close
تبلیغات در اینترنت
رمان منی دیگر قسمت هجدهم
loading...

رمان فا

یک هفته گذشت. بهزاد بد خلق شده بود. سینا از بدخلقیش غمگین. من هم میان فکرهای جدید دلهره آورم، دست و پا می زدم. به این فکر کردم که چه خوب بود اگه نبودم، اگه بهزاد احساس مسئولیت نمی کرد. شبها تا دیر وقت روی پله ها می نشست و کلافه فکر می کرد. حواسش به هیچ چیز نبود. ولی درس پرسیدنهای هر چند…

رمان منی دیگر قسمت هجدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 3183 چهارشنبه 16 بهمن 1392 : 0:20 نظرات ()

یک هفته گذشت. بهزاد بد خلق شده بود. سینا از بدخلقیش غمگین. من هم میان فکرهای جدید دلهره آورم، دست و پا می زدم. به این فکر کردم که چه خوب بود اگه نبودم، اگه بهزاد احساس مسئولیت نمی کرد.
شبها تا دیر وقت روی پله ها می نشست و کلافه فکر می کرد. حواسش به هیچ چیز نبود. ولی درس پرسیدنهای هر چند حواس پرتش، سر جای قبلی بود.
در تمام این مدتی که پیرزن تلخ، تمام رویا های این چند ماهه ام رو به دست باد سپرده بود، ساکت گوشه ای می نشستم و تا حد امکان از چشم های بهزاد دوری می کردم. چه چاره ای داشتم! چکاری از دستم بر می اومد؟ جز دست به دعا شدن و باز هم دست به دامن همانی که فکر می کردم خیلی وقت پیش اسمم رو از دفترش پاک کرده و مرا گوشه ای به حال خودم رها کرده................................................

فردا امتحان آخر سینا بود. بهزاد امروز کلافه تر بود. با سینا دعوا می کرد و کلمه ای با من، حتی دستوری! صحبت نمی کرد.
ــ سینا بیار ببینم چه جوری نوشتی.
از پشت کانتر، بی صدا و نا محسوس حواسم بود. سینا برگه رو به دستش داد. امتحان املا داشت فردا. اخم های بهزاد حین تصحیحش، عمیق تر شد. بی هوا خودکارو پرت کرد سمتش. ترسیدم و سینا هم از ترس عقب کشید. صداش بلند شد.
ــ چند باز گفتم این تنظیمات کوفتی رو با ظاد بنویس؟ حرف تو سرت نمیره چرا؟
سینا بغض کرد.
ــ به جای بازیگوشی یه ساعت درس می خوندی.
با همان صدای بغض دارش جواب داد:
ــ به خدا خوندم. یادم رفت. میرم بازم تمرین می کنم.
بازوش رو گرفت. نگران تا آستانه جلو رفتم.
داد زد.
ــ الان؟ ساعت دهه، الان می خوای تازه تمرین کنی؟
چه الم شنگه ای راه انداخته بود برای یه کلمه.
سینا با ضرب دستش رو آزاد کرد. اعصاب نداشته ی بهزاد به مرد کوچک من هم سرایت کرده بود.
عقب تر کشید. برای اولین بار صدایش بالا رفت. با بغض.
ــ گفتم که ببخشید، میرم تمرین می کنم. همش ایراد می گیری. همش سرم داد می زنی.
چشم های وحشتناکم رو دوختم به سینایی که یک شبه بزرگ شده بود.
بهزاد از جا پرید و سینا با گریه دوید و پشتم پناه گرفت.
لعنت به من و تمام مصیبتهایم. عزیز دلکم به که پناه آوردی؟
چشم های قرمز بهزاد ترساندم. قدم به عقب گذاشتم و سینا رو پشت سرم سفت و محکم نگه داشتم.
دستش رو دراز کرد برای گرفتن بازوش. عصبی و عجیب غرید:
ــ بیا اینور ببینم، نگفتم از زبون درازی بدم میاد.
دست هام رو باز کردم. برای دفاع از پسرکی که جانم به جانش بند بود.
ــ آقا بهزاد تو رو خدا.
از گریه ی معصومانه ی همان که به دختر ضعیفتر از خودش پناه آورده بود، اشک در گودی چشمهام جمع شد.
جلوتر رفتم. جایی نزدیک بغلش متوقف شدم. از بدبختی جدیدم که دامن خوشی های این دو برادر رو گرفته بود، گریه ام گرفت.
ــ شما از یه جای دیگه عصبی هستین. تلافیش رو سر این بچه در نیارین. اصلاً منو بزنید. این بچه به خدا که حقش نیست.
از تقلایش برای به گیر انداختن سینا دست برداشت. مکث کرد. توی چشم های اشکیم خیره شد و چشم هاش رو همراه نفس بلندی که به بیرون فرستاد، بست.
آرام گفت:
ــ بیا برو یه ساعت دیگه هم تمرین کن.
به خدا که صدایش شکسته بود. من می شناسمش. صداهای شکسته را. صدای های غمباد گرفته را سالها با خون دل شنیده و در پستوی نوزده ساله ی زندگیم، انبار کرده ام.
کوتاه اومده بود. خودش هم می دانست که الکی زیاده روی کرده بود. باز هم به حیاط پناه برد. سینا سر به زیر و ساکت خودکار رو از گوشه ی مبل پیدا کرد و راهی اتاقش شد.
صبح که راهی می شدند، به غیر از سلام و صبح بخیر سینا چیزی نشنیده بود. دیشب بعد از با جیغ بیدار شدن از کابوس های وهم آورتر از قبلم، خواب به چشمم نیامده بود. بابا باز هم سهم کابوسم بود. مثل تمام کابوس های این چند ساله ام. و از همان کابوس به بعد، استرس غریبی راه تنفسیم رو کیپ می کرد.
صبح که در سکوت سینا و بی حوصلگی بهزاد راهی شده بودند، تمام خونه رو گرد گیری کرده بودم و بی خواب تر روی مبل، الکی چشم به تلویزیون دوخته بودم. ساعت نزدیک نه و نیم بود و سینا امروز قرار بود دیرتر از روال همیشگی این چند روز امتحانتش به خونه بیاد. کابوس دیشب، لحظه ای از پرده ی چشمهام کنار نمی رفت و دل مضطربم رو آشوب می کرد.
قصری که بابا توش پادشاهی می کرد و همه جای قصر، از در و دیوار گرفته تا تابلو های نفیس، خونی بود.
در حیاط باز و بسته شد. نگاهم روی ساعت چرخید. هنوز زود بود برای برگشتن سینا. در هال که باز شد و قامت بهزاد پیدا، دستپاچه بلند شدم و سلام دادم.
جواب سلامم آروم بود. با عجله به سمت اتاقش رفت. شنیدم که کشو های دراورش رو بیرون می کشید. تلفن زنگ خورد. چشم هام با سرعت روی ساعت نشست و نفسی که از سر آسودگی بیرون فرستادم. هنوز ده نشده بود. پس زود بود. به یاد قولی که به خودم داده بودم افتادم و اینکه قرار بود به بهزاد در مورد مزاحم تلفنی بگم. ولی اوضاع جوری نبود که بشه گفت. بهزاد که برای جواب دادن بیرون اومد، راهی اتاقم شدم.
ــ سلام عمو جان
...
ــ ممنون خوبیم. شما چه خبر؟ تونستید کاری کنید؟
...
صدایش رنگ عصبی گرفت.
ــ بله، بله می دونم. ولی منم فرصت می خوام. شرایطمو که می دونید.
...
ــ همه ی اینا رو می دونم. عمه خانمم که از صد تا غریبه، غریبه ترند. چشم. گفتم که سر یک ماه پول رو بهتون می رسونم.
...
ــ چشم حتماًً. منتظر خبرتون هستم.
صدای بلند تق گوشی خبر از عصبی بودنش بود.
کاش زودتر میرفت. این استرس داشت می کشتم. نگاهم روی عقربه ها چرخید. ده بود. خدای من کاش زوتر می رفت.
صدای زنگ تلفن روی اعصابم ویراژ رفت.
خودش بود. ایستادم و لب پایینمو به دندون گرفتم.
ــ بله.
...
ــ تو که نمی خوای حرف بزنی واسه چی زنگ می زنی؟
و صدای کوبش گوشی تلفن.
سانس بعدی در راه بود. بهزاد تو رو خدا زودتر برو. دلم مثل سیر و سرکه می جوشید. دفعه ی اولی نبود که بهزاد جواب می داد. همین دیروز بود که باز هم زنگ زده و بهزاد گوشی رو روی دستگاه کوبیده بود. امروز فرق می کرد. امروز قلبم یک جا بند نبود.
با زنگ بعدی روی زمین نشستم.
صدای بلند بهزاد توی اتاق پیچید.
ــ مریم بیا اینجا.
صدایش انقدر طلبکار بود که جرأت تأخیر نداشتم.
کنار تلفن در حال زنگ خوردن ایستاده بود و با چشم های ریز شده و مشکوک گفت:
ــ بیا جواب بده.


با چشم هایی که می دونستم بیش از حد گشاد شده به دستگاه تلفن خیره شدم. از همه جا بداقبالی بود که می بارید.
توپید:
ــ منتظر چی هستی؟ زود باش.
آب دهن سنگ شده ام رو قورت دادم. وای که چه ناتوان بود پاهای لرزانم. به زور تشرش جلو کشیدم. از اینکه کنارش بایستم، می ترسیدم. نباید دم دستش باشم. نباید.
خدایا چه بازیی با من به راه انداختی؟
زنگ ششم گوشی برداشته شد. نه با دست های خودم. انگشتش دکمه ی بلند گو رو فشرد و گوشی رو به دست یخ زده ام سپرد. اشاره کرد که جواب بدم.
تارهای صوتیم، فرمان نمی گرفتند.
ــ بله...
بله ام مطمئن نبودم که شنیده بشه.
ــ الو عزیزم خودتی؟
خودش بود، صدای نامرد خودش بود. خدای من میبینی؟
زیر گوشم گفت که بگم بله.
لبهای خشک شده ام به زور از هم فاصله گرفتند.
کاش کمی دورتر بود.
گفتم بله و قسم می خورم که مرگ با تمام هیبتش، توی هال قدم میزد.
ــ مریمم رفت اون شوهر لندهورت.
زیر پلکم تیک زد.
چشمم تند و سریع به چشم های جهنمی اش کشیده شد.
گوشی رو از دستم گرفت. آرام بود. سوای چشم های آتش به پا کرده اش.
ــ عشقم دلم برات تنگ شده بود. سَر خر نداری مثل اینکه!
صورتش آناً کبود شد. چند قدم عقب رفتم. به عقب رفتنم چشم دوخت.
ــ گلم چرا چیزی نمی گی؟ تو که هر بار کلی بلبل زبونی می کردی شیطون.
لبم ترک برداشت و خط باریک خون تا زیر چانه ام کشیده شد.
ــ مریم هستی یا باز رفتی تو هپروت؟ میگم دوست داری یه بار دیگه بریم جای قبلی؟ هان دوست داری؟
مقاومت زانوهایم شکست. و دو زانو روی زمین افتادم.
ــ اَه چت شده تو؟ چرا حرف نمی زنی دختر؟
ــ ببین من برم فردا مفصل با هم صحبت می کنیم. بای گل مریمم.
و صدای تق آرام گوشی.
چه سرد بود.
تمام توان تحلیل رفته ام رو جمع کردم و نالیدم:
ــ به خدا دروغه.
فشار یکباره ای سرم رو به سورش انداخت و همراه با موهای بافته شده ام، به بالا کشیده شدم.


از گیس بافته شده ام بلندم کرد. تا رخ به رخ صورتش.
آخ که امروز می مردم.
لب های خشک شده و خون مرده اش، دلم رو زیر و رو کرد.
آرام و وحشی توی گوشم نجوا کرد:
ــ با اون آشغال کجا رفته بودی؟
از ته دل جیغ کشیدم:
ــ به خدا دروغه، به روح مادرم دروغه.
ــ که دروغه هان؟
از همان فاصله وسط هال پرتم کرد. از برخورد استخوان ترقوه ام با زمین، صورتم جمع شد.
دستش رفت سمت کمربندش.
چشم های وق زده ام، تار شد.
با یک حرکت بیرون کشیدش.
از وحشت چیزی که در انتظارم بود، جیغ کشیدم.
روزها تکرار می شد.
چشم های سرخ شده اش رو به چشم های رمیده ام دوخت و ترسناک گفت:
ــ خودم همین جا چالت می کنم.
مغزم از کار افتاده بود. توانایی فکر کردن نداشتم. چشمم به آن چرم دردناک خشک شده بود.
کمربند لعنتی رو دور دستش پیچید و یک قدم نزدیک تر شد.
وحشت زده روی زمین عقب کشیدم. خدای من کجایی؟
پیچ که می زد دل من هم پیچ می خورد. فقط کافیست تا یک بار طعمش رو بچشی.
بالای سرم ایستاد.
چاک لب پایینم بیشتر سوخت.
ــ خب کجا ها رفتید.
مغزم به کار افتاد. جیغ کشیدم. تند و تیز بلند شدم و به سمت اتاقم دویدم.
فریادش توی گوشم اکو شد.
ــ کجا می خوای فرار کنی.
خواستم درو ببندم که به جلو پرت شدم.
داخل شد. با سرعت برگشتم و چشمم روی کمربند قهوه ای پهنش، خشک شد.
عقب عقب رفتم و گوشه ی اتاق خزیدم. صورتم رو با دست هام پوشوندم. نمی خواستم ببینم. نمی خواستم. این شی لعنتی زبانم رو بند می آورد.
با همان زبان الکنم دوباره داد زدم:
ــ به روح مادرم نمی شناس...
نعره کشید.
ــ کجا رفته بودی آشغال.
از بازویم گرفت و وسط اتاق کشیدم.
دوباره جیغ کشیدم و تار های صوتیم از بلندیش زخم شدند.
دستش بالا رفت و چشم هام بسته شد.
ضربه ی اول روی کتفم کشیده شد و نفسم رو برید.
ــ اون دیوث چی می گفت؟ هان؟ چی می گفت؟
ضربه ی بعدیش روی ران پایم نشست و تا مغز استخوانم سوخت.
جیغ کشیدم.
دوباره فریاد کشید.
ــ لعنت به من.
یکی دیگه.
پشتم سوخت.
ــ تو خونه ی من چه غلطی کردی؟
نفسم رفت.
جیغ هایم بین نعره هایش گم می شد.
ــ توی آشغال رو چه به نماز خوندن.
خدایا مُردم.
.......
حساب ضربه هایش از دستم در رفت.
دیگر توان جیغ کشیدن نداشتم.
فریاد کشید:
ــ لعنت به من احمق.
و دست کشید. نفس نفس می زد.
بالای سرم ایستاد.
صدای نفس هایش گوشم رو کر می کرد.
مثل مار به خودم می پیچیدم.
روبه رویم زانو زد.
مثل بید می لرزیدم. مثل گنجشک زیر باران، بی پناه بودم و های های گریه می کردم.
مچاله شده وسط اتاق، با نفس های نصفه و نیمه، با تارهای صوتی متورم شده ام، زار زدم:
ــ به خدا، به خدا می خواستم بگم که مزاحمم شده.
لب هایم می لرزید. تمام تنم می لرزید.
از یقه ام گرفت و به جلو کشاندم.
حرارت صورت به تب نشسته اش، داغم کرد.
صدایش می لرزید. نه از ترس، نه مثل لرزش های من، از زور عصبانیت.
ــ بابام راست می گفت. راست می گفت که بعضی زنا رو انقدر باید بکوبی که فکر خیانت هم به مغزشون خطور نکنه. اون زنیکه، بابام رو تو گور کرد. ولی من نمی ذارم. شده همین جا چالت کنم ولی نمی ذارم منو دور بزنی.
صورتش نزدیک تر شد. دلم زیر و رو.
ــ می دونی حکم زن خیانتکار چیه؟
تکانم داد. با هر تکانش تلو تلو خوردم.
ــ هان می دونی؟
به صورت خیسم زل زد و چشم هاش روی لرزش لب هام متوقف شد.
لعنت به من که تحمل صدای لرزانش رو نداشتم.
گلوله های اشک، سیل به راه انداختند.
ــ به روح مادرم، به حرمت همون قرآن سبزی که خودت می خونی، نمی شناسمش. خواستم بهت بگم. می خواستم بگم، ولی ترسیدم.
سیب آدمش آرام، بالا و پایین شد.
از پشت چشم های تار شده ام، دیدم که پرده ی نازکی از اشک توی چشمش کشیده شد.
بلند شد. کمربند توی دستش تاب می خورد.
هق زدم و دست گذاشتم روی کتف دردناکم.
کاش دست های مادرم بود برای تسکین دردهایم.


هنوز بالای سرم بود و به هق هق هایم گوش می داد.
صدای ذوق زده ی سینا توی هال پیچید.
ــ بابا بهزاد خونه ای؟ مریمی بلاخره تموم شد. یوهو کجایین؟
پوف بلندی کشید و باز همان جا درست بالای سرم ایستاد.
تقه ای به در خورد و قامت سینا ظاهر شد.
ــ آخ جون بالاخره تموم ...
ادامه ی حرفش رو برید.
چقدر سرد بود. چه سوز استخوان سوزی وسط خرداد، اتاق رو پر کرده بود.
بهزاد چرخید و من خجالت کشیدم. سینا آرام و بریده بریده پرسید:
ــ چی شده؟
هق هقم شدیدتر شد. تنها دل خوشی این چند ماهه ام اینجور زار و حقیر دیده ام بود.
صدایش بالا رفت و نگران تر شد:
ــ چی شده بابا بهزاد؟
توی خودم مچاله شدم. از سینای کوچک بدتر از بهزاد خجالت می کشیدم. خواستم صدای گریه ام رو قطع کنم. نشد که هیچ، شدید تر هم شد.
بهزاد آرام گفت:
ــ برو بیرون.
قدم های تند سینا تا بالای سرم رو شنیدم و چانه ام رو بیشتر روی سینه ام فشردم. کیفش کنار پام روی زمین افتاد.
بغض کرد و داد زد:
ــ چی شده آخه؟ مریم چرا گریه می کنه؟ مریم جون چی شده؟
و انگار تازه به عمق فاجعه پی برد. درست وقتی که چشمش خورد به کمربند پیچیده ی دور دست بهزاد.
دست های کوچکش رو دور سرم گرفت و سرم رو بلند کرد. چشم هایش مواج شد. شاید از رد کمربندی که بدجور گردنم رو می سوزاند.
چشم ازش دزدیدم. و تن رنجورم رو تا کنار دیوار کشیدم.
بهزاد هنوز، همان جا بود. ساکت و صامت.
دوید سمتش. مشت های کوچک و گره شده اش رو کوبید توی شکمش. کمربند از دست هاش شل شد و افتاد کف اتاق.
جیغ کشید و گریه کرد.
ــ تو زدیش؟ آره؟ تو زدیش؟
نگاه بهزاد به رد روی دستم بود.
صدای گریه اش بلندتر شد. دوباره جیغ کشید.
ــ چرا زدی؟ تو به من قول دادی. قول مردونه. گفتی دیگه اذیتش نمی کنی. گفتی تو هم دوسش داری. مگه نگفتی؟ دروغ گفتی. چرا دروغ گفتی؟
به من اشاره کرد.
ــ ببین، ببینش، لبش خون میاد. گردنش سیاه شده. تو کردی. تو زدیش.
کمی خم شد و بازو های کوچیکش رو گرفت. آرام و غمزده گفت:
ــ برو اتاقت. همین الان.
با تمام قدرت کودکانه اش دستش رو پس زد. دوباره مشت زد. با تمام قدرت. دوباره گریه کرد و جیغ کشید.
ــ نمیرم. دیگه حرفتو گوش نمیدم. دروغگو. تو دروغگویی. خودت گفتی، خودت گفتی نباید زور بگم. خودت گفتی علیرضا از من کوچکتره نباید بزنمش. مگه نگفتی؟ مگه نگفتی خدا زورگوها رو دوست نداره؟
مشت های کوچیکش رو گرفت و اینبار عصبانی گفت:
ــ بسه سینا. بس کن. داری حوصله ام رو سر می بری.
ـ با همان مشتهای اسیر شده، با همان صدای گرفته از جیغ کشیدن هایش، گفت:
ــ دیگه دوست ندارم. دیگه بهت نمی گم بابا بهزاد. هیچ وقت دوست ندارم. دیگه هیچ وقت حرفاتو گوش نمیدم.
قلبم به درد آمد. از غمی که توی صدایش بود. از انکاری که توی جملاتش بود.
دست هاش رو پس زد و از اتاق بیرون رفت. بهزاد به دیوار تکیه زد و به تن و بدن له شده ام، خیره شد. آرام کنار دیوار سر خورد.
قدرت تکان خوردن و بلند شدن نداشتم. تن کوبیده شده ام ذق ذق می کرد. چندمین باری بود که کمربند تنم رو زخمی می کرد؟
گریه هام تمومی نداشت.
سرم رو گذاشتم روی دست های تکیه زده به زانوهایم. زمزمه کردم.
ــ از همون روز اول زنگ می زد.
چیزی شبیه به آه از گلویش خارج شد.
ــ من، می ترسیدم. ازت می ترسیدم. برای همین نگفتم.
دوباره سینا داخل شد. بی توجه به بهزاد دست های کوچیکش رو جلو آورد و لیوان آب رو دستم داد. گریه می کرد.
دلم از گریه اش ریش شد. از اینکه اینجور توی ذوقش خورده بود، دلم کباب شد. دلم برای خودم هم کباب بود. برای بهزاد و حال خرابش که قدرت بلند شدن و بیرون رفتن از اتاق رو نداشت. لعنت به من و تمام بدبختیهام. لعنت به من و سایه ی شومم.
لیوان از لرزش دست هام یک جا ثابت نمی شد. لیوان رو گرفت و نزدیک لبهام کرد. قطره اشکی درشت از کنار لبم راه گرفت به لبه ی لیوان رسید. به زور یک قلپ راهی معده ام کردم. آب هم شور بود و لب شکاف برداشته ام، می سوخت.
بهزاد نگاهمان می کرد. نفسش را پله پله بیرون فرستاد. دست گرفت به دیوار و بلند شد.


همه جای بدنم تیر می کشید. همه جای بدنم کوفته شده بود. نگاهشون نکرده بودم. با خودم، با بدنم، با دردهام، قهر بودم. حتی با خودم صحبت نمی کردم. با این حال با اولین صدای دینگ دینگ ساعت بیدار شدم. پشتم بدجور می سوخت. بی توجه نشستم و چشم دوختم به در سفید اتاقم. آرام بلند شدم و همزمان دردی توی استخوان رانم پیچید. آخ گلوم رو خفه کردم و مستقیم راهی آشپزخونه شدم. به روال هر روز چای دم کردم. مجبور شدم خمیده میز بچینم. کمرم راست نمی شد و ذهنم همچنان سکوت اختیار کرده بود!
میز رو عادت وار چیدم. با ذهن خالی و پر شده از دود غلیظ راهی اتاقم شدم. بین راه چشم دوختم به در اتاق بهزاد. دیشب که آخر وقت برگشته بود و تا نزدیکیهای صبح توی حیاط سیگار دود کرده بود هر بار دیده بودم که چه ناشیانه به سیگار پک های کوتاه می زد. دو سه باری که طی شب دستشویی رفته بودم، بهزاد رو سیگار به دست توی حیاط دیده بودم. دیده بودم که تا خود صبح به نقطه ای خیره شده و فکر کرده بود.
با چشم های خالی، بی توجه به سمت اتاقم راه کج کردم و نگاه آخرم رو با حسرت دوختم به در اتاق سینا.
صدای بیدار شدنش توی اتاقم بود. دستشویی رفته بود و بدون هیچ سر و صدایی از خونه بیرون زده بود. تشر زدم به دل غمباد گرفته ام. رفته بود و حتی در اتاقم رو باز نکرده بود. نگران نشده بود که اصلاً این دختر که دیروز تا سر حد مرگ کوفته بودمش، مرده است یا زنده.
ولی دلم نسوخت. قهر نکردم. بهزاد مرد من نبود. بهزاد از همان اول هم مرد من نبود.
دلم از خودم بیشتر سوخته بود. از حماقت هام. از خیال بافی هایی الکیم.
به محض رفتنش با همان قدم های سنگین رفتم سمت حمام. به لباس های چرک انباشته توی سبد نگاه کردم و آستین هام رو بالا زدم. گفته بود کلفتی بیشتر نیستم. همان روزهای اول.
چشمم خورد به خط های نسبتاً پهن بنفش روی دستم و بی هیچ حس خاصی دلم زمزمه کرد که کمربند های بابا اینجور رد نمی کاشتند.
تمام لباس های چرکشون رو شستم و روی بند آویزون کردم. با خودم فکر کردم که تا مدتی لباس تمیز دارند. با همان قد تا شده ام، باز هم بی توجه به درد های عرض اندام کرده راهی آشپزخونه شدم. به خودش و به حماقت هاش لعنت فرستاده بود. پس من چکار باید می کردم؟ چطور بار این همه حماقت رو به دوش می کشیدم؟
من با خودم قهر بودم. با سرنوشتم قهر بودم. حتی با خدا هم قهر بودم.
فکر اشباع شده ام گفت که چند جور خورشت درست کنم. دست به کار شدم. باید برای چند روزی هم که شده غذا داشتند. پیاز ها رو خورد کردم و فکر کردم که سینا چقدر ماکارونی دوست داشت. از محبت سرشاری که دیروز به پام ریخته بود لبخندی گنگی کنار لبم نشست و ترک خشک شده ی لبم رو سوزاند. به تخم مرغ هایی که با سلیقه آبپز کرده بود و با غم ریخته شده در چشماش بهم خورانده بود، دلم تکان خورد. گفته بود برای همیشه با داداش بهزادش! قهر است. گفته بود و براش تخم مرغ کنار گذاشته بود. شب که دزدکی چشمش روی عقربه های ساعت چرخیده بود، نگرانی چشماش رو با دیدن فیلم آخر شب پنهان کرده بود. و من می فهمیدم که چقدر در گفتن داداش بهزاد تردید داشت. من صدای آرام باز شدن در اتاقش، وقتی که بهزاد ساعت دو شب ماشین توی حیاط پارک کرده بود رو شنیده بودم.
دلم لجوجانه هوای گرفته شدن داشت. دلم رو، فکر های اراده سست کنم رو پس زدم. من به چیزی فکر می کردم که مو رو به تن خودم هم سیخ می کرد. شوخی نبود، تمام شب تا خود صبح فکر کرده بودم و با این فکر که با رفتنم چه آرامشی به این خانه ی سفید باز خواهد گشت، لبخند زده بودم و خیال ترسیده ام رو به بعد موکول کرده بودم.
سرم گرم تفت دادن گوشت و دور کردن فکرهای مزاحم بود که در اتاق سینا باز شد.
برای چند لحظه ای به صورت مهربان و نگرانش دقیق شدم. این آخرین بار بود.


برچسب ها رمان منی دیگر ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 21
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1156
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,614
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1039
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,523
  • بازدید ماه : 140,845
  • بازدید سال : 583,310
  • بازدید کلی : 12,448,399