close
تبلیغات در اینترنت
رمان بخیه قسمت دهم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

عماد شوهر خوبی می شد برای من؟ پس ساشا چه؟ طنین ناباورانه نگاهش را بین من و عماد چرخاند و زمزمه کرد: -شوهر کردین؟ کِی؟ عماد مهلت جواب دادن به من نداد: -دیروز عقد کرد، خوب که چی؟ طنین دستش را به کمر زد: -بیا منو بخور، چیه؟ عماد عقب عقب به سمتم آمد: -می دونم فرکانست الان فعال میشه، برو خبرو…

رمان بخیه قسمت دهم

عماد شوهر خوبی می شد برای من؟ پس ساشا چه؟
طنین ناباورانه نگاهش را بین من و عماد چرخاند و زمزمه کرد:
-شوهر کردین؟ کِی؟
عماد مهلت جواب دادن به من نداد:
-دیروز عقد کرد، خوب که چی؟
طنین دستش را به کمر زد:
-بیا منو بخور، چیه؟
عماد عقب عقب به سمتم آمد:
-می دونم فرکانست الان فعال میشه، برو خبرو برسون به ساشا جون که خانوم مربی دیگه صاحاب داره...........................

و یکباره چرخید و دستش را به نشانه ی حلقه کردن، سمت شانه هایم آورد. ترسیدم و قوز کردم، کف دستم را بالا آوردم:
-تو رو خدا
عماد به آرامی گفت:
-یه لحظه تحمل کن، بذار شر این پسره رو از سرت کم کنم دیگه
دستش روی سوشرتم نشست، پشت سرم تیر کشید. بی اختیار دست بردم پشت گردنم و به آستین پلیورش چسبیدم. عماد مرا چرخاند و سرش را به سمتِ گوشم خم کرد:
-خبر داری تابلو شدیم؟ دستتو بنداز خوب
با اضطراب گفتم:
-تو دستتو بنداز
-تموم شد دیگه، رسیدیم به ماشین
و سوئیچ را از دستم بیرون کشید و ریموت را زد، در مقابل چشمان حیرت زده ی طنین، هر دو داخل ماشین نشستیم.........
مقابل ردیفی از شیرینی های پشت ویترین ایستادیم. ذهنم درگیر طنین بود، یعنی به ساشا می گفت که عماد خودش را شوهر من معرفی کرده؟ آن وقت عکس العمل ساشا چه بود؟ یعنی رگ غیرتش باد می کرد؟
با تکانِ دست عماد مقابل صورتم، به خودم آمدم. با خنده گفت:
-کجایی؟
به چشمانش زل زدم، چشمانش خندان بود، دقیقا بر عکس چشمان من که این روزها همه چیز را آلبالو گیلاس می دید. بی مقدمه فکرم را بر زبان آوردم:
-تو شوهر منی؟
ابروهایش را بالا فرستاد و چشم از من گرفت و به شیرینی ها خیره شد و گفت:
-هوم، شوهرت میشم، امروز فردا، دو ماه دیگه
و انگشتش را روی شیشه ی ویترین گذاشت:
-کدومو بگیرم؟
سر تکان دادم:
-چی؟
-کدومو بگیرم؟ تو خانومی، تو باید بهتر بدونی، مرد جماعت که نمی دونن شیرینی چیه، کیک چیه، تو خانم خانمایی
حس گرمی زیر پوستم دوید، به من بها می داد، با حرفهایش باعث می شد یاس و نا امیدی برود. با چشمان درخشان به او نگاه کردم، نیم نگاهی به من انداخت:
-ها؟ دروغ که نمی گم، اگه دست من باشه همه رو شیرینی زبان می خرم
لبخند کج و کوله ای روی لبم نشست، ساشا و طنین و پدرم و مژگان و همه ی کائنات را از یاد بردم. دوباره به ردیف شیرینی ها خیره شدم. لبم را تر کردم و نگاهم رفت پی دو زن جوان و خوش پوش که همراه مرد جوانی وارد شیرینی فروشی شدند. نگاهم روی پالتوها و پوتین های شیکشان چرخید، بوی عطرشان زیر بینی ام پیچید. به ناخن های لاک زده شان خیره شدم. آه کشیدم، شال پشمی یکی از آنها که جوانتر بود عقب رفت و روی شانه اش افتاد، مرد جوانی که همراهشان بود، دستش را دراز کرد و شال را روی سرش کشید، لب هایم بی اختیار تکان خورد، دست بردم سمت روسری بی قواره ام، روسری مشکی با حاشیه های قهوه ای و آن را تا زیر گلو سفت کشیدم. سر چرخاندم، عماد بیش از حد نزدیکم ایستاده بود، آن همه شور و هیجان فروکش کرد. دوباره یادم آمد چقدر از دنیای زنانگی عقب هستم. خواستم عماد را پس بزنم و بروم بیرون، اصلا دلم نمی خواست سفارش شیرینی بدم، اصلا عماد شیرینی خشک می خرید، زبان می خرید. به درک اسفل السافلین، برایم مهم نبود. دست عماد که به سمتم دراز شد، چشمانم را تنگ کردم و خودم را عقب کشیدم، لبخند زد و پر روسری زیر گلویم چسبید، با نگرانی گفتم:
-چیه؟
لبخندش عمیق شد و روسری را شل کرد و گفت:
-تا زیر گلو نبند، خفه میشی دختر
دوباره سست شدم، دوباره مرا برد به هپروت. دوست داشتم گریه کنم. عماد و اینطور محبت کردن؟ خواب می دیدم انگار.
نگاه حیرت زده ام را که دید، چشمک زد:
-از اون آقاهه یاد گرفتم
کمی خودش را خم کرد:
-منم مثه خودت بلد نیستم بابا، نوباوه ام، باید به این و اون نگاه کنم ببینم محبت کردن به زن چجوریه
نگاهم رفت سمت مرد جوان که دستش را برده بود سمت شانه های زن خوش پوش و با رعایت فاصله او را به سمت ویترین کیک هدایت می کرد، به عماد نگاه کردم، سرش را خم کرد:
-افتخار میدی متین خانوم؟
و دستش را برد سمت شانه هایم، به عادت همیشگی خودم را منقبض کردم. به آرامی خندید:
-نترس بابا، نمی خوام بهت دست بزنم، اونجا رو ببین، دستشو نزدیک شونه اش گذاشته
و به ویترین اشاره زد:
-زن و شوهر بدی هم نمیشیما، انتخاب کن خانوم
و چشمانش را روی هم فشرد. قلبم می تپید، قلبم باز هم برای یک مرد می تپید. ساشا از یادم رفت، طنین از یادم رفت. زن بودنم داشت دیده می شد انگار، پلک زدم و دوباره به همان زن و مرد خوش پوش خیره شدم، هر دو با دیدن نگاه خیره ام، به من لبخند زدند، صدای عماد را شنیدم که با سرخوشی گفت:
-خوششون اومده ها
قلبم از خوشی لبریز بود....
عماد جعبه ی شیرینی و نایلون میوه ها را روی صندلی عقب گذاشت و داخل ماشین نشست. زل زده بودم به او و همه ی حرکاتش را زیر نظر داشتم. در ماشین را بست و به سمتم چرخید:
-خوش تیپ ندیدی؟
لبخند زدم، او هم می توانست خوب و مهربان باشد انگار. نشناخته بودمش، این همه سال کنار هم زندگی کردیم، بزرگ شدیم و نه من او را شناختم و نه او مرا شناخت. فرصت نشد همدیگر را بشناسیم، اصلا چه کسی می خواست این فرصت را به من و او بدهد؟ پدرم؟
آه کشیدم و خواستم استارت بزنم که صدای عماد در فضای ماشین پیچید:
-امشب احتمالا جر و بحث بشه
به تندی سر چرخاندم:
-چرا؟
-موسی نمی ذاره من بیام تو مجلس، علی و بابام هم کله خرن، مخصوصا که تا آخر هفته ی دیگه می خوایم از این خونه بریم دیگه براشون مهم نیس موسی خوشش باید یا نه، فقط می خوان مژگانو ازش بگیرنو برن
مات و مبهوت به او خیره شدم، می رفتند؟ کجا؟
عماد دستانش را در هم مالید و با دیدن نگاه بهت زده ام سری تکان داد:
-چی شد؟
به زحمت دهان باز کردم:
-می رین؟
-آره دیگه متین، باید بریم، بسه هر چی تحقیر شدن و تو سری خوردن، بیست و شش ساله توی خونه ی شما عذاب می کشیم، من از همه بیشتر، چون بابای بدبختم یه دستفروش بود و نمی تونست جای دیگه خونه بگیره، دو تا بچه شو با بدبختی بزرگ کرد، من دوست داشتم برم دانشگاه ولی نشد، واسه اینکه بابا پول نداشت، دیپلم گرفتمو اینقدر تو بازار باربری کردم که سرمایه شد برام و با علی یه جا رو رهن کردیم،
لب هایم از دو طرف کش آمد، دلم برای هر دو نفرمان ریش شد. با دیدن قیافه ی بغ کرده ام، دستش را روی پشتی صندلی گذاشت و به سمتم خم شد:
-اینا رو نمی گم که تو ناراحت بشی، موسی دیوونه است، تو چه تقصیری داری؟ ولی خوب باید بدونی متین، ما میریمو دست منم بدجوری خالی میشه
اشک دور چشمم حلقه زد، تازه می خواستم به او بگویم چه می شد اگر روز اینطور به من محبت می کرد، بعد از تعطیلی باشگاه می آمد دنبالم و دو نفری می رفتیم بیرون، زنانگی ام را به رخم می کشید، روسری ام را برایم شل می کرد، من هر روز این همه نوازش را می خواستم، اما او که داشت می رفت.
تصاویر از پس پرده ی اشک رقصیدند. نفس عمیق کشیدم تا اشک هایم سرازیر نشوند، اما دست من نبود، پلک زدم و اشکم روی مانتو ام چکید. صدای عماد را شنیدم:
-متین؟ گریه؟
سر بلند کردم و به او خیره شدم، اینبار دوست داشتم اشکهایم را ببیند، اگر اشکهایم را می دید نازم را می کشید. سی سال بود کسی مرا به خاطر گریه کردن در آغوش نکشیده بود، دلداری نداده بود، اصلا من گریه نکرده بودم تا کسی مرا دلداری دهد. عماد خودش را جلو کشید، یک لحظه خواستم خودم را عقب بکشم اما مقاومت کردم، تا کی می خواستم بترسم؟ این عماد بود، گفت می خواهد شوهرم شود. داشت نازم را می کشید دیگر. من دیگر چه می خواستم؟ درد و مرگ؟
کف دستش را بالا آورد:
-اشکاتو پاک کنم؟
تهِ دلم به هم پیچید، چانه بالا انداختم:
-نه
-بخدا هیچی نیست، خوب تو کف دستتو بذار روی صورتم، ببین هیچی نمیشه
و یک طرف صورتش را جلو آورد:
-بذار دیگه،
دست لرزانم را بلند کردم و به سمت صورتش بردم، نگاهم روی ته ریشش چرخید. داشت می رفت، بی معرفتِ لعنتیِ بی شرف داشت می رفت. همین حضور یکی دو ساعته اش باعث شده بود فحش ندهم، آرام باشم، بخندم. اما داشت می رفت عوضی بی پدر. ممکن بود دوباره فکرم برود سمت ساشا، دستش هم که خالی بود، می دانستم به خاطر عروسی علی نمی خواهد به کسی فشار بیاورد. دیگر هر روز نمی دیدمش. یک هفته دیگر داخل خانه بود. کره خر حیوان داشت می رفت.
همه ی وجودم از درد منقبض شد، خشم در دلم نشست، نفسهای عمیق کشیدم. مرا می گذاشت و می رفت کدام قبرستان؟ مگر نمی گفت شوهر من است؟ کدام شوهری زنش را می گذاشت و می رفت نا کجا آباد؟ چانه ام منقبض شد، نفهمیدم چه گهی خوردم، نفهمیدم چطور دستم عقب رفت و یکباره با همه ی قدرتم زیر گوشش کوبیدم...


نگاهم در نگاه بهت زده ی عماد قفل شده بود. هیچ کدام پلک هم نمی زدیم، دستم در هوا معلق مانده بود. گریه ام بند آمده بود. مردمک چشمانِ عماد این سو و آن سو رفت، رگ پیشانی اش برجسته شد. دهان باز کردم تا چیزی بگویم، اما نشد، حرفی به دهانم نیامد. باز هم عقل برگشته بود، اما چقدر دیر. کوبیده بودم زیر گوشش، دیگر می خواستم چه بگویم تا رفع و رجوع کنم؟
عماد لب هایش را روی هم فشرد و تکانی به خود داد و نیم تنه اش را عقب کشید. دست معلق مانده ام را پایین آوردم و با بیچارگی چشم از او گرفتم و به دنده خیره شدم. از گوشه ی چشم حواسم به او بود که دستی به صورتش کشید و چند بار زیر لب گفت:
-آروم، آروم، آروم عماد، آروم باش
دستش رفت سمت دستگیره ی در ماشین و آن را گشود و خواست پیاده شود. می خواستم بگویم نرود، می خواستم بگویم نفهمیدم چه غلطی کردم و با این فکر سرم را بلند کردم و هنوز دهان باز نکرده بودم که یکباره در ماشین را بست و به سمتم پرید و دستش را گذاشت روی جناق سینه ام و مرا به صندلی چسباند و فریاد زد:
-باز رفتی تو فار بچگیمون؟ اون سالهای نکبتی تموم نشده؟ بازم قراره تو بزنی و من مثه موش برم تو یه سوراخ قائم شم؟
دستانش می لرزید، بدنش منقبض شده بود. با چشمان از حدقه در آمده فریاد می کشید. ترس در دلم نشست. دوباره شده بود همان عماد یکی دو ماه پیش، همانی که داخل حیاط مرا تهدید به تجاوز کرده بود. دست لرزانش روی یقه ی مانتو ام مشت شد، مرا به سمت خود کشید و دوباره محکم به صندلی کوبید و نعره زد:
-هنوز نفهمیدی من دیگه اون بچه ی چهار ساله نیستم؟ هنوز اینو نفهمیدی تو؟ بعد با این اخلاقت بچه می خوای؟
باز هم مرا جلو کشید و به پشتی صندلی کوبید. گردنم تیر کشید، با دلهره گفتم:
-گردنم
به میان حرفم پرید:
-باید بزنم گردن زنی رو که دست بزن داره بشکنم، نگفتی، بچه می خوای؟
و یقه ام را کشید:
-می خوای؟
با نگرانی سر تکان دادم:
-آره می خوام
-تو خواب بچه رو هم نمی بینی، اگه دختر باشه، اگه شبیه تو باشه، اگه یکی دوبار ازین غلطا بکنی، با دستای خودم بچه رو خفه می کنم، با دستای خودم می کشمش
وا رفتم، نفسم رفت، نفسم بیرون نیامده قطع شد.دستم را بالا آوردم، دست من هم می لرزید انگار. می خواستم مثل آن وقت ها به یقه اش بچسبم. بچه ی مرا می کشت؟ دخترم را خفه می کرد؟
مجال فکر کردن به من نداد:
-می خوای دوباره بشیم کاردو پنیر؟ نمی خوای رنگ آرامشو ببینیم؟ چرا منو زدی؟ چرا زدی توی گوش من؟ تا الان که همه چی خوب بود یه دفه چت شد؟
چشمانم دو دو زد. پلک زدم، دوباره اشک های خشک شده باریدند، دوباره ته دلم به هم ریخت. میان تکان های مداومش با هق هق گفتم:
-بچه ام، بچمو نکش
تکان خورد و دست از تکان دادنم برداشت و با دقت به چشمانم زل زد. انگار حال خراب مرا فهمید که یقه ام را رها کرد و به رو به رو چرخید و خودش را خم کرد و سرش را میان دستانش گرفت و گفت:
-همه چیزو بهم می ریزی متین، همه چیزو خراب می کنی، درست همون لحظه ای که فکر می کنم همه چی درست شده تو گند می زنی
به نیم رخش زل زدم، دستش را گذاشته بود روی صورتش، دلم می خواست به من نگاه کند و بگوید حرف هایش مزاح بود، شوخی بود، بچه مان را نباید می کشت. آن بچه ی بدبخت چه گناهی داشت آخر؟
بدون فکر دست دراز کردم و به آستین پلیورش چسبیدم:
-عماد بچه ام، نکشش
سر چرخاند و به من نگاه کرد، ته نگاهش پر از درد بود. دلم برای خودم سوخت، هق هقم اوج گرفت، عماد نفسش را رها کرد و در ماشین را باز کرد و پیاده شد، به فرمان چسبیدم و زار زدم، در عقب باز شد، صدای خش خش نایلون ها را شنیدم. پیشانی ام را به فرمان چسباندم، در ماشین با صدای محکمی بسته شد....
...............
در را باز کردم و سلانه سلانه وارد حیاط شدم. با شنیدنِ سر و صدای سپهر و سوگند، ابرو در هم کشیدم. به خاطر خواستگاری مژگان، همه دور هم جمع شده بودند. امشب حوصله ی خودم را نداشتم، حوصله ی هیچ چیز را نداشتم. مدام در سرم تکرار می شد که عماد را باید می گذاشتم کنار، خودش با زبان خودش تکرار کرد که بچه ی مرا می کشد، شاید هم من دیوانه شده بودم. شاید نزدیک بود عقلم را از دست بدهم. آخر کدام بچه، اصلا کدام شوهر؟ من اندر خم کوچه ی اولش مانده بودم.اصلا هر چه که بود باید عماد را فراموش می کردم. انگار حق با او بود که من و او هیچ وقت رنگ آرامش نمی دیدیم.
با صدای فریاد سوگل سر بلند کردم:
-خاله متین اومده، خاله اومده
از کنار حوض آب گذشتم، حوض آب مرا به یاد عماد انداخت، گفته بود از آن می ترسد. چشم از آن گرفتم و مقابل ایوان ایستادم، سوگل و سپهر با دیدنم به سمتم دویدند، نگاهم روی مهناز و منصوره ثابت ماند که از پشت پنجره سرک کشیدند. پلک زدم و به پدر خیره شدم که روی ایوان ایستاده بود. سوگل خودش را به پاهایم چسباند:
-خاله متین
اخم هایم در هم شد، اگر بغلشان می کردم، قرتی بازی بود دیگر. بعد باید صدای نحس پدرم را تا آخر شب تحمل می کردم، خواستگاری مژگان به هم می خورد. سرد و یخی به پدر زل زدم، با ابروهای در هم گفت:
-کجا رفته بودی؟ دیر کردی
دوباره پلک زدم:
-رفتم بچرخم
-با کی؟
شانه بالا انداختم:
-تنهایی
-مگه دیوونه ای که میری تنهایی بچرخی؟
دیوانه بودم؟ بعید هم نبود، احتمال می دادم امروز و فردا نیمچه عقلم به باد رود. همانطور که خم شده بودم و تلاش می کردم سوگل را از خودم جدا کنم، گفتم:
-الان می خوای واسه همینم بهم گیر بدی؟
سوگل خندید:
-خاله، بغلم کن دیگه
صدای پدرم را شنیدم:
-منو ببین، من واسه مژگان جهیزیه نمی خرما، من یه قرون پول واسه این سوسول بازی ها خرج نمی کنم
با حرص سر بلند کردم، سوگل همچنان با خنده به پاهایم چسبیده بود، با عصبانیت گفتم:
-واسه دو تای دیگه مگه تو جهیزیه خریدی که الان لنگ اینی؟
و با ناراحتی رو به سوگل گفتم:
-سوگل آویزون من نشو
پدر پوزخند زد:
-یه عقد بگیرن ببرنشا، همین که کریم دست فروش شده پدر شوهر دخترم واسه من باعث سرشکستگی هست
باز هم نتوانستم خودم را کنترل کنم و با غیظ گفتم:
-منو تو چی هستیم که کریم دست فروش واسمون افت داره؟
لب فرو بست و با غضب به من زل زد، سوگل همچنان آویزان من بود، پدر یکباره فریاد زد:
-بچه برو گمشو پیش مادرت دیگه، دختره ی قرتی گیس سفید، از الان می خواد آویزوون اینو اون بشه
سوگل وحشت زده عقب پرید و با بغض به پدر خیره شد. دلم برایش سوخت، طفل معصوم چه گناهی کرده بود؟ اینطور که نگاه می کرد مرا یاد خودم می انداخت، یاد آن وقت هایی که دوست داشتم مثل آدمیزاد زندگی کنم و نشد.
چند لحظه ی بعد مهناز با عجله وارد تراس شد و گفت:
-سوگل و سپهر جفتتون بیاین بالا
و رو به من کرد:
-سلام متین
سر تکان دادم و با ناراحتی به سوگل خیره شدم که به آرامی هق هق می کرد. صدای پدر را شنیدم که همانطور که وارد خانه می شد رو به من گفت:
-زود بیا بالا، شَرِّ اینا رو بکن همه چیزو تموم کنن برن، اون شازده قشم شم هم نیاد توی خونه که ببینمش دهنشو صاف میکنم
باز هم عماد در سرم رژه رفت، خودش حدس می زد که پدر اجازه ندهد داخل مجلس بنشیند. پدر وارد خانه شد و من همانطور بی هدف وسط حیاط ایستادم. نمی دانم چقدر گذشته بود که با دیدن بانو که از خانه ی رو به رو بیرون آمد، تکانی به خودم دادم. بانو سراسیمه به سمتم آمد:
-متین جان، دخترم، دستم به دامنت، امشب عماد هم بیاد بالا دیگه، بخدا کریم آقا قاطیه، می ترسم همه چی بهم بخوره، یه جوری میونه رو بگیر
نمی دانستم در جواب بانو چه بگویم. اصلا خودم هم دلم نمی خواست امشب عماد داخل مجلس بنشیند، می آمد می نشست و چه می کرد؟ همین نیم ساعت پیش زده بودم زیر گوشش، او هم تهدیدم کرده بود که بچه ام را می کشد.
چشمانم را باز و بسته کردم، اصلا کدام بچه آخر؟ چرا دیوانه شده بودم من؟
آه کشیدم:
-یه کاریش می کنم بانو
-فدات بشم، امشب فقط بگذره ما هم تا آخر هفته بی سر و صدا بریم، بمیرم الهی واسه فخری، بدون منو مژگان چی می کشه تو این خونه با این مرد
خواستم جوابش را بدهم که در حیاط باز شد و عماد قدم به درون حیاط گذاشت. حرف در دهانم ماسید. خیره خیره به او زل زدم، با دیدنم اخم هایش در هم شد. بانو به سمتش رفت:
-کجایی تو بچه؟ دیر کردیا
و دستش را دراز کرد و بسته های خرید را از او گرفت. عماد زیر لب سلام کرد. بانو تند و سریع گفت:
-ببین اگه اقا موسی نذاشت بیای توی خونه تو شر به پا نکنی، باباتو اروم کن، بذار امشب سر بگیره تموم بشه بره پی کارش
همانطور مسخ شده به عماد نگاه می کردم که گوشی در جیبم لرزید. بانو با عجله به سمت خانه اش رفت. دستم را داخل جیبم فرو بردم و گوشی را بیرون کشیدم، نگاهم همچنان روی عماد بود که بی توجه به من به سمت خانه ی آن سوی حیاط به راه افتاد، چشم از او گرفتم و به صفحه زل زدم، با دیدن اسم ساشا رگ و پی بدنم کشیده شد. آب دهانم را قورت دادم. ساشا تماس گرفته بود، یعنی طنین جریان را به او گفته بود؟
وقت دل دل کردن نبود، دکمه ی سبز رنگ را فشردم:
-الو
صدایی از آن سوی خط به گوش نرسید، هول شدم:
-الو؟
-پس عروس شدی؟ این قدر سریع؟ خبر داری بی معرفتها رو می گیرین؟
دل و روده ام به هم پیچید، من همین حالا سکته می کردم، همین حالا قلبم از کار می ایستاد.
از پشت سر به عماد زل زدم، صدای ساشا قلبم را از جا کند:
-ینی یه دعوا بین منو تو باعث میشه که زودی بری شوهر کنی؟ ینی مهم نیس اون همه حس بی منو تو، ینی...
به میان حرفش پریدم:
-من شوهر نکردم، کی گفته؟
متوجه ی عماد شدم که میخکوب شد و سر چرخاند، به چشمانش خیره شدم. ابرو در هم کشید. صدای ساشا را شنیدم:
-ینی طنین دروغ گفته؟
نگاهم روی صورت عماد بود، حرفهایش مثل برق و باد از ذهنم گذشت، بچه نمیخواست، تازه می خواست بچه ام را بکشد. عصبی هم که بود، اما شاید ساشا بچه می خواست.
صدایش باعث شد افکارم پر بزنند:
-ما تا پای دوست داشتن و نداشتن بچه رفته بودیم، اینقدر سریع همه چیزو تموم کردی؟
عماد با چشمان به خون نشسته به سمتم آمد. ترسیدم و از پله ها بالا رفتم و همزمان گفتم:
-من شوهر نکردم، دروغ نمی گم
عماد پا تند کرد، خم شد و کتانی هایم را از پا خارج کردم و ادامه دادم:
-تو به من گفتی جنگلی
عماد قدم روی پله ی اول گذاشت، خودم را روی تراس پرت کردمف صدای ساشا سستم کرد:
-تو هم با زانو زدی توی شکم من، وسط دعوا مگه حلوا پخش می کنن؟ در عرض یه روز شوهر کردی؟ یه روز صبر نکردی؟
به سمت در ورودی پا تند کردم، عماد دو تا یکی پله ها را بالا دوید، دستم رفت روی دستگیره ی در و گفتم:
-بخدا شوهر نکردم، بخدا راست میگم
و دستگیره را پایی کشیدم، لحظه ی آخر صدای عماد را شنیدم:
-متین، متین...


خودم را داخل سالن پرت کردم، یک لحظه سکوت شد و چند جفت چشم خیره به من نگاه کرد. با دستپاچگی ابرو در هم کشیدم. نگاهم روی منصوره ثابت ماند، آرایش غلیظش جلب توجه می کرد. دست طهماسب را محکم در دست گرفته بود. نفسم را بیرون فرستادم. باید هم اینطور آرایش می کرد و خودش را به طهماسب می چسباند، دیوانگی های پدرم همه مان را عقده ای کرده بود. صدای ساشا درون گوشی پیچید:
-پس اگه شوهر نکردی، می تونیم یه فرصت دوباره به هم بدیم؟
نفسم را حبس کردم. به او فرصت می دادم؟ خوب این کار را می کردم. از عماد که آبی گرم نمی شد. بچه نمی خواست و هنوز هم آن سال های کوفتی تهِ ذهنش جا خوش کرده بود. اصلا یک روز خوب بود و یک روز بد، اما ساشا بهتر از او بود.
-خانومم، جواب نمی دی؟
پلک زدم و بی اختیار به سمت اطاق خوابم به راه افتادم. به من گفت "خانومم"، باز هم دست گذاشته بود روی نقطه ضعفم. یک لحظه دعا کردم عماد امشب داخل مجلس ننشیند. ساشا برگشته بود دیگر، اصلا نمی خواستم به یاد بیاورم که چند روز به عماد هم علاقمند شده بودم. اصلا من از همان اول خاطر ساشا را می خواستم، به قول خودش تا پای دوست داشتن بچه هم پیش رفته بودیم. اصلا من خودم اول کتکش زدم، هر کسی که جای او بود به من فحش می داد دیگر. او مرا برای زندگی می خواست، پس چرا با نگرانی از شوهر کردنم می پرسید؟ حتما می خواست زنش شومو با این فکر خون به صورتم دوید و به آرامی گفتم:
-ینی ازدواج کنیم؟
برای چند لحظه صدایی از آن سوی خط به گوش نرسید. یک قدم دیگر به سمت اطاق برداشتم و زمزمه کردم:
-الو؟
با صدای پدر، چهره ام در هم شد:
-کجا میری؟
به سمت سالن چرخیدم، پدر دست به کمر ایستاده بود، با کلافگی گفتم:
-می رم آماده شم
سری تکان داد:
-چه خبر هست که آماده شی؟ پسر فلان الدوله که نمیاد اینجا، پسره ی روسری فروش میاد که خواهر سناتورتو ببره
و دستش را بلند کرد و کف دستش را به سمتم بالا و پایین کرد و گفت:
-خاک تو سرت دختر
دستم را جلوی دهنه ی گوشی گرفتم. دوباره داشت رگ دیوانگی اش بیرون می زد. به من چه ربطی داشت اگر او از کریم آقا خوشش نمی آمد؟ از علی بهتر می خواست بیاید سراغ مژگان؟ آن هم با این خانواده ی یعجوج و معجوجمان؟
صدای ساشا را شنیدم:
-متین؟ هستی؟
خواستم جوابش را بدهم که پدر ادامه داد:
-آلا گارسون کردن نداره که، اون خواهر ترشیده ات خودشو خفه کرد از بس رفت جلو آینه، خاک بر سر تو که نتونستی آدمشون کنی، حیوونی تو بخدا، آدم نیستی
دوباره به من گفته بود حیوان، از ذهنم گذشت به سمتش حمله کنم و خرخره اش را بجوم، خونش را بمکم و همه مان را خلاص کنم. مگر نمی گفت من حیوانم؟
به مادر نگاه کردم که با التماس رو به پدر گفت:
-موسی، امشبو خراب نکن،
پدر به سمتش چرخید:
-حرف نزن بابا،خیلی زن خوبی واسه من بودی زر هم می زنی؟
و رو به منصوره کرد:
-خوب شد تو رو شوهر دادیم، خوبه شوهر؟ خوبه؟ خوبه؟
و دوباره رو به من کرد:
-خاک بر سر بی غیرتت، یه جو حساب نمی برن ازت، چسبیده به شوهر جونش
منصوره با نگرانی خودش را عقب کشید و دستش از بین دستان طهماسب رها شد. خواستم رو به او براق شوم که این نمایش مسخره، آن هم در خانه ی پدر دیوانه ای که از مورچه ی ماده هم متنفر بود، چه معنی داشت؟ همین را می خواست؟ می خواست این غول بیابانی مرا بین این جماعت سکه ی یک پول کند؟ اصلا به من چه که منصوره چسبیده بود به شوهرش؟ من که دیگر صاحب اختیار او نبودم. من سر پیاز بودم یا تهِ پیاز؟
چشمانم را در کاسه چرخاندم، صدای ساشا را دوباره شنیدم:
-متین، کجایی؟
چرخیدم و به تندی گفتم:
-اینجام، تو حرفتو بزن
بغض نشست بیخ گلویم، دوست داشتم بیاید مرا از این خانه ی نکبت زده ببرد. اینجا را دوست نداشتم، پدرم را هم دوست نداشتم.
-تو داشتی حرف می زدی،
دستم روی دستگیره ی در اطاق نشست، نعره ی پدر مرا از جا پراند:
-به خودت نمی رسیا، می زنم همه چیزو بهم می ریزما، فهمیدی یا نه؟
ساشا با کنجکاوی پرسید:
-صدای کیه؟
فکم منقبض شد، با عصبانیت گفتم:
-یه لحظه گوشی
و راه رفته را برگشتم و رو به پدر گفتم:
-با همین بوی گهِ عرق میام میشینم اینجا، نامردم اگه اینجوری نشینم، از بعد از ظهر پام تو کفشه، با همین جوراب لجنی می شینم،خوبه؟
و رو به منصوره گفتم:
-درست بشین دیگه تو، فهمیدیم شوهر کردی شوهرتم دوست داری، یه امشبو چند میلیمتر فاصله بگیر از عشقت
دوباره چرخیدم تا بروم داخل اطاق، دو دقیقه می خواستم با ساشا خلوت کنم، چرا این جماعت کودن نمی فهمیدند؟
دست آزادم را به گلو چسباندم، بغض داشت خفه ام می کرد. در اطاق را باز کردم و گفتم:
-ساشا
-جون ساشا؟
گفت "جون ساشا" و دوباره رفتم به هپروت، بغض را قورت دادم و گلویم تیر کشید، با صدای لرزانی گفتم:
-میای خواسگاریم؟
باز هم صدایش را نشنیدم، در را پشت سرم بستم و یکباره چشمم افتاد به مژگان که با نگرانی کنار میز توالت ایستاده بود، به صورت زیبایش خیره شدم. چقدر با نمک شده بود، خوش به حالش که می رفت، می رفت و تنهایم می گذاشت.
صدای ساشا باعث شد چشم از مژگان بگیرم:
-دوست داری بیام؟
بی اعتنا به حضور مژگان گفتم:
-میای؟
-شرط داره
-چه شرطی؟
-خودت می دونی
کف دستم را روی چشمم گذاشتم. آن شرط لعنتی، هنوز روی آن شرط لعنتی اش بود که. درد مرا که می دانست.
با ناراحتی گفتم:
-تو که می دونی....
به میان حرفم پرید:
-خواسگاری دختری که از رابطه می ترسه نمی شه اومد متین، زندگی که همش خانومم و عشقمو گلم نیست، گذشته از اون...
مکث کرد، دوباره به مژگان نگاه کردم، سرش را به چپ و راست تکان داد، خواستم رو به او براق شوم که صدای ساشا مرا لال کرد:
-تو بچه نمی خوای؟ دختر توپولی نمی خوای؟ خودت بزرگش کنی، موهاشو با کش صورتی ببندی، رو ناخنهای کوچولوش لاک بزنی
دیوانه شدم، تهِ دلم مالش رفت،دختر کوچولو...دختر خودم.
-ها؟ نظرت چیه؟
مژگان به سمتم آمد و به دستم چسبید، خواستم دستم را پس بکشم که با بغض گفت:
-ساشاست، نه؟
چشمانم را درشت کردم و با من و من گفتم:
-حتما باید این...شرطه باشه؟
-آره امتحان می کنیم
مژگان مانتو ام را کشید، با حرص هلش دادم، تلو تلو خورد و گفت:
-متین
به سمتش پریدم و انگشتم را به نشانه ی تهدید مقابل صورتش تکان دادم و رو به گوشی گفتم:
-ممکنه بازم مثه اون دفه بشه
-باهات راه میام نترس
مژگان دوباره به سمتم پرید:
-متین، مگه قرار نبود که...
با عجله گفتم:
-دوباره حرف می زنیم
ساشا خندید:
-منتظرم جوجو
تماس که قطع شد، هنوز گیج و گنگ بودم. ساشا می آمد خواسگاری من، اگر این بار چموش نمی شدم، همه چیز خوب پیش می رفت. نه اینبار حواسم را جمع می کردم، آخرین شانسم بود. با صدای مژگان تکان خوردم:
-متین، چی کار می کنی تو؟
یادم آمد تا چند وقت دیگر می رود و بعد از این در تنهایی مطلق دست و پا می زدم. به بازویش چسبیدم:
-برو بیرون، به تو ربطی نداره
مقاومت کرد:
-به من مربوطه، من خواهرتم، یه عمر تو هوای منو داشتی الان نوبت منه
-تا امروز خواهرم بودی، دیگه شوهر می کنیو کارم باهات تموم میشه
و قلبم تیر کشید و لجوجانه ادامه دادم:
-دیگه شوهرت بالا سرته، تو رو هم خوشبخت فرستادم بری سر زندگیت، پس دیگه خواهر نیستیم
و او را به سمت در اطاق کشاندم:
-برو تو سالن الان خواسگارا میان
خودش را به عقب خم کرد، چشمانش از اشک پر شد، به موکت جمع شده ی زیر پایش زل زدم و گفتم:
-چته
با بغض گفت:
-تو همیشه خواهر منی، جای پدر حمایتمون کردی، من نمی خوام بدبخت بشی
چشمان درخشانش بیچاره ام می کرد. دوستش داشتم، از تهِ تهِ دلم دوستش داشتم. خوب بود، خیلی خوب بود، آنقدر خوب و مهربان بود که دلم نمی آمد اخم روی پیشانی اش را ببینم، اما نباید زندگی اش را فدای من می کرد، اصلا نباید خوشبختی را از من می گرفت. او که می دانست چقدر بدبختی کشیده ام. با قدرت به سمت در اطاق کشیدمش، دست و پا زد:
-تو رو خدا گوش کن به حرفم
دستم را بلند کردم و با چشمان به خون نشسته گفتم:
-می زنم دهنتو پر خون می کنما، لال شو برو دنبال زندگیت
و در اطاق را باز کردم، با التماس گفت:
-عماد خوبه، با عماد عروسی کن، بخیه عماده، بخدا عماده
اسم عماد آمد و روانم به هم ریخت، به بیرون از اطاق هلش دادم و گفتم:
-بخیه خودمم، خودم باید این روان دربو داغونو بدوزم
و در اطاق را بستم....
نشسته بودم روی تخت، بی هدف به نقشِ ترنج روی فرش زل زده بودم، فکرم روی حرف های ساشا چرخ می خورد. با خودم فکر می کردم دوباره بروم خانه اش چه اتفاقی می افتد؟ خوب قول داده بود اتفاق خاصی نمیوفتد، شاید فقط باید به او ثابت می کردم که از مردها نمی ترسم، آن وقت همه چیز ختم به خیر می شد. با صدای سلام و احوالپرسی که از سالن به گوشم رسید، دستی به صورتم کشیدم. حتما کریم آقا و بانو و علی بودند. در دلم دعا کردم عماد نباشد، نمی خواستم ببینمش. دیگر ساشا آمده بود، او را نمی خواستم. سرم را مالش دادم، یاد قنادی افتادم و محبت عماد. اما خوب بود، آدم بدی نبود. مهربان بود. من خودم دیوانه بودم اصلا. هجوم افکار ضد و نقیض کلافه ام کرد. از روی تخت بلند شد و خواستم از اطاق بیرون بروم که با چند ضربه که به پنجره خورد سر جایم ایستادم. تهِ دلم می دانستم عماد است. غیر او چه کسی وقت خواستگاری برادرش می آمد زیر پنجره ی اطاق من؟
به سمت پنجره پا تند کردم و پرده را کشیدم، عماد پشت پنجره بود، با اخم پنجره را باز کردم، باید کار را یکسره می کردم، باید به او می گفتم برود پی زندگی اش، اصلا باید می گفتم نمی خواهم زنش شوم. بچه هم بخواهد یا نخواهد اصلا مهم نیست. پنجره را تا انتها گشودم،چشم در چشم عماد شدم که دستانش را روی سینه جمع کرده بود و به من نگاه می کرد. زل زدم به چشمانش، انگار سردش شده بود که سرش را داخل گردنش فرو برد. دهان باز کردم تا چیزی بگویم که زودتر به حرف آمد:
-امشب شب خواسگاری داداشمه، امشب هیچی،بذار همه چی تموم بشه امشب، امشب کاریت ندارم
و بعد از چند ثانیه مکث ادامه داد:
-این پسره دویستو شیشی بود، نه؟
و منتظر نگاهم کرد. اینطور نگاه کردنش، مرا یاد دوران کودکی ام می انداخت. آن وقت ها که عماد شانزده هفده ساله بود و دیگر حریفش نمی شدم، آن وقت هایی که با لگد می کوبید به شکمم و وقتی از درد خم می شدم، آرنجش وسط کمرم فرود می آمد. لجم گرفت، از این لحن طلبکارانه اش لجم گرفت. با پوزخند گفتم:
-گیریم باشه
سری تکان داد:
-گیریم باشه؟ خوب بعدش چی میشه؟
بی حوصله خواستم پنجره را ببندم. بیست سوالی راه انداخته بود. به سمت پنجره پرید و دستش را روی شیشه گذاشت و مانع از بسته شدنش شد و گفت:
-گوشمالی می خواین هر دوتاتون، من پر از نفرتم متین، پر از درد و عقده ام، دمل چرکی رو اینقدر انگولک نکن، اگه بترکه با بخیه هم مثه روز اولش نمیشه، جاش می مونه و هر بار بهش نگاه کنی اون درد تازه میشه
تکان خوردم، گفته بود بخیه. او هم گفته بود بخیه...
صدایش تیره ی پشتم را لرزاند:
-بدجوری دمل چرکیم ترکیده، بدجور ترکیده....


اسپری آکات(Akat) را روی سر و سینه ام خالی کردم. گر گرفته بودم و نزدیک بود از شدت خوشی دیوانه شوم. ساشا تا چند دقیقه ی دیگر می آمد بیرون سالن دنبال من. می رفتیم در خیابان ها می چرخیدیم، درست مثل چند هفته ی پیش. با هم حرف می زدیم و همه ی ان روزهای تلخ انتظار به پایان می رسید. شاید امروز در مورد خواستگاری و ازدواج هم صحبت می کردیم. فقط باید صبر می کردم تا مژگان و علی عقد کنند، بعد از آن، اگر پدر ابرو ریزی به پا می کرد چندان اهمیت نداشت، علی که طهماسب نبود تا آبرو داری کنیم، خودش می دانست پدرم عقل ندارد. فقط می ماند مهدیه که برای او هم یک فکری می کردم دیگر.
تی شرت ورزشی ام را از تن خارح کردم و داخل ساکم چپاندم. صدایم بالا رفت:
-بچه ها واسه هفته ی بعد با بچه های انزلی براتون مسابقه می ذارم
صدای جیغ و فریاد شاگردانم در فضای سالن پیچید، لبخند کجی روی لبم نشست، دلم می خواست همه ی دنیا در شادی ام سهیم شوند. شوخی نبود، ساشا گفته بود می خواهد بیاید خواسگاری من. لبخندم عمیق شد. دیگر چه اهمیتی داشت که عماد دیشب تهدیدم کرده بود. به من گفته بود دملش ترکیده؟ برایم مهم نبود، مهم دمل ترکیده ی خودم بود که بخیه می خورد. ساشا بخیه ی من بود. بلوز یقه اسکی را به تن کردم و خواستم سراپا بایستم که با دیدن یک جفت پوتین قهوه ای، همانطور با کمر خم شده ثابت ماندم. این پوتین ها را می شناختم، مال طنین بود. نفسم را بیرون فرستادم و سر بلند کردم. طنین با رنگی پریده مقابل من ایستاده بود، چشمانم را تنگ کردم:
-چیه؟
-خانوم مربی، با ساشا قرار داری بازم؟
قد راست کردم و با ابروهای در هم گره خورده گفتم:
-فرمایش
همزمان ساکم را روی دوشم انداختم و به سمت در سالن رفتم. به دنبالم پا تند کرد:
-تو رو خدا باهاش جایی نرین، براتون نقشه داره
نیشخند زدم. خودم می دانستم برایم نقشه داشت، نقشه ی عقد و عروسی و ازدواج بود دیگر. این دخترک احمق چه می گفت؟
-خانوم مربی واستا
بی توجه به او گفتم:
-برو دنبال کارت
یکباره پرید و راهم را سد کرد:
-خانوم مربی تو که نمی دونی ساشا چجوریه، من دلم نمی خواد بیای خونه اش بلا سرت بیاره
دستم را به کمر زدم و ایستادم. با عصبانیت به طنین زل زدم. بلا دیگر چه بود؟ چرا این دختر یاد نمی گرفت که گه نزند به حال و روز من. با حرص گفتم:
-بچه تو چرا یاد نمی گیری کجا زر بزنی کجا نزنی؟
بر خلاف انتظارم با طلبکاری گفت:
-تو خودت چرا یاد نمی گیری که عقل کل نیستی؟
با عصبانیت به سمتش پریدم و به بازویش چسبیدم:
-بیا برو از سالن بیرون، دم دراورده واسه من، بیرون، آهان یالله،آهــــــان
و همانطور که او را به سمت در سالن می کشاندم، گفتم:
-می دم برادرت گوشتو بپیچونه، پر روی دریده
پیچ و تاب خورد:
-رضا هیچ غلطی نمی تونه بکنه، من دیوونه بشم یه قرون از مال و اموالمو بهش نمی دم،
و با دست روی دستم کوبید:
-ولم کم دیگه
از حرف هایش سر در نمی آوردم، رضا دیگر کدام خری بود؟
با قدرت او را از سالن بیرون کشیدم، خانم علوی با دیدن ما از پشت میز بلند شد:
-وای، فدات بشم خانوم فکور چی شده؟
-شما بشین سر جات، چیزی نیست
طنین با عصبانیت گفت:
-چیزی نیست؟ به درک برو اونجا تو هم بشو مثه نغمه که چون افسردگی داشت مشت مشت قرص می خورد، فدای سرم، تو هم بشو مثه پریسا که باباش مرده بود ناخن می خورد، یه دختره هم بود الهام اونم خواهرش از بچگی روش اسم گذاشته بود بهش می گفت دماغ دراز، از صبح صد بار از رضا می پرسید من زشتم؟ تو هم که تکلیفت معلومه، خانوم آقایی، رضا عاشق همیچین دختراییه
سر جایم ایستادم. باز هم شروع کرده بود که، باز هم روانم را به هم ریخته بود. رضا که بود؟ برادر تنی اش که از پدر با او یکی بود؟
پلک زدم و به خانم علوی نگاه کردم که با کنجکاوی براندازمان می کرد، با دهان نیمه باز نفس می کشیدم، دوست داشتم طنین را تا سر حد مرگ کتک بزنم. چقدر این دختر پست و عوضی بود، این اراجیف را از کجای دلش بیرون آورده بود دیگر؟
او را به بیرون از باشگاه هل دادم و گفتم:
-برو تا نزدم گردنتو نشکستم
وارد کوچه شد، به دنبالش بیرون پریدم. با جسارت قدمی به سمتم برداشت و گفت:
-اسمش ساشا نیست، اسمش رضاست، خودش به همه میگه ساشا صداش کنن، عقده داره خوشتیپ باشه اسمش با کلاس باشه، همیشه میره دنبال دخترای مشکل دار، خودم یه بار شنیدم که به یکی از دوستاش گفته بود دخترایی که توی خونه مشکل دارن هیچ وقت شاخ نمیشن، خودش گفت کسی که....
به میان حرفش پریدم و بی هوا هلش دادم، داشت چه غلطی می کرد؟ این چرندیات چه بود که بر زبان می آورد؟ یک لحظه صورتش پهن شد، چشمان و بینی اش را برای چند لحظه ندیدم، دستم را روی گونه ی تب دارم گذاشتم، باز همه چیز داشت بهم می خورد، رضا که بود؟ این دخترک حسود عوضی چرا گیر داده بود به من؟ من می خواستم خبر مرگم را با ساشا ببرم بیرون دو دقیقه با او تنها باشم، چه می گفت این سلطیه؟
طنین سری تکان داد:
-مامان و بابام که مردن خواهر برادرام منو نخواستن، چون مخالف زن گرفتن باباشون بودن، خودشون گشتن رضا رو پیدا کردن بهش پیغام دادن بیاد منو ببره، اینم گفت من نمیام، داداش بزرگم بهش گفت سهم الارث من تا چند وقت دیگه میاد دستمو خودش هم می تونه ازش سود ببره، رضا اینو که شنید قاطی کرد، وگرنه فکر می کنی خیلی دلش به حال من می سوزه؟
دست دیگرم را روی گونه ام گذاشتم. از فکرم گذشت با مشت بکوبم وسط دهانش تا دو دندانش بشکند برود تهِ حلقش تا اینقدر زر نزند. بی اختیار دستانم مشت شد، صدایش دیوانه ام کرد:
-اون دویست و شیشی که زیر پاشه با پول منه، فکر کردی رضا اینقدر پول داره دویست و شیش تیپ پنج سوار شه؟ با پولای من داره جولون می ده، هنوز یه سری از مال و اموال بابام تقسیم نشده، می خواد قیمومیت منو بگیره تا می تونه خوش بگذرونه، منم جایی رو ندارم که برم، کجا برم؟ مجبورم باهاش کنار بیام،ولی تا می تونم اذیتش میکنم، می بینی چقدر پنجولش می گیرم؟
دوباره مشتم را رها کردم و دستم را روی پیشانی ام گذاشتم، بیخود می گفت. دخترک ترسیده بود من بشوم زن برادرش، حسود بود ابله بوزینه.
-قبل از اینکه من بیام باهاش زندگی کنم می رفت دنبال زنا، همشون مریضو بدبختن، با خودت نگفتی چرا تا این سن زن نداره؟ فکر میکنی اون میاد تو رو بگیره؟ توی خونه اسمتو گذاشته خانوم آقا، به همه ی دوستاش در مورد تو گفته
انگشت اشاره ام را به دهان گرفتم، باید تا جان داشت می زدمش، دروغ بود، همه ی این چرندیاتش دروغ بود، دهانش را پر خون می کردم. حال خوشم را خراب کرده بود. لب هایم را روی هم فشردم، چشمانم گشاد شد، طنین خطر را حس کرد که دو قدم عقب رفت، به سمتش رفتم و زمزمه کردم:
-دهنتو صاف می کنم بی شرف
با صدای لرزانی گفت:
-صاف کن، بعد برو خونه ی ما رضا تو رو هم....بعد ولت کنه بگه برو گمشو
لبم کش آمد،رضا؟ این مرد خوش پوش ساشا نبود؟ رضا بود؟
چند بار زیر لب اسمش را تکرار کردم، انگار موجودی از سرزمین ناشناخته بود برایم، نمی فهمیدم، اصلا درکش نمی کردم. خدایا باز هم که گند زده بودی به همه چیز. چرا درست لحظه ای که فکر می کردم همه چیز رو به راه شده بلاهای آسمانی ات یکی یکی بر سرم نازل می شد و با این فکر یکباره به سمت طنین پریدم، نگاه یکی دو تن از شاگردانم به دنبالم کشیده شد، طنین عقب پرید و جیغ کشید:
-دست نزنی به مَنا، برو از خودش بپرس، برو دیگه، اوناهاش داره میاد
به تندی سر چرخاندم، دویست و شش سفید رنگی از انتهای کوچه نمایان شد. پشن سر هم پلک زدم، باید می رفتم از خودش می پرسیدم، او که بود؟ ساشا بود یا رضا یا اصلا کدام کره خری بود؟ اگر حرفهای طنین راست بود، اگر درست گفته بود...
طنین را رها کردم و با همه ی توانم دویدم، ساک ورزشی ام وسط کوچه ولو شد، ساشا هم انگار مرا دید که انتهای کوجه پارک کرد و داخل نیامد. قلبم وحشیانه در سینه می تپید. اشک ها باز آمده بودند تا پشت پلک من، نمی خواستم گریه کنم، باید اول می فهمیدم جریان چیست. دوباره همه چیز خراب شد، همه چیز بهم ریخت. به چند قدمی ماشین ساشا رسیدم، خودش هم از ماشین پیاده شده بود، با دیدن قیافه به هم ریخته ام، به سمتم آمد:
-چیه متین؟
مقابلش ایستادم از بالا تا پایبن براندازش کردم. می خواست مرا ببرد خانه اش بلا سرم بیاورد؟ اسمش ساشا بود یا رضا؟ با همه ی دخترهای مشکل دار همین کار را می کرد؟ از طنین باج می گرفت و به او کولی می داد؟ اصلا مهم نبود این دویست و شش کوفتی برای خودش بود یا طنین، می خواستم بدانم با بقیه چه غلطی کرده بود که طنین عین پتک بر سرم می کوبید؟
-متین خانومم؟
چشمانم را بستم، این "خانومم" گفتن هایش مرا بیچاره کرده بود دیگر، این "خانومم" گفتن هایش دنیای مرا زیرو رو کرده بود. چرا خدا خوشبختی مرا نمی خواست؟
و با این فکر چشم گشودم و به سمتش پریدم و به یقه اش آویزان شدم:
یکه خورد و دستش را روی دستانم گذاشت، دستم سوخت، دستم را پس کشیدم، با نگرانی گفت:
-جان؟
تکان خوردم، لب هایم لرزید، کاش نمی گفت "جان"، کاش فقط می گفت این حرف ها راست است یا نه.
با بغض گفتم:
-تو ساشایی؟
مکث کرد:
-چی؟
و یکی از دستانش را بالا آورد تا روی گونه ام بگذارد، صورتم را به یک طرف کشیدم و گفتم:
-فقط جواب بده
-چی شده؟
بغض بیخ گلویم چسبید و نتوانستم ادامه دهم، لبم را به داخل دهانم کشیدم. خواستم بگویم "فقط جواب بده با من می خوای چی کار کنی"
که ناگهان حس کردم کسی از از پشت سر به بازویم چسبید و مرا عقب کشید، تا به خود بجنبم مرا هل داد، با سر به سمت دیوار پرت شدم، درد در تنم پیچید، سر چرخاندم تا بدانم جریان چیست که ناگهان با دیدن عماد لال شدم. ساشا به سمتش رفت:
-مرتیکه...
حرف در دهانش ماسید، عماد با لگد کوبید زیر دلش، ساشا از درد خم شد، وحشت زده از جا پریدم، کتفم می سوخت، افتان و خیزان به سمتشان رفتم، به پلیور عماد چسبیدم، می خواستم مانع از کتک زدن ساشا شوم، دستان عماد بی رحمانه می رفت بالا و کوبیده می شد وسط کمر ساشا، جیغ کشیدم:
-ولش کن
به سمتم چرخید، چشمانش دو کاسه ی خون بود، برای چند ثانیه صورتش از برابر چشمانم محو شد، زیر لب غرید:
-الان به خدمت تو هم می رسم
و دستش را روی سینه ام گذاشت و اینبار با قدرت هلم داد، وسط کوچه ولو شدم، کمرم تیر کشید، از شدت درد نفسم بند آمد.


و دستش را روی سینه ام گذاشت و اینبار با قدرت هلم داد، وسط کوچه ولو شدم، کمرم تیر کشید، از شدت درد نفسم بند آمد.
وحشت زده به عماد خیره شده بودم که دستانش روی سر و صورت ساشا کوبیده می شد، خواستم نیم خیز شوم و به کمکش بروم، اما نیم تنه ام را که تکان دادم، از شدت درد تا مغز استخوانم سوخت. نمی دانم چه بلایی سرم آمده بود. نفش عمیق کشیدم و فریاد زدم:
-نزنش
باز هم نفس عمیق کشیدم. پسرک روانی چه کار کرده بود، این بار دیگر نمی توانستم تا دو ماه دست به توپ بزنم. اصلا به جهنم که نمی توانستم، والیبال ورزش مورد علاقه ی من نبود. هیچ وقت این ورزش را دوست نداشتم. نگاهم روی ساشا ثابت ماند که روی زمین افتاده بود و ناله می کرد، از این همه بی دست و پایی اش لجم گرفت، چرا نمی توانست از خودش دفاع کند. ناله زدن که کار مردانه ای نبود. ذهنم رفت سمت پدرم. یک لحظه آرزو کردم اینجا بود و ناله کردن یک مرد را با چشم خودش می دید، آن وقت شاید می فهمید نباید این همه سال مرا برای زت بودنم خرد می کرد و می شکست. باز هم افکارم را پس زدم. با شنیدنِ صدای قدم هایی روی سنگفرش، سر چرخاندم، طنین چند قدمی مان رسید و با دلهره به من زل زد و گفت:
-داره می کشتش
به صورت نگرانش خیره شدم، آن چنان که باید دلواپس برادرش نبود، شاید راست می گفت که ساشا دنبال پول هایش است. شاید راست می گفت که اسمش رضاست. خوب اسمش هر چه که بود، چه اهمیتی داشت؟ مگر هیچ مرد دو اسمه ای در دنیا نبود.
صدای فریاد طنین تکانم داد:
-خانوم مربی، کشتش بخدا
به عقب برگشتم و با دیدن ردِّ خون روی صورت ساشا، قلبم ریش شد. به زحمت نیم خیز شدم، درد بی درمان باز هم امانم را برید. نفسم تند شد. کمی به جلو خم شدم، کتفم تیر می کشید. از ذهنم گذشت که حتما ضرب دیده. کف دستم را روی زمین گذاشتم و خواست از جا بلند شوم که عماد ساشا را رها کرد، ساشا مثل گونی برنج روی زمین ولو شد، با بغض به او زل زدم. طنین به سمتش دوید و کنارش زانو زد. من هم می خواستم بروم کنارش، اما تهِ دلم از او چرکین بود. پلک زدم و نگاهم روی عماد ثابت ماند که با چشمان گشاد شده به سمت من می آمد. آب دهانم را قورت دادم. باز هم شبیه دوران نوجوانی اش شده بود. آن وقتها که مرا تنها گوشه ی حیاط گیر می انداخت، چشمانش همینطور سرخ و وغ زده بود. یک قدم به سمتم برداشت و گفت:
-گفته بودم دمل که می ترکه چی میشه؟
دستم را روی کتف ضرب دیده ام گذاشتم و تلاش کرذم از روی زمین بلند شوم، باید فرار می کردم می رفتم نا کجا آباد. این مرد جوانِ مقابل من، دیوانه بود. دوباره از شدت درد خم شدم، یکبار دیگر تلاش کردم بلند شوم، به طنین نگاه کردم که بالای سر ساشا نشسته بود و تکانش می داد. صدای عماد باعث شد دوباره به او خیره شوم:
-چند بار گفتم باهاش بهم بزن؟ چند بار گفتم دیوونم نکن
و بالای سرم ایستاد:
-می خواستی دیوونم کنی؟ دیوونه شدم متین
و دست مشت شده اش را کنار گوشش برد، می خواست بکوبد روی سرم، مثل آن وقت ها، مثل همه ی آن سال های گه گرفته ی زندگی ام که نه خودم فهمیدم زندگی چیست و نه او فهمید. با چانه ی لرزان به او زل زدم، به دهانم نیامد التماس کنم، چه کار کرده بودم مگر؟ مگر خودش نگفت بچه ی مرا می کشد؟ مگر نگفت خودش را عقیم می کند. مگر نگفت داغ مادر شدن را به دلم می گذارد، دیگر این دیوانه بازی هایش برای چه بود؟ من التماس نمی کردم. اگر مرا می کشت هم مهم نبود و یکباره ذهنم جرقه زد، ای کاش مرا می کشت، دیگر این زندگی را نمی خواستم. زنده بودن به چه درد من می خورد؟ سی و چهار سال زندگی ام پر شده بود از عذاب، از درد، از حسرت. شانه ام را تکان دادم، از شدت درد شل شدم. عماد پرید و چسبید به جلیقه ام و مرا از روی زمین بلند کرد، بدنم یک ور شده بود، چشمانم را بستم، چرا تمام نمی کرد، چرا این کابوس لعنتی را تمام نمی کرد، اگر می کوبید به گیجگاهم می مردم و همه ی دردهایم تمام می شد. صدای طنین را شنیدم:
-ساشا، پاشو
نفس عمیق کشیدم،عماد تکانم داد:
-تا حد مرگ ازت متنفرم، احساسو توی من کشتی، متنفرم متین، بدم میاد ازت
چشم گشودم و با بی حالی گفتم:
-پس چرا تمومش نمی کنی؟
بینی اش را چین داد:
-تمومش می کنم
از شدت درد خودم را خم کردم:
-تموم کن
سیلی اش برق از چشمم پراند و بی اختیار صدایی از دهانم بیرون پرید. خشم در دلم نشست، حس تحقیر دلم را مچاله کرد، باید می شدم متین چند ماه پیش، من هم باید تلافی می کردم. زده بود زیر گوشم. دستم را بالا آوردم، به دستم چسبید:
-ها؟ چیه؟ می خوای بزنی؟ مالش نیستی متین خانوم
جلیقه ام را رها کرد و جسبید به بازوهایم، درد دیوانه ام کرد و هر چه تلاش کردم نتوانستم جلوی ناله ام را بگیرم:
-آی
صدایش بالا رفت:
-آهان، آی گفتنت مونده، باید زوزه بکشی تو، دیدی شازده رو؟ دیدی مچاله شده؟ الان تو هم میری ور دلش
کتفم نبض می زد. کاش تمام می شد، داشتم زیر این همه فشار له می شدم.
-باید با مشت بکوبم تو صورتت تا نتونی سه ماه خودتو توی آینه نگاه کنی، این ساشا جونت هم کفاره بندازه واسه دیدنت
و کف دستش را باز کرد و گفت:
-کف گرگی می دونی چیه که
لبخند محوی روی صورتم نشست، نگاهم در نگاه به خون نشسته اش گره خورد. می دانستم می زند و به قول خودش تا دو ماه صورتم را از شکل و قیافه می اندازد. حالا هم که دوباره نفرت نشسته بود در دلش. او که دیگر مرا نمی خواست، ساشا هم قلابی از آب درآمده بود. اصلا دلم خواست دیوانه شوم. این عریض دیدن صورتِ دیگران نشانه ی چه بود؟ حتما داشتم دیوانه می شدم دیگر، ای کاش عماد تیر خلاص را می زد، پلک زدم و با سماجت خیره شدم به او که دستش را عقب برد و بازویم را فشرد، دوباره از درد ناله زدم. سایه ی دستش را دیدم که با سرعت نور کوبیده شد به سمت صورتم. بی اختیار پلک زدم و خودم را منقبض کردم. نفسم در سینه حبس شد اما دردی در صورتم حس نکردم، چشم هایم را گشودم، دستش چند سانتی متری صورتم بود، به چشمانش نگاه کردم، نگاهش دیگر خشمگین نبود، نگاهش حسرت زده بود. دوست داشتم رهایم کند تا روی زمین بنشینم، حس و حال کسی را داشتم که یک مسیر طولانی را دویده و می خواهد برای دو دقیقه جایی بنشیند و نفس بگیرد، به زحمت دهان باز کردم:
-چرا نزدی؟
دستش را پایین آورد، دست دیگرش همچنان روی بازویم بود، سرم را پایین انداختم، حتی نمی توانستم مستقیم به چشمانش زل بزنم. صدای ناله ی ساشا در گوشم پیچید. عماد بازویم را رها کرد، خودم را روی زمین ولو کردم، کتفم تیر کشید. قوز کردم و یا لجاجت گفتم:
-چی شد؟ ترسیدی؟
عماد کنار پاهایم زانو زد. دوست داشتم به من فحش دهد، دوباره رگ خود آزاری ام برگشته بود انگار.
-بدبخت ذلیل، می گم چرا نزدی؟
-دیگه نمی تونم مثه اون وقتها بزنمت
پوزخند زدم، چرا دیوانگی مرا به میان خود نمی کشید و راحتم نمی کرد؟
-متین من دوسِت دارم بخدا
خواستم فریاد بزنم و بگویم دروغ می گوید، دوستم ندارد، هر چیزی در سرش جولات می دهد به غیر از اینکه خاطر مرا بخواهد.
صدای هق هقش را که شنیدم، سرم به دوران افتاد:
-بخدا دوسِت دارم، می خوام زنم بشی، این پسره رو می خوای؟ این دماغشو نتونست بکشه بالا، نتونست یه مشت بخوابونه زیر چونه ام، تو اینو می خوای؟
سرم مثل یویو عقب و جلو می شد، انگار واقعا داشتم دیوانه می شدم، لبخند زدم. خلاص می شدم، از این همه در و فشار خلاص می شدم. همه چیز تمام می شد، شاید تا چند وقت دیگر می مردم. چشمانم را بستم. هق هق عماد اوج گرفت:
-تو چی می خوای متین؟
با خنده گفتم:
-من چی می خوام؟
عماد دستش را دراز کرد و روی بازویم گذاشت، درد برگشت و چشمانم را تنگ کردم و گفتم:
-من بچه می خوام
و خواستم از روی زمین بلند شوم و بروم دنبال بدبختی هایم، اصلا یک نفس تا خانه بدوم که با شنیدنِ صدای غماد پشت سر هم پلک زدم:
-باشه، بچه دار می شیم، قول میدم، زنم شو، قول میدم بچه دار بشیم


درباره :
برچسب ها : رمان بخیه ,
بازدید : 1377 تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 زمان : 11:35 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 8
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 582
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 164
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 582
  • بازدید ماه : 582
  • بازدید سال : 582
  • بازدید کلی : 11,707,154
  • مطالب