close
تبلیغات در اینترنت
رمان دیوار به دیوار قسمت دوم
loading...

رمان فا

گوشه ی سالن ، دور از مامان و بابا روی یکی از مبل ها نشسته بودم و ناز و عشوه های مهشید دختر عمومنصور را نگاه میکردم . چنان با ناز با پسرهای فامیل حرف میزد که انگار سیندرلاست . وضع مالی عمو منصور کمی از پدر بهتر بود اما ریخت و پاش های زن عمو و مهشید کجا و زندگی ساده ما کجا ! البته آنقدر…

رمان دیوار به دیوار قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 1863 جمعه 11 بهمن 1392 : 9:52 نظرات ()

گوشه ی سالن ، دور از مامان و بابا روی یکی از مبل ها نشسته بودم و ناز و عشوه های مهشید دختر عمومنصور را نگاه میکردم . چنان با ناز با پسرهای فامیل حرف میزد که انگار سیندرلاست .
وضع مالی عمو منصور کمی از پدر بهتر بود اما ریخت و پاش های زن عمو و مهشید کجا و زندگی ساده ما کجا !
البته آنقدر هم زندگی ما ساده نبود. مامان و بابا همه چیزشان را برای من میگذاشتند ولی خوب من راضی نبودم ، همیشه دلم میخواست راحت زندگی کنم ، آنقدر پول داشته باشم که به راحتی بتونم خرید کنم و زندگی راحتی داشته باشم اما خوب ... این هم سهم من از زندگی بود .
-چیه تو فکری ؟........................

عادتش بود همیشه ناگهانی کنار آدم ظاهر شود و رشته ی افکارش را پاره کند ! بی انکه به سمتش برگردم گفتم :
-سینا کی میخوای بزرگ شی ؟ صدبار بهت گفتم وقتی یکی تو فکره نپر وسط افکارش .
سینا قهقهه زنان گفت :
-اگه نجاتت نمی دادم غرق میشدی بیچاره ... من نمی فهمم این دختره ی مزخرف مهشید چی داره که با هر بار دیدنش اینطوری میشی ... بابا ولش کن دختره ی مزخرف رو ...
با حرص گفتم :
-مهشید برای من اصلا مهم نیست !
-کاملا مشخص بود خیره شدی بودی بهش و نگاه ازش برنمیداشتی ... اون اینطور نگاهها رو از طرف زنا دوست نداره که عزیزم ، اون میخواد پسرا اینطوری نگاهش کنن .
باز نگاهم به سمت مهشید چرخید ، داشت با مسعود پسر شریک عمو میرقصید . چنان ناز و عشوه می امد که من جای پسرک حالم بد شد !
-بابا نگاش نکن دیگه ... خودمونه عشقه جوجو .... با درس و مدرسه چیکار میکنی ؟
چشم از مهشید برداشتم و روی مبل کج نشستم تا صورت سینا را بهتر ببینم .
-درسا هم بد نیست .
-از مریلا چه خبر ؟ تازگیا ندیدمش ... قبلا زیاد با هم بودیما یادته ؟
سینا یک سال از من و مریلا بزرگتر بود ، قبلا که خانه شان در محله ی ما بود بیشتر وقت ها با هم بودیم ولی از وقتی که خانه شان را عوض کردند و از ان محل رفتند از هم دور شدیم .
-مریلا هم خوبه ، مثل همیشه سرش به آتیش سوزوندن گرمه .
-حتما سرش به پسرا گرمه که اینطوری میگی دیگه .
لبخند زدم و همان طور که سیبی از بشقاب جلوم برداشته بودم و پوست میکندم گفتم :
-آره دیگه ... پس چی ! کلا مریلاست و دوست پسراش .
سینا با صدای بلند خندید :
-من موندم اینا از چی این دختره خوششون میاد.
-هووو سینا درست درمورد دوست من حرف بزنا ، دستت به گوشت نمی رسه میگی پیف پیف ؟ هرکی ندونه من که دردتورو می دونم که !
سینا سریع خودش را به کوچه ی علی چپ زد و گفت :
-چی ؟ من ؟ نه بابا فکر و خیال الکی نکن من اصلا هم از اون دختره ی مزخرف خوشم نمیاد ...
سیب را قاچ کردم و گفتم :
-عاقلان دانند .
-بله که عاقلان دانند .
-برای همینه که تو نمی دونی دیگه سینا ...
-روشا بیخیال شو تروخدا حرف تو دهن من نزار .
با شیطنت گفتم :
-باشه حرف تو دهنت نمیزارم ولی بهتره بدونی که مورد اخری داره برای مریلا جدی میشه ، پسره سرش به تنش میارزه
حالا هر طور خودت راحتی !
سینا دیگر حرفی نزد ، سیب های خورد شده را توی بشقاب گذاشتم و تعارفش کردم .
یکی برداشت و جای انکه بخوردش انقدر در دستش نگهش داشت که صدای خنده ی من بلند شد .
انگار از رویا خارج شده باشد با گیجی گفت :
-به چی میخندی روشا ؟
-به تو که عاشق شدی از دست رفتی .
با حرص نیشگونی از بازویم گرفت :
-غلط کردی تو که من عاشق شدم ! اونم عاشق کی ... اون دختره ی بی شعوره نچسب ...
تا آخر مهمانی سینا ساکت و آرام نشست و دیگر حرفی نزد من هم بیخیال مهشید و جشن مزخرفش شدم و با بچه های فامیل هم صحبت شدم .


بهزاد کمی من من کرد و چیزی نگفت. حدس زدم میخواهد مرا بپیچاند. پوفی کشیدم و گفتم :
-بابا انقدر شل کن سفت کن در نیار دیگه. مثل آدم بگو چیه قضیه؟ من که تازه تو این قضیه نیومدم. خوبه خودتم شاهدی یه عمره دخترا رو میشناسم. حتی بهتر از تو !
بهزاد توی حرفم امد و گفت :
-نه ! نگو که دیگه بهتر از من. خوبه من خودم واسه مهسا جور کردم برات آ ...
پس هنوز هم مهسا را به یاد داشت !... پوزخندی زدم و گفتم :
-تو هنوز قضیه مهسا یادته؟
بهزاد با غرور گفت :
-پس چی که یادمه؟ هیچ وقت یادم نمیره. توأم نذاشتی من برم جلو ... خیلی هوس بازی کسری خیلی ...!
-خوبه حالا ... همچی میگه نذاشتی نذاشتی ! مسخره من که بعد از یه مدت باهاش به هم زدم. خوب تو میرفتی جلو
بهزاد خنده ی مسخره ای کرد و گفت :
-دختری که با یکی رفیق بشه رو نمیخوام.
-حتی من؟
-حتی تو
-خیلی بی انصافی !
-بی انصاف منم یا تو؟ تو بی انصافی که همینطوری راه به راه سوژه های منو می قاپی! تو بی انصافی که با این همه دختر رفیقی و حالا واسه سوژه جدیدت از بس غد و زیاده خواهی که حتی حاضر نیستی در موردش توضیح اضافه ای به من بدی که مبادا من طرفو مخ بزنم تا تو! که مبادا از قافله عقب بیفتی.
رگ گردنش متورم شده بود و پره های بینیش باز و بسته میشد. خیلی تند کلمات را ادا میکرد و خودش هم شاید متوجه نبود چه می گوید. فقط میگفت :
-تو انقدر زیاده خواهی که حتی به من ، منی که رفیق 4-5 ساله تم حاضر نیستی کوچکترین حرفی در مورد این دختره بزنی. تازه منی که تجربه نت و یاهو دارم و میتونم کلی کمکت کنم. چیه که آقا هنر کرده خودش سوژه پیدا کرده. اونم تلفنی!
عصبانی شدم و گفتم :
-چی چی؟ تلفنی؟ تو از کجا میدونی؟
بهزاد زهرخندی زد :
-از تیریپت تابلوئه داداش من! همچی میری اون پشت مشتای مدرسه با این گوشیه ور میری هر کی ندونه فکر میکنه گنج پیدا کردی که میخوای کسی خبردار نشه!
خونم به جوش امده بود. این پسر معلوم نبود تو این مدت چقدر حواسش پی من بود و زاق سیاه مرا چوب زده بود. فوراً یقه اش را گرفتم و گفتم :
-اصلاً به توچه که من چیکار میکنم و با کی ام؟
بهزاد هم دستهای مرا گرفت و گفت :
-اولاً که یقه رو ول کن. دوماً کاری واسه م نداره که آمارتو سه سوته به عزیز جونت بدم. باباتم که سرش درد میکنه واسه این چیزا ... یه آمار بازی هم به بابا جونت کنم ، همون نیم مثقال پولی هم که بهت میداد و نمیده. تازه شاید عزیز جونتم بدونه واسه ش دردسری و مایه ننگی ، از خونه بندازتت بیرون. اونوقته که باید با زن بابا سر کنی حاجی.
هیچ وقت فکرش را هم نمیکردم بهزاد وقت عصبانیت هرچه از دهانش در میاید بارم کند . با بیشترین زوری که داشتم یه کف گرگی نثار دماغ کوفتی اش کردم. طوری که پرت شد روی صندلی پارک و دستش را به بینیش گرفت. فوراً از پارک فرار کردم و به طرف خانه رفتم. قدمهامو انقدر تند برمیداشتم که خودم نفهمیدم ظرف چند ثانیه رسیدم خانه ی عزیز ...! زود رفتم تو اتاقم و توجهی به عزیز نکردم. اصلاً ندیدمش! فقط صداشو میشنیدم. حدس زدم مشغول صحبت با تلفن است. زود کوله ام را برداشتم و یک مقدار خرت و پرت و لباس توش ریختم. وقتی خواستم از در بیام بیرون ، گفتم :
-عزیز من میرم پیش مامان ... خداحافظ
در و با شدت بستم. آروم در حیاط و باز کردم. کسی نبود. فعلاً بهزاد وقت نکرده بود دنبالم بیاد. زود رفتم سر کوچه و یک تاکسی گرفتم. یه ربع بعد جلوی خونه مامان بودم. بدو بدو رفتم سمت خونه. همه اش حس میکردم یکی تعقیبم میکند. زنگ زدم. پشت سر هم داشتم زنگ میزدم. آخرسر مامان برداشت :
-بله بله ؟ چه خبره؟ مگه سر آوردی؟
-مامان مامان باز کن منم رستاک ... باز کن مامان
مامان انگار جا خورده باشد ، با لحنی عجیب گفت :
-اِوا تویی مادر؟ چه خبرته؟
با حرص گفتم :
-باز کن حالا توضیح میدم. زود باش دیگه اَه ...
در باز شد و منم بدو بدو پله ها رو بالا رفتم. جلوی در که رسیدم داشتم نفس نفس میزدم. به هن هن افتاده بودم و نفسم بالا نمی اومد. آب دهانمو به سختی قورت دادم. گلویم میسوخت و بدجوری هوس آب خوردن کرده بودم. کفشامو در آوردم و منتظر مامان شدم در و برام باز کنه. تا در و باز کرد ، فوری رفتم تو و یه سلام کوتاه کردم. به محض اینکه وارد خونه شدم ، یه مرد رو دیدم که روی مبل نشسته. با سوء ظن به مامان نگاه کردم. خون جلوی چشمامو گرفته بود. اون از قضیه ی پارک و اینم از الان!
مامان لبخند زد. ولی حس کردم زورکی میخنده. دستاش می لرزید. النگوهاش داشت تو دستاش نقش لرزونک و بازی میکرد. دندونام رو روی هم فشار دادم و به مامان چشم دوخته بودم. آخرسر با لحنی که میخواست خودشو آروم نشون بده گفت :
-ایشون آقای مظفری هستن. همکار من و مدیر عامل شرکتی که ...
نذاشتم حرفاش تموم بشه و گفتم :
-اینجا چه غلطی میکنه؟
مامان با اخمی که ظرف یه ثانیه ابروهاش داد ، گفت :
-مؤدب باش رستاک
-نیستم! بگو این اینجا چه غلطی میکنه؟
قبل از اینکه بجنبم ، یه سیلی نثار صورتم شد. تا به خودم اومدم ، روی مبل افتاده بودم. یعنی مامان انقدر محکم منو زد که روی مبل پرت شدم؟
نگاهی به اون آقا کردم. خودشو جمع و جور کرده بود. فوری بلند شد و با لحنی که میخواست مثلاً مؤدب باشه گفت :
-خانم من با اجازه مرخص میشم. فکر کنم موقع مناسبی نیست!
-چرا ... اتفاقاً خیلی هم مناسبه.
نزدیک اون مرد شدم و گفتم :
-شما اینجا چیکار میکردی؟ هان؟


-چه خبرا ؟
اصلا دلم نمیخواست خانم صادقی برای حرف زدن از کلاسم بیرونم کند به همین خاطر کنار دفتر مریلا نوشتم :
-لطفا خفه شو عزیزم ، دلم نمیخواد شوت شم بیرون .
-الان وقت نوشتن نیست ، فعلا همه سرا بالا توجه ها به تخته بعدا زمان میدم بنویسید .
با شنیدن صدای خانم صادقی سریع خودکار را روی میز گذاشتم و نگاهم را به تخته دوختم .
مریلا هم لب برچید و مثل من به تخته خیره شد . خانم صادقی که پایش را از کلاس بیرون گذاشت سیما سریع به سمت میز ما آمد و قبل از اینکه مریلا وقت کند دوباره بپرسد چه خبرا ؟ گفت :
-بچه ها پنج شنبه میشه دوست پسر جدیدم رو هم با خودم بیارم ؟ خیلی خوش تیپه ... باحال هم هست بیارمش ؟
مریلا با خوشحالی گفت :
-چند وقته باهاش دوست شدی ؟
سیما چند ثانیه مکث کرد :
-شاید یک هفته شاید 10 روز ... ولی خیلی ازش خوشم اومده ... خیلی پسر خوبیه .
مریلا دستهایش را به هم کوبید و گفت :
-ای ول پس تو اینو بیار پنج شنبه منم دوست پسرمو میارم ... بلکه این روشا هم به فکر بیفته یکیو برای خودش تور کنه .
ادای مریلا را در آوردم :
-روشا هم یکیو برای خودش تور کنه ؟ تو غلط میکنی اگر روشا به فکر تور کردن باشه ! در ضمن پنج شنبه ها روز خودمون سه تاست هیچکی جز خودمون نباید باشه .
سیما با ناراحتی گفت :
-خوب مگه چی میشه ؟
با حرص گفتم :
-پیچ پیچی میشه ... آخه دیوونه اگر یک بار مامانامون مارو با پسر پنج شنبه بیرون ببینن که باید قید این یه روز تفریح رو هم بزنیم !
سیما با ناراحتی گفت :
-نه مشکل تو اینه که خودت کسیو نداری بیاری تنها میشی برای این ناراحتی
و قبل از اینکه بتوانم جوابش را بدهم از روی میز پایین پرید و رفت .
مریلا با تردید گفت :
-چرت گفت ، ناراحت بود ...
حرفی نزدم و خودم را با جمع کردن دفتر و کتابم مشغول کردم .
-بابا باز رفتی تو لک ؟
جامدادی ام را توی کیفم انداختم و بلند شدم :
-کجا؟ گل لقد نمیکنم که !
کلافه گفتم :
-بیا بریم توی حیاط هوا بخوره بهمون ... تشنه ام هم هست .
از کلاس که خارج شدیم زمزمه کردم :
-اگر مامان منم اخلاقش انقدر گند نبود و می تونستم دوست پسر داشته باشم هر دور مجبور نمی شدم اینطوری تیکه های سیما رو تحمل کنم !
-بابا تو سخت میگیری روشا ، این همه آدم دوست پسر دارن مگه مادراشون باخبرن ؟ تو فقط خودت رو محدود کردی و بیخودی حرص میخوری .
کنار بوفه ایستادم :
-آخه چطوری ؟ وقتی نه اجازه ی بیرون رفتن دارم نه تلفن حرف زدن چه جوری آخه ؟ اگر قبض تلفن زیاد بیاد مامان خانوم سریع میره پیرینت تلفن رو میگیره تا پته ی منو واسه بابا رو کنه ! همه ماماناشون پشتشونن مامان من دشمن خونیمه !
-خوب با گوشیت حرف بزن ، اون که ایرانسله تازه همیشه هم میتونی پنج شنبه ها باهاش بری بیرون یا بعد از ساعت مدرسه ببینیش ، مگه ماها چیکار میکنیم ؟ منم همین طوری هستم دیگه ...
-مامان تو به اندازه ی مامان من سخت گیر نیست مری ...
-منم به اندازه ی تو خونه تنها نیستم روشا ... تازه تو اینترنت هم داری میتونی بعضی وقتا باهاش چت کنی تا همه ی هزینه روی تلفنت نباشه ... حتی میتونی تصویری هم باهاش حرف بزنی !
-شاید یک روزی راه پیشنهادیت به دردم خورد ... بیخیال ، چی میخوری ؟ بستنی بگیرم ؟
-نه بابا تو این سرما ؟ اصلا مگه بستنی میاره ؟
-آره میاره ، هنوز مشتری داره .
-نه من رانی میخوام .
یک رانی برای مریلا خریدم و یک بستنی قیفی هم برای خودم .
حرفهای مریلا ذهنم را مشغول کرده بود ، شدیدا توی فکرم افتاده بود با یکی دوست بشم و دماغ سیما را به خاک بمالم !
-هووو باز رفتی تو هپروت ؟ فعلا بیخیال شب که تنها شدی بهش فکر کن ، فعلا بگو مهمونی دیشب چطور گذشت ؟ مامانت که گیر نداد ؟
لبه ی سکو نشستم و با حرص گفتم :
-چرا بابا همون ب بسم الله گفت چرا لباس قرض گرفتی و دعوا راه انداخت ، بابام هم مثل همیشه طرف اونو گرفت . مهمونی خونه ی عمو منصور هم مثل همیشه گند بود . دختر ننر و بی ریختش تمام مدت داشت با پسرا لاس می زد من بدبختم یه گوشه نشسته بودم که نکنه آقا گرگه شاخم بزنه !
مریلا مکثی کرد و بعد با تردید گفت :
-سینا هم بود ؟
لبخند شیطنت باری زدم و گفتم :
-بلـــــه تمام مدت هم وسط بود با دوست دختر جدیدش می رقصید .
مریلا با ناراحتی سرش را چرخاند و یک قلپ از رانی اش خورد .
آرام ضربه ای به بازویش زدم :
-حالا سکته نکن دروغ گفتم ، اونم سراغت رو گرفت ... گفت خیلی وقته ازت خبر نداره ...
با تردید گفتم :
-فکر کنم هردوتون سریدیدا !
مریلا با حرص بلند شد و گفت :
-تو غلط کردی ... من از اون پسره ی درازه بدقواره اصلا خوشم نمیاد ... ایکبیری ...
و بی انکه منتظر من بماند به سمت کلاس رفت .

 

مظفری به طرف در رفت و گفت :
-من میرم تا آقا پسرتون در مورد این موضوع دچار سوءظن نشن خانم ! ببخشید که مزاحم شدم.
جوابی هم به سؤال من نداد. از دست جفتشون ناراحت بودم . رفتم سمت در و گفتم :
-اتفاقاً اونی که باید بره منم نه شما ... شما بمون و به خوش گذرونیت برس.
مامان به دیوار تکیه داد سرش را بالا گرفت و داد زد :
-خفه شو رستاک
مظفری هم با لحنی عصبی گفت :
-حیف که برای مادرت احترام زیادی قائلم وگرنه ...
-وگرنه چی ؟ یه چیزی هم طلبکاری ؟!
دستش را مشت کرد و با حرص به من چشم دوخت. خون خونم را میخورد و با تمام توانی که داشتم ، دندانهایم را روی هم ساییدم. ضربان قلبم به شدت میزد و اگر یک حرکت اضافی میکرد ، معلوم نبود سر خودم و خودش چه بلایی می آوردم !! اما از خونه بیرون رفت و منم پشت سرش در را محکم بستم.
مامان روی زمین نشست و سرش را میان دستهایش گرفت. همینطور بالا سرش ایستاده بودم و تند تند نفس می کشیدم. در عرض نیم ساعت چقدر اتفاق افتاد ...
هنوز نمیدونم سر بهزاد چه بلایی امده و الان کجاست ؟! حالا هم رسیدم خانه ی مامان و اینطوری !
با لحنی آرام گفتم :
-من ...
نذاشت حرفم را بزنم و با چشمانی پر از اشک رو به من گفت :
-اگه یه کلمه حرف بزنی هرچی دیدی از چشم خودت دیدی. فهمیدی ؟
آب دهانم را به سختی فرو دادم و خواستم از خانه خارج بشم که گفت :
-کجا ؟ گند زدی و آبروی منو بردی ، حالا داری میری ؟
-پس چیکار کنم ؟
به مبل کنارم اشاره کرد و گفت :
-بتمرک اینجا ...
با ناباوری به مامان نگاه کردم. هیچ وقت انقدر عصبانی نبود. حتی وقتی که با بابا دعوایش میشد. خواستم حرف تازه ای بزنم که ترسیدم دوباره جری شود و بیشتر از این او را عصبانی ببینم.
روی دسته ی مبل نشستم که با صدای آرام تری نسبت به قبل گفت :
-خیر سرم پسر بزرگ کردم که مایه ی حفظ آبروی من باشه. پسری که بعد از بابای بی غیرتش بتونم بهش تکیه کنم و اینجور وقتا با احترام با مهمونم برخورد کنه.
با هق هق گفت :
-پسری که آدم باشه. احترام سرش بشه. احترام بزرگتر و مهمونش رو داشته باشه.
بعد با خشم به من خیره شد :
-اما چیکار میکنه ؟ مثل جن زده ها میپره به جون کسی که ...
با سرعت به طرفم آمد. بشکونی از بازویم گرفت و یک سیلی دیگر در گوشم خواباند. تا خواستم چیزی بگویم محکم موهای سرم را گرفت و گفت :
-پسر بزرگ کردم ؟ آره ؟ دِ جواب بده لعنتی ... این چه بساطی بود راه انداختی ؟ هان ؟
با صدای بلندی گفتم :
-غلط کردم.
-تو غلط میکنی به مامانت شک میکنی و این بساط و راه میندازی.
-گه خوردم ببخشید
مرا روی مبل پرت کرد و گفت :
-حالا من چطوری گند جنابعالی رو درستش کنم ؟ هان ؟
دستش را به کمرش زد. موهایش را به کناری فرستاد و گفت :
-حالا که باید جواب بدی خفه خون گرفتی ؟ میگم من فردا تو شرکت چیکار کنم ؟ ناسلامتی این مدیر عامل شرکت بود ... اومد واسه پروژه ی جدید و میخواست یه سری فایل ازم بگیره. منم دعوتش کردم بیاد تو ...
بعد با لحنی که نشان از تمسخر داشت ، اضافه کرد :
-چمیدونستم پسر به ظاهر غیرتی من ، رگ غیرتش گل میکنه و میاد بهش میپره ...
مامان خیلی عصبانی بود. بیش از اندازه ای که فکرش را کنم عصبانی شده و ناراحتی اش را نشان میداد. روی مبل نشسته و زانوهایم را هم در بغل گرفته بودم. هیچ حرفی برای گفتن نداشتم که صدای زنگ آمد ...
بالاخره از این مخمصه نجات پیدا کردم. مامان نگاهش را از من گرفت و به طرف آیفون رفت :
-بله ؟
-بله ؟!!!!!!!!!!!
-بله بله اینجاست ... چطور ؟
-چیکار کرده ؟!!!!!!!
-ولی آخه ...
-بله بله حتماً
صدای قدمهای مامان را حس میکردم. به من نزدیک و نزدیک تر میشد. اما آرام و شمرده راه میرفت. وقتی به بالای سرم رسید و سنگینی نگاهش را حس کردم ، سرم را آرام بالا آوردم. توی چشمانم زل زده بود. دستهایش هنوز به کمرش بود. از روی عصبانیت نفس می کشید و رگهای گردنش هم متورم شده بودند. همزمان با اشاره ی سرش به سمت آیفون ، با صدایی بغض دار که حاصل دعوای چند دقیقه پیش بود ، گفت :
-بهزاد چِش شده که اومدن دنبال تو ؟!
آب دهانم را به سختی قورت دادم و گفتم :
-بهزاد ؟!
- آره ... بهزاد
و باز هم صدای زنگ آیفون آمد. آن هم به طور متوالی ... طوری که روی اعصابم رژه میرفت. با خودم گفتم :
" یعنی بهزاد چِش شده ... ؟!

مثل همیشه کسی خانه نبود ، کیفم را روی مبل انداختم ، مقنعه ام را هم به سمت میز شوت کردم .
لیوانی آب از آب سرد کن یخچال برای خودم ریختم .
صدای یورتمه رفتن توی راه پله ها می اومد ، صد در صد اون پسره ی چندش بود ، به سمت در رفتم و از چشمی بیرون را نگاه کردم خودش بود ...
صدای صحبتشان از حد معمول بلندتر بود ، من هم که فضول ! به سمت اتاق خواب مامان اینا که دیوارش چسبیده به دیوار پذیرایی واحد کناری بود دویدم .
اصول شنود صدا به من یاد داده بود با لیوان بهتر می شود صداها را شنید ، لیوان را تا ته سرکشیدم و سرش را به دیوار چسباندم و گوشم را رویش گذاشتم ، صداها واضح نبود اما مشخص بود مشغول بحث کردن هستند ، دقایقی بعد صدا به هم خوردن در آمد .
لیوان را از روی دیوار برداشتم . یکی دوباری صدای خانم همسایه بلند شد و بعدش هم گویی آتش بس شده باشد !
با ناراحتی از اینکه چیزی عایدم نشده ، دوباره به آشپزخانه برگشتم .
ظرف غذایی که مامان برای ناهار امروزم در یخچال گذاشته بود برداشتم و توی ماکروفر گذاشتم .
لیوان را توی ظرف شویی گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم . دکمه ی پاور سیستم را زدم و لباس راحتی پوشیدم ، ضبط را روشن کردم و آهنگهای ساسی مانکن را انتخاب کردم ... گاهی وقتها هم باید اهنگ خزوخیل گوش داد !
کیف و مقنعه ام را توی اتاقم انداختم و ظرف غذایم را از توی ماکروفر برداشتم ، داغ بود و دستم سوخت روی اپن انداختمش و دستم را که جز جز میکرد زیر شیر آب سرد گرفتم .
صدای زنگ تلفن بلند شد ، به سمت میز تلفن رفتم و در همان حال از جعبه دستمال کاغذی که سر راهم روی میز بود دستمال برداشتم و دستم را خشک کردم .
-الو ؟
-سلام رسیدی روشا ؟
با حرص گفتم :
-نه هنوز نرسیدم ، توی راهم با دوست پسرم رفتم بیرون تلفن خونه رو هم با خودمون بردیم !
مامان پوفی کرد و عصبانی گفت :
-درست حرف بزن روشا ، غذا برات گذاشتم توی یخچال گرم کن بخور ، تا شب هم که ما بیایم خونه آتیش نسوزون . برای شام هم 3 پیمونه برنج خیس کن یه بسته مرغ هم از یخچال در بیار .
-قبل از اینکه زنگ بزنی میخواستم برم غذا کوفت کنم ، خیالت راحت شد لولو منو توی راه نخورده ؟ خداحافظ !
جیغ مامان بلند شد :
-تا مادر نشی نمی فهمی من چی میگم ... خرابکاری نکنی...
منتظر باقی حرفهایش نماندم و تلفن را قطع کردم ، از این همه بکن نکن گفتنش خسته شده بودم .
حس ناهار خوردنم پرید ، ظرف غذا را بیخیال شدم . آهنگ را هم عوض کردم . صدای سیاوش قمیشی در خانه پیچید .
پشت سیستمم نشستم و صفحه ی چت روم را باز کردم ، بالاخره این هم زندگی ما بود !

با صدای باز و بسته شدن در به خودم آمدم و نگاهی به ساعت انداختم ، ساعت 8 بود ...
-سلام ... کوشی روشا ؟
وای یادم رفته بود برنج خیس کنم و مرغ از فریزر در بیارم !
الان است که صدای مامان در بیاید.
سریع سیستمم را خاموش کردم و خودم را روی تختم پرت کردم و چشمهایم را بستم .
اول ضربه ای به در اتاق خورد و بعد در باز شد ، پتویم را رویم کشید ، پیشانی ام را بوسید ، چراغ را خاموش کرد و از اتاق بیرون رفت .
چشمهایم را باز کردم و در تاریکی اتاق به سقف خیره شدم ، یک لحظه از خودم بدم آمد ... از لحن حرف زدن ظهرم پشیمان شدم.
شاید مامان واقعاً راست می گوید :
-تا مادر نشی نمی فهمی من چی میگم
غلتی روی تخت زدم و دوباره چشمهایم را بستم ، حالا باید واقعا می خوابیدم !

در افکارم غرق بودم که صدای مامان مرا از جا کند :
-میگم بهزاد چِش شده ؟
عصبی گفتم :
-من چه بدونم ؟
-برو پایین
-چرا ؟
-منم باید باهات بیام.
-واسه چی ؟
هر لحظه اخمش بیشتر و صدایش عصبی تر میشد :
-پلیس اومده دم در
با صدای بلندی که نشان از تعجبم میداد ، گفتم :
-پلیس ؟ به همین سرعت ؟
از حرفی که زدم ، لبم را گاز گرفتم و چیزی نگفتم. مامان در حالی که لباس می پوشید ، با سوء ظن گفت :
-به همین سرعت ؟ پس یه خبراییه هان ؟
دستپاچه گفتم :
-نه نه ... هیچی به خدا
-پس اگه هیچی ، پاشو بریم.
مستأصل و درمانده به مامان که حالا دم در ایستاده بود و مرا منتظر نگاه میکرد ، چشم دوختم. به ناچار از جایم تکان خوردم و به طرف در رفتم. کفشهایم را با کمترین سرعت پوشیدم و با غر غرهای مامان ، خانه را ترک کردم.
جلوی در که رسیدیم ، یک بنز پلیس از آنهایی که همیشه در خیابان ، آژیرهایش بدجور مرا به ذوق می آورد و حالا چیزی جز اعصاب خرد کردن برایم نداشت ، به چشمم خورد. دو نفر مأمور با لباس پلیس ایستاده بودند. کنار دستشان هم پدر بهزاد بود. قیافه ش عصبانی بود. کمی که گذشت ، مامان گفت :
-چی شده جناب سروان ؟
اما به جای جناب سروان ، پدر بهزاد گفت :
-چی شده ؟ بفرمایید چی نشده ! پسر شاخ شمشادت زده بچه ی منو ناقص کرده خانوم. معلوم نیست چطور به جون بچه م افتاده که زنم از بیمارستان میگه بردنش تو یه اتاق و بیرون نیاوردنش. تازه میگین چی شده ؟
مامان با اخم گفت :
-سر و صدا نکنید آقا ... من اینجا آبرو دارم.
-آبرو ؟ کدوم آبرو ؟! پسرت با این کاراش آبرو واسه ما نذاشته. اونوقت شما انتظار داری خودت آبرو داشته باشی ؟
مامان با غیظ نگاهم کرد و چیزی نگفت. جناب سروان تازه توانست جو را در دست بگیرد و گفت :
-آروم تر ... من اینجا باید حرف بزنم نه شماها ... در ضمن الان باید بیاین کلانتری و حرفامونو اونجا بزنیم. یالا راه بیفت پسر جون
دستش را به سمتم دراز کرد و بی اختیار اشک از چشمانم جاری شد. ملتمسانه به پدر بهزاد و مامان نگاه میکردم. مامان هم که تا آن لحظه عصبانی بود ، نگاهش به نگرانی و بعد هم گریه تبدیل شد. چند نفر از همسایه ها هم بیرون آمده بودند و هرکس چیزی می گفت. مامان با التماس گفت :
-منم میام
نگهبان با جدیت گفت :
-نمیشه خانم ... نمیشه
-یعنی چی نمیشه آقا ... من مادرشم. این تنها پسرمه. نمیشه تنهاش بذارم.
جناب سروان آهسته گفت :
-اگه ماشینی چیزی دارین پشت سر ما بیاین.
مامان با نگرانی و لحنی که سرزنش در آن قاطی شده بود ، به من گفت :
-ببین امروز چیکار کردی ؟ حالا بابای خوش خیالت کجاست که بیاد ببینه چه به روزم آوردی ؟
و از کنارم به طرف ماشینش رفت.
لحظه ی آخری که سوار ماشین پلیس میشدم ، نگاهم به چشمان روشا دختر واحد کناری که از پشت پنجره مارا تماشا میکرد گره خورد و از نگاه نگرانش ته دلم لرزید.
مدتها آرزو میکردم که سوار یکی از این ماشین ها شوم.
حالا چه روزی این آرزو برآورده شد ...
با خودم گفتم :
-شاید این اتفاق سرکاری بود و اصلاً بهزاد طوریش نشده باشد.
اما ماشین پدر بهزاد ، مامان و پلیس گواه بر این مدعا بود که واقعاً حادثه ی بدی رخ داده است.

ساعتی بعد با رخوت از جایم بلند شدم تا به همراه بابا که حالا با وصیقه اش مرا از آنجا خلاص کرده بود ، راهی خانه شوم. اما نمیدانستم کدام خانه ...؟!

جلوی در کلانتری ، بابا با کیف سامسونت در دستش منتظر من بود. مامان هم گوشه ای انتظار می کشید و حرفی نمی زد. من که بیرون آمدم ، هر دو را در کنار هم دیدم. فاصله شان کم نبود ولی هرچه بود ، از دید من خوب به نظر می رسید. همین هم برایم غنیمت بود. جلوتر رفتم و صدای بابا اول به گوشم خورد :
-اینم دسته گل شما خانوم !
مامان با اخم گفت :
-دسته گل من یا تو؟
-هی میگفتی پسرم پسرم ، اینم پسرت دیگه. تنها جایی که ممکن بود پاش نرسه ، رسید. بیا ... تحویل بگیر ... شاه پسرتو تحویل بگیر.
-وصیقه گذاشتی که گذاشتی. چرا منت میذاری؟ من میخواستم وصیقه بذارم! جنابعالی خود شیرینی کردی واسه کی؟ واسه چی؟ که بگی پسرتو دوست داری و سرم منت بذاری؟
-نه ... مثل اینکه هنوز از خر شیطون پیاده نشدی! سرت حالا حالاها به سنگ نمیخوره ، نه؟
ولی انگار این ابتدای ماجرا بود. حوصله ی هیچ جر و بحثی را نداشتم. بدون توجه به هر دو ، از در کلانتری خارج شدم. وقتی زیبا را دیدم که با شوق و ذوق از تاکسی پیاده شد ، مثل پرنده ای که از قفس آزاد شده باشد ، به سویش پرواز کردم.
محکم مرا در آغوش کشید و گفت :
-قربونت برم خاله ... چی شد عزیز دلم؟
با بغض گفتم :
-هیچی ... زندگی نکبتم داره نکبت تر میشه.
-الهی بمیرم و این طوری نبینمت عسلم ... بیا ... بیا با همین تاکسی میریم خونه ی عزیز تا از شر این دو تا خروس جنگی هم خلاص بشی.
به هر دو نگاه کردم که همچنان در حال بحث بودند و اصلاً متوجه زیبا هم نشدند! پوزخندی زدم و گفتم :
-آره ... راست میگی. انگار نه انگار من اومدم بیرون. تازه عقده هاشون رو دارن به هم میگن. کیه که به من توجه کنه؟!
زیبا محکم شانه هایم را تکان داد و با معصومیتی خاص که در چهره اش موج میزد ، گفت :
-مگه من بمیرم که اینطوری ناراحت باشی. تو عزیز دل خودمی. الانم با هم میریم خونه ی عزیز جون تا فکر جفتشونو نکنی.

عزیز با اسپند از من استقبال کرد. شاید تا یک ربع عصبانیتی در صدایش نبود. ناراحتی ای را بروز نداد. حتی فرشاد شوهر زیبا هم چیزی نمی گفت و فقط برایم جوک تعریف میکرد تا روحیه ام بهتر شود. آن رفتار پدر و مادرم کجا و این رفتار اینها کجا ...

تا اینکه بعد از حدود بیست دقیقه ، عزیز کمی سرم غر زد و نصیحت های همیشگی اش را گوشزد کرد. اما با ایما و اشاره های زیبا فعلاً ختم به خیر شد تا بعداً به این ماجرا رسیدگی شود.
بعد از رفتن زیبا و فرشاد ، توی اتاقم نشسته بودم و حوصله ی هیچ کاری را نداشتم. عزیز هم طبق معمول ، مشغول دعا خواندن بود. فکری به سرم زد.
شماره ی کسی که مزاحمم شد ، به ذهنم خطور کرد. بحث اصلی من و بهزاد هم سر همین آدم بود که آخر به اینجا رسید.
پس اولین پیام را دادم :
-چطوری مزاحم؟ میدونی امروز چه بلاهایی به خاطر تو ، سر من اومد؟ حالا بخند و خوش باش ... بخند به بدبختیای من ...

از شدت تشنگی از خواب بیدار شدم. کورمال کورمال برای برداشتن لیوانی آب از اتاق بیرون رفتم. چراغ ها خاموش بود. شیشه ی آبم را از یخچال برداشتم و خواستم از آشپزخانه بیرون بیام که دلم غار و قور کرد.
ظرف غذای روی میز نگاهم را به سمت خودش کشوند. مامان مثل هر وقت دیگه ای که زود خوابم می برد برایم غذا گذاشته بود... می دونست از گشنگی و تشنگی بیدار میشم... لبخند عمیقی روی لبم نشست و با یادآوری برخورد ظهرم جایش را به شرمندگی داد.
زیر لب زمزمه کردم:
-مرسی و ببخشید مامان...
ظرف غذا را هم برداشتم و به اتاقم رفتم.
چراغ را روشن کردم کمی آب خوردم و مشغول خوردن شام سرد دیروقتم شدم .
صدای ویبره ی گوشیم باعث شد بیخیال قاشق اماده ای بشم که تا نزدیک دهانم بالا اورده بودم و به سمت گوشی ام برم.
اس ام اس نیومده بود که! گوشی لمسی خوشگلم را سرجایش گذاشتم و خواستم دوباره سراغ غذایم بروم که یادم آمد ممکنه است گوشی دومم باشد!
اس ام اسی که روی صفحه چشمک می زد را باز کردم.
شماره ای بود که از روی دیوار برداشته بودیم. متن اس ام اس باعث تعجبم شد:
" چطوری مزاحم؟ میدونی امروز چه بلاهایی به خاطر تو ، سر من اومد؟ حالا بخند و خوش باش ... بخند به بدبختیای من ... "
من؟؟؟ مگر مرا می شناخت؟ تند تند نوشتم:
" مگه منو می شناسی؟ "
و ارسال کردم. گوشی به دست کنار ظرف غذایم نشستم. هنوز دو قاشق بیشتر نخورده بودم که جواب داد:
" نمی شناسمت این شده بساط زندگیم... وای به روزی که بشناسمت! "
یعنی چی؟ واقعا من چه نقشی می توانستم در زندگی اش داشته باشم؟
" منو با یکی دیگه اشتباه نگرفتی؟ "
" مگه جز تو چندتا مزاحم دارم که شماره ی منو از روی دیوار برداشته باشن؟ "
" یه مزاحم چه تاثیری می تونه توی زندگی یه پسر داشته باشه؟ نکنه بابات شماره ام رو توی گوشیت دیده کتکت زده؟ :-D "
" نه سرتو که معلوم نیست کی و چی هستی با دوستم دعوام شد! "
پوزخندی زدم و برایش نوشتم:
" دوستایی که بخوان سر یه مزاحم دعوا کنن همون بهتر دوست نباشن! در ضمن چی بودنم مشخصه آدمم که می تونم با موبایل اس ام اس بزنم بهت! "
وقتی اس ام اس را برایش ارسال کردم یادم آمد خوم هم با مریلا سر این پسرک دیواری بحث کرده بودم! گویا با این فتوایی که دادم خودم هم باید فاتحه ی دوستی ام با مریلا را می خواندم!!!
" این طور که بویش می آمد فاتحه ی دوستیمون خونده شد! "
بلافاصله اس ام اس دیگری ارسال کرد:
" بیخیال! اسمت چیه؟ "
خواستم اسم واقعی ام را بنویسم که پشیمون شدم.
" رویا "
" چند سالته؟ "
" 16 ، عادت داری فقط اطلاعات بگیری؟ "
ظرف غذایم را بردم توی سینک گذاشتم و برگشتم.
" کسری ، 18 "
بچه بود... البته از اول هم حدس می زدم همین رده ی سنی باشد به هر حال دو سالی می شد مدرسه ی ما دخترانه شده بود دیگر!!!
گوشی را کنار بالشتم گذاشتم... می خواستم با او دوست شوم؟؟؟ واقعا این چیزی بود که می خواستم؟ به هر حال بهتر از هیچی بود! من که شرایط بیرون رفتن را نداشتم... همین دوستی اس ام اسی غنیمت بود!
تازه از خواب بیدار شده بودم دیگر خوابم نمی برد که! 1 ساعتی وب گردی کردم و وقتی چشمهایم خسته شد به تختم برگشتم تا قبل از رسیدن صبح کمی دیگر بخوابم و بعد راهی مدرسه شوم.

صبح با صدای عزیز چشمانم را باز کردم :
-پاشو مادر ... مادر رستاک ؟! پاشو قربونت برم. پاشو دیرت میشه عزیزم.
امروز مدرسه تعطیل بود.به خاطر تعمیرات چند تا کلاس و دستشویی بود و میگفتن باید امروز تعطیل باشین. منم که به عزیز چیزی نگفته بودم. برای همین کلافه گفتم :
-عزیز امروز تعطیلیم ...
سرم را زیر پتو بردم و داخل اتاقم شد و گفت :
-یعنی چه که تعطیله ؟!
-خوب تعطیله دیگه. امروز تعمیرات داریم.
-پس چرا هیچ برگه ای چیزی نیاوردی با خودت ؟
تازه یاد برگه ای که در کیفم بود ، افتادم و با اشاره به کیف روی صندلی میز کامپیوتر ، گفتم :
-تو همین کیفمه. میخوای ببین مطمئن شو !!!
بعد از لحظاتی ، عزیز گفت :
-میدونم راست میگی. پس نیازی نیست.
با اینکه از بابت دیشب سرسنگین بود ، ولی هنوز حس اعتماد را نسبت به من داشت. از این بابت خوشحال شدم و گفتم :
-پس میذاری بخوابم ؟
-میخوای بخوابی بخواب ... ولی مادرت گفت باید صبح با هم برین کلانتری !
فوراً بلند شدم و سیخ سرجام نشستم و گفتم :
-کلانتری دیگه چرا ؟
لبخند کمرنگی زد و گفت :
-آخه مادر دیشب ...
ادامه ی حرفش را نزد و خوب گرفتم که منظورش چیست ؟! آهی کشیدم و روی تخت ولو شدم. مشتی بر تشک زدم و گفتم :
-لعنت به این زندگی ...
-حالا اتفاقیه که افتاده مادر ... نمیشه کاریش کرد.
-حالا قراره کی بریم ؟
-مادرت گفت ساعت 8 میاد دنبالت ...

بعد از یک روز طولانی و طاقت فرسا که به بیمارستان رفتیم تا رضایت بهزاد و خانواده ش را بگیریم ، به خانه ی عزیز برگشتیم. مامان جلوی در گفت :

-خیلی شانس آوردی رضایت دادن.
زیر لب گفتم :
-هنر کردن !
مامان با غیظ گفت :
-چیزی گفتی ؟
خودم را به آن راه زدم و گفتم :
-نه نه ...
بعد با صدایی بلندتر ادامه دادم :
-دیگه با این اوضاع جرئت ندارم چیزی بگم !
-نبایدم بگی ... بعد از این گندایی که بالا آوردی ، یه کلمه حرف اضافه بزنی من میدونم و تو ... در ضمن یه روز هم باید بیام دنبالت بریم شرکت تا از آقای مظفری عذرخواهی کنی.
نچ نچی کردم و مامان با صدای بلندتری گفت :
-شیرفهم شد ؟!!!
نزدیکتر شد و گفت :
-نشنیدم ... چیزی گفتی ؟
به زور جواب دادم :
-باشه
مامان دستش را زیر چانه ام برد و گفت :
-باشه چشم !!!
با حرص نگاهی به چشمانش انداختم و گفتم :
-باشه چشم !!!
هرچه عزیز تعارف کرد ، بالا نیامد. من هم به اتاقم رفتم. صدای عزیز می آمد :
-چی شد مادر ؟
-هیچی عزیز ... سرش شکسته. تا دو سه هفته ی دیگه هم خوب میشه و باندش رو باز میکنن. یه تعهد هم دادم دیگه از این کارا نمیکنم.
وارد اتاقم شد و دستانش را دور گردنم حلقه کرد. بوسه ای بر گونه ام زد و گفت :
-عزیز قربونت بشه. دیگه از این کارا نکنی آ
-باشه چشم
این بار از روی علاقه ای که به عزیز داشتم ، چشم گفتم نه از روی زور یا اجبار ...
وقتی عزیز بیرون رفت ، گفتم :
-شام کی حاضره عزیز ؟
-نیم ساعت دیگه
حوصله ی هیچ چیز را نداشتم. فوراً کامپیوتر را روشن کردم تا سرم را به اینترنت گرم کنم. کانکت شدم و در قبال پی ام های دخترها در مسنجر بی توجهی کردم. صدای ویبره ی گوشی ام آمد. اصلاً یادم نبود امروز به گوشی ام سر بزنم. از بس درگیر کارهای بهزاد بودیم که به کل فراموش کردم. گوشی را روشن کردم که دیدم دو پیام خوانده نشده دارم :
" چطوری آقا کسری ؟! "
" چی شد جا زدی !!! "
همان مزاحمی بود که قصد دوستی با او را داشتم. بعد از چند تا پیامک بازی ، به او گفتم :
" دوست داری با هم بهتر حرف بزنیم ؟! "
" یعنی چی با هم بهتر حرف بزنیم ؟ "
" ببین رویا من آیدی دارم تو مسنجر ، تو هم داری ؟! "
" آره یعنی نه ! "
" بالاخره آره یا نه ؟ با یاهو بلدی کار کنی ؟ میتونی آنلاین بشی با هم حرف بزنیم ؟ "
" من یاهو نمیام. "
" واسه چی ؟ "
" دوست ندارم اونجا رو "
" مثل همین اس ام اسه دیگه. فرقش چیه ؟ "
" ولی نمیام. "
" در هر حال آیدی منو داشته باش شاید به دردت خورد :
dangeravazi001 "
شکلک خنده زد و پایینش نوشته بود :
" عوضی چیه دیگه ؟ "
" اینطوریا ... تو آیدی تو نمیدی ؟ "
" نه ... زوده. شاید یه روزی اومدم یاهو "
عصبانی شدم و نوشتم :
" یه روزی ؟ یعنی چی ؟ من بهت اعتماد کردم. "
" ولی اینو بدون آقا پسر که یه دختر به همین راحتی ها به یه پسر اعتماد نمیکنه. فعلاً بای آقای دنجر عوضی تهرونی !!! "
" پس دیگه به من پیام نده خانم مزاحمی که معلوم نیست چیکاره ای و کجایی !!! "
حدس زدم با این حرف عصبانی بشه. همیشه دو دقیقه ای طول می کشید تا پیام بفرسته. اما این بار ظرف چند ثانیه فرستاد :
" تو غلط کردی همچین فکری کردی ... "
" پس اگه میخوای غلط فکر نکنم ، بیا یاهو !!! "
" نمیام. مگه زوره ؟ "
" همه تون عین همین ... زور نیست. تو اینطوری فکر کن. "
حدس زدم با این حرف حرصش درمیاد. اونطور که دخترها را در این مدت شناخته بودم ، نسبت به این کلمه که تو عین بقیه ای حساسیت به خرج میدن. مخصوصاً وقتی که یک پسر را برای دوستی انتخاب می کنند. هر جوری هست دوست دارن نشون بدن که فرق دارن !!! پس حتماً تو یاهو پیدایش میشد. یا اینکه ممکن بود حرفش همونی باشه که میگه. پس احتمال داشت من سرکار رفته باشم !!! وای اگه پسر باشه چی ؟!!!!! بدجوری میرم سرکار و ضایع میشم ...
چشمانم به صفحه ی مانیتور و افراد آنلاین خیره شده بود که ناگهان یک نفر درخواست فرستاد ...

عصبانی به صفحه ی گوشی خیره شده بودم و زیر لبی فحشش می دادم.
معلوم نیست به چه هدفی می خواست مرا بکشاند مسنجر! البته فرقی هم نداشت...
بی خیال تعصب کورکورانه ام شدم و یک آی دی با اسم رویا ساختم و ادش کردم.
مسنجر که بدتر از شماره موبایل نبود که!
انگار منتظر نشسته بود چون تا درخواست فرستادم سریع تایید کرد و نوشت:
" به به رویا خانوم! نترسیدی اومدی مسنجر؟ لولو داره ها!!! "
" مطمئنم لولو داره! یکیش الان هم صحبتمه. "
" تو هم که ناراحت! "
" پ ن پ من که خوشحال! "
" اگر ناراحتی خوب نیا مسنجر مجبورت که نکردم! "
" هنوز کسی که بتونه منو مجبور به کاری کنه زاده نشده! "
" اعتماد به نفس یا اعتماد به سقف "
" حقیقت "
جوابی نداد. منم آف شدم. سیستم را خاموش کردم و از اتاقم خارج شدم.
مامان توی آشپزخانه مشغول بود. هنوز برای رفتار یکی دو روز قبلم عذرخواهی نکرده بودم... البته مامان هم به عذرخواهی من عادت نداشت!
بابا پای تلویزیون نشسته بود و اخبار گوش می داد.
-شام چی داریم؟
مامان بی آنکه سرش را برگرداند گفت:
-علیک سلام. ماکارانی
-آخ جون.
میز شام را چیدم. مامان با لبخندی متعجب نگاهم میکرد. کم پیش می آمد در خانه کار کنم برای همین مامان متعجب شده بود!
مامان زیرلبی گفت:
-خدا به خیر بگذرونه!
خنده ام گرفت. چقدر سابقه ام پیش مامان خراب بود...
-بابا شام حاضره.
نگاه بابا هم متعجب شد.
-آفتاب از کدوم طرف در اومده که روشا خانوم میز چیده و قبل از اینکه غذای ما تموم بشه سر میز شام پیداش شده؟
خندیدم.
کنار خانواده دور یک میز غذا خوردن هم می توانست لذت بخش باشد!

-مریلا اگر می خوای شال آبیه منو سرت کن.
مریلا با تردید نگاهی به شال من انداخت و گفت:
-واقعا؟
-آره بابا. این همه من از وسایل تو استفاده کردم یک بار هم تو از وسایل من استفاده کنی چیزی نمی شه که.
مریلا شال را از توی کمد برداشت و بعد از مکثی کوتاه با تردید گفت:
-از اون پسر دیواریه چه خبر؟
تردید داشتم که حقیقت را بگویم یا نه... دل به دریا زدم و گفتم:
-این دو روزه زیاد باهاش اس ام اس بازی کردم... در اصل خودش اول اس ام اس داد! می گفت سر من با دوستش دعواش شده...
-جدی؟
-خودش که اینطوری می گفت!
-اسمش چیه؟
-کسری.
-هم اسم این پسر همسایه کناریتونه...
-آره، چقدر هم من از این پسره بدم میاد، حالا از شانسم هم اسم این پسره ی مزخرف شده...
-نکنه اصلا همین باشه؟
با تردید نگاهی به مریلا انداختم... بی راه نمی گفت! به هر حال اونم 18 ساله بود و بچه ی این محل و ممکن است قبلا در دبیرستان ما بوده باشد... اسمش هم که کسری است!
-اگر این باشه چی مریلا؟
مریلا شانه ای بالا انداخت:
-چه اهمیتی داره؟ تو که نمی خوای باهاش دوست بشی می خوای بزاریش سرکار و یکم اذیتش کنی و حال کنی همین! پس اهمیت نداره این باشه یا نه...
با تردید گفتم:
-ولی اگر این باشه ممکنه بعدش برام بد بشه...
-چرا؟
-یهو اونم منو بشناسه و به مامانم اینا بگه.
مریلا لبه ی تخت نشست. چند دقیقه ای در افکارم غرق شده بودم که با صدای مریلا به خودم آمدم:
-می تونیم ازش بخوایم عکسشو بفرسته یا باهاش قرار بزاریم.
با ترس گفتم:
-نه بابا... نمی خوام انقدر کار بیخ پیدا کنه مری.
-بیخ پیدا نمی کنه که دیوونه ! تو هم چقدر ترسویی... چیزی نمی شه که بهش میگیم عکس بفرسته.
-اگر بگه شما هم بفرستید چی؟
-خوب ما هم یه عکس الکی از روی اینترنت پیدا میکنیم می فرستیم. روی نت پره از این عکسای پخش شده!
-اگر بفهمه چی؟
-خوب نهایتش اینه که فهمیده عکس الکی براش فرستادیم و یکم ناز و قهر و اینا...
صدای زنگ که بلند شد فهمیدیم بازم سمیرا رسیده و ما حاضر نیستیم!
مریلا آیفون را زد و گفت بیاد بالا.
ما هم داشتیم تند تند حاضر می شدیم. سمیرا چند دقیقه بعد از وارد اتاق ما شد و با هیجان گفت:
-وای بچه ها...
همون طور که داشتم موهایم را می بستم گفتم:
-هان؟
-اگه بگید جلوی در کیو دیدم!
منو مریلا هم زمان نگاهی به هم انداختیم. مریلا با تعجب پرسید:
-کیو؟
-دوست پسرمو!
بهت زده گفتم:
-دوست پسرتو؟
-آره کسری...

بعد از کلی بحث و دعوا راضی شدم تا برای عذرخواهی از آقای مظفری با مامان به شرکت بروم. ساختمان بزرگی بود. با خودم فکر کردم که چرا تا به حال نباید محل کار مامان را می دیدم و این همه شک میکردم ؟ آن هم به مادر خودم ... !! شاید اگر بابا در زندگی مان حضور داشت ، وضع به این صورت نبود.
از آسانسور که بیرون آمدیم ، مامان خیلی مهربون گفت :
-بیا پسرم ... بیا از اینور
اخلاقش کمی با آن چه در خانه بود ، تفاوت داشت. هرکس به ما می رسید ، گرم سلام و احوالپرسی میکرد. همه از اینکه پسرش را با خود به شرکت آورده ، ابتدا متعجب و بعد غرق شادی می شدند. من هم به خاطر مامان جواب سلامشان را می دادم وگرنه هیچ علاقه ای به این کارها نداشتم.
وارد یکی از اتاق های همان طبقه شدیم و بعد از سلام و احوالپرسی با منشی جوانی که داشت ، وارد اتاق مجاورش شدیم. کمی استرس داشتم که مبادا آقای مظفری مرا مؤاخذه و مادرم را هم اخراج کند ! اما نه ... به نظر مهربان تر از این حرفها می رسید.
من پشت سر مامان وارد شدم و آرام گفتم :
-سلام
مامان هم گفت :
-آقای مظفری ... ایشون هم آقا رستاک ما ... حی و حاضر
دروغ چرا ؟ کمی ترسیده بودم. به هر حال من نسنجیده این حرف را زده بودم و هرکس جای او بود ، بدترین برخورد را با من میکرد. اما در کمال ناباوری از پشت میزش که بلند شد ، جلوی من آمد و با هم دست دادیم. بعد نگاهی به سر تا پایم انداخت . گفتم :
-ببخشید ... اشتباه کردم.
آرام گونه ام را کشید و گفت :
-نه پسرم ... تو منو ببخش که باعث سوء تفاهم شدم.
از کلمه ی پسرم حالم به هم خورد. داشتم دوباره به نیتی که داشت ، شک میکردم که صدای تقه ای به در مرا از فکرم پراند. دختر کوچولوی بانمکی وارد اتاق شد و با صدای بلند گفت :
-سلام بابایی
و با دیدن ما لحظه ای خشکش زد. آقای مظفری به طرفش رفت و او را نوازش کرد. مامان هم لبخند میزد که نهایتاً دخترک گفت :
-مامان گفت پایین منتظره ...
بعد با شک نگاهی به ما انداخت و گفت :
-این خانمه رو میشناسم. ولی این آقاهه رو نه !!!
آقای مظفری من را به دخترش معرفی کرد و گفت :
-خوب رستاک جان ... من باید با خانومم برم جایی ... راستش یه کوچولویی قراره چند وقت دیگه مهمون ما بشه. الان هم اومده بودم بالا که با شما سلام علیک کنم و بعدش دوباره برم پایین.
" پس یعنی این آدم زن و بچه داشت ؟! "
من احمق را بگو که چه فکرهای مسخره ای به سرم زده بود. مامان در تمام این مدت ، با دقت مرا نگاه میکرد تا رفتارم را بسنجد. لحظه ی آخر آقای مظفری گفت :
-خوب خانم ... خودتون که میدونید معاون این شرکتین ... پس من تا ظهر برنمیگردم. دیگه حواستون باشه به سفارشای امروز ...
-بله ... حتماً ... خیالتون راحت باشه جناب مظفری
و خداحافظی کرد و رفت. بعد از رفتن آنها ، مامان نفس عمیقی کشید و گفت :
-خیالت راحت شد آقای غیرتی ؟!
از خجالت چیزی برای گفتن نداشتم و ترجیح دادم سکوت کنم.
تا تمام شدن کار مامان در شرکت بودم. درسته که بی حوصله ام میکرد ولی ماندم تا ناهار را با مامان بخورم.
وقتی برگشتیم ، از طرف سمیرا برایم پیام آمد :
-سلام آقا ... شطوری ؟!
انقدر این چند روز درگیر بودم که حواسم به کل پرت شده بود. اصلاً یاد سمیرا نبودم. دختر ساده و بانمک و شوخی که تازه با هم آشنا شده بودیم. به نظر آدم مطمئنی می آمد. با ذوق جوابش را دادم :
-به به سلام خانم خانما ... چه عجب یاد ما کردی ؟
-ای بابا ... ما که همیشه به یادتیم. کجایی کسری ؟
-زیر سایه ی شما
تا این متن را فرستادم ، سمیرا را که در حال ور رفتن با گوشی اش بود ، دیدم. توی کوچه ای که خانه ی مامان آنجا قرار داشت.
مامان زودتر از من بالا رفت و من به بهانه ی اینکه کمی کار دارم و دیرتر می آیم ، پایین ماندم. حرکات سمیرا را می پاییدم که به هم رسیدیم.
ناباورانه به من زل زد و چیزی نگفت. خندیدم و با خنده ی من او هم به خنده افتاد و گفت :
-سلام ... تو اینجا ...
ادامه نداد و گفتم :
-سلام عسل خانم ... چطوری شیطون ؟!
-فدات ... جدی اینجا اومدی واسه چی ؟
-خوب اینجا خونه ی مامانمه.
و همزمان به ساختمان نگاه کردم تا رد نگاهم را بگیرد و مطمئن شود.
با دهان باز به ساختمان اشاره کرد و گفت :
-اینجا ... مطمئنی ؟
-آره ... دروغم چیه ؟
-آخه خونه ی دوست منم اینجاست.
-جدی میگی ؟
-آره به خدا ... بیا بریم معرفیشون کنم بهت !
شک کردم نکند روشا را می گوید. سعی کردم موضوع را عوض کنم :
-نه ... الان حسش نیست. برم ناهار بزنم به بدن. بدجوری گشنمه. میای ناهار بخوریم ؟
با خنده گفت :
-اونوقت من بیام خونه تون به مامانت چی بگم ؟ بگم جی افتم ؟
-نه ... ولی بگو یه دوستی. مامان من راحته. زیاد گیر نیست.
-ولی هفته ی پیش میگفتی سه پیچه که !
تازه فهمیدم سوتی داده بودم. بیخیال این بحث شدم و گفتم :
-اینجا میای دوستتو ببینی ؟
با شوق گفت :
-آره ... انقدر حال میده. پنج شنبه به پنج شنبه میریم کافی شاپ ... من و مریلا و روشا
در حالی که زیاد برایم خوشایند نبود با این دختره رابطه داشته باشه ولی خنده ی زورکی زدم و گفتم :
-اِ ... چه خوب ... جالبه !!
لحظاتی بعد از سمیرا خداحافظی کردم و به خانه رفتم. برایم عجیب بود که روشا دوست صمیمی سمیرا باشد. پس چرا تا به حال این دو نفر را با هم ندیده بودم ؟ کمی عجیب بود. ولی زیاد هم اهمیت نداشت. وقتی دستانم را شستم و خودم را آماده میکردم که به آشپزخانه برای صرف ناهار بروم ، گوشی ام صدا داد.
یک پیام آمده بود :
" چطوری دیواری جون ؟ "
" به تو چه که من چطورم ؟ یعنی چی بیخودی میای اد میکنی بعد میری ؟ من امثال شماها رو میشناسم. فقط کافیه آمارتو بگیرم. اونوقت دارم برات "
قبل از اینکه گوشی ام را خاموش کنم ، پیام آمد :
" حالا حالاها بگرد تا پیدام کنی ... "
و آرم خنده را گذاشته بود. این قضیه کم کم داشت برایم مهم میشد. باید هر طور شده آمار این جوجه را در می آوردم.


فصل سوم

عشق ديواري






كنار مريلا گوشه ي حياط نشسته بوديم. نگاهم روي سميرا خشك شده بود. واقعا راست گفت؟
با كسري دوست بود؟ همين كسري خل و چل؟
فكرم را به زبان اوردم:
-مري به نظرت سميرا راست گفت با كسري دوسته؟ واقعا با اين پسره ي خل و چل دوست شده؟
-والا منم از ديروز درگير همين حرفشم... كوفتش بشه اگه راست گفته باشه... پسره خيلي خوش تيپ و خوشگله.
لب برچيدم و با حرص گفتم:
-غلط كردي. اين پسره ي نچسب بي ادب نه خوشگله نه خوش تيپ. فقط كلي ادعاش ميشه.
-داري بي انصافي مي كني روشا. خداييش تيكه است.
-غلط كردي.
مريلا نگاه پر از شيطنتش را به من دوخت و گفت:
-دستت به گوشت نمي رسه ميگي پيف پيف؟
-من دستم به گوشت نمي رسه؟ اين كه همسايه ي ماست!
-همين ديگه! اين همه وقت همسايه تون بوده نتونستي تورش كني حالا داري حرص مي خوري سميرا چطوري تونسته اينو تور كنه!
-غلط كردي. مي دوني كه اهلش نيستم.
-آره جون خودت!
اه... هميشه از اين كه دوست پسر نداشتن برام نقطه ضعف بود بدم مي امد. همه اش تقصير مامان بود...
-اگر حدسمون درست باشه و پسر ديواريه همين كسري خودمون باشه بهت ثابت مي كنم كه اگه بخوام مي تونم تورش كنم... اصلا باشه يا نباشه من با اين يارو دوست ميشم قرار ميزارم اون وقت بهت ثابت ميشه كه مي تونستم اما نخواستم!
-ببينيم و تعريف كنيم روشا خانوم...
صداي زنگ و بعد از آن جيغ و داد خانوم خوش خلق مارو به سمت كلاس كشاند.
بايد با اين پسر دوست مي شدم تا حال مريلا و همين طور سميرا را بگيرم! ...
اگه مامان اينا بفهمن چي؟ به درك بزار بفهمن... هميشه باعث خجالتم ميشن با اين عقايد عهد بوقيشون...
معلم ادبيات مشغول تدريس بود... به هر حال بايد يك جوري روابطم را با اين پسرك بيشتر مي كردم... گوشي را از كيفم بيرون آوردم و يواشكي از زيرميز مشغول نوشتن اس ام اس شدم.
" پسر تا اين حد بي معرفت؟ "
هر چند ثانيه يك بار به گوشي نگاه مي كردم تا ببينم اس ام اس دليور مي شود يا نه... يك دقيقه بعد دليور شد... دوباره با استرس مدام به گوشي نگاه ميكردم و انتظار جواب را مي كشيدم. مريلا ضربه اي به بازوم زد و آروم گفت:
-اديب داره مياد اين سمت...
گوشي را سريع توي جا ميزي انداختم و سرم را با كتاب روي ميز گرم كردم.
وقتي ادیب از كنار ميزمان رد شد دوباره گوشي را برداشتم. مريلا آرام زمزمه كرد:
-حالا خودكشي نكن... مخ پسرا رو بايد با تمركز و سر فرصت زد. نه هول هولكي!
جواب داده بود.
" دختر تا اين حد ترسو و بزدل؟ "
مريلا سرش را توي گوشي خم كرد و اس ام اس را خواند.
-چرا ميگه بزدل؟
-گفت بيا مسنجر كلي ناز كردم بعدم كه رفتم سريع آف شدم.
-با آي دي خودت؟
-نه يه آي دي ديگه ساختم.
-بهش بگو شب ميري...
-برم واقعا؟
-آره بابا مسنجر كه ترس نداره!
-هكم نكنه؟
-مال اين حرفا نيست. بچه دبيرستانيه روشا...
" شب ساعت 9 آنلاينم "
مريلا لبخند زد و با سر تاييد كرد.
" لولو هاي مسنجر نخورنت يه وقت؟ "
مريلا گوشي را از دست من كشيد و تند تند نوشت:
" تو منو نخوري بقيه نمي خورن! "
" شايدم تو منو خوردي! "
" من كه آشغال خور نيستم "
سريع گوشي را از دست مريلا كشيدم و با حرص گفتم:
-اه بي شعور مي پرونيش اينطوري كه!
-اااااا چي شد برات جالب شد؟
-آخر كلاس چه خبره؟
صداي خانوم ادیب باعث شد سر جامون صاف بشينيم.
چند دقيقه بعد جواب داد:
" مطمئني خودتي؟ يه حسي بهم ميگه شما دوتاييد! يكي مودب يكي بي ادب! "
گوشي را به سمت مريلا گرفتم و با حرص گفتم:
-بفرما حالا خوب شد؟
-اگه حرفاتون تموم نشده بريد بيرون.
گوشي را توي كيفم انداختم. ببخشيد زير لبي اي گفتم و تا اخر ساعت نگاه از تخته برنداشتم.

گوشی را روی تخت پرت کردم و با دستانم سرم را گرفتم. اعصابم از اینکه کسی مرا سر کار گذاشته باشد ، خورد میشد. همیشه از این موضوع حرصم میگرفت که چرا باید یک نفر انقدر راحت مرا مسخره کند. در دوران بچگی هم همیشه با بزرگتر از خودم بازی میکردم و بعضی وقتها توی سرم می زدند و می گفتند باید دروازه بان باشی. آن موقع از دست بزرگترها حرص میخوردم و نمیتوانستم چیزی بگویم. حالا هم بازیچه ی دست یک دختر بچه ی جوجه ی دبیرستانی شده بودم و هنوز نتوانسته بودم او را در مشت خودم بگیرم.
توی فکر بودم که صدای در اتاق اومد.
-بله ؟!
صدای زیبا بود :
-میتونم بیام تو ؟
-آره ... چرا که نه ؟
زیبا وارد شد. خیلی هم به خودش رسیده بود. نمیدونم عروسی دعوت بود یا نه ! طاقت نیاوردم و سوتی زدم و گفتم :
-پووووووووف چه کردی !!! اینطوری که داش فِری ، فِر میخوره !!!
زیبا اخم کرد و گفت :
-کوفت ! باز گفت فِری
-همینی که هس
-چیکار میکردی ؟
-فکر
زیبا زد زیر خنده و گفت :
-غلط کردی. تو مگه فکرم میکنی ؟
-پس چی که میکنم. فکر میکنم باقلوا
-نه بابا
-آره بابا ... چیه انقدر به خودت رسیدی ؟ خبریه ؟
-داریم میریم عسوری ... تو هم میای ؟
-عروسی کی هست ؟
-پسر عموی فرشاد
-ایول ... من چی بپوشم ؟
-نمیدونم هرچی میخوای بپوش.
-الان وقت خبر کردنه ؟ نباید زودتر بگی من آمادگی داشته باشم ؟
زیبا دستش را تکان داد و گفت :
-اووووو قربونم بری. آمادگی واسه چی ؟ یه عروسی دیگه.
-دور هم میزنیم.
-چی رو ؟
-عروسی رو
-دیوونه. نه جدی حاضر شو فرشاد یه ساعت دیگه میاد دنبالمون.
در همین لحظه ویبره ی گوشی ام به صدا در آمد. یک پیام دریافت شد :
" من ادت کردم "
شماره خودش بود. پس بالاخره تصمیم گرفت بازی را شروع کند. داشتم دوباره پیامش را میخواندم که صدای دست و کل کشیدن زیبا آمد.
-اُ هَ ... سرم رفت. چته ؟
زیبا روی تخت نشست و یه ماچ گنده به گونه ام زد. دستی به گونه ام کشیدم و گفتم :
-جای رژ لبت موند. هان ؟ کثیف !!!
-رژ لب رو بیخیال. سوژه جدیده ؟ چند سالشه ؟
-کی ؟ چی ؟ کجا ؟
-غلط کردی. خودم دیدم گفت ادت کردم.
-واسه چی پیام منو خوندی ؟
-چون بزرگترتم. خاله اتم. باید مراقبت باشم.
-من مراقب نخوام باید کیو ببینم.
زیبا گوشم را کشید و گفت :
-غلط اضافه موقوف. بایدم مراقبت باشم. فردا پس فردا گند میزنی کیه بیاد جمعت کنه ؟ من باید نذارم گند بزنی.
با خنده و تمسخر گفتم :
-الان تو آمار منو مگه داری خانم مراقب ؟
-بله که دارم. خوبشم دارم. تو هنوز که هنوزه با نگین هستی. سمیرا که جدیده. یکی دیگه هم انگار پاپیت شده. تازه هنوز فرانک رو یادم نرفته. بازم بگم ؟
با چشمای گرد شده و تعجب کامل گفتم :
-زیبا کشته ای ... از کجا میدونی ؟
-دیگه دیگه
-نه جان من از کجا میدونی ؟
-نوموشه بگم.
-زیباااااااااااااا ؟!
-کوفتتتتتتتتتت ... من خر نمیشم.
-میشی
-نمیشم
-اگه ماچت کنم چی ؟
-نمیشه.
-دو تا ماچ
-اصلاً راه نداره.
-10 تومن میدم بهت
-تو بگو پنجاه تومن !!!
-مسخره
-اسم بابات اصغره
پشت میز نشستم و یاهو را باز کردم. اصلاً توجهی به زیبا نکردم و پشتم به او بود. زیبا هم آروم در گوشم گفت :
-من آمارتو دارم ولی لوت نمیدم. خیالت جمع
بعد یه بوس دیگه به گونه ام زد و گفت :
-عزیز دلم فرشاد اومد حاضریا جیگر خاله
از دستش دلخور شده بودم و به گفتن باشه ای زورکی اکتفا کردم. او هم از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست.
تو یاهو منتظر شدم تا آنلاین بشه. واقعاً هم منو اد کرده بود. چون تو لیست دوستانم که نگاه میکردم ، زیر اسمش Add request pending نبود. پس میشد باهاش صحبت کرد ...

باید یک جوری گند کاری مریلا را جبران می کردم... اه دختره ی مزخرف...
اگر واقعا کسری باشه چی؟ اگر لو می رفتم برایم خیلی بد می شد... خیلی خیلی زیاد...
شاید بهتر بود همه چیز را فراموش میکردم... ولی اگر فراموش میکردم پس چطور حال مریلا و سمیرا را می گرفتم؟ من که اهل شماره گرفتن توی خیابان نبودم. تازه کسری قابل اعتماد بود... ولی اگر کسری نباشد چه؟ اصلا چرا فکر میکنم کسری قابل اعتماد است؟
اه لعنتی...
غلتی زدم و روی پهلوی چپم دراز کشیدم...
دیگر نباید گوشی ام را به مریلا می دادم...
گوشی را برداشتم و اس ام اس هایی که برایش فرستاده بودم را خواندم. گفته بودم شب می روم مسنجر... چه اشکالی داشت کمی زودتر می رفتم؟ سریع بلند شدم و کامپیوتر را روشن کردم و با آی دی جدید که به اسم رویا ساخته بودم ادش کردم و محض احتیاط یک اس ام اس برایش فرستادم :
" من ادت کردم "
چراغ خاموش منتظر ماندم تا ببینم کی آنلاین می شود. چند دقیقه بعد چراغش روشن شد.
چه اشکالی داشت اگر من شروع کننده ی حرف می شدم؟
" سلام "
چند ثانیه بعد جواب رسید :
" علیک سلام... با ادبه ای یا بی ادبه؟ "
چند فحش نثار روح و روان مریلا کردم و نوشتم :
" ببخشید به خاطر جواب امروز دوستم... "
" چرا گوشیت دست دوستت بود؟ "
" توی مدرسه بودیم گوشیم رو برداشت دیگه. "
" طرف حسابم کدومتونه؟ "
"طرف حساب؟ مگه جنگ داریم؟ "
" همچین صلح هم نیستیم! "
" خوب چطوری می شد صلح کرد؟ "
چند ثانیه جوابی نداد و بعدش نوشت:
" اینطوری که دقیقا بگی کی هستی و شماره ی منو از کجا آوردی و هدفت از این کار چیه؟! "
" اوه اوه حس کردم با رئیس جمهور آمریکا طرفم! گفتم که از روی دیوار مدرسه. مگه خودت شماره ات رو ننوشتی؟ "
" ماجرای شماره ی روی دیوار مفصله... ولی چرا شماره ام روی دیوار دبیرستان دخترونه هه بود. اونجا قبل از اینکه دخترونه بشه پسرونه بوده "
" می دونم... منم شماره ات رو از همونجا برداشتم دیگه... هدف خاصی هم ندارم... شاید فقط یه هم صحبت! "
" فقط هم صحبت؟! "
"هرچی... "
" هرچی معنی خیلی چیزا میده ها خانوم کوچولو! "
" مثلا؟ "
" مثلا خواهر، دوست، دوست دختر، معشوقه و ... "
" همون دوست "
" من چرا باید با تو دوست بشم؟ "
" خوب نشو! "
" خوب چرا نشم؟ "
" حالت خوبه کلا؟ رو دنده ی گیریا! "
" نه ... باید تکلیفم معلوم بشه. "
برای اینکه یک دستی بزنم ، گفتم :
" تکلیفتو با بقیه هم اینطوری معلوم میکنی؟ "
" منظور؟ "
" منظوری ندارم فقط میخواستم بگم فک نکن از آسمون افتادی و دیگه پسری مثل تو نیست. نوبرشو آوردی ، بای "
ولی از محیط یاهو خارج نشدم تا ببینم چه جوابی می دهد. فکر کنم بدجوری روی اعصابش رفته بودم. آب دهانم را قورت دادم و با صدای مامان یه لحظه ترسیدم :
-روشا بیا کارت دارم.
" اه ... گند بزنن به این شانس. هر وقت کار داری ، کارت دارن "

دوباره آف شد.
" ای گند بزنن به این شانس !!! "
چرا هر وقت میخواستم مخ دختر مثبت ها را بزنم ، باید اینطوری ضایع میشدم ؟! ولی مطمئنم اینا دو نفرن. نمیشه یک نفر باشن. چون بعضی وقتها اخلاقشون خوبه. بعضی وقتها بد ... اصلاً شاید دو نفری اس میدن. یا دو نفری میشینن پای چت !! بهزاد قبلاً میگفت یه دختره بیکار بوده با خواهرش میشسته چت میکرده ! دو تایی با بهزاد چت میکردن ! آخرش فهمیده و حتماً از قیافه شونم خوشش نیومده ، به هم زده. پسره دیوانه ست !! عکس میگیره ، اگه رضایت مند بود ، ادامه میده. نه که کات میکنه ...
صدای گوشیم آمد. زیبا بود :
-سلام خاله
-سلام جیگل طلا ... حاضری ؟
تازه یادم افتاد که باید حاضر میشدم. پوفی کشیدم و گفتم :
-ببخشید حواسم نبود حاضر بشم.
زیبا خندید و گفت :
-انقدر نشستی پای درس ، یادت رفته ؟!! اوخی بچه م خر میزنه.
-هووووووو خودتو مسخره کن.
-نخیر تو رو مسخره میکنم. انقدر حال میده مسخره کردنت. نمیدونی که !! حالا حاضری یا نه ؟
-الان حاضر میشم. عزیز میاد ؟
-نه بابا هرچی اصرار کردم بیا دلت وا میشه میرقصیم ، گوش نکرد.
با خنده گفتم :
-فکر کن اون چقدر برقصه !!
-همون ... دیگه قبول نکرد. ما یه ربع دیگه اونجاییم.
-اووووووووو یه ربع دیگه ؟!!!!!!! چه خبره بابا ؟ به فری بگو دیرتر بیاین. من فقط یه ربع حمومم طول میکشه.
-غلط کردی. باید حاضر بشی. نیم ساعت دیگه !
-بیخود ! همون که گفتم. من یه ربع حمومم طول میکشه.
-خوب بعد از حموم یه ربع حاضر میشی ، میشه نیم ساعت دیگه.
برای اینکه اذیتش کنم ، گفتم :
-نخیر ... یه ربع حمومم طول میکشه.
اما زیبا به خاطر لحن جدی ای که داشتم ، با عصبانیت گفت :
-زهر مار و یه ربع حمومم طول میکشه. دارم میگم ...
زدم زیر خنده و اونم ساکت شد. بعد با خنده و عصبانیت ساختگی گفت :
-به خدا میکشمت!
-عمراً اگه بتونی. هفده ساله دنبال این موضوعی ولی نتونستی !!
چند ثانیه چیزی نگفت ... منم ساکت بودم که یه دفعه ای زیبا گفت :
-راستی باباتم میاد امشب
با تعجب گفتم :
-بابا ؟؟؟ واسه چی بابا ؟!!
-از فرشاد که پرسیدم ، فهمیدم رئیس شرکت پسرعموش بابای توئه.
-پس آقا رئیس امشب قراره بیاد عروسی زیر دستش آره؟
-آره دیگه.
-من نمیام.
-چرا؟؟؟؟؟
-ازش خوشم نمیاد.
-از پسرعموی فرشاد؟
-نه بابا ... از آقا رئیسه!!! جناب کسری خان بزرگ!!!!
انقدر با ابهت این جمله را گفتم که زیبا از پشت تلفن زد زیر خنده.
-والــــــــا ... نوبرشو آورده. خوشم نمیاد ازش. لابد زنشم میاره دیگه. چه شود!!!
-نمیدونم والا ... بیا من میبرمت تو زنونه که نبینیش.
-جون من؟!!!!!!!!!
فکر کنم زیبا تقریباً از خنده غش کرد :
-زهر مار ... چه خوششم اومده.
-وای چه حالی میده اونطوری. همه امشب خوشگل موشگلن. جون میده عکس بگیری باهاشون. بوسشون کنی.
زیبا جدی گفت :
-کوفت ... هرچی هیچی نمیگم.
-نه جون من یه چی بگو
مثل ناظم های مدرسه گفت :
-بیست دقیقه دیگه میایم باید آماده باشی.
-نه!!!!!!!
-بیخود ... میخواستی چشم چرونی نکنی.
-من که هنوز نکردم.
-حرفشو که زدی. بای
-زیبا تو رو خدا ..........
-غلط کردی. خدافظ
و تماس را قطع کرد. همین یکی را کم داشتم. هنوز حمام نرفته بودم. آقای کسری خان بزرگ هم امشب دعوت بود. هیچی دیگه !!! باید کلی با ایشان سلام و علیک میکردیم.
پوفی کشیدم و داخل حمام شدم.

دست به کمر، جلوی مامان ایستادم و با اخم گفتم :
-اه مامان چیکارم داری؟
-سالاد درست کن الان بابات میاد...
-به من چه سالاد درست کنم! واسه این صدام کردی؟ خیر سرم داشتم درس می خوندما!!!
خودمم از دروغی که گفتم خنده ام گرفت! من و درس خواندن؟!
-پای کامپیوتر بودی یعنی؟
حرصی گفتم:
-نخیر مامان داشتم درس می خوندم!
-آره خوب! کاهو توی یخچاله بدو الان بابات میاد.
غر غر کنان به سمت یخچال رفتم:
-ببین حالا یه بارم من درس خوندم اینا باورشون نمیشه ها! همین طوری حرف میزنی که دلم نمی خواد اصلا درس بخونم... مردم دخترشون رو حلوا حلو می کنن و پز هنر نداشته اش رو میدن اون وقت مادر مارو باش!
مامان با خنده گفت:
-منم همینو میگم دیگه روشا! میگم آره خوب داشتی درس می خوندی...
و صدای قهقهه اش بلند شد! پا کوبیدم روی زمین و گفتم:
-مــــــــامــــــــــان... اصلا به من چه سالاد درست کنم! من رفتم توی اتاقم.
هنوز یه قدم بیشتر برنداشته بودم که لحن مامان جدی شد.
-زود باش سالاد درست کن روشا. چی بهت میدن که هی میچپی توی اون اتاق؟
سبد کاهو را روی میز گذاشتم و ظرفی که همیشه مامان توش سالاد درست میکرد را برداشتم و مشغول شدم. حتما تا حالا کسری هم آف شده! چه فایده دارد برگردم به اتاقم؟!
صدای زنگ در که بلند شد، مامان دست های کفی اش را آب کشید و برای باز کردن در رفت.
صدای خوش و بش مامان و بابا به گوش می رسید. نفس عمیقی کشیدم. از توی یخچال یک گوجه برداشتم و برای روی سالاد خُردش کردم.

-چه خبرا؟
دفترم را توی کیفم انداختم و گفتم:
-چه خبر از چی؟
-از مش صفر دربون! خوب منظورم پسرک دیواریه دیگه! دیشب باهاش چت کردی؟
-ایهیم.
با هیجان روی نیمکت تکانی خورد و کج به سمت من نشست.
-ایهیم و کوفت! درست تعریف کن چی گفتی و چی شنیدی؟ کاش متن چتتون رو برام سِیو می کردی...
-مگه فضولی؟ چیکار به حرفای ما داری؟
مریلا ابرویی بالا انداخت و با حرص گرفت:
-از کی روشا و پسرک دیواری شدن ما؟
-دیگه دیگه!
-یعنی نمیخوای تعریف کنی؟
-نه! تا همین جا که برات تعریف کردم و گند زدی به رابطمون بَسِته! دیگه بیشتر از این به لطفت نیاز ندارم.
-یعنی به هم خورد؟
-نه! هدفت این بود به هم بزنی؟
-چرت نگو روشا! یعنی واقعا می خوای باهاش دوست بشی؟
نگاهم رو به چشمای متعجبش دوختم و گفتم:
-آره، چه اشکالی داره؟
-مامانت اینا چی پس؟
-مثل تو و سمیرا! مامانم اینا هم مثل مامانت اینای شما دوتا!
پوزخندی زد و حرصی گفت:
-حالا وقتی لو رفتی و مامانت گوشیت رو ازت گرفت می بینمت!
-مرسی از روحیه ای که بهم دادی!
سمیرا با هیجان به سمت ما می آمد. بیخیال ادامه ی بحث شدیم. روی میز نیمکت جلویی رو به ما نشست و با هیجان گفت:
-سلام بچه ها خوبید؟
مریلا:
-سلام چرا انقدر خوشحالی؟
سمیرا:
-عصر با کسری قرار دارم.
-برای همین خوشحالی؟
سمیرا نگاهش را به من دوخت و گفت:
-چیه باز حسودیت شد؟
مریلا پوزخند زنان گفت:
-نه بابا! خانوم خودش با یکی دوست شده...
سمیرا بهت زده گفت:
-دروغ میگی مری؟
مریلا:
-نه بابا دروغم چیه!
زیپ کیفم را بستم و از پشت نیمکت بلند شدم.
-من دیرم شده میرم خونه.
مریلا:
-صبر کن با هم میریم دیگه!
-پس زود باش.
سمیرا:
-صبر کنید منم میام. امروز میخوام برم خونه ی خاله ام. کوچه ی پایینی روشا ایناست. هم مسیریم.
سمیرا همون طوری که به سمت نیمکتش می رفت حرف می زد:
-توی راه یادتون نره ماجرا رو برام تعریف کنیدا. جای تعجب داره که بالاخره روشا با یکی دوست شده!
اخمهایم را کشیدم توی هم و زیر لب زمزمه کردم:
-دهن لق!
مریلا پوزخندی زد و کیفش را روی دوشش انداخت.

با اخم گفتم :
-من جلو نمیرم فرشاد
و به جمعیت نگاه کردم. تعداد زیادی مهمان آمده بود. عده ای مشغول رقصیدن در وسط سالن بودند. آنهایی هم که سن و سالی داشتند ، گوشه ای نشسته و مشغول صحبت یا خوردن میوه و شیرینی بودند. فرشاد عینکش را روی صورتش جابه جا کرد و با دلخوری گفت :
-آخه واسه چی ؟؟
-واسه اینکه من دو زار براش ارزش ندارم. به زیبا هم گفتم نمیام ، الکی اصرار کرد.
-خوب بیا کنار من بشین. ولی من که باید سلام علیک کنم. زشته...
-خوب تو سلام علیکتو کن. من یه گوشه میشینم تا تو بیای.
با دست به گوشه ای از سالن که خلوت تر بود ، اشاره کرد و گفت :
-پس تو اونجا بشین تا بیام.
من هم بی توجه به بابا و طبق گفته ی فرشاد به همان قسمت رفتم. اصلاً حرکت فرشاد را هم نگاه نکردم که با بابا چطوری سلام و علیک می کند !! به من هیچ ربطی نداشت.
کنار دستم پیرمردی بود که دستانش میلرزید و هر از گاهی عرق پیشانی اش را تمیز میکرد. کمی آن طرف تر دو مرد میانسال حضور داشتند که مدام می خندیدند. دو تا پسر کوچک هم مشغول بازیگوشی بودند که مدام از جلوی میز ما رد می شدند. پوفی کشیدم و بشقاب را برداشتم. یک موز برداشتم و با دست پوستش را کندم.
مشغول خوردن شدم و نگاهم به آینه ی رو به رویم افتاد. حوصله ی زدن کراوات نداشتم و برای همین خیلی ساده به عروسی آمده بودم. زیبا هم خیال میکرد با این عروسی ، حال و حوصله ی من بعد از جریان کلانتری ، سر جایش می آید.
دیگر از بهزاد هم خبری نداشتم. هرجا هست به من ربطی ندارد !! پسره ی خنگ دختر باز !! با آن قیافه اش ...
صدای فرشاد به گوشم خورد :
-بله بله بفرمایین
سرم را که بالا آوردم ، دیدم بابا به همراه فرشاد به طرف من در حال آمدن هستند. اعصابم خورد شد. نفسم را با حرص بیرون دادم و مابقی موز را داخل بشقاب پرت کردم. پیرمرد کنار دستم با تعجب به من خیره شده بود. بنده خدا عینک ته استکانی رو صورتش بود. لبهایش هی به هم میخورد و به خاطر لرزش دستانش ، میز هم می لرزید. آخه من نمیدونم این بنده خدا رو چرا آوردن عروسی ؟؟؟ خوب این آهنگ همینطوری با صدای زیاد پخش بشه ، قلب این بدبخت میگیره که !!!
برای بابا بلند نشدم و فرشاد گفت :
-آقا رستاک ؟!!!
حرفی نزدم و دیگر صدایی از سمت فرشاد نیامد. با گوشه ی چشم که نگاه کردم ، دیدم فرشاد از ما دور شده و فقط بابا کنار من نشسته. دستی روی شانه ام گذاشت که زود ردش کردم و رویم را برگرداندم.
با لحنی که کمتر ازش شنیده بودم ، گفت :
-پسرم ؟!!
با عصبانیت بهش نگاه کردم. چه شیش تیغ هم کرده بود !!! لابد با همسری جونش اومده بود. قیافه ش خیلی نو شده بود. اصن یه وضعی !!
با دلخوری گفتم :
-چیه ؟!!
-شما چرا سلام نمیکنی ؟
-تا حالا لفظ شما رو ازت نشنیده بودم.
-حالا که گفتم. چرا اینطوری شدی ؟
-من طوری نشدم. خودت شدی !!
-من چه کارت کردم ؟
-بگو نکردی !!
صدایم کمی بالا رفته بود. بابا هیسی گفت و ازم خواست باهاش به بیرون برم. علی رغم میل باطنی م از جایم بلند شدم و با هم به بیرون از سالن رفتیم. فرشاد هم بیرون ایستاده بود. تا منو دید لبخندی زد و گفت :
-حرف پدر و پسریه. من برم پایین.
با تحکم گفتم :
-نه. باش فرشاد. حرف خاصی نداریم که. تو هم غریبه نیستی.
بابا با خونسردی گفت :
-آره باش فرشاد جان. مثل اینکه این پسره میخواد منو حرص بده.
-من حرصت نمیدم. اونی که حرص میده تویی نه من !!!
بابا درمانده نگاهم کرد و فرشاد با اشاره چشم ازم خواست آروم باشم ولی من بی ملاحظه گفتم :
-چی چیو آروم باشم ؟ صد دفعه از عصر تا حالا به زیبا گفتم تا وقتی این هست ، من نمیام. گوش ندادین دیگه.
دو سه نفر از مهمانان مجلس ما را نگاه کردند. بابا هم می دید که اوضاع خرابه و پای آبروش وسطه ، من را آن طرف تر برد و گفت :
-میشه آروم حرف بزنی ؟؟
-نه نمیشه. چیه ؟ همکارات هستن آبروت میره پسرت با رئیس شرکتشون اینطوری حرف بزنه ؟
-گوش کن ...
-نه شما گوش کن جناب کسری خان بزرگ !!! من با شما کاری ندارم. همونطور که شما با من و مادرم کاری نداری. یعنی از وقتی رفتی زندگی مستقل تشکیل دادی و تو سن 46 سالگی یه توله پس انداختی ، دیگه باهات کاری ندارم. هر دفعه هم گفتی اون خواهرته و گفتم نه !! من خواهری به اسم مینا ...
بابا با دستهایی که از خشم مشت شده بود و صدایی پر از حرص گفت :
-تینا ...
-حالا هر کوفتی !! ندارم. الانم فقط به احترام فرشاد و زیبا اومدم. با شما هم کاری ندارم. پا رو دم منم نذار. بذار یه امشب کوفتمون نشه. که البته شد !! شما اونور سالن. من اینور سالن. ما رو به خیر و شما رو به سلامت. خدافظی
و بی توجه به اینکه قرار است چه حرفهای دیگری رد و بدل شود ، از آنها جدا شدم و به داخل سالن آمدم. حتی دقیقه ای نایستادم تا ببینم چه پیش می آید !! فقط وارد سالن شدم که دیگر فرشاد اصراری به ماندنم نکند و حرف دیگری پیش نیاید.

با حوصله مشغول اتو کشیدن موهایم بودم. از توی آینه نگاهی به مریلا که لبه ی تخت نشسته بود و توی آینه دستیش آرایش میکرد انداختم... به ظاهر آروم بودم اما در واقع اضطراب داشتم...
-مریلا دوست پسر تو هم میاد؟
-ایهیم... ولی چرا یهو گفتی با دوست پسرامون بریم بیرون؟ اینطوری که تو تنها می مونی!
لبخند زدم:
-اشکال نداره. بالاخره قرار نیست که شماها هم به پای من بسوزید! مرچ هم دیگه تکراری شده. یک هفته تنوع فکر کنم برامون جالب باشه.
مریلا خواست جوابمو بده که صدای زنگ تلفن ساکتش کرد. اتو رو روی میز گذاشتم و گوشی رو برداشتم.
-بله؟
-تازه رسیدی روشا؟
-علیک سلام مامان خانوم!
-قدیما کوچیک ترا به بزرگ ترا سلام میکردنا!
-اون قدیما بود الان علم پیشرفت کرده!
-جای علم روی جوونا روز به روز داره پیشرفت میکنه و بیشتر میشه! خونه ای؟
-تازه رسیدم.
-تنهایی؟
-نه مریلا هم هست.
-غذا برات گذاشتم.
پوزخند زدم.
-امروز 5 شنبه است مامان خانوم!
-خوب 5 شنبه باشه!
-مثل اینکه کلا یادت رفته ها! ما 5 شنبه ها سه تایی میریم بیرون...
-نه بابا حواسم هست! اون هفته یادت نیست مسموم شدی؟ معده ات ضعیفه بهتره ناهار خونه بخورید بعد برید. عصر هم زود برگرد.
پوفی کردم.
-باشه ببنیم چی میشه.
-مراقب خودتون باشید. گوشیت رو هم ببر.
با حرص گفتم:
-چشم! توصیه های ایمنی تموم شد؟
-روز به روز داری بی ادب تر میشیا روشا! کاری نداری؟
خواستم بگم از اولم کاری نداشتم که منصرف شدم.
-نه خداحافظ.
مریلا پوزخند زد:
-با این وضعت میخوای با پسره دیوار دوست بشی؟
کلافه گوشی را سرجایش گذاشتم. مریلا که انگار تازه چیزی یادش اومده باشه ، با هیجان گفت:
-راستی بالاخره نفهمیدی این پسره همون کسری است یا نه؟
با آرامش گفتم:
-فکر نکنم کسری باشه...
چشماش رو ریز کرد و با نگاهی موشکافانه گفت:
-چرا نظرت برگشت؟ تو که میگفتی ممکنه اون باشه!
ثانیه ای مکث کردم تا جوابم را در ذهنم تحلیل کنم.
-آخه یه بار بهش زنگ زدم صداش با صدای کسری فرق داشت!
-واقعا بهش زنگ زدی؟
-ایهیم!
-خوب اگر رابطه تون در این حده بهش میگفتی امروز بیاد!
دوباره سریع توی ذهنم تحلیل کردم و دروغ بعدی را تحویلش دادم:
-اتفاقا گفتم ولی جایی کار داشت نمی تونست بیاد.
مریلا آهانی گفت و دوباره مشغول آرایش کردن شد.
صدای زنگ در بلند شد. در رو برای سمیرا باز کردم و دعوتش کردم داخل.
-سلام بر بروبچ باحال دبیرستان فرشته!
از توی اتاق سرک کشیدم بیرون.
-سلام سمیرا بیا توی اتاق.
-نمی گفتی هم می دونستم شما دوتا مشغول میزان پیلی هستین!
ریملم رو از روی میز برداشتم.
-برای چه ساعتی قرار گذاشتید؟
-3.
نگاهی به ساعت انداختم تازه 2 بود.
-مامانم میگفت ناهار گذاشته. میخواید ناهار بخورید بعد بریم؟
مریلا بدون لحظه ای مکث گفت:
-چه بهتر! یه پول ناهار هم برامون صرفه جویی میشه... مامانتو عشقه!


نگاهی به اطرافم انداختم. پارک خیلی خلوت بود. با خودم گفتم :
" معلومه که ظهر پنج شنبه هیچ کس نیست !! "
سرم را به سمت راست چرخاندم تا بلکه آشنایی را ببینم ولی خبری نبود. دو تا بچه داشتن تاب بازی میکردن و دو تا پیرمرد کنار هم روی نیمکت نشسته بودن و صحبت میکردن. حدس زدم این بچه ها نوه های اون دو تان. هیچ وقت پدر بزرگامو یادم نمی اومد. یکیشون که وقتی من به دنیا نیومده بودم ، فوت کرده بود. اون یکی هم وقتی من دو ساله بودم ، مُرد. همیشه در حسرت داشتن پدربزرگ مونده بودم.
از دور دیدم بهزاد داره میاد. پس بالاخره اومد. هنوز زخم کنار ابروش بسته نشده بود و قیافه ی ضایعش رو ضایع تر کرده بود. شلوار لی آبی با تی شرت سفید تنش بود. ولی من برعکس اون تیپ زده بودم. یه شلوار کتان قهوه ای با پیراهن کرم و کلی عطر به صورتم. موهامم فشن کرده بودم و خط ریش بلندی کنار گوشم گذاشته بودم. بهزاد نزدیکم شد و من بلند شدم. اول یه کم نگاهم کرد و حرفی نزد. ولی من جلو رفتم و دستمو براش دراز کردم. مردد باهام دست داد. گفتم :
-علیک سلام
با اخم نشست و گفت :
-سلام
-چیه هنوز داغونه صورتت ؟!!
با عصبانیت بهم نگاه کرد. زدم زیر خنده و گفتم :
-ولی حقت بود.
با پوزخند گفت :
-آره خوب بایدم اینطوری بگی. رو که نیست !!
-ببین من قرار گذاشتم که گذشته ها یادمون بره. اوکی ؟
بهم نگاه کرد. دستشو گذاشت روی زخمش و گفت :
-اگه میخورد به چشمم چی ؟!
-حالا که نخورده.
-نه اگه میخورد؟
-هیچی. من میرفتم زندان
-همین الانم باید میرفتی. ولی من لطف کردم رضایت دادم.
-اووووووو جناب پر مدعا ... عمه ی من بود واسه ده فقره دعوا برات وساطت کرد ؟ دیگه پر رو نشو. ابروت یه کم زخم شده. هیچیتم نیست. الکی واسه من فیلم بازی نکن که کلی کار داریم.
بی تفاوت گفت :
-چیکار داریم ؟
-ما هنوز راه زیادی در پیش داریم.
-واسه چی ؟
-واسه رسیدن به سوژه های نابمون.
-منظورتو نمیفهمم.
-الان روشنت میکنم. در مورد اون دختره ست.
بهزاد بهم خیره نگاه کرد :
-کدوم دختره ؟
-دختری که مزاحمم شده بود.
-پس دختره ...
-آره من فهمیدم که دختره. بعد از اونجایی که جنابعالی سابقه ی زیادی در این زمینه داری ، میخوام که چند تا ترفند بهم یاد بدی که من بتونم عکسشو ببینم.
بهزاد خندید :
-که اگه خوشت نیومد بذاریش کنار ؟!!
-نمیدونم ولی قصد دارم اذیتش کنم. چون بدجوری رفته رو اعصابم. هرچند اینا انگار دو نفرن. چون هی عصبانی میشن هی مهربون !
بهزاد بیشتر خندید :
-یعنی چی ؟
-نمیدونم والا. ولی طرف بدجوری سوژه ست. تا حالا به همچین موردی برنخوردم.
در همین لحظه گوشیم صدا داد. سمیرا پیام داده بود :
-من امروز دارم میرم بیرون. میای ؟!
براش نوشتم :
"کجا ؟"
"یه جای خوب. بیا بچه ها هم هستن."
"الان که درگیرم عزیز دلم"
"پس باهات قهرم. بی تلبیت"
"حالا قهر نکن من ناراحت میشما."
بهزاد :
-با کی اس بازی میکنی ؟ همین دختره ؟
-نه بابا. سمیراست.
-تو که دوست دختر به این خوبی داری. چیکار به این مزاحمه داری ؟
-سمیرا یه دونه باشه. خیلی ماهه.
-خوب پس دردت چیه ؟
-نه اینو میخوام ته توشو درآرم. ببینم طرف چیکاره حسنه ؟!
دوباره سمیرا پیام داد :
"پس اگه میخوای آشتی باشم ساعت 3 بیا کافی شاپ ِ ..."
بهزاد :
-چی میگه ؟
-میگه باهاش برم بیرون

کمی مضطرب بودم. توی شیشه ی رفلکس ورودی کافی شاپ نگاهی به سر و وضعم انداختم.
-خوبم مریلا؟
مریلا چشمانش را ریز کرد و گفت:
-خوبه با دوست پسر تو قرار نداریما!!!
سمیرا لبخند مهربونی زد و گفت:
-آره روشا جونم خیلی هم خوبی. بیا بریم تو.
اول سمیرا وارد شد، بعد مریلا و آخر سر هم من. دلم یه جوری بود... انگار زیاد از اینکه با کسری قرار داشتیم راضی نبودم... انگار دلم نمی خواست با سمیرا دوست باشه... انگار خیلی خیلی زیاد دلم می خواست پسره دیواری کسری باشه... اما انگار هیچ وقتی زندگی با انگارای دل من پیش نمی ره!
کسری به احتراممون بلند شد. با سمیرا دست داد و خیلی مهربون باهاش گرم صحبت شد:
-سلام عزیزم. خوبی؟ دلم برات تنگ شده بود خانومی...
سمیرا با کمی ناز و عشوه و خیره به صورت کسری گفت:
-منم همین طور عزیزم.
مریلا اهمی کرد و توجه او را به سمت ما جلب کرد!
کسری:
-به به ببین کی اینجاست! سلام مریلا خانوم. خوب هستید؟
نگاه پر تمسخری هم به من انداخت و ادامه داد:
-به به! دختر همسایه مون هم که هست! خوبی روشــــــا خانوم؟
اخمهایم را در هم کشیدم و به زمزمه ی یک سلام کفایت کردم. روی یکی از صندلی ها نشستم و دست مریلا را هم کشیدم تا بی خیال احوال پرسی گرمش با کسری بشه و بشینه. اون دوتا کفتر عاشق البته بهتره بگم کفتر و کفتار! عاشق هم نشستن.
کسری آروم مشغول صحبت با سمیرا بود. از مریلا پرسیدم:
-پس دوست پسر تو کوش؟
با حرص گفت:
-بی شعور بازم مثل همیشه دیر کرده! الان میرم بیرون بهش زنگ می زنم.
مریلا که از در کافی شاپ بیرون رفت نفس عمیقی کشیدم و گوشی ام را از کیفم بیرون کشیدم و یکم مشغول ور رفتن با گوشی ام شدم. وقتی خیالم راحت شد حواس کسری و سمیرا به من نیست یه اس ام اس به پسر دیواری فرستادم و توی دلم ثانیه شماری کردم تا دلیور بشه و صدای زنگ اس ام اس کسری هم بلند بشه. اس ام اس دلیور شد اما صدای زنگ اس ام اس را نشنیدم. پکر خیره شده بودم به گوشی که صدای گارسون که می خواست سفارش بدیم ، باعث شد سرم را بلند کنم و نگاهم خیره بشه به گوشی توی دست کسری که با اخمهای توی هم به آن خیره شده بود. مشغول نوشتن جواب شد و وقتی گوشی اش را روی میز گذاشت ، ویبره ی گوشی من لبخند را به لبم نشوند.
"الان بیرونم نمی تونم بیام مسنجر، غروب آنلاین میشم"
هات چاکلت سفارش دادم و این بار واقعا مشغول بازی با گوشی ام شدم. چند دقیقه بعد مریلا با یه پسر حدودا 20-22 ساله اومد تو. به احترامش بلند شدیم. مریلا با خوشحالی گفت:
-کیوان، دوستم.
و مشغول معرفی ما شد. کیوان پسر چشم ابرو مشکی و جذابی به نظر می رسید. برخلاف بقیه ی دوست پسرهاش که جلف و مزخرف بودن این یکی با شخصیت و مودب به نظر می رسید.
نیم ساعتی که از نشستمون گذشت حس کردم توی جمع اضافه ام... کیوان کمی با مریلا صحبت می کرد و گاهی با کسری. مریلا خودش را گرفته بود و فقط نگاهش خیره به کیوان بود انگار نه انگار من هم اونجا نشستم! کسری هم که اصلا منو داخل آدم حساب نمیکرد... دلم می خواست باز هم توی راهروی خونه باشیم و هرچی از دهنم در میاد بهش بگم... دلم می خواست هیچ وقت اون شماره را از روی دیوار برنمیداشتم که این طوری حرص بخورم. اگر شماره را برنمیداشتم ، اینطوری اینجا نمی نشستم و از صمیمت کسری و سمیرا حرص بخورم!
عصبی از پشت میز بلند شدم. صدای کشیده شدن صندلی روی زمین نگاهشان را به سمت من برگردوند.
-ببخشید من الان برمیگردم.
از گارسون جای سرویس بهداشتی را پرسیدم. به غیر از من یک دختر دیگر فقط اونجا بود که داشت آرایشش را تمدید میکرد... حس میکردم داغ کردم، دلم می خواست آرایش نداشتم و می تونستم صورتم را با آب سرد بشورم تا حرارت بدنم کمتر بشه... تا آروم بشم... بی اختیار زمزمه کردم:
-کاش من جای سمیرا بودم...
خودم از حرفی که بی اختیار زدم ، متعجب شدم! واقعا داشتم حسودی میکردم؟ واقعا می خواستم جای سمیرا کنار اون کسری بی ادب بشینم؟ نکنه ازش خوشم می اومد؟ بی اختیار هینی کشیدم و سعی کردم این فکرها را از ذهنم بیرون کنم. بعد از شستن دستم سریع از سرویس بیرون رفتم... این فکر مزخرف نباید دوباره به ذهنم سرک میکشید!

ارسال نظر برای این مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 14
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 774
  • آی پی دیروز : 1366
  • بازدید امروز : 2,976
  • باردید دیروز : 5,170
  • گوگل امروز : 769
  • گوگل دیروز : 1473
  • بازدید هفته : 29,983
  • بازدید ماه : 122,922
  • بازدید سال : 270,703
  • بازدید کلی : 12,135,792