close
تبلیغات در اینترنت
رمان قرار نبود قسمت دوم
loading...

رمان فا

يک هفته اي طول کشيد، ولي هيچ خبري از آرتان نشد. همه ي ناخن هام و از زور حرص جويده بودم. بنفشه و شبنم هم مدام منتظر خبر بودن و ديوونه ام کرده بودن. خدايا نکنه اين بار ديگه من و سر کار گذاشته باشه؟ ولي مگه مي شه؟ کار خودش هم به من گير بود، ديگه فقط من محتاج اون نبودم. شايدم من و اسکل کرده…

رمان قرار نبود قسمت دوم

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 22541 جمعه 29 آذر 1392 : 10:40 نظرات ()

يک هفته اي طول کشيد، ولي هيچ خبري از آرتان نشد. همه ي ناخن هام و از زور حرص جويده بودم. بنفشه و شبنم هم مدام منتظر خبر بودن و ديوونه ام کرده بودن. خدايا نکنه اين بار ديگه من و سر کار گذاشته باشه؟ ولي مگه مي شه؟ کار خودش هم به من گير بود، ديگه فقط من محتاج اون نبودم. شايدم من و اسکل کرده بود و اصلا مشکلي توي زندگيش نبود. همون شبي که ازش جدا شدم، از فرداش منتظر بودم بابا بگه مامان آرتان تماس گرفته، ولي هيچ خبري نشد که نشد. بازم شماره اش و به من نداده بود که بتونم در صورت لزوم خبري ازش بگيرم..... 

هم نگرفته بود، انگار اصلا براش مهم نبود. مثل مرغ پر کنده هي پله ها رو بالا مي رفتم و از روي نرده سر مي خوردم پايين. عزيز مدام غر مي زد و حرص مي خورد، ولي دست خودم نبود، حسابي عصبي شده بودم. بابا هم مي دونست يه چيزيم شده، ولي به پر و پام نمي پيچيد، مي دونست که اين جور وقتا نبايد ازم سوالي بپرسه، چون بدتر مي شم. بالاخره بعد از گذشتن دو هفته يه روز که توي اتاق نشسته بودم و بي هدف با لپ تاپم بازي مي کردم، در اتاق باز شد و عزيز اومد تو. بر عکس هميشه، حتي حوصله ي عزيز و هم نداشتم. توجهي نکردم و به بازيم ادامه دادم. عزيز نشست لب تخت و گفت:
- ببند در اون ماسماسک و کارت دارم مادر.
- بگو عزيز مي شنوم.
- دِ ننه ببند در اون و، بذار من حرفم و بزنم، بعد که رفتم بشين کارت و بکن. اين جوري منم حواسم مي ره تو اون، يادم مي ره چي مي خواستم بگم.
براي اين که زودتر حرفش و بزنه و بره، در لپ تاپ و با غيض بستم و گفتم:
- بفرماييد مي شنوم!
- اوه! کي مي ره اين همه راه و؟! اخلاقه تو داري يا زهر هلاهل؟
- بگو عزيز دل و دماغ ندارما!
عزيز زير لب گفت:
- چه روزي هم اينا زنگ زدن! اين که حوصله نداره، حالا بهش بگم مي گه نه!
با تعجب گفتم:
- چي گفتي عزيز؟!
- هيچي مادر، راستش اومدم يه خبري بهت بدم. البته به من ربطي نداره، يهو نپري به من ها! بابات زنگ زد گفت.
رادارام داشت به کار مي افتاد:
- خب؟!
- مادر اين شتريه که در خونه ي همه مي خوابه!
از دل دل کردنش عصبي شدم و گفتم:
- اَه، عزيز يه باره بگو دارم مي ميرم، خلاصم کن ديگه!
عزيز چپ چپ نگام کرد و گفت:
- استغفرا... از رو دنده چپ بلند شديا، من بدبخت و بگو که شدم قاصد تو.
فقط نگاش کردم تا بالاخره با همون خونسردي ذاتيش گفت:
- بابات زنگ زد الان.
- خب؟
- گفت شب مهمون دارين.
- کي؟!
- ننه منم گفتم يه دفعه اي نمي شه و حداقل مي ذاشتن براي يه شب ديگه، ولي خب بابات گفت اونا اصرار داشتن.
ديگه مطمئن بودم يه خبري هست، ولي از اين که از طرف آرتان باشه مطمئن نبودم. راستش ديگه بعد از دو هفته ازش نا اميد شده بودم. عزيز ادامه داد:
- آره مادر، دختر پله و مردم رهگذر، يه وقت فکر نکني بابات مي خواد به زور شوهرت بده ها! فقط گفت اينا موقعيتشون خوبه و بهتره تو امشب يه کم به خودت برسي و مقبول جلوشون حاضر بشي.
با حرص گفتم:
- حالا انگار هميشه هپلي هستم!
بعد ادمه دادم:
- کي هستن حالا؟
- نمي دونم مادر! ولي بابات خيلي هول بود و کلي هم سفارش کرد.
نکنه کسي جز آرتان باشه؟! نکنه بابا مجبورم کنه با طرف ازدواج کنم؟ واي خدا حالا چه خاکي تو سرم کنم؟ چرا آرامش به من نيومده؟ از وقتي که آتوسا رفت دنبال خوش گذرونيش، آرامش هم از زندگي من پر زد. عزيز از جا بلند شد و گفت:
- پس ديگه سفارشت نمي کنما، اينا براي ساعت نه مي يان، تا اون موقع حاضر باش.
- چشم.
عزيز از مطيع بودن من تعجب کرد. زير لب صلواتي فرستاد و از در خارج شد. از جا بلند شدم. ساعت پنج بود و چهار ساعت بيشتر وقت نداشتم. نمي دونستم بايد به خودم برسم يا اين که خيلي ساده ظاهر شم! اگه خونواده ي آرتان بودن، کلي بايد به خودم مي رسيدم تا تو دل مامان آرتان جا بشم، ولي اگه کسي ديگه بود، ترجيح مي دادم شبيه دختراي کولي برم جلوشون تا من و نپسندن، ولي من که نمي دونستم کيه! اي آرتان خدا بگم چي کارت کنه! چرا يه خبر به من ندادي آخه؟! بالاخره تصميم گرفتم آراسته باشم، فوقش مي گفتم نمي خوام، بابا که نمي تونست زورم کنه! رفتم حموم و حسابي به خودم رسيدم. بعد هم که اومدم بيرون، يه دست کت و دامن ياسي رنگ که حسابي بهم مي اومد پوشيدم و موهام و سشوار زدم و ريختم دورم. خودم و که توي آينه نگاه کردم، از خودم خوشم اومد، ولي نمي دونستم روسري بايد سرم کنم يا نه! عادت نداشتم جلوي مرد نامحرم حجاب داشته باشم. بهتر بود سرم نکنم، بالاخره من همين بودم، نمي تونستم که خودم و عوض کنم. کلي عطر به خودم زدم و ساعت هشت و نيم که شد رفتم پايين. بابا هم اومده بود و در حال بستن کرواتش بود. با ديدن من لبخند زد و گفت:
- سلام دختر گلم!
حالا شدم دختر گل! اي آب زير کاه بدجنس. تصميم گرفتم اوقات تلخي درست نکنم. با لبخند رفتم طرفش و در حالي که کرواتش رو مي گرفتم تا ببندم گفتم:
- سلام بابا جون، خسته نباشين.
- درمونده نباشي عزيزم. چقدر قشنگ شدي! شدي کپي مادر خدابيامرزت.
عزيز جون از پشت سر با يه ظرف اسپند حاضر شد و گفت:
- هر چي خاک اون مرحومه، خاک تو باشه مادر الهي. ايشاا... که سفيد بخت بشي.
بابا دستي روي موهام کشيد و گفت:
- انشاا... !
ار بستن کروات که فارغ شدم، نشستم روي مبل و گفتم:
- بابا کي هستن اينا؟!
عزيز با غيض گفت:
- دختر يه ذره حيا کن! يعني تو بايد خجالت بکشي الان! چي کار داري که کي هستن؟ ميان مي بينيشون ديگه.
بابا با خنده گفت:
- ولش کن عزيز. اين ته تغاري منه، حق انتخاب هم داره، بايد بدونه به کَس کَسونش نمي دم.
بعد به من نگاه کرد و در حالي که کنارم مي نشست گفت:
- والا يه آقايي زنگ زد به من و گفت که براي امر خير زنگ زده. من اصلا فکر نمي کردم منظورش از امر خير خواستگاري باشه، فکر مي کردم براي کار زنگ زده، ولي وقتي شروع کرد به حرف زدن، فهميدم تو رو ديدن و پسنديدن براي پسرشون. گفت شماره ي من و هم از يکي از همکارا گرفته، ولي اسمش و نگفت. از اون کار درستاي تهران هستن. فاميلشون تهرانيه و از اون تهراني هاي اصيلن! باباهه تو کار واردات و صادرات فرشه و چند تا هم کارگاه قالي بافي داره. نه تنها توي تهران، که توي همه ي شهراي ايران. پسرشون هم تک پسره و همين يه دونه اس. اسمش و گفت، ولي سخت بود يادم رفت، فقط يادمه که گفت پسرش دکتره!
توي دلم قند آب مي شد اونم تن تن! خودشون بودن. خدايا خودم و به خودت مي سپارم. هنوز حرف بابا تموم نشده بود که صداي زنگ بلند شد. من از جا پريدم و عزيز و بابا بهم خنديدن. سريع رفتم جلوي آينه و نگاهي به خودم کردم. ذره اي آرايش نداشتم، فقط برق لب کمرنگي روي لبام بود که رنگ پريده نباشم. زير لب گفتم:
- کاش يه ذره سرمه زده بودم. چشام خيلي بي حال تر از هميشه شدن.
ولي ديگه وقتي براي اين کارا نداشتم. در باز شد. اول از همه آقاي قد بلند و خوش استيلي وارد شد که حدس زدم بايد باباي آرتان باشه. پوست سبزه و صورت کشيده اي داشت. چشم و ابرو مشکي بود و از جذابيت چيزي کم نداشت. نگاهش مهربون بود، که از همون لحظه به دلم نشست. پشت سر اون خانم فوق العاده جوون و زيبا و خوش تيپي وارد شد که با ديدنش دهنم باز موند. اين مامان آرتان بود يا خواهرش؟ شال قشنگي رو طوري روي سرش بسته بود که هم حسابي شيک بود و هم همه ي موهاش و پوشونده بود و حتي يه تار از موهاش هم پيدا نبود. صورت گرد و سفيدي داشت با چشماي کشيده و خمار عسلي رنگ. آرتان دقيقا تلفيقي بود از پدر و مادرش! حقا که خدا کم نذاشته بود براي اين بشر. مادرش هم خيلي مهربون مي زد و اونم به نظرم دوست داشتني اومد. خيلي صميمي من و در آغوش کشيد و در حال بوسيدن گونه ام گفت:
- ماشاا... به سليقه ي آرتانم.
باباي آرتان هم با بابا دست داد و مشغول خوش و بش شدن. بالاخره آرتان وارد شد. خداي من! واقعا چرا پسرا تا کت و شلوار مي پوشن اين قدر خواستني مي شن؟ کت و شلوار مشکي رنگي پوشيده بود با پيراهن قهوه اي رنگ و کروات کرم قهوه اي. موهاش و خيلي خوشگل ژل زده بود و دختر کش که بود، ديگه هزار بار بدتر شده بود. سبد گل خيلي بزرگي دستش بود، عزيز سريع ازش گرفت و مشغول تعارف شد. من گوشه اي ايستاده بودم و عين آدم نديده ها بهش نگاه مي کردم. آرتان بعد از تحويل سبد گل به عزيز، تازه متوجه من شد و وقتي متوجه نگاه خيره ي من شد، پوزخندي کنج لبش ظاهر شد و نگاهش رو به سمت بابا برگردوند. لعنتي! انگار اصلا من و نديد! اين همه افسونگري من چشمش و نگرفت؟ خب نگيره، به درک! اصلا مگه اون کيه؟ چرا دوست دارم جلوش جلب توجه کنم؟ اون که يه روزي همين طور که اومده قراره بره، پس چرا بايد برام اهميت داشته باشه؟ با صداي بابا به خودم اومدم:
- دخترم بيا بشين اين جا کنار خودم.
تازه فهميدم مدت طولاني بي هدف کنار سالن ايستاده و مشغول فکر کردن بودم. خجالت کشيدم و رفتم نشستم کنار بابا. آرتان هم بين پدر و مادرش و رو به روي من نشسته بود. با ديدن حجاب کامل مامان آرتان، پشيمون شدم از اين که يه روسري ننداختم روي سرم، ولي انگار براشون مهم نبود، چون نگاشون هنوز هم مهربون بود. شايدم چون من و عشق پسرشون مي دونستن و برام احترام قائل بودن. بابا و آقاي تهراني حسابي گرم گفتگو بودن. مامان آرتان هم با عزيز مشغول بود. زير چشمي نگاهي به آرتان کردم که ديدم خيلي معمولي پاهاي بلندش رو روي هم انداخته و به حرف هاي باباها گوش مي کنه. بعد از چند دقيقه، باباي آرتان که متوجه شده بود حوصله ي من سر رفته لبخندي زد و گفت:
- آقاي رادمهر، از هر چه بگذريم، سخن دوست دوست خوش تر است. بهتره بريم سر اصل مطلب، ماشاا... شما اين قدر بيانتون شيواست، که آدم همه چيز و فراموش مي کنه.
بابا هم که مشخص بود حسابي از باباي آرتان خوشش اومده خنديد و گفت:
- اختيار دارين آقاي تهراني، شما خودتون صاحب اختيارين، هر جور صلاح مي دونين.
- راستش همون طور که تلفني هم خدمتتون عرض کردم، اين آرتان گل من از اون اول سرش گرم کتاب و درسش بود و هيچ وقت هيچ خلافي ازش سر نزده. تا الان هم از هيچ دختر خانومي خوشش نيومده بود، تا اين که دختر شما رو ديده و خلاصه دل از کفش رفته. ما هم که ديديم چي از اين بهتر که اين تنها اولادمون و دوماد کنيم و تو لباس دومادي ببينيمش، اين بود که قرار امشب و گذاشتيم و خدمتتون رسيديم، ولي حقيقتا حالا ديگه خود من هم شيفته ي شما و دختر خانوم گلتون شدم و آرزوي قلبيم اينه که اين وصلت سر بگيره.
- شما لطف دارين آقاي تهراني، براي ما هم مايه ي مباهاته.
- اگر اجازه بدين، اين دختر و پسر گل چند کلام با هم صحبت کنن، اگه به تفاهم رسيدن، اون وقت مي ريم سر مباحث بعدي.
- بله خواهش مي کنم. دخترم ترسا پاشو آقا رو راهنمايي کن عزيزم.
از جا بلند شدم و بدون نگاه کردن به آرتان، راه اتاقم رو در پيش گرفتم. آرتان هم با قدم هاي استوار دنبالم مي اومد. وارد اتاق که شدم، خيلي راحت نشستم لب تخت و گفتم:
- هر جا دوست داري بشين.
چپ چپ نگام کرد و گفت:
- ممنون از مهمون نوازيتون.
توي دلم قند آب شد که تونستم لجش و در بيارم. نشست لب صندلي ميز کامپيوترم و گفت:
- حالم از اين مراسماي مسخره به هم مي خوره.
- من بدتر از تو.
- حالا يعني ما بايد با هم چه حرفي بزنيم؟
- مثلا بايد بگيم شما چه انتظارايي از همسر آينده تون دارين؟
پوزخندي زد و گفت:
- و منم مي گم که من هيچ انتظاري ندارم و از اونم همين انتظار و دارم.
- پس انتظار داري.
- آره انتظار دارم که هيچ کاري به کارم نداشته باشه. ترسا تو مياي تو خونه ي من زندگي مي کني، ولي هيچ کاري به کار هم قرار نيست داشته باشيم. اوکي؟
- نه بابا! پس انتظار داري صبح به صبح پاشم برات صبحونه درست کنم و شب به شب با بوي قورمه سبزي ازت استقبال کنم؟!
خنده اش گرفت، ولي جلوي خودش و گرفت و گفت:
- نه فقط گفتم که بدوني.
- آرتان بهتره به بابا و مامانت و باباي من بگي که مراسممون هر چي بي سر و صداتر باشه بهتره.
- نمي شه.
- چرا؟
- چون من تک فرزند اونام. برام آرزوهاي زيادي دارن و من نمي تونم نسبت به خواسته اشون بي تفاوت باشم.
اخمام و تو هم کردم و گفتم:
- بچه ننه!
هنوز اين حرف از دهنم کامل خارج نشده بود، که چونه ام تو دست قوي آرتان مشت شد. صورتش و آروده بود نزديک صورتم. نفساي داغش روي صورتم پخش مي شد. حتي نفسش هم بوي عطر تلخش و به خودش گرفته بود. چشماش اين قدر ترسناک شده بود که ترجيح دادم چشمام و ببندم. از لاي دندوناش گفت:
- چي گفتي؟!
با تته پته گفتم:
- من؟ هي... هيچي!
فشار دستش بيشتر شد و گفت:
- ترسا خوب گوش کن ببين چي مي گم. توهين به من بکني نکردي! نه به من، نه به خوانواده ام. اين و بدون که اونا از جونم برام بيشتر عزيزن و در ضمن شخصيتمم برام خيلي مهمه. با اين القاب بچه گونه خداحافظي کن خانوم کوچولو. گرفتي مطلب و؟!
داشتم سکته مي کردم. قلبم عين قلب يه بچه کوچولوي بي پناه مي کوفت. وقتي نگاهم و ديد، دستش و کشيد عقب و از جا بلند شد. شايد فهميده بود دارم سکته مي کنم و الانه که بمونم روي دستش. بدون اين که حرفي بزنه، از اتاق رفت بيرون. مشتم و کوبيدم روي تخت:
- کثافت عوضي! آشغال الدنگ. به خدا آرتان موهات و از ته مي تراشم، کچلت مي کنم، مي زنمت، ، آبروت و مي برم، نکبت بي شعــــور.
با صداي در از جا پريدم. آرتان با لبخند وارد شد و گفت:
- اگه از فحش دادن خسته شدي پاشو بريم پايين. درست نيست من تنها برم.
زل زدم توي چشماش، نفسام با خشم مي اومدن و مي رفتن. آرتان گفت:
- اوه ترسيدم! به هيچکس اين جوري نگاه نکن خواهشا، يه وقت سکته مي کنه.

به دنبال اين حرف غش غش خنديد. ديگه تحمل نداشتم جايي که اونم هست بايستم. سريع از اتاق خارج شدم و بدو بدو از پله ها رفتم پايين. ناخن هام و محکم توي دستم فرو مي کردم که گريه ام نگيره. چه آشغالي بود آرتان! آشغال تر از اوني که فکرش و مي کردم.

وقتي وارد جمع شديم، نگاه همه به سمت ما کشيده شد. نگاه بابا اين قدر مشتاق بود که فهميدم هيچ مشکلي وجود نداره و نقشه ام واقعا گرفته. از ته دل، دلم مي خواست جواب منفي بدم و پوز آرتان و به خاک بمالم، ولي اين جوري همه ي نقشه هام نقش بر آب مي شد. بابا دست من و گرفت و گفت:
- خب دخترم چي شد؟
شونه اي بالا انداختم و گفتم:
- بايد فکر کنم.
زير چشمي آرتان و پاييدم. از حرص داشت پوست لبش و مي کند. فکر کنم حسابي از جواب مثبت من خونواده اش و مطمئن کرده بود، چون اونا هم تعجب کردن و آرتان هم حسابي کنف شده بود. به خصوص که مامان و باباش هي نگاش مي کردن و با نگاه ازش مي پرسيدن قضيه چيه؟ ولي بابا که حق و به من مي داد با لبخند گفت:
- درسته دخترم، حرف يک عمر زندگيه.
باباي آرتان گفت:
- دخترم چه قدر مهلت مي خواي که فکر کني؟
- فکر کنم دو هفته کافي باشه.
آرتان لحظه به لحظه عصبي مي شد. داشت تند تند با پاهاش روي زمين مي کوبيد. مامانش هم مشخص بود که نگران پسرشه، چون مدام با نگاهش آرتان و دلداري مي داد. مطمئن بودم آرتان بيشتر از من دلش مي خواد اين مجلس و به هم بزنه و بي خيال همه چيز بشه. نکنه واقعا بشه؟! نکنه بره ديگه پشت سرش و هم نگاه نکنه؟ عجب غلطي کردم! اصلاً بره به درک. پسره ي بي شعور، لياقت هم خونه شدن با من و نداره. براي چي بايد بترسم؟ براي يه خارج رفتن که نبايد خودم و بدبخت کنم. از کجا معلوم توي اين يه سالي که قراره باهاش زندگي کنم ديوونه ام نکنه؟ اصلا من همه چي و مي سپارم دست خدا و سعادتم و از اون مي خوام. با صداي تشکر و خداحافظي مهمونا از جا بلند شدم. مامان آرتان به سمتم اومد و من و در آغوش کشيد. بغلش چه قدر مهربون بود! ياد مامان افتادم. اين دومين زني بود که آغوشش من و ياد مامان خدابيامرزم مي انداخت. چند لحظه اي توي بغلش موندم و اون زير گوشم گفت:
- اميدوارم نا اميدم نکني عروس گلم.
بهش لبخند زدم. خودمم مي دونستم جوابم مثبته و اين مهلت و فقط براي خل کردن آرتان خواستم. آرتان حتي با من خداحافظي هم نکرد و خيلي زود رفت. ولي باباش مثل مامانش خيلي گرم دست من و فشرد و ازم خواست خوب فکر کنم. بعد از رفتن اونا، ولو شدم روي مبل و نفسم و با صدا دادم بيرون. بابا هم کنارم نشست و در حالي که گره کرواتش رو شل مي کرد گفت:
- عجب خونواده ي اصيلي بودن! ده تاي ما رو مي خرن و آزاد مي کنن، ولي يه ذره افاده و کبر نداشتن!
عزيز هم گفت:
- ماشاا... عجب دومادي بود! چشمم کف پاش، مادر خيلي به هم مياين. خيلي آقا و خوشگل بود.
از لحن عزيز خنده ام گرفت و عزيز ادامه داد:
- مامانش چه قدر خانوم و نجيب بود! همچين که حرف مي زد، دلم مي خواست زل بزنم توي دهنش. اين دندوناش مثل مرواريد سفيد و رديف.
با خنده گفتم:
- استغفرا... عزيز خجالت بکش!
بابا هم خنديد و رو به من گفت:
- نظرت چيه؟ جدي مي خواي فکر کني يا خواستي ناز کرده باشي؟
نمي شد رک به بابا بگم موافقم! ممکن بود شک کنه. از اين رو گفتم:
- نه واقعا مي خوام فکر کنم. آخه ازدواج تو برنامه ي کاري من نبوده.
- خوب پسريه ترسا، عين ماني، حيفه از دست بره.
در حالي که از پله ها بالا مي رفتم گفتم:
- روش فکر مي کنم.
روزي که آرتان اومد خواستگاري من پنج شنبه بود. امروز هم دوباره پنج شنبه بود، قرار بود با بچه ها بريم پاتوق. دوست داشتم برم ببينم آرتان هم مياد يا نه. لباس مرتبي پوشيدم و از خونه خارج شدم. از وقتي آرتان اومده بود خواستگاري، سختگيري بابا نسبت به من کمتر شده بود و حتي اگه تا سر کوچه هم مي خواستم برم، سوئيچ ماشين و بهم مي داد. حتي يه بار بهم گفته بود مي خواد ماشين و به اسم خودم بکنه. بنفشه و شبنم که سوار شدن، مشت و لگدشون بود که به سمتم مي پريد. بنفشه گفت:
- خيلي کثافتي، يه هفته است هر چي زنگ مي زنم جواب سر بالا مي دي. عزيز هم که مي گفت رفتي ويلاي شميران. آشغال نمي گي از فوضولي کهير مي زنم؟
از عمد به عزيز گفته بودم به شبنم و بنفشه بگه ويلاي شميرانم که هوس نکنن بيان اون جا. حوصله شون و نداشتم. شبنم گفت:
- اومد يا نه؟ کشتي ما رو.
- اي بابا! رو دسته هر چي فضوله بلند شدين شما، آره اومد.
- واي خدا جون! چي پوشيده بود؟
- گوني.
- زهرمار، آرتان با اون پرستيژ و اون ماشينش گوني مي پوشه؟
- خب کت و شلوار پوشيده بود ديگه.
- چه رنگي؟
- کتش سبز خياري بود، شلوارش هم زرد قناري، کفشاش هم اسپرت نارنجي، يه پاپيون خوشگل صورتي هم زده بود.
شبنم و بنفشه چپ چپ نگام کردن و شبنم با غيض گفت:
- به خدا پاشنه ي کفشم و الان مي کنم تو چشمت.
خنديدم و گفتم:
- کت و شلوار مشکي، پيراهن قهوه اي، کروات کرم قهوه اي، کفش مشکي براق، موهاش ژل زده فشن!
بنفشه افتاد روي من و گفت:
- اي بمونه تو حلقومت الهي!
شبنم خودش و به چپ و راست تکون داد و گفت:
- اي خدا ملت چه شانس هايي دارن!
- حواستون انگار نيستا! آرتان مال من نيست، آرتان پل منه براي پريدن اون ور.
- خيلي خري اگه نگه اش نداري، ترسا به خدا از اين بهتر هيچ وقت گيرت نمياد.
- بهتر! من هيچ وقت نمي خوام شوهر کنم.
- آخه ديوونه، همه حسرت يه نگاهش و مي خورن، حالا اين شازده مي خواد هلو شه بره توي گلوي تو، اون وقت تو تفش مي کني؟!
- اين قرار من و آرتانه.
- يعني خودت حرفي نداري؟
- معلومه که دارم. من نمي خوام زن اين رواني بشم. به خدا مي گه روانشناسه، ولي از صد تا ديوونه بدتره. يه اخلاق گهي داره که نگــــو، داشتم بالا مي آوردم.
- بيشعــــور خيلي هم دلت بخواد، پسر هر چي اخلاقش چيز مرغي تر باشه جذاب تره!
- نکبت! صد سال هم.
- تو از بس که اين نيما نازت و کشيده بد عادت شدي. يه مدت که با اين آرتان زندگي کني، مي فهمي دنيا دست کيه.
پيچيدم توي پارکينگ و گفتم:
- اميدوارم هيچ وقت نبينمش. يه جوري برنامه ريزي مي کنم که هر وقت اون هست من نباشم.
- از بس خري.
- به خودم مربوطه و مجمع بين المللي خرها، تو رو سننه؟
ماشين و که پارک کردم. هر سه پياده شديم و شبنم گفت:
- شازده هم هست!
چرخيدم و با ديدن ماشينش گفتم:
- واي يا ابوالفضل!
- گربه رو دم حجله کشته ها! رنگت مث استفراغ بچه شد.
- اَه خفه شــــو.
- ديدي؟ تا شير مي خوره عق مي زنه، انگار پنير داده بيرون.
من و و شبنم گذاشتيم دنبال بنفشه و جيغمون رفت بالا. بنفشه هم با خنده حرفش و ادامه مي داد. بالاخره گرفتيمش و بعد از زدن چند تا تو سري و تو گوشي رفتيم تو. هنوزم داشتيم غش غش مي خنديديم و براي همينم تا وارد شديم همه به سمتمون برگشتن. اصلا به سمت ميز پسرها نگاه هم نکردم و خيلي بي خيال پشت بهشون نشستم در حالي که خون داشت خونم و مي خورد. شبنم نشست کنارم و در حالي که جوري حرف مي زد که کسي جز خودمون سه تا منظورش و نفهمه گفت:
- ترسا آرتان همچين نگامون کرد که نگــــو!
- چشش درآد الهي!
- نگو تو رو خدا، چشماي به اون قشنگيش و.
- پيشکش! بعد از من تو ورش دار.
- وا! انگار داره اسباب بازيش و مي بخشه.
- حيف اسباب بازي!
بنفشه گفت:
- اوه اوه، چنگالش و پرت کرد توي بشقابش پاشد رفت دستشويي.
- دروغ!
- نه بابا به خدا، بچرخ ببين، دوستاش هم همچين با شک دارن نگامون مي کنن.
- گور تو گور همه شون!
گارسون که اومد، هر سه غذا سفارش داديم و منتظر نشستيم تا غذامون بياد. آرتان هنوز از دستشويي نيومده بود بيرون. شبنم گفت:
- بميرم الهي! نکنه بچه ام رگش و زده باشه.
- بميره راحت شم.
- قصي القلب بي شرف!
غذاها رو آوردن و روي ميز چيدن، ولي آرتان هنوز هم نيومده بود بيرون. چند قاشق بيشتر نخورده بودم که بنفشه به سرفه افتاد شديد و شبنم هم در حالي که رنگش پريده بود گفت:
- ترسا اومد بيرون، الان هم داره با خشم مياد طرفمون، پاشيم در بريم.
قبل از اين که فرصت کنم بچرخم به طرفش، سايه اش و درست بالاي سرم حس کردم. بي اراده سرم و گرفتم بالا. درست پشت سرم ايستاده بود و دستاش و گذاشته بود روي پشتي صندلي. چشمم که افتاد تو نگاش، بدون اين که سلام کنه يا چيزي بگه، گوشيش و از جيبش در آورد و با تحکم گفت:
- شماره ات و بگو.
با چشماي گشاد شده گفتم:
- هان؟!
اين قدر هنگ کرده بود که معني کلمات و هم نمي فهميدم. دوباره و اين بار بلندتر گفت:
- شماره ات؟
سريع خودم و پيدا کردم و توي جلد ترسا فرو رفتم و گفتم:
- واسه چي؟
- مهم نيست، بگو.
- و اگه نگم؟
خم شد روي صورتم. علاوه بر خودم، شبنم و بنفشه هم حسابي ترسيده بودن. آروم و شمرده گفت:
- تا اون روي سگ من و بالا نياوردي، شماره ات و بگو.
آب دهنم و قورت دادم و شماره ام و گفتم. جرأت نداشتم ديگه بر خلاف ميلش حرفي بزنم. ممکن بود ميز و بکوبه توي سرم، از آرتان ديوونه بعيد هم نبود. وقتي شماره رو زد توي گوشيش، براي اين که مطمئن بشه سر کارش نذاشتم، شماره رو گرفت و وقتي چراغ گوشي روي ميز شروع به خاموش و روشن شدن کرد، فهميد که درست گفتم. بدون حرف راهش رو به سمت در رستوران کج کرد و خارج شد. بعد از اين که از رفتنش مطمئن شديم، بنفشه نفسش رو با صدا بيرون داد و گفت:
- يا قمر بني هاشم! ترسا دلم برات مي سوزه! عين اژدهاي دو سر مي مونه.
شبنم هم با بغض گفت:
- داشتم از ترس مي مردم.
سعي کردم خونسرد باشم و از اين رو گفتم:
- نه بابا! همچين پخي هم نيست، فقط قپي مياد. آدمش مي کنم، من الان مجبور شدم کوتاه بيام چون نمي خواستم وسط رستوراني که همه ي کارکنانش مي شناسنمون، آبروريزي درست بشه.
- دوستاش بدتر از ما ترسيده بودن و داشتن با چشماي گشاد شده نگاهمون مي کردن.
- من موندم اين با اين اخلاق گندش، چه جوري سوگلي مامان باباشه.
- لابد فقط واسه ما سگه.
اشتهام کور شده بود و نمي تونستم ديگه چيزي بخورم. تکيه دادم به پشتي صندلي و به فکر فرو رفتم. چطور قرار بود با اين بشر زندگي کنم؟ اي خدا به من صبر بده. يهو صداي جيغ شبنم بلند شد:
- ترسا برات اس ام اس داد.
سريع گوشي و از دست شبنم قاپيدم. تازه چشمم افتاد به شماره اش که به رند مي گفت زکي! اس ام اس و باز کردم نوشته بود:
- مثل يه دختر خوب پاشو بيا بيرون کارت دارم. بچه بازي هم در نيار وگرنه مجبور مي شم بيام تو با يه زبون ديگه باهات حرف بزنم. جلوي دوستام و دوستات فکر نکنم زياد جلوه خوبي داشته باشه!
اس ام اسش يه تهديد بود. چاره اي نبود بايد مي رفتم. بلند شدم و گفتم:
- من مي رم بيرون يه هوايي عوض کنم، شما هم تا غذا خوردين بياين.
پول غذام و دادم به بنفشه و رفتم بيرون. توي محوطه ي جلوي رستوران نبود. مونده بودم کجا برم دنبالش که اس ام دومش اومد:
- بيا پشت رستوران.
پشت رستوران يه فضاي سبز خيلي رويايي و قشنگ بود. با شبنم و بنفشه کلي عکس اون جا گرفته بوديم. يه بهشت کوچولو بود. راهم و به اون سمت کج کردم و رفتم پشت رستوارن. خدا رو شکر خلوت بود و جز آرتان کسي اون جا نبود. در حالي که دستش و کرده بود توي جيب شلوارش، وسط پارک ايستاده بود و با جديت به من نگاه مي کرد. نزديکش که رسيدم گفت:
- کاش هميشه دختر خوبي بودي.
- اين مسخره بازيا يعني چي؟
- اين سواليه که من دقيقا الان مي خواستم از تو بپرسم.
- آبروم و جلوي دوستام بردي.
- اين به اون در که توام آبروي من و جلوي مامان بابام بردي. انگار يادت نيست قرارمون چي بود! تو بايد نقش دوست دختر من و بازي مي کردي. يعني من و تو از قبل با هم حرف زده بوديم و قرارامون رو هم گذاشته بوديم. اون دو هفته وقت لعنتي چي بود يهو اين وسط؟
- هر دختري نياز به مهلت داره.
- بله، ولي نه دختري مثل تو که از خداشه من بگيرمش.
جيغ کشيدم:
- خفه شــــو!
خواستم برم که مچ دستم و گرفت. با شتاب مچم و از دستش خارج کردم و شروع کردم به دويدن،. دستم و سفت گرفت و چنان فشار مي داد که استخونام داشت پودر مي شد. گفت:
- اين بازي ايه که خودت شروعش کردي دختر خانوم. اجازه نمي دم با غرورم بازي کني. من با پدر و مادرم حرف زدم و نمي ذارم سکه ي يه پولم کني. فردا زنگ مي زني خونه مون و جواب مثبتت و به مامانم مي گي. فهميدي؟
داشتم از زور درد مي مردم، ولي گفتم:
- محاله، اصلا من پشيمون...
فشار دستش بيشتر شد. از درد جيغ زدم و اشک هام سرازير شد. از ناتواني خودم لجم گرفت. حق نداشتم جلوي اون غول بي شاخ و دم اين جوري ضعف نشون بدم. آرتان دوباره گفت:
- زنگ مي زني.
چاره اي نبود. اگه بازم مخالفت مي کردم دستم و مي شکست. ميون هق هق گفتم:
- باشه، باشه، کثافت ولم کن دستم شکست.
فشار دستش کم شد و ولم کرد. خودم و کشيدم کنار و گفتم:
- وحشي.
از جيبش دستمالي در آورد و گفت:
- مثل بچه ها اشکت دم مشکته! بگير پاک کن اشک هات و. فردا منتظر زنگت هستم. يادت باشه که اگه يادت بره اون روي من و هم مي بيني.
- نيست که الان نديدم!
- اين نصفش بود، براي ترسوندن تو.
بدون اين که دستمال و بگيرم، راهم و گرفتم و رفتم سمت ماشين. بنفشه و شبنم هم کنار ماشين منتظرم ايستاده بودن. کاملا ناخودآگاه کليدم و از توي کيفم در آوردم و رفتم سمت ماشينش. بنفشه و شبنم فقط نگاه مي کردن و نمي دونستن قصدم چيه. به ماشين که رسيدم، کليد و گذاشتم روي بدنه ي خوشگلش و با غيض يه خط سر تا سري روي بدنه اش کشيدم. از اول تا آخر. بنفشه جيغ زد:
- ترسا!
کارم که تموم شد رفتم طرف ماشين سوار شدم و بدون توجه به بچه ها، ماشين رو روشن کردم. سريع پريدن بالا، چون مي دونستن اگه نيان مي رم. بنفشه و شبنم جيغ جيغ مي کردن، ولي اصلا نمي فهميدم چي مي گن. اين قدر له شده بودم که زده بودم به سيم آخر. بنفشه و شبنم رو پياده کردم، بدون اين که کلمه اي حرف زده باشم. خودم هم به سمت خونه رفتم. ماشين رو پارک کردم و رفتم تو. خدا رو شکر عزيز توي آشپزخونه بود، بابا هم توي اتاقش. يه راست رفتم توي اتاقم و در و قفل کردم. افتادم روي تخت و از ته دل زار زدم. دستم هنوز هم مي سوخت و حسابي قرمز شده بود. اين قدر زار زدم که از خستگي خوابم برد.
صبح که بيدار شدم، بابا و عزيز مشغول خوردن صبحانه بودن. رفتم توي آشپزخونه و در حالي که چشمام رو مي ماليدم گفتم:
- سلام.
عزيز سريع گفتم:
- سلام مادر، صبحت به خير. دست و صورتت و شستي؟
- نه عزيز حال نداشتم.
بابا گفت:
- زشته دختر، بلند شو همين الان برو دست و صورتت و بشور.
با نق نق رفتم سر ظرفشويي و صورتم و گرفتم زير شير. عزيز جيغ زد:
- مي چايي!
- به درک!
- با عزيز درست صحبت کن ترسا!
- وا! مگه چي گفتم؟
نشستم سر ميز و عزيز استکان چايي رو گذاشت جلوي دستم. در حالي که خامه شکلاتي رو مي ماليدم روي نون به بابا گفتم:
- بابايي...
- باز چي شده؟
لقمه رو انداختم تو سفره و گفتم:
- شد من يه بار شما رو صدا کنم شما درست جوابم و بدين؟
عزيز به طرفداري از من گفت:
- راست مي گه ديگه سهراب، تو خيلي دخترم و اذيت مي کني.
بابا با خنده گفت:
- اي بابا، چند نفر به يه نفر؟ خيلي خب! ببخشيد. بفرماييد دختر گلم.
بي مقدمه گفتم:
- زنگ بزنين خونه ي آقاي تهراني اينا.
دست بابا وسط راه خشک شد. بيچاره داشت لقمه رو به طرف دهنش مي برد. چند لحظه نگام کرد و سپس لقمه رو گذاشت روي ميز و گفت:
- جوابت منفيه؟!
پس بگو چرا خشک شد! ترسيد لقمه ي به اين چرب و نرمي از دست بره. با دلخوري گفتم:
- نه خير، مثبته!
عزيز چنان کلي کشيد که گوشم کر شد. گوشم و گرفتم، ولي چيزي نگفتم که عزيز از دستم دلخور نشه. بيچاره يعني شاد شد! بابا هم صورتش شکفت و با شادي گفت:
- مبارکت باشه بابا.
- مرسي، ولي هنوز که خبري نشده! شايد سر همون قضيه ي کي داده و کي گرفته به توافق نرسيم.
بابا خنديد و گفت:
- تو کاري به اين کارا نداشته باش. خوب فکرات و کردي بابا؟ بعدا پشيموني ديگه سودي نداره ها.
جونم بابا! چه مهربون شده! سري تکون دادم و گفتم:
- نه بابا، مطمئنم.
- خيلي خب پس عجله اي نيست، آخر هفته باهاشون تماس مي گيريم.
نبايد ديگه اصرار مي کردم، حالا بابا فکر مي کرد چه قدر هول شوهر دارم! ولي چه مي شه کرد؟ از آرتان مي ترسيدم. آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
- نه بابا همين امروز زنگ بزنين. امروز جمعه است، لابد آقاي تهراني خونه است. نيازي نيست تا آخر هفته صبر کنين.
بابا چپ چپ نگام کرد و گفت:
- نه به اون وقت که مي گفتي شوهر نمي کنم و من و با لباس قورت مي دادي، نه به الان!
- خب بگين ديگه.
بابا از جا بلند شد و گفت:
- من که از کاراي تو سر در نميارم.
قبل از اين که بابا از آشپزخونه خارج بشه گفتم:
- بابا مي زنين ديگه؟!
بابا حرفي نزد، ولي عزيز زد پشت دستم و گفت:
- ننه چته؟! گير نکنه تو گلوت! هول کردي چرا؟ پسره که سر جاشه!
با خنده گفتم:
- عزيز ديدي که چه جيگر بود، مي ترسم اين دختراي ورپريده بدزدنش!
عزيز گونه اش و چنگ زد و گفت:
- واي خدا مرگم بده ننه! تو که اين جوري نبودي، اين حرفا چيه؟ بابات مي شنوه ناراحت مي شه، بالاخره مرده غيرت داره.
از جا بلند شدم و در حالي که گونه ي عزيز و مي بوسيدم گفتم:
- به بابا که نمي گم عزيز دلم، دارم به شما مي گم، ما که با هم اين حرفا رو نداريم.
- باشه مادر به منم نگو، درستش نيست! حالا هم برو يه زنگ بزن به خواهرت بهش بگو چي شده. بالاخره همين يه خواهر و داري، بعدا بفهمه دلخور مي شه.
- چشم!
از آشپزخونه که رفتم بيرون، بابا رو ديدم که از کنار ميز تلفن بلند شد. با ديدن من گفت:
- خانوم خانوما شب ميان اين جا براي صحبت هاي نهايي. قراره با خونواده ي عموش بيان. برو زنگ بزن آتوسا هم با ماني بياد.
- بابا به آتوسا هم شما زنگ بزنين.
- مي شه بپرسم چرا؟
جرأت نکردم حرفي از خواستگاري نيما و نويد و طرفداري آتوسا از اونا بزنم. براي همينم شونه اي بالا انداختم و گفتم:
- من مي خوام برم حاضر بشم.
بابا سري تکون داد و دوباره پاي تلفن نشست. اصلا فکر نمي کردم اين قدر زود بخوان بيان اين جا. سريع رفتم سر کمدم و شروع به زير و رو کردن لباس هام کردم. دست آخر کت و شلوار کرم رنگي انتخاب کردم با دستمال گردن قهوه اي! خيلي شيک بود و بابا از سفرش به ايتاليا برام آورده بود. موهام و هم که طبق معمول مي خواستم سشوار بکشم و لخت بريزم دورم. يه زنگ به شبنم زدم و يکي هم به بنفشه. کارها داشت درست مي شد. بنفشه و شبنم دوباره همون دوستاي خوب خودم شده بودن و حسابي برام ترکوندن. حتي عزا گرفتن براي جشن من چه لباسي بايد بپوشن و بنفشه تند قطع کرد که بره پارچه بخره ببره پيش خياط مامانش! از ادا و اطوارهاشون خنده ام مي گرفت. بايد آدرس برادر شبنم و ازش مي گرفتم. داداشش وکيل مجربي بود و براي گرفتن ويزاي کانادا مسلما مي تونست کمکم کنه، ولي بايد صبر مي کردم تا همه ي کارا درست بشه.
ساعت هفت که شد کت و شلوارم و پوشيدم و موهام و هم سشوار زدم. قرار بود ساعت هشت بيان. هنوز دقايقي به اومدن مهمونا مونده بود، که در اتاقم باز شد و آتوسا پريد تو. از صبح هر چي خواسته بود تلفني باهام حرف بزنه طفره رفته بودم، ولي حالا ديگه نمي تونستم کاري بکنم! از جا بلند شدم و با لبخند گفتم:
- سلام آباجي گلم.
- اي آب زير کاه موذي.
- اِ، آتوسا بد نشو ديگه.
- خب تو که يکي و زير سر داشتي، چرا زودتر نمي گفتي؟
- اين طور نيست.
ماني سرش و آورد توي اتاق و گفت:
- سلام خواهر زن!
خنديدم و گفتم:
- سلام ماني جون.
- بياين بيرون خواهراي خوشگل، مهمونا اومدن فکر کنم.
آتوسا با غيض دستم و کشيد و گفت:
- بعدا من با تو حرف دارم.
لجم گرفت! اصلا گيريم هم که آرتان دوست پسر من بود، به آتوسا چه ربطي داشت؟ دختره ي فضول! پايين که رفتيم مهمونا در حال وارد شدن بودن. باباش زودتر اومده بود تو و داشت با بابا خوش و بش مي کرد. مامانش هم تازه اومده بود. وقتي رسيدم پايين، آقايي جوون تر هم که خيلي شبيه به باباي آرتان بود وارد شد. رفتم جلو و سلام کردم. مامان آرتان زود خودش و به من رسوند و بغلم کرد. چه بوي خوبي مي داد! گونه ام و با عشق بوسيد و گفت:
- قربونت برم الهي عروس خوشگلم. تو فرشته اي که تونستي دل آرتان من و ببري.
با لبخند گفتم:
- شما لطف دارين خانوم تهراني...
اومد وسط حرفم و گفت:
- عزيزم از امروز من و نيلي صدا کن.
- آخه...
- خواهش مي کنم دختر عزيزم.
- چشم نيلي جون.
باباي آرتان گفت:
- نيلي جان اين قدر عروسم و سر پا نگه ندار لطفا.
با باباي آرتان هم دست دادم و باباش با عشق پيشونيم رو بوسيد. بعد از اون نوبت به عموش و زن عموش رسيد که هر دو جوون بودن و بعدا فهميدم يه دختر يازده ساله دارن فقط. وقتي همه اومدن تو، تازه آرتان افتخار داد و وارد شد. خواستم به تلافي کاري که کرده بود بهش محل نذارم و برم بشينم، ولي ديدم زير ذره بين هستم. براي همين هم بدون اين که نگاش کنم، سبد گل و از دستش گرفتم و گفتم:
- چرا زحمت کشيدين؟
- زحمتي نبود.
وقتي از کنارم رد شد، تازه تونستم نگاش کنم. کت و شلوار دودي رنگ پوشيده بود با پيراهن خاکستري و کروات دودي. خدايي خوش تيپ بود! بازم به من نگاه نکرد، اصلا نديد چي پوشيدم. آخ آرتــــان، من نمي دونم خدا از خلقت تو چه انگيزه اي داشته! فکر کنم تو رو براي دست گرمي آفريده باشه. آخه تو چه موجودي هستي؟! سبد گل و روي ميز تلفن گذاشتم و رفتم نشستم کنار بابا. مامان آرتان با لبخند گفت:
- آقاي رادمهر اگه اجازه بدين ترسا جون بشينه پيش آرتان من. ديگه اين دو تا مال همه هستن.
بابا هم خنديد و گفت:
- خواهش مي کنم، اختيار دارين.
دستش رو توي کمر من گذاشت و گفت:
- دخترم، ترسا، بشين کنار آقا آرتان. اين آقاي دوماد خودش از عمد يه جا نشسته که کنارش جا باشه.
همه خنديدن، حتي خود آرتان. بدون اين که سرخ و سفيد بشه داشت مي خنديد. پسره ي پرو! نگام افتاد به آتوسا، داشت با نگاش آرتان و مي خورد. ماني هم لبخند به لب داشت. خم شدم و در گوش بابا گفتم:
- بابا، همين جا راحتم!
بابا چنان نگام کرد که بدون حرف بلند شدم و با غيض نشستم روي مبل کنار آرتان. اين نيلي جون هم چه کارا مي خواست از من! خدا به داد برسه، حالا که عقد نکرديم، اين جوري ما رو مي چسبونه به هم، واي به حال بعدمون! بدبخت شدم رفت! آرتان که به حرص و غيض من پي برده بود گفت:
- آش کشک خاله ته!
در حالي که به ديگران لبخند مي زدم با ترش رويي گفتم:
- اي بي خاله بشم الهي!
- اين قدر خوشم مياد وقتي حرص مي خوري و داري دق مي کني، ولي کاري از دستت بر نمياد!
- وقت حرص خوردن شما هم مي رسه آقا!
- شتر در خواب بيند پنبه دانه.
- اون شتره! من ترسام، خوبشم مي تونم دقِت بدم آقا.
- اِ، هنوز خرت از پل نگذشته ها! کاري نکن پاشم بگم نمي خوام اين دختره رو.
- انگار يادت رفته کار خودت هم به من گيره!
- فکر نکن اين شده يه نقطه ضعف از من توي دستاي تو ها، اراده کنم همه چيز و به نيلي جون مي گم و خلاص!
- منم فکر نمي کردم قرار گير دست آدمي مثل تو بيفتم، وگرنه عمرا همچين کاري مي کردم. زن يکي از همون عاشقاي سينه چاکم مي شدم که لااقل تا ابد منتم و داشته باشه.
- اوه! شما مگه عاشقم داشتين؟
- نه فقط شما داشتين.
- من که بــــله!
- خيلي روت زياده شازده!
هنوز جوابي بهم نداده بود که صداي باباي آرتان بلند شد:
- بله ديگه آقاي رادمهر، ما اين جا خدمت رسيديم براي بله برون اين عروس خانوممون. اين ريش و اينم قيچي، هر گلي زدين به سر خودتون زدين.
بابا سرفه اي کرد و گفت:
- اختيار دارين، من ترجيح مي دم در اين مورد دخالتي نکنم. ترسا هم ديگه دختر خودتونه!
- خواهش مي کنم! ترسا اميد من و نيليه، ما که دختر نداشتيم، از امروز فکر مي کنيم که خدا يه دختر هم به ما داده. کسي که آرتان من و بخواد، جاش روي سر ماست. براي مهريه ي اين گل دختر هر چي که بگين به ديده ي منت قبول مي کنم.
بابا که پيدا بود تعارف مي کنه با من من گفت:
- والا چي بگم؟
آقاي تهراني وقتي دو دلي بابا رو ديد گفت:
- اصلا مهريه ي اون دخترتون هر چي که بود، مهريه ي ترسا جون هم همون باشه.
رو کرد به آتوسا و گفت:
- دخترم مهريه ي شما چه قدر بوده؟
آتوسا که حسابي توي شوک منش و وقار خونواده ي آرتان قرار گرفته بود گفت:
- آقاي تهراني آخه...
- بگو دخترم.
- چهار هزار تا ربع سکه، آينه و شمعدون نقره، 110 مثقال طلاي ساخته شده و 1362 شاخه گل ياس.
باباي آرتان خنديد و گفت:
- چه ايده ي جالبي! ربع سکه به جاي سکه؟! ولي به نظر من مهريه ي عروسم همون 4000 سکه باشه، به اضافه ي بقيه ي چيزايي که گفتين.
مخم داشت سوت مي کشيد! بابا، بــــابــــا! دلم نمي خواست مهريه ام سنگين باشه. نمي خواستم آرتان فکر کنه دارم با وجودم تجارت مي کنم! بابا داشت اعتراض مي کرد و آقاي تهراني هم فقط سرش و تکون مي داد و مي گفت:
- ارزش ترسا از نظر ما بيشتر از اين حرفاست.
آرتان هم خونسردانه داشت چايي مي خورد و اصلا براش مهم نبود. چي براش مهم بود که اين دوميش باشه؟ خونسردتر از اين بشر خدا خلق نکرده بود! وقتي ديدم اون چيزي نمي گه، خودم دست به کار شدم و زبون درازم و به حرکت درآوردم:
- مي شه منم يه چيزي بگم؟
همه خنديدن و نيلي جون گفت:
- بگو عروس قشنگم. قربونت برم عزيزم، هر چي دوست داري بگو، اين مجلس مال توئه!
- مي شه مهريه ام و با اجازه ي پدرم خودم تعيين کنم؟
همه تعجب کردن. آتوسا هي چشم غره مي رفت که يعني حرف نزن! مي ترسيد يه چيزي بگم مجلس به هم بخوره و لقمه ي به اون چربي از دست بره. بدون توجه به اون و بقيه ادامه دادم:
- مي تونم؟
باباي آرتان گفت:
- بگو دخترم، مهريه حق توئه!
آب دهنم و قورت دادم. نفس عميقي کشيدم و گفت:
- مهريه ي من بايد يه سکه باشه.
چشماي همه شد اندازه ي نعلبکي! يه سکه کجا و چهار هزار تا کجا؟! بابا خون خونش و مي خورد. کارد مي زدي به جاي خون آب پرتغال فوران مي کرد، چون رنگش زرد شده بود! حتي آرتان هم داشت با تعجب نگام مي کرد. باباي آرتان سعي کرد لبخند بزنه و گفت:
- دخترم، آخه مگه مي شه؟!
سرم و انداختم زير. ديگه داشتم خجالت مي کشيدم گفتم:
- مگه مهريه مال من نيست؟ من يه سکه بيشتر نمي خوام، به نيت يگانه شاه قلبم!
چه غلطا! ديگه داشت خنده ام مي گرفت، ولي سفت خودم و نگه داشته بودم. چند لحظه سالن در سکوت فرو رفت تا اين که نيلي جون از جا بلند شد اومد طرفم و دستم و گرفت و بلندم کرد. زل زدم تو چشمام. چشماي عسلي رنگش لبريز از اشک بود. . آرام گفت :
- حقا که انتخاب آرتان بي نظيره.
صداي دست هم بلند شد و ديگه کسي حرف روي حرف من نزد. نيلي جون وقتي خوب من و فشار داد و آب لمبو کرد، ازم فاصله گرفت و تند تند رفت به طرف کيفش. جعبه ي مخملي خوشگلي از توي کيفش در آورد و رو به بابا گفت:
- با اجازه تون آقاي رادمهر، مي خوام عروسم و نشون کنم.
بابا سري تکان داد و گفت:
- صاحب اختيارين، خواهش مي کنم.
ولي بابا حسابي عصبي بود و از چشماش مي خوندم. از چهار هزار سکه گذشته بودم، الکي نبود! نيلي جون در جعبه رو باز کرد و گفت:
- آرتان مامان.
آرتان خيلي گرم گفت:
- جونم مامان؟
- بيا پسرم حلقه رو دست خانومت کن.
واه! همين و کم داشتم. خدا يه کاري کن اين نکبت دستش به من نخوره که من کهير مي زنم! آرتان با پرستيژ خاص خودش از جا بلند شد و حلقه رو از دست مادرش گرفت. اومد جلوي من ايستاد و رو به بابا گفت:
- با اجازه تون پدر جان!
اوهو! پدر جان! من با اين سنم به بابام نگفته بودم پدر جان! چه زودم پسر خاله شد. انگار بابا هم حسابي خوشش اومد که لبخند رو لبش عين چس فيل ترکيد و گفت:
- اختيار داري پسرم.
آرتان خيلي خونسرد دستم و گرفت. دستش نه داغ بود نه يخ. معمولي معمولي بود! حلقه ي گنده ي پر نگين و خيلي شيک گرفت بين انگشتاش و به نرمي و آروم آروم اون و توي انگشت من فرو کرد. وقتي حلقه توي دستم جا خوش کرد با لبخند گفت:
- برات يه کم گشاده، ظريف تر از اوني هستي که فکر مي کردم.
پشت چشمي براش نازک کردم و از نيلي جون تشکر کردم. باباي آرتان رو به بابا گفت:
- راستش آقاي رادمهر، اين دو تا جوون که هم و پسنديدن و ديگه مال همه هستن، پس تعلل ديگه جايز نيست. به نظر من بهتره هر چه زودتر اينا به هم محرم بشن.
- بله، البته، البته.
- مشکلي هم که سر راشون نيست، به نظر من دو هفته ي ديگه که سالروز ازدواج امام علي و حضرت زهراست، عقد و عروسي اينا رو با هم برگزار کنيم و بفرستيمشون سر خونه و زندگيشون.
بابا هم سري تکون داد و گفت:
- از نظر منم مشکلي نيست، جهاز دختر منم آماده است.
بقيه ي حرفاي متفرقه هم زده شده و قرار شد فردا صبح آرتان بياد دنبالم که بريم براي آزمايش و خريدهاي متفرقه. مرگ برام بهتر از اين بود که با آرتان برم بيرون، ولي مگه چاره اي هم داشتم؟ بعد از رفتن مهمان ها آتوسا جيغي کشيد و گفت:
- ورپريده! من مي گم چرا هي براي من ناز مي کنه، نگو سرش جايي گرمه!
- اِ، آتوسا تهمت نزن!
- حرف نزن! اگه زير سر نذاشته بوديش که نمي گفتي به نيت شاه قلبم. کي وقت کرد بشه شاه قلبت؟
ديگه نبايد انکار مي کردم. آرتان قرار بود بشه شوهرم، بذار هر جور دوست داشتن فک کنن. بي حرف فقط شونه بالا انداختم. آتوسا بغلم کرد و در حالي که محکم مي بوسيدم گفت:
- مبارکت باشه عزيز دلم، خيلي به هم مياين! به چشم برادري خيلي مقبول بود. خونواده اش هم خيلي با شخصيت بودن.
با غرور گفتم:
- آره مي دونم.
- انشاا... خوشبخت بشي عزيزم.
ماني هم برادرانه پيشونيم و بوسيد و گفت:
- با اين که اون چيزي که من مي خواستم نشد، ولي بازم اميدوارم خوشبخت بشي. انتخابت حرف نداشت.
- مرسي داداش ماني.
عزيز مدام با اسفند دور سر من مي چرخيد و حسابي داشت دود مي کرد توي حلقم. همون لحظه بابا که براي بدرقه ي مهمونا رفته بود، اومد تو و گفت:
- چه ماشينايي!
اومدم سريع بگم فراريش و ديدين بابا؟! ولي جلوي خودم و گرفتم و لال شدم. ماني پرسيد:
- تحقيق کردين بابا؟ مطمئنن؟!
- آره پسرم، همون روز که زنگ زد مي خواستن بيان براي خواستگاري يکي رو فرستادم براي تحقيق، گفت خونواده ي سرشناسين و هيچکس تا حالا ازشون بدي نديده.
بعد از اين حرف به سمت من چرخيد و گفت:
- ترسيدي سر مهريه دعوا بشه که اون جوري همه چيز و خراب کردي؟
سيبي برداشتم و در حالي که گاز مي زدم گفتم:
- همه چي و درست کردم، خبر ندارين!
بابا در حالي که مردونه مي خنديد، من و بغل کرد و گفت:
- فکر نمي کردم دختر کوچولوم اين قدر بزرگ شده باشه! عروس شدي رفت. خيلي زود تنهام گذاشتي ترسا.
- اِ، بابا هنوز که نرفتم.
- ديگه داري مي ري، از حالا تا دو هفته ي ديگه خونه ي ما مهموني.
- بابايي جهاز من که حاضر نيست، چرا الکي گفتي حاضره؟
- چون بايد از پس فردا با آتوسا برين و حاضرش کنين.
- واي! کي حال داره؟
آتوسا با شادي دستم و گرفت و گفت:
- من و تو، واي چه شود! ترساي من داره عروس مي شه.
سعي کردم در شادي اونا سهيم باشم، ولي خدا شاهد بود که هيچ شعفي توي وجودم نبود. همه چيز برام بي تفاوت بود. کاش زودتر همه چيز تموم مي شد و من از اين تظاهر کردن ها راحت مي شدم. بايد هر چي زودتر مي رفتم سراغ وکيل و کارام و مي سپردم بهش. تحت هيچ شرايطي نمي خواستم بيشتر از يه سال پيش آرتان بمونم، بيشتر از اون دووم نمي آوردم.
صبح با نوازش دست عزيز چشم باز کردم. داشتم از زور خواب مي مردم. با ترش رويي گفتم:
- ولم کن عزيز خوابم مياد!
- يعني چي؟ پاشو ببينم! اين شوهرت الان مياد زشته. زنگ زد گفت ده دقيقه ي ديگه اين جاست. پاشو مادر آزمايشگاه شلوغ مي شه.
شوهر! اي درد تو گور اين شوهر! خدايا غلط کردم به خدا! من و چه به اين غلطا؟! خواستم لحاف رو بکشم روي سرم که عزيز لحاف و کشيد و گفت:
- پاشو، پاشو زودباش، يه دستي تو سر و روت بکش زشته! پسره پشيمون مي شه از دم در بر مي گرده!
- عزيز ولم کن. اصلا مگه ساعت چنده؟!
- ساعت شيش و نيمه.
جيغ زدم:
- شيش و نيم؟!
بي حرف سرم و لاي بالش فرو کردم و دوباره چشمام و بستم. عزيز با غرغر دستم و کشيد و نشوندم روي تخت. همون جور نشسته چشمام و بسته بودم و اصرار داشتم بازم بخوابم. آخه آرتان آدم بود که به خاطرش از خوابم بزنم؟! ولي عزيز دست بردار نبود. من و به زور از روي تخت بلند کرد و منم مجبور شدم بالاخره چشمام و باز کنم. اولين جمله اي که زير لبي گفتم اين بود:
- تف تو قبر باباي بابات آرتان!
خوبه عزيز نشنيد وگرنه پدرم و در مي آورد. رفتم توي دستشويي و تند تند دست و صورتم و شستم. نمي خواستم دست آرتان آتو بدم. صورتم خيلي پف داشت. چند مشت آب سرد پاشيدم توي صورتم و اومدم و بيرون. عزيز رفته بود پايين. رفتم سر کمد و مانتوي سورمه ايم و با جين آبي و شال آبي و مشکي و کيف و کفش مشکيم و در آوردم. تند تند همه رو پوشيدم و با اون کفشاي پاشنه بلند تلق تلق کنون رفتم پايين. عزيز دم پله ها وايساده بود. انگار داشت مي اومد بالا، ولي وقتي من و ديد پشيمون شد. تا رسيدم پايين گفت:
- بدو مادر دم دره.
- وا، رسيد؟!
- آره بدو معطلش نکن.
- عزيز من هنوز صبحونه نخوردم.
- بايد ناشتا باشي دختر! يعني مي خواي آزمايش بدي.
مي خواستم هر طور شده آرتان و معطل کنم. عزيز گفت:
- مي گما مادر، اين پسره مگه شماره ي خودت و نداره؟ هي زنگ مي زنه خونه!
- نه هنوز بهش ندادم!
- وا زشته دختر! شايد اون حيا داره روش نمي شه بپرسه، تو خودت بهش بگو.
- ديگه چي عزيز؟! مگه من آش نذري هستم؟ بايد براي گرفتن شماره ي من کلي منت بکشه!
- واي خدا مرگم بده! اين که ديگه پسر تو خيابون نيست، شوهرته دختر! تو بايد ناز اون و بکشي از اين به بعد، نه اون!
- اي الهي قربون افکار عهد بوقيت بشم من عزيز جونم!
بغلش کردم و تند تند شروع کردم به بوسيدنش. من و از خودش جدا کرد و گفت:
- بيا برو نمي خواد من و ماچ کني، اين پسره خيلي وقته منتظره.
- اي واي! من يادم رفته دفترچه بيمه ام و بردارم. مي رم بالا برش دارم.
عزيز چپ چپ نگام کرد و من با لبخندي موذيانه رفتم بالا توي اتاقم. نشستم لب تخت و وقت گرفتم. پنج دقيقه شده بود اومده بودم بالا، که جيغ عزيز در اومد:
- ترسا زير پاي اين بنده خدا علف سبز شد.
خنديدم، ولي از جام تکون نخوردم. ده دقيقه که شد صداي بالا اومدن عزيز و همراه با غرغرهاش شنيدم. سريع از جا بلند شدم و چيزاي توي کشوم و ريختم وسط اتاق، خودمم نشستم وسطش. تا عزيز در اتاق و باز کرد قيافه ي ناراحتي به خودم گرفتم و گفتم:
- نيست عزيز، دفترچه ام نيست!
- به درک که نيست! پاشو ببينم بيست دقيقه است اين پسره دم دره! زشته دختر! برو آزاد، برو، پولش و که داري، نمي خواد با بيمه بري.
خنده ام گرفته بود. گفتم:
- خيلي خب باشه، پس برم يه آب بزنم به صورتم و برم.
پنج دقيقه هم توي دستشويي معطل کردم که ديگه عزيز داشت اشکش در مي اومد. وقتي اومدم بيرون دوباره عزيز و بوسيدم و خرامان خرامان از در رفتم بيرون. همين که در خونه رو باز کردم، چشمم به فراري سرخ رنگ آرتان افتاد که جلوي در خونه مي درخشيد. هنوز پام و از در بيرون نذاشته بودم که آرتان پاشو گذاشت روي گاز و رفت! اي داد بيداد! کجا رفت؟! اي خدا حالا جواب عزيز و چي بدم؟ پسره ي بي شعور. حتما من و ديده، مطمئنم من و ديد بعد رفت. مي خواست مثل من اذيت کنه. خيلي عوضي هستي آرتان. نمي خواستم دوباره برگردم توي خونه، عزيز کلي دعوام مي کرد. همون جور پياده راه افتادم سمت کوچه. کفشم اذيتم مي کرد. پاشنه اش دوازده سانتي بود و مناسب پياده روي نبود. وقتايي که مي دونستم قراره با ماشين جايي برم، اصولا پاشنه هاي بالاي ده رو انتخاب مي کردم. قدم بلند بود، ولي نمي دونم چرا اين قدر به کفش پاشنه بلند علاقه داشتم. خدا رو شکر قد آرتان هم حسابي بلند بود و من ازش بالا نمي زدم، وگرنه مجبور بودم برا حفظ آبرو کفش اسپرت بپوشم. سلانه سلانه داشتم مي رفتم سر کوچه که گوشيم زنگ زد. از توي کيفم که درش آوردم عکس نيما رو ديدم! جواب اين و چي مي دادم؟! از بعد از جواب ردي که شنيد، ديگه خبري ازش نداشتم. نمي شد جواب ندم. گوشي و گذاشتم در گوشم و گفتم:
- بله؟
صداي گرفته اش خنجر کشيد روي قلبم:
- سلام عروس خانوم.
اين قدر صداش بغض داشت و ناراحت بود که منم بغض کردم. گفتم:
- سلام نيما.
- مبارکت باشه عروس خانوم.
- هنوز که...
- هيچي نگو ترسا، هيچي نگو عزيزم! زنگ زدم باهات حرف بزنم. هنوز مال کسي نشدي، هنوز ترساي مني!
- نيما!
- جانم عزيز دلم؟ جانم که تو اين جوري من و صدا مي کني! عشق من، ترساي من...
حالش خوب نبود، مشخص بود داره هذيون مي گه. گفتم:
- نيما حالت خوب نيست؟!
- خوبم عزيزم، خوب خوبم! صداي تو رو که مي شنوم مگه مي شه بد باشم؟
- نيما من متاسفم.
- متاسف براي چي؟ من بايد متاسف باشم که اون قدر خوب نبودم تا تو انتخابم کني.
داشتم وسوسه مي شدم همه چي و براي نيما بگم. نيما گناه داشت، رازدار خوبي بود، مطئنم. شايد اين جوري کمتر عذاب مي کشيد. قبل از اين که من حرفي بزنم گفت:
- دوستت داره ترساي من؟ اون قدر دوستت داره که خيالم راحت باشه خوشبختت مي کنه؟ ترسا اگه بهت بگه بالاي چشمت ابروئه زنده اش نمي ذارم. ترسا اگه بهت بي احترامي کنه نابودش مي کنم عشق من. تو عشق مني، تو فرشته اي! تو لايق بهترين هايي، مي تونه برات بهترين ها رو فراهم کنه؟! دوسش داري ترسا؟!
اشکم در اومد. ميون هق هق گفتم:
- نيما تو هيچي نمي دوني.
- چي و نمي دونم عزيزم؟ اذيتت کرده؟ آره ترسا؟ آره؟
صداي نيما داشت اوج مي گرفت. همين طور که گريه ي منم داشت بيشتر مي شد. فهميد دارم گريه مي کنم که نعره اش به آسمون بلند شد:
- داري گريه مي کني؟! آره؟ لعنتي، لعنت به من که بهت زنگ زدم. ترسا از چي ناراحتي؟ چي تونسته اشک بشونه تو چشماي نازت؟ عزيز دلم حرف بزن با نيمات، بگو چي توي اون دل کوچولوت ناراحتت کرده؟
زبون باز کردم و گفتم. همه چيز و گفتم. نيما خيلي خوب بود، خوب تر از اون چيزي که تو ذهن بگنجه. نيما ساکت همه چيز و گوش کرد. اون گوش کرد و من همه چيز و گفتم. تا حرفام تموم شد رسيده بودم سر کوچه. بي هدف چرخيدم به سمت فلکه. صداي نيما هم بلند شد:
- ترسا؟
- بله؟
- آخه دختره ي ديوونه اين چه کاريه؟ مي زنم از دست تو خودم و مي کشما! تو که مي خواستي بري خب با هم مي رفتيم. نمي خواي ازدواج کني خب به من مي گفتي! مگه من تو رو زوري مي خوام؟ اين کاري که مي خواي با يه پسر غريبه بکني با هم مي کرديم.
فين فين کردم و گفتم:
- نمي شد نيما، اين جوري من اين قدر به تو مديون مي شدم که...
- حرف از دين نزن! در اون صورت هم من باز به تو مديون مي شدم که بهم اجازه مي دي کنارت باشم! ترسا اين ماجراها رو به هم بزن، من خودم نوکرت هم هستم.
- ببين نيما الان ديگه خيلي ديره، اين پسره رو قول من حساب کرده.
صداي فريادش بلند شد:
- آخه دختره ي خيره سر! تو رو چه حسابي به اين يارو اعتماد مي کني؟ اگه زد بلايي سرت آورد چي؟ ترسا تو خوشگلي، کي مي تونه از تو بگذره؟
به اين جا که رسيد ساکت شد. من عين اين بي شعورا خوشحال شده بودم، چون تا حالا کسي اين چيزا رو بهم نگفته بود. بعد از چند لحظه گفت:
- ببخشيد، عصبي شدم!
- نه مهم نيست.
- تمومش کن، ترسا خانومي تمومش کن اين کابوس رو.
- ديگه نمي شه به هزار دليل.
- لعنتي! حداقل چند تاش و بگو تا بتونم خودم و راضي کنم.
- اول اين که بابا بهم گفت اگه گفتي آره ديگه تمومه.
- بابات با من.
- دوم اين که من با اين پسره يه قرارداد نا نوشته دارم. من قول دادم در ازاي کمکي که به من مي کنه بهش کمک کنم.
- گور باباي پسره، تو ديگه به کمک اون نيازي نداري، پس لازم نيست براش کاري بکني.
- سوم اين که نيما من و تو اگه يه روز خبر جداييمون به گوش بقيه برسه، ممکنه همه چي خراب بشه. حتي ممکنه رابطه ي آتوسا و ماني هم خراب بشه، مامان و بابات با آتوسا بد بشن. اين قضيه روي زندگي اونا خيلي تاثير مي ذاره.
- اونم با من.
- بس کن نيما! تو داري با احساست تصميم مي گيري.
- تو انگار تصميمت و گرفتي.
- آره من با آرتان مي مونم.
چند لحظه اي سکوت کرد. سپس صداش بلند شد:
- خيلي خب، دلم و راضي مي کنم چون مي دونم اين ازدواج واقعي نيست. وقتي هم که ازش جدا شدي من ميام اون جا پيشت. نترس، مزاحمت برات ايجاد نمي کنم، فقط مي خوام مواظبت باشم. در طول زندگي با اين پسره هم هر وقت حس کردي مشکلي داري به من بگو. هر موقع، ترسا مي فهمي که؟
- آره، باشه ممنونم از حمايتت.
- خيلي مي خوامت خانومي.
- نيما!
- باشه من ديگه حرفي نمي زنم. مواظب خودت باش عزيزم.
- توام همين طور.
- به اميد ديدارت.
- خداحافظ.
بعد از قطع کردن گوشي نفس راحتي کشيدم. تونسته بودم نيما رو کمي آروم کنم. به فلکه که رسيدم کنار خيابون ايستادم. نمي دونستم کجا برم. دو تا ماشين مدل بالا پيش پام ايستادن. با شيطنت داشتم راننده ها رو برانداز مي کردم. يکيشون که از اين جوجه تيغي هاي خفن بود گفت:
- بيا بالا راضيت مي کنم!
حرصم گرفته بود. کاش مي شد با ناخن بلندم چشمش و بکشم بيرون. داشتم تو ذهنم فکر مي کردم کجا برم که يهو صداي بوق بلند و کشداري بلند شد. دو متر پريدم بالا و سرم و بالا آوردم تا ببينم کدوم الاغيه! ماشين آرتان درست پشت ماشيناي مزاحما ايستاده بود. دستش و گذاشته بود روي بوق و قصد برداشتن هم نداشت. راننده خواست پياده بشه و بره سراغ آرتان که وحشت کردم و سريع پريدم توي ماشين آرتان و در و بستم. آرتان هم با سرعت برق راه افتاد. سرعتش خيلي بالا بود، ولي من عشق سرعت بودم و اصلا نمي ترسيدم. چنان ويراژ مي کشيد بين ماشينا که هر آن امکان داشت ناکار بشيم. خونسردانه چشمام و بستم و سرم و به پشت صندلي تکيه دادم. ترجيح مي دادم حرفي نزنم. با توقف ماشين کنار خيابون چشم باز کردم. آرتان صاف رو به من نشسته بود و با چشماي خونبارش به من خيره شده بود. تا ديد نگاهش مي کنم گفت:
- اون جا چه غلطي مي کردي؟
- همون غلطي که تو مي کردي.
- حرف دهنت و بفهم ترسا!
- وقتي تو فهميدي، منم مي فهمم.
آرتان چند لحظه در حالي که پوست لبش و مي جويد نگام کرد، بعد سرش و گذاشت روي فرمون ماشين و زمزمه وار گفت:
- اي خدا! کي اين قضيه تموم مي شه من راحت بشم؟!
بي توجه به حرفش گفتم:
- تو امروز صبح مثلا با من قرار داشتي.
از همون جايي که بود گفت:
- يکي بايد اين و به خودت يادآوري کنه.
- خب من داشتم حاضر مي شدم.
- من از ده دقيقه قبلش زنگ زده بودم. نيم ساعت هم دم خونه من و کاشتي. تو که آرايش نمي کني، مگه حاضر شدنت چه قدر طول مي کشيد؟ صبحونه هم که قرار نبود بخوري.
تو دلم کارخونه ي قند و پولکي سازي راه افتاد. سعي کردم نخندم و گفتم:
- داشتم دنبال دفترچه بيمه ام مي گشتم.
- يعني اين قدر مهم بود؟
- بيشتر از اين قدر!
نفس عميقي کشيد و گفت:
- مگه نيومدي بيرون ديدي من نيستم، پس کجا راه افتاده بودي بري؟
- بگردم. بايد براي اونم از شما اجازه بگيرم؟ انگار يادت رفته...
پريد وسط حرفم و گفت:
- نه نبايد از من اجازه بگيري، ولي احمق جون، مي دوني اون جا که وايسادي کجا بود؟ ديدي چه جوري داشتن اذيتت مي کردن؟ به من ربطي نداره، اصلا کاش مي بردنت تا برات درس عبرت مي شد اون جا جاي وايسادن نيست.
آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
- اصلا مگه تو نرفته بودي؟ پس چرا برگشتي؟
دوباره ماشين رو راه انداخت و گفت:
- زنگ زدم خونه تون، عزيز خانوم بهم گفت که اومدي بيرون، منم برگشتم.
ارواح عمه ات که تو من و نديدي اومدم بيرون! مطمئنم کلي هم من و تعقيب کردي. آرتان گفت:
- البته براي اين برگشتم که زودتر اين مسخره بازيا تموم بشه بره پي کارش، وگرنه حقت بود امروز علاف بشي حسابي.
زدم زير خنده و با تمسخر گفتم:
- فعلا که شما کلي علاف شدي!
آرتان با خشم گفت:
- آره الان مثل اين که دوره ي شماست، ولي نوبت منم مي شه خانوم.
با پوزخند گفتم:
- حالا کجا مي ري با اين عجله؟!
- قبرستون.
- سر قبرت؟!
از حرف من جا خورد و بعد از لحظه اي سکوت گفت:
- من موندم تو کار خدا! آقاي رادمهر به اون با شخصيتي، آتوسا به اون خانومي، عزيز به اون نازنيني، تو چي شدي يهو اين وسط؟! من چه گناهي کردم به درگاه خدا که گير تو افتادم؟
- اين قدر عز و جز نکن، آش کشک خاله اته.
ماشين و جلوي آزمايشگاه پارک کرد و گفت:
- ترسا يه ذره بهت رو دادم پررو شدي. کاري نکن که باهات عين يه تيکه سنگ رفتار کنم، بد مي بيني!
- واي واي ترسيدم!
- برو پايين حرف زيادي نزن.
بي حرف در ماشين و باز کردم و رفتم پايين، بعد هم در رو کوبيدم به هم. آرتان هم کنارم اومد و گفت:
- از دست من عصبي مي شي چرا سر ماشين خالي مي کني؟! اون از اون دفعه که خسارت ميليوني گذاشتي روي دستم، اينم از الان که در و زدي شکستي!
- دوست دارم.
- تو يه بچه ي بي تربيت زبون نفهمي.
- توام يه آدم بزرگ قلدر عقل کلي!
با هم وارد آزمايشگاه شديم و نوبت گرفتيم. اين قدر شلوغ بود که دو ساعتي طول مي کشيد تا نوبت ما بشه. آرتان بدون حرف روي نيمکتي نشست و تکيه داد به ديوار، چشماشم بست. معلوم بود خوابش مياد. چند تا از پرستارا چشمشون آرتان و گرفته بود و حسابي داشتن ديدش مي زدن. نمي دونم چرا حرصم گرفت، دلم مي خواست يه کاري کنم که بفهمن آرتان مال منه. رفتم کنار آرتان نشستم. هيچ عکس العملي نشون نداد. نفس عميقي کشيدم، چشمام . معلوم بود حسابي جا خورده، ولي من اصلا تکون نخوردم، به روي خودم هم نياوردم. اين کار و کردم فقط براي اين که اون پرستارا ماست هاشون و کيسه کنن. نيم ساعتي گذشت و من همون جور اون جا خودم و به خواب زده بودم. ديگه کم کم داشت خوابم مي برد که صداي گوشي آرتان بلند شد. آرتان خيلي سريع گوشيش و از جيب کتش درآورد و اول صداش و قطع کرد بعد به آهستگي جواب دادم:
- جانم مامان؟!
- ...
- بله خوبيم.
- ...
- ترسا کنارم خوابه نمي تونم بلند حرف بزنم.
اي خدا! آرتان جدي جدي داشت به خاطر من اين کار و مي کرد يا براي نقش بازي کردن جلوي مامانش بود؟ دوباره گفت:
- يه کم دير رسيديم، نوبتمون نشده هنوز.
- ...
- بله چشم، هم آينه و شمعدون، هم حلقه.
- ...
- قربونت برم، خداحافظ.
اَه چه مامان ذليلي بود اين آرتان! نديده بودم تا حالا جلوي کسي اين قدر متانت داشته باشه و با آرامش حرف بزنه. هميشه به همه از بالا نگاه مي کرد. دوباره داشتم تو اوج خواب مي رفتم که صداي پلنگ صورتي بلند شد. جديدا آهنگ گوشيم و عوض کرده بودم. گوشيم و از تو کيفم در آوردم. آرتان با پوزخند گفت:
- آهنگ گوشيت هم عين خودته! عوض کن اين و، آبرو واسه آدم نمي ذاري جايي.
پشت چشمي نازک کردم و با ناز جواب دادم:
- جــــانم؟!
صداي بنفشه توي گوشي پيچيد:
- از بنفشه به عروس خرچسونه ها، کيــــش .
- درد! مث آدم نمي توني حرف بزني؟ کر شدم.
- چه خبرا؟ دوماد کجاست؟!
- سلام عرض شد، من خوبم، شما خوبي؟
- ايــــش، من با حال تو چي کار دارم؟ دوماد کجاست؟!
- همونجا
- اي خاک بر سرت کنم، تو گلوت بمونه اگه تنها خوري کني.
- پَ نَ پَ، يه تعارف بکنم به تو که ديگه چيزي براي من باقي نمي ذاري.
غش غش خنديد و گفت:
- خوش اشتهاي خبيث! کجا هستي حالا؟!
- آزمايشگاه.
- ايشاا... بگن بچه تون منگل مي شه.
- اشکال نداره، تازه شبيه تو مي شه.
- نکبــــت.
- کاري نداري بري بميري؟
- جلوي آقاي خوش تيپيان درست صحبت کن.
- اتفاقا رادارا به کاره.
- جدي داره گوش مي ده؟
- آره.
- خب خنگه يه جوري حرف بزن فک کنه داري با يه پسر حرف مي زني حرصش در بياد.
- عمرا اگه مهم باشه.
- خب اين کار و بکن تا بفهمي مهمه يا نه.
- برو بابا حال داريا، همون بهتر که مهم نباشه.
- لياقت نداري، تو رو بايد اصغر بنا بگيره.
غش غش خنديدم و گفتم:
- گمشو، باي.
- سلام برسون.
گوشي و گذاشتم و خنديدم. آرتان سرفه اي کرد و گفت:
- جک برات تعريف مي کرد؟
فضول! چپ چپ نگاش کردم و جواب ندادم. خوبه خودش مي گفت به کار هم کار نداشته باشيم. وقتي ديد جواب نمي دم ديگه حرفي نزد. گوشيش چند بار زنگ زد که مدام مي گفت:
- امروز نمي تونم بيام مطب، بهشون بگو فردا بيان. دستم بنده، براش يه تک دوز کتامين تزريق کن الان ديگه وقتشه. ميثم حواست باشه فقط يه تک دوز باشه ها!
پيدا بود سرش خيلي شلوغه. بالاخره نوبتمون شد و رفتيم تو. خانم دکتر با ديدن من با لبخند گفت:
- مبارک باشه خانوم خانوما.
انتظار نداشتم اين قدر مهربون باشه و با نيش باز شده گفتم:
- ميسي.
- آستينت و بزن بالا عزيزم.
با تعجب گفتم:
- براي چي؟!
اون بيشتر از من تعجب کرد و گفت:
- مي خوام ازت خون بگيرم ديگه!
- نــــه، آمپول؟!
خانم دکتر خنده اش گرفت و گفت:
- پس فکر کردي چي کارت مي خوام بکنم؟
- نمي شه به من از اون قوطي ها که توش کار بد مي کنن يا اون شيشه ها بدين؟!
غش غش خنديد و گفت:
- اونا مال آزمايش اعتياد و انگله! از اونا هم ازت مي گيرم، فعلا آستينت و بزن بالا.
- نه، نه من محاله آمپول بزنم.
- چند سالته مگه خانوم کوچولو که از آمپول مي ترسي؟!
داد زدم:
- هر چند سال! من آمپول ن... مي... ز... نم!
خانم دکتر رو به پرستاري که اون جا وايساده بود اشاره اي کرد و پرستاره اومد سمت من. سريع خواستم از زير دستش در برم که گرفتم. جيغ زدم:
- ولم کن بيشعــــور! به من دست نزن!
چند تا پرستار پريدن تو. خانم دکتر سرنگي دستش گرفت و اومد سمت من. جيغ زدم:
- نــــه! آرتــــان.
اصلا نمي دونم چرا تو اون لحظه آرتان و صدا کردم. آرتان در حالي که آستينش و زده بود بالا و يه تيکه پنبه هم روي دستش نگه داشته بود پريد تو. با ديدن من در حالي که رنگ به رو نداشتم ترسيد. اومد جلو و رو به دکتر پرسيد:
- چه خبره اين جا؟!
دکتر با ترش رويي گفت:
- خانوم شماست؟!
آرتان هم با جديت و اخم گفت:
- بله، چي کارش کردين که اين جوري شده؟!
از حمايت آرتان بغضم ترکيد و به هق هق افتادم. از بچگي از آمپول وحشت داشتم. آرتان سريع اومد کنارم. دستم و با خشونت از دست پرستار کشيد بيرون و چنان به پرستار نگاه کرد که به جاش من ترسيدم. بعد رو به من پرسيد:
- چي شده؟ چرا گريه مي کني؟!
- آرتا... ن...
- بگو ترسا جون به لبم کردي.
قبل از من دکتر گفت:
- پسر جون فکر نمي کني از وقت عروس بازيت گذشته باشه؟ اين خانوم تو يه بچه ي به تمام معناست! از آمپول مي ترسه و اين جا رو گذاشته روي سرش. تا حالا موردي مثل اين نداشتم.
آرتان شالم رو کشيد روي سرم و موهام و مرتب کرد. در همان حالت پرسيد:
- آره؟!
- اوهوم، آرتان من آمپول نمي زنم.
خم شدم در گوشش گفتم:
- بهشون بگو از من فقط آزمايش پي پي بگيرن.
آرتان با صداي بلند خنديد و در گوشم گفت:
- بذار من ازت خون بگيرم، قول مي دم هيچي نفهمي.
دوباره بغض کردم و گفتم:
- تو رو خدا نه.
دستم و فشار داد و گفت:
- ترسا، اگه دردت گرفت بزن تو گوشم.
تا حالا آرتان و اون جور نديده بودم. ناخوردآگاه همه چي يادم رفت. ترس از دلم رفت و سرم و تکون دادم. بهش اعتماد داشتم. آرتان از جا بلند شد و رو به خانم دکتر گفت:
- من خودم ازش خون مي گيرم، فقط يه سرنگ به من بدين.
دکتر که حسابي تعجب کرده بود سرنگي که توي دستش بود رو داد دست آرتان و عقب وايساد. آرتان سرنگ و از داخل جلد پلاستيکي اش بيرون کشيد و اومد زانو زد کنارم. آستين مانتوم و به نرمي بالا زد و يه بند چسبي محکم بست به دستم. دوباره داشتم مي ترسيدم، حتي بدنم داشت مي لرزيد. با ترس داشتم به دستي که سرنگ توش بود نگاه مي کردم که چونه ام و چرخوند سمت خودش و گفت:
- اين جا رو نگاه نکن، من و ببين!
آب دهنم و قورت دادم و زل زدم به چشماي خمار عسليش. دستم سوخت، چونه ام لرزيد. آرتان انگشتام و محکم تر فشار داد. اشک توي چشمام پر شد. دلم مي خواست جيغ بزنم که سوزش قطع شد و آرتان نگاش و ازم گرفت. پنبه اي گذاشت روي دستم و گفت:
- اين و محکم نگه دار.
بي حرف به کاري که گفته بود عمل کردم. آرتان سرنگ رو به خانم دکتر تحويل داد و تشکر کرد. بعد از جا بلندم کرد. سرم داشت گيج مي رفت. چون پوستم زيادي سفيد بود، مبتلا به کم خوني هم بودم و يه کم خون که ازم مي رفت، حالم خيلي بد مي شد. درست مثل الان که داشتم مي مردم. آرتان انگار پي به حالم برده بود که من و نشوند روي نيمکتي و بي حرف رفت. لحظاتي بعد با شير موزي پر از مغز گردو و بادوم و پسته برگشت و اون و گرفت جلوي دهنم. حتي قدرت نداشتم ليوان و از دستش بگيرم. دستم به شدت لرزش داشت و بدنم يخ کرده بود. آرتان جرعه جرعه شير موز رو توي دهنم ريخت و وادارم کرد تا تهش و بخورم. منم چون هم ضعف کرده بودم، هم صبحونه نخورده بودم، همش و با ميل خوردم. وقتي تموم شد کمي حالم بهتر شد. سرم و به ديوار تکيه دادم و چشمام و بستم. آرتان گفت:
- بهتري؟
فقط سر تکون دادم. گفت:
- زبون درازت و گربه خورده؟! تا چند دقيقه ي پيش آزمايشگاه و گذاشته بودي روي سرت که.
چشمام و باز کردم. زبونم و براش در آوردم و گفتم:
- نه خير هنوزم دارمش، پاش بيفته ازش استفاده ي مفيد مي کنم.
خنديد و گفت:
- پاشو بريم اگه بهتري.
- کجا بريم؟
- بريم آزمايش پي پي بديم.
به دنبال اين حرف غش غش خنديد. خودمم خنده ام گرفت و از جا بلند شدم. بعد از اين که آزمايش ها تموم شد يکي از پرستارها برگه اي بهم داد و گفت:
- ساعت دو بايد برين توي سالن شماره ي سه.
با تعجب گفتم:
- براي چي؟
قبل از اين که اون حرفي بزنه، آرتان دستم و کشيد و گفت:
- بيا بريم تا من بهت بگم.
دنبالش رفتم و منتظر شدم تا حرف بزنه، ولي بدون حرف داشت به سمت ماشينش مي رفت. گفتم:
- آرتان ساعت يه ربع به دوئه، بايد بريم تو اون سالن.
- عزيزم اون سالن به کار من و تو نمياد.
- چرا؟ مگه چيه؟!
چند لحظه چپ چپ نگام کرد و سپس گفت:
- نمي دوني؟!
- نه به خدا!
- خدا داند! اون سالن براي آموزش روابط زن و شوهریه، فهميدي حالا؟
قبل از اين که ذهنم بهم دستور بده خجالت بکشم گفتم:
- اِ، پس چرا نرفتيم؟!
بعد يهو فهميدم چي گفتم و از خجالت رنگ لبو شدم. آرتان هم يواشکي داشت مي خنديد بهم. خاک بر سرم حالا مي گفت چه دختريه! آخه دختر لال مي شدي اگه جلوي اون زبونت و مي گرفتي؟ آرتان براي اين که بيشتر خجالت بکشم و بيشتر تفريح بکنه گفت:
- من نيازي به اين آموزشا ندارم، خودم ختم همش هستم، ولي تو اگه دوست داري برو.
سرخ تر شدم و بي حرف سريع نشستم توي ماشين. پسره ي بي تربيت! آرتان هم با خنده سوار شد و راه افتاد. کمي از راه رو که رفت گفت:
- گشنه ات نيست؟!
- چرا.
- چي مي خوري؟
- پيتزا.
- فست فود نمي شه، بايد يه چيزي بخوري که مقوي باشه.
- پيتزا.
- زبون آدميزاد حاليت نمي شه؟!
- مگه تو آدمي؟!
فقط نگام کرد. منم پشت چشمي نازک کردم و حرفي نزدم. بعد از چند دقيقه جلوي رستوران شيکي ايستاد و دستور داد پياده بشم. چازه اي نبود خيلي گشنه بودم. رفتم پايين و زودتر از آرتان وارد رستوران شدم و سر ميز نشستم. آرتان هم جلوم نشست و وقتي گارسون منو رو آورد، بدون پرسيدن سوالي از من دو پرس چلو شويد باقالي با ماهيچه سفارش داد. بعد از رفتن گارسون با اخم گفتم:
- من دوست ندارم.
- چي؟!
- گوشت.
- مهم نيست، دارو رو که آدم نبايد دوست داشته باشه.
با مارموذي گفتم:
- حالا چرا يهو اين قدر برات مهم شدم؟
زل زد توي چشمام و با لحن خيلي سردي گفت:
- تو توي زندگي من حتي يه ذره اندازه ات هم نيست، اگه مي بيني مي خوام حالت بد نشه، دليلش فقط اينه که بابات با اعتماد کردن به من تو رو سپرده دست من، وگرنه نبايد پيش خودت فکر کني که داري توي ذهن من جايي رو به خودت اختصاص مي دي.
با نفرت نگاش کردم و از اعماق وجودم گفتم:
- از تو و اين ادا اطوارات متنفرم! کاش مجبور نبودم حتي يه لحظه کنارت سر کنم.
- دقيقا مثل هم مي مونيم، ولي مجبوريم، مي فهمي؟
با غيض افتادم به جون غذايي که گارسون تازه جلوم گذاشته بود.
بعد از خوردن غذا که از قضا خيلي هم خوشمزه بود، از جا بلند شدم و براي له کردن غرورش رفتم کنار صندوق که حساب کنم. صندوق دار با ديدن من گفت:
- بفرماييد خانوم؟!
- مي خواستم ببينم حساب ميز شماره ي هفده چه قدر مي شه؟
صندوق دار نگاه عاقل اندرسفيهانه اي به من کرد و گفت:
- ما صورتحساب رو سر ميز به مشتريامون مي ديم خانوم. اون آقا هم دارن ميز شما رو حساب مي کنن.
تا برگشتم ديدم گارسوني با صورتحساب کنار آرتان ايستاده و آرتان مشغول شمردن پوله. زير چشمي نگاهي به من کرد و پوزخند زد. انگار فهميده بود تا چه اندازه ضايع شدم! کاش مي مردم، ولي جلوي آرتان ضايع نمي شدم. سعي کردم خونسردي خودم و حفظ کنم برگشتم سر ميز و گفتم:
- بريم؟
در حالي که هنوز هم پوزخندي گوشه لبش بود گفت:
- بريم.
لعنت به کانادا! بميرم من الهــــي! هر دو سوار ماشين شديم و آرتان راه افتاد. ترجيح دادم سکوت کنم. هر بار که باهاش کل کل هم مي کردم کم مي آوردم و کلي ضايع مي شدم، پس سکوت بهترين چيز بود.
چند لحظه که در سکوت سپري شد، اعصابم رو خرد کرد. عادت نداشتم ساکت يه گوشه بشينم. مدام سر جام وول مي خوردم، ولي آرتان بي توجه به من مشغول رانندگي بود. بر عکس بقيه ي پسرها که موقع رانندگي کلي حرص از دست ملت مي خوردن و فحش از دهنشون نمي افتاد، آرتان خيلي خونسرد بود. خيلي راحت حق رو به ديگران مي داد و هيچ عجله اي نداشت. خيلي هم کم از بوق استفاده مي کرد. خودم جواب خودم و دادم:
- احمق! خب اين خير سرش يعني روانشناسه! اين اين طوري نباشه پس باباي من باشه؟
انگار متوجه کلافگي ام شد که گفت:
- حوصله ات سر رفته؟ ضبط و روشن کن.
بي اراده دستم رفت سمت سيستم خوشگل ماشينش و روشنش کردم. صداي فرهاد توي ماشين پييچيد. اخم هام و کشيدم توي هم و گفتم:
- خواننده قحطه؟
همون طور جدي گفت:
- مي توني آلبوم هاش و رد کني تا به اون چيزي که باب طبعته برسي.
يه آلبوم رد کردم. خواننده ي بعدي فريدون فروغي بود. اخم هام بيشتر در هم شد و يکي ديگه رد کردم. بعدي فرامرز اصلاني بود! آلبوم بعدي شجريان و بعدي بنان بود. از حرص ضبط رو خاموش کردم و تکيه دادم به صندلي. آهنگ هاشم عين خودشن! از ديدن حالت من بي صدا خنديد و گفت:
- چيه؟ دلت ساسي مانکن مي خواد؟
جواب ندادم. دوست نداشتم مسخره ام کنه. دستش و به سمت ضبط برد و دوباره روشنش کرد و چند آلبوم ديگه رد کرد. وقتي صاف نشست صداي ملايم گيتار در کنار پيانو توي ماشين پيچيد. بي اختيار آرامش به سراغم اومد و دست از وول خوردن برداشتم. خود آرتان هم با آرامش نفس عميقي کشيد. صداي مازيار فلاحي که بلند شد، لبخند زدم. تنها خواننده ي غمگين خوني بود که عاشق صداش بودم:
نمي تونم بهت بگم دوستت دارم
تحملم نيست واسه گريه کردنت
نمي تونم ديگه تو رو داشته باشم
آخه تو رو به دست من سپردنت
نمي تونم با تو بمونم تا ابد
نمي تونم پا بذارم روي دلت
هر چي که دارم مال تو عزيز من
آخه تو رو به دست من سپردنت
نمي تونم با تو بمونم تا ابد
نمي تونم پا بذارم روي دلت
هر چه که دارم مال تو عزيز من
آخه تو رو به دست من سپردنت...
اين قدر آرامش به دلم سرازير شده بود، که چشمام بسته شد. نمي دونم چه قدر گذشت که صداي آرتان بلند شد:
- بيدار شو، رسيديم.
همون طور با چشم بسته گفتم:
- کجا؟!
- چشمات و باز کني مي فهمي کجا.
با حالت خنده داري يه دونه از چشمام و باز کردم و سرک کشيدم. آرتان خنده اش گرفت و از ماشين پياده شد. جلوي جواهر فروشي شيکي ايستاده بود. کنارش هم يک فروشگاه بزرگ نقره فروشي قرار داشت. با نق نق پياده شدم و اين بار در رو آرام بستم. آرتان دزدگير رو زد و شونه به شونه راه افتاديم. وقتي ديدم به سمت جواهر فروشي مي ره ايستادم و گفتم:
- مي خواي حلقه بخري؟
- آره.
- ولي نيازي نيست از جاي به اين گروني خريد کنيم. اينا همش فرماليته اس، به نظر من ما حتي مي تونيم دو تا حلقه ي بدل شبيه طلا بخريم. کسي چه مي فهمه؟
قيافه ي آرتان خشن و سفت شد. بدون حرف جلوتر از من راه افتاد و وارد مغازه شد. ديــــوانه به معناي واقعي! حالا خوبه دارم جوش اون و مي زنم. اصلا حالا که اين طور شد، مي رم گرونترين حلقه رو انتخاب مي کنم. پا کوبيدم روي زمين و با حرص وارد شدم. اِ، چه جواهرايي! داشتم لوچ مي شدم. آرتان مشغول صحبت با فروشنده بود. منم خودم و سرگرم ديدن ويترين ها کردم. عاشق زيورآلات بودم. دلم مي خواست همه رو بخرم. با صداي آرتان به خودم اومدم:
- ترسا عزيزم، بيا اين قاب رو ببين.
اوه! چه مهربون! نمرديم لحن لطيف آقا آرتان رو هم ديديم. دست از نگاه کردن برداشتم و کنار آرتان ايستادم. فروشنده به طوري که انگار من و مي شناسه گفت:
- سلام خانوم،حال شما چطوره؟!
با شک نگاش کردم و گفتم:
- سلام، ممنون.
آرتان که ديد الان با سرديم آبروش و مي برم گفت:
- عزيزم ايشون عمو سيامک دوست صميمي بابا هستن.
سريع دوزاريم افتاد. پس بگو چرا مهربون شده بود! لبخند زدم و گفتم:
- حال شما؟ ببخشيد من نشناختم. تقصير آرتانه که دير معرفي کرد.
- خواهش مي کنم دخترم. خيلي خوش اومدين، اين جا مغازه ي خودتونه.
- لطف دارين شما.
آرتان قاب حلقه هاي برليان رو به سمتم هل داد و گفت:
- هر کدوم و که دوست داري انتخاب کن عزيز دلم.
واي خدا! چرا دلم داشت يه جوري مي شد؟ چرا لحن آرتان اين قدر به دلم مي نشست؟ آب دهنم رو قورت دادم و مشغول تماشاي حلقه ها شدم. خداييش همه شون خيلي قشنگ بودن. يکي از اونا رو که از بقيه ظريف تر، ولي شيک تر بود انتخاب کردم و توي انگشت راستم کردم. آرتان کنار گوشم تذکر داد:
- خانومي، دست راست نه، دست چپ!
ووي! بميري آرتان!. حلقه رو از دست راستم در آوردم و توي دست چپم کردم. چه قدر به انگشت سفيد و کشيده ام مي اومد. آرتان دستم و گرفت و بهش خيره شد. عمو سيامک گفت:
- ماشاا... خيلي به دستتون اومده. خانومت خيلي خوش سليقه است ها آرتان جان.
- اي عمو! اين چه حرفيه؟! آخه اگه بدسليقه بود که الان من کنارش نبودم.
لجم گرفت و دستم و از دستش کشيدم بيرون. دستم داشت مور مور مي شد. عمو خنديد و گفت:
- اون که بـــــله! ولي عمو شما هم خيلي خوش سليقه بودين. واقعا برازنده ي هم هستين. خدا براي هم حفظتون کنه.
آرتان بلند تشکر کرد، ولي من زير لبي چيزي شبيه به تشکر زمزمه کردم. آرتان چونه ام رو با دستش بالا کشيد و در حالي که با چشماي خوش رنگش زل زده بود توي چشمام گفت:
- چطوره؟ مي پسندي همين و؟
فقط سرم و تکون دادم. آرتان براي خودش هم يک رينگ خريد. از حلقه هاي پر زرق برق و آنچناني خوشش نمي اومد. خداييش تا رينگ و دستش کرد يه لحظه دلم لرزيد. خيلي به دستش مي اومد و من نمي دونم چرا داشتم بهش احساس تملک پيدا مي کردم! تو دلم سر خودم داد زدم:
- نمي شه ترسا! نمي شه، خر نشو، احمق نشو، بيشعور نشو، تو و آرتان وصله ي هم نيستين. آرتان مال تو نيست. ديگه نگاش نکن، اصلا کاري به کارش نداشته باش. اگه مي دوني نمي توني، همين جا ببر اين طنابي که به هم وصلتون کرده رو.
بعد از حساب کردن پول حلقه ها و کلي تشکر از عمو سيامک با هم از مغازه خارج شديم. داشتم به سمت ماشين مي رفتم که صداي آرتان بلند شد:
- کجا؟ بايد آينه و شمعدون بخريم.
نمي دونم چرا عصبي شدم! نمي دونم چرا يهو صدام بالا رفت. نمي دونم چرا داشتم ديوونه مي شدم. گفتم:
- تمومش کن اين مسخره بازيا رو.
چشماي آرتان گشاد شد. اين من بودم؟! من که خودم ازش خواستگاري کرده بودم؟ چرا داشتم مثل سگ هار پاچه مي گرفتم؟ تموم اين سوالا رو داشتم توي چشماش مي خوندم. شونه اي بالا انداخت و گفت:
- منم هيچ تمايلي به ادامه ي اين مسخره بازي ندارم، ولي بايد تحمل کني تا اين چند روز تموم بشه.
به دنبال اين حرف دزدگير ماشين و زد و گفت:
- بشين تو ماشين تا من بيام.
سلانه سلانه به سمت ماشين رفتم. اشک از چشمام سرازير شد. توي ماشين که نشستم به هق هق افتادم. دلم هواي مامانم و کرده بود. خدايا به دادم برس. نذار دل ببازم. خدايا اينا همش يه بازيه، تو که مي دوني هدف من تو زندگيم چيه! خدايا کمکم کن. کمکم کن که همه چي رو اون جور که بايد پيش ببرم و هيچي خراب نشه. خدايا نذار دلم بشکنه، نذار تحقير بشم، نذار مضحکه ي خاص و عام بشم. توي راز و نياز خودم غرق بودم که در باز شد. آرتان داشت آينه زرورق پيچي شده رو روي صندلي عقب مي خوابوند. بي توجه به اون به بيرون زل زدم. کارش که تموم شد سوار شد و در رو بست. چرا اشک هام بند نمي اومد؟ خدايا اگه آرتان ببينه خيلي بد مي شه. ناخن هام و توي گوشت دستم فرو مي کردم تا اشکام بند بياد، ولي فايده اي نداشت. از صداي فين فينم توجه آرتان به سمتم جلب شد. چند لحظه اي سنگيني نگاش و حس کردم. داشتم خرد شدنم رو حس مي کردم. نگاهش رو از من گرفت و خونسردانه به رانندگي اش ادامه داد. انگار براش مهم نبود. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- مي شه بدونم گريه براي چيه؟
گريه ام شدت گرفت. گفتم:
- دلم هواي مامانم و کرده.
چرا اصلا باهاش حرف زدم؟ چرا اين و گفتم؟ ديگه هيچ حرفي نزد. لعنتي! پرسيدي که فقط کنجکاويت ارضا بشه؟ اصلا برات مهمه؟ اگه يه روز همين جوري جلوي پات زار بزنم هم برات مهم نيست. مي دونم، مي دونم! صداي مازيار فلاحي که داشت آهنگ "همه مي گن که تو نيستي" رو مي خوند، بيشتر داغ دلم رو تازه مي کرد. اين قدر توي حس خودم و آهنگ فرو رفته بودم که نفهميدم آرتان چه مسيري رو طي کرد. گريه ام تازه بند اومده بود که صداش بلند شد:
- قطعه ي چنده؟
صاف نشستم روي صندلي! خداي من! نزديک بهشت زهرا بوديم. کي وقت کرده بود بياد اين جا؟ دلم مي خواست از خوشي بال در بيارم. خيلي وقت بود به مامانم سر نزده بودم. تند تند اشک هام و پاک کردم و گفتم:
- صد و سي و دو.
پس آرتان هم احساس سرش مي شد! وقتي ماشين و پارک کرد پريدم بيرون. دوست داشتم بال در بيارم و برم پيش مامانم. وقتي بالاي سر قبر رسيدم نفس نفس مي زدم. خودم و انداختم روي قبر و دوباره صداي گريه ام بلند شد. توي دلم داشتم تند تند همه چي و براش مي گفتم. حتي از احساسي که مي خواستم ازش فرار کنم. شايد نيم ساعتي تنها بودم و همه ي حرفام و به مامانم زدم و آروم شدم. انگار خودش با دعاهاش دلم و آروم کرده بود. بالاخره سر و کله ي آرتان پيدا شد. با يه دسته گل رز و يه شيشه گلاب. از روي قبر بلند شدم و آرتان با وسواس قبر رو شست و شو داد، دسته گل و هم به دست من داد و گفت:
- پر پرشون کن.
نگاهي به چشماي محزونش کردم و شروع به پر پر کردن گل ها کردم.
آرتان با تکه سنگي چند ضربه روي سنگ قبر زد و مشغول خوندن فاتحه شد. دلم سبک شده بود و با آرامش مشغول تماشاي آرتان شدم. بعد از خوندن فاتحه بلند شد و گفت:
- خالي شدي؟
سري تکون دادم و با لحن تقريبا مهربوني گفتم:
- آره واقعا دستت درد نکنه. خيلي نياز داشتم به اومدن پيش مامانم.
- خواهش مي کنم. بريم؟
- بريم.
به سمت ماشين راه افتاد. من هم دستي براي مامانم تکون دادم و دنبالش روون شدم. در سکوت راه رو طي مي کرديم و من نمي دونستم کجا داريم مي ريم. خودش به حرف اومد و گفت:
- مامانم براي شام دعوتت کرده.
اخم کردم و گفتم:
- کسي منو دعوت نکرده.
- اوه، ببخشيد مادمازل! حالا اين يه بار رو عفو بفرماييد و اين دعوت و از طرف من قبول کنين دفعه ديگه مي گم مستقيما دعوتتون کنن.
- خود شما هم از اين به بعد اگه کاري داشتين با من به گوشيم زنگ بزنين. دوست ندارم به عزيز بگي. مگه تو شماره موبايل منو نداري؟
همون جور در حين رانندگي گوشيش و برداشت و گفت:
- شمارت و يه بار ديگه بگو اون دفعه سيو نکردم.
نکبت! حالا يعني مي خواست بگه من اصلا براش مهم نبودم که حتي شمارم و سيو نکرده. دلم مي خواست بهش نگم ولي آخرش که چي؟ دستام و مشت کردم و با غيض تک تک شماره ها رو گفتم. لبخندي گوشه لبش و کج کرده بود. خوب بلد بود چطور حرصم بده. گفت:
- با همين لباسا مي ياي؟ يا مي خواي بري خونه لباس عوض کني؟
دلم مي خواست بگم اصلا من نمي يام. دنبال بهونه مي گشتم که يه جوري شونه خالي کنم. بعد از چند لحظه فکر کردن گفتم:
- بابا نمي ذاره بيام.
بدون حرف دوباره گوشيش و برداشت و تند تند شماره گرفت و گذاشت دم گوشش.
- الو؟ سلام پدر جون، آرتانم.
- ممنون خوبم، شما خوب هستين؟
- قربان شما. غرض از مزاحمت امروز با ترسا جان رفتيم واسه آزمايش و خريد حلقه و آينه شمعدون، حالا مي خوام اگه اجازه بدين ترسا رو واسه شام ببرم خونه. مامانم دعوت کردن.
- بله، بله، حتما تا قبل از ساعت دوازده خودم مي يارمش خونه.
- چشم، چشم.
- لطف کردين پدر جون. مزاحمتون نمي شم. خداحافظ.
بعد از قطع کردن گوشي رو به من که با چشماي گشاد شده نگاش مي کردم گفت:
- اينم از پدرت.
سريع حالت عادي به خودم گرفتم و گفتم:
- عزيز هم تنهاست. منتظرمه.
اخماي آرتان درهم و نگاهش اين قدر خشن شد که يه لحظه ترسيدم. با همون حالت وحشتناکش گفت:
- مامانم دعوتت کرده و تو هم بايد بياي! فهميدي؟ صد تا بهونه ديگه هم که بياري آخرش بايد بياي. مي برمت به هر قميتي که شده.
- من اسير تو نيستم.
- هر چي مي خواي اسمش و بذاري بذار. ما با هم قرار داشتيم. تو بايد جلوي مامان من نقش بازي کني. اگه بخواي آبروي منو ببري اون وقت منم مي دونم چه جوري باهات رفتار کنم.
- تو خيلي... خيلي...
- خيلي چي؟ عوضي؟ پست؟ خودخواه؟ کدومش؟
بغض گلوم و مي فشرد. دلم مي خواست لب باز کنم و هر چي لايقشه نثارش کنم ولي مي دونستم اگه لب باز کنم اشکام جاري مي شه؛ براي همينم لال شدم و هيچي نگفتم. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- بريم؟ يا اول مي ري خونه؟
بالاخره لب باز کردم و گفتم:
- مي خوام برم خونه.
بدون حرف مسيرش و به سمت خونه کج کرد. وقتي رسيديم دستم رو به سمت دستگيره در بردم و خواستم پياده بشم که گفت:
- يه ربع بيشتر وقت نداري.
عصبي شدم و داد زدم:
- اي بابا مگه مسابقه است؟! يعني چي که براي من وقت تعيين مي کني؟ اگه مي خواي من باهات بيام بايد منتظر بموني، حتي اگه سه ساعت طول بکشه.
به دنبال اين حرف پياده شدم و طبق معمول در را محکم به هم کوبيدم. مرتيکه جعلق!
وارد خونه که شدم عزيز با هلهله به استقبالم اومد و شروع کرد به قربون صدقه رفتن من. اعصاب نداشتم ولي نمي شد باهاش تندي کنم. نمي خواستم دل مهربونش رو بشکنم. گفت:
- چي شد ننه؟ خونتون به هم مي خوره؟!
با خنده گفتم:
- الان که جوابش و نمي دن عزيز جــــونم. چند روز ديگه آماده مي شه.
- خيلي خب ننه بيا يه چيزي بهت بدم بخوري. خون ازت گرفتن، توام که سفيده اي الان ديگه جون تو تنت نيست.
- مرسي عزيز جونم. همه چي خوردم. الانم مي خوام برم خونه آرتان اينا. مامانش دعوتم کرده واسه شام.
- خيلي هم خوبه مادر! بالاخره توام بايد بري خونه شون و ببيني. فقط خيلي مواظب خودت باشي ننه ها. تا قبل از عقد زياد نمي شه به مرد جماعت رو داد.
همين طور که از پله ها بالا مي رفتم گفتم:
- چشم، چشم عزيز جونم حتما.
از داخل کمدم بلوز دامن اسپرت مشکي رنگم رو خارج کردم و پوشيدم. بلوزش يقه قايقي بود و دامنش کوتاه. جنس مخمليش رنگش رو سياه تر نشون مي داد و با پوست سفيد مخمليم در تضاد بود. جوراب کلفتي پوشيدم تا ديگه نياز به پوشيدن شلوار نداشته باشم. شال حرير مشکيم رو هم روي سرم کشيدم و برق لب کمرنگي روي لبم ماليدم. کفش هاي نوبوک مشکي رنگم رو هم پوشيدم و بعد از برداشتن کيف دستي کوچيکم از اتاق خارج شدم. چقدر خوب مي شد اگه نمي رفتم، ولي مي دونستم که اگه نرم آرتان مي زنه به سيم آخر. با عزيز خداحافظي کردم و از خونه خارج شدم. روي هم رفته بيست دقيقه هم طول نکشيد حاضر شدنم! ولي خوشحال بودم که عقده هام و سرش خالي کردم. حقش بود! در و که باز کردم و بيرون رفتم ديدمش که صندلي ماشينش رو داده عقب. سرش رو به پشتي صندلي تکيه داده و چشماش و بسته. پاورچين پاورچين کنار ماشين رفتم و آهسته در رو باز کردم. سوار شدم و در محکم به هم کوبيدم. آرتان بدجور پريد بالا و گيج و منگ نگام کرد. غش غش خنديدم و گفتم:
- خوبه سه ساعت نرفتم! عمو يادگار تو بيست دقيقه خوابت برد؟! خسته نباشي!
- ترسا تو مريضي؟ من بايد روي تو کار کنم! آخه اين در ماشين چه گناهي کرده؟!
- همينه که هست. حالا راه بيفت برو آقاي راننده.
رگ گردن آرتان برجسته شد و صداي خنده من اوج گرفت. آرتان راه افتاد و تو همون حال زمزمه وار گفت:
- نوبت خنده منم مي رسه. انگار يادت رفته قراره يه مدت طولاني هم خونه من باشي.!
خنده ام قطع شد و رنگ از روم پريد. اين بار نوبت آرتان بود که غش غش بخنده. ديگه هيچي نگفتم و ساکت نشستم. تا خونه اونا فاصله تقريبا زيادي طي شد ولي بالاخره رسيديم. جلوي در بزرگ مشکي رنگي ايستاد و با ريموت کوچيکي در نرده اي رو باز کرد. حياط خونه خيلي بزرگ و چمن کاري شده بود. درخت هاي کوتاه و سرسبز هم بين چمن ها چشمک مي زدن. استخر کوچيکي درست روبروي ساختمون دو طبقه سنگي قرار داشت. آرتان ماشين رو تو قسمت سنگي پارک کرد. بوق کوتاهي زد و پياده شد. من هم دست از ديد زدن اطرافم برداشتم و پياده شدم. در ساختمون باز شد و نيلي جون بسيار خوش تيپ از خونه خارج شد و با ديدن من به روم آغوش گشود و گفت:
- خيلي خوش اومدي عزيز دلم.
اولين بار بود که اون و بي حجاب مي ديدم. پوست سفيد بدنش و موهاي هاي لايت شده اش حسابي جذابش کرده بودن. گفتم:
- سلام نيلي جون.
- سلام به روي ماهت عزيزم. خوبي؟
- ممنونم. ببخشيد اگه من مزاحم شدم.
- اين حرفا چيه؟ تو دختر گلمي. روي تخم چشمام جا داري.
بعدش از من جدا شد و گفت:
- بيا بريم تو گلم، سر پا واينسا خسته اي.
قبل از اين که وارد بشيم نيلي جون رو به آرتان که مشغول صحبت با موبايلش بود گفت:
- آرتان مامان سلام عرض شد.
آرتان گوشيش رو با فاصله گرفت و گفت:
- سلام مامان. برين تو منم ميام.
نيلي جون ديگه حرفي نزد. دستش رو پشت کمر من گذاشت و به داخل راهنماييم کرد. وارد که شدم نوبت پدر آرتان بود که به استقبالم بياد. پدرانه پيشونيم و بوسيد و بهم خوش آمد گفت. بعدش دستم رو گرفت و در حالي که احوال پدرم و عزيز جون رو مي پرسيد به سمت مبل دو نفره اي کشيد. نيلي جون هم کنارمون نشست و گفت:
- خب عزيزم امروز خوش گذشت؟ پسر دردونه من که اذيتت نکرد؟
در قالب قلابيم فرو رفتم و گفتم:
- نه نيلي جــــون، آرتان خيلي ماهه! مگه اصلا اذيت کردنم بلده؟
صداي آرتان از پشت سرم بلند شد:
- پشت سر من غيبت مي کنين؟
آرتان بود که با صميميت کنار مادرش نشست و دستش رو هم دور گردن اون حلقه کرد. مادرش گفت:
- مگه کسي جرات داره پشت سر تو غيبت کنه؟ نبودي ببيني خانومت چه جوري ازت طرفداري مي کنه.
آرتان با حالت خاصي زل زد توي چشمام و گفت:
- خانومم عادت داره منو شرمنده کنه هميشه. منم اگه کسي بگه بالاي چشم ترسام ابروئه مي فرستمش اون دنيا که سک سک کنه و برگرده.
دلم ضعف رفت. سريع نگام و دزديدم که نفهمه چه آشوبي توي دلم درست کرده. نيلي جون با شعف دست زد و گفت:
- الهي قربون جفتتون برم. ايشاا... هميشه همين قدر عاشق بشين. آرتان مامان هميشه دعا مي کنم که روز به روز بيشتر عاشق زنت بشي، همين طور که دعا مي کنم ترسا هر روز بيشتر از روز قبل اسيرت بشه!
آرتان با لحن شوخي گفت:
- مامان از اين دعاها نکن. دعاي مادرا گيراست!
پدرش با حالت خنده داري گوشش و کشيد و گفت:
- هي هي هي! خيلي هم دلت بخواد!
آرتان لبخند زد و رو به من گفت:
- پاشو بيا بريم اتاقم لباست و عوض کن عزيز دلم.
به همراه اين حرف چشمکي هم نثارم کرد که دلم زير و رو شد. نيلي جون سقلمه اي بهم زد و گفت:
- پاشو عزيزم. اتاق آرتان من ديدن داره.
لبخندي به نيلي جون زدم و از جا بلند شدم. آرتان جلو راه افتاد و من هم از پشت سرش مي رفتم. در اتاقش يک در چوبي تيره رنگ بود که روش مثل درهاي خونه هاي قديمي ميخ هاي بزرگ داشت به همراه يک کومه. خنديدم و گفتم:
- فقط ديوار کاه گلي کم داره.
آرتان بدون اين که حرفي بزنه در و باز کرد و وارد شد. من هم وارد شدم و از چيزي که ديدم دهنم باز موند. کل ديوارها با کرافت پوشيده شده بود و بعضي جاها با ام دي اف قفسه هاي مربعي ساخته شده بود که داخل هر کدوم يه شمع قرار داشت. کف اتاق هم پارکت قهوه اي سوخته کار شده بود. تخت خواب دو نفره مشکي رنگي هم به ديوار چسبيده شده بود و رو تختي قرمز رنگش چشمک مي زد. به ديوار بالاي تختش عکسي بزرگ از خودش زده بود که دل و دين آدم رو مي برد. تو عکس آستين هاي بلوز و اسپرتش را بالا زده بود و هيکل عضلانيش به خوبي پيدا بود. يقه اش تا نصفه باز بود. سرش رو هم بالا گرفته بود و چشماش بسته بود. دماغ سر بالاش،هيکلش، خیلی خوب بود. چشم از عکس که گرفتم متوجه نگاه خيره اش روي خودم شدم. در حالي که دست به سينه لب تخت نشسته بود به من زل زده بود. نگاهم رو که ديد گفت:
- ديد زدن بنده تموم شد؟ عکس منو که خوردي.
دندون قرچه اي رفتم و گفتم:
- تحفه! برو بيرون مي خوام لباس عوض کنم.
- خب جلوي من عوض کن.
- تو قابل اعتماد نيستي.
آروم آروم و شمرده شمرده گفت:
- من آدم آروميم دختر خانوم. فقط حواست و جمع کن که ديوونه ام نکني. چون اگه ديوونه ام کني ديگه هر اتفاقي که بيفته مسئوليتش با خودته. مي فهمي؟! فکر نکن اگه با نقاط ضعف من بازي کني اين زرنگيه، نه اين بدبختيه واسه تو. اميدوارم شعورت برسه.
به دنبال اين حرف دستم رو که در حال شکستن بود رها کرد و از اتاق خارج شد. کمي مچ دستم و مالش دادم و رو به عکس گفتم:
- خيلي وحشي هستي. يه وحشي جذاب! حالا خوبه اين اخلاق گند و داري وگرنه معلوم نبود چه بلايي قراره سر من بياد. اين وحشي گريات باعث مي شه که من ازت بدم بياد و دل بهت نبازم.
مانتوم و در آوردم و شالم و هم برداشتم. دستي زير موهاي پرپشتم کشيدم و جورابام و هم از پام درآوردم. نيلي جون اولين کسي بود که منو ديد. سريع از جاش بلند شد و به به و چه چه کنان گفت:
- برم واسه دختر گلم اسفند دود کنم. ماشاا... ماشاا... ترسا جون مي ترسم چشمت بزنم عزيزم.
- خواهش مي کنم نيلي جون اين چه حرفيه؟ چشماي قشنگ شما قشنگ مي بينه.
نيلي جون دوباره پريد طرف من. زير چشمي به آرتان نگاه کردم. خيلي بي تفاوت داشت بهم نگاه مي کرد. عين دستگاه اسکن از بالا به پايين از پايين به بالا! چقدر بي احساس بود! چطور مي تونست اين همه قشنگي رو نبينه؟ چطور مي تونست ببينه و بي خيال باشه؟! باباي آرتان هم چند ضربه روي ميز زد و گفت:
- بزنم به تخته پسرم توي سليقه حرف نداره. به باباش رفته ديگه.
همه خنديديم و نيلي جون گفت:
- من مي رم ميز و بچينم. طفلک سوره دست تنهاست.
گفتم:
- منم ميام کمک نيلي جون.
دستش رو سر شونه ام گذاشت و گفت:
- نه گلم من هستم، سوره هم هست. شما بشين پيش شوهرت.
و به زور منو کنار آرتان نشوند و گفت:
- آرتانم سفت بگيرش مامان که يه وقت فرار نکنه.
انگار پدرش فهميد ما هيچ کدوم حالت طبيعي نداريم که بلند شد و گفت:
- برم ببينم رفيعي چي کار کرد با چک فردا.
آرتان هم از خدا خواسته سري تکون و داد و گفت:
- راحت باشين.
بعد از رفتن پدرش سريع نفسش رو با صدا بيرون داد. از حالتش هم خنده ام گرفته بود هم به خودم اميدوار شدم. زير لب گفت:
- امان از دست تو نيلي.
پاي رو روي پاي ديگه ام انداختم و گفت:
- نقش بازي کردن جلوي مادرت کار خيلي سختيه.
- بالاخره تموم مي شه. بعد از ازدواجمون هر طور که شده بايد از زير دستش فرار کنيم. من حوصله اين مسخره بازيا رو ندارم.
لجم گرفت و با غيض گفتم:
- آره واقعا مسخره بازيه.
- شما هم بي زحمت از اين به بعد لباس پوشيده تر تنتون کنين. فعلا نه بنده بهتون محرمم نه باباي بنده.
حرفش از سيلي هم بدتر و دردناک تر بود. دويدن خون به صورتم رو حس کردم. از جا برخاستم. قبل از اين که چيزي بگم آرتان گفت:
- دستشويي آخر راهرو در سمت چپه.
لعنتي! از کجا فهميد چي مي خوام بگم؟ فهميده چقدر حرصم داده، فهميد مي خوام برم خودم و خالي کنم. براي اين که ضايعش کنم گفتم:
- دستشويي به درد تو بيشتر مي خوره من مي خوام برم آشپزخونه پيش نيلي جون.
- خدا داند؛ ولي بهتره اين کار و نکني چون نيلي جون اصلا دوست نداره کسي بره توي آشپزخونه. به اين نکته حساسيت داره.
با يه حالت خاص نگاش کردم و براي اين که اذيتش کنم گفتم:
- پس من مي رم توي اتاق تو استراحت کنم يه کم عزيـــــــزم.
همين جور مات شد روي من و من هم رفتم به سمت اتاقش. خودم خنده ام گرفته بود. رفتم توي اتاقش و افتادم روي تخت. واقعا چرا آرتان با من اين جوري مي کرد؟ چرا از عذاب دادنم و خرد کردنم لذت مي برد؟ چون مي ديد مغرورم مي خواست اين جوري کنه باهام. لعنتي! بايد بيشتر خردش کنم. بايد بيشتر اذيتش کنم. دوست ندارم بذارم لهم کنه و توي دلش بهم بخنده. نمي دونم چقدر گذشت که در اتاق باز شد و آرتان وارد شد. حالت خوابيدنم خيلي فجيع بود. سريع خودم و جمع و جور کردم. آرتان سريع چپ چپ نگام کرد و گفت:
- پاشو بايد بريم سر ميز شام.
از جا برخاستم که ديدم داره از اتاق مي ره بيرون. ناچارا صداش کردم:
- آرتان...
ايستاد و بدون حرف به سمتم چرخيد. گفتم:
- درستش اينه که با هم بريم بيرون. نيلي جون حساسه رو اين چيزا.
سر تکون داد و منتظر شد تا بهش برسم. چپ چپ نگام کرد و با نيش و کنايه گفت:
- انگار توام از اين بازي خوشت اومده.
با نفرت بهش توپيدم:
- ببن آقا پسر... اگه من الان اين جام و جلوي مامان تو اداي دختراي نکبت و عوضي رو در مي يارم دليلش فقط قراريه که با تو دارم. از هيچيِ اين وضعم راضي نيستم. نمي خوام مامانت بابت يه دونه پسرش نگران باشه. مي فهمي اين و يا حتما بايد جلو مامانت تابلو بازي در بيارم و دق مرگت کنم تا بفهمي راضي نيستم از اين وضع؟ حالم داره از اين اداها به هم مي خوره. حداقل آدم باش و شرايط آدم و بفهم. گربه کوره نباش. چشمت بگيره فداکاري هاي منو.
آرتان که از حالت من جا خورده بود با تعجب نگام کرد و گفت:
- خيلي خب، خيلي خب. حالا چرا عصباني مي شي؟ شوخي کردم باهات.
- شوخي؟! بهت نمي ياد آدم شوخي باشي.
- خيلي خب باشه! بيخيال شو ديگه. حالا هم بهتره بريم ديگه. نيلي جون و بابا خيلي وقته که منتظرن.
هر دو از اتاق خارج شديم و به سمت سالن غذا خوري رفتيم. سالن غذاخوري با سه پله پايين تر از سطح سالن اصلي قرار داشت. همين که خواستم از پله ها پايين برم يه دفعه پاشنه کفشم سر خورد و رفتم توي هوا. از زور ترس نفس نفس مي زدم و چشمام و هم بسته بودم. وقتي از امن بودن جام مطمئن شدم چشمام و باز کردم. رنگ آرتان پريده بود و با چشمايي گشاد شده خيره خيره نگام مي کرد. با ديدن چشماي باز من زمزمه وار گفت:
- ترسا... خوبي؟!
فقط تونستم سرم و تکون بدم. نيلي جون داشت خودش و مي کشت و اصرار داشت حتما بريم دکتر، ولي من تو همون حالت ترس گفتم:
- نه نيلي جون به خدا خوبم.
- عزيزم اگه خوبم هستي حتما لازمه که بريم دکتر. به خاطر خودتم که نه به خاطر آرتان بايد بريم. بچه ام رنگ به روش نيست. بريم که مطمئن بشه تو خوبي و چيزيت نيست.
آرتان سرش و زير انداخت و هيچي نگفت. باباش گفت:
- من ماشين و آماده مي کنم شما بياين بيرون.
دست آرتان و چسبيدم. سريع چشماش و دوخت توي چشمام. گفتم:
- آرتان باور کن من خوبم. نيازي به دکتر نيست! من حتي روي زمينم نيفتادم.
در گوشم زمزمه وار گفت:
- مطمئني؟ تو دست من امانتي آخه.
متنفر بودم از اين کلمه. امانت! امانت! چرا نمي گي خودت نگرانمي؟! لعنت به تو! منم انگار با احساسم درگيري داشتم. يه لحظه حس مي کردم آرتان و دوست دارم و دلم مي خواد اونم دوستم داشته باشه، يه لحظه به کل ازش متنفر مي شدم. کاش مي شد همش ازش متنفر باشم. نفرت بهتر از عشق بود واسه مني که موندني نبودم و براي آرتاني که موندني نبود. حداقل واسه من! با نگاهي حزن آلود به چشمان آرتان، آرتان بالاخره من رو روي زمين گذاشت و گفت:
- مامان نيازي نيست. حال ترسا خوبه.
- ولي آرتان...
- اگه حالش بد شد آخر شب خودم مي برمش بيمارستان. شما نگران نباشين. حالا هم بفرماييد سر ميز.
همه با هم سر ميز نشستيم.. اگه کسي ازت بپرسه شام چي خوردي جاي اين که اسم غذا رو بگي لابد مي خواي بگي آرتان خوردم. خودم خنده ام گرفت و سعي کردم بدون اين که به آرتان فکر کنم غذام و بخورم. آرتان هم فقط با غذاش بازي کرد و فکر کنم اونم چيزي از طعم غذا نفهميد. نيلي جونم با تمام تلاشش واسه آروم کردن ما راه به جايي نبرد.
بعد از خوردن شام من از جا برخاستم و از آرتان خواستم که منو برسونه. آرتان هم بدون حرف آماده شد. بعد از خداحافظي از نيلي جون و پدرجون همراه آرتان از خونه خارج شديم. بدون حرف سوار ماشينش شديم و راه افتاديم. کمي از راه در سکوت سپري شد تا اين که آرتان گفت:
- هنوز مطمئني خوبي؟
سرم و تکون دادم و گفتم:
- اوهوم.
- بازيگر خوبي هستي.
دوباره عصبي شدم و گفتم:
- نکنه فکر مي کني من الکي خودم و انداختم و بعدم الکي از ترس فشارم...
- هي هي هي! من اصلا منظورم اين نبود. منظورم رفتارت با من بود! نيلي جون يه درصدم شک نکرد بهمون.
- آهان از اون لحاظ.
با لبخندي محو گفت:
- اعصاب نداريا.
زير لبي گفتم:
- تو واسه من مگه اعصابم مي ذاري؟
- مگه من چي کارت کردم؟
لعنتي، شنيد! عجب گوشاي تيزي داشت! سري تکون دادم و گفتم:
- هيچي بيخيال. برنامه بعدي چيه؟
- برنامه هاي بعدي ديگه ربطي به تو نداره؛ البته يه کم خريد ديگه هم داريم که بايد انجام بديم ولي معلوم نيست چه روزي باشه، خبرت مي کنم. فعلا بايد با بابات هماهنگ کنم واسه ديدن چند تا باغ و رزرو ميز و صندلي و غذا و از اين برنامه ها. توام برو دنبال نوبت واسه آرايشگاه و ليست کردن دعوتياتون و اين چيزا.
- جدي جدي داريم ازدواج مي کنيم؟!
لبخند زد و گفت:
- آره جدي جدي و زوري منو هل دادي قاطي مرغا.
- خيلي رو داري به خــــدا.
- خب حالا دوباره عصبي نشو. هر چند که...
حرفش و ادامه نداد و جلوي در خونمون ايستاد. گفتم:
- هر چند که چي؟
- هيچي ديگه، شب بخير.
اين يعني اين که برو پايين، ولي من حس فضوليم بدجور قلقلکم مي داد. بدون اين که دستم رو به سمت دستگيره در ببرم گفتم:
- هر چند که چي؟!
خنديد و گفت:
- برو پايين فضول خانوم.
- بگــــــو آرتـــــان.
- پررو ميشي.
پس يه چيز خوب مي خواست بگه. بيشتر کنجکاو شدم و گفتم:
- بگــــــو، بگــــــو، بگــــــو، بگـــــو.
- اي بابا! سقت و با بگو برداشتن؟!
- اگه نگي تا صبح مي شينم اين جا مي گم بگو.
- هيچي بابا! مي خواستم بگم عصبي که مي شي جذاب تر مي شي. همين! حالا بفرماييد پايين که من حسابي خسته ام و خوابم مي ياد. سلام بنده رو هم خدمت پدرتون و عزيز جون برسونين.
نيشم مي خواست باز بشه تا بنا گوشم ولي جلوش رو گرفتم و سرسري خداحافظي کردم و پياده شدم. آرتان صبر کرد تا با کليد در و باز کردم و رفتم تو، اون وقت پاش و روي گاز گذاشت و رفت. تازه تا وارد حياط شدم شروع کردم به ورجه وورجه کردن. حرفش برام خيلي معني ها داشت. انگار داشت نرم مي شد.
بابا و عزيز به استقابلم اومدن و من سريع خودم و کنترل کردم. بابا به کمکم اومد تا بتونيم بسته آينه شمعدون رو داخل ببريم. احساس خوبي داشتم. ديگه از اين ازدواج اجباري دلخور نبودم. فقط از عاقبتش مي ترسيدم و دلم مي خواست ختم به خير بشه.
صبح روز بعد سرحال تر از روز قبل بودم. دلم مي خواست همش سر به سر عزيز بذارم. عزيز هم همين طور که نگام مي کرد هي چشماي خوشگلش از اشک پر و خالي مي شد. خودش مي گفت طاقت دوريم و نداره. آتوسا زنگ زد و گفت مي ياد دنبالم که بريم هم از يه آرايشگاه خوب وقت بگيريم هم بريم دنبال خريد جهاز. حوصله همه کاري داشتم. از روي دنده راست بلند شده بودم. توي اتاقم داشتم تند تند حاضر مي شدم که گوشيم زنگ زد. بدون نگاه کردن به شماره، گوشي رو در گوشم گذاشتم و گفتم:
- بله بفرماييد.
صداي هيجان زده شبنم بلند شد:
- سلـــــام عـــــروس.
- سلام دم خــــروس!
- اذيت نکن خره من خوشحالم ضد حال نزن ديگه.
- چي شده باز؟
- داره يه اتفاقايي ميفته فکر کنم.
- چه اتفاقي؟ در مورد اردلان؟!
- آره.
- چي شــــــده؟
- بعد از اون روز که ديدمش خو ديگه نديده بودمش تا اين که امروز زنگ زد خونه مون.
نشستم لب تخت و با هيجان گفتم:
- خب خب...
- تا ديدم شماره اونه اول خواستم شيرجه برم رو گوشي بعد ياد حرفاي تو افتادم، براي همينم مامانم و صدا کردم و و گفتم مامان بيا گوشي رو بردار فکر کنم اردلانه.
- باريکلا، خب؟
- هيچي ديگه، مامانم گوشي رو برداشت و بعد از سلام و احوالپرسي معلوم شد آقا زنگ زدن دعوتمون کنن همه با هم جمعه صبح بريم کوه.
- راست مي گي؟!
- آره به خدا. کاراي هرگز نکرده! اون وقتم که باهاش بودم از اين کارا نمي کرد.
- مامانت قبول کردن؟
- مامانم مي خواست قبول کنه ولي اگه بدوني من چي کار کردم ترســـــا؟
- چي کار کردي؟
- گفتم بگو شبنم درس داره نمي تونه بياد.
غش غش خنديدم و گفتم:
- نکبت و نگاه! حرفه اي شديا!
- آره به خدا، داشتم مي مردما ولي ديگه اين و گفتم.
- خب؟
- هيچي اونم نه گذاشت نه برداشت گفت خاله جون اين اول ترميه کي درس داره؟! داره بهونه مي ياره خواهشا راضيش کنين و بياين چون قراره همه باشيم. اگه شما نباشين خيلي بد مي شه. مامانم گفت حالا تا ببينم چي مي شه خاله.
- ايول!
- خوب کاري کردم؟!
- دمت درست دختر خوب، کارت حرف نداشت!
- حالا جمعه احتمالا مي خوايم بريم. چي کار کنم به نظرت؟
- همون کاري که تا الان کردي. مغرور باش، غرورش و له کن، بشکنش، تا اون وقت بياد جلو.
- باشه. اول فکر مي کردم کارايي که مي گي بکن فقط اون و از من دورتر مي کنه ولي حالا دارم واقعا جوابش و به چشم مي بينم.
- از بس خري که منو دست کم مي گيري.
- خيلي خب خانــــــوم! ببخشيد شما به کوچيکي خودتون. راستي از آقاتون چه خبر؟ خوش مي گذره؟
- اي بد نيست. خوش که نه ولي دارم حال مي کنم. انگار افتادم توي يه بازي قشنگ.
- پس خوشت اومده.
- نه اون جوري که تو فکر مي کني، فقط اين بازي برام هيجان زيادي به وجود آورده. زندگي من فقط همين هيجان رو کم داشت.
- اوکــــــي، حالا کي مراسمتونه؟
- اين جمعه که شما مي ري کوه نه، اون پنج شنبه.
غش غش خنديد و گفت:
- خاک تو گورت کنم با اين تاريخ گفتنت. آرتان از دست تو خل نشه خيليه!
- دلشم بخواد. همه که خلِ من هستن فقط اين مونده.
صداي عزيز از پشت در بلند شد:
- ترســــــا، آتوسا اومده.
- شبنم آتوسا اومده دنبالم بريم نوبت آرايشگاه بگيريم. کاري نداري با من؟
- واي يعني ترسا من حاضرم نصف عمرم و بدم ولي اون چشماي بي روح تو رو آرايش شده ببينم. شب عروسيت زودتر از همه من حاضريم و مي زنم.
- گمشــــــو من همه جوره قشنگم.
- خو بسه ديگه! باز اين حس خودنکبت پنداريش گل کرد.
- همينه که هست. راستي شبنم با شايانتون حرف زدي؟
- آره، گفت مشکلي نيست. هر وقت که خواستي مي توني بري دفترش و به منشيش اسمت و بگي.
- اوکي، دستت درد نکنه.
- خواهش مي کنم. برو ديگه به کارت برس.
- قربونت، باي.
- فدات، باي.
گوشي رو قطع کردم و سريع از اتاق پريدم بيرون. آتوسا جلوي عزيز نشسته بود و دو تايي حسابي مشغول گپ زدن بودن. با ديدن من بلند شد و گفت:
- چه عجب عروس خانوم! افتخار دادين.
- خيلي خب، بريم؟!
- بريم که ديره.
از عزيز خداحافظي کرديم و دوتايي سوار ماشين خوشگل آتوسا شديم. آتوسا گفت:
- نمي دوني کدوم باغ و رزرو کردن؟
- نــــه، ديشب آرتان مي گفت تازه مي خواد با بابا در اين مورد صحبت کنه.
- خب اشکالي نداره. مي خواستم يه آرايشگاه انتخاب کنيم که زياد دور نباشه ولي خب مهم نيست.
- آتوسا يه جايي باشه که همچين منو مکش مرگ ما بکننا!
خنديد و گفت:
- تو خودت مکش مرگ ما هستي عزيزم، ولي من برات بهترين رو انتخاب مي کنم.
آرايشگاه انتخابي آتوسا يه سالن خيلي بزرگ توي خيابون جردن بود که توي طبقه بالاي يه مجتمع تجاري قرار داشت. اين قدر همه وسايلش و کارکنانش شيک بودن که من گيج و منگ مونده بودم. خانوم آرايشگره عين دکترا منو خوب برانداز کرد و گفت:
- يه کم دير اومدينا. واسه سالگرد ازدواج امام علي آرايشگاه خيلي شلوغه. بايد از دو ماه قبل نوبت مي گرفتين.
آتوسا گفت:
- ژيلا جون حالا يهويي شده ديگه. منم جز شما کار هيشکي رو قبول نداشتم. واسه همينم خواهرم و آوردم اين جا. حالا يه کاريش بکنين خواهشا.
ژيلا دوباره منو برانداز کرد و بالاخره بعد از کمي سکوت گفت:
- خيلي خب، فقط به خاطر اين که مي دونم عروسک مي شه خواهرت و واسه کار خودم خوبه قبول کردما وگرنه محال بود توي اين شلوغ پلوغي بهت نوبت بدم.
- دستتون درد نکنه. شما هميشه در حق من لطف کردين.
- پنج شنبه ساعت هشت صبح اين جا باشه.
- باشه چشم حتما!
بعد از اين که خيالمون از بابت آرايشگاه راحت شد، افتاديم توي بازار براي خريد جهازيه. اول از تيکه هاي بزرگ شروع کرديم. آتوسا پرسيد:
- خونه آرتان چند خوابه است؟ اصلا چند متريه؟! ما بايد بدونيم چقدر وسيله مي تونيم بخريم يا نه؟!
- نمي دونم والا.
- خو يه زنگ بزن بهش بپرس. اينم يه بهونه واسه اين که با عشقت حرف بزني.
پوزخندي زدم و گوشيم و از توي کيفم در آوردم. چاره اي نبود. آتوسا هم يکي بود بدتر از نيلي جون. شماره آرتان و گرفتم و منتظر شدم. بعد از هفت بوق که ديگه داشتم نااميد مي شدم، صداي سردش توي گوشي پيچيد:
- بله؟
- الو؟
- بله.
اي کوفت و بله! اي زهرمار و بله! مي دونه منم مي خواد حرص بده. به ناچار گفتم:
- سلام.
- سلام.
نفسم و با صدا دادم بيرون. اصلا دلم نمي خواست حالش و بپرسم. بي مقدمه گفتم:
- آرتان خونه ات چند متريه؟ چند خوابه است؟
- خوبم ممنون، شما خوبي؟
خودم رو از تک و تا ننداختم و گفتم:
- مرسي خوبم. خونه ات چه جوريه؟ زود بگو کار دارم.
خوبه آتوسا سرش رو گرم کرده بود به تماشاي مغازه ها تا من يعني راحت حرف بزنم، وگرنه الان کله ام و مي کند. به تندي گفت:
- واسه چي مي خواي؟!
- خير سرم اومدم جهاز بخرم.
- نيازي نيست. خونه من همه چي داره.
- من کاري به چيزاي خونه تو ندارم. مگه تو نگفتي تو همين يه پسري و بابا مامانت برات آرزوها دارن و نمي توني بي خيال مراسم مسخره عروسي بشي؟ حالا منم نمي تونم به بابام بگم جهاز نمي خوام، چون دوست داره دخترش با سربلندي بره خونه بخت. حالا فقط بگو خونه ات چه جوريه؟
- دليلاي بچه گونه ات خيلي مسخره است. يه کم بزرگ شو! خونه من سه خوابه است، صد و هشتادمتريه.
- اوکي.
- من کار دارم. فعلا خداحافظ.
حتي فرصت نداد خداحافظي کنم باهاش نکبت! گوشي رو قطع کردم و با چهره اي بشاش رو به آتوسا گفتم:
- بريم که بدبخت شديم.
- چي شد؟
- سه خوابه، صد و هشتاد متري.
- اوه!
- حالا بازم از خونه تو کوچيک تره.
- بابا من اون وقت که مي خواستم عروسي کنم اگه يادت باشه رفتم توي يه آپارتمان صد و ده متري يک خوابه. راحت پرش کردم ولي کار تو سخت تره.
- از همين اول هر چي ديديم مي خريم و مي ريم، چطوره؟!
- وا، انگار مي خواد بازار شام راه بندازه توي خونه. هر چيزي اسلوب خودش و داره. وسايل آشپزخونه کامل بايد يه رنگ باشه. پذيرايي و نشيمن هم همين طور. اتاقا هم همين طور.
- برو بابا! پس بفرمايين کفش آهني بايد بپوشيم و بريم دنبال مداد رنگي خريدن.
- غر نزن راه بيفت.
اون روز و سه روز ديگه کار من و آتوسا از صبح تا شب گشتن و خريدن بود. روز چهارم ديگه داشت اشکم در مي اومد ولي بالاخره تموم شد. آتوسا اين قدر وسواسي بود که بعضي وقتا هوس مي کردم هلش بدم زير يه ماشين از شرش راحت بشم. وقتي همه چيز خريداري شد رفتم توي اتاقم و گفتم:
- من تا سه روز مي خوام بخوابم. کسي مزاحمم بشه گازش مي گيرم.
خداييش هم کسي مزاحمم نشد و من يک روز تمام استراحت کردم. بعد از آخرين باري که با آرتان حرف زدم ديگه باهاش تماسي نداشتم. کسي هم نمي فهميد که ما دوتا چقدر با هم غريبه ايم. بالاخره بعد از پنج روز دقيقا روز پنج شنبه به من زنگ زد و قرار خريد رو گذاشت. حالم از هر چي خريد بود به هم مي خورد. انگار مجبور بوديم اين قدر با عجله ازدواج کنيم! همه مون دست و پامون توي هم گره خورده بود. عزيز بيچاره تند تند مشغول آماده کردن رخت خوابام بود و گلدوزي و مليله دوزيِ رو ميزي هام. هر چي هم مي گفتم آماده مي خرم زير بار نمي رفت که نمي رفت فقط از دستم ناراحت مي شد. منم ترجيح دادم ديگه هيچي نگم و بذارم هر کاري دوست داره بکنه. بابا در به در دنبال کاراي رزرو باغ و شام و ميوه و دعوت مهمونا و حمل جهيزيه من به خونه آرتان بود. آتوسا و ماني هم که به همراه من در به در خريد جهاز بوديم و حالا هم که همش خريداري شده بود ماني قرار بود به کمک دوتا از دوستاي ديزاينرش برن واسه چيدنش. همه خونه آرتان رو ديده بودن جز خودم؛ و چقدر هم که همه ازش تعريف مي کردن. از محله اش، از بزرگيش، از شيکيش! آتوسا بيشتر از عکساي آرتان مي گفت که همه ديواراي خونه رو پوشونده و بهم مي گفت منم حتما بايد برم چند تا عکس قشنگ بگيرم که بزنم کنار عکساي اون. امان از دست آتوسا و ايده هاش.
دوباره قرار بود با آرتان برم بيرون و دوباره استرس گرفته بودم. اين بشر کلا بهم آرامش نمي داد و هميشه در مقابلش يه حالت بدي داشتم. انگار چون اون خودش رو خيلي بالا مي ديد و من خودم رو پايين حس مي کردم و همين اذيتم مي کرد. شايدم چون هميشه دوست داشت حرصم بده و منم هميشه دوست داشتم طوري وانمود کنم که حرص نمي خورم اين قدر برام عذاب آور بود کاراش.
يه دست لباس جديد که تا حالا نديده بود تنم کردم و از خونه رفتم بيرون. ديگه حوصله کرم ريختن و دير رفتن و حرص دادنش رو هم نداشتم. خيلي خسته شده بودم توي اين مدت. ولي تا رفتم بيرون نبودش. فقط يه زانتياي مشکي رينگ اسپرت خوشگل جلوي خونه پارک شده بود. خبري از فراري آرتان نبود. تکيه دادم به ديوار کنار در و منتظر شدم تا بياد که يه دفعه شيشه زانتيا کشيده شد پايين و صداي آرتان بلند شد:
- بيا ترسا.
با تعجب نگاهي به خودش و ماشين کردم و رفتم سوار شدم و گفتم:
- سلام. ماشين خودت کو؟!
- سلام. اينم ماشين خودمه ديگه.
- يعني دوتا ماشين داري؟
- آره، ايرادي داره؟!
حوصله کل کل کردن نداشتم. گفتم:
- نه.
انگار فهميد حوصله ندارم که کمي از موضعش پايين اومد و گفت:
- اين ماشين مال مواقعيه که مي رم مطب. اون زيادي توي چشمه درستش نيست. الانم دارم از مطب مي يام.
تازه متوجه شدم که تيپش هم با هميشه فرق مي کنه. کت و شلوار رسمي پوشيده بود و کروات زده بود. با کنجکاوي گفتم:
- هميشه تا مي ري مطبت کروات مي زني؟
- هميشه.
اومدم بگم خوش به حال مراجعه کننده هات، ولي زبون به کام گرفتم و حرفي نزدم. اين همين جوري نزده داشت مي رقصيد ديگه چه برسه به اين که منم بخوام ازش تعريف بکنم. در سکوت مي رفتيم که به حرف اومد و گفت:
- خب، چه خبرا؟
- خبرا پيش شماست. باغ و رزرو کردين؟
- آره. همه کارا رو سپردم دست يکي از دوستام که کلوب مديريت مجالس داره. باباي تو بنده خدا خيلي داشت اذيت مي شد. حالا ديگه خيال هردومون راحت شده.
- اوکي. من نمي دونم اين همه عجله واسه چيه؟!
- واسه اين که شما زودتر بري از شرت راحت بشيم.
- شتر در خواب بيند.
با خنده و تمسخر پرسيد:
- جهازتون رو خريدين؟!
دوست داشتم يه جواب دندون شکن بهش بدم. با اين نمي شد مثل آدم حرف زد. گفتم:
- من که بله، فقط شما بايد لطف کنين جهاز بي ريختتون رو يه جا انبار کنين واسه شوهر بعديتون تا جهاز من توي خونه تون جا بشه.
پوزخندي زد و جواب نداد. وقتي جواب نمي داد من بيشتر لجم مي گرفت. اونم فکر کنم اين و فهميده بود. بالاخره به حرف اومد و گفت:
- جايي واسه لوازم آرايش سراغ داري؟
- آخه اين خريدا واسه چيه؟!
- واسه اين که ياد بگيري يه ذره دست توي صورتت ببري که آدم رغبت کنه نگات کنه.
مي دونستم مي خواد لجم و دربياره بيراي همينم با حفظ خونسرديم گفتم:
- اگه اون آدم قراره تو باشي ترجيح مي دم هيچ وقت رغبت نکني به من نگاه کني. من واسه کسي اين کار و مي کنم که ارزشش و داشته باشه.
- جدي؟!
- بلــــــه.
- خب پس پيداست اين کاره اي!
با خشم گفتم:
- يعني چي؟!
- هچي مهم نيست.
با توقف ماشين سريع رفتم پايين که بتونم کنترل دست مشت شده ام رو داشته باشم وگرنه محکم مي خوابوندم توي صورت ده تيغ شده اش تا فکش جا به جا بشه. اونم اومد و پايين و هر دو وارد پاساژ شديم. کل پاساژ مغازه هاي لوازم آرايشي بود. يکيش رو انتخاب کرديم و رفتيم تو. من از اين جور خريدا سر در نمي آوردم. پشيمون شدم که چرا آتوسا رو با خودم نياوردم. داشتم گيج و منگ نگاه مي کردم که آرتان وارد عمل شد و رو به فروشنده که به من زل زده بود گفت ست کامل از دو مارک از بهترين مارک ها رو برامون حاضر کنه. فروشنده هم با خوشحالي مشغول جمع آوري لوازم شد.
جلوي ويترين لاک ها ايستادم. عاشق لاک بودم. آرتان هم کنارم ايستاد و گفت:
- از اون جايي که تو هميشه لاک مي زني بايد حدس بزنم که الان تو فکر ايني که يه دو جين از اينا رو بخري.
- دقيقا.
- امان از دست شما دخترا. به چه چيزايي علاقه دارين.
اين بار نوبت من بود که جوابش و ندم. بعد از اين که فروشنده همه سفارش آرتان رو حاضر کرد اومد سمت من و منم با پررويي بيست و چهار رنگ لاک انتخاب کردم و همه رو برداشتم. بعد از اين که خريدمون تموم شد از مغازه بيرون اومديم
آرتان با ديدن پلاستيکاي دست من خنده اش گرفت ولي به روي خودش نياورد و دوتايي با هم سوار ماشين شديم. گفت:
- بريم واسه لباس عروس.
- کاش مي شد من لباس عروس نپوشم.
- عروس بدون لباس عروس اصلا با عقل جور در مي ياد؟
- فعلا که بنده دارم به ساز شماها مي رقصم، اينم روش.
- خودت خواستي.
- وقتي برم از اين خراب شده اون وقت مي تونم بگم که مي ارزيد همه اين سختي ها، ولي ترسم از اينه که نتونم برم.
- چرا نتوني بري؟
- اقامت گرفتن سخته. به خصوص که بايد کاراي جفتمون و درست کنم.
- هر که طاووس خواهد...
آهي کشيدم و حرفي نزديم. طبق معمول مغازه لباس عروس رو هم خودش انتخاب کرد و من در عجب بودم که چطوري اون همش بهترينا رو انتخاب مي کنه؟ بهترين مغازه ها، بهترين مارک ها، بهترين جنس ها.
وارد مغازه که شديم دوتا فروشنده زن جلومون ظاهر شدن. هر دو در اوج خوش تيپي و زير هزار قلم لوازم آرايش. چنان عشوه هاي شتري براي آرتان مي ريختن که حالم داشت به هم مي خورد. به جاي من رو به آرتان پرسيدن:
- بفرماييد، امرتون.
آرتان با نگاهي به من گفت:
- يه لباس عروس منحصر به فرد براي خانومم مي خوام.
- کرايه مي خواين بکنين؟!
- نخير، واسه خريد مي خواستيم.
- لطفا از اين طرف تشريف بيارين.
يکي يکي لباس ها رو مي آوردن و جلوي من و آرتان مي گرفتن و ما دوتا هم خيلي راحت مي گفتيم:
- نُچ!
هم ما خسته شده بوديم هم اونا داشتن خسته مي شدن، ولي هيچ کدوم از لباس ها با سليقه ما جور نبود. هر دو انگار دنبال يه چيز خاص بوديم. بالاخره يکي از فروشنده ها رو به اون يکي گفت:
- نيکو برو اون لباس ايتاليايي رو بيار.
نيکو منو از بالا تا پايين برانداز کرد و گفت:
- مطمئني شراره جون؟! اون لباس فکر نکنم به ايشون بخوره ها.
آرتان هم مثل من از لحن تحقير آميز فروشنده بدش اومد و گفت:
- چرا اين فکر و مي کنين؟!
از لحن خشن آرتان نيکو رنگش پريد و گفت:
- آخه اون لباس فيري سايزه. هم قواره مانکن هاي ايتالياييه. اصولا به تن هيچ خانوم ايراني نمي خوره. يا کمرش تنگه، يا روي سينه اش گشاده، يا قدش مي کشه روي زمين. واسه همينم ما اين و به هر کسي نشون نمي ديم.
- خانوم من هر کسي نيست. تا الانم که هيچ کدوم از لباساتون باب ميل ما نبوده. اين آخري رو هم نشون بدين که اگه اين هم مثل بقيه بود ما بقيه وقتمون رو اين جا تلف نکنيم.
يه چيزي که تو شخصيت آرتان فهميده بودم اين بود که اون اصولا آدم اجتماعي و مردم داري بود، مگه اين که از کسي حرکت ناشايستي مي ديد. الان هم چون متوجه دلبري هاي اين دو نفر شده بود اصلا نمي تونست خودش و راضي کنه که باهاشون درست برخورد کنه. نيکو ديگه حرفي نزد و رفت داخل يکي از اتاق ها و لحظاتي بعد با لباس مورد نظر برگشت. خداييش لباس فوق العاده اي بود! دکلته، ساتن ابريشمي سفيد، پف دار به همراه يه دنباله طولاني و دو تا دستکش سفيد.ساده ولي شيک و خاص. آرتان هم نگاهش فرق کرده بود. انگار اون هم خوشش اومده بود. لباس رو گرفت و رو به من گفت:
- بپوشش عزيزم.
لباس رو گرفتم و رفتم توي اتاق پرو که خودش به اندازه يه اتاق بود. خوبيش اين بود که زيپ لباس از کنار بسته مي شد و خودم مي تونستم ببندمش. نمي خواستم از آرتان کمک بگيرم. لباس رو پوشيدم و خودم رو توي آينه برانداز کردم. کاملا روي اسلوب بـــــود. تنگ و چسبون. قدش هم بلند نبود. از هيکل خودم خوشم اومد و بوسه اي براي خودم توي آينه فرستادم و زمزمه کردم:
- مانکن ايتاليايي!
لباس رو دوباره از تنم خارج کردم و رفتم از اتاق بيرون. آرتان پشت در ايستاده بود. با ديدن من جلو اومد و آهسته پرسيد:
- چطور بود؟
- خوب بود.
- مطمئني؟!
- آره، قشنگ بود.
- يعني مي گم... سايزش و اينا...
- منظورت چيه آرتان؟ مي گم خوب بود.
- گفتم يه موقع از لج اينا نخواي لباسي رو که تو تنت مشکل دارهبگيري. اينا اهميتي ندارن. جاهاي ديگه هم سر مي زنيم.
چپ چپ نگاش کردم. لباس رو که خيلي هم سنگين بود به فروشنده ها که با کنجکاوي به ما نگاه مي کردند تحويل دادم و گفتم:
- همين رو مي بريم.
نيکو با کنجکاوي رو به من پرسيد:
- مشکلي دارين با هم؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- به شما ربطي داره؟!
آرتان که از صداي بلند من جا خورده بود سريع کنارم ايستاد و گفت:
- چي شده؟
- آرتان اين و حساب کن بيا بيرون. من بيرون منتظرتم.
خواستم برم که طوري که اون دوتا هم بشنون گفت:
- صبر کن با هم مي ريم عشق من.
نمي خواست با او اونا تنها بمونه، فقط همين. به ناچار ايستادم تا پول لباس رو حساب کرد و هر دو با هم خارج شديم. آرتان نفسش رو با صدا بيرون داد و گفت:
- عجب اعجوبه هايي بودن!
- واسه شما که بد نيست.
- بله خب، کيه که بدش بياد مورد توجه باشه؟ ولي نه وقتي که با يه خانوم هستيم. تو تنهايي خوبه.
خدا مي دونه تو چه آدمي هستي آرتان. نبايد حساسيت نشون مي دادم، از اين رو گفتم:
- خوش باشي.
چند دست لباس شب به اضافه کيف و کفش و مانتو و... هم خريديم و همه رو با هم گذاشتيم توي ماشين. بعد هم قرار شد بريم يه جا شام بخوريم. گفتم:
- بريم پاتوق؟
- نه.
- چرا؟ خب امشب که پنج شنبه است. دوستاي من اون جان.
- دوستاي منم اون جان و هيچ کدوم خبر ندارن از اين ازدواج مسخره.
- خب بگو دوستيم با هم.
- که شما کلاس بذاري؟!
- تو واقعا فکر کردي کي هستي؟! برد پيت؟! نه آقا، اشتباه به عرضتون رسوندن. تو اصلا مي دوني من چقدر خاطرخواه داشتم؟ همه اون دوستات از خداشون بود با من دوست بشن.
- فربد؟!
- بله، فربد خان..
- کي؟!
- وقت گل ني.
صداش اوج گرفت:
- الان وقت شوخيه؟
- خب به تو مربوط نيست که فربد کي به من گير داد. اين قضيه به خودم مربوطه. اين و گفتم که فقط فکر نکني جايي خبريه.
نفس عميقي کشيد و گفت:
- آره، آره، حق با توئه. به من اصلا مربوط نمي شه. همين طور که زندگي من به تو مربوط نمي شه.
- شام نخواستم منو برسون خونه.
بدون حرف منو جلوي در خونه پياده کرد و حتي نايستاد تا من وارد خونه بشم. پاش و روي گاز گذاشت و رفت. کاراش هنوز برام عجيب غريب بود. يه روز گرم، يه روز سرد. يه روز موافق، يه روز مخالف. شخصيت پيچيده اي داشت.
وارد خونه که شدم متوجه شدم ماني و آتوسا هم هستند. همه خريدهاي منو بيرون کشيدن و به به و چه چه شون اوج گرفت. بابا همون شب به آرتان زنگ زد و ازش بابت اين همه خريد تشکر کرد. آرتان هم خيلي خونسرد گفته بود وظيفه اش بوده. آره واقعا هم وظيفشه! اين قدر منو مي چزونه که اينا رو همش رو هم که بفروشم دو روز ديگه که خل بشم نمي تونم باهاش هزينه دوا درمونم رو بدم. کلا آرتان چون هميشه با آدم هاي مشکل دار در ارتباط بوده مي خواد منو هم مشکل دار بکنه که راحت تر باهام ارتباط برقرار کنه. از افکار خودم خنده ام مي گرفت. لباس رو يه بار ديگه توي اتاق براي آتوسا پوشيدم و اون هم حسابي کيف کرد .
بعد از رفتن آتوسا اينا به تخت خوابم پناه بردم. قبل از خواب گوشيم و چک کردم. چقدر خوش خيال بودم که فکر مي کردم آرتان برام اس ام اس مي ده. ولي زهي خيال باطل... اون شب هم يکي از اون شباي گندي بود که از زور خستگي نفهميدم چه جوري خوابم برد.
بالاخره روز جشن رسيد. از صبح ساعت شش آتوسا عين عجل معلق بالاي سر من بود:
ـ ترســــا پاشو دير مي شه، ژيلا ديگه رامون نمي ده.
ـ گور مرگ بگير آتوسا.
ـ خجالت بکش. يعني امروز روز عروسيته! پاشــــو! هيچي هيجان نداري به خـــــدا.
ديدم آتوسا ول کن نيست، به ناچار نشستم سر جام. مي دونستم سختي بيدار شدن فقط همون لحظه هاي اولشه. کم کم خواب به کل مي پره. آتوسا دستم و کشيد و گفت:
ـ پاشو، زود باش حاضر شو، تا برسيم اون جا شده نه.
چپ چپ نگاش کردم و بلند شدم تا به سمت دستشويي برم که دوباره صدام کرد.:
ـ ترسا... به آرتان گفتي بياد دنبالت؟
سر جا خشک شدم. مگه بايد مي گفتم؟! حالا چه خاکي تو گورم کنم ساعت شش صبح؟ مجبور شدم دروغ بگم:
ـ آره گفتم، ولي گفت نمي تونه بياد، کاراش خيلي زياده. گفت خودتون برين من مي يام دنبالتون.
ـ اي بابا! زودتر مي گفتي تا من ماني رو بيارم با خودم.
ـ حالا چلاق که نيستيم، خودمون مي ريم با آژانس.
ـ من که اصلا با تو نمي يام. ديدي که به تو هم به زور وقت داد، من جاي ديگه وقت گرفتم.
ـ پس اين جا اومدي واسه چي؟
ـ اگه نمي اومدم که سر کار خانوم تا ساعت دوازده خواب تشريف مي بردين!
از حرف زدنش خنده ام گرفت و گفتم:
ـ خب باشه، خودم با آژانس مي رم.
ـ خيلي خب بــــدو ديــــر شد.
ـ اَه، انگار چهار ماهه به دنيا اومده.
رفتم توي دستشويي، صورتم و که تو آينه ديدم وحشت کردم. پف آلود و بي روح. چند مشت آب يخ توي صورتم پاشيدم و بعد از چند لحظه از دستشويي خارج شدم. آتوسا لباس عروس و وسايل مورد نيازم را آماده گذاشته بود. تند تند لباس پوشيدم و حاضر شدم. آتوسا زنگ زد به آژانس. بابا و عزيز هم بيدار شده و در تکاپوي کارهاي خودشون بودن. انگار همه چي به هم گره خورده بود. با اين که اين طور نبود و همه چيز سر جاي خودش بود، ولي همه دوست داشتن اين جور وقت ها دور خودشون بچرخن. خدا رو شکر همه ي کارها به خوبي و خوشي انجام شده بود. وقتي خواستم از در خانه خارج بشم، عزيز از زير قرآن ردم کرد. با خنده گفتم:
ـ عزيز سفر که نمي رم، به خدا دارم مي رم عروس بشم و بيام.
عزيز با گوشه ي دستمال دستش اشکش رو پاک کرد و گفت:
ـ الهي خوشبخت بشي مادر.
ـ از الان شروع کردين عزيز جونم؟ گريه مال شبه. وقتي مي خوام برم توي خونه خودم. به خدا الان فقط مي خوام برم خوشگل کنم.
عزيز بغلم کرد و با گريه گفت:
ـ همين جوريش هم مثل پنجه ي آفتاب مي موني عزيز دلــــم.
دلم تاب گريه هاي عزيز و نداشت. مي دونستم بيشتر گريه اش بابت غربت منه. اين که مادر ندارم تا برام ذوق کنه. بابا به زور من و از عزيز جدا کرد و در حالي که سعي مي کرد با حرف هايش عزيز رو آروم کنه، در گوشم گفت:
ـ آرتان ظهر مي ياد دنبالت بابا؟!
مجبور بودم بهش زنگ بزنم بگم بياد. از اين رو گفتم:
ـ بله بابا.
ـ مواظب خودت باش. عزيز برات چند تا لقمه درست کرده که بخوري، چون صبحونه که نخوردي، ناهارم احتمالا نمي توني بخوري.
ـ دستش درد نکنه. باشه مي خورم، چشم.
ـ باريکلا. پس برو به سلامت. بعد از ظهر مي بينمت.
يه جور عذاب وجدان داشتم از اين که داشتم همه رو گول مي زدم. اشک هاي عزيز خنجر روي قلبم مي کشيد. مراقبت هاي آتوسا اذيتم مي کرد و محبت بابا تير خلاصم بود. با بغض رفتم سوار تاکسي شدم و آدرس آرايشگاه رو دادم. دلم خيلي گرفته بود. کاري بود که کرده بودم، ولي برخوردهاي بد آرتان باعث حالت بدي در من مي شد. انگار اعتماد به نفسم داشت از بين مي رفت. انگار داشتم چيزي مي شدم که اون مي خواست، ولي نمي ذاشتم، هر طور شده جلوش مي ايستادم. من بايد ترساي واقعي رو به آرتان نشون بدم، نبايد فکر کنه جلوش کم آوردم. نبايد ترسا رو دست کم بگيره. من بايد آرتان رو به زانو در بيارم. دوست دارم همه ي کاراش و تلافي کنم. هر چه قدر که تا الان جلوش کوتاه اومدم بسه، توي همين افکار بودم که صداي راننده بلند شد:
ـ خانوم رسيديم.
تشکر کردم و بعد از حساب کردن کرايه اش وارد ساختمون شدم. داخل آرايشگاه نسبتا شلوغ بود و همزمان با من سه تا عروس ديگه هم اومده بودن. توي دلم گفتم:
ـ حالا خدا کنه هول نکنه و چهار تا بوزينه جاي چهار تا عروس هلو تحويل دامادا بده!
خودم از فکر خودم خنده ام گرفت. يکي از شاگردهاي آرايشگاه من و به سمت يکي از اتاق ها هدايت کرد و بعد از اين که کمکم کرد لباسم رو در بيارم، من و نشوند روي صندلي و به دستور ژيلا خانم مشغول پيچيدن موهام شد. اَه، اصلا حوصله ي اين بيگودي ها رو نداشتم. کله ام و سنگين مي کرد. تازه بعدم بايد دو ساعت مي رفتم زير سشوار مي سوختم. چه قدر از پيچيدن موهام بدم مي اومد، فقط هم به خاطر همين دنگ و فنگش. بعد از اين که کار بيگودي کردن موهام تموم شد، يه کلاه چپوند توي سرم و مثل بقيه ي عروس ها من و نشوند زير سشوار. قبل از اين که بشينم روي اون صندلي مسخره، گوشيم و از تو کيفم در آوردم و به آرتان اس ام اس زدم:
ـ ساعت سه دم ساختمون... خيابون جردن باش.
اس ام اس و که فرستادم ساعت نه بود. مطمئن بودم که بيداره، منتظر بودم جواب بده، ولي هيچ جوابي ازش نيومد. گوشي و با حرص دوباره انداختم توي کيف و غر غر کردم:
ـ به درک. لياقت نداري جواب اس ام اس من و بدي.
خودم از حرص خوردن خودم خنده ام مي گرفت. واقعا برام رفتار آرتان عجيب بود. اين قدر که همه تا به حال لي لي به لالام گذاشته بودن، بد عادت شده بودم. حالا تحمل رفتاراي آرتان برام سخت بود. يکي ديگه از آرايشگرها يه صندلي با خودش آورد و درست نشست جلوي من. فکر کردم مي خواد بشينه باهام سلام و احوالپرسي بکنه! به خاطر همين هم بهش يه لبخند گشاد زدم، آخه حوصله ام بدجور سر رفته بود. جواب لبخندم و با يه لبخند يخ و وارفته داد و گفت:
- دستت و بده.
تازه چشمم به وسايل روي پاش افتاد! مي خواست ناخنام و مانيکور کنه! ناچاراً دستم و دادم بهش و اونم در سکوت مشغول شد. حوصله ام حسابي سر رفته بود. کم کم مي خواستم سرم و بزنم توي ديوار که صداي موبايلم بلند شد! با خوشحالي دست يارو رو پس زدم و گوشيم و از تو کيفم در آوردم. بنفشه بود. دکمه رو فشار دادم و گوشي و با شونه ام نگه داشتم و دستم و دوباره دادم به دختره.
ـ الو؟ ايکبيري.
خنده ام گرفت و گفتم:
ـ ايکبيري باباته.
ـ خب آره اونم هست!
ـ خيلي بي شعوري بنفشه! در مورد بابات درست حرف بزن!
ـ حالا من اگه يه چيزي مي گم، دارم در مورد باباي خودم حرف مي زنم. تو چرا به باباي من فحش مي دي؟!
ـ گمشو من کي فحش دادم؟!
ـ خب باشه، حالا نمي خواد حرص بخوري کهير مي زنه بدنت، آرتان دوست نداره .
ـ خيلي بي شعــــوري.
ـ با شماي دوست!
ـ بنفشه بنال ببينم چه دردته؟ زنگ زدي به من چرت و پرت تحويلم بدي؟
بنفشه خنديد و گفت:
ـ آرايشگاهي؟!
ـ بله.
ـ اوه! چه نازي هم مي کنه! ناز رو واسه آرتان بکن که با ملايمت بيشتر باهات...
جيغ زدم:
ـ بنفشــــه!
قهقهه زد و گفت:
ـ خره يکشنبه ي اون هفته تعطيله.
ـ خب؟
ـ خب که خب...
ـ خب تعطيله که باشه، خبريه؟!
ـ آره، مي خوايم بريم پيست.
ـ بي خيال بابا.
ـ آرتان و خر کن، دو تايي بياين.
ـ عمرا اگه من به آرتان بگم بيا بريم پيست! فکر مي کنه يه جا يه خبريه.
ـ يعني چي؟! يعني قراره هم خونه ات باشه ها!
ـ حالا کيا هستين؟!
ـ من و شبنم و داداشش و دو تا از دوستاي داداشش و سه، چهار تا از دوستاي اينترنتي من.
ـ پسر يا دختر؟!
ـ کي؟!
ـ دوستاي اينترنتيت و مي گم ديگه.
ـ دو تا دختر، دو تا پسر.
ـ به به، پس جمعتون جمعه.
ـ آره، يه اکيپيم. اگه يادت باشه چند بار ديگه هم رفتيم بيرون شهر. دربند، درکه، فرحزاد، ولي تو رو بابات اجازه نداد بياي. يادته؟!
ـ آهان، آره.
ـ خب حالا ديگه از امشب آزاد مي شي. مي توني بياي. اگه آرتان اومد که با آرتان بيا، نيومدم به درک، خودت بيا بريم صفا.
ـ باشه.
ـ پس اسمت و بنويسم که مي ياي حتما؟! بچه ها منتظرن.
ـ خره تابلو نيست؟ من به جاي ماه عسل پاشم بيام پيست؟!
ـ مگه مي خواين برين ماه عسل؟!
ـ آرتان که چيزي نگفته، فکر نکنم قصدش و هم داشته باشه.
ـ منم فکر نکنم پاشه بياد ماه عسل. اين با اين اخلاق گندش، همين امشبم اگه افتخار بدن تشريف بيارن عروسي خودشون لطف بزرگي کردن!
ـ اوکي، منم نود درصد مي يام.
ـ پس اسمت و مي نويسم، آرتان و هم مي ذاريم توي ذخيره ها.
ـ نه بي خيال آرتان! اصلا نمي خوام بهش بگم.
ـ مي خواي مجردي حال کني؟
ـ دقيقا!
غش غش خنديد و گفت:
ـ باشه، مجرديت و عشقه.
ـ واسه عقد که مياي؟!
ـ عقدتون هم توي همون باغه است؟!
ـ آره.
ـ اين آرتان اينا با اين وضع توپشون يه باغ ندارن؟! که رفتن کرايه کردن؟!
ـ مي گفت اين باغ هايي که مخصوص مراسمه، همه چيز تمومه و باغ اونا به درد مهموني دادن نمي خوره.
ـ جلل خالق! عقايد اين آرتانم مخصوص خودشه ها.
ـ آره بابا، کلاسش من و کشته. حالا مياي؟
ـ آره من و شبنم و شايان با هم ميايم.
ـ مامان، باباهاتون نمي يان؟!
ـ چرا ميان، ولي واسه عروسي.
ـ اوکي، پس منتظرتونم.
ـ باشه جيجري،.
ـ باي.
ـ باي.
آرايشگر هنوز خونسردانه مشغول ديزاين ناخناي من بود. خداييش خيلي سليقه داشت به خرج مي داد. خودم تا حالا اين جوري نتونسته بودم درستش کنم. عين حنا زدن عروساي هندي شده بود. دوست داشتم هي دستم و بيارم بالا و از نزديک به ناخنام نگاه کنم، ولي يه بار که اين کار و کردم، چنان چپ چپ نگاهم کرد که پشيمون شدم. همزمان با تمام شدن زمان سشوار موهام، کار ناخن هام هم تموم شد. اين بار رفتم زير دست خود ژيلا خانوم. گويا فقط قرار بود کار من و خودش انجام بده و بقيه به دست شاگردا سپرده شده بودن. من و روي يه صندلي خوابوند و شيرجه زد روي صورتم. همين جور که داشت صورتم و با شمع اصلاح مي کرد، دلم مي خواست موهاش و بگيرم بکنم. خيلي دردم گرفته بود. وقتي از اين کار فارغ شد، رفت سراغ ابروهام و گفت:
ـ اين ابروهاي پر تو ديگه به کارت نمياد، من کامل مي رم توش. ايراد نگيري بعدا ها!
ـ حالا نمي شه همين جور کلفت...
ـ به صورتت نمياد دختر جون.
ديگه غر نزدم، بذار هر کاري دوست داره بکنه. آتوسا مي گفت کارش خوبه، پس مطمئنا يه جوري درستم مي کنه که قشنگ تر بشم. دوست داشتم خيلي خوب بشم. بايد کم کم خودمم ياد مي گرفتم آرايش کنم تا بتونم برم روي مخ آرتان. البته اگه اصلا اين چيزا واسه آرتان اهميتي داشته باشه! شايد از اون مرداست که اصلا تغيير و توي آدم حس نمي کنه. از اونا که اين چيزا اصلا براشون اهميتي نداره. نمي دونم چه قدر گذشت که ژيلا خانوم بالاخره دست از آرايش صورتم برداشت و مشغول درست کردن موهام شد. نمي ديدم داره چه بلايي سرم مي ياره و حسابي کنجکاو شده بودم. بالاخره بعد از گذشت چند ساعت، کش و قوسي به بدنش داد و گفت:
ـ بالاخره تموم شد. جاي عروس، شدي عروسک!
ـ دارم از گشنگي مي ميرم.
ـ چيزي نياورده بودي بخوري؟!
ـ چرا، ولي يادم رفت.
ـ اي امان از عاشقي.
هر دو خنديديم، ولي اون به چي و من به چي! با کمک خودش لباسم و پوشيدم و رفتم جلوي آينه. راست مي گفت به خدا! شده بودم عروسک! موهاي فر خورده که صورتم و قاب گرفته بود. ابروهاي متوسط، نه پهن و نه نازک کموني. صورتمم بدون مو و سفيد تر شده بود. مهم تر از همه چشم هاي بي روحم بود که حالا داشت عين سگ پاچه مي گرفت. خط چشم مشکي کشيده دور تا دور چشمم، چنان نمايي بهش داده بود که خودمم دلم نمي اومد چشم از خودم بگيرم از آينه. مژه هامم حالا که ريمل خورده بود انگار دو برابر شده بود. مژه ي بور خوبيش اين بود که وقتي يه ريمل مي اومد روش، خيلي نما پيدا مي کرد. لبامم که با رژ صورتي خيلي برجسته تر شده و برق مي زدن و حسابي دلبري مي کردند. چشمکي به خودم زدم و از ژيلا خانوم تشکر کردم. وقتي از اتاق خارج شدم، همه ي نگاه ها به سمتم برگشت. مي دونستم که فوق العاده شدم، براي همينم لبخندي به بقيه زدم و رفتم سراغ گوشيم. ساعت سه و ربع بود، ولي هيچ خبري از زنگ يا اس ام اس آرتان نبود. داشتم حرص مي خوردم که صداي زنگ گوشيم بلند شد. شبنم بود. بازم به معرفت دوستام! عروس به اين غريبي نديده بودم تا حالا. تک و تنها! عروسا اصولا يه ايل و لشگر همراه دارن. اگه مامانم بود... بغض گلوم و گرفت. دکمه ي گوشي رو زدم و گذاشتمش در گوشم:
ـ سلام شبنمي.
ـ ســــلام عروس غريــــب، نبينم غريبيت رو.
با حرف شبنم چيزي نمونده بود اشکم در بياد که يهو صداي هل هله بلند شد از پشت گوشي. با تعجب گفتم:
ـ کجايي شبنم؟ عروس اين جاست، شما تنهايي عروسي گرفتين؟!
ـ بابا بگو باز کنن در اين آرايشگاه و ديگه، علف سبز شد زير پاي ماها.
با تعجب خودم رفتم سمت در و بازش کردم. از چيزي که ديدم دهنم باز موند. آرتان و شبنم و بنفشه و آتوسا پشت در ايستاده بودن. در و که باز کردم، همشون به استثناي آرتان شيرجه زدن داخل و ريختن روي سر من. آرتان آخر سر با طمانينه وارد شد.
ـ واي، خودتي ترسا؟!
ـ اومدم بگم اين عروسه کيه اين قدر خوشگله؟! يهو ديدم خودتــــي ايکبيــــري!
ـ ورپريده چه چشات خوشگل شــــده!
ـ ترســــا لالــــي؟ يه زري بزن ديگه.
خنده ام گرفت. اين قدر از ديدنشون شوکه شده بودم که حد نداشت. آتوسا بغلم کرد و در حالي که به زور از ريختن اشک هاش خودداري مي کرد گفت:
ـ چه قدر ناز شدي خواهــــري، ياد مامان افتادم. هميشه واسه بابا همين مدلي خط چشم مي کشيد.
با اخم گفتم:
ـ يه گوله اشک هم بريزي، از پنجره مي اندازمت پايين. مي دوني که من عر مي زنم، اين وسط همه پولامون مي ره توي چاه، آرايش بي آرايش.
غش غش خنديد و گفت:
ـ خيلي خب عر نزن.
بعد از دست و روبوسي کردن با بنفشه و شبنم تازه متوجه آرتان شدم. بي خيال گوشه اي ايستاده بود و به ما نگاه مي کرد. کت و شلوار قهوه اي تيره پوشيده بود با پيرهن قهوه اي و کروات کرم روشن.! يه دسته گل رز و ليليوم هم توي دستش بود. وقتي متوجه نگاهم شد، استوار جلو اومد و دسته گل و گرفت جلوم. نگاهش بهم خيلي معمولي بود. چيز خاصي توش نبود. انگاز تغييرات من و نمي ديد. لجم گرفت، از عمد دسته گل و جوري از دستش چنگ زدم که باعث شد ناخنام پوست انگشتاش و خش بندازه. با درد دستش و کشيد کنار و چپ چپ نگام کرد و زير لب غريد:
ـ وحشي.
آتوسا جلو اومد و گفت:
ـ خب بريم ديگه. ماني و شايان اون پايين علف که زير پاشون سبز شد هيچي، گلم دادن.
من غش غش خنديدم. مي خواستم به آرتان نشون بدم که هيچي برام اهميتي نداره. برام مهم نيست که عين بقيه ي عروسا، داماد جلوم خشک نشد و از زيبايي ام تعريف نکرد، دستم و نگرفت و نگفت دوستم داره، نگفت تنها آرزوش رسيدن به من بوده. هيچي برام مهم نيست. بذار همه فکر کنن گفته. بذار فکر کنن از حرفاي عاشقونه ي اون من به عرش رسيدم. همه با هم به سمت در راه افتاديم. تازه يادم افتاد از فيلمبردار خبري نيست. بازم از شاهکاراي آرتان بود لابد. آخه احمق اين قدر خرج کردي، يه فيلمبردار هزينه اي داشت؟ تو همين فکرا بودم که بنفشه در گوشم گفت:
ـ شنلت و از روي سرت بردار عروسک. فيلمبردار اون پايين منتظره که ازتون فيلم بگيره.
با تعجب به بنفشه نگاه کردم، ولي حرفي نزدم. دم در آسانسور که رسيديم، آتوسا و شبنم و بنفشه رفتن داخل، منم خواستم برم تو که آتوسا جلوم و گرفت و گفت:
ـ تو و آرتان بعد از ما بياين. فيلمبردار گفت از وقتي که مي رين بيرون از آسانسور، مي خواد ازتون فيلم بگيره. حواستون باشه قشنگ و عاشقونه بياين بيرون.
بعد از اين حرف چشمکي به هر دوتامون زد و رفتن. تکيه دادم به ديوار کنار آسانسور و با پاشنه ي پام مشغول ضرب گرفتن روي زمين شدم. حتي به آرتان نگاهم نکردم. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
ـ انگار جدي جدي لباس اندازته.
ـ پَ نَ پَ شوخي شوخي يه ذره تو روش خنديدم تا اندازه ام شد، وگرنه هي قر مي اومد سرم.
چنگي توي موهاش زد و گفت:
ـ دخترا همش فکر مي کنن گوله نمکن.
ـ پسرا هم همش فکر مي کنن خداي جذابيتن و همشون اعتماد به نفس کاذب و غرور حال به هم زن دارن.
ـ واسه همينه که مي ميرين واسه غرور پسرا؟!
ـ حالا که پسرا دارن تلپ تلپ غش و ضعف مي کنن واسه دختراي مغرور.
با باز شدن در آسانسور بحث ادامه پيدا نکرد و هر دو سوار شديم. در آسانسور داشت بسته مي شد که يه دفعه آرتان خم شد و سريع دنباله ي لباسم و کشيد داخل. اگه جمعش نکرده بود لباس جر خورده بود. بايد تشکر مي کردم، ولي اصلا به روي خودم نياوردم. لباس و رها کرد و زير لب غر زد:
ـ دست و پا چلفتي.
ـ نخود هر آش. شايد من مي خواستم لباسم پاره بشه اين مجلس حال به هم زن به هم بخوره از شر تو راحت بشم.
ـ تو؟! تو از شر من راحت بشي؟ تو از خداته با من باشي، اين اداهات هم همش فيلمه.
ـ آرتان در خواب بيند پنبه دانه. آرزو که بر جوانان عيب نيست پسر جون.
ـ اي واي مادر ببخشيد، تاريک بود موي سفيدتون رو نديدم!
صداي ضبط شده ي خانومه توي آسانسور گفت:
ـ لابي.
در داشت باز مي شد، سريع اومدم بيرون که حس کردم لباسم گير کرده و داره کشيده مي شه. چون سرعتم زياد بود و تقريبا با حالت دو از آسانسور پريدم بيرون، تعادلم و از دست دادم، سرش و فرو کرد توي گوشم و زمزمه وار گفت:
ـ دختره ي لوس از خودراضي دست و پا چلفتي.
قبل از اين که ولم کنه، توي همون حالت گفتم:
ـ معلومه لوس کيه، يکي يه دونه، خل و ديوونه.
سپس با خشونت دستاش و پس زدم. تازه متوجه شدم نگاه همه به خصوص لنز دوربين روي حرکات ماست. به ناچار لبخند زدم. آرتان هم فقط براي اين که مي دونست اين فيلم و بعدا مامانش مي بينه، بازوش و آورد جلو و از لاي دندوناي به هم فشرده اش غريد:
ـ بگير دستم و تا بعدا حاليت کنم خل و ديوونه کيه!
بازوهاي محکم مثل سنگش و گرفتم توي دستم و با همون لبخند کذايي رو به دوربين آهسته گفتم:
ـ لازم نيست حاليم کني کيه، مي دونم تويي!
کارد مي زدي خونش در نمي اومد. قدم هاش سرعت گرفت. مي خواست هر چه سريع تر سوار ماشينش بشه، که با تذکر فيلمبردار دوباره سرعتش و کم کرد. آخــــي چه حرصي داشت مي خورد بدبخت. حالا تازه اولشه آرتان خان، صبر کن دارم برات!
شايان و ماني و آتوسا و بنفشه و شبنم يه گوشه ايستاده بودن و ما رو نگاه مي کردن. براي شايان و ماني دست تکون دادم و بلند گفتم:
- سلام آقايون خوش تيپ.
هر دو جلو اومدن و ماني با شعف گفت:
- خودتي زلزله؟! چه کردي؟!
- مي دونم قشنگ شدم ولي اين قدر ازم تعريف نکن. الان آب مي شم مي رم توي زمينا.
- تو که کلا نصفت تو زمينه.
عصبي داد زدم:
-من کجام کوتوله است؟!
ماني غش غش خنديد و گفت:
- زلزله، منظورم از اين که نصفت تو زمينه اينه که خيلي تخسي.
نفس راحتي کشيدم و گفتم:
- هــــان! ترسيدما.
شايان که انگار اونم توسط شبنم دهن لق فهميده بود اين ازدواج صوريه، به خودش اجازه داد ابراز وجود کنه و گفت:
- نه بابا ترسا تو که ماشاا... عين مانکنا هم قد بلندي هم خوش استيل.
اگه وقت ديگه اي بود چنان نگاش مي کردم که حساب کار دستش بياد ولي حالا جلو آرتان بدم نمي يومد يه کم تحويلش بگيرم. به خاطر همين گفتم:
- واي مرسي شايان. تو هميشه به من لطف داري. خودتم فوق العاده شدي!
شايان پسر جذابي بود. قد بلند و خوش هيکل. مردونه خنديد گفت:
- چشمات قشنگ مي بينن.
رو به ماني گفتم:
- نيمايي چطوره؟!
ماني جا خورد. انتظار نداشت جلوي آرتان حرفي از نيما بزنم. با چشمش اشاره اي به آرتان کرد و سرسري گفت:
- خوبه. برين ديگه مهمونا منتظرن. عاقد هم الان مي ياد.
با لبخندي موذيانه از اونا فاصله گرفتيم. اخماي آرتان بد رقم توي هم فرو رفته بود. بايد مي ترسيدم ولي ديگه ازش ترسي نداشتم. چي کارم مي تونست بکنه؟ فوقش دو تا داد مي زد منم بلندتر جوابش و مي دادم و خلاص! نزديک ماشين که رسيديم به دستور فيلمبردار در ماشين رو براي من باز کرد و من با کلي لفت دادن و ناز و ادا و کرشمه سوار شدم. بچه ها فکر مي کردن دارم براي آرتان ناز مي کنم و بلند بلند مي خنديدن. خبر نداشتن دارم روي اعصاب آرتان دراز نشست مي رم. وقتي نشستم اين بار نوبت اون بود که در و محکم به هم بکوبه. خنده ام گرفت و بلند بلند خنديدم. از در ديگه سوار شد و غريد:
- چيز خنده داري هم وجود داره؟!
- آره خب. قيافه خشم آگين شما.
لبخندي موذيانه زد و گفت:
- قيافه ترس آگين شما هم شب خنده داره. اونم چه خنده اي!
ديگه نترسيدم، چون مي دونستم اين حرفا رو مي زنه تا من بترسم و اون بخنده بهم. اينم شده بود نقطه ضعف من دستش. از اين رو با خونسردي گفتم:
- از اين عرضه ها هم نداري آخه.
چشماش گرد شد و با تعجب نگام کرد. باورش نمي شد اين جوري جوابش و داده باشم. بعد از چند لحظه سکوت در حالي که سرعتش رو بيشتر مي کرد گفت:
- خيلي شجاع شدي! فکر نمي کني به ضررت باشه؟!
- شجاعت هيچ وقت به ضرر کسي نبوده، ولي اين شجاعت نيست. اين ريز ديدن توئه.
برخلاف بار قبل عصبي نشد. لبخندي گوشه لبش و کج کرد و گفت:
- باشه خانوم، از قديم گفتن فلفل نبين چه ريزه...
- اين قدر واسه من کري نخون آرتان. تو امشب بار آخريه که داري منو مي بيني. نمي خوام ديگه توي اين مدتي که قراره کنار هم باشيم حتي چشمم بهت بيفته و نمي خوام بذارم رنگم و ببيني.
- واي نکن اين کار و با من! نمي گي من تو رو يه روز نبينم از غصه دق مي کنم مي ميرم؟!
به دنبال اين حرف قهقهه اش فضاي ماشين رو پر کرد. لجم گرفت و ترجيح دادم ديگه حرفي نزنم. من دوست داشتم بيشتر عملي آرتان رو زجر بدم. کلامي اکثر اوقات جلوش کم مي آوردم.
بالاخره ماشين به در باغ رسيد. رسيدن همان و شروع شدن برنامه هاي خاص همان. اول از همه جلوي ماشين عروس يه عده دختر و پسر با لباس محلي شروع کردن به لزگي رقصيدن. اومدم پايين و محو تماشاي اونا شدم. کيف کرده بودم و همه چي از يادم رفته بود. يه پنج دقيقه اي اونا برامون محلي رقصيدن تا اين که آهنگشون تموم شد. بعد از کنار رفتن اونا گاوي جلوي ماشين سر بريده شد و من با چندش از روي خونش رد شدم. آرتان هم به دستور فيلمبردار پشت سر من در حالي که دنباله پيراهنم رو گرفته بود مي يومد. وارد باغ که شديم هفت تا دختر پسر کوچولو جلومون راه افتادن و روي يه قاليچه قرمز که تا جايگاه عروس و داماد پهن شد بود تند تند گلبرگ هاي گل مريم مي ريختن و هلهله مي کردن.
خداي من! چقدر قشنگ بود. آرتان واقعا سنگ تموم گذاشته بود. به خصوص که کنار قاليچه شمع هاي رنگي روشن شده بود و من کلا عاشق شمع بــــودم. اين قدر محو تماشاي اين برنامه ها شده بودم که نفهميدم پنجه هاي آرتان کي توي دست من قفل شدن. تازه وقتي فشاري به دستم وارد آورد و اشاره کرد بايد بشينم متوجه دستش شدم و با تعجب نگاش کردم. نمي دونم چرا يهو مهربون شده بود. در گوشم پچ پچ کرد:
- اينم يکي از دستوراي اين فيلمبردار بداخلاقه است ديگه.
از لحنش خنده ام گرفت و نشستم کنارش. در گوشش گفتم:
- عزيز تو رو خدا، تو رو به ارواح خاک مامان گريه نکن منم گريه ام مي گيره هــــا. عزيز بس کن جون ترسا. همه چيز و به هم مي زنمــــا.
همه از ديدن اين صحنه متاثر شده بودن و توي چشم همه اشک جمع شده بود. بالاخره عزيز تونست خودش و کنترل کنه و با بوسيدن پيشونيم از من جدا بشه. حق داشت اين قدر بيتابي کنه، بعد از من خيلي تنها مي شد. بعد از اون بابا گفت:
- جاي مامانت خيلي خاليه دخترم. کاش بود و از ديدن تو توي لباس به اين قشنگي غرق لذت مي شد. ايشاا... خوشبخت بشي ته تغاري.
بابا اون قدر هم که فکر مي کردم خبيث نبود. از شنيدن حرفاش، از يادآوري نبود مامان، از مهربونيِ بابا، بغض به گلوم چنگ انداخت. چونه ام که شروع به لرزش کرد. فشارش خيلي خفيف بود و نمي دونستم که آيا واقعا اين اتفاق افتاده يا من توهم زدم. بابا منو ول کرد و رفت طرف آرتان. با هم دست دادن و بابا در گوشش چيزي پچ پچ کرد. فکر کنم سفارش منو مي کرد. آرتان هم فقط سرش رو تکون داد و اخم هاش بيشتر درهم شد. بعد از بابا نوبت نيلي جون و باباي آرتان بود. اين قدر فشارم دادن و قربون صدقه ام رفتن که ديگه آب لمبو شدم.
بالاخره قربون صدقه ها و سلام و احوالپرسيا تموم شد و من و آرتان تونستيم راحت بشينيم. عاقد هم اومد و شروع کردن به خوندن صيغه عقد. نيلي جون و يکي از دختراي فاميل آرتان اينا يه حرير سفيد رو گرفته بودن روي سرمون و آتوسا با نيش گشاده مشغول قند سابيدن شد. عاقد تذکر داد که کسي دستاش رو توي هم گره نکنه. چه حرفا! اينا همه اش خرافاته؛ ولي نمي دونم چرا بي اراده دستام و از هم باز کردم و ديگه تو هم نپيچوندمشون. دستاي آرتانم باز روي پاش بود. ما که مي دونستيم قراره يه روز همه چي تموم بشه پس چرا ما هم دستامون رو باز کرده بوديم؟! بعد از سه بار خودندن خطبه و هر بار جواب دادن آتوسا که عروس رفته برقصه و عروس رفته دور دور و چه مي دونم از اين مزخرفات، بالاخره نوبت بله گفتن من رسيد. قبل از اين که فرصت کنم چشمم و از روي آيه هاي سوره نور بردارم و بله رو بگم، بنفشه بلند گفت:
- عروس زير لفظي مي خواد.
خنده ام گرفت. قرآن و بستم و به آرتان نگاه کردم. انتظار داشتم فراموش کرده باشه و الان ضايع بشه، بعد همه براش دست بگيريم بهش بخنديم، ولي آرتان در کمال خونسردي دست توي جيب کتش کرد و جعبه اي ازش خارج کرد و به نرمي جعبه مخملي شيک رو توي دست من گذاشت. فقط نگاش کردم. باورم نمي شد حتي به اين چيزا هم فکر کرده باشه. خداييش آرتان بعضي وقتا خيلي آقا مي شد. جعبه رو توي دستم فشردم و در جواب عاقد که براي بار چهارم داشت مي پرسيد:
- عروس خانوم وکيلم؟!
گفتم:
- با اجازه پدرم و روح مادرم... بله!
شايد اولين عروسي بودم که از روح مادرش هم اجازه مي گرفت و همين باعث شد دوباره همه چهره ها غمگين بشه. ولي يه عده هم شروع به هلهله و دست زدن کردن که جو رو عوض کنن. داشتم به چشم و ابروهاي بنفشه و شبنم که برام خط و نشون مي کشيدن مي خنديدم که يه دفتر گنده گذاشتن روي پام و گفتن امضا کن. لامصب هر چي امضا مي کردم تموم هم نمي شد، ولي بالاخره تموم شد و دفتر و دادن به آرتان. بنفشه و شبنم شيرجه زدن کنارم و درحالي که تند تند بوسم مي کردن و تبريک مي گفتن ازم خواستن که هديه آرتان رو باز کنم. خودمم کنجکاو بودم. در جعبه رو که باز کردم يه گردنبند داخل جعبه بهم چشمک مي زد. يه گردنبند ظريف از طلاي سفيد. شبنم پلاکش رو چنگ زد و گفت:
- يه چيزي روش نوشته.
شبنم با هيجان گفت:
- چي نوشته؟ نوشته دوستت دارم؟
زدم پس کله اش و و گفتم:
- هيشکي هم نه و آرتان!
بنفشه يه کم پلاک و عقب جلو کرد تا موفق به خوندن شد و سپس با لب و لوچه اي آويزون گفت:
- خاک تو گور بي احساسش کنم.
- چي نوشته؟!
- نوشته قرارمون يادت نره.
دندونام و روي هم فشردم. لعنتي! حتي اين جا هم نيش خودش و زد. آرتان که از امضاها فارغ شده بود رو به بنفشه گفت:
- اگه لطف کنين اون زنجير و بدين تا ببندم دور گردن ترسا ممنون مي شم.
اين قدر مودبانه درخواستش و مطرح کرد که بنفشه لال شد و زنجير و گذاشت کف دستش. مي خواستم بزنم زير دستش و بگم هديه ات ارزوني خودت؛ ولي نه! اين کار درست نبود. اون وقت فکر مي کرد دل من پيشش گيره و شروع مي کرد به آزار دادنم. بايد نشون مي دادم که هيچي برام مهم نيست. قفل زنجير و که توي گردنم بست سرش و جلو آورد و در گوشم گفت:
- قرارمون يادت نره خانوم کوچولو.
خواستم جوابش و بدم که شبنم دستم و کشيد و گفت:
- پاشو، پاشو بايد برقصيم.
- چي و برقصيم؟ يه عالمه آدم وايسادن تو صف به من هديه بدن. بذار همش و جمع کنم بعد ميام مي رقصم.
- اَه، زود باش بابا.
با کنار رفتن شبنم سيل هديه ها به طرفم سرازير شد. تبديل شدم به يه تنديس از طلا. بعد از گرفتن هديه ها و دست کردن حلقه ها نوبت به خوردن عسل رسيد. چقدر براي اين عسل نقشه کشيده بودم. نيلي جون با لبخند ظرف عسل و جلوي دست آرتان گرفت و گفت:
- دهن خانومت شيرين کن مامان جان.
آرتان لبخندي به مادرش زد و انگشتش رو با ژست خاصي داخل ظرف عسل کرد و آورد سمت دهن من. من هم عسل گذاشتم دهنش . بعد از اونم به بهونه اين که دوستش داره صداش مي کنه از جا پريد و در رفت. بنفشه و شبنم سريع جاش و گرفتن و شروع کردن به سوال کردن که چي شد آرتان يهو سرخ شد. با خنده براشون تعريف کردم و هر سه شروع کرديم هر هر خنديدن. با شروع يه آهنگ خيلي شاد و قشنگ دست دوستام و گرفتم و سه تايي رفتيم وسط. رقصيدن با لباس عروس خيلي سخت بود برام، ولي بازم نمي تونستم از رقص بگذرم. رقاصي بودم واسه خودم! دور و برم خيلي شلوغ شده و همه داشتن توي يه حلقه دورم مي رقصيدن. هر از گاهي هم يکي مي يومد جلوم و دوتايي مي رقصيديم. بعد از تموم شدن آهنگ ميون دست و سوت بچه ها رفتم نشستم. داشتم اطراف و ديد مي زدم که چشمم افتاد به نيما. تنها سر يه ميز نشسته بود و با حالت مغمومي زل زده بود به من. دلم براش ريــــش شد. اگه با نيما ازدواج کرده بودم حداقل اين قدر دردسر نداشتم و حرص نمي خوردم. ولي ديگه کار از کار گذشته بود و من الان زن آرتان بودم. زن آرتان! آرتان الان شوهر من بود! چه واژه هاي غريب و بيگانه اي. اصلا حس خوبي نداشتم نسبت به اين کلمات. نگاه غمگين نيما آتيش به جونم مي زد. با نگاه دنبال آرتان گشتم. سر ميز يه خونواده چهار نفري نشسته بود. يه خانوم و آقا بودن با دوتا دختر. يکي از دخترها سن زيادي نداشت ولي اون يکي تقريبا بيست و سه چهار ساله مي زد. در حد مرگ هم خوشگل بود. دختره خيلي پکر بود و آرتان داشت باهاش آروم آروم حرف مي زد.. خون به صورتم دويد. پسره ي... خدايا منو بکش از دست اين راحت بشم. چرا برام مهم بود؟! خدايا منو نسبت به آرتان مثل سنگ کن. بذار همه کاراش برام بي اهميت باشه. چرا الان بايد از ديدنش کنار يه نفر ديگه احساس ضعف کنم؟ چرا بايد ناراحت بشم؟ خدايا چرا دارم حسودي مي کنم؟ . آرتان يه لحظه نگاهش توي نگام گره خورد و نمي دونم چي توي نگام ديد که پوزخندي زد. سريع از جام بلند شدم و رفتم سمت ميز نيما. من نبايد کم مي آوردم. نيما با ديدن من جا خورد و گفت:
- اين جا اومدي واسه چي ترسا؟!
نشستم کنارش و با مهربوني گفتم:
- اومدم حال تو رو بپرسم نيمايي.
- برو ترسا. برو يه وقت آرتان خوشش نمي ياد اذيتت مي کنه ها.
- نگران نباش. اون خودشم تو عشق و حالش غرقه.
سرش و زير انداخت و گفت:
- آره ديدمش بي لياقت رو. اگه من جاش بودم...
- اگه تو جاش بودي چي مي شد؟!
زل زد توي چشمام و گفت:
- يه لحظه هم از کنارت تکون نمي خوردم ترسا. دوست داشتم همين جور توي بغلم بگيرمت و باهات برقصم.
يهو انگار فهميد چي گفته، عصبي شد و گفت:
- برو ترسا من حالم خوب نيست. برو نذار گناه کنم. تو ديگه از امشب شوهر داري.
- نيما من که بهت گفتم...
- درسته، درسته. همونم منو سر پا نگه داشته ولي بالاخره عقد شما اون بالاها ثبت شده. الان نگاه کردن به تو، فکر کردن به تو، حرف زدن با تو گناهه ترسا. من صبر مي کنم تا روزي که ازش جدا شدي. صبر مي کنم برات خانومم. حالا برو، بـــــرو.
ديدم نيما داره عذاب مي کشه. براي همينم از جا بلند شدم و دوباره راه افتادم طرف جايگاه عروس داماد. وسط راه بودم که شايان پريد جلوم و گفت:
- عروس خانوم حالا که داماد غرق خوشي هاي خودشه افتخار مي دين يه دور با اين حقير برقصين؟!
نگاهم کشيده شد سمت آرتان. خداي من سر ميز نبود. نه آرتان و نه اون دختره. شايان که نگاه سرگردانم رو ديد گفت:
- وسط پيست رقصه.
نگاه که کردم ديدم داره باهاش مي رقصه. چقدر عاشقانه. چقدر نزديک. لعنتي! آشغال. شايان دستم و گرفت و گفت:
- توام به من افتخار بده.
سري تکون دادم و باهاش رفتم وسط. چرا وقتي آرتان همين شب اول هم حتي نمي تونه وفادار باشه من باشم؟! دوتايي شروع به تکون خوردن کرديم. آهنگ ملايم بود و خيلي هاي ديگه هم داشتن مي رقصيدن، ولي خيلي مسخره بود! عروس با يه پسر ديگه، داماد با يه دختر ديگه! شده بوديم مايه مسخرگي مردم! شايان گفت:
- شنبه مي ياي دفترم؟!
- آره حتما.
- هر کاري از دستم بر بياد برات انجام مي دم.
- لطف مي کني.
در همون حين نگاهم افتاد به آرتان. يا باب الحوايج! چنان داشت نگام مي کرد که سکته کردم. چراغا هم خاموش بود و جز برق نگاه عسليش که خرمن خرمن مي سوزوند چيزي مشخص نبود. چش بود که مثل سگ به من نگاه مي کرد؟! عين سگي در کمين طعمه. توي همون تاريکي يهو حس کردم دستم کشيده شد. اومدم جيغ بزنم که صداي آتوسا کنار گوشم بلند شد :
- نترس خره منم.
- منو کجا مي بري آتوسا؟! سکته کردم به خدا.
- بيا حرف نزن.
داشت به آرتان نزديک مي شد. خواستم خودم و عقب بکشم که آتوسا دستم و محکم تر گرفت و تا رسيد به آرتان دست آرتان و هم گرفت و از توي بغل اون دختره که حالا راحت تر مي تونستم قيافه خوشگلش و ببينم کشيد بيرون. آرتان هم با تعجب به آتوسا نگاه کرد و گفت:
- اتفاقي افتاده آتوسا خانوم؟!
آتوسا با عصبانيت گفت:
- خجالت نمي کشين شما دو تا؟ الان يعني بايد با هم برقصين.
. آرتان غريد:
- نيلي کم بود آتوسا هم اضافه شد!
غر زدم:
- له مي شم.
آرتان پوزخندي زد. توي همون لحظه نگاهم افتاد به بنفشه بي شرف و بهراد دوست آرتان! پس دوستاشم بودن! چطور راضي شده بود به اونا بگه؟ اين که نمي خواست دوستاش بفهمن قضيه رو. اي آب زير کاه موذي! معلوم نيست چي رفته به دوستاش گفته. چند لحظه در سکوت گذشت تا اين که آرتان با صداي خشنش در گوشم غريد:
- خوش مي گذشت انگار زيادي بهتون. خواهرت عيشت و به هم زد؟
- به شما که بيشتر داشت خوش مي گذشت.
- حداقل من به يه نفر راضيم. .
نکبت حواسش به همه کاراي منم بوده! تاريکي رو بهونه کارم کرد و پاشنه کفشم رو گذاشتم روي پاش. چشماش و از درد بست و گفت:
- من موندم وقتي بلد نيستي چه اصراري داري برقصي؟ له کردي پام رو.
- فداي يه تار موهام.
- از زبون کم نياري ها.
- نه، نگران نباش.
اين بار خنده اش گرفت و فشار دستش ملايم تر شد. عاشق آهنگ آرامش بهنام صفوي بودم و اون لحظه اين بهترين گزينه بود. بايد از آتوسا تشکر مي کردم.
چشات آرامشي داره که تو چشماي هيشکي نيست
مي دونم که توي قلبت به جز من جاي هيشکي نيست
چشات آرامشي داره که دورم مي کنه از غم
يه احساسي بهم ميگه دارم عاشق مي شم کم کم
تو با چشماي آرومت بهم خوشبختي بخشيدي
خودت خوبي و خوبي رو داري ياد منم مي دي
تو با لبخند شيرينت بهم عشق و نشون دادي
تو روياي تو بودم که واسه من دست تکون دادي
از بس تو خوبي مي خوام باشي تو کل روياهام
تا جون مي گيرم با تو باشي اميد فرداهام
از بس تو خوب مي خوام باشي تو کل روياهام
تا جون مي گيرم با تو باشي اميد فرداهام
چشات آرامشي داره که پا بند نگانت مي شم
ببين تو بازي چشمات دوباره کيش و مات مي شم
بمون و زندگيم و با نگاهت آسماني کن
بمون و عاشق من باش بمون و مهربوني کن
تو با چشماي آرومت بهم خوشبختي بخشيدي
خودت خوبي و خوبي رو داري ياد منم مي دي
تو با لبخند شيرينت بهم عشق و نشون دادي
تو روياي تو بودم که واسه من دست تکون دادي
از بس تو خوبي مي خوام باشي تو کل روياهام
تا جون مي گيرم با تو باشي اميد فرداهام
چه آهنگ عاشقونه اي بود. دلم نمي خواست آهنگ تموم بشه ولي بالاخره آهنگ تموم شد. صداي دست و سوت کر کننده بود. صداي شبنم و بنفشه کنار گوشم بلند شد:
- بابا دل بکن.. حالا خوبه فقط رقصيدين با هم.
خنديدم و گفتم:
- خفه شين بابا.
هر سه با هم نشستيم روي سه تا صندلي و بنفشه گفت:
- خب، چطور بود؟
- چي؟
- رقصيدن با آرتان خوش تيپ؟
- خودت چي؟ رقصيدن با بهراد خوش تيپ چطور بود؟
گونه هاي بنفشه رنگ گرفت و سرش و انداخت زير. شبنم گفت:
- چه خجالتيم مي کشه! نبودي ببيني ترسا اون لحظه که بهراد بهش پيشنهاد داد چه جوري نيشش شل شد و دويد وسط.
بنفشه مشتي نثار شبنم کرد و گفت:
- کوفت، من کي ذوق کردم؟
- من گفتم ذوق کردي؟! گفتم نيشت شل شد. پس معلومه ذوقم کردي!
من و شبنم مي خنديديم و بنفشه حرص مي خورد. گفتم:
- خب حالا حرص نخور. بگو ببينم چطور بود؟! چي مي گفت؟!
- زر مي زد.
- يعني چي؟ چه زري؟
- شماره اش رو داد.
- اوه، پس تمومه ديگه.
- اَه گمشو. نخيرم، گفتم بايد فکر کنم.
- فکر کردن نداره که، جواب تو از الان معلومه.
- خيلي بي شرفين شما دو تا!
هر سه خنديديم و بعد يهو بنفشه گفت:
- ترسا به خدا اين آرتان داره جرقه مي زنه.
- يعني چي؟!
- من امشب اين و گذاشته بودم لاي ميکروسکپ، تا لايه هاي درونش و هم کاويدم.
- خب که چي؟!
- اون لحظه که تو آرايشگاه ديديمت و ريختيم سرت تو اصلا لحظه اول قيافه آرتان و ديدي؟!
- نـــــه.
- ولي من خوب تو نخش بودم. نمي دوني چه جوري ماتش برده بود رو صورتت. حواست رو امشب حسابي جمع کن.
- برو بابا توهم زدي! اين اصلا حواسش به من نبود.
- تو نديدي خـــــره، من ديدم.
- خب حالا که چي؟!
- حلقه که کرد توي دستت يه جور عجيبي نگات کرد
- بعدم پا شد رفت سر ميز اون دختره.
- آمار اون و هم درآوردم. دختر خالشه، ولي رابطشون و نتونستم کشف کنم.
- مطمئن باش يه رابطه عاشقانه است.
- برو بابا! اگه رابطه عاشقانه بود که اون لحظه که تو رفتي نشستي سر ميز نيما قيافه اش اين جوري نمي شد.
خنديدم و گفتم:
- اينايي که گفتي همش توهمه. من نمي خوام از هيچ حرکت آرتان براي خودم چيز خاصي تعبير بکنم چون هدفم اصلا آرتان و داشتن اون نيست؛ هدف من رفتن از ايرانه، تمام!
- از بس خري.
- لطف داري تو.
بهراد بنفشه رو صدا کرد و اون هم با شادي از ما عذر خواهي کرد و رفت سمت بهراد. من و شبنم نگاهي به هم کرديم و غش غش خنديديم. خندهمون که ته کشيد رو به شبنم گفتم:
- راستي نگفتي کوه چه خبر؟! خوش گذشت؟!
- نه اصلا.
- چرا؟!
- برعکس اون همه اصراري که کرد براي رفتنمون، اون جا مثل سگ شده بود. اصلا محل نمي ذاشت، منم از اون بدتر.
- نشونه خوبيه.
- يعني چي؟!
- اون خواست تو بري تا با له کردن غرور تو غرور له شده خودش و ترميم کنه ديگه خره. چرا نمي فهمي؟
- يعني دليلش فقط همين بود؟!
- آره. اگه تو جلوش کم مي آوردي اون به هدفش مي رسيد و دوباره واسه تو طاقچه بالا مي ذاشت. کم که نياوردي؟
- نه بابا يه بارم نگاش نکردم. تازه هي هم غر مي زدم به مامانم که برگرديم من درس دارم. آخرم ما زودتر از همه برگشتيم. اون لحظه خداييش قيافه اردلان خيلي عجيب شده بود. انگاز خيلي عصبي بود.
- ديگه آخراي عمرشه.
- اِ، خدا نکنه.
- غرورش و مي گم بوزينـــــه.
- عروس شدي هنوز بيشعوري.
- مگه لباس عروس رو با شعور مي فروشن؟ پس اين تقلبيه لابد، چون چيزي روش نداشت.
دوتايي غش غش خنديديم و با شروع آهنگ شاد بعدي دوباره رفتيم وسط و مشغول رقص و پايکوبي شديم. انگار نه انگار که عروسي خودمه. درست مثل اين که منم اون جا مهمون بودم مي خنديدم و شادي مي کردم. وقت خوردن شام که شد نيلي جون با شادي اومد سمتم و گفت:
- ترسا جون ميز غذاي تو و آرتانم آماده است. آرتان منتظر توئه گلم. بدو منتظرش نذار.
گونه اش و محکم بوسيدم و گفتم:
- به روي چشمام نيلي جـــــون.
همراه نيلي جون رفتم به سمت اونج ايي که آرتان ايستاده بود. با ديدن ما قدمي به سمتمون اومد و در حالي که زل زده بود توي چشماي من گفت:
- کجايي عشق من؟! نمي گي اين همه وقت شوهرت و مي ذاري مي ري ترساي خونش مي ياد پايين يه بلايي سرش مي ياد؟! نيلي جون... يه کم عروست و دعوا کن، بگو منو تنها نذاره.
نيلي جون به دفاع از من گفت:
- حالا نيست تو خيلي هم تنها بودي؟ همش يا داشتي به درد و دلاي طرلان گوش مي کردي يا توي جمع دوستات بودي. بميرم واسه عروسم که يعني شوهر کرده! پسر تو نمي فهمي دختر ناز داره؟ اون که نبايد بياد طرف تو، تو بايد بري طرفش.
در کسري از ثانيه آرتان رو به مامانش گفت:
- نيلي جون من، ترساي من با همه دخترا فرق داره. نه به من شک داره، نه نيازي داره به اين که من نازش و بکشم.
نيلي جون با ديدن گونه هاي گل انداخته من خنديد و از ما فاصله گرفت. سريع از تو بغل آرتان اومدم بيرون و خيلي خونسرد گفتم:
- ميز شام ما کجاست؟ مردم از گشنگي.
- با اون همه ورجه وورجه که تو کردي بايد هم گرسنه باشي.
- به شما مربوط نيست. ميز و نشون بده.
- مگه من گارسونتم؟ اين چه طرز حرف زدنه؟
زير چشمي که نگاش کردم ديدم کارد بزني خونش در نمي ياد. لبخند موذيانه اي زدم و گفتم:
- يه کم شبيه هستي، ولي نه کاملا.
- خير! شما دنده تون مي خاره.
نگاش کردم که خنده اش گرفت و در سالن رو برام باز کرد. يکي از اتاقاي داخل ساختمون رو ديزاين کرده بودن براي عروس و داماد. غر غر کردم:
- من جلوي فيلمبردارا غذا زهرمارم مي شه. بگو گمشن بيرون.
بدون حرف رفت نشست سر جاش. لجم گرفت و منم رفتم نشستم. اين قدر گشنه ام بود که نمي تونستم لج کنم هيچي نخورم. بعدش لج کنم که چي بشه؟ نيست که براش خيلي هم مهمه من حتما غذا بخورم؟! فيلمبردار دوباره وارد شد و دستورات مسخره اش شروع شد:
- آقاي داماد غذا رو يواش ببرين سمت دهن عروس خانوم.
- عروس خانوم شما يه کم ناز کنين هي سرتون رو ببرين عقب.
- آقاي داماد شما دستتون رو بکشين روي صورت عروس خانوم و نوازشش کنين تا دهنش و باز کنه.
حالم واقعا ديگه داشت بد مي شد. نمي ذاشتن آدم يه لقمه غذا رو درست کوفت کنه. اين قدر رفتاراي من و آرتان مصنوعي بود که خودم خنده ام گرفته بود. بالاخره بعد از دو ساعت اين وري کن و اون وري کن گفتن، دست از سر ما برداشت و رفت بيرون تا ما تونستيم راحت غذامون رو بخوريم. وسط خوردن پرسيدم:
- چي شد که به دوستات گفتي؟
يه تکه از ژيگو رو زد سر چنگالش و گفت:
- چرا نبايد مي گفتم؟!
- اون شب که بهت گفتم بيا بريم پاتوق.
- اون موقع دليلي نداشت بفهمن. من به همشون ديشب گفتم.
- چــــــرا؟!
فقط نگام کرد و هيچي نگفت. اين يعني فضولي بيجا ممنوع، لال مرگ بگير، اين قدرم حرف نزن، بذار غذامون و کوفت کنيم. شونه اي بالا انداختم و مشغول خوردن شدم. بعد از تموم شدن غذا نيلي جون اومد دنبالمون و گفت:
- بچه ها راه بيفتين ديگه. همه توي ماشيناشون منتظر نشستن تا دنبال ماشين شما بوق بوق راه بندازن.
آرتان سرش و فشرد و بدون حرف رفت به سمت پارکينگ ماشينا. منم به کمک نيلي جون دنبالش راه افتادم. همه هنوز راه نيفتاده چراغ کنتاک ها رو روشن کرده و داشتن بوق مي زدن. از کل مراسم عروسي فقط عاشق عروس کشونش بودم. خداييش خيلي خوش مي گذشت. فقط اگه اين عنق خان به من اجازه خوش بودن رو مي داد و گازش و نمي گرفت زرت بره خونه. لباسم و جمع کردم و سوار ماشين شدم. نشسته بود پشت فرمون و اخماش هم حسابي تو هم بود. ترجيح دادم حرفي نزنم. قبل از اين که راه بيفته، بنفشه از شيشه خم شد تو و يه سي دي انداخت روي پام و و رو به آرتان گفت:
- ورژن جديده. گوش کنين حال کنين.
اين و گفت و رفت. با شادي ضبط رو روشن کردم و سي دي رو چپوندم توي ضبط. آرتان هم بي توجه به حرکات من راه افتاد. سيل ماشين ها دنبالمون روان شدن. صداي تتلو که پيچيد توي ماشين بي اراده شروع کردم به بالا و پايين کردن هيکلم و بشکن زدن. آرتان از گوشه چشم نگام کرد و سري به نشانه تاسف تکون داد. بي توجه بهش صداي ضبط رو بلندتر کردم و دستم و هم از شيشه بيرون بردم. سرعت ماشين و بيشتر کرد و شيشه رو هم داد بالا. اعتراض کردم و گفتم:
- شيشه رو واسه چي دادي بالا؟ مي خواستم دستم بيرون باشه.
- سرعت ماشين بالاست. اين فک و فاميلمون که هيچ کدوم حالت طبيعي ندارن، يه موقع مي خوان از راست سبقت بگيرن دستت بيرون که باشه يهو به خودت مي ياي مي بيني ديگه دست نداري.
- اِ، خدا نکنه.
- همينه ديگه.
چنان با سرعت از بين ماشينا لايي مي کشيد که هيجانم رفته بود روي دويست. عاشق سرعت بودم. يهو گفتم:
- آرتـــــان؟
در همون حالت که اخم هم روي پيشونيش بود گفت:
- بله؟
- مي شه بذاري من بشينم؟!
- چي؟!
- بذار من بشينم پشت فرمون.
پوزخندي زد و گفت:
- ديگه چي؟!
- پيچ پيچي. خب بذار ديگه. هوس رانندگي کردم خفــــن.
- تو اصلا تو عمرت تا حالا پشت فرمونن فراري نشستي؟ از پرشيا بيشتر که سوار نشدي.
بهم برخورد. انگار داشت ثروتش و به رخم مي کشيد. همه هيجانم فروکش کرد. ساکت نشستم سر جام. کاش مي شد با يه چيزي بخوابونم توي صورتش تا عقده هام خالي بشه. يه دفعه سرعت ماشين کم شد. کم و کمتر تا اين که ايستاد. با تعجب نگاش کردم که گفت:
- بپر پايين.
- چي؟!
- مگه نمي خواستي بشيني پشت فرمون؟ خب بيا بشين ديگه، چقدر لفتش مي دي؟
مي خواستم بگم ديگه نمي خوام ولي نمي شد. بدجـــــور هوس رانندگي کرده بودم. با ذوق پريدم پايين و نشستم پشت فرمون. دنده اتوماتيکم واسه خودش صفايي داشتـــــا.
ماشين که راه افتاد ديگه سرعتم دست خودم نبود. آرتان هم خونسرد نشسته بود کنار دستم. انگار اصلا براش مهم نبود که سرعت من هي داره مي ره بالاتر. يه کم که گذشت گره کرواتش رو شل کرد و گفت:
- اين ماشين و هر چي گاز بدي مي ره، ولي دليل نمي شه که تو هي گاز بديا. يه خش به ماشين من بيفته مجبوري همه چيزت و بدي بابت خسارتش.
هيجان و سرعت باعث شده بود قيافه ام بدجنسانه بشه. با نيش باز گفتم:
- فداي تار تار موهام.
و سرعت و بازم بيشتر کردم. ديگه کسي به گرد پامون هم نمي رسيد. تتلو هنوزم داشت عربده مي کشيد. يه کم تو اتوبانا چرخيديم تا بالاخره تصميم گرفتم برم سمت خونه. خوابم گرفته بود و حسابي خسته بودم. پرسيدم:
- خونه ات تو کدوم خيابونه؟!
- بالاخره خسته شدين از دور دور؟
- هر چيزي فقط يه مدت براي آدم جالبه، بعدش آدم و خسته مي کنه.
- از اين حرفا هم بلدي؟
- نه فقط تو بلدي. پرسيدم خونه ات کجاست؟
با پوزخند گفت:
- يعني مي خواي بگي نمي دوني؟!
- نه.
- يعني برات نگفتن خواهرت اينا؟
- نه.
- يعني باور کنم که تو تا حالا پات و هم نذاشتي اون جا؟
- مي خواي باور کن مي خواي نکن، ولي من هيچي راجع به خونه تو نمي دونم.
- برو الهيه.
فکم افتاد، ولي به روي خودم نياوردم و رفتم سمت الهيه. هنوز هم تک و توک ماشين ها دنبالمون بودن. از جمله ماشين بابا و ماني و باباي آرتان و شايان. از روي آدرسي که آرتان داد رفتم و جلوي يه ساختمون بيست طبقه ايستادم. چه جايي هم بود خونه اش! گفتم:
- برم توي پارکينگ؟!
- نه لازم نيست. نگهبان خودش پارک مي کنه.
توي دلم گفتم بابا کلاس! همه از ماشيناشون پياده شده بودن و مي خواستن ما رو بدرقه کنن. عزيز ديگه گريه نمي کرد. انگار خيلي با خودش کلنجار رفته بود. دست منو گرفت و رو به آرتان گفت:
- اين دسته گل و از امشب مي سپارمش دست تو پسرم. اين گل من مادر نداره، مواظب باش دلش و نسوزوني.
آرتان متواضعانه براي عزيز سر خم کرد و گفت:
- عزيز خانوم مثل جفت چشمام مراقبشم.
بعد از عزيز نوبت به آتوسا رسيد. منو محکم بغل کرد و در گوشم گفت:
- من تا صبح بيدارم. اگه مشکلي برات پيش اومد حتما خبرم کن. هر چند که توام عين خودمي، بعيد مي دونم مشکلي واست پيش بياد.
به دنبال اين حرف چشمکي زد و اونم منو سپرد به آرتان و عقب رفت. شبنم و بنفشه هم کلي کرم ريختن و با حرفاي عجق وجق و شرم آورشون خجالتم دادن. بعد از اون بابا اومد جلو و دستمو گرفت. دست آرتان و هم گرفت و گفت:
- پسرم من در حق اين دختر کوچولوم خيلي ظلم کردم. حالا از تو فقط يه چيز مي خوام. دوستش داشته باش اون قدر که لايقشه و خوشبختش کن.
حرف بابا آرتان و يه جور عجيبي کرد. هيچي نگفت. فقط به بابا نگاه کرد و بعدم سر تکون داد. بابا هم دستي سر شونه آرتان زد و بعد از اين که دستم و گذاشت توي دستاي يخ زده آرتان، پيشوني هر دومون رو بوسيد و رفت سريع سوار ماشين شد. انگار نمي خواست شکستن بغضش رو ببينيم. باباي آرتان هم آرتان و به من سپرد و بعد از بوسيدن و تبريک گفتن به هردومون عقب نشيني کرد. نيلي جون عزيزم از زور هق هق نمي تونست حتي حرف بزنه.. خداييش اشک منم داشت در مي يومد. بالاخره نيلي جون از تو بغل آرتان اومد بيرون و بعد از اين که صورت پسرش و غرق بوسه کرد با گريه منو بغل کرد و در گوشم التماسم کرد آرتانش و دوست داشته باشم و مثل يه پسر کوچولو هواش و داشته باشم. داشت از خودم بدم مي يومد. مطمئن بودم آرتان هم همين حس و داره. اين همه اشک و بي تابي همش به خاطر يه ازدواج صوري بود که تازه بعد از به هم خوردنش همه رو بيشتر از الان حتي داغون مي کرد. بعد از اين که همه ما دو تا رو به هم سپردن، آرتان دستم و گرفت و با صداي بم شده گفت:
- بهتره بريم تو تا اينا هم دلشون بياد برن.
اين قدر حالم گرفته بود که سري تکان دادم و هر دو دوشادوش هم وارد ساختمون شديم.
مثل جوجه که دنبال مامانش راه ميفته، دنبالش مي رفتم. لابي ساختمون خيلي خيلي شيک و مدرن بود و اتاقک نگهبان خودش براي خودش يه واحد کامل بود. آرتان سوييچ ماشينش و به دست نگهبان که يه مرد سي چهل ساله بود داد و سفارشات لازم و کرد. نگهبان با شادي گفت:
- تبريک مي گم آقاي دکتر. پس از امشب واحد شما هم دو نفره شد. به شما هم تبريک مي گم خانوم دکتر. اين آقاي دکتر ما گل پسريه واسه خودش. قدرش و بدونين.
قبل از اين که من فرصت کنم حرفي بزنم آرتان با اخم تشکر کرد و رو به من گفت:
- بيا از اين طرف.
لبخندي به نگهبان مهربون زدم و دنبالش راه افتادم. از يه راهرو پيچيد و جلوي در زرشکي رنگ آسانسور ايستاد. بي اختيار از لقبي که نگهبان بهم داده بود لبخند نشسته بود روي لبم. خانوم دکتر! عين خر تي تاپ خورده کيف کرده بودم. در آسانسور که باز شد هر دو وارد شديم و آرتان دکمه بيست رو فشار داد. او لالا! پنت هاوس هم خونه داشتن آقاي دکتر. آرتان با ديدن لبخند من که هنوز اثراتش باقي بود گفت:
- به چي مي خندي؟ تو الان بايد گريه کني.
صادقانه نيشم و بازتر کردم و گفتم:
- به اين مي خندم که از امشب شدم خانوم دکتر.
اول لبخند زد ولي بعد دوباره بي رحم شد و گفت:
- از الان تا روزي که مي ري مي توني با اين لقب کيف کني، ولي زياد بهش دل نبند چون موندگار نيست.
آخ آرتان چه لذتي مي بردم اگه مي شد چشات و با ناخنم بکشم بيرون. شانه اي بالا انداختم و گفتم:
- الان چندان لذتي هم نداره. اون وقتي ازش لذت مي برم که خودم مدرک دکترام و از بهترين دانشگاه کانادا بگيرم آقاي دکتر.
- اوه، بله. هر چند که بعيد مي دونم تو به جايي برسي. به محض اين که بري اون ور همه چي يادت مي ره.
- تنها چيزي که با رفتن من اون ور يادم مي ره تويي آقايي دکتر.
- دوباره تو از اين حرفا زدي ترسا؟ نمي گي قلبم مي ايسته؟!
به دنبال اين حرف غش غش خنديد. با اخم گفتم:
- مردم خيارشور تشريف دارن. خودشون جک ميگن، خودشونم مي خندن.
- از جوک من خنده دار تر قيافه توئه.
لعنتي! آسانسور ايستاد و آرتان در حالي که با لبخند کليدش رو تو دست مي چرخوند پياده شد. دلم مي خواست از پشت يه لگد بزنم توي ماتحتش که هم نونش بشه هم آبش. جلوي واحد صد و ده ايستاد و با کليدش در و باز کرد و رفت تو. قبل از اين که وارد خونه بشم يه نگاهي به شماره واحد کردم و زير لب گفتم:
- يا علي!
سپس آروم پا به خونه آرتان گذاشتم. از در که وارد مي شدي جلوت يه راهرو باريک سه چهار متري بود که کفش پارکت بود و يه قاليچه دست بافت ترکمن دراز پهن شده بود و يه جا کفشي هم کنارش بود و به ديوارهاش هم چند تا قاب خوشگل زده شده بود. بدون درآوردن کفشام راهرو رو طي کردم و رسيدم به نشيمن که يه سالن گرد بود و تلويزيون ال اي دي پنجاه اينچ يه گوشه اش بود. نيم ست بنفش منم جلوش به صورت نيم دايره چيده شده بود. جون مي داد بيفتي روي اين کاناپه آبميوه بخوري تي وي ببيني. يه قاليچه گرد خوش رنگ ياسي هم جلوي نيم ست روي زمين انداخته شده بود. سه تا عکس بزرگ و گنده هم از آرتان به ديوار هاي نشيمن بود که همش با لباس اسپرت بود و قشنگيش اين جا بود که هر سه تا عکسش با لباس بنفش بود.
توي يکي يه کلاه لبه دار کج گذاشته بود روي سرش به رنگ قهوه اي سوخته و يه پيراهن اسپرت بنفش چسبون با يه شلوار مخمل کبريتي همرنگ کلاهش. طبق معمولم يقه تا روي شکم بــــاز. خودشيفتگي داشت اينمــــا. حسابي عاشق هيکل خودش بود. توي يکي ديگه يه سويي شرت بنفش تنش بود با شلوار کتون سورمه اي. دستش و هم به علامت لاو نگه داشته بود کنار صورتش. توي اون يکي يه شلوار جين خاکستري پوشيده بود با يه پليور خاکستري. يه دونه شال اسپرت هم به رنگ بنفش انداخته بود دور گردنش. خلاصه که تو هر سه تا عکس داشت دلبري مي کرد خفن. من مونده بودم اين عکسا رو کي گرفته بود که با رنگ جهيزيه من ست شده بود؟ حق با آتوسا بود. منم بايد چند تا عکس بگيرم روي اين بشر و کم کنم.
آشپزخونه شيکش همون جا کنار پذيرايي بود. اوپنش ام دي اف مشکي و قرمز بود و وسايل داخلش هم همه به رنگ مشکي و قرمز بودن. تمام وسايل برقيم مثل سايد، گاز، ماشين لباس شويي، ماکروفر، همه به رنگ مشکي بودن و چيزاي ديگه مثل ظرف و ظروف، قاشق چنگال، روکش صندلي هاي ميز نهار خوري و... به رنگ قرمز بود. خوبه آتوسا تو اين چيزا سليقه داشت.
آرتان سر يخچال رفت و يه بطري آب خارج کرد تا آب بخوره. منم بيخيال رفتم سمت پذيرايي که با يه راهرو از نشمين جدا مي شد. پذيرايي مستطيل شکل بود و با يه قاليچه شش متري سورمه اي مفروش شده بود. مبل هاي استيل سلطنتي هم با رنگ کله اردکي دور تا دور به شکل قشنگي چيده شده بود. يه ويترين پر از ظروف نقره هم کنار پذيرايي قرار داشت. اين جا هم پر بود از عکساي آرتان ولي ديگه نه با لباس اسپرت. بلکه با لباس رسمي و کت شلوار و کروات. جالبي کار اين جا بود که رنگ يه تيکه از لباساش توي هر کدوم از عکسا آبي بود و با رنگ پذيرايي ست شده بود. حالا يا پيراهنش يا کراواتش يا دستمال گردنش. عجب جلبي بود اين بشر!
بعد از پذيرايي به اتاق خواب سرک کشيدم. واي که چه اتاقي بود. تخت بزرگ دو نفره آخر اتاق قرار داشت و همه وسايل اتاق اعم از رو تختي، قاليچه، دمپايي هاي راحتي کنار تخت، وسايل تزييني روي ميز توالت و... به رنگ طلايي و سبز روشن بود. خوب يادمه روزي که مي خواستيم وسايل اتاق خواب رو بخريم من ديگه حوصله خريد نداشتم و اين قدر غر زدم تا دست آخر آتوسا عصبي شد و گفت خودش با آرتان قرار مي ذاره تا دو تايي برن بخرن. منم قبول کردم. براي همينم اطلاعي از رنگ اتاق خوابم نداشتم. حالا تازه داشتم مي ديدمشون. درست همرنگ چشماي من و آرتان بود! يعني اين نظر آتوسا بوده يا آرتان؟! محاله آرتان چنين نظري داده باشه، کار آتوساست. وارد اتاق شدم
با صداي تق در پريدم بالا. آرتان اومده بود تو و در اتاق و بسته بود. توي چشماش برق خاصي وجود داشت که آدم و مي ترسوند. همون جا به در تکيه داد. کراواتش رو در آورد کامل و پرت کرد روي تخت. منم بدون اين که کم بيارم همين طور که زل زده بودم توي چشماش نيم تاجم و در آوردم و پرت کردم روي ميز آرايش. لبخندي نشست کنج لبش.بعد از اینکه دید با این چیزا نمی تونه منو بترسونه از اتاق رفت بیرون. لباس عروس و از تنم در آوردم. يه دست لباس راحت پوشيدم و موهام و باز کردم و شيرجه زدم توي تخت گرم و نرممون. مي دونستم که اين تخت حالا حالاها مال خودم تنهاست. سرم روي بالش نرسيده خوابم برد.
صبح از سر و صداي بيرون بيدار شدم.
- والا آتوسا من که هر کاريش کردم بيدار نشد.
- ساعت يک ظهره. چه خبره اين قدر مي خوابه؟!
- تو برو ببين شايد تونستي بيدارش کني.
اي آرتان مارموز؛ نگاه کن چه جوري خودش و تبرئه مي کنه! تو کي خواستي منو بيدار کني؟! يهو يادم افتاد در اتاق قفله. اگه آتوسا مي فهميد در قفله خيلي بد مي شد. نفهميدم چه جوري از تخت پريدم پايين و قفل در و بي صدا باز کردم و بعد دوباره شيرجه رفتم توي تخت.. تازه لحاف و کشيده بودم روي خودم که در اتاق باز شد و آتوسا پريد تو. با ديدن چشماي باز من نيشش باز شد و گفت:
- اِ تو که بيداري؟ پاشو بيا بيرون عروس خانوم. برات کاچي آوردم.
گونه هام گل انداخت. آش نخورده و دهن سوخته. آتوسا پريد روي تخت و گفت:
- الهي قربونت برم آبجي کوچولو، تو خجالتم بلدي بکشي؟!
- اِ، آتوســــا؟
صداي ماني بلند شد:
- خانوم، تو رفتي ترسا رو بيدار کني خودتم گرفتي خوابيدي؟
آتوسا با خنده گفت:
- اومديم بابا.
جلوي آينه ايستادم. دستي توي موهام کشيدم و بقاياي آرايش ديشب رو که توي صورتم پخش شده بود با شيرپاکن به کمک آتوسا تميز کردم. خواستم از اتاق خارج بشم که آتوسا گفت:
- اين چه وضعشه؟ اين جوري مي خواي بري جلوي شوهرت؟ يه لباس مناسب تر بپوش يه کمم آرايش کن.
قبل از اين که آتوسا بتونه جلوم و بگيره از اتاق زدم بيرون و گفتم:
- بيخيال آتوسا.
ماني و آرتان روي کاناپه جلوي تي وي نشسته بودن و صميمانه عين دو تا دوست چندين و چند ساله مشغول گپ زدن بودن. ماني اول متوجه من شد. از جا بلند شد و با صميمت گفت:
- به، سلام عروس خوابالو.
باهاش دست دادم و گفتم:
- سلام. اين خواب منم خار شده رفته تو چشم شماها. خو خوابم مي يومد.
با احساس نگاه آرتان روي خودم نگاش کردم و براي حفظ ظاهر جلوي آتوسا و ماني نشستم کنارش روي کاناپه و گفتم:
- سلام. صبحت بخير عزيزم.
گفت:
- سلام به روي ماه نشسته ات خانوم گل.
- الان يعني منظورت اين بود که من برم صورتم و بشورم؟
آرتان گفت:
- نه عزيزم. تو همه جوري واسه من عين گل مي موني.
آتوسا دستم و کشيد و گفت:
- آرتان لوسش نکن. در هر صورت بايد بره دست و صورتش و بشوره و بياد.
منو کشون کشون برد سمت دستشويي و در همون حالت گفت:
- خوش به حالت ترسا، چه شوهر ماهي داري.
پوزخندي نشست گوشه لبم و بي حرف رفتم توي دستشويي. دست و صورتم و شستم و در سوال ترسا که پرسيد:
- الان حالت خوبه؟ مطمئن باشم؟
گفتم:
- آره بابا. توپ توپم به خدا.
- خيلي نگرانت بودم ديشب. حيف که خجالت مي کشيدم وگرنه شب همين جا مي موندم.
- ديگه چي؟!
- آرتان خوبه؟ راضي هستي؟!
- معلومه که خوبه.
آتوسا لبخند زد و با موذي گري گفت:
- آره.
دست و صورتم و خشک کردم و در حالي که مي خواستم بحث رو عوض کنم گفتم:
- صبحونه آوردي برامون؟
- آره. آرتانم نخورد گفت صبر مي کنه تا تو بيدار بشي. کاچي هم آوردم براتون.
- دستت درد نکنه. عزيز نمي ياد اينجا؟
- دلش که اين جا بود بدجــــور، ولي گفت باشه واسه يه روز ديگه. مي دوني که، عزيز عقايد خاص خودش و داره.
آهي کشيدم و گفتم:
- بايد مي رفتيم مادرزن سلام.
- خب برين.
- کجا؟!
- به جاي يه جا بايد دو جا برين. اول برين بهشت زهرا سر خاک مامان، بعدم برين خونه ديدن عزيز. عزيز کم از مادر نيست براي من و تو.
گونه اش و بوسيدم و گفتم:
- قربونت برم. تو راست مي گي.
دستش و گذاشت روي گونه اش و گفت:
- چه مهربون شدي! آرتان روت اثر مثبت گذاشته.
خنديدم و با پوزخند گفتم:
- آره، خيلي.
صبحونه رو همراه آرتان و با شوخي هاي آتوسا و ماني خورديم. بعد از اين که همه کاچي رو هم کردن توي حلق ما دوتا، که البته من با خجالت مي خوردم ولي آرتان با خونسردي و يه لبخند مرموز گوشه لبش، پا شدن که برن. آرتان خيلي اصرار کرد که براي نهار بمونن ولي قبول نکردن. فکر مي کردن ما دو تا نياز داريم بازم با هم تنها باشيم. ديگه خبر نداشتن که هر دومون از هم فراري هستيم و اصلا دوست نداريم با هم باشيم. بعد از رفتن اونا آرتان خيلي خونسرد نشست پاي تي وي و يه فيلم هاليوودي چپوند توي دستگاه دي وي دي و نشست به نگاه کردن. خيلي دلم مي خواست منم بشينم تماشا کنم، ولي حيف که نمي خواستم بشينم کنار دست اون. بعد از اين همه مدت تازه وقت کردم برم يه سر بزنم به گوشيم. اوه، اين همه ميس کال و اس ام اس کجا بود؟! ده بار بنفشه زنگ زده بود، هشت بار شبنم، چهار بار آتوسا. اس ام اسا رو که باز کردم ديدم از ديشب که ازشون جدا شدم همشون بهم اس ام اس داده بودن. بنفشه نوشته بود:
- خدا پشت و پناهت مادر.
شبنم نوشته بود:
- مراقب خودت باش. چشماي آرتان خبيث شده بود.
آتوسا هم چند تا پيشنهاد شرم آور ولي خواهرانه کرده بود بهم. اس ام اسي که اشکم و در آورد اس ام اس نيما بود. حدوداي ساعت دو نوشته بود:
- من بيدارم. تا صبح نمي تونم چشم روي هم بذارم. مراقب خودت باش. کوچک ترين خطري حس کردي باهام تماس بگير. نزديکتم، زود مي رسم بهت.
خدايا چقدر اين بشر خوب و مهربون بود. کاش مي تونستم عاشقش بشم. کاش مي تونستم اون جور که لايقشه دوسش داشته باشم ولي حيف...
کاري نداشتم بکنم. لپ تاپم و باز کردم روي پام و خواستم وصل شم به اينترنت و بشينم چت کنم که ديدم رمز عبور و نمي دونم. به ناچار لپ تاپ و بستم و طاق باز دراز کشيدم. غرورم اجازه نمي داد برم رمز و ازش بپرسم. رفتم و به دو تا اتاق ديگه سرک کشيدم. هر دو تا اتاق تخت خواب يه نفره داشتن و مشخص بود که اتاق مهمانه. از ملافه هاي به هم ريخته يکي از تخت ها متوجه شدم که آرتان شب قبل اين جا خوابيده. اتاق دکوراسيون زرشکي رنگ داشت و يه کتابخونه هم گوشه اش بود. از ديدن کتابام داخل کتابخونه خوشحال شدم و سريع يکي از کتاب هاي رمانم رو برداشتم و دوباره برگشتم سمت اتاق خواب. آرتان حسابي غرق فيلم بود و يه فنجون قهوه هم دستش بود. کثافت چرا واسه من نريخته بود؟ بدجور هوس قهوه کردم. بيخيال اتاق خواب شدم و رفتم سمت آشپزخونه و قهوه جوش رو گذاشتم روي گاز و مشغول درست کردن قهوه شدم. قهوه داشت آماده مي شد. شروع کردم به گشتن دنبال فنجون. فنجون ها توي کابينت هاي بالايي بودن. خواستم يکيشون و بردارم که دسته اش گرفت به فنجون پشت سري و قبل از اين که بتونم فنجون رو بگيرم افتاد کف آشپزخونه و هزار تيکه شد. نمي دونم چي شد که خودمم ترسيدم و جيغ کشيدم. يهو آرتان پريد توي آشپزخونه و با ديدن من گفت:
- چي شده؟ چيزيت شد؟!
قبل از اين که من حرفي بزنم نگاش افتاد به تکه هاي فنجون. سري تکان داد و گفت:
- دست و پا چلفتي هستي ديگه. نکرده کار، گر کار کند همين مي شه. روز اولي زدي جهاز خودت و ناقص کردي.
بي توجه به حرفاش خم شدم که خورده ها رو جمع کنم ولي اين قدر دستم مي لرزيد که درست نمي تونستم. آرتان اومد جلو گفت:
- پاشو تو نمي خواد جمع کني. حالا تازه مي زني دستت و مي بري کار منو بيشتر مي کني.
لجم گرفت. از جا بلند شدم. خدا رو شکر دمپايي پوشيده بودم. يه فنجون ديگه برداشتم و قهوه ام و ريختم و بدون تشکر کردن از آرتان بابت اين که مي خواست خرده هاي فنجون و جمع کنه از آشپزخونه زدم بيرون. فيلم و بدون اين که پاز کنه ول کرده بود دويده بود تو آشپزخونه. از رفتارش خنده ام گرفت. اومد بيرون و رفت توي يکي از اتاق خوابا. لحظاتي بعد با جارو برقي برگشت و بدون نگاه کردن به من تمام آشپزخونه رو جارو کشيد. منم راحت يه لم انداختم روي کاناپه و فيلم رو زدم از اول. اسم فيلمش به فارسي مي شد تاوان. زبون اصلي بود زير نويسم نداشت. زبانم بد نبود ولي ديگه نه تا اين حد! کارش که تموم شد جارو رو برگردوند سر جاش و اومد نشست روي کاناپه کنار من، ولي با فاصله و گفت:
- فيلمش قشنگه؟!
با اعتماد به نفس تيکه اش و ناديده گرفتم و گفتم:
- تازه اولشه.
- اصلا چيزي ازش مي فهمي؟!
کم نياوردم و گفتم:
- پَ نَ پَ، فقط تو مي فهمي.
کنترل دي وي رو برداشت و با لبخند فيلم و پاز کرد و گفت:
- اين جا چي گفت اين دختر کوچولوئه؟
لعنتي! مي خواست مچ بگيره، ولي خداروشکر دقيقا جايي نگهش داشت که من متوجه شده بودم. با اعتماد به نفس براش ترجمه کردم و گفتم:
- ببين عزيزم اگه يه کم دقت کني خودت مي فهمي چي ميگن. ديگه نيازي نيست از من خواهش کني برات ترجمه کنم.
لجش گرفت. از جا بلند شد و رفت سمت تلفن. منم بيخيال مشغول تماشاي ادامه فيلم شدم. يه لحظه حواسم جمع مکالمه تلفني آرتان شد:
- يه پرس جوجه کباب با مخلفات بيارين به اشتراک نهصد و هشت، تهراني، ممنون.
و تلفن رو قطع کرد. بيشعــــــــور! يه پرس سفارش داد. اين يعني که تو اين خونه هر کي بايد به فکر خودش باشه. بيخيال فيلم شدم و خيلي راحت از جا بلند شدم و رفتم توي آشپزخونه. بايد يه چيز خوشمزه بودار براي خودم درست مي کردم. خوبه عزيز بهم آشپزي ياد داده بود. يه لحظه يه فکر به ذهنم خطور کرد که باعث شد لبخندي شيطاني بزنم. سريع تلفن توي آشپزخونه رو برداشتم و شماره نيلي جون رو گرفتم. با سومين بوق صداي گرفته نيلي جون توي گوشي پيچيد:
- جانم؟
- سلام نيلي جــــونم.
- سلام عزيز دلم. سلام به روي ماهت عروس گلم. خوبي مامان؟ آرتان خوبه؟!
- آره نيلي جــــون. خوبيم هر دوتامون. آرتان هم اين جاست بهتون سلام مي رسونه.
- ببخش عزيزم من زنگ نزدم. از زور سر درد ديشب نتونستم بخوابم. صبح تازه تونستم يه کم بخوابم.
- الهي بميرم. نيلي جون تو رو خدا اين قدر خودتون و اذيت نکنين. من عذاب وجدان مي گيرم.
- نه دخترم مقصر تو نيستي. منم از جدايي آرتان نالان نشدم. آرتان چهار پنج ساله که از ما جدا شده و فقط آخر هفته ها بهمون سر مي زنه. اشک من اشک شوق بود، چون ديگه از ازدواج آرتان نااميد شده بودم. حالا خيلي خوشحالم دخترم، خيلي زياد.
- مرسي نيلي جون.
- حالا حال هر دوتون خوبه؟ راحتين با هم؟
- آره نيلي جان ما خيلي خوبيم به خدا.
- نمي خواين برين ماه عسل؟!
دروغي رو که آماده کرده بودم تحويلش دادم:
- راستش نيلي جون آرتان يه کم گرفتاري کاري داره، گفته الان نمي تونيم بريم ولي قول داده حتما در آينده نزديک بريم.
- آره عزيزم حتما برين. ماه عسل يه زن و شوهر و به هم نزديک تر مي کنه.
- باشه چشم. راستش زنگ زدم هم حالتون رو بپرسم هم ازتون يه سوال بپرسم.
- جانم دخترم. چيزي شده؟
- نه، راستش ما چون دير صبحونه خورديم حالا تازه مي خوايم ناهار بخوريم. خواستم بپرسم غذاي مورد علاقه آرتان چيه؟!
- الهي قربونت برم عروسم، مي خواي واسه آرتانم غذا بپزي؟
- آره ديگه نيلي جون. اگه نپزم که گشنگي مي خوريم.
خنديد و گفت:
- راستش مي ترسيدم آشپزي بلد نباشي.
منم خنديدم و گفتم:
- دستتون درد نکنه.
- ببخش ديگه گلم. راستش آرتان سه تا غذا رو تا حد مرگ دوست داره. يکي خورش فسنجونه ولي شيرين نباشه ها، ترشش و دوست داره. يکي لازانياست، با پنير پيتزاي فــــراوون. يکي هم خورش قيمه است، البته به شرطي که ربش زياد باشه، ليموشم فراوون. سيب زميني سرخ کرده هم کنارش باشه حتما.
خنديدم و گفتم:
- مرسي بابت اطلاعات مفيدتون نيلي جون. از خودش که هر چي مي پرسم مي گه من همه چي دوست دارم.
- نمي خواد تو رو توي زحمت بندازه عزيزم. آرتان من خيلي دوستت داره.
- منم خيلي دوسش دارم نيلي جون. حالا که گفتين چي دوست داره اونايي رو هم که دوست نداره رو بگين تا يه وقت براش نپزم.
چقدر مارمولک بودم من! نيلي جون فکري کرد و گفت:
- از خورش باميه و خورش کرفس و مرصع پلو و ماهي هم به شدت بدش مي ياد.
- واي دستتون درد نکنه نيلي جون. خيلي لطف کردين. راستي شب تشريف بيارين اين جا دور هم باشيم.
- نه ديگه عزيزم امشب که دير مي شه تا ما بيايم، ولي انشاا... فردا شب حتما يه سري بهتون مي زنيم.
- باشه منتظريمــــا. قدم رو چشم ما مي ذارين.
- زحمت مي ديم حتما دختر گلم.
بعد از خداحافظي با نيلي جون تند تند مشغول آماده کردن وسايل پخت لازانيا شدم. خودمم لازانيا خيلي دوست داشتم. حالا خوبه همه چيزش رو آماده داشتيم. آرتان چند بار به بهونه خوردن آب يا برداشتن ميوه اومد توي آشپزخونه. مي دونستم مي خواد بفهمه من دارم چي کار مي کنم. منم از عمد همه چي رو يه جوري چيده بودم روي ميز تا بفهمه دارم چي درست مي کنم. لازانيا رو به اندازه يه نفر آماده کردم و گذاشتم توي فر و فر و روشن کردم و درش و بستم. بعدم نشستم و مشغول خوندن همون رماني شدم که از توي اتاق برداشته بودم و گذاشته بودمش روي ميز آشپزخونه. يه ربع که گذشت صداي فر بلند شد. با خوشحالي از جا بلند شدم. اول سرکي توي حال کشيدم و آرتان و ديدم که ظرف جوجه کباب رو گذاشته جلوش و داره نگاش مي کنه. اصلا متوجه نشدم غذاش و کي آوردن. خنده ام گرفت و در حالي که ظرف لازانيا رو از توي فر مي کشيدم بيرون زمزمه وار گفتم:
- بشين جوجه ات و تنهايي سق بزن. عمرا اگه يه لقمه از لازانيام و بدم بهت. قربون خدا برم که شما مردا رو شکم پرست آفريده و ما زنا مي تونيم از راه شکم شما هم حالتون و بگيريم، هم وارد قلبتون بشيم، ولي من راه اول و بيشتر دوست دارم.
غذام و برداشتم و نشستم همون جا سر ميز. چه لازانيايي شده بود. اين قدر پنير داشت که روش کامل سفيد شده بود. آرتان دوباره اومد توي آشپزخونه. منم يه تيکه از لازانيا رو بريدم و با ولع بردم سمت دهنم. آرتان خيره شده بود به چنگال و اون لقمه پر از پنير. هنوز چنگال نرفته بود توي دهنم که چنگال و روي هوا زد و کرد توي دهنش. با عصبانيت گفتم:
- اِ، اوني که شما خوردي مال من بود.
خنديد و گفت:
- پس چرا داشت به من چشمک مي زد؟!
ظرف و کشيدم کامل جلوي خودم و گفتم:
- جلوي تو غذا هم نمي شه خورد.
يه ليوان نوشابه از داخل يخچال برداشت و گفت:
- راحت باش. فقط مي خواستم ببينم دست پختت چه جوريه که ديدم افتضاحــــه!
ازحالت نگاهم خنده اش گرفت و رفت بيرون. به آشپزي من مي گه افتضاح! بلند هوار کشيدم:
- خدا از ته دلت بشنــــوه.
به دنبالش خنديدم تا بيشتر حرصش بدم. بقيه لازانيا رو با ولع و حرص خوردم. کلا اين آرتان ساديسم داشت. بايد اول خودش و درمان مي کرد. بعد از خوردن غذام طرفا رو گذاشتم توي ظرف شويي و شستم. کارم که تموم شد خواستم برم توي اتاقم که آرتان صدام زد و گفت:
- بيا بشين اين جا کارت دارم.
زير لب خودم و به خدا سپردم. ظرف غذاش نصفه بود و پيدا بود نتونسته کامل غذاش و بخوره. مگه مي تونست لازانيا رو ببينه و بشينه جوجه کباب بخوره؟ روي يه صندلي جدا نشستم و خونسردانه نگاش کردم. پاش و انداخت روي پاش و گفت:
- ببين ترسا من و تو از امشب با هم هم خونه شديم.
نفسم و با صدا بيرون دادم که يعني حالم از اين وضع به هم مي خوره و دوباره نگاش کردم. چپ چپ نگام کرد و ادامه داد:
- اين خونه قوانين خاص خودش و داره.
غش غش خنديدم و گفتم:
- لابد بايد شبا ساعت نه بخوابم. صبح ها هم شش صبح بيدار باش مي زني. کفشام و بايد داخل خونه در بيارم و پشت در نذارم. روزي به بار بيشتر نمي تونم برم حموم...
داشتم همين طور پشت سر هم اينا رو مي گفتم که يهو گفت:
- اهــــه ديوونه ام کردي. يه دقيقه ساکت شو بذار حرفم و بزنم.
همين طور که مي خنديدم ساکت شدم و نگاش کردم. نفس عميقي کشيد و گفت:
- من و دوستام هر هفته مهموني مي گيريم. هر دو ماه يه بار مهموني توي خونه من برگزار مي شه. جز شايان و فربد و آرسام کسي از ازدواج من و تو خبر نداره، منظورم همکارامه که اکثرشون هم متاهل هستن. وقتي اين مهموني تو خونه من برگزار مي شه، تو بايد بري چون نمي خوام کسي از جريان بويي ببره. حوصله حرفاي بعدش و ندارم. من توي زندگيم هميشه طالب آرامش بودم. نمي خوام حضور تو اين آرامش و از من بگيره. پس هميشه اين نکته يادت باشه. کاري نکن که آبروي من زير سوال بره يا اين که تشنج توي زندگيم درست بشه. من از امشب توي اون اتاق ته سالن مي خوابم. وسايلم رو هم مي برم اون جا. از وسايل تو اون جا هيچي نيست جز يه کتابخونه که اون و هم توي يه فرصت مناسب مي ذارمش توي اون يکي اتاق. پس خواهشا ديگه پات و اون جا نذار. اون جا حريم خصوصي منه، همين طور که من پام و نمي ذارم توي حريم خصوصي تو توام ديگه پات و اون جا نذار. خواستي دوستات و دعوت کني اين جا از يکي دو روز قبلش به من خبر بده تا من خونه نيام. دوست ندارم بيام وسط سه چهارتا دختر. مهموني هاي فاميلي رو هم تا اون جايي که مي توني کنسل کن چون من حوصله نقش بازي کردن رو واقعا ندارم. نمي خوام تو پيش خودت برداشت بيخود بکني. اين نزديکي هامون ممکنه باعث وابستگي تو بشه، که هم واسه من بد مي شه هم واسه خودت و هدف آينده ات. پس تا جايي که مي توني کنسل کن اين مسخره بازيا رو ولي اگه نتونستي بازم از چند روز قبلش به من خبر بده. من همه کارام برنامه ريزي شده است. نمي تونم يه دفعه اي کاري رو انجام بدم. در ضمن طرلان دختر خاله ام بعضي وقتا مي ياد اين جا که من قبلش به تو مي گم تا بري هر جايي که مي دوني. دوست دارم وقتي مي ياد اين جا راحت باشه و حضور تو معذبش مي کنه.
حرفاش داشت ديوونه ام مي کرد، ولي خونسردانه وسط حرفاش خيلي راحت پلکام و چند بار به هم زدم و چند تا خميازه کش دار کشيدم. حرفش و قطع کرد و فقط نگام کرد. منم شونه اي بالا انداختم و گفتم:
- خو چي کار کنم؟ حرفات خسته کننده بود.
با عصبانيت گفت:
- پاشو برو توي اتاقت.
پاشدم و گفتم:
- مي خوام برم دشوري. براي اونم بايد اجازه بگيرم؟!
- هر جا مي خواي بري برو فقط جلوي چشم من نباش.
- لياقت نداري.
اين و گفتم و رفتم توي دستشويي. چقدر حرفاش واسم گرون تموم شده بود. به من مي گه نمي خوام بچسبم بهت چون اين نزديکي ها باعث وابستگي مي شــــه! اي الهي بگم چي بشه. الهي برسه روزي که تو وابسته من بشي و من خيلي قشنگ پام و بذارم روي دلت و رد بشم و بهت هر هر بخندم. خدايا برسون اون روز رو. پارتي مي گيره. دختر خاله آشغالش و دعوت مي کنه اين جا. بايد يه برنامه ريزي کنم. يه جوري بايد آرامشش و ازش بگيرم. خودش بهم نقطه ضعف داد، پس منم بايد ازش استفاده کنم.
چشمام و دوخته بودم به سراميک هاي مشکي و با پاهام ضربه مي زدم روي زمين. بالاخره صداي نخراشيده منشي بلند شد:
- خانوم رادمهر؟
از جام پريدم و گفتم:
- بله؟
- بفرماييد تو. آقاي نيازي منتظرتون هستن.
زير لب گفتم:
- چه عجب!
و سريع پريدم توي اتاق شايان. چه اتاقي! چه دم و دستگاهي! جلوي پام بلند شد و گفت:
- به به، خوش اومدين عروس خانوم.
- سلام.
- سلام. چطوري؟ خيلي معطل شدي؟
- خوبم. نه، زياد معطل نشدم. منشيت پارتي بازي کرد زود منو فرستاد تو.
- آره ديگه پارتيت کلفته آخه. بشين.
نشستم روي کاناپه چرمي. اومد نشست روبروم و با تلفن روي ميز سفارش دو تا فنجون قهوه داد و گفت:
- خب؟
- خب که خب. غرض از مزاحمت همون که شبنم خدمتتون عرض کردن.
- شبنم به من گفت مي خواي اقامت تحصيلي بگيري براي ونکوور.
- درسته.
- فقط واسه خودت؟!
- نه ديگه آرتانم هست.
- اون که تحصيلي نمي خواد. به عنوان همراه هم که نمي تونه دنبالت بياد.
- پس بايد چي کار کنه؟ اگه اون نباشه که اصلا نمي شه.
- مي تونه يا ويزاي کارگري بگيره يا سرمايه گذاري.
- بابا بيخيال کارگري، که اگه بخواد بگيره بايد بره اون جا عمله بشه.
غش غش خنديد و گفت:
- نه، يعني اين که مهارت خاصي نداره. اونج ا مي تونه هر کاري بکنه. حتما که نبايد عمله بشه.
- خب سرمايه گذاري چه جوريه؟!
- بايد هزينه کنه. چند صد ميليون بايد اون جا سرمايه گذاري کنه.
- اوه!
- آره عزيزم، رفتن که به اين آسونيا نيست.
- ولي ويزاي اون که دائمي نيست. اون زود برمي گرده.
- خب مي تونه پولش و برداره و برگرده ولي خب بايد يه جريمه اي هم متقبل بشه.
- اين قدر داره که اين چيزا توش گمه!
- خيلي خب، پس بايد کاراي هر دوتون رو با هم پيگيري کنم. بايد همه مدارکتون رو با شرايطتون برام بياري. راستي زبان بلدين؟
- زبان من بد نيست ولي آرتان فوله.
- زبان دوم چطور؟
- نه منه؟!
خنديد و گفت:
- زبان اول کانادا همون انگليسيه، ولي زبان دومش فرانسه است. اگه هر دوش و بلد باشين خيلي به نفعتون مي شه. به خصوص واسه تو که مي خواي اون جا درس بخوني. بايد تافل يا اي التس داشته باشي. داري؟!
- نه.
- وقت تنگه ترسا. بايد بري دنبال کاراي زبانت. از الان که من پيگير کارات مي شم شايد تا يک سال ديگه، شايدم يک سال و نيم ديگه کاراتون اوکي بشه. بايد زبانت کامل شده باشه وگرنه توي آزمون کالج اون جا به مشکل برمي خوري. يا مجبوري يه هزينه هنگفت بابت کلاساي زبان بدي. يا اين که ديپرت مي شي ايران.
- خب پس بايد برم ثبت نام کنم.
- آره، هر چند که تو امتيازش و از دست مي دي.
- امتياز چي؟!
- الان که مدارکت و مي فرستم بهت امتياز مي دن. هر چي امتيازت بالاتر باشه زودتر و راحت تر بهت اقامت مي دن. حالا که زبان بلد نيستي امتياز مخصوص زبان و از دست مي دي.
- بخشکه شانس! به شرطي که ويزاي آرتان درست بشه و من بمونم و حوضم.
- اين که بد نيست. ويزاي اون درست بشه خودش مي ره يه مدت بعد کاراي تو رو هم خودش شخصا درست مي کنه و به عنوان همسرش تو رو هم مي بره.
قهوه ام و که تازه آورده بودن مزه مزه کردم و گفتم:
- بيخيال شايان. از آرتان بخاري واسه من بلند نمي شه.
-نا اميد نشو. انشاا... کارات خيلي راحت درست مي شه.
- قدم بعدي چيه؟!
- بايد مدارک تحصيليت و هر چي که داري براي من بياري. بايد اول ترجمه اشون کنم و بعد رزومه ات و بفرستم. راستي تو که گفتي آرتان زبانش خوبه، خب مدارکت رو بده برات ترجمه کنه.
- برو بابا دلت خوشه ها! آرتان براي من يه چوب کبريتم جا به جا نمي کنه، حالا بياد مدارکم و ترجمه کنه؟
همين طور که کاغذاي جلوش و مرتب مي کرد زير لب چيزي شبيه:
- بي لياقت.
زمزمه کرد. موندن بيشتر رو جايز ندونستم. بلند شدم و گفتم:
- خب ديگه اگه کاري نداري من برم که مدارک و آماده کنم و بعدم ببرم دارالترجمه.
- لازم نيست. بيارشون همين جا من خودم يه آشنا دارم خيلي سريع ترجمه شون مي کنه.
- باشه. انشاا... از خجالتت در مي يام.
- برو خجالت بکش.
بعد از سلام رسوندن به ايل و تبارش بالاخره خداحافظي کرده و بيرون اومدم. بايد مي رفتم خونه و سريع آماده مي شدم. هم شب قرار بود نيلي جون اينا بيان خونه مون و هم فردا قرار پيست داشتيم با بچه ها. به آرتان هم هيچي نگفته بودم. براي چي مي گفتم؟ به اون ربطي نداشت. فقط يادمه ديشب قبل از خواب رفتم کنارش و گفتم دوشنبه بايد بريم خونه مون. بدون اين که چشم از مطالعه پرونده يکي از بيماراش برداره گفت:
- چه خبره؟!
- مادربزرگ زن سلام داريم.
- رسم جديده؟
- آره، قبلش هم بايد بريم بهشت زهرا مادرزن سلام.
- حالا چرا دوشنبه؟
- خودت گفتي يکي دو روز قبلش بهت خبر بدم. امروز جمعه است. منم گفتم از الان بهت بگم که بعد نگي دير گفتي.
- خب يکشنبه مي ريم. دوشنبه ديگه خيلي ديره.
از جا بلند شدم و در حالي که مي رفتم سمت اتاقم گفتم:
- يک شنبه کار دارم. راستي فردا شبم مامانت اينا مي يان اين جا.
هنوز در اتاق و نبسته بودم که پريد تو. از ترس يه قدم رفتم عقب. خيلي حرکتش ناگهاني بود. از ديدن ترسم پوزخندي زد و گفت:
- يک شنبه، روز تعطيل، خانوم کجا تشريف مي برن؟
آهان پس بگــــو! فضوليتون درد گرفت که عين قورباغه جهش نمودين داخل اتاق بنده! شونه رو از روي ميز برداشتم و در حالي که به نرمي موهام و شونه مي کشيدم گفتم:
- برنامه دارم واسه خودم. از بيکاري بدم مي ياد.
با جديت گفت:
- کنسلش کن! مي ريم خونه تون.
نشستم لب تخت و گفتم:
- نمي شه. در ضمن مثل اين که يادتون رفته...
با شيطنت گفتم:
- قرارمون يادت نره آقا آرتان. من و شما حق هيچ گونه دخالتي توي کاراي همديگه رو نداريم.
چند لحظه با خشم نگام کرد. مي دونستم اگه اون لحظه يه چاقو بدم دستش تيکه تيکه ام مي کنه. آره ديگه! اين جورياست شازده. گهي پشت به زين و گهي زين به پشت. فقط که نمي شه تو حرص منو در بياري. با سرعت از اتاق خارج شد و در و کوبيد به هم. صداي قهقهه ام بلند شد. هنوز چند ثانيه از رفتنش نگذشته بود که دوباره در به شدت باز شد. داشتم لحاف و مي زدم کنار که برم زيرش. با ديدنش دوباره صاف شدم و منتظر نگاش کردم. با پوزخند گفت:
- مطمئني که يکشنبه خونه نيستي؟
با تاکيد گفتم:
- بــــله.
شونه اي بالا انداخت و گفت:
- خيلي خب، پس حواست باشه که تا شب خونه نياي چون قصد دارم طرلان رو دعوت کنم خونه.
اين و گفت و خواست از در خارج بشه که گفتم:
- اونش به من ربطي نداره، هر کاري دوست داري بکن، اما بي زحمت قرارمون يادت نره. کسي حق نداره پا به حريم اون يکي بذاره. امشب دوبار سرت و انداختي زير پريدي تو حريم من. يه بار ديگه تکرار کني حريمت و زير و رو مي کنم.
دوباره خشم به چشمش دويد و از اتاق خارج شد. چقدر از چزوندنش لذت مي بردم. لعنتي! طرلان رو مي خواد بياره اين جا. عوضي! يادم باشه حتما قبل از رفتن در اتاق و قفل کنم که گندکارياشون و تو اتاق من نخوان بکنن.
با رسيدن جلوي ساختمون از ماشين پياده شدم و سوييچ رو دادم دست نگهبان که جلوي در ايستاده بود. تا زانو خم شد و سلام کرد. از کاراش خنده ام مي گرفت، به خصوص که خانوم دکتر از زبونش نمي افتاد. بابا شب عروسي به عنوان هديه سوييچ پرشيا رو داد بهم و من خدا رو شکر از لحاظ وسيله به هيچ عنوان محتاج آرتان نبودم. نايلون هاي خريد توي دستم سنگيني مي کردن. به زحمت رفتم توي آسانسور و دکمه بيست رو فشار دادم. بايد براي شب سنگ تموم مي ذاشتم. نمي خواستم نيلي جون بابت پسرش نگران باشه، پس بايد آشپزيم و بهشون نشون مي دادم. کليد خونه رو خدا رو شکر آرتان برام زده بود وگرنه الان پشت در مي موندم. در و باز کردم و خريدا رو هن و هن کنون گذاشتم روي اوپن. ساعت دو بود. بايد سريع غذاها رو حاضر مي کردم. مي خواستم سه نوع غذا درست کنم و وقتم هم حسابي تنگ بود.
سريع پريدم توي اتاق. يه شلوارک لي تا روي زانو پوشيدم با يه تي شرت چسبون قهوه اي. هنوز هم نمي تونستم لباس هاي خيلي باز جلوي آرتان تنم کنم. تا همين حد بسش بود. وسايل رو ريختم روي ميز و مشغول پخت و پز شدم. هر جا به مشکلي بر مي خوردم سريع زنگ مي زدم به آتوسا. مي دونستم اگه به عزيز زنگ بزنم دلتنگيش تشديد مي شه و مجبورم برنامه فردا رو کنسل کنم و برم اون جا؛ اين جوري آرتان پيش خودش فکر مي کرد از ترس تنهايي اون و طرلان برنامه ام و به هم زدم. آتوسا هم آشپزي خوبي داشت و حسابي کمکم مي کرد. سرگرم آشپزي بودم که تلفن زنگ خورد. در حين خرد کردن کاهو براي سالاد بودم. گوشي رو برداشتم تکيه دادم به شونه ام و جواب دادم:
- جانم؟
صداي نيلي جون توي گوشي پيچيد:
- سلام دختر گلم.
- سلام نيلي جون گل خودم. خوبين شما؟
- مرسي دخترم، تو خوبي؟ آرتانم خوبه؟
- اونم خوبه، سلام مي رسونه.
- خب به سلامتي، سلامت باشه. دخترم راستش زنگ زدم که بهت بگم...
قبل از اين که فرصت کنه چيزي بگه با ناراحتي گفتم:
- نکنه نمي ياين؟
خنديد و گفت:
- چرا دخترم، زحمت و که بهت مي ديم، فقط خواستم بگم يه کم زيادي قراره بهت زحمت بديم.
سکوت کردم. معني حرفش و نفهميدم. خودش ادامه داد:
- خواهرم هم با بچه هاش و شوهرش مي خوان امشب با ما بيان اون جا بهتون سر بزنن.
چاقو از دستم افتاد روي زمين. گوشي هم از لاي کتف و گوشم ولو شد توي بغلم. خودمم افتادم روي صندلي. فقط همين و کم داشتم. صداي الو الو نيلي جون که بلند شد سريع گوشي و دوباره برداشتم، گذاشتم دم گوشم و گفتم:
- جانم نيلي جون؟ ببخشيد گوشي از دستم يهو سر خورد افتاد.
- باشه عزيزم من مزاحمت نمي شم بيشتر از اين، فقط خواستم بدوني که يهو قوم عجوج و مجوج و ديدي شوکه نشي.
به دنبال اين حرف خنديد. منم به زور خنديدم و گفتم:
- اختيار دارين.
بعد از اين که مکالمه تموم شد، جيغ زدم:
- اهـــــه.
يه صدايي از درونم بلند شد:
- چته؟! چه مرگته؟! چي کم داري که مي خواي جلوي اين دختره کم بياري؟ هان؟ خاک بر سرت پاشو خودت و جمع کن. سه تا غذا درست کردي که انگشتاشون و هم باهاش مي خورن. خودتم که هيچي کم نداري. پاشو يه دوش بگير، يه ذره به سر و وضعت برس، خونه ات و درست کن. اينا تا دو سه ساعت ديگه که مي يان نبايد جلوشون ضعف نشون بدي. نبايد بذاري نيلي جون بفهمه دوست داري دختر خواهرش و بکشي. لابد خطري از جانب اين دختره وجود نداره که نيلي جونم چيزي در موردش نمي گه. مي دوني که چقدر دوستت داره. اگه چيزي بود حتما بهت هشدار مي داد. مطمئن باش!
سري تکون دادم. دوباره مشغول درست کردن سالاد شدم. ژله ها رو هم توي ظرفاي مخصوصش ريختم و گذاشتم بالاي يخچال تا ببنده. قابلمه ها رو يکي يکي چک کردم. همه چي حاضر و آماده بود. حالا نوبت خودم بود. رفتم توي حموم و سرسري دوش گرفتم. مونده بودم لباس چي بپوشم. اين قدر کمدم و زير و رو کردم تا دست آخر تصميم گرفتم بلوز مشکي با دامن آبي کاربنيم و بپوشم. بلوزش آستين بلند بود و آستينش تا روي انگشتاي دستم مي يومد. مدلش و خيلي دوست داشتم. صندل هاي لا انگشتي مشکيم و هم پوشيدم و سر صبر ناخنام و لاک آبي زدم. مشغول سرمه کشيدن توي چشمم بودم که صداي در اومد. فهميدم آرتان اومده. کاش بلد بودم خط چشم بکشم. حيف! ريمل هم زدم که نماي چشمام و دو برابر کرد. يه سايه آبي هم زدم پشت پلکم. اتو مو رو به برق زدم تا موهام و ويو کنم. داشتم رژگونه صورتيم و مي زدم که چند تقه به در خورد. خنده ام گرفت! خوب گربه رو دم حجله کشته بودم. ديگه سرش و نمي انداخت زير بپره توي اتاق. چند لحظه مکث کردم و سپس گفتم:
- بله؟
- ترسا؟ يه لحظه بيا بيرون.
خنده ام با صدا شد و گفتم:
- دستم بنده. تو بيا تو.
اتو رو برداشتم و مشغول ويو کردن موهام شدم. در اتاق باز شد و آرتان توي چارچوب ايستاد. نگام کرد. از بالا تا پايين، از پايين تا بالا. يا نگاه نمي کرد يا اگه مي کرد آدم و با چشماش مي خورد. خونسردانه گفتم:
- چيزي شده؟!
- سلام عرض شد.
- سلام.
- خبريه؟
- چطور مگه؟
- دوستات قراره بيان؟ اون همه غذاي رنگ و وارنگ، اين لباسا، آرايش؟
- سرت تو جايي نخورده آرتان؟
- جواب سوال من اين بود؟
- يادت رفت ديشب بهت گفتم امشب مامانت اينا مي يان اين جا؟
محکم زد توي پيشونيش و گفت:
- اي واي...
- حالا هم طوري نشده. نيم ساعت وقت داري حاضر بشي آقاي فراموشکار.
سريع عقب گرد کرد. قبل از اين که از اتاق خارج بشه گفتم:
- يه کم به خودت برس. خاله ات اينا هم مي يان.
دوباره برگشت و با حيرت گفت:
- راست مي گي؟
- نه دروغ مي گم. خواستم شوکه شي بخندم بهت.
با عصبانيت گفت:
- جدي پرسيدم ترسا.
- بله مي يان. طرلان خانوم هم هستن.
سريع از اتاق دويد بيرون و من پوزخند زدم. يعني جدي طرلان اين قدر براش مهم بود؟! چرا؟! اون که مشکلي براي با طرلان بودن نداشت، پس چرا گفت نمي خواد هيچ وقت ازدواج کنه و از من خواست نقش جي افش رو بازي کنم؟! مي تونست خيلي راحت باهاش ازدواج کنه و منو هيچ وقت وارد زندگيش نکنه. پس چرا اين کار و کرد؟! حالا چرا داره اين جوري مي کنه؟ خدايا دارم مي ميرم از فضولي.
اتوي موهام که تموم شد انگار يه نفر ديگه شده بودم. موهام ويو شده و پف دار اطراف صورتم و گرفته بود و تا روي کمرم مي رسيد. مدل اِمو نصف موهام و يک ور ريختم روي صورتم و يه گل سر پاپيوني آبي زدم روش. محشر شده بودم. ديگه چيزي از طرلان کم نداشتم. نمي دونم چرا اين قدر طرلان برام مهم شده بود. داشتم به خودم عطر مي زدم که صداي زنگ بلند شد. سريع دويدم سمت آيفون و در رو باز کردم. آرتان هم با شلوار گرمکن طوسي و تي شرت سفيد از اتاقش اومد بيرون. داشت ساعتش و مي بست به مچش و موهاش هنوز خيس بود.. دهن باز کرد تا چيزي بگه ولي نگفت. شايد مي خواست بگه برو شلوار بپوش. بالاخره شوهر خاله اش هم بود و به من نامحرم. ايستاده بودم کنار در براي استقبال از مهمونا.. سرش و آورد بالا و گفت:
- ديدم حلقه ات دستت نيست. خواستم بگم برو دستت کن ديدم حالا مي خواي لجبازي کني و به حرفم گوش ندي. نيلي جونم اگه مي ديد حلقه ات دستت نيست خون جفتمون و مي کرد توي شيشه. با اجازه ات پا به حريمت گذاشتم و حلقه رو از روي ميز آرايشت برداشتم.
چقدر حرف زدنش خاص شده بود. قلبم داشت توي سينه ام تند تند مي زد. خواستم دهن باز کنم و تشکر کنم که صداي نيلي جون بلند شد:
- به به، عروس دوماد عاشق.
با خنده رفتم توي بغلش و گفتم:
- سلام نيلي جون.
نيلي جون در گوشم گفت:
- چقدر خوشگل شدي ترسا. من که زنم دلم برات مي لرزه چه برسه به آرتانم.
خنديدم و تشکر کردم. بعد از نيلي جون خاله آرتان که از اون شب به بعد من خاله نسا صداش مي کردم اومد تو. به همون نسبت نيلي جون ازش خوشم اومد و مهرش به دلم افتاد. شب عروسي نه من تونستم کسي از فاميلم رو به آرتان معرفي کنم و نه اون کسي رو به من معرفي کرد. فقط هنگام گرفتن کادوها بود که با يه سري از افراد آشنا شديم، اونم در حد سلام و احوالپرسي و تبريک. همين! بعد از خاله ها طرلان وارد شد. خدايا چقدر اين بشر خوشگل بود! چشماي درشت مشکي، مژه هاي فرخورده بلند. چشماش خيلي وحشي بود. صورت کشيده و دماغ قلمي سر بالا. موهاش فر درشت داشت و رنگ سياهش سفيدي پوستش و بيشتر به رخ مي کشيد. خاک تو سرت آرتان! تو همچين دختر خاله اي داشتي و نگرفتيش؟! حقا که لياقت نداري. طرلان يه شلوار کتون مشکي لوله تفنگي پوشيده بود با يه تي شرت سفيد و مشکي تنگ که هيکل بي نقصش و بيشتر به رخ مي کشيد. وقتي گل سر موهاش و باز کرد و خرمن موهاي فرش تا گودي کمرش و پوشوند بيشتر به قدرت خدا پي بردم. عجب چيزي بود! بعد از طرلان طلا خواهر طرلان که حدودا سيزده ساله بود وارد شد و خيلي خونگرم با من دست داد. دقيقا برعکس طرلان بود. توي چشماي طرلان انگار شيشه کار گذاشته بودن. عين يخ سرد و بي روح بود. حتي از لحاظ چهره هم با طرلان فرق داشت. چشماي عسلي داشت با موهاي خرمايي لخت. خوشگل بود ولي نه به خوشگلي طرلان. بعد اون نوبت به باباي آرتان که من از اون شب به بعد پدر جون صداش مي کردم رسيد و شوهر خاله اش آقاي عظيمي. پدر جون با محبت پيشونيم و بوسيد و حالم و پرسيد. شوهر خاله اش هم باهام دست داد. آرتان انگار از اين که با شوهر خاله اش دست دادم زياد خوشحال نشد. چون چپ چپ نگام کرد و منم براش پشت چشم نازک کردم.
وقتي همه وارد شدن تازه وقت کردم روي رفتار آرتان و طرلان دقيق بشم. چيز خاصي نديدم. آرتان کنار مادرش نشسته بود و مشغول بگو بخند با مامانش بود. طرلان هم بي احساس و بي روح مشغول بازي با انگشتانش بود و در جواب به سوال هاي مادرش فقط سر تکون مي داد. منم نشستم کنارشون و مشغول صحبت با طلا و هرازگاهي هم نيلي جون و خاله نسا شدم. کمي که گذشت خاله نسا رو به آرتان اشاره اي کرد و با سر طرلان رو نشون داد. رنگ طرلان به شدت پريده بود. آرتان با افسوس سري تکون داد و از جا بلند شد و دست طرلان رو گرفت و بلندش کرد. طرلان هم عين عروسک کوکي دنبالش راه افتاد و آرتان اون و با خودش به اتاقش برد. خون به صورتم دويد. فکر نمي کردم جلوي جمع همچين کاري بکنه، ولي انگار براي همه عادي بود. انگار فقط من جا خورده بودم و از رفتار شوهرم شرمنده بودم. سريع از جا برخاستم تا وسايل شام رو آماده کنم. نيلي جون و خاله نسا هم دنبالم وارد آشپزخونه شدن. خاله نسا رو به نيلي جون گفت:
- به خدا ديگه نمي دونم بايد چي کار کنم.
- خواهرم شما زيادي ازش توقع داري. يه کم بهش مهلت بده کم کم با خودش کنار مي ياد.
- آخه...
- آخه نداره. انتظار زيادي اگه ازش داشته باشين اون حالش بدتر مي شه.
خاله نسا ديگه حرفي نزد و من بيشتر رفتم توي خماري. نيلي جون يهو برگشت طرف من و با اخم گفت:
- ترسا عزيز دلم چرا اين قدر خودت و توي زحمت انداختي؟
حاله نسا هم سرکي توي قابلمه ها کشيد و گفت:
- خوش به حال آرتان. فسنجون و قيمه.
نيلي جون هم خنديد و گفت:
- و خوش به حال باباي آرتان به خاطر مرغش.
گردنم و کج کردم و مظلومانه گفتم:
- نيلي جون، شما دوست ندارين اين غذاها رو؟
خاله نسا بغلم کرد و گفت:
- چرا دخترم، ما دوتا خواهر و سنگم بذاري جلومون مي خوريم مي گيم خدا رو شکر، چه برسه به اين غذاهاي خوش و آب رنگ. دخترا و شوهرمم عين خودمن، همه چي دوست دارن.
نفس راحتي کشيدم و گفتم:
- خدا رو شکر.
تند تند ميز و با سليقه چيديم. مردها با حالت خنده داري هي سرک مي کشيدن و به به و چه چه مي کردن، ولي من همه حواسم به در قهوه اي رنگ اتاق آرتان بود. نيلي جون زد سر شونه ام و گفت:
- مادرجون برو صدا کن شوهرت و تا غذاهاي مورد علاقه اش از دهن نيفتاده.
دوست نداشتم من برم. اصلا به من چه؟ نمي خواستم آرتان فکر کنه حسودي مي کنم، ولي دستور نيلي جون بود. نفس عميقي کشيدم و به سمت در اتاق آرتان رفتم. زير لب بسم ا... گفتم و سه ضربه به در زدم. صداي آرتان بم شده بلند شد:
- بله؟!
آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
- آرتان جان؟ غذا آماده است. نيلي جون گفت بيام صداتون کنم.
- باشه، مي يايم الان.
شونه اي بالا انداختم و زير لب گفتم:
- به درک. اصلا مي خوام نياي، هرزه!
رفتم نشستم سر ميز و در جواب نيلي جون که پرسيد:
- پس آرتان کو؟
گفتم:
- الان مياد.
هنوز حرفم تموم نشده بود که در اتاق آرتان باز شد و اول طرلان اومد بيرون و به دنبال اون آرتان خارج شد. نيلي جون با خنده گفت:
- بيا ديگه مادر. بيا ببين خانومت برات چه قيمه و فسنجون ترشي درست کرده.
آرتان لبخند زد و اومد بياد بشينه سر ميز که تلفن خونه زنگ زد. به ناچار عقب گرد کرد و رفت به سمت تلفن. حرف زدنش با گوشي چند لحظه بيشتر طول نکشيد. هر چي گوش تيز کردم نفهميدم چي مي گه. آخر هم قطع کرد و با اخماي درهم اومد نشست سر ميز. وا! اين که داشت مي خنديد، يهو چش شد؟ چون نشسته بود کنار دست من مسئوليت پذيرايي ازش به عهده من بود. بشقابش و برداشتم براش برنج بريزم
چه عشقي بينشون بود. کاملا از نگاهاشون مشخص بود. نيلي جون به من نگاه کرد و گفت:
- حالا شما دو تا هم چند بار حداقل با هم غذا بخورين بعد بشقاباتون رو جدا کنين.
به آرتان نگاه کردم ديدم انگار توي اين دنيا نيست. چش شده بود؟! يعني با طرلان حرفش شده بود؟! نکنه پشت تلفن خبر بدي بهش داده بودن؟ طاقت نياوردم و آهسته پرسيدم:
- چيزي شده؟
تازه متوجه من شد. سري تکون داد و گفت:
- نه.
ولي نگاش داشت سيلي مي زد توي گوشم. حس بدي داشتم. حس يه متهم. نفس عميقي کشيدم و سعي کردم بيخيال بشم. بشقاب و پر از برنج کردم و گذاشتم جلوي خودمون دوتا. آرتان نگاهي کرد و خواست چيزي بگه که به آرومي گفتم:
- نيلي جون.
ديگه حرفي نزد و يه قاشق از فسنجون ريخت روي برنجش و از گوشه خودش مشغول خوردن شد. بي اراده نگاش کردم تا از چشماش نظرش و بفهمم. اولين قاشق و که خورد چشماش برق زد. خوشحال شدم. خوشش اومد. پس اون روزم الکي گفت دست پختم افتضاحه. نيلي جونم به به و چه چهي راه انداخته بود ديدني و بقيه هم ازش دفاع مي کردن. خدا رو شکر که همه خوششون اومده بود و من رو سفيد شده بودم. اين وسط فقط طرلان ساکت داشت مرغ مي خورد و آرتانم حرفي نمي زد. نيلي جون گفت:
- آرتان مامان باشگاهت و ترک نکنيا.
آرتان با لبخند گفت:
- چي شده شما نگران باشگاه من شدي نيلي جون؟! قبلا که مي گفتي هيکلم باعث مي شه همش نگرانم باشي و دعا مي کردي ديگه نرم.
- نه مادر من. اون موقع من مي ترسيدم خداي نکرده زناي خراب برات کيسه بدوزن. چون هيکلاي اين جوري خيلي تو چشمه مادر، ولي حالا با وجود داشتن زني مثل ترسا من ديگه از هيچ نظر نگرانت نيستم. ترسا چيزي کم نداره که تو بخواي دل به بقيه بدي، بعدشم اگه مي بيني نگران باشگاه رفتنتم به خاطر دست پخت بي نقص زنته. تو اگه يه هفته دست پخت ترسا رو بخوري بشکه مي شي عزيزم.
همه خنديديم و من گفتم:
- نيلي جون خجالتم ندين. ديگه اين جورا هم نيست.
آرتان براي حرص دادن من با خنده گفت:
- آره نيلي جون، راست مي گه ديگه اين جورا هم نيست.
چپ چپ نگاش کردم و اون از ته دل خنديد. پدر جون به طرفداري از من گفت:
- چشمت و بگيره پدر سوخته. دست پخت زنت حرف نداره. از يه دختر بيست ساله بعيده همچين دست پختي داشته باشه. بايد به اوني که يادت داده دست مريزاد بگم ترسا.
- مرسي پدر جون. خوشحالم که خوشتون اومده. نوش جونتون.
- من که ديگه هر شب اين جام.
نيلي جون گفت:
- ارسلان ببين مي توني يه کاري بکني که کم کم به جاي اين غذاهاي خوشمزه، شفته پلو با خورش شور بذاره جلومون.
- اختيار دارين! اين حرفا چيه؟ شما هر شب بياين اين جا قدمتون روي جفت چشماي من.
سنگيني نگاه آرتان و حس کردم. يه جور خاصي داشت نگام مي کرد. انگار يه دنيا قدرداني توي چشماش لونه کرده بود. نگاش و بي جواب گذاشتم و مشغول تعارف کردن دسر به طلا و طرلان شدم. شب به خوبي سپري شد. غير از مواقعي که آرتان و طرلان مشغول پچ پچ مي شدن بقيه چيزا خوب بود. نيلي جون بيش از پيش خيالش راحت شد و همه با رضايت خونه رو ترک کردن.
بدون عوض کردن لباسام مشغول جمع کردن ظرف و ظروف شدم. يه لحظه نگام افتاد به آرتان که ديدم بدون حرف داره کمکم مي کنه. چشمش کور به خاطر اون اين همه زحمت کشيده بودم. حالا هم وظيفه اش بود کمکم کنه. منم بدون اين که بهش تعارف کنم بره استراحت کنه به کارم ادامه دادم. اونم به خودش زحمت نداد حتي يه تشکر خشک و خالي ازم بکنه. خيلي خسته شده بودم. فردا هم صبح ساعت پنج بايد بيدار مي شدم و حالا فقط دعا مي کردم که بتونم با وجود اين همه خستگي بيدار بشم. بايد ظرفا رو همين امشب مي شستم وگرنه تا پس فردا کپک مي زد. آرتان که ديد دستکش دستم کردم و مي خوام ظرف بشورم گفت:
- امشب مي خواي بشوري؟!
- آره.
- مگه فردا رو ازت گرفتن؟
- واسه فردا گفتم که برنامه دارم.
نگاش مثل يخ شد و ابروهاش توي هم گره خورد. مشتي کوبيد روي اوپن و گفت:
- آهان!
به دنبال اين حرف رفت توي اتاقش و در اتاق و محکم به هم کوبيد. شونه اي بالا انداختم و گفتم:
- وحشي فضول حسود.
شستن ظرفا تا ساعت دوازده طول کشيد. بعد از اون سريع مسواک زدم و رفتم توي اتاق تا سريع بخوابم. خيلي خوابم مي يومد. گوشيم و برداشتم تا چکش کنم ببينم چيزي روش اومده يا نه. چند تا اس ام اس از شبنم بود که مي خواست ببينه فردا حتما مي رم يا نه. جواب دادم حتما مي يام سر قرار. بعد از اون دو تا اس ام اس از شايان داشتم! اول نوشته بود:
- ترسا؟ چرا گوشيت و جواب نمي دي؟ بردار کارت دارم.
دومي نوشته بود:
- اگه اين بارم برنداري مجبور مي شم زنگ بزنم خونه تون.
ميس کالام رو چک کردم. شش بار زنگ زده بود! يعني چي کار داشت؟ پس چرا خونه زنگ نزده بود؟! بي توجه به ساعت زنگ زدم روي گوشيش. بعد از هفت تا بوق صداي خواب آلودش توي گوشي پيچيد:
- الو؟
- سلام شايان. ترسام.
صداش هوشيار شد:
- ترسا؟
- ببخشيد بيدارت کردم. اصلا حواسم به ساعت نبود. اس ام اسات و که ديدم شماره ات و گرفتم.
- تو معلوم هست کجايي؟ گوشيت و چرا جواب نمي دي؟
- مهمون داشتيم گوشيم توي اتاق بود. چرا زنگ نزدي خونه؟
- حالت خوبه؟ من زنگ زدم خونه آرتان جواب داد. گفت دستت بنده بهت مي گه که باهام تماس بگيري، منم هر چي منتظر شدم ديگه خبري ازت نشد.
اي آرتان... ! پس بگو چرا اون موقع لال شده بود و اخماش رفته بود توي هم. به چه حقي بهم نگفت؟ حسود بي مصرف شکاک! اون نمي دونست که شايان وکيل منه؛ حالا پيش خودش هزار تا فکر کرده لابد. با صداي شايان به خودم اومدم:
- کجايي؟ ترسا؟
- ببخشيد داشتم فکر مي کردم. آخه جفتمون دستمون بند بود، حتما يادش رفته بگه. حالا کاري داشتي باهام؟
- مي خواستم فقط بگم نفري بيست و چهارتا عکس از خودت و آرتانبرام بيار.
- سه در چهار؟!
- دوازده تا سه در چهار، دوازده تا شش در چهار.
- باشه، بايد برم بگيرم.
- واجبه ها، يادت نره ها.
- باشه، باشه.
- اوکي، کاري نداري؟!
- نه، ببخشيد بيدارت کردم. فردا که مي ياي؟!
- مگه توام هستي؟
- پَ نَ پَ، مي شه جايي شبنم و بنفشه باشن من نباشم؟!
- آره. اين همه جا ما مي رفتيم تو نمي يومدي.
- از اين به بعد منم مي يام.
خنديد و گفت:
- شوهر حکم آزاديت شد؟!
- پررو نشو. برو بگير بخواب تا منم وقت کنم يه کم بخوابم.
- باشه. اگه مي دونستم فردا مي ياي امشب اين قدر خودکشان نمي کردم که باهات تماس بگيرم.
- حالا اشکالي هم نداره. از اين به بعد بدون.
خنديد و گفت:
- باشه، شب بخير.
- شب بخير.
گوشي و که قطع کردم رفتم تو فکر آرتان. چرا بهم نگفته بود؟!
صبح ساعت پنج بود که از صداي آنشرلي بيدار شدم. سريع گوشي و خفه کردم که آرتان بيدار نشه. راستش ازش مي ترسيدم. مي ترسيدم نذاره برم. از اين بعيد نبود. اين قدر استرس داشتم که خستگي و خواب يادم رفت و سريع بيدار شدم. کمي سر جام نشستم و سپس بلند شدم. پاورچين پاورچين رفتم دستشويي. آبي به دست و صورتم زدم و دوباره برگشتم توي اتاقم. اس ام اس از بنفشه اومد روي گوشيم:
- بيداري؟!
نوشتم :
- بيدارم.
نوشت :
- اتوبوسي که قرار بود باهاش بريم خراب شده. قراره همه با ماشيناي خودمون بريم. کارات و بکن تا نيم ساعت ديگه با ماشين شايان ميايم دنبالت.
نوشتم :
- اوکي.
سريع پريدم جلوي آينه. نيازي به درست کردن موهام نبود. همه رو چپوندم توي يه کلاه بافتني قرمز. يه ريمل زدم به مژه هام. يه رژ قرمزم زدم به لبام. اوه اوه، چي شد . شال گردن قرمز و مشکيم و پيچيدم محکم دور گردنم. پالتوي چرم مشکيم و که داخلش خز نرم داشت و حسابي گرم بود تنم کردم. يه شلوار گرم پوشيدم و روش شلوار چسبون مخمل سياهم و پوشيدم. بوت بدون پاشنه مشکيم و هم کشيدم روي شلوارم که تا بالاي زانوم مي رسيد و اين جوري مطمئن بودم برف به پام نفوذ نمي کنه. دستکش هاي چرميم رو هم دستم کردم و حسابي آماده به رزم شدم. کوله پشتي مخصوص کوهنورديم و برداشتم پاورچين پاورچين رفتم داخل آشپزخونه. ديروز فکر امروزم و هم کرده بودم و حسابي خوراکي خريده بودم. همه رو چپوندم داخل کوله ام. يه لقمه پر و پيمونم نون و پنير و گردو گرفتم که براي صبحونه بخورم. فلاسک کوچيک مسافرتيم و هم پر از آب جوش کردم و دو تا تي بگ انداختم داخلش. کارت بانکم و هم برداشتم که براي ناهار برم رستوران. پاورچين پاورچين رفتم سمت اتاق و خواستم درش رو قفل کنم که صداي آرتان باعث شد از ترس بچسبم به سقف.
- اوغور بخير سرکار خانم. کجا تشريف مي برين کله سحر؟!
نفس تو سينه ام حبس شد و با وحشت برگشتم سمتش. چشماش پف دار و قرمز بود . چقدر چهره اش شيرين شده بود اين جوري. آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
- با دوستام... داريم مي ريم...
- کوه؟!
- نه.
- پس کجا مي رين صبح اول صبحي؟! هوا هنوز تاريکه.
صداش داشت خشن مي شد. نبايد کم مي آوردم. گفتم :
- مگه من بايد به تو جواب پس بدم؟! دوست دارم برم، به تو هم هيچ ربطي نداره.
دستم و گرفت و در حالي که مي فشرد گفت :
- هي اين جمله رو عين طوطي تحويل من نده هــــا. بابات تو رو سپرده به من.
بلندتر از خودش گفتم :
- توام اين جمله رو عين طوطي تحويل من نده.
بغض گلوم و فشرد. از ضعف خودم متنفر شدم ولي ادامه دادم :
- تا وقتي تو خونه بابام بودم از همه اين تفريحا محروم بودم. همش مي ترسيد يکي دخترش و بدزده. تفريح من فقط اين بود که پنج شنبه به پنج شنبه شام با دوستام برم بيرون، اونم بايد تا قبل از يازده بر مي گشتم. حالا که خير سرم يعني شوهر کردم بازم بايد بپا داشته باشم؟ بابا خسته شدم. منم آزادي مي خوام. مي خوام واسه خودم خوش باشم. با دوستام برم بيرون بگردم. برم مهموني. پس من کي آزاد مي شم؟ پس کي دست از سر من بر مي دارين؟! دختراي مردم مي رن سه چهار روزه مسافرت، بابا مامانشون عين چشاشون بهشون اعتماد دارن، هيچي هم بهشون نميگن. وقتيم که شوهر مي کنن ديگه بدتر؛ هر وقت بخوان با دوستاشون يک ماه مي رن دور دنيا مي گردن. من انگار دارم تو عهد قجر زندگي مي کنم. اصلا نخواستم. من ترجيح مي دم زنداني بمونم ولي به کسي جواب پس ندم. توام اگه خيلي نگراني در و روزا روي من قفل کن و برو.
اين و گفتم. کوله ام و پرت کردم روي مبل و راه افتادم سمت اتاقم. کليدش تو جيب پالتوم بود. درش آوردم و هنوز تو قفل نچرخونده بودمش که آرتان از پشت دستم و گرفت و برم گردوند. کليد روي در موند. خواستم دستم و بکشم عقب، ولي اين قدر محکم گرفته بود که نتونستم. ناليدم :
- ولم کن بذار برم به درد خودم بميرم.
منو چسبوند به ديوار. خودش هم ايستاد جلوم و زمزمه وار گفت :
- من بهت گفتم زندوني مني؟!
سرم و انداختم پايين و چيزي نگفتم. گفت :
- من بهت گفتم نمي شه بري؟
- نه.
- چرا يهو آمپر مي چسبوني؟ من فقط خواستم بدونم کجا مي ري. به قول خودت تو يعني الان شوهر کردي. زشت نيست شوهرت ندونه تو کجا داري مي ري؟ اگه بابات زنگ زد ازم پرسيد بگم چي؟! يهو ديدي بابات هم از من پرسيد هم از خودت. زشت نيست حرفامون دو تا بشه؟! زشت نيست شما بدون خداحافظي بري؟ امروز روز دومه که هم خونه مني، ولي يه صبحونه تا حالا به من ندادي.
حرفاش داشت رگه هاي طنز پيدا مي کرد. چه مهربون شده بود! ولي اين توي ذاتش بود . اين قدر با آدماي مشکل دار سر و کله زده بود که تا يکي جلوش نالان و گريان مي شد اون بي اراده مهربون مي شد. براي همينم به خودم نگرفتم. دستم و رها کرد و دستمالي به دستم داد و گفت:
- ريملت ضد آبه؟! اين قدر اشک ريختي يه ذره اش هم نريخت پايين.
اينبار خنده ام گرفت و اشکام و پاک کردم. گفت :
- قبل از ازدواجمون آرايش نمي کردي اصلا.
- بالاخره آدم بايد بعد از ازدواجش با قبلش يه تفاوتايي داشته باشه.
- اوه، بله مادمازل. حالا کجا تشريف مي برين؟! با اين پالتوي چرمي، کلاه و شال.
- پيست.
- چي؟!
- حرفم عجيب بود؟
دستي توي موهايش فرو کرد و گفت :
- حالا نمي شه به همين کوه رضايت بدين نرين پيست؟!
با تعجب گفتم :
- چرا؟
- چون خطرناکه. حداقل يه نفر باهات بايد باشه که خيال من از بابتت راحت باشه. تو امانتي. بلايي سرت بياد بابات نمي گه تو چه شوهري هستي که گذاشتي زنت تنها...
پريدم وسط حرفش و با عصبانيت گفتم :
- مگه من بچه ام؟
با جديت گفت :
- خيلي خب، آره تو بچه اي، چون دو تا کلمه حرف منطقي نمي شه باهات زد. همين که يه ذره باهات مهربون مي شم مي خواي رو سرم سوار بشي.
- خب نشو. من ازت محبت گدايي نکردم. نيازي هم به مهربوني تو ندارم.
انگار من و آرتان نمي تونستيم چندتا کلمه درست با هم حرف بزنيم. مدام عين سگ و گربه مي پريديم به هم. همون موقع صداي گوشيم بلند شد. شماره شبنم بود . آرتان داشت با کنجکاوي نگام مي کرد. بي توجه بهش گوشي رو برداشتم و گفتم:
- هان؟
- هان و درد.
- خو چته؟
- دِ بيا پايين ديگه. علافمون کردي دو ساعته.
- ميام الان. نفله!
گوشي رو قطع کردم و گذاشتم توي جيب پالتوم و بلند شدم. آرتان هم بلند شد و گفت :
- با چي مي رين؟
- با خر مي ريم. خب با چي مي ريم؟ با ماشين ديگه.
- ماشين شخصي؟ لابد يه دختر هم سن و سال خودتم مي خواد توي اون جاده هاي برفي و ليز رانندگي کنه، درسته؟!
- نخير.
چپ چپ نگام کرد و گفت :
- کجا مي يان دنبالت؟ مي رسونمت تا اون جا.
ديگه داشت مي رفت روي مخم. دستم و کشيدم روي سرم و گفتم :
- دم درن.
به دنبال اين حرف سرم و انداختم زير و بدون خداحافظي از در رفتم بيرون . سوار آسانسور که شدم تازه متوجه شدم اونم داره دنبالم مياد. با يه تي شرت و گرمکن راه افتاده بود دنبال من. احمق تو اين سرما! به روي خودم نياوردم و با پام ضرب گرفتم روي زمين. عين بچه هايي شده بودم که مي خوان برن اردو و باباشون مي خوان اونا رو تا دم اتوبوس همراهي کنن و سفارششون رو بکنن. آسانسور که ايستاد دويدم بيرون که از پشت دستم و گرفت. ايستادم و نگاش کردم. بدون اين که نگام کنه راه افتاد. منم به ناچار دنبالش راه افتادم. تازه متوجه شايان شدم که جلوي در لابي ايستاده بود. مطمئنا وقتي شايان رو ديد دست منو گرفت. يه قصدي داشت. لابد مي خواست به شايان بفهمونه که من صاحب دارم. لجم گرفت و خواستم دستم و از دستش خارج کنم که دستم و محکم تر فشرد و يواش در گوشم گفت:
- پس راننده تون آقاست. اونم چه آقايي؟
با لبخند مارموذانه گفتم :
- بله! اونم چه آقايي.
شايان اومد جلو و در حالي که نگاش به شکل عجيب غريبي خيره بود به دستاي من و آرتان گفت :
- سلام. صبح به خير.
من به گرمي و آرتان به سردي جوابش رو داديم. معلوم نبود آرتان چه پدر کشتگي با اين شايان بدبخت داشت. خودم جواب خودم رو دادم :
- همون پدر کشتگي که تو با طرلان داري.
بي اراده لبخند زدم. شايان لبخندم رو به خودش گرفت و اون هم لبخند زد. ناگهان دستم در دست آرتان فشرده شد . اون قدر محکم که دلم ضعف رفت. ناليدم:
- آخ.
حلقه ام که از ديشب توي دستم مونده بود بدجور توي دستم فرو رفته بود. شايان با نگراني گفت :
- چي شد؟!
آرتان به جاي من گفت :
- هيچي، بريم.
دستم زق زق مي کرد. براي اين که کارش رو تلافي کنم سعي کردم دستش رو فشار بدم ولي زور من کجا و زور اون کجا؟! يه لبخند کج نشست کنج لباش. بيشتر حرصم گرفت. راه افتاديم سمت ماشين شايان. يه زانتياي سفيد اسپرت شده خوشگل داشت. شبنم و بنفشه با ديدن من دست در دست آرتان چشماشون اندازه نعلبکي گشاد شده بود. از ديدن قيافه هاشون خنده ام گرفت. هر دوتاشون پياده شدن و عين شاگردي که به معلمش سلام کنه، سلام کردند. آرتان به نرمي پاسخشون رو داد و رو به من گفت :
- عزيزم، کوله ات و مي ذاري عقب يا مي بريش پيش خودت؟
يه نگاه اين ور اون ورم کردم. نه کسي از خونواده من بود، نه از خونواده خودش . پس عزيزم چه صيغه اي بود؟ جلل الخالق! همون طور با بهت گفتم:
- پيشم باشه.
- صبحونه برداشتي؟
- آره.
- ناهار چي کار مي کني؟
شايان با پوزخند گفت :
- آرتان خان اگه اين قدر نگرانين خب خودتون هم بياين بريم. جا واسه شما هم هست.
آرتان نگاهي به شايان کرد و گفت :
- اين بار کار دارم، ولي اگه دفعه ديگه اي هم در کار باشه مطمئن باش ترسا رو تنها نمي ذارم. اين بارم دارم مي سپارمش به کل اکيپ شما. اگه يه تار مو از سرش کم بشه...
خدايا اون داشت نقش بازي مي کرد. شايدم فقط به خاطر اين که من امانت بودم دستش اين قدر سفارشم رو مي کرد؛ پس با اين وجود چرا من دلم داشت مي لرزيد؟! لعنتي همه چيزش خواستني بود. شايان سري تکون داد و بعد از خداحافظي سرسري با آرتان رفت نشست پشت فرمون. بنفشه و شبنم هم همون طور گيج خداحافظي کرده و سوار شدن. منم خواستم سوار بشم که آرتان گفت :
- کي بر مي گردي؟!
- معلوم نيست.
- اوکي.
نگاش کردم. تو نگام نمي دونم چي ديد که سرش و انداخت زير. ديگه مهربون نبود. ديگه کسي نبود که جلوش مهربون باشه و نقش بازي کنه. همه سوار شده بودن. سرم و انداختم زير و با يه خداحافظي سرسري سوار شدم. ماشين راه افتاد. به پيچ کوچه که رسيد ناخودآگاه برگشتم. دستاش و زده بود زير بغلش و همون جا وايساده بود .
***
دستم و کشيدم و گفت :
- اي بميري بنفشه. کجا داري منو مي بري؟ دارم از سرما يخ مي زنم.
- اَه اين قدر ننال، راه بيفت بيا تا بهت بگم. بايد بريم يه جا که بچه ها نباشن.
شبنم غش غش خنديد و گفت :
- اي خدا خفه ات نکنه. به خدا من نامزد دارم.
هر سه هر هر خنديديم و روي سراشيبي سر خورديم رفتيم تا پايين. حالا پايين تپه بوديم و دور تا دورمون سفيد بود. هيچکس اين جا نمي تونست پيدامون کنه. بنفشه با قيافه اي بدجنسانه گفت :
- خب حالا وقتشه.
شبنم گفت :
- به من بخواي نزديک بشي جيغ مي زنم.
- اَه گمشو. من به تو هيچ ميلي ندارم. به کسي هم قرار باشه نزديک بشم به اين ورپريده مي شم با اين رژ لب سرخش.
خودش و کشيد سمت من که به شوخي جيغ زدم و خودم و کشيدم کنار. هر سه قاه قاه خنديديم و شبنم گفت :
- حالا بگو ببينم چي کارمون داشتي؟
- يادتونه چند وقت پيشا هوس چي کرديم؟
- نـــــه.
- يادتون نيست؟! داشتيم مي رفتيم پاتوق، پشت چراغ قرمز، يه دويست و شش اومد وايساد کنارمون. يه دختر پسره از اون تريپ خوشگلا توش بودن.
يهو شبنم داد زد :
- که سيگار مي کشيدن؟
بنفشه دست زد و گفت:
- باريکلا.
من با تعجب نگاش کردم و گفتم :
- خب...
بنفشه دست توي جيبش کرد و يه پاکت سيگار در آورد. چشمام چهارتا شد. بنفشه با لبخند گفت:
- بالاخره دست از دلم برداشتم. چرا هي پسرا بايد بکشن ما آه بکشيم؟
با ذوق سيگارو از دستش کشيدم و گفتم:
- واي بنفشه دمت گـــــرم. بده ببينم چي هست حالا؟
- مالبرو اولترالايت فيلتر پلاس.
- اوه.
- خره از اون خوباست!
سه تايي خنديديم و بنفشه فندکش و هم درآورد. يکي يه نخ واسه هر سه تامون روشن کرد و داد دستمون. اول خوب نگاش کردم. نمي دونستم کارم درسته يا نه، ولي مي خواستم بکشم. فکر و گذاشتم کنار و سيگار و گذاشتم گوشه لبم و پک زدم. همه دهنم و حلقم سوخت ولي سرفه نکردم. بنفشه و شبنم هر دو به سرفه افتادن ولي اين قدر هر سه مشتاق بوديم که بيخيال پک دوم رو زديم. چشمامون از زور شوق دو دو مي زد. طعم گسي داشت، عين چوب سوخته، ولي دوست داشتم بيشتر و بيشتر بکشم. سيگار و گذاشته بودم لاي دو تا انگشتام. ولو شدم روي برفا و تند تند پک مي زدم. فيلتر سيگار از رنگ سرخ رژ لبم سرخ شده بود. از اون لحظه تصميم گرفتم هر وقت خواستم سيگار بکشم. رنگ فيلترش خيلي قشنگ مي شد. تا رسيد به فيلتر توي برفا خاموشش کردم. صداي پــــــس که کرد خنديدم و گفتم:
- بعدي.
بنفشه جعبه سيگار و به همراه فندک گرفت طرفم. يه دونه در آوردم و گذاشتم گوشه لبم. فندک و روشن کردم و با يه پک محکم سيگار و روشن کردم. مال بنفشه هم تموم شد و دومي رو روشن کرد. توي فضا بوديم هر سه تامون. خود سيگار حسي بهمون نمي داد ولي کشيدنش خيلي لذت داشت. بنفشه توي همون حالت که دود و از توي دماغش مي داد بيرون گفت:
- خبريه؟!
چون روي صحبتش با من بود گفتم:
- کجا؟
- نشد جلوي شايان ازت بپرسم، با آرتان خبريه؟
خنديدم و پاک محکمي به سيگار زدم در حالي که دود رو مي دادم بيرون گفتم:
- نه بابا!
شبنم هم اومد وسط بحث و گفت:
- بدجور دستت و چسبيده بود. يه جور خاصي هم تو رو سپرد به ما.
- فقط مي خواست امانت بابا چيزيش نشه.
بنفشه گفت:
- تا ديدمت به چشمام شک کردم.
شبنم گفت:
- منم!
- خودمم به خودم شک کردم.
- غيرتيه؟
- شديد.
- غيرت نشونه عشقه خره.
- خر تويي که فکر مي کني يه پسر تو دو روز عاشق مي شه. آخه الاغ من به نفعمه اگه آرتان هيچ وقت حسي نسبت بهم پيدا نکنه. من که آخرش اين جا بمون نيستم، بذار هيچي ازم يادگار نمونه حتي يه عشق.
- حيف آرتانه. من دلم مي خواد تو يا نري يا اگه هم قراره بري با آرتان بري.
- من آزادي مي خوام که دارم مي رم. با آرتان آزادي ندارم ديگه.
شبنم و بنفشه ديگه حرفي نزدن و فقط شونه بالا انداختن. وقتي يه پاکت سيگار رو سه تايي در سکوت کشيديم بنفشه سرفه اي کرد و در حالي که کمي جلوم خم مي شد گفت:
- خانوماي محترم ورودتون رو به جمع سيگاري ها تبريک عرض مي کنم.
هر سه هـــــورا کشيديم و هن هن کنان تپه رو رفتيم بالا. بچه ها داشتن برف توي سر و صورت هم مي کوبيدن. شايان با ديدن ما با عصبانيت جلو اومد و گفت:
- هيچ معلومه شما کجايين؟ همه جا رو دنبالتون گشتم.
شبنم خونسردانه گفت:
- همين دور و اطراف بوديم.
- اميدوارم.
خنديدم و گفتم:
- چيه شايان به ما شک داري؟!
شايان که از عصبانيت در حال گر گفتن بود گفت:
- با اين بويي که شماها مي دين...
اُه اُه، يادمون به بوي سيگارا نبود. بنفشه سريع گفت:
- بو؟ چه بويي؟
شايان بنفشه رو هل داد و رو به ما گفت:
- برين از توي کوله پشتي من يه اسپري بردارين بزنين به خودتون تا آبرومون نرفته. من نمي دونم شما دخترا چرا هر چيزي رو بايد خودتون امتحان کنين؟
من غش غش خنديدم ولي شبنم و بنفشه خجالت زده سمت ماشين راه افتادند. ملينا يکي از دوستاي اينترنتي بنفشه اومد سمتون و گفت:
- بچه ها بدوين بياين مي خوايم آدم برفي بسازيم. نکنه دارين مي رين توي ماشين؟
من گفتم:
- نه بابا، الان ميايم. تو ماشين يه کاري داريم.
- باشه زود بياين. عرشيا هم بالاخره دست از دلش برداشت و فلاسک چايي آلبالوش رو از داخل کوله اش در آورد. بياين بخوريم که حسابي مي چسبه.
- باشه الان ميايم.
بعد از رفتن ملينا تند تند اسپري اسپرت شايان رو روي خودمون خالي کرديم و به بچه ها پيوستيم. عرشيا دوست شايان که اونم وکيل بود سه تا ليوان يه بار مصرف برامون چايي کرد و در حالي که يکي يکي دستمون مي داد گفت:
- اين يه ذره چايي رو به زور واستون نگه داشتم وگرنه اينا بلعيده بودن.
هر سه تشکر کرديم و مشغول خوردن چايي شديم. بعد از خوردن چايي همه بسيج شديم واسه ساختن آدم برفي. حسابي در گير جمع کردن برف بوديم که يه دفعه يه گلوله برفي محکم خورد تو کمرم. از درد نفسم بند اومد. صاف ايستادم و اول از همه به بنفشه و شبنم نگاه کردم. حواسشون نبود و هر دو مشغول گوله کردن برف ها بودن. به پشت سرم که نگاه کردم متوجه نگاه کيان شدم. کيان هم يکي ديگه از دوستاي شايان بود. با ديدن نگاهم دستش و به نشونه عذرخواهي بالاآورد و لبخندي زد که زياد به دلم ننشست. توجهي نکردم و دوباره مشغول جمع کردن برفا شدم. گلوله بزرگي رو که درست کرده بودم روي هم گذاشتم و رفتم به سمت آدم برفي که بريزم روي بدنه اش. کيان سريع جلو اومد و گفت:
- بده به من ترسا.
با جديت دستش و پس زدم و گفتم:
- خودم دست دارم.
- چه خشن!
- همينه که هست.
برفا رو روي روي تنه آدم برفي ريختم. همون لحظه بنفشه و شبنم هم برفاشون رو آوردن. شايان داد زد:
- تنه اش کافيه ديگه. منم الان سرش و ميارم.
به دنبال حرفش يه گلوله بزرگ آورد و روي تنه آدم برفي گذاشت و زيرش و محکم کرد. دوتا دکمه به جا چشم، يه خيار پلاسيده به جاي دماغ و چند تا سنگ ريزه براي دهنش گذاشتيم. يه دفعه شايان اومد به طرف من و گفت:
- خب کلاه هم که نداريم، پس از کلاه تو استفاده مي کنيم.
قبل از اين که بتونم جلوش و بگيرم کلاه و کشيد و خرمن موهاي ويو شده ام ريخت دورم. اين کارش همزمان شد با پرتاب شدن گلوله برفي از جانب کيان به سمت من. گلوله صاف خورد توي گوشم. شايان مات شد روي من و يک دفعه هم سوز سردي شروع به وزيدن کرد. حس کردم سرما تا اعماق گوشم نفوذ کرد. دستم و گذاشتم روي گوشم و نشستم دو زانو روي زمين. شبنم جيغ زد:
- ديوونهالان سرما مي خوره، کلاهش و برداشتي واسه چي؟ زيرش هيچي سرش نبود. کيان احمق، تو چرا همون موقع برف زدي تو سرش؟ شما پسرا يه جو عقل تو کله تون نيست.
شايان زمزمه کرد:
- نمي دونستم.
کيان هم گفت:
- فکر نمي کردم شايان کلاهش و برداره. به خدا از قصد نبود.
عرشيا پادرمياني کرد و گفت :
- خب حالا دعوا نکنين. شايان کلاه و بده سرش کنه ميان مي گيرنمون؛ نگيرنمون هم خودش سرما مي خوره.
بنفشه کلاه و از دست شايان کشيد و اومد کرد تو سر من. سرم و با دستش بالا گرفت و گفت :
- خوبي؟
ملينا هم اون طرفم زانو زد و گفت :
- اينا وحشين. اميدوارم سرما نخوري فقط.
لبخندي زدم و گفتم :
- نه خوبم، اشکال نداره.
ولي سرم داشت از زور درد مي ترکيد. باد رفته بود توي سرم و مي دونستم که حتما سرما مي خورم. از جا بلند شدم و گفتم :
- بيخيال بچه ها، آدم برفي بدون کلاه هم ميشه.
کيان لبخندي دوستانه به روم زد و سپس کلاه بافتني خودش و برداشت و چپوند روي سر آدم برفي و گفت :
- اينم از کلاه. حالا همه وايسين يه عکس بگيريم بعدش مي خوايم بريم ناهار. ديگه مردم از گرسنگي.
همه کنار هم ايستاديم و يه عکس يادگاري با دوربين شايان گرفتيم. هيچکس غذا نياورده بود و همه مي خواستن برن رستوران. شايان خودش و رسوند کنار من و گفت :
- ترسا؟
- بله؟
- ناراحتي از دستم؟
- بايد باشم؟
- خب باور کن من نمي خواستم اين جوري بشه، يعني اصلا نمي دونستم زير کلاه هيچي سرت نيست.
- مهم نيست.
- در هر صورت ببخشيد.
- باشه بخشيدم. حالا هم برو اون ور تا به تلافي کارت يه گوله برف نزدم توي دماغت تا يخ کني.
خنديد و رفت پيس دوستاش.
بعد از خوردن ناهار کيان يه ليوان چايي داغ براي من آورد و گفت :
- اين و بخور که سرما نخوري.
دستش و با سردي پس زدم و گفتم :
- ميل ندارم.
حس مي کردم کيان داره نخ مي ده براي همينم کم محلي مي کردم تا خودش بره رد کارش. از رستوران که اومديم بيرون يه کم ديگه همه با هم برف بازي کرديم و سپس تصميم گرفتيم برگرديم. ساعت سه ناهار خورده بوديم و تا مي يومديم برگرديم شب مي شد. سريع کوله هامون رو جمع کرديم و با بقيه خداحافظي کرديم. کم کم بدنم داشت کرخ مي شد و داغي رو توي تنم حس مي کردم. سرم هم هنوز درد مي کرد. تا اومدم برم بشينم عقب کنار بنفشه، شايان گفت :
- ترسا بشين جلو.
- چرا؟
- مي خوام بخاري رو روت تنظيم کنم که گرم بموني. مي ترسم با اين بلايي که من و کيان احمق سرت آورديم سرما بخوري.
شونه اي بالا انداختم و نشستم جلو. شبنم هم نشست عقب. تموم طول راه رو عطسه و فير فير کردم. چشمام و بسته بودم بلکه خوابم ببره ولي بدن درد و سر درد بهم اجازه خوابيدن نمي داد. با توقف ماشين چشم گشودم ولي وقتي مکان رو آشنا نديدم دوباره چشمام و بستم. با صداي بنفشه و شبنم چشمام و به زحمت دوباره باز کردم:
- ترسا پاشو بريم دکتر.
حال نداشتم پياده بشم. شبنم و بنفشه بيچاره به زحمت زير بغلام و گرفتن و کشون کشون منو به سمت درمانگاه بردن. شايان هم کنارمون با اعصاب داغون مي يومد. عذاب وجدان داشت مي کشتش. به درک! زد دختر مردم و به اين روز انداخت، حالا بکشه!
با توجه به حال خرابم مجبور شديم بريم سمت اورژانس. دکتر برام دو تا آمپول به همراه يه عالمه قرص و کپسول تجويز کرد. حتي قدرت نداشتم به خاطر آمپول شکايت کنم، فقط چنان بد به شايان نگاه کردم که شرمنده تر شد و سرش و اندخت زير. شبنم با خنده گفت:
- اين جوري داداشم و نگاه نکن. خودش به اندازه کافي ناراحت هست که امانت مردم و به اين روز انداخته. حالا جواب آرتان رو چه جوري بديم؟
آرتان؟! گور باباي آرتان. منو بگو که حالا بايد دو تا آمپول بزنم. با کمک شبنم و بنفشه خوابيدم روي تخت. هر دو تا آمپول رو با هم زد بهم لعنتي. از زور درد فقط اشک از گوشه چشمم سرازير شد ولي حتي نتونستم يه ناله کوچولو بکنم. صدام به کل بريده شده بود. شبنم و بنفشه هم حسابي پکر شده بودن. روز هر سه تامون خراب شده بود. دوباره خواستن بلندم کنن که شبنم گفت:
ـ بذار برم شايان و صدا کنم بياد کمک. من ديگه جون ندارم تکونش بدم.
رفت و برگشتش چند ثانيه بيشتر طول نکشيد. سرم و تکيه داده بودم به شونه بنفشه و چشمام و بسته بودم. شايان اومد تو و کنارم ايستاد. بوي عطرش و حس مي کردم. خم شد و در گوشم زمزمه وار گفت:
- ايرادي نداره بغلت کنم؟
سرم و به نشونه مخالفت چند بار تکون دادم. شايان گفت:
- آخه حالت خيلي بده.
دوباره سرم و تکون دادم. به ناچار دست انداخت زير بازوم و به کمک بنفشه و شبنم منو بردن سمت ماشين. روي صندلي که نشستم پاهام درد گرفت و دوباره اشک از چشماش سرازير شد. وقتي مريض مي شدم عين بچه ها مي شدم. طاقت هيچ دردي رو نداشتم. شايان سوار شد و با ديدن اشکاي من با ناراحتي گفت:
- درد داري؟
به زور گفتم:
- فقط برو خونه.
ديگه حرفي نزد و راه افتاد. با حس کردن داغ شدن گونه هام چشم باز کردم. شبنم بود، گفت:
- من دارم مي رم گلم. فردا حتما بهت سر مي زنم با يه سوپ خوشمزه.
چشمم و باز و بسته کردم و ماشين دوباره راه افتاد. بنفشه هم بعد از بوسيدن من و قول دادن اين که فردا حتما مي ياد پيشم رفت. حال نداشتم از شايان بپرسم چرا اول منو نرسونده. دوباره که ماشين ايستاد مطمئن بودم جلوي آپارتمان آرتان هستيم. چشم گشودم. صداي شايان بلند شد:
- مثل اين که آقا بزم داشتن!
متوجه منظورش نشدم و به روبرو چشم دوختم. آرتان بود که داشت طرلان رو سوار تاکسي مي کرد. قلبم فشرده شد. آهي کشيدم و خواستم در و باز کنم که شايان گفت:
- صبر کن بذار کمکت کنم.
سريع اومد سمت من در و باز کرد و دستش و جلو آورد. قبل از اين که دستش و بگيرم صداي عصبي آرتان از پشت شايان بلند شد:
- چي شده؟!
شايان برگشت و با قيافه اي جدي گفت:
- سرما خورده، نمي تونه خودش پياده بشه.
آرتان شايان و پس زد و اومد جلو. نگاش مثل شيشه بود. هيچي توي نگاش نبود. چشمام و بستم. دوست نداشتم نگاش کنم. يک دفعه حس کردم از روي صندلي کنده شدم. بوي عطر آرتان مشامم رو پر کرد. صداي عصبي آرتان بلند شد:
- مگه نگفتم مراقبش باش؟ اين جوري قول مي دي؟
شايان جوابي نداد. صداي بسته شدن در ماشين و حس کردم و بعد هم صداي آرتان رو:
- اين چيه؟
- داروهاشه. بردمش دکتر. چيز خاصي نيست. دو تا آمپول هم زده.
- آمپول زده؟!
- آره خب، تجويز دکتر بود.
آرتان صدام کرد:
- ترسا؟
جواب ندادم. قدرت نداشتم ولي اگه هم داشتم جواب نمي دادم. از صبح تا حالا با طرلان توي خونه داشته چي کار مي کرده؟! خودش و محبت و مهربونيش به درک، ولي دوست نداشتم تا وقتي من توي اون خونه دارم زندگي مي کنم کثافت کاري بکنه توش وگرنه تحملش برام سخت مي شد.بايد باهاش در اين مورد حرف مي زدم. وقتي ديد جواب نمي دم گفت:
- ببينين چه به روزش آوردين که حاضر شده آمپول بزنه.
خوشم اومد که يادش بود من از آمپول خوشم نمياد. شايان زير لب خداحافظي کرد و رفت. تنها چيزي که بعدش حس کردم دويدن آرتان بود. خوابم برد. دوباره که چشم باز کردم روي تختم بودم. ناليدم:
- آب.
بيرون رفتن آرتان رو از اتاق حس کردم. به خودم که نگاه کردم ديدم فقط شلوار گرمکني که زير شلوارم پوشيده بودم تنمه با بلوزم. لباسام و عوض نکرده بود فقط شلوارم و با پالتوم درآورده بود. خدا رو شکر! يه ليوان آب پرتغال برام آورد و سرم و يه کم بالا گرفت و جرعه جرعه آب پرتغال رو توي دهنم ريخت. زير لب غر هم مي زد ولي نمي شنيدم. انگار داشت پيش خودش مي گفت همينم مونده بود بشم پرستار اين زلزله! با شناختي که از خودم داشتم مي دونستم که مريضيم فقط تا فردا صبح طول مي کشه. هميشه سختي يه مريضي برام فقط يه شب بود. روز بعد فقط شايد گلوم درد مي کرد يا يه کم سرم، ولي ديگه بيحال نبودم. سکوت آرتان عجيب غريب بود. هيچ حرفي نمي زد، حتي سرزنش! حتي نپرسيد چرا تو با شايان تنها بودي؟ هر چند که اگه هم مي پرسيد من قدرت پاسخ گفتن نداشتم. بعد از خوردن آب پرتغال يه کم از سوپي هم که از ديشب باقي مونده بود رو آروم آروم کرد توي دهنم و بعدم داروهام و داد. لحاف رو تا نزديک گردنم بالا کشيد و چراغ و خاموش کرد و رفت. دريغ از يه جمله براي خوش کردن دل من! بغض کرده بودم. ناخودآگاه دوست داشتم آرتان دعوام کنه و سرم داد بزنه، ولي خب پيدا بود براش هيچ اهميتي ندارم و براي همين هم هيچ حرفي نزد. چشمام و بستم تا ديگه به هيچي فکر نکنم. به خاطر قرص ها خيلي زودتر از اون چه که فکر مي کردم خواب منو در ربود.
صبح با سر و صداي بنفشه و شبنم از خواب پريدم. يکيشون اين ورم نشسته بود روي تخت و يکيشون اون ورم. تا متوجه چشماي بازم شدن بنفشه خم شد چلپ و چلوپ منو بوس کرد و گفت:
- پاشو ببينم نازک نارنجي يخ! يه گوله برف خورد تو سرش داشت مي مرد. خاک بر سر لاجونيت کنم من.
خودش و شبنم غش غش خنديدن. منم لبخند زدم و خودم و يه کم کشيدم بالا و با صداي گرفته گفتم:
- شما دو تا اين جا چه غلطي مي کنين؟ مگه ساعت چنده؟
شبنم گفت:
- اوه اوه صـــــداش رو. ما هم از صبح ساعت هشت اين جاييم الان ساعت دوازده است!
بنفشه گفت:
- خنگول پاشو برات خبرا دارم.
- کوري؟ پاشدم ديگه.
- آرتان شماره منو از کجا داره؟
- هان؟!
- صبح زود زنگ زد روي گوشيم و با کلي کلاس ازم درخواست کردن بيام اين جا پيش شما. حالا من که خودم مي خواستم بيام، ولي همچين کلاس گذاشتم گفتم چرا به آتوسا نمي گين؟
- خب چي گفت؟
- گفت دليل خاصي نداره. ولي معلومه که نمي خواد خونواده ات بفهمن حالت بد شده.
- بازم قضيه امانت!
- قضيه امانت؟
- هر محبتي که به من مي کنه مي ذاره پاي اين که من امانتم دستش.
چشماي بنفشه برق زد و گفت:
- راست مي گي؟
با تعجب نگاش کردم و گفتم:
- چرا تو چشمات پروژکتور روشن شد؟ باز چه نقشه اي کشيدي؟
- دوست داري يه ذره اذيتش کنيم؟
- چه جوري؟!
- بگو دوست داري يا نه؟
- آره از خدامه.
- خب پس زودتر خوب شو. دارم براش.
با کنجکاوي نگاش کردم ولي شونه اي بالا انداخت و گفت:
- خوب شو تا بگم.
- من خوبم بابا، اون دو تا آمپول گنده حالم و جا آورد ديشب.
- نه الان يه کم زوده، غير طبيعي مي شه. بذار واسه فردا يا پس فردا. الانم ديگه سوال نکن چون نمي گم چي تو سرمه.
به شبنم نگاه کردم که گفت:
- والا منم نمي دونم اين مي خواد چي کار کنه.
بنفشه گفت:
- حالا نگفتي شماره منو از کجا آورده؟!
اين ور اون ور و نگاه کردم و با ديدن گوشم که روي عسلي بود گفتم:
- گوشيم تو کيفم بود ولي الان اين جاست، پس نتيجه مي گيريم از توي گوشيم شماره ات و برداشته.
به دنبال اين حرف از جا بلند شدم. بدنم هنوز يه کم درد مي کرد و حسابي عرق کرده بودم. ته گلومم يه کم درد مي کرد. شبنم گفت:
- کجا مي ري؟!
- مي رم حموم.
ديگه چيزي نگفتن و منم رفتم توي حموم. دوش آب گرم بدن دردم و بهبود بخشيد. تا اومدم بيرون همون جور با حوله رفتم توي آشپزخونه. ساعت يک ظهر بود و بوي سوپ خونه رو برداشته بود. با لذت بو کشيدم و گفتم:
- به به چه بوي خوبي. دست دوستان گرامي حسابي درد نکنه.
شبنم گفت:
- برو يه لباس تنت کن. خوبه سرما خورده بودي.
نشستم سر ميز و گفتم:
- خونه گرمه، اشکال نداره. بده بخوريم اين سوپ رو.
بنفشه نگاهي به شبنم کرد و گفت:
- اين مريضه؟!
شبنم نگاهي به بالاي حوله ام که باز شده بود انداخت و گفت:
- ورپريده اين جوری چرا اومدی بیرون؟ بپوشون ببينم.
با خنده دو طرف حوله رو کشيدم روي هم و گفتم:
- درويش کن، هيـــــز.
بنفشه سوپ و کشيد و هر سه تا با هم مشغول خوردن شديم. اون قدر مشغول شوخي و خنده بوديم که اصلا متوجه صداي در نشديم. يه دفعه از صداي آرتان به سه تامون جريان قوي برق وصل شد و من ناخودآگاه پريدم بالا:
- معني مريضي رو هم فهميدم.
آرتان که ظهر نبايد مي يومد خونه. نگام افتاد به دستش. دو تا نايلون پرتقال و ليمو شيرين دستش بود... شبنم و بنفشه هم با تته پته سلام کردن. آرتان با پوزخند جواب داد و نايلون ها رو روي اوپن گذاشت و گفت:
- بنفشه خانم لطف کردين.
- خ... خوا... خواهش مي کنم. وظيفه ام بود.
سوييچ ماشينش و هم انداخت روي اوپن و رو به من گفت:
- ترسا يه لحظه بيا.
نفسم و با صدا دادم بيرون و يواش رو به بنفشه و شبنم گفتم:
- باز حالا گير مي ده به من.
بنفشه و شبنم هيچي نگفتن. منم منتظر جواب اونا نبودم. بلند شدم و راه افتادم دنبال آرتان. رفته بود توي اتاق خودش. تقه اي به در زدم. حوله ام و صاف کردم و رفتم تو. نشسته بود لب تختش. منو که ديد اخم کرد و گفت:
- بهتري؟
- آره.
- اومدم که اگه حالت خوب نشده ببرمت دکتر، ولي انگار...
- خوبم.
- دارم مي بينم. اين چه وضعشه؟
- کدوم وضع؟ اين که با دوستام داريم مي خنديم؟ انتظار داشتي منو توي رخت خواب رو به موت ببيني تا خيالت راحت بشه؟
- تو کلا مشکل داري. من کي اين حرف و زدم؟!
- واسه من دکتر نشو. هر چي هم که باشم از تو که اين همه با افراد مشکل دار سر و کله زدي بهترم.
فقط نگام کرد. منم بي توجه خواستم از اتاق خارج بشم که گفت:
- منظور من اينه که رفتي حموم به درک، لااقل يه چيزي تنت کن که نصف شب حالت بد نشه منو بي خواب کني.
- مطمئن باش رو به موتم بشم تو رو صدا نمي کنم.
- از توي لجباز بعيدم نيست.
- شک نکن. الان بي زحمت زودتر برو نمي خوام دوستام معذب باشن.
چپ چپ نگام کرد. من که هنوز به خاطر ديروز و اين که طرلان رو آورده بود توي خونه دلخور بودم گفتم:
- هان چيه؟! چرا اين جوري نگاه مي کني؟ فکر مي کني فقط طرلان مي تونه معذب بشه؟!
پوزخندي زد و گفت:
- پس بگو دلت از کجا پره.
- دل من از جايي پر نيست ولي من حتما بايد راجع به اين قضيه با تو صحبت کنم.
- راجع به طرلان؟ فکر نکنم روابط من با ديگران به تو مربوط بشه.
با حرص و غضب گفتم:
- روابط تو با هر الاغي فقط به خودت مربوطه. هر غلطي دوست داري بکني بکن. حرف من سر چيز ديگه است.
. گفت:
- من بايد تو رو تربيت کنم، نه؟
- بابام به اندازه کافي تربيتم کرده. تو ام تو زندگي من هيچ کاره اي! نيازي نيست توي تربيت باباي من دخالت کني.
- تو اگه تربيت داشتي با اين لحن با بزرگترت حرف نمي زدي.
- لحن من هر چي که هست حداقل از برخورداي تو بهتره.
- چي اذيتت مي کنه؟ نکنه داري روي من احساس مالکيت پيدا مي کني؟ حسادت مي کني به رابطه من و طرلان؟
فرياد کشيدم:
- گل بگيرم اون سازمان نظام روانشناسي رو که به تو مجوز کار داده. تويي که فرق حسادت و با اين نمي فهمي که من دوست ندارم توي خونه اي که توش گناه مي شه زندگي کنم، چه جوري روانشناس شدي؟ خاک بر سر من با اين انتخابم. فکر مي کردم آدم انتخاب کردم براي هم خونه شدن. فکر نمي کردم اين قدر احمق باشي. آره من بيشعورم، من نفهمم، ولي حداقل درک دارم، فهم دارم. تويي که يعني تحصيل کرده اي چرا اينا رو نداري؟
دستم و با خشونت کشيدم عقب، ولي آرتان سريع گفت:
- ترسا، ترسا، ترسا، گناه چيه؟!
بغضم ترکيد. آرتان پوست لبش و جويد و گفت:
- حرف بزن. تو راست مي گي، هم خونه بايد هم خونه اش و درک کنه. خيلي خب، حالا فقط بگو چي ناراحتت کرده؟ منظورت از گناه چيه؟!
با بغض گفتم:
- طرلان ديروز...
ديگه نتونستم ادامه بدم. نفس عميقي کشيد. گفت:
- با اين که جلوي دوستات زشته اين همه وقت توي اتاق بمونيم، ولي ترجيح مي دم همين الان همه چيز برات روشن بشه. دوست ندارم هم خونه ايم از دستم ناراحت باشه.
- آره چقدرم که برات مهمه. همش داري با زبونت...
- ترسا من آدميم که تو زندگيم هيچ وقت زن جماعت و راه ندادم و جز مادرم با هيچ دختري رابطه نداشتم. دختراي زيادي دور و اطرافم بودن ولي هيچ کدوم و به شکل جدي توي زندگيم راه ندادم. اگه مي بيني اين جوري شدم به خاطر همينه. هميشه با گارد راه رفتم که هيچ زن و دختري به خودش اجازه نده به من نزديک بشه...
- بايد سر من خالي کني؟
- نه، ولي... عادت ندارم هيچ کس... هيچ دختري جلوم اين قدر سرکشي کنه. بي خيال! مي خواستم طرلان و بهت بگم.
خوشحال شدم که سرکشي هام مي ره روي مخش، ولي نشون ندادم توي دلم قند آب شده. سکوت کردم و نگاش کردم. دستي توي موهاش فرو کرد و گفت:
- طرلان سه بار خودکشي کرده.
با چشماي گشاد شده گفتم:
- چي؟!
- سه سال پيش... با شوهرش و پسر يک ساله اش رفته بودن بيرون شهر براي گردش. سه تا مرد بهشون حمله کردن. شوهر و بچه اش و جلوش چشمش سر بريدن و به خودش سه بار تعدی کردن و خواستن بکشنش که مامورا مي رسن و... خدايي شد که طرلان کشته نشد ولي بعد از اون واقعه سه بار خودکشي کرد. از همون موقع زير نظر منه. تازه داره به زندگي عادي بر مي گرده. نياز به کمک من داره، منم از همه موقعيت هايي که مطب نمي رم براي اون استفاده مي کنم. اون هميشه جمعه ها صبح تا شب مي يومد اين جا و من مرتب باهاش صحبت مي کردم. عادت داره روزاي تعطيل بياد پيش من. اوايل نمي يومد ولي کم کم خودش عادت کرد. روز عروسيمون به من گفت که ديگه نمياد و دقيقا از بعدش حالش دوباره رو به بد شدن رفت. منم مجبور شدم بهش بگم بازم بياد. با وجود تو معذب مي شه. حس مي کنه تو دوست نداري اوقات فراغت شوهرت و با کسي تقسيم کني، ديگه خبر نداره که...
به اين جا که رسيد لبخند زد. گفت:
- حالا مشکل برطرف شد؟!
بغش گلوم و مي فشرد. به زحمت گفتم:
- خداي من، چه وحشتناک!
- خيلي... طرلان رو به نابودي بود. به زور برش گردوندم. الان خيلي بهتر شده. توام يه کم مدارا کن دو سه ماه ديگه خوب خوب مي شه.
يه دفعه براي مظلوميت طرلان دلم و بغضم با هم شکست و اشک از چشمام سرازير شد. آرتان با تعجب گفت:
- اِ، ديگه گريه براي چيه؟!
- بيچاره طرلان. الهي بميرم. چقدر سختي کشيده.
- داري براي طرلان گريه مي کني؟!
هيچي نگفتم. فقط صورتم و با دست پوشوندم و هق هقم اوج گرفت. آرتان دستم و از روي صورتم برداشت و گفت:
- بهت نمي يومد اين قدر دل نازک باشي.
سعي کردم جلوي هق هقم رو بگيرم. اشکام و پاک کردم و گفتم:
- فکر کردي من دل سنگم؟
بدون رودربايسي گفت:
- دقيقا.
بي توجه به حرفش گفتم:
- آرتان؟
- بله؟
- مي شه منم باشم روزي که طرلان مي ياد؟
- بذار يه کم که بهتر شد اون وقت تو هم باش. الان مي ترسم از حضور تو خجالت بکشه و به درمان جواب نده.
- باشه، خيلي دوست دارم کمکش کنم.
- تو لطف داري. حالا ديگه برو. زشته دوستات بيرون تنهان.
- آرتان؟
- ديگه چيه؟!
- من... معذرت مي خوام که بهت تهمت زدم.
آرتان با چشماي گشاد شده نگام کرد و گفت:
- ترسا؟
- هوم؟!
- انگار تازه دارم مي شناسمت. اين شخصيت مهربون و کجا قايم کرده بودي؟! واقعا بايد برم گل بگيرم در اون سازمان نظام رو. چطور نمي تونم تو رو بشناسم؟!
خنديدم و گفتم:
- هان چيه؟ عادت داري هميشه عين سگ پاچه بگيرم؟!
- نه، عادت دارم عين گربه پنجول بکشي.
به دنبال اين حرف خنديد و بلند شد. پالتوي خوش دوخت قهوه ايش و روي پليور شکلاتي رنگش تنش کرد و گفت:
- اون ليمو پرتغالا رو آب بگير بخور که بيماري کامل از تنت بره بيرون. اگه هم ديدي حالت دوباره داره بد مي شه زنگ بزن خبرم کن تا بيام بريم دکتر.
فقط نگاش کردم که خنديد و گفت:
- اي واي ببخشيد. يادم نبود شما رو به موتم که بشين به من چيزي نمي گين.
هر دو با هم خنديديم
بعد از اين که از اتاق رفت بيرون، جلوي در آشپزخونه خيلي محترمانه از بنفشه و شبنم عذرخواهي کرد و بعد از خداحافظي از در رفت بيرون
دو هفته ديگه هم گذشت. اتفاق خاصي توي اين مدت نيفتاده بود به جز اين که همراه آرتان بالاخره براي مادر زن سلام رفتيم. قرار بود روز بعد از پيست بريم که با سرماخوردگي من کنسل شد. به جاش دو روز بعدش همراه با آرتان اول رفتيم بهشت زهرا که آرتان يه دسته گل خيلي بزرگ براي مامان خريد و يه جعبه بزرگ شيريني هم خيرات کرد، بعد هم رفتيم خونه ديدن عزيز و بابا. براي عزيز هم يه دونه سکه بهار آزادي گرفت با يه دسته گل خوشگل. عزيز هنوز هم به نبود من عادت نکرده بود و حسابي بي تابي مي کرد. وقتي از خونه اومديم بيرون آرتان گفت:
- چطور دلت مي ياد عزيز و بذاري و بري؟
- عادت مي کنه.
- خودت چي؟
- خيلي وقته ياد گرفتم که به چيزي يا کسي دل نبندم.
- فقط به خاطر مرگ مادت؟
- مرگ مادرم، بد اخلاقي پدرم، ازدواج آتوسا.
- نکنه انتظار داشتي آتوسا هيچ وقت ازداوج نکنه؟
- نه، ولي تنهايي من قابل درک کردن نيست. زياد روش فکر نکن.
- فکر نمي کنم ولي دوست دارم بدونم چرا خودت و تنها حس مي کني؟
- چون تنهام. تا حالا دقت کردي پسرا وقتي احساس تنهايي مي کنن چي کار مي کنن؟
- نه.
- نه! مسخره است. دور و برشون رو پر از دوست دختراي رنگ و وارنگ مي کنن. همه کارشون مشه رفتن به پارتي و خوردن مشروب و تا دير وقت دور دور رفتن، دختر بلند کردن و اتو زدن. همه چيز و امتحان مي کنن. سيگار، ماري جوانا، اکس، کوفت، زهرمار. ولي... ولي واي از اون روزي که يه دختر احساس تنهايي کنه.
با کنجکاوي نگام کرد و من گفتم:
- من خيلي ساله که احساس تنهايي مي کنم ولي هيچ وقت نه تونستم با پسري دوست بشم، نه تونستم حتي با دوستاي هم جنسم اون طور که دلم مي خواد عشق و حال کنم، نه تونستم يه مهموني برم، نه برم بگردم. اينا باعث مي شه بيشتر احساس تنهايي کنم. مامانم دقيقا توي سني منو تنها گذاشت که من نياز داشتم سرم و بذارم روي پاهاش و باهاش درد دل کنم. بهش از دردام بگم ولي با رفتنش خودش يه درد بزرگ گذاشت روي سينه ام.
آرتان طبق معمول مواقعي که ناراحت مي شدم دستم رو گرفت و گفت:
- فکر نمي کني با رفتنت تنهاتر مي شي؟
- نياز به فکر کردن نداره، مطمئنم که تنهاتر مي شم ولي يه حس خوبي هم برام داره که به همه احساسات بدش مي ارزه.
- چه حسي؟!
- استقلال.
- ولي به نظر من اين کار تو يه اشتباه بزرگه که يه روزي بهش پي مي بري. ترسا تو شايد فقط چند ماه اول اين حس قشنگ رو داشته باشي، اما بعدش خيلي زود برات عادي و يکنواخت مي شه و اون وقت تو مي موني و يه تنهايي عذاب آور که داغونت مي کنه.
- مي خواي منو از رفتن منصرف کني؟!
- نه، فقط مي خوام روشنت کنم.
- بي خيال، بذار تاريک بمونم.
آرتان نفس عميقي کشيد و ديگه حرفي نزد.
زندگي روي روال عادي افتاده بود. ديگه نه من به پر و پاي آرتان مي پيچيدم نه آرتان کاري به کار من داشت. جمعه هابا بنفشه و شبنم و اکيپشون مي رفتم بيرون که خونه نباشم و آرتان بتونه با طرلان کار کنه. البته مي موندم خونه، وقتي طرلان مي يومد باهاش سلام احوالپرسي مي کردم و بعد مي رفتم. حالا برخورد طرلان هم با من بهتر شده بود. مدارکم رو به همراه عکس ها براي شايان بردم. با آرتان هم صحبت کرده بودم. اونم گفت نيازي به اقامت دايم نداره و يه اقامت يک ماهه هم براش کافيه. براي همين ديگه نيازي به مدارک نبود و فقط پاسپورتش رو به شايان دادم. شايان هم حسابي در گيرودار کاراي من بود. کلاس زبان هم ثبت نام کرده بودم و از هفته آينده کلاسام شروع مي شد و ديگه مجبور نبودم سر تا سر هفته بشينم توي خونه، در و ديوار رو تماشا کنم. تجربه هم ثابت کرده بود تا وقتي که توي خونه هستم آرتان کاري به کارم نداره ولي وقتي مي خواستم برم بيرون حسابي بهم گير مي داد و دوباره با هم بحثمون مي شد.
روز شنبه از هفته سوم بود و من داشتم آماده مي شدم که برم کلاس زبان. يهو در اتاق باز شد و آرتان دم در ايستاد. هنوز هم داخل نمي يومد. پالتوي خاکي رنگم رو با شلوار کرم و بوت کرم بلند پوشيدم بودم. يه مقنعه مشکي هم سرم بود. آرايش زيادي نداشتم و فقط يه رژ لب زده بودم با يه رژ گونه. در حالي که سوييچش رو توي دستش مي چرخوند گفت:
- جايي مي خواي بري؟ ساعت هشت صبحه.
- آره.
- کجا؟
- کلاس.
- چه کلاسي؟!
- تو باز گير دادي آرتان؟
- اسم اين و مي ذاري گير؟ من فقط سوال کردم.
- کلاس زبان.
- زبان؟ تو که زبانت خوب بود.
کيفم و برداشتم و در حالي که از در خارج مي شدم گفتم:
- خب ديگه به اندازه کافي بهت توضيح دادم. خداحافظ.
به دنبال اين حرف از در خارج شدم. آسانسور توي طبقه خودمون بود. سريع پريدم تو و در رو بستم.
کلاس که تموم شد گوشيم و از توي کيفم در آوردم و چکش کردم. حسابي خسته شده بودم. زبان هميشه زود خسته ام مي کرد. بنفشه سه بار روي گوشيم زنگ زده بود. قبل از اين که فرصت کنم شماره اش و بگيرم خودش دوباره زنگ زد. در ماشين رو باز کردم و در حالي که کيفم رو عقب مي ذاشتم گوشي رو هم جواب دادم:
- الو؟
- سلام، کجايي؟
- عجله داري؟
- آره، کجايي؟
- دم کلاس زبانم.
- عاليه!
- چي شده بنفشه؟
- ببين ترسا، يادته گفتي آرتان همش بهت مي گه امانتي؟
- آره.
- يادته گفتم دارم براش؟
- آره، ولي بعد نگفتي چه جوري.
- خب هنوز وقتش نرسيده بود. الان دقيقا وقتشه.
- وقت چي؟ گيجم کردي.
- ببين...
با توضيحات لحظه به لحظه ي بنفشه، حالت نگاه منم بدجنسانه تر مي شد. واقعا نقشه خوبي بود. گوشي رو قطع کردم و رفتم همون سمتي که بنفشه گفت. توي خيابون فرعي داشتم با سرعت مي رفتم. يه تک زدم روي گوشي بنفشه. داشتم به کوچه مورد نظر نزديک مي شدم. اومدم سرعتم و کم کنم ولي اشتباهي گاز دادم. ماشيني از داخل کوچه اومد بيرون. خودش بودو يه دويست و شش آلبالويي که کمر ماشينم داغون شده بود. سرعتم بالا بود و فاصله ام کم. ترمز گرفتم ولي بي فايده بود و ماشين محکم توي کمر دويست و شش فرو رفت. چون کمربند نبسته بودم سرم محکم خورد توي شيشه و يه لحظه گيج شدم. دويست و شش ايستاد. بنفشه به همراه يه پسر پريدن بيرون و اومدن سمت من. بنفشه در ماشين رو باز کرد و با جيغ گفت:
- ديوونه! قرار بود آروم بزني. تو که زدي خودت و داغون کردي!
پسر همراه بنفشه هم ترسيده بود و دو تايي منو کشيدن بيرون از ماشين. بنفشه گوشيم و درآورد و سريع شماره آرتان رو گرفت. همون طور با سر گيجه نشستم کنار ماشين. بنفشه گوشي رو داد دستم و گفت:
- خودت بگو.
گوشي رو گرفتم و گذاشتم در گوشم.
صداي آرتان بلند شد:
- ترسا مريض دارم بعدا خودم بهت زنگ مي زنم.
بي حال ناليدم:
- آرتان؟
چند لحظه هيچي نگفت. بعد يهو گفت:
- ترسا؟! ترسا خودتي؟
- آرتان... من... من...
- چي شده؟ چرا صدات اين جوري شده؟ تو کجايي؟
- آرتان تصادف کردم. بيا.
چند لحظه هيچ صدايي ازش بلند نشد. بعد پرسيد:
- کجا؟
آدرس و با بي حالي گفتم و از زور سر درد ناله اي کردم. آرتان وحشت کرد و گفت:
- چت شده ترسا؟ چت شده؟!
- هيچي، چيزيم نيست. فقط بيا.
صداش و مي شنيدم که داره از مريضش عذر خواهي مي کنه. بعدم شنيدم که به منشيش گفت در مطبش و ببنده و از بقيه مريضا هم عذر خواهي کرد. در همون حالت که از صداي پاهاش متوجه شدم داره مي دوئه پرسيد:
- کي پيشته؟!
- همون آقايي که زدم به ماشينش.
- گوشي رو بده بهش.
- چي کارش داري؟
- گفتم گوشي و بده بهش ترسا. خودتم منتظر باش خيلي زود مي رسم پيشت.
ديگه حرفي نزدم و گوشي و گرفتم سمت پسره. پسره با تعجب نگام کرد که بنفشه زد سر شونه اش و گفت:
- بگير حسام.
پسر گوشي رو گرفت و مشغول صحبت شد. چند لحظه که گذشت کنجکاو به مکالمه اش گوش کردم:
- نه آقا حالشون خوبه. فقط به خاطر ضربه اي که به سرشون خورده سر گيجه دارن گويا.
- بله بله، کمربند نبسته بودن سرشون خورده تو شيشه.
- نه، باور کنين سالمن. جاييشون هم نشکسته.
- باشه.
گوشي رو قطع کرد و گرفت سمت من. بنفشه با کنجکاوي پرسيد:
- چي مي گفت؟!
- بنفشه کجاي اين بدبخت مغروره؟! اين که داشت با خواهش و تمنا از من مي پرسيد خانومش سالمه يا اتفاقي براش افتاده؟
من و بنفشه همزمان با هم گفتيم:
- خانومش؟!
- آره، همين طوري پرسيد.
بنفشه دو زانو نشست کنار من و گفت:
- اين شوهرت ديگه داره چهار مي زنه. حالت خوبه تو؟
- آره بهترم.
- پس من مي رم. مي دوني که نبايد منو ببينه.
- باشه برو.
- عصر ميام پيشت.
- باشه، مواظب خودت باش.
- تو هم همين طور گلم.
لحظاتي از رفتن بنفشه نگذشته بود که ماشين آرتان با سرعت داخل فرعي پيچيد و کنار ماشين من توقف کرد. با ديدنش جان تازه اي در بدنم دميده شد. سعي کردم بايستم. سريع پياده شد و اومد کنارم.. مقنعه ام و که حسابي رفته بود عقب، کشيد جلو و در گوشم گفت:
- چه کردي با خودت دختر خوب؟
دستم و آوردم بالا و در حالي که به حسام اشاره مي کردم گفتم:
- خوبم آرتان. تو به اين آقا رسيدگي کن.
آرتان دستم و فشار محکمي داد، سپس رها کرد و رفت سمت حسام. حسام يکي از دوستاي دانشگاهي بنفشه بود. ديروز ماشينش و که کنار دانشگاه پارک کرده بود، زده بودن و در رفته بودن. اونم مي خواسته ماشين و بذاره تعميرگاه که بنفشه ازش مي خواد بذاره منم يه بار با ماشينم بکوبم به ماشينش و در ازاش با بيمه ماشينم کل خسارت ماشينش و بدم. اونم قبول مي کنه ولي قرارمون يه برخورد آهسته بود نه اين که من عين فيلم جنايي ها با تموم سرعت بيام بکوبم به بدنه ماشين که سر خودمم داغون بشه. هدفمون هم از اين کار فقط اين بود که آرتان و از سر کارش بکشيم بيرون و چند ساعتي علافش کنيم. آرتان بعد از دادن کارت مليش به حسام، اون و راهي کرد. سپس به سمت من اومد. دستم و گرفت و آروم منو روي صندلي جلوي ماشين خودش نشوند. بعد هم نشست پشت فرمون ماشين من و يه جاي مناسب پارکش کرد تا به قول خودش به موقعش بياد برش داره. سپس سوار ماشين خودش شد و راه افتاد. اصلا ازش نپرسيدم کجا مي ري. سرم بدجور درد مي کرد. لحظاتي در سکوت سپري شد تا اين که آرتان گفت:
- واسه چي اين قدر با سرعت مي ري؟ چرا حواست و جمع نکردي؟
- گوشيم زنگ زد. حواسم رفت به گوشي
- اين قدر مهم بود؟
جوابي ندادم. ماشين توقف کرد و آرتان گفت:
- بيا پايين.
به اطراف نگاه کردم و با ديدن بيمارستان گفتم:
- اومديم بيمارستان واسه چي؟ من خوبم.
- بيا پايين. اون و تو تعيين نمي کني، دکتر تعيين مي کنه.
به ناچار رفتم پايين در ماشين و با دزدگير قفل کرد. دکتر هم بعد از معاينه سرم گفت:
- چز خاصي نيست ولي يه قرص مي نويسم بخوره واسه سر گيجه اش.
- دکتر اگه مي شه يه عکس هم از سرش بگيرين.
دکتر نگاهي به آرتان کرد و گفت:
- مي دونم لازم نيست ولي براي اطمينان شما، باشه.
بعد از گرفتن عکس و باز هم تاييد دکتر مبني بر سالم بودنم از بيمارستان خارج شديم. آرتان منو رسوند خونه و گفت:
- مي رم ماشينت و بردارم ببرم تعميرگاه.
از ماشين پياده شدم و گفتم:
- لطف کردي.
در حالي که ترمز دستي رو آزاد مي کرد گفت:
- وظيفه بود.
و راه افتاد.
سر گيجه ام بهتر شده بود. رفتم داخل خونه و اول از همه زنگ زدم به بنفشه و اطلاع دادم خوبم که نگران نباشه. نقشه مون گرفت و آرتان يه روز کامل از کارش باز شد، ولي محبتش بدجور داشت دامن رو مي گرفت. تاحالا کسي اين قدر نگرانم نشده بود و اين قدر سريع به خاطر نگراني خودش و به من نرسونده بود. حتي اگه به خاطر امانت بودنم هم بوده باشه بازم برام شيرين بود و تبديل شد به يکي از خاطرات خوب زندگيم.
يه هفته ديگه هم گذشت. توي اين مدت که ماشينم تعميرگاه بود زانتياي آرتان دستم بود. خودش بهم داد. صبح روز بعدش که داشتم از خونه مي رفتم بيرون صدام کرد:
- ترسا؟
ايستادم و برگشتم به سمتش:
- بله؟
- شما صبح ها سلام و صبح به خير بلد نيستي بگي؟ بعدم که بلد نيستي خداحافظي کني و بري.
خنده ام گرفت. گفتم:
- سلام، صبحتون به خير. الانم خداحافظ، ديرم شده.
- وايسا، با چي مي ري؟!
- با خط يازده.
- پياده؟!
- خب آره ديگه، ماشين که تعميرگاهه.
- وايسا يه لحظه.
پريدم وسط حرفش و گفتم:
- نمي خوام برسونيم. مي رم خودم.
- کي گفته مي خوام برسونمت؟
کم نياوردم و گفتم:
- پس لابد مي خواي زنگ بزني به آژانس! اونم لازم نيست. گفتم که خودم...
چپ چپ نگام کرد و گفت:
- باز تو وروره شدي؟ بابا يه لحظه صبر کن ببين من چي مي گم بهت.
در حالي که اين پا اون پا مي کردم منتظر نگاش کردم. نون تستي رو که دو ساعت بود داشت روش با حوصله خامه شکلاتي مي ماليد داد دست من و گفت:
- اين و بخور و وايسا تا سوييچ ماشين و برات بيارم.
با ذوق گفتم:
- فراري؟!
خنديد و گفت:
- نخير، زانتيا.
لب برچيدم و گفتم:
- خسيس!
برگشت به طرفم و گفت:
- تو عقل تو کله ته؟! نيست به خدا! با فراري مي خواي بري دم موسسه زبان؟! مي دوني ممکنه چقدر اذيتت کنن؟! من که پسرم اذيت مي شم ديگه تو که هيچي.
- خب حالا.
رفت و لحظاتي بعد با سوييچ برگشت. سوييچ و رو هوا قاپيدم و گفتم:
- دستت مرسي. باي.
فقط سر تکون داد و من زدم بيرون. از اون روز ديگه با ماشين آرتان مي رفتم و مي اومدم. چه لذتي هم مي بردم از توجه آرتان نسبت به خودم. چه خوب شد که بابا منو سپرد بهش، وگرنه بايد مدام بي توجهي و کم محليش رو تحمل مي کردم. منم به جبران قولي که به نيلي جون داده بودم مدام براش غذاهاي خوشمزه درست مي کردم. آرتان هم سپاسگزار بود و اين از نگاش معلوم بود.
زندگي روي روال عادي افتاده بود و من حسابي توي درساي زبانم غرق بودم. دو روز قبل از امتحان پايان ترم، استاد تعطيلمون کرده بود تا حسابي بخونيم تا راحت بتونيم بريم ترم بعد. منم بدون اين که به آرتان بگم مونده بودم خونه. روي تختم ولو شده بودم و حسابي داشتم روي ليسنينگم همين جور که غرق درسام بودم صداي در خونه رو شنيدم. با اين فکر که آرتانه از جام تکون نخوردم. آرتان خودش عادت داشت دم اتاق سلام کنه و بعد بره توي اتاق خودش، ولي هر چي منتظر شدم خبري ازش نشد. از جام بلند شدم و رفتم سمت در. کتاب توي يه دستم بود و با دست ديگه هندزفري رو از گوشم کشيدم بيرون. لاي در و باز کردم که مطمئن بشم کسي دنبالش نيست. نمي دونم چرا يه حس عجيبي داشتم
از لاي در سرک کشيدم و با ديدن يه پسر غريبه توي آشپزخونه که داشت سر يخچال با بطري آب مي خورد دستم و گرفتم جلوي دهنم که جيغ نزنم. يا باب الحوايج! اين کي بود ديگه؟! خدايا حالا چه خاکي تو سرم کنم؟ من با اين يارو تو خونه تنها؟ نکنه دزده؟ جيغ بزنم؟ نه اين جا که من حلقمم پاره کنم کسي نمي ياد بگه چه مرگته، فقط اين يارو مي فهمه من تو خونه ام و مياد سراغم. پس چه خاکي تو سرم بکنم؟
سريع در رو بستم و قفل کردم. عسلي کنار تخت و هم کشيدم گذاشتم پشت در. حالا انگار وزنش چقدر زياد بود! پاورچين پاورچين در حالي که همه بدنم مي لرزيد اول يه چاقو ميوه خوري که توي ظرف ميوه کنار دستم بود رو برداشتم گرفتم توي دستم براي امنيت بيشتر و بعد هم تند تند با گوشيم شماره آرتان و گرفتم. توي اين موقعيت هيچ فکر ديگه اي به ذهنم نمي رسيد. با سه بوق جواب داد:
- بله ترسا؟
پچ پچ وار گفتم:
- آرتان؟
- الو ترسا؟ چرا يواش حرف مي زني؟ نمي شنوم.
دستم و گرفتم جلوي دهني گوشي تا صدام و بهتر بشنوه و گفتم:
- آرتان، دزد اومده.
حالا تو همون حالت اشکم از چشمام سرازير شد. آرتان با فرياد گفت:
- چي اومده؟ کجايي تو؟ مگه کلاس نيستي؟!
با هق هق گفتم:
- نه، درس داشتم. آرتان من دارم سکته مي کنم. يه پسره اين جا تو خونه است.
صداي بلند آرتان و شنيدم که گفت:
- لعنتي. ترسا بمون تو اتاقت، در اتاق و هم قفل کن. من الان زنگ مي زنم بهش که زود گورش و گم کنه. خودمم ميام خونه زود.
اين قدر ترسيده بودم که حتي نتونستم ازش بپرسم اين نره غول کيه توي خونه. فقط گفتم باشه و گوشي رو قطع کردم. مي دونستم خيلي زود مياد. از صداي بسته شدن در خونه فهميدم طرف رفته ولي هنوزم جرئت نداشتم از جام بلند بشم. از فکر اين که ممکن بود چه بلايي سرم بياد مو به تنم راست مي شد و اشکام نا خودآگاه صورتم و خيس مي کردن. پنج دقيقه بعد ضربه اي به در اتاق خورد. از ترس گوشه تخت مچاله شدم و دستم و گرفتم جلوي دهنم. حتي فکر نمي کردم که ممکنه آرتان باشه، فقط مي دونم داشتم سکته مي کردم. دوباره چند ضربه به در خورد و صداي مهربون آرتان بلند شد:
- ترسا، باز کن در رو. منم خانوم کوچولو.
از روي تخت شيرجه زدم سمت در. چاقو رو پرت کردم يه طرف و با پام عسلي رو هم هل دادم کنار و در و باز کردم. ديگه برام مهم نبود که لباسم مناسب نيست؛ ديگه برام مهم نبود که نبايد جلوي آرتان ضعف نشون بدم؛ برام مهم نبود که با آرتان سر لج دارم؛ فقط مي خواستم احساس امنيت کنم. من به شدت زار مي زدم و آرتان همون جور خشک شده بود. چند ثانيه که گذشت در ميان گريه گفتم:
- اين کي بــــــود؟ نگفتي من سکته مي کنم؟ نگفتي ممکنه يه بلايي سرم بياره؟ چرا اصلا به من فکر نکردي؟
ناخوداگاه دستام و مشت کرده بودم و مي کوبيدم توي سينه اش. آرتان گفت:
- ببخشيد خانومي. ببخشيد. باور کن نمي دونستم تو توي خونه اي. فکر کردم مثل هر روز رفتي کلاس.
- صبح که رفتي نديدي من خوابم؟
- باور کن اصلا توي اتاقت و نگاه نکردم. فکر کردم بازم بدون خداحافظي رفتي.
- ماشينم و نديدي توي پارکينگ؟
- ترسا، من که دروغ ندارم به تو بگم آخه. صبح همين دوستم اومد دنبالم. بايد مي رفتيم بيمارستان روزبه. با ماشين اون رفتيم. باور کن اگه يک درصدم احتمال مي دادم تو توي خونه اي نمي ذاشتم اون پاش و بذاره توي خونه.
دوباره سرم و چسبوندم روي سينه پهنش که بوي عطر تلخش و مي داد و گفتم:
- اگه بلايي سرم مي آورد چي؟!
از لاي دندوناش غريد :
- جرئتش و نداشت. کسي که تو خونه آرتانه يعني مال آرتانه.
با اين حرفش قند تو دلم آب شد کيلو کيلو. آرتان داشت قشنگ ترين حسي رو که يه زن نياز داره رو به من منتقل مي کرد. احساس اين که تکيه گاه دارم، که يه نفر حامي منه. چه احساس قشنگي داشتم. وقتي آروم تر شدم خودم و از آرتان جدا کردم و گفتم:
- خيلي ترسيدم.
دستم و گرفت توي دستش و تازه به سر تا پام نگاه کرد. بعد از چند لحظه که خوب منو ديد زد گفت:
- چه جوري متوجه شدي يکي تو خونه است؟
- روي تخت خوابم خوابيده بودم داشتم درس مي خوندم ديدم صداي در اومد. فکر کردم تويي اومدم در رو باز کردم...
يهو آرتان با حساسيتي آشکار گفت:
- اومدي بيرون؟! اون تو رو اين جوري ديد؟!
سريع گفتم:
- نه بابا! همين که در و باز کردم توي آشپزخونه ديدمش که داره با بطري قلپ قلپ آب مي خوره. چه دوست بي فرهنگي هم داري! داشت با شيشه آب مي خورد.
خنديد و گفت:
- خب؟!
- هيچي ديگه. کم مونده جيغ بزنم. سريع در و بستم زنگ زدم به تو.
دستم و نوازش کرد و گفت:
- بازم بايد ببخشي خانومي. يکي از پرونده ها تو خونه جا مونده بود. منم با اين فکر که تو نيستي کليد خونه رو دادم که اين بياد پرونده رو بياره برام.
- بله! ديگه تکرار نشه.
بينيم و فشار داد و گفت:
- باشه شيطون خانوم.
بينيم و خاروندم و گفتم:
- چه مهربون شدي!
دست تو موهاش کرد و گفت:
- بالاخره آدم وقتي اشتباه مي کنه بايد قبول کنه ديگه. حالا هم مي خوام دعوتت کنم به يه ناهار خوشمزه. من که همين جور هي دارم به خاطر تو از کارم باز مي شم، پس امروز کلا بي خيال کار. پاشو حاضر شو با هم بريم ناهار بخوريم.
- يه چيزي مي پزم خودم.
- نمي خواد. اين قدر ترسيدي که ديگه جون توي تنت نمونده بخواي آشپزي هم بکني. بعد از يک ماه و نيم که همخونه مني حالا مي خوام بهت يه ناهار بدم. بهونه نيار، پاشو حاضر شو.
از خدا خواسته پريدم توي اتاق تا حاضر بشم.
يه پالتوي مشکي خيلي کوتاه پوشيدم با يه شلوار لوله تفنگي مشکي. يه جفت نيم بوت پاشنه پونزده سانتي لژ دار خوشگلم پوشيدم و يه روسري ساتن مشکي و نقره اي شيک سرم کردم.پشت پلکم و سايه طوسي زدم و مژه هام و هم چند بار پشت سر هم ريمل زدم تا حسابي پرپشت بشن. سرمه هم کشيدم توي چشمام. رژ گونه آجري به همراه رژ آجري محشرم کرد. کيف مشکي دستيم و هم برداشتم و رفتم بيرون. آرتان توي آشپزخونه بود. رفتم توي آشپزخونه و ديدم داره بطري آبي که توي يخچال بود رو مي اندازه توي سطل آشغال. با تعجب گفتم:
- چي کار مي کني؟
برگشت به سمتم.. خودش هم پليور مشکي پوشيده بود با شلوار پارچه اي مشکي خوش دوخت. پالتوي مشکيش هم روي دستش بود و کفشاشم کفش رسمي ورني براق بود. ضعف کردم براي تيپش... لبخندي به صورتم پاشيد و گفت:
- مگه نگفتي دوستم اين و دهني کرده؟!
- خب مي شستمش.
- توام عادت داري از بطري آب بخوري. بهتر بود که بندازمش.
باورم نمي شد که اين قدر روي رفتاراي من دقيق باشه. از کجا ديده بود منم با بطري آب مي خورم؟ خودم و از تک و تا نينداختم و گفتم:
- من بدم نمي يومد. يه بار که مي شستمش...
...
همزمان با هم وارد آسانسور شديم و آرتان بهم لبخند زد. ضربان قلبم تند شد و منم به تلافي بهش چشمک زدم که نگاش روي صورتم ثابت موند. نمي دونم چقدر طول کشيد. يک ثانيه، دو ثانيه... با صداي ضبط شده به خودم اومدم و نگاه از آرتان گرفتم:
- لابي.
کل اين بيست طبقه رو ما زل زده بوديم به هم. گونه هام رنگ گرفته بود. آرتان دست چپم و گرفت توي دستش و بعد از اين که انگشتم و با انگشتش به نرمي لمس کرد گفت:
- حلقه ات...
چيزي نگفتم. خيلي وقت بود دستم نمي کردمش. دستم و فشار داد و گفت:
- خواهشا دستت کن.
- چرا؟!
نگام کرد. نگاهي که تا عمق وجودم و سوزوند. سپس برگشت سمت نگهبان و بهش گفت ماشين و از تو پارکينگ برامون در بياره. وقتي نگهبان رفت، برگشت سمت من و گفت:
- چون دوست ندارم تا وقتي که تو خونه مني برات مزاحمتي ايجاد بشه. نمي گم براي خانوماي متاهل مزاحمت ايجاد نمي شه ولي احتمالش خيلي کمتره.
سرم و تکون دادم و گفتم:
- از اين به بعد.
چونه ام و گرفت توي دستش و گفت:
- شخصيتت خيلي برام جالبه ترسا. وقتي باهات بداخلاقم خيلي تلخ مي شي، عين يه ماده ببر؛ ولي وقتي من ملايم مي شم تو خيلي...
- خيلي چي؟!
لبخندي زد و گفت:
- خانوم مي شي.
دوباره قند توي دلم آب شد. نگهبان ماشين و آورد و اجازه نداد اين بحث شيرين ادامه پيدا کنه. سوار که شدم آرتان پرسيد:
- کجا بريم؟!
شونه بالا انداختم و گفتم:
- نمي دونم، راننده شمايي.
ديگه سوالي نکرد و راه افتاد. از روي مسير تشخيص دادم داره مي ره سمت پاتوق. با ذوقي کودکانه هيکلم و بالا پايين کردم و گفتم:
- داريم مي ريم پاتوق؟
عينک دودي مارک پليسش و زد به چشماش و گفت:
- آره، خيلي وقته نرفتيم. هوس کردم.
- منم همين طور. دقيقا از وقتي ازدواج کرديم ديگه نرفتيم. شبنم و بنفشه هم ديگه نرفتن.
- پايه جمعشون فکر کنم تو بودي. آره؟!
- يه جورايي آره.
- کاملا مشخص بود.
- از کجا؟!
- هميشه وقتي وارد رستوران مي شدين تو وسط بودي. ميز و تو انتخاب مي کردي. غذا رو اول تو انتخاب مي کردي. تو دستور مي دادي کي بلند شين و...
- اِ، عجب آدمي هستي تو. تو اينا رو چه جوري مي ديدي؟ وقتي حتي يه بارم نگامون نکردي؟
- منو دست کم گرفتي؟ من تيزتر از اين حرفام. نيازي نيست مستقيم نگاه کنم به کسي.
- شما بدجنس تشريف دارين.
لبخندي زد و گفت:
- اگه عينک آفتابي داري بزن به چشمات خواهشا.
- چرا؟! اذيت مي شم با عينک.
- اوکي، هر جور ميلته.
بعضي وقتا شناخت آرتان برام سخت مي شد. نه به اون قالب يخ و سرد و خشک و مغرورش، نه به الانش که کاملا مشخص بود به خاطر غيرتش گفت عينک بزن به چشمات. منم که چه حرف گوش کن!
با توقف ماشين پريدم پايين و با سرخوشي گفتم:
- تا حالا ظهرا نيومده بودم اين جا.
- منم.
هر دو رفتيم سمت همون ميزي که بار اول پشتش نشستيم و با هم حرف زديم. آرتان منو رو گرفت سمت من و گفت:
- ديگه زورت نمي کنم. هر چي دوست داري سفارش بده.
با خوشحالي لازانيا سفارش دادم و آرتانم به تبعيت از من لازانيا سفارش داد. هر دو در سکوت اطراف و نگاه مي کرديم. گارسون پيش غذا رو چيد روي ميز و رفت. آرتان پرسيد:
- واسه چي اين رستوران رو انتخاب کردين؟
- واسه اين که قشنگه، دنجه، با کلاسه، محيط شيکي داره. آدم توش احساس خوبي پيدا مي کنه. خودتون واسه چي اين جا رو انتخاب کردين؟
خنديد و گفت:
- به خاطر کيفيت غذاش. مي بيني فرق بين خانوما و آقايان رو؟
منم خنديدم و گفتم:
- ديگه ديگه.
- توي کنکور شرکت کردي ترسا؟
- آره.
- رشته ات چي بود؟
- علوم تجربي.
- رتبه ات چند شد؟
- نپرس ديگه. اگه بگم مسخره ام مي کني.
با جديت گفت:
- براي چي بايد مسخره ات کنم؟ هر سوالي يه جوابي داره که براي خود شخص با ارزشه.
- سه هزار.
- چي؟!
- چرا تعجب کردي؟
- رتبه ات که خيلي خوب بوده، پس چرا...؟!
- پزشکي مي خواستم.
- آهان! روياي همه بچه هاي تجربي. رويايي که من به راحتي پام و گذاشتم روش.
- يعني چي؟!
همون موقع گارسون غذاها رو آورد و چيد روي ميز. آرتان در حالي که با چنگالش آروم آروم ناخنک مي زد گفت:
- منم هم رشته ات بودم آخه. مي دوني رتبه ام چند شد؟!
- پنج، شش هزار بايد شده باشي.
- يه کم بهتر شدم. بيست و هفت.
- چــــــي؟!
- حالا نوبت توئه که تعجب کني؟
- پس چرا روانشناسي باليني؟ چرا پزشکي نخوندي؟
- چون از اولم روانشناسي رو دوست داشتم.
- خب مي تونستي روانپزشک بشي.
- آره مي تونستم، ولي به نظر تو عمرم تلف نمي شد؟ هفت سال بايد عمومي مي خوندم، سه سالم تخصص. اين جوري همون کار و کردم ولي تخصصي تر. دو سال هم سود کردم.
- ديــــــوونه. کاش من جاي تو بودم. تو با رتبه من مي تونستي به اون چيزي که مي خواستي برسي، منم با رتبه تو.
- آره، ولي حالام دير نشده. من مي تونم کمکت کنم که رتبه ات تو کنکور عالي بشه و راحت پزشکي تهران قبول بشي.
پوزخندي زدم و گفتم:
- ديگه نيازي نيست.
- بيا يه کاري کنيم.
- چه کاري؟
- تو که مي خواي بري، چيزي رو از دست نمي دي. بيا کل کتابات و با هم بخونيم و من باهات کار کنم، تو هم دوباره واسه کنکور ثبت نام کن. امسالم کنکور بده؛ يا رتبه ات خوب مي شه، يا بد. تو که برات فرقي نداره، اين يه امتحان کوچيکه.
- من که مي خوام برم ديگه چرا هم خودم و اذيت کنم هم تو رو توي زحمت بندازم؟
- فرض کن واسه اين که علمت بره بالاتر؛ يا اين که قبل از امتحان کالجاي اون جا يه کوييز از خودت گرفته باشي.
- نمي دونم چي بگم.
- فقط قبول کن.
- باشه قبول.
توي چشماي آرتان ستاره روشن شد و من دليل شاديش و نفهميدم.
ناهار اون روز بهم حسابي مزه کرد، به خصوص که آرتان هي سر به سرم مي ذاشت و منو مي خندوند. اينم شخصيت پنهان آرتان بود. وقتي برگشتيم خونه من يه راست رفتم توي اتاقم که بشينم بقيه زبانم و بخونم. فعلا زبان برام از هر چيزي مهم تر بود.
ساعت حدود پنج عصر بود که به يه مشکل برخوردم توي ليسنينگ. يه کلمه رو هر کاري مي کردم متوجه نمي شدم. ام پي فور رو با هندزفري برداشتم و تصميم گرفتم برم از آرتان بپرسم. مي دونستم ليسنينگش عاليه. پشت در اتاقش که رسيدم هندزفري رو از تو گوشم در آوردم و خواستم در بزنم که متوجه صداي آهنگ شدم. درست متوجه نمي شدم خواننده داره چي مي خونه، فقط يه بيتش رو خيلي قشنگ مي شد شنيد. يه بيتي که واسه هميشه تو ذهنم ثبت شد:
قرار نبود چشماي من خيس بشه
قرار نبود هر چي قرار نيست بشه
قرار نبود ديدنت آرزوم شه
قرار نبود که اين جوري تموم شه
بي حرف، بدون اين که در بزنم عقب گرد کردم و به اتاقم برگشتم.
نصف شب بود. روي تخت ولو شده بودم و هنوز داشتم زبان مي خوندم. فردا امتحانم بود و اين قدر خونده بودم که وقتي مي خواستم توي ذهنم با خودمم حرف بزنم بي اراده انگليسي مي گفتم. اين قدر خوابم مي يومد که به زور پلکام و باز نگه داشته بودم. بايد کم کم چوب کبريت مي ذاشتم لاي پلکام. ساعت سه بود و امتحان منم ساعت ده صبح. داشتم به اين فکر مي کردم که بسه هر چي خوندم. بگيرم يه کم بخوابم که در اتاق باز شد. آرتان با بالا تنه برهنه و يه شلوارک وايساد توي چارچوب در. خواب از سرم پريد و صاف نشستم. با اخم گفت:
- مي دوني ساعت چنده؟
- آره، سه.
- فکر نمي کني الان بايد خواب باشي؟
- سر و صدام بيدارت کرد؟
- تو اصلا سر و صدا کردي مگه؟
مظلومانه گفتم:
- نه به خدا.
نشست لب تخت. همين جور که تند تند دفتر و کتابام و جمع مي کرد گفت:
- اين قدر اين امتحان مهمه؟
- خب آره. مي خوام تند تند بخونم که تا وقتي مي خوام برم تموم بشه.
چپ چپ نگام کرد. دست از جمع کردن کتابا کشيد و گفت:
- نترس. اين جا هم که چيزي ياد نگيري اون جا چون توي محيطشي خواه ناخواه ياد مي گيري.
- واسه امتحان کالج...
- بس کن بگير بخواب.
- چه گيري دادي به خوابيدن من آرتان؟
کتابا رو از روي تخت برداشت. دستش و گذاشت روي شونه من و هلم داد به سمت عقب که ناخوداگاه دراز کشيدم. لحاف و روم مرتب کرد. چراغ اتاق رو خاموش کرد و گفت:
- تا وقتي که تو بيداري من خوابم نمي بره.
به دنبال اين حرف در اتاق و بست و رفت.
امتحانم خيلي خوب شد ولي بعد از امتحان حسابي خوابم مي يومد. اومدم خونه. تند تند لباسام و در آوردم و شيرجه زدم توي تخت تا دوباره بگيرم بخوابم که گوشيم زنگ زد. با غر غر گوشي رو از تو کيفم کشيدم بيرون و جواب دادم:
- الو؟
صداي بنفشه بلند شد:
- سلــــام.
- سلام بنفشه خانوم کم پيدا.
- قربون تو برم که اين قدر پيدايي!
- بگو بابا غر نزن ديگه.
- فردا شب دعوتي.
- اوه! به کجا؟
- خونه عرشيا.
- خبر مرگش چه خبره؟
- تولدشه.
- اِ لابد پارتي و...
- نه منحرف. خودمونيم فقط، کس زيادي نيست. يه کم بزن برقصه ديگه، توام که آزادي ديگه.
با خنده گفتم:
- خره شب جمعه است!
- کوفت! عين اين زن شوهر دارا حرف مي زنه. حالا خوبه اون آرتان تا حالا يه ماچم به تو نکرده ها. ولي خداييش من موندم تو کف اراده اين بشر! چه طور تونسته تا حالا حتي يه بارم به تو نزديک نشه؟!
- بابا بچه دبيرستاني که نيست دست و پاشو گم کنه.
- در هر صورت پيرمردم تو خونه با يه دختر خوشگل تنها بمونه دست و دلش مي لرزه.
- آرتان با همه فرق داره.
- خب بسه، بسه، نمي خواد طرفداريش و بکني. مي ياي که؟
- نمي دونم. دوست دارم بيام ولي آرتان و چي کار کنم؟
- مهموني از ساعت هفته. اون موقع که آرتان هنوز نيومده خونه. يه نامه براش بنويس، گوشيتم بذار تو خونه که يعني يادت رفته، بعدم با خيال راحت تشريف بيار.
- آدم زرنگ!
- چه کنيم ديگه. پس بيايا.
- حالا تا فردا شب. فعلا گمشو ديگه مي خوام بخوابم.
خنديد و گفت:
- بکپ! باي.
گوشي رو قطع کردم و با خيال راحت گرفتم خوابيدم.
***
عذاب وجدان داشت منو مي کشت. تا حالا اين جوري کله آرتان و نکوبيده بودم به طاق، ولي چاره اي نبود. اگه مي فهميد نمي ذاشت برم، يا اين که مي خواست بياد دنبالم ببينه کجا دارم مي رم. روي يه تيکه کاغذ نوشتم:
- سلام. خسته نباشي. من رفتم مهموني خونه يکي از دوستام. تولدشه. شب شايد ديروقت برگردم. نگرانم نشو..
کاغذ و چسبوندم روي در اتاقم. کيفم و با سوييچ ماشين برداشتم و رفتم از در بيرون. توي پيچ کوچه يه لحظه حس کردم زانتياي آرتان بود که از کنارم رد شد. به عقب که نگاه کردم ديدم سرعت اون ماشينم کم شده، ولي نه محاله آرتان باشه! آرتان هر شب ساعت هشت و نيم مي يومد خونه. الان که تازه ساعت شش و نيمه. پام و روي گاز فشار دادم و به سرعت از کوچه خارج شدم.
صداي موزيک کر کننده بود. پالتوم و که در آوردم بنفشه و شبنم سوتي زدن و گفتن:
- جـــــون!
- درد!
يه بلوز و شلوار تنگ تنگ چرمي مشکي پوشيده بودم. موهام و هم با اتو مو لخت شلاقي کرده بودم و دم اسبي بسته بودم بالاي سرم. اين مدل مو خيلي بهم مي اومد و چشمام و هم کشيده تر نشون مي داد. به خصوص با نيم بوت مشکي چرمم تيپم محشر شده بود. رژ لبم و دوباره زدم و هر سه از اتاق خارج شديم. اولين نفري که اومد سمتم کيان بود:
- اولالا... مادمازل افتخار مي دين؟!
چپ چپ نگاش کردم و گفتم:
- افتخار و شوهرش دادم رفت.
بنفشه و شبنم خنديدن و سه تايي روي صندلي هاي گوشه سالن نشستيم. همه دختر پسرا توي هم وول مي زدن. با ديدن بهراد دوست آرتان، رنگم پريد و ناليدم:
- اين اين جا چي کار مي کنه؟
بنفشه رد نگام و دنبال کرد و گفت:
- من دعوتش کردم ديگه. يه جورايي خير سرش بي افمه ها!
- خب درد تو گورت! اگه به گوش آرتان برسونه من چه خاکي بريزم توي سرم؟
- نترس. اينم توي تيم ماست. بدون اجازه من آب هم نمي خوره.
عرشيا با سيني نوشيدني جلومون ايستاد و گفت:
- بفرماييد خانوماي خوشگل.
هر سه دستش و رد کرديم. اهل نوشیدنی نبوديم اصلا.. سري تکون داد و اومد بره که گفتم:
- وايسا.
کنار سيني يه پاکت سيگار و يه فندک بود. برداشتم و گفتم:
- اين مال کيه؟
لبخند زد و گفت:
- مال اين حقير.
يه نخ سيگار کشيدم بيرون. گذاشتم گوشه لبم. روشنش کردم و در حالي که دودش و مي دادم بيرون بقيه اش و گذاشتم سر جاش و گفتم:
- با اجازه.
سري خم کرد و رفت. بنفشه با اخم گفت:
- اي بمونه تو حلقت.
شبنم هم آهي کشيد و گفت:
- اگه شايان اين جا نبود منم مي کشيدم.
- مگه شايانم هست؟!
- آره، توي آشپزخونه مسئول تدارکات شده. فکر کنم دوست صميميِ عرشيائه ها!
- آخي.
بنفشه گفت:
- چرا ما تمرگيديم اين جا عين اين يتيم ها؟ پاشين بريم يه کم بجنبونيم.
سيگارم و نشون دادم و گفتم:
- من اين و مي کشم بعدش ميام.
اون دو تا رفتن. منم پام و انداختم رو پام و با يه ژست با کلاس مشغول سيگار کشيدنم شدم. نگام افتاد به ساعت روي ديوار. ساعت هشت بود. خوشحال بودم که آرتان هنوز نفهميده. تا ساعت يازده هم بيشتر توي مهموني نمي موندم و سريع مي رفتم خونه. هرچند که خيلي ازش مي ترسيدم، ولي قسم خورده بودم نذارم توي اين يه سال آخري که ايرانم بهم بد بگذره. پس نبايد مي ترسيدم. حس کردم يه نفر نشست کنارم. نگاه که کردم کيان رو ديدم. يه کم خودم و جمع و جور کردم. نگاهش افتاد به سيگار توي دستم و گفت:
- نمي دونستم سيگار مي کشي.
- مهمه؟!
- مهم که نه، ولي بهت نمي ياد.
- اوه، ببخشيد نمي دونستم سيگاريا تيپاي خاصي دارن.
- چرا از من فرار مي کني ترسا؟
مرتيکه پررو! انگار بايد برم بچسبم بهش! گفتم:
- چون ازت خوشم نمياد.
لبخند زد و گفت:
- تا حالا کسي بهت گفته خيلي سرکشي؟
آرتان هم گفته بود. گفتم:
- آره.
- ولي من کارم رام کردن دختراي سرکشه.
- چه شغل آبرومندانه اي.
مستانه غش غش خنديد و گفت:
- چقدر با مزه اي تو دختر.
با اخم گفتم:
- يادم نمياد اجازه داده باشم تستم کنين که بفهمين با مزه ام يا بي مزه؟
چه حرفي زدم! گويا طرف اون جور که خودش دوست داشت برداشت کرد، چون يه کم هيکل گنده اش و کشيد به سمت من و در گوشم با لحن کش داري گفت:
- خب بذار تستت کنم باقلوا.
پيدا بود اين قدر خورده که حالش ديگه دست خودش نيست. عرشيا منو کشوند توي آشپزخونه و گفت:
- خوبي؟
بغض گلوم و گرفته بود. سرم و تکون دادم به نشونه اين که خوبم. سري با تاسف تکون داد و گفت:
- هر بار توي مهمونيا بايد يه دردسري از دست اين کيان داشته باشيم. صد دفعه تا حالا بهش گفتم اين قدر نخور که نفهمي داري چه چرت و پرتي مي گي، ولي بازم تو گوشش نمي ره. حالا اتفاقي که نيفتاد؟ بهت دست درازي کرد؟ هان؟
- نه، نه، خوبم.
- منو باش چه نقشه هايي کشيده بودم واسه امشب. يه برنامه توپ واسه تو داشتم. ولي همه چي خراب شد.
با تعجب گفتم:
- واسه من؟
- راستش از اين که دختري مثل تو و با خصوصيات تو تنهاست خيلي تعجب کردم. براي همينم از بنفشه خواستم که حتما براي تولدم دعوتت کنه. اولش شماره ات و خواستم ولي نداد. منم گفتم خودش دعوتت کنه. از اون طرفم يکي از دوستام که آدم فوق العاده ايه عين خودت رو دعوت کردم. مي خواستم شما رو با هم آشنا کنم. مطمئن بودم که شما دو تا واسه هم ساخته شدين؛ ولي تو که اين جوري شدي و همه دل و دماغت پريد، اون دوستمم الان زنگ زده ميگه يه مشکل براش پيش اومده که نمي تونه توي مهموني شرکت کنه. فقط مي ياد کادوم و مي ده و مي ره.
از حرفاش تعجب نکردم. به خواست خودم قرار بود کسي توي اين اکيپ نفهمه که من متاهلم. نمي خواستم جور ديگه اي روي من فکر کنن. براي همين هم سري تکون دادم و گفتم:
- اگه من دنبال جفت براي خودم بودم که تا الان تنها نمي موندم، ولي من تنهاييم و دوست دارم.
- اتفاقا اونم همين و مي گه. براي همين ميگم شما دو تا کنار هم محشر مي شين.
- تو لطف داري عرشيا جون.
قبل از اين که عرشيا جواب بده، بنفشه و شبنم با هم پريدن توي آشپزخونه و بنفشه با نفس نفس گفت:
- بچه ها راست مي گن ترسا؟ کيان اذيتت کرد؟
شبنم هم گفت:
- ديدم شايان کيان رو از خونه برد بيرون، ولي باورم نشد. کيان همچين آدمي نيست آخه.
عرشيا گفت:
- درسته، کيان پسر خوبيه، ولي وقتي زيادي مست مي کنه اين جوري مي شه. الانم يه کم تو هواي آزاد بمونه خودش خود به خود حالش خوب مي شه.
يکي از پسرا اومد دم آشپزخونه و گفت:
- عرشيا، بيا دم در کارت دارن.
عرشيا دست منو گرفت و در حالي که دوباره ما رو به پذيرايي مي کشوند گفت:
- بياين بيرون اين جا نمونين. ترسا نذار شبت خراب بشه که اين جوري شب منم خراب مي شه.
سپس خم شد و آروم در گوشم گفت:
- همون دوستمه. کاش بتونم بکشمش توي خونه. يه لحظه هم که بياد و تو رو ببينه ديگه حله!
با خنده و اعتراض گفتم:
- عرشيا!
عرشيا هم خنديد و به سمت در رفت. روي يکي از صندلي ها که درست جلوي در بود نشستم. بي اراده دستم رفت سمت گردنبندم. ياد آرتان توي دلم غوغا مي کرد. من خلوت بي روح خودمو آرتان رو حتي به اين مهموني پر زرق و برق هم ترجيح مي دادم. عرشيا در و باز کرد و ناخوداگاه نگاهم کشيده شد به سمت پشت در. دوست داشتم دوست تعريفي عرشيا رو ببينم.
عرشيا هم از عمد در و کامل باز کرد و دست دوستش و کشيد و يه کم آوردش داخل. ديدنش همان و وصل شدن برق سه فاز به کل بدن من همان. يه دفعه از جام پريدم. آرتان بود. بدشانسي بدتر از اين؟ آخه آرتان چه ربطي داره به عرشيـــــا؟ اي خدا حالا چه خاکي تو گورم کنم؟ مثل خرگوشي که افسون چشماي مار ميشه خشک شده بودم سر جام. نمي تونستم حتي فرار کنم. يه دفعه عرشيا چرخيد به سمت من و منو با دست به آرتان نشون داد. مي خواستم داد بزنم:
- نـــــه، عرشيــــــا لال شــــو.
همه وجودم داشت از ترس مي لرزيد. حالا خوبه سيگار دستم نبود! يه دفعه آرتان متوجه من شد. حالا هر دوتامون خشک شده بوديم سر جامون. عرشيا داشت تند تند با آرتان حرف مي زد ولي قيافه آرتان لحظه به لحظه داشت ترسناک تر مي شد. سر خودم داد زدم:
- اوه چته؟ نميري بابا! مگه چي کار کردي؟. اگه ضعيف باشي اين از بابات بدتر مي شه.
آرتان بي حوصله عرشيا رو زد کنار و اومد به سمت من. هر چي به خودم اعتماد به نفس داده بودم کشک بود. پاهام داشت مي لرزيد. وايساد جلوم. زل زد توي چشمام. آب دهنم و قورت دادم و براي آخرين بار توي دلم با خودم حرف زدم:
- ببين ترسا! تو کار پنهاني يا خلافي نکردي! بهش گفتي داري مي ري تولد دوستت، دروغ هم نگفتي. پس عادي باش. اگه ببينه ترسيدي فکر مي کنه کار خلافي کردي.
اين جملات آخر يه کم بهم کمک کرد. لبخند زدم و گفتم:
- اِ، آرتان! تو اين جا چي کار داري؟ تو هم دوست عرشيايي؟ اگه مي دونستم تو هم دوست عرشيايي صبر مي کردم تا با هم بيايم. چقدر خوشحال شدم اين جا ديدمت.
آرتان فقط نگام مي کرد. هيچ حرفي نمي زد. پشت سرش شبنم و بنفشه داشتن خودشون و مي کشتن. تازه ديده بودنش و بدتر از من داشتن سکته مي کردن. ولي آخه ما که کار خلافي نکرده بوديم، پس چرا مي ترسيديم؟! دوباره گفتم:
- آرتان؟ چرا هيچي نميگي؟ طوري شده؟
- بپوش بريم.
- کجا؟! تازه مهموني شروع شده. وايسا کادوم و بدم بعد مي ريم.
بازوم و گرفت توي دستش. دستم داشت ميون انگشتاش له مي شد. نمي خواستم ضعف نشون بدم پس هيچي نگفتم. فقط پوست لبم و جويدم. دوباره گفت:
- شکستن دستت براي من فقط نياز به يه فشار کوچيک ديگه داره. مجبورم نکن بشکنمش. برو بپوش بريم.
آب دهنم و قورت دادم. دستم خيلي درد گرفته بود ولي گفتم:
- ببين آرتان، کسي توي اين جمع نمي دونه من متاهلم، تو رو هم همين طور. فقط بهراد مي دونه که اونم معلوم نيست کجا ول کرده رفته. اگه با هم بريم...
ديگه حرفم و ادامه ندادم چون فشار دستش بيشتر و نفس هم تو سينه من حبس شد. گفت:
- ميري يا نه؟
سرم و به نشانه مثبت تکون دادم و اونم دستم و ول کرد. با بغض رفتم توي اتاق. تند تند پالتوم و پوشيدم و روسريم و هم کشيدم روي سرم. بنفشه و شبنم پريدن توي اتاق. رنگ جفتشون سفيد شده بود. شبنم دستم و گرفت و با صداي آهسته اي گفت:
- اين اين جا چي کار مي کنه؟!
بنفشه هم با بغض گفت:
- به خدا بهراد چيزي نگفته. الان ازش پرسيدم. قسم خورد که چيزي نگفته. الانم داره با آرتان حرف مي زنه بلکه بتونه آرومش کنه.
دست جفتشون و گرفتم و گفتم:
- نترسين چيزي نيست. آرتان دوست صميمي عرشياست.
- اي داد بيداد!
شبنم که داشت از زور ترس گريه اش مي گرفت گفت:
- بلايي سرت نياره يه وقت؟
- نه بابا، آدم اين حرفا نيست. فوقش دو تا داد مي زنه، ولي من که کار خلافي نکردم.
شبنم اشکش سرازير شد و گفت:
- تو يه قرم ندادي حتي.
از لحنش خنده ام گرفت. اشکش و پاک کردم و گونه اش و بوسيدم و گفتم:
- نترسين. طوري نميشه. حالا هم بريم تا دادش در نيومده.
بنفشه گفت:
- مي خواي رژ تو پاک کني؟! خطرناکه ها.
پوزخندي زدم و گفتم:
- منو همين جوري ديده. حالا اگه پاکش کنم فکر مي کنه چه خبره. همين جوري خوبه.
به دنبال اين حرف رفتم از اتاق بيرون. آرتان و عرشيا و بهراد مشغول حرف زدن بودن. رفتم نزديکشون و رو به آرتان گفتم:
- بريم.
داشتم از خجالت مي مردم. حالا عرشيا چه فکرايي پيش خودش مي کرد. عرشيا با تعجب گفت:
- اي بابا! من آخرم نفهميدم اين جا چه خبره؟! از اين آرتانم هر چي مي پرسم جواب نمي ده. ترسا خانوم شما بگين موضوع چيه؟ آخه کجا مي رين؟
سرم و زير انداختم و حرفي نزدم. آرتان دستم و گرفت و راه افتاد سمت در. همون موقع کيان تلو تلو خوران اومد تو. شايان هم باهاش بود. واي ديگه بدتر از اين؟! لعنتي! من موندم تو کار خدا! اين عرشيا دوستاي صميميش هم ديگه رو نمي شناختن! شايان و آرتان هر دو دوستاي صميمي عرشيا بودن ولي تا روز عروسي ما هم ديگه رو نديده بودن تا حالا. بگذريم. من اگه شانس داشتم وضعم اين نبود. آرتان چپ چپي به شايان نگاه کرد . يهو کيان اومد جلوش و گفت:
- ولش کن. کجا مي بري ترساي منو؟ اصلا تو چي کارشي؟ براي چي دستش و گرفتي؟ فقط من بايد دستش و بگيرم.
بميــــــري کيــــــان! يهو آرتان يقه کيان و گرفت. چسبوندش به ديوار. همه سکوت کرده بودن و به اين صحنه نگاه مي کردن. اشکم داشت در مي يومد. آبروريزي از اين بيشتر؟ آرتان از لاي دندوناش غريد:
- ببين حيوون! حرفاي منو خوب گوش کن که در آينده خيلي به کارت مي ياد. اولا هميشه اون قدري بخور که ظرفيتش و داري، نه اون قدر که تبديلت کنه به يه خوک مست. دوما هميشه حواست باشه دست روي کسايي که مي ذاري ناموس اينو اون نباشن. سوما... خيلي دوست داري بدوني من چي کارشم؟!
کيان مستي از سرش پريده بود و زل زده بود به چشماي آرتان، اونم با وحشت. آرتان يهو داد کشيد:
- شوهرشـــــم. حالا اگه مردي يه بار ديگه بگو مي خواي دست کي رو بگيري؟!
عرشيا اومد جلو. شونه آرتان و گرفت و گفت:
- چي مي گي آرتان؟ تو که ازدوج نکرده بودي.
آرتان يقه کيان و کشيد و از ديوار جداش کرد. سپس با يه حرکت شوتش کرد اون سمت که چندتا دختر ايستاده بودن. کيان پرت شد روي دخترا و صداي جيغ دخترا بلند شد. حالا نوبت من بود. اومد سمت من. دست منو گرفت توي دستاي قويش و گفت:
- حالا مي گم، ازدواج کردم، با همين خانم. ببخش عرشيا که تولدت و خراب کردم.
دست منو کشيد و هر دو از ساختمون عرشيا رفتيم بيرون. تقريبا منو شوت کرد روي صندلي ماشينش و خودشم سوار شد. دوباره داشت حرصش و سر گاز خالي مي کرد. کمربندم و بستم و صاف نشستم. اين قدر خجالت کشيده بودم که بي اراده دوباره اشکام داشتن صورتم و خيس مي کردن. حتي نگام نمي کرد که ببينه دارم گريه مي کنم. مي دونستم که روي اشکام حساسه، چون تا حالا هر وقت گريه ام گرفته بود بعدش آرتان مهربون شده بود. جلوي در خونه ماشين و پارک کرد و پياده شد. منم سريع پياده شدم. دستم هنوز درد مي کرد. نمي خواستم دوباره با زور مجبورم کنه پياده بشم. سوييچ و داد دست نگهبان و با هم سوار آسانسور شديم. مي دونستم آرامشش، آرامش قبل از طوفانه. در خونه که باز شد سريع وارد شدم و خواستم برم توي اتاقم که از پشت سر گفت:
- بيا بشين اين جا. کجا سرت و انداختي زير داري مي ري؟
با آرامش برگشتم طرفش. هنوز زود بود سگ بشم. گفتم:
- مي خوام برم لباسم و عوض کنم.
- گفتم بيا بشين اين جا.
از فريادش تا مرز سکته پيش رفتم. عقب گرد کردم و گوشه کاناپه نشستم. با پاش ضرب گرفته بود روي زمين. مشخص بود خيلي عصبيه چون از اين کار متنفر بود و چند بار که من اين کار و کرده بودم حسابي دعوام کرده بود. بعد از چند لحظه سکوت گفت:
- مي شنوم.
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- چي رو؟!
- طفره نرو.
- من اصلا نمي فهمم اين رفتاراي تو واسه چيه؟! من بدبخت فقط يه مهموني رفتم.
- يه مهموني؟! يه جوري ميگي انگار کار هميشه ات بوده. تا وقتي خونه بابات بودي از اين کارا مي کردي که حالا توي خونه من داري مي کني؟
- آرتان...
- جواب منو بده.
- نه، ولي الان ديگه...
- الان ديگه چي؟ شوهر کردي؟ آزاد شدي؟ مخ پوکت و با ديوار يکي مي کنم اگه فکر کني اومدي توي خونه آرتان تا هر غلطي که بابات نمي ذاشت بکني تو اين خراب شده بکني.
يعني کوه آتشفشان که مي گفتن همين بود. زبونم به معناي واقعي کوتاه شده بود. ادامه داد:
- عرشيا دوست توئه؟! يا اون پسره مست پاپتي؟ شايدم شايان بي همه چيز که هنوز نفهميدم رابطه ات باهاش چيه؟!
دستام و مشت کردم. توهيناش داشت روي مخم پنجول مي کشيد. از جا بلند شدم که برم توي اتاقم. داد که نه، تقريبا نعره زد:
- بشين سر جات گفتم.
اين بار منم داد زدم:
- بشينم به تهمتاي تو گوش کنم.
بلند شد. صورت به صورت من ايستاد. هر چند که صورت من تا روي سينه اش بود. چونه ام و محکم گرفت توي مشتش و يادداشت مچاله شده منو از توي جيب شلوارش در آورد. گرفت جلوي صورتم و گفت:
- اين و تو نوشتي ديگه، قبول داري دست خط خودت و يا نه؟
- خب که چي؟!
- نوشتي تولد دوستت.
- آره، آره، آره. عرشيا دوست منه، ولي نه دوست پسرم. يه دوست معمولي که منو واسه تولدش دعوت کرد. منم با رعايت همه شئونات اسلامي رفتم. به من چه که اون پسره مست گير داد بهم؟ به من چه که شايانم اون جا بود؟
- واسه همين به همشون گفتي مجردي؟ تو مگه مجردي؟!
دستم و گذاشتم روي گوشم. صداش بدجور بلند شده بود و ديگه داشت گوشم و اذيت مي کرد. با بغض گفتم:
- آره، گفتم مجردم. چون از سال ديگه که رفتم مجرد مي شم. واسه چي ارزش خودم و بيارم پايين؟
رگ گردنش زد بيرون. يه قدم اومد جلو و گفت:
- بودن با من واست ننگ مياره؟! شايدم اين واست ننگه که تو خونه من بودي ولي من دست هم بهت نزدم. مايه سرافکندگيته آره؟
با عصبانيت نگاش کردم و گفتم:
- چته؟ هول برت داشته؟ فکر کردي کي هستي؟ فکر کردي عاشق سينه چاکتم؟! بدبخت! فعلا اين تويي که با توجهات و غيرتاي خرکيت پيداست چه حالي داري. اين تويي که دست و دلت لرزيده. هواي دل خودت و داشته باش که باد نبرتش.
چند لحظه با تعجب نگام کرد. بعد کم کم توي صورتش شکل يه خنده پديدار شد و اين خنده تبديل شد به قهقهه. ديوونه شده بود! وقتي خوب خنديد نشست روي کاناپه و گفت:
- بچه، بچه، بچه. همه دخترا بچه ان. تا يه ذره بهشون توجه مي کني واسه خودشون توي رويا فرو ميرن. انگار يادت رفته يه بار بهت چي گفتم. من دنبال دست نيافتني ها هستم، نه دنبال دختري که خودش ازم خواستگاري کرده. توجهات من فقط بابت اينه که تو امانتي دستم، ولي از اين لحظه به بعد هر غلطي دلت خواست بکن. من ديگه هيچ ديني به گردنم نيست. برو پارتي برو تا نصفه شب تو خيابونا، بذار همه مزاحمت بشن، بذار همه اذيتت کنن، تصادف کن، بمير؛ ديگه واسه من اهميتي نداره. تو با اين حرفاي بچگونه همون يه ذره حمايت منو هم از دست دادي. دختر کوچولو يه کم بزرگ شو.
به دنبال اين حرف از جا بلند شد و رفت به سمت اتاقش. حرفاش اين قدر برام گرون تموم شده بود که داشتم از زور بغض خفه مي شدم. بغضم و فريادم با هم شکست.
- برو به درک، برو بمير.
يک هفته از اون شب کذايي گذشت و من توي اين يه هفته حتي يه بارم آرتان رو نديدم. يه جورايي تقصير خودمم بود، چون هر وقت زمان اومدنش مي شد من مي رفتم توي اتاقم و تا وقتي که نمي خوابيد از اتاقم بيرون نمي يومدم. اين قدر تحقيرم کرده بود که اصلا نمي خواستم ببينمش. خيلي هم ازش وحشت داشتم. غذاهايي که مي پختم يه نفره بود، آرتان هم گير داده بود به رستوران سر کوچه و ظرف غذاهاش و هر روز روي ميز آشپزخونه مي ديدم. تنها سرگرمي و تفريحم شده بود رفتن به کلاس زبان و نظافت کردن خونه. حتي قولش و هم يادش رفته بود. يعني قرار بود به من واسه کنکور کمک کنه. بهتر؛ من که اصلا حوصله دوباره درس خوندن و نداشتم.
بعد از گذشت يک هفته حس کردم دلم داره براش تنگ مي شه. عاشق غد بازياش بودم. دوست داشتم يه جوري خودم و بهش نشون بدم بلکه دست از اين لجبازي برداره و آتش بس اعلام کنه، براي همينم يه شب که صداي تلويزيون از بيرون مي يومد و مي دونستم مشغول تي وي ديدنه، به بهونه خوردن آب رفتم از اتاق بيرون. دراز کشيده بود روي کاناپه. جز يه شلوارک کوتاه هم هيچي تنش نبود.. سعي کردم نگاش نکنم. با ديدن من يهو صاف نشست سر جاش، منم سرم و انداختم زير و رفتم توي آشپزخونه. سنگيني نگاش و قشنگ حس مي کردم. با اين که تشنه ام نبود بطري رو گذاشتم دم دهنم و قلپ قلپ سر کشيدم . فکر مي کردم هنوز همون جا دراز کشيده، برگشتم ببينم حدسم درسته يا نه که يهو خوردم به يه چيزي. دقيقا پشت سرم وايساده بود. زل زدم توي چشماش ولي حرفي نزدم. شيشه رو ازم گرفت و گذاشت دم دهنش. بعدم شيشه رو دوباره داد دستم و رفت از آشپزخونه بيرون. انگار من نوکر باباش بودم! پـــــــررو! اين چه کاري بود اين کرد؟ خاک بر سر! نه خاک بر سر من که دلم براي اين غول بي شاخ و دم تنگ شده بود. شيشه رو کوبيدم روي اپن و گفتم:
- نوکر بابات سياه بود.
کانال تي وي رو عوض کرد و گفت:
- واسه همينم من اين قدر دوسش داشتم.
کثافــــــت؛ يعني مي خواست بگه پوست سفيد دوست نداره. تو غلط کـــــــردي! نفس عميقي کشيدم و راه افتادم سمت اتاقم که گفت:
- از فردا تا يه ماه ديگه من نيستم. برو خونه بابات.
سر جام ايستادم. کجا مي خواست بره؟! يک ماه؟! مطمئن بودم دلم براش تنگ مي شه. کاش مي گفت کجا مي خواد بره. نکنه مي خواست با اکيپ دوستاش بره مسافرت؟ مطمئنم توشون دخترم دارن. دوست نداشتم حالا که اسمش روي منه با دختراي ديگه...
آب دهنم و قورت دادم و دوباره خواستم راه بيفتم سمت اتاقم که گفت:
- يه چيزي مي خواستي بگيا.
- نخير.
- مي خواستي بگي دلت برام تنگ مي شه؟ طبيعيه!
کثافت! کثافت! کثافت! چي مي تونستم به اين خداي اعتماد به نفس بگم؟! برگشتم به سمتش و زل زدم توي چشماش. يه پوزخندم گوشه لبم بود. منتظر نگام مي کرد. گفتم:
- سي سالته، ولي قد يه بچه نمي فهمي. وقتشه يه کم بزرگ بشي و اين قدر توي ذهنت رويا پردازي نکني واسه خودت.
به دنبال اين حرف شونه اي بالا انداختم و رفتم توي اتاقم. حرف خودش و به خودش تحويل دادم. هاي دلم خنک شد! از فکر اين که از امشب تا يک ماه ديگه قراره نبينمش اين بار خوشحال شدم. توي لپ تاپم يه آهنگ شاد گذاشتم .
دو هفته از رفتنش گذشته بود و من حتي نمي دونستم کجا رفته. سعي مي کردم دل تنگش نشم. سعي مي کردم بهش فکر نکنم. دوست نداشتم آرتان همه ذهنم و درگير خودش بکنه ولي برام عجيب بود. چرا هر چي بيشتر بد اخلاق مي شد و بيشتر سرم داد مي کشيد من بيشتر ازش خوشم مي يومد؟ چرا با اين که برعکس همه پسراي دور و اطرافم بود و بلد نبود حتي يه بار نازم و بکشه بازم من بهش فکر مي کردم؟
از همون اول که توي رستوران مي ديدمش نمي فهميدم چرا اين پسر اين قدر برام مهمه. وقتايي که بابا نبود از غفلت عزيز سو استفاده مي کردم مي رفتم توي حياط و پک پک سيگار دود مي کردم. گاهي شبنم و بنفشه هم بهم ملحق مي شدن. شبنم حسابي با اردلان درگير بود. مي گفت اردلان شميشر و از رو بسته و حسابي مي خواد غرورش و بشکنه. شبنم به خواسته من داشت مقابله به مثل مي کرد ولي خودش از درون رو به نابودي بود. براش خيلي سخت بود. به قول خودش اين يه مبارزه تن به تن بود که بين يه زن و مرد اتفاق افتاده بود و مشخص بود که مرد نيروش بيشتره و زن زودتر شکست مي خوره، ولي ما نمي خواستم بذاريم اين جوري بشه و به خاطر همينم فشار روي شبنم چندين برابر اردلان بود. بنفشه هم توي يه رابطه احساسي با بهراد گير کرده بود. من از طريق همين بهراد فهميدم که آرتان براي يه پروژه تحقيقاتي رفته آلمان. حتي اين و هم به من نگفته بود شايد يه چيزي بخوام سفارش بدم از اون ور برام بياره. در جواب بابا اينا هم فقط گفته بودم رفته ماموريت کاري و کسي هم ديگه چيزي نپرسيد. يه روز که تو اتاقم نشسته بودم و داشتم زبان مي خوندم بنفشه زنگ زد بهم. زير لب گفتم:
- باز چي شده؟
گوشي رو گذاشتم دم گوشم و گفتم:
- هان؟
- من پير شدم و نتونستم به تو ياد بدم گوشي و که بر مي داري بگي سلام.
- خب حالا که چي؟
- بميري الهي.
- واقعا.
- وا واسه چي؟! دوباره چه مرگت شده؟
- دلم خيلي گرفته. حوصله ام سر رفته.
- دلت واسه آرتان تنگ شده؟
نمي خواستم بنفشه چيزي بفهمه. دوست نداشتم رازم لو بره. من فقط دلم براي آرتان تنگ شده بود. اتفاق ديگه اي نيفتاده بود. خنديدم و گفتم:
- آدم قحطه؟ مگه آرتان تا وقتي که بود هر شب براي من مليجک بازي در مياورد؟ بود و و نبودش که فرقي نمي کرد.
- از بس تو شعور نداري
-- حالا حرفت و بزن من حوصله نصيحتاي تو رو ندارما.
- مي خواستم بگم که ما داريم مي ريم قشم، تو هم بيا.
- ما يعني کي؟!
- يعني من و مامانم و خاله ام و دختر خاله ام. توام که حوصله ات سر رفته. دو روز ديگه ام که ترم زبانت تموم مي شه. يه استراحت به خودت بده. ما داريم دو هفته اي مي ريم. مي ريم صفا سيتي و بر مي گرديم.
از خدا خواسته صاف نشستم رو تخت و گفتم:
- به نظرت بابا مي ذاره؟
- اگه شوهرت بذاره بابات هم مي ذاره.
- من عمرا به آرتان بگم.
- مي ارزه، خر نشو
- من اصلا شماره اش و ندارم.
- بهراد مي گفت همون شماره خودش اون ورم دستشه.
- آخه چي بگم؟ مي دونم ميگه نه.
- تو مگه نگفتي از بعد از مهموني تو رو ول کرد به حال خودت؟ خب حالا زنگش بزن و اگه خواست زر الکي بزنه بهش يادآوري کن حرفاي خودش رو.
- باشه، بذار ببينم چي مي شه.
سه روز ديگه مي ريما. زود باش.
- باشه.
گوشي و که قطع کردم يه کم نگاش کردم. چه طوري مي تونستم غرورم و بکشنم و زنگ بزنم به آرتان؟ کار سختي بود برام. حالا فکر مي کرد دلم براش تنگ شده. ولي به قول بنفشه مي ارزيد. با سرعت شماره اش و گرفتم و گوشي و گذاشتم در گوشم. مي خواستم يه موقع پشيمون نشم. با بوق دوم گوشي رو برداشت.
- بله؟
تو دلم گفتم بله و کوفت. حسرت به دلم موند يه بار به من بگه جانم! گفتم:
- منم آرتان.
- شناختم.
خاک بر سر بي احساست. بميري الهـــــي. جيگرت تخته مرده شور خونه بياد پايين. به ناچار خودم گفتم:
- سلام.
- سلام.
- راستش...
سکوت کردم. اونم سکوت کرده بود، ولي صداي نفساش عجيب غريب بودم. انتظار داشتم هر آن داد بزنه من کار دارم زودتر کارت و بگو ولي هيچي نمي گفت و فقط نفساي صدادار مي کشيد. آب دهنم و قورت دادم و گفتم:
- من مي خوام برم قشم با دوستام.
هيچي نگفت. حتي از پشت تلفن هم عکس العملش منو مي ترسوند. کاش پيشم بود. لااقل حالت نگاش و مي ديدم و مي فهميدم چي توي سرش مي گذره. چند لحظه که گذشت گفت:
- کي؟
- سه روز ديگه.
- با کي؟!
خوبه براش هم مهم نبود! گفتم:
- بنفشه و مامانش و خاله اش.
- به من ربطي نداره. هر طور بابات صلاح مي دونن.
- يعني چي آرتان؟! خب بابا هم مي گه هر چي شوهرت مي گه.
- حرف من همونه که گفتم.
- اينجوري اجازه نمي ده بهم.
- دخترشي، اختيارت رو داره.
بغض کردم. صدام به لرزه افتاد و گفتم:
- خيلي خري آرتان.
- نظر لطفته.
- اصلا... اصلا...
- دنبال کلمه مي گردي که منو بکوبي؟!
- نخيرم، فقط دوست دارم بدونم به چه جرمي منو مجازات مي کني؟
- خودت بهتر مي دوني.
- نمي دونـــــــم.
- چرا جيغ مي زني عين ني ني کوچولوها؟!
- عين ني ني کوچولوها نه، من اصلا خود ني ني کوچولوئم. ولي تو بايد واسه اين ني ني کوچولو بگي واسه چي داري...
اومد وسط حرفم و گفت:
- تو از حمايت ها و محبتاي من جور ديگه اي برداشت مي کردي. نمي خوام اين سو تفاهمات برات دردسر بشه. اين جوري راحت تريم. هم من ديگه لازم نيست همش مواظب تو باشم، هم تو پيش خودت فکراي الکي نمي کني.
- مشکل تو فقط اينه که اعتماد به نفست زياده. تو درک نمي کني که من ديوونه وار دنبال کاراي رفتنمم؟ اين وسط وابستگي به تو رو فقط کم دارم.
- از توي ذهن دخترا فقط خودشون و خدا خبر دارن.
- خيلي خب، همينه که تو مي گي. حالا اگه مي شه اين يه بار و اجازه مرحمت بفرماييد بنده با دوستام برم قشم، بعد ديگه شما رو به خير و ما رو به سلامت.
- بايد با بابات مشورت کنم.
- اِ، هي مي گه بابات بابات. اگه قرار باشه بابام برام تصميم بگيره که ديگه تو رو مي خوام چي کار؟ ميرم همون منت بابام و مي کشم.
سرد و خشک گفت:
- برو بکش.
و گوشي رو قطع کرد. کلا اين آرتان دوست داشت منو آزار بده. اي خدا من حالا چي کار کنم؟ همون وقتشم بعضي وقتا غير قابل تحمل مي شد ديگه چه برسه به حالا! چطوري بايد اين و تحمل مي کردم. حيف غرورم که به خاطر اين الدنگ شکستم. گوشي و برداشتم و شماره شايان و گرفتم. بعد از چند بوق صداي صميمانه اش توي گوشي پيچيد:
- سلام سيندرلا.
- سلام رابين هود
- زبون دراز.
- خودتي!
- خيلي خب، شمشير واسه ما نکش خانوم، گردن ما از مو باريک تره.
- مي دونم.
غش غش خنديد و گفت:
- خب حالا امرتون بانو؟
بازم به شايان. خاک بر سرم. اين که وکيلم بود باهام اين جوري حرف مي زد اون وقت شوهرم عين هفت پشت غريبه. گفتم:
- شايان؟
- جانم؟!
دلم گرفت. کاش آرتان... سعي کردم به اين چيزا فکر نکنم و گفتم:
- کي کاراي ما درست مي شه پس؟ چي شد؟
- مدارکت رو فرستادم. هنوز جوابي براش نيومده. پذيرش دانشگاه ها بهمن ماهه. بعدم دولت بايد تاييدت کنه.
- چقدر طول مي کشه؟ خسته شدم .
- به همين زودي؟ تازه دو ماه شده!
- خب چي کار کنم؟
- هيچي، صبر کن فقط. چه خبر از شوهر بداخلاق وحشيت؟
- اوهـــــو.
- غيرتي شدي؟! بهت نمي يادا.
- بالاخره اسمش رومه.
- خيلي خب حالا، حالشون چطوره؟ از شبنم شنيدم آلمانه.
- آره.
- اوکي، پس يه مهموني جور مي کنم يه کم از اين کسلي در بياي.
- نه قربون دستت. همون يه بار براي هفتصد پشتم کافي بود.
- هر جور ميلته. در هر صورت اگه خواستي خبرم کن.
- باشه حتما.
بعد از قطع گوشي حس کردم حالم بدتر هم شده. مي دونستم بايد به کل بي خيال قشم بشم. بابا محال بود اجازه بده. تصميم گرفتم بقيه اين مدت و برم توي خونه آرتان، اون جا راحت تر بودم.
با هزار بدبختي بابا رو راضي کردم و رفتم توي خونه آرتان. اون جا راحت تر بودم. آتوسا هم قول داده بود هرازگاهي بهم سر بزنه. بنفشه با مامانش اينا رفت قشم و من خيلي دلم سوخت که نتونستم برم، ولي چاره اي نداشتم. فعلا اسير بودم توي دستاي آرتان و اون هر کاري دوست داشت انجام مي داد. دو هفته ديگه هم گذشت و ترم زبانم تموم شد. حسابي براي آرتان دلتنگ شده بودم. کثافت نکرد به حرمت هم خونه بودن بهم يه زنگ بزنه. بعد از اون روز ديگه خبر نگرفت ببينه من مردم؟ زنده ام؟! کينه اش کينه شتري بود. حيف من که غرورم و براي اين بي شعور شکستم. کاش منم بهش زنگ نزده بودم. اين جوري پررو شده حالا. پيش خودش چه فکرايي که نکرده. تنهايي تو خونه منو نمي ترسوند ولي آزارم مي داد.
پايان هفته چهارم بود. عصر با شبنم يه دوري تو خيابون زده بوديم و خيلي خسته شده بودم. ساعت نه يه کم کتلت براي خودم درست کردم و خالي خالي خوردم. اين قدر خسته بودم که باقي مانده غذا رو گذاشتم توي يخچال و رفتم گرفتم خوابيدم. نمي دونم ساعت چند بود که از زور تشنگي بيدار شدم. گوشيم و از زير بالش کشيدم بيرون و يه چشمي به ساعتش نگاه کردم. ساعت سه نصف شب بود. زير لب غر زدم:
- حالا آب نخوري مي ميري؟! بگير بخواب ديگه.
دوباره سعي کردم بخوابم ولي نشد. خالي خالي خوردن کتلت ها حالا تشنه ام کرده بود. به ناچار از جا بلند شدم. همون طور با يه چشم باز راه افتادم سمت آشپزخونه که خواب از سرم نپره ولي با ديدن چراغ روشن آشپزخونه سر جام خشک شدم. نکنه دزد اومده؟ هر دو چشمم باز و گشاد شد. با ديدن سايه اي توي آشپزخونه کم مونده بود سکته کنم که صداي آرتان و شنيدم:
- نميري دختر که اين قدر منو به دست پختت عادت دادي. چقدر دلم هواي غذاهات و کرده بود.
با من بود؟! چند قدم رفتم نزديک تر که ديدم سر يخچاله و ظرف کتلت و گرفته دستش و داره با خودش حرف مي زنه. خنده ام گرفت. همون جا توي تاريکي وايسادم و يه کم خوب نگاش کردم. موهاش و کوتاهِ کوتاه کرده بود در حد چند ميليمتر، وسط سرش ولي بلندتر از کناره هاش بود. اما حس کردم يه کم لاغرتر شده. شايد به خاطر اين که اون جا باشگاه نرفته. شايدم دليل ديگه اي داشته. ظرف و گذاشت روي ميز و خودشم نشست روي صندلي و مشغول خوردن شد. در همون حالت گفت:
- تو کي اومدي خونه که وقت کردي کتلت درست کني؟! اينا که تازه است... نکنه؟
به اين جا که رسيد دست از خوردن کشيد. از جا بلند شد و سريع از آشپزخونه اومد بيرون. ديگه پنهان شدن و جايز ندونستم. مي خواست بره سمت اتاق من. خودم و انداختم روي کاناپه و گفتم:
- رسيدن به خير.
سر جاش خشک شد و آروم چرخيد به سمت من. نور آشپزخونه افتاده بود روي نيمرخ صورت من و مي تونست منو ببينه. چند لحظه فقط نگام کرد و سپس گفت:
- خودتي؟!
- نه، روحمه اومده عذابت بده.
- تو اين جا چي کار داري؟! اين وقت شب... اونم تنها!
- ايرادي داره؟ فکر کنم تا قبل از رفتنم منم تو اين خونه سهم دارم.
- ترسا؟
- هوم؟
- پرسيدم واسه چي تنها اومدي اين جا؟
- و منم پرسيدم چه ايرادي داره؟ نترس، پام و توي حريمت نذاشتم. همون جور که ولش کردي و رفتي مونده.
- مي دوني کليد اين خونه رو چند نفر از دوستاي من دارن؟ اونا مي دونستن کسي تو خونه نيست، اگه اومده بودن توي خونه خودت دوباره مي ترسيدي و اذيت مي شدي.
- اينم از غيرت زيادي توئه که با وجود من کليد خونه ات رو...
اومد خودش و انداخت کنار من روي کاناپه. چسبيده به من نشست و گفت:
- ديوونه نشو. اين حرفاي مزخرف و هم به من نگو. من تو زمان مجرديم کليد خونه ام و دادم به دوستام. اونم به يه سريشون نه همشون.
از جا بلند شدم. نمي خواستم خيلي نزديک بهش باشم. همين طور که به سمت آشپزخونه مي رفتم گفتم:
- در هر صورت من ديگه تو اين خونه احساس امنيت نمي کنم.
صداش از پشت سرم بلند شد:
- نترسيدي تنهايي؟
- بترسم؟ از تنهايي؟ من و تنهايي با هم خيلي ساله رفيقيم.
چند لحظه عميق نگام کرد. سپس در حالي که از آشپزخونه خارج مي شد گفت:
- من ميرم بخوابم. خيلي خسته ام.
بطري آب و برداشتم و گفتم:
- اوکي.
آرتان رفت. منم آبم و خوردم و دوباره رفتم توي اتاق که بخوابم. به خودم نمي تونستم دروغ بگم. حالا که آرتان توي خونه بود خيلي بيشتر از قبل احساس آرامش مي کردم.
صبح که از خواب بيدار شدم مي دونستم که کسي توي خونه نيست. بايد يه سري چيزا رو سريع تميز مي کردم که آرتان بويي نبره. مثلا زير سيگاريم و بايد خالي مي کردم. سيگارام و بايد قايم مي کردم. يه سري کتابم از توي کتابخونه آرتان برداشته بودم که بايد مي ذاشتم سر جاش. نمي خواستم بفهمه بي اجازه رفتم توي اتاقش. دوست هم نداشتم که برم ولي براي آموزش زبانم به کتاباش نياز داشتم. وقتي همه چيز و درست کردم ساعت دوازده ظهر بود. رفتم توي آشپزخونه. هوس قورمه سبزي کرده بودم بدجــــور. داشتم قورمه سبزي مي پخيدم که تلفن زنگ زد. خوبه تو آشپزخونه هم گوشي تلفن بود وگرنه بي خيالش مي شدم. اين قدر عاشق آشپزي بودم که بعضي وقتا همه چيز و ناديده مي گرفتم تا به آشپزيم برسم. گوشي تلفن و برداشتم و همين طور که سبزي ها رو سرخ مي کردم جواب دادم:
- الو؟
- سلام آبجي خوشگلم.
- سلام آتوساي بيشعور. خيلي بي معرفتيــــا؛ من موندم اين ماني عاشق چيه تو شده؟ يه جو معرفت تو وجودت نيست.
- اوه ترسا، بيا منو بخور.
- نه، گوشت تلخي دوستت ندارم. رو دل مي کنم
- اي بي تربيت.
- حالا بگو ببينم چي شده بعد از اين همه وقت يادت افتاده يه آبجي بي کسم داري.
- لوس نشو ديگه. بي کس يعني چي؟ اگه همه ما هم درگير زندگي هاي خودمون باشيم تو آرتان و داري.
با پوزخند گفتم:
- آره، راستي يادم نبود آرتان واسه من مي ميره.
- قدرش و بدون.
- مي دونم.
- راستش زنگ زدم واسه آخر هفته همراه آرتان دعوتتون کنم خونه مون.
- چه خبره؟!
- يه شب نشيي چهار نفره است. ايرادي داره؟
- نه خيلي هم خوبه ولي من بايد قبلش با آرتان هماهنگ کنم. مي دوني که خيلي درگيره.
- اوکي، پس باهاش هماهنگ کن.
- باشه حتما.
- پس مي بينمت. کاري نداري؟
- نه گل گلي. باي باي.
گوشي رو گذاشتم و به غذا پختنم رسيدم. نمي دونستم آرتان قبول مي کنه يا نه، ولي مجبور بود قبول کنه. خواهر من بعد از اين همه وقت دعوتمون کرده بود خونه اش. نمي مرد که، بايد مي يومد. امروزم که تازه دوشنبه بود تا پنج شنبه سه روز وقت داشت که برنامه هاش و مرتب کنه. شب که مي يومد بايد باهاش حرف مي زدم. در زودپز و بستم. برنج و هم دم کردم و رفتم نشستم جلوي تي وي. يکي از دي وي دي هاي فيلم آرتان رو گذاشتم توي دستگاه و مشغول تماشا شدم. زبانم يه کم بهتر شده بود. حسابي روي ليسنينگم کار کرده بودم و حالا بهتر متوجه مي شدم چي ميگن. حسابي غرق فيلم بودم که در باز شد و آرتان اومد تو. با تعجب به ساعت نگاه کردم. ساعت نزديک يک و نيم بود. يه عالمه نايلون خريد دستش بود. با هن هن همه رو گذاشت روي اوپن. با خنده گفتم:
- سلام. چه خبره؟ عروسيه؟!
تکيه داد به اوپن و در حالي که نفس عميقي مي کشيد گفت:
- سلام. عروسي که نه، مهمونيه!
- مهموني؟! چه مهموني؟
راه افتاد طرف اتاقش و گفت:
- به مناسبت موفقيتي که توي آلمان داشتم قراره به دوستام سور بدم.
- تو خونه؟
از تو اتاقش گفت:
- آره.
واي! حالا بايد چي کار مي کردم؟ لابد يه عالمه مهمون دعوت کرده بود. چي بايد مي پوشيدم؟ چي مي پختم؟ من تا حالا واسه اين همه آدم غذا نپختم. خانومم هست جزوشون حتما. بايد حسابي به خودم برسم. تو همين فکرا بودم که آرتان از اتاقش اومد بيرون و گفت:
- چه بوي قورمه سبزي راه انداختي. حتما الان خودتم بوي قورمه سبزي مي دي. اصلا زن ايراني اگه بوي قورمه سبزي نده که زن نيست.
- پس لابد مرده؟! اين همه زن ترگل ورگل که غذاشون و مي پزن بعدم بوي گل مي دن چي هستن پس؟
- ما که نديديم.
مي خواستم بگم تو اصلا زن ديدي تا حالا ؟ واقعا به مردونگيش داشتم شک مي کردم. درسته که اين جوري من راحت تر بودم ولي آرتان هم زياد سفت و محکم بود. با اون لباسايي که من جلوي اين مي پوشم، خيليه که تا حالا خودش و نگه داشته و حتي تيکه و متلکي هم بارم نکرده. ولي هيچي نگفتم. رفته بودم تو اين فکر که واسه شب چي بپوشم. آرتان نشست روي يکي از مبل هاي تکي و گفت:
- امشب برو خونه بابات.
وا رفتم. يعني چي؟! يعني بازم مي خواست منو از همه مخفي کنه. ولي حالا که ديگه همه مي دونستن. نکنه من مايه سر افکندگيش بودم؟ ولي نه! من که چيزي کم نداشتم. چرا دوست داره غرورم و بشکنه؟ چه لذتي مي بره؟ خاک بر سر من که تو فکر اين بودم که بهش کمک کنم. تو فکر اين بودم يه جوري به خودم برسم که يه وقت خجالت نکشه پيش خانوماي دوستاش. بي لياقت عوضي بيشعور. بغض گلوم و مي فشرد. با اين حال با بي تفاوتي از جا برخاستم. اول رفتم توي آشپزخونه. زير گاز و خاموش کردم. غذام آماده بود ولي هيچ ميلي به خوردنش نداشتم. اشتهام کور شده بود. از آشپزخونه اومدم بيرون. آرتان داشت نگام مي کرد. بي توجه بهش رفتم توي اتاقم. بغضم مي خواست بترکه ولي هر طور که بود جلوش و گرفتم. تند تند هر چي اومد جلوي دستم تنم کردم. مي خواستم هر چه زودتر از اين خراب شده برم. کيفم و هم با گوشيم برداشتم و از اتاق اومدم بيرون. آرتان با ديدن من ايستاد. يه کم نگام کرد و گفت:
- کجا؟!
با لحن تندي گفتم:
- خونه بابام.
- من که نگفتم همين الان بري.
- خودم دوست دارم الان برم. اين شما و اينم خونه تون.
دم در که رسيدم گفت:
- ترسا؟
دلم لرزيد. چقدر لحنش خاص بود! حداقل براي من. ايستادم ولي برنگشتم. گفت:
- ناراحت شدي؟!
- نه، هيچ کدوم از حرفاي تو براي من اون قدر اهميت نداره که بخواد ناراحتم کنه. خداحافظ.
اين و گفتم و در و باز کردم. دوباره صدام کرد:
- ترسا؟
يه قطره اشک از گوشه چشمم چکيد. اين بار عصبي جواب دادم:
- بله؟
- صبح برگرديا.
صبح؟! يعني تا صبح اين خونه اشغاله؟! ديگه طاقت نياوردم و از خونه اومدم بيرون. بغضم شکست. گذاشتم چشمام ببارن. هر چقدر که دوست داشتن ببارن تا بلکه دل زخميم آروم بشه. آرتان بدجور داشت لهم مي کرد. عادت به شکستن نداشتم و حالا خيلي داشت برام گرون تموم مي شد.

برچسب ها رمان قرار نبود ,
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط زهرا در تاریخ 1394/5/18 و 3:15 دقیقه ارسال شده است

سلام این یه کتاب بوده با نوشته رمان نویسان وبلاگتونه
اگر کتاب هست اسم نویسنده اش چیه

این نظر توسط kimi در تاریخ 1394/4/20 و 12:08 دقیقه ارسال شده است

خعلی قشنگه
میشه رمان \"او کس دیگری بود\" رو هم بذارید

این نظر توسط سارا در تاریخ 1394/3/30 و 1:40 دقیقه ارسال شده است

واااااااااااااااااااای معتاد شدم رفت خخخ


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 17
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 362
  • آی پی دیروز : 1389
  • بازدید امروز : 2,216
  • باردید دیروز : 5,976
  • گوگل امروز : 319
  • گوگل دیروز : 1344
  • بازدید هفته : 32,112
  • بازدید ماه : 88,851
  • بازدید سال : 236,632
  • بازدید کلی : 12,101,721