close
تبلیغات در اینترنت
رمان قرار نبود قسمت اول
loading...

رمان فا

ترسا : يک پرستنده آتش صداي آهنگ آنشرلي بلند شد. سرم داشت منفجر مي شد. دستم رو از زير پتو بيرون آوردم و روي عسلي کنار تخت کشيدم. صدا لحظه به لحظه داشت بلندتر مي شد و من لحظه به لحظه عصبي تر مي شدم. بالاخره دستم خورد به گوشيم. چنگش زدم و کشيدمش زير پتو. يکي از چشمام و به زور باز کردم و دکمه…

رمان قرار نبود قسمت اول

مرتضی سلیم خانیان بازدید : 15984 جمعه 29 آذر 1392 : 10:35 نظرات ()
ترسا : يک پرستنده آتش
صداي آهنگ آنشرلي بلند شد. سرم داشت منفجر مي شد. دستم رو از زير پتو بيرون آوردم و روي عسلي کنار تخت کشيدم. صدا لحظه به لحظه داشت بلندتر مي شد و من لحظه به لحظه عصبي تر مي شدم. بالاخره دستم خورد به گوشيم. چنگش زدم و کشيدمش زير پتو. يکي از چشمام و به زور باز کردم و دکمه قطع صدا رو زدم. صدا خفه شد. نمي دونم چرا آهنگي رو که اين قدر دوست داشتم گذاشته بودم براي آلارم گوشيم؟ ديگه داشتم از اين آهنگ متنفر مي شدم. ساعت چند بود؟ هفت صبح. لعنتي! خوابم مي اومد. ديشب تا صبح داشتم چت مي کردم و تازه دو سه ساعت بود که خوابيده بودم. اين چه قرار کوفتي اي بود که من با دوستام گذاشته بودم؟ انگار مرض داشتم!.....
با غر غر از جا بلند شدم و کش و قوسي به بدنم دادم. نگام به در و ديوار بنفش اتاق افتاد. همه ديوارها با کاغذ ديواري بنفش پوشيده شده بود و بهم آرامش مي داد. در حالي که لي لي مي کردم تا خورده چيپس هايي که از ديشب کف اتاق پخش شده بود و حالا چسبيده بود به پام، جدا بشن، کنار پنجره رفتم و با ضرب بازش کردم. باد سرد توي صورتم خورد و لرزم گرفت. با خشم خم شدم و چيپس ها را از پام جدا کردم و غر غر کردم:
- لعنتي!
صداي زنگ گوشيم بلند شد. اين بار آهنگ ملايمي از کريس دي برگ بود. لب تخت نشستم و گوشي رو که زير بالش چپونده بودم در آوردم. صورت دلقکي بنفشه روي صفحه چشمک مي زد. گوشي را در گوشم گذاشتم و گفتم:
- بنال!
- اَه باز تو صبح زود پاشدي اعصابت مثل چلغوز شد؟
- هر چي باشم بهتر از توام که....
- من که چي؟ هان؟
خنديدم و گفتم:
- قيافه ات شبيه چلغوزه!
صداي جيغ جيغوش بلند شد:
- بيشعـــــور! تو هنوز اون عکس روي گوشي نکبتت و عوض نکردي؟ خيلي خـــــري. من مي دونستم اين عکس اتو مي شه تو دستاي توي خرچسونه.
خوابيدم روي تخت و گفتم:
- بنفشه جون سگ بابات حال ندارم از خونه بيام بيرون. تازه حالا از اتاق که برم بيرون اعصابمم چيز مرغي مي شه چون با بدبختي بايد ماشين دودر کنم.
- ترسا خيلي خري! هيجانش به روزنامه شه!
- آخه کثافت....
صداي بوق پشت خطي مانع از ادامه حرفم شد. بنفشه گفت:
- صدات قطع شد.
- خف بابا پشت خطي دارم.
بنفشه رو گذاشتم تو ليست انتظار و و جواب شبنم و دادم:
- هان؟
- هان و درد تو گور خواهر جوون مرگت!
- وا خاک تو سرت کنم الهي، با خواهر من چي کار داري؟
- بس که تو بي شعوري! اول صبحي گوشي و بر مي داري بگو جـــــونم، تا منم يه حال اساسي بکنم با اون صداي ناناز تو....
- خيلي عوضي شدي شبنمـــــا. برو با صداي بابات.... استغفرا...!
غش غش خنديد و گفت:
- چي کاره اي؟
- والا اگه شما دو تا نکبت اجازه بدين من بلند شم يه آب تو اين صورت جيشيم بزنم. بعدم يه چيزي کوفت کنم و بيام.
- اوه اون وقت ديگه لاشه روزنامه هم بهمون نمي رسه.
- نرسه به درک! انگار دارن تو عهد ميرزا کوچک خانوم سيبيل و زندگي مي کنن. لاگور کنم شما رو الهي. خفه مرگ بگير برو کارات و بکن بذار منم به کارام برسم.
- خيلي خب بدو که دل تو دلم نيست.
زير لب گفتم:
- تو که غمي نداري.
- چي؟
- هيچي، باي.
- باي.
دوباره صداي بنفشه بلند شد:
- اوي چه خري بود؟
- همزادت بود.
- درد!
- ولم کن تو رو خدا. صبح اول صبحي فحشي نبود که تو بار من نکني.
خنديدم و گفتم:
- ببخشيد عشخ من. مودوني که من صپا اخلاخ ندالم.
- کي بود؟
- درد و کي بود؟ ببين فقط بايد فحشت بدم. لياقت نداري باهات عين آدم حرف بزنم! فضولي تو؟ به تو چه ربطي داره که کي بود؟
- اين قدر فک زدي خو يه کلمه مي گفتي چه خري بود؟
- شبنم بود.
- چي مي گفت؟
- عين تو نشسته منتظر سرويس.
- خب پس عزيزم زود باش اين قدر مردم و معطل نذار زشته.
جيغ کشيدم:
- بنفشـــــــــه؟
- کي مي تونه با تو طرف شه؟
خنديدم و گفتم:
- گمشو کارات و بکن الان مي يام.
- منتظرم عشق من، باي.
- باي.
گوشي و قطع کردم و از جا بلند شدم. شلوارک کوتاه آديداسم و مرتب کردم و رفتم بیرون. جلوي آينه ميز آرايشم ايستادم و خودم و ديد زدم. شده بودم عين ميت! بعضي وقتا از قيافه خودم مي ترسيدم. پوستم زياد از حد سفيد و بي رنگ بود. چشمامم يه رنگ خاصي بود. سبز خيلي خيلي روشن که به سفيدي مي زد. براي همينم بنفشه و شبنم چشم سفيد صدام مي کردن. موهام بي رنگ و بي حال ريخته بودن کنار صورتم. عين خون آشام شده بودم. کش موم و برداشتم و موهاي بلندم و که تا وسط وسط کمرم بود با کش بستم. دمپايي ابري هام و پام کردم و با غر غر رفتم بيرون. اتاق من توي طبقه دوم ساختمون بود و خوبيش اين بود که دستشويي و حمام مجزا داشت. رفتم تو دستشويي و در و بستم. بدجور ذهنم مشغول بود. اگه قبول نمي شدم چي؟ اگه.... اي خدا مي دوني که تنها اميدم به همينه که قبول شده باشم. ولي خودمم مي دونستم که اميدم الکي بود. با رتبه سه هزار مگه مي شد پزشکي قبول شده باشم؟ مسواک زدم و آبي هم توي صورتم پاشيدم و رفتم بيرون. بالاي پله ها که رسيدم نشستم روي نرده و ليز خوردم تا پايين.
- هــــــــورا...
عزيز جون پايين پله ها بود و داشت با چشماي گشاد نگام مي کرد. با ديدن نگاهش خنده ام گرفت و در حالي که لپاي باد کرده و پر چينش رو مي بوسيدم گفتم:
- صبح عزيز جونم بخير!
- ننه حالت خوبه؟
- آره ننه جونم از اين بهتر نمي شم.
نشست لب پله و در حالي که خودش و به چپ و راست تکون مي داد گفت:
- من از دست تو چي کار کنم؟ اي مادر نمي گي ميفتي من خاک به سرم مي شه؟ فکر کردي عين اين يارو عنکبوتيه اي؟ نخيرم، هيچم عنکبوت نيستي. ميفتي ضربه مغزي مي شي و خودت خلاص مي شي ما رو در به در مي کني! اي خدا من و بکش از دست اين راحت شم. اين دخترِ تو آفريدي؟ من مطمئنم تو قرار بوده پسر بشي خدا وسط راه پشيمون شده.
از حرف عزيز غش غش خنديدم و گفتم:
- عزيز جونم چرا اين قدر جوش مي زني الهي من پيش مرگت بشم؟ من کلاس اين کارا رو رفتم. هيچيم نمي شه. بلدم چي کار کنم.
- آره ديگه اينا کلکِ پوله مادر! دلت خوشه که بلدي وقتي ميفتي يه کاري کني ضربه مغزي نشي. آخه مگه ممکنه ننه؟ ميفتي و تا مي ياي به خودت بياي زرتي زبونم لال مي ميري. آدمي. نعوذباا... فرشته نيستي بال دربياري که... بچه هاي مردم و با اين چيزا گول مي زنن جفنگ بازي يادتون مي دن بعد مي گين برين شما شدين عنکبوتي.
با عشق بغلش کردم و گفتم:
- الهي دور عزيز شيرين زبون خودم برم. چشم ديگه سر نمي خورم. شما اين قدر حرص نخور برات خوب نيست.
- وا مگه چمه؟ ماشاا... هزار ماشاا... بزنم به تخته از هزار تا جووناي حالا هم سرحال ترم. مي خواي از همين نرده سر بخورم بيام پايين؟
از خنده دل درد گرفته بودم. دست عزيز و که داشت مي رفت سمت نرده ها گرفتم و در حالي که چلپ چلپ ماچش مي کردم گفتم:
- نه عزيزم مي دونم شما هزار بار بهتر از مني. هر چي باشه دود از کنده بلند مي شه.
- خوبه مي دوني.
از جا بلند شدم و در حالي که سمت آشپزخونه مي رفتم گفتم:
- صبحونه تو بساطت هست عزيز يا بايد گشنه برم؟
- کجا مي خواي بري ننه؟ اصلا چي شده که تو کله سحر پا شدي؟
- امروز جواب انتخاب رشته مي ياد عزيز.
- جواب چي؟
- جواب کنکورم عزيزم. جوابش مي ياد که ببينم مي تونم برم دانشگاه يا بايد شوور کنم؟
اين و گفتم و خودم غش غش خنديدم. عزيز در حالي که تر و فرز صبحونه من و آماده مي کرد گفت:
- ايشاا... که قبول شدي مادر. قبولم که نشده باشي طوري نيست. شوهر که چيز بدي نيست. تا وقتي شوهر نکردي فکر مي کني ترسناکه، ولي وقتي شوهر کردي تازه مي فهمي چي بوده و تو خبر نداشتي!
ميان خنده گفتم:
- عزيز اين دوره زمونه برعکس شده. دخترا فکر مي کنن شوهر چي هست! ولي تا ازدواج می کنن تازه مي فهمن چي هست!
اين و گفتم و خودم زدم زير خنده. عزيز که متوجه منظور من نشده بود سري تکان داد و گفت:
- آره عزيز، دختراي اين دوره زمونه آبرو رو سر کشيدن حيا رو قي کردن. اون دوره تا مي گفتي شوهر....
پريدم وسط حرفش و و گفتم:
- دخترا رنگ لبو مي شدن و از خجالت خودشون و تو هفت تا سوراخ قايم مي کردن، ولي اين دوره....
- آره مادر اين دوره تا ميگي شوهر ورنپريده ها نيششون تا بناگوش که چه عرض کنم تا ناقولوسيشون گشاد مي شه.
اي الهي دور عزيزم بگردم که اين قدر باعث شادي من مي شد. بعضي وقتا مثل امروز اين قدر از دستش مي خنديدم که همه غم هام يادم مي رفت.
در ميان خنده صبحانه ام و خوردم و پا شدم. عزيز هنوز هم غر مي زد و ظرف و ظروف رو توي سر هم مي کوبيد. از آشپزخونه اومدم بيرون و بدو بدو از پله ها رفتم بالا و شيرجه زدم توي اتاقم. سر سري موهام و برس کشيدم و دوباره با کش بستم. جلوي در کمدم ايستادم و با دعا و ثنا در کمد رو باز کردم. باز کردن همانا و غرق شدن زير يک من لباس همانا! من آدم بشو نبودم! لباس ها رو تند تند کنار زدم و يه مانتوي سرمه اي بلند با يه شلوار جين يخي و يه روسري آبي روشن جدا کردم. اتو رو به برق زدم و تند تند اتو کشيدم. کم کم داشت دير مي شد. لباس رو پوشيدم و موهاي روشنم رو يه وري توي صورتم ريختم. حال آرايش کردن نداشتم. بدون آرايش هم به اندازه کافي اعتماد به نفس داشتم. کفش هاي پاشنه پنج سانتي سورمه ايم رو هم به پا کردم و از در بيرون رفتم. بالاي پله ها دوباره خواستم نرده سواري کنم که چشمم به عزيز افتاد که پايين پله ها ايستاده بود. طوري به چشمام زل زده بود که ياد گربه توي تام و جري افتادم وقتي که چشمش به جري مي افتاد. از فکر خودم خنده ام گرفت و با متانت پله ها رو يکي يکي پايين رفتم. حسرت نرده سواري به دلم موند. عزيز جون زير لب چيزي شبيه ورد را تند تند مي خوند. وقتي جلوي پايش ايستادم بلند گفت:
- چشم حسود کور بشه ايشاا...! لا حول ولا قوة الا باا... علي العظيم!
- اوه کي مي ره اين همه راه و! عزيز داري براي من خرچسونه قزميت اينا رو مي خوني؟ کي مياد من و چشم کنه؟
- واي ننه ماشاا... عين سرو مي موني! تا داشتي مي اومدي پايين ياد مادر خدا بيامرزت افتادم.
بغض گلوي عزيز و گرفت و نتونست حرفش و ادامه بده. آهي کشيدم و لبم رو جويدم تا اشکم سرازير نشه. مامان کجايي که وايسي پايين اين پله ها و براي دخترت دعا بخوني که قبول شده باشه؟ کجايي که حض دخترت رو ببري؟ مامانم زود رفتي... خيلي زود رفتي... چند نفس عميق کشيدم و کنارش لب پله نشستم. دستم و سر شونه اش انداختم و گفتم:
- اِ عزيز يعني چي گريه مي کني؟ نمي گي صبح اول صبحي من و اين جوري راهي کني من کلي موج منفي مي گيرم بعد اين موج منفيا روي روزنامه اثر مي ذاره و به جاي پزشکي و دارو سازي و دندون پزشکي رشته کون شوري بچه...
به اينجا که رسيد عزيز سرش و بالا آورد و گفت:
- اُه مادر! تو به کي رفتي اين قدر بي تربيت شدي؟ خجالت نمي کشي؟
غش غش خنديدم و گفتم:
- پاشو عزيز جونم. پاشو قربونت برم مسافر و که اين جوري بدرقه نمي کنن!
توي صورتش کوبيد و گفت:
- خدا مرگم بده! مگه داري مي ري مسافرت؟
ميون خنده دستش و کشيدم و گفتم:
- نه جيگر من! دارم مي رم پاي دکه روزنامه فروشي سر خيابون. زودم بر مي گردم، البته اگه اين آتيش به جون گرفته ها بذارن. دارم بهت مي گم که يعني ديگه گريه نکني.
اشکاش و پاک کرد و گفت:
- باشه مادر بدو پس تا ديرت نشده. برو و زود برگرد مي خوام براي ناهارت بادمجون درست کنم.
خودم و زدم به غش و گفتم:
- جونم بادمجون.
- برو دختر خودت و لوس نکن
دست عزيز و چسبيدم و گفتم:
- عزيز جونم.... بابا خوابه؟
- سرت تو جايي خورده مادر؟ بابات اگه خواب بود با اين همه غش و ضعفي که تو کردي و سر و صداهايي که راه انداختي چسبيده بود به سقف که.
با ذوق گفتم:
- نيست؟
- نخير... قبل از بيدار شدن تو رفت سر کار.
- آخ جون. پس عزيز جونم بدو سوييچ ماشين مامان و بيار بده به من.
- نه مادر. بيخيال ماشين شو و برو. پياده برو ننه، جووني خدا بهت پاي سالم داده.
- اِ عزيز؟ اين درسته که ماشين به اون ماماني گوشه پارکينگ خاک بخوره بعد من پياده برم؟
- خب ننه لابد تصديق نداري که بابات اين قدر روي سوار ماشين شدنت حساسه!
- چي مي گي عزيز؟ من ماه پيش گواهينامه گرفتم. فقط چون تند مي رم بابا مي ترسه ماشين بهم بده يهو طوريم بشه، ولي من قول مي دم يواش برم. حالا شما برو سوييچ و بيار.
ـ نه مادر من دلم لا هول مي شه تا تو بري و بياي سه بار جون مي دم. ولش کن بيا تاکسي بگير با تاکسي برو.
- اِه عزيز اذيت نکن. تو رو جون بابا.
- اِ قسم نده دختر!
- خب پس بيار.
عزيز چس و فس کنان به سمت اتاقش رفت تا سوييچ رو بياره. زير لب غر هم مي زد:
- اي امان از جووناي امروز. الان مي گه يواش مي رم ولي تا بشينه پشت فرمون همه چي يادش مي ره. اول صداي ضبطش محله رو ورمي داره بعدم جيغ تايراي ماشين ننه خدا بيامرزش.
ديگه صداش و نشنيدم. دم در اين پا اون پا مي کردم تا بالاخره سوييچ و آورد. سوييچ و قاپيدم و هوار کشان خداحافظي کرده و از در بيرون رفتم. پرشياي بژ مامانم زير نور آفتاب برق مي زد. با شادي پريدم پشت فرمون و ماشين و روشن کردم. در پارکينگ رو با ريموت بازکردم و رفتم بيرون. همين که از در رفتم بيرون صداي ضبط رو تا ته بلند کردم. صداي جيغ لاستيکا هم بلند شد. جلوي خونه بنفشه اينا که يه کوچه با خونه مون فاصله داشت ايستادم و دستم رو روي بوق گذاشتم. پريد بيرون. توله سگ چه تيپي زده بود. مانتو کتي قهوه اي رنگ با جين کرمي و روسري کرم قهوه اي. موهاي قهوه ايش و هم از اين ور و اون ور ريخته بود بيرون. عاشق فر درشت موهاش بودم. پريد روي صندلي کنار من و جيغ کشيد:
- چه دير اومدي بيشعور!
- مي دوني که سرم گرم عزيزه.
- آره مي دونم عزيز جونت عشقته، ايشاا... به پاي هم پير بشين.
انگشتم و بردم سمت چشمش که سرش و برد عقب و گفت:
- نکن تو رو خدا پدرم در اومد تا خط چشمم و صاف در آوردم. دست بزني اشکم در مياد ريده مي شه توش.
- پس زر نزن.
- باشه بابا راه بيفت شبنم داره زنگ مي زنه.
پام و گذاشتم روي گاز و و اين بار جلوي خونه شبنم وايسادم. شبنم هم با يه تيپ جلف تر از ما دو تا پريد عقب. مانتوي آبي و نقره اي تنگ و کوتاهي پوشيده بود با شلوار جين پاره پاره. موهاي حالت دارش و با اتو مو لخت شلاقي کرده بود و از يه طرف شال سفيدش ريخته بود بيرون تا روي سينه اش. آرايشش تکميل تکميل بود. من و بنفشه سوتي زديم و همزمان گفتيم:
- اولالا!
شبنم پشت چشمي نازک کرد و گفت:
- چطوره؟ مي پسندين؟
- درد تو جون پسر کشت!
- واي نگــــو جون به اون پسر!
- خاک بر سر هيزت کنم.
هر سه خنديدم و شبنم گفت:
- بدو برو روزنامه اومده.
- همچين هول مي زنه انگار چه خبره! بابا فقط ما سه تا عين اوسکولا مي خوايم روزنامه بخريم. همه همون ديشب تو سايت ديدن الان هم خيالشون راحت، تخت نشستن زير باد کولر دارن فيلم نگاه مي کنن که خستگيشون در بره.
- نخيرم همونا که ديدن قبول شدن حالا مي يان دنبال روزنامه که اسمشون و يادگاري دورش خط سرخ بکشن.
جلوي دکه روزنامه فروشي وايسادم و گفتم:
- بدوين برين بخرين و بياين، جا پارک نيست.
حق با بنفشه و شبنم بود. جلوي دکه حسابي شلوغ بود. نفهميدم چطوري اين دو تا ورپريده سه سوته روزنامه رو گرفتن و برگشتن. چنان جيغ و هواري مي کرديم که همه به سمتمون برگشته بودن. بنفشه صفحه « س » رو برداشته بود و بلند بلند تکرار مي کرد:
- سميعي بنفشه... سميعي بنفشه...
يهو جيغ زد :
- ايناهاش... ايناهاش! واي خداي من قبول شدم. قبول شدم. قبول شدم.
روزنامه هاي مچاله شده رو کنار زدم و گفتم:
- درد بگيري. چي قبول شدي حالا؟
بنفشه که از هيجان زياد سرخ شده بود و داشت خودش را باد مي زد گفت:
- ژنتيک قبول شدم. همون که مي خواستم. واي خدا الان بال در ميارم.
يهو صداي جيغ شبنم هم بلند شد:
- واي شبنم نيازي.... رشته داروسازي.... خـــدا جـــــون مــــــاچ!
از خوشحالي دوستام شاد شدم و هر دوشون رو محکم بوسيدم. اونا هم توي بغل هم کمي اشک شادي ريختن و دست آخر بنفشه که تازه متوجه من شده بود گفت:
- تو چي؟
در حالي که پوست لبم و مي جويدم شونه بالا انداختم. بنفشه با حرص گفت:
- شونه و درد! بده ببينم اين روزنامه رو.
صفحه « ر » رو قاپيد و تند تند و زمزمه وار شروع به گشتن کرد:
- رادمهر ترسا... رادمهر ترسا... رادمهر ترسا....
شبنم هم افتاد روي روزنامه و دو تايي شش چشمي مشغول گشتن شدند. روزنامه رو کشيدم و گفتم:
- گشتم نبود نگرد نيست.
بنفشه و شبنم هر دو با بغض نگام کردن. خنديدم و با بي خيالي گفتم:
- چتونه عين گريه شرک زل زدين به من؟ به جهنم که قبول نشدم.
- کاش يه ذره سطح پايين تر انتخاب رشته مي کردي. آخه تو فقط سه تا رشته هاي بالا رو زدي.
- چون اگه چيز ديگه هم قبول مي شدم نمي رفتم.
- حالا آزاد که قبول مي شي.
- بشم هم نمي رم.
- يعني چي؟ مگه دست خودته؟ بايد بري.
- مي رم، ولي نه دانشگاه.
- پس کجا؟
- مي خوام برم اون ور. فقط منتظر يه بهونه بودم که اين قبول نشدن شد برام يه بهونه!
هر دو با چشم هاي گشاد شده نگام کردن. همون لحظه ماشيني کنارمون ايستاد که سر نشيناش دو پسر به قول شبنم توتو بودن. موهاي فشن و آخر تيپ! يکيشون گفت:
- جيگر کدوم دانشگاه قبول شدي؟ مي خوام ببينم هم دانشگاهي شديم يا نه به ياري خدا؟
بنفشه و شبنم و من هر سه با خشم گفتيم:
- خفه... هري!
اگه وقت ديگه اي بود حتما کلي تفريح مي کرديم ولي تو اون لحظه... بنفشه دستم رو گرفت و گفت:
- خودت فهميدي چي گفتي؟
سرم و تکون دادم و گفتم:
- آره. مي خوام برم. خيلي وقته تو فکرشم.
- ولي... ولي بابات که نمي ذاره.
- مي دونم.
شبنم گفت:
- اگه مي دوني پس چرا اين حرف و مي زني؟
- چون اميدوارم بتونم راضيش کنم.
هر دو با هم گفتن:
- نمي توني!
سري تکون دادم و گفتم:
- به هر قيمتي که شده باشه راضيش مي کنم.
بنفشه بي توجه به حضور شبنم گفت:
- به خاطر قضيه آتوسا بابات عمرا نمي ذاره، حتي اگه خودت و پر پر کني.
شبنم دوست دو سه ساله ي من و بنفشه بود و براي همين هم زياد در جريان اتفاقات خانوادگي ما نبود. به خصوص ماجراي آتوسا که مربوط به شش سال پيش بود؛ ولي بنفشه رو از دبستان مي شناختم. با خانواده اش هم مراوده داشتيم و خوب همديگر رو مي شناختيم. شبنم با گنگي پرسيد:
- آتوسا؟ مگه خواهرت چي کار کرده؟
بنفشه با شرمندگي نگاهم کرد و لبش رو گزيد. برام مهم نبود که شبنم هم قضيه رو بفهمه، براي همين هم دستي سر شونه بنفشه زدم و گفتم:
- آتوسا ده سال پيش براي تحصيل رفت لندن. بابا هم براي اين که اون پيشرفت کنه از هيچ راهي فروگذار نکرد. مرتب پول به حسابش مي ريخت و در ازاش فقط از اون مي خواست که درس بخونه و خانوم دکتر بشه. آتوسا هم مرتب مي گفت چشم بابا جون هر چي شما بگين. مامان خيلي براي آتوسا بي تابي مي کرد و مي خواست که بره اون و ببينه. بالاخره بابا ويزاشون و درست کرد و با مامان رفتن سراغ آتوسا. وقتي که برگشتن من با تموم بچگيم فهميدم اوضاع يه جوريه! مامان مرتب از آتوسا طرفداري مي کرد و جلوي بابا مي ايستاد ولي گويا وضع ظاهري آتوسا حسابي غربي شده بوده. موهاش و رنگ کرده بوده و لباساي آن چناني مي پوشيده. شيشه هاي نوشیدنی تو خونه اش بوده. جلوي بابا سيگار مي کشيده و از اين جور چيزا. مامان به بابا مي گفت کاريش نداشته باشه و بذاره راحت باشه تا بتونه درس بخونه ولي يه چيزي بود که بابا رو نگران مي کرد. اونم يه مدرک جرم بود. بابا تو خونه آتوسا يه لباس زير مردونه پيدا کرده بود. مامان مي گفت لابد مال پارتي هاييه که اون جا مي گيرن و مطمئن بود که ربطي به آتوسا نداره. مي گفت در اين مورد با آتوسا حرف زده و اون گفته که مال دوست پسر دوستشه ولي بابا بالاخره يه مرد ايراني بود و غيرتش حسابي باد کرده بود. بيشتر به آتوسا زنگ مي زد و حسابي نگرانش بود. دو سال ديگه هم گذشت. بابا هر کاري مي کرد ويزاش درست نمي شد که يه سر بره پيش آتوسا و اين بيشتر کلافه اش مي کرد. به اونم که مي گفت بيا ايران هزار تا بهونه مي آورد. آخرياش ديگه جواب تلفنا رو هم نمي داد. وقتي شيش ماه گذشت و خبري از آتوسا نشد بابا به ضرب پول ويزا گرفت و رفت لندن ولي با چه صحنه اي مواجه شد! آتوساي معتاد بين يه گله مرد. بابا آتوسا رو برگردوند ايران و مشغول مداواش شد. آتوسا دو بار خودکشي ناموفق داشت. بالاخره ترکش داديم. قضيه بکارتش هم با يه عمل حل شد ولي بابا اعتمادش رو به کل ازدست داد. تموم سختگيريش اين بار متوجه من شده بود. ديگه اون باباي خوب رفته بود و جاش يه باباي بد اومده بود. مامان خيلي هواي آتوسا رو داشت و من از همه طرف زير فشار بودم. محبت مامان و از دست داده بودم. بابا هم برام تبديل به يه مرد خشک و خشن شده بود. بنفشه مي دونه که اون موقع من اگه يه دقيقه دير مي رسيدم خونه بابا چه قشقرقي راه مي انداخت. دو سال بعد از اومدن آتوسا پسر يکي از شريکاي بابا اومد خواستگاريش. با وجودي که يه چيزايي راجع بهش مي دونست. البته به استثناي قضيه بکارت! پسر خوب و جنتلمني بود. وقتي اومد خواستگاري آتوسا من به آتوسا حسوديم شد. اونم از خدا خواسته قبول کرد و ازدواج کرد. الان دو ساله که رفته سر خونه و زندگي خودش. مامانم شش ماه بعد از ازدواج آتوسا يه شب که خوابيد ديگه بيدار نشد. قضيه يه تب و يه مرگ شد. ولي قبل از رفتنش بابا بالاي سرش بوده. گويا خيلي سفارش من و مي کنه. خودش فهميده بود که چه ظلمي در حق من شده. به بابا گفت از سختگيريش نسبت به من کم کنه و بيشتر بهم محبت بکنه و نذاره درد بي مادري رو بچشم. گفته بود که من با آتوسا زمين تا آسمون فرق دارم. بعد از فوت مامانم بابا کلي عوض شد. يادم نمي ره که شب ها چقدر بالاي سرم بيدار مي نشست تا خوابم ببره. بعد از مرگ مامانم هر شب کابوس مي ديدم و از خواب مي پريدم ولي خداييش بابا خيلي هوام و داشت. آتوسا هم که احساس گناه مي کرد خيلي دور و برم مي پلکيد. پارسال سال کنکور من بود ولي به خاطر حال خرابم حتي نتونستم شرکت کنم. امسالم که گند زدم رفت! من دلم خوشه به وصيت مامانم. شايد به خاطر اون بابا رضايت بده که من برم اون ور...
بنفشه آهي کشيد و گفت:
- من که چشمم آب نمي خوره. بابات هم سر قضيه آتوسا چشم ترس شده هم اين که جونشه و تو. مگه مي تونه يه لحظه ازت دور بشه؟
- منم ديگه طاقت اين جا موندن و ندارم.
- ببخشيد چرا؟
- درد و چرا! دلم آزادي مي خواد. دوست دارم وقتي با يه پسر مي رم بيرون راحت باشم نه اين که...
هنوز حرفم تموم نشده بود که بنفشه و شبنم از خنده منفجر شدند. با تعجب نگاشون کردم و گفتم:
- مرگ! چه دردتونه؟
شبنم ميون خنده گفت:
- تو و پسر؟ برين بيرون؟
- مگه من چلاقم؟
- تو اگه بيل زن بودي همين جا باغچه ات و بيل مي زدي.
خنده ام گرفت. واقعا هم که چه دليل مسخره اي آوردم براي رفتنم. من نقطه مخالف همه پسرها بودم. از همه اشون متنفر بودم. قبلاها شايد شيطنت مي کردم و سر به سرشون مي ذاشتم ولي ديگه اين کا رو هم نمي کردم. حتي لايق فحش شنيدن هم نبودن از نظر من! بنفشه هم يه بار با يه پسر دوست شد ولي اين قدر جنگ اعصاب براش درست شد که بيخيال شد. شبنم هم که عاشق يکي از پسراي فاميلاشون بود و کلا به هر کي نگاه مي کرد اون و شبيه اردلان مي ديد. ما هم هميشه سر اين قضيه مسخره اش مي کرديم. بنفشه زد تو سرم و گفت:
- هوي کجايي؟ نکنه خبريه؟ هم حرفاي جديد جديد مي زني هم مي ري تو فکر؟
ماشين و روشن کردم و گفتم:
- برو بابا دلت خوشه! خبرم کجا بود؟ خبر هر چي پسره بيارن برام.
شبنم با خوشحالي زايد الوصفي گفت:
- امشب چند شنبه است؟
من و بنفشه نگاهي به هم کرديم و زديم زير خنده. بنفشه گفت:
- خنگول هنوز شب نشده!
شبنم هم به سوتي خودش خنديد و گفت:
- خب بابا. امروز چند شنبه است؟
- پنج شنبه!
- آخ جون شب جمعه!
- سر و گوشات مي جنبه؟ ببينم قراره اردلان بياد خونه تون؟
- درد و مرض تو جونت! نخير شب جمعه هر چي توتوئه مي ياد تو خيابون. امشب شام مهمون من.
من و بنفشه هورايي گفتيم و بنفشه پرسيد:
- کجا؟
- پاتوق...
- بگو ايول!
هر سه با هم جيغ کشيديم:
- ايول!
شيشه عطر کوکو رو برداشتم و از سر تا پام خالي کردم. بوي شيرين و مست کننده اش اتاق رو پر کرد. آخرين نگاه رو تو آينه به خودم انداختم. مانتوي تنگ مارک گوچي که نقش هاي کمرنگ طلايي داشت پوشيده بودم با شال مشکي که ريشه هاي طلايي داشت. شلوارم هم هديه پدرم از آخرين سفرش به لندن بود. چرم مشکي لوله تفنگي با کفش هاي طلايي پاشنه بلند. کيف طلايي و سوييچ ماشين رو برداشتم و از در خارج شدم. بالاي پله ها که رسيدم بي خيال نرده ها شدم چون هم شلوارم و هم مانتوم تنگ بود و ممکن بود جر بخورن. از پله ها پايين اومدم و به آشپزخونه سرک کشيدم. عزيز هنوز هم بابت قبول نشدنم دلخور بود و حسابي سرش رو گرم آشپزي کرده بود تا يادش بره ولي باز هم تو حين کار غر مي زد:
- حالا انگار فقط بچه من زيادي بود.
رفتم داخل و با شادي گفتم:
- عزيز جونم من دارم مي رم.
عزيز به طرفم برگشت. با تحسين نگام کرد و گفت:
- کجا مي ري مادر؟ مهموني؟
- نه عزيز، قراره شام با دوستام برم بيرون.
- ننه خودت يه زنگ بزن به بابات من حوصله داد و قالش و ندارم. مي ياد شروع مي کنه به غر زدن.
- چشم
نشستم پشت ميز و با گوشيم شماره بابا رو که به اسم ددي سيو کرده بودم گرفتم. بعد از چهار بوق صداي با صلابت بابا توي گوشي پيچيد:
- سلام دخترم.
- سلام بابايي، خوفي؟
- خوبم دخترم. تو خوبي؟ بهتر شدي؟
صبح وقتي بعد از گرفتن نتايج به خونه برگشتم بابا تماس گرفت تا از نتايج باخبر بشه. من هم که حسابي دلم پر بود با شنيدن صداي پر مهر بابا گريه ام گرفت و با بغض گفتم که قبول نشدم. بابا نزديک بيست دقيقه باهام کلنجار مي رفت و دلداريم مي داد. حالا هم براي همين حالم و مي پرسيد. گفتم:
- آره بابا بهترم. شما خوبي؟ خسته نباشي.
- مرسي خانوم گلم.
- بابا؟
- جانم؟
- بابايــــــي....
بابا مردانه خنديد و گفت:
- چيه دختر خوب؟ باز چي مي خواي؟ پولت ته کشيده؟
با غيض گفتم:
- مگه همه چي پوله؟
- اوه چه توپت هم پره!
- بابا امشب مي خوام با دوستام برم بيرون.
بابا جدي شد و گفت:
- کجا؟
- شبنم به مناسب قبوليش مي خواد شام مهمونمون کنه.
- شما هر پنج شنبه به يه بهونه اي بايد برين شام بيرون؟
- آخه بابا شما که سر کاري... اون آتوساي گور به گوري هم که....
- راجع به خواهر بزرگت درست صحبت کن!
- اوه ساري! اون آتوسا خانم قبر تو قبري....
يهو بابا خنده اش گرفت و غش غش خنديد. خودم هم خنديدم و گفتم:
- برم بابا؟
- نگفتي آتوسا چي؟
- سرش گرم شوهر شده يادش رفته يه خواهر تنها هم داره.
- خيلي خب برو ولي يادت باشه تا قبل از يازده بايد خونه باشي.
- چشم... و يه چيز ديگه...
- ديگه چيه؟ اين بار حتما پول مي خواي.
- نخير. ماشين مامان رو.
- حرفشم نزن. چرا هميشه تو ماشين مي بري؟ شد يه بار اون دوستات بيان دنبال تو؟
- آخه ددي جونم اونا که مثل ما يه ماشين تو خونه اشون خاک نمي خوره. شبنم اينا دو تا ماشين دارن يکيش مال داداشيه اون يکيش هم يا دست باباشه يا مامانش. بنفشه اينام يه ماشين دارن که هيچ وقت معلوم نيست کجا هست.
- در هر صورت نمي شه. تو رانندگيت خرکيه.
- رانندگيم خرکي باشه بهتره تا اين که خودم خرکي باشم.
- تهديد مي کني؟
- من سگ کي باشم آقاي رادمهر بزرگ رو تهديد کنم. يعني گفتم قدر من و بدونين که اين قدر گلم.
- خيلي خب لوس نشو.
- ببرم؟
- بار آخرته ها.
از پشت گوشي محکم بوسيدمش و گفتم:
- چشم. الهي قربون باباي خوش تيپم بشم.
گوشي رو قطع کردم و بعد از بوسيدن عزيز از خونه خارج شدم. سوار ماشين شدم و قبل از حرکت سي دي تتلو و طعمه رو توي ضبط چپوندم. از در رفتم بيرون و در و با ريموت بستم. شبنم و بنفشه رو که در حد مرگ جلف شده بودن سوار کردم و به سمت پاتوق رفتيم. بنفشه که طبق معمول جلو نشسته بود سرم رو به سمت خوش برگردوند و گفت:
- اوا... حداقل يه سُرمه تو اين چشات مي کشيدي که اين قدر بي روح نباشي! يا يه ريمل به اين مژه هاي بورت مي زدي يه کم رنگ بگيري. آخه اين چه وضعشه؟
- اولا به تو ربطي نداره، دوما ديدم تيپم به اندازه کافي تو چشم هست ديگه اگه آرايشم مي کردم که هيچي!
يه نگاه به خودش و شبنم انداخت و دوتايي هر هر خنديدن. خنده هم داشت. اين قدر ريمل و سايه و خط چشم زده بودند که چشماشون از سنگيني داشت مي افتاد کف ماشين؛ ولي من عقايد خاص خودم و داشتم. يا تيپ ساده مي زدم و آرايش مي کردم، يا تيپ آن چناني مي زدم ولي آرايش نمي کردم. بابا هم به خاطر همين به ظاهرم هيچ وقت ايراد نمي گرفت. برعکس آتوسا که هميشه بابا بهش گير مي داد؛ حتي حالا که با ماني ازدواج کرده بود. ماشين رو توي پارکينگ پاتوق پارک کردم. هر سه پياده شديم. هيمن طور که داشتيم به طرف در رستوران مي رفتيم صداي جيغ شبنم بلند شد:
- اِ... فـــــــراري!
نگاش و دنبال کردم و چشمم به فراري قرمز رنگ فوق العاده اي افتاد که کنار پارکينگ پارک شده بود و برق مي زد. هر سه با دهان باز نگاش مي کرديم. بنفشه به سمت ماشين رفت. دستي روي بدنه اش کشيد و گفت:
- خداي من! چشمام درست مي بينه؟ اين فراريه؟!
من گفتم:
- فراري چيه؟ بگو عروسک!
بنفشه خودش رو به غش زد و روي ماشين تشنج کرد. من و شبنم از حال و هواي گيجي در اومديم و زديم زير خنده. دست بنفشه رو گرفتم و در حالي که از روي ماشين مي کشيدمش پايين گفتم:
- پاشو خجالت بکش نديد بديد!
- يعني مال کيه؟ مال هر کي باشه مي خوام تورش کنم.
- حتي اگه مال يه پيرمرد نود ساله باشه؟
- کاش مال يه پيرمرد باشه که زودتر بکشمش اين بشه مال من.
- ولي خره تصور کن مال يه توتو باشه! از اون توتو خوردنيا!
- عمرا يه توتو بتونه همچين ماشيني بخره.
- بيخيال بابا ولمون کنين. بياين بريم تو تا روده کوچيکه بزرگه رو ميل ننموده.
دست هر دو رو کشيدم و وارد شديم. هميشه همين طور بودم. هر چيزي تو همون لحظه اول برام جذابيت داشت ولي بعد خيلي زود خودم و جمع و جور مي کردم. دوست نداشتم کسي من و نديد بديد بدونه. براي همين هم هميشه همه من و مغرور مي دونستن. سقلمه هاي بنفشه و شبنم پهلوم و سوراخ کرد. بي توجه به حالت بهت زده اون ها داد کشيدم:
- اوي پهلوم و سوراخ کردين! چه مرگتونه؟
بنفشه همين طور که نيشگوني از پهلوم مي گرفت، گفت:
- زهرمار. گربه ها اين جان.
با کنجکاوي چشم گردوندم و گفتم:
- کيا؟
- درد و کيا! گربه ها رو يادت رفته؟ همونا که تا يه ماه پيش اين جا پاتوقشون بود. بعد يه مدت ديگه نيومدن! حالا دوباره اين جان. نگاه کن، اون وسط نشستن.
اين بار نگام به سمت ميز بزرگي که درست وسط سالن نيمه تاريک رستوران قرار داشت چرخيد. چهار پسر دور تا دور ميز نشسته بودن و در حال هرهر و کرکر بودن. نگاه سه تا از اونا رو به ما ميخکوب شده بود و بنفشه و شبنم هم از خدا خواسته مشغول دلبري بودن. نگام بي اراده کشيده شد به سمت پسري که سرش پايين بود. از همون روزهاي اولي که ديدمش متوجه روحيه عجيبش شدم. خيلي وقت بود که خبري از اون ها نبود؛ حالا هم که اومده بودن درست مثل قبل بودند. چهار پسر فوق العاده جذاب و خواستني که عين مانکن هاي ايتاليايي مي درخشيدن. خوش هيکل... خوش تيپ... زيبا و خوش قيافه؛ اما... يکي از اونا با سه تاي ديگه فرق داشت. وقتي بحث خنده داري به وجود مي اومد اون فقط لبخند مي زد در حالي که بقيه غش غش مي خنديدن. وقتي دختري وارد مي شد سه نفر ديگه نگاه مي کردن ولي اون حتي نيم نگاهي هم نمي انداخت. همين کارهاي عجيبش من و کم کم داشت نسبت به شخصيتش جذب مي کرد. البته نه اين که ازش خوشم بياد بلکه فقط کنجکاوم مي کرد. دست بنفشه و شبنم رو کشيدم و به زور سر ميز نشوندم. بنفشه در حالي که هنوز يک وري به اون ها نگاه مي کرد گفت:
- نگاه کن تو رو خدا. حقا که لقبشون برازنده شونه!
شبنم هم با هيجان گفت:
- گربه هاي چشم رنگي! عين گربه ملوسن!
- و مشخصه عين گربه هم وحشي هستن و پنجول مي کشن
خنديدم و گفتم:
- همه پسرا عين گربه وحشي هستن و پنجول مي کشن. هر چي هم بهشون خوبي کني آخرش بي چشم رو هستن.
بنفشه گفت:
- برعکس دخترا که عين سگ وفادار و عين اسب نجيبن!
شبنم غش غش با صداي بلند خنديد و گفت:
- جونم دخترا! از کي تا حالا؟
- شک داري؟
- آره والا...
- يه نيگا به اين ترسا بنداز. خداييش عين سگ و اسب نيست؟
در حالي که جلوي خنده ام و مي گرفتم گفتم:
- هوي اسب و ميمون و هر چي حيوونه خودتي و هفت پشت جد و آبادت از جمله عمه ات.
- بيشعور آشغال عوضي. من کي گفتم ميمون؟ خجالت نمي کشي بهتون مي زني؟
شبنم با هيجان گفت:
- کاراي خدا رو نگاه کن! عسلي... آبي... سبز... طوسي.
با تعجب گفتم:
- هان؟
- چشماي اينا رو مي گم بابا! هر کدوم يه رنگن!
- خدا ببخشه به ننه شون.
- حالا نمي شه يه گوشه اش و هم ببخشه به من؟ من به يه گوشه اش هم راضيم.
بنفشه خنديد و با خباثت گفت:
- خدا از ته دلت بشنوه که دوست داري اون گوشه از کجا باشه!
شبنم خواست کيفش و توي سر بنفشه بکوبه که گارسون اومد و مجبور شد صاف بنشينه. بعد از سفارش غذا و رفتن گارسون بحث دوباره شروع شد. بنفشه گفت:
- دارم مي ميرم بدونم اينا اسماشون چيه؟
- حالا همه چيشون و مي دوني فقط مونده اسماشون؟
- خره اسم مهم تره. مگه نشنيدي مي گن اسم بيانگر شخصيته؟
- اوهو خانوم روانشناس!
- درد بگيرين. اصلا به شما چه؟ شماها از اون زنايي هستين که تا آخر عمر به شووراتون مي گين آقا!
شبنم گفت:
- فکر کن اسماشون به ترتيب اکبر، قلي، اصغر، غلام باشه. چه شود!
بنفشه عوقي زد و گفت:
- اون وقت اگه به دست و پامم بيفتن محاله بهشون پا بدم.
شبنم- نه تو رو خدا!
بنفشه – تو رو کفن کردم.
شبنم- ننه ات و کفن کني.
- هي هي، با ننه هم چي کار دارين؟ اسمشون هر کوفتي مي خواد باشه، باشه. بحث بهتر از اين سراغ ندارين؟ آخه پسرا اصلا لياقت دارن که بخواي واسه فکر کردن روشون وقت تلف کني؟
شبنم- باشه يه چيز ديگه مي گيم. تو بگو بنفشه.
بنفشه- به نظرتون اينا چي کاره ان؟
من و شبنم هم زمان گفتيم:
- اهـــــه ول کن ديگه!
صداي کشيدن شدن صندلي روي زمين حواس هر سه نفرمون و معطوف به اون سمت کرد. يکي از پسرها با قد بلند، هيکل ورزيده ولي ظريف که تيپ خاکستري شيکي هم زده بود از پشت ميز بلند شده بود و داشت به سمت دستشويي مي رفت. ناگهان يکي ديگه از پسرها از پشت اون و خطاب قرار داد و گفت:
- فربد مواظب باش زيادي خودت و تخليه نکني که اون وقت مي ترسم ما گشنه بمونيم. در حدي خالي کن که فقط يه ذره غذا جا داشته باشي بخوري.
يه دفعه بنفشه عين کسايي که کشف بزرگي کردن کوبيد رو ميز و گفت:
- ايول اين از اولي. فربد، گربه چشم خاکستري. سن، حدودا مي زنه بيست و شش باشه. تيپ، بچه پولدار. قد، بلند. هيکل، دختر کش!
شبنم خنديد و گفت:
- اين از اصغر که پريد. قصد داشتم واسه بنفشه تورش کنما.
- خب حالا تورش کن.
- نه ديگه حالا با کلاس شد به تو نمي خوره.
اين رو گفت و مشتي توي سينه شبنم کوبيد. جيغ شبنم بلند شد و هم زمان ناليد:
- بچه ام بي غذا شد!
داشتيم از زور خنده کف رستوران پلاس مي شديم. زير چشمي نگاهي به ميز پسرها کردم. گربه مزبور سرش پايين و مشغول بازي با سالادش بود، ولي دو نفر ديگه باز هم ميخ ما بودن. براي اين که خودم و کنترل کنم از جا بلند شدم و گفتم:
- من مي رم دستشويي.
بنفشه سريع گفت:
- تو حلقت بمونه اگه بخواي فربد و تورش کني.
- بمير بابا!
خرامان خرامان به سمت دستشويي راه افتادم. با ناز راه رفتن ادام نبود بلکه تو خونم بود. هر چي هم تمرين مي کردم که مثل آدم راه برم يا موقع حرف زدن آنقدر عشوه نداشته باشم بازم نمي شد. در دستشويي رو باز کردم و وارد شدم. فربد جلوي آينه مشغول حالت دادن به موهاش بود. با ديدن من خودش و کنار کشيد و با لبخند جذاب و دختر کشي گفت:
- ببخشيد. بفرماييد.
از جلوي در دستشويي که کنار رفت بدون اين که حتي تشکري بکنم رفتم تو. من که دستشويي نداشتم فقط مي خواستم برق لب روي لب هام بمالم که کمي رنگ بگيره. اين تنها آرايش من بود. صبر کردم تا بيرون بره ولي انگار فايده اي نداشت و حضورش و هنوز هم پشت در دستشويي حس مي کردم. زير لب غرغر کردم:
- گمشو بيرون ديگه بابا اَه! حالا اگه من اسهال شده بودم و مي خواستم با سر و صدا اين جا يه کارايي بکنم چه خاکي تو سرم مي ريختم؟
هر چي صبر کردم ديدم فايده اي نداره. ناچار شير آب و باز کردم و چند لحظه بعد بيرون رفتم. با ژست خاصي به ديوار رو به روي دستشويي تکيه داده بود. نگاهي به ديوار انداختم و پوزخند زدم. خاک بر سر به چه ديواري هم تکيه داده. خدا مي دونه چقدر بخار جيش و پي پي روش نشسته. از فکر خودم خنده ام گرفت. خواستم دستم و بشورم که گفت:
- مي شه بپرسم به چي خنديدين؟
با حالتي خاص که توامان داراي غرور و خشم بود نگاهش کردم و سرم و تکون دادم، يعني جان؟! انگار حساب کار دستش اومد آب دهش و قورت داد و گفت:
- عذر مي خوام شما و دوستاتون هر پنج شنبه اين جايين؟ من قبلا هم شما رو ديدم.
با همون لحن گفتم:
- عذر مي خوام اين رستوران مال شماست؟
- نه... واسه چي مي پرسين؟
- ما باباتونه؟
- بازم نه.
- مال اقوام درجه يکتون چطور؟
- اين سوالا واسه چيه؟ معلومه که نه. منم اين جا يه مشتريه معمولي ولي دائمي هستم.
- پس به شما مربوط نيست.
اين و گفتم و سريع از دستشويي خارج شدم. در حالي که حالت گيج شده اون و درک مي کردم که پشت سرم خشک شده بود.
وقتي سر ميز برگشتم بنفشه و شبنم عين شترمرغ گردن کشيدن و بنفشه گفت:
- خورديش؟
- چي رو؟
- چي رو نه! کي رو! پسره رو بلعيدي؟
- وا! اصلا به اين دهن ظريف مي ياد پسر به اون گندگي رو...
گفتم:
- اَه خاک بر سرت حالم و بد کردي! عين اين پسر خرابا چرا حرف مي زني؟
بنفشه و شبنم غش غش خنديدن و يهو شبنم گفت:
- بنفشه اومد بيرون.
بنفشه هم متوجه فربد شد و گفت:
- اُه اُه اين وقتي مي رفت تو دستشويي که بشاش بود! چرا حالا اين قدر اخمالوئه؟
خنديدم و گفتم:
- خب اون وقت شاش داشت که بشاش بود.
شبنم و بنفشه هر دو با هم جيغ کشيدن:
- کوفت.
و من غش غش خنديدم. فربد نگاه خصمانه اي به ميز ما کرد و نشست. لابد پيش خودش فکر مي کرد که دارم براي بچه ها تعريف مي کنم چه جوري کنفش کردم. بنفشه گفت:
- اوهو ترسا چه بد نگات کرد! راستش و بگو تو دستشويي چه سکانسي رخ داد که از چشم من پنهون موند؟
- فضول و بردن جهنم...
- بله بردن جهنم گفت چرا اين جا خنکه.
شبنم هم با کنجکاوي گفت:
- راستي اون تو چه خبرا بود؟ کاري نکردين؟
- لا اله الا ا... . چرا کارامونم کرديم تموم شد دو روز ديگه صدا وق وق بچه هم...
شبنم و بنفشه زدن زير خنده. خودمم خنده ام گرفت و وسط خنده براشون قضيه رو تعريف کردم. شبنم کوبيد تو سرم و بنفشه با حالت گريه گفت:
- خاک تو سرت کنم من الهي. چرا لگد به بخت ما زدي آخه؟ بخت خودت که خشک شد رفت به ما چي کار داري؟
- وا مگه من با شما کاري کردم؟
- خب عين يابو جفتک پروندي تو صورت پسرِ. از اخماش پيداست! بميرم مادر براي غرورت که اين دختر پنجول کشيد روش. بيا بيا بغل خودم يه ذره آرومت کنم.
- بي حيا!
- قربون تو با حيا! حالا ببين من بي حيا زودتر شوهر مي کنم يا توي آفتاب مهتاب نديده؟
شبنم گفت:
- آره واقعا که آفتاب مهتاب نديده. نمي بيني رنگ و روش پريده؟
بالاخره غذا رو آوردن و روي ميز چيدن. غذاي پسرها رو زودتر آورده بودن و اونا بي خيال از همه جا مشغول خوردن بودن. خداييش اين پسرا حرف شکمشون که بياد وسط دينشون رو هم مي فروشن. نگاهي به بنفشه و شبنم انداختم که ديدم با کلي کلاس و پرستيژ دارن غذاشون و مي خورن. خنده ام گرفت و خيلي راحت مشغول خوردن شدم. با کلاس تر از همه خودم بودم که بقيه برام اهميت نداشتن. شبنم با ديدن من اخم کرد و گفت:
- اَه اَه لب و لوچه ات و جمع کن. خاک تو گورت با اين چيز خوردنت.
با دهان پر گفتم:
- چشه مگه؟
- درد بچه شه!
- وا!
- واکمن.
- زهرمار. آخه شما به غذا خوردن من چي کار دارين؟
- نمي گي مي بينن زشته؟
نگام به اون سمت کشيده شد. اونا بدتر از من مشغول به نيش کشيدن مرغ بودن. فقط اون پسر مرموز خيلي آروم با قاشق و چنگال غذاش و مي خورد. شبنم و بنفشه هم عين من متوجه اون شدند و شبنم گفت:
- اين پسرِ قاطي اينا وصله ناجوره!
- چرا؟
- آخه مثل اينا گاتوري نيست. نگاشون کن دارن عين شتر چيز مي خورن ولي اون نه.
شبنم گفت:
- از همه لحاظ هم از اوناي ديگه يه سر و گردن بالاتره. با کلاس تره، مغرورتره، مرموزتره، خوشگل تره. چهره اش خيلي خاصه. پوست برنزه، موهاي بلوطي، چشماي عسلي.
غريدم:
- غذاتون و بخورين.
بنفشه گفت:
- نه جون من نگاش کن. دخترکش دخترکشه! هيکلش دو ساعتِ رفته رو اعصاب من. تازه نکبت براي من يقه شم تا رو شکمش باز گذاشته که عضله هاي برجسته سينه اش و نشون بده. چقدرم پوستش شفافه. گردنبندش و نگــــا، غلط نکنم طلا سفيده!
شبنم با هيجان گفت:
- داره آستيناش و مي زنه بالا.
يک لحظه نگام بهش افتاد. پيراهن اسپرت قهوه اي رنگ تنگش در حال ترکيدن بود. حق و به بنفشه دادم. هيکل خفنش بدجوري روي اعصاب راه مي رفت. آستينش و تا آرنج بالا زد که کثيف نشه و اون وقت تازه ما دستاي پر مو و عضلاني اش و ديديم. رگ هاي دستاش حسابي برجسته شده و دلبري مي کرد. مچ دستش قوي و ستبر بود و دستبند چرمي دور اون بسته شده بود. به مچ دست راستش هم ساعت بزرگ استيلي بسته بود که پيدا بود مارک دار است ولي مارکش و نمي ديدم. بنفشه زمزمه کرد:
- يا امام موسي بن باقر. من غش!
من و شبنم نگاهي به هم کرديم و زديم زير خنده. بنفشه گفت:
- درد و مرض! خنده داره؟
شبنم که از زور خنده اشک از چشماش مي اومد گفت:
- امام موسي بن باقر امام چندم ماست؟
- چه مي دونم؟ گير دادينا.
اون حرص مي خورد و ما مي خنديديم. غذاي پسرها زودتر از ما تموم شد و بلند شدن. شبنم ناليد:
- نرين تو رو خدا. زوده حالا!
از زير ميز پاشو لگد کردم که آخش بلند شد. فربد رو به پسر چشم سبزِ گفت:
- بهراد به خدا محاله بذارم تو حساب کني.
بهراد هم گفت:
- دفعه قبل تو حساب کردي فربد. مگه سر گنج نشستي؟ اين بار نوبت منه؟
پسر چشم آبي در حالي که دندان هاش و به آرامي خلال مي کرد گفت:
- به من نگاه نکنينا! اصلا هم فکر نکين دارين با هم تعارف تيکه پاره مي کنين. من مرام مي ذارم وسط و مي رم حساب مي کنم. خودتون با هم کنار بياين.
فربد با خنده گفت:
- بله آرسام خان. هفته آينده که گذاشتيمت وسط اون وقت مي فهمي يه من ماست چقدر خامه مي ده.
- اون کره است.
اون ها در حال کلنجار رفتن با هم بودن که پسر چهارم از جا برخاست و به سمت صندوق رفت. بدون چک و چونه زدن با دوستاش بي سر و صدا پول غذا و حساب کرد. کيف پولش چشمم و گرفت. چرم خالص با طرحي از فروهر. شبنم کنار گوشم ناليد:
- پرستيژت تو حلقم.
بنفشه هم با چشماي گشاد شده گفت:
- اين من و کشت رفت. من الان مي رم خواستگاريش، يا نه! خودم برم زشته. فردا که جمعه ام هست مامانم و مي فرستم در خونه اشون.
خنديدم و گفتم:
- پاشين بريم که ديره.
شبنم نگاهي به ساعتش کرد و گفت:
- تازه ساعت ده و نيمه کجا بريم؟
- خانم گل من که مثل شما آزاد نيستم تا ساعت يک بتونم بيرون بمونم. بابام فقط تا يازده اجازه داده.
بي حرف از جاشون بلند شدن. شبنم رفت پول غذا رو حساب کنه و من و بنفشه از رستوران خارج شديم.لحظاتي بعد شبنم هم به همراه گله پسرها خارج شد. از رنگ و روي سرخش فهميدم چه زجري را متحمل شده وقتي مجبور شده جلوي اون چهار نفر به سمت در گام برداره. حالا خوبه زمين نخورد يا دست و پاش تو هم نپيچيد!
وقتي پسرها از کنارمون رد مي شدن بهراد گفت:
- بچه ها شنيدين يه سري بچه تو شهر گم شدن پليس دنبالشونه؟
فربد ادامه داد:
- تازه مي گن به جرز ديوارم مي خندن!
آرسام هم دنباله حرف و گرفت و گفت:
- وقتي هم مي خندن کلي زشت مي شن! شنيده بوديم هر صورتي با لبخند خوشگل تره ولي اينا تا مي خندن شبيه شتر مي شن.
لجم گرفته بود. مي خواستم برم بکوبم توي صورتاشون. به اونا چه که ما مي خنديم؟ قبل از اين که بتونم حرفي بزنم پسر چهارم با اخم گفت:
- ببندين فکتون رو.
علاوه بر اون سه نفر من هم ماست هام و کيسه کردم و حرف تو دهنم ماسيد. شبنم و بنفشه هم يکي يه قدم عقب رفتن و پشت من پناه گرفتن. سر جام ايستادم تا پسرها فاصله گرفتن. نمي خواستم جلوي اون ها سوار ماشين بشيم. مي ترسيدم با ماشين دنبالمون بيفتن و بخوان اذيت کنن. من هم کله خراب... اگر کل کل پيش مي اومد تا دم مرگ پيش مي رفتم. از جون خودم نمي ترسيدم، بابت بنفشه و شبنم نگران بودم. بنفشه با حرص گفت:
- اينا به ما گفتن بچه؟
شبنم ادامه داد:
- به ما گفتن به جرز ديوار مي خنديم؟
پوزخندي زدم و گفتم:
- بله همش و با ما بودن. حتي شتر رو!
- اَه چرا من لال شدم نرفتم يه چيزي به اين بچه پرروها بگم؟
- همين و بگو؛ انگار هر سه تامون لال شديم.
- اين آخري خواستم برم بکوبم تو دهن اون آرسام زاغول که يهو گربه چهارميِ رم کرد.
- حقا که گربه کمشه! بايد به اين يکي بگيم يوزپلنگ!
- واي خيلي آقاست. ديدين چطور دوستاش و دعوا کرد؟ پيداست خيلي ازش حساب مي برن.
من اصلا تو حال و هواي حرف هاي اونا نبودم و بي حرف به سمت ماشين رفتم. حتي نمي دونستم اسم اون پسر چيه؟! ولي قيافه اش خيلي برام آشنا بود. حس مي کردم قبلا جايي ديدمش. هر سه سوار شديم و راه افتادم. تا خود خونه، شبنم و بنفش سر پسر چشم عسلي دعوا مي کردن و توي سر و مغز هم مي زدن. برام مهم نبود. فقط دوست داشتم سر از کارش در بيارم. اين همه غرو رو از کجا آورده بود؟!
همين که پا داخل ساختمون گذاشتم باد خنک کولر حالم و جا آورد اساسي. شالم و از سرم کشيدم و گفتم:
- اهه شهريور و اين قدر گرما؟! يعني داريم مي ريم تو پاييزا.
صداي پدرم حرفم و قطع کرد:
- به به دختر وقت شناسم! چه به موقع برگشتي.
نيشم گشاد شد و به سمت بابا که روي کاناپه جلوي تلويزيون نشسته بود رفتم. بابا مردونه با من دست داد و جايي کنار خودش برام باز کرد. نشستم و نفسم و با صداي بيرون دادم. بابا گفت:
- خوش گذشت؟
- آره ددي، جاتون خالي، خيلي خوب بود.
- دوستات خوب بودن؟
- سلام رسوندن اساسي.
- ببينم ماشين که سالمه؟
اخم کردم و گفتم:
- پَ نَ پَ، کردمش لا تريلي الانم روح خودمه که جلوتون لم داده، منتها خودم و زدم به زنده بودن!
بابا خنديد و گفت:
- خيلي خب عصبي نشو. من بيشتر نگران خودتم.
توي دلم گفتم: « معلومه! »
بابا دستي توي موهاي طلاييم کشيد و گفت:
- بابت اون قضيه که ديگه ناراحت نيستي؟
با غيض گفتم:
- نه چرا ناراحت باشم؟ تا حالا دو سال از عمرم پشت اين کنکور لعنتي تباه شده. بيست سال ديگه هم روش.
- تو نبايد نااميد بشي. مگه کنکور آزاد ندادي؟
- چرا.
- من مطمئنم که اون و قبول مي شي.
- و کي به شما اين اطمينان و داده که من مي رم يوني آزاد؟
- يعني نمي ري؟
- نخير.
- و دليلش؟
- دوست ندارم بهم بگن دکتر الکي؛ يا اين که بگن با پول مدرک گرفته. من سطح دانشگاه آزاد و قبول ندارم اصلا.
- داري زيادي تند مي ري. مي دوني خيلي از رشته هاي دانشگاه آزادا توي کشور قطب محسوب مي شن و بهترين رتبه ها و ترازها رو نياز دارن؟
- اينا رو مي گن براي دلخوش کنک ما.
- شما اگه يه کم تحقيق کني اون وقت متوجه مي شي که بيراه هم نيست.
عصبي تر شدم و در حالي که پام رو روي زمين مي کوبيدم گفتم:
- اصلا حرف آخر من اينه. من دانشگاه آزاد ن... مي... رم... فهميدين؟
بابا شونه اي بالا انداخت و گفت:
- ميل خودته. من براي اين که به قول خودت بيست سال پشت کنکور نموني گفتم وگرنه چه فرقي براي من داره؟ مگه آتوسا نرفت خونه شوهر؟ توئم مي ري!
- اِ؟ خدا از ته دلتون بشنوه. مي دونم که اصلا دوست ندارين يکي از بچه هاتون دکتري مهندسي چيزي بشه!
بابا که از حرص خوردن من داشت تفريح مي کرد با لبخند گفت:
- حالا تو براي چي اين قدر عصبي شدي؟
- از کوتاهي هاي شما.
ابروي بابا بالا پريد و گفت:
- من چه کوتاهي کردم؟
- بهتون گفتم اسم من و بنويسين کلاس کنکور. نگفتم؟
- چرا گفتي، ولي خوب مي دوني که چرا اين کار و نکردم.
- بله يادمه که گفتين کلاساي کنکور بد مسيره! به خونه ما دوره! تا دير وقت دستت بند مي شه برگشتني اذيت مي شي و هزار تا بهونه بني اسراييلي ديگه.
- براي تو که بچه اي اينا بهونه است ولي براي من که باباي توام و صلاح تو رو مي خوام...
آمپر چسبوندم و با صداي بالا رفته گفتم:
- من نمي خوام صلاح من و بخواين. بذارين صلاحم و خودم تشخيص بدم.
بابا اخم کرد و گفت:
- توي خونه من صدات و نبر بالا.
بغض کردم. از جا برخاستم و خواستم به اتاقم بروم که عزيز جون با سيني چايي وارد شد. با ديدن من گل از گلش شکفت و گفت:
- اِ ننه اومدي؟ بشين تا برم برات چايي بيارم.
و دوباره با سيني چاييش به آشپزخونه برگشت. دلم نيومد به اتاقم برم و دلش و بشکنم. به ناچار دوباره نشستم. مشغول بازي با ناخن هاي بلندم شدم که خيلي قشنگ با لاک مشکي و طلايي ديزاين شده بود. براي فرو دادن بغضم مرتب آه هاي عميق مي کشيدم. بابا دلش به حالم سوخت. خودش و به طرفم کشيد و دستش و دور گردنم انداخت. خواستم دستش و پس بزنم که عزيز وارد شد و من مجبور شدم صاف بنشينم. سيني و جلوي من و بابا گذاشت و گفت:
- خوش گذشت ننه؟
- جات خالي بود عزيز جونم.
- دوستان جاي ما دخترم. بابات هم امشب تو نبودي غذا ازگلوش پايين نرفت. ننه اين چه صيغه ايه که تو هر شب جمعه با دوستات مي ري يللي تللي؟
همين و کم داشتم! سعي کردم خودم و کنترل کنم که احترام عزيز و زير سوال نبرم. نفس عميقي کشيدم و گفتم:
- دلم خوشه به همين عزيز.
عزيز آهي کشيد و گفت:
- حق داري ننه. اين خونه خيلي سوت و کوره، آدم دلش مي گيره توش. من که پام لب گوره اگه تو نباشي يه چيزي بيخ نفسم و مي گيره ديگه تو که جوونم هستي و پر شر و شور. يه مادري هم نيست که خونه رو برات گرم کنه.
الهي دورش بگردم که عين بچه ها زود قانع مي شد. بالاخره دست بابا رو پس زدم و پريدم توي بغل عزيز و گفتم:
- درسته مامانم نيست ولي عوضش عزيز خوشگلم و دارم. اگه شما دلتون به جفنگ بازياي من خوشه منم دلم به شما و حرفاي شيرينت خوشه. ديگه نبينم از اين حرفا بزنيا! شما رو قد مامانم دوست دارم، دورت بگردم الهي.
عزيز پيشونيم و بوسيد و گفت:
- الهي سفيد بخت بشي ننه!
بابا هم بالاخره به حرف آمد و ميان نوشيدن چاييش زمزمه کرد:
- الهي!
عزيز من و پس زد و گفت:
- شما پدر و دختر بشينين به گپ زدن من از صبح تا حالا روي پا بودم جون تو تنم نمونده. مي رم بگيرم بخوابم.
من و بابا همزمان گفتيم:
- شبتون بخير.
بعد از رفتن عزيز بابا که انگار تحت تاثير حرف هاي عزيز قرار گرفته و مهربون تر شده بود گفت:
- چاييت و بخور سرد شد.
چاي رو برداشتم و تلخ تلخ سر کشيدم. چند لحظه که گذشت بابا گفت:
- تو بگو برات چي کار کنم که خوشحال بشي؟ باور کن هر کاري که بگي مي کنم.
موقعيت رو براي ماهي گرفتن مناسب ديدم و خبيثانه گفتم:
- هر کاري؟
- هر کاري که از عهده ام بر بياد.
دل و زدم به دريا و گفتم:
- من و بفرست برم.
بابا استکانش و روي ميز گذاشت. چشمانش و ريز کرد و گفت:
- کجا؟
- اون جا که روي پرچشمش عکس يه برگ داره.
بابا لحظاتي فکر کرد و بعد اخم هاش . تو هم کشيد و گفت:
- اين خواسته توئه؟!
- آره بابا. من مي خوام برم اون جا درس بخونم.
بابا پوزخندي زد و گفت:
- مثل آتوسا.
سريع جبهه گرفتم:
- آتوسا با من فرق داشت.
- اونم قبل از رفتن همينا رو مي گفت. هدفم فقط درس خوندنه! روسفيدتون مي کنم و برمي گردم. ولي چي شد؟
- آتوسا عقده اي بود.
- در مورد خواهرت درست حرف بزن!
- اگه حماقت اون بخواد باعث عدم پيشرفت من بشه هر جور که دوست داشته باشم در موردش حرف مي زنم.
- حماقت نبود، استعداد داشت! از کجا معلوم که تو نداشته باشي؟
- استعداد چي؟
- ه*رز**ه شدن.
خون جلوي چشمام و گرفت. خواستم جيغ بزنم که جلوي خودم و گرفتم. راحت تر از داد و فرياد کردن مي تونستم جواب بابا رو بدم. زل زدم توي چشماش و گفتم:
- دست پروردتونيم! کلاتون رو بذارين بالاتر.
همين که اين و گفتم نصف صورتم سوخت. لعنتي! کتک نخورده بودم که خوردم. ديگه موندن رو جايز ندونستم. از جا بلند شدم و بدو بدو از پله ها بالا رفتم. پريدم توي اتاق و در و بستم. حالا توي خلوت اتاق بنفشم مي تونستم از ته دل زار بزنم.
- مامان کجايي؟ کجايي که شوهرت دست روي ته تغاريت بلند کرد؟ مامانم آخه چرا رفتي؟
لپ تاپم و روشن کردم و آهنگ زود رفتي گلم از علي عبدالمالکي رو گذاشتم و صداش و تا ته بلند کردم. با آهنگ مي خوندم و از ته دل زار مي زدم. چراغ گوشيم مدام خاموش و روشن مي شد. بنفشه و شبنم بودن که هي زنگ مي زدن، ولي حتي حوصله دوستام و هم نداشتم. گوشيم و خاموش کردم. با لباس بيرون افتادم روي تخت و اين قدر گريه کردم که خوابم برد.
با صداي عصبي عزيز جون چشمام به زور باز شدن:
- آخه دختر مگه خواب جا کردي؟ ساعت دوازده ظهره! پاشو اين قدر که خوابيدي مي ترسم زردي بگيري! رنگت زرد شده. دم اذون ظهره پاشو مادر. خوب نيست دم اذون خواب باشي.
خواستم پتو رو روي سرم بکشم که عزيز پتو رو چنگ زد و گفت:
- اِ هر چي هيچيش نمي گم پررو مي شه. پاشو اين دوستاتم هزار بار بهت زنگ زدن مي گن گوشيت خاموشه. اين گوشي و بابات برات خريده که خاموش کني؟ مادر يه وقت يکي کار مهم باهات داشته باشه.
خير فايده نداشت! هر چي گوشم و توي بالش فشار مي دادم و چشمام و محکم تر روي هم فشار مي دادم که خواب نازنينم نپره فايده اي نداشت. به اجبار چشم باز کردم و عنق نشستم لب تخت. عزيز تند تند در حال جمع کردن تنقلات و لباس هاي ريخته شده کف اتاق بود و تو همون حال غر هم مي زد. هرچقدر هم که صبح ها بي حوصله بودم و حوصله کسي رو نداشتم حوصله عزيز جون رو داشتم. بلند شدم و بلند گفتم:
- سلام عزيز جون. صبحت بخير.
- سلام به روي ماه نشسته ات. برو دست و صورتت و بشور. صبحونه ات هم روي ميز آشپزخونه است. اگه ميلت مي کشه بخور اگه هم نه که وايسا يه باره ناهار بخور.
بي حرف از اتاق خارج شدم و به سمت آشپزخونه رفتم. تکه اي نون خشک از روي ميز برداشتم و خرچ خرچ جويدم. از آشپزخانه بيرون اومدم و روي کاناپه جلوي تي وي ولو شدم و با کنترل شروع کردم اين کانال اون کانال کردن. پي ام سي داشت موزيک ويديوي شادمهر، آهنگ حالم عوض شده رو مي داد. عاشقش بودم. صداش و تا ته زياد کردم و پام و دراز کردم و روي ميز گذاشتم. فکرم عجيب مشغول بود. بابا که آب پاکي رو ريخته بود روي دستم. بايد خودم يه کاري مي کردم؛ ولي آخه چي کار؟ هر چي هم که طلاهام و مي فروختم و پول رفتن رو جور مي کردم آخرش نياز به اجازه بابا داشتم. اهل قاچاقي رفتن و اين حرفا هم نبودم. همينم مونده بود برم و بيفتم دست يه آدم نا اهل. پس چه خاکي بايد تو سرم مي ريختم؟ اصلا حواسم به آهنگ نبود. مدام توي ذهنم داشتم نقشه مي کشيدم. بايد بابا رو راضي مي کردم ولي آخه به چه قيمتي؟ اين قدر توي فکر فرو رفته بودم که متوجه صداي زنگ نشدم. يکي دستش را روي زنگ گذاشته بود و قصد برداشتن نداشت. از داد و هوار عزيز متوجه شدم و پريدم آيفون رو برداشتم:
- کيه؟
صداي عصبي بنفشه بلند شد:
- عزراييل!
- شرمنده ما جون به عزراييل نمي ديم.
- به من مي دي. يالا در و باز کن که اومدم جونت و بکشم بيرون.
- از کجام؟
- از تو حلقت دختره منحرف! فکر کردي از کجات مي کشم بيرون؟ تو بايد ناکام از دنيا بري. وا کن اين در و تا جرش ندادم!
خنده ام گرفت و در و باز کردم. اين قدر عصبي شده بود که مي خواست در و جر بده! چيزي طول نکشيد که شبنم و بنفشه پريدن روي سرم:
- نکبــــت، چرا ماس ماسکت خاموشه؟ فکر کردي من دوست پسرتم که گوشي و خاموش کني برات دق مرگ شم؟
خنديدم و گفتم:
- اي بابا! چته؟ چرا رم کردي؟ جفتک نزني يه وقت!
- براي چي ديشب تا حالا گوشيت و خاموش کردي؟
- مي خواستم لالا کنم مي دونستم شما دو تا نمي ذارين. گوشيم و خاموش کردم که راحت بخوابم.
شبنم خيز گرفت و گفت:
- حالا ما شديم مزاحم؟ حالا نشونت مي دم مزاحم کيه. شبنم بيارش...
کشون کشون من و به سمت زير زمين کشيدن. هر چي جيغ و داد مي کردم فايده اي نداشت. در زير زمين رو باز کردن و هر سه وارد شديم. آب استخر از تميزي مثل آينه شفاف بود. هر دو با هم من و به سمت استخر کشيدن و هلم دادن توي آب. فرو رفتم زير آب و چند لحظه نفسم بند اومد. خدا رو شکر شنا بلد بودم، ولي لباس هام سنگين شده بود و شنا رو برام سخت مي کرد. با بدبختي خودم رو به پله ها رسوندم و بالا رفتم. شبنم و بنفشه داشتم هر هر مي خنديدن. موهام و از توي صورتم کنار زدم و در حالي که لباس هام و از تنم درمي آوردم گفتم:
- تا حالا کسي بهتون گفته عوضي!؟
شبنم گفت:
- نه والا!
- عوضيــــــــــــا! نمي گين خفه مي شم؟ مهلت نمي دين آدم لباسش و در بياره.
- حقت بود. مي دوني ديشب تا حالا چقدر نگرانت شديم؟ ديگه صبح زنگ زديم خونه تون که عزيزت گفت خواب تشريف دارين.
با حوله اي که روي صندلي هاي کنار اسختر افتاده بود بدنم رو خشک مي کردم که شبنم سوتي زد و گفت:
- تا حالا این طوری ندیده بودمت.
حوله رو پيچيدم دور خوردم و گفتم:
- درد! بيشعور نديد بديد. نگاه نکنين!
بنفشه اومد کنارم و و گفت:
- هر کي رو بتوني رنگ کني من و نمي توني! بگو چرا ديشب گوشيت و خاموش کردي؟ چرا حوصله نداشتي؟
بنفشه از خواهر به من نزديک تر بود. من مي گفتم ز، آب زاينده رو سر مي کشيد و بر مي گشت. محال بود حالم و نفهمه. بايد با دوستام مشورت مي کردم. سه فکر بهتر از يه فکر بود. هر چند که بعيد مي دونستم اونا با اين مغزهاي فندقي شون چيزي بيشتر از من به ذهنشون برسه. آهي کشيدم و در حالي که روي صندلي مي نشستم گفتم:
- ديشب با بابام حرف زدم.
گوش هاي بنفشه و شبنم عين رادار دراز شد و اين طرفم و آن طرفم چهار زانو روي زمين نشستند و هم زمان گفتند:
- خب؟
- خب نداره. از اولم معلوم بود چي مي شه.
- نذاشت؟
- نه. گفت نمي شه!
- اگه مي ذاشت جاي تعجب داشت.
- حالا ميگين چي کار کنم؟
- حالا مي خواي چي کار کني؟
چپ چپ نگاشون کردم و گفتم:
- من و باش با چه دو تا اسکلي دارم يعني مشورت مي کنم!
بنفشه دستي توي موهاش کشيد و گفت:
- آخه چي بهت بگم؟ با بابات نمي شه درافتاد!
- مي دونم، ولي راه ديگه اي هم برام نمونده.
- بهتره نيروت و صرف يه کار ديگه بکني.
- چه کاري؟
- راضيش کن اسمت و بنويسه کلاس کنکور که سال ديگه قبول بشي.
- چي مي گي بنفشه؟ تو خودتم عين من يه سال پشت کنکور موندي! مي دوني چه دردي داره. حالا انتظار داري من يه سال ديگه هم بمونم؟
- آخه راه ديگه اي نداري! باباي تو خيلي غد و يه دنده اس. عمرا اجازه نمي ده. من مي دونم حتي اگه اجازه هم بده خونت و تو شيشه مي کنه. نمي ذاره اون ور آب يه آب خوش از گلوي تو پايين بره.
- من از اونم غدتر و يه دنده ترم. دختر خودشم! در ضمن اونش مهم نيست. من فقط پام برسه اون ور. بقيه اش و خودم مي تونم درست کنم.
- پاسپورتت و گرفتي؟
- پارسال که مي خواستيم بريم ترکيه گرفتم. با بابا مشترک بودم ولي چون هجده سالم تموم شده بود مجبور شدم جداش کنم.
شبنم با هيجان گفت:
- واي گفتي هجده سالت تموم شده ياد تولدت افتادم. کي بود؟
چپ چپ نگاش کردم که گفت:
- چيه؟
- اولا که اين وسط چه ربطي داشت؟ به قول معروف کار بد صدادار چه ربطي داره به شقيقه؟ دوما توي قزميت تولد دوستت و نمي دوني کيه؟
نيشش باز شد و گفت:
- بيست و شش اسفند. درسته؟
پشت چشمي نازک کردم و گفتم:
- بله.
- تولد مي گيري؟ تولد پارسالت خيلي خوش گذشت!
- آره مي گيرم. شما پسر نديده ها بايدم با ديدن اون همه پسر تو تولد من ذوق مرگ بشين.
- خداييش ترسا من موندم با اون همه پسر خوشگل و نانازي که تو فاميل شمان تو چرا تا حالا دست به کار نشدي و يکيشون و تور نکردي؟
- نيازي به تور کردن نداره. همه شون توي تور هستن.
- خب پس بجن...
يه دفعه مثل انسان هاي برق گرفته ساکت شد. با تعجب گفتم:
- شبنم چت شد يهو؟ برق گرفتت؟
- به خدا که راهش همينه ترسا!
- راه چي؟
- راه رفتنت اون ور آب.
فقط نگاش کردم. سر از حرفاش در نمي آوردم. بنفشه هم با تعجب نگاش کرد و گفت:
- نکنه منظورت اينه که...
- آره چرا که نه؟ به خدا راهش همينه.
کلافه داد زدم:
- دِ يکيتون اون زبون و تو حلقش بچرخونه و بگه چي تو فکرتونه؟
بنفشه نفسش و با صدا بيرون داد و گفت:
- هيچي. به نظر من اصلا گفتن نداره چون تو زير بار نمي ري. هر چند که راه خوبيه.
دستم و زير چونه بنفشه گذاشتم و گفتم:
- بنفشه... من براي رفتن اون ور هر کاري مي کنم! هر کاري! پس بگين.
بنفشه شونه بالا انداخت و رو به شبنم گفت:
- خودت بگو. من جرئت ندارم.
اين بار نگاهم به سمت شبنم که با نگاهي مشتاق به من خيره شده بود کشيده شد.
بعد از چند لحظه زل زدن به من بالاخره دهن باز کرد و گفت:
- راهش تو شووره!
بر و بر نگاهش کردم. بنفشه پوزخندي زد و گفت:
- مي گم فايده نداره. نگاش کن عين بزبز قندي شد. الان تا چند لحظه ديگه هم عين آتشفشان مي پکه ترکه هاش مي خوره تو پوز من و تو.
سري تکون دادم و گفتم:
- نه جدي من متوجه نشدم. راهش تو شوهره؟ يعني چي؟
بنفشه نفس پر صدايي کشيد و گفت:
- يعني اين که زحمت مي کشين مي رين شوهر مي کنين. اون وقت بابات راحت مي ذاره بري. چرا؟ چون ديگه اختيارت دست يه نفر ديگه است.
چند لحظه به قيافه هاي چشمک زن بنفشه و شبنم خيره خيره نگاه کردم و سپس به طور ناگهاني منفجر شدم. البته نه از خشم بلکه از خنده. چنان زدم زير خنده که بنفشه و شبنم پريدن بالا. اين قدر خنديدم که صندلي از زير پام در رفت و ولو شدم کف زمين. با ديدن اين صحنه، شبنم و بنفشه هم خنده شون گرفت و زدن زير خنده. هر سه به قدري خنديديم که بي حال شديم. کم کم خنده ام تبديل به لبخند شد و آروم گرفتم. شبنم و بنفشه هم همين طور. بنفشه با ته مونده لبخندش گفت:
- حقت بود! چرا بيخود عين ديوونه ها مي خندي؟ حالا خنده ما دليل داشت، ولي علت خنديدن تو چي بود؟
- حرفتون برام خيلي عجيب غريب بود. يه لحظه تصور کردم که دارم شوهر مي کنم! همين من و به خنده انداخت.
- خنده داشت؟ آخه دختر کجاي شوهر کردن خنده داره؟ من از خدامه يکي بياد من و بگيره! اون وقت اين...
اخم کردم و گفتم:
- بنفشه سوگند من و يادت رفته؟
بنفشه هم اخم کرد و گفت:
- خاک تو سرت کنم اگه به خاطر يه سوگند...
- فقط به خاطر اون نيست. خودت هم مي دوني که من از همون وقت که به سن بلوغ رسيدم حس کردم که نسبت به جنس مخالف هيچ کششي ندارم. اون سوگند هم به خاطر همين بود.
شبنم با منگي پرسيد:
- چه سوگندي؟
بنفشه گفت:
- يه بار اين گور تو گوري سوزن کرد نوک انگشتش و بعد هم گوشه دفتر خاطرات مشترکمون و انگشت زد. زيرش هم نوشت سوگند به وفاداري که من تا آخر عمرم به تنهايي خودم وفادار خواهم ماند. هيچ وقت اجازه نخواهم داد هيچ مردي پا به حريم تنهايي ام گذاشته و آن را در هم بشکند!
شبنم خنديد و گفت:
- جونم کتابي!
بنفشه هم خنديد و گفت:
- همين و بگو . خودمم اون روز اين قدر بهش خنديدم.
- حالا از اين حرفا بگذريم. به خدا ترسا راهش فقط همينه.
زدم پس کله اش و گفتم:
- آخه اينم حرفه که تو مي زني؟ من مي خوام از ايران برم چون مي خوام ديگه اسير بابام نباشم. اون وقت تو مي گي شوهر کنم؟ خيلي ببخشيدا ولي من بابام و ترجيح مي دم. حداقل ديگه مي دونم که اسارتم دايمي نيست. سي سال و که رد کنم ديگه آزاد مي شم. ولي اون مرتيکه رو چه جوري مي تونم کله کنم؟
- اشتباهت همين جاست ديگه! من که نمي گم بيا برو دايمي زن يکي شو که...
جيغ زدم:
- گاله ات و ببند شبنم! من بيام برم صيغه بشم؟ مگه من از اوناشم؟
- اوي حرف دهنت و بفهما! اونا همين جوري راحت زندگی مي کنن! اولا... دوما کي گفت صيغه؟! البته اونش ديگه به خودت مربوطه که دايمي باشه يا موقت. ولي تو زن يه نفر بشو که مي خواد بره اون ور آب يه پولي هم بهش بده. اونم تو رو مي بره اون ور و بعد از هم جدا مي شين به همين راحتي! يا يه نفر و پيدا کن که به شکل صوري با تو ازدواج کنه بعدش تا رفتين اون ور ازش جدا شو. يه پولي هم بهش بده. اونم بر مي گرده به همين راحتي!
- چرت و پرت مي گيا! مي دوني اين کار يعني چي؟ اول از همه دارم به اعتماد بابام خيانت مي کنم. دوما دارم خودم و زير سوال مي برم. بعدشم اين کار يه ريسکه، از کجا معلوم که طرف راضي بشه من و طلاق بده؟ اگه دبه در آورد چه خاکي تو سرم کنم؟
- ديگه اونش به خودت بستگي داره. بايد يه جوري شرط و شروط بذاري که نه سيخ بسوزه نه کباب.
از جا بلند شدم و در حالي که نفس عميقي مي کشيدم گفتم:
- نه اين کار شدني نيست. از فکرش بياين بيرون. بايد بريم دنبال يه راه بهتر.
بنفشه سري تکان داد و گفت:
- مي دونستم قبول نمي کني، ولي اين و هم بدون که باباي تو تحت هيچ شرايطي ديگه اي راضي نمي شه.
همين طور که داشتم از پله هاي زير زمين بالا مي رفتم گفتم:
- مهم نيست! راضي نشه بهتر از اين کاره.
***
شب بود. بنفشه و شبنم رفته بودن. تنها نشسته بودم جلوي لپ تاپ و الکي چت مي کردم. کاري جز چت کردن و تلويزيون نگاه کردن نداشتم. پسرِ عکسش و گذاشته بود گوشه صفحه. شبيه ميمون بود. من نمي دونم با چه اعتماد به نفسي اين عکس و گذاشته! نوشت:
- عزيزم asl مي دي plz؟
- شما اول.
- سيامک 26 the.
زير لب گفتم:
- حقا که سيايي!
نوشتم:
- رز 28 teh.
سنم و بالاتر گفتم که دمش و بذاره روي کولش و بره. خوشم نيومده بود ازش ولي با اين حال نمي دونم چرا داشتم جوابش و مي دادم. نوشت:
- اوه عزيزم از من بزرگتري.
- آره ببخشيد که دو سال زود به دنيا اومدم. دوست داري برم توي فريزر تو بري توي زودپز؟
- نکني اين کار و خوشگل خانوم.
- تو مگه من و ديدي که مي گي خوشگل خانوم؟ اولا؛ دوما چرا اين کار و نکنم؟ براي نجات جون تو هم که شده بايد اين کار و بکنم.
- نجات جون من؟
- آره عزيز دلم. مي ترسم افسردگي بگيري خودکشي کني خونت بيفته گردنم.
اسمايل خنده گذاشت و نوشت:
- شيطون خانوم. من اصلا با بزرگتر بودن تو مشکلي ندارم. تو چطور؟
- نه چه مشکلي؟ توام جاي پسرم.
« خنده »
- يعني دو سالت بوده من و زاييدي؟
- آره اون موقع علم هنوز پيشرفت نکرده بود.
- قربون اين علم که توي شهر شما انگار داره برعکس پيشرفت مي کنه.
اين بار نوبت من بود که اسمايل خنده بذارم. نوشت:
- دانشجويي؟
آهي کشيدم و گفتم:
- نه ديگه از ما گذشته.
- تموم کردي؟
- آره.
- چي خوندي؟
- پزشکي.
-wow!
- چيه هنگ کردي؟
- پس من دارم با يه خانوم دکتر چت مي کنم!
چقدر اسکل بود! آخه دکتر وقت چت کردن داره مرتيکه نفهم چلمنگ؟! نوشتم:
- آره تخصص زنان و زايمان!
- چه تخصص شيريني!
مرتيکه هيز! نوشتم:
- واسه آقايون شيرين تره تا خانوما.
- شنيدم ديگه اين تخصص و به آقايون نمي دن؟
اومدم بگم جدي؟! ديدم سه مي شه. الکي نوشتم:
- آره.
- مي توني يه لطفي به من بکني؟
- چه لطفي؟
- مي ترسم بگم بگي چه پروئه! هنوز هيچي نشده چه انتظارا داره!
- بگو مي شنوم.
- راستش من يه دوستي دارم که تازگي با دوست دخترش به هم زده، ولي دختره ول کنش نيست. چون بالاخره بينشون يه اتفاقايي افتاده و حالا دختره ديگه دختر نيست.
من چي فکر مي کردم چي شد! گفتم حالا پيشنهاد بي شرمانه مي ده بهم يه ذره سر کارش مي ذارم، ولي با اين حال رادارام روشن شد و با کنجکاوي و نيش باز گفتم:
- خب...
- حالا مي خواستم اگه تو مي توني يه کاري براي اين دختره بکني بلکه ديگه دست از سر دوست من برداره.
- منظورت اينه که عملش کنم؟
- آره... آره مي توني؟
- معلومه که مي تونم. با اين که غير قانونيه ولي شمايي ديگه کاريش نمي شه کرد.
- واي واقعا نمي دونم چه جوري ازت تشکر کنم؟ از خجالتت درميايم.
اوه اوه دو نفره هم مي خوان از خجالتم در بيان!
- خواهش مي کنم. نيازي به جبران نيست.
- خانومي! حالا مي شه آدرس مطبت و بدي؟ کي بيايم؟
- مطب که نمي شه، بايد بياريش خونه ام. چون توي مطب دستم باز نيست.
- آهان آره راست مي گي. باشه، باشه. آدرس خونه تون و با تاريخي که مي توني بگو.
داشتم از زرو خنده جيش مي کردم به خودم. پسره ي ابله احمق! يه آدرس الکي گفتم و گفتم پس فردا ساعت پنج صبح بيان که نگهبان ساختمونم خواب باشه. پسرِ بيچاره کلي تشکر کرد و خداحافظي کرد و رفت. در لپ تاپ و بستم و در حالي که هنوزم مي خنديدم گفتم:
- حقته! هم حق تو که اين قدر خنگ و خلي که به چهارتا کلمه حرف تو چت اعتماد مي کني؛ هم حق دوستته که اون دختر و بدبخت کرده و حالا مي خواد ولش کنه؛ هم حق اون دختره اس که اين قدر شل بوده و گذاشته اون پسره اين بلا رو سرش بياره. همتون که زابراه شدين اون وقت مي فهمين يه من ماست چقدر کره داره. با صدايي که از پايين اومد از اتاق خارج شدم و ديدم بابا اومده. باهاش قهر بودم. حق نداشت روي من دست بلند کنه. با اين حال رفتم پايين. هنوز کارم بهش گير بود.
بابا کنار عزيز جون نشسته بود و مشغول گپ زدن بودن. با ديدن من گل لبخند روي لب هاي هر دو شکفت. زير لب سلامي زمزمه کردم و رو به عزيز جون گفتم:
ـ گشنمه عزيز جون، روده ام ديگه داره من و مي خوره! کي شام مي دي بهمون؟
ـ قربون اون معده ات برم من مادر. يه چيکه صبر کن تا بابات چاييش و بخوره بعد شام و مي کشم.
بابا گفت:
ـ من خوردم عزيز، شام و بکش که اين عزيز دل بابا گشنه نمونه.
پاچه خوار! تازه رفته فکر کرده ديده چه کاري کرده، حالا مي خواد دل من و به دست بياره. عزيز از بلند شد و به آشپزخونه رفت. بابا دستش و به سمتم دراز کرد و گفت:
ـ نبينم عروسک بابا چشماش غمگين باشه.
جوابي ندادم. پام و روي اون پا انداختم و با ناخن بلند شست پام روي شيشه ميز ضرب گرفتم. بابا که ديد جواب نمي دم گفت:
ـ قهري بابا؟
ـ ...
ـ ته تغاري؟!
ـ ...
بابا خم شد و از زير ميز بسته اي رو در آورد و گفت:
ـ خيلي خب، حالا که باهام حرف نمي زني، منم اين کادوي خوشگل و بهت نمي دم.
اَه، انگار داشت بچه خر مي کرد! اونم با يه آبنبات! خواستم از جا بلند شم و پيش عزيز برم که دستم و گرفتم و گفت:
ـ بگم ببخشيد کفايت مي کنه؟
توي چشماش نگاه کردم با يه دنيا کينه و گفتم:
ـ بار اولت بود بابا!
ـ عصبيم کردي!
ـ هر کاري هم که مي کردم، يادم نمياد روي آتوسا دست بلند کرده باشي، با اون گندي که بالا آورد!
ـ اون مريض بود، نياز به کمک داشت نه کتک!
ـ منم ديشب دست کمک به طرفتون دراز کردم.
ـ و من هم بهت کمک کردم. دوست ندارم بذارم بري، چون مي دونم چي در انتظارته.
ـ من اگه کاره اي بودم، همين طرف صدتا کار کرده بودم تا حالا. آتوسا قبل از رفتنش، اين جا دوست پسر داشت! يادتون که نرفته.
بابا سرش و زير انداخت و گفت:
ـ آتوسا شوهر کرده! اين و بفهم. ديگه حق نداري از اين حرفا در موردش بزني. يه وقت به گوش ماني مي رسه.
ـ ماني خودش همه چي و مي دونه.
ـ در هر صورت...
ـ بابا من کاري به اين کارا ندارم، بذار من برم. شما هم ماهي يه بار بيا به من سر بزن.
خنديد و گفت:
ـ اين حرفت منطقيه به نظر خودت؟
از خنده بابا شير شدم. خودم و کشيدم کنارش و در حالي که دست مي انداختم دور گردنش گفتم:
ـ بابا تو رو خدا، خودت مي دوني که من از هر چي که خلاف باشه بيزارم. محاله اون ور که رفتم اصل خودم و فراموش کنم. بابا به خدا فقط مي خوام دکتر بشم.
بابا که عصبي شده بود گفت:
ـ محاله ترسا، اين قدر اصرار نکن! وقتي گفتم نه، يعني نه!
از جا برخاستم و با خشم گفتم:
ـ لعنتي!
خواستم به اتاق برم که عزيز صدا زد:
ـ ترسا بدو شام.
اين قدر گرسنه بودم که ديدم طاقت قهر کردن با شکمم رو ندارم. راهم رو به سمت آشپزخونه کج کردم و پشت ميز نشستم. خيلي عنق غذا کشيدم و مشغول خوردن شدم. کمي که در سکوت سپري شد، بابا گفت:
ـ راستي ترسا يادت باشه فردا بري شرکت ماني.
دست از خوردن کشيدم و گفتم:
ـ اون جا براي چي؟
ـ يه چک نوشتم که بايد ببري بدي به ماني. بعدش هم برو خونه ي آتوسا، براي شام دعوتمون کردن.
ـ خونواده ي ماني هم هستن؟
ـ نمي دونم شايد. براي چي؟
ـ همين جوري.
دوباره مشغول خوردن شامم شدم. تا به حال نشده بود ما به خونه ي آتوسا بريم و خونواده ي شوهرش نباشن. يه جورايي مي خواست فرق نذاره. ماني يه برادر بيست و نه ساله به اسم نيما و يه خواهر بيست و چهار ساله به اسم مانيا داشت. آبم با خواهرش توي يه جوب نمي رفت، ولي داداشش با حال بود. خوشم مي اومد باهاش کل کل کنم. شامم رو خوردم و بعد از تشکر از عزيز و بوسيدن گونه اش، به اتاقم برگشتم. عزيز بيچاره چه قدر زحمت مي کشيد، ولي براي اين که زني وارد زندگي تنها پسرش نشه و نامادري بالاي سر نوه ي عزيزش نياد، از هيچ کمکي فرو گذار نمي کرد. من هم که مي دونستم دليل تمام زحمت هاش راحتي منه، بيش از پيش نسبت بهش احساس احترام و محبت پيدا مي کردم. خلاصه که اون شب اين قدر فکر کردم، که مخم هنگ کرد. آخر هم با سر درد خوابم برد.
جلوي ساختمون بلند شرکت ماني ايستادم. اوه، کي مي ره اين همه راه و؟! بار اولي بود که مي اومدم شرکتش. هيچ وقت دوست نداشتم پام و توي محيط هاي مردونه بذارم. مي دونستم که شرکت ماني هم تمام کارکنانش مرد هستن. حتي منشيش! خوش به حال آتوسا با اين شوهرش! هيچ وقت خيالش ناراحت نمي شد که شوهرش با منشيش بريزه رو هم يا اين که کارمنداي شرکت براش عشوه شتري بيان و... از پله ها بالا رفتم و جلوي آسانسور ايستادم. دفتر ماني طبقه ي چهارم بود. از آسانسور که اومدم بيرون، جلوي در قهوه اي رنگي که روش نوشته شده بود:
ـ «دفتر مدير کل، مدير عامل و معاونان»
ايستادم. به به! کجا هم قرار بود برم. قاطي رئيس رؤسا. نگاهي به ظاهر خودم کردم. مانتوي قهوه اي، شلوار کتون مشکي، شال قهوه اي، کيف و کفش قهوه اي! مي دونستم که تيپم مقبوله. دستم و روي زنگ گذاشتم و فشردم. چيزي طول نکشيد که پيرمرد مو سفيدي در و باز کرد و با ديدن من گفت:
ـ بفرماييد؟
پررو پررو گفتم:
ـ مي تونم بيام تو؟
ـ با کي کار دارين؟
ـ با آقاي ماني ستوده.
ـ وقت قبلي دارين؟!
اَه! انگار وزير و مي خوام ببينم! اين کيه ديگه؟ منشيشه؟ گفتم:
ـ نه خير.
در حالي که داشت در و مي بست گفت:
ـ شرمنده خانم، بدون وقت قبلي نمي شه.
قبل از اين که در بسته بشه، جيغم رفت به هوا:
ـ اِاِ، چرا در و مي بندي؟ مانــــي؟ مانــــي کجايي؟ پاشو بيا دم در ببينم! اوي مانــــي اين الان در و مي بنده منم مي رم ها، مانـــــي؟
پيرمرد بيچاره از عکس العمل من مات و مبهوت بين در و ديوار خشک شده بود. نمي دونست داشت چي کار مي کرد! چيزي طول نکشيد که سه مرد اومدن جلوي در! جونم مرد! چه مردايي هم بودن. يکيشون که ماني بود، شوهر خواهر گل خودم، ولي اون دو تا رو نمي شناختم، که از قضا هر دو نفر با دهان باز به من و ديوونه بازيم خيره شده بودن. با ديدن ماني که مبهوت مونده بود گفتم:
ـ ماني اين نمي ذاره من بيام تو، چک ددي رو برات آوردم.
ماني با اين که به ديوونه بازي هاي من عادت داشت، ولي هنوز هم توي شوک بود. با ديدن قيافه اش دوباره جيغم بلند شد:
ـ مانــــي مردم از گرما! مي رم چک و واسه خودم خرج مي کنما، مي ذاري بيام تو يا نه؟
ماني تکوني خورد و خنده اش گرفت:
ـ تويي زلزله؟
ـ پَ نَ پَ، بعد دو ساعت مي گه تويي؟ روح مادربزرگمه اومده شوهر نوه اش و ببينه، که ببينه مقبول هست يا نه، ولي با اين گيج بازي تو کاملا ازت نا اميد شدم ننه. من رفتم، به خدا سپردمت.
ماني با خنده دستم را گرفت و گفت:
ـ بيا تو ببينم.
سپس رو به پيرمرد و آن دو مرد جنتلمن ترسا کش گفت:
ـ اين ترساست، خواهر زن زلزله ي من. حالش اين جوريه، اگه کسي برخلاف ميلش حرفي بزنه جيغش مي ره بالا.
خنديدم و رو به مردا گفتم:
ـ با اين که نمي شناسمتون، ولي خوشبختم.
يکي از اونا زود خودش و جمع و جور کرد و دستش و گرفت به طرف من و گفت:
ـ نويد فراهان هستم و از آشنايي با شما کاملا خوشبختم.
چپ چپ نگاه به دستش کردم که زود خودش و جمع و جور کرد و قدمي عقب رفت. اون يکي جلو اومد، ولي جرئت نکرد دستش و جلو بياره و گفت:
ـ منم احسان کياني هستم، معاون شرکت.
براي احسان سري به نشونه ي آشنايي تکون دادم و رو به نويد با پررويي پرسيدم:
ـ شما چي کاره بودي؟
نويد که از روي مثل سنگ پاي قزوين من جا خورده بود گفت:
ـ من مدير عامل هستم.
رو به ماني که گوشه اي ايستاده بود و شوي خنده دار من و تماشا مي کرد و مي خنديد گفتم:
ـ وا، مگه تو مدير شرکت نيستي؟
ماني بين خنده گفت:
ـ من مدير کل هستم ترسا خانوم.
ـ کاش عقل کل بودي جا مدير کل.
ماني با خنده من رو دعوت به نشستن کرد و رو به اون پيرمرد گفت:
ـ عمو قاسم بي زحمت براي ترسا خانومي يه ليوان شربت آلبالو بيار، گرما زده شده.
ـ نـــــه!
همه با تعجب به من نگاه کردن و من با خنده و ناز گفتم:
- خب شربت آلبالو دوست نمي دارم، آب پرتقال مي خوام.
هر چهار مرد، هم خنده شون گرفته بود، هم مطمئنا در ذهنشون مي گفتن چه دختر لوسي! عمو قاسم چشمي گفت و رفت که براي من آب پرتقال بياره. ماني کنارم نشست و در کمال تعجب، احسان و نويد هم نشستن. ماني هم از کار اون ها خنده اش گرفت و رو به من سري به نشونه ي تأسف تکون داد و گفت:
ـ خب خواهر زن عزيز، چک و آوردي برام؟
ـ بله، ولي ماني جون نصف نصف. توي اين گرما پدرم در اومد تا اومدم اين جا. تازه اونم با متــــرو! لاي يه عالمه آدم بو گندوي چندش. اَه اَه اَه، يادم مي افته حالم بد مي شه.
ـ هان چيه؟ بابات ماشين نداد بهت؟
ـ نه خير، اين باباي ما هر چند وقت يه بار يه چيزي مثل خر مي ره تو رخت خوابش گازش مي گيره. ديشبم از اون شبا بود. قبل از خوابش از ترس اين که من صبح ماشين و بردارم، سوييچ و دو در کرد. صبحم کلي با سيم ميماي ماشين ور رفتم بلکه روشن بشه، ولي نشد که نشد.
ـ آخي.
نگاهي به سر تا پاي ماني در اون کت و شلوار خوش دوخت کردم و گفتم:
ـ بزنم به تخته چه جيگري شده ماني! روز به روز عين قالي کرمون رو مياي!
ـ از اثرات هم نشيني با خواهرته ترسا جان. نمي ترسي با من اين جوري حرف مي زني؟ آتوسا دون به دون موهات و مي کنه ها.
ـ وا! چه خسيس! مگه چيه؟ شوهر خواهرمي، دوست دارم ازت بتعريفم.
ـ لطف داري خانوم گل.
عمو قاسم با چهار ليوان آب پرتغال برگشت و سيني رو اول از همه جلوي من گرفت. من هم با پررويي، جاي يک ليوان، دو ليوان برداشتم. اولي رو يک نفس سر کشيدم و ليوانش رو دوباره توي سيني گذاشتم، دومي رو هم دستم گرفتم تا ذره ذره بخورم. عمو قاسم با تعجب به من نگاه مي کرد، ولي ماني غش غش مي خنديدن. احسان و نويد هم به زور جلوي خودشون رو گرفته بودن که نخندن. از ديدن قيافه هاي سرخ شده شون خنده ام گرفت و گفتم:
ـ بخنديدن بابا، حالا مي پکين.
اين و که گفتم هر دو ترکيدن. نويد بين خنده گفت:
ـ تا حالا دختري مثل شما نديده بودم.
ـ براي اين که من يه دونه ام.
احسان گفت:
ـ واقعاً.
نگاهم به انگشت حلقه ي احسان افتاد و ديدم که حلقه توي دستشه. پس زن داشت! ولي نويد مشخص بود که مجرده. سر و گوشش هم بيشتر مي جنبيد. چک رو از کيفم در آوردم و به دست ماني دادم و گفتم:
ـ خب ماني جون من ديگه مي رم خونه.
ـ مگه قرار نيست امشب خونه ي ما باشين؟
ـ مي رم خونه آماده مي شم و بعد ميام.
ـ خب اگه کاري نداري بمون دو ساعت ديگه با هم مي ريم خونه.
ـ نــــه! مي خوام برم خونه خودم و تزيين کنم، شب جلوي اون داداش چلغوزت کم و کسري نداشته باشم.
ماني فقط مي خنديد و چيزي نمي گفت. احسان و نويد هم ديگه آزادانه مي خنديدن. بلند شدم و گفتم:
ـ خيلي خب، من رفتم. ديگه شماها هم حتما يه دَشووري برين که خدايي ناکرده خودتون و نجس نکنين.
دوباره صداي شليک خنده بلند شد و من در حالي که لبخند مي زدم، از در شرکت ماني بيرون رفتم.
جلوي در خونه ي آتوسا که خونه اي ويلايي و بزرگ بود از تاکسي با عزيز جون پياده شديم. دستي به مانتوم کشيدم و به طرف زنگ رفتم. عزيز پول تاکسي رو داد و کنار من ايستاد. زنگ رو فشردم و چيزي طول نکشيد که در باز شد. بدون اين که منتظر عزيز بمونم پريدم تو. پرادوي مشکي نيما هم کنار بي ام و ماني پارک شده بود و من مطمئن شدم که اون هم حضور داره. حياط بزرگ و پر دار و درختشون رو سريع طي کردم و به در شيشه اي رسيدم. در کمال تعجب متوجه شدم که نيما پشت شيشه ها ايستاده و به من زل زده و در آرامش چايي مي نوشه. وقتي فهميد متوجه نگاهش شدم، سري تکون داد و عقب رفت. در رو باز کردم و گفتم:
ـ سلام بر همگي! من اومدم.
نيما و مادر ماني (تهمينه جون) که زن خوش سيما و مهربوني بود، بلند شد و در حالي که به روم آغوش باز کرده بود، گفت:
ـ خوش اومدي دختر گلم.
توي بغل مهربونش فرو رفتم و لحظاتي باقي موندم. چه قدر دلم مي خواست مادرم زنده بود و اين جوري بغلم مي کرد. خودش هم فهميده بود چه حالي دارم که محکم من و توي بغلش گرفته بود و مي فشرد. شالم از سرم افتاده بود سر شونه ام و تهمينه جون به نرمي موهام رو نوازش مي کرد. صداي اعتراض نيما بلند شد:
ـ اوه مامان! چند ساله نديديش؟ حالا فکر مي کنه چه تحفه اي هم هست! همين کارا رو مي کنين که هي برامون طاقچه بالا مي ذاره ديگه. اصلا شده يه بار افتخار بده بياد خونه مون؟
از بغل تهمينه جون اومدم بيرون و در حالي که چپ چپ به ماني نگاه مي کردم گفتم:
ـ تا وقتي يه عزب اوقلي عين تو توي اون خونه راه مي ره، من پامم اون جا نمي ذارم!
ـ آهان! واقعاً چه دليل خوبي. شايد من بخوام تا آخر عمر يالغوز بمونم، اون وقت توام هيچ وقت نمياي اون جا؟
بدون اين که جواب نيما رو بدم، مشغول سلام و احوال پرسي با بقيه شدم. نيما هم لم داد روي مبل و با چشماش مشغول کاويدن من از نوک انگشت پا تا فرق سرم شد. از خودم مطمئن بودم. سارافون مشکي رنگي پوشيده بودم با بلوز مشکي و گردنبند مرواريدم را هم دور گردنم بسته بودم. نيما به صندلي کنارش اشاره کرد و گفت:
ـ بيا بشين اين جا ببينمت وروجک.
ـ ديدن دارم؟
ـ معلومه که داري!
با خنده نشستم کنارش و در حالي که از ظرف ميوه اي که آتوسا جلوم گرفته بود يک پرتقال بر مي داشتم گفتم:
ـ چه مي کني با دانشجوهاي دخملت آقاي دکتر؟
نيما استاد دانشگاه آزاد بود، تازه يک سال بود که دکتراش رو گرفته بود و از همون سال هم توي دانشگاه استخدام شده بود و شده بود سوژه ي من براي خنده. نيما دماغم رو فشار داد (اين کار عادتش بود) و گفت:
ـ اين قدر شيطون نباش، يه ساله مخ من و تيليت کردي با اين حرفات.
ـ خب مگه دروغ مي گم؟ همه مي دونن اکثر دانشجوهاي دختر دانشگاه آزاد هلو هستن. حالا من نمي دونم تو چته که چشمت يکي از اين هلوها رو نمي گيره.
نيما با شيطنت گفت:
ـ فعلا که چشم همه ي اون هلوها من و گرفته. کم الکي نيست! استاد بيست و هشت ساله اونم به اين خوش تيپي و خوشگلي!
ـ اوه، کي مي ره اين همه راه رو؟! بذار يکي ديگه برات در نوشابه باز کنه.
ـ تو که باز نمي کني، مجبورم خودم باز کنم. راستي شنيدم بازم دانشگاه قبول نشدي.
با اين که بي منظور اين حرف رو زد، ولي ناراحت شدم و اخم هام در هم شد. نيما سريع فهميد. دستش رو زير چانه ام گذاشت و گفت:
ـ ناراحت شدي خانومي؟
ـ نيما، من خنگ نيستم!
چشمان درشت خاکستري اش را گرد کرد و گفت:
ـ من کي گفتم تو خنگي عزيزم؟ من غلط بکنم، تو خيلي هم باهوشي. من فقط تعجب کردم که با رتبه ي سه هزار چيزي قبول نشدي. حالا هم طوري نشده که، عوضش مياي دانشگاه خودمون مي شي شاگرد سوگولي خودم.
ـ نمي خوام، نيما؟
ـ جونم؟
ـ با بابام حرف بزن.
نيما لحظاتي با تعجب نگام کرد و سپس گفت:
ـ در مورد چي؟
از خنگيش لجم گرفت و با غيض گفتم:
ـ در مورد ازدواج با من!
ـ هان؟!
ـ درد بگيري نيما که اين قدر خنگول تشريف داري!
ـ خب من نمي فهمم بايد در مورد چي با بابات حرف بزنم.
ـ نيما من مي خوام برم.
ـ کجا؟
ـ مي خوام برم کانادا براي ادامه تحصيل، ولي بابام نمي ذاره. مرغش يه پا داره، سفت و سخت مي گه نه که نه.
ـ خب لابد دليلي داره.
نمي تونستم بهش بگم به خاطر آتوساست، چون نمي دونستم ماني چيزي در مورد گذشته ي آتوسا به خونواده اش گفته يا نه. به خاطر همين گفتم:
ـ مي ترسه من برم اون ور غرب زده بشم يا چه مي دونم... بوريچي هاي اون ور از راه به درم کنن. از همين دليل هاي مسخره!
خنديد و گفت:
ـ اينا دليل مسخره نيست دختر خانوم، از نگراني يه پدر عاشق سرچشمه مي گيره.
ـ نيما تو من و مي شناسي. من همچين دختري هستم؟
ـ نه، ولي شايد جو زده بشي.
ـ گمشو، من و باش از کي کمک مي خوام.
ـ تو باز يادت رفت نه سال از من کوچيک تري؟
ـ خودت نمي ذاري آخه.
ـ شايد بشه يه کاري کرد.
با خوشحالي گفتم:
ـ چه کاري؟!
از جا بلند شدم و در حالي که نيما به سمت دستشويي مي رفت و گفت:
ـ اونش و ديگه بعدها بهت مي گم. الان چه عجله اي داري براي رفتن؟
داد زدم:
ـ دير مي شه به خدا نيمــــا.
ماني جاي برادرش نشست و گفت:
ـ واسه چي دير مي شه؟ چرا هوار مي زني؟ باز اين نيما سر به سرت گذاشت؟
ـ دق مي ده اين آخر من رو. من نمي دونم چرا همه ي پسرا دوست دارن دخترا رو بذارن توي خماري و بعدش از جلز ولز کردنشون حال کنن.
ـ بقيه ي پسرا رو نمي دونم، ولي نيما از بچگي عادتش بوده. حالا چي مي گفتين؟
نمي خواستم حالا چيزي در اين مورد بدونه، از اين رو گفتم:
ـ طبق معمول چرت و پرت.
آتوسا که با اون بلوز شيک بنفش رنگ و شلوار نقره اي کلي خواستني شده بود، اون طرف نشست و در حالي که دستم رو مي فشرد گفت:
ـ آبجي کوچولوي خودم چه طوره؟
صداي آتوسا يک دنيا آرامش توي خودش نهفته داشت. خدايي صداش جذاب و گيرا بود. از لحاظ چهره هم به اندازه ي يک آسمون با من تفاوت داشت. چشم و ابروي کشيده ي مشکي رنگ داشت، با بيني کوچولوي سر بالا و لب و دهان غنچه و سرخ. برعکس من که همه چيزم ته رنگ سبز داشت. دستش رو فشردم و گفتم:
ـ من که خوبم، تو ولي انگار بهتري. هيچ يادي از من و عزيز و بابا نمي کني. فکر نمي کردم اين قدر شوهري باشي!
ماني خنديد و آتوسا چشم غره اي رفت و گفت:
ـ اِ، بي تربيت! جلوي ماني اين جوري مي گي باورش مي شه.
ـ منم مي گم که باورش بشه. راستي آتوسا چه قدر اين شلوارت خوشگله. از کجا خريدي؟
ـ ماني برام از ايتاليا آورده.
چپ چپ به ماني نگاه کردم و گفتم:
ـ به من لبخند ژکوند تحويل نده ها. مگه نگفتم هر چي براي آتوسا آوردي بايد براي منم بياري؟ هان؟ گفتم يا نگفتم؟
ماني دستاش رو به نشونه ي تسليم بالاي سرش برد و گفت:
ـ من و عفو کن خواهر زن جان. آخه لنگه ي اين شلوار رو، منتها رنگ طلاييش رو، نيما از همون بوتيک برات خريد که به عنوان سوغاتي بهت بده. فکر مي کردم تا حالا ديگه داده.
با اخم به در دستشويي نگاه کردم و گفتم:
ـ گوشت و دادي دست گربه؟ حالا چي مي شد خودت برام مي آوردي؟ اين بين يه گله دختره، تا حالا لابد يکيشون هاپوليش کرده رفته.
ـ نه بابا نيما اهل اين حرفا نيست.
ـ آره والا، آخه پسر پيغمبره نيما خان.
نيما از پشت سرم گفت:
ـ کسي من و صدا کرد؟
ماني گفت:
ـ ذکر خيرت بود.
ـ خب خدا رو شکر که ذکر خيرم بوده نه شرم. شما براي چي نشستين اين جا؟ پاشين ببينم، دو دقيقه رفتيم مستراح و بيايم جامون و گرفتين؟
ـ خوش گذشت نيما جان؟ خسته نباشي.
نيما با خنده سر جاي ماني که تازه بلند شده بود نشست و گفت:
ـ وروجک.
خياري از داخل ظرف ميوه برداشتم و در حالي که خرچ خرچ مي جويدم گفتم:
ـ نمي خواي بگي راه حلت چيه؟ من کلي فکر کردم تا حالا نيما، هيچ راهي به ذهنم نمي رسه.
ـ زياد فکرت و مشغول نکن. راه حلم و وقتي بهت مي گم که مطمئن بشم عمليه.
ـ کي؟
ـ به زودي زود.
ـ باشه، مي دونم اون قدر سرتقي که خودم و هم بکشم نم پس نمي دي.
ـ پَ نَ پَ، نم هم پس مي دم که تو برام دست بگيري بگي نيما شاشو!
غش غش خنديدم و گفتم:
ـ آباجي عنقت کجاست؟ نمي بينمش.
ـ نيومد.
ـ اوا، چرا؟
ـ درس داشت.
براي اولين بار با حسرت گفتم:
ـ خوش به حالش.
مانيا دانشجوي کارشناسي ارشد بود و من هميشه به دانشجو بودنش غبطه مي خوردم. نيما با يک دستش دست سمت راستم و گرفت و با دست ديگه اش دماغم رو کشيد و گفت:
ـ نبينم وروجک من غصه بخوره. مطمئن باش توام يه روزي خانوم دکتر مي شي و اون روز خيلي هم دير نيست.
از ته دل گفتم:
ـ انشاا... .
اون شب شام رو در کنار هم خورديم و بعد از اون، همه با هم توي حياط بساط پهن کرديم. نيما و ماني مشغول کشيدن قليون شدن. تهمينه جون و آتوسا و عزيز جون مشغول گپ زدن با همديگه بودن و بابا و آقاي ستوده هم از کار حرف مي زدن. حوصله ام حسابي سر رفته بود. بلند شدم و خورده چوب هاي کنار ديوار را روي هم چيدم و بلند داد زدم:
ـ آي مردم، کي بنزين و کبريت داره؟
نيما اداي گريه در آورده و گفت:
ـ آخه اين چه کاريه که مي خواي با خودت بکني؟ خودسوزي که نشد راه. بذار من باهاش حرف مي زنم تا بياد بگيرتت.
دمپاييم و در آوردم و به طرفش پرت کردم. ماني گفت:
ـ مي خواي چي کار؟
ـ مي خوام چهارشنبه سوري راه بندازم.
نيما اولين کسي بود که استقبال کرد. از جا بلند شد و گفت:
ـ ايول، منم هستم.
چهار ليتري بنزين رو از داخل ماشينش در آورد و مقدار کمي روي چوب ها ريخت و در حالي که کبريتي آتش مي زد، دست من رو کشيد و گفت:
ـ بيا وايسا کنار.
ـ نترس بابا، بادمجون بم آفت نداره.
ـ بادمجون بم بله، ولي شما بادمجون تهراني!
کبريت رو روي چوب ها انداخت و آتش زبونه کشيد. به همين سادگي! دست هم رو گرفتيم و با شادي و هياهو از روي آتش پريديم. با جيغ مي خوندم:
ـ زردي تو از من، سرخي من از تو.
کم کم آتوسا و ماني و تهمينه جون و بابا و آقاي ستوده هم به جمع ما اضافه شدند. عزيز ترجيح مي داد فقط نظاره گر باشه. نيما ضبط ماشينش رو روشن کرد و صداي موسيقي تکنو حياط رو پر کرد. خودش هم شروع کرد به رقصيدن دور آتش. ما هم دست مي زديم. خداييش رقص تکنوش حرف نداشت! چنان بيريک مي زد و رقص پا مي رفت که فک من مي افتاد کف حياط. کم پيش مي اومد برقصه. وقتي رقصش تموم شد، همه با هم شروع کرديم به دست زدن. قر توي کمر من هم داشت بالا و پايين مي پريد و چه قدر دوست داشتم برقصم و فقط منتظر يه بهانه بودم. نيما کنارم اومد و گفت:
ـ جمعه که مياد، باهام بيا کوه تا بهت راه حلم و بگم.
با خوشحالي گفتم:
ـ راست مي گي؟!
صداش همزمان با آهنگ تند و تيز نانسي بلند شد.
ـ آره عزيزم.
همين بهانه براي رقصيدنم کافي بود. هميشه اوج شاديم رو با رقصيدن تخليه مي کردم. اون لحظه هم با شادي پريدم وسط و شروع کردم به تخليه ي قرهاي خشک شده ي کمرم. رقص عربيم حرف نداشت و هنوز کسي نتونسته بود روي دستم بلند شه، ولي زياد نمي رقصيدم، چون به قول عزيز رقصم عشوه اش زياد بود. نيما محو و مات به ماشينش تکيه داده و به من خيره شده بود. حتي دست هم نمي زد، ولي آتوسا و ماني و بابا و آقاي ستوده و عزيز مشغول دست زدن بودن. کش موهايم را باز کرده و چنان با موهام دلبري مي کردم، که ناگهان نيما از جمع خارج شد و سراسيمه به سمت ساختمون دويد! با خودم اين طور فکر کردم که لابد گوشيش زنگ خورده. کمي ديگه هم رقصيدم و تمامش کردم. حسابي خسته شده بودم. همگي دوباره روي زير انداز نشستيم. آتشمون هم خاموش شده بود و ديگه شعله نمي کشيد. کمي که گذشت، نيما هم به ما پيوست، ولي ديگه اون شادابي اوليه رو نداشت. تا پاسي از شب همه کنار هم گل گفتيم و گل شنيديم. ساعت دوازده شب بود که به خاطر خميازه هاي مکرر من، بالاخره رضايت به رفتن داديم و بلند شديم. وقتي با نيما خداحافظي مي کردم، دستم رو لحظاتي توي دستان قوي و مردونه اش نگه داشت و گفت:
ـ جمعه ساعت شش صبح دم در خونه تونم. منتظرم نذاري.
ـ منتظرت هم که بذارم خودش عالمي داره! کم الکي نيست که! افتخار همراهي با يه دختر خوشگل و تو دل برو رو پيدا کردي.
ـ بر منکرش لعنت خانومي.
حس مي کردم نيما عوض شده، انگار مثل قبل نبود، ولي برام چندان اهميتي نداشت و فعلا فقط راه حلش برام مهم بود. بالاخره خداحافظي کرديم و به سمت خونه به راه افتاديم.
پنج شنبه ها هم براي خودش عالمي داشت. دوباره از صبح با شبنم و بنفشه قرار گذاشته بوديم براي رفتن به پاتوق. بابا هم ديگه به پاتوق رفتناي پنج شنبه ي من عادت کرده بود. براي همين هم گير نداد و حتي سوئيچ ماشين رو به عزيز جون داده بود که به من بده. مي دونستم که مي خواد در دهن من و ببنده. مي دونست که اگه يه ذره ي ديگه بهم فشار بياره، يهو منفجر مي شم و گندش شهر و پر مي کنه. يه تيپ جيغ ديگه زدم و ساعت هشت از خونه زدم بيرون. بنفشه و شبنم رو هم سوار کردم و با شادي و سر خوشي به سمت پاتوق راه افتاديم. بنفشه گفت:
ـ چه قدر خوشحالم که امشب جيگر و مي بينم.
ـ بترکي تو که سيري نداري. آخه واسه چند تا پسر مي خواي غش و ضعف کني؟ بسه ديگه.
ـ نه قول مي دم اين آخريش باشه.
ـ اِ، پس اگه دوباره يه فيلم از گلزار رفت رو پرده و تو خواستي غش کني من مي دونم و تو.
ـ خب اون که تو دسترس نيست، فعلا مي چسبيم به همين که در دسترسه.
من وسط بحث رفتم و گفتم:
ـ اسمش رو هم نمي دوني هنوز بيچاره.
ـ آره واقعاً، اون چشم خاکستري که فربد بود، اون چشم سبز بهراد، اون چشم آبي آرسام، ولي اين خوشگل شهر قصه ها هنوز اسمشم معلوم نيست.
ـ ولي خيلي با شخصيته!
ـ بله البته اگه تو بذاري. يهو ديدي با اين تابلو بازيات لج پسره رو در مياري و مياد مي شوره مي ذارتت کنار.
ـ غلط کرده.
ـ يعني مي ميرم براي اين احساسات تو. تا همين حالا داره جون مي ده براي پسره، بعد يهو مي گه غلط کرده! خره، اگه کسي و دوست داري که نبايد از دستش ناراحت بشي.
ـ راست مي گه عين رابين توي کتاب الهه شرقي. هي اين دختره اين پسره رو چزوند، اون وقت رابين چي مي گفت؟ بميرم الهي! مي گفت من به خودم حق نمي دم از دست تو ناراحت بشم!
بنفشه با غيض گفت:
ـ من کي گفتم عاشقشم؟ فقط ازش خوشم مياد!
ـ عشق از همين شروع مي شه.
ـ پاشين جمع کنين کاسه کوزه تون رو. من عمرا اگه عاشق بشم، همين شبنم خر شده بسه ديگه.
رو به شبنم که اخم هاش در هم شده بود گفتم:
ـ شبنمي سه چهار ساله که با مايي، ولي هيچ وقت نگفتي چي شد که عاشق اين پسر خاله ات شدي.
شبنم پوزخندي زد و گفت:
ـ عاشقي که دليل نداره.
ـ يعني هيچ ماجرايي نداري؟
ـ چرا اتفاقا ماجرا براي گفتن زياد دارم.
بنفشه خيز گرفت و گفت:
ـ خب پَ بگو. منم که مشتاق شنيدن!
منم با خنده گفتم:
ـ منم حساس!
شبنم گفت:
ـ قضيه اش مفصله!
بنفشه گفت:
ـ خواهش مي کنم بگو.
شبنم به رستوران اشاره اي کرد و گفت:
ـ فعلا که رسيديم، بذارين بريم تو براتون تعريف مي کنم.
ماشين رو توي پارکينگ پارک کرديم و وارد شديم. ميزي که هميشه سر اون مي نشستيم خالي بود. بي اراده نگاهم به سمت وسط رستوران کشيده شد. بهراد و آرسام و فربد سر ميز نشسته بودن و طبق معمول با نگاهشون داشتن ما رو مي خوردن. بنفشه با لب و لوچه ي آويزون گفت:
ـ نيومده!
شبنم هم خنديد و گفت:
ـ فهميده تو براش تور پهن کردي.
ـ واه واه، دلشم بخواد.
روي صندلي نشستم و گفتم:
ـ بتمرگين اين قدر قال نکنين. تابلو نيستين شما، ديگه بنر شدين!
بنفشه و شبنم با خنده نشستن و بنفشه گفت:
ـ به درک که نيومده. براي من چيزي که زياده پسره! بنال شبنم ببينم اين اردلان با تو چي کار کرده؟
شبنم خنديد و گفت:
ـ چه احترامي هم به من گذاشت!
ـ خيلي خب حالا، خانوم دکتر لطفا بفرماييد.
قبل از اين که شبنم شروع کنه، گارسون اومد و سفارش غذا گرفت. بعد از سفارش دادن، من و بنفشه زل زديم توي دهن شبنم. شبنم هم که متوجه کنجکاوي ما شده بود، آهي کشيد و گفت:
ـ از وقتي که خودم و شناختم و تونستم دست چپ و راستم رو تشخيص بدم، فهميدم که نسبت به اردلان احساس عجيبي دارم. يعني زير بار زور از طرف هيچ کس نمي رفتم، ولي اردلان هر چي که مي گفت من مي گفتم باشه. کتکم مي زد صدام در نمي اومد، حرصم مي داد اعتراضي نمي کردم و خلاصه... من از بچگي عاشق بودم، ولي صدام در نمي اومد و هيچ وقت هم نمي خواستم بذارم که اون بفهمه من چه قدر دوسش دارم. پونزده سالم بود که يه بار به طور اتفاقي قرار شد با اردلان از خونه ي مادربزرگم بريم خونه ي ما. اولين بار بود که با هم تنها شده بويدم. اردلان اولش اصلا حرفي نمي زد، ولي يهو گفت:
ـ شبنم بريم کافي شاپ يه چيزي بخوريم؟
يهو مات شدم. اردلان بود که از من درخواست مي کرد بريم کافي شاپ؟ نمي دونستم بايد خوشحال باشم يا ناراحت؟ بايد برداشتي مي کردم يا نه؟ اين و يادم رفت بگم که اردلان با اين که خيلي مغرور بود، ولي بعضي وقتا نگاهاش خيلي خاص مي شد. حس مي کردم که اونم نسبت به من بي تفاوت نيست. براي همين هم پيش خودم گفتم شايد مي خواد حرفي بزنه. اون موقع اردلان نوزده سالش و سال اول دانشگاه بود. دردسرتون ندم... رفتيم کافي شاپ و هر دو آب پرتغال سفارش داديم. اردلان برام حرف مي زد از دانشگاهش، مي گفت از برخوردش با دختراي جلبرگ دانشگاه. اونايي که خودشون و مي چسبونن به پسرا و اينا. کلي از دستش خنديدم. کم کم حرف زدن اردلان عوض شد. به من من افتاده بود. انگار يه چيزي مي خواست بگه ولي نمي تونست. منم که کلي تو شوک بودم و نمي تونستم براي کمک کردن بهش چيزي بگم. بالاخره دل و زد به دريا و از احساسش گفت. از اين که من و دوست داره!
يهو بنفشه پريد وسط حرفش و گفت:
ـ جدي؟ بهت اعتراف کرد که دوستت داره؟! پس چته ديگه؟
شبنم پوزخندي زد و گفت:
ـ آره گفت، ولي... اين تازه اولش بود. شنيدي مي گن، که عشق آسان نمود اول ولي افتاد مشکل ها؟ قضيه ي منه. اون روز منم به اردلان گفتم که دوسش دارم و اردلان ازم خواست شش سال صبر کنم تا درس و سربازيش تموم بشه و بياد خواستگاريم. به قول خودش فقط مي خواست از اين که من و داره مطمئن بشه. منم که سر خوش! گفتم براش صبر مي کنم. خلاصه اون روز تموم شد، ولي تازه دوستي من با اردلان شروع شده بود. با هم بيرون مي رفتيم، تلفني حرف مي زديم و کلي تو عشق هم غرق بوديم. بهش گفتم مي خوام به مامانم همه چيز و بگم تا راحت تر باشيم. فکر مي کرديم هم مامانم از خداشه که اردلان دامادش بشه، هم خاله ام من و خيلي دوست داره و حرفي نداره که من عروسش بشم. من و اردلان هر دو اين جوري فکر مي کرديم، ولي وقتي من قضيه رو براي مامانم تعريف کردم، مامانم عين بمب منفجر شد:
- تو غلط کردي، تو گه خوردي. من جنازه ي تو رو هم روي دوش اردلان نمي ذارم! اون آدمه که تو بهش دل بستي؟
من دهنم عين دهن غار باز مونده بود و نمي تونستم حرفي بزنم. اصلا فکرش و هم نمي کردم که اين عکس العمل مامان باشه! بابا هم وقتي فهميد بدتر از مامان بهم توپيد و گقت ديگه حق ندارم اردلان رو ببينم. از اون طرف خونواده اردلان هم مخالفت کرده بودن شديـــــد!
ـ آخه چرا؟
ـ قضيه بر مي گرده به گذشته ها. من اصلا فکرش و هم نمي کردم که پشت قضيه ي ما جرياناتي نهفته باشه.
ـ چي بود آخه؟
ـ يه بار که کلي گريه و زاري کردم و از مامانم خواستم برام دليل مخالفتشون رو بگه، برام تعريف کرد که باباي اردلان توي جووني با يه زن خراب ريخته روي هم. قبل از ازادواج با خاله ي من! مي زنه و اون زنه ازش حامله مي شه. زنه هم مي ره شکايت مي کنه که شوهر خاله من و مجبور کنه باهاش ازدواج کنه. شوهر خاله ي منم بدون اين که به کسي چيزي بگه، مياد خواستگاري خاله ي من و بي سر و صدا عقدش مي کنه. به دليل اين که اون زن خودش بره بچه رو سقط کنه. اون فکر مي کرده زنِ راضي نمي شه زن دوم بشه و مي ره بي سر و صدا بچه رو مي ندازه و قال قضيه مي خوابه. در حالي که اشتباه مي کرده، اون زنه مي خواست هر طور که شده با يکي ازدواج کنه و از زندگي نکبتش خلاص بشه. ساده تر از شوهر خاله ي منم کسي و گير نياورده بود. دادگاه هم شوهر خاله رو مجبور مي کنه که زنه رو عقد کنه.
ـ خب؟
ـ هيچي ديگه، شوهر خاله ي منم مي شه يه مرد دو زنه، ولي نمي ذاره کسي بفهمه. هيشکي هم نمي فهمه جز باباي من و پدر بزرگ مرحومم. پدر بزرگم که تا مي فهمه، مي بينه هيچ کاري از دستش بر نمياد و خيلي زود دق مي کنه. تخم کينه ي شوهر خاله ام از همون روز توي دل مامانم ريشه دووند. چون مامانم عاشق بابا بزرگم بود. يه عشق عجيب غريب اين پدر و دختر نسبت به هم داشتن. باباي من به مامانم مي گه به ما مربوط نيست، ولي مامانم ساکت نمي شينه و همه ي تلاشش و مي کنه که طلاق خاله ام و بگيره، ولي مادر بزرگم که نمي خواسته مهر طلاق روي پيشوني خاله ام بخوره، قبول نمي کنه و به مامانم مي گه به تو هيچ ربطي نداره! مامان منم ديگه پاش و مي کشه کنار، ولي هميشه از شوهر خاله ام نفرت داشته. شوهر خاله ام هم سر قضيه ي اين که مامانم جلوش گارد گرفته و حتي مي خواسته طلاق خواهرش و بگيره، از مامان من کينه به دل مي گيره. ديگه کسي خبري از اون زنه نداشت و تا همين حالا هم کسي نمي دونه اونا کجان. فقط شنيدن که يه بچه ي ديگه هم از اون زنه پيدا کرده. حالا شوهر خاله ي من هم خاله ام و داره با اردلان و آناهيد. از اون ور اون زنه رو داره با يه پسر بزرگتر از اردلان و يه دختر هم سن آناهيد. مامان و بابام مي گن تره به تخمش مي ره، حسني به باباش! باباي اونم زير بار نمي ره، چون مي دونه جيک و پوکش و مامان و باباي من مي دونن. اردلان در اين مورد هيچي نمي دونه و مامانم گفته هيچ وقت هم نبايد بفهمه. چون ممکنه به سرش بزنه و کاري بکنه که باعث پشيموني بشه. حالا من دليل مخالفت اونا رو مي دونستم ولي اردلان نه. اردلان گيج و گنگ بود، ولي هميشه به من مي گفت از همه مي گذرم به خاطرت. اوايل براي منم زياد مهم نبود. مي گفتم دليل نمي شه خبط پدر رو پاي پسر بنويسن. دليل نمي شه که چون باباش هرزه بوده، اونم همين جوري باشه، ولي اينا همش حرف بود. منم کم کم تخم شک و بد بيني توي دلم کاشته مي شد. خون اردلان رو با شک هام توي شيشه مي کردم. کم کم احساسم هم داشت نسبت بهش کم مي شد. هي نسبت بهش سردتر و بي تفاوت تر مي شدم. اون هم بايد غرغر هاي پدر و مادرش و تحمل مي کرد، هم سردي هاي من و. دلم براش مي سوخت، ولي بالاخره کاري که نبايد مي شد شد و من يه بار که حسابي با اردلان دعوام شد، رابطه ام و باهاش تموم کردم. گفتم نمي خوام باهاش ازدواج کنم. اردلان حسابي جا خورد، ولي حتي يه بارم ازم نخواست که اين کار و نکنم. فقط ازم پرسيد:
ـ اين حرف آخرته؟
و من گفتم:
ـ آره.
ـ بعدش همه چي تموم شد! به همين راحتي.
- جدي مي گي؟
- آره. من فکر مي کردم بهتر از اردلان خيلي براي من هست، ولي اشتباه مي کردم. شايد بهتر از اون برام باشه، ولي مهم اين جاست که هيچکس براي من اردلان نمي شه. من روحم و به اون تقديم کردم، هيچ وقت نمي تونم فراموشش کنم. يک ماه بعد از جداييمون فهميدم که بي اون هيچي نيستم و چه غلطي کردم. حتي ازش خواستم که من و ببخشه، ولي اردلان من و نبخشيد و رفت دنبال زندگي خودش. هنوزم از نگاهاش مي خونم که مي ميره برام، ولي ديگه يه جورايي به احساس من اطمنيان نداره و جدايي رو ترجيح مي ده. خونواده ها خيلي از اين جدايي خوشحال شدن، به خصوص خاله ام و تنها کسي که از اون زمان تا حالا داره زجر مي کشه منم. اردلان درسش و تموم کرد و الانم داره مي ره سربازي. بعد از اين که سربازيش تموم بشه هم خاله ام خيلي راحت زنش مي ده و من مي مونم و عشقي که روز به روز داره تندتر مي شه.
ـ ولي آخه اين که نمي شه! اين انصاف نيست.
ـ اشتباهي بود که خودم کردم.
دستش و گرفتم و گفتم:
ـ شبنم اينايي که تو گفتي رو من نمي دونستم، ولي باور کن هر کاري از دستم بر بياد براي دوباره با اردلان بودنت مي کنم، هر کاري.
ـ مرسي عزيزم، ولي فکر نکنم کاري از دست کسي بر بياد.
بنفشه گفت:
ـ بسپارش به ما.
ـ مي دونين چيه بچه ها؟! به خودم اميدوار شدم.
ـ واسه چي؟
ـ فهميدم حرفام حسابي شما رو ميخکوب کرده بود و اين قدر محو شده بودين که اصلا نفهميدين گربه چشم عسلي هم اومد.
بنفشه از جا پريد و با جيغ جيغ گفت:
ـ کو کجاست؟
من و شبنم خنديديم و بنفشه با شادي به ميز اون ها نگاه کرد. گربه چشم عسلي با ژست قشنگ و تيپ محشرتر از بار قبلش سر ميز نشسته بود و مشغول صحبت با دوستاش بود.
بنفشه از جا بلند شد و به بهانه ي اين که به گارسون سفارش آب بده، با ناز از جلوي ميز اون ها رد شد تا اون رو بهتر ببينه، ولي اون پسر حتي نيم نگاهي هم به سمت بنفشه ننداخت و بنفشه دست از پا درازتر برگشت و ما کلي اون رو مسخره کرديم. وقتي بنفشه نشست، اين بار نوبت اون بود که بلند شه. از جا بلند شد و به سمت گارسون رفت. شايد مي خواست براي خودش غذا سفارش بده. مشغول صحبت با گارسون بود که در يک لحظه ي حساس، البته از نظر ما، فربد اون رو صدا کرد و ما بالاخره اسم اين شاهزاده رويايي رو فهميديم:
ـ آرتان، گوشيت داره زنگ مي خوره.
بنفشه ول شد روي ميز:
ـ آرتــــان.
شبنم گفتم:
ـ جونم اسم.
ـ حالا يعني چي اين اسم؟
بنفشه سريع گوشيش رو در آورد و گفت من معني اسماي اصيل رو توي گوشيم دارم. تند تند سرچ کرد و گفت:
ـ يعني پربرکت و نام پدر زن داريوش کبير و همين طور يکي از پهلوانان سنتي آريانا.
سري تکون دادم و گفتم:
ـ چه اسم اصيلي! ايرانيِ ايراني.
ـ خيلي با کلاسه!
زدم تو سر بنفشه و گفتم:
ـ جدي اگه بهت پيشنهاد دوستي بده قبول مي کني؟
ـ با کله!
ـ خاک تو سرت، تو يه بار سرت به سنگ خورد يعني.
بنفشه جرعه اي از نوشابه اي که گارسون روي ميز گذاشت و رفت رو نوشيد و گفت:
ـ بچه ها يه چيزي رو بهتون بگم. من هر چي مي گم شوخي مي کنم. فکر مي کردم تا الان من و شناختين، ولي مي بينم اين طور نيست. من از دوستي با پسرا بيزارم. چون همه شون فقط يه هدف دارن. ميان جلو مي گن سلام، مي گي عليک سلام، مي گن خونه مون امشب خاليه مياي؟
با شبنم هرهر خنديديم و گفتيم:
ـ نه ديگه همه شون!
ـ اکثرشون.
ـ حالا هر چي! اين و گفتم که بدونين اين کارا فقط محض خنده است، وگرنه اين آرتان خان هر چي مي خواد باشه، باشه. ارزوني مامان جونش.
زدم توي کمرش و گفتم:
ـ باريکلا! حقا که دوست خودمي.
ـ با بابات چي کار کردي؟
ـ هيچي، شيرش و دادم خوابوندمش و اومدم بيرون.
ـ گمشو.
ـ خب چي کارش کنم؟ باباي منه ديگه. حرف حرف خودشه. يه کلام!
ـ تصميمت چيه؟
حرفي از قرار فردام با نيما نزدم و گفتم:
ـ هنوز دارم روش فکر مي کنم.
شبنم گفت:
ـ ولي راهت همونه که من بهت گفتم، بايد همون کار و بکني.
خنديديم و گفتم:
ـ باشه چشم حتما.
گارسون غذا رو آورد و هر سه مشغول خوردن شديم. اين بار شبنم و بنفشه هم راحت تر مي خوردن. زير چشمي نگاهي به سمت آرتان کردم. مشخص بود که اهل کلاس گذاشتن نيست. انگار ذاتا با کلاس بود! جوري از کارد و چنگال استفاده مي کرد که معلوم مي شد عادت هميشگي اش است نه فقط امشب. چرا اين پسر براي من جذاب بود؟ چرا حواسم رو پرت مي کرد؟ چرا مدام توي کارهاش دقيق مي شدم؟ خودم هم جواب خودم رو نمي دونستم. غذا رو خورديم و عين بچه ي آدم بلند شديم. شبنم و بنفشه پبک هاشون را روي ميز گذاشتن و من براي حساب کردن رفتم. موقع برگشتن وقتي از جلوي ميز اون ها رد مي شدم، باز هم زير نگاهشون له ام کردن و جالب اين جا بود که حتي سنگيني نگاه آرتان رو هم حس مي کردم.
از در رستوران که خارج شدم، بچه ها منتظرم بودن و بنفشه و شبنم مشغول صحبت درباره ي اردلان بودن. سوار ماشين که شديم رو به شبنم پرسيدم:

ـ از بعد از اون قضيه برخورد تو با اردلان چه جوري بوده؟

شبنم کمي فکر کرد و گفت:

ـ خيلي خوب، هميشه تا مي بينمش توي سلام اول من پيش قدم مي شم، هر چي که مي خوام بخورم بهش تعارف مي کنم، وقتي مي بينم نياز به کمک داره سريع کمکش مي کنم. درسته که اون مي خواد منو ناديده بگيره، ولي من مرتب بهش محبت مي کنم تا بلکه از محبت خارها گل بشه.

ـ لابد مرتب هم با نگاهات مي ري رو مخش و هر جا که بره توام يه جوري جايي مي شيني که جلوي چشمش باشي!

شبنم با سردرگمي گفت:

ـ آره خب.

ـ خاک بر سرت! راستش برام سوال شده بود که چه جوريه تو سه ساله از اين شازده جدا شدي، ولي اون هيچ تلاشي نکرده که دوباره با تو باشه، ولي الان جوابش و پيدا کردم!

ـ چرا؟!

ـ چون خاک تو سر تو کنم! پسرا از دختراي عين تو حالشون به هم مي خوره.

شبنم کاملا گيج شده بود و فقط به من نگاه مي کرد. غريدم:

ـ عين بز به من نگاه نکن. من سوال مي کنم تو جواب بده، اکي؟

ـ باشه.

ـ کي قراره ببينيش؟

ـ فردا مي ريم خونه ي مامان بزرگم، اونم هستش.

ـ به به! خب بگو ببينم مي خواي بهش برسي يا نه؟

ـ خلي تو؟ خب معلومه که از خدامه!

ـ خيلي خب، پس از الان به بعد همون کاري رو مي کني که من بهت مي گم.

ـ چه کاري؟

بنفشه هم سرا پا گوش شده بود و به من زل زده بود. گفتم:

ـ فردا چه شما زودتر رسيدين، چه اونا زودتر، فرقي نداره! مهم اينه که تو به همه سلام مي کني جز اون. اون خودش بايد به تو سلام کنه. مي دوني اين مصداق چيه؟

بنفشه سريع گفت:

ـ اگر با ديگرانش بود ميلي، چرا ظرف مرا بشکست ليلي؟!

ـ آفرين، ولي اون شازده توي اون لحظه اصلا اين به ذهنش هم نمي رسه. فقط هي به اين فکر مي کنه که تو چرا اين جوري کردي؟! يه جورايي با دست پس زدن و با پا پيش کشيدنه. بعد از اونم تا وقتي که اون جايين هر جايي که اون هست تو پات و نمي ذاري. اگه هم تو جايي بودي که اونم اومد، مثلا توي اتاق يا توي آشپزخونه، اون وقت تو سريع جات و عوض کن. يعني چي؟ يعني اين که اصلا دوست نداري جايي که اونم هست توام باشي. سر سفره هم که خواستين بشينين، يه جايي مي شيني که اصلاً تو ديدش نباشي.

شبنم با ناراحتي گفت:

ـ اين کارا چه معني داره؟! وقتي اون با اين همه محبت من رام نشد، خب معلومه با کم محلي من چي مي شه! ديگه براي من تره هم خرد نمي کنه.

ـ دِ نه دِ، نکته همين جاست! پسرا معکوسن عزيز دلم. تو اگه بهش رو بدي، اون تو رو پي پي مي کنه.

ـ اَه بي تربيت.

ـ باور کن همينه! تا جايي که تو غرور اون و بشکني، اون مرتب دور و بر تو مي پلکه، ولي همين که تو غرور خودت و براي اون بشکني، ديگه تموم مي شه، بايد فاتحه ي اون پسر و بخوني.

ـ ولي ترسا... من مي ترسم.

ـ به من نگاه کن شبنم! تو چيزي رو قرار نيست از دست بدي. تو ديگه اردلان رو نداري. به قول خودت مي خوان زنش بدن! تو همه ي راه ها رو امتحان کردي. حالا اين راه و هم امتحان کن. فقط شبنم اگه... ببين چي مي گم! اگه در خودت اراده اش و داري برو جلو. ممکنه کار به جايي بکشه که اردلان ازت دعوت کنه با هم برين بيرون و تو بايد قبول نکني! شبنم اراده قوي مي خواد. اگه مرد ميدوني بسم ا...، اگه نه کلا بي خيال شو.

شبنم کمي فکر کرد و گفت:

ـ تو راست مي گي. من که چيزي رو از دست نمي دم. اينم يه راهشه. سه ساله که دارم محبت مي کنم، اگه قرار بود جواب بده تا حالا داده بود. از اين به بعد برعکس عمل مي کنم.

من و بنفشه همزمان با هم گفتيم:

ـ باريکلا دختر خوب.

تا مقصد من و بنفشه در مورد مسائل متفرقه صحبت مي کرديم، ولي شبنم حسابي توي فکر بود. موقع پياده شدن گونه ي من و بوسيد و گفت:

ـ مي دونم که تو هيچ حرفي رو بي فکر و دليل نمي گي. ازت ممنونم پيش پيش.

ـ قربونت برم عزيزم، برو ايشاا... موفق باشي. به من با اس ام اس گزارش لحظه به لحظه بده.

ـ باشه حتماً.

بنفشه رو هم جلوي در خانه شون پياده کردم و خودم هم به خونه رفتم.

ساعت پنج و نيم بود که با صداي آنشرلي پريدم بالا. سريع صداي بلند گوشيم رو قطع کردم و از ته دلم گفتم:

ـ بميري نيما!

با بدبختي و نق نق از تخت گرم و نرمم دل کندم و دستشويي رفتم. نيما ساعت شش قرار بود دم خونه باشه. به بابا گفته بودم با اون قرار کوه دارم و بابا هم مخالفتي نکرده بود. از دستشويي که بيرون اومدم تند تند شلوار گرمکن با مانتوي اسپرت تنم کردم و کوله پشتي کوهنوردي ام رو هم برداشتم. کمي تنقلات داخلش ريختم و شال سياهم رو روي سرم کشيدم. بالاخره دل از کفش پاشنه بلند کندم و کفش هاي اسپرت آل استار مشکيم رو پا کردم. تند تند از در بيرون رفتم و تموم حياط رو دويدم. ساعت شش و پنج دقيقه بود. در رو که باز کردم، نيما جلوي در به پرادوش تکيه داده بود. عينک دودي خوشگلش به چشماش بود و دست به سينه ايستاده بود. در رو که بستم متوجه ام شد و با لبخند سلام کرد. سلامي کردم و پريدم بالاي ماشينش. از همون لحظه صندلي رو خوابوندم و دراز کش شدم. نيما با ديدن من غش غش خنديد و گفت:

ـ خوابت مي ياد کوچولو؟

ـ آره نيما حرف نزن بذار من يه ذره ديگه بخوابم. آلارم گوشيم که صداش در اومد، دعاي خير به امواتت کردم حسابي.

نيما باز هم خنديد و در سکوت راه افتاد. تا وقتي که رسيديم من خوابيدم. با تکون هاي آهسته و نوازش مانند دست نيما روي موهام چشم باز کردم. صورتش با فاصله ي خيلي کم نزديک صورتم بود. عينکش رو روي موهاش گذاشته بود و با نگاهي خاص به من خيره شده بود. با دست چشمام رو ماليدم و گفتم:

ـ رسيديم؟

ـ آره خانومي، رسيديم. بايد پياده بشي. البته اگه بازم خوابت مياد مي شينيم توي ماشين تا تو بخوابي.

با چشمايي گشاد شده گفتم:

ـ خودتي نيما؟! منتظر بودم کلي مسخره ام کنيا! چت شده تو؟

نيما سريع عينکش رو به چشم زد و گفت:

ـ حالا که بيدار شدي بهتره بياي پايين.

بعد از اين که نيما پايين رفت، من هم شونه اي بالا انداختم و پايين رفتم. در سکوت کنار هم پيش مي رفتيم. نيما از دکه هاي اغذيه فروشي دو تا ليوان شير کاکائو با کيک خريد و يکي از ليوان ها رو به دست من داد و گفت:

ـ بخور، مي دونم دوست داري.

با لذت مشغول خوردن شدم و گفتم:

ـ نه بابا! آقا نيما چه دست و دلباز شده! نيما غلط نکنم کارت بدجوري به من گيره ها!

نيما با لبخند سري تکون داد، ولي حرفي نزد. بعد از خوردن شير کاکائو ديگه خواب حسابي از سرم پريده بود. کوله ي نيما رو کشيدم و گفت:

ـ نيمايي، حالا بگو راه حلت چي بود؟

نيما بالاخره سکوتش رو شکست و گفت:

ـ وقتي رسيديم اون بالا بهت مي گم.

ـ نمي شه همين حالا بگي؟

ـ نه خير نمي شه خانوم کوچولوي عجول. مي خوام وقتي به خدا نزديک تر شديم بگم.

ـ اُه اُه چه حرفايي مي شنوم!

نيما باز هم خنديد و حرفي نزد. اَه ديگه داشت حوصلم و سر مي برد. اين نيما رو دوست نداشتم. اخم هام بي اراده در هم شده بود و ديگه حرفي نمي زدم. نيما هم انگار اصلا توي اين دنيا نبود. فقط بعضي جاها دستش رو به سمتم دراز مي کرد که کمکم کنه. اکثر جاها دستش رو رد مي کردم، ولي بعضي جاها مجبور مي شدم کمکش رو قبول کنم. دست نيما عجيب داغ بود و حس کردم تب داره، ولي به روي خودم نياوردم. بالاخره رسيديم به قله. من ديگه نا نداشتم ولو شدم روي زمين خاکي و نفس نفس مي زدم. نيما هم نشست کنارم. از داخل کوله اش بطري آبي خارج کرد و گرفت به سمتم. سريع بطري رو گرفتم و يک نفس نصف بيشتر آب رو نوشيدم. نيما با نگاهي خاص نگاهم مي کرد، وقتي فهميد متوجه نگاهش شدم خنديد و گفت:

ـ شبيه جوجه ها آب مي خوري!

ـ دستت درد نکنه ديگه، جوجه هم شديم؟

کمي خودش رو به سمت من کشيد و گفت:

ـ تو جوجه هستي، فنچ هستي، وروجک هستي، شيطون بلا هستي، زلزله هستي...

ـ بسه بابا! ولت کنم تا فردا صبح ادامه مي دي. من چه القابي دارم پيش تو!

نيما دوباره توي حالت گيج و منگيش فرو رفت و گفت:

ـ آره، پيش من.

ـ نيما! هنوزم نمي خواي راه حلت و بگي؟

نيما چند لحظه اي نگاهم کرد و بعد گفت:

ـ گفتي مي خواي بري؟! درسته؟

ـ خب آره، البته براي درس خوندن نه براي چيز ديگه.

ـ و بابات چون نگرانته نمي ذاره؟

ـ درسته!

ـ منم دارم مي رم ترسا.

از جا پريدم و گفتم:

ـ چي؟!

دستم و گرفت و دوباره من و نشوند و گفت:

ـ من خيلي وقته که تو فکر رفتن و نرفتن موندم ترسا. اون ور بهم پيشنهاد تدريس شده، البته توي يه کالج کوچولو.

آهي کشيدم و گفتم:

ـ خوش به حالت نيما.

ـ آه نکش خانوم کوچولو، براي توام يه راه حل دارم که اگه قبول کني بابات بي برو برگرد راضي مي شه.

ـ چه راه حلي؟!

ـ راستش مي ترسم بهت بگم چون مي دونم چه اعصاب خرابي داري.

جيغ کشيدم:

ـ خودت اعصاب خراب داري. نگاه کن چه به من انگ مي چسبونه!

نيما خنديد و گفت:

ـ ديدي گفتم! خب زود قاطي مي کني ديگه!

ـ تو بگو من قول مي دم قاطي نکنم.

نفسش رو با صدا از سينه خارج کرد و گفت:

ـ ببين ترسا، نمي خوام فکر کني من آدم فرصت طلبي هستم و الان دارم اين پيشنهاد و بهت مي دم چون يه جورايي کارت گيره. حرف من حرف ديروز و امروز نيست، من خيلي وقته که مي خوام اين حرفا رو به تو بزنم، ولي موقعيتش پيش نمي اومد.

وقتي سکوت کرد طاقت نياوردم و گفتم:

ـ چه حرفي؟!

ـ روز عروسي آتوسا و ماني رو يادته؟!

ـ آره.

ـ يادته تا قبل از اون نذاشته بودي ببينيمت؟ ما مي دونستيم عروسمون يه خواهر داره، ولي هيچ وقت فرصت ديدنش پيش نيومده بود. روز عروسي با يه لباس صورتي کمرنگ مدل لباس عروس، کنار عروس وارد سالن شدي. آتوسا وسط بود و تو سمت چپش بودي، ماني هم سمت راستش، من اونجا براي بار اول تو رو ديدم.

ـ خب؟

ـ تا ديدمت اين قدر محو تو شدم که نه عروس و ديدم و نه داماد و. زيبايي تو حتي زيبايي شرقي آتوسا رو هم تحت تأثير قرار داده بود. بابا که محو شدن من و ديده بود دم گوشم گفت:

ـ فکر مي کني اون يکي دخترشون و هم بدن به ما؟!

آب دهنم و قورت دادم و به بابا نگاه کردم. اون موقع تو فقط شونزده سالت بود. يه بچه مدرسه اي بازيگوش! تازه بعد از اون مراسم فهميدم چه زلزله اي هستي تو. منم بچه شري بودم و اين بود که خيلي راحت تونستم باهات ارتباط برقرار کنم. ماني هم متوجه علاقه ي من نسبت به تو شده بود. براي همينم هر وقت که شما رو دعوت مي کردن ما هم بوديم. ترسا... من اون دعوت نامه رو قبول نکردم چون... نمي تونستم از تو دور بشم! مي خواستم بزرگ بشي، خانوم بشي و وقت ازدواجت برسه. نمي خواستم به اين زودي ها درخواستم و بهت بگم. نمي خواستم يه روزي به خودت بياي و ببيني که بچگي و جووني نکردي. من خودم بيست و هشت سالمه و به اندازه ي کافي جووني کردم. توام بايد بيشتر از اينا از زندگيت لذت ببري. اگه مي بيني الان اومدم جلو و دارم باهات حرف مي زنم، براي اينه که ديگه فرصتي باقي نمونده. من بايد خيلي زود اعلام کنم که مي خوام از اون بورسيه استفاده کنم يا نه. عزيزم، اگه در خواست من و قبول کني، هر دو با هم مي ريم و تو به درست مي رسي، منم در کنار تو به خوشبختي.

به اين جا که رسيد ساکت شد. محو و مات مونده بودم. اين نيما بود که داشت به من ابراز علاقه مي کرد؟ اين نيما بود که من و خواستگاري مي کرد؟ خداي من! يعني واقعا تنها راه من براي رفتن اون ور آب ازدواج کردنم بود؟ چرا؟ خدا آخه چرا؟! تو که مي دوني من نمي خوام ازدواج کنم. نيما که سکوت من رو ديد گفت:

ـ ببين عزيزم، نمي خوام فکر کني که با ازدواجت داري آزاديت و از دست مي دي. من قسم مي خورم که هيچ وقت مانع خوشي هاي تو نشم، چون مي دونم الان وقت ازدواج تو نيست. اون جا هم که رفتيم، تو هر وقت خواستي مي توني با دوستات بري گشت و گذار. توي خونه مون هم هيچ وقت نيازي نيست دست به سياه و سفيد بزني. عين همين حالا توي خونه ي بابات زندگي مي کني، با يه تفاوت، اونم اين که... اونم اين که وجود من و هم بعضي وقتا کنارت تحمل کن. نمي گم بايد تحمل کني، چون بايدي در کار نيست.

خداي من! من بايد چي بگم؟! من جواب نيما رو چي بدم؟ آيا من به اون حدي رسيدم که بخوام براي زندگيم تصميم بگيرم؟ به نيما نگاه کردم و اين بار با دقت تر از هميشه. چشماي درشت خاکستري رنگ داشت، پوست سبزه و هيکل تقريبا درشت. موهاي قهوه ايش هم يک طرفي روي صورتش ريخته شده بود. خداييش جذاب و خوشگل و خوش تيپ بود و مي تونست آرزوي هر دختري باشه، ولي آرزوي من چي؟ آرزوي من ازدواج بود؟! نبود به خدا، نبــــود. نيما که از نگاه من چيز ديگه اي برداشت کرده بود به روم لبخند زد و گفت:

ـ عروس رفته گل بچينه؟!

ـ نيما؟

ـ جون نيما؟

ـ من... من بايد فکر کنم.

ـ تا کي؟!

بي اراده گفتم:

ـ دو هفته.

ـ دو هفته زياده ترسا، ما وقت زيادي نداريم. من بايد جواب اونا رو بدم.

ـ خب يه هفته.

ـ باشه گلم. هفته ي ديگه جمعه من بازم ميام دنبالت.

ـ خبرت مي کنم.

هز دو از بلند شديم و توي سکوت به سمت پايين راه افتاديم. اين بار نيما سر به سرم مي ذاشت و من توي عالم ديگه اي بودم. واقعا مي خواستم ازدواج کنم؟ چرا جواب منفي ندادم؟ نمي تونستم نيما رو بازيچه کنم. خدايا چه خاکي تو سرم کنم؟ تصميم گرفتم با بچه ها مشورت کنم. سوار ماشين نيما شديم و نيما گفت:

ـ عزيزم افتخار مي ديد ناهار و هم با هم باشيم؟

ـ نه نيما، به بابا گفتم ميام خونه. علاوه بر اون من خودمم مي خوام برم خونه، چون يه هفته وقت کميه، بايد از همين حالا بشينم فکر کنم.

نيما لبخند زد. دستش رو زير چونه ام گذاشت و گفت:

ـ ترسا؟

نگاهش کردم و گفتم:

ـ هوم؟

ـ مي دونم که اگه هم قبول کني، فقط به خاطر اينه که از ايران بري و شخص من توي تصميمت دخيل نيست، ولي اين و بدون که من فقط براي تو مي خوام بيام و قول مي دم که خوشبختت کنم. عزيزم بايد يه قولي بهم بدي.

ـ چي؟

ـ زياد به خودت فشار نيار، باشه؟

سکوت کردم و حرفي نزدم. بغض داشتم و چونه ام مي لرزيد. نيما روي فرمون کوبيد و با ناراحتي گفت:

ـ لعنتي! براي همين نمي خواستم حالا چيزي بهت بگم.

ماشين رو کناري کشيد و پارک کرد و گفت:

ـ ترسا، ترساي من...

مثل آدم هاي گيج به رو به رو نگاه مي کردم. يه دفعه من رو به سمت خودش برگردوند و گفت:

ـ من و نگاه کن ترسا، جون نيما، خودت و اذيت نکن خانومي.

اصلا نفهميدم چي شد که اشک از چشمام جاري شد. شايد به خاطر نيمايي بود که تا اون لحظه نشناخته بودم و باور نکرده بودم. نيما گفت:

ـ ترساي من... عشق من... خدايا عجب غلطي کردم! ترسا من همون نيمام، آخه عزيزم چرا اين جوري مي کني؟ هيچي عوض نشده. هيچي خانوم گلم.

چرا لال شده بودم و در مقابل اون همه احساس حرفي نداشتم که بزنم؟ بالاخره توانستم به خودم مسلط بشم. خواستم اشک هام رو پاک کنم که نيما دستم رو پس زد و خودش با دستمال نرمي اشک هام رو پاک کرد و دستمال رو توي جيبش گذاشت و گفت:

ـ يه يادگاري از روز خواستگاري از عزيز دلم.

بي اراده خنده ام گرفت و خنديدم. اگر بگم خنده ام به قدر دنيا نيما رو شاد کرد اغراق نکردم. با شادي دوباره راه افتاد و گفت:

ـ نکنه اين يه هفته بخواي همش بشيني آب غوره بگيري.

خنديدم و گفتم:

ـ شما نگران نباش، آب غوره هم که بگيرم، چيزيش به شما وصال نمي ده. همون چند قطره رو برداشتي بسته!

نيما لبخندي زد و با عشق نگاهم کرد. با شرم سرم را زير انداختم و حرفي نزدم. خاک بر سرم کنن! اين من بودم که عين اين دختراي بي دست و پا از خجالت سرخ مي شدم! اونم در مقابل يه خواستگاري؟ چه شعارهايي مي دادم و چي شد! بالاخره ماشين جلوي خونه توقف کرد. سر سري با نيما خداحافظي کردم و پياده شدم. يک هفته فرصت کمي بود. بايد همه ي جوانب رو مي سنجيدم. بايد از همين لحظه شبنم و بنفشه رو هم در جريان مي ذاشتم تا ببينم نظر اون ها چيه.
صبح روز بعد هنوز کامل از خواب بيدار نشده بودم و داشتم سر جام وول وول مي خوردم که صداي زنگ گوشي بلند شد. خواب کامل از سرم پريد. گوشي رو از زير بالش در آوردم. چشماي کشيده ي آتوسا بود که داشت روي صفحه چشمک مي زد. زير لب گفتم:
ـ صبح اول صبحي چه دردته آتوسا؟!
گوشي رو در گوشم گذاشتم و بي حال گفتم:
ـ هان؟!
ـ هان يعني چه خواهر بي تربيت؟!
ـ بگو آتوسا.
ـ تازه بيدار شدي؟
ـ بــــله.
ـ همون! اصلا نمي شه باهات حرف زد. مي خواي پاشو دست و شوهرت و بشور...
يهو ساکت شد. منم سيخ نشستم روي تخت. يه کم به حرفش فکر کردم و يهو زدم زير خنده. چنان از ته دل مي خنديدم که اشک از چشمام سرازير شده بود. آتوسا هم اون ور خط از خنده رو به موت بود. همون جور ميون خنده گفتم:
ـ دست و چيم و بشورم؟ بي شعور! به من چه که شوهرم و بشورم؟!
آتوسا هم ميون خنده گفت:
ـ اين قدر که ذهنم مشغوله خب اشتباه گفتم، منظورم صورتت بود.
ـ واي آتوسا نميري الهي، دلم درد گرفت اين قدر خنديدم.
ـ خب پاشو، پاشو دعا به جون من بکن که صبحي اين قدر خندوندمت. پاشو اين بار جدي دست و صورتت و بشور، بعدم يه آژانس بگير بيا اين جا که کارت دارم حسابي.
ـ اوا! چي شده آتوسا جون اين قدر مهربون شدن؟! تند تند دعوتمون مي کني!
ـ خيلي بي چشم و رويي ترسا! من به تو نمي گم هر موقع که حوصله ات سر رفت بيا پيش من؟
ـ از اين تعارفاي شاه عبدالعظيمي که همه مي کنن!
ـ واقعاً که!
ـ خيلي خب آبجي بزرگه قهر نکن حالا، ميام.
ـ پس منتظرتم ها.
ـ باشه.
قطع کردم و از جا بلند شدم. اول رفتم دستشويي و دست و صورتم و شستم، بعدم تند تند کارام و کردم و رفتم پايين. عزيز نبود و به جاش برام يادداشتي گذاشته و گفته بود که رفته خونه ي يکي از همسايه ها جلسه ي قرآن. من هم زير يادداشتش نوشتم که مي رم خونه ي آتوسا. کليد ماشين مامان و برداشتم و با خوشحالي از اين که کسي نيست بهم گير بده، سوار شدم و به سمت خونه ي آتوسا راه افتادم. دعا مي کردم فقط نيما نباشه، چون اصلا آمادگي رو به رو شدن باهاش و نداشتم. با گوشيم زنگ زدم به آتوسا و گفتم بياد در و باز کنه تا ماشين و ببرم تو. سريع پريد تو حياط و در و باز کرد. وقتي از ماشين پياده مي شدم گفت:
ـ فسقلي رانندگيتم روز به روز داره بهتر مي شه ها!
يکي از ابروهام رو بالا انداختم و گفتم:
ـ ما اينيم ديگه. فقط کاش بابا هم اين و مي فهميد و براي يه ساعت دور زدن با اين ابو قراضه، اين قدر به من گير، اونم از نوع چهار پخش نمي داد!
آتوسا خنديد و گفت:
ـ بيا برو تو زلزله. اين قدر از باباي من بد نگو. اين قدر که بابا تو رو دوست داره، من و دوست نداره.
زير لبي گفتم:
ـ معلومه!
و رفتم تو. آتوسا تند تند جلوم انواع و اقسام وسايل پذيرايي رو چيد و خودش هم نشست کنارم. در حالي خودم رو باد مي زدم گفتم:
ـ چته آتوسا؟ باز کارت به من گير کرده؟!
ـ حيف من! حيف من که اين قدر هواي تو رو دارم. کيه که بفهمه؟
ـ بگو ديگه خفه ام کردي.
ـ يه چيزي بخور حالا.
ـ نه بگو مي خوام زود برم بلکه بتونم يه دوري هم با شبنم و بنفشه بزنم.
ـ کشتي توام خودت و با اين دو تا دوستات.
ـ ديگه اين دو تا دوست و به من ببينين!
ـ خب بابا! بداخلاق.
ـ مي گي يا برم آتوسا؟
ـ راستش يه اتفاقي افتاده که...
با شادي گفتم:
ـ حامله اي؟!
آتوسا چپ چپ نگام کرد و من ناليدم:
ـ بازم نه؟ بميري آتوسا، من مي ميرم و کسي بهم نمي گه خاله.
ـ مي ذاري حرفم و بزنم يا نه؟
ـ بفرماييد بانو.
ـ نويد و مي شناسي؟
ـ نويد ديگه چه خريه؟
ـ خيلي بي تربيتي ترسا! روز به روزم داري بدتر مي شي.
ـ خيلي خب، بفرماييد ببينم نويد خان چه آقاي با شخصيت و آقــــايـــــي هستن؟
خنديد و گفت:
ـ مدير عامل شرکت ماني.
ـ هــــان، همون پسر هيزه!
ـ وا! کجاش هيزه بدبخت؟ پسر به اون ماهي!
ـ خب حالا که چي؟ چرا اين قدر تبليغش و مي کني؟
ـ آخه... از تو خوشش اومده!
با ناز گفتم:
ـ کيه که از من خوشش نياد؟
بعد يهو فهميدم چي گفته و گفتم:
ـ هان؟!
ـ بابا جون من، چرا خنگ شدي؟ نويد از تو خوشش اومده و تو رو از ماني خواستگاي کرده. ماني بنا به دلايلي نمي خواست بهت بگه، ولي من ديدم تو حق انتخاب داري و براي همينم تصميم گرفتم بهت بگم. اول مي خواستم به بابا بگم، ولي بازم ديدم اين تويي که حق انتخاب داري.
با نيش گشاد شده گفتم:
ـ جدي نويد از من خواستگاري کرده؟!
ـ آره. ماني مي گفت از روزي که تو رو ديده داره توي شرکت پيلي مي ره و اصلا حواسش به کار نيست. ديگه اين قدر ماني بهش پيله مي کنه تا مي فهمه بدجــــور گلوش پيش آبجي کوچولوي من گير کرده.
خنديدم و گفتم:
ـ آخ جــــون .
ـ خدا نکشدت! حداقل يه ذره سرخ و سفيد شو.
ـ سفيد هستم سرخيش هم با تو.
ـ حالا نظرت چيه؟
ـ در مورد نويد؟
ـ آره.
شونه بالا انداختم و گفتم:
ـ بذار فکر کنم.
ـ خوب کاري مي کني که الکي جواب منفي نمي دي.
ـ نويد چند سالشه؟
ـ بيست و هفت سالشه، سه تا خواهر داره، باباش از اون مايه داراست، از نصف يه کم کمتر، سهام شرکت مال اونه. وضعش خيلي توپه.
پريدم وسط حرفش و گفتم:
ـ ماشينش چيه؟!
آتوسا بر و بر نگام کرد و گفت:
ـ حقا که بچه اي! اين سواله تو مي پرسي؟
ـ اِ، آخه کسي که نمياد ثروت شوهر آدم و از باطن نگاه کنه، همه ظاهر و مي بينن. مهم ماشينه، بعدم خونه.
ـ بترکي! ماشينش يه آزراي بادمجوني رنگه. مقبول افتاد؟
ـ به به! آزرا دوست دارم.
ـ نه بابا، بيا و دوست نداشته باش!
از جا بلند شدم و گفتم:
ـ خب ديگه آتوسا زيادي داري حرف مي زني، قيافه ات هم برام تکراري شد، من ديگه مي رم.
ـ کجا؟ بودي حالا؟ ماني ببينه اين جايي خوشحال مي شه.
ـ مي خوام نشه! مي خوام برم پيش دوستام.
ـ باشه دختره ي بي تربيت. کي بشه من خانوم شدن تو رو ببينم!
ـ صبح روز عروسي!
خواست دمپايي اش رو توي سرم بکوبه، که با خنده پريدم بيرون و در رو بستم.
توي راه با شبنم و بنفشه تماس گرفتم و خواستم که بيان بيرون. هر دو حاضر و آماده سر فلکه منتظرم بودن. سوار که شدن ريختن سرم که زود باش بگو چي شده! تند تند قضيه ي هر دو خواستگاري رو تعريف کردم. اون ها هم مثل من توي فکر فرو رفتن. دست آخر بنفشه گفت:
ـ خودت نظرت چيه؟!
ـ چه مي دونم، من قصد ازدواج ندارم آخه، اين و خوب مي دونم. گفتم شايد بشه در مورد صوري بودن ماجرا با يکي از اينا حرف بزنم و زير بار برن.
شبنم گفت:
ـ عمراً! اينا هر دوشون عاشق تو هستن. تو زن هر کدوم که بشي، ديگه تا آخر عمر زن همون مي موني.
ـ ولي فکر کنم نيما زير بار بره ها، چون اين طور که مشخص بود خيلي عاشقــــه.
ـ جمع کن آب لب و لوچه ات و آب ماشين و برداشت. عاشق نديده ي خاک بر سر.
ـ اِ، خب چشم داشته باشين دو تا عاشق و به من ببينين، ولي خداييش حال کردم دو تا خواستگار با هم برام پيدا شده تو اين بي شووري!
بنفشه زد توي سرم و گفت:
ـ خره، زن هر کدوم از اينا که بشي، همون شب اول... پخ پخ!
غش غش خنديدم و گفتم:
ـ خب مگه بده؟
هر دو ريختن روي سرم و حالا نزن کي بزن. با خنده خودم رو عقب کشيدم و گفتم:
ـ خيلي خب وحشيا، شما بگين چه گلي توي سرم بگيرم؟
شبنم گفت:
ـ تو که نمي خواي بري بشوري و بپزي؟ مي خواي بري اون ور جدا بشي و برسي به درست، درسته؟
ـ آره درسته.
بنفشه گفت:
ـ البته اينم بگم تو وقتي جدا مي شي، بابات نبايد بفهمه جدا شدي، چون اون وقت تازه بيشتر هم روت حساس مي شه و مجبورت مي کنه که برگردي.
ـ آره خب اينم هست.
ـ پس دو تا کار بايد بکني، يا اين که يه مدت با طرف زندگي کني، اونم به شکل دوستانه، يا اين که طرف غريبه باشه که وقتي جدا مي شي خبرش تحت هيچ عنوان به گوش بابات نرسه.
ـ ايول، همينه!
ـ بله همينه، ولي گفتنش راحته، در عمل با هيچ کدوم از اين دو کيس شدني نيست.
ـ ولي نيما خوب بودا.
صداي داد شبنم و بنفشه بلند شد و من با خنده سنگر گرفتم. بنفشه گفت:
ـ نکنه جدي جدي عاشق اين تحفه شدي؟
ـ نه بابا! عشق ديگه چه ميوه ايه؟ ولم کن حال داريا، من فقط از شخصيت نيما خوشم مياد و بس.
ـ خب پس خفه شو.
ـ خفه ام شدي!
بنفشه قهر کرد و گفت:
ـ اصلا من ديگه حرف نمي زنم.
آويزونش شدم و گفتم:
ـ اِ، بنفشه شوخي نمودم ديگه، ببخشيــــد.
ـ ديگه تکرار نشه.
ـ باشه حالا راه آخر و بگو.
ـ اول اين که هر دو تاي اين شازده ها رو رد مي کني.
ـ خب؟
ـ و دوم مي گردي دنبال يه کيس توپ.
ـ و شرايط اين کيس توپ؟
ـ خوشگل و خوش تيپ که حالت به هم نخوره يه مدت مي خواي هم خونه اش بشي. دوما مقبول از نظر شرايط اجتماعي که بابات حاضر بشه تو رو بده بهش و سوم هم اين که فاميل نباشه به هيچ عنوان!
ـ اوه! من چه طوره برم سفارش بدم برام بسازن همچين آدمي رو؟!
ـ ديگه خودت مي دوني.
ـ بميرين، خب راهنمايي کنين، چند نفر و پيشنهاد بدين تا من انتخاب کنم.
ـ واي بعدش تازه بايد بريم خواستگاري.
سرم و گرفتم و گفتم:
ـ اي خدا من و بکش! من بايد برم به يه پسر بگم جناب آقاي محترم آيا حاضريد با من ازدواج کنين؟ مهريه تون رو هم مي دم.
ـ اينم هست!
ـ چي ديگه؟
ـ مهريه ديگه!
ـ وا خاک تو گورم! مهريه که ديگه مال منه.
ـ خره، آخه کسي که تو اين دوره زمونه نمياد مفتي براي آدم کاري بکنه، بايد در ازاش بهش يه چيزي بدي.
ـ چي بدم آخه؟ کل طلاهام و هم که بفروشم فوقش بشه ده ميليون.
ـ شايد بس باشه، ولي شايدم طرف دندون گرد باشه.
ـ مهم نيست! اگه طرف راضي بشه و من و به خواسته ام برسونه، من حاضرم حتي بابتش ويلاي رامسرم رو هم بدم.
ـ ديگه نه تا اين حد!
ـ دقيقا تا اين حد.
ـ کسي رو تو نظرت نداري؟
ـ چرا يه نفر و مي شناسم.
ـ کي؟
نگاهي خبيثانه به شبنم کردم و گفتم:
ـ اردلان جون!
صداي قهقهه ي من و بنفشه توي صداي جيغ شبنم گم شد:
ـ خفه شــــو، اسمش و بياري چشات و از حدقه در ميارم!
ـ آخه مورد اکازيونه. از لحاظ اجتماعي مقبول، خوشگل و خوش تيپ، وضع توپ، غريبه...
ـ مبارک صاحبش که من باشم باشه، تو رو سننه؟
ـ خب بابا خسيس، نخواستم نوش جونت!
بنفشه گفت:
ـ حالا جدي کسي تو نظرت نيست؟
ـ نه بايد حسابي روش فکر کنم.
ـ زياد وقت نداريا، اين عمرته که داره تلف مي شه.
ـ شما دو تا قزميت ثبت نام کردين واسه دانشگاه؟
ـ آره بابا از يه هفته ديگه هم کلاسامون شروع مي شه.
ـ پس جدي من وقتم کمه! مي خوام سال ديگه اين موقع نشسته باشم سر کلاس.
ـ زبان و چي کار مي کني؟
ـ اون حل مي شه، شوهرش و بجورين، زبان و شش ماهه فشرده مي رم اوکي مي کنم.
ـ اوکي، پس از الان پسرا رو مي ذاريم زير ذره بين.
رو به شبنم پرسيدم:
ـ راستي ديروز چي کار کردي؟
شبنم با هيجان گفت:
ـ خيلي سخت بود ترسا، ولي با هر جون کندني که بود انجامش دادم.
ـ عکس العملش چي بود؟
ـ اولش جا خورد، ولي بعدش اون از من بدتر شد. داشت اشکم در مي اومد. بهت هم اس ام اس دادم، ولي شما از کوه اومده بودين و کپه مرگتون و گذاشته بودين، گويا گوشي بي صاحابتون هم خاموش بود.
خنديدم و گفتم:
ـ آره خاموشش کرده بودم. تو که سوتي ندادي، معلومه که اون بدتر مي شه. جواب سلام، عليکه گل من! ولي مهم ذهن اونه.
ـ يعني چي؟
ـ يعني اين که حالا هي پيش خودش فکر مي کنه چرا شبنم اين جوري شده؟ آيا کس ديگه اي اومده توي زندگيش؟ آيا من و فراموش کرده؟ مگه من چي کم دارم که شبنم ديگه من و نمي خواد؟ و هزار تا اگر و اماي ديگه تو ذهنش مي سازه!
ـ خو چه فايده داره؟
ـ آهان، نکته همين جاست، به سوال خوبي اشاره کردي فرزندم! وقتي اون زيادي به تو فکر کنه، اون وقت مغزش ناخودآگاه نسبت به تو هورمون اکسي توسين ترشح مي کنه.
شبنم و بنفشه همزمان گفتند:
ـ نَ مَ نَ؟
خنديدم و گفتم:
ـ هورمون عشق خنگوليا و اين باعث مي شه که حسابي جذب تو بشه، بدون اين که خودش بفهمه که چي شد و کي شد!
ـ مطمئني؟
ـ با خانوم دکتر درست صحبت کن! خانوم دکتر تا مطمئن نباشه حرفي نمي زنه!
ـ اولالا!
شبنم از گردن من آويزون شد و لپام و عين جاروبرقي کرد توي دهنش و پر تف انداخت بيرون. گفتم:
ـ اَه اَه! سيستم آبرساني مرکزيت حسابي فعاله ها! برو يه ليوان آب بخور همه ي آب بدنت تخليه شد روي من، مي ترسم خشکسالي بگيري بميري.
زد توي سرم و گفت:
ـ درد! تو احساس سرت نمي شه که بي شعور!
خلاصه که قرارمون با بچه ها اين شد که در صورت پيدا شدن يک کيس مناسب، همديگه رو خبر کنيم. اون ها رو دم خونه هاشون پياده کردم و خودم هم به سمت خونه رفتم
- عقلت و از دست دادي ترسا؟!
گوشي و از گوشم فاصله دادم تا صداي جيغ آتوسا کرم نکنه. وقتي خوب جيغ کشيد گفتم:
- اي بابا! زندگي منه! حق ندارم خودم براش تصميم بگيرم؟
- آخه کي و مي خواي از نويد بهتر؟ نيما هم شنيدم ازت خواستگاري کرده و به اونم جواب رد دادي! مي دوني به چه حالي افتاده؟ فکر کردم به اون جواب رد دادي که نويد و قبول کني!
- نه اين نه اون، آقا ولم کن ديگه.
- حداقل يه دليل بيار.
- من هنوز بچه ام.
- بيست سالته! بچه اي؟!
نفسم و با صدا بيرون دادم و گفتم:
- خودت و يادت رفته بيست و سه سالگي شوهر کردي؟ پا هم که بخوام بذارم جا پاي تو، سه سال ديگه وقت دارم.
- من خواستگار به اين خوبي اگه داشتم هجده سالگي شوهر مي کردم احمق!
- بس کن ديگه آتوسا، تو تا صبح هم که جيغ جيغ کني من زير بار نمي رم، نظرمم عوض نمي شه، پس سلام به ماني برسون. خداحافظ.
گوشي و قطع کردم و پرتش کردم روي تخت. بعدم از جا بلند شدم و رفتم به سمت اتاق بابا. بايد باهاش اتمام حجت مي کردم. تقه اي به در زدم و بعد از شنيدن صداي بوق (يا همون بفرماييد بابا) وارد شدم و در و بستم. بابا نگاهي به سر تا پاي من کرد و گفت:
- چيزي شده که تو اومدي اين جا؟ عادت نداشتي بياي توي اتاق کار من.
- اومدم باهاتون جدي حرف بزنم.
- اوه بله، بفرماييد منم جدي گوش مي کنم!
- بابا من و دوست داري؟
بابا لحظاتي نگام کرد و گفت:
- مگه مي شه نداشته باشم ته تغاري؟
- نمي ذاري برم بابا؟
انگار به کل فراموش کرده بود چون پرسيد:
- کجا؟
- کانادا.
فقط سرش رو به نشونه ي منفي تکون داد. با عجز گفتم:
- چي کار کنم که بذاري برم؟ يعني هيچ راهي نداره؟
بابا لحظاتي نگام کرد و سپس گفت:
- چرا يه راه داره.
- چه راهي؟!
- شوهر کن بعد با شوهرت هر جا که خواستي برو.
اي خــــدا، چرا اين قدر ما دخترا بدبختيم؟ دو روز ديگه مي ترسم بهمون بگن حق نداري آب بخوري، شوهر کن بعد اگه اون گذاشت آب بخور! کاش نسل مردا از روي کره ي زمين محو مي شد. انتظار نداشتم بابا هم حرف بقيه رو بهم بزنه. با خودم گفتم شايد خود بابا راه حل بهتري ارائه بده، ولي انگار تقدير برام خواباي ديگه اي ديده بود. با خونسردي گفتم:
- اين آخرين راهه؟
- آخرين و تنها ترين راه.
از جا بلند شدم و گفتم:
- باشه بابا.
بدون زدن حرف ديگه اي از اتاق اومدم بيرون. عزيزجون ليواني شربت آناناس دستم داد و گفت:
- ننه چته؟ چند وقته راه به حال خودت نمي بري! عين کفتري که مونده زير بارون بال بال مي زني! چيزيته؟
- نه عزيز جون، حل مي شه، انشاا... که حل مي شه.
- خب ننه اگه با من نمي خواي حرف بزني، حداقل با خواهرت حرف بزن. اون که جونشه و تو، خيلي هم نگرانته.
- باشه عزيز به وقتش با اونم حرف مي زنم.
- شبرتت و بخور يه ذره جون بگيري.
شربت و يه نفس سر کشيدم و ليوانش و دادم دست عزيز. دوباره راه اتاقم رو در پيش گرفتم. فکري تو ذهنم بود که بايد حسابي روش کار مي کردم.
بالاخره پنج شنبه رسيد. بر عکس پنج شنبه هاي ديگه، حسابي استرس داشتم. بيشتر از هميشه به خودم رسيدم، ولي باز هم آرايش نکردم، ساده بهتر بود! شبنم و بنفشه تو سر هم مي زدن و مي خنديدن، ولي من انگار توي اين دنيا نبودم، فقط تو فکر نقشه ام بودم. بنفشه زد سر شونه ام و گفت:
- چته؟! تو فکري!
- هيچي، چيزي نيست.
- تو گفتي منم باوز کردم. عين اين اصيل زاده هاي انگليسي شدي! کلاس مي ذاري؟!
- بخواب مي نيم بابا! کلاسم کجا بود؟! تو فکرم.
- تو فکر شوور؟
- نمي دونم، شايد.
- کسي و پيدا کردي؟
- نمي دونم، شايد.
- کاسکو.
- طوطي عمته!
- خب هي حرفت و تکرار مي کني عين طوطي.
- چي بگم بهت؟
شبنم وارد بحث شد و گفت:
- از دو هفته پيش که با هم حرف زديم تا الان رنگ و روت که حسابي پريده تر شده، دل و دماغ درست و حسابي هم که نداري. اون هفته هم که نيومدي پاتوق، اين هفته هم که اومدي عين برج زهرمار شدي. به ما بگو چته شايد بتونيم کمکت کنيم.
بنفشه گفت:
- تازه يادم رفته بود بگم اون هفته که نيومدي، تا رفتيم توي رستوران گربه هاي چشم رنگي يهو برگشتن طرفمون و پچ پچشون رفت بالا. بعد نمي دونم چي به هم گفتن که آقا آرتان براي اولين بار افتخار دادن سرشون و آوردن بالا و يه نگاه مرحمت فرمودن سمت ما، ولي باور کن همچين اخمي به ما و به دوستاش کرد که هم ما و هم دوستاش شاشيديم تو خودمون!
- بي تربيت!
- قربون تو برم من با تربيت!
ماشين رو پارک کردم و گفتم:
- بريزين پايين کار داريم.
- بله ديگه چه کاري واجب تر از شيکم!
شبنم جيغ بنفش کشيد:
- واي بنفشه اين فراريه دوباره اين جاست!
- اون هفته هم بود.
- عجيب دوست دارم بدونم مال کيه.
- شرط مي بندم مال صاحب رستورانه.
دستشون و کشيدم و گفتم:
- اين قدر حرف نزنين بياين بريم.
همه با هم وارد شديم و اول از همه نگاهم به سمت ميز گربه هاي چشم رنگي کشيده شد. هر چهار نفر حضور داشتن و قبل از ما حاضريشون رو زده بودن. بي توجه به اون ها نشستم سر ميز و مشغول باد زدن خودم شدم. بنفشه گفت:
- گرمته؟ هوا که ديگه گرم نيست! من سردمم هست.
بنفشه چه خبر داشت از درون سوزان من؟! از کجا مي دونست دوستش چه مسئوليت سنگيني روي دوشش داره سنگيني مي کنه؟ دوباره نگاهم به آن سمت کشيده شد. آرتان هم يک لحظه سرش رو بالا گرفت. چشماي خمار عسلي رنگش ميون صورت گرد و برنزه اش مي درخشيد. بنفشه کنار گوشم ناليد:
- به خدا حالا قلبم وايميسه! چرا اين بشر اين قدر خوش تيپ و نازه؟
شبنم گفت:
- ازش پيداست مث سگ مي مونه.
بنفشه گفت:
- منم که سگ پسند!
الان وقتش بود. از جا بلند شدم و گفتم:
- يه لحظه با اجازه.
شبنم از نگاه من که صاف به آرتان دوخته شده بود ترسيد و گفت:
- مي خواي چي کار کني؟!
با خنده گفتم:
- مي خوام ازش خواستگاري کنم! به هم ميايم نه؟
صداي داد بنفشه و شبنم در اومد. بي توجه به اونا به سمت ميز پسرها راه افتادم. نبايد اعتماد به نفسم رو از دست مي دادم. نفس عميقي کشيدم و جلوي ميزشون توقف کردم. هر چهار نفر مشغول شوخي و خنده بودن، همين که حضورم رو حس کردن، نگاه هر چهار نفر به روم ثابت شد. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم:
- ببخشيد چند لحظه باهاتون کار دارم.
بهراد زودتر از بقيه دست و پاش رو جمع کرد و سريع از جا برخاست و گفت:
- بفرماييد خواهش مي کنم، قدم رو چشم ما مي ذاريد.
با خشم بهش نگاه کردم و گفتم:
- با شما هيچ کاري ندارم.
بيچاره بهراد نشست. اين بار فربد خواست دهن باز کنه و حرفي بزنه که آرتان غريد:
- ساکت باش فربد.
بعد با يه تا ابروي بالا پريده نگاهي به من کرد و گفت:
- امرتون و بفرماييد خانم؟
سعي کردم مثل خودش با غرور نگاهش کنم و گفتم:
- مي تونم چند لحظه با شما تنها صحبت کنم؟
آرتان پوزخندي زد و گفت:
- نه خير.
کم مونده بود با مشت بکوبم تو صورت خوشگلش و بي ريختش کنم. مرتيکه ي نکبت! تو فکر کردي چه خري هستي که داري براي من که خودم خداي کلاس گذاشتنم کلاس مي ذاري؟ سعي کردم از در قدرت وارد بشم و از همين رو گفتم:
- شازده پسر، نمي خوام بخورمت، فقط مي خوام باهات يه معامله بکنم. حالا هم چند لحظه بيا بشين سر اون ميز و به حرف هاي من گوش کن.
بعد با تمسخر اضافه کردم:
- فکر مي کردم شجاع تر از اين حرف ها باشي!
حسابي بهش برخورد، چون بدون لحظه اي مکث از بلند شد و بدون نگاه کردن به سمت من و حتي بدون توجه به جايي که نشون داده بودم، در گوشه اي ترين نقطه ي سالن سر ميزي دو نفره نشست. به ناچار من هم کنارش نشستم و يه لحظه نگاهم به بنفشه و شبنم افتاد که با دهن باز و چشمايي گشاد شده اندازه ي نعلبکي به من نگاه مي کردن. آرتان که متوجه نگاه من شده بود پوزخندي زد و گفت:
- فکر کنم شرط و بردين! حالا شام امشب مهمون کدوم دوستتون هستين؟
سرم رو کج کردم و گفتم:
- اين مسخره بازيا مخصوص پسراست! اين کارا در شأن ما دخترا نيست. بعدشم انگار شما خيلي خودت و دست بالا گرفتي!
همون پوزخنده مسخره کنار لبش نشست و زمزمه کرد:
- الان معلوم مي شه!
با اومدن گارسون آرتان نيم نگاهي به من کرد و گفت:
- کارتون خيلي طول مي کشه؟
- تقريباً.
- پس من شامم رو سفارش مي دم.
به تبعيت از اون من هم شامم رو سفارش دادم و هر دو توي سکوت به رو ميزي خيره شديم. آخر آرتان طاقت نياورد و گفت:
- خانوم کوچولو، وقت براي من طلاست! اگه حرفي براي گفتن نداري بهتره که من برم پيش دوستام.
نفس عميقي کشيدم و گفتم:
- ببين آقا بزرگ، دوستام من و خوب مي شناسن! من حاضر بودم سرم بره، ولي با هيچ پسري در اين روابط هم کلام نشم. حرفايي که مي خوام بزنم شايد از نظر شما خنده دار باشه، ولي اين و بدون که من چاره اي جز اين نداشتم.
دستش و به نشونه ي سکوت بالا آورد و گفت:
- حوصله صغري کبري چيدناي دخترونه رو ندارم، برو سر اصل مطلب.
با حرص گفتم:
- ولي بايد بشنوي، چون به اصل ماجرا کمک مي کنه.
وقتي سکوتش رو ديدم ادامه دادم:
- من اسمم ترساست، دومين دختر يه خونواده ي متمول هستم، تا حالا هر چي که خواستم به دست آوردم. خواهر بزرگم ازدواج کرده و رفته. مادرمم يک سال بيشتره که فوت کرده. بابام خيلي خيلي دوستم داره و روم حساسه. فعلا هم من توي خونه تنها با عزيزم که مادر پدرم هست زندگي مي کنم. از اينا بگذريم، قصد من اينه که از شما براي انجام يه کاري کمک بگيرم. خيلي هاي ديگه هستن که با کمال ميل حاضرن اين کار و براي من انجام بدن، ولي من تمايلي به اونا ندارم، چون اونا دنبال منافع خودشون هستن. من دنبال يه آدم بي طرف مي گشتم. من الان بيست سالمه، دو ساله که دارم پشت کنکور در جا مي زنم و امسال که قبول نشدم از بابام خواستم که من و براي تحصيلات بفرسته کانادا، ولي بابام بنا به يه سري دلايل بهم اين اجازه رو نمي ده. اين آخري به خاطر اصرار بيش از اندازه ي من، آب پاکي رو ريخت روي دست من و گفت فقط در صورتي که ازدواج کنم مي ذاره که برم.
حرفم که به اين جا رسيد سکوت کردم. آرتان که تا اون لحظه ساکت به حرف هاي من گوش مي کرد به حرف اومد و گفت:
- خب! حالا من بايد چي کار کنم؟
سرم رو بالا آوردم و به ني ني چشماي عسلي اش خيره شدم. نمي دونم چه قدر طول کشيد، ولي آرتان به آرومي نگاهش رو از من گرفت و به غذاها که گارسون روي ميز مي چيد خيره شد. بعد از رفتن گارسون فرصت رو غنميت شمردم، نفسم رو آزاد کردم و گفتم:
- با من ازدواج کن!
ناگهان آرتان منفجر شد. زد زير خنده و چنان مي خنديد که همه ي نگاه ها به سمتمون برگشته بود. تا به حال خنده ي صدا دار آرتان رو نديده بودم و براي همين هم از تعجب خشک شده بودم و بهش زل زده بودم. بعد از چند لحظه که خوب خنديد از جا بلند شد و گفت:
- دختره ي ديوونه!
قبل از اين که فرصت کنه از ميز فاصله بگيره صداش کردم:
- آرتان، لطفا بگير بشين و بذار حرفم تموم بشه.
دستش رو به نشونه ي اين که برو بابا! تکون داد و خواست بره که پريدم جلوش و گفتم:
- هنوز حرف من تموم نشده.
کمي به سمتم خم شد که ترسيدم و يه قدم عقب رفتم. همه ي نگاه ها به سمت ما بود. آرتان که از اين وضع کلافه شده بود گفت:
- بشينم بازم به چرت و پرت هاي تو گوش کنم؟ همه جور ابراز علاقه اي ديده بودم جز اين مدلي. توهم زدي خانوم کوچولو!
اعصابم خرد شده بود. تا به حال اون قدر تحقير نشده بودم. دلم مي خواست چنان دادي سرش بکشم که ديگه جرئت نکنه با من اين طور حرف بزنه. همون لحظه با خودم عهد بستم که اگه تونستم خرش کنم، وقتي خرم از پل جست، يه دل سير بزنمش به تلافي حرف هايي که بهم زد. چنان دستام و مشت کردم که ناخن هاي دستم توي گوشت فرو رفت. سعي کردم به خودم مسلط بشم. گفتم:
- تا آخر حرفام بمون و هيچي نگو. فکر نکنم چزي ازت کم بشه! بعدش هر چي که گفتي قبوله!
هر کاري کردم نتونستم ازش خواهش کنم. با نگاهي به چشمام به حال گندم پي برد. شايدم دلش برام سوخت که دوباره برگشت و نشست سر جاش. منم نشستم و چند نفس عميق کشيدم. عرق سرد روي بدنم سرسره بازي مي کرد. وقتي نگاه منتظرش رو ديدم گفتم:
- ببين! من خودم شخصا از ازدواج بيزارم، اونم در حد مرگ! ولي چون رفتن به کانادا بزرگترين آرزومه، مجبورم يه مدت اسم يه مرد رو توي شناسنامه ام تحمل کنم. فقط يک سال با هم دوستانه زندگي مي کنيم. من توي اين يک سال مي رم دنبال کاراي هر دومون. بعد از اين که ويزا درست شد، با هم مي ريم کانادا، اون جا از هم جدا مي شيم. تو مي توني بموني، مي توني هم برگردي، ديگه ميل خودته. به خاطر اين که يه اسم قراره وارد شناسنامه ات بشه، من حاضرم هر جريمه اي رو تقبل کنم، البته خودم يه پيشنهادي دارم، ولي اگه تو نظر ديگه اي داري من قبول مي کنم. من تو رامسر يه ويلاي هزار متري دارم رو به دريا، بعد از اين که کارام درست شد و خواستم برم، اون و مي زنم به نام تو. در ضمن مهريه هم چيزي نمي خوام که فکر نکني کاسه اي زير نيم کاسه است. توي اون يک سال هم تو مي توني هر کاري که دلت خواست بکني و هر جا که خواستي بري، تو هيچ تعهدي نسبت به من نداري، حتي من خرجي هم ازت نمي خوام. حتي مي توني اين قضيه رو از همه پنهان کني. خب حالا نظرت چيه؟ بازم حاضر نيستي به من کمک کني؟
سرش رو زير انداخته بود و با غذاش بازي مي کرد. معلوم بود که حرفام روش اثر گذاشته. بعد از چند دقيقه سرش رو بالا آورد و گفت:
- از کجا مطمئن باشم که بعد از يک سال طلاق مي گيري؟
- اولا که قانون اين جا اين جوريه که مرد هر وقت بخواد مي تونه زنش و طلاق بده. دوما من بهت تعهد مي دم، حتي شده تعهد محضري! ديگه چي مي گي؟!
چند لحظه خيره خيره نگام کرد. اول چشم و ابروم و بعد گونه ها و دماغم رو. روي لبام کمي بيشتر مکث کرد و سپس اومد روي هيکلم. داشتم يه جوري مي شدم! چرا اين جوري نگام مي کرد؟ لجم گرفت و گفتم:
- اومدي بنگاه ماشين بخري حالا داري نگاه مي کني زدگي نداشته باشه؟!
خنده اش گرفت، ولي لبخندش رو فرو داد و با اخم گفت:
- فکرام و مي کنم، بعدا خبرش و بهت مي دم.
وقتي از سر ميز بلند شد هول شدم و گفتم:
- کي؟!
- هفته ي ديگه پنج شنبه.
با خوشحالي بلند شدم و گفتم:
- باشه، پس پنج شنبه ي ديگه همين جا منتظرتم.
سري تکون داد و پيش دوستاش برگشت. قبل از اين که دوستاش فرصت کنن روي سرش بريزن، چيزي به اون ها گفت که هر سه ساکت نشستن. عين معلم هاي بداخلاق مي موند! بوي عطر تلخش هنوز هم توي دماغم بود. توي فکر و حال خودم بودم، که ناگهان بنفشه و شبنم هوار شدن روي سرم:
- درد تو جونت! چه زري داشتي مي زدي دو ساعته؟ حالا ديگه ما غريبه شديم تنها تنها نقشه مي کشي؟
خنديدم و گفتم:
- اي بابا! چرا مثل سگ هار مي مونين؟ فکر نمي کردم باهام موافق باشين، براي همينم بهتون چيزي نگفتم!
- معلومه که مخالفت مي کرديم. آخه من گفتم خوشگل و خوش تيپ و پولدار، ولي ديگه نگفتم برو سراغ آلن دلون! همون جاني دپ هم راضي بوديم!
شبنم گفت:
- به خدا هر آن منتظر بودم بزنه تو گوشت. با اون اخمي که اون کرده بود، من جاي تو بودم خودم و خيس مي کردم.
- بله منم اگه يه ذره جلوش خودم و ول مي دادم، پدرم و در مي آورد. همچين پاچه اش و گرفتم که جرئت نکرد حرف بزنه! خودش توش مونده بود.
- بهش چي گفتي؟ اون چي گفت؟
- همه ي شرايط خودم و شرايط اين ازدواج مسخره رو براش گفتم، اونم گفت بايد فکر کنم.
- حتما ويلا رو گفتي که کوتاه اومده.
- ويلا رو هم گفتم، ولي دليلش اين نبود. از اون بچه خر پولاست، اگه تا الانم شک داشتم الان ديگه مطمئن شدم. بنفشه مي دوني ساعتش چه مارکي بود؟
- هان؟
- رولکس!
بنفشه چشماش گشاد شد و گفت:
- کم کمش، هشت ميليون تومن پول ساعته!
- آره و فکر نمي کنم اصلا دنبال پول باشه.
- هه ساده اي ها! اين پولدارا بيشتر حرص مال دارن.
- نمي دونم در هر صورت رفته که فکر کنه.
- واي خدا جون من از هيجان دارم مي ميرم. بلا گرفته قبلش يه ندا بده که اين جوري آدم سکته نزنه!
خنديدم و از جا بلند شدم. بايد مي رفتم خونه و روي اين نقشه حسابي کار مي کردم. بدون نگاه کردن به آرتان و دوستاش پول ميز و حساب کردم و با بچه ها از رستوران خارج شديم. هر چند که به قول بنفشه و شبنم نگاه آرتان تا لحظه ي آخر رو من ميخکوب بود. 
خيلي استرس داشتم. تازه دوشنبه بود، معلوم نبود تا پنج شنبه چه اتفاقايي قراره بيفته! با صداي زنگ گوشيم پريدم بالا و گفتم:
- مرگ! اون وقت وقتي سايلنتت مي کنم مي گي چرا!
بچاره گوشي انگار شعور داشت. عکس ماني روي صفحه بود. اولين بار بود که ماني با من تماس مي گرفت. با تعجب گوشي رو برداشتم و جواب دادم:
- الو.
- سلام خواهر زن عزيز!
- به سلام داماد گلمون، پارسال دوست امسال آشنا، شماره گم کردين!
خنديد و گفت:
- زلزله! زبون به دهن بگير بذار حالت و بپرسم.
- خوبم مرسي.
همين طور که مي خنديد گفت:
- کاملا معلومه که خيلي خوبي، خانوم بيکاري يا کار داري؟
- چه طور؟
- مي خوام يه توک پا بياي شرکت.
- خبري شده؟ باز چک بايد حمل کنم؟ اي بابا شما من و حمال کردين رفت.
- نه خير قرار نيست چک بهت بدم، با خودت کار دارم.
- اوضاع مشکوکه ها! چي کارم داري؟
- دختر خوب اگه بياي خودت مي فهمي!
- خيلي خب باشه، الان مي يام.
- آفرين پس منتظرم.
گوشي رو که قطع کردم لباسام و عوض کردم و رفتم بيرون. حال رانندگي نداشتم، زنگ زدم آژانس بياد. نيمائه عجيب مشکوک مي زد! يعني چي کارم داشت؟ واي خدا جون! حتما مي خواد جوش داداشش و بزنه، کاش گفته بودم سرم درد مي کنه و از زيرش در مي رفتم، ولي ديگه کاري بود که شده بود. با اخم سوار آژانس شدم و هي به جون خودم غر زدم:
- دختر خنگ! آخه ماني با تو چي کار داره؟! عين اين منگلا مي موني. دو ساعت تيپ مي زنه بعدشم زنگ مي زنه آژانس، تازه يادش مي افته کجا چه خبره! سازمان عقب افتادگان رو بايد بدن تو اداره اش کني.
راننده که از زمزمه هاي من تعجب کرده بود، از توي آينه زل زده بود به من. عصبي بودم تازه بدتر شدم. داد زدم:
- هان چيه؟ آدم نديدي؟
بيچاره ترسيد و نگاش و به جلو دوخت. جلوي شرکت پياده شدم و پول تاکسي رو حساب کردم. چه قدر دلم مي خواست زنگ بزنم به ماني بگم تصادف کردم نمي تونم بيام، ولي آخرش که چي؟ بالاخره يه روز من و خفت مي کرد. سوار آسانسور شدم و با خودم گفتم:
- پاچه ي آتوسا رو مي توني بگيري، به ماني چي مي خواي بگي؟
از آسانسور پياده شدم و زنگ در شرکت رو زدم. عمو قاسم در و باز کرد و با ديدن من سريع رفت کنار و گفت:
- بفرماييد خانوم، خيلي خوش اومدين.
داشتم از خنده مي ترکيدم! بيچاره چه حسابي برد ازم! وارد که شدم خود عمو قاسم سريع ماني رو خبر کرد. ماني از اتاقش بيرون اومد و با ديدن من گل از گلش شکفت:
- به به خواهر زن عزيز!
لبخند زدم و گفتم:
- بگو نون زير کباب.
- مي خواي آتوسا بندازتم بيرون؟
- وا چرا؟
- آخه مي گه نون زير کباب خوشمزه تر و عزيز تر از کبابه!
- حسود خانومه اين آتوسا چه قدر.
من و به سمت اتاقش راهنمايي کرد و گفت:
- همين کاراش من و ديوونه اش کرده ديگه.
- اَه اَه سطل ماستي هست خدمتتون؟
با تعجب گفت:
- سطل ماست مي خواي واسه چي؟
- حالم بد شد از حرفات آخه! نياز پيدا کردم بهش.
ماني چند لحظه نگاهم کرد و بعد انگاز تازه متوجه حرف من شد که شروع کرد به خنديدن. نشستم روي مبل چرم و نرمش و گفتم:
- اوه، حالا انگار چي گفتم؟ گفتي بيام اين جا دلقک بازي در بيارم بخندي؟
نشست رو به روي من و گفت:
- نه، گفتم بياي اين جا تا با هم دوستانه گپ بزنيم.
- اوه، کي مي ره اين همه راه و؟!
در اتاق باز شد و عمو قاسم با سه ليوان آب پرتغال وارد شد. ابتدا سيني رو جلوي ماني گرفت و سپس خودش دو ليوان ديگه رو جلوي من روي ميز قرار داد. خنده ام گرفته بود شديد. ماني هم بدتر از من. عمو قاسم با گفتن:
- نوش جونتون.
از اتاق رفت بيرون و اون وقت تازه من و ماني ترکيديم از خنده و ماني بين خنده گفت:
- چه نسخه اي از اين بدبخت گرفتي تو.
- مي خواست در و روي من نبنده.
- اون بيچاره از کجا بايد مي دونست که تو کي هستي؟
- خيلي خب باشه قبول، حال کل کل ندارم. بگو ببينم با من چي کار داري داماد!
جرعه اي از آب پرتقالش رو خورد و گفت:
- شنيدم خواهر زنم بزرگ شده!
- اشتباه به عرضتون رسوندن.
- اِ؟ ولي من شنيدم دو تا دو تا خواستگار برات مياد. اونم چه خواستگارايي!
اي خدا شروع شد! گفتم:
- از بس خرن! نمي دونن دارن از چه اعجوبه اي خواستگاري مي کنن. سند بدبختي شون و مي خوان امضا کنن.
- خيلي هم دلشون بخواد، تو يه گوله آتيشي، تو خونه ي هر مردي که بري، اون مرد خوشبخت ترين مرد روي کره ي زمينه و چه قدر من دلم مي خواست...
- دلت مي خواست چي؟
- دلم مي خواست که اون مرد داداشم باشه.
سرم و پايين انداختم. چي داشتم که به ماني بگم؟ اگه بگم من بچه ام بعد دو روز ديگه که شايد با آرتان ازدواج کنم، مي گه تو که بچه بودي! اگه بگم قصد ازدواج ندارم، تازه بدتر مي شه. اگه بگم دلم جاي ديگه است هم خودش کلي حرف داره! چي بگم من به ماني؟ ماني که سکوتم و ديد گفت:
- خانوم خانوما شما حق انتخاب داشتين، منم نمي خوام بهت بگم بايد به درخواست نيما جواب مثبت بدي، فقط خيلي دوست دارم بدونم واسه چي بهش جواب رد دادي. شايد ايرادي توي داداش من ديدي که اون ايراد قابل رفع شدن باشه.
- حرف سر اينا نيست ماني.
- پس چيه؟
- من و نيما به درد هم نمي خورديم.
- چرا؟ چون جفتتون شيطونين؟ اتفاقا نيما اصلا پسر شيطوني نيست، فقط وقتايي که تو رو مي ديد، هم به خاطر شادي ديدن تو و هم به خاطر شخصيت شيطون تو بود که شيطنت مي کرد.
- مشکل اينم نيست، مشکل اينه که من نمي تونم به نيما به چشم شوهر نگاه کنم. هيچ وقت اون جوري نگاش نکردم. من به نيما و تو به چشم داداشاي نداشته ام نگاه مي کنم.
ارواح عمه ات! انگار يادم رفته داشتم خر مي شدم جواب مثبت و بدم به نيما. ماني چند لحظه سکوت کرد و سپس گفت:
- هيچ جوره نظرت عوض نمي شه؟
- نه.
- حيف شد، آخه نيما خيلي داغونه. شايد درست نباشه اينا رو واسه تو بگم و بيشتر از اين غرور داداشم و له کنم، ولي دلم براش مي سوزه. از وقتي جواب منفي بهش دادي، يه لقمه غذا هم نتونسته بخوره. به زحمت توي خونه پيداش مي شه، وقتي هم که مياد يه راست مي ره توي اتاقش. عشقش به تو سطحي و زودگذر نبود، نمي تونه فراموشت کنه.
دوباره در قالب يخي خودم فرو رفتم:
- فقط مي تونم بگم متاسفم و اميدوارم هر چه زودتر فراموش کنه.
ماني آهي کشيد و گفت:
- يه چيزي ديگه هم مي خواستم بگم، ولي... شايد بهتره که من نگم.
با کنجکاوي نگاهش کردم که بلند شد و گفت:
- الان بر مي گردم.
از اتاق که بيرون رفت، تکيه ام و دادم به مبل و چشمام و بستم. دلم براي نيما مي سوخت، ولي هيچ دلم نمي خواست کسي فکر کنه توي اين جريان من مقصر بودم. مگه من بهش گفتم عاشق من بشه؟! حسابي توي فکر بودم و نفهميدم کسي اومده توي اتاق. از صدايي که درست پشت سرم بلند شد سه متر پريدم بالا:
- سلام.
سريع برگشتم و نويد رو پشت سرم ديدم. با ديدن رنگ و روي پريده ي من سريع گفت:
- خيلي عذر مي خوام، قصد ترسوندنتون رو نداشتم.
با اخم گفتم:
- حالا که اين کار و کردين. اصلا شما اين جا چي کار دارين؟ مگه اين جا اتاق ماني نيست؟
قدمي جلو اومد و گفت:
- ماني از من خواست که بيام.
- ماني خواست که بياين؟ به چه دليل؟
- که در مورد جواب منفي شما با هم صحبت کنيم.
نفسم رو با صدا بيرون دادم و گفتم:
- اي بابا! اين ماني هم امروز چه گيري داده هي دنبال دليل مي گرده ها!
- ماني دنبال دليل نمي گرده، اين منم که مي خوام بدونم چرا؟
قبل از اين که حرفي بزنم گفت:
- مي تونم بشينم؟
- خواهش مي کنم شرکت شماست! از من مي پرسين؟
- اختيار دارين. خب نگفتين؟
- آخه چي بگم؟ دلايل من شخصيه!
- فکرشم نمي کردم که جواب رد بشنوم! فکر مي کردم دست روي هر کسي که بذارم بهم نه نمي گه.
بر و بر نگاش کردم. خداييش جذاب و خوشگل و خوش تيپ بود و حقم داشت اين طور فکر کنه، ولي چون لجم گرفت از حرفش گفتم:
- اون به خاطر اعتماد به نفس بالاتونه!
از حرفم جا خورد، ولي گفت:
- شايد.
دوباره هر دو سکوت کرديم، لحظاتي در سکوت گذشت بعد گفت:
- اين دلايل شخصي مي تونه... حضور شخص ديگه اي توي زندگيتون باشه؟
- نه خير.
- پس؟
- ببينين آقا نويد، من نمي تونم دلايل شخصيم و براي شما بگم. چرا همه ي آقايون فکر مي کنن تا يه خانوم ردشون مي کنه حتما بايد پاي يه شخص ديگه اي وسط باشه؟
خنديد و گفت:
- شايد به خاطر اعتماد به نفس بالامونه. فکر مي کنيم فقط به همين علته که جواب رد مي شنويم.
- شايد نه، حتماً!
- تو دنيايي از شيطنتي دختر! داشتن تو لياقت مي خواد.
- مي دونم!
لبخندي زد و گفت:
- اعتماد به نفس من بالاست، اعتماد به نفس تو توي آسمونه!
- واقعيته!
- هنوزم نمي خواي بهم علت جواب ردت و بگي؟ شايد بتونم راضيت کنم. ترسا تو تنها دختري هستي که تونستي دل من و بلرزوني. من اين جواب ردت و بيشتر مي ذارم به حساب ناز دخترونه ات. من صبرم زياده!
- هر جور دوست داري، ولي من نظرم عوض نمي شه.
- منم همين طور.
از جا بلند شدم و گفتم:
- من ديگه بايد برم.
اونم بلند شد و گفت:
- بودي حالا.
- چه زود شما پسر خاله شدي؟!
خنديد و گفت:
- آدم با کسي که دوسش داره راحته خانوم کوچولو، انگار که هميشه مي شناختش!
- شما ديگه روتون داره زيادي باز مي شه، خداحافظ.
- ترسا خانومي، ماشين داري؟ اگه نداري برسونمت.
از لاي دندان هاي به هم فشرده ام غريدم:
- خداحافظ.
صبر نکردم ماني هم بياد، چون از دستش حسابي عصبي بودم. حق نداشت من و با نويد تنها بذاره. من جوابم و به نويد داده بودم و ديگه حرفي باهاش نداشتم. با عصبانيت از شرکت خارج شدم و در رو به هم کوبيدم. اي خدا کي پنج شنبه مي اومد و تکليف من مشخص مي شد؟ کاش يه شماره تلفن از آرتان داشتم. نکنه ديگه توي اون رستوران پيداشون نشه و من و سر کار گذاشته باشه؟! نکنه بخواد اذيتم کنه؟ کاش يه شماره ازش گرفته بودم. هميشه عقلم دير به کار مي افتاد. اين قدر کنار خيابون ايستادم تا بالاخره تاکسي گيرم اومد و سوار شدم. در طول مسير تا خونه فقط به جواب آرتان فکر مي کردم. تا پنج شنبه من از زور فکر و خيال ديوونه مي شدم.
بالاخره پنج شنبه لعنتي رسيد. از صبح بيست بار لباس عوض کرده و جواب تلفن هاي شبنم و بنفشه رو داده بوم. خودم کم استرس داشتم، اونا هم تازه بدترم مي کردن. شبنم مي گفت يه نفر ديگه رو هم بخوابون تو آب نمک که اگه اين آرتانه قبول نکرد بريم سراغ نفر بعد. بنفشه هم مي گفت من که چشمم آب نمي خوره آرتان قبول کنه. اون خواسته سر کارت بذاره! خلاصه که حرفاشون حسابي رو مخم بالا و پايين مي پريد. بالاخره ساعت هفت شد، سريع از خونه پريدم بيرون. چنان رانندگي مي کردم که رنگ شبنم و بنفشه سفيد شده بود، ولي خوب مي دونستن که اين جور وقتا نبايد به پر و پاي من بپيچن. جلوي پاتوق که رسيدم چنان پيچيدم توي پارکينگ که بنفشه افتاد روي من. نزديک بود بزنم به ماشين جلوييم، ولي سريع ماشين و کنترل کردم و داد کشيدم:
- چرا مثل خيار پلاسيده مي موني؟ يه ذره خودت و محکم نگه دار. الان بدبخت مي شديم.
بنفشه رفت پايين و زير لب گفت:
- يا حضرت عباس! وقتي که ترسا سگ مي شود!
شبنم هم با خنده رفت پايين، ولي خودم حتي دل و دماغ خنديدن هم نداشتم. درهاي ماشين رو قفل کردم و پياده شدم. جلوتر از اون دو وارد رستوران شدم و بي صبرانه به جايگاه هميشگي آنها چشم دوختم. مثل توپي که سوزن توش فرو بکنن وا رفتم و بادم خالي شد! نه تنها آرتان که دوستاش هم نبودن. اونا که هميشه زودتر از ما مي يومدن، معلوم نبود چرا اين دفعه نيومدن! بنفشه پوزخندي زد و گفت:
- تحويل بگير! اينم از آرتان خان.
شبنم هلم داد به سمت ميز و گفت:
- بشين تا فکر کنيم به کيس بعدي.
درسته که شبنم و بنفشه دوستاي صميمي من بودن، ولي بالاخره دختر بودن و حسادت مي کردن. اون لحظه از ته دل شاد شده بودن که آرتان من و قال گذاشته. دلم مي خواست زار بزنم. چونه ام مي لرزيد و روي تنم عرق سرد نشسته بود. کاش دوستام درکم مي کردن، اون وقت از ته دل زار مي زدم. خدايا من به آرتان خيلي اميد داشتم. چرا اين جوري کرد؟ آخه چرا نامرد از آب در اومد؟ دلم براي خودم مي سوخت. بنفشه و شبنم سعي داشتن من و بخندونن، ولي من حتي خنده ام هم نمي گرفت. بنفشه گفت:
- اي بابا اين که ديگه ناراحتي نداره، چيزي که زياده پسر. يکي از يکي هم بهتر.
شبنم هم گفت:
- اين که آرتان قالت گذاشت من و ناراحت نمي کنه، اين ناراحتم مي کنه که ديگه اين گربه هاي چشم رنگي رو نمي بينم. خيلي بهشون عادت کرده بودم.
گارسون که اومد اونا غذا سفارش دادن، ولي من هيچي نگفتم. مي دونستم با اين کارا بيشتر غرورم و جريحه دار مي کنم، ولي دست خودم نبود. نمي دونم چرا اين قدر برام مهم بود که آرتان قبول کنه. خب اگه جوابش منفي بود، مي اومد مي گفت ديگه! اين مسخره بازي ها براي چي بود؟ کثافت! حتما مي خواست من و جلوي دوستام ضايع کنه که موفق هم شد! کاش مي شد يه بار ديگه... فقط يه بار ديگه ببينمش تا اون چشاش و از کاسه بکشم بيرون و هر چي لايقشه بارش کنم. اصلا نفهميدم کي غذا رو روي ميز چيدن. بنفشه با خنده تکه اي از جوجه کبابش رو جلوي صورتم گرفت و گفت:
- بخور بابا اين قدر ناز نکن، غصه خوردن نداره که.
از جا برخاستم و سريع به سمت دستشويي رفتم. جلوي آينه که ايستادم قطره هاي اشک دونه دونه روي صورتم ريختن. چشمام دو کاسه ي خون شده بود. شير آب سرد رو باز کردم و چند مشت آب يخ توي صورتم پاشيدم. کسي حق نداشت اشک ترسا رو در بياره! کسي لياقت نداشت که من بخوام به خاطرش گريه کنم، ولي آخه مگه من چي کم داشتم که آرتان قبول نکرد حتي به صورت صوري با من باشه؟ شايدم حق داشت! اونم توي فاميلشون سکه ي يه پول مي شد. بايدم بيشتر نگران خودش و آبروش باشه تا من و و بدبختي هام. نيم ساعتي توي دستشويي موندم تا حالم بهتر شد. بيرون که رفتم شبنم و بنفشه با هر هر و کر کر خنده هاشون مشغول خوردن دسر بودن. دلم از دستشون گرفت! کيفم و برداشتم و با صداي گرفته گفتم:
- بچه ها من مي خوام برم خونه، شما نمياين؟
بنفشه سريع از جا بلند شد و گفت:
- چرا وايسا حساب کنم.
شبنم هم بلند شد و هر سه با هم از رستوران خارج شديم. بدون نگاه کردن به اطرافم يه راست به سمت ماشين رفتم و سوار شدم. شبنم و بنفشه هم سوار شدند و راه افتادم. داشتم از ورودي پارکينگ خارج مي شدم که يک دفعه ماشيني با سرعت جلوم پيچيد. سريع روي ترمز زدم و خواستم سر فحش و بکشم به يارو که يه دفعه بنفشه گفت:
- اِ، اينه!
وقتي نگاه کردم ديدم ماشيني که پيچيده جلوم همون فراري خوشگله که هميشه توي پارکينگ پارک شده بود. به درک! هر چي مي خواست باشه باشه! مگه کور بود که اين جوري پيچيد جلوي من؟ با عصبانيت داشتم مي رفتم پايين که بنفشه دستم و گرفت و گفت:
- ترسا زشته نري آبرو ريزي کنيا!
دستم و از دستش کشيدم بيرون و اومدم پايين. پررو همون طور هم سر جاش وايساده بود و قصد نداشت بره. با قدم هاي سريع به سمت ماشينش رفتم که در سمت راننده باز شد و آرتان اومد بيرون. حالا قيافه ي من اون لحظه ديدني بود! اگه کسي ازم عکس مي گرفت مي شدم سوژه ي خنده. بنفشه و شبنم هم اومده بودن پايين و مات مونده بودن به آرتان. يه کت سورمه اي خوشگل پوشيده بود با شلوار کتون مشکي. کفشاي مجلسي ورني هم تيپش و تمکيل مي کرد. خدايا تو چي آفريدي؟ يعني اين فراري خوشگل ماشين آرتان بود؟! حقا که ماشين و صاحب ماشين حسابي به هم مي اومدن. آرتان با ديدن من لبخند زد و گفت:
- چيه؟ پيشي کوچولو يه جوري اومدي پايين که گفتم الان پنجولم مي زني.
از استعداد ذاتيم در خونسرد نشون دادن خودم استفاده کردم و خيلي راحت گفتم:
- اين چه وضع رانندگيه؟ خودم به درک، اين دو تا اگه بلايي سرشون مي اومد جواب خونواده هاشون و شما مي دادين؟
- فاصله ام باهاتون يه فاصله ي رعايت شده بود.
چشم غره اي بهش رفتم و گفتم:
- حالا مي شه لطفا ماشينتون رو از سر راه بردارين؟ من عجله دارم.
- جدي؟ فکر کردم امشب منتظر من مي موني. هر چند که فکر کنم تا حالا هم خيلي انتظار کشيدي و ديگه خسته شدي. مگه نه؟
خدايا اين ديگه کي بود؟! قبل از اين که من فرصت کنم حرفي بزنم گفت:
- ماشينت و بده يکي از دوستات ببرن و خودت بيا سوار ماشين شو، کارت دارم.
بايد قبول مي کردم؟ نه! هنوز نمي شد بهش اعتماد کرد. گفتم:
- چرا نمياين بريم داخل رستوران حرف بزنيم؟
انگار فهميد بهش اعتماد ندارم که اخم کرد و گفت:
- من عجله دارم، الان هم به هزار زحمت اومدم اين جا. حوصله ي ناز کشي هم ندارم. اگه مياي برو سوار شو، اگه هم نه که من به کارام برسم.
ترسيدم ول کنه بره، از اين رو سوييچ و به نفشه دادم و با سر بلندي گفتم:
- شما برين من با آرتان ميام.
بنفشه هنوز هم خشک بود! همين جوري آرتان براي اونا خداي کلاس و غرور بود ديگه حالا که فهميدن فراري هم ماشين آرتانه داشتن مي مردن از حسادت. دوست نداشتم از ناراحتيشون شاد بشم، ولي چرا اونا شدن؟ بنفشه سري تکون داد و به زور سوار ماشين شد. شبنم هم در حالي که نگاهش روي ماشين و آرتان در نوسان بود کنار دستش نشست. آرتان رو به من گفت:
- سوار شو تا ماشين و از سر راهشون بردارم.
تحکم توي صداش باعث شد خيلي سريع در جلو رو باز کنم و روي صندلي گرم و نرم ماشينش لم بدم. خدايا چه راحت بود! آرتان هم با يه حرکت پريد توي ماشين و راه افتاد. اين قدر نرم مي رفت که داشت خوابم مي برد. آرتان که سکوت من و ديد گفت:
- نمي خواي چيزي بپرسي؟!
چه رويي داشت! انتظار داشت بازم من غرورم و بشکنم! با غرور نگاش کردم و گفتم:
- سوالي توي ذهنم نيست که بخوام بپرسم. شما خودت اگه حرفي داري که مي دونم داري مي توني بزني.
آرتان ابروش رو بالا انداخت و کمي سرعتش رو زياد کرد. پرسيد:
- خونه تون کجاست؟
- براي چي؟
- مي خوام همين طور که آروم آروم مي رم سمت خونه تون حرفام و بزنم.
آدرس خونه رو دادم و آرتان که ديد زياد هم دور نيست کمي از سرعتش و کم کرد. سپس شروع کرد به معرفي خودش:
- اسمم آرتانه، تک پسر يه خونواده... به قول تو متمول! دکتراي روانشناسي باليني دارم و توي کلينيک شخصي خودم کار مي کنم. سي سالمه و تا اين سن اجازه ي ورود هيچ دختري رو به زندگيم ندادم. شايد علتش اين باشه که تا حالا هيچ دختري ارزش خودش و به من نشون نداده. به هر کسي که سلام کردم خيلي راحت خودش و در اختيارم گذاشته. ايراد دخترا اينه که فکر مي کنن اگه همه جوره يه پسر و ساپورت کنن مي تونن به دستش بيارن، در حالي که همه ي پسرا دنبال دست نيافتني ها هستن! بگذريم، اين و گفتم که اگه فکري در مورد من توي ذهنت هست همين الان نابودش کني. تو اوني نيستي که من يه روز واقعا بخوام انتخابش کنم.
به اين جا که رسيد زير چشمي به سمت من نگاه کرد. داشتم ازش مي ترسيدم. اون روانشناس بود و از هر عکس العمل من براي خودش برداشتي مي کرد. سعي کردم خونسردي خودم و حفظ کنم. خيلي معمولي نگاش کردم و گفتم:
- خب بقيه اش؟
- مادرم الان درست پنج ساله که به من اصرار مي کنه که ازدواج کنم، ولي به نظرت کدوم دختري وجود داره روي اين کره ي خاکي که لياقت من و داشته باشه؟
اَه غرورش داشت حالم و به هم مي زد! بعد از چند لحظه مکث گفت:
- اين قدر عصبي نشو همه ي پوست لبت و کندي! ولش کن بيچاره رو.
اي خدا، همه ي اعمال من و گذاشته بود زير ذره بين. منم دست رو چه آدمي گذاشته بودم! حرفي نزدم و اون خودش با صدايي که توش خنده موج مي زد گفت:
- آره مي گفتم... من تصميم داشتم هيچ وقت ازدواج نکنم، اين و به خونواده ام هم گفتم، ولي متاسفانه اونا زير بار نمي رن و هر چند وقت يه بار من و مجبور مي کنن توي يه مراسم خواستگاري مسخره شرکت کنم. مادرم و خيلي دوست دارم و براي اين که دلش و نشکنم باهاش اين خونه و اون خونه مي رم، ولي روي هر کس يه ايرادي مي ذارم و از زيرش در مي رم. چند وقت پيش مادرم بهم گفت خودم دختر مورد علاقه ام و پيدا کنم و به اون معرفيش کنم. گفت اين جوري ديگه جنبه ي تحميلي هم نداره. منم واقعا فکرم مشغول بود که تو وارد شدي. تو بهترين گزينه هستي که مي توني نقش معشوقه ي من و بازي کني. تو از من مي خواي شوهرت باشم تا بتوني آزادانه از ايران بري و من از تو مي خوام همسرم بشي تا مادرم دست از سرم برداره. وقتي که از هم جدا شديم ديگه مادرم به خودش اجازه نمي ده واسه ازدواج به من اصرار کنه، توام اون ور مي ري راحت زندگيت و مي کني، ولي اين و بدون نقش بازي کردن جلوي مامان من خيلي سخته خانوم، تو بايد جوري نشون بدي که انگار من و تو از خيلي وقت پيش با هم رابطه داشتيم.
بالاخره دهن گشودم و گفتم:
- شايد اين جوري نظرشون نسبت به من عوض بشه!
- نمي شه، مادرم عاشق منه و مسلما کسي و هم که من دوست دارم رو دوست خواهد داشت. البته مثلاً!
درد! حالا انگار من سريع بل گرفتم از حرفش که براي من اين جوري صحيحش مي کنه. کاش مي شد با کف پام بزنم پاي چشمش. اي خدا اون روز و بيار که من با يه دل سير آرتان و بزنم. آرتان که سکوتم و ديد گفت:
- قبوله؟!
مگه مي تونستم قبول نکنم؟ چيزي بود که خودم خواستم. شونه اي بالا انداختم و گفتم:
- قبوله.
- خوبه، اين جوري نه من به تو مديونم، نه تو به من.
- آره.
- کوچه تون رو رد نکنيم.
- نه بالاتره.
به کوچه که رسيد بهش گفتم بپيچه. جلوي در خونه که ايستاد خواستم پياده بشم که صدام کرد:
- ترسا؟
لحن صداش خيلي معمولي بود. برگشتم و معمولي تر از خودش گفتم:
- بله؟
- شماره ي بابات و بگو بزنم توي گوشيم، مي خوام بدم به مادرم.
شماره ي بابا رو گفتم و اون زد توي گوشي آيفونش. قبل از اين که پياده بشم گفتم:
- مي شه دليل تأخير امشبت و بدونم؟
خنديد نرم و بي صدا سپس گفت:
- بهت گفتم که اگه سوالي داري بپرس، خودت نپرسيدي!
لجم گرفت و گفتم:
- خب حالا که پرسيدم.
- عروسي يکي از دوستام بود. بقيه ي بچه ها هم اونجا بودن. منم به زور اومدم، الان هم بايد دوباره برگردم.
- آهان.
- راضی شدي؟
با يه حالت بدي نگاش کردم. نمي دونم چي توي نگام ديد که اون جوري از خنده منفجر شد. منم از خجالت سرخ شدم. ميون خنده اش گفت:
- کنجکاويت و گفتم.
با غر غر گفتم:
- حالا مگه من حرفي زدم؟
ديگه موندن و جايز ندونستم و از ماشين پياده شدم. آرتان هم بوقي زد و راه افتاد. عجب چيزي بود اين بشر! من چه جوري مي تونستم يک سال با اين بشر زير يه سقف زندگي کنم؟! آب مي خوردم اين مي فهميد. خدا به دادم برسه، ولي کم کم داشت ازش خوشم مي اومد. از شيطنتش، از کلاسش، از غرورش!

 
 
ارسال نظر برای این مطلب
این نظر توسط شیدا در تاریخ 1394/4/1 و 16:41 دقیقه ارسال شده است

واقعااااااااااااا قشنگه.تنها رمانی ک ازش خوشم اومد همینه

این نظر توسط سارا در تاریخ 1394/3/28 و 16:49 دقیقه ارسال شده است

واااااااااااااای چشام کور شد خخخ
مرسی واقعا

این نظر توسط maryam در تاریخ 1394/2/24 و 3:38 دقیقه ارسال شده است

مثل همه ی رمانای دیگه،یه ازدواج سوری و بعدشم عاشق شدن.چیز خاصی نداشت..

این نظر توسط یگانه در تاریخ 1393/1/28 و 16:22 دقیقه ارسال شده است

پس ادامش
پاسخ : http://www.romanfa.ir/cat/35

این نظر توسط کمند در تاریخ 1392/10/1 و 21:53 دقیقه ارسال شده است

خیلی عالیییییه
پاسخ : خواهش میکنم .


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره ما
دانلود جدیدترین و بهترین رمان های عاشقانه ، اجتماعی ، ترسناک و ... برای تمام گوشی های موبایل و حتی ارائه آنها به صورت پی دی اف برای کامپیوتر
حمایت از ما
برای حمایت از رمان فا کد بنر های زیر را در وبلاگ خود قرار دهید

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر

رمان فا ، بهترین سایت رمان فارسی

وبلاگ-کد لوگو و بنر
تبادل لینک با ما
http://rozup.ir/view/1741003/WWW.BEST-LINKS.IR_.gif http://rozup.ir/view/1741004/link.soltanweb.gif
اطلاعات کاربری
نام کاربری :
رمز عبور :
  • فراموشی رمز عبور؟
  • لینک دوستان
  • رویایی دوباره
  • خرید اینترنتی
  • شعرانه
  • تبادل لینک با کلیه وبلاگ ها: در صورتی که برای تبادل لینک تمایل دارید از بخش نظرات اطلاع رسانی کنید.
    آرشیو
    آمار سایت
  • کل مطالب : 1605
  • کل نظرات : 914
  • افراد آنلاین : 17
  • تعداد اعضا : 454
  • آی پی امروز : 1145
  • آی پی دیروز : 1576
  • بازدید امروز : 4,546
  • باردید دیروز : 5,628
  • گوگل امروز : 1027
  • گوگل دیروز : 1429
  • بازدید هفته : 42,455
  • بازدید ماه : 140,777
  • بازدید سال : 583,242
  • بازدید کلی : 12,448,331