close
تبلیغات در اینترنت
رمان منی دیگر قسمت بیست و دوم
loading...

رمان فا

با ذوقی شبیه ذوق زدگی های سینا، دو بار پشت سر هم تکرار کردم: ــ می تونم، می تونم. قول میدم تهران قبول شم. قول میدم. خیلی معمولی، بدون هیچ حسی گفت: ــ خیلی خب. غذاتو بخور. توی ذوقم خورد. ولی مهم نبود. هیچ کدوم مهم نبود. قرار بود کنکور شرکت کنم. بهزاد گفت. خودش گفت. دانشگاه می رفتم. خدایا…

رمان منی دیگر قسمت بیست و دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2849 چهارشنبه 16 بهمن 1392 : 0:27 نظرات ()

با ذوقی شبیه ذوق زدگی های سینا، دو بار پشت سر هم تکرار کردم:
ــ می تونم، می تونم. قول میدم تهران قبول شم. قول میدم.
خیلی معمولی، بدون هیچ حسی گفت:
ــ خیلی خب. غذاتو بخور.
توی ذوقم خورد. ولی مهم نبود. هیچ کدوم مهم نبود. قرار بود کنکور شرکت کنم. بهزاد گفت. خودش گفت. دانشگاه می رفتم. خدایا دانشجو می شدم.......................................

بعد از سالها شاد بودم. خیلی وقت بود که مزه شادی از یادم رفته بود. آخرین بشقاب رو آب کشیدم و در حالیکه دست هام رو خشک می کردم، زیر چشمی به هال و بهزاد لمیده روی مبل نگاه کردم. حالا چکار می کردم؟ می رفتم پیشش؟ کنارش می نشستم و با هم سریال تماشا می کردیم؟ کاش سینا بود.
صندلی آشپزخونه رو عقب کشیدم و نشستم. ترسیدم به اتاقم برم و بازهم بداخلاقی کند. دیدم که بلند شد و با چشم دنبال چیزی گشت.
نگاهش به آشپزخونه کشیده شد و اخم هاش توی هم رفت.
ــ کتمو کجا گذاشتی؟
چرا وقت صحبت کردن با بهزاد دستپاچه می شدم! چرا اخم می کرد!
به اتاق یک روز مشترکمان رفتم و کتش رو آوردم. دست برد توی جیبش و پاکت سیگار رو بیرون کشید. شادی یک ربعیم دود شد. چشم های ریز شده اش رو از صورتم کَند و راهی حیاط شد.
سیگار که می دیدم یاد بابا و هال همیشه دود گرفتمون می افتادم. خواستم چیزی بگم. اعتراض کنم. دروغ چرا، جرأت نکردم.
روی مبل نشستم و بُغ کردم. چرا سیگار می کشید! سیگار می کشید و از سینا قایم می کرد! اون که سیگاری نبود. خودم دیده بودم بعد هر پک، به سرفه می افتاد.
نیم ساعت گذشت. بهزاد توی حیاط بود. از پشت پنجره دیدم که عمیق توی فکر بود.
بلاتکلیف دوباره نشستم سر جای قبلیم. تا کی باید منتظر بشم که بیاد و روی تخت دراز بکشه، و وقتی چراغها خاموش شد، من هم با ملحفه ی نازک کنارش دراز بکشم؟ شاید تا نصفه های شب نخواست که بخوابه! من روی اینکه به اتاق خواب برم و روی تختش دراز بکشم رو نداشتم.
روی مبل دراز کشیدم و چشم هام رو بستم. یعنی این خونه رو می فروخت؟ ماشین رو هم؟ پس کجا زندگی می کردیم؟ کاش هیچ وقت عمه خانم به این خونه نمی اومد. کاش با بهزاد لج نمی کرد.
در هال باز شد و من مثل فشفشه از جام پریدم. به حالت احتمالاً آشفته ام نگاه کرد. باز هم جدی بود.
ــ اینجا چرا خوابیدی؟
پاکت رو روی کانتر پرت کرد. بلند شدم.
ــ خواب نبودم.
تشنه ام نبود. ولی برای آب خوردن به سمت آشپزخونه رفتم. باید کمی وقت تلف می کردم.
بریم بخوابیمی گفت و راهی دستشویی شد.
***
با طمأنینه وارد اتاق شدم. چراغ روشن بود و بهزاد روی تخت و به پشت دراز کشیده بود. چشمم لحظه ای روی بالا تنه ی لختش نشست و سریع به زیر کشیده شد. آب دهنم ناخوداگاه پشت گلوم جمع شد.
ــ چراغو خاموش کن.
چراغو خاموش کردم و آرام تخت رو دور زدم. لبه ی تخت نشستم و ملحفه رو باز کردم. با فاصله دراز کشیدم به پشت، به سبک خودش.
نفس بلندی کشید. آرام شب بخیر گفتم و چشم هام رو بستم.
بیشتر از اونچکه تصور می کردم معذب بودم. عضلاتم خشک شده بود. باز هم بین راست یا چپ چرخیدن گیر کرده بودم. تا کی باید صاف و مستقیم دراز می کشیدم.
سمتم چرخید. از نفس های بلندش زیر گوشم فهمیدم.
ــ مریم.
چشم هام رو باز کردم. دست هاش باز بود. به نشانه آغوش. به چشم های خجالت زده ام زل زده بود.
نفسم رفت. عضلاتم درگیر شدند.
چشم هاش رو به نشانه ی تأیید، آرام روی هم گذاشت.
نتونستم به خودم حرکت بدم. تعللم رو که دید، دست دراز کرد و آرام به آغوشش کشیده شدم.


صدای قلبم، بلند و قاطع عرض اندام می کرد. خشک و مسخ شده بین آغوشش بودم. بدنم می لرزید. از برخورد دست های مردی که از دیروز، زیر پوستی محبت می کرد.
سعی کرد سر فرو رفته ام توی سینه اش رو بالا بیاورد.
ــ هی مریم. بدنت چرا می لرزه؟
جواب ندادم. جوابی نداشتم. برای تن و جان محبت ندیده ام جوابی نداشتم.
دست کشید به پشتم و آرام ماساژ داد.
لحنش شوخ شد. بهزاد باز هم شوخ شده بود.
ــ خجالت می کشی؟ آره؟ سرتو بیار بالا ببینمت.
سرم رو بیشتر توی سینه اش فرو کردم.
محکمتر به خودش فشارم داد.
موهای سینه اش صورتم رو غلغلک می داد.
چند دقیقه ای توی همان حالت باقی بودیم. هیچ کدوم حرفی نمی زدیم.
نفس های آرام و منظمش به قلب کوبنده و بدن لرزانم، دهن کجی می کرد. باز هم سکوت شکسته شد. باز هم جدی شد.
ــ اون روز، صبح عمه خانم زنگ زده بود شرکت. از پشت خط درگیر شدیم با هم. اعصابم خورد بود.
نفس بلندی کشید. سختش بود.
ــ با عجله اومدم خونه که سند ماشینو بردارم. حالم خوب نبود.
فشار دست هاش دور کمرم سفت تر شد.
ــ اون مردک زنگ زد. فکرم درست کار نمی کرد. حرفهاش دیونه ام کرد. نمی خواستم اون طوری برخورد کنم، دست خودم نبود. روزایی که بابا سکته کرده بود یادم افتاد. روزهایی که هی دم گوشم خوند نزار افسار زندگیت از دستت خارج بشه. نزار به حال و روز من بیفتی. پشت پایی که اون زن بهمون زد...
چونه اش رو تکیه داد به سرم.
ــ
من انقدرا هم بد نیستم مریم. دست و پای کبودت رو که میبینم، عذاب می کشم. به خودم لعنت می فرستم. برای سینا جوابی ندارم که بدم.
سرم رو بالا آورد. مقاومت نکردم. چشم هام خیس شده بود. به چشم هام زل زد.
ــ اگه بدونی چه گریه ای می کرد اون روز که از بیرون باهاش تماس گرفتم.
چانه ام لرزید. سرم رو زیر گرفتم و با بغض گفتم:
ــ دلم براش تنگ شده. میشه فردا بیارینش؟
دماغم رو بین دو انگشتش گرفت و کشید.
ــ تو کی می خوای این رسمی حرف زدن رو بیخیال بشی دختر! نا سلامتی زن و شوهریم.
آرام شده بودم. میان بغض لبخند کم جانی زدم. راست می گفت. همیشه از سوم شخص استفاده می کردم. انگار که با دبیر مرد عربیمون صحبت می کنم.
بالاتر کشیدم. درست مقابل صورتش. از نگاه کردن به چشم هاش فرار می کردم. شوخی نبود، بهزاد بود. و من میان آغوشش آرام گرفته بودم.

خبری از اخم های همیشگی نبود. صورتش زیبا بود. مردانه بودو لبخند که میزد، دلم برایش ضعف می رفت.
ــ فردا نهار مهمون من. میریم دربند. خوبه؟
لبخند زدم. به خوبی هایی که نوازشم می کرد. به مردی که این روزها، مردانگیش نمود پیدا می کرد.
کنجکاو بودم. پرسیدم:
ــ مادرتون، چرا رفت؟
اخم هایش در هم شد. پشیمان شدم.
ــ نمی خوام در موردش صحبت کنم. تو هم دیگه نپرس.
لب و لوچه ام آویزان شد.
ــ چشم. نمی پرسم.
دوباره به آغوشم کشید.
ــ آفرین دختر خوب.
فرصت خوبی بود. با تردید گفتم.
ــ میشه، میشه یه خواهشی بکنم؟
ــ تا چی باشه. ولی فکر نکنم ردش کنم.
دوباره خوب شده بود.
ــ میشه دیگه سیگار نکشید.
بلافاصله اضافه کردم.
ــ بابام وقتی یک پاکت سیگارش شد دو پاکت، اعتیادش شروع شد.
ــ یعنی منم معتاد می شم؟
سرم رو تکون دادم.
ــ احساس می کنم من باعثش شدم. شما که بلد نیستین.
خندید.
ــ از کجا می دونی بلد نیستم.
دستی به موهای بافته شده ام کشید.
ــ در ضمن بازم گفتی شما که. از این به بعد برای هر شما جریمه میشی. جریمشم خودم تعیین می کنم.
شوخ بود. و باز هم شوخی می کرد.


چرخیدم. چشم های خواب آلودم میلی به باز شدن نداشتند. صدایی نبود. پس هنوز برای بیدار شدن زود بود.
جسم نرمی روی بینیم کشیده شد. سریع چشم هامو باز کردم. تصویر لبخندش جلوی چشم هام بود. نوک انگشتش روی بینیم سرسره بازی می کرد.
خجالت زده لبخند زدم.
ــ صبح بخیر. خیلی وقته بیدار شدین؟
باز هم خراب کرده بودم. بیدار شدین خیلی رسمی بود.
انگشت های دستم رو به بازی گرفت.
ــ یک ساعتی میشه. بخواب زوده هنوز.
ملحفه رو کنار زدم.
ــ ببخشید خواب موندم.
دوست داشتم هر چه زودتر از زیر نگاههای کنجکاو و دقیقش فرار کنم.
مچ دستم رو گرفت و به سمت خودش کشاند.
ــ بخواب میگم. ساعت هفت و نیمه.
دوباره قصه ی دیشب تکرار می شد. وقتی خوب بود دیگر از خدا هیچ نمی خواستم. آغوشش امنترینِ دنیایم بود. چشم هام رو بستم. کاش خواب نبودم.
نیم ساعتی دراز کشیدیم. چقدر طول می کشید که مثل زن و شوهر های معمولی باشیم! یعنی تا ابد ب هر برخورد دستش، عضلاتم منقبض می شد؟ اصلاً از عهده زن شرعیش شدن بر می امدم؟
***
صبحانه رو بین نگاههای تازه رنگ گرفته بهزاد خوردیم. برایم لقمه گرفته بود. برایم چای ریخته بود. گفته بود کمی که اوضاع خوب بشود میهمانی می گیریم. گفته بود و من کیلو کیلو قند آب کرده بودم. برق چشمهای ذوق زده ام رو توی فنجان چایی دیده بودم. چقدر خوب بود، وقتی که خوب بود.
میز رو جمع کردم. بهزاد رفت که به عمو عباسش زنگ بزند. جای سینا خیلی خالی بود. چقدر خوشحال می شد اگه بابا بهزاد مهربان شده اش رو می دید.
با سلام گفتن بهزاد گوش هام رو تیز کردم.
ــ ممنون. چه خبر؟
...
ــ جوابی نشد از اون خریدار؟
...
ــ جداً؟ تا چند درصد احتمالش میره؟
...
ــ امید به خدا. تا پس فردا همه چیز مشخص میشه پس؟
...
ــ نگران نباشید. این دو روزم صبر می کنیم. اگه که جور نشد من مشتری دست به نقد دارم.
...
ــ بله می دونم. شما هم مشکلات خودتون رو دارید.
...
ــ چشم حتماً. به زنعمو و بچه ها سلام منو برسونید. خداحافظتون.
در یخچال رو بستم و پشت کانتر ایستادم. کلافه چیزی یادداشت و خودکار رو روی میز پرت کرد.
از دیروز کمی جرأت گرفته بودم.
ــ آقا بهزاد.
نگاهش روی صورتم نشست.
ــ می خواین این خونه رو بفروشین؟
عذاب وجدان بیخ گلوم رو چسبیده بود.
بلند شد.
ــ نمی دونم. یه مشتری برای شرکت پیدا شده. تا دو روز دیگه جواب قطعی رو میده.
دستی به صورتش کشید و ادامه داد:
ــ اگه با مبلغ پیشنهادی ما موافقت نکنه، مجبورم خونه رو بفروشم.
اینها همه اش تقصیر من بود. سرم رو پایین گرفتم. خجالت زده بودم.
ــ من مقصرم. اگه من نبودم، شما به شرکتتون می رسیدید، عمه خانم هم باهاتون لج نمی کرد.
بلند شد. خودش رو به پشت کانتر کشاند. اخم هاش درهم شده بود. تن صداش رنگ سرزنش گرفت.
ــ بار آخریه که از این حرف ها می شنوم. شنیدی؟
ار تغییر ناگهانی اش عقب کشیدم. از توپ و تشرش مثل همیشه، بغض کردم.
پفی کشید و دست هاش رو به پشت گردنش برد.
چند قدمی توی هال زد.
من که چیزی نگفتم.
به سمت آشپزخانه چرخید و تا پشت کانتر امد.
از پشت بغلم کرد. خم شد و لبهاش، کنار گوشم قرار گرفت.
ــ ببین مریم، باید یاد بگیری قوی باشی. یاد بگیری برای هر چیزی خودت رو مقصر ندونی. برای هر چیز الکی مثل بچه ها گریه نکنی. اگه حقی داری باید بگیریش، حتی شده با زور. دیگه نباید ضعیف باشی.
تکه ای از موهای بازم رو به پشت گوشم کشید.
ــ
باید انقدر قوی باشی تا بتونی بچه های آیندمونو خوب و محکم بار بیاری. من مریم ضعیف نمی خوام. باشه مریم؟
با سر حرفش رو تأیید کردم. نفس آسوده ای کشید و جدا شد.
قوی بودن تا چه حد سخت بود؟


دست هاش رو عقب کشید.
ــ برو آماده شو که بریم.
برگشتم. استفهامی به چشم های خسته اش نگاه کردم.
ابروهاش بالا رفت.
ــ به همین زودی یادت رفت! چیزی در مورد دربند یادت نمیاد؟
با حواس پرتی، سریع گفتم:
ــ ببخشید حواسم نبود.
باز هم اخم کرد. با انگشتش روی بینیم زد و باز هم جدی شد.
ــ انقدر برای هر چیز بی خودی معذرت خواهی نکن. خوشم نمیاد از این کارات.
گفت و به اتاقش رفت.
لب و لوچه ام پایین کشید. خرابکاری بود که پشت هم ردیف می شد.
اسپرت پوشیده وسط هال ایستاده بود. دل توی دلم نبود. به نظرم شیک پوش ترین زن دنیا شده بودم. کاش تأییدم می کرد. صدای به لرزش افتاده ام رو صاف کردم.
ــ من آماده شدم.
خدایا کاش تعریفم می کرد.
برگشت. چند ثانیه ای بی حرف براندازم کرد. چیزی نگفت. جلو کشید و دستش رو بالا آورد. گره روسری کیپ شده زیر چانه ام رو، کمی شل و بعد روی سرم مرتبش کرد.
خواست چیزی بگوید که تلفن زنگ خورد.
ــ سلام گل پسر خودم.
...
ــ منم دلم برات کلی تنگ شده.
...
ــ باشه، چه خبره! فردا میام دنبالت.
...
ــ مریمم خوبه.
نگاهی به من انداخت و دستش رو به نشانه ی هیس روی بینیش گذاشت.
ــ مریم خونه نیست. فردا میاد.
...
لحنش کمی تند شد.
ــ خونه ی باباشه سینا. گفتم فردا میام دنبالت.
***
توی ماشین نشسته بودیم. درست مثل زن و شوهرهای واقعی. مانتوی سورمه ای کتان، تنم بود و کفش های شیک و نو هم، آن پایین چشمک می زد. گره روسریم رو برای بار هزارم مرتب کردم. بهزاد نگاه های زیر چشمی می کرد. یعنی حرکاتم رو کنترل می کرد؟ کیفم رو مرتب کردم و صاف نشستم. دوست نداشتم باز هم خرابکاری کنم. باید یادم بماند برای هر چیز بی خودی معذرت خواهی نکنم. برای هر چیز بی خودی گریه نکنم.
نامحسوس به نیم رخ فکریش نگاهی انداختم. حالا که خوب شده بود، باید تمام سعیم رو می کردم.
تا به حال در بند نیامده بودم. اینطور که معلوم بود باید کلی سربالایی بالا می رفتیم. چقدر شلوغ بود. دختر و پسر دست توی دست هم، می گفتند و می خندیدند. به شادیشان لبخند زدم. بهزاد ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم. عینک آفتابیش بدجور جذابش می کرد. جلوی ماشین منتظر ایستادم. ذوق داشتم. اصلاً از ذوق رو به مرگ بودم. ذوق مرگ که می گفتند همین بود! سوییچ ها رو توی دستش جا به جا کرد و هم قدم به راه افتادیم.
چند جوان پشت سرمان بودند و بلند بلند می خندیدند. به دو زوج خوشبخت که دست در دست هم راه می رفتند و هر از گاهی زیر گوش هم چیز هایی می گفتند، حسادت کردم. پسر چیزی توی گوش دختر گفت و دختر مشت آرامی به بازویش زد و همزمان گفت " بی حیا" بهزاد هم شنید. یعنی چه گفته بود؟
نگاه هر دویمان به خوشبختی شان بود. چرا بهزاد چیزی نمی گفت؟
صدای جوان های پشت سرمان بلند تر شد. بهزاد دستم رو توی دستش گرفت و کمی به قدم هایمان سرعت داد.
ــ باید برات کفش اسپرت بگیریم. این کفشا مناسب اینجور جاها نیستند. زیاد که اذیت نمی شی؟
کفش ها نو بود. پاشنه ام رو اذیت می کرد. با اینحال گفتم که اذیت نمی کنند.
چه حس خوبی بود که کنار مردی راه بروی که به فکرت بود. از دست آرام گرفته توی دستش احساس غرور می کردم.
***
کنار رودخانه ایستادیم.
ــ تا حالا اومدی اینجا؟
ــ نه، هیچ وقت.
به نیم رخم نگاه کرد.
ــ من هم تابستون قبل اومدم، با سینا.
روی سنگ بزرگی کنار رودخانه نشستیم.
ــ سری بعد سینا رو هم با خودمون بیاریم؟
ــ حتماً.


توی ماشین نشسته بودیم. بهزاد رانندگی می کرد و ذهن آشفته ی من حول بابا می چرخید.
ــ به چی فکر می کنی؟
به سمتش چرخیدم. چشم هاش رو به رو رو می پایید.
گوشه ی مانتوم رو به بازی گرفتم. از اینکه در مورد بابا حرف بزنم، حس خوبی نداشتم. اما این دلشوره ی لعنتی چیز عجیبی بود. ناخواسته ذهنت به هر کجا که نباید، کشیده می شد.
ــ سر نهارم فکرت مشغول بود.
گوشه ای پارک کرد و ترمز دستی رو کشید. کامل به سمتم چرخید.
ــ مریم چی گفتم بهت؟
باز هم ملامت می کرد. چه می گفتم! حرف های کلانتریش هنوز توی گوشم بود.
ــ چیزی مهمی نیست. راستش، ...
من و من کردم. کلمه ی بابا توی دهانم نمی چرخید. ولی با هر لقمه ی کبابی که امروز ظهر بلعیده بودم، صورت تکیده اش جلوی چشم هام امده بود و اولین غذای زن و شوهریمان! زهرم شده بود.
چشم هاش رو طولانی روی هم گذاشت.
ــ اون روز بهت گفتم یه بار دیگه هم تکرار می کنم. چون نباید فراموش کنی. گفتم هر چیزی، حتی کوچکترین مسایل رو هم نباید مخفی کنی. از پنهون کاری خوشم نمیاد. اگه چیزی هست بهم بگو. هر چیزی که باعث اون حلقه ی اشکی که سر نهار قایمش کردی، شد.
فهمیده بود؟ دیده بود؟!
باز هم خجالت می کشیدم. باز هم برای باز کردن قفل زبانم، گوشه ی مانتویم چروک می شد.
دید که حرفی نمی زنم، نفسی گرفت و دوباره استارت زد. راهنما که زد، زبانم باز شد هر چند تُنش ارام بود.
ــ فکرم پیش بابامه. می خواستم بپرسم، می تونم یه سر بهش بزنم؟
و مضطرب به حالت صورتش چشم دوختم.
قاطع و محکم گفت:
ــ نه.
دسته ی کیف توی مشتم مچاله شد. صاف نشستم و به صندلی تکیه دادم.
نیم نگاهی به صورت پکرم انداخت.
ــ اون مهلتی که بهت داده بودم امروز تموم شد.
داغ شدم و همزمان خون توی صورتم دوید. چرا اینجور رک!
ــ ببین مریم، اگه می بینی روی این مسئله اصرار دارم، دلیلش شاید اون چیزی نباشه که بهش فکر می کنی.
از شرم زیاد نفسم گرفت.
به نیم رخ احتمالاً گلگون شده ام نگاه کرد و باز هم راهنما زد.
ــ تو باید جایگاهت تو زندگی و خانوادمون مشخص بشه، که یکی از راه هاش همین مسئله است. تو باید بفهمی که به معنای کلمه متأهلی، این تأهل جلوی خیلی از افکار و تصمیم های شاید خامت رو می گیره. دیگه نمی خوام تا تقی به توقی می خوره نگران این باشم که نکنه امشب که برگشتم خونه، مریم رفته باشه، نکنه مریم یه حرکت نپخته انجام داده باشه.
پارک کرد و خم شد به سمت پنجره ی من و چیزی رو چک کرد.
صاف نشست و با دو دستش به فرمان چسبید.
ــ رابطه ی که امشب شکل می گیره، شاید از روی عشق نباشه...
شکستم و صدای شکستن دلم، دست های مشت شده ام رو شل کرد. رابطه اش از روی عشق نبود.
فشار روی فرمان بیشتر شد. باز هم چیزی قرار بود بشنوم که برایش سخت بود.
چند ثانیه ای فکر کرد. انگار تصمیمش رو گرفت که فرمان رو رها کرد و اینبار کامل به سمتم چرخید. پشت به پنجره اش.
ــ ولی این وسط من نسبت بهت، احساستی دارم که روز به روز دارند قوی تر می شند. دارم بهشون ایمان میارم. دیگه نمی تونم تحمل کنم که اذیت بشی. گریه کردن هات اذیتم می کنه. من اینا رو به فال نیک می گیرم. نمی دونم با این همه اتفاقاتی که بینمون افتاده و همیشه تو ضربه جسمیش رو دیدی الان چه احساسی به من داری! ولی ازت می خوام که فراموششون کنی. منم کم اذیت نشدم، شاید درد جسمی نداشتم، ولی فکر اینکه از آدمی بی عرضه ای مثل هومن رودست بخورم، داشت دیوونم می کرد. بعدش هم که مسایل شرکت و ...
آه بلندی کشید.
ــ زندگی من بالا و بلندی زیاد داشته، مرگ بابا، رفتن اون زن، ازدواج بیتا، از آب و گل در آوردن سینا، توی هیچ کدوم از اینها به اندازه ی این دو ماه اذیت نشدم. از اینهمه تنش خسته شدم. دوست دارم حالا که سرنوشتمون اینطور رقم خورده، یه جوری سر و سامونش بدم. از تو هم توقع دارم. تو هم باید همه ی تلاشت رو بکنی. نمی خوام مضحکه ی فامیل بشیم.
سویچ رو در آورد و گفت:
ــ بشین من الان میام.
قبل از بسته شدن در، سرش رو داخل آورد و گفت:
ــ چند روز بگذره و فکر من کمی آزادتر بشه، در مورد بابات هم صحبت می کنیم. باشه؟
تأییدش کردم.
پیاده شد و گام بلندش جوب کناریمون رو رد کرد و قدمهاش به سمت داروخانه تند شد.


برچسب ها رمان منی دیگر ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 16
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 776
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 3,028
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 773
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 30,035
  • بازدید ماه : 122,974
  • بازدید سال : 270,755
  • بازدید کلی : 12,135,844