد ... همون لحظه تقه ای به در خورد ... در رو قفل کرده بود ... کسی نمی تونست بیاد تو ... سراسیمه نشست سر جاش .. فکر کرد آرشاویر رفته ... اما صداشو که شنید وا رفت ... 
- خانوم لجباز من ... نمی خوای آرشاویرت رو ببینی ... نه؟!! باشه عزیزم ... من می رم ... اما اینو بدون تا روزی که تو نیای اون خونه برای من جهنمه ...
بعد به صداش التماس رو اضافه کرد و گفت:
- زود خوب شو توسکا ... زود برگرد ... به خاطر بابات می ذارم چند روز به حال خودت باشی اما قول نمی دم که ... نمی دم که ... چند روز دیگه از دورت روانی نشم و برنگردم ... حتی شاید به روز هم نکشه ... اونموقع دیگه کسی نمی تونه جلومو بگیره ... هیچ کس توسکا ...می شنوی ...
وقتی صدایی ازتوسکا نشنید دستش روی در سر خورد آهی کشید، زیر لبی خداحافظی زمزمه کرد و با شونه هایی خم شده زد از در خونه بیرون ... 

سرش رو خم کرده بود روی برگه های جلوش و داشت مواردی که یادداشت می کرد رو یه بار دیگه توی ذهنش با بیماری که تشخیص داده بود تطبیق می داد ... تشخیصش درست بود ... باید کم کم وارد مراحل درمان می شد ... برگه ها رو دسته کرد روی هم و لای پرونده بیمارش قرار داد، از جا بلند شد تا پرونده رو روی فایلش بذاره تا بعدا منشی اونا رو بایگانی کنه که در اتا با تقه ای باز شد و منشیش وارد شد ... همونطور پرونده به دست وسط اتاق ایستاد و بهش خیره شد، دو ساعت تا پایان وقت مطبش مونده بود! پس مسلما منشی درخواستی غیر از درخواست برای مرخص شدن داشت ... منتظرش بهش نگاه کرد ... منشی دو دل وسط اتاق ایستاده بود و با ترس به آرتان خیره شده بود ... آرتان پرونده رو روی فایل گذاشت، قدمی به سمت منشی برداشت و گفت:
- چیزی شده خانوم صولتی؟!!
منشی ناچار قدمی جلو برداشت و پاکت سفیدی که دستش بود رو با ترس جلوی آرتان دراز کرد، آرتان با کنجکاوی پاکت رو گرفت و خواست سوال کنه اون پاکت چیه و از کجا اومده اما قبل از اون با دیدن آرم دادگستری بالای پاکت حس کرد آب یخ روی سرش ریختن. تنها کاری که تونست بکنه این بود که دستش رو بالا آورد و اشاره کرد منشی بره بیرون ... همینطور که با حال داغون و اعصاب داغون تر پاکت نامه رو باز می کرد توی دلش دعا می کرد یکی از مراجعینش از دستش شکایت کرده باشن و داخل اون پاکت چیزی که از اون وحشت داره نباشه! اما دعاش مستجاب نشد ... با دیدن احضاریه طلاق دیوونه شد! احضاریه رو بین دستاش مچاله و مشت کرد و وقتی خیالش راحت شد که از اون له تر نمی شه به سرعت به سمت کتش رفت، از روی چوب لباسی برداشت، تنش کرد و زد از اتاقش بیرون ... منشی با دیدنش از جا پرید، مراجعنیش هم همینطور ، اما بی توجه به همه زد از مطب بیرون ... خانوم طولتی اینطور مواقع خوب می دونست باید چی کار کنه و نیاز به سفارش آرتان نبود ... اینکه چه طور چند طبقه رو پایین رفت و خودش رو به ماشینش رسوند رو نفهمید ... وقتی به خودش اومد که در ماشین رو باز کرد، سوار شد و با غیظ پاشو با تموم قدرت روی گاز فشرد ...هر چه توی این دو هفته صبوری کرده و لی به لالای ترسا گذاشته بود بس بود! خسته بود ... واقعا خسته شده بود ... سالگرد ازدواجشون گذشته بود و وضعیت روحی ترسا اینقدر وخیم بود که حتی جواب تبریک آرتان رو هم نداده و بهش پوزخند زده بود ... آرتان دندون سر جیگرش گذاشته بود به این امید که این وضعیت گذراست، اما دیگه طاقت نداشت ... برای سالگرد ازدواجشون یه ماشین نوبرای ترسا خریده بود اما ترسا حتی سوئچیش رو هم نگرفته بود ... وقتی اتفاد توی ترافیک و مجبور به توقف شد با غیظ روی فرمون کوبید و زیر لب غرید:
- لعنتیا! 
جوتر تصادف شده بود، یه پرشیای بژ از مسیر منحرف شده بود، زده بود دو تا ماشین دیگه رو هم داغون کرده بود و خودش هم توی جوی آب چپه شده بود ... با دیدن پرشیا یاد ماشین ترساش افتاد ... ماشین داغون شده ترسا که فقط به درد اوراقی ها می خورد، اما آرتان دلش نیومده بود بفروشتش وگذاشته بود تعمیرش کنن ... صدای پسرکی خط کشید روی ذهنش:
- آقا گل ... آقا تو رو خدا یه شاخه گل بخر ... 
دسته گل های مریم رو آورده بود داخل ماشین و آرتان از عطر غلیظشون احساس سر درد کرد ... اینقدر عصبی بود که یم تونست همه گلا رو از پر بچه بگیره و پر پر کنه بکوبه توی سرش ... اما اون بیچاره چه گناهی کرده بود؟!!! زن اون داشت خل بازی در می آورد تاوانش رو که بقیه نباید پس می دادن ... شیشه رو داد بالا و راه افتاد ، ماشینش از کنار پرشیای له شده رد شد، با ناراحتی به ماشین خیره شد و یه بار دیگه زیر لب برای سالم بودن ترساش خدا رو شکر کرد ... بوی مریم ماشینش رو پر کرده بود ... یاد اون روز افتاد ... ماشین ترسا رو برده بود تعمیرگاه و تعمیرکاره ازش خواسته بود توی ماشین رو یه نگاه بندازه که چیزی جا نمونده باشه بعدا ادعا کنن گم شده ... آرتان هم خم شده بود زیر صندلی ها رو نگاه کرده بود... اون لحظه تنها چیزی که پیدا کرد چند تا برگ خشک شده مریم بود ... 
با باز شدن مسیر پاشو با تموم توان روی پدال گاز فشرد، انداخت توی اتوبان و با همه قدرت به سمت خونه روند ... 
***
- مامان ...
بی روح و دلمرده بود ... اما نه اونقدر که دل پسرشو بشکنه ... 
- جان مامان ؟
- گوشیت داره زنگ می خوره ... بیارم برات؟ 
بدون هیچ هیجانی سرشو تکون داد و آترین با یه حرکت پرید از توی ماشین سارژیش بیرون و شیرجه رفت سمت اتاق مامانش ... ترسا کتابش رو بست و پرت کرد اون طرف ... هیچی نمی فهمید! اینقدر ذهنش درگیر و مشغول و خسته بودم که از خوندن اون مطالب سنگین جز سر درد هیچی به مغزش وارد نمی شد ... آرتان لی لی کنان گوشی ترسا رو آورد ... دست دراز کرد و گوشی رو از بچه گرفت و به عادت همیشه که وقتی آترین کاری براش انجام می داد می بوسیدش، گونه تپل و نرمش رو بوسید ... آترین دوباره توی ماشینش نشست و مشغول بازی شد ... ترسا با نگاهی روی صفحه گوشی شماره شایان رو شناخت ... بغض به گلوش چنگ انداخت ... باز شماره شایان ... باز بغض برای شنیدن خبری که آمادگیشو نداشت ... باز داشت با همه وجودش دعا می کرد رفتنش عقب بیفته ... چطور می تونست زندگیشو به این راحتی توی سینی بذاره و تعارف کنه به رقیبش؟!!! حس و حالش عجیب اسف بار بود ... دکمه سبز رو کشید و جواب داد:
- الو ...
صدای خسته شایان رو شنید:
- سلام ترسا ...
- سلام ...
- چطوری؟!
صداش توی بغض نشست اما بازم اجازه نداد بشکنه ... 
- زنده ام ...
- اینجوری حرف نزن جلوی بچه ...
شایان به خوبی صدای آرتین رو می شنید ... ترسا پشت به آترین نشست و گفت:
- چه خبر؟
- صبح تا حالا یم خوام بهت زنگ بزنم وقت نمی شه ... با کلی دوندگی کارت رو جلو انداختم ... امروز احضاریه به دست آرتان رسیده ... خودت رو برای عواقبش آماده کن ... بهتره توی خونه نمونی ... اون شوهر وحشیت می زنه ...
داد ترسا بی اراده بود:
- درست حرف بزن شایان!
چشمای شایان گرد شد و دست ترسا جلوی دهنش قرار گرفت ... حقیقت تلخی بود ... هنوزم طاقت نداشت کسی به آرتانش توهین کنه ... اما برای توجیه حرکتش نالید:
- بابای بچه مه شایان ...

شایان پوفی کرد و گفت:
- برای همین چیزاست که من هیچ وقت زیر بار زن گرفتن نمی رم! خدا شاهده چند تا پرونده خیانت تا حالا از زیر دست من رد شده! آدم نمی دونه دیگه باید به کی اعتماد کنه! هنوزم باورم نمی شه! آرتان و خیانت ...
ترسا با صدای بی جون نالید:
- خودمم باورم نمی شه ...
اما صداشو شایان نشنید و گفت:
- در هر صورت ترسا مواطب خودت و بچه ات باش ... به نظر من که بهتره بری یه جایی که دستش بهت نرسه تا روز دادگاه ... این کارای لعنتی نذاشت زودتر خبرت کنم ... اما هنوزم تا برگشتنش وقت داری ... پاشو زود راه بیفت ...
ترسا آهی کشید و گفت:
- باشه ...
- فعلا کاری نداری؟!! مامان اینا امشب می خوان برن خونه شبنم باید برم دنبالشون، حسابی دیر شده ...
- نه ... سلام برسون ...
- بزرگیتو می رسونم ... آترین رو ببوس ... خداحافظ ...
- خداحافظ ...
بغض گلوش لحظه به لحظه بزرگتر و دردناک تر می شد ... قصد رفتن نداشت، چون آرتان رو خوب می شناخت ... زیر سنگ هم که می رفت آرتان پیداش می کرد و برش می گردوند ... علاوه بر اون خودش هم نمی خواست بره ... تصمیم داشت تا اخرین روزی که زن آرتانه توی همین خونه بمونه و از لحظه لحظه اش استفاده کنه ... نمی خواست حسرت به دل بمونه ... روی کاناپه مورد علاقه آرتان ولو شد و زل زد به آترین ... می دونست طوفان در راهه ... اما ترسی نداشت ... دیگه از هیچی نمی ترسید ... حتی از مرگ ... زل زده بود به آترین و بازی کردنش که در خونه باز شد ... بدون اینکه سرش رو بالا بگیره و به آرتان نگاه کنه حضورش رو حس کرد ... جیغ آترین هم حضور باباش رو تایید کرد:
- بابایی ... 
آرتان همه تلاشش رو می کرد تا خونسردی خودش رو حفظ کنه ... الان وقت حرف زدن با ترسا نبود ... وقت دور کردن آترین از خونه بود ... نباید می ذاشت آترین هم درگیر دریگیری های مامان باباش بشه و توی بزرگسالی لحظه لحظه اون روزای رو به یاد بیاره و دوبامبی توس سر بابای روانشناس و مامان پزشکش بکوبه ... اگه اونا نمی تونستن درست بچه تربیت کنن چه انتظاری می شد از بقیه داشت؟!! گونه آترین رو پدرانه بوسید و گفت:
- آقا آترین ... چطوری بابا؟
آترین دستی توی موهاش کشید و با ادای بزرگسال ها رو گفت:
- خوبم بابا ... مواظب مامان بودم تا بیای ... 
لبخندی تلخ روی لبهای آرتان نشست ... چند روزی بود قبل از رفتن به آترین سفارش می کرد هوای مامانش رو داشته باشه و هر شب آترین مامانش رو صحیح و سالم تحویل باباش می داد ... پیشونی پسرش رو بوسید و گفت:
- دوست داری با عمو نیما و نیاوش بری شهربازی؟!!
آترین دو کف دستش رو به هم کوبید و گفت:
- آخ جون!!! 
آرتان با لبخند زورکی گفت:
- عمو پایینه ... بیا بریم تو رو تحویلشون بدم ... 
آترین شروع به ورجه وورجه کرد و آرتان بدون توجه به اینکه باید لباس بچه رو عوض کنه با سرعت نور آترین رو برد دم در ... بین راه نیما زنگ زده بود بهش و گفته بود می خواد نیاوش رو ببره شهربازی تا دوری مامانش کمتر اذیتش کنه ... پیشنهاد کرده بود آترین رو هم ببره تا نیاوش تنها نباشه و آرتان از خدا خواسته پذیرفته بود ... اصلا دوست نداشت آترین مابین دعواهاشون مدام پای مامانشو بچسبه یا توی بغل باباش قایم بشه ... بترسه ... گریه کنه ... بلرزه ... نمی خواست ... اون و ترسا خواسته بودن اترین به این دنیا پا بذاره پس باید تا وقتی توی خونه اونا بود آرامشش رو فراهم می کردن ... اون بچه ثمره زندگیشون بود ... اساس و پایه زندگیشون ... همین که رسید دم در نیما هم رسید ... قیافه داغون نیما خبر از حال خرابش داشت ... هر دو مرد نابود و داغون دست دادن و لبخندی تلخ به هم تقدیم کردن ... اترین از بغل آرتان پرید توی ماشین عمو نیماش و نیما تلگرافی گفت:
- اخر شب می یارمش ...
آرتان هم سری تکون داد و گفت:
- خوش بگذره ... 
نیما دستی بین ریش های نا مرتبش کشید، پوزخندی زد، ماشین رو دور زد و سوار شد ... آرتان هم چرخید، بین راه دستی برای آرتان توی ماشین تکون داد و دوباره با سرعت داخل ساختمون شد ... تازه برنامه اش با ترسا شروع می شد ... سوار آسانسور شد و دکمه طبقه بیست رو از همیشه محکم تر فشار داد ... 
****
به محض بیرون رفتن آرتان و آترین از جا بلند شد و راهی اتاقش شد ... بغض داشت بیچاره اش می کرد اما قول داده بود خودش که گریه نکنه ... که نشکنه ... نمی خواست شکستنش رو کسی ببینه ... رفت توی اتاق و برای بار هزارم خودش رو توی آینه میز آرایش جدیدش بر انداز کرد ... مشتی توی شکم کوچولوش کوبید و گفت:
- حتما ... حتما تو باعث شدی آرتان از من بدش بیاد ... 
سر و وضعش هم روز به روز داشت بدتر می شد ... یاد اون دختر افتاد و اتیش گرفت ... بغض شدید تر شد ... روی شکم اتفاد روی تخت ، دماغش رو روی لحاف فشار داد ... این تخت هم می خواست یادش بیاره که با آرتان یکی بوده اما الان وقت جدائیه ... با عطش بو کشید ... بو کشید و یه دفعه بغضش شکست ... هق زد و بو کشید ... هق زد و نالید ... هق زد و خدا رو صدا زد ... صدای به هم خوردن در رو شنید ولی باز هم هق زد ... دیگه براش مهم نبود آرتان ببینه داره گریه می کنه ... دمین دری که صداشو شنید در اتاقشون بود که کوبیده شد توی دیوار ... 

توجهی نکرد ... سیستم توجهش کلا از کار افتاده بود ... همه چی براش بی تفاوت شده بود ... بی تفاوت و گاهاً نفرت انگیز ... آرتان جلو رفت ... دیگه دلیلی نمی دید جلوی خشمش رو بگیره ... دست ترسا رو گرفت و با صدای بلندی گفت:
- بلند شو ...
ترسا توجهی نکرد و بازم زار زد ... آرتان اینبار دستش رو کشید و داد زد:
- گفتم بلند شو! برای من فیلم بازی نکن ترسا!!!
چون روی شکم خوابیده بود و آرتان داشت دستشو از پشت می کشید دردش گرفت و بی اراده دنبال دستش کشیده شد ... نشست لب تخت دستاشو گذاشت روی صورتش و شونه هاش لرزید ... آرتان بی توجه به حال زار ترسا جفت دستاشو از روی صورتش برداشت و با خشونت کشید به سمت بالا ... ترسا مجبور شد بایسته ... این مرد رو دوست داشت ... با همه بدی هاش دوستش داشت ... با همه خشونت های ذاتیش ... با همه مغرور بازی هاش ... با همه بد خلقی هاش ... دوستش داشت و براش جون می داد اما طاقت خیانت رو نداشت ... نداشت ... نداشت ... از وقتی از بیمارستان اومده بود نذاشته بود آرتان بهش دست بزنه ... تا وقتی دست و پاش تو گچ بود بهونه داشت و بعد از اون هم ازش دوری کرده بود ... ولی مگه چقدر طاقت داشت؟ با داد آرتان از فکر خارج شد:
- این مسخره بازیا چیه ترسا؟!!!! هان؟!!!!! درخواست طلاق واسه من رد می کنی؟!!!! احضاریه برای من می فرستی؟!!!! چه دردته لعنتی؟!!!
جوری شونه هاشو تکون داد که ترسا شسکتن شونه هاشو حتمی دونست، دردش گرفته بود اما بدتر از درد قلبش نبود ... هیچی نمی تونست بگه فقط گریه می کرد ... آرتان چرخوندش و هلش داد ... محکم خورد توی دیوار ... آرتان بی توجه بهش نزدیک شد ... دستاشو این طرف اون طرف سر ترسا روی دیوار گذاشت ... از چشماش خون می بارید ... 
- دردت چیه؟!!! همین الان بگو ... شنیدی؟!!!!! لالا نشو ترسا ... اشک تمساح هم برای من نریز ... لعنتی درد چیه؟!!!! داری بیچاره م می کنی ...
جواب ترسا بازم هق هق بود ... عشق تو نگاشو نمی تونست تبدیل به نفرت بکنه ... برای همینم سعی می کرد به آرتان نگاه نکنه که آرتان پی به حالش نبره ... با داد بعدی آرتان حس کرد پرده گوشش لرزش پیدا کرده ...
- یه چیزی بگو ... اون زبون شش متریت چی شده؟!!! چرا نمی فهمی تو مادری؟!!! من به درک!!! به فکر بچه ات باش ... به فکر بچه ای که اگه بخوای به رفتارت ادامه بدی نمی ذارم دیگه رنگشو هم ببینی ...
ترسا شکست ... بازم شکست ... این روزا فقط با حرفای آرتان بیشتر خورد می شد ... نتونست جلوی نگاشو بگیره ... زل زد توی چشمای آرتان و خواست حرف بزنه اما هق هقش نذاشت ... خواست همه چیو بگه اما هق هق جلوشو گرفت ... آرتان چشمای سرخ ترساشو که دید دلش به درد اومد ... زا خودش بدش اومد ... زا اینکه هیچ وقت نمی تونست توی این شرایط با مهربونی ترساشو آروم کنه ... کنار گوش ترسا گفت:
- چه طور باید بهت ثابت کنم که دوستت دارم؟!!
ترسا باز هق زد ... آرتان داغون بود ... ترساشو می خواست ... همین و بس ... کلافه تر ... خشمگین تر ... داغون تر ... با چشمای سرخ سرخ مشتشو محکم کوبید بالای سر ترسا توی دیوار و عربده کشید:
- روانیم کردی! از فکر اینکه یه نفر دیگه اومده تو ذهنت دارم دیوونه می شم!!!! چه دلیلی جز این می تونه وجود داشته باشه؟!!!! من و تو که مشکلی نداشتیم ... چرا روزامون رو زهرمار کردی؟!!! چرا هر چی باهات خوبی می کنم چشاتو می بندی و فقط جفتک می ندازی؟!!!! چته ترسا؟!!!! د چته؟!!!!
نفس ترسا تو سینه اش گره خورده بود ... باورش نمی شد آرتان خیانت خودش رو نادیده بگیره و ترسا رو محکوم به خیانت بکنه ... احساسش پرید ... حس نیازش از یادش رفت ... حتی یادش رفت که کم مونده بود همه چیو بکوبه تو صورت آرتان ... پر از نفرت شد ... حرف زد اما حرفایی که هیچ کدوم حقیقت نداشتن ...
- ازت متنفرم ... ازت بیزارم ... ازت خسته شدم! می فهمی؟!!!! دیگه دوستت ندارم ... نمی خوام شوهرم باشی ... نمی خوام باهات باشم ... نمیخوام ... تو خائنی ... از اول بودی ... گمشو از اتاق من بیرون ... من فقط طلاق می خوام ... می فهمی؟ طلاق ... بچه م هم مال خودمه نمی ذارم زیر دست تو بزرگ بشه عوضی ....
آرتان خشک شد ... همه چی از ذهنش رفت ... جمله های ترسا با ولم ها مختلف توی ذهنش بازی میکردن ... اولی یمی رفت دومی می یومد ... دومی می رفت سومی می یومد ... باز اولی تکرار می شد و بعد آخری ... اینقدر رفتن و اومدن که حس کرد هر آن مغزش از هم می پاشه ... دستش رو روی شقیقه هاش گذاشت ... ترسا نفس نفس می زد و با خشم به آرتان خیره شده بود ... نفرت از چشماش زبونه می کشید و آرتان اینو دید ... زندگیش رو تموم شده فرض کرد و زد از اتاق بیرون ... نمی فهمید داره چی کار می کنه ... رفت به طرف در خونه ... بازش کرد و زد از خونه بیرون ... با آسانسور رفت توی پارکینگ ... سوار ماشین شد ... با سرعت از پارکینگ خارج شد ... پاشو روی گاز فشار داد ... فشار داد ... فشار داد ... دلش یه دویار می خواست ... کاش همون موقع که حرفای ترسا رو شنیده بود سرشو توی دیواری که ترسا بهش تکیه داده بود متلاشی کرده بود ... چه کرده بود که مستحق این نفرت بود ... چی کار کرده بود که ترساش ازش بیزار شده بود؟!!!! چی کار کرده بود؟!!!!! دوست داشت زار بزنه ... آسمون غرید و دونه های درشت بارون روی شیشه ماشینش سر خوردن ... بغض داشت خفه اش می کرد اما گریه کردن رو بلد نبود ... هیچ وقت تو زندگیش گریه نکرده بود ... حس کردم توانی توی پاهاش نیست ... ماشین رو کشید کنار ... توی یه خیابون خلوت بود ... آسمون می غرید و می بارید ... سرش رو گذاشت روی فرمون ... شونه هاش لرزیدن ... بدون اشک ....

یک هفته قبل ...
- استاد ببخشید ...
ویولت سعی کرد کاغذهای توی دستش رو مرتب کنه و چرخید و با دیدن اشکان گفت:
- بفرمایید ... 
اشکان کنار به کنارش راه افتاد و گفت:
- می خوام باهاتون صحبت کنم ... 
ویولت جدی شد و گفت:
- خوب توی اتاق صحبت می کنیم ... نکنه بازم در مورد قضیه ازدواج من و استاد کیاراد ...
اشکان هول شد و گفت:
- نه نه استاد ... کاملاً خصوصیه ... در مورد ... خوب نمی تونم اینجوری بگم ...
ویولت کلافه از کاغذهای بدباری که توی دستش بود گفت:
- باشه ... بیاین داخل اتاق ...
صدای اشکان باعث شد سر جاش بایسته ... 
- نه استاد ... خواهشا جای دیگه ...
ویولت در اتاقش رو باز کرد و داخل شد ... جال خالی آراد رو که دید دلش گرفت ... طاقت نداشت روزایی که آراد کلاس نداشت وارد این اتاق بشه ... کاغذ ها رو روی میزش ریخت و با تعجب گفت:
- چرا؟!!!
- گفتم که خصوصیه استاد ... اصلا نمی خوام توی دانشگاه کسی متوجه بشه دارم باهاتون صحبت می کنم ... 
- شما هم مثل خیلی دانشجوی دیگه ... عین این می مونه که صحبت درسی داشته باشی ... اصلا صبر کن ببینم ... گفتی حرف خصوصی داری؟!! خصوصی های زندگی تو چه ارتباطی با من داره؟!!!
اشکان به من من افتاد ...
- راستش ... در مورد ... من یه مشکلی برام پیش اومده ... شما خیلی با دانشجو ها صمیمی هستین ... یم دون میم تونین مشکلمو حل کنین ... می خوام درموردش باهاتون مشورت کنم ... اما اینجا نمی تونم ...
ویولت با کنجکاوی نشست پشت میزش و گفت:
- کنجکاوم کردی پسر ... بشین ببینم چی می خوای بگی ... 
اشکان کلافه این پا اون پا کرد و گفت:
- ساتاد شما که دیگه اینجا کاری ندارین ... کلاستون تموم شده ... یعنی کلاسا کلا تموم شده ... الان فورجه امتاحاناست ... خواهش می کنم بیاین بریم توی کافی شاپی که دو تا خیابون بالاتره ... مهمون من یه قهوه بخوریم ... منم دردمو براتون بگم ... 
بعد صداش بغض آلود شد و گفت:
- التماس می کنم استاد ... بدجور گیر افتادم ...
ویولت دلش لرزید ... طاقت دیدن ناراحتی کسی رو نداشت ... بی اراده از جا بلند شد و گفت:
- باشه پسر ... چه وضعی داری!!! بریم ببینم مشکل چیه ... 
اشکان با خوشحالی گفت:
- استاد به خدا مدیونتون یه عمر ... پس من خودم می یام ... شما هم خودتون بیاین ... نمی خوام کسی متوجه بشه ... همین خیابون بالایی کافی شاپ کاکتوس ... 
ویولت سری تکون داد و گفت:
- باشه می یام ...
اشکان به سرعت ازش فاصله گرفت و ویولت توی کارش موند ... یعنی چی شده بود؟!!! سریع موبایلش رو در آورد و شماره آراد رو گرفت ... می خواست قبلش به آراد بگه جریان از چه قراره ... اما هر چی شماره گرفت فایده ای نداشت ... در دسترس نبود ... یهو یادش افتاد آراد امروز می خواسته به یکی از کارگاه های فرش بافیشون سر بزنه ... اونجا هم چون توی زیر زمین بود آنتن نمی داد ... با خودش فکر کرد در اولین فرصت قضیه رو به آراد می گه ... الان مشکل اشکان که اینقدر بهم ریخته بودش براش مهم تر بود ... سوار ماشینش شد و به سرعت به سمت آدرسی که اشکان داده بود رفت ... پراید اشکان رو دم در کافی شاپ تشخیص داد و ماشینش رو پشت سر اون پارک کرد و پیاده شد ... دزدگیر رو زد و وارد کافی شاپ شد ...کافی شاپ خلوتی بود ... به جز دو تا دخترو یه دختر و پسر و اشکان کسی اونجا نبود ... ویولت به سرعت سمت اشکان ... اشکان از جا بلند شد و صندلی رو براش کنار کشید و با لبخند گفت:
- خیلی خوشحالم کردین استاد ... واقعا فکر نمی کردم قبول کنین ... 
ویولت نشست و نگران گفت:
- یه اخلاق بدی دارم که شوهرم هم همیشه بهم گوشزدش می کنه ...اونم کنجکاویه ... از طرفی خیلی دوست دارم اگه کاری از دستم بر می یاد برای هر کسی که شده انجام بدم ... برای همینم اینجام ... پس زود تند سری بگو ببینم چه اتفاقی برای دانشجوی درس خونم افتاده؟
اشکان منو رو به سمت ویولت دراز کرد و گفت:
- شما اول سفارش بدین ... 
ویولت منو رو با دست راست گرفت ، داد به دست چپش و گذاشت شرف دیگه میز و گفت:
- همون قهوه ... حرفتو بزن ... 
اشکان من منی کرد و گفت:
- خوب راستش ... 
سکوت کرد ... ویولت اینقدر نگاش کرد تا مجبور شد ادامه بده ... 
- شما مسیحی هستین استاد ... درسته؟!
ویولت توی ذهنش مشغول پس و پیش کردن افکارش شد ... مسیحی بودن اون چه ربطی داشت به اشکان و مشکلش؟!!!

اشکان متوجه تعجب ویولت شد و گفت:
- خوب راستش استاد ... می خوام یه سوال ازتون بپرسم ... نیاز به پیش زمینه دارم ...
ویولت سعی کردم خونسرد باشه و گفت:
- فرض کن آره ... 
- چطور تونستین با یه مرد مسلمون ازدواج کنین؟!
- چون طبق فتوای بعضی از مراجع تقلید ازدواج مرد مسلمون با زن غیر مسلمون اهل کتاب جایزه ...
اشکان با تعجب گفت:
- جدی؟!!!
و ویولت خونسرد گفت :
- بله ... حالا حرفتو بزن .. چون خیلی وقت ندارم ...
همون لحظه گارسون اومد و اشکان که خودش هم عجله داشت سفارش دو تا قهوه داد ... همزمان با موبایلش هم مشغول اس ام دادن بود .... ویولت کلافه گفت:
- آقای خسروی حرف می زنین یا نه؟!!
اشکان سریع سرشو بالا گرفت و گفت:
- استاد تا حالا به مسلمون شدن فکر نکردین؟!!! شما که همسرتون یه مسلمون دو آتیشه اشت و اینو از صحبتاشون سر کلاس می شه فهمید ... چططور راضی می شین که دینتون ...
ویولت با عصبانیت گفت:
- آقای خسروی این مسائل اصلا به شما مربوط نمی شه!!! منو کشوندی اینجا که این اراجیف رو بهم بگی؟!! همسر من با دید باز و عاقلانه منو انتخاب کرده ... نیازی هم به نصیحت های شما نداریم ... نه من و نه همسرم ...
اشکان عاجزانه گفت:
- استاد ... من که حرف بدی نزدم ... فقط گفتم اگه مسلمون بشین استاد رو خیلی خوشحال ....
ویولت از جا بلند شد و گفت:
- مثل اینکه این بیرون اومدن همه اش یه بازی بوده و شما هیچ حرفی نداشتی که بزنی ... فقط موندم اون همه اصرار و خواهش برای چی بود و چرا زندگی خصوصی من باید اینقدر برات اهمیت داشته باشه ... دیگه خوشم نمی یاد در این روابط چیزی بشنوم ... خداحافظ ... 
به التماس های اشکان پشت سرش هیچ توجهی نکرد و از کافی شاپ زد بیرون ... دوباره شماره آراد رو گرفت ولی در دسترس نبود ... بیخیال سوار ماشینش شد ... فکرش سمت حرفای بی ربط اشکان دور می زد ... حس می کرد اشکان چیز دیگه ای می خواست بگه اما نتونست و بحث رو به این صورت پیچوند ... ماشین رو روشن کرد و راه افتاد ... شب باید با آراد در این مورد صحبت می کرد ...
***
از کارگاه بیرون اومد و خسته راه افتاد سمت گالری ... باید چند تا سفارش به میثم می کرد ... میثم توی همین مدت کوتاه طوری خودشو نشون داده بود که آراد همه جوره روش حساب می کرد و گالری رو خیلی وقتا دستش می داد و دنبال کارای خودش می رفت ... تصمیم داشت زود بره خونه و مشغول طراحی سوال برای امتحانای ترم بشه ... از اونجایی که استاد سخت گیری بود می خواست سوالای حون داری هم طراحی کنه و نیاز به زمان داشت ... وارد گالری که شد طبق معمول میثم به پیشوازش اومد و جلوش خم و راست شد ... آراد صمیمانه دستی به کمر میثم زد و گفت:
- چه خبرا پسر؟!!
- سلامتی آقا ... دو تا مشتری داشتین که قیمت گرفتن و فرش رو هم پسندیدن ... اما گفتن وقتی خودتون بودین می یان که پولشو بدن و فرض رو ببرن ...
آراد با تعجب گفت:
- چه فرقی داره؟ خودت فاکتور می کردی دیگه ... 
- گویا از مشتری های قدیمیتون بودن ... خواستن خودتون باشین ... 
آراد سرشو تکون داد و گفت:
- حالا کم کم با تو هم آشنا می شن و خودت یه پا اوسا می شی ... نگرانش نباش ... از این به بعد هر وقت من نبودم و فرشی فروختی در ازای هر فرش حقوقت رو بیشتر می کنم ... 
میثم بهت زده گفت:
- آقا!!! همین الان مزد من دو برابر مزد بقیه کارگراست ... فکر نکنین نمی دونم ... نیازی به این کارا نیست ... 
آراد که هم خودش دوست داشت به اون خونواده کمک کنه و هم ویولت کلی بهش توصیه کرده بود لبخندی زد و گفت:
- تو به این کارا کاری نداشته باش ... تا وقتی صداقت داشته باشی جات روی تخم چشم منه و برات کم نمی ذارم ... انشالله خیلی زود توام مثل شاگرد قبلی خودت برای خودت مغازه می زنی و راه می افتی ... فقط باید وفادار باشی ... 
میثم که هیچ وقت لطف های آراد رو فراموش نمی کرد باز تا کمر خم شد و گفت:
- رو چشمم آقا! هیچ وقت لطفای شما از یادم نمی ره ... 
آراد هم باز دستی به کمرش زد و گفت:
- آقایی ... حالا بیا اینجا کارت دارم ... 
رفت سمت فرشا و توضیحات لازم رو در مورد باری که قرار بود تا دو ساعت دیگه بیاد و محل قرار گرفتن فرش های جدید به میثم داد ... 

بعد از پایان حرفاش گفت:
- کسی زنگ نزده؟
میثم یهو چیزی یادش افتاد پرید سمت میز آراد و گفت:
- زنگ که نه ... اما پیش پاتون یه نفر این بسته رو داد گفت بدم به شما و رفت ... 
آراد با کنجکاوی نگاهی به پاکت انداخت و گفت:
- این چیه دیگه؟!
میثم شوه ای بالا انداخت و گفت:
- نمی دونم آقا ... فقط یارو پستچی نبود ... معلوم بود بسته رو همینجوری آورده ...
- نشناختیش؟!!
- نه ... یه پسره بود ... جوون بود تقریباً ... 
آراد ابرویی بالا انداخت بسته رو دستش گرفت و گفت:
- اوکی .. من می رم دیگه ... خودت حواست به همه چی باشه ... کاری داشتی زنگ بزن روی موبایلم ... ساعت نه هم می تونی گالری رو ببندی و بری ... نذاری مثل دیشب ساعت ده ببندی ها!!!
میثم خندید و گفت:
- خوب مشتری توی مغازه بود ... 
- حالا هر چی ... بیشتر از نه از خودت کار نکش ... 
- چشم آقا .. 
- چشمت بی بلا ... فعلا خداحافظ ... 
میثم تا دم در بدرقه اش کرد و جواب خداحافظیشو داد .. آراد سوار ماشین شد و دوباره نگاهی به پاکت انداخت ... روش هیچی نوشته نشده بود ... جلوی میثم نمی خواست باز کنه اما حسابی کنجکاو بود ... پس همون جا توی ماشین گوشه پاکت رو پاره و بازش کرد ... سر و تهش که کرد چند تایی عکس از توی ریخت بیرون ... با دیدن عکسا ابروش پرید بالا تر ... عکسا رو برداشت و دقیق برانداز کرد ... یهو خنده اش گرفت ... همه شونو ریخت روی صندلی کناریش ، و همونطورکه می خندید راهنما زد و راه افتاد ... 
****
ویولت هنوزم کلافه بود ... سر از کار اشکان در نمی اورد ... مشغول درست کردن شام برای آراد بود چون خودش اشتهایی به غذا نداشت ... اما حرفای اشکان عصبیش می کردن ... هر چی می خواست پازل در هم ریخته ذهنشو سامان ببخشه نمی شد که نمی شد ... با شنیدن صدای زنگ در هیجان زده رفت سمت در و بازش کرد ... آراد عادت داشت در پایین ساختمون رو خودش باز می کرد اما به در بالا که می رسید زنگ می زد ... هر دو با هم سلام کردن و خندیدن ... ویولت گفت:
- آراد جونم بیا به دادم برس که ویولتت از دست رفت ... 
آراد یه کم خودشو کنار کشید و گفت:
- چی شده عزیز دلم؟!!!
ویولت کنار کشید و گفت:
- خسته ای عزیزم ... بیا تو لباست رو عوض کن یه آب به دست و صورتت بزن ... بیا تا برات بگم ... 
آراد سرشو تکون داد و گفت:
- دو مین دیگه پیشتم ... به چه بویی هم راه انداختی!!!! تو با این دست پختمم آخر منو از ریخت می اندازی!!!
ویولت خندید و گفت:
- برو شیطونی نکن ...
آراد هم خندید، چشمکی به همسرش زد و راهی اتاق خواب شد ... هر چی یاد عکسا می افتاد خنده اش می گرفت ... کدوم ابلهی همچین کاری کرده بود؟!!! این رو باید حتما می فهمید ... در کیف سامسنوتش رو باز کرد و پاکت عکسا رو در اورد ... قبل از اومدن توی خونه گذاشته رودشون توی کیف ... می خواست به ویولت هم نشون بده و از اون بپرسه جریان چیه ... یه دست لباس راحتی پوشید و از اتاق خارج شد ... بعد از شستن دست و صورتش ، پاکت عکسا رو برداشت و رفت توی آشپزخونه ... ویولت مثل همیشه میز رو براش با سلیقه چیده بود ... به طرفش رفت و گفت:
- کدبانوی خوشگل من ... خسته نباشی! کلاسات تموم شد ... 
ویولت باز یاد اشکان افتاد ... آهی کشید و گفت:
- آره دیگه امروز آخریش بود ... باید بریم تو فکر طراحی سوال ... 
آراد دستشو گرفت کشید و گفت:
- بشین ببینم ... مشکل چیه؟!!! تا اومدم یه چیزی گفتیا ....
ویولت سریع نشست کنار آراد و گفت:
- امروز یه اتفاقی برام افتاد آراد .... به نظرم مشکوک بود ... شایدم من الکی احساس کارآگاهی بهم دست داده ... قبلش کلی بهت زنگ زدم ولی فکر کنم توی کارگاه بودی چون در دسترس نبودی ...

آراد با کنجکاوی سرشو تکون داد و گفت:
- آره تو کارگاه بودم ... چی شده مگه؟!!! چه اتفاقی؟
ویولت سرشو خاروند و گفت:
- خسروی رو که می شناسی ... اشکان ... 
رادارای آراد به کار افتاد ... ابروهاش ناخودآگاه بالا رفتن و گفت:
- آره می شناسم ... چی شده؟!!!
- امروز اومد پیش من و اصرار پشت اصرار که استاد من دارم بدبخت بیچاره یم شم باید با شما خصوصی حرف بزنم ... بهش گفتم بیاد تو اتاق ... اما زیر بار نرفت ... گفت باید بریم کافی شاپ حرف بزنیم و نمی خوام کسی بفهمه و ال می شم و بل می شم و خلاصه داشت اشکش در می یومد ... هم دلم براش سوخت هم کنجکاو شدم ببینم چه به روزش اومده بنده خدا اینه که تصمیم گرفتم باهاش برم ... همون موقع بهت زنگ زدم که نبودی ....
آراد که حسابی رفته بود توی فکر گفت:
- کجا نبودم؟!!!
- اِ ... در دسترس دیگه ... 
- آهان ... خوب چی کارت داشت؟
ویولت از دیدن اخمای درهم آراد و قیافه پکرش نگران شد و گفت:
- کار بدی کردم آراد؟! نباید می رفتم؟!!!
آراد دست ویولت رو گرفت و گفت:
- ادامه بده تا برات بگم ... 
ویولت اول کفگیر رو برداشت، برای آراد برنج کشید و گفت:
- بخور وسطش برات می گم ... سرد می شه ... 
آراد بیخیال بشقاب رو پس زد و گفت:
- بگو فعلا ... فوقش گرمش می کنم دوباره ... 
ویولت هم کفگیر رو سر جاش برگردوند و گفت:
- خلاصه هر کدوم با ماشین خودمون رفتیم کافی شاپ ... اونجا من هی عجله داشتم زودتر بیام خونه که شام تو دیر نشه ... اینم هی من من می کرد ... بعد که کلی اصرار کردم به من می گه شما که شوهرت مسلمونه چرا مسلمون نمی شی که خوشحالش کنی!!!!
آراد از جا پرید و گفت:
- چی؟!!!!
ویولت هم بلند شد و گفت:
- باور کن خودمم نفهمیدم چرا اینو گفت ... من هزار تا فکر پیش خودم کرده بودم!!! اما این یکی نوبر بود والا! بعد من بلند شدم کلی دری وری بارش کردم و اومدم خونه ... اما ذهنم خیلی مشغوله ... به جون وارنا که می خوام دنیا نباشه قضیه خیلی مشکوکه!
آراد رفت سمت اپن ... پاکت عکسا رو که گذاشته بود لب اپن رو برداشت و گرفت سمت ویولت ... در همون حالت با قیافه ای خشن گفت:
- آره خیلی ... باید سر در بیاریم از این ماجرا ... تازه این عکسا رو ببینی برات جالب تر و مشکوک تر هم می شه ... 
ویولت با کنجکاوی پاکت رو گرفت و عکسا رو بیرون کشید ... با دیدن خودش و اشکان سر میز کافی شاپ رنگش پرید ... سر در نمی آورد ... همه عکسا توی حالتایی بود که یا اون داشت به اشکان لبخند میزد یا اشکان به اون ... عکسا رو فرستاده بودن برای آراد!!! با چشمای گرد شده نگاه به آراد کرد و گفت:
- این ... این یعنی چی؟!!!
آراد که قیافه ترسون ویولت رو دید سعی کرد لبخند بزنه ... جلو اومد ... عکسا رو از بین دستای لرزونش بیرون کشید گذاشت لب اپن ... صورتشو بین دستاش قاب گرفت و گفت:
- یعنی یه بازی مسخره! تو چرا ترسیدی نفسم ... من بدون اینکه خبر داشته باشم اشکان امروز اومده پیش تو و ازت خواسه برین بیرون با دیدن این عکسا فقط خندیدم ... خیلی خوب فهمیدم همه اش یه دسیسه است ... یه راست اومدم خونه از خودت بپرسم جریان چیه که تو زودتر گفتی ... من به تو ایمان دارم ویولت ... یه درصد هم شک نکردم ... اشکان دانشجوی توئه ... دانشجوی منم هست ... می شناسمش ... با منم خیلی صمیمیه ... حتی یه بار دعوتم کرده برم خونه شون ... پس طبیعیه که با تو هم احساس صمیمت می کنه ... بعدم تو سری قبل خودت برام تعریف کردیکه جریان ازدواجمون رو براش گفتی ... برای چی باید به زنم شک کنم وقتی جز وفاداری هیچی ازش ندیدم ... 
خم شد و گفت:
- ولی الان حرف سر اینا نیست ... حرف سر اینه که یه نفر می خواد بین من و تو رو خراب کنه ... مظنون اول هم اشکانه ... از اون حرفای بی ربطش معلومه ... 
ویولت با ترس گفت:
- یعنی چی آراد؟!!! نکنه دو روز دیگه مدرک بدتر بیارن ...
آراد با خنده گفت:
- مدرک بدتر دیگه چیه؟!!! الان وقتی اینا رو دیدم هر دو به این نتیجه رسیدیم که می خوان باهامون بازی کنن ... پس هر چیزی که به دست تو برسه و هر چیزی که به دست من برسه مبنی بر خراب کردن اون یکی می فهمیم که جز نقشه همون افراد یا فردیه که هنوز دقیق نمی دونیم کیه ... ما به هم شک نمی کنیم ... مگه نه؟!!!
ویولت با ترس سریع گفت:
- معلومه که نمی کنیم ...

- خوب پس ... بهتره من و توام وارد بازی بشیم ... 
ویولت با تعجب به آراد خیره شد و گفت:
- چه جوری؟!!
- باید طوری نشون بدیم که رابطه مو نداره شکر آب می شه ... البته نه جلوی همه ... و نه به صورت محسوس ... دیگه با هم نمی ریم و بیایم ... جلوی دانشجوها با هم گرم نمی گیریم ... خیلی سرد با هم حرف می زنیم ... باشه؟!
- بعد چی می شه؟!!
- می خوام ببینم نقشه بعدیشون چیه ... اونا می خوان به من و تو رکب بزنن ... چرا ما بهشون رکب نزنیم؟
ویولت خنده اش گرفت و گفت:
- آراد بهت افتخار می کنم ... هر کس دیگه ای جای تو بود به من شک می کرد ...
- عزیزم ... من باید به تو افتخار کنم ... تو خیلی زود جریان رو برای من تعریف کردی ... من و تو چیزی نداریم از هم پنهان کنیم ... بعدش هم من تو رو سپردم به خدا ... خدا از شر هر چیزی حفظت می کنه ... تو رو از خود خدا گرفتم ... تو پاداش منی ... یه معجزه ای برای من ... کسی که نمازاشو خالص تر از منی که این همه ساله مسلمونم می خونه و به خدا و پیغمبر با همه وجودش ایمان داره محاله خیانت کنه ویولتم ... کسی که هر بار می خواد بهم بگه دوستم داره بازم مثل روزای اول صداش می لرزه، اشک تو چشماش حلقه می زنه و منو دیوونه می کنه مگه خیانت کردن رو بلده؟!!! آخه مگه دیوانه ام که به تو شک کنم؟!!! 
ویولت ته دلش گفت:
- خیلی دوستت دارم ... 
و سریع جواب شنید:
- منم خیلی دوستت دارم خانومم ... 
یه قطره اشک از گوشه چشمش چکید ... سریع پاکش کرد ... سعی کرد بخنده و گفت:
- فعلاً شام بخوریم ... 
آراد هم با خنده نشست سر میز و گفت:
- دلم می سوزه برای اون بندگان خدایی که فکر می کنن تو خونه ما الان جنگ جهانی سوم برپاست! خبر ندارن نشستم دست پخت خانوممو می خورم عشق می کنم ...
ویولت هم خندید ... هر دو بعد از بسم الله مشغول خوردن شدن اما توی فکرای خودشون غوطه می زدن ... این قضیه چیزی نبود که بشه با شوخی و خنده از کنارش گذشت ... کسی تصمیم داشت زندگی اونا رو با بد جلوه دادن ویولت خراب کنه ... و این یعنی اوج رذالت!!! درد توی سر ویولت پیچید ... قاشق از دستش افتاد ... نگاه آراد بالا اومد و با دیدن ویولت که سرش رو چسبیده بود از جا پرید و هجوم برد به سمتش ... صحنه اون روز توی دفترش پیش چشمش رقصید ... به خودش لعنت فرستاد که چرا یادش رفته بود ویولت رو ببره دکتر ... خواست دستای ویولت رو بگیره که ویولت از جا بلند شد ... خونه دور سرش می چرخید ... می دونست که به زودی خون از بینیش فواره می زنه بیرون ... ترسید ... نه برای خودش ... برای آرادش ترسید و به سرعت دوید سمت دستشویی ... توی راه نزدیک بود بیفته اما جلوی خودش رو گرفت و پرید توی دستشویی ... قبل از اینکه آراد فرصت کنه وارد دستشویی بشه در دستشویی رو بست و قفلش کرد ... خون ریخت ... سرش رو خم کرد توی دستشویی ... اشک از چشماش می ریخت و خون از بینیش ... مغزش داشت متلاشی می شد ... 
- ویولت ... ویولت ... 
دستش رو گرفته بود زیر دماغش و هیچی نمی تونست بگه ... آراد با وحشت باز توی در کوبید و گفت:
- د لامصب این درو باز کن ...
نمی خواست باز کنه ... نمی خواست آراد توی اون وضعیت ببینتش ... نمی خواست ... 
- ویولت ... تو رو به اما علی باز کن درو ... ویولت ....
داشت التماس می کرد ... دل ویولت لرزید ... چاره ای نبود باید درو باز می کرد وگرنه آراد درو از جا می کند ... بغض به گلوش چنگ می انداخت ... بدون اینکه سرشو از دستشویی اونور تر ببره که خون همه جا رو نجس کنه دستشو دراز کرد و کلید رو توی قفل چرخوند ... بلافاصله آراد در رو باز کرد و پرید تو ... ویولت سرشو خم کرده بود و موهاش دور تا دور صورتش رو پوشونده بودن ... آراد با دیدن وضعیت ویولت روانی شد ... محکم کوبید توی پیشونیش و داد زد:
- ببین!!!! ببین وضعتو!!!! مگه نگفتم بیا بریم دکتر؟!!! چت شده آخه تو؟!! چرا حرف گوش نمی دی ... 
خونش کم شده بود ... سر دردش هم بهتر شده بود ... دست انداخت یقه آراد رو چنگ زد، چند برگ دستمال توالت با دست دیگه اش جدا کرد و گذاشتشون روی بینیش ... سرشو بالا گرفت و گفت:
- عزیزم ... 
آراد پرید وسط حرفش:
- عزیزم و مرض ... بدو آماده شو ... سریع ...
ویولت بغض کرد ... جرئت نداشت حقیقت رو برای آراد بگه ... خودش می دونست قضیه چیه ... دکتر رفته بود ... آزمایش داده بود ... شنیده بود ... حقیقت رو شنیده بود ... اشک ریخته بود ... زار زده بود ... اما توکل کرده بود به خدا ... راضی بود به رضای خدا ... خدا خواسته بود ... پس کاری نمی تونست بکنه ... اما حالا باید به آراد چی می گفت؟!!! آرادش طاقت شنیدن حقیقت رو داشت؟!!! دست آراد بازوشو چنگ زد و کشون کشون بردش سمت اتاق خوابشون و همینطور که دور خودش می چرخید داد کشید:
- کو ... کو این مانتوت کو؟!!! 
دلش پر از بغض بود به خاطر آرادش ... اگه می رفت آراد طاقت می آورد؟ آرادی که با دیدن خونریزی ویولت اینقدر وحشت کرده بود با اصل حقیقت چطور برخورد میکرد؟! بهتر بود خودش براش توضیح بده یا باید می بردش پیش پزشک معالجش؟!!! ترجیح داد خودش همه چیزو بگه ... هرچند تلخ ... هرچند گزنده ... حق آراد بود که بدونه ... 

با صدای تحلیل رفته اش نالید:
- بشین آراد ... می ریم ... قول می دم همین امروز بریم... اما قبلش حرفای منو هم گوش کن ... 
آراد کلافه باز چرخ زد ... مانتوی ویولت رو آویزون به چوب لباسی دید ... هجوم برد سمتش و گفت:
- نمی شینم ... به حرفات هم دیگه گوش نمیکنم ... حرف باشه بعد از دکتر ... پاشو ببینم ...
سعی داشت به زور ویولت رو بلند کنه و مانتو رو بهش بپوشونه ... ویولت مانتو رو از دست آراد چنگ زد و گفت:
- عزیزم ... 
آراد که داشت دیوونه می شد با بغضی که توی گلوش داشت بیچاره اش می کرد داد کشید:
- هیچی نگو!!!! تو رو به ابولفضل بپوش این مانتو رو ویولت ... 
ویولت به گریه افتاد ... آرادش ندونسته داشت از دست می رفت! رنگ به صورت نداشت ... اشک چشماشو لبریز کرده بود و صداش می لرزید درست مثل قلب ویولت ... بی اختیار گفت:
- آراد من دکتر رفتم ... 
دستای آراد شل شد ... با بهت به ویولت نگاه کرد ... خوب دکتر رفته بود! این که بد نبود ... پس چرا داشت گریه می کرد؟!! چرا حالش خراب بود؟!! چرا چشماش ترسیده بودن؟ پاهاش سست شدن و نشست لب تخت .. حتی نمی تونست بپرسه خوب چی شد؟!! فقط نگاه به ویولت می کرد و با چشماش التماس می کرد ویولت بگه که همه فکراش اشتباهه ... ویولت به هق هق افتاد و گفت:
- آراد ... شنیدنش اولش برای منم سخت بود ... نخواستم با تو برم چون تحمل دونستنش بدون تو برام راحت تر بود ... اگه تو بودی سخت می شد ... خیلی سخت ... وقتی هم آزامایش دادم و جوابشو از دکتر شنیدم ... فقط یه آرزو کردم ... البته بعدش پشیمون شدم .. هر چند که خودخواهیه ... 
وسط گریه هاش خندید و گفت:
- کاش اون روز ... اون روز توی هالیفاکس نذاشته بودم بفهمی من بیدارم ... و نذاشته بودم بفهمی منم دوستت دارم ... و این عشق همونجا دفن می شد ... کاش وارد زندگیت نشده بودم و الان به خاطر من و وجود ناچیزم، نمی خواستی غصه بخوری ... اما کاریه که شده ... سرنوشتمون این بوده آراد ... من خیلی هم پشیمونم از آرزوم ... چون خیلی خوشحالم که تو رو داشتم ... حتی واسه یه مدت کوتاه ... 
بغض توی گلوی آراد چرخ می زد و راه گلوش رو بسته بود ... ویولت می گفت « کاش وارد زندگیت نشده بودم و الان به خاطر من و وجود ناچیزم، نمی خواستی غصه بخوری» آراد میخواست داد بزنه «خفه شو» اما راه گلوش بسته بود ... ویولت می گفت « خیلی خوشحالم که تو رو داشتم ... حتی واسه یه مدت کوتاه ...» آراد میخواست سر به دیوار بکوبه و عربده بزنه «ببند دهنتو» اما هیچ نیرویی توی بدن سستش نمونده بود ... ویولت که سکوت و رنگ پریده آراد رو دید زار زد:
- الهی من نباشم تو رو به این روز ببینم ... آراد تو رو خدا با خودت اینجوری نکن ... یه چیزی بگو ... 
وقتی آراد با هزار زور و بدبختی دهن باز کرد ویولت صداشو نشناخت ... انگار صدای یه نفر دیگه رو قرض کرده بود تا فقط بتونه اینو بپرسه ... 
- دکتر چی گفت؟!!!
ویولت سرشو بالا نگرفت ... نمی تونست غم آراد رو ببینه ... مچاله شدن آراد رو ببینه ... خوشحال بود که این درد توی وجود خودشه ... خوب یادش بود روزی که داشت آراد رو از دست می داد چه به روزش اومد ... حالا خوشحال بود که قرار نیست باز این درد رو بکشه ... اما ناراحت بود که همون روزا رو اینبار آراد باید پشت سر بذاره ... نالید:
- دکتر گفت درست وسط مغز یه تومور کوچولو جا خوش کرده ... خیلی وقته ... اما تازه خودشو نشون داده ... می دونی که تومور چیه آراد ... به خدا نمی خوام اینا رو بگم ... به خدا از مرگ نمی ترسم ... اما از تنهایی تو وحشت دارم .. از غصه خوردن تو وحشت دارم ... از اینکه خودتو ببازی وحشت دارم ... دوست دارم حریصانه به تو و نزدگی با تو بچسبم ... اما خود خدا برام دعوتنامه فرستاده ... چه کنم آراد؟!!! دست من نیست عزیزم ... تو رو خدا توام قوی باش ... بذار این روزای آخر ... 
ویولت پرت شد کنار چون آراد با خشم از جا بلند شده بود ... با بهت به آراد نگاه کرد ... فکش منقبض شده بود ولی چونه اش می لرزید ... چشماش از همیشه تیره تر و پوستش رنگ پریده بود ... دستشو دراز کرد و ویولت بدون اینکه بدونه قصدش چیه دستشو توی دست آراد گذاشت ... آراد گفت:
- اگه تو منو از خدا پس گرفتی ... منم تو رو از خدا پس می گیرم ... شک نکن ... حالا حاضر شو بریم ... 
ویولت با بهت کنار کشید و گفت:
- آراد ....
آراد بدون اینکه نگاش کنه خم شد ... مانتویی که روی زمین افتاده بود رو برداشت ...گرفت جلوی ویولت و گفت:
- نا امیدی توی دین ما جر بدترین گناهاست ... یادت که نرفته! بپوش بریم ... 
ویولت مانتو رو گرفت... بدونش هنوزم داشت می لرزید ... انتظار هر برخوردی رو از آراد داشت جز این ... فکر می کرد الان تا دو روز باید اشکای آراد رو پاک کنه ... اما این قدرت توی آراد ، این امید، چیزی جز ایمان قویش هم می تونست باشه؟!!! دلش لرزید ... چرا که نه؟!!!اون باید از خدا طلب می کرد و راه رو پیش می رفت ... تا آخر .. اگه خدا یم خواست توی این دنیا می موند ... اگه هم نمی خواست خوب نخواسته بود ... به صلاح نبوده ... پس باید می رفت ... لبخند نشست کنج لبش ...

آراد هم با قلب مچاله اش لبخند زد و گفت:
-تو ماشین منتظرتم ... 
دیگه نایستاد جواب ویولت رو بشنوه ... به سرعت از خونه خارج شد ... داشت فرو می پاشید ... اما دلش به اون بالایی خوش بود ... حالا وقتش بود که جوابشو بده و بهش ایمان داشت ... 
****
دکتر با اخم به ویولت توپید:
- دختر تو اصلا گذاشتی حرف کامل از دهن من در بیاد که پا شدی رفتی؟!!! شماره و آدرس هم که تو پرونده ات ثبت نشده بود ... من چطور باید خبرت می کردم بیای بقیه اش رو بشنوی؟!!! رفتی نشستی تو خونه زانوی غم بغل کردی تا بمیری؟!!!
ویولت و آراد با تعجب به دکتر خیره مونده بودن و آراد با ملامیت اما جدیت گفت:
- دکتر ... 
دکتر باز توپید:
- تو شوهرشی؟!!! 
- بله ...
- امشب با کمربند بگیر سیاه و کبودش کن ... 
نوع حرف زدن دکتر توی قلب آراد چراغ امید رو روشن تر کرد ... دو حالت داشت ... یا می خواست بیمارش خودش رو نبازه ... یا اینکه واقعا چیز جدی نبوده!!! آراد با همه وجدش از خدا خواست که مورد دوم درست باشه ... دهن باز کرد و گفت:
- جریان چیه دکتر؟!!
دکتر دستاشو به هم سابید ... چپ چپی به ویولت نگاه کرد و گفت:
- می تونم باهاتون تخصصی صحبت کنم؟!! آخه اونطور که خانومتون اون روز برای من گفت هر دو تحصیلکرده هستین ... 
آراد سرشو تکون داد و گفت:
- حتماً می خوام هر چی که هست رو بدونم ...
- ببین پسرم ... توی مغز خانوم شما یه تومور هست ... شاید برات سوال ایجاد بشه که تومور چه جوری شکل می گیره ... ساده برات می گم ... وقتی سلول های قدیمی و پیر مغز نابود می شن سلول های جدید به جاش شکل می گیره و این روند به شکل سالم ادامه پیدا می کنه ... اما گاهی اوقات بدون اینکه سلولی از بین بره سلول های جدید ایجاد می شه ... نپرس چرا ... چون پزشکی هم هنوز نتونسته ثابت بکنه که چه دلیلی هست و چه اتفاقی می افته که این بلا سر یه نفر می یاد ... سلول ها زیاد می شن و یه توده درست میکنن که ما بهش می گیم تومور اولیه ... گاها توده های سرطانی به بقیه جاهای بدن هم نفوذ می کنن و باعث سرطان کبد و روده و سینه و ... می شن. بهشون می گیم تومور مغزی متاستیک ... اما این نوع توموری که تو مغز خانوم شماست از اون نوع نیست ... یه تومور مغزی اولیه است که خوش خیم و درجه یکه ... آخه تومور های مغزی درجه بندی می شن ... درجه یک ها خوش خیم هستن و به بقیه جاها هم سرایت نمی کنن ... درجه دو و سه و چهار هر سه بدخیم هستن ... اما دو کمتر از سه و سه کمتر از چهار خطرناکن ... رشد سریعی دارن و ممکنه به بقیه بافت ها هم سرایت کنن و آسیب بزنن ... بگذریم ... در هر صورت تومور خانوم شما خدا رو شکر خوش خیمه ... با یک جراحی نه چندان ساده می شه اون رو برداشت ... اما یه چیز نباید از یادتون بره ... تومور داخل مغزه و مغز حساس ترین جای بدن ... هیچ قولی نمی شه در این مورد داد که آسیبی وارد نشه ... اما احتمال کمی داره ... توی بیمارستان آراد تیمی از بهترین پزشکا جمع شدن که اکثرشون بورد تخصصی آمریکا هستن ... پنج پزشک که با هم این نوع عمل ها رو انجام می دن و تو کارشون بی نظیرن ... سخت ترین عمل های ایران رو اونا انجام دادن ... براتون معرفی نامه ای می نویسم که برین سراغشون ... خیلی زود باید اقدام کنین ... چون تعلل کردن توی این عمل علائم دیگه رو ظاهر می کنه مثل خطای حافظه و ضعف اعصاب و ضعف دست و پا و خیلی چیزای دیگه و هر آن ممکنه درجه تومور بره بالاتر و خطرناک تر بشه ... 
آراد نفس بریده گفت:
- دکتر ... اگه لازمه من می تونم خانومم رو به هر کشور دیگه ای ... 
دکتر سریع گفت:
- عجله نکن جوون ... اجازه بده این گروه منحصر به فرد ایرانی اول از همه خانومت رو معاینه کنن ... ببین نظر اونا چیه ... بعدش اگه صلاح دونستن می تونی این کار رو هم بکنی ... 
آراد آب دهنش رو قورت داد ... برگه معرفی نامه اورژانسی رو از دکتر گرفت و زیر بازوی ویولت رو که از شدت امید و همچنین ترس وا رفته بود گرفت و از جا کندش ... نباید خودش رو می باخت باید به ویولتش کمک می کرد که روی پا بایسته و هر دو به کمک هم این معضل رو پشت سر هم بذارن ... اولین شکرش رو به جا آورد ... سرش رو بالا گرفت و توی دلش گفت:
- شکرت خدا که خوش خیمه ... بقیه اش هم پای خودت ...
مطب دکتر جمشیدی حسابی شلوغ بود ... اما به محض دیدن معرفی نامه ویولت و تماسی که خود دکتر ویولت با دکتر جمشیدی گرفته بود خیلی زود به حضور پذیرفتش ... با رویی خوش ازش استقبال کرد و با خنده سعی کرد کمی از حال و هوای بیماری دورش کنه ... اما استرس ویولت و آراد چیزی نبود که به این راحتی ها از بین بره ... دکتر بعد از چک کردن ام آر ای و سی تی اسکن ویولت دستور یه نوع جدیدش رو همراه با تزریق حاج توی رگ های خونیش صادر کرد (مایع رنگی که باعث می شه بافت های مغز و به خصوص تومور دقیق تر دیده بشه) همه کار ها با توجه به شرایط ویولت اورژانسی و به سرعت انجام می شد ... همون روز ام آر آی و سی تی اسکن جدید ویولت اماده شد و دکتر جمشیدی همراه با تیم مخصوصش توی همون بیمارستان خصوصی آراد عکس ها رو بررسی کردن و تصمیم به جراحی گرفتن ...

آراد باز هم اصرار به خارج کردن ویولت داشت ... اما دکتر جمشیدی خیلی راحت تونست قانعش کنه که بهترین پزشکان دنیا رو در اختیار داره وچیزی برای ویولت کم نمی ذارن ... آراد ترسیده بود ... ترسیده بود از اینکه ویولتش بره و برنگرده ... از فکر اینکه لحظه ای ویولت رو کنارش نداشته باشه نابود می شد ... خونواده ویولت خبردار شدن ... خونواده آراد هم اومدن ... همه گریه می کردن و تشرهای آراد هم کارساز نبود ... نیم خواست با اشک هاشون روحیه نابود شده ویولت رو نابود تر کنن ... اما کسی توجهی نمی کرد ... آرسن زار می زد و حاضر به ملاقات با ویولت نبود ... یاد شیواش افتاده بود و غم از دست دادنش ... نمی خواست خواهر کوچولوش به این زودی پر پر بشه ... آراد اما لبخند می زد ... ویولت لباس بیمارستان به تن کرد و بستری شد ... به جز مواقعی که وارد اتاق های پر از اشعه می شد وقت های دیگه آراد از کنارش جم نمی خورد و اگه اجازه می داد جلوی اشعه ایکس هم می ایستاد و براش مهم نبود ... قضیه عکس و دسیسه و همه چی از یادشون رفته بود ... حالا همه دستا بالا بود و دعا می کردن برای بهبود ویولت ... توسکا و آرشاویر و طناز و احسان و آرتان و ترسا و نیما هم اومده بودن ... همه درگیر مشکلات خودشون اما غم زده برای مشکل دوستاشون ... اونجا بود که همه شون توی دل دعا کردن کاش به جون نگیره!!! قرار بود هفته بعد ویولت عمل بشه ... اما کل اون هفته رو باید توی بیمارستان می موند ... شب که شد همه رفته بود ... فقط ویولت بود و آراد ... دست آراد رو گرفت به لبش چسبوند و گفت:
- می دونستی من حسود هم هستم... 
آراد تلخ خندید و گفت:
- بله ... چند مورد ناب ازتون دیدم تا حالا ... 
ویولت هم خندید و گفت:
- اینقدر حسودم که یمخوام مثل تو اتاق عمل و آی سیو رو تجربه کنم ... از تو مغز تو لخته خون کشیدن بیرون ... از مغز من آت و آشغال و سلول پکیده ... 
آراد با اینکه سعی می کرد خودشو کنترل کنه اما با صدای لرزونش گفت:
- پس حسود بمون و مثل من سالم بیا از اون اتاق بیرون ... 
- سالم که می یام! کار دارم حالا حالا ها باهات ... اما تصمیم دارم یک سالی لالا کنم ... تو شش ماه خوابیدی من می خوام تلافی کنم ...
داد آراد در اومد:
- بیخود! روانی! همون فردای عمل بهوش می یای بهم میخندی فهمیدی ... من یه روز چشمای تو رو نبینم نابودم ...
ویولت با چشماش ناز کرد و گفت:
- بذار دلت برام تنگ شه ... 
آراد سر گذاشت روی دست ویولت و نالید:
- دوست داری هر و هر شب یه دیوونه بی آزار رو ببینی که می یاد توی اتاقت ... زار می زنه ... التماس می کنه ... ضجه می زنه و بعد پشت در اتاقت از حال می ره؟ دوست داری اون مرده مترحک رو هر لحظه ببینی؟!! بدت نمی یاد تصورت از آرادت خراب بشه؟! یه آراد با یه عالمه ریش و موهای بلند و کثیف و نامرتب؟ آره ... دوست داری؟! دوست داری کمر خم شدمو ببینی؟ دوست داری نابودیمو ببینی؟
با بغض آراد ویولت هم بغض کرد ... گفت:
- من غلط بکنم... من بیجا بکنم عشق من ... قول می دم ... با همه وجودم و با همه توانم قول می دم زود بهوش بیام ... اون خدایی که اون بالاست خودش هم خوب میدونه دخترا خیلی جون سخت تر از پسرا هستن ... من به خاطر تو ... به خاطر عشق تو بر می گردم ... 
آراد دیگه نتونست بمونه ... بغض داشت نابودش می کرد و باید تخلیه می شد ... از جا بلند شد و به سرعت زد از اتاق بیرون ...
***
یه هفته سپری شد ... همه به ملاقات ویولت اومده بودن ... البته به غیر از شب اول دوستاشون دیگه سر نزده بودن وویولت هم اینقدر حالش خراب بود که متوجه غیبتشون نشده بود ... اما آرسن پایه ثابت ملاقات های ویولت بود و هر بار سعی می کرد با خوشمزگی هاش ویولت رو بخندونه ... خیلی روی خودش کار کرده بود گریه نکنه و اشک هاشو برای خلوت خودش نگه داشته بود ... وارنا داشت از فرانسه همراه ماریا و بچه شون می یومد ... ماریا از بیمارستان جنب نمی خورد و فقط یکشنبه ها برای دعا به کلیسا می رفت ... الکس دائم در رفت و اومد بود ... حاج خانوم توی خونه اش هر روز سفره و ختم داشت ... آراگل هم یا بیمارستان بود یا کمک مامانش ... شب آخر همه جمع شده بودن ... می دونستن ویولت ساعت هفت صبح به اتاق عمل می ره و از شب با هزار زور و بدبختی اونجا جمع شده بودن ... شاید قرار بود دیگه ویولت رو نبینن ... همین چشماش همه شون رو خیس می کرد ... ویولت سعی می کرد شاد باشه ... میخواست اگه مرد همه قیافه خندونش رو به یاد داشته باشن ... یاد حرف پیرزن اتاق بغلی افتاد ... با دیدن ویولت ... با دیدن خلوص و وسواسش توی نماز خوندنش و احترامی که مادر شوهر و بزرگتراش می ذاشت ... اینکه خودشو موظف می دونست هر روز به اون زن پیر و تنها سر بزنه و از کمپوت های خودش و گل هاش براش ببره فهمیده بود یه فرشته مهربون روی تخت بیماری افتاده ... لبخند زده بود و گفته بود:
گلچين روزگارعجب خوش سليقه است، مي چيند آن گلي كه به عالم نمونه است. هر گل كه بيشتر به چمن مي دهد صفا، گلچين روزگار امانشنـميدهد.
ویولت لبخند زده بود ... خودش رو گل نمونه نمی دونست ...اما اون لحظه دلش لرزیده بود ... 
دکتر آراد رو احضار کرد و آراد سریع توی اتاقش رفت ... با دیدن سه دکتری که اونجا مشغول نوشیدن قهوه بودن ترسید ... چی می خواستن بهش بگن ... با روی باز دعوتش کردن که کنارشون بشینه و براش قهوه ریختن ... اینقدر توی نگاه آراد نگرانی بیداد می کرد که دل دکتر به حالش سوخت ...

دستی روی پاش زد و گفت:
- خوب جوون ... چطوری؟!!
لبخند آراد تلخ تر از زهر بود:
- بهم می یاد خوب باشم؟ پاره تنم روی تخت بیمارستان افتاده و ....
بغض به گلوش چنگ انداخت ... دکتر سر شونه اش زد و گفت:
- در این که تو عاشق و دیوونه زنتی شکی نیست ... از این حالت و اینکه این چند وقت مثل پروانه دورش چرخیدی کاملاً مشخص بود ... ولت می کردم باهاش می خوابیدی روی تخت از جفتتون ام آر آی می گرفتیم ... 
همه دکترا خندیدن و لبهای آراد هم به لبخند محوی باز شد ... دکتر راست می گفت! همینم بود! 
- اما جوون ... چیزایی هست که شنیدنش برای تو از همه سخت تره ... اما از همه هم محق تر هستی برای دونستنشون ... 
آراد رنگ باخت ... اما امیدش سر جاش بود ... زل زد به دهن دکتر ...
- این عمل مستقیم روی مغز انجام می شه ... در این که تومور مغز خاوم شما خوش خیمه و به بافت های کناری آسیبی نزده شکی نیست ... اما معلوم نیست هنگام برداشتنش بازم به بافت های کناری آسیبی وارد نشه! عمل فوق حساسیه ... بعد از عمل ممکنه هر اتفاقی بیفته که من وظیفه دارم همه شو برات بگم ... احتمال فلج شدن نصف بدنش هست ... احتمال کم شدن یا از دست رفتن بینائیش هست ... احتمال از دست دادن حافظه اش هست ... احتمال کم شدن هوشش هست ... و علاوه بر اون ممکنه مغزش بعد از برداشتن این زائده توش حفره ایجاد بشه ... که توی اون حفره به مرور زمان مایعی جمع می شه که کشنده است ... پس ممکنه مجبور بشیم لوله ای داخل مغزش قرار بدیم که اون لوله مستقیم یا وارد قلب می شه یا شکم و مایع رو تخلیه می کنه ... که چه وارد قلب بشه و چه شکم اون قسمت باید بریده بشه و بخیه می خوره و جاش می مونه ... اینا مهم نیست ... اما تا مدت ها نمی تونه باردار بشه ... شاید ده سال دیگه ... بعدش هم باید زیر نظر جراحش باشه ... برای جلوگیری از متورم شدن مغزش هم باید کورتون مصرف کنه ... هر شب ... وگرنه دچار درد می شه ... البته اینایی که دارم برات می گم همه اش احتماله ... شاید هیچ اتفاقی هم نیفته و خانومت مثل روز اولش بشه! 
دست و پای آراد می لرزید ... به تبع صداش هم می لرزید ... قلبش دیگه از لرزش گذشته داشت می ترکید ... 
- آقای دکتر ... هیچی اینا برام مهم نیست ... فقط زنده بیاد بیرون ... 
هر سه لبخند زدن و دکتر دیگه که مسن تر بود گفت:
- ما همه سعیمون رو می کنیم پسر ... اصولا این عمل همیشه با موفقیت همراه بوده ... اما باید خوست خدا رو هم در نظر داشته باشی ...
آراد توی دلش گفت:
- شما همه تون وسیله این ... خواست خدا مقدم به همه شماست ...
دکتر جمشیدی باز گفت:
- و یه چیز دیگه ... 
آراد نالید:
- دیگه چیه؟
- موهای خانومت باید همه اش تراشیده بشه ... گفتم شاید دوست داشته باشی خودت این کار رو بکنی ... اگه هم دلت نمی یاد که فردا تیم جراحی قبل از عمل آماده اش می کنن ... 
آراد سرشو بین دستاش فشرد ... دیگه طاقت نیاورد و اشک از چشماش ریخت ... اینهمه عذاب برای ویولتش زیاد بود ... خیلی زیاد ... یادش اومد به حرفای ویولت بعد زا اینکه خودش به هوش اومده بود... عین این حرفا رو دکتر به ویولت هم زده بود ... و ویولت چه عذابی کشیده بود ... الان می فهمید ویولتش چه کشیده!!!! دکتر ها که این حالت ها رو زیاد دیده بودن با ناراحتی به هم خیره شدن و دکتر جمشیدی سعی کرد با شوخی آراد رو آروم کنه ...
- پسر این همه بلا بهت گفتمممکنه سرش بیاد گفتی مهم نیست ... برای چهارتا دونه مو داری گریه میکنی؟ پاشو خجالت بکش ... در می یاد همه اش دوباره ...
آراد از جا بلند شد و بی توجه به طنز دکترگفت:
- می شه بهم یه قیچی و یه تیغ بدین؟!!!
دکتر آهی کشید و گفت:
- برو پیشش ... می گم برات بیارن ... 
آراد سری به نشونه تشکر تکون داد و با قدم های ناموزون و شونه های افتاده از اتاق رفت بیرون ... 

- دیگه کم مونده برات شعر هم بخونم ویولت ... 
ویولت با اون لباس صورتی بیمارستان حسابی معضوم تر از همیشه جلوه می کرد ... چهار زانو پشت به آراد روی تخت نشسته بود ... آراد هم پشت سرش چهار زانو نشسته بود و با دل خون داشت موهاشو می بافت ... ویولت سعی کرد شاد باشه ...
- آراد ... خیلی وقت بود موهامو نبافته بودی ...
و آراد خودشو لعنت کرد که چررا موهاشو نبافته ... موهای بلندشو که خیلی وقت بود به خواست آراد کوتاه نکرده بود... لخت اما حالت دار ... قهوه ای تیره در تضاد با آبی چشماش ... کار بافت تموم شد، از پشت روی سرش رو بوسید ... به خوایت آراد تنهاشون گذاشته بودن که این شب آخر رو با هم تنها باشن ... گفت:
-چه خوب شد که گفتی همه برن ... من و تو و تنهایی ... شاید شب آخر ... 
آراد سریع در دهنش رو گرفت ... ویولت هم نامردی نکرد و دستشو گاز گرفت ...داد آراد بلند شد و هر دو خندیدن ... چه خنده های تلخی ... ویولت آه کشید و چرخید رو به آراد نشست ... 
- می یای بازی؟!!
- آره خانومم چه بازی؟!!
- نون ببر کباب بیار ... 
آراد خندید و دستاشو به رو گرفت جلوی ویولت و ویولت هم با ذوق دستاشو گذاشت زیر دست آراد ... نامردی نمی کرد و محکم می کوبید روی دستش ... آراد ولی چیزی از درد نمی فهمید ... مگه می شد با اون درد بزرگی که توی قلبش بود ضربه های کم جون دستای کوچیک ویولتش باعث آزارش بشه؟!!! ویولت کوبید کف دست خودش و سوخت ... مجبور شد دستاشو بزاره روی دست آراد ... شش چشمی مراقب بود کی آراد دستشو عقب می کشه که اونم دستشو بدزده و آراد بسوزه ... اینقدر بامزه خیره شده بود که آراد دلش به جای دستاش کباب شد ... دست ویولت رو گرفت توی دستش و برد نزدیک لبش ... یک باره و چنباره و هزار باره دستای ویولت رو غرق بوسه کرد ... آراد گفت:
- قول دادی دیگه ... نه؟
ویولت می دونست منظور آراد به برگشتنشه ... مصمم گفت:
- قول ...
- یادت باشه که نباشی یکی اینجا بیچاره می شه ... 
چونه ویولت لرزید و گفت:
- یادمه ... 
چونه اش تو دست آراد مشت شد و صداش خشنش کنار گوشش بلند شد:
- قول دادی دیگه! گریه ات برای چی؟! اینو چرا می لرزونی؟! کم قلبم داره می لرزه؟!!!
- آراد ... یه قولی بهم می دی؟!!
- اگه عین این فیلما می خوای قول بگیری که بعد از تو تارک دنیا نشم و زن بگریم و بچه دار بشم و فراموشت کنم بهتره خودتو خسته نکنه و بخوابی عزیزم ... 
- اِ آراد!
- آراد و کوفت ... تو منو اینجوری شناختی؟!!!
- خوب نمیخوام تنم تو گور ...
دست آراد آروم جلو رفت و زد توی دهنش ... دردش گرفت اما خودشم خوب می دونست که آراد محکم نزده ... ویولت به گریه افتاد و گفت:
- فقط می خواستم بگه مرجان دختر خوبیه ... چشماش تو رو یاد من می اندازه ... 
آراد کنار گوشش گفت:
- این من همیشه مال توئه... دست هیچکس حتی بهشم نمی خوره ... 
- ولی من خودم یه بار دیدم داشتی به چشمای مرجان نگاه می کردی ... اون روز هم که کتک خورده بود خیلی خوب یادمه که نگرانش بودی ... از چشمات فهمیدم توام دوست داری بدونی چه به روزش اومده ... 
آراد خنده اش گرفت ... گفت:
- قرار بود به هم شک نکنیم که ورپریده!
- شک نکردم ... اما فهمیدم با دیدن اون یاد من می افتی غیر از اینه؟!
- فقط یه بار ... بعدش فهمیدم چه اشتباهی کردم ویولت من تو دنیا یه دونه است! من عاشق شخصیتت شدم ویولت ... اینو که دیگه خوب می دونی! شیطنت تو رو هیشکی نداره! 
- خوب به مرجان می گم ماشینتو پنچر کنه!
- ویولت بخواب حرف نزن عزیزم ...


ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 27
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1167
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,675
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1050
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,584
  • بازدید ماه : 140,906
  • بازدید سال : 583,371
  • بازدید کلی : 12,448,460