close
تبلیغات در اینترنت
رمان منی دیگر قسمت پانزدهم
loading...

رمان فا

دستهای پوشش صورتم رو بیشتر فشار دادم و پاهامو جمعتر کردم. خیالت راحت شد. حالا که آبروم رفت، خیالت راحت شد؟ صدای تالاپ افتادن وزن سنگینش روی کنده ی مصنوعی کنار باغچه رو شنیدم. صدای گنجشکهایی که معلوم نبود اول صبحی سر چی اینهمه قیل و قال راه انداخته بودند با صدای فین فین کردن هایم…

رمان منی دیگر قسمت پانزدهم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 2487 چهارشنبه 16 بهمن 1392 : 0:15 نظرات ()

دستهای پوشش صورتم رو بیشتر فشار دادم و پاهامو جمعتر کردم.
خیالت راحت شد. حالا که آبروم رفت، خیالت راحت شد؟
صدای تالاپ افتادن وزن سنگینش روی کنده ی مصنوعی کنار باغچه رو شنیدم. صدای گنجشکهایی که معلوم نبود اول صبحی سر چی اینهمه قیل و قال راه انداخته بودند با صدای فین فین کردن هایم تنها صدایی بود که شنیده می شد. چه خوب بود اگه رویش را داشتم و صاف توی چشمهاش زل می زدم و می گفتم "دیدی باز هم اشتباه کردی، دیدی؟ دیدی باز هم دلم رو سوزاندی، دیدی؟".................................

صدای لخ لخ کشیدن کفشهاش روی موزایک ها رو شنیدم. داشت نزدیک می شد. جمع تر شدم. درد پهلوم هدیه ی جدیدش بود. بی هیچ گناهی.
دست انداخت زیر بازوهام. بلندم کرد.
بی هیچ مقاوتی از طرف کسیکه همین چند دقیقه پیش به پهلویش لگد زده بود. لقب هرزه گی داده بود.
حجمی غریب درست پشت قفسه ی سینه ام، غریبانه سنگینی می کرد. دستهام هنوز حائل بودند. او بد بوده و من شرمگین...
ــ بریم بالا.
خواستم دستش رو پس بزنم. خواستم بهش بگم حق نداشتی. ولی لحنش...
لحنش هزار لحن بود. هزار رنگ داشت. شاید رنگ پشیمانی اش بیشتر به چشم می زد.
بی حرف پا به پاش کشیده شدم. سینا پشت پنجره بود انگار. این رو از تکان خوردن پرده فهمیدم. پله ها رو یکی یکی بالا رفتیم. درد پهلوم بیشتر از اونی بود که فکر می کردم. با هر قدم گذاشتنی نفسم می گرفت. کفشهاش رو دراورد و من به طبَعِش. در ورودی رو باز کرد و اول منو فرستاد تو. تا اتاقم همانطور بی حرف و هزار حرف نگفته، همراهیم کرد. سینا نبود.
بالش کنج اتاق رو برداشت و گذاشت وسط.
ــ دراز بکش.
نشستم. دراز نکشیدم.
صورت خیسم هنوز بارانی بود.
کیف رو وسط اتاق گذاشت و بیرون رفت.
به کیف سیاه و زهوار در رفته ام نگاه کردم و عکسی که لای دفترچه ام به امانت گذاشته بودم. می بینی مامان. می بینی دخترت به چه روز افتاده؟ اشک های لعنتی...
بهزاد برگشت. با کیسه ی پلاستیکی مشکی.
از سرخی دقایق پیش خبری نبود. صورتش به سفیدی می زد. پاهای شلوار جین روشنش رو کمی بالاتر کشید و کنارم نشست. بی حرف.
جمع تر شدم. به نیم رخش که اخم داشت نگاه می کردم که گفت:
ــ دراز بکش.
امتناع کردم. دماغم رو بالا کشیدم و گفتم:
ــ برو بیرون.
بی توجه دستم رو گرفت و دراز کشم کرد. این مرد اصلاً نمی شنید!
معذب شدم. کیسه ی پلاستیکی رو کنارش گذاشت ودست برد سمت دکمه های مانتوم و خواست که بازشون کنه. دستپاچه نیم خیز شدم.
ــ خودم بازشون می کنم. برو بیرون.
اخم کرد. غلیظ.
ــ می خوام پهلوت رو ببینم. لجبازی نکن.
دوباره با فشاری به قفسه ی سینه ام سرم رو روی بالش گذاشت.
ــ نمی خواد. چیزی نشده.
کنایه چاشنی کلامم شد و گفتم:
ــ من دیگه عادت کردم.
چشماش دلگیر شد. چه اشکالی داشت، یک بار هم او دلگیر بشه! دکمه ها رو بدون توجه به ممانعتم باز کرد. آرام انگار که با خودش حرف بزنه گفت:
ــ باید بهم می گفتی. گفته بودم نباید جایی بری. باید می گفتی برات می گرفتم.
رو برگرداندم. تونیکم تا نیمه بالا رفت.
گر گرفتم.
با صدای بلند شده گفتم:
ــ ولم کن. داری چکار می کنی؟
ــ آروم بگیر. گفتم می خوام پهلوت رو ببینم.
ــ گفتم نمی خواد. بهم دست نزن.
گوشه ی پایین کشیده شده رو دوباره با حرص بالا کشید و حرصی تر گفت:
ــ همینیکه گفتم. می خواستی سر خود کاری نکنی.
عصبانی شده بود. دست پیش گرفته بود.
تمام قسمت چپ بدنم رو وارسی کرد. چشم هام رو نصفه های کارش بستم. بدن لختم در معرض دیدش بود و من همینطور بی عار! جلوش دراز کشیده بودم.
سردی چیزی آخم رو بلند کرد. چشمام رو سریع باز کردم. همون کیسه ی پلاستیکی بود که تکون خوردن هام تکونش می داد و صدای شالاپ شالاپ آب رو به گوش می رسوند.
تونیکم رو پایین کشید و نگاهش رفت سمت قوزک پام:
ــ بزار یه ربعی همین جا باشه. نیام ببینم که برش داشتی.
بلند شد. همین. با حرص رو برگردوندم. عذر خواهی بلد نبود. شاید هم نیازی نمی دید!


چشمهام رو روی هم فشار دادم. تصویر صورت ملتهب چند دقیقه پیشش و پشت بندش لحن پشیمان و گرفته اش در ذهنم تداعی شد. چقدر عجول بود در قضاوت کردن و حکم دادن.
پهلوم تیر کشید و همزمان صدای دری که بسته شد.
می دانم این درد تا ابد با من خواهد ماند.
از این درد ها زیاد کشیده بودم ولی این یکی، این یکی جور دیگه ای بود.
دل شکسته هیچ مرهمی نداشت. ترک که بر می داشت بند می شد ولی، تا ابد نشتی داشت. تا ابد.
ده دقیقه ای دراز کشیدم و کمپرس آب سرد رو همان جا نگه داشتم. صدایی نبود. نه از سینا نه از بهزاد.
حوصله ام سر رفت. کیسه رو کنار گذاشتم و دستی از زیر تونیکم به پهلوم کشیدم. دردش کمتر شده بود. آهی کشیدم و ساعت رومیزی کوچیک رو نگاهی کردم. ده بود و هنوز کلی وقت برای نهار درست کردن. ده بود! ده صبح یادواور دلهره بود. یاد اور همون دو تماس مرد مشکوک. گوشهام رو تیز تر کردم. خنده دار بود. صدای تلفن بلندتر از اینها بود. اون هم تو خونه ای که انگار خالی بود. چشمام رو بستم و با اطمینان منتظر شدم. وقتش بود. بهزاد خونه بود و دلم شور می زد. برای سوء تفاهمی که این بار جدی تر بود.
زنگ اول که توی سکوت خونه پیچید ضربان قلبم بالا رفت. غده های بزاقی دهنم از کار افتادند. زنگ دوم و صدای در اتاقی که نمی دونم متعلق به بهزاد بود یا سینا. زنگ سوم و صدای بله گفتن بهزاد. سیب گلویم بالا و پایین شد. خم شدم تا بهتر بشنوم. اینبار با صدای بلندتری بله گفت. و صدای تیکی که نفس حبس شده ام رو آزاد کرد.
ــ سینا کتابت رو بیار ببینم.
صدای بهزاد بود. عاری از هر شک و شبهه. مشکوک نشده بود. سانس بعدی تا پنج دقیقه دیگه به نمایش در می اومد. سانس بعدی شاید اینهمه آرامش در پی اش نبود.
دوباره دراز کشیدم. به سقف سپید خیره شدم و در دل صلوات فرستادم. چندمین صلوات بود؟ سینا چقدر کم حرف بود امروز و من چقدر بی حواس که یادم نبود امروز شروع امتحانات بود و مدرسه ای ها بعد از تموم شدن امتحان برمی گردند. انگار سالها از درس و مدرسه دور بودم. این یک سالِ نبود مامان انگار سالها زندگی کرده بودم!
این یک سال تلخ و کشنده.
دوباره زنگ تلفن عرض اندام کرد. راه تنفسی ام کیپ شد.
نشستم. پهلو و قوزک پام تیر کشیدند. و صدای الو الو گفتن های اینبار عصبی بهزاد و پشت بندش صدای تق بلندی که بواسطه ی کوبیده شدن گوشی روی دستگاه ایجاد شد. مثل تمام ده صبح های من.
پنج دقیقه ای گذشت و دری با صدا باز نشد.
یک ساعتی دراز کشیدم . خدا رو به خاطر ختم به خیر شدن ماجرا شکر کردم. فکر کردم کاش کمی راحتر بودم و بهزاد رو در جریان مزاحمتها می گذاشتم.
تا ساعت یازده این پهلو به آن پهلو شدم. صدای صحبت ها و برنامه ریزی های بهزاد بود و بله و چشم گفتن های سینا. شنبه امتحان ریاضی داشت انگار. دلم گرفته ام امروز می دانستم که سر جنگ خواهد داشت. بی حوصله و با تصمیم درست کردن غذا سر پا ایستادم. کاش می رفت تا راحتر باشم.
امروز سوای روزهای دیگه ام حضور بهزاد رو نمی خواستم. امروز با اون شروع مزخزفش.
بسته ی دردسر ساز رو زیر توونیکم جوری که برامدگی اش مشخص نباشه قایم و درو باز کردم. همزمان سنگینی چهار چشم روی تنم نشست. درد پهلوم وادارم می کردم که کمی خمیده راه برم ولی غرورم، همان که پیش خودم بها داشت و ارج و قرب کمرم رو صاف نگه می داشت.
بی توجه به نگاه های سنگینش به سمت دستشویی رفتم.
آروم و بی سر وصدا مشغول درست کردن مایع ماکارونی شدم. امروز دلگیر بودم. امروز حوصله ی نگاه های زیر چشمی رو هم نداشتم. حوصله ی درد کشیدن هم همینطور. سایه ی بهزادو از پشت سرم وقتی که پیاز ها رو خورد می کردم حس کردم.
لباس راحتی پوشیده بود. خیال رفتن نداشت؟
ــ نمی خواد غذا درست کنی. از بیرون میگم بیارن.
چه دستوری. اگر کمی احساس چاشنی اش بود اونوقت شاید روزم بهتر می شد.
بی توجه به حرفش به کارم ادامه دادم.
گفته بود هرزه ی آشغال!
برگشتم و روی صندلی پشت میز نشستم. منتظر ایستاده بود. حوصله ی معنی کردن نگاهاش رو نداشتم. دلم شکسته بود و تمام حواس پنج گانه ام پی ترمیمش.
نزدیکتر شد و دوباره گفت.
کلافه تر.
ــ برو استراحت کن. لازم نیست غذا درست کنی.
از همان بی تفاوتی های مختص خودش توی کلامم ریختم و گفتم:
ــ دارم به وظایفم عمل می کنم. نمی خواد نگرانم باشید.
مچ دستم رو که داشت می رفت پیاز دیگه ای رو جلو بکشه با خشونت توی دستش گرفت. خم شد و غرید:
ــ از متلک خوشم نمیاد. دلم برات سوخت. واسه من ادای آدمای متعهد رو در نیار.
انگار غم خونه کرده توی چشمام به صورتش نشست که دستش جدا شد.
عقب کشید.
تمام قد شد و با قدمهای محکم آشپزخونه رو ترک کرد.


فردا جمعه بود. روزی که قرار بود بیتا و شوهرش و بدتر از اون عمه ی بهزاد برای نهار و شاید مراسم مرافعه! مهمون خونه ی بهزاد باشند. کاش می شد! کاش می تونستم حتی شده توی ذهن بیچاره ام بگم خونمون!
از صبح که بیدار شده بودم بی هدف به تمام سوراخ سنبه های خونه سرک می کشیدم و با دستمالی که دستم بود وسیله هایی که حتی دور از چشم بودند رو گردگیری می کردم. نه یک بار بلکه چند بار. سینا متعجب به کارهام خیره می شد و هر از گاهی تمریناتش رو با صدای بلند حل می کرد که حواس رفته ام رو به خودش جلب کنه. اون که نمی دونست توی چه بلاتکلیفی دست و پا می زنم! فکر کردم حتماً بیتا و عمه اش چیزی، جایی پیدا خواهند کرد که مرتب و تمیز نباشه. حتماً بهانه ی جور خواهد شد. غذا چی باید درست می کردم؟ برای بار چهارم تلویزیون رو گرد گیری کردم و خسته از اینهمه بدو بدویی که از شش صبح شروع شده بود روی مبل کناریش ولو شدم.
سینا کش و قوسی به بدنش داد وچیزی رو با صدای بلند خوند و منتظر نگاهم کرد. سرم رو به معنای متوجه نشدم تکون دادم که گفت:
ــ پرسیدم جواب این مسئله رو می دونی چه جوری باید حلش کنم؟
پوفی کردم و با احساس شرمندگی ساختگی گفتم:
ــ من اصلاً متوجه نشدم چی گفتی. میشه دوباره بخونیش؟
مدادش رو لای دفترش گذاشت و با لبخند گفت:
ــ اصلاً نمی خواد. تو اصلاً حواست به من نیست. حوصله ام سر رفت.
بلند شدم و چند قدمی برای اینکه بتونم پیشش بشینم جلو رفتم. کنارش نشستم و زانوهام رو بغل کردم. دست بردم لای موهای کمی بلند شده اش و گفتم:
ــ کی میشه این امتحاناتت تموم شه. منم خسته شدم. همش درس می خونی. مگه می خوای المپیاد شرکت کنی؟
کتابش رو بست و انتهای خودکارش رو توی دهنش گذاشت. متفکر گفت:
ــ آخه می خوام بیست بشم. اگه بیست بشم هر کاری که من بگم بابا بهزاد برام می کنه.
متعجب پرسیدم:
ــ چقدر بامزه. مثلاً چی؟
با هیجان خاص ده سالگیش گفت:
ــ مثلاً پارسال برام دوچرخه گرفت. امسالم نمی دونم هنوز تصمیم نگرفتم.
ریز خندیدم.
ــ همونکه گوشه ی حیاط داره خاک می خوره رو می گی؟
دلخور شد و لب و لوچه اش آویزون.
ــ نمی ذاره که برم بیرون دوچرخه سواری. همش می گه تو حیاط. حوصلم سر میره. دوست دارم مثل پویا و پیمان برم کوچه بازی کنم.
به یاد کوچه های تنگ خانه ی استجاریمان افتادم که چطور بچه هایی هم سن سینا، تابستان، با پاهایی حتی بدون دمپایی! از صبح تا شبشون توی کوچه ولو بودند و هر از گاهی صرفاً برای پر کردن شکمشون راهی خونه می شدند و تعجب می کردی اگه صدای داد و هوار مادرشون و هر از گاهی جیغ های از سر درد و کتک خوردشون رو به گوش نشنوی. یاد آمنه خانم و کتک هایی که با شیلنگ به تنها پسر هشت ساله ی عقب افتاده اش می زد. چقدر ذله اش می کرد این پسر بچه. و چقدر دلم می سوخت برای آبی که از بینی و دهنش جاری می شد. یاد خودم و مامان که هیچ وقت هم پای همسایه هامون نشدیم و پای بساط تخمه و غیبتشون ننشستیم. سینا چی میگی! از کدام درد می گی! دوست داشتی مثل پویا و پیمان باشی؟ بین خروار آرزو هات گیر کرده ای که امسال بابا بهزادت چی برات بخره؟ چقدر فرق داشت محدوده ی آرزو هامون و حتی آرزو های همان دختر و پسرهای ریز و کوچک کوچه ی تنگ ما که به تازگی اسم یک شهید رو سر پیچش به یدک می کشید. بن بست شهید خادم پور...

ولی مردانگیت رو نمی شد انکار کرد سینا. از چشم های کوچک مردانه ات نمی شد بی توجه عبور کرد.
به مرد کوچکی که این روزها بدجور بهش وابسته شده بودم دقیق تر نگاه کردم. جز به جز صورت سفیدش رو از نظر گذراندم. سینا که بود روحیه داشتم. سینا که بود امید داشتم.
ــ سینا چرا از عمه ات خوشت نمیاد؟ مگه چطور آدمیه؟
جدی شد. اخم سایز کوچک بهزاد روی پیشانی اش نقش بست.
ــ بابا بهزاد گفته پشت سر کسی حرف زدن کار درستی نیست.


یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان
آی آدمها که در ساحل بساط دلگشا دارید
نان به سفره جامه تان بر تن
یک نفر در آب می خواهد شما را...


از اینهمه بزرگی شرمزده شدم. خواستم بحث رو عوض کنم که گفتم:
ــ بیار ببینم چی بود مسئله ات.
و قبل از اینکه سینا فرصتی پیدا کنه صدای تلفن بلند شد. کی بود این موقع روز؟ مزاحم همیشگی که یک ساعت پیش زنگ هاش رو زده و هر بار سینا با بی حوصلگی تماس رو قطع کرده بود.
باید به بهزاد بگم. بعد از مهمونی فردا قول میدم که میگم. هر چه بادا باد.
قبل از اینکه به زنگ سوم برسه سینا جواب داد.
ــ بله.
...
ــ سلام آبجی بیتا.
...
ــ مرسی خوبم.
...
ــ بابا بهزادم خوبه. خونه نیست شرکته.
...
ــ اونم خوبه داریم با هم ریاضی کار می کنیم.
و چرخش سری که با لبخند همراه بود.
ــ قراره فردا بیاین اینجا؟
...
ــ باشه زود بیاین. از من خداحافظ.
گوشی رو به طرف دراز کرد که یعنی با تو کار داره.
با من؟ یاد برخورد آخرش افتادم و حس آرامشی که بواسطه ی حمایتهاش بهم تزریق شده بود. لبخندی زدم و گوشی رو گرفتم.
ــ سلام.
ــ سلام. خوبی؟
ــ ممنون. احوال شما. آقا محمدخوبند؟
ــ ممنون ما هم خوبیم. چه خبرا؟ اوضاع خوبه؟
ــ بله ممنون.
ــ می دونی که فردا قراره بیایم اونجا؟
ــ بله اقا بهزاد گفتند.
ــ بهزاد چه طوره؟ چکارا کردی؟
من و من کردم. چی می گفتم؟
سکوتم رو که دید عاقلانه بحث رو عوض کرد.
ــ راستی عمه خانم هم قراره بیاد. خواستم بگم...
کمی مکث کرد. انگار تردید داشت.
ــ راستش عمه خانم کمی بهونه گیره. فکر نکنم بتونه تو رو به عنوان همسر بهزاد قبول کنه. سعی کن اگه چیزی گفت جوابش رو ندی. اگه لازم بود من جوابش رو میدم.
ــ چشم.
ــ در ضمن سعی کن لباس مرتبی بپوشی. عمه خانم زیادی رو این چیزا حساسه.
نگاهی به سر و وضعم کردم. منکه غیر از دو دست لباس خونگی چیز دیگه ای نداشتم. لبم رو به دندون گرفتم. استرس چنگ زد. وای بیتا که صورتم رو ندیده بود. هاله ی کبود اطارف بینیم رو ندیده بود.
یاد غذای فردا افتادم و با عجله پرسیدم:
ــ برای فردا چی درست کنم بهتره؟
ــ چیا بلدی؟
کمی فکر کردم غذاهای معمول رو بلد بودم.
ــ تقریباً همه چی.
ــ خوب می تونی زرشک پلو درست کنی با مثلاً خورشت قیمه. خوبه؟ کنارش هم یه سالاد درست کن اگه هم وقت کردی دسر هم کنارش بزار.
دسر؟ این یکی رو بلد نبودم.
با استرس پرسیدم. دسرِ چی؟ زیاد بلد نیستم.
ــ مقلاً کاستر. یا ژله. بهزاد فکر کنم یه کتاب آشپزی داشته باشه از رو اون درست کن.
یاد کتاب آشپزی که همیشه روی اپن بود افتادم.
ــ باشه حتماً.
ــ منم سعی می کنم زودتر بیام. خب دیگه کاری نداری؟
ــ ممنون از کمکتون. منتظرتون هستم.
ــ خواهش می کنم. تا فردا خداحافظ.
تماس رو قطع کردم. قطعاً فردا روز خوبی برام نبود. شاید بهتر می شد اگه عمه خانمشون نبود.
همون جا جلوی تلفن خشکم زده بود و با استرس لب پایینم رو می جویدم. چشمم خورد به کتاب آشپزی. سریع قسمت دسر ها رو پیدا کردم. چی گفت؟ گفت کاستر؟ از پیدا کردن عنوانش لبخند به لبم نشست.
نهارو درست کردم. بی حوصله از مشغول بودن سینا با ماشین کنترلیش راهی اتاقم شدم.
وسط اتاق و زیر گرمای خورشید اردیبهشتی دراز کشیدم و بالش سفید و نرمم رو به آغوش گرفتم. چه تلخ بود وقتی کسی برای شنیدن حرفات نبود و تو مجبور بودی از زور تنهایی بالشت رو بغل کنی و براش حرف بزنی. خیلی درد داشت وقتی جوابی نمی گرفتی.
مثل تموم روز های پیش زمزمه کردم. با خدایی که این روز ها عجیب جای پاش کم رنگ شده بود. با شرم ازش خواستم خودش دل بهزاد رو نرم کنه که فقط خودش قادره. خدایا با تو که می تونم راحت باشم؟ می تونم درد و دل کنم؟ من، من بهزاد رو ... عرق کردم حتی از به زبون آوردنش هم ترسیدم. منِ گدای پایین شهری رو چه به بهزاد! ولی خدایا اگه تو بخوای، اگه تو دلت به حال مریم بی پناهت بسوزه...
خدایا مرا آن ده که آن به.

صدای باز شدن در اتاقم رو شنیدم. سینا بود انگار.
دوست نداشتم از خلسه ی گرم شده ی تنم بیرون بیام. چشمام رو باز نکردم و گفتم:
ــ چی می خوای مرد کوچک؟
جوابی که نداد سرم رو چرخوندم و با دیدن قامت بهزاد با نگاه عجیبش هین آرومی گفتم. مرد من این اخم برای چیه؟
دستپاچه و سریع بلند شدم.
ترسیدم از اینکه نکنه دعاهام رو بلند گفته باشم. نکنه شنیده باشه زمزمه هام رو؟ سریع سلام کردم و به مشماهای رنگی دستش خیره شدم.
جواب سلامی که نگرفتم سر پا شدم
. می خواستم سری به غذا بزنم. جلوتر رفتم و گفتم:
ــ میشه برید کنار.
بازوم رو گرفت و کمی عقب کشید. کیسه های رنگی رو به سمتم دراز کرد.
ــ فردا تمیز و مرتب لباس بپوش.
تمیز و مرتب!
بهزاد اگه می دونستی که این عطر لعنتیت چه به سر من و نوزده سالگیم میاره انقدر نزدیک نمی شدی.
کیسه ها رو گرفتم و زیر لب تشکر کردم.
ــ در ضمن دوست ندارم فردا هیچ حرف و حدیثی پیش بیاد. اگه چیزی گفتند، یا چیزی در مورد خودمون پرسیدند جواب نمیدی.
چقدر اخم داشت! دسته کیسه ها رو توی دستم فشار دادم. قرار بود چه اتفاقی بیفته؟ باز هم باید از غرورم مایه می ذاشتم؟! مگه چقدر دیگه می تونستم بشینم و خورد شدن و تکه تکه شدن غرور نوزده سالگیم رو نظاره کنم؟
لبهام رو روی هم فشار دادم. مثل همیشه تسلیم بودم. مثل همه ی این روزهایی که مامان نبود.
ــ شنیدی چی گفتم؟
می خواست مطمئن بشه. آروم بله ای گفتم و مطمئنش کردم.
چشمش به سجاده ای کوچک کنار پنجره ام بود که عقب گرد کرد.
سینا رو پشت سرش دیدم که با اخم روی مبل نشسته و عصبی به تکون دادن پاهاش نگاه می کنه.
***
چند قلمی که برای فردا نیاز داشتمو روی کاغذ نوشتم. بعد از ظهر پنج شنبه ها بهزاد خونه بود. دروغ چرا؛ وقتی بود، سوای همه ی ترسام، همه ی خورد کردناش و همه ی دل شکستناش، من آروم بودم. دل گرم بودم. دوست داشتم ساعت ها اخمش رو تحمل کنم ولی شده برای لحظه ای بهم توجه کنه. چه کردی با من بهزاد.
قلبم برای شنیدن اعتراف تازه شکل گرفته ام له له می زد و من مصرانه به سکوت قلب و ذهنم پافشاری می کردم. اصلاً چه جای دوست داشتن و دوست داشته شدن بود؟ و ندای قلبم که مدام می گفت تو نمی دانی که چه دردی دارد...
رو به روش ایستادم و کاغذ رو به سمتش گرفتم. چشم از تلویزیون که مستند حیوانات آفریقا رو پخش می کرد گرفت.
ــ بی زحمت اینارو بخرید.
کاغذ رو گرفت و نگاهی به لیست چند قلمی ام انداخت. تکیه اش رو از مبل گرفت و من چشمم رفت به رکابی مشکی ای که تنش بود.
ــ لباسارو پوشیدی؟ اندازه ات بود؟
یادم رفته بود. استرس مهمونی فردا حواسم رو بدجور پرت کرده بود. سر به زیر انداختم و گفتم:
ــ هنوز وقت نکردم بپوشمشون.
مکث کرد. دوباره پرسید:
ــ چی برای فردا درست می کنی؟
به سینا که روی مبل کناری بهزاد خوابش برده بود خیره شدم و طوطی وار لیستی که در واقع بیتا بهم پیشنهاد داده بود رو بهش گفتم و منتظر به چشماش نگاه کردم.
لبخندی زد و با شیطنت بعیدی گفت:
ــ می تونی از پس اینهمه بر بیای؟
با ذوق گفتم:
ــ بله فکر کنم بتونم.
چه کودکانه ذوق کردم. شرم آور بود.
ــ برو تا من آماده میشم برم بیرون لباسات رو بپوش. می خوام ببینم اندازه ات هستند یا نه؟
انگار زیادی توی چشماش زل زده بودم که کلافه گفت:
ــ برو دیگه.


درو پشت سرم بستم. کیسه ها با رنگهای جیغ و شادشون گوشه ی اتاق بیقراری می کردند. تا بحال اینهمه خریدِ یک جا نداشتم. تپش قلبم، کودکانه و از سر شوق اوج گرفت. کیسه ها رو جدا کردم. هشت کیسه با رنگهای مختلف. تصمیم گرفتم اول محتویات مشمبای قرمز رو باز کنم. چشمامو بستم و دست بردم داخلش. پارچه ای بود. طاقت نیاوردم و چشمامو دوختم به پارچه ی سورمه ای که دستم بود. بازش کردم. مانتو بود. تپش قلبم هیجان گرفت. مانتوی کتان سورمه ای رو روی زمین پهن کردم. تند و با عجله همه ی محتویات کیسه ها رو بیرون ریختم. برق هجوم آورده توی سبز چشمام رو با تمام قوا کردم.
برای بار چندم بود که خودمو از بالا به پایین تا اون حدی که محدوده ی دیدم اجازه می داد چک کردم. دامن شیری با حاشیه ی زیتونی. ساده بود و بلندیش کمی پایین تر از زیر زانو. به کتش نگاه کردم و حاشیه های انتهایی زیتونیش. پارچه ی نه چندان ضخیم و خنکی داشت. لبم آویزون شد وقتی چشمم خورد به آستین های کمی بلندش. کاش توی اتاقم یه آینه ی قدی داشتم. چرخی زدم. تا رو به روی پنجره رفتم. تصویر مریم با کت و دامنی که شبیه خانمهای شیک پوش همین محله هایش کرده بود، توی شیشه لبخند زد. قند توی دلم آب شد. کش سرم رو باز کردم و طره ی موهای مشکیم رو دو طرف صورتم ریختم. توی دلم به یکی از افکار ممنوعه ام اجازه ی حضور دادم. با همه ی بداخلاقیت، خیلی خوش سلیقه ای بهزاد. لبخند زدم.
به پشت سرم نگاه کردم و نگاهم تا در بسته اتاق پیش رفت. بین رفتن و نرفتن معلق بودم. دوباره سر برگرداندم و تصمیم گرفتم فردا توی تنم ببینه. با این تصمیم خم شدم و خواستم جوراب های مشکی و ضخیم رو در بیارم. فکر همه جاش رو کرده بود. حتی به پاهای نیمه لختم هم فکر کرده بود و جوراب ضخیم گرفته بود.
تقه ای به در خورد و پشت بندش صدای بهزاد که گفت:
ــ تموم نشد؟
دستپاچه نگاهی به در بسته کردم که مبادا باز کرده باشه. خجالت می کشیدم. اصلاً من و بهزاد که از این مناسبتها نداشتیم. کاش بی خیال میشد. پوفی کردم و دوباره نیم چرخ زدم و همزمان درد ناشی از دررفتگی قوزک پام توی استخوانم ساقم پیچیدو صوتم جمع شد.
پشت لباس رو برانداز کردم. سریع کش سر رو دور موهام پیچیدم و بالا جمعشون کردم. با قدم های لنگ و مضطرب در اتاق رو باز کردم. بهزاد پشت در بود. یک قدم به عقب رفت. اینو از نگاه میخ شده روی زمین فهمیدم. چرا چیزی نمی گفت؟ توی دلم شروع کردم به شمردن. یک، دو، سه، ...پنج. کلافه سرم رو بالا کشیدم. چشماش می رقصیدند.


برچسب ها رمان منی دیگر ,
دیگر قسمت های رمان
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 13
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 244
  • آی پی دیروز : 882
  • بازدید امروز : 1,450
  • باردید دیروز : 3,933
  • گوگل امروز : 212
  • گوگل دیروز : 812
  • بازدید هفته : 9,078
  • بازدید ماه : 13,888
  • بازدید سال : 13,888
  • بازدید کلی : 13,888