close
تبلیغات در اینترنت
رمان بخیه قسمت پنجم
loading...
سرویس سایت سایت رزبلاگ بزرگترین سرویس ارائه خدمات سایت نویسی حرفه ای در ایران

رمان فا

و انگشتانش را روی لبم کشید و دستش را از روی گونه ام برداشت. خودش را عقب کشید و در سکوت به من خیره شد. آن همه غروری که سالها به آن می بالیدم، دود شد و به هوا رفت. در برابر این مرد هیچ هم نبودم. حس می کردم از چشمانم تا تهِ ذهنم را می خواند. دیگر جای ماندن نبود، باید بلند می شدم و از آن خانه…

رمان بخیه قسمت پنجم

و انگشتانش را روی لبم کشید و دستش را از روی گونه ام برداشت.
خودش را عقب کشید و در سکوت به من خیره شد. آن همه غروری که سالها به آن می بالیدم، دود شد و به هوا رفت. در برابر این مرد هیچ هم نبودم. حس می کردم از چشمانم تا تهِ ذهنم را می خواند. دیگر جای ماندن نبود، باید بلند می شدم و از آن خانه می رفتم. می رفتم سراغ بدبختی هایم و با این فکر به زانوان لرزانم فشاری آوردم و از جا برخاستم. همزمان با من ساشا هم بلند شد:
-می ری؟..........................

بدون اینکه به او نگاه کنم سر تکان دادم. دستش را دراز کرد و به بازویم چسبید و مرا به سمت خودش چرخاند. لب هایم را روی هم فشردم. دستش که به بدنم می خورد نفسم بند می آمد. با سماجت زل زده بود به صورتم و من هم اصلا قصد نداشتم به چشمانش نگاه کنم. یادم آمد پدرم سالها به من یاد داده بود که باید مستقیم زل بزنم به صورت کسی که مقابلش ایستاده ام و کم نیاورم. حالا کجا بود تا ببنید کم آورده ام، انگار همه ی زندگی ام را در مقابل این مرد کم آورده ام. ساشا بازویم را فشرد:
-نگام کن
نگاهش نکردم. از دست خودم عصبی بودم. دوست نداشتم به چشمانش خیره شوم، از نگاهش حماقت خودم را می خواندم.
-متین، به من نگاه کن
شانه ام را عقب کشیدم:
-بکش دستتو، می خوام برم ردِّ کارم
-باشه میری، آروم باش، میری
-پس دستتو بکش
بر خلاف انتظارم دستش را پس نکشید، اخم هایم عمیق شد، به دهانم آمد به او بد و بیراه بگویم. باید ضعفم را می پوشاندم. دیگر در برابر او آن متینی که محکم و قوی بود وجود نداشت و با این فکر زبانم تلخ شد:
-کر که نیستی مرتیکه، بکش دستتو
مکث کرد، نفسم تند شد. چرا نمی گذاشت بروم به بدبختی هایم برسم، از این سکوت کلافه کننده اش لجم گرفت. سر بلند کردم و به چشمانش زل زدم، نگاهش خندان بود:
-دوست دخترم می شی؟
باز هم لال شدم، باز هم مات شدم. چرا همیشه حرفهایی بر زبان می آورد که فلجم می کرد. مستقیما به من پیشنهاد داده بود دوست دخترش شود. شاید شوخی بود. هیچ کس، هیچ مردی، هیچ جننده ای از من نخواسته بود دوستش شوم، چه برسد به دوست دخترش. این پیشنهاد یعنی مرا برای ازدواج می خواست؟ لبم را به داخل دهانم کشیدم، دستش از روی بازویم شل شد و سمت گونه ام آمد، خودم را عقب کشیدم:
-دست نزن به من
دستش در هوا معلق ماند، لبخندش کش آمد. چرا می خندید؟ من عاشق این خنده هایش بودم، خنده هایی که دلیلش را نمی دانستم. با همان کمر خم شده به عقب، به او زل زدم، با لبخند گفت:
-دوست دخترم شو، من تنهام، حوصله ی جنگولک بازیو دنبال دخترا موس موس کردنو ندارم، قول می دم خوب باشم
پلک زدم. چند بار خواستم از او بپرسم بعد در نهایت با هم ازدواج می کنیم؟ دهان بی صاحبم باز نمی شد. پیشنهادش شوکه کننده بود.
-قبول کن دیگه
یک قدم عقب رفتم، دست به سینه شد:
-فردا بعد از باشگاه میام دنبالت میریم بیرون، ماشین نیار، با ماشنِ من میریم
دستم را پشت سرم بردم و به دنبال دستگیره ی در بالا و پایین بردم. با خودم گفتم فردا می آید دنبالم؟ نه، با او هیچ جا نمی رفتم. نه لباس درست و حسابی داشتم و نه می دانستم باید چه غلطی بکنم. من و او کنار هم؟ ازدواج از همین دعوت به گردش و تفریح شروع می شد؟
دستش را از روی سینه اش برداشت و انگشت اشاره اش را به سمتم گرفت:
-فقط یه چیزی
و به سمتم آمد، مثل جن زده ها به در بسته چسبیدم و آب دهانم را قورت دادم، بی توجه به حال زارم، دستانش را دراز کرد و روسری ام را روی سرم جا به جا کرد، گره اش را زیر گلویم شل بست، دست برد لای موهایم و همزمان گفت:
-کج بریز موهاتو، فرق باز کردن خیلی قدیمیه
دستانش روی یقه ی مانتو ام نشست و آن را مرتب کرد:
-شالگردنت کو پس؟
و چشمانش را باز و بسته کرد:
-خوب شدی، گوشواره سفید و شال سفید محشرت می کنه
زانوانم شل شد، دستش را بالا آورد، می خواست باز هم انگشتانش را روی صورتم بکشد، نقطه ضعفم داده بودم دستش. با التماس به صورتش زل زدم. نمی توانستم به او بگویم این کار را نکند، تهِ دلم می خواست. تهِ دلم نوازش می خواست، در آغوش کشیده شدن می خواست، ته دلم محبت می خواست. دستش چند میلی متری صورتم متوقف شد. چشمکی زد و گفت:
-مراقب خودت باش، آروم برون
گلویم خشک شد، با بدبختی در را باز کردم و خواستم بیرون بروم که انگشت اشاره اش را بی هوا روی گونه ام کشید، صدای ناهنجاری شبیه ناله از گلویم بیرون آمد. به آرامی خندید:
-جانم عزیز؟ خانوم؟ چیه؟
جوابش را ندادم، گند زده بودم، از خانه بیرون پریدم، صدایش را شنیدم:
-آروم برونیا، فردا می ریم بیرون...
.....................
از ماشین که پیاده شدم، جان در بدنم نمانده بود، دستم را به دیوار گرفتم تا بتوانم تعادلم را حفظ کنم. من از امروز دوست دختر ساشا بودم؟ فردا هم می آمد دنبالم مرا می برد بیرون به صرف کیک و بستنی؟ شاید هم شام. مثل پوران و دوست پسرش؟ مثل منصوره و طهماسب؟ سرم گیج رفت. از شدت ذوق نمی دانستم باید چه کار کنم. باید لباسهای درست و حسابی می پوشیدم. با نگاهی به مانتوی مشکی ام عصبی شدم. یاد حرف ساشا افتادم، گفته بود گوشواره ی سفید و شال سفید به من می آید. دستی به گوشم کشیدم. گوشهای من سوراخ نبود. من هیچ وقت اجازه نداشتم گوشواره بیاندازم. مقابل در خانه ایستادم و نفس عمیق کشیدم، با شنیدنِ صدای مژگان از داخل حیاط، گوشهایم تیز شد:
-ببین، می تونی بیای خواسگاریم، ولی اگه آبجی متین بگه نه من نمی تونم روی حرفش حرف بزنم
اخم هایم در هم گره خود، با شنیدنِ صدای علی چشمانم را تنگ کردم:
-آخه چرا بگه نه؟ من چمه؟ تا چند ماه دیگه از عماد جدا میشم یه مغازه دیگه راه میندازم، دستم به دهنم می رسه
لب هایم را روی هم فشردم. علی و مزگان با هم خلوت کرده بودند؟ آن هم داخل حیاط خانه مان؟
-ببین، آبجی متین خیلی سختی کشیده، من نمی تونم تو روش بمونم، مخصوصا که دو تا خواهرام بدجوری نامردی کردن، نمیشه دیگه
-آخه تو چرا فکر می کنی متین بگه نه؟ چرا آیه ی یاس می خونی
چند لحظه سکوت بینشان برقرار شد،کلافه شدم. از این موش و گربه بازی مژگان و علی خوشم نیامد. یکباره یاد خودم و ساشا افتادم. از کار من که بدتر نبود. پسرک امروز رسما مرا مقابل چشمان خواهرش و دوست دختر سابقش بوسید. دستم را روی گونه ام گذاشتم، دست دیگرم رفت سمت کمرم، امروز دستش را دور کمرم حلقه کرده بود. با شنیدنِ صدای عماد، چشمانم گشاد شد:
-من می دونم، تو نگرانی واسه خاطر جنگ و دعوای منو متین
نفس های عمیق کشیدم. عماد هم در این ملاقات عاشقانه حضور داشت؟ آن وقت پدر خوش غیرتم کجا بود؟ فقط برای من غیرتی می شد و شاخ و شانه می کشید؟ دست کلید را در دستم فشردم و خواستم وارد خانه شوم که با شنیدنِ صدای عماد، مکث کردم:
-من از دست متین ناراحت نیستم، هر چی بوده مال بچگی ها بوده، می دونم چقدر بابات اذیتش کرده، به خودشم بگو، بگو کاریش ندارم، الانم که قراره فامیل بشیم، من سی سالمه، داداشم از من کوچیکتر داره زن می گیره وای به حال من
که ادعا می کرد کاری به کارم نداشت؟ گه می خورد، زر مفت می زد. خودش چند شب پیش به من گفته بود می خواهد چه بلایی سرم بیاورد. اما وجودش را نداشت. همچین با لگد می زدم بین دوپایش که جا به جا بمیرد. صدای مژگان را شنیدم:
-فعلا که نزدیک عروسی منصوره است، خوب تو به بانو بگو با مامان حرف بزنه، بابای منم انگار بدش نمیاد ماها زودتر از خونه اش بریم، واسه متین هم بهتره، خیلی اذیت میشه، بعضی وقتها از بابام متنفر میشم
علی با هیجان گفت:
-بخدا زنم بشی برات جبران می کنم، نمی ذارم آب تو دلت تکون بخوره
صدای عماد را شنیدم:
-زن ذلیلی تو بخدا
علی خندید:
-مثه تو خوبه؟ با زن دست به یقه میشی؟
متلکش مستقیم مرا نشانه گرفته بود. دوباره اخم هایم در هم گره خورد.
-من اگه عاشق بشمو زن بگیرم، زنمو می ذارم روی سرم علی آقا
-خوب پس دیگه چی می گی؟
مژگان میانه را گرفت:
-خوب بریم دیگه، الان یکی میاد
صدای قدم هایشان را شنیدم، دست به کمر مقابل در ایستادم، با باز شدنِ در خانه، هیکل عماد بین چهار چوب در ظاهر شد. با دیدنم جا خورد اما زود خودش را جمع و جور کرد. پوزخندی روی لبش نشست. جنس پوزخندش را خوب می شناختم، وقتی می خواست برایم خط و نشان بکشد پوزخند می زد. اما این بار جنسِ نگاهش هم طور دیگری بود. این مرا می ترساند، نفسم را بند می آورد. صدای علی را شنیدم:
-برو دیگه چرا موندی؟
عماد با همان پوزخند اعصاب خوردکنی که بر لب داشت، از مقابل در کنار رفت. علی و مژگان درست پشت سرش ایستاده بودند، هر دو با دیدنم هول شدند. مژگان زودتر به حرف آمد:
-آبجی زود اومدی
با اخم به او خیره شدم. گوشواره ی طلایی رنگش از زیر روسری مشخص بود. یادم آمد گوشم سوراخ نیست. محال بود گوشم را سوراخ کنم، پدرم روزگارم را به کثافت می کشید. بدنم را منقبض کردم و رو به مژگان گفتم:
-بابا خونه نیست که به هم دل و قلوه می دین؟
رنگش پرید و با نگرانی گفت:
-آبجی غلط کردم، بخدا منو علی، بخدا....
نگاهم روی مانتوی قهوه ای روشنش چرخید. چرا او همانی بود که می خواست و من نبودم. به یاد نداشته هایم افتادم. دلم نیامد اذیتش کنم. او از همه ی خواهرهایم مهربان تر و با وفاتر بود، به خاطر من حاضر بود از علی بگذرد. علی هم آدم بدی نبود. کاری به من نداشت. اصلا شاید او هم می رفت سر زندگی اش و فقط مشکل من مهدیه بود. بعد ساشا می آمد خواسگاری من و با این فکر اخم هایم از هم باز شد و گفتم:
-کجا داری میری؟
-من هیجا، من میرم یه چیزی بخرم بیام
علی دنباله ی حرفش را گرفت:
-منم داشتم می رفتم بیرون همزمان همدیگه رو دیدیم
سری تکان دادم:
-برین
هر دو حیرت زده به من خیره شدند، چشمانم را درشت کردم:
-برین دیگه
مژگان زودتر از علی تکانی به خود داد و رفت، به تندی گفتم:
-همسایه ها شما رو با هم نبینن، تو کوچه خلوت حرف بزنینا، کسی شما رو ببینه جفتتونو فیتیله پیچ می کنم
مژگان سر جایش ایستاد و به سمتم چرخید. با ناباوری به من زل زد، نمی خواستم ناراحتی اش را ببینم. اگر کسی را دوست داشت چرا باید مانعش می شدم؟ خوشبخت می شد، من هم از خوشبختی او راضی بودم. فقط من می ماندم و دلتنگی برای کوچکترین خواهرم. به سمتم پرید:
-آبجی فدات شم
خودم را عقب کشیدم:
-وسط کوچه این ادا اصلا رو نیا، برو دنبال کارت
با تته پته خداحافظی کرد و با علی رفت. خواسم وارد خانه شوم، عماد کنار در ایستاده بود، می خواستم ندیده اش بگیرم، اما نمی شد، وجودش عین زالو شیره ی جانم را می مکید. نرسیده به در مکث کردم و به سمتش برگشتم. نگاهش همان برق اعصاب خرد کن را داشت، همان که مرا می ترساند. با نفرت گفتم:
-چیه؟
-به کسی نگفتی نه؟
-چیو نگفتم؟
-که قراره گریه کنی
لال شدم. حال خوشی که داشتم دود شد و به هوا رفت. قرار بود گریه کنم؟ آن هم به روش عماد؟ یک لحظه خودم را مجسم کردم که زیر دست و پای عماد زوزه می کشم، حس از تنم رفت. عماد خودش را خم کرد:
-باهات راه میام جوجه، دیگه داریم فامیل می شیم، یکی دوبار پایه باشی حله
دندان هایم را روی هم فشردم و غریدم:
-کثافت، آرزوشو به گور می بری
قهقهه زد:
-می بینم

می رفتم مقابل آینه و خودم را عقب می کشیدم. نمی دانم چه مرگم شده بود. مدام دور خودم می چرخیدم. می دانستم تیپ و ظاهرم افتضاح است. یک دختر مشکی پوش که جرات نداشت موهایش را کج روی صورتش بریزد. حتی نگاه مزگان هم برایم سنگین بود، با اینکه می دانستم چقدر خوشحال می شود اگر ببیند من تغییر کرده ام، اما حتی مقابل او هم نمی توانستم خودم را تغییر دهم. امروز با یک مرد قرار داشتم و نمی دانستم چه خاکی بر سرم بریزم. کشوی میز توالت را بیورن کشیدم، شال فسفری همان جا بود و به من چشمک می زد. با بیچارگی به آن خیره شدم، برایم سخت بود آن را روی سرم بگذارم. با غضب کشو را بستم، دستم رفت سمت گوش هایم، گوشهای بدون سوراخم. از آینه فاصله گرفتم، محض دلخوشی حتی رژ لب کالباسی را هم به لب هایم نکشیدم.....
با اخمهای در هم برای نازنین پاس بلند فرستادم و همزمان فریاد زدم:
-سه گام بردار محکم بکوب روش
و نگاهم رفت پی طنین که روی سکوی تماشاچی نشسته بود و با لبخند مضحکی که بر لب داشت، به من نگاه می کرد. لبخندش دیوانه ام کرده بود، دوست داشتم به سمتش حمله کنم و سرش را به دیوار بکویم. صحنه هایی از اتفاق دیروز مقابل چشمانم رژه رفت. دیگر حنایم برای این دخترک رنگ نداشت. چشم از او گرفتم و برای شاگرد دیگرم پاس بلند فرستادم، اسپکش با تور برخورد کرد، نعره زدم:
-کور که نیستی، درست اسپک بزن
و باز هم نگاهم رفت پی طنین که اینبار دستش را زده بود زیر چانه اش و چشم از من بر نمی داشت. گر گرفتم و رو به او گفتم:
-خونه ی خاله ات اومدی مهمونی؟
لبخند زد:
-نه، تازه بعد از باشگاه می خوام برم مهمونی، اونم سه تایی
لال شدم، پشت سر هم پلک زدم. این یعنی ساشا می آمد دنبالم؟ با اینکه بدون ماشین آمده بودم، با اینکه یک درصد احتمال می دادم شاید ساشا فراموش کرده باشد. پس یعنی می آمد و همزمان از ذهنم گذشت که طنین از کجا می دانست؟ نکند دیروز فالگوش ماند و همه ی حرف هایمان را شنید؟
ضربان قلبم نامیزان شد، از وسط زمین به سمتش دویدم، جیغ کشید و از سکو پایین پرید:
-من که چیزی نگفتم
به گردنش چسبیدم و تکانش دادم:
-بزمجه، سر به سرم نذار، باین لبخند ژکوندت منو نگاه نکن،
به ساعدم چسبید:
-حالم داره به هم می خوره تکونم نده
رهایش کردم، به سرش چسبید و نالید:
-چی کارم داری تو؟ اصلا فدای سرم هر کاری می خوای بکن، من دلم واست سوخته بود
از ذهنم گذشت که چرا دلش به حال من سوخته بود؟ به افکارم مجال جولان ندادم، خواستم رو به او براق شوم که یک قدم عقب پرید:
-با خودم بودم
با عصبانیت گفتم:
-برو گمشو اونور پنجه ساعد کار کن
.....................
شاگردانم سرگرم پوشیدن لباس هایشان بودند و من با اضطراب به طنین نگاه می کردم که هدفون را داخل گوش هایش گذاشته بود و شلوارکش را تعویض می کرد. از ذهنم گذشت که ساشا راست گفته به دنبال من می اید دیگر؟شاید همه اش خواب و خیال بود. هجوم افکار ضد و نقیض رهایم نمی کرد. یاد حرف طنین افتادم، حتما چیزی می دانست که متلک نثار من کرده بود. با عجله لباس هایم را عوض کردم. با دیدن تیپ رنگ و وارنگ شاگردانم دمغ شدم. حتی یک شالگردن سفید هم نتوانستم بخرم، گوشواره هم که جز آرزوهای محال بود. ساک ورزشی ام را روی دوشم انداختم و از سالن بیرون آمدم.....
ساشا کمی آن طرف تر از باشگاه پارک کرده بود. چند بار پلک زدم، باورم نمی شد که اینجا بود. سعی کردم شادی ام را نشان ندهم اما چشمانم لبخند می زد. به آرامی به سمتش رفتم، با دیدنم از ماشین پیاده شد و سری تکان داد:
-به به، خانوم مربی، چطوری؟
کوتاه جواب دادم:
-سلام، خوبم
نگاهش پشت سرم ثابت ماند، با لبخند گفت:
-احوال آبجی کوچیکه
سر چرخاندم، طنین زیر چشمی به من نگاه می کرد.
-خیل خوب هر دو تا سوار شین
با ابروهای بالا رفته به او خیره شدم. نگاهم را که دید خندید و به آرامی زمزمه کرد:
-دوست دخترمی دیگه، مگه نیستی؟ قرارمون امروز بود بعد از باشگاه
و نگاهی به دور و بر کوچه انداخت:
-ماشین که نیاوردی؟
سرم را بالا انداختم، چشمانش خندان شد:
-اول این سرتقو در خونه پیاده می کنیم بعد منو تو می ریم دَدر دودور، سوار شین تا کسی ندیده
....................
صدای موسیقی ملایمی در ماشین پیچیده بود. با اضطراب به رو به رو خیره شده بودم، حضور طنین معذبم کرده بود. رخت و لباس ساده ام هم باعث شده بود خودم را ببازم. مدام به این سو و آن سوی خیابان نگاه می کردم. می ترسیدم آشنایی مرا ببیند. با صدای ساشا تکان خوردم:
-خوب، خانوم، خواهر ما امروز اذیت نکرد؟
با اخمهای در هم جواب دادم:
-نه
صدای نق نق طنین را شنیدم:
-زود منو برسون خونه، کار دارم
ساشا رو به او گفت:
-آتیش نسوزونیا، تا من بر می گردم
-تو تا برگردی نصفه شبه
با خودم فکر کردم که من تا نصف شب با ساشا در خیابان ها نمی چرخم، نهایتش دو ساعت دیگر بر می گردم خانه. و نگاهم به دستان پهن و زمختم افتاد، که ناخن های کوتاهی داشت. انگشتانم را مشت کردم تا در برابر چشمانِ ساشا نباشد. چرا دستان من دخترانه نبود؟
با صدای ساشا تکان خوردم:
-ساکتی خانومی
بی حرکت شدم،. خانومی، این خانومی گفتن هایش به یادم می آورد که دخترم، به یادم می آورد چقدر بدبختی کشیده ام. زیر لب گفتم:
-هیچی نیس
-الان این سر خرو میفرستیم بره رد کارش
صحنه هایی از دیروز مقابل چشمانم نقش بست. دستش را دور کمرم حلقه کرده بود. با بیچارگی حس کردم دوست دارم دوباره آن صحنه ها تکرار شود. نفس عمیق کشیدم....
طنین که رفت بیشتر معذب شدم. انگار تازه متوجه شده بودم نشسته ام داخل ماشین پسر غریبه ای که از قضا کمتر از یک ماه می شناختمش. مدام روی صندلی جا به جا می شدم، دوست نداشتم مستقیم به چشمانش نگاه کنم. صورتم آرایش نداشت، حتی اصلاح هم نکرده بودم. گوشهایم هم سوراخ نبود. ساشا صدای موزیک را کم کرد:
-خوبی عشقم؟
نفس...نفسم رفت، آنقدر شوکه شدم که قول و قرارم با خودم را از یاد بردم، جمله اش غیر منتظره بود. یک لحظه خون به صورتم دوید، گر گرفتم. گفته بود "خوبی عشقم؟"
عشق...عشق او...
سر چرخاندم و به نیم رخش زل زدم. نیم نگاهی به من انداخت. نتوانستم چشم از او بگیرم. سرش را کج کرد:
-هوم؟ دوست دختر آدم عشق آدم میشه دیگه
می خواستم به او بگویم "فقط به من به عنوان دوست دخترت نگاه می کنی؟ نمی خوای با من ازدواج کنی؟"
که ادامه داد:
-شال گردنت کو دخمل؟
خودم را جمع و جور کردم، دستش را به سمتم دراز کرد:
-گوشواره ات کو
رنگم پرید. نمی خواستم گوش سوراخ نشده ام را ببیند، خودم را عقب کشیدم و گره ی شل شده ی روسری را سفت کردم. به شوخی اخم کرد:
-اووووو، ناز و عشوه هم بلدی که، خوشم اومد، خوب بذار ببینم گوشتو
دستش را پس زدم، این که ناز و عشوه نبود. تلاش مضحک دختر بدبختی بود که از قضا هیچ وقت اجازه نداشت گوش هایش را سوراخ کند. ساشا خندید:
-اذیت نکن، بذار ببنیم دیگه
سرم را به چپ و راست تکان دادم:
-نه، نه
پشت سرم تیر کشید. چهره ی پدرم در مقابل صورتم نقش بست. چشمانم را روی هم فشردم، دلم می خواست تا سر حد مرگ پدرم را کتک بزنم. گوشواره هم برای من حرام بود. با یک ور شدنِ صورتم، چشم باز کردم، ساشا چسبیده بود به روسری ام، دستم را روی دستش گذاشتم:
-نکن اینجوری
-بابا صبر کن دیگه، لوس شدیا
و تند و سریع نیم نگاهی به گوشم انداخت. قلبم ریخت، دستش از روی روسری ام شل شد و حیرت زده گفت:
-تو گوشت سوراخ نیس؟
و با دهان نیمه باز به رو به رو زل زد. آن همه هیجان فروکش کرد. حس تلخ حقارت در دلم نشست. مثل سگ پشیمان شدم که داخل ماشینش نشستم. دوست داشتم بمیرم، دوست داشتم از روی زمین محو و نابود شوم. صدایش روانم را بهم ریخت:
-مگه میشه تا این سِن گوشِ یه دختر سوراخ نباشه؟


-مگه میشه تا این سِن گوشِ یه دختر سوراخ نباشه؟
دستم بی اختیار رفت سمت گوش های لعنتی ام. از خودم و این گوشهای بدون سوراخ، بیزار بودم. دلم می خواست همین حالا از ماشینش پیاده شوم. نغمه آمد جلوی چشمانم و برای چند صدم ثانیه از ذهنم گذشت که او کجا و من کجا؟ او دختری شیک پوش بود که رژ لبش ده هزار تومان ارزش داشت و من روسری روی سرم اندازه ی دستمال سفره هم نمی ارزید.
ساشا با تعجب گفت:
-تو چرا یه جوری هستی، تا حالا با دختری مثه تو آشنا نشده بودم، یه جور حرکات خاصی داری
با نا امیدی به او خیره شدم، لب زیرینش را فرستاده بود جلو و انگار با خود حرف بزند، ادامه داد:
-از کارای دخترونه چرا فراری هستی؟
خواستم دهان باز کنم و بگویم" من از کارای دخترونه فراری نیستم، وقتی چیزی رو نمی دونی زر نزن"، اما حس تحقیر در دلم نشست و یکباره دهان باز کردم و فریاد زدم:
-پیاده ام کن، برمی گردم خونه
حیرت زده شد:
-چی؟
بی آنکه بخواهم صدایم لحظه به لحظه بالاتر می رفت. محکم به لاله ی گوشم چسبیده بودم، نمی خواستم گوش های بدون سوراخم را ببیند:
-پیاده میشم، همین ورا نگه دار
-چرا به هم ریختی؟ من که حرفی نزدم
-دهنتو ببند، فقط نگه دار
-بازم عصبی شدی که، آروم بشین، خوب اگه نمی خوای جواب نده
لب هایم لرزید، واقعا فکر می کرد دوست ندارم جوابش را بدهم؟ اگر دهان باز می کردم تا یک هفته بی وقفه می توانستم برایش از دردهایم بگویم. این حس تحقیر نشسته بود در دلم و کلافه ام می کرد. پشت به او کردم:
-همین ورا نگه دار، میرم دنبال کارم
دستش را به سمت بازویم دراز کرد:
-متین؟ چرا اینجوری شد؟ خوب سوال نمی پرسم، بریم برسیم به کافی شاپمون؟ پایه ی شیر شکلات هستی؟
دستم را عقب کشیدم و لبم را به دندان گرفتم. من تا تهِ دنیا پایه ی همه چیز بودم، اما این سر و وضع و این گوشهای سوراخ نشده، این لباس های مشکی، روانم را بهم هم می ریخت. صدایم خش برداشت:
-فقط پیاده ام کن
انگار فهمید چقدر به هم ریخته ام که سکوت کرد و با اخم های در هم وسط خیابان دور زد. دستم رفت سمت دستگیره ی ماشین، صدای عصبی اش را شنیدم:
-تا محله تون می رسونمت، بعدش برو
قلبم شکست. شاید دوست داشتم بیشتر اصرار کند تا نروم. من که خودم می دانستم اخلاقم به اندازه ی تف هم ارزش ندارد، من که می دانستم چقدر گند دماغ و غیر قابل تحملم، خوب او چرا تلاش نمی کرد تا به من رفتار خانمانه را یاد دهد؟ او هم که رفیق نیمه راه شده بود. بغض باز هم آمد و بیخ گلویم چسبید، می دانستم تا قیام قیامت این بغض بی پدر نمی شکند. همانطور که پشت به ساشا نشسته بودم، به خیابان زل زدم، فقط می خواستم زودتر برسم به محله مان و از این ماشین نکبت زده پیاده شوم. من عرضه ی انجام هیچ کاری را نداشتم، حتی نمی توانستم یک مرد را برای دو دقیقه به سمت خودم بکشم. ساشا هم از دستم رفته بود....
به خیابان خلوت نگاه کردم و به آرامی گفتم:
-همین جا نگه دار
راهنما زد و در سکوت ماشین را به سمت راست خیابان هدایت کرد. اخم نشست بین ابروهایم. سکوتش دلم را به درد می آورد، شاید هم حق داشت، اما نه، او هیچ حقی نداشت، او از روزهای بدبختی و بیچارگی من چه می دانست که حالا به خاطر رفتار چاله میدانی ام دلخور هم شده بود؟ ساک ورزشی ام را در دست گرفتم و خواستم پیاده شوم، صدایش را شنیدم:
-آروم شدی بهت زنگ می زنم
امید در دلم جوشید، همزمان از خودم لجم گرفت که ضعف نشان داده بودم، زبانم تلخ شد:
-لازم نکرده
و چشمانم را بستم. چرا نمی توانستم مثل آدم رفتار کنم؟ چرا نمی توانستم آدم باشم اصلا.
-من زنگ می زنم
از سرتقی اش خوشم آمد. از اینکه اصرار داشت تماس بگیرد خوشم آمد، صدایم را بالا بردم:
-غلط کردی زنگ بزنی
جوابم را نداد، دوباره خودم را منقبض کردم. شاید من روانی شده بودم و خودم خبر نداشتم. از ماشین پیاده شدم و در را بستم، شیشه ی سمت کمک راننده را پایین کشید و خودش را به سمت پنجره خم کرد:
-متین، من باید با تو حرف بزنم
مکث کردم، در یک جدال نفس گیر بین عقل و دلم بودم. عقلم می گفت فحش بکشم به خودش و هست و نیستش، اما دل تلاش می کرد جلوی این زبان صاحب مرده را بگیرد. لب هایم را روی هم فشردم تا باز هم حرف چرندی از دهانم بیرون نیاید. دنده را جا زد:
-منتظر باش
با شنیدنِ صدای موتور، چشم از او گرفتم و به انتهای خیابان زل زدم، نگاهم روی موتورسوار ثابت ماند، صدای ساشا را شنیدم:
-من همیشه ته و توی یه چیزو در میارم، وگرنه آروم نمی شینم
خواستم چشم از موتور سوار بگیرم اما نشد، نزدیک و نزدیک تر آمد. ناگهان علی را پشت موتور دیدم و رنگم پرید، بی اختیار یک قدم عقب رفتم. اما دیر شده بود انگار. مرا دیده بود، به ذهنم رسید سر بچرخانم و به ساشا بگویم برود، اما از این کار هم خوشم نیامد. مثل دختر بچه های دوازده سیزده ساله رفتار کردن در شان من نبود. بند ساک ورزشی ام را در دست فشردم، با نزدیک تر شدن موتور، قلم از تپش ایستاد، عماد پشت ترک موتور به همراه علی، نشسته بود، برای چند لحظه چشمانم را بستم. بد شانس تر از من در دنیا وجود نداشت. ساشا بی توجه به حال و روز خرابم، گفت:
-من رفتم، شب زنگ می زنم
زل زده بودم به عماد و علی و پا به پا می شدم. ساشا صدایش را بالا برد:
-خداحافظ
و ماشین را به راه انداخت و به آرامی حرکت کرد. چند لحظه ی بعد، علی با موتور از مقابلم گذشت، نگاه پر از سوالش، کلافه ام کرد. سری برایم تکان داد، با لب های به هم فشرده سر تکان دادم، نگاهم رفت پی عماد که زل زده بود به دویست و ششِ در حرکت، سرش را برد بیخ گوش علی و چیزی گفت، علی به نشانه ی "نه"، چانه بالا انداخت، عماد با دست روی شانه اش ضربه زد. حیرت زده به آن دو خیره شدم که به دنبال ماشین ساشا رفتند، ضربان قلبم تند شد. می خواتسند چه کار کنند، با نگرانی چند قدم به دنبالشان حرکت کردم. نگاه سودا زده ام روی موتور چرخید که به موازات ماشین حرکت می کرد، عماد خودش را خم کرده بود سمت پنجره ی ساشا، نفهمیدم چه گفتند، ساشا سرعت ماشین را زیاد کرد و از پیچ خیابان گذشت. دستم را مقابل دهانم بردم، الان چه می شد؟ می آمدند به من چه می گفتند. ذهنم فرمان داد تا خود خانه بدوم. اما این کار را نکردم. فرار کردن از محالات بود، حاضر بودم بمیرم و از مقابل عماد فرار نکنم. کنار درخت تنومندی ایستادم. می دانستم الان هر دو به سراغم می آیند. انتظارم به درازا نکشید. علی با موتور مقابل پایم ترمز کرد. با غضب به صورتش خیره شدم. منتظر بودم تا با اولین حرفی که به زبان می آورد به سمتش حمله کنم، نگاه خیره ام را که دید، سرش را پایین انداخت و گفت:
-می گم، من...
به میان حرفش پریدم:
-تو چی؟
-من..من...
کمی این پا و آن پا کرد و نفس عمیق کشید:
-من کی بیام خواسگاری مژگان؟
چشمانم را تنگ کردم. این آن چیزی نبود که می خواست به زبان بیاورد. شاید هم نتوانست حرفش را بگوید. در هر صورت شانس آورده بود، من مثل بشکه ی باروت بودم. با اخم گفتم:
-منصوره که رفت سر زندگیش بهت می گم
و گلویم را صاف کردم:
-حالا برو دنبال کارت
خواست گاز بدهد و برود که عماد با صدای بلندی گفت:
-صبر کن
چشم از علی گرفتم و به او خیره شدم، چشمانش دو کاسه ی خون بود، با طلبکاری گفت:
-با از ما بهترون می پری
نفسم تند شد، باید جوابش را می دادم. به ساشا چه گفته بود؟ با نفرت دهان باز کردم:
-تو چه کاره ای؟
پوزخند زد و دستش را دو طرف بدنش گشود:
-من؟ من هیچ کاره، جایی که بابای بی غیرتت به ت...مش هم نیست که دخترش چه غلطی می کنه، من چی کاره ام؟
عصبی شدم و فریاد زدم:
-تو از بابای منم بی غیرت تری که هنوز تو خونه ی اون شبتو روز می کنی، پدر سگِ بی همه چیز
عصبی شد و با چشمان گشاد شده فریاد زد:
-هر گهی که می خورم مثه تو تو ماشینِ اینو اون نمی شینم، فقط واسه ما ادای با غیرتا رو در میاری؟ نگو عشوه خرکی هات واسه بالای شهریاس که دویست و شیش زیر پاشونه
دستم را مشت کردم، بدم نیامد دقِ دلم را سرش خالی کنم، به سمتش پریدم، او هم از روی موتور نیم خیز شد، علی با نگرانی دستش را حائلمان کرد:
-بچه ها؟ بازم شروع شد؟
و رو به من کرد و محطاطانه گفت:
-متین شما برو خونه
و به عماد گفت:
-آروم دیگه عماد
با دستان مشت شده به عماد زل زدم که از خشم کبود شده بود. این خشم بی دلیلش را نمی فهمیدم. من هیچ چیز نمی فهمیدم. دل و ذهنم به همراه ساشا رفته بود...


زل زده بودم به گوشی و نفسم بالا نمی آمد. پیامی از ساشا بود:
"سلام، بیداری؟ می خوام زنگ بزنم"
ساعت یک شب بود و او به من پیام داده بود، می خواست با من صحبت کند. تا آخر شب منتظر همین پیام بودم و مثل مرغ پرکنده دور خودم چرخیدم. کم کم نا امید می شدم که بالاخره پیامش رسید. نیم نگاهی به مژگان انداختم که به آرامی روی تختش خوابیده بود. از روی تختم پایین آمدم و با بلاتکلیفی مقابل آینه ایستادم و در اطاق نیمه تاریک به خودم زل زدم. حتی در آن روشنایی اندک هم می توانستم چشمانم سرخ و پف کرده ام را تشخیص دهم. به دست لرزانم نگاه کردم، گوشی را فشردم. چند بار به ذهنم آمد جوابش را ندهم، در این صورت خیال می کرد خوابیده ام. اصلا تهِ رابطه ی من و او به کجا می رسید؟ من ازدواج می خواستم و این پدر دیوانه محال بود دست از سر من بردارد. اما دل که این حرفها را نمی فهمید. با نفسی که درسینه حبس کرده بودم، برایش نوشتم:
"بیدارم"
گوشی را روی میز توالت گذاشتم و دستم را لا به لای موهایم فرو بردم. از ذهنم گذشت که حالا چه می شد؟ تماس می گرفت؟ شاید هم پیام می فرستاد که "استراحت کن"
ابرو در هم کشیدم، خدا خدا کردم تماس بگیرد. به ثانیه نکشید که گوشی روشن و خاموش شد، به سمت گوشی ام پریدم، تماس از ساشا بود. قلبم در سینه فرو ریخت. دوباره نیم نگاهی به مژگان انداختم و همانطور که گوشی را روی گوشم می گذاشتم به سمت پنجره اطاقم رفتم و زمزمه کردم:
-الو؟
صدایی از ان سوی خط به گوش نرسید. دوباره زمزمه کردم:
-الو؟
صدای نفس هایی درون گوشی پیچید. دسته ای از موهایم را لای انگشتانم پیچیدم. صدای ساشا وجودم را لرزاند:
-خوبی؟
دوباره فکر و خیال سر برآورد. تا الان چه کسی احوال مرا پرسیده بود؟ آن هم اینقدر ملایم، با این صدای خش دار، ساعت یک شب. پرده ی اطاقم را کنار زدم و به حیاط نیمه روشن خیره شدم و گفتم:
-باید بد باشم؟
و با این جوابِ احمقانه، چهره در هم کشیدم، آدم نمی شدم که من، آدم نمی شدم. حتما باید او هم مرا رها می کرد و می رفت تا سر عقل بیایم.
-نه، فقط نگران شدم
لبم را تر کردم و با انگشت روی شیشه ی بخار گرفته کشیدم و زمزمه کردم:
-واقعا؟
-آره، چرا فکر می کنی دروغ می گم؟ دلم نمی خواست اونجوری از ماشین پیاده بشی، من می خواستم امروز مهمونت کنم
و بعد از لحظه ای مکث، صدایش آهسته تر شد:
-الان بهتری؟
دندان هایم روی هم برخورد می کرد. خودش هم می دانست اینطور که صحبت می کرد مرا می بَرد آن دنیا و باز می گرداند؟
کف دستم را روی شیشه گذاشتم و شیشه ی بخار گرفته را پاک کردم.
-متین؟
چشمانم را بستم. اینطور که مرا صدا می کرد دلم می خواست از خوشی بمیرم.
-خوبی خانومی؟
خانومی...خانومی یعنی من یک زن هستم، هر چند گوش هایم سوراخ نیست و زیر ابرو بر نداشته ام و مشکی پوشم. هرچند ناخن هایم همیشه کوتاه است، هرچند نمی توانم گریه کنم. نفهمیدم کی دهان باز کردم:
-خوبم
-پس ینی می تونی حرف بزنی؟
پیشانی ام را به شیشه چسباندم و به حیاط زل زدم:
-آره می تونم
-خوب می تونی به من بگی امروز چرا بهم ریختی؟ چرا اون سوال اذیتت کرد؟
همانطور که به حیاط خیره شده بودم، به آرامی گفتم:
-ولش کن
خندید:
-نه ولش نمی کنم دیگه، به من میگی چرا؟
به خانه ی رو به رو زل زدم و مسخ شده گفتم:
-تو روانپزشکی؟
-دوست داری باشم؟
تهِ دلم مالش رفت. دل به دلم می داد و پا به پای من می آمد. برای اولین بار بود که دلم نمی خواست فریاد بکشم و داد بزنم و فحش بدهم.
-چی می خوای بدونی روانپزشک؟
-چرا گوشت سوراخ نیس؟ چرا همیشه تیپ سنگین می زنی؟ چرا حرکاتت یه جوریه؟
نگاهم روی جنبده ای که از خانه ی رو به رو بیرون آمد ثابت ماند. هیکلش شبیه عماد بود. می خواستم تکانی به خودم بدهم. اما صدای ساشا جادو کننده بود:
-چرا تا حالا دوست پسر نداشتی؟
چشمانم نیمه بسته شد، با همان نگاه تب دار به عماد خیره شدم که تا وسط حیاط آمده بود و حالا او هم به من نگاه می کرد. نمی توانستم تکان بخورم، می خواستم پرده را بیاندازم و بروم بتمرگم داخل رختخواب، اما نمی شد.
-دوست داری دوست پسر داشته باشی متین؟
چشمانم را بستم:
-فردا حرف بزنیم؟
و خودم از این همه آرامش جا خوردم.
-الان با عمو روانپزشک حرفی نمی زنی؟
لبخند روی لبم نشست، عمو روانپزشک...خواستم چیزی بگویم که با ضربه ای که به شیشه خورد، چشمانم را گشودم و خودم را عقب کشیدم. عماد کنار پنجره ایستاده بود و با غضب به من نگاه می کرد. صدای ساشا درون گوشی پیچید:
-متین خانومی
این متین خانومی گفتن هایش داشت مرا می کشت. دلم می خواست تا قیامت او حرف بزند و من گوش کنم، البته اگر این مگس مزاحم اجازه می داد. خواستم پرده را بکشم که عماد صورتش را بین درز پنجره آورد، صدای نحسش را شنیدم:
-با کی حرف می زنی نصف شب؟ با دویستو شیشی، نه؟
همزمان ساشا پرسید:
-خانومی، جواب نمی دی؟
من از خدایم بود جوابش را بدهم، این پدرسگ نمی گذاشت. دهنه ی گوشی را گرفتم. آن خلسه ی دوست داشتنی تمام شده بود. با غضب گفتم:
-برو بمیر دی...ث
عماد چشمانش را درشت کرد:
-پنجره رو وا کن وگرنه با مشت می زنم میشکنمش
لبم را به دندان گرفتم. ای کاش می مرد. ای کاش می مرد و می رفت به درک. صدای ساشا را شنیدم:
-متین؟
دیگر مجال دست دست کردن نبود، با خودم گفتم که بدبختی بزرگتر از این هم وجود داشت؟ باید همین حالا عماد می آمد دم پنجره و عربده کشی می کرد؟ تند و سریع گوشی را به دهانم نزدیک کردم:
-بعدا زنگ می زنم
و دکمه ی قرمز را فشردم. به سمت پنجره پریدم و آن را گشودم، عماد با چشمان به خون نشسته به من زل زده بود. سعی کردم صدایم بالا نرود، با نفرت گفتم:
-دهنتو گل می گیرم که نصف شبی اومدی در پنجره ی اطاقم
با طلبکاری پرسید:
-با کی حرف می زدی؟
-به تو چه که می پرسی؟
-من باید بدونم کیه، همون پسره دویست و شیشی؟ من قبر جفتتونو می کنم
چشمانم گرد شد. به او چه ربطی داشت که من با چه کسی صحبت می کنم؟ عصبی شدم:
-من قبر تو رو کندم
-تا وقتی به اون چیزیکه می خوام نرسیدم حق نداری بری به یکی دیگه....
از حرف رکیکی که بر زبان آورده بود گر گرفتم، سرچرخاندم و به مژگان خیره شدم که روی تخت جا به جا شد. نمی خواستم بیدار شود، دستم را دراز کرد تا پنجره را ببندم که عماد پرید و به موهای بلندم چنگ زد، نفسم رفت. با یک دست چسبیدم به سرم، مرا به سمت خودش کشید:
-با این پسره کی آشنا شدی؟ چرا تو رو باید بیاره در محل برسونه؟
دهانم برای فحش باز شد، اما درد مجال نداد. زورش زیاد بود لعنتی. حریف این دیوانه نمی شدم. به دستش چسبیدم، خواستم ناخن هایم را داخل گوشتش فرو ببرم اما من ناخن نداشتم. چهره ی پدرم مقابل صورتم نقش بست. عماد با عصبانیت گفت:
-چرا نمی گی کی بود؟
و کمی جا به جا شد. از غفلتش استفاده کردم و دستم را عقب بردم و زیر چانه اش کوبیدم، دستش از روی موهایم شل شد، خواستم خودم را عقب بکشم که هوشیار شد و دوباره به سمتم پرید:
-این کیه اومده تو زندگیت متین؟ به من بگو
باید جیغ می کشیدم، اما نمی شد. یاد نگرفته بودم جیغ بکشم. این غرور لعنتی نمی خواست شکسته شود. تکانم داد:
-حرف می زنی یا نه؟
صدای وحشتزده ی مژگان را که شنیدم، تهِ دلم خالی شد:
-چی شده؟ بچه ها؟ چرا دعوا می کنین؟
عماد رو به او گفت:
-به تو مربوط نیس، برو دنبال کارت
مژگان به سمتمان دوید:
-الان همه بیدار میشن، عماد؟ موهای متینو کندی
و با هر دو دستش به دستان عماد چسبید. عماد با کف دست به شیشه کوبید:
-با تو کاری ندارم مژگان، دخالت نکن
مژگان با صدای خفه ای گفت:
-تو نصف شبی کنار پنجره ی اطاق ما چی کار می کنی؟
و با زحمت دست عماد را از موهایم پس زد. به نفس نفس افتادم. کمر راست کردم و چند لحظه با بهت به او زل زدم و انگار تازه یادم آمد که چطور حالِ خوش مرا به گه کشیده بود که مژگان را پس زدم و به سمت پنجره یورش بردم، عماد جا خورد اما او هم به سمتم پرید، قبل از اینکه دستم به لباسش برسد، زودتر از من به یقه ی لباسم چسبید و مرا روی لبه ی پنجره کشید و با خشم گفت:
-چرا جیغ نمی زنی همه بیدار شن؟
شکمم ساییده شد، درد در دلم نشست. این دیوانه ی ابله چه از جانِ من می خواست؟ آن سال ها، همان سال هایی که او را به حد مرگ شکنجه دادم، خودم هم شکنجه شده بودم. بعدها که بزرگتر شد مرا تا حد مرگ کتک زد. جوانی ام تباه شده بود، زندگی ام از بین رفته بود، چرا اینها را نمی فهمید؟ من خودم قربانی حماقت های پدرم بود، چرا نمی گذاشت به درد خودم بمیرم. صدای هق هق مژگان را شنیدم:
-عماد، تو رو خدا، الان همه بیدار می شن، ولش کن
یکباره از خلا پر شدم. همه چیز پیش رویم رنگ باخت. دستم را دو طرف بدنم شل کردم. یک لحظه از ذهنم گذشت کاش مرا می کشت. دلم این زندگی لجن مال شده ام را نمی خواست. دلم سکون می خواست، ارامش می خواست. چشمانم را بستم. مژگان نالید:
-چرا نصف شبی خل شدی؟
صدای عصبی عماد را شنیدم:
-دوست پسر گرفته دختره ی بی پدر
مژگان با ناباوری زمزمه کرد:
-چی؟
-داغشو به دلت می ذارم متین
و بر خلاف انتظارم رهایم کرد، روی لبه ی پنجره آویزان شدم، چشم گشودم، نگاهم روی کاشی های کنار پنجره ثابت ماند. هجوم یکباره ی خون را در سرم حس کردم. سرم نبض می زد و هر لحظه احتمال می دادم مویرگ های سرم منفجر شود. از این همه فشار و درد خوشم آمد. شاید هم مبتلا به مرض خود آزاری شده بودم. دستانم را آویزان کردم، مژگان به سمتم پرید و خواست مرا از پشت سر بکشد، زمزمه کردم:
-حالم خوبه، ولم کن مژگان
با گریه گفت:
-الان میوفتی وسط حیاط، چرا اینجوری شدی؟
دوباره چشمانم را بستم، صدای قدم های عماد را شنیدم که دورتر شد، تنه ام را شل کردم و سر و ته لبه ی پنجره آویزان شدم. مژگان به پاهایم چسبیده بود، اگر رهایشان می کرد، وسط حیاط ولو می شدم. نوک انگشتان پایم را بوسید:
-متین، فدات بشم، میوفتی
دوست داشتم بیوفتم، دوست داشتم با مخ وسط حیاط بیوفتم. شکمم می سوخت، سرم نبض می زد. حس می کردم کم کم به سمت دیوانگی سوق داده می شوم. ساشا از ذهنم گذشت، به من گفته بود متین خانومی. من خانوم بودم، در نظر او خانم بودم. عماد حالم خوشم را خراب کرد. آن خلسه ی دوست داشتنی را از بین برد. اصلا چرا خدا جانِ مرا نمی گرفت؟
باد سردی به صورتم سیلی می زد. مژگان همچنان پاهایم را در آغوش کشیده بود. خودم را تاب دادم، رهایم نکرد. همانطور سر و ته روی لبه ی پنجره مانده بودم، لبخند تلخی روی لبم نشست.


با اخمهای در هم لباس های ورزشی ام را داخل ساک می چپاندم. مژگان چمباتمه زده بود گوشه ی اطاق با نگاهی رقت انگیز براندازم می کرد. از صبح با من صحبت نکرده بود، حرفی نزده بود. بعد از افتضاح دیشب حرفی بینمان رد و بدل نشد. همین بیشتر عذابم می داد. عماد لعنتی هست و نیستم را به باد داده بود. با دقت که فکر کردم به این نتیجه رسیدم که این دیدارهای گاه و بیگاهمان نمی توانست تصادفی باشد، هر جا که می رفتم حضور داشت، شب ها بود، روزها هم بود، همه جا بود و با این فکر زانو بند آبی رنگم را با حرص داخل ساکم فرو بردم و سر بلند کردم و با عصبانیت به مژگان خیره شدم. انتظار داشتم نگاهش را بدزدد و سرش را پایین بیاندازد، اما پلک هم نزد. بینی ام را چین دادم:
-ها؟
مظلومانه گفت:
-هیچی
-پس چرا اینجوری نگام می کنی؟
شانه بالا انداخت. کمر راست کردم و ساکم را روی دوشم انداختم، از مقابل آینه گذشتم، نیم نگاهی به خودم انداختم. باز همان دخترک مشکی پوش بودم. ساشا هم از دیشب تا امروز تماس نگرفت. اصلا بود و نبود من برای هیچ کس اهمیتی نداشت. نرسیده به در اطاق، صدای خفه ی مژگان را شنیدم:
-متین؟
بدون اینکه سر بچرخانم گفتم:
-چیه؟
-عماد، عماد راست گفت که دوست پسر...
چرخیدم و نگاه تندی به او انداختم، سکوت کرد. از خودم و عماد لجم گرفت. یاد دیشب افتادم، روی لبه ی پنجره آویزان شده بودم. از مژگان هم لجم گرفت که رهایم نکرد تا وسط حیاط ولو شوم. خیره خیره نگاهش کردم. چشم از من گرفت و خفه شد، از اطاق بیرون آمدم و در را محکم به هم کوبیدم....
..................
چند بار پشت سر هم وسط سالن بالا و پایین پریدم. بدنم درد می کرد، اثرات کشمکش دیشب با عماد و مژگان بود. هر از گاهی نگاهم می رفت پی طنین که آن سوی سالن مقابل دیوار ایستاده بود و با پنجه و ساعد توپش را به دیوار می کوبید. انتظار داشتم حرفی بزند و از ساشا بگوید. چرا ساشا تماس نگرفت و به سراغم نیامد؟ اصلا امروز با ساشا آمده بود به باشگاه؟ پس چرا ساشا نخواست مرا ببیند؟
از هجوم این افکار عجیب و غریب، سرسام گرفتم، دستی به صورتم کشیدم و نتوانستم جلوی خودم را بگیرم. به سمت طنین رفتم که ناشیانه به توپ ضربه می زد. پشت سرش ایستادم و با اخم های در هم گفتم:
-اون طرز پنجه زدنو ساعدگیری نیستا، من اینجوری یادت دادم؟
به سمتم چرخید و در سکوت به من زل زد. نگاهش کلافه ام کرد. انگار تهِ نگاهش پوزخند و تمسخر بود. با طلبکاری پرسیدم:
-چیه؟
لب زیرینش را جلو فرستاد. صدایم بالا رفت:
-مثه آدم وایسا
اخم هایش در هم گره خورد. چشمانم را درشت کردم:
-مگه با تو نیستم؟
-داداشم امروز میاد جلوی باشگاه باهاتون حرف بزنه
جا خوردم و با سوظن براندازش کردم. او از کجا می دانست؟ نکند ساشا شب ها برای او درد دل می کرد و با این فکر روح و روانم بهم ریخت. من آدمی نبودم که از دختر بچه ی پانزده ساله متلک بشنوم. یک قدم به سمتش رفتم:
-داداشت بهت یاد نداده دماغت تو زندگی بزرگترها نباشه؟
ترسید و یک گام به عقب رفت:
-من دماغم تو زندگی کسی نیست، داداش خودمو میشناسم
چشمانم را تنگ کردم:
-ینی چی؟
با بی خیالی گفت:
-به من چه
دیوانه شدم:
-حرف بزن ینی چی میشناسیش؟
و همزمان فکرم رفت روی اینکه امروز با ماشین خودم به سالن آمده بودم، اگر قرار بود با ساشا بروم بیرون تکلیف ماشینم چه بود؟
طنین با نگاه هراسانی گفت:
-چی کار به من داری؟ من دارم اینجا بازی می کنم، مگه کاری به تو دارم؟
-چرا گفتی میشناسیش؟
بغض کرد:
-ینی برادر خودمم نباید بشناسم؟
عصبی شدم:
-این حرفت نبود بچه، من صد تا مثه تو رو درس می دم تو میخوای منو بپیچونی؟
لب هایش لرزید:
-اصلا به من چه تو دوست دختر اونی، منو سننه
خواستم با مشت به دهانش بکوبم که صدای جیغ یکی از شاگردانم بلند شد، سر چرخاندم. ساناز دستانش را مقابل صورتش گرفته بود، بقیه دور او جمع شده بودند، باز هم اسپک یکی از شاگردانم به صورت یکی دیگر کوبیده شده بود. دندان هایم را روی هم فشردم و با قدم های سنگین به سمتشان رفتم و همزمان فریاد زدم:
-گور به گور بشین که صد بار گفتم حواستون به اسپک اون یکی باشه، حتما باید گردنتون بشکنه تا آدم بشین؟
.....................
از سالن بیرون آمدم، دلم می خواست ساشا را ببینم، همزمان دلم از دستش پر بود و خودم هم به درستی دلیلش را نمی دانستم. شاید برای اینکه تماس نگرفت، شاید برای اینکه وسط صحبت با او عماد سر رسید. هر چه بود می خواستم او را ببینم و نمی خواستم. با خودم گفتم زودتر سوار ماشینم شوم و بروم خانه، به جز آن ذهنم درگیر صحبت های طنین بود. دخترک حریفم نمی شد و می خواست با حرفهای صد من یک غازش عصبی ام کند. ساک ورزشی ام را روی شانه جا به جا کردم، خواستم ریموت ماشین را بزنم که با دیدن ساشا کنار ماشینم، میخکوب شدم. با لبخند به من نگاه می کرد. افکار ضد و نقیض در سرم پیچید، انگار دنیا را به من داده بودند و در عین حال خجالت می کشیدم. یادم آمد دیشب مجبور شدم تماسم را قطع کنم، او هم دیگر تماس نگرفت و یکباره خشم در دلم نشست. بدم نیامد حالش را بگیرم و نقطه ی ذوقش را کور کنم. اصلا من بیمار روانی بودم که از آزار دادنش خوشم می آمد و با این فکر به قدم هایم جان دادم و از کنارش گذشتم، به موازاتم چرخید. گلویم خشک شده بود. ریموت را زدم و خواستم در ماشین را باز کنم که صدایش را شنیدم:
-علیک سلام، بابا همین دیروز همدیگه رو دیدیم، استقبال به این گرمی خارج از تحملمه
مکث کردم، نیم نگاهی به او انداختم که با سرخوشی به من خیره شده بود، در ماشین را باز کردم. یکی از شاگردانم از کنارم گذشت:
-خداحافظ خانوم مربی
اخم هایم عمیق شد، از فردا همه شان باید پشت سرم حرف می زدند.
-متین؟
تهِ دلم ضعف رفت. ای کاش خدا او را می کشت. اینطور که صدایم می کرد، اینطور که ملایم و کشدار صدایم می کرد، دلم می خواست همه چیز محو شود و از بین برود و فقط من و او باقی بمانیم.
-نگام نمی کنی چرا؟
دستم از روی دستگیره ی ماشین شل شد. یکی دیگر از شاگردانم از کنارم گذشت:
-خداحافظ
ساشا با خنده گفت:
-بشینیم تو ماشین؟ داریم کم کم می شیم سوژه
نگاهم رفت پی طنین که از باشگاه بیرون آمده بود. به من گفته بود ساشا امروز می آید اینجا سراغ من، همانطور هم شد. چه می خواست به من بفهماند؟ اصلا مهم نبود. دخترک سرتق و تخسی بود که می خواست سر به سرم بگذارد. ساشا رد نگاهم را گرفت و به طنین خیره شد، دستش را داخل جیبش فرو برد و سویچش را بیرون کشید:
-بیا برو بشین تو ماشین، پنج دقیقه دیگه میام
طنین به سمتش آمد و با بی حالی سوئیچ را از دستش گرفت و نگاه مخصوصی به من انداخت. نگاهش همراه با پوزخند بود. دلم می خواست به او چیزی بگویم اما ساشا دوباره صدایم زد:
-تو ماشین بشینیم؟
اینبار سر بلند کردم و به چشمانش زل زدم. اصلا لال شده بودم، سری تکان دادم، ماشین را دور زد، به زحمت خودم را داخل ماشین پرت کردم....
هر دو به شیشه ی ماشین که نم نم باران روی آن می نشست خیره شده بودیم. سکوت را او شکست:
-بهتری؟
آب دهانم را قورت دادم:
-اوهوم
-دیشب صداتو شنیدم خوشحال شدم، ولی یه دفه قطع کردی
چهره در هم کشیدم. یاد عماد افتادم، همزمان پوست شکمم، همانجایی که ساییده شده بود، تیر کشید. هر دو دستم را دور فرمان حلقه کردم.
-چیزی هست که من باید بدونم؟
عقلم به تکاپو افتاد، او چه چیز باید می دانست؟ اصلا چه چیزی وجود داشت تا او بداند؟ گفتن بدبختی هایم برای او، چه دردی از من دوا می کرد؟
-دستات چقدر زمخته متین
با شنیدنِ جمله ی بی مقدمه اش، تکان خوردم و با حسرت به دستان زمختم خیره شدم. دخترانه نبود، ناخن هایم کوتاه بود. همیشه کوتاه بود. آنقدر در این سالها پنجه و ساعد و اسپک زده بودم که انگشت هایم هم، زمخت شده بود.
-ولی من از این دست ها خوشم میاد
با غصه سر چرخاندم و به او خیره شدم. چرا این حرفها را می زد. او که نمی دانست من چقدر حسرت کشیده ام، چقدر محرومیت کشیده ام. دستش را به سمت دستم دراز کرد، قلبم به تپش افتاد. کافی بود نوک انگشتش به دستم برخورد کند تا دوباره دچار سرگیجه شوم. دستم از دور فرمان شل شد. انگار خودش هم فهمید که دستش را عقب کشید و خودش را روی صندلی یک ور کرد و پرسید:
-تو چرا آرایش نداری؟ چرا همه چیزو واسه خودت سخت می گیری؟ نگاه به دخترای دور و برت کردی؟ خواهر من پونزده سالشه خودشو با آرایش خفه کرده، ابروهات چرا پره، حتی یه ردیف هم بر نمی داری، یه سری حرف های داش مشتی هم میگی
و به آرامی خندید:
-اینا رو کجای دلم بذارم دختر؟
سرم را به صندلی تکیه زدم. ای کاش خدا به من رحم می کرد و اشکهایم جاری می شد. این پسر نمی فهمید با من و این دل محبت ندیده ام، چه کار می کند؟ نمی فهمید یا خودش را به آن راه می زد؟
-خیلی دوست دارم بریم یه جا رو در رو حرف بزنیم، اما امروز نمیشه،باید این دختره رو ببرم خونه، من خیلی چیزا در مورد تو نمی دونم، راستی چرا رژ لب صورتی نمی زنی؟ باید به تو بیاد، یا مثلا سایه قهوه ای؟ هوم؟ محشر میشی خانوم خوشگله
گوشه ی لبم لرزید. دیوانه ام می کرد، با حرف هایش مرا دیوانه می کرد. چرا رژ لب کالباسی گوشه ی کشو خاک می خورد. آن شال فسفری چرا روی سرم نبود. خواهر پانزده ساله اش را به سرم می کوبید. خوب حق داشت، اگر قرار بود او را برای خودم نگه دارم باید خاکی به سرم می ریختم یا نه.
-همش من حرف بزنم جوجو؟
کف دستم را روی چشم چپم گذاشتم، فکرم رفته بود پی سایه ی قهوه ای، من سایه کشیدن بلد نبودم. اگر سایه می کشیدم به خواسگاری من می آمد؟
-شب می تونم زنگ بزنم متین؟
آب دهانم را قورت دادم،
-متین؟
با چشمانی بی فروغ به او زل زدم. لبخند زد:
-اینجوری نگاه نکن خانوم،
چشم از او گرفتم و به شیشه ی ماشین زل زدم. سرم گیج می رفت. ای کاش به من می گفت دوستم دارد، یک بار هم می گفت کافی بود. دستش رفت سمت دستگیره ی در، وحشت زده از جا پریدم:
-می ری؟
و تک سرفه ای کردم تا صدای گرفته ام باز شود. به من نگاه کرد و خندید:
-برم اون سرتقو برسونم خونه، تو هم خسته ای برو استراحت کن گفتم که شب زنگ می زنم
و از ماشین پیاده شد. با چشمانی نگران، خم شدم و قبل از اینکه در بسته شود، مانع شدم و با صدای لرزانی گفتم:
-من خسته نیستم
لبخند زد و کمرش را خم کرد:
-خسته ای، از چشمات معلومه، نه که آرایش هم نداری، بیشتر به چشم میاد، برو خونه حرف می زنیم
با التماس گفتم:
-من وقت دارم
برای اینکه منظورم را برسانم، چیز دیگری به ذهنم نیامد. نمیخواستم برود. چون آرایش نداشتم می رفت؟ من دوستش داشتم. خندید:
-روزهای دیگه هم هست، با هم میریم بیرون، وقت زیاده، این دفه با ارایش بیا، باشه جیگر؟
و چشمکی زد:
-حالا آروم برون برو خونه، جوجو طلا
..................
وارد خانه شدم، کوه آتش فشان بودم. ساشا روی آرایش تاکید کرده بود. یعنی من باید آرایش می کردم. خوب راست می گفت این همه سال گذشته بود و من حتی یک رژ لب به لبم نکشیده بودم. خستگی از صورتم می بارید. شاید بیشتر از سنم نشان می دادم. اما من فقط سی و چهار سال سن داشتم. با قدم های بلند وارد سالن شدم. مهدیه و منصوره مقابل تلویزیون نشسته بودند، با دیدنم از جا پریدند و سلام کردند. جوابشان را ندادم. ذهنم رفت سمت حرفهای ساشا، اگر ارایش روی صورتم بود داخل ماشین می ماند؟ نگاهم می کرد؟ ناخنهایم چرا لاک نداشت؟ چرا کوتاه بود؟ خواهرش هفت قلم آرایش داشت و به ریش من هم می خندید. موهای از فرق باز شده ام دیگر آخر بدبختی بود. وارد اطاق شدم و ساکم را روی تختم پرت کردم. مقابل آینه ایستادم، نگاهم روی لوازم آرایش مژگان چرخید. از همین ها می کشید روی صورتش و زیبا می شد. از آن رژ گونه های رنگ و وارنگ و سایه ی قهوه ای. من هم سایه ی قهوه ای می خواستم. اصلا چرا این همه سال همه چیز برای من درد بود، کوفت بود، زهر مار بود؟ هر دو دستم را به لبه ی میز توالت تکیه زدم و خیره به خودم نگاه کردم. چشمان گرد و بی حالتم توی ذوق زد. صدایم در ذهنم تکرار شد که اگر آرایش داشتم داخل ماشین می نشست. لحظه ی آخر به من گفت آرایش از یادم نرود. اما من بلد نبودم. چرا نمی فهمید من بلد نبودم رژ لب به لبم بکشم. دستم رفت سمت رژ لب قهوه ای رنگ و آن را از کاورش بیرون کشیدم، نگاهم روی خمیر قهوه ای ثابت ماند، آن را به لب بردم. لب هایم قهوه ای شد. به خودم خیره شدم. دوباره دستم رفت سمت سایه ی بیست و چهار رنگِ مژگان، با انگشت روی سایه ی قهوه ای کشیدم و پلک چپم را بستم و پشت چشمم ساییدم. مداد مشکی رنگ را برداشتم و ناشیانه داخل ابرویم کشیدم. یادم آمد مژگان انتهای ابرویش می کشید. رژ گونه را برداشتم و با انگشت، رنگ صورتی اش را به گونه ام کشیدم. دوباره در آینه زل زدم. دلقک داخل آینه هیچ شباهتی به من نداشت. خشم در دلم نشست، دست بردم سمت آینه و از تهِ دل فریاد زدم:
-چیه؟ بدبخت بیچاره چیه مثه بز نگام می کنی؟ گه خوردی به این دنیا اومدی که حالا ندونی باید چه غلطی بکنی
آینه را تکان دادم:
-نگام نکن
و نعره زدم:
-اگه آرایش داشتی بازم توی ماشین می نشست، بدبخت گوسفند.
آینه ی متحرک را از روی میز توالت برداشتم، دستانم می لرزید:
-بدبخت، همیشه مایه ی بدبختی هستی، واسه خودت هم بدبختی میاری،
با سماجت به دختر دلقک درون آینه زل زدم. چقدر ترحم برانگیز بود. با پلک های قهوه ای، لپ های صورتی و رژ لب کج و معوج. نفرت در دلم نشست، آینه را بالا بردم و با قدرت به زمین کوبیدم. صدای وحشتناکش خودم را از جا پراند، عقب عقب رفتم و روی تخت ولو شدم. با کف دست به صورتم کشیدم، کف دستم صورتی و قهوه ای شد. چند ثانیه بعد، در اطاق باز شد و منصوره و مهدیه وحشت زده داخل اطاق پریدند:
-چیه؟ چی شده؟
منصوره جیغ کشید:
-وای آینه چرا شکسته
و یکباره هر دو با دیدنم لال شدند. به آنها خیره شدم. باز هم اشک می خواست از چشمم ببارد و مجال نداشت. صدای نگران مادرم را شنیدم:
-صدای چی بود؟
و چند لحظه ی بعد از پشت سر آن دو وارد اطاق شد و با دیدنم فریاد زد:
-متین، مادر؟ چرا اینجوری شدی؟
با انگشت به رژ لبم کشیدم و تک خنده ای کردم:
-بلد نیستم آرایش کنم مامان
مادرم به تته پته افتاد:
-الهی دردت بخوره روی سرم، چرا یه دفه....
سری تکان دادم و چشمانم را بستم:
-بلد نیستم من
و سراپایم لرزید، فریاد زدم:
-نمی تونم، نمیشه
و میل شدیدی پیدا کردم که خود زنی کنم. ساشا رفته بود امروز. گفت آرایش ندارم. اگر مرا با این قیافه می دید شاید دو دقیقه بیشتر داخل ماشین می ماند. خم شدم تا تکه شکسته ی آینه ای را بردارم و با آن خودم را به درک بفرستم. مادر انگار ذهنم را خواند که به سمتم پرید:
-متین، نکنی مادر، من می میرما، من سکته می کنما
فریاد زدم:
-سکته کن، به درک
و دستم رفت سمت تکه ی شکسته ی آینه
منصوره جیغ زد:
-متین، تور و خدا، متین
مادر به سمتم خم شد و به دستم چسبید، نعره زدم:
-برو اونور مامان
مادر به گریه افتاد:
-چرا؟ فقط بگو چی شده، کسی حرفی زده؟ چیزی شده
و محکم به ساعدم چسبید:
-نمیذارم
هلش دادم:
-برین عقب، من آرایش بلد نیستم، دستهام زمخته
مهدیه از اطاق بیرون پرید، صدایش را شنیدم:
-بانو، کریم آقا، بانو بیاین، متین، متین خل شده
فریاد زدم:
-خل تویی و اون بابای بی پدرت
و دوباره مادرم را به عقب هل دادم:
-برو، می خوام تموم شه
مادر میان خرده شیشه ها زانو زد:
-منو بکش، منو بزن، اول منو بکش،
و رو به آسمان نالید:
-موسی خدا به زمین گرم بزنتت، این بچه رو دیوونه کردی، الان راحت رفتی بیرون واسه من قدم بزنی؟
و رو به من با التماس گفت:
-متین جان، الهی دورت بگردم، بلدی که مادر، اینا آرایش کردی، چقدرم بهت میاد، خیلی ناز شدی دخترم
دوباره هلش دادم:
-می خوام بمیرم، می خوام بمیرم برم به جهنم
منصوره به سمتم دوید:
-متین جونم، هر کاری کردم غلط کردم، تو رو خدا
به چشمانش زل زدم، خط چشم کشیده بود، از همان ها که چشم را درشت تر نشان می داد. طهماسب آرایشش را دید و جذبش شد؟
دستم روی تکه آینه لغزید، مادر با هر دو دست به بازویم چسبید:
-اول منو بزن
منصوره هق زد:
-جون مژگان نکن، جون مژگان
در آن آشفته باز ذهنم به تکاپو افتاد که مژگان کجا بود؟ می خواستم ببینمش. بهترین خواهرم بود. بهترینشان. عروسی منصوره هم به هم می خورد؟ اصلا چرا این دو نفر گریه می کردند و من نمی توانستم. صدای دویدن از حیاط شنیدم، دستم را بالا آوردم، منصوره از پشت سر بغلم کرد، با آرنج به شکمش کوبیدم، نالید:
-وای مردم
مادر اما آویزانم بود و مجال نمی داد. فریاد زدم:
-برو اونور مامان
با شنیدنِ صدای جیغ، سر بلند کردم:
-متین جان، عزیز دلم، چی کار می کنی؟
بانو بین چهار چوب در ایستاده بود، پشت سرش کریم آقا بود. پدر عماد و علی، شبیه هر دو بود. بی آزار و کم حرف بود، کاری به کار ما نداشت. صدایم بالا رفت:
-برین بیرون
مادر نالید:
-می خواد خودزنی کنه، بانو جان، کریم آقا، تو رو خدا بیاین کمک
مهدیه با هق هق گفت:
-تو رو خدا متین جونم، کنیزیتو می کنم
مادر سری تکان داد:
-منو بزن بعد خودتو بزن، باشه مادر؟ منو می زنی؟ اول منو می زنی؟
بانو حیرت زده به من نگاه می کرد، حتما قیافه ی دلقکی ام را دیده بود. یکباره از ورای سر کریم آقا و بانو، عماد را دیدم. چشمانش می درخشید. او اینجا چه گهی می خورد؟ مرا با این قیافه می دید و لذت می برد؟ دهانم برای فحش باز شد، اما مغزم یاری نکرد. مادر دستش را برای گرفتن شیشه دراز کرد، خودم را عقب کشیدم، بانو به سمتم آمد، فریاد زدم:
-نیای جلو بانو، میزنما
با نگرانی گفت:
-عزیزم واسه چی بزنی؟ می خوای همه ی ما رو بدبخت کنی؟
نگاهم بی اختیار می رفت سمت عماد که لام تا کام حرف نمی زد. بانو یک قدم دیگر برداشت، چشمانم گشاد شد:
-می زنما، نیا جلو
با صدای عماد پلک زدم:
-بانو نرو جلو


درباره :
برچسب ها : رمان بخیه ,
بازدید : 1341 تاریخ : سه شنبه 15 بهمن 1392 زمان : 11:16 نویسنده : مرتضی سلیم خانیان نظرات ()
ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
تبلیغات
Rozblog.com رز بلاگ - متفاوت ترين سرويس سایت ساز

آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 6
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 0
  • آی پی دیروز : 315
  • بازدید امروز : 456
  • باردید دیروز : 0
  • گوگل امروز : 145
  • گوگل دیروز : 0
  • بازدید هفته : 456
  • بازدید ماه : 456
  • بازدید سال : 456
  • بازدید کلی : 11,707,028
  • مطالب