close
تبلیغات در اینترنت
رمان قرار نبود قسمت آخر
loading...

رمان فا

از اتاق رفتم بيرون. مي خواستم برم يه ليوان شير بخورم. يه دست لباس پاره پوره و گشاد تنم کرده بودم. ديگه حوصله نداشتم حتي به خودم برسم. يه جورايي هم مي ترسيدم. نمي خواستم آرتان با ديدنم تحريک بشه. ترجيح مي دادم ژوليده باشم. از اتاق آرتان صدا شنيدم. داشت با يکي حرف مي زد. کنجکاو شدم. رفتم…

رمان قرار نبود قسمت آخر

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 22285 جمعه 29 آذر 1392 : 11:8 نظرات ()
از اتاق رفتم بيرون. مي خواستم برم يه ليوان شير بخورم. يه دست لباس پاره پوره و گشاد تنم کرده بودم. ديگه حوصله نداشتم حتي به خودم برسم. يه جورايي هم مي ترسيدم. نمي خواستم آرتان با ديدنم تحريک بشه. ترجيح مي دادم ژوليده باشم. از اتاق آرتان صدا شنيدم. داشت با يکي حرف مي زد. کنجکاو شدم. رفتم دم در اتاقش و گوش وايسادم:
- ببين شهاب، من ديگه عقلم به جايي نمي رسه. حتي به استاد هاشمي هم زنگ زدم. ميگه حتما بايد تحت راونکاوي قرار بگيره.
- نه گفتم که بهت. افسردگي بعد از اولين نزديکيه. طبيعي هست ولي اگه جلوش و نگيريم وخيم مي شه.........
- اي بابا! ميگي چي کار کنم؟ اين قدر نگو تو که خودت اين کاره اي! پدرم در اومده. زير بار نمي ره شهاب!
- من نمي دونم مشکل چي بوده.
- با دارو مي تونم جلوي روند بيماري رو بگيرم ولي نمي خوام بهش دارو بدم. وقتي با مشاوره مي دونم خوب مي شه دوست ندارم اين داروهايي که هر کدوم هزار تا عوارض دارن رو بکنم توي بدنش.
- آخرم مجبور مي شم به زور ببرمش.
- از استاد خواستم يه شب بياد اين جا، ولي گفت زير بار بيمارايي که خودشون قبول ندارن بيمارن و نمي خوان درمان بشن نمي ره. گفت بيمار بايد خودش مراجعه کنه.
- فعلا که موندم وسط اين ميدون. دستم هم به هيچ جا بند نيست. روز به روزم داره بدتر مي شه.
آهي کشيد و با صدايي تحليل رفته گفت:
- خيلي نگرانشم شهاب. همش تقصير منه.
- ازت خواهش مي کنم از دکترا و پرفسوراي اون خراب شده در مورد مشکلش سوال کن. يعني اون جا مهد روانشناسيه.
- نخند! من دارم حرص مي خورم تو مي خندي؟
- منتظر خبرت هستم. خداحافظ.
از در اتاق فاصله گرفتم. چقدر نگرانم شده بود. شهاب رو مي شناختم. يکي از دوستاش بود که توي آلمان زندگي مي کرد و مثل خودش روانشناس قابلي بود. بي خيال شير شدم و برگشتم توي اتاق. دو روز ديگه کنکور داشتم. ايستادم جلوي آينه. اين کي بود ديگه؟!
يه دختر ژوليده، با چشماي گود افتاده، ابروهاي پر شده، صورت رنگ پريده و چشماي از هميشه روشن تر. آهي کشيدم و گفتم:
- خودتي ترسا؟!
يه کم جلوي آينه عقب جلو رفتم. نشستم لب تخت. اين چه وضعي بود؟! نبايد خودم و مي باختم. دنيا که به آخر نرسيده بود. اگه من و آرتان قسمت هم باشيم به هم مي رسيم؛ حتي اگه همه بنده هاي خدا بر عليه ما نقشه چيده باشن. با ياد خدا انگار دلم آروم گرفت. انگار حس کردم خدا هوام و داره و من تنها نيستم. ديگه تنهايي بهم فشار نمي آورد. يا علي گفتم و بلند شدم. تند تند دفتر و کتاب ها رو جمع کردم. هر چي خونده بودم بس بود. نمي خواستم ديگه درس بخونم. اين دو روز آخر نياز به استراحت و تفريح داشتم. کتابا رو که جمع کردم رفتم سمت حموم. آرتان هنوز هم توي اتاقش بود. دوش آب گرم حالم و جا آورد. با اين که هوا خيلي گرم بود ولي طاقت دوش آب سرد رو نداشتم. بيرون که اومدم آرتان روي کاناپه نشسته بود و مشغول تماشاي تي وي بود. با ديدن من با تعجب بهم خيره شد. انگار باورش نمي شد خودم باشم. موهاي خيسم و کردم توي کلاه حوله اي و سعي کردم لبخند بزنم. من که داشتم مي رفتم، براي چي بايد اين روزاي آخر و زهرمار هم خودم مي کردم و هم آرتان؟ ترجيح مي دادم منم مثل خودش باشم. شايد اون منو دوست نداشت ولي عملش چيز ديگه اي مي گفت. منم مي خواستم توي عمل بهش نشون بدم که باهاشم. گفتم:
- چايي مي خوري؟
با چشماي گشاد شده نگام کرد و گفت:
- نيکي و پرسش؟
از حالتش خنده ام گرفت. رفتم سمت آشپزخونه و کتري رو گذاشتم روي گاز. آرتان چه گناهي کرده بود. من چه گناهي کرده بودم؟! نبايد زندگي رو به کام هر دو نفرمون زهر مي کردم. دوست داشتم هميشه خاطره خوبي از هم داشته باشيم. برگشتم قوطي چايي رو از داخل کابينت بردارم که ديدم دقيقا پشت سرم به ميز تکيه داده و زل زده به من. با خنده اي آهسته گفتم:
- چته؟ آدم نديدي؟
يه قدم اومد به سمتم.
- ترسا؟
- جانم؟
يه قدم ديگه بهم نزديک شد. دوست داشتم بغلش کنم. قوطي چايي رو گذاشتم روي ميز و نگاش کردم. گفت:
- بهتري؟
- آرتان؟ مي دونم خيلي اذيت شدي، ولي... درسام سنگين بود. ببخشيد. کنکور و که بدم پس فردا راحت مي شم.
دستم و گرفت و منو کشيد توي بغلش. بوي عطرش هنوز هم مستم مي کردم. خودم و چسبوندم بهش و نفس عميق کشيدم. در گوشم گفت:
- دوست دارم هميشه زلزله باشي. دوست ندارم اين قدر گرفته و پکر ببينمت. اين مدت... خونه انگار روح نداشت.
با خنده هلش دادم عقب و گفتم:
- حالا روح خونه برگشته.
اونم خنديد. قوطي چايي رو برداشت و گفت:
- برو يه چيزي تنت کن. موهاتم خشک کن. چايي با من.
لبخندي بهش زدم و رفتم توي اتاقم. يه تاپ و شلوارک ليمويي تنم کردم حوله سرم و هم سرم کردم. دست و صورتم و کرم زدم و يه رژ لب صورتي هم ماليدم روي لبم و رفتم بيرون. آرتان هم با سيني چايي از آشپزخونه اومد بيرون. اعتراض کردم:
- اصلا دم کشيد؟
سيني رو گذاشت روي ميز. منو کشيد سمت خودش و گفت:
- مگه جرات داشت دم نکشه؟
سرم و گذاشتم سر شونه اش و ريز خنديدم. روي موهام و بوسيد و گفت:
- چت شده بود خانوم من؟
- بعضي وقتا اين جوري مي شم.
- مياي بريم پيش دوستم؟ يه ويزيتت بکنه بد نيست.
- نه، خودم خودم و بهتر مي شناسم.
دستش و انداخت دور شونه ام، ديگه چيزي نگفت. دوتايي با هم يه کم تي وي نگاه کرديم و بعدم چايي خورديم. آرتان گفت:
- شام بريم بيرون؟
از جا پريدم و گفتم:
- پاتوق اگه مي بريم، ميام.
لبخندي زد و گفت:
- برو حاضر شو شيطون.
بيرون رفتن با آرتان رو خيلي دوست داشتم. سريع حاضر شدم. آرتان هم خوش تيپ منتظرم بود.
اون شب يکي از بهترين شباي زندگيم شد. براي اولين بار هر دو دست از غرور برداشته بوديم. شوخي مي کرديم، مي خنديدم، مسخره بازي در مي آورديم. حتي آرتان اجازه داد دوباره پشت فرمون فراري خوشگلش بشينم و من کلي لذت بردم. ديگه نمي خواستم به رفتنم فکر کنم. نمي خواستم به نبودن آرتان فکر کنم. فقط مي خواستم به حالا فکر کنم. به بودن اون، به داشتنش، به بودن اسمش توي شناسنامه ام.
- ترســـــــا، بدو دير شد.
مقنعه ام و کشيدم روي سرم. از اين مدل کرواتيا بود جديد خريده بودم. دسته هاش و از زير بستم و موهام و يه کمش و کج از زير مقنعه کشيدم بيرون. قشنگ شد. آرايش نکردم که مشکلي پيش نياد برام. کوله ام و انداختم روي دوشم. مداد و پاکنم و هم چپوندم داخلش و رفتم بيرون. آرتان با ديدن من لبخندي زد و گفت:
- نيلي جون زنگ زد گفت برات نماز خونده.
- دستش درد نکنه.
- بريم دير شد.
اصلا استرس نداشتم. سوار ماشين شدم و آرتان راه افتاد سمت حوزه امتحانيم. با لبخند گفت:
- راحتي؟
- آره. من همش و خوندم. با اطمينان مي گم دو برابر بيشتر از سال قبل بلدم.
- مداد برداشتي؟
- آره.
- پاک کن؟
- آره.
- کارت ورود به جلسه؟
- آره.
- خب، اميدوارم موفق بشي.
آخه چه فايده؟! ولي هيچي نگفتم. قسم خورده بودم ضد حال نزنم. آرتان هم مثل من بود انگار. شب به شب گونه منو مي بوسيد و خيلي راحت مي رفت توي اتاقش مي خوابيد. انگار نمي خواست بهم نزديک بشه. شايد هم بيچاره ترسيده بود من دوباره حالم خراب بشه. اين جوري بهتر بود. حداقل حالا که مي خواستم برم اين جوري بهتر بود. با توقف ماشين از فکر خارج شدم:
آرتان دستم و گرفت و گفت:
- استرس که نداري؟
- نه.
- برو که مطمئنم قبولي.
لبخند تلخي زدم. خم شدم گونه اش و بوسيدم و گفتم:
- با اين همه زحمتي که تو کشيدي معلومه که قبول مي شم. ممنونم ازت.
صورتم و گرفت بين دستاش. سرشو آورد جلو. خيلي نرم روي لبام و بوسيد و گفت:
- برو شيطون من.
خنديدم. بعد از مدت ها لب هام و بوسيده بود. از ماشين پريدم پايين که صدام کرد.
- تري؟
چرخيدم به طرفش:
- جانم.
- من ميرم سه ساعت ديگه بر مي گردم. اومدي بيرون بهم زنگ بزن. همين دور و برا هستم.
- باشه.
دست براش تکون دادم که برام بوق زد و رفتم سر جلسه. از اون چيزي که فکر مي کردم راحت تر بود. به خصوص زباناش. زبانا رو اين قدر راحت زدم که خودمم باورم نمي شد. اختصاصي ها رو هم با دقت بيشتر يکي از پس از ديگري جواب دادم و زودتر از همه زدم بيرون از جلسه. نيازي به زنگ زدن نبود. آرتان جلوي در حوزه، توي ماشين تابلوش نشسته بود. مي ديدم که چشم همه دخترا بهش دوخته شده. با افتخار رفتم در ماشين و باز کردم. سوار شدم و اول از همه گونه اش و بوسيدم. با لبخند گفت:
- چطور بود خانومي؟
- عالي!
- پس قبولي.
- فکر کنم.
- واجب شد به افتخارت جشن بگيريم خانوم کوچولو.
و دماغم و فشار داد. جشن؟! شايد بهتر بود گودباي پارتيم و بگيريم. بايد رفتنم و بهش مي گفتم؟! نه، زود بود. توي موقعيت خودش بايد مي گفتم. آرتان مستقيم منو برد رستوران براي ناهار. با صداي بلند مي خنديدم و از هر دري حرف مي زدم. آرتان سعي داشت منو آروم کنه ولي موفق نمي شد و پا به پام مي خنديد. چه روزاي قشنگي بود.
برگشتيم خونه. رفتم توي اتاقم که لباسام و عوض کنم. آرتان امروز به خاطر من سر کار نرفته بود. لباسام و که عوض کردم چشمم به عکسا افتاد. انگار تازه ذهنم باز شده بود. عکسي که آرتان از روي عسلي برداشت رو کجا گذاشت؟! بايد سراغش و مي گرفتم؟! نه، بايد خودم مي فهميدم. رفتم از اتاق بيرون. توي حموم بود خداروشکر. سريع پريدم توي اتاقش. نيازي به گشتن نبود. عکس روي عسلي کنار تختش بود. اي بابا، شب به شب چه جوري با ديدن اين عکس مي خوابيد؟! لبخند زدم و اومدم از اتاق بيرون. ديگه داشتم از کاراش برداشتاي خوبي مي کردم. حس مي کردم که اونم منو دوست داره. غير ممکن بود کسي فقط از روي عادت نسبت به هم خونه اش اين رفتارا رو نشون بده؛ ولي تا وقتي که نمي گفت نمي تونستم بمونم. صداي در حموم بلند شد. پريدم جلوش و گفتم:
- پـــــــخ!
دستش و گذاشت روي قبلش و گفت:
- سکته ام دادي وروجک! اين چه وضعشه؟
چقدر خوب بود که ديگه اخم نمي کرد. خيلي وقت بود لبخندش و نديده بودم. منم خنديدم و گفتم:
- آخيـــــش، ترسيدي؟!
اومد طرفم. دماغم و فشار محکمي داد و گفت:
- يکي طلبت.
رفت توي اتاقش تا لباس بپوشه. منم رفتم توي آشپزخونه. دوست داشتم براي شام خودم غذا درست کنم. صداش از پشت سرم بلند شد:
- تري، مهموني رو کجا بگيريم؟!
- بيخيال آرتان. نيازي به مهموني نيست.
- چرا؟!
- بذار تا قبول شدم مهموني مي گيريم.
- مطمئني؟
- آره.
- خيلي خب، ولي يه مهموني دعوتيم، بايد بياي. نمي توني زيرش بزني.
چه عجب! ما رو قابل دونست تا توي يه مهموني باهامون شرکت کنه. چي از اين بهتر؟! با شادي گفتم:
- آخ جون، کي هست؟!
- الان نيست، ولي دوستم چون مي دونه من سخت رضايت مي دم به رفتن از الان بهم گفته.
- کي؟
- آخر ماه.
- باشه مي ريم حتما.
- پس يه بار بريم لباس بخريم.
- اوه، اين همه لباس دارم من که هيچ جا نپوشيدمشون تا حالا .
- چه خانوم کم خرجي.
خنديدم:
- چه کنيم ديگه؟!
اون شب شام و با هم خورديم و آرتان خيلي در مورد انتخاب رشته برام حرف زد. چه دل خجسته اي داشت. بعد از اين که چايي هم خورديم بلند شدم برم بخوابم. منتظر بودم اونم باهام بياد. حداقل امشب دوست داشتم باهاش باشم. فقط توي بغلش بخوابم، ولي هيچ اقدامي نکرد. فقط لبخندي توي صورتم پاشيد و گفت:
- خوب بخوابي عزيزم.
رفتم توي اتاقم. دراز کشيدم روي تخت. خاطرات اون شب جلوي چشمم رژه مي رفتن. خيلي دلم مي خواست قبل از رفتن فقط يه بار ديگه با آرتان باشم، فقط يه بار ديگه. کاش برام حسرت نشه.
آخرين نگاه و توي آينه به خودم انداختم. فوق العاده شده بودم. موهام و اتو کشيده بودم و تا کمرم رسونده بودم. لخت لخت شده بود. جلوش و هم مثل برج ايفل گنبد کرده بودم روي سرم. خيلي بهم مي اومد. آرايشمم کامل و بدون نقص بود. جديدا خط چشمام و هم خيلي قشنگ در مي آوردم. هميشه فکر مي کردم نمي تونم بکشم ولي يکي دوبار که کشيدم ديدم خيلي هم راحته. ريمل و سايه و رژ گونه آجري، همراه با رژ لب مسي که وسطش و قرمز در آورده بودم. لباس دکلته سوغاتي آرتان رو تنم کرده بودم. کتش رو چپوندم داخل کيفم تا اون جا تنم کنم. کفشمم مشکي بود و طبقه معمول پاشنه بلند. حرف نداشت. مانتوم و برداشتم. جورابام و هم کردم داخل کيفم. مي خواستم آرتان منو اين جوري ببينه. دوست داشتم عکس العملش رو ببينم. تلق تولوق کنان رفتم از اتاق بيرون.
آرتان سر يخچال داشت آب مي خورد. يه پيرهن تنگ مشکي تنش بود. يه کروات باريک شل قرمز رنگ هم دور گردنش بود. شلوارشم مشکي و تنگ بود. تيپت تو حلقم! کنار اوپن ايستادم و با لذت بهش خيره شدم. چه افتخاري بود برام که براي يه مدت کوتاه آرتان و داشتم. فکر کنم از بوي عطرم، شايدم از صداي کفشام حضورم و حس کرد و چرخيد به طرفم. با ديدم خشک شد سر جاش. از ديدن قيافه اش خنده ام گرفت. چرخي زدم و گفتم:
- مي پسندي؟!
انتظار داشتم الان کلي به به و چه چه کنه، ولي صداي دادش بلند شد:
- اين چيه پوشيدي؟! اين همه آرايش براي چيه؟! لخت بياي سنگين تري که.
ذوقم کور شد بي احساس. من براي تو اين جوري اومدم، وگرنه مطمئن باش جلوي دوستاي هرزه ات اين مدلي نمي چرخم. اينا رو به اون نگفتم، در عوض داد زدم:
- چشه؟! خيلي هم دلت بخواد. خانوماي دوستات لخت بيان سنگين ترن. من که مشکلي ندارم.
- برو عوضش کن.
- نمي خوام.
- پس جايي نمي ريم.
نشستم روي کاناپه. لجبازي باهاش و دوست داشتم. گفتم:
- باشه، نمي ريم.
چند لحظه در سکوت سپري شد تا اين که اومد جلو و گفت:
- ترسا جون لجبازي نکن. برو جورابت و بپوش، کتشم بپوش روش، بيا بريم.
- نميام. دوست دارم اين جوري بيام.
دوباره عصبي شد:
- مي خواي اين جوري بياي تا مرداي هرزه لذتت رو ببرن؟ اين چه اخلاقيه شما دخترا دارين؟ چرا از جلب توجه خوشتون مياد؟
اگه سه تا سيلي بهم مي زد اين قدر ناراحت نمي شد که حرفاش آتيشم زد. اون چه فکري پيش خودش مي کرد؟ با غيض نگاش کردم و گفتم:
- ه**رزه خودتي.
و راه افتادم برم سمت اتاق که بازوم و گرفت توي دستش و گفت:
- چي گفتي؟!
از صداش ترسيدم ولي از رو نرفتم و گفتم:
- همين که شنيدي.
- خيلي خب! راه بيفت بريم تا نشونت بدم هرزه کيه.
نمي خواستم دوباره دستم و کبود کنه. به زور دستم و از دستش خارج کردم و گفتم:
- نميام، مگه زوره؟
- آره زوره. راه بيفت بهت مي گم.
هلم داد سمت در. باز وحشي شده بود. باشه ميام، ولي آدمت مي کنم. مانتوم و پوشيدم. بلند بود و تا مچ پام و مي پوشوند. شالم و هم انداختم روي سرم و رفتم بيرون. توي آسانسور با سوييچش به ديوار آسانسور ضربه مي زد و مي رفت روي مخم، ولي نمي خواستم بيشتر از اين اوقات تلخي درست کنم.
دوتايي سوار ماشين شديم و راه افتاد. چنان گاز مي داد که گفتم نرسيده به باغ هر دو جوون مرگ مي شيم. مهموني توي باغ يکي از دوستاش گرفته شده بود. خوبه هوا گرم بود وگرنه يخ مي زديم. يک ساعت بعد به باغ رسيديم. آرتان ديگه حتي نگامم نمي کرد. داشتم از بي توجهيش عذاب مي کشيدم. وارد باغ شد و ماشينش رو پشت ماشيناي ديگه پارک کرد و دوتايي پياده شديم. دوستاش به سمتمون هجوم آوردن . ميز و صندلي چيده نشده بود. همه دور تا دور ايستاده و محوطه وسط رو هم پيست رقص کرده بودن. بعد از سلام و معارفه به بعضي ها که نمي شناختم، دوباره برگشتم سر جاي اولم و تکيه دادم به ماشين. دل و دماغ شادي کردن نداشتم. دوست داشتم آرتان بياد منو با خودش ببره تو جمع دوستاش، ولي اون بي توجه به من مشغول بگو و بخند بود. جالبي کار اين جا بود که به خانوما خيلي بيشتر از آقايون توجه نشون مي داد و چنان خودش بهشون نزديک مي کرد که دلم مي خواست دق کنم. هرازگاهي نگاهي به سمتم مي انداخت، ولي يه نگاه سرد و بي روح.
گوشيم رو در آوردم. شماره شايان رو گرفتم. بعد از دو بوق جواب داد:
- سلام.
- سلام شايان خوبي؟ چطوري با زحمتا؟
- شما رحمتين خانوم. خواهش مي کنم. تو خوبي؟ چه خبرا؟
- شايان يه زحمتي برات دارم.
- باز چي شده؟
- ببخش که مزاحم تو شدم ولي خواهش مي کنم براي دو هفته ديگه بليط برام بگير.
- پس تصميمت و گرفتي که بري. کنکورت چي شد؟
- مهم نيست.
يکي داشت از درونم فرياد مي زد اين کار و نکن، ولي لجبازتر از اين حرفا بودم که به نداي درونيم اهميتي بدم.
- براي چه تاريخي مي خواي دقيقا؟
- پونزده مرداد.
- باشه، خبرت مي کنم.
- خيلي ازت ممنونم.
- خواهش مي کنم.
- کاري نداري فعلا؟
- نه سلام برسون. به آرتانم بگو بياد ويزاش و بگيره.
دندون قرچه اي کردم و گفتم:
- باشه مي گم. کاري نداري فعلا؟
- سلام برسون.
- سلامت باشي. تو هم همين طور. باي.
- خداحافظ.
گوشي رو قطع کردم و پرتش کردم داخل کيفم. صداي آرتان بلند شد:
- با کي حرف مي زدي؟
فضوليش گل کرد يادش افتاد زن داره. اخم کردم و گفتم:
- به تو ربطي نداره.
- به من ربط نداره پس به کي ربط داره؟
- به خودم.
- ترسا پرسيدم با کي حرف مي زدي؟
عجب سيريشي شده بود! براي اين که آتيشش بزنم گفتم:
- با شايان.
غلظت اخمش صد برابر شد:
- خبر جديدي شده بود؟
بايد مي گفتم؟ نه، زود بود. بذار يه کم بخوابه توي آب نمک. شب آخر بهش مي گم. سري تکون دادم و گفتم:
- هنوز نه.
نفس عميقي کشيد. بازم فکر دخترونه کردم. اين نفس از سر آسودگي بود! ديگه از فکراي خودم خنده ام مي گرفت. گفت:
- بيا پيش بقيه زشته.
- بقيه هستن خدمتتون. نيازي به من نيست.
پوزخندي زد و گفت:
- حسود. مگه نگفتي ه**رزه ام؟ مي خوام هرزگي رو بهت نشون بدم.
رفتم جلو. سينه به سينه اش ايستادم و گفتم:
- تو هم به من گفتي ه/ر*زه، کاري نکن که منم به تو نشون بدم.
بازوهام و گرفت توي مشتش. هنوز مانتوم تنم بود. مي دونستم اگه درش بيارم آرتان ديوونه ميشه. در گوشم گفت:
- مواظب دندوناي خوشگلت باش. حيفه بريزمشون توي دهنت!
اين و که گفت بازوم و رها کرد و رفت. لعنتي! فقط بلده زور بگه.
نشستم لب صندلي ماشين. جورابام و از داخل کيفم در آوردم. زياد در تير رس بقيه نبودم. تند تند جورابام و پوشيدم و کت حرير و از داخل کيف در آوردم. شالم رو برداشتم. موهام و صاف کردم و برج ايفلم رو بالاتر بردم. مانتو رو هم درآوردم و کت و پوشيدم و از ماشين پياده شدم و دوباره همون جا تکيه دادم. آرتان هنوزم مشغول بگو بخند بود، ولي خوب نمي تونست نقش بازي کنه. اهل اين کارا نبود. مشخص بود که رفتاراش مصنوعيه. يه پسري از جمع جدا شد و اومد به سمت من. با دقت نگاش کردم. دوتا ليوان شربت دستش بود. البته ليوان که نه، جام. يکي از دوستاي آرتان بود. توي تولدم با خانومش آشنا شده بودم. اسمش... فکر کنم فرهاد بود. با لبخند گفت:
- سلام ترسا. چرا تنهايي؟! بيا بين ما.
و يکي از شربت ها رو گرفت به طرفم. خيلي تشنه بودم. بدون اين که به رنگ سرخ شربت ها شک کنم يکي از جام ها رو گرفتم و لاجرعه سر کشيدم. داشتم به اين فکر مي کردم که خاک بر سر آرتان. يکي ديگه بايد به فکر تشنگي زنش باشه تو اين گرما، که يهو آتيش گرفتم. داد آرتان هم در اومد، ولي دير:
- نه، ترســـــا.
ولي ديگه من اون زهر و خورده بودم. فرهاد خنديد و رو به آرتان که سريع خودش و رسونده بود گفت:
- چي کارش داري آرتان؟! يه کم روشن فکر باش.
آرتان دست منو گرفت و رو به فرهاد گفت:
- گمشو تا لهت نکردم. من کي از اين غلطا کردم که حالا به زنم مي دي؟
- بابا من فکر کردم مي دونه چي داره مي خوره. ترسا؟ ترسا خانوم خوبين؟!
خم شده بودم و دستم و گذاشته بودم روي معده ام. بد چيزي بود لامصب. همه وجودم و به آتيش کشيد. موندم بقيه چه جوري اين زهرماري رو اين قدر راحت کوفت مي کنن؟ آرتان فرهاد و هل داد و گفت:
- بهت گفتم بــــــرو.
بعد از رفتن فرهاد دست منو فشرد و گفت:
- هر چي بهت تعارف کردن بايد بخوري؟! اگه خوب بود خودم برات آورده بودم. فکر کنم من شوهرتم نه بقيه.
با حرص نگاش کردم و گفتم:
- از کجا بايد مي دونستم؟!
با کلافگي دستي توي موهاش کرد و گفت:
- از اين جا تکون نخور. الان تنت داغ ميشه. حواست و جمع کن ترسا. خواهش مي کنم. يه کم تحمل کني اثرش مي پره.
فقط سرم و تکون دادم. حرفاش نشون مي داد که بازم مي خواد تنهام بذاره بره. اصلا به روم نياورد که لباسم چه خوب و پوشيده شده. شايد از اولم مي دونست دارم سر به سرش مي ذارم و محاله با اون لباس برم توي يه جمع نامحرم. وقتي رفت کم کم احساس گرما بهم دست داد. نسيم ملايمي مي وزيد و با موهام بازي مي کرد ولي من گرمم بود. آهنگ ملايمي گذاشتن. هي داشت بيشتر گرمم مي شد. کاش آرتان مي يومد پيشم. کاش بغلم مي کرد تا با هم برقصيم. چه آهنگي هم بود. نمي فهميدم خواننده داره چي ميگه، ولي ريتمش و دوست داشتم. باز دوباره يکي از جمع جدا شد و اومد سمت من ولي قبل از اين که بهم برسه آرتان از پشت زد سر شونه اش. يارو برگشت به طرف آرتان و نمي دونم آرتان بهش چي گفت که عقب گرد کرد و برگشت. شده بود گشت ارشاد من. خنده ام گرفت از کاراش. گذاشتمش زير ذره بين. کاش مي يومد دستم و مي گرفت بريم با هم برقصيم. دوست دارم باهاش برقصم. دوست دارم ببوسمش. من چه مرگم شده؟!
آرتان داشت مي رفت به سمت يه دختره. يه دختر بلوند که به طرز فجيعي هم لباس پوشيده بود. نکنه مي خواست باهاش برقصه؟ سرم داشت گيج مي رفت. دوست داشتم لباسام و دربيارم. خيلي داغ شده بودم. راه افتادم سمت پيست رقص. همه داشتن با هم مي رقصيدن. دختره چرخيد سمت آرتان. سرعتم و بيشتر کردم. آرتان برگشت. داشت دنبالم مي گشت. يه دفعه منو وسط پيست ديد. اخماش درهم شد. دستم و گذاشتم سر شونه پسري که بين من و آرتان بود. مي خواستم بره کنار. محال بود اجازه بدم آرتان با اون دختره برقصه. پسره برگشت به سمتم. يهو آرتان اومد جلو، پسره رو هل داد کنار و دوتايي با يه حرکت خشونت آميز همديگه رو بغل کرديم. توي بغلش حس خوبي داشتم. آهنگ هنوز داشت مي خوند. آرتان دستش و کشيد روي کمرم و در گوشم گفت:
- مي خواستي با اين پسره برقصي؟
چه فکري کرده بود پيش خودش. خنده ام گرفت. گفتم:
- خودت چي؟ مي خواستي با اين دختره برقصي؟!
زل زديم تو چشماي هم. از يه فاصله نزديک. يهو با هم گفتيم :
- نه.
با هم لبخند زديم. بي اراده روي پاشنه پا بلند شدم و زير گردنش رو بوسيدم. رفتارام انگار دست خودم نبود، ولي چه خوب که دست خودم نبود. اگه اراده داشتم غرورم نمي ذاشت هر کاري که دوست دارم بکنم ولي حالا راحت هر کاري دوست داشتم مي کردم. فشار دست آرتان بيشتر شد. دستش نوازش گونه رو کمرم مي رفت و مي يومد. در گوشم زمزمه کرد:
- با اين لباس فوق العاده شدي. خانوم و شيک و با وقار.
نيشم گشاد شد. شيطنتام ديگه دست خودم نبود.دستم رو آروم کشيدم روي سينه اش. در گوشم با لحن خنده داري گفت:
- نکن دختر، يکي مي بينه آبرومون مي ره.
مستانه خنديدم و گفتم:
- بره.
دستام روي سينه اش داشت حالش و بد مي کرد. داشت مي شد مثل من. دستم و در آوردم. کراواتش و گرفتم و کشيدم. چراغا رو خاموش کردن. کرواتش و بيشتر کشيدم. حالا صورتش دقيقا جلوي صورت من بود. نرم نرم هنوز داشتيم مي رقصيديم. چشمام و بستم و لباش رو بوسيدم. يه لحظه متوقف شد. چشمام و باز کردم. چشماش و بسته بود. دستش و گذاشت دو طرف صورتم. انگار ديگه براي هيچ کدوممون مهم نبود کسي ما رو ببينه. نمي دونم چقدر گذشت که يه دفعه خودش و از من جدا کرد. مچ دستم و گرفت و کشيد. چراغا هنوز خاموش بود. توي جمعيت منو برد سمت ماشين. در جلو رو باز کرد و هلم داد توي ماشين. نمي دونستم چش شده، ولي اعتراض هم نمي کردم. همه تو حال خودشون بودن و کسي متوجه ما نبود. پاش و روي پدال گاز فشرد و سريع از باغ خارج شد. هنوز داشتم نفس نفس مي زدم. يه کم دويده بودم ولي انگار خيلي دويده بودم. با سرعت پيچيد توي کوچه متروکه اي که پشت باغ قرار داشت و بن بست بود. مطمئن بود سال تا ماه گذر کسي به اين جا نميفته. توي تاريکي زل زديم به هم. مي دونستم چي مي خواد. اونم مي دونست من چي مي خوام. اومد جلو. دوباره و هزار باره هم رو بوسيديم. در گوشم گفت:
-بريم عقب راحت تريم.
داشتم جورابم و پام مي کردم که گوشيم زنگ خورد. آرتان با دکمه هاي باز کنارم روي صندلي نشسته بود و دستش هم دور شونه ام حلقه شده بود. خم شد از روي صندلي جلو کيفم و برداشت و داد دستم. گوشيم و در آوردم. شماره نيما بود. زير لب گفتم:
- به به، آقاي کم پيدا، پيدا شدن!
آرتان با اشاره پرسيد کيه و من زير لبي گفتم:
- نيماست.
گوشي رو گذاشتم دم گوشم و جواب دادم:
- الو؟
- سلام ترسا.
- به، سلام ماه داماد. رفتي داماد شدي ما رو يادت رفت؟ بي احساس، بي عاطفه...
- ترسا، ترسا، ترسا بذار حرف بزنم.
- بفرماييد. راستي خوبي؟ طرلان خوبه؟
- من خوبم. اونم خوبه سلام بهت مي رسونه. الان براي چيز ديگه اي زنگ زدم.
نگران شدم.
- چيزي شده؟
- آره، ولي اتفاقش خوبه.
- چي شده؟!
- آتوسا.
قلبم وايساد. صاف نشستم و گفتم:
- آتوسا چي؟!
- تو خاله شدي منم عمو. تبريک مي گم ترسا.
جيغ کشيدم:
- راست مي گي؟!
- آره، همين يک ساعت پيش دردش گرفت. آورديمش بيمارستان، الان فارغ شد. گفتم خبرت کنم بياي.
از شادي اشک از چشمام سرازير شد و گفتم:
- کدوم... کدوم بيمارستان؟
آرتان با نگراني به من خيره شده بود ولي لبخندي زدم تا خيالش راحت بشه. آدرس بيمارستان رو گرفتم و قطع کردم. تا قطع کردم آرتان سريع پرسيد:
- چي شده؟
- خاله شدم آرتان. آتوسا وضع حمل کرده.
با چشماي گرد شده گفت:
- راست ميگي؟
غش غش خنديدم و گفتم:
- آره.
آرتان به نرمي منو کشيد توي بغلش. گونه ام و بوسيد و گفت:
- خاله کوچولو.
با ناز گفتم:
- آرتان... شيطوني بسه. بريم. مي خوام ببينمش اين قينقيل خاله رو.
آرتان پياده شد. دستش رو به سمت من دراز کرد و من هم پياده شدم. در ماشين رو برام باز کرد و کمک کرد تا سوار بشم. خودشم از در ديگه اومد و سوار شد. شالم و کشيدم روي سرم و مانتوم و هم توي همون حالت پوشيدم. آرتان زير چشمي نگام کرد و گفت:
- خوبي عزيزم؟
- اوهوم خوبم.
- سرگيجه؟ کمر درد؟
سريع گفتم:
- نه، خوبم.
دستم و گرفت و گذاشت روي پاش. به بيمارستان که رسيديم پريدم پايين. آرتان سريع اومد پيشم. دستم و گرفت و گفت:
- ندو.
- آرتان تو هم بدو، من دل توي دلم نيست.
در حالي که با خونسردي راه مي رفت و منو هم دنبال خودش مي برد گفت:
- بالاخره مي رسيم. دير نميشه. دويدن برات خوب نيست.
نفس عميق کشيدم و ديگه اعتراضي نکردم. وارد بخش که شديم سراغ اتاق آتوسا رو گرفتيم که پرستار نشونمون داد و دوتايي به اون سمت رفتيم. با اين که وقت ملاقات نبود ولي آرتان تونست راضيشون کنه که بذارن يه لحظه بريم داخل. تا رفتيم توي اتاق، خنده مون گرفت.
علاوه بر ما، نيما و طرلان و ماني و تهمينه جون و عزيز و بابا هم اون جا بودن. انگار نه انگار ساعت دوازده شب بود. گويا ماني آشنا داشت توي بيمارستان. با جيغ و هوار پريدم بغل آتوسا که رنگ به رو نداشت و ماچ بارونش کردم. آتوسا به زور خودش و کنار کشيد و گفت:
- يادت باشه ها، من زودتر تو رو خاله کردم.
- الهي فداش بشم. کوش؟!
ماني بچه اي رو از داخل تخت متحرک کنار آتوسا برداشت. گرفت سمت من و گفت:
- بيا خاله کوچولو. اينم يه ترساي ديگه.
بچه رو که لاي يه عالمه پارچه و حوله پيچيده بودن و لباساي تنش بهش زار مي زد، بغلش کردم و با تعجب به ماني خيره شدم. جاي ماني، نيما گفت:
- ترسا، درسا کوچولو کپي خاله شه. وقتي آوردنش ما همه مات مونده بوديم!
بهش نگاه کردم. راست مي گفتن. با اين که هنوز چهره اش مشخص نبود ولي رنگ چشماش و حالت لب هاش کپي من بود. با ذوق فشارش دادم به خودم و گفتم:
- واي دختره. الهي خاله قربونت بـــــــره.
لپش و محکم بوسيدم که جيغش بلند شد. ماني سريع گرفتش و گذاشتش توي بغل آتوسا. عزيز گفت:
- ننه اين چه وضع ماچ کردنه؟! صورت بچه نوچ شد.
غش غش خنديدم و گفتم:
- آخه عاشقشم عزيــــــز.
- هنوز نيومده؟!
طرلان ازم دفاع کرد:
- حق داره بابا. من که زن عموشم عاشقش شدم ديگه چه برسه به ترسا که خاله شه.
با قدرداني نگاش کردم و گفتم:
- ووي که بچه شما چه لواشکي بشه.
گونه طرلان گل انداخت و نيما چپ چپ بامزه اي نگام کرد. بابا گفت:
- ديروقته بچه ها. بهتره بريم. فردا دوباره ميايم.
آرتان رفت سمت بچه و گفت:
- اجازه بدين من اين درسا کوچولو رو ببينم. مي خوام ببينم چطور جرات کرده شبيه ترساي من بشه؟ ترساي من يه دونه است.
من ذوق مرگ شدم و بقيه خنديدن. آرتان بچه رو بغل کرد. با محبت عجيب غريبي نگاش کرد و بعدم خم شد که ببوستش. به جاي اين که پيشوني يا لپش و ببوسه، زل زد توي چشماي من و چشماي درسا کوچولو رو بوسيد. حس کردم قلبم افتاد توي پاچه ام. آب دهنم رو قورت دادم و از جا بلند شدم تا بريم.. همه از ماني و آتوسا خداحافظي کرده و راه افتاديم سمت در. آرتان داشت با بابا حرف مي زد. طرلانم کنار تهمينه جون و عزيز بود. نيما اومد کنار من:
- چه خبرا؟
- براي پونزدهم بليط گرفتم.
سر جاش متوقف شد:
- چي؟
- تابلو بازي در نيار نيما.
- پس کار خودت و کردي، آره؟
چيزي نگفتم. کلافه دست کشيد توي موهاش و گفت:
- داري احمقانه ترين کار زندگيت و مي کني. پس حداقل بهش بگو داري مي ري. بذار اون يه کاري بکنه.
- اگه براش مهم باشم خودش مي فهمه.
- اي بابا، همه درا رو به روي اين بنده خدا بستي. چرا اين قدر پر توقعي تو دختر؟
- بيخيال. با طرلان چي کار مي کني؟
سرسري و با عجله گفت:
- طرلان خيلي خانومه. ترسا پشيمون مي شيا؟
همه رسيديم به در. ديگه نشد جوابي به نيما بدم. فقط لبخند تلخي بهش زدم و بعد از خداحافظي همراه آرتان رفتم سمت ماشين. آرتان درو براي من باز کرد و گفت:
- بشين، من الان بر مي گردم.
نپرسيدم کجا مي خواد بره. دوباره رفته بودم توي فکر. دوري آرتان، بابا، عزيز، آتوسا، درسا، دوستام، همه و همه رو چطور مي تونستم تحمل کنم؟! در ماشين باز شد و آرتان با دو ليوان معجون نشست داخل. يکي رو گرفت سمت من و گفت:
- بخور.
لبخند زدم و گرفتم. چقدر با محبت بود واقعا. مي ترسيد دوباره حالم بد بشه. گرفتم و تا تهش و خوردم. خودشم خورد. ليوانا رو انداختيم دور و راه افتاديم. تا خونه از هر دري حرف زديم. از هر دري جز موندن با هم يا جدايي.
صبح روز بعد تند تند حاضر شدم که برم ديدن درسا کوچولو. مي خواستم از همه وقتم استفاده کنم. آرتان هم حاضر شده بود که با هم بريم و بعدش بره سر کار. دم در بودم که صداي زنگ آيفون بلند شد. نگاهي به آرتان کردم و گفتم:
- يعني کي مي تونه باشه؟
آتاني شونه و ابروش و همزمان بالا انداخت و رفت سمت آيفون. با کنجکاوي نگاش کردم که با لبخند در و باز کرد و رو به من گفت:
- مهمون برات اومد.
- کيه؟
- شبنم و بنفشه.
- جدي؟!
- آره.
- اي بابا، خيلي خب تو برو. من بعدش خودم ميام.
- مطمئني؟ مي خواي صبر کنم؟
- نه برو. اينا معلوم نيست تا کي بمونن.
- باشه مراقب خودت باش. چيزي هم خواستي به نگهباني بگو برات تهيه مي کنه.
- باشه، چشم.
گونه ام و بوسيد و رفت از خونه بيرون. پشت در با شبنم و بنفشه برخورد کرد و بعد از سلام و احوالپرسي سوار آسانسور شد و رفت و شبنم و بنفشه هجوم آوردن داخل. با خنده به پيشوازشون رفتم و سه تايي ولو شديم روي مبلا. شبنم گفت:
- خاک بر سرت کنم. به تو هم ميشه گفت دوست؟ يه زنگ نزني ببيني من مردم يا زنده ها.
- تو که با وجود اردلان زنده زنده اي.
خنديد و گفت:
- شايان گفت که بهت گفته اردلان مي خواد بياد خواستگاري. منتظر بودم يه خبري بگيري ولي ديدم انگار نه انگار.
- از بس تو با معرفت بودي و خودت بهم گفتي.
- گله نکن ديگه. تو که بايد منو درک کني.
- خيلي خب بابا، حالا چه خبرا؟ خر شدي... نه نه، ببخشيد. اردلان خر شد؟
کوسن مبل رو پرت کرد طرفم و گفت:
- دلشم بخواد. فعلا که رو ابراست.
- خب به سلامتي. کي ميرين ماه عسل؟
- بيشعور بذار عقد کنيم، عروسي کنيم، بعد مي ريم ماه عسل.
- خب کي؟
کارتي از داخل کيفش در آورد و گرفت به سمتم. مراسمش براي آخر مرداد بود. آهي کشيدم و گفتم:
- حيف.
اين بار بنفشه پريد وسط و گفت:
- حيفش ديگه تو کجاشه؟!
- نمي تونم بيام.
- چرا؟!
بغض گلوم و گرفت. خيلي وقت بود که قضيه رفتن منو پيگيري نکرده بودن و چيزي در اين مورد نمي دونستن؛ ولي هنوزم از هر کسي باهاشون راحت تر بودم. آهي کشيدم و گفتم:
- پونزده مرداد من بليط دارم.
هر دو با هم گفتن:
- هـــــــان؟
- آره.
بنفشه آب دهنش و قورت داد و گفت:
- مي ري کانادا؟
- آره.
- درست شد کارات؟
- آره.
شبنم با بغض گفت:
- اين شايان آب زير کاه چرا حرفي به من نزد؟
- شايد صلاح ندونسته.
- پس آرتان چي؟
- هيچي، نخواست که بمونم.
- غلط کرده. اون نخواد، تو بخواه. تو بمون. زندگيت و حفظ کن يابو.
زدم پس کله بنفشه و گفتم:
- حفظ کردن زندگي مال وقتيه که ازدواج قراردادي نباشه، نه واسه ما که هر دو مي دونستيم يه روزي تموم مي شه.
اشک شبنم جاري شد و گفت:
- بهش گفتي؟ مي ذاره بري؟
- مگه مي تونه نذاره؟ ولي خب حرفي هم بهش نزدم.
- بهش بگو. جان من بگو. به خدا آرتان دوستت داره.
- شايد دوستم داشته باشه ولي منو واسه هميشه نمي خواد. مي تونست بهم بگه. موقعيت هاي زيادي وجود داشت که حرف بزنه ولي هيچي نگفت.
- تو بهش فرصت دادي اصلا؟
- معلومه که دادم.
- مي دونم دروغ ميگي. اگه راست مي گي بهش بگو داري مي ري. اصلا شايد اونم بخواد باهات بياد. مگه نمي گي ويزاي اونم درست شده؟
- مال اون سه ماهه است.
- سه ماه هم سه ماهه. حق اونه که بدونه. مي دوني که بايد از اين ويزا استفاده کنه وگرنه مادام العمر ديگه نمي تونه سفري به کاناد داشته باشه؟ اين ظلمه.
- بهش مي گم ولي وقتي که خوستم برم.
- احمق نشو. آرتان رو از دست نده. به خدا بهتر از اون برات نيست ديگه. نيما هم که زن گرفت. نمي توني بشيني به پاي نيما.
آهي کشيدم و گفتم:
- بيچاره نيما. خيلي داره تو سرش مي زنه که من نرم آواره غربت بشم، ولي مي دونم دليلش بيشتر به خاطر آرتانه. خودش و به آرتان مديون مي دونه و حالا مي خواد اجازه نده زندگيش از هم بپاشه.
- واسه چي مديونه بهش؟
- به خاطر طرلان. طرلان با حرفاي آرتان راضي شد نيما رو بپذيره.
شبنم آه کشيد و رو به بنفشه گفت:
- پاشو بريم.
- کجا؟!
- پاشو بريم من يه عالمه کار دارم.
با ناراحتي گفتم:
- شبنم ناراحت شدي؟! به خدا خيلي دوست داشتم واسه عروسيت بيام.
- عروسي من به جهنم، ولي اين و بدون من نمي ذارم به همين راحتي بري.
- از اينم راحت تر مي رم شبنمي.
- بشين و تماشا کن.
براي عوض کردن بحث رو به بنفشه پرسيدم:
- تو چي کار مي کني با بهراد؟
پوزخندي زد و گفت:
- ببين کجاي کاري که الان يک ماهه من با بهراد تموم کردم خبر نداري.
- جدي؟
- آره.
- چرا؟!
- چون اونم مثل بقيه پسرا انتظاراتي ازم داشت که از عهده ام بر نمي يومد انجامشون بدم. براي همين هم تصميم گرفتيم کات کنيم.
- واي! چه بد.
- خيلي هم خوبه. من که عاشقش نبودم. بالاخره شاهزاده سوار بر سانتافه سفيد منم مياد.
شبنم با پريشاني گفت:
- پاشو بنفشه کم چرت و پرت بگو.
به نظرم حالت شبنم طبيعي نبود ولي به روي خودم نياوردم. به همون سرعتي که اومدن رفتن. حتي فرصت ندادن من از زايمان آتوسا چيزي بهشون بگم. با رفتنشون منم از خونه خارج شدم و رفتم سمت بيمارستان.
ساعت يازده شب بود. يعني کجا مونده بود؟ گوشيش و هم جواب نمي داد. اي خدا از دست اين بشر. شيطون ميگه يه شب برم از خونه بيرون ساعت دو بيام خونه تا بفهمه چه طعمي داره ها. دوست داشتم گريه کنم. انگار من براش هيچ اهميتي نداشتم. شايان زنگ و زد گفت بليط و گرفته. حالم بيشتر گرفته شد. نمي دونم چرا اميد داشتم که بليط گيرم نياد تا يکي دو ماه ديگه ولي من اگه شانس داشتم...
رفتم توي اتاق. دلم مي خواست همه قابا رو بزنم بشکنم. بايد يه جوري خودم و تخليه مي کردم. دو هفته ديگه قرار بود برم. دوست داشتم همه اين مدت و پيش آرتان باشم ولي آرتان با اين کاراش فرصت رو از هردومون مي گرفت.
صداي در بلند شد. ساعت از دوازده گذشته بود. نمي خواستم حتي از اتاق برم بيرون دوتا داد سرش بکشم. بي فکر! دراز کشيدم روي تخت. حالا که اومد خيالم راحت شده بود و مي تونستم راحت بخوابم. يهو در اتاق باز شد. ناخوداگاه نشستم. آرتان توي چارچوب در ايستاده بود. با موهاي ژوليده، چشماي به خون نشسته، قد و قامت فرو افتاده. همه چيز از يادم رفت. با ترس گفتم:
- آرتان!
آب دهنش و قورت داد. تکيه داد به چارچوب در و چشماش و بست. چي شده بود يعني؟ خدايا اين چش بود؟ رفتم طرفش. دستش و گرفتم توي دستم و گفتم:
- آرتان، چي شده؟ چرا اين جوري شدي؟ کجا بودي؟ چرا اين قدر دير اومدي؟
- ترسا؟
- جانم؟
اون دستمم گرفت توي دستش. نگاش و دوخت توي نگام و گفت:
- اينا راست ميگن؟!
ترسيدم. کي بهش چي گفته بود؟ نفس بريده گفتم:
- کيا؟
- ويزات درست شده؟ بليط گرفتي؟ داري مي ري؟!
پس بالاخره فهميد. کي بهش گفته بود؟! حالا زود بود. نمي خواستم اين دو هفته آخر خراب بشه. سرم و انداختم زير. برگشتم سمت تخت و نشستم لبش. گفتم:
- کي بهت گفت؟
اومد طرفم. جلوم ايستاد. دستام و گرفت. بلندم کرد. زل زد توي چشمام. چرا چشماش اين قدر سرخ بود؟ گفت:
- پس راست ميگن.
چيزي نگفتم. چند نفس عميق پشت سر هم کشيد و عقب گرد کرد. رفت از اتاق بيرون. بدون اين که کلمه اي حرف بزنه. بدون اين که بگه نرو، بگه بمون. اي لعنت به شماها! فقط مي خواستين روياهاي منو خراب کنين. من بيچاره فکر مي کردم تا بفهمه مي خوام برم، جلوم و مي گيره، نمي ذاره. شما با اين کار فقط منو داغون تر کردين. خودم و پرت کردم روي تخت. سرم و توي بالش پنهان کردم و اين قدر زار زدم تا خوابم برد و اصلا نفهميدم آرتان تا خود صبح توي اتاقش قدم رو رفته.
صبح که بيدار شدم سرم مثل کوه سنگين بود. تلو تلو خوران رفتم سمت دستشويي. دستم و پيش بردم تا در دستشويي رو باز کنم که چشمم خورد به يه يادداشت. خط آرتان بود:
- مي رم. مي رم که يه مدت نباشم. برمي گردم. نمي دونم کجا مي رم و نمي دونم کي بر مي گردم. شايد صداي دريا آرومم کنه. آرتان.
همون جا جلوي در دستشويي نشستم روي زمين. اشک صورتم و شست. هق هق کردم:
- آخه کجا رفتي؟! چرا اين روزاي آخر و داري از من دريغ مي کني؟ چرا داري خودت و زجر مي دي؟ چرا ازم نمي خواي نرم؟ آرتان به خدا من منتظر يه اشاره ام از تو. آرتــــــان.
اين که چقدر گريه کردم و چقدر ضجه زدم بماند، مهم نيست. مهم قلبم بود که هر روز بيشتر از روز قبل داشت زخمي مي شد.
چهار روز از نبودش گذشته بود. کسي يادي ازمون نمي کرد. حتي نيلي جون توي اين مدت يه زنگ بهمون نزده بود. خداروشکر! وگرنه من نمي دونستم بايد چه جوابي بهش بدم. توي اين مدت کارم شده بود غصه خوردن و گريه کردن. غذاي درست و حسابي نمي خوردم و مثل ميت شده بودم. زير چشمام گود افتاده، گونه هاي استخوني، موهاي ژوليده، لب ها ترک خورده. ترسايي شده بودم غير قابل شناخت. از دل تنگي رو به مرگ بودم. باورم نمي شد اين قدر دلتنگش باشم. شبا لباساش و بغل مي کردم تا خوابم مي برد. بعضي وقتا از زور ضعف حالت تهوع مي گرفتم. شايد بايد بستري مي شدم ولي نه، مرگ رو ترجيح مي دادم.
توي پنجمين روز داشتم مسير آشپزخونه به اتاقم رو طي مي کردم که در خونه باز شد و اومد تو. همون جا سر جام خشک شدم. اين آرتان بود؟! اين مرد ژوليده؟ با موها و ريش هاي آشفته، چشماي کدر و هيکل آب رفته، خود آرتان بود يعني؟!
ساکش و انداخت روي زمين. تکيه داد به ديوار و زل زد به من. اشک صورتم و خيس کرد. دويدم به طرفش. دستاش و باز کرد و من توي بغلش گم شدم. جور عجيبي منو به خودش فشار مي داد. انگار مي خواست با من يکي بشه. سر و صورتم و بوسيد. منم اون و مي بوسيدم. دلتنگي که شاخ و دم نداشت. هر دو براي هم دلتنگ بوديم. گفتم:
- خوش گذشت؟
فشارم داد و گفت:
- جهنم بود. يه جهنم واقعي.
صداش چرا اين قدر گرفته بود؟! يا خدا! اين آرتان من بود يا يه مرد غريبه که من نمي شناختمش؟ مثل بچه ها نق زدم و گفتم:
- چرا رفتي؟!
سرش و توي موهام فرو کرد. چند نفس عميق کشيد و گفت:
- بايد مي رفتم.
- تو چت شده آرتان؟!
- هيچي. چيزي نپرس ترسا.
تا کي لال بشم؟ تا کي خفه خون بگيرم؟ چرا هيچي نبايد بپرسم؟ من حرف دارم. من سوال دارم. چرا داري هم خودت و زجر مي دي هم منو؟ به چه جرمي بايد تنبيه بشيم؟ اين قرار لعنتي چيه بين من و تو؟ کاش از اول نديده بودمت آرتان. کاش هيچ وقت ازت خواستگاري نکرده بودم. خودم و از آغوشش کشيدم بيرون و خواستم برم توي اتاقم که دستم و گرفت و گفت:
- نرو. بيا بشين پيشم.
چقدر آرتان عوض شده بود. حتي لحن حرف زدنش ديگه اون اقتدار ثابت رو نداشت و چه دليلي داشت که من همه جوره دوسش داشتم و عاشقانه مي پرستيدمش؟ از خدا خواسته نشستم کنارش. دستش و انداخت دور شونه ام و منو چسبوند به خودش. با صداي آهسته اي گفت:
- کي؟
چي کي؟! سوالم و بلند پرسيدم:
- چي کي؟!
نفس پر صدايي کشيد و گفت:
- کي ميري؟!
انگار پرسيدن اين سوال براش سخت بود. و جواب دادنش براي من سخت تر.
- پونزدهم.
- ده روز ديگه.
- اوهوم.
ديگه حرفي نزد. خم شد. سرش و گذاشت روي پام و دراز کشيد. هنگ کرده بودم. چرا اين جوري شده بود؟! ديگه داشتم مي ترسيدم. نه اون حرفي از طلاق مي زد و نه من مي تونستم چيزي بگم. اي خدا، به هردومون صبر بده، يا توانايي اعتراف بده. دوست داشتم بگم. دوست داشتم همه چيز و بهش بگم، ولي... ولي آرتان با اين حالش مشخص بود که منو مي خواد، پس چرا اون چيزي نمي گفت؟ حتما دليلش براي خودش موجهه. شايد اگه منم بگم سرش و تکون ميده و ميگه متاسفم. نه، من طاقت نه شنيدن و ندارم. آرتان روي پام خوابيد. خوابش برد. درست عين پسر بچه اي که روي پاي مامانش خوابيده. منم سرم و به پشت کاناپه تکيه دادم و در حالي که موهاي آرتان و نوازش مي کردم چشمام و بستم. اصلا نفهميدم چي شد که خوابم برد. اون همه گريه زاري خسته ام کرده بود.
چشم که باز کردم روي تخت خواب بودم. زمان از دستم در رفته بود. نمي دونستم صبحه، شبه، عصره. مهم هم نبود. سرم بازم درد مي کرد. بلند شدم برم يه چايي درست کنم بخورم تا سرم بهتر بشه. آرتان توي اتاقش بود. چون از توي اتاقش صداي آهنگ مي يومد. طبق معمول.
- قرار نبود چشماي من خيس بشه
قرار نبود هر چي قرار نيست بشه
آهي کشيدم. چاي ساز رو زدم به برق و همون جا نشستم. حوصله چايي دم کردن نداشتم. يه ليوان پر کردم و گذاشتم جلوم. صداي آرتان از پشت سرم بلند شد:
- براي منم بريز.
نگاش کردم. ريشش هنوز روي صورتش بود و پيدا بود قصد اصلاح کردن نداره. يه ليوانم براي اون ريختم. نشستيم روبروي هم. به بخار چايي خيره شده بودم. چرا حرفي براي گفتن نداشتيم؟ چرا هر دو هر چند ثانيه يک بار آه مي کشيديم؟ چرا نگاهمون رو از هم مي دزديديم؟ چه دردمون بود؟! چايي رو داغ و داغ خوردم. بهتر از اين بود که بخوام بشينم جلوي آرتان و زل بزنم توي چشماش. بلند شدم برم که گفت:
- شام چي مي خوري زنگ بزنم سفارش بدم؟!
- هيچي.
- منم هيچي، ولي... بايد يه چيزي بخوريم.
بدون اين که برگردم گفتم:
ـ پيتزا مخصوص.
بلند شد رفت سمت تلفن. منم دراز کشيدم روي کاناپه. پيتزا رو که آوردن، آورد گذاشت روي ميز. حال نداشتم بلند بشم. اونم صدام نکرد. اومد دستم و گرفت و بلندم کرد. منو نشوند و خودش نشست کنارم. يه قاچ پيتزا برداشت و گرفت جلوي دهنم. از دست آرتان نمي تونستم نخورم. لبخندي بهش زدم و مشغول خوردن شدم. تموم که شد من يه قاچ برداشتم و گرفتم جلوي دهن اون. خم شد دستم و بوسيد و بعد آروم آروم شروع به خوردن کرد. نصف پيتزا رو دوتايي به زور خورديم. وقتي سير شدم بلند شدم و گفتم:
- مي رم بخوابم.
چند قدم بيشتر ازش فاصله نگرفته بودم که صدام کرد:
- تري؟
آي من قربون اون تري گفتنت بشم. گفتم:
- جانم.
- از امشب مي خوام بيام پيشت بخوابم. اشکالي که نداره؟
اين آرزوي من بود. مگه ميشه اشکالي داشته باشه؟ لبخندي زدم و گفتم:
- نه، چه اشکالي؟
سريع پاشد باقي مانده پيتزا رو گذاشت توي يخچال و دوتايي رفتيم توي اتاق. خوابيد گوشه تخت. منم لحاف و کنار زدم و کنارش خوابيدم. دستاش و پيچيد دور کمرم و منو کشيد توي بغلش. چه آرامشي داشت آغوشش. اين قدر اين آرامش برام زياد بود که از شباي ديگه زودتر و راحت تر خوابم برد.
***
دو روزه ديگه بيشتر به رفتنم باقي نمونده بود. آرتان دو روز در ميون مي رفت سر کار. همش خونه بود، ولي ديگه کاري به کارم نداشت. انگار همين که توي خونه بود براش کافي بود. خيلي خريد داشتم که انجام بدم ولي حوصله اش و نداشتم. بيخيال خريد شدم. هر چي مي خواستم از همون جا مي خريدم. بايد سند ويلام و مي دادم به شايان تا برام بفروشتش و پولش و حواله کنه. اون جا به پول نياز پيدا مي کردم. حتي ساک و چمدون هم نمي خواستم بردارم. يه ساک دستي کوچيک کفايت مي کرد که اونم بسته بودم و زير تخت گذاشته بودم. تنها چيزي که مي خواستم از خونه آرتان ببرم يکي از قاب عکساي کوچيکش بود. ديگه به بقيه چيزا نيازي نداشتم. بايد با همه خداحافظي مي کردم، ولي حتي توان اين کار و هم نداشتم. آرتان گفته بود که خودش به همه ميگه. نمي دونم چرا مي خواست اين کار و براي من انجام بده ولي در هر صورت مديونش مي شدم.
رفته بودم حمام. مي خواستم دوش بگيرم. اين چند وقته حوصله حمام رفتن هم نداشتم. اومدم بيرون. يه بويي مي يومد. خداي من! بوي سيگار بود. پريدم توي پذيرايي. چي مي ديدم؟! آرتان نشسته بود روي مبل و يه زير سيگاري جلوش بود پر از ته سيگار. لاي انگشتاي دستش هم يه نخ سيگار نصفه قرار داشت که ازش دود بلند مي شد. يه دفعه ديوونه شدم. زد به سرم . اين همون آرتاني بود که از سيگار متنفر بود؟ هموني بود که من به خاطرش کشيدن سيگار و با تموم لذتي که برام داشت ترک کردم؟! رفتم جلو. آرتان بهم خيره شده بود. شايد مي دونست براي چي دارم با غيض بهش نزديک مي شم، ولي هيچي نمي گفت. مثل مرده متحرک به من خيره شده بود. سيگار و از دستش کشيدم بيرون و انداختم توي جاسيگاري. دستم و بردم بالا و با تموم توان خوابوندم توي صورتش. دست خودم بيشتر درد گرفت. دو زانو نشستم رو زمين و به هق هق افتادم. از ته دل زار مي زدم. من آرتان و به اين روز انداخته بودم؟! آرتان دستش و از روي صورتش برداشت. زانو زد کنارم و منو کشيد توي بغلش. خواستم خودم و بکشم کنار که دستم و محکم گرفت. در گوشم زمزمه کرد:
- آدم وقتي يه نفر و مي زنه که بعدش خودش نبايد دلش به حالش بسوزه.
- ديـــــوونه.
- مرسي، ديگه چي؟
- براي چي؟ براي چي سيگار؟
آهي کشيد و گفت:
- براي يه ذره آرامش.
- پيدا کردي؟
- دريغ.
دستم و گذاشتم روي صورتش. خودم جاي سيليم و که سرخ شده بود بوسيدم و گفتم:
- براي سلامتيت ضرر داره. تو رو خدا نکش. من که رفتم...
لبام رو قفل کرد. انگار نمي خواست حرفي از رفتن بزنم و حقا که اين عملش صدا رو توي حنجره ام خفه کرد. يه بوسه طولاني ازم گرفت. بعد بلند شد منو بغل کرد و برد جلوي در اتاق گذاشت روي زمين و گفت:
- برو لباس تنت کن که سرما نخوري. من مي رم بيرون يه کاري دارم، زود بر مي گردم. باشه؟
با بغض گفتم:
- آرتان؟
- جانم؟
- سيگار نکشيا.
دستي به گونه اش کشيد و گفت:
- نه ديگه خانومي. تنبيه شدم.
- ببخشيد.
- نياز به عذرخواهي نيست. مگه من به خاطر اين عمل به تو سيلي نزدم؟ پس الان مستحقش بودم.
اين و گفت و رفت. کاش زود برگرده.
به اين فکر مي کردم که پس فردا صبح براي هميشه از ايران مي رم. خدايا؟ چرا سهم من غربت و آوارگي بود؟ درسته که خودم خواستم ولي خودمم که پشيمون شدم. خدايا اگه اين بلا قراره سرم بياد پس صبرش و هم بهم بده.
لباسم و عوض کردم. دوست داشتم هواي خونه رو به جاي تنفس کردن ببلعم. يه ليوان قهوه براي خودم درست کردم و رفتم توي اتاق آرتان. همه اتاقش بوي عطرش و مي داد. ولو شدم روي تختش. اشک دوباره روي صورتم پخش شد. داد زدم:
- کجا مي خواي بري لعنتي؟! عوضي مغرور. اين غرور به چه دردت مي خوره وقتي داره عشقت و ازت مي گيره؟ مي خواي بري اون جا عزاي عشقت و بگيري؟ ترساي احمق بيشعـــــور.
صورتم و توي بالش پنهان کردم و از ته دل زار زدم. برام خيلي سخت بود. نمي دونم چند ساعت گذشته بود. هرازگاهي آروم مي شدم. نيم ساعتي به در و ديوار زل مي زدم و بعد دوباره گريه رو از سر مي گرفتم. نمي دونم چند ساعتي گذشته بود که دستي نشست سر شونه ام. سرم لاي بالش بود و هق هقم هوا. سريع چرخيدم. آرتان با قيافه اي پکر کنارم نشسته بود. نشستم و خودم و انداختم توي بغلش. منو فشار داد به خودش. دستش و کرد توي موهام. در گوشم زمزمه کرد:
- گريه براي چيه دختر خوب؟!
سرم و فرو کردم توي سينه اش. يقه اش طبق معمول باز بود. اشکام مي ريخت روي سينه برهنه اش. يه دفعه منو کشيد بالا. زل زد توي چشمام و سرش و آورد جلو. چنان محکم لباش و چسبوند روي لبام که نفس تو سينه ام حبس شد و هيچي نتونستم بگم. محتاج بوسه هاش بودم. محتاج آغوش گرمش. منو خوابوند گوشه تخت. خودشم دراز کشيد کنارم و محکم بغلم کرد. فکر جدايي ازش داشت ديوونه ام مي کرد. هي مي خواستم دهن باز کنم بگم نمي خوام برم، ولي بازم جلوي خودم و گرفتم. من مي رفتم. آرتان بايد مي يومد دنبالم. زمزمه وار گفتم:
- آرتان؟
- جانم؟
- به بابا اينا گفتي که من مي خوام برم؟
- آره.
- پس چرا هيچ خبري ازشون نيست؟
فشارم داد و گفت:
- من ازشون خواستم اين دم آخري کاري به کارت نداشته باشن.
- اونا که مي دونن من دارم مي رم براي هميشه. حتي نمي خوان روز آخر رو پيش من باشن؟
- فردا روز آخريه که تو ايراني. برو خونه بابات. آتوسا و بقيه هم ميان اون جا. از همون جا هم برو فرودگاه.
چه راحت حرف مي زد. مي گفت برو! نمي گفت مي ريم. گفتم:
- مگه تو نمياي؟
آهي کشيد. نشست سر جاش و گفت:
- بلند شو که مي خوام امشب يه شب به ياد موندني بسازيم.
- چه جوري؟
- پاشو تا بهت بگم.
بلند شدم ايستادم. دستم و کشيد به سمت نشيمن. منو نشوند روي مبل و گفت:
- حالا بشين ببين آرتانت چه مي کنه.
آرتانم؟! کاش آرتان من بودي.
رفت توي آشپزخونه. پيشبند به خودش بست و مشغول آشپزي شد. سرک کشيدم و گفتم:
- چي کار مي کني؟!
- غذا مي پزم عزيزم. اين طور که پيداست نه تو نهار خوردي نه من.
- بيام کمک؟
- نخير. شما فقط تلويزيون نگاه کن. من خودم همه کارا رو مي کنم.
لبخند زدم. با اين مهربونياش مي خواست بيشتر آتيشم بزنه. از بوي بادمجون سرخ شده فهميدم مي خواد بادمجون درست کنه. از کجا مي دونست غذاي مورد علاقه من بادمجونه؟! چقدر هم هوس کرده بودم. پاشدم دويدم سمت دستشويي.
آرتان ميز و چيده بود. با يه دسته گل طبيعي، چند تا شمع، دو تا صندلي کنار هم. خودشم يه دست لباس خوشگل پوشيده بود. کنار ميز تعظيمي کرد و گفت:
- بفرماييد بانوي من.
با خنده نشستم روي صندلي و آرتان صندلي رو هل داد جلو. خودشم نشست کنارم و برام برنج کشيد. چه بادمجوني! با خنده گفتم:
- از کجا مي دونستي غذاي مورد علاقه من چيه؟!
- عزيز بهم تقلب رسوند.
يعني اين قدر براش مهم بودم که از عزيز سوال کرده بود؟ خدايا دارم ديوونه مي شم. يه راهي پيش روم بذار. چند قاشق که خوردم تازه فهميدم چقدر آشپزيش محشره. با اين که اشتهام کم بود ولي نمي تونستم از اون غذاي فوق العاده خوشمزه بگذرم. تا تهش و زير نگاه هاي مشتاق آرتان خوردم. چرا اين قدر مهربون شده بود؟ چرا ديگه داغون نبود؟ چرا ريشاش و زده بود؟! با خودش کنار اومده بود؟ يا دلش به حال من سوخته بود؟ هر چي که بود خوب بود. غذا که تموم شد با کمک هم ميز و جمع کرديم. آرتان رفت توي اتاقم. داد زدم:
- کجا مي ري آقا؟!
برگشت. يه لباس کوتاه مشکي دستش بود. يکي از لباسايي بود که به خاطر باز بودنش هيچ جا نمي تونستم بپوشمش. پشتش تا پايين کمر باز بود. يقه اش هفتي و خيلي باز بود. قدشم تا بالاي رونم بود و اگه خم مي شدم... بلـــــه! لباس و گرفت به طرفم و گفت:
- اين و مي پوشي؟!
با تعجب نگاش کردم. چه دليلي داشت؟! ولي امشب شب آرتان بود. لباس رو گرفتم و رفتم توي اتاق تا بپوشمش. لباس و که پوشيدم خودم از خودم خوشم اومد. يه دستي هم توي صورتم بردم و موهام و هم ريختم دورم. همين جور خوب بود. تا رفتم بيرون، صداي موسيقي بلند شد. خداي من! چه نور پردازي قشنگي. آرتان هم کت و شلوار پوشيده بود و کراوات زده بود. قدم قدم بهم نزديک شد. آهنگ آرامش بود. بهنام صفوي. همون که شب عروسي براي اولين بار باهاش رقصيديم. چرا اين آهنگ؟!
دستم و گرفت. با يه حرکت منو کشيد تو بغلش. در گوشم زمزمه کرد:
- اولين بار که باهات رقصيدم... با اين آهنگ بود. يادته؟
بهنام صفوي داشت مي خوند:
چشات آرامشي داره، که تو چشماي هيشکي نيست
مي دونم که توي قلبت به جز من جاي هيشکي نيست
زل زدم توي چشماش. چشماي آرومش. چشماي آرام بخشش . سرم و تکون دادم. گفت:
- عاشق رنگ چشماتم.
اين چش شده بود امشب؟! عاشق؟! عاشق چشماي من؟! بهنام هنوز داشت مي خوند:
چشات آرامشي داره که دورم مي کنه از غم
يه احساسي بهم مي گه دارم عاشق مي شم کم کم
تو با چشماي آرومت بهم خوشبختي بخشيدي
خودت خوبي و خوبي رو داري ياد منم مي دي
تو با لبخند شيرينت بهم عشق و نشون دادي
تو روياي تو بودم که واسه من دست تکون دادي
اين بار نوبت من بود که يه چيزي بگم. آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
- تو خيلي خوبي آرتان.
- نه بهتر از تو.
از بس تو خوبي مي خوام باشي تو کل روياهام
تا جون مي گيرم با تو باشي اميد فرداهام
از بس تو خوبي مي خوام باشي تو کل روياهام
تا جون مي گيريم با تو باشي اميد فرداهام
چشات آرامشي داره که پا بند نگانت مي شم
ببين تو بازي چشمات دوباره کيش و مات مي شم
بمون و زندگيم و با نگاهت آسماني کن
بمون و عاشق من باش بمون و مهربوني کن
اين بار يه حس عجيبي داشت با اين آهنگ بهم دست مي داد. يه جور عجيب غريبي داشتم باهاش لذت مي بردم. ديگه نوشیدنیي در کار نبود، ولي من دوباره داشتم داغ مي شدم. انگار همه وجودم داشت عشق آرتان و حس مي کرد. انگار با تموم وجودم داشتم حس مي کردم که اونم عاشق منه. اونم مي خواد من بمونم.
تو با چشماي آرومت بهم خوشبختي بخشيدي
خودت خوبي و خوبي رو داري ياد منم ميدي
تو با لبخند شيرينت بهم عشق و نشون دادي
تو روياي تو بودم که واسه من دست تکون دادي
از بس تو خوبي مي خوام باشي تو کل روياهام
تا جون مي گيرم با تو باشي اميد فرداهام
آهنگ داشت تموم مي شد. سرم و گرفتم بالا. زل زدم توي چشماي آرتان. سرش و آورد پايين. ذره ذره، با همه احساسش، و من اين و حس مي کردم. دوباره من پر کاهي شدم روي دست هاي پر قدرت آرتان. دوباره اتاق، و بسته شدن در، با پاي آرتان.
چشمام و باز کردم. صبح بود و همه تنم کوفته شده بود انگار. نشستم روي تخت. آرتان کو؟! کنارم نبود. از جا پريدم. دويدم از اتاق بيرون. نکنه رفته سر کار؟! اين روز آخر... قرار بود بريم خونه بابا اينا. ولي نه، گفت برو. نگفت مي ريم. دويدم سمت تلفن. مي خواستم شماره اش و بگيرم ببينم کجاست. بايد بر مي گشت. ديشب يه احساسي بهم مي گفت همه چيز تموم مي شه. ديگه جدايي به وجود نمياد. حس مي کردم صبح که بيدار مي شم آرتان بليطم و جر داده و ميگه نمي ذارم بري. چه روياهايي داشتم. تلفن رو که برداشتم چشمم خورد به يادداشت کنار تلفن. دستم لرزيد. گوشي از دستم افتاد. کاغذ رو برداشتم:
- سلام ترساي من. صبحت بخير. دنبالم نگرد. بهم زنگ هم نزن. گوشيم خاموشه. نمي تونستم بيام واسه بدرقه کردنت. براي همين نموندم. مواظب خودت باش. خيلي ها براي بدرقه ات ميان. برو خونه بابات. اميدوارم آينده شيريني در انتظارت باشه. هم در انتظار تو و هم من. ديگه داري به آرزوت مي رسي. ممنون که اين مدت منو تحمل کردي، با اخلاقي که خودم خوب مي دونم چندان تعريفي نداره. از اين جا به بعد ديگه لازم نيست تحملم کني. بدرقه تو برام سخت بود. هيچ وقت از من نخواه که بدرقه ات کنم. شوهر تو، آرتان.
نشستم پاي کنسول. دلم مي خواست جيغ بزنم. دوست داشتم همه موهام و دونه به دونه بکنم. داد زدم:
- به چه حقي رفتي؟! چرا رفتي؟! بايد مي موندي. بايد منو هم نگه مي داشتي. ترسو، بزدل. مي خواستي با اين کارت چي رو ثابت کني؟ مردونگيت رو؟ من لايق يه خداحافظي هم نبودم؟! نمي بخشمت آرتان. بد داغي گذاشتي روي دلم. هچ وقت نمي بخشمت.
اين قدر گريه کردم که بيحال شدم. به سختي از جا بلند شدم. کشان کشان خودم و رسوندم توي دستشويي. آبي به دست و صورتم زدم. ژيلت آرتان توي قفسه بود. برش داشتم. گذاشتم روي رگ دستم. زندگي رو بدون آرتان نمي خواستم. چشمام و بستم. ندايي از درونم فرياد کشيد:
- احمق، ترسو و بزدل تويي. تويي که قدرت جنگيدن نداري. بيچاره خودکشي کار آدماي ضعيف و بدبخته. بکش خودت و که اون دنيا رو هم نداشته باشي. الان وقتشه که روي پاي خودت وايسي و نشون بدي که مي توني. الان وقت اثباته نه مرگ.
با گريه ژيلت رو پرت کردم توي دستشويي. صداي آيفون بلند شد. با اين فکر که ممکنه آرتان باشه، پريدم سمت آيفون، ولي آتوسا بود. درسا کوچولو هم توي بغلش بود. با ديدن درسا بي اختيار لبخند زدم و جواب دادم:
- بله؟
- خاله ترسا، بدو بيا پايين مي خوايم بريم خونه بابايي.
چي مي گفتم؟ اگه مي گفتم حوصله ندارم رسواي همه مي شدم و همه مي فهميدن چه مرگمه. يعني آرتان نبودن خودش و چه طوري توجيه کرده بود؟ هر طوري هم که اين کار و کرده بود بايد ازش ممنون مي شدم، چون کار منو راحت کرده بود. زمزمه وار گفتم:
- الان ميام.
- اگه بارت سنگينه تا ماني بياد کمکت.
- نه، چيز زيادي نيست.
- پس بدو.
رفتم داخل اتاق. ساکم و از زير تخت کشيدم بيرون. کيف دستيم و هم برداشتم. باورم نمي شد دارم براي هميشه از اين خونه مي رم. مدارکم و چپوندم داخل کيفم. همين طور بليطم رو. نامه آرتان و هم برداشتم. دوست داشتم دست خطش و داشته باشم. عطرش و هم برداشتم. براي رفع دلتنگي بد نبود. جلوي در خونه آخرين نگاه و به خونه و وسايلش انداختم. به عکساي آرتان روي ديوار، به آشپزخونه شيکمون، به کاناپه و تلويزيون. اومدم بيرون. در و کوبيدم به هم. همه چي تموم شد.
کليد و گذاشتم توي گلدون پشت در. بعدا بهش مي گفتم برش داره. رفتم داخل آسانسور. نوزده، هجده، هفده... لابي. آخرين باري بود که اين خانوم با اون صداي قشنگش بهم گفت لابيه، گمشو پايين. به لابي خوشگل ساختمون با حسرت نگاه کردم. بعد از من کي مي شد صاحب اين خونه خوشگل؟ نگهبان با ديدنم از جا پريد:
- روز بخير خانوم دکتر.
پوزخندي زدم. مي خواستم بگم ديگه خانوم دکتر نيستم، ولي فقط سري براش تکون دادم و رفتم بيرون. حتي براي اونم دلم تنگ مي شد. امروز جواباي کنکور مي يومد، ولي برام مهم نبود. امشب تولد آرتان بود. آخ ارتان، کاش بودي.
ماني با ديدنم سريع جلو اومد. ساکم و گرفت و شروع کرد به سر به سر گذاشتنم، ولي حتي حوصله اون و هم نداشتم. درسا رو از بغل آتوسا کشيدم بيرون. با اون لباي غنچه ايش و چشماي گردش زل زده بود بهم. شايد فقط اون بود که مي تونست آرومم کنه.
****
مسافرين پرواز شماره 764 به مقصد آنتاليا ترکيه، هر چه سريع تر کارت هاي پرواز خود را دريافت کرده و بار خود را به قسمت باربري تحويل بدهند.
چون از ايران پرواز مستقيم به کانادا نداشتيم بايد اول مي رفتم ترکيه. نيم ساعتي اون جا مي موندم و بعد سوار هواپيما به مقصد ونکوور مي شدم. ماني بليطم و گرفت و رفت که بقيه کارا رو انجام بده. چرا همه شاد بودن؟ اين قدر از رفتنم خوشحال بودن؟ شبنم و بنفشه کنارم ايستاده بودن و داشتن مي خنديدن. نيلي جون، پدرجون، بابا، عزيز، آتوسا، ماني، نيما، طرلان. همه بودن. همه لبخند مي زدن. پس چرا من نمي تونستم بخندم؟ چرا چشمام همش دنبال سايه اي از آرتان بود؟! چرا نمي تونستم دلم و يه دل کنم و بگم اون که رفته ديگه هيچ وقت نمياد؟!
شماره پرواز دوباره اعلام شد. ماني با کارت پرواز و بليط برگشت و داد دست من. مي خواستم زودتر برم. حوصله نداشتم. حوصله هيشکي رو نداشتم. تند تند با همه خداحافظي کردم. همه رو بوسيدم. فقط توي آغوش بابا يه کم بيشتر موندم. حس مي کردم بهش خيانت کردم. بعد از اون به سرعت از جمعشون فاصله گرفتم. حتي برنگشتم ببينم آيا الان هم دارن مي خندن؟ حتي يه نفر هم پشت سرم گريه نکرده؟ رفتم توي صف. پاسپورتم بايد مهر مي شد. همه کارا با سرعت انجام شد. شايدم من اين طور حس مي کردم، چون منتظر بودم هر لحظه آرتان برسه و نذاره برم.
ولي اين اتفاق نيفتاد. تا به خودم اومدم توي هواپيما بودم و هواپيما داشت اوج مي گرفت. خداحافظ شهر من، خداحافظ کشور من، خداحافظ عشق من.
توقف توي ترکيه حدود يک ساعتي طول کشيد ، که البته من همش رو با فکر به آرتان و درست شبيه آدماي گيج و منگ سپري کردم. انگار که قلبم توي سينه طپش نداشت. همين که آرتان توي اين روزاي آخر مي اومد تو ذهنم حس مرگ رو با همه وجودم حس مي کردم. پرواز ترکيه به کانادا طولاني و خسته کننده بود. وقتي از هواپيما پياده شدم حس مي کردم کوه کندم!
توي صف تحويل چمدون ايستاده بودم. حالا خوبه يه ساک کوچيکم بيشتر نداشتم. همه آزادانه با لباساي باز و بدون حجاب از اين طرف به اون طرف مي رفتن. پس چرا شال من هنوز روي سرم بود؟ چرا مانتوم و در نياوردم؟ چرا برام مهم نيست؟ مگه من دنبال آزادي نبودم؟ خب اينم آزادي، چرا ازش استفاده نمي کنم؟! بغض گلوم و فشار مي داد و داشتم خفه مي شدم. بايد از اين فرودگاه درندشت لعنتي خودم و مي رسوندم به يه هتل. بعد مي رفتم دنبال خونه. چه قدر کار داشتم ولي هيچ حوصله اي براي انجامشون نداشتم. بالاخره ساکم روي ريل نمايان شد. کشيدمش سمت خودم. راه افتام سمت خروجي. چه هواي خفقان آوري داشت. هوايي که آرتان توش نفس نکشه خفقان آور مي شه ديگه.
- ترسا؟
جلل الخالق. حتما خيالاتي شدم. ببين آرتان چه به روزم آوردي که صداتم دست از سرم بر نمي داره. نکنه تو شهر غريب ديوونه هم بشم؟! دوباره و اين بار بلندتر شنيدم:
- تري؟
سر جا خشک شدم. جرئت نداشتم برگردم پشت سرم و نگاه کنم. يه بار ديگه، خدايا نوکرتم. فقط يه بار ديگه. دعام چه زود مستجاب شد:
- تري من؟
خدايا نوکرتم بهم قدرت بده بچرخم. دستاش از پشت دورم حلقه شد. منو چسبوند به خودش و زير گوشم گفت:
- نمي خواي برگردي عاشقت و ببيني؟
نفس تو سينه ام حبس شده بود. اشک هجوم آورد به چشمام. ديگه نتونستم تحمل کنم. سريع برگشتم و شيرجه زدم توي آغوشش. بازم بوي عطرش، بازم نفساي گرمش، بازم صداي فوق العاده اش. آرتان من و با يک حرکت از زمين کند. چند دور با شادماني روي هوا چرخوند. نمي دونستم بخندم يا گريه کنم. خواب بودم يا بيدار؟ آيا واقعا به بزرگترين آرزوم رسيده بودم؟
آرتان منو گذاشت روي زمين. ساکم و برداشت و گفت:
- بريم.
ناخوداگاه پرسيدم:
- کجا؟!
غش غش خنديد و گفت:
- چيه؟ نکنه مي خواي نيومده برگردي؟ من ديروز تا حالا توي هتل داشتم در و ديوارا رو نگاه مي کردم تا تو بياي بريم ماه عسلمون رو برگزار کنيم .
- ماه عسل؟!
دستش و انداخت دور کمرم. منو فشار داد به خودش و گفت:
- پس فکر کردي چه طوري همه اجازه دادن تو بياي؟ به اين راحتي؟! چون مي دونستن من مي خوام سورپرايزت کنم و اين جا منتظرتم تا با هم ماه عسل عقب افتاده مون رو جشن بگيريم.
دوباره به گريه افتادم. منو اين همه خوشبختي محاله! سريع منو در آغوش کشيد و گفت:
- گريه بسه خانوم من.
- آرتان بايد خيلي چيزا رو برام توضيح بدي.
- چشم خانوم. چرا مي زني؟
دوتايي سوار تاکسي شديم. سرم و تکيه دادم به شونه اش. هنوزم باورم نمي شد که اين آرتانه کنارم نشسته. رسيديم به هتل. رفتيم داخل. چه هتلي بود! آرتان گل کاشته بود. کليد رو گرفت و دوتايي رفتيم به سمت اتاقمون. چه اتاق بزرگ و شيکي بود. نشستم لب تخت. اومد نشست کنارم. دستم و گرفت توي دستش. سريع گفتم:
- بگو. همه چي رو برام تعريف کن.
لبخندي زد. صورتم و نوازش کرد و گفت:
- از وقتي که خودم و شناختم همه ازم تعريف مي کردن. پدرم، مادرم، دوستام، و خلاصه همه اطرافيانم. همين باعث شده بود که خيلي مغرور بشم. هيچ کس رو در حد خودم نمي دونستم. تمايلي به برقراري رابطه با هيچ جنس مخالفي نداشتم. توي دانشگاه خيلي از دخترا طرفم مي يومدن و روي خوش نشون مي دادن ولي من حاضر به دوستي با هيچ دختري نبودم. از ازدواج هم به شدت بيزار بودم و تصميم داشتم تا آخر عمر تنها بمونم. يه جورايي جز پول در آوردن هيچ چيز ديگه اي برام اهميت نداشت تري. تا اين که برنامه پنج شنبه شب ها پيش اومد و با بچه ها پاتوق رو کشف کرديم. تفريح من در کل هفته رفتن به اون رستوران بود و بعضي وقت ها هم رفتن به مهموني هاي دوستام. از همون اول که اون جا اومديم بچه ها زوم شدن روي شما. به خصوص تو خيلي توي چشم بودي. متوجهت بودم ولي نمي خواستم به دلم اجازه بدم متوجه هيچ دختري بشه. چيزي که بيشتر از زيبايي صورتت منو جذبت مي کرد غرورت بود و اين که هيچ توجهي به پسراي اطرافت نداشتي، همين. کم کم هم برام عادي شدي مثل بقيه دخترا. تا اين که تو اون پيشنهاد رو به من دادي. يه لحظه همه چيزاي بد با هم اومدن توي ذهنم ولي، وقتي دوباره ازم خواستي بشينم توي نگاهت عجز رو ديدم. فهميدم حرفات دروغ نيست. درک کردم که داري حقيقت رو ميگي و بايد بهت فرصت بدم تا حرفات و کامل بگي. شايد به خاطر ديدي که از قبل بهت داشتم دوباره نشستم، وگرنه اگه کسي جاي تو بود محال بود به ادامه حرفاش گوش کنم. تو جسور بودي و بي پروا و همين منو جذبت مي کرد. روي پيشنهادت فکر کردم. بد فکري نبود. از شر نيلي هم راحت مي شدم. حداقل ديگه دست از سرم بر مي داشت و گير نمي داد که ازدواج کنم، ولي کاش اين کار و نکرده بودم. من که از غرور تو خوشم اومده بود چطور نتونستم تصورش و بکنم که يه روزي هم ممکنه اسيرت بشم؟ من بايد از تو دوري مي کردم ولي نکردم و با سر افتادم توي دامت.
به اين جا که رسيد خنديد و با شيطنت قلقلکم داد. غش غش خنديدم و گفتم:
- نکـــــن. بقيه اش و بگو.
دوباره صاف نشست. نفسي کشيد و ادامه داد:
- توي مراسم خواستگاري و بله برون برام يه دختر عادي بودي هنوز، ولي بازم مي فهميدم که با همه فرق داري. هر کس ديگه اي جاي تو بود مهريه بالا رو قبول مي کرد، يا اين که جواب خواستگاري رو زود مي داد ولي تو... تري وقتي بهت زور مي گفتم و تو زل مي زدي توي چشمام، درست عين يه بچه گربه مي شدي که من هوس مي کردم فشارش بدم. سرتق تر از اين حرفا بودي. شب عروسي توي لباس عروسي... خداي من! اصلا فکرشم نمي کردم که اين قدر ملوس باشي. باور کن اگه چند لحظه بيشتر توي اتاقت مي موندم کار دست خودم و خودت مي دادم. اون اوايل کمتر با ديدنت هيجان زده مي شدم. لباساي بازي مي پوشيدي ولي برام مهم نبود. چون علاقه زيادي بهت نداشتم. برام مثل يه هم خونه ساده بودي. بود و نبودت خيلي هم مهم نبود، ولي کم کم. هر چه بيشتر مي گذشت تاثير تو روي من بيشتر مي شد و هر چي اين تاثير بيشتر مي شد غيرت من روي تو بيشتر مي شد. حس مي کردم تو مال خودمي، کسي حق نداره نگات کنه، باهات حرف بزنه، باهات برقصه. تو رو فقط براي خودم مي خواستم ولي نمي دونستم هم ازت چي مي خوام؟ حتي با خودم و دلم هم رو راست نبودم. فقط شيطنتات و دوست داشتم. آلمان که رفتم روزي نبود که دلم هوات و نکنه، ولي مغرورتر از اوني بودم که بهت زنگ بزنم. وقتي تو زنگ زدي خيلي خوشحال شدم ولي اين قدر از دستت دلخور بودم که نتونم اون جوري که لايقته تحويلت بگيرم. خودم بعضي وقتا از دست خودم عصبي مي شدم. سر خودم داد مي زدم که مگه اسير توئه؟! ولي هيچ جوابي براي حرفام نداشتم. اسم نيما رو که مي آوردي همه تصوراتم به هم مي ريخت. تو جلوي من خيلي کوتاه مي اومدي و من حس مي کردم دوستم داري، ولي وقتي از نيما حرف مي زدي يا باهاش حرف مي زدي حس مي کردم اشتباه فکر کردم و تو منتظر روزي هستي که از من جدا بشي و زن نيما بشي. يعني حتي از تصور اين که تو بري با يه نفر ديگه يا يه نفر ديگه در گوشت زمزمه عاشقونه سر بده ديوونه مي شدم. حالت مرگ بهم دست مي داد. احساسم رو خيلي کنترل مي کردم که چيزي ازش نفهمي. نمي خواستم نامردي کنم. من بهت قول داده بودم کمکت کنم که بري، ولي خب بعضي وقتا احساسم از دستم خارج مي شد. مثل همون روز که پات در رفت.
آهي کشيد و گفت:
- اون لحظه ها گفتن نداره. تصميم داشتم نگهت دارم حالا به هر قيمتي. پس تو کنکور ثبت نامت کردم و برات کلاس گذاشتم. بايد براي خودم حفظت مي کردم. مطمئن بودم ديگه هيچ وقت هيچ کس نمي تونه جاي ترسام و برام پر کنه. ترسا تو براي من يه گلوله نمک بودي. بعضي وقتا از دست کارات توي اتاقم تا ساعت ها مي خنديدم. از لحن حرف زدنت، بازيگوشيات، نمي دوني چقدر دوست داشتم توي بغلم نگهت دارم و با هم بخوابيم. اين قدر نوازشت کنم تا سرت رو بذاري روي سينه ام و بخوابي؛ ولي جرئت نداشتم بيام طرفت. قسم خورده بودم تا وقتي که خودت نخواي کاريت نداشته باشم. نمي خواستم فکر کني به زور بهت نزديک شدم. تو بت من بودي. من توي خلوت خودم مي پرستيدمت. حالا چطور مي تونستم برخلاف ميلت کاري رو انجام بدم؟ هر چي هم که برام سخت بود جلوي خودم و مي گرفتم. اون شبي که برام عربي رقصيدي... ترسا از اون شب هر چي بگم کم گفتم. رقص تو، آخر شب لباس تو، عکساي تو، بدتر از همه روي عسلي کنار تختت، اختيارم از دستم رفت. تو پيش من خوابيده بودي و من تا صبح با نگام نوازشت مي کردم. اون شب لال شده بودم. هيچي بهت نگفتم در حالي که مي دونستم کارم اشتباهه، اما دست خودم نبود. از زور خوشحالي زبونم بند اومده بود. صبح تازه فهميدم چه کاري کردم. مي خواستم سر ميز صبحانه بهت بگم چه احساسي داشتم، اما... سردي تو... حرف از رفتن که زدي... واي. چي بگم که تو دختر کوچولو توي اين مدت دل و دين منو به باد دادي. اون شب بهترين شب زندگيم بود و فرداهاش بدترين روزا. افسردگي تو داشت منو تحليل مي برد. هيچ کاري نمي تونستم برات بکنم در حالي که دوست داشتم همه کاري برات بکنم. خدا مي دونه به هر دري زدم تا راهي براي درمانت پيدا کنم تا اين که خودت خداروشکر خوب شدي و منو به آرامش رسوندي ولي ديگه نمي خواستم بهت نزديک بشم. نمي خواستم دوباره اون روزاي تلخ رو بچشم. مي ترسيدم باز حالت بد بشه. منم اون قدر آزاد نبودم که بتونم درمانت کنم. امان از دست اين غرور لعنتي. اون شب توي مهموني، توي بغل تو، دستاي تو، لباي تو، توي ماشين...
اينا رو مي گفت و دوباره آروم آروم داشت بهم نزديک مي شد. سريع خودم و کشيدم کنار و با خنده گفتم:
- کي به تو گفت من دارم مي رم؟
آهي کشيد و گفت:
- شبنم و نيما.
- چي؟!
- اونا خودشون رو به من و تو مديون مي دونستن. مي خواستن ما رو به هم برسونن. خبر بد رو دادن، منو داغون کردن و رفتن. نمي دونستم بايد چي کار کنم. اون شب رفتم بام تهران، اون قدر فرياد کشيدم که حنجره ام زخم شد. خدا رو صدا کردم تا خودش تو رو برام نگه داره. تا دو سه روز آخر هيچي به ذهنم نمي رسيد. راستش و بخواي از اعتراف مي ترسيدم. مي ترسيدم بهم بگي نه. مي ترسيدم هنوزم کانادا برات مهم تر از من باشه. مي ترسيدم احساست فقط عادت باشه به هم خونه ات. از همه چي مي ترسيدم، ولي ديدم نمي شه. ديدم بدون تو دووم نميارم. حتي يه لحظه. اين بود که گفتم ميام اين جا، مي يام به استقبالت. هچ وقت دوست ندارم بدرقه ات کنم. استقابال رو بيشتر دوست دارم. رفتم ويزام و از شايان گرفتم و با کمک خودش سريع بليط تهيه کردم. اون شب که با هم رقصيديم رو يادته؟ پريشب؟
- مگه مي شه يادم بره؟
- اون شب... وقتي اومدم خونه، ديگه همه کارام و کرده بودم. ديگه آروم بودم. مي خواستم فقط باهات خوش باشم. حتي اگه احساست به من عادت هم باشه من تصميم دارم تو رو عاشق کنم. عاشق ترين زن دنيا.
سرم و گذاشتم روي سينه اش و با ناز گفتم:
- من عاشق ترين زن دنيا هستم.
دستم و بوسيد و گفت:
- قربونت برم الهي عزيز دلم.
تصميم گرفتم اعتراف کنم. با خنده گفتم:
- آرتان؟
- جانم؟
- اون شب رو يادته که موش افتاد تو مهمونيت؟
ريز خنديد و گفت:
- بله.
- کار من بود.
پيشونيم و بوسيد و گفت:
- مي دونم عزيزم.
صاف نشستم و با تعجب گفتم:
- هان؟!
- نگهبان فرداش که داشتم مثل ديوونه ها دنبالت مي گشتم بهم گفت که شب قبل با يه دختري اومدي خونه. همون جا فهميدم کار تو و يکي از دوستات بوده.
- واي! عصباني نشدي؟
- نه، خنده ام گرفت و بيشتر دلم برات تنگ شد.
- يه سوال بپرسم؟
- صد تا سوال بپرس قشنگم.
- تو مرصع پلو با خورش کرفس دوست داري؟
دوباره خنديد و گفت:
- نه.
- پس چرا اون شب خوردي؟!
- چون تو پخته بودي. تو سنگم بذاري جلوي من با فکر به اين که دستاي کوچولو و خوشگل تو برام حاضرش کرده با اشتها مي خورم.
ديگه طاقت نياوردم. شيرجه زدم روي صورتش و لباش رو بوسيدم. اونم که انگار منتظر اين حرکت بود سريع منو کشيد توي بغلش و همراهيم کرد. دستش رفت سمت دکمه هاي مانتوم که حس کردم همه محتويات معده ام هجوم آوردن به سمت دهنم. هلش دادم اون طرف و پريدم توي دستشويي. هر چه خورده و نخورده بودم رو بالا آوردم. آرتان پشت سرم با نگراني گفت:
- تري؟ چت شد؟ مسموم شدي؟ تو هواپيما چيزي خوردي؟!
خنديدم. آبي زدم به صورتم. برگشتم، انگشتم و گذاشتم روي لباش و گفتم:
- نه عزيزم. داشتم يواشکي از تو براي خودم يه يادگاري مي آوردم که... تا الان آروم بود ولي تا باباش و ديد به هيجان افتاد.
آرتان مات شد روي من و شکمم. دستم و گذاشتم روي شکمم و گفتم:
- خدا کنه پسر باشه. يه پسر از تو که همه وجودمي.
يه دفعه از جا کنده شدم. صداي جيغ هاي هيجان زده من توي فرياد شادي آرتان گم شد. منو بغل کرده بود و دور خودم مي چرخوند. با خنده گفتم:
- ديوونه الان حالم بد ميشه بچه ات رو بالا ميارم. باور کن ديگه هيچي تو معده ام باقي نمونده.
منو نشوند لب تخت. جلوي پام زانو زد. دستم و گرفت و گفت:
- باورم نمي شه. يعني من به همه آرزوهام رسيدم ترسا؟ من دارم بابا مي شم؟ باباي بچه اي که مامانش تويي؟ الهي فداي جفتتون بشم.
خودم و چسبوندم بهش و گفتم:
- فقط کاش هيکلش به باباش نره که... خيلي بد مي شه.
خنديد. بوسم کرد و در گوشم گفت:
- عاشق جفتتونم.
- نخير، فقط من.
- تو و اون که از وجود توئه.
به دفعه خودش و از من جدا کرد و گفت:
- تو به چه حقي مي خواستي بچه منو ازم قايم کني؟
لحنش شوخ بود و براي همين ناراحت نشدم گفتم:
- نمي خواستم منو به خاطر بچه بخواي. مي خواستم خودم و بخواي.
دوباره بغلم کرد و گفت:
- مي خوامت قد همه دنيا. حالا همه اينا به کنار، خانوم دکتر و بگو که بايد با شکم پر بره بشينه سر کلاس.
جيغ کشيدم :
- چي؟!
- عزيزم رتبه ات هفتاد شده.
اشکم در اومد:
- نـــــه.
- آره.
- خداي من!
داشتم از ذوق مي مردم. هر چي داشتم از زحمات آرتان بود. توي چشماي عسليش نگاه کردم و با همه وجودم گفتم:
- خيلي دوستت دارم آرتان من.
در گوشم زمزمه وار خوند:
- قرار نبود چشماي من خيس بشه
قرار نبود هر چي قرار نيست بشه
قرار نبود ديدنت آرزوم شه
قرار نبود که اين جوري تموم شه
پايان / هما / 16/12/90




 
برچسب ها رمان قرار نبود ,
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط زهرا در تاریخ 1395/5/19 و 12:12 دقیقه ارسال شده است

مرسی عالی بود

این نظر توسط یگانه در تاریخ 1395/5/18 و 13:51 دقیقه ارسال شده است

عااااااااااالی بود
پاسخ : خواهش میکنم

این نظر توسط zahra در تاریخ 1395/5/16 و 19:48 دقیقه ارسال شده است

عالی بودممنون

این نظر توسط ne!n در تاریخ 1394/9/11 و 18:41 دقیقه ارسال شده است

ایول خیلی خوب بود

این نظر توسط هلنا در تاریخ 1394/8/14 و 11:10 دقیقه ارسال شده است

عالییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی بدووووووووووووووووووووووو ممنوننننننننننننن

این نظر توسط مليسا در تاریخ 1394/6/4 و 18:09 دقیقه ارسال شده است

عالى بود ممنونم

این نظر توسط اتنا در تاریخ 1394/5/22 و 21:48 دقیقه ارسال شده است

خیلی چرت بود

این نظر توسط ترسا در تاریخ 1394/4/14 و 14:15 دقیقه ارسال شده است

همه جوره عاشقشم مخصوصا که ترسا هم اسم خودم و آرتان دوست پسرم

این نظر توسط مهدیس در تاریخ 1394/4/9 و 15:56 دقیقه ارسال شده است

واااااااااااااااااااااااااااااااااااای بهترین رمان بود خیلی قشنگ و عاشقانه بود

این نظر توسط الهه در تاریخ 1394/4/8 و 21:20 دقیقه ارسال شده است

خیلییییییی قشنگ بود....
خیلی خیلی خیلیییییی قشنگ
مرسییییی


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 11
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1399
  • آی پی دیروز : 1509
  • بازدید امروز : 5,209
  • باردید دیروز : 5,793
  • گوگل امروز : 1332
  • گوگل دیروز : 1416
  • بازدید هفته : 48,911
  • بازدید ماه : 147,233
  • بازدید سال : 589,698
  • بازدید کلی : 12,454,787